ت

تپه دیده بانی (از نامهای آمون هن)

یکی از تپه های حاشیه نن هیتوئل، در شمال آبشارهای رائوروس، و بر ساحل غربی دریاچه، آمون هن نام داشت که در روزهای آغازین گوندور، در نزدیکی مرزهای شمالی گوندور واقع شده بود. دونه داین جنوب بر فراز این تپه، محلی برای دیده بانی و پلکانی سنگی به سمت آن بنا کردند. از این محل، کل سرزمین گوندور و مرزهای آن قابل مشاهده بود.

تپه هیمرینگ (محل پایتخت فرمانروای مایدروس)

در جنوب دشتهای پهناور لوتلان، از میان رشته کوههای شمالی بلریاند شکافی به یک سرزمین پست و کم ارتفاع وجود داشت. کوهستان با تعدادی تپه های به هم ریخته به پایان میرسید که یک تپه با قله ای صاف را در محاصره داشتند، تپه هیمرینگ. رودخانه گلیون کوچک از این مکان سردسیر سرچشمه می گرفت، یکی از دو رودخانه ای که با پیوستنشان به یکدیگر رود گلیون ایجاد می شد، که مرز بلریاند شرقی با سرزمینهای شرقی تر به شمار میرفت. پس از بازگشت نولدور به سرزمین میانه، مایدروس، بزرگترین پسر فئانور، این تپه را یافت و بزرگترین کاخ خود را بر فراز قله صاف آن بنا نمود. پس از آن بود که سرزمینهای اطراف تپه هیمرینگ که به وسیله مایدروس نگهبانی میشد، به تاختگاه مایدروس معروف شد. قلعه مایدروس بر فراز هیمرینگ از داگور براگولاخ که تعداد زیادی از الفها در آن کشته شدند نیز پابرجا بیرون آمد و نهایتا در جنگ خشم ویران شد. در پایان دوران سوم، تمام آنچه که از این قلعه باقی مانده بود، جزیره ای تنها در سواحل سرزمین میانه بود که به نام جزیره هیملینگ شناخته می شد.

تالارهای ماندوس (خانه مردگان)

محل زندگی ارباب قدرتمند سرنوشت در میان والار که نامو نام داشت اما معمولا بر اساس نام تالارهایش او را ماندوس می‌نامند. درباره ریشه این کلمه دو احتمال وجود دارد که کلماتی الفی یکی به معنای زندان و دیگری به معنای کاخ است. این تالارها در منتهی الیه غرب والینور و مشرف به دریای محیط قرار داشتند. گفته می‌شود که همزمان با گذر سالها، این تالارها نیز بزرگتر و بزرگتر می‌شوند و دیوارهای آن با پرده ها و قالیچه هایی که وایره، همسر نامو می‌بافد تزیین می‌گردد بافته‌هایی که وقایع کل تاریخ جهان را به تصویر میکشند. در این تالارها ارواح انسانها و الفها به انتظار سرنوشتهای متفاوتشان می‌مانند و به همین دلیل است که برای تالارهای ماندوس نام تالارهای انتظار را نیز برگزیده اند. پس از مدتی، الفها که تقریبا نامیرا به شمار می‌روند، دوباره بدن خود را به دست آورده و به میان خویشان خود در آمان بازمی‌گشتند، اما انسانها سرنوشتی متفاوت داشتند که حتی در میان اربابان والینور نیز تنها نامو و مانوه آنرا به واقع درک می‌کردند.