خانه - کتابخانه - مقالات (برگه 16)

مقالات

نام خود را تنها در ده دقیقه به زبان الفی بنویسید

ترجمه و گردآوری از «*LuThien *»

آیا شما می خواهید که اسمتان را به زبان الف ها بنویسید؟!، اما به هر جا که رجوع میکنید به نظر میرسد که تنها این کار را سخت تر و پیچیده تر میکند؟!

نوشتار الفی به نظر زیبا و مرموز است، اما آیا واقعا نوشتنش غیر ممکن  است؟!

و اما ساده ترین راه برای نوشتن ; تنها الفبا را جایگزین کنید و به نتیجه دلخواه برسید!!! به همین راحتی….

این هم از الفبا:

alphabet

دقیقا!!! به همین سادگی….

شما الان فقط به چند نکته کوچک احتیاج دارید و بعد کاملا میتوانید اسم خودتان و هر اسمی را به زبان زیبای الفی بنویسید بدون دانستن معادل اسمتان!

و اما نکات:

  1. اسم خود را با الفبای لاتین بنویسید.
  2. مهمترین نکته این است که بدانید  مصوت ها بالا یا پایین صامت ها قرار میگیرند. (مصوت ها در انگلیسی شامل A, U, O, I,E میشوند.) این در واقع همان چیزی است که فلش های خاکستری در جدول الفبای بالا نشان میدهند. شما می توانید مصوت ها را بالای حروفی که قبلشان آمده اند قرار دهید(مد Quenya) یا بالای حروف بعد (مد Sindarin).

این مثال ها به سبک اول تهیه شده اند. به آنها دقت کنید:

quenya1

  1. نام مورد نظر( به لاتین): ROBERT
  2. جای مصوت ها را عوض کنید. یعنی آنها را به بالا سمت چپ منتقل کنید، حالا روی سر صامتی که قبلشان است قرار گرفته اند.
  3. الفبا را جایگزین کنید. از جدول الفبا استفاده کنید. احتمالا تا حالا متوجه شدید که دو حالت برای حرف R وجود دارد.  یکی برای زمانی است که R در RED تلفظ میشود و دیگری زمانی که R در CAR. در این اسم R اول حالت اول را دارد و R دوم هم مانند R در CAR است. (بهتر است بدانید اکثر R ها در اسامی فارسی حالت اول یعنی R در RED را دارند.)

به صورت عادی مصوت ها در بالای صامت ها قرار میگیرند اما تنها در زمان وجود Y یا E بدون صدا(در پایان اسامی) در زیر صامت ها قرار میگیرند. در اینجا مثالی دیگر را باهم میبینیم که علاوه بر نکته توضیح داده شده دارای نشانه ای خاص نیز هست، یک خط ساده و مستقیم در زیر صامت، که نشان دهنده صامت مشدد یا دو بار تکرار شده است.شما می توانید از این نشانه برای تمامی صامت ها استفاده کنید.

quenya2

  1. نام مورد نظر( به لاتین): LYNNE
  2. جای مصوت ها را عوض کنید. یعنی آنها را به بالا سمت چپ منتقل کنید، خب حالا روی سر صامتی که قبلشان است قرار گرفته اند.
  3. حروف تکراری را با هم یکی کنید. یعنی هر دو را در یک مکان و کنار هم قرار دهید.
  4. الفبا را جایگزین کنید. از جدول الفبا استفاده کنید.از خط مستقیم کوچک در زیر N استفاده کنید تا دوبار تکرار شدن آن را نشان دهید.

این خط مستقیم زیر صامت تنها یکی از روش هایی است که با آن یک حرف کار دوتا  حرف را در زبان الفی انجام میدهد. تعداد زیادی از حروف الفی این خاصیت را دارند به نحوی میتوان آنها را الفبای مکمل ذکر کرد.در زیر جدولی از پر کاربردترین آنها قرار دارد:

quenya3

یک نکته ظریف جاهایی که M و N پشت سر صامت دیگری بیاید خطی کوچک و مستقیم بالای نماد آنها قرار میگیرد؛ مانند شکل بالا.در مثال بعد این موضوع را به وضوح خواهیم دید همین طور متوجه می شویم که با مصوت هایی که صامتی قبل از خود ندارند چه باید کرد.

quenya4

  1. نام مورد نظر(به لاتین): ANDY
  2. جای مصوت ها را عوض کنید. Y پایین و سمت چپ قرار میگیرد.از آنجایی که حرف A صامتی قبل از خود ندارد بنابراین روی یک پایه که تنها یک خط عمودی مستقیم است قرار میگیرد.(همانطور که میدانید پایه در تلفظ و یا معنی تاثیری نمیگذره.)
  3. حروف را با هم ترکیب کنید. از الفبای مکمل کمک بگیرید.
  4. الفبا را جایگزین کنید. از جدول الفبا استفاده کنید.

 و یک مثال با دو بار استفاده از الفبا های مکمل:

quenya5

یکی از سوالات معمولی که زیاد پرسیده می شود این است که با اسم هایی که دو مصوت دارند باید چه کار کرد؟ به یاد داشته باشید که در این موارد باید از پایه ها استفاده کرد در زیر چند مثال آورده شده که به درک بهتر موضوع کمک خواهد کرد:

  1. نام مورد نظر( به لاتین):ADRIANquenya6
  2. نام مورد نظر : EILEENquenya7

*توجه: این مثالی قابل توجه از تکرار مصوت هاست؛ اسم با دو مصوت آغاز می شود، که ما از تنها چاره ی ممکن که به کار بردن دو پایه در یک ردیف است استفاده میکنیم. می توان کمی هم ذوق هنری در نوشتن دو حرف E که روی L قرار میگیرند به خرج داد!

 

این تمام چیزی بود که شما برای شروع احتیاج داشتید!پس زود دست به کار شوید و از نوشتن اسم خودتان به خط زیبای الفی لذت ببرید.

اما همونطور که همه ی شما مطلع هستید راه های زیادی برای نوشتن نام به نوشتار  الفی وجود دارد که این یکی از ساده ترین ها بود.

 

این مقاله تر جمه شده و اقتباس شده از منبع اصلی “Chris McKay’s Tengwar Textbook” می باشد.

 

 باشد که ستارگان بر مسیرتان بدرخشند و بانوی ستارگان نظاره گر شما  باشد

ملیانِ مایا

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

67140962138259818629

ملیان از نژاد مایا بود. گروهی فروتر از نژاد والار. مایار در خدمت والار بودند؛ و اما هر دو نژاد، آینور محسوب می‌شدند. قدسیانی که در آینولینداله، سرود آفرینش، همراه ارو و به فرمان او، نغمه سرائیدند. ملیان، با تعداد دیگری از مایار، در والینور اقامت کرد. در مکتب وانا و استه‌ی والیر. باغ‌های لورین، مسکن اصلی ِ او بود؛ و طبیعت بکر آنجا، همیشه از وجود ملیان به خود می‌بالید؛ زیرا که وی زیباترین در میان آینور بود و آوازش بسیار بر دل می نشست. رقصی که با ترانه‌هایش همراه بود، شوری غریب و مست کننده به بیننده می‌داد و خردی که ملیان از آن برخوردار بود، بعدها بسیار بی اعتنایی خورد…

زمان بسیار درازی، ملیانِ مایا در لورین بود تا آن‌وقت که خواست بیشتر ببیند و حس کرد یکجا ماندن، برایش و برای اطرافیانش و برای آردا، سودی نخواهد داشت. پس منتظر ماند تا که الف‌ها، در سرزمین میانه، بیدار شدند. پس آن روز او به راه افتاد. ملیان شاید می‌دانست چه در آنجا منتظر اوست؛ و یا شاید هم از تقدیرش بی خبر بود. کسی نمی‌داند. در هیچ ترانه‌ای نیامده.

روزها از پیِ هم می‌آمدند و الف‌هایی که پس از دیدن ستارگان، نامِ الدار بر خود نهاده بودند، به دعوتِ اورومه‌ی والا، گروه گروه، عزمِ غرب کرده بودند. اقوام تله ری. نولدور. وانیار. هر کدام رهبری داشتند و الوه سینگولو، فرمانروای قوم تله ری بود. هر جای خوش آب و هوا و خرمی در بین مسیرشان، به اقتضای نیازشان بر می‌گزیدند تا استراحتی کنند؛ زیرا که سفر، بسیار طولانی و خسته کننده بود؛ اما این اقامت کردن‌های کوتاه، در سرزمین میانه که هنوز دست نخورده و تازه و پر از شگفتی‌ها بود، الدار را بسیار سرمست و مسرور می‌کرد؛ و ماجراجویی‌ها به آن‌ها انگیزه‌ی ادامه دادن می‌داد. یکبار قوم تله ری به غرب سرزمین میانه که رسیدند، وارد بلری‌اند شدند. خطه‌ای که بسیار از طراوت و گوناگونیِ گل‌ها و درخت‌ها و دیگر مائده‌ها، بهره‌مند بود. الوه خواست تا اندکی آنجا بیاسایند…

melian_by_ekukanova-d4o3odlالوه رفاقتی گرم با فینوه، رهبر نولدور، داشت؛ و خیلی وقت‌ها به دیدن او می‌رفت. روزی همچو همیشه، از مردمش جدا شد تا برود فینوه را ملاقات کند؛ اما عجایب سرزمین میانه او را به خود مشغول کرد. راه کج رفت و همچنان که سراپا حیرت بود رفت تا به جنگل نان الموت رسید… اما گویی ملیان، قبل از او، او را دیده بود و خواسته بود باز هم ببیند! قدرت ملیان، زیاد بود و آنرا اطراف پیکر الوه، می‌پاشید. الوه در نان الموت، پیش می‌رفت و اما گم شد…

در حینی که در جستجوی راهِ برگشت بود، آوازی شنید که متوقفش کرد. خواست کشف کند این صدای بی مانندِ بسیار لطیف، از که و از کجاست…پیِ نوا را گرفت تا به قلب جنگل که رسید، فضایی بود که انبوه درختان، از آن انگار گریخته بودند تا اتفاقی بیفتد. الوه پناهی گرفت چون در برابرش کسی نغمه سرایی می‌کرد که چهره‌اش بیشتر به موجودی قدسی و خارج از وصفِ الدار، می‌مانست تا الف‌هایی که پیش از این دیده بود؛ و حنجره‌اش، صدایی بیرون می‌داد که هیچ گوشی را هشیار نگه نمی‌داشت.

و آن رقصِ او، عجب رقصی بود. الوه نمی‌توانست چشم از او بردارد. وقار و متانتی چنان درخور ستایش، در جای جایِ پیکرِ بی نقص آن زن جریان داشت که فرمانروای تله ری را بی درنگ بر آن داشت تا تصاحبش کند؛ و این جسارتی بود!

Thingol n Melianملیان در میان شور و دلبری کردن‌های خود، متوجه حضور الوه نبود تا آنکه الف پیش آمد و نزدیک شد. آنگاه بانو، به طرف او برگشت و تقدیر، اتصالِ آن دو نگاه را جرقه‌ی تأیید زد. الوه دست خود را پیش برد و با صورتی مبهوت و ساکت، دست ملیان را گرفت. هر دو فقط خیره بودند. شاید آن لحظه که نسیم، در موهای خاکستری و خوش رنگ الوه، تاب می‌خورد و هر تارش را سخنگوش چیزی می‌کرد، ملیان نیز به سِحر خود، گرفتار آمد و تسلیم شد. شاخه‌های درختانِ بلند نان الموت، با اکراه، می‌لرزیدند و آخرین شعاع‌های خورشیدِ مغرب، به داخل می‌غلتید و مکان عجب سرخ شده بود! و همه چیزِ دیگر…!

به این ترتیب الوه دیگر هرگز نخواست که بار دیگر به نزد مردمش برگردد و نه حتی به غرب! وقتی تصمیم می‌گرفت با ملیان بماند، فینوه را نیز جا گذاشت. ملیان به ازدواج با یک الف، تن در داد و عشقی عظیم میان آن دو، تمامی سنت‌ها و وعده‌ها و تعهدی که داشتند را پس زد. با هم بودن آن‌ها، مهم شد!

الوه با کمک ملیان پادشاهی یک منطقه‌ی بزرگ را پی‌ریزی کرد؛ و در جنگل نلدورت بود که پس از مدتی از ازدواجشان، لوتین به دنیا آمد تنها ثمره‌ی عشق آن‌ها! دختری زیباتر از تمامی فرزندان ارو. ترانه‌هایی بعدها از کرده‌ها و سرنوشت او سرودند و او جاودانه ماند.

بانو ملیان، شهبانوی الوه، بسیار دوراندیش و خردمند بود. به طوری که گالادریل دختر فینارفین، در جوارِ او دانستنی‌های زیادی آموخت. ملیان حکمت و آموزه‌های خود را در اختیار الوه تینگول قرار می‌داد تا هر چه بهتر پادشاهی کند. بانو برای آنکه سرزمین مشترکشان از ویرانیِ مورگوت در امان بماند، با افسون خود، کمربندی نامرئی بر اطراف آن انداخت تا هیچکس، هیچ جنبنده‌ای بی اجازه و میل او، راه یافتن نتواند. پس از آن نام سرزمین ِ در دست الوه تینگول، شاه کبود ردا، از اگلادور به دوریات تغییر کرد؛ یعنی سرزمین در حصار. سرزمین پنهان…این حلقه، کمربندی بود که سرگردانی و سایه را نصیب کسی می‌ساخت که قصد ورود به آنجا را داشت و فساد و پلیدی با خود می‌آورد؛ و از چنان قدرت و استحکامی برخوردار بود که حتی اونگولیانت را بعد از جدال با مورگوت، که می‌خواست وارد شود، را عقب راند؛ و آن نیروی افسونی ملیانِ مایا بود. مایایی که مورگوت سخت از او می‌هراسید و آرزو داشت بیابدش و نابودش کند. چه همراه با یکی از بزرگ‌ترین شاهان الف، بر سرزمینی پنهان حکم می راندند و حصار دوریات، دست مورگوت را برای هر جسارتی در محضر ملیان، بسته بود.

thingol_and_melian_by_zdrava-d3atqscملیان با آمدنِ برن، از چشم‌های او تقدیر دخترش-لوتین- را خواند و اندوهی سنگین تر از هر چه، بر او آمد وقتی بصیرتش، نوید جدایی او را از تنها فرزندش، برای همیشه، داد. ملیان تینگول را نهیب زد که اگر سیلماریل را بهانه‌ی کشتنِ برن می‌کنی، اما همانا آن گوهر موجبات نابودی دوریات را فراهم می‌کند؛ اما شاه الوه‌ی کبود ردا، خردِ ملیان را گرچه بزرگ می‌شمرد و محترم، اما با آوردن نام سیلماریل، راه نفرین ماندوس را بر خود هموار کرده بود.

سال‌های بسیار طی شد و برن و لوتین دست در دست هم از آنجا رفتند؛ و هورین به فرمان مورگوت، از اسارت به درآمد و خواست تا برود نزد شاه الوه؛ زیرا که زن و فرزندانش مدت زیادی را در پناهگاهِ امنِ او، زیسته بودند. برای تشکر، به نارگوتروند رفت و نائوگلامیر، باارزش‌ترین ساخته‌ی دورف‌ها برای فین رود را برداشت تا به الوه بدهد. گرچه این گردنبند هدیه‌ای محسوب می‌شد اما همین، سبب مرگ پادشاه شد؛ اما هورین بعد از آزادیِ ظاهری از بند مورگوت، هر جا که رفت، تباهی با خود برد؛ و این جا نیز یکی…

بانو ملیان وقتی خشم و نفرت هورین را که نتیجه‌ی سال‌ها بندگی خصم سیاه بود، دید، با او به نرمی سخن گفت و یادآور شد که دیدگان تو، همان دیدگان مورگوت است؛ اما اینجا در دوریات خبری از کین و سیاهی او نیست؛ و باز بیشتر با او گفت که زن و فرزندت به دلخواه خود اینجا مانده بودند و به دلخواه خود هم اینجا را ترک کردند؛ و یادِ تورین را در دل او زنده کرد که مانند شاهزاده‌ای در دوریات، رشد یافت و همچو پسر شاه، محترم بود.

هورین وقتی به چشم‌های نافذِ ملیان نگاه می‌کرد، آخرین آثار سیاهی مورگوت از پیشش کنار می‌رفت و کم کم توانست راست را تشخیص دهد. پس از آن، پادشاه و بانو را تعظیم کرد و از تالارهای فراخ و مجلل و از دوریات بیرون رفت. هیچکس مانعِ او نشد؛ و آنچنان جنونِ نفرین بر او مستولی بود که زندگانی را دیگر نخواست و در دریای غربی آرام گرفت و ملیان از پایان کارِ او آگاه بود…

هورین رفت اما مرگ را با به همراه آن گردنبند برای پادشاه دوریات جا گذاشت. دورف‌ها از حرص آن – که مال خود می‌پنداشتند- الوه را کشتند و ملیان بر سر کالبد بی روح شوهرش بسیار نشست و سخن نگفت… اندوه آن جدایی، قدرت ملیان را سست کرد و به‌زودی حلقه‌ی امنِ آن سرزمین باشکوه در شرق دریای بزرگ، گسست. ملیان، نائوگلامیر را که سیلماریل بر آن تزئین شده بود، برای برن و لوتین فرستاد اما خودش طاقت نداشت بماند در حالی که الوه اش، جای دیگری بود… سرزمین میانه را وانهاد؛ و درد و غمِ هجران را خواست که به غرب ببرد. ملیان اگر تا آن هنگام مانده بود، تنها به خاطر عشقی بود که به الوه می‌ورزید وگرنه که او مایا بود. از دسته‌ی آن قدسیانی که بسیار برتر از فرزندان ایلوواتارند. پس وقتی روح الوه، به تالارهای ماندوس در والینور کوچ کرد، ملیان دلیلی برای ماندن نیافت. او نیز دوریات را برای بازماندگانش و کسانی که از نسل او و الوه- هر دو – بودند، باقی گذاشت و رها کرد و رفت. به غرب درآمد؛ و در باغ‌های بسیار خرم و وصف ناشدنی لورین –آنجا که پیش‌تر بود- مسکن گزید. آنجا به الوه نزدیک تر می‌شد…

افسانه ی بیدار شدن کوئندی -کوئی وی ینیارنا

At Lake Cuiviénen, by Ted Nasmith

 

افسانه ی بیدار شدن کوئندی – کوئی وی ینیارنا (به انگلیسی: The Legend of the Awaking of the Quendi-Cuivienyarna) برگرفته از ضمیمه بخش چهارم جلد یازدهم کتاب تاریخ سرزمین میانه (نبرد جواهرات) که به داستان بیدار شدن الف ها در کنار دریاچه کوئی وینن می پردازد و اتفاقات روزهای اولیه و برخورد گروه های مختلف الف ها و شکل گیری دسته های مختلف نژاد الف ها را بیان می کند.

این داستان توسط «الوه» ترجمه شده و در دسترس بازدید کنندگان عزیز قرار دارد.

لینک دانلود:

داستانِ «مباحثه فینرود و آندرت»

Finrod-and-Andreth

داستان «مباحثه فینرود و آندرت» (به انگلیسی: The Debate of Finrod and Andreth و به سیندارین: Athrabeth Finrod Ah Andreth) داستانی است که توسط جی. آر. آر. تالکین در سال ۱۹۵۹ در مورد مرگ و رابطه آن با فرزندان ارو نوشته شد و قرار بود به عنوان آخرین ضمیمه سیلماریلیون منتشر شود. این داستان توسط کریستوفر تالکین در فصل چهارم از جلد دهم تاریخ سرزمین میانه با عنوان «حلقه مورگوت» قرار داده شده است. مباحثه بین آندرت، یکی از زنان فرزانه خاندان بئور و فینرود فلاگوند فرمانروای الف های نارگوتروند، در یکی از سفرهای فینرود به دورتونیون صورت میگیرد. در این مباحثه مسئله مرگ و سرنوشت پس از مرگ از دیدگاه دو نژاد مورد بحث و بررسی قرار گرفته میشود.

این داستان توسط «محمدمهدی مهرنگار» ترجمه شده و در دسترس بازدید کنندگان عزیز قرار دارد.

لینک دانلود:

تالکین و فلسفه‏‎‎‎؛ ذهنی از چرخ و فلز

Tolkien-publisher

این مقاله پیش از این در شماره های ۴ و ۵ آرداکوئنتا، ماهنامه سایت آردا، منتشر شده است.

مترجم: حمید عظیمی

۱-شکست مدرنیته: چگونه قدرت ما را به بردگی می‌گیرد؟

در دوران آغازین قرون وسطی، مردم تمایلی به سوزاندن جنگل‌ها یا تغییر مسیر رودخانه‌ها نداشتند. آن‌ها باور داشتند همه چیز آفریده خداوند است و بنابراین نباید تغییر داده شود. باور اینکه انسان می‌تواند آفریده‌های خدا را بهبود دهد، کفر آمیز تلقی می‌شد و هیچ گناهی بالاتر از کفر نبود؛ بنابراین نه کانالی ساخته می‌شد و نه باتلاقی خشکانده می‌شد.

اما عقاید تغییر می‌کند و با رشد علم موقعیت بشر در جهان هستی دگرگون شد. دانشمندان شروع به تعابیری جدید از متون مقدس کردند و علناً اظهار داشتند که این وظیفه انسان است که از تمام توانایی‌هایش برای بالا بردن استاندارد زندگی بهره بگیرد.

مهم‌ترین روش انجامان کار خود دانش بود. از همان دوران‌های ابتدایی بشر، صنعتگران توانسته بودند ابزارآلاتی ابداع کنند که آن‌ها را قادر می‌ساخت تا از چوب و سنگ وسایلی از ظروف آشپزخانه گرفته تا سلاح را بسازند. همانطور که دانش ما از راه‌ها و روش‌های این جهان گسترش می‌یافت و دقیق‌تر می‌شد، فناوری از خاکستر صنعتگری قدیمی برخاست. ذره‌بین‌ها و لنزهایی ابداع شدند که ستارگان را به ما نزدیک می‌کردند؛ وسایل اندازه‌گیری زمان اختراع شدند و توپ‌هایی که می‌توانستند دیوارها را با یک انفجار ویران کنند.

فناوری دانش‌بنیان تبدیل به مهم‌ترین اسلحه بشر در تقابل با طبیعت و محدودیت‌های خویش شد.

با این فناوری جدید، آیینی جدید ظهور کرد: مکتب انسان. با آغاز قرن هفدهم و به‌ویژه قرن هجدهم، اندیشه اروپای غربی تحت سیطره این ایده قرار گرفت که بشر با توجه به توانایی‌های منحصر به فرد منطقی‌اش، نه تنها می‌تواند طبیعت را کنترل کند بلکه می‌تواند آن را مسخر خود گردانده و حتی آن را ارتقا دهد. (اندیشه‌ای که در آغاز یک تابو تلقی می‌شد.)

عصر روشنگری در انگلستان و به تبع آن فرانسه، فیلسوفانی مطرح، لیبرالیزم (ایده حقوق شهروندی، آزادی و برابری برای همه شهروندان، دموکراسی) و انقلابی عظیم در دانش و فناوری و اختراعات به ارمغان آورد.

عصر روشنگری موجب به بار نشستن انقلاب‌های صنعتی شد که نتیجه آن بالا رفتن استاندارد زندگی و در عین حال بروز مشکلاتی چون آلودگی، سرمایه‌داری ظالمانه و فقر گسترده بود.

بر طبق نظریات هورخمایر[۱] و آدورنو[۲]، دو فیلسوف قرن بیستم که آنچه «شکست مدرنیته» خوانده می‌شود را مورد مطالعه قرار داده‌اند، این همان جایی است که راه را غلط رفته‌ایم.

انقلاب صنعتی هیچ گاه متوقف نشده است. از نیمه دوم قرن هجدهم تاکنون ما شهد اختراع پشت اختراع بوده‌ایم؛ از اولین موتور بخار روی ماشین نساجی صنعتی و کوره‌های صنعتی تا بمب اتم و کامپیوتر.

تکنولوژی قطاری بدون ترمز است. وقتی که به راه افتاد دیگر نمی‌توانید از آن پیاده شوید و دیگر نمی‌توانید آن را متوقف کنید مگر آن که به دیواری سخت برخورد کند. دنیای غرب فوق‌العاده ثروتمند ولی بی اندازه آلوده و از لحاظ جمعیتی متراکم شده است. یک سرمایه‌داری ظالمانه (که بر پایه شکاف میان نیمکره ثروتمند شمالی-غربی و کشورهای به شدت فقیر جهان سوم بنا شده است.) و آلودگی بزرگ‌ترین خطراتی هستند که بشریت و در کنار آن کل سیاره ما تاکنون با آن مواجه شده‌اند.

هورخمایر و آدورنو ادعا می‌کنند مدرنیته غولی را خلق کرده که اربابش را به بردگی گرفته است. حقیقت این است که آیا ما می‌توانیم دنیایی بدون تلویزیون، در باز کن‌های الکتریکی، سشوار، تولید انبوه غذا و لباس و یا حمل و نقل عمومی را تصور کنیم. همگی ما با مردم فقیر آفریقا ابراز هم دردی می‌کنیم؛ ولی آیا حاضریم برای موزها و قهوه‌ای که مصرف می‌کنیم دو برابر پول پرداخت کنیم تا آن‌ها قیمتی منصفانه برای اجناسشان دریافت کنند؟ و قطعاً همه ما نگران محیط زیست هستیم ولی همچنان کوه‌هایی از زباله تولید می‌کنیم، کاغذها را مچاله می‌کنیم و دور می‌اندازیم و بیش از حد الکتریسیته مصرف می‌کنیم.

چگونه به اینجا رسیده‌ایم؟ هورخمایر و آدورنو می‌گویند: ما کاملاً وابسته به تکنولوژی شده‌ایم. البته تکنولوژی مخلوق خود ماست و از توانایی تفکر منطقی و دانش ما سرچشمه می‌گیرد؛ ولی این بدان معنا نیست که ما می‌توانیم لزوماً آن را کنترل کنیم.

ما توانستیم قدرتمندترین منبع انرژی را در قالب انرژی هسته‌ای ایجاد کنیم اما پس‌ماندهای این فرایند از بین رفتنی نیست؛ همان‌طور که تمام تکنولوژی‌ها و وابستگی‌های ما به آن‌ها.

۲- سه گونه دانش: سلسله مراتب وارونه جادوگران

«با پوزخند گفت: سفید! این فقط شروع کار است. پارچه سفید را می‌شود رنگ کرد. روی صفحه سفید می‌توان نوشت و نور سفید را می‌توان شکست.

من گفتم: کسی که چیزی را می‌شکند تا بفهمد که آن چیست، عقل را کنار گذاشته است.»

جی.آر.آر تالکین، ارباب حلقه‌ها، کتاب دوم، شورای الروند

این نقل‌قول که گندالف به عنوان بخشی از مشاجره‌اش با سارومان تعریف می‌کند، کلید فهم بهتر از دیدگاه تالکین نسبت به دانش و تعقل را به دست می‌دهد.

استاد به این موضوع در پاسخ کوتاهی که به یک فرد دانشگاهی که از او برای یک پروژه درباره آثارش کمک خواسته بود، اشاره می‌کند.[۳] که نشان دهنده بیزاری او از نوعی تحلیل متن است که آن را تکه تکه می‌کند به جای آن که به عنوان یک کل به آن نگاه کند.

در لابه‌لای صفحات سه‌گانه، چهار گونه دانش توصیف شده است. اولین و بدیهی‌ترین آن‌ها، آن چیزی که می‌توان آن را احساس عادی نامید. بهترین مثال از شخصیتی که این گونه دانش را به منصه ظهور می‌گذارد، سموایز گمجی است. درواقع همین درک زمینی و معمولی او از خوب و بد و نصیحتی که پدرش به او کرده است، حامل حلقه را قادر می‌سازد تا ماموریتش را به انجام برساند.

تالکین از این گونه دانش برای توصیف جامعه هابیت ها بهره می‌گیرد و در کتاب پنجم برای اتصال آن به گونه دیگری از دانش استفاده می‌کند؛ فرهنگ عامه. (زمانی که آراگورن[۴] پرستار شفاخانه را رأی گوش نکردن به داستان ایورت[۵] سرزنش می‌کند.)

در خلال این ارتباط می‌توانیم ردپای نظریه ارسطو[۶] را شناسایی کنیم: هنگامی که یک فیلسوف می‌خواهد چیزی را ادراک کند (به عنوان مثال عدالت) باید ابتدا به آنچه که درک مشترک درباره آن می‌گوید، گوش فرا دهد؛ زیرا حقایقی بنیادین در آنچه که میان مردم عادی از پدر به پسر منتقل می‌شود، وجود دارد.

فرهنگ عامه را می‌توان به عنوان مجموعه‌ای از دانش فرهنگی، تاریخی و زبان‌شناسی که یک فرد می‌تواند جمع آوری کند تعریف کرد. یک مثال از شخصیت‌هایی که با این گونه از دانش عجین هستند، راداگاست قهوه‌ای[۷] است. به نظر می‌رسد او در پایین‌ترین مرتبه سلسله مراتب ایستاری[۸] قرار دارد و تنها چیزی که تالکین درباره او می‌گوید این است که او می‌توانسته با پرندگان و جانوران سخن بگوید؛ با این توصیف که این توانایی اکتسابی بوده است و نه ذاتی.

اما چوب ریش[۹] نیز مثال دیگری از شخصیت‌های محدود به فرهنگ عامه است. به نظر می‌رسد که ذهن او انباشته از شعرها و ترانه‌ها و اندکی اطلاعات تاریخی است.

این همان چیزی است که یک عالم تجربی آن را «مبنای محکمی از حقایق» می‌نامد. قبل از آن گه بتوانید تحقیقاتتان را شروع کنید ابتدا می‌بایست دانسته‌هایتان را مرتب کنید. این از بنیان‌های فلسفه ارسطو ست که برای تکمیل اطلاعات زیست شناسانه‌اش به شدت متکی به تحقیقات بود. (او تمام حیواناتی که در جزایر یونان زندگی می‌کردند، فهرست کرد و آن‌ها را طبقه‌بندی نمود و خصوصیات حیاتی‌شان را شرح داد.)

در قدم بعدی به مرحله حساس عقلانیت می‌رسیم. در اینجا می‌توانیم گندالف خاکستری[۱۰] را به عنوان مثال در نظر بگیریم. تالکین غالباً او را با واژه «عاقل» توصیف می‌کند. او نیز به ادراک حسی استفاده می‌کند (به خاطر بیاورید که او چگونه در موریا[۱۱] افراد گروه را در یک راه سه شاخه با بو کردن هوا هدایت کرد.) و بسیار به فرهنگ عامه متکی است. تالکین از گندالف به عنوان ابزار داستان گویی بهره می‌برد و اطلاعات پیش زمینه‌ای مورد نیاز خواننده را از طریق مکالمات او با سایر شخصیت‌ها، به دست می‌دهد.

عقلانیت توانایی ارزیابی نقادانه، مرتب کردن، مربوط کردن و استفاده از اطلاعات است. عقلانیت بسیار به فرهنگ عامه متکی است اما یک قدم از آن جلوتر است. این که بدانیم حلقه یگانه چیست یا چگونه شخصی می‌تواند آن را برای نابود کردن ببرد، یک چیز است ولی اینکه به واقع یک حامل حلقه را انتخاب کنیم (اعتماد گندالف به فرودو که موجب تحرک داستان شد) یا گروهی از همراهان را دور هم جمع کنیم (کاری که الروند پس از شورا کرد)، امری به کلی متفاوت است.

عقلانیت یک گونه دانش ترکیبی است. ترکیبی بدان معنا که شما باید قطعات کوچکی از اطلاعات را کنار هم بگذارید تا اندیشه‌ای بزرگ‌تر را بیافرینید. زمانی که آراگورن زخم عمیق فارامیر را درمان کرد، این کار را با کنار هم قرار دادن تکه‌های از فرهنگ عامه که در پس ذهن خود داشت انجام داد. (نفس سیاه[۱۲] چیست؟ آتلاس[۱۳] چیست؟ دستان پادشاه دستان شفا بخش است.)

در مقابل منطق ترکیبی، تفکر تجزیه‌ای قرار دارد؛ و اینچنین وارد حیطه علم می‌شویم. علم از هر دو نوع تفکر استفاده می‌کند؛ اما تفکر تجزیه‌ای خصیصه بارز این گونه دانش است. علما اوقات بسیاری را صرف تجزیه یک کل به اجزاء آن می‌کنند تا کارکرد آن را دریابند.

برای مثال آناتومی را در نظر بگیرید. برای اینکه بدانیم بدن انسان چگونه کار می‌کند، باید بدانیم از چه اجزایی تشکیل شده است. برای اینکه بدانیم هر جزء چگونه کار می‌کند باید ساختار آن را بشناسیم؛ و در نهایت مهم‌ترین موضوعات زیست شناسی و پزشکی، سلول‌ها و ژن‌ها هستند.

شخصیتی که با صفت علم توصیف می‌شود، سارومان سفید[۱۴] است. بسیار شایان توجه است که اگر چه سارومان به عنوان سر دسته ایستاری معرفی می‌شود؛ اما به هیچ وجه عاقل‌ترین در میان آنان نیست. زمانی که گندالف سفید جایگزین او می‌شود این طور به نظر می‌رسد که او تمام قدرت‌هایش را از دست داده است. در بخش بعدی به سیر ظهور و سقوط سارومان و آنچه که تالکین احتمالاً می‌خواسته در خلال این ماجرا بیان کند، می‌پردازیم.

۳- خیانت آیزنگارد، نمادگرایی و نقد

«او مشغول توطئه‌ای است تا به یک قدرت بدل شود. او به رستنی‌ها فقط تا آنجا اهمیت می‌دهد که در خدمت او باشند. او ذهنی از چرخ و فلز دارد.»

چوب ریش[۱۵]

جی . آر. آر تالکین، ارباب حلقه‌ها، کتاب سوم، فصل پنجم

یکی از مواردی که بیشترین نمود را در ارتباط با سارومان دارد فناوری اوست. در جای‌جای کتاب ما مثال‌هایی از آن را می‌بینیم. اوروک های[۱۶]، مهندسی ژنتیک، و بمب به کار رفته در نبرد هلمزدیپ[۱۷] بارزترین مثال‌های آن هستند؛ اما با خواندن توصیف آیزنگارد[۱۸] پس از سیل، ما تصویر روشنی از ماشین آلاتی که سارومان در دخمه‌هایش پنهان کرده بود در می‌یابیم.

همانطور که قبلاً توضیح دادیم، فناوری نتیجه مستقیم دانش است. به محض آنکه بفهمیم ک چیز چطور کار می‌کند، عادت داریم سعی کنیم آن را کنترل کنیم، بهبود دهیم یا حتی از آن تقلید کنیم. می‌توانیم به آب بندها (کنترل رودخانه)، ماشین‌های لای روبی (بهبود رودخانه با عمیق کردن آن و افزایش قابلیت کشتیرانی) و کانال‌ها (تقلید از رود خانه)

فکر کنیم.

پیشرفت‌های تکنولوژیکی که سارومان به آن دست یافته بود همگی در خدمت جنگ افزار بودند. او راهی برای مقاوم سازی اورک‌ها در برابر نور آفتاب یافته بود، همچنین کارگاه‌های سلاح سازی در زیر آیزنگارد ایجاد کرده بود و از باروت برای تخریب استفاده می‌کرد.

با توجه به هدف نهایی‌اش که پیروزی در نبرد سرنوشت ساز بود، سارومان تمام منابعی که داشت را به ابزار تبدیل می‌کرد. درختانی که در گذشته به عنوان هیزم به کار می‌رفتند حالا بی رحمانه قطع می‌شدند و هیچ دانه جدیدی به جای آن‌ها کاشته نمی‌شد. به جای اندیشیدن به عواقب بلند مدت کرده‌هایش، سارومان غرق در اشتیاق رسیدن به اهداف کوتاه مدتش شده بود. او دیگر برای دانایی ارزشی قائل نبود مگر آنکه بتواند آن را به سود خود به کار ببرد.

چرا؟ تالکین پاسخ دقیقی به این سؤال در کتاب نمی‌دهد. در یکی از نامه‌هایش چنین توضیح می‌دهد که سارومان برای تحمیل اراده‌اش به دیگران برای دست یافتن به اهداف خوبش بی صبری می‌کرد و در نهایت می‌خواست هم از او پیروی کنند. (نامه شماره ۱۸۱)

ایستاری[۱۹] به سرزمین میانه فرستاده شدند تا دشمنان سائورون را در نبردشان یاری دهند. اگر از دید آن‌ها به قضیه نگاه کنیم، محل اشکال راحت تر مشخص می‌شود. ما اصولاً دوست نداریم کسی به ما بگوید که در اشتباه هستیم و سارومان احتمالاً از اینکه کسی از حرف او تبعیت نمی‌کرد دلزده شده بود.

او از دانایی‌اش برای ترغیب مردم به پیروی از خود استفاده کرد. با مطالعه فصل «صدای سارومان» از کتاب سوم به درک درستی از این که چگونه سارومان توانست عده زیادی را برای مدتی طولانی فریب دهد و تنها تعداد اندکی توانایی مقاومت در برابر صدای او را داشتند، دست می‌یابیم.

تالکین در نامه‌هایش این فرض اشتباه را که صدای سارومان دارای قدرت هیپنوتیزم است اصلاح می‌کند. سارومان قدرت مباحثه بالایی داشت و در بحث بسیار متقاعد کننده بود و می‌توانست توانایی تفکر منطقی را در شنوندگانش با تسلطی که بر فن خطابه داشت، مختل کند. (نامه شماره ۲۱۰)

همزمان او شروع به ساخت ابزاری کرد که او را قادر می‌ساخت کسانی را که مایل نبودند از او تبعیت کنند، کنترل کند. دانش او تبدیل به فناوری شد حتی تا به آن حد که علم تابع ابزار و وسایلی شد که او می‌ساخت.

سارومان از اشتیاق به انجام کار نیک به ورطه پلیدی افتاد؛ اما ابزاری که ساخت وسیله‌ای شد که سقوط او را رقم زد.

همانطور که هورخمایر و آدورنو اشاره کردند، مدرنیته قطاری است که نمی‌توان از آن پیاده شد. تالکین نیز به ما نشان می‌دهد سارومان بدون ماشین آلات و اوروک های قدرتی ندارد. منابعی که او از آن بهره‌برداری می‌کرد، درختان و شبانان آن‌ها علیه او شوریدند و ماشین آلات و امپراطوری کوچک او را نابود ساختند.

بدون سلاح و بدون نقاب قدرت حقیقی سارومان آشکار شد. روشن شد که تصویر افسانه‌ای از جادوگر دانا و قدرتمند کاملاً مبتنی بر خطابه‌های متقاعد کننده، سوء استفاده از موقعیت و وابستگی شدید به فناوری بوده است.

۴- اوج مدرنیته:حلقه یگانه

درون مایه حقیقی آثار تالکین بارزترین نمودش را در نقش حلقه یگانه می‌یابد.

سائورون[۲۰] آن را با استفاده از قدرت و دانشش ساخت تا بر سایر حلقه‌ها و استفاده کنندگان از آن‌ها تسلط یابد. به عبارتی دیگر، همانند سارومان او از فناوری برای تثبیت سلطنتش استفاده کرد.

علی رغم این که سارومان به شدت وابسته به فناوری بود اما هیچگاه کاملاً در آن غرق نشد. در مقابل اما سائورون بخش عمده‌ای از قدرتش، نیروی حیاتی‌اش را به حلقه وابسته کرده بود که باعث می‌شد چنانچه حلقه به دست کسی که می‌خواست و می‌توانست آن را نابود کند بیفتد، کاملاً آسیب پذیر باشد.

در هیچ یک از آثار ادبیات داستانی نمی‌توانیم تصویرسازی بهتری از تئوری آدورنو و هورخمایر در مورد مدرنیته را بیابیم. انسان مدرن تنها وابستگی شدید به ابزار و وسایل و آسایشش نیست بلکه آن‌ها جزئی از وجودش شده‌اند. اگر الکتریسیته قطع شود، زندگی برای ما متوقف می‌شود.

عموماً حلقه یگانه به عنوان نماد قدرت دیده می‌شود. تالکین خود چنین توضیح می‌دهد که حلقه‌های قدرت اهدافی دوگانه داشتند.: توقف فرسودگی و حفظ آنچه که برای صاحب حلقه خوب و زیبا به نظر می‌آید؛ و افزایش توانایی و ظرفیت‌های صاحب آن. روندی که معمولاً به کینه توزی و بدخواهی منجر می‌شود. (نامه شماره ۱۳۱)

اهداف دانش مدرن نیز در آغاز همین‌ها بود. فناوری از یک سو برای حفظ جهان همان گونه که هست (بهشتی برای انسان، این مفهوم غلطی بود که در دوره رنسانس شکل گرفت.) یا حداقل تأثیر گذاری بر آن طوری که طبیعت دیگر اهمیت پیشینش را نداشته باشد؛ و از سویی دیگر افزایش توانایی‌های انسان. (ما اکنون چیزهایی را می‌بینیم که با چشمان غیر مسلح نمی‌توانستیم بینیم، می‌توانیم با آن سوی جهان ارتباط برقرار کنیم و حتی می‌توانیم پرواز کنیم.)

نیچه[۲۱]، فوکالت[۲۲] و دریدا[۲۳] در مورد پیوند پیچیده دانش و قدرت صحبت کرده‌اند. «علم قدرت است» جمله رایجی است اما تعداد کمی معنای آن را کاملاً درک می‌کنند. به نظر نگارنده، تالکین با روشی غیر فیلسوفانه به این درک نائل آمده است.

نخست آن که دانش ما را قادر می‌سازد جهان را بفهمیم. پدیده‌ها را نامگذاری و طبقه‌بندی کنیم. بفهمیم چه چیز نرمال و چه چیز انحراف است و بتوانیم برای نرمال بودن شاخص تعیین کنیم. کسانی که می‌دانند شرایط چگونه باید باشد معمولاً مورد تبعیت دیگران قرار می‌گیرند، حتی اگر در اشتباه باشند. معلم‌ها مثال ساده‌ای از این موضوع هستند.

دانش زمانی که به اشتراک گذاشته نشود قدرتمندتر و خطرناک‌تر نیز خواهد شد. دروغگویی، آلت دست قرار دادن دیگران، فریبکاری و خیانت همه از نتایج سوء استفاده از دانش هستند. سارومان در شورای سفید همه را با این دروغ که حلقه در رودخانه آندوین است، فریب داد تا بتواند برای خود برتری‌ای را بدست آورد که بتواند از آن در یافتن حلقه استفاده کند.

در نهایت قدرتمندترین شکل دانش، فناوری است کسانی که آن را در اختیار دارند، در برابر دیگران قدرتی گسترده خواهند داشت. مادری که به پسرش می‌گوید در صورتی که اتاقش را تمیز نکند نمی‌تواند از کامپیوتر استفاده کند در واقع از تسلطش بر فناوری برای تحت تأثیر قرار دادن پسرش استفاده می‌کند. شاید این کار کاملاً معصومانه‌ای به نظر برسد اما همین انگیزه را در تملک سلاح‌های کشتار جمعی و آن چه که کمک‌های توسعه‌ای خوانده می‌شود، می‌بینیم.

وابستگی سائورون به حلقه همان چیزی است که او را به نابودی می‌کشاند؛ و بر اساس تئوری آدورنو و هورخمایر همین امر ما را نیز ناتوان خواهد کرد. وسایلی که برای سلطنت کردن ساخته شدند اکنون بر ما سلطنت می‌کنند و هیچ راهی برای پیاده شدن از قطار نیست.

تصویری که پیتر جکسون[۲۴] در اقتباسش از بازگشت پادشاه از چشم سائورون بر فراز باراد-دور[۲۵] که در وحشتی کور به اطراف نگاه می‌کند اما نمی‌تواند از سقوطش بگریزد؛ استعاره‌ای عالی از جهان مدرن امروزی ماست.

مگر آنکه اراده داشته باشیم و بتوانیم در برابر وسوسه تسلط بر طبیعت و سایر انسان‌ها مقاومت کنیم و حلقه یگانه فناوری را نابود کنیم.

زیرا اگر این کار را نکنیم شاید این دنیا از خوابی عمیق و باستانی برخیزد و با نیرویی که حقیقتاً فراتر از توانایی‌های ماست، در برابر ما قیام کند.

پا نوشت:

[۱]Horkheimer

[۲]Adorno

[۳] نامه شماره ۳۴۶

[۴]Aragorn

[۵]Ioreth

[۶]Aristotle

[۷]Radagast the Brown

[۸]Istari

[۹]Treebeard

[۱۰]Gandalf the Grey

[۱۱]Moria

[۱۲]Black Breath

[۱۳]Athelas

[۱۴]Saruman The White

[۱۵]Treebeard

[۱۶]Uruk-hai

[۱۷]Helm’s Deep

[۱۸]Isengard

[۱۹]Istari

[۲۰]Sauron

[۲۱]Nietzsche

[۲۲]Foucault

[۲۳]Derrida

[۲۴]Peter Jackson

[۲۵]Barad-dûr