خانه - کتابخانه - مقالات

مقالات

نگاهی دقیق به ارتباط ترانه‌های بند «لد زپلین» با رشته افسانه تالکین

Led Zeppelin Band

لد زپلین. از چپ به راست: جان بونهام – رابرت پلنت – جیمی پیچ – جان پاول جونز

-ترجمه: torambar

سرآغاز: مروری بر تاریخچه شکل گیری بند Led Zeppelin

در سال ۱۹۶۸ مردی جوان، گیتاریستی در سبک بلوز به نام جیمز پاتریک پیج James Patrick Page ، عضو گروه موسیقی به نام Yardbirds بود، به همراه دو گیتاریست چیره دست دیگر به نام‌های اریک کلپتون Eric Clapton و جف بِک Jeff Beck. وقتی که بند در جریان یک تور از هم پاشید، پیج تنها ماند تا برای برگزاری ادامه تور برنامه ریزی کند.

به گفته‌ی پیج حدوداً در همان زمان بود که شخصی به نام جان پاول جونز با او تماس گرفت و گفت که علاقه‌مند است با همدیگر کاری را شروع کنند. بنابراین با اضافه شدن جان پاول جونز ( جِی پی جی ) John Paul Jones به عنوان نوازنده‌ی گیتار بیس و کیبورد، پیج برای پیدا کردن نفرات جدید برای بند دست به کار شد. او از دوستش مایکل موست Mickie Most خواست تا نقش وکال (خواننده) را برای بند ایفا کند، ولی او کسی به نام رابرت پلنت Robert Plant که با او در ارتباط بود را پیشنهاد کرد. پیج می گوید وقتی صدای خواندن پلنت را شنیدم، درجا فکر کردم که این مرد باید دیوانه باشد یا اینکه مشکلی برای کار کردن داشته باشد، چون من نتوانستم بفهمم چرا با اینکه به من گفته بود چندین سال مشغول آواز خواندن بوده، هنوز شهرتی به دست نیاورده. حال فقط به یک نوازنده‌ی درام نیاز داشتند که با پیشنهاد پلنت، جان بونهام John Bonham که مدتی با پلنت کار کرده بود به بند پیوست.

جیمی پیج، رابرت پلنت، جی پی جی و بونزو(بونهام) اعضای جدید Yardbirds بودند و در طول مدت تور اسم بند را به لد زپلین تغییر دادند. در طول یک دهه، رابرت پلنت به یکی از قدرتمندترین و پرانرژی ترین خوانندگان تاریخ موسیقی تبدیل شد، جان به موزیسین باذوقی تبدیل شد و همینطور به عنوان بهترین نوازنده ی بیس در دهه هفتاد شناخته شد. بونهام به عنوان یکی از بزرگترین درامر‌های دنیا شناخته می شود. و جیمی پیج در بین بهترین گیتاریست‌های تاریخ قرار گرفت، کسی که به سازی که می نواخت، معنایی دوباره داد.

لد زپلین، مانند تمام هنرمندان برجسته‌ی دیگر، به الهاماتی نیاز داشتند. بونزو و جی پی جی، ریتم آهنگ‌ها را با تاثیرپذیری از موسیقی جز شروع کردند و پیج و پلنت با تاثیرپذیری عمیق از موسیقی بلوز، بر روی آن کار کردند و این اساس آهنگ‌هایی مانند «لحظه‌های خوب، لحظه‌های بد» (Good Times, Bad Time) ، «از کار افتادگی ارتباطات» (Communication Breakdown) و «چند بار بیشتر» (How Many More Times) شکل گرفت. خیلی قبل‌تر از شکل‌گیری بند لد زپلین، رابرت پلنت عمیقا در مورد موسیقی بلوز مطالعه کرده بود. و در سرتاسر انگلستان گشته و با بسیاری از هنرمندان بلوز، کار کرده و در نهایت به سبکی بی‌مانند دست یافته بود. و جیمی پیج، از وقتی در دبیرستان درس می‌خواند عمیقا بر روی موسیقی بلوز آمریکای شمالی در حال مطالعه بود. ولی این تنها بخشی از شروع کار لد زپلین بود. بخش فولک کارهایشان مانند آهنگی مثل «آواز مهاجر» (Immigrant Song) جوهره‌ی چپاول گری وایکینگ‌ها و اساطیر نورس را در خود داشت یا آهنگ هیپنوتیزم کننده‌ی خاورمیانه ای مانند «کشمیر» (Kashmir)، آنها را به سطح جدیدی از موسیقی ارتقا داد. برجسته‌ترین بخش تاثرپذیری آنها از موسیقی فولک، از فرهنگ باستانی خودشان بود – موسیقی کلتیک. با شیفتگی به اسرار آمیزی و جادوی سیاه، بعضی جیمی پیج را گیتاریستی تاریک توصیف می‌کردند. رابرت پلنت منابع خود در اسرار آمیزی و تاثیرپذیری از فولک، را در میان کارهای نویسنده ای پیدا کرد که مجموعه داستان‌هایی برای نسل قبل از رابرت پلنت نوشته بود و آن نویسنده کسی نبود به جز جی. آر. آر. تالکین.

در باب یکی از منابع الهام: جی. آر. آر. تالکین

هابیت، ارباب حلقه‌ها و سیلماریلیون داستان‌هایی هستند که به طور یقین مسیر داستان نویسی فانتزی و علمی-تخیلی را تغییر دادند. همان طوری که پلنت برای کارهای آینده اش مشغول مطالعه موسیقی بلوز بود، تالکین هم به مطالعه بر روز زبان شناسی پرداخته بود و در حالی که در دبیرستان مشغول مطالعه‌ی زبان انگلیسی بود، ادبیات یونانی، لاتین، لامباردیک و گاثیگ را می دانست، تا زمانی که بر دوجین زبان متفاوت تسلط پیدا کرد به انضمام ادبیان ولز و فنلاندی (که اساس زبان الفی است). در آینده زندگی تالکین بسیار ساده سپری شد. او لباس‌های ساده‌ای می‌پوشید و غذاهای معمولی و ساده می‌خورد. نقاشی‌ها و تصاویر غیر چشمگیری را بر دیوار خانه‌اش می آویخت. او هیچ احتیاجی به مد روز بودن نداشت زیرا زندگی‌اش بر چیز دیگری متمرکز شده بود. تخیلاتش او را به سمتی برد که باعث شد دنیای پر رمز و رازی به نام سرزمین میانه به وجود بیاورد که الف‌ها، انسان‌ها، دورف‌ها، جادوگران، اژدها، اورک‌ها و البته‌هابیت‌ها در آن زندگی می‌کردند.

تالکین در دانشگاه آکسفورد درس خوانده بود و بعدا در آنجا به تدریس زبان شناسی پرداخت. در آنجا دوست نزدیک سی. اس. لوئیس گردید و باعث شد که لوییس به مسیحیت تمایل پیدا کند و باعث نوشتن مجموعه داستان‌هایی مانند نارنیا شود. تالکین جوان در زمان جنگ جهانی اول دیدگاه بسیار متفاوتی نسبت به تعارض‌ها و جهان داشت مثل اکثر نویسنده‌های هم زمان خود. جنگ، بیشترین تاثیر را در نوشته‌های تالکین در پی داشت، ولی با این حال او کاراکتر‌های داستانش را به عنوان ملت‌های مختلف در دنیای واقعی در نظر نگرفته بود. او می توانست سائورون را به عنوان آلمان یا آراگورن را به عنوان آمریکا در نظر گیرد؛ ولی او نمی‌خواست تا داستان‌هایی بنوسید که ستیزه گری دنیایی که خودش در آن زندگی می کرد را بازتاب دهد.

در باب آلبوم Led Zeppelin II

در سال ۱۹۶۹ آلبوم دوم لد زپلین به نام Led Zeppelin II منتشر شد که تمام طرفدارانش را هیپنوتیزم کرد. بعد از اینکه شنوندگان اولین طرح از آنچه که بعد‌ها به اسم “هوی متال” شناخته شد از آهنگ‌هایی مانند “Whole Lotta Love” و چند آهنگ عالی بلوز مانند “Heatbreaker” و “Livin’ Lovin’ Maid” بند با آهنگ “Ramble On به گردش ادامه بده” در دنیای تالکین شناور شد. آهنگ با یک سری نت‌های بیس که به وسیله ی جونز نواخته می شد شروع می شد و بونهام با ضرب‌هایی نرم او را همراهی می کرد. و صدای با محبت رابرت پلنت بر روی آن فرود می آمد. صدای او شروع به گفتن ماجرای فرودو بگینز جوان در داستان ارباب حلقه‌ها کرد. فرودو،‌هابیت جوان بدبختانه وظیفه ی حمل کردن حلقه ی یگانه را بر عهده گرفت ؛ حلقه ای که دارای قدرتی بود که می توانست تمام سرزمین میانه را نابود کند. در بین سفر او به موردور فرودو مدتی در ریوندل ، شهر الف‌ها که شورای الروند در آن برگزار شد و تصمیم گرفته شد که چه بر سر حلقه بیاید، ماند. فرودو و بهترین دوستش، سم وایز، بسیار از اقامت شان در ریوندل لذت بردند ولی میدانستد که باید:

بررسی ارتباط ترانه‌ها با رشته افسانه تالکین

به گردش ادامه بده

اکنون وقت آن است

وقتش رسیده که آواز خود را بخوانم

به دور دنیا می‌روم، باید دختر خود را در راهم پیدا کنم

دختری که در اهنگ به آن اشاره شده، همانند آهنگ دیگری به نام “Over the Hills and Far Away در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” در حقیقت به یک زن اشاره نمی کند و منظور حلقه است. بر اساس داستان فرودو، سم، آراگورن، و بقیه، حلقه به عنوان یک بانوی زیبا نشان داده شده، و حتی گاهی هم با عنوان “عزیزم” خطاب می شده (!) . بر اساس کتاب‌های تالکین، شخصیت‌ها در حال مسافرت آوازهایی می خواندند. فرودو همچنین در جستجوی “ملکه ی رویاهایی” بوده که رابرت پلنت از آن می خوانده. گالادریل، ملکه ی الف‌ها در جنگل، بسیار شبیه ملکه ای بوده که او در جستجویش بوده. همینطور قسمت دیگری از آهنگ هست که مستقیما به ارباب حلقه‌ها اشاره دارد:

در تاریک ترین اعماق موردور بود

که دختری زیبا را دیدم

ولی گولوم اهریمنی بالا خزید

او را برداشت و گریخت

اشاره ی مستقیم به موردور و گولوم مطمئنا نشان می دهد که آهنگ در مورد فرودو هست، ولی قسمتی از آن با حقیقت همخوانی ندارد. فرودو وقتی که حلقه، “دختری زیبا”، را به دست آورد در موردور نبود، ولی “در تاریک ترین اعماق موردور” جایی بود که او با شلوب ،عنکبوت غول پیکر، برخورد کرد که خیلی با زیبا بودن فاصله دارد! ولی در موردور بود که گولوم حلقه را از فرودو گرفت. این یکی از معدود آهنگ‌های لد زپلین است که شامل کوروس می شود. ( کوروس : قسمتی که آهنگ اوج میگیرد و تمام سازها با هم نواخته می شوند) و وقتی که کوروس شروع می شود، بونزو نیرویی را به درون آهنگ سرازیر می کند انگار که تمام ارتش‌های سرزمین میانه در برای نبرد در مقابل سائورون به پا خاسته اند. جونز شروع به نواختن نت‌های خلاقانه ی بیس می کند که بر روی درامز می نشیند و پیج با ریف‌های معروفش به او ملحق می شود( ریف: نواختن آکورد‌ها یا نت‌های گیتار به شکلی که باعث تولید نوعی ملودی شود که پایه‌های اصلی آهنگ را شکل می دهد). انرژی صدای پلنت شاهکار سه نفر دیگر را کامل می کند. با این که این آهنگ یکی از محبوبترین و قدرتمند ترین کارهای بند بود، لد زپلین هیچگاه آن را در اجرای زنده ننواخت.

” به گردش ادامه بده” تنها آهنگ لد زپلین نیست که در مورد عشق به حلقه حرف می زند. پنجمین آلبوم لد زپلین، خانه‌های مقدس، آهنگی را در بر دارد که شاید در ابتدا یک آهنگ زیبای عاشقانه به نظر برسد. با صدای آرامش دهنده ی گیتار آکوستیک در آهنگ ” در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” پلنت شروع به خواندن می کند:

هی بانو… تو عشقی را در خود داری که به آن نیاز دارم

شاید بیشتر از حد نیاز

آه عزیزم… لحظه ای با من قدم بزن

تو خیلی داری

برخلاف “به گردش ادامه بده” این آهنگ در مورد کتاب دیگری از تالکین است،‌هابیت. اولین ارتباط بارز آن، عنوان “در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” است، جایی که بیلبو بگینز، گندالف و گروهی از دورف‌ها به آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر رفتند در جستجوی گنجینه ای گمشده. قسمت ابتدایی آهنگ لحظه ای را توصیف می کند که بیلبو حلقه ی قدرت را پیدا میکند و این”بانو” در حقیقت حلقه است. حلقه “عشقی را در خود داشت” که بیلبو به آن نیاز داشت. به بیان دیگر، حلقه قدرت این را داشت تا او را ناپدید کند تا بتواند از غار گولوم فرار کند. این عشقی بیش از حد نیاز بیلبو بود، هر چند به نظر می رسد که بیلبو به تمام قدرت حلقه نیازی ندارد. و حلقه در نهایت به فرودو رسید و او را در دردسر‌های بزرگی انداخت. ولی بیلبو عاشق حلقه بود و از او می خواست تا “لحظه ای با او قدم بزند”.

رویاهای من به حقیقت درآمده اند

و بعضی‌هایشان آستری نقره ای دارند

من برای رویایم

و جیب پر از طلا زندگی می کنم

این ارجاع خوبی است که رویای مسافرت و ماجراجویی بیلبو به حقیقت پیوست و چگونه او چیزی بیشتر از یک مسافرت خوب به دست آورد. همان طوری که دورف‌ها به گنجینه ی از دست رفته شان رسیدند. دو بند پایانی شعر میتواند هم به‌هابیت و هم به ارباب حلقه‌ها ارجاع داده شود.

مهربان، مردی است که می داند چه گم کرده است

بسیاری از انسان‌ها نمی توانند جاده ی باز را ببینند

بسیار، کلمه ای است که تو را به حدس زدن وا میدارد

حدس زدن در مورد چیزی که تو واقعا باید آن را بدانی، آه !

تو واقعا باید آن را بدانی…

اولین ارجاع آن وقتی است که گولوم و بیلبو شروع به چیستان بازی کردن می کنند. که گولوم سعی می کرد که حدس بزند چه چیزی در جیب بیلبو است. و به این نتیجه رسید که بیلبو در جیبش حلقه را دارد، همان حلقه ای که گولوم هم عاشق او بود. دومین ارجاع آن بر میگردد به داستان یاران حلقه، وقتی که یاران حلقه مجبور شدند که از موریا عبور کنند و جایی که در پشت دروازه‌های موریا مجبور بودند که معمایی را حل کنند. “در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” فقط یک وجه از اسطوره شناسی در این آلبوم (خانه‌های مقدس) است. آهنگ “No Quarter” با اساطیر نورس سر و کار دارد و آهنگ “The Song Remains the Same” (آهنگی که یکسان می ماند) در مورد این حرف می زند که هر جا که مردم محلی (فولکلور) زندگی می‌کنند، آهنگ مثل هم باقی می مانند! چهارمین آلبوم لد زپلین مانند آلبوم “خانه‌های مقدس” به طور رسمی با چهار نماد غیر قابل تلفظ عنوان می شود. ولی به طور رایج تر، “IV” ( چهارم) یا “بدون عنوان” یا “Zoso” عنوان می شود، بزرگترین گردآوری بند از فولکلور در ۱۲ سال فعالیت.

“کوه مه آلود بلند” آهنگی از آلبوم سال ۱۹۷۱ لد زپلین تقریبا کنایه آمیز و تمثیل وار است. و در مورد اولین قسمت‌هابیت” یک مهمانی غیر منتظره” صحبت می کند. اگر عنوان آهنگ نتواند ثابت کند که با کارهای تالکین ارتباط دارد، چیز دیگری هم نمی تواند. کوهستان‌های مه آلود، در صحنه سازی داستان‌های تالکین مرتبا” تکرار شده است. و برای هر خط از شعر، نیاز است که نگاهی دقیق به آن انداخته شود. “تعداد زیادی آدم که روی چمن نشسته بودند و به موهاشون گل زده بودند” به دورف‌ها در داستان‌هابیت بر می گردد، ولی در نگاه دیگر، این برخورد مرد جوانی است با هیپی‌ها. همچنین داستان‌های تالکین در دهه ی ۶۰ و ۷۰ بسیار بین جوانان آمریکایی و انگلیسی محبوب شده بود. “هی پسر میخوای چیزی گیرت بیاد ؟” جمله ی اون هیپی هست که داره میپرسه، یا شاید هم گندالف هست که داره از بیلبو میپرسه که میخوای با دورف‌ها در مسافرتشون همراه بشی و “چیزی گیرت بیاد؟ ” (طلا، شهرت و ماجراجویی). وقتی همه ی دورف‌ها جمع شدند، شب رو در خانه ی بیلبو ماندند. اونها صبح واقعا دیر بیدار شدند و بیلبو “من واقعا نمیدونم چه وقتی بود” قسمتی از متن که در قبل به آن اشاره شد، میتواند ارجاعی باشد به صبح روزی که گندالف با بیلبو ملاقات کرد، چون در غیر این صورت همه چیز می تواند خارج از نظم معمول باشد.

در متن هیچ اشاره به به زمان ملاقات نشده، ولی اشاره‌هایی به آن در خود مهمانی هست. بعد، بیلبو از گندالف خواست تا “تا برای چای بمون و یکم خوش بگذرون” که این قسمت به دنبال “دقیقا همون موقع بود که یه پلیس به سمت من اومد” میاد. پلیس میتونه گندالف باشه که از دورف‌ها میخواد که دوستانه رفتار کنن و مهمانی بی میل بیلبو رو قبول کنن. جان پال جونز در جایی گفته بود: “این پلیس سلاحی با خودش حمل نمیکنه و دنبال دردسر نیست. در آمریکا پلیس‌ها همیشه دنبال دردسر هستند” که این جمله می تونه اشاره داشته باشه به عکس العمل بند در مقابل پلیس آمریکا. گندالف گفته بود که دوستانش، دورف‌ها، “اون گفت که قراره بقیه دوستاش هم بیان و بهمون سر بزنن” ولی بیلبو ،”تو واقعا برات مهم نیست اگه اونا بیان یا نه” . گندالف بیلبو رو مجبور کرد تا “چرا یه نگاه دقیق به خودت نمی اندازی و چیزی که میبینی رو توصیف نمی کنی” تا اون رو مجبور کنه که در ماجراجویی بهشون ملحق بشه.‌هابیت در بگ اند نشسته بود و “تو اونجا نشستی، ساکت و کم حرف، مثل یه کتاب توی قفسه که داره می پوسه” . او خیلی زیاد به مردم اهمیت نمی داد، “پس وسایلم رو توی کیفم گذاشتم تا به سمت کوهستان مه آلود برم” . این آهنگ، یکی از دو آهنگی هست که به نوشته‌های تالکین مرتبط می شوند. آهنگ بعدی در مورد موضوع جدی تری است ! (جنگ)

ترکیب دو داستان، باعث بوجود آمدن آهنگ “نبردی برای همیشه” است که نمایانگر نبرد پله نور در قسمت‌های انتهایی ارباب حلقه‌ها، بازگشت شاه است. همان طور که به نبرد تاریخی اسکاتلندی‌ها هم اشاره دارد. شبی، اعضای بند دور آتش نشسته بودند و پیج، ماندولین جونز را بر می دارد (نوعی سار زهی، طرز نواختن آن تقریبا مشابه گیتار است) و برای اولین بار شروع به نواختن آن می کند. و به همراه علاقه ی پلنت به تالکین، و مطالعات اخیرش بر تاریخ اسکاتلند، باعث بوجود آمدن آهنگی انباشته از فولک می شود.

ملکه ی روشنایی کمانش را برداشت

و قصد رفتن کرد

شاهزاده ی صلح در آغوش تاریکی فرو رفت

و به تنهایی در هنگام شب به راه افتاد

ملکه ی روشنایی می تواند ائووین باشد که از آراگورن خداحافظی کرد و قصد پیوستن به ارتش روهیریم‌ها را کرد. شاهزاده ی صلح آراگورن است که در آغوش تاریکی در جاده‌های مردگان به راه افتاد.

آه، در تاریکی شب برقص

در روشنایی روز آواز بخوان

فرومانروای تاریکی امشب با تمام قدرت می تازد

و زمان به ما خواهد گفت

هم سائورون و هم ویچ کینگ، فرمانروای نزگول، فرمانروای تاریکی خطاب می شده اند. این بند بازتابنده ی این است که چقدر سفر طول کشیده است و آینده هنوز نامعلوم است.

خیش و بیل خود را به کنار بیندازید

به قصد آرامش در خانه تان را قفل نکنید و در آنجا پناه نگیرید

شانه به شانه منتظر نیروی تاریک ترین آنها خواهیم بود

در آغاز محاصره ی گوندور، کارگران بر روی زمین‌ها به طرف برج(میناس تی ریت) فرار کردند. بعد مردم در قلعه در انتظار شروع یورش موردور بودند.

صدای تندر وار تاختن اسب‌ها را

در وادی زیرپایم می شنوم

در انتظار فرشته‌های آوالون خواهم ماند

در انتظار درخششی در شرق

اسب‌ها به اشباح حلقه اشاره دارد یا ارتش Orici یا سواران روهان. چیزی که جالب است این است که آوالون چیزی مربوط به داستان‌های تالکین نیست، بلکه به اساطیر اسکاتلندی و انگلیسی اشاره دارد.

جنگ، گریه ی همگان است

شمشیرت را بردار و راهی شو

در آسمان چیز‌های خوب و بدی پر میزند

که میرایان هرگز نخواهند دانست

اشباح حلقه بودند که به گوندور هجوم می آوردند و بر اژدها سوار بودند. هیچکدام از مردان گوندور نمی دانست که سواران سیاه که هستند.

شب دراز است

مهره‌های زمان به آهستگی در گذرند

چشمان خسته افق را می نگرند

در انتظار درخششی در شرق

این قسمت مردانی را توصیف می کند که چگونه منتظر بودند تا تاریکی موردور، از بین برود. درخششی از سوی شرق، به رسیدن گندالف اشاره دارد که همراه با سواران روهان از شرق در طلوع صبح از راه رسید تا جریان نبرد را عوض کند.

(البته فکر کنم نویسنده اینجا یه اشتباه کوچولو کرده. اگه میخواد به نبرد پله نور اشاره کنه، گندالف با روهیریم‌ها نبوده و داخل شهر بوده. احتمالا با نبرد گودی هلم اشتباه کرده)

درد جنگ فراتر از اندوه عواقب بعد از آن نخواهد بود

غرش طبل‌ها دیوار‌های قلعه را خواهند لرزاند

اشباح حلقه در هیبتی سیاهپوش خواهند راند

بتاز

با تصویر سازی و توصیف بیشتر نبرد برای سرزمین میانه، این قسمت از آهنگ مثل “به گردش ادامه بده” و “کو مه آلود بلند” از واژه‌های منحصر به فرد تالکین استفاده شده. این دفعه از اشباح حلقه یاد شده، که مطمئنا نشان دهنده ی ارتباط با دنیای تالکین است.

کمانت را بالا ببر و آواز بخوان

مستقیم تر از قبل شلیک کن

برای چهره‌های سردی که با نور آتش روشن شده اند

در طول شب آسایشی نخواهد بود

یک یادآور سرد کننده از نمود ذهنی برای وحشت جنگ. آراگورن سپاه انسان‌ها را برای نبرد آماده می کند و به آنها یادآور می شود نباید هیچ ترحمی نشان دهند، چون در طول جنگ هیچ ترحمی دریافت نمی کنند.

آه، در تاریکی شب برقص

در روشنایی روز آواز بخوان

طلسمی جادوییی بر روی طلا نقش بسته

تا تعادل را به دنیا برگرداند

دو نوع برداشت می توان از این قسمت داشت. یکی حلقه ی فرودو که طلسمی جادویی برا روی آن بود و وقتی که نابود شد تعادل به دنیا برگشت. و همینطور شمشیر مریادوک که طلسمی بر روی آن بود باعث نابودی رهبر اشباح حلقه شد و باعث شد که تعادل قدرت به نبرد برگردد.

سرانجام خورشید خواهد درخشید

ابر‌های آبی رنگ به تلاطم در خواهند آمد

با شعله‌های اژدهای تاریکی

آفتاب چشم او را کور می کند

دو خط شعر می گوید که چگونه ، وقتی که نبرد پیروز شد آسمان دوباره صاف شد در حالی که سیاهی موردور به زادگاهش عقب نشینی کرد. ولی دو خط دوم بسیار رمزگونه است. می تواند مجاز از حالتی باشد که وقتی که خورشید برمی خیزد، سپاه سائورون باید عقب نشینی کند.

موخره

ارتباط لد زپلین با تالکین بسیار فراتر از لیریک‌هاست. تاثیر تالکین حتی می تواند در اسم سگ رابرت پلنت دیده شود: استرایدر! استرایدر نام دیگر آراگورن در قسمت‌های ابتدایی ارباب حلقه‌ها است. پلنت بعضی اوقات به فریاد زدن اسم سگ بعد از آهنگ خاصی اشاره می کرد.

با این حال باز هم پیوستگی‌ها چیزی بیشتر از نامگذاری یک حیوان خانگی است. کاور آرت (تصاویر روی جلد آلبوم) خود سند مهمی است. تم رایج بسیاری از موضوعات ادبی و هنری، کشاکش بین طبیعت و جامعه ی انسانی است. کاور Led Zeppelin IV (آلبوم چهارم لد زپلین) تابلویی است از مردی که چوب‌هایی را بر پشت خود حمل می کند. یک تصویر تقریبا راکد و گرفته بسیار مشابه به آن چیز‌هایی که تالکین احتمالا در خانه اش می آویخته. نمادی از ارتباط بین انسان و طبیعت. گیتاریست بند، جیمی پیچ در مورد این عکس می گوید: ” او از طبیعت گرفته شده است و به طبیعت برگردانده خواهد شد. این چرخه ی طبیعت است.” و اگر شما کتابچه ی کارو آرت آلبوم را کامل باز کنید، دیوار در این کاور آرت که تابلو بر آن آویخته شده، دیوار خرابه ای است در میان یک محله ی شلوغ. در بک گراند، ساختمانی است که پوستری مربوط به آکسفام (یک موسسه ی کمک رسانی بین الملی که در آکسفورد شکل گرفت) بر روی آن نصب شده که مردی در حال مردنبر روی برانکارد را نشان می دهد و نقل قول روی آن این است:”هر روز کسانی این چنین از گرسنگی محبت می بینند.” تنها نوشته ای که در تمام کاور آرت‌های آلبوم دیده می شود.

نکته ی بسیار جالبی در مورد آلبوم است که این آلبوم، یکی از دو آلبومی است که در طول تاریخ منتشر شده اند و هیچ نوشته ای یا هیچ لوگو ای در هیچ کجای این آلبوم مشاهده نمی شود. اعضای بند هیچ لزومی نمی دیدند که عنوانی برای آلبوم بگذارند! ولی خب به هر حال این کار غیر ممکن است و حداقل باید اسم بند و لیست آهنگ‌های موجود در آلبوم بر روی کاور آرت نوشته شود. جیمی پیج در مورد آلبوم چهارم گفته بود:”اسم‌ها عنوان‌ها . چیز‌هایی از این قبیل هیچ معنی ای ندارند. مگر “لد زپلین” چه معنی ای می دهد؟ هیچ معنی مشخصی ندارد. چیزی که مهم است موسیقی ماست. اگر ما موسیقی خوبی تولید نکنیم، هیچ کس اهمیت نمی دهد که ما خودمان را چه بنامیم. اگر موسیقی ما خوب باشد، ما می توانیم اسم خودمان را بگذاریم کَلَم و باز هم شنوندگان را تحت تاثیر قرار دهیم!

آلبوم چهارم لد زپلین Led Zeppelin IV

کمپانی ضبط، از این حرکت شجاعانه بند شگفت زده شد و از آنها شاکی شد هیچ کس نمی فهمد که بند کی بوده. و آنها را مجبور کرد برای آلبوم عنوانی تعیین کنند. آنها می توانستند اسم آلبوم را “Led Zeppelin IV” یا “پلکانی به بهشت” (اسم یکی از آهنگ‌های آلبوم) یا بیشمار عنوان دیگر بگذارند. ولی به جای آن هر کدام از اعضای بند یک نماد را به جای اسم خود اختیار کردند. نماد‌هایی بسیار شبیه به نماد‌هایی که در داستان تالکین یافت می شود مانند حلقه، دروازه ی موریا، شمشیر مری،( یا سلاح‌های دیگر) یا گزینه‌های بسیار دیگر.( امروزه اسم این آلبوم را از روی عادت به نام Led Zeppelin IV می شناسند، هر چند که در هیچ کجای آلبوم عنوانی دیده نمی شود) چیز بسیار قابل توجه دیگر، تصویری است که در درون کتابچه ی کاورآرت آلبوم یافت می شود. که مرد درویش مانندی با چوب دست فانوسی در دست نشان می دهد که بر روی تپه ای ایستاده و مثل پیکره ای رداپوش به دهکده ی کوچکی در پایین نگاه می کند. با ریش دراز و قد بلندش، خیلی‌ها قبول دارند که این می تواند تمثالی از گندالف خاکستری باشد. روی هم رفته، شخصیت آلبوم با آهنگ‌هایی مانند “رفتن به کالیفرنیا”، “چهار چوب” و دو آهنگ تالکینی، “نبردی برای همیشه” و “کوه مه آلود بلند” و البته آهنگ فوق العاده ی “پلکان به بهشت” به آلبوم احساسی میستیکسیم و فانتزی وار می بخشد. همان طوری که قبلا اشاره شد، آلبوم چهارم لد زپلین یکی از دو آلبومی است که هیچگاه هیچ اسم یا عنوانی نداشته اند. آلبوم دیگر، خانه‌های مقدس است.(این آلبوم هم هیچ عنوانی نداشت تا اینکه بعدا برچسبی روی کاور آرت آلبوم زده میشه که شامل عنوان خانه‌های مقدس، و اسم خود بند، لد زپلین بوده) این آلبوم، مثل آلبوم قبلی، حسی مرموز جادویی در بر داشت.

با این حال، لد زپلین تنها گروه موسیقی در دنیا نیست که از کارهای تالکین تاثیر گرفته. میلیون‌ها بند دیگر در سبک‌های دیگر هستند که بعضی‌ها حتی اسمشان را اسم شخصیت‌ها، مکان‌ها، و اتفاقات در دنیای تالکین گذاشته اند.

بی شمارند کسانی که از تالکین الهام گرفته اند و در این میان الهام گرفتن بند بزرگ لد زپلین از تالکین بسیار قابل توجه است. موسیقی آنها امروزه هم بی نهایت شنیدنی است و تعداد طرفداران آنها، اگر نگوییم بیشتر، کمتر نشده است با این که بیشتر از چهل سال از شکل گیری بند می گذرد. از ابتدای شروع به کارشان، موسیقی که آنها نواختند، توسط موسیقی دانان بیشماری بارها اقتباس، تفسیر، بازنوازی و آمیخته و گاهی حتی دزدیده شده. مجله‌های VH1 و رولینگ استون به آنها عنوان “بزرگترین بند تاریخ” را دادند. آلبوم Led Zeppelin IV را همیشه در لیست برترین آلبوم‌های تاریخ آورده اند و بسیاری اوقات به عنوان بهترین. “پلکان به بهشت” بیشترین آهنگی است که تا کنون در رادیو پخش شده و به عقیده ی خیلی‌ها بهترین آهنگی که تاکنون نواخته شده؛ همچنین این آهنگ دومین آهنگی است که بیشترین تعداد کاور شدن را داشته ( کاور کردن: بازنوازی آهنگ توسط هنرمندان دیگری برای نشان دادن علاقه خود به اثر اصلی). بعد از آهنگ دیروز، از بیتلز که شماره ی یک را به خود اختصاص داده. تا دویست سال دیگر مردم همچنان به موسیقی جیمی پیج، رابرت پلنت، جان پال جونز، و جان بونهام مرحوم گوش می دهند و از آن لذت خواهند برد. با امتنان از نویسنده ای که به مجذوب کردن خوانندگان و دوختن چشم آنها به آینده ادامه خواهد داد: جی. آر. آر. تالکین

هر چه از طلاست درخشان نیست

هر که سرگردان است گم گشته نیست

 

  • این ترجمه برای اولین بار در تالارهای شورای ماهاناکسار منتشر شده بود: The Tolkien-Zeppelin Connection

لینک به مقاله اصلی

مطالب مرتبط:

متن ترانه موسیقی‌های بند راک «Led Zeppelin»

داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین

tolkien middle earth annotated map

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

.This Article is Available in English, Read it Here

-نوشته: محمدرضا کمالی

-ویرایش: آلاسین موریمیزو

در سال ۲۰۱۵ طرفداران ادبیات فانتزی خبر هیجان انگیزی را شنیدند، نقشه‌ای از سرزمین میانه در داخل یک نسخه از کتاب ارباب حلقه‌ها کشف شده بود که جی. آر. آر. تالکین بر روی آن توضیحاتی را برای تصویر ساز معروف پائولین بینز (Pauline Baynes) نوشته بود.

استاد تالکین با جوهر سبز رنگ توضیحاتی برای راهنمایی بینز که در سال ۱۹۶۹ در حال کار بر روی یک نقشه رنگی از سرزمین میانه بود به نقشه اضافه کرده بود. از جمله آنها اطلاعاتی بود درباره مکان‌هایی که منبع الهام او برای خلق هابیتون، میناس تی‌ریت و بعضی مکانهای دیگر بودند. این کشف شدیداً برای من جالب توجه بود، چرا که برای چند سال من در حال جستجو برای یافتن مکان‌هایی واقعی بودم که حدس می‌زدم مایه الهام پروفسور برای خلق دنیای دوست داشتنی‌اش باشند. اما چیز غیر منتظره‌ای در یادداشت‌های او در این نقشه جدید وجود نداشت (حداقل در نگاه اول) چرا که اطلاعات جدید تقریبا همانی بودند که قبلاً هم در یکی از نامه‌هایش درباره سرزمین میانه خوانده بودیم. این نامه:

جریان داستان در شمال غربی سرزمین میانه رخ می‌دهد، که برابر است با سرزمین‌های ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه… اگر هابیتون و ریوندل را در محدوده آکسفورد فرض کنیم (همانطور که واقعا هست)، آنگاه میناس تی‌ریت، ششصد مایل به سمت جنوب، در محدوده فلورانس خواهد بود. دهانه آندوین و شهر باستانی پلارگیر در محدوده تروی باستان خواهند بود

(نامه شماره ۲۹۴ مورخ مارس ۱۹۶۸)

این معروفترین گفته تالکین درباره ارتباط سرزمین میانه با زمین ماست، و دلیل اصلی برای این که اروپا منبع الهام تالکین برای خلق سرزمین میانه است. اما از شانس خوب من دوستی به من توصیه کرد که نگاه دقیق‌تری به یادداشت‌های تالکین در نقشه بیندازم. من هم به توصیه‌اش عمل کردم و متوجه شدم که این بار تالکین به جای فلورانس، راوِانا یک شهر ایتالیایی دیگر را به عنوان میناس تی‌ریت معرفی کرده است. ببینیم که او در نقشه توضیح گذاری شده برای پائولین بینز چه نوشته:

هابیتون در محدوده آکسفورد فرض می‌شود. خط سبز رنگ عمودی به فواصل ۱۰۰ مایلی تقسیم شده (که با مقیاس نقشه برابر است با ۲ سانتی‌متر). بنابراین تو به سادگی می‌توانی آب و هوا و پوشش گیاهی و حیوانی منطقه را متوجه بشوی. میناس تی‌ریت در محدوده راونا است (اما حدود ۹۰۰ مایل در غرب هابیتون، بیشتر نزدیک بلگراد). انتهای پایینی نقشه (۱۴۰۰ مایل) در محدوده اورشلیم است. اومبار و شهر دزدان دریایی- در محدوده قبرس. خط افقی سبز رنگ هم به اندازه های ۱۰۰ مایلی تقسیم شده.

گفته معروف تالکین مربوط به نامه‌ای است که می‌دانیم در مارس ۱۹۶۸ نوشته شده، اما این یادداشت‌های جدیداً یافته شده، یک سال بعد و در سال ۱۹۶۹ نوشته شده‌اند. خب به نظرتان اینجا چه اتفاقی افتاده؟ آیا تالکین فلورانس را فراموش کرده و به جای آن راونا را جایگزین کرده؟ اگر او شهری به بزرگی و مهمی میناس تی‌ریت را از شهر دیگری الهام گرفته باشد، چطور امکان دارد که در زمان‌های مختلف دو شهر مختلف را منبع الهام خودش معرفی کند؟ جالب تر آنجا است که او بعد به بلگراد هم اشاره می‌کند. بالاخره کدامیک از این‌ها میناس تی‌ریت هستند: فلورانس، راونا یا بلگراد؟ اما آیا پروفسور تالکین در جایی از نامه‌ها یا در توضیحاتش واقعاً فلورانس یا راونا را «منبع الهام» خودش معرفی کرده؟ بیایید برگردیم به نامه تالکین.

اگر هابیتون و ریوندل را در محدوده آکسفورد فرض کنیم (همانطور که واقعا هست)، آنگاه میناس تی‌ریت، ششصد مایل به سمت جنوب، در محدوده فلورانس خواهد بود.

آیا این جمله برای شما معنی الهام می‌دهد؟ جواب سوال داخل خود جمله است.

داستان اصلی در شمال غربی سرزمین میانه رخ می‌دهد، که برابر است با سرزمین‌های ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه.

فکر می‌کنم که پروفسور تالکین در حال صحبت کردن درباره ابعاد و فاصله است، نه منبع الهام! اگر شما نقشه شمال غربی سرزمین میانه را با نقشه شمال مدیترانه در اروپا مقایسه کنید، خواهید دید که این دو منطقه از نظر ابعاد با هم برابراند، دقیقا همانطور که تالکین گفته بود. منظور تالکین به وضوح این بوده که فاصله هابیتون تا میناس تی‌ریت برابر است با فاصله آکسفورد تا فلورانس! برای امتحان کردن این ایده کافیست که نقشه سرزمین میانه را روی نقشه اروپا قرار دهیم. ما با فرض کردن آکسفورد به عنوان هابیتون، موقعیت هابیتون و میناس تی‌ریت را روی نقشه اروپا کپی می‌کنیم، و بدین ترتیب یک نقشه ترکیبی از سرزمین میانه با اروپا به دست می‌آوریم. و البته موقعیت شهرهایی اروپایی که طبق گفته تالکین فکر می‌کردیم میناس تی‌ریت هستند را هم به نقشه اضافه می‌کنیم.

Map by Google Maps

به تصویر دقت کنید، همانطور که تالکین گفته بود و همانطور که در نقشه می‌بینید فاصله عمودی هر دو شهر فلورانس و میناس تی‌ریت تا آکسفورد تقریبا حدود ۶۰۰ مایل است. اما راونا چه؟ چرا در توضیحات نقشه بینز، تالکین میناس تی‌ریت را از فلورانس به راونا تغییر داد؟ به نقشه نگاه کنید. راونا تقریبا در همان فاصله عمودی از آکسفورد قرار دارد که فلورانس هم هست، اما از طرفی انتخاب بهتری هم هست چون از جهت افقی به میناس تی‌ریت که با رنگ سبز مشخص شده نزدیک‌تر است. این به وضوح نشان می‌دهد که وقتی که تالکین از راونا به جای فلورانس اسم می‌برد، اصلا فراموش نکرده بود که یک سال پیش درباره فلورانس چه گفته. او در حقیقت می‌خواست که حرفش را تصحیح کند و به پائولین بینز کمک کند که نقشه را دقیق‌تر بکشد. چرا که راونا موقعیت نزدیک‌تری به میناس تی‌ریت دارد. اما بلگراد چه؟

میناس تی‌ریت در محدوده راونا است (اما حدود ۹۰۰ مایل در غرب هابیتون، بیشتر نزدیک بلگراد)

و به همین دلیل وقتی که تالکین در اینجا به بلگراد اشاره می‌کند، در حقیقت دارد توضیح می‌دهد که فاصله افقی بین هابیتون تا میناس تی‌ریت بیشتر از فاصله افقی بین آکسفورد تا راونا است (که روی نقشه به وضوح می توانید این را ببینید):

Map by Google Maps

فاصله افقی از هابیتون تا میناس تی‌ریت بر اساس نقشه سرزمین میانه حدود ۷۵۰ مایل است و من هم در تصویر بالا این فاصله را ۷۵۰ مایل کشیده‌ام، اما تالکین در توضیحاتش در نقشه بینز می‌گوید که این فاصله ۹۰۰ مایل است. این به ما کمک می‌کند که بفهمیم که احتمالا نقشه دقیق نبوده و تالکین می‌خواسته که به بینز کمک کند که موقعیت دقیق میناس تی‌ریت را با اشاره کردن به راونا و بلگراد به دست بیاورد:

فاصله افقی آکسفورد تا فلورانس ۵۰۰ مایل است.

فاصله افقی آکسفورد تا راونا، که موقعیت بهتری دارد، ۵۵۰ مایل است.

هر دوی آنها تقریبا در فاصله عمودی یکسان ۶۰۰ مایلی از آکسفورد قرار دارند اما هیچکدام به فاصله افقی ۹۰۰ مایلی که منظور نظر تالکین بوده نزدیک نیستند، بنابراین تالکین به بلگراد اشاره می‌کند، که فاصله افقی‌اش با آکسفورد ۹۰۰ مایل است. در نقشه پایینی می‌توانید ببینید که میناس تی‌ریت دوم با فاصله ۹۰۰ مایلی از هابیتون بسیار نزدیک به بلگراد است (به همین دلیل من دو میناس تی‌ریت با فواصل افقی متفاوت ۷۵۰ و ۹۰۰ مایلی را کشیده‌ام تا این تفاوت را ببینید)

Map by Google Maps

دقت کنید که تالکین در توضیحاتش هم می‌نویسد، «بیشتر نزدیک بلگراد» و نه خود بلگراد. این کلمه بیشتر نزدیک فکر می‌کنم که دلیل واضحی است برای این ایده که منظور تالکین از این گفته‌ها توصیف فواصل است و نه منابع الهام! پروفسور تالکین با راهنمایی کردن پائولین بینز در رسم دقیق‌تر نقشه، عملا داشته به ما کمک می‌کرده که ابعاد حدودی سرزمین میانه را بفهمیم. و بیایید که صادق باشیم: فلورانس، راونا و بلگراد شهرهای فوق العاده‌ای هستند، اما هیچ شباهتی به میناس تی‌ریتی که ما می‌شناسیم ندارند! تنها نکته مشترک بین این سه شهر زیبا این است که هر سه آنها تقریبا در یک فاصله عمودی یکسان نسبت به آکسفورد قرار دارند.

خب اگر اروپا منبع الهام تالکین برای سرزمین میانه نیست و ما در تمام این مدت داشتیم سخنان او را اشتباه می‌فهمیدیم، پس کجا منبع الهام او بوده؟ من در حین جستجوهایم درباره سرزمین میانه با کمک گرفتن از نقشه‌ها، متوجه شدم که ممکن است که سرزمین‌هایی واقعی که مایه الهام پروفسور بوده باشند وجود داشته باشند، و بعضی از آنها هم البته در اروپا نیستند. کشف نقشه توضیح گذاری شده برای من به مانند یک معجزه بود بخاطر اینکه وقتی که من نقشه‌هایی واقعی با شباهت‌هایی باورنکردنی به سرزمین میانه را یافتم و سعی کردم که آنها را به اشتراک بگذارم، در بیشتر موارد اینگونه جواب می‌گرفتم: «جالب بود، اما این یک اتفاق است، چون تالکین خودش نوشته که اروپا منبع الهامش بوده، نه این جاهایی که شما می‌گویید.» و حالا می‌دانیم که اینجورها هم نیست!

همه این تحقیقات و جستجوها تقریبا با یک جور تصادف شروع شد، وقتی که من این تصویر را دیدم:

Himalaya mountains

Map by Google Maps

در سال ۲۰۱۲ من به تصویر این رشته کوه‌ها در گوگل مپ خیره شده بودم و داشتم فکر می‌کردم که خیلی به نظرم آشنا می‌آیند، خیلی شبیه نقشه‌ای بودند که قبلا هم دیده بودم، این نقشه:

Middle-Earth - Mordor

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

این نقشه موردور است، سرزمین سائورون و نیروهای تاریکی سرزمین میانه، جایی که فرودو و سام حلقه یگانه را نابود می‌کنند. تصویر اولی اما گروهی از رشته کوه‌های قلب آسیا را نشان می‌دهد: رشته کوه‌های هیمالایا، پامیر و تیان شان. لطفا به شباهت‌های این دو تصویر خوب دقت کنید.

mordor annotated on mimalaya

Map by Google Maps

رشته کوه دایره‌ای شکل

اول فکر کردم که این شباهت باید تصادفی باشد، اما بعد دقت کردم که تالکین دقیقا به همان شکلی کوهستان‌های اطراف موردور را نامگذاری کرده که آسیایی‌های باستان کوههای خودشان را. در جهان واقعی هر دو رشته کوه غربی و جنوبی یک نام دارند: هیمالایا. در موردور هم کوههای غربی و جنوبی یک نام دارند: اِفِل دُوات. دوباره به نقشه موردور نگاه کنید. قاعدتا بهتر می‌بود که تالکین دو اسم مجزا برای رشته کوه های جنوبی و غربی خودش انتخاب می‌کرد، اما این کار را نکرد.

نکته دوم، در گوشه شمال غربی نقشه آسیا ما رشته کوهی دایره‌ای شکل به نام پامیر داریم و دقیقا در همان نقطه در موردور ما باز هم رشته کوهی دایره ای شکل به نام اودون داریم. اودون همان جایی است که فرودو و سام سعی کردند که از آنجا و از طریق دروازه سیاه وارد موردور بشوند، بنابراین وجود این رشته کوه دایره ای شکل واقعا برای سخت تر کردن ورود به موردور در داستان به درد بخور بوده. اما چرا دقیقا باید در گوشه شمال غربی قرار داده می شد؟
و یک سوال مهم تر: چرا تالکین اصلا موردور رو به شکل یک U تصویر کرد؟ چرا یک دایره نکشید؟ یک دایره قطعا از یک U امن‌تر است!
با مطالعه این تصویرها و فکر کردن به این سوالات، به عنوان یک مهندس عمران که دائما در حال سر و کله زدن با نقشه‌ها هستم یواش یواش باورم شد که شاید نویسنده محبوب من در هنگام ساخت سرزمین میانه از آسیا الهام گرفته باشد. و بعد این باعث شد که کنجکاو بشم که احتمالا سرزمین میانه ریشه‌هایی در زمین ما دارد. برای یافتن جواب بیایید که نگاهی بیاندازیم به چیزی به بزرگی و مهمی موردور، به مشهورترین رودخانه سرزمین میانه: آندوین.

رود بزرگ

  • آندوین، رود بزرگ، مکان رخ دادن برخی از باشکوه ترین و البته برخی از غم انگیز ترین اتفاقات داستانهای سرزمین میانه است.
  • ایسیلدور به امید فرار از دست کمین ارک ها به داخل آندوین پرید، اما با تیر ارک ها کشته شد.
  • حلقه یگانه در آبهای آندوین گم شد و بعدها اسمیگل آنرا بعد از کشتن دیگل به چنگ آورد.
  • بعد از خروج از لوتلورین، یاران حلقه سفرشان را با قایق در مسیر آندوین ادامه دادند. بورومیر در این بخش از سفر بود که کشته شد.
  • و بالاخره آراگورن و یاران قدرتمندش در میانه جنگ دشت پله نور، سوار بر کشتی های سیاه در مسیر آندوین به نجات میناس تی‌ریت شتافتند.

این تصویر آندوین است:

anduin pointd on middle-earth map

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

البته رود آندوین بسیار بزرگتر از این چیزی است که ما در این تصویر می‌بینیم، چرا که نقشه بالا فقط بخش جنوبی آن در محدوده بین گوندور و موردور را نشان می‌دهد. خوب به شکل رود نگاه کنید: از شمال در حال حرکت به سمت جنوب است اما ناگهان قبل از رسیدن به دریا مسیرش را به سمت جنوب غربی تغییر می‌دهد. حالا بیایید یک نگاهی بیاندازیم به محدوده غربی رشته کوه هیمالایا و ببینیم که آیا اینچنین رودی در آنجا هم هست؟

indus river on google maps

Map by Google Maps

این شکل S مانند سبز رنگ را می‌بینید؟ این یک رود است!

رنگ‌های سبز داخل عکس، مزارع و زمین‌های پوشیده از گیاه اطراف رود هستند. و این رود یک رود بی‌نام و نشان هم نیست، رودی است به مهمی و معروفیت آندوین: رود سند یا ایندوس، که کشور هند (India) نامش را از این رود گرفته. رود سند یکی از بزرگ‌ترین و طولانی‌ترین رودهای دنیاست. به شکل رود جدا از سرزمین‌های سبز رنگ اطرافش در تصویر زیر دقت کنید:

indus river on google maps annotated

Map by Google Maps

حالا مجددا به جهت حرکت آندوین و رود ایندوس دقت کنید. هر دوی آنها در یک جهت حرکت می کنند و دقیقا قبل از رسیدن به دریا به سمت جنوب غرب تغییر جهت می دهند.

جزیره رودخانه‌ای

نظرتان درباره جزیره کایر آندِروس چیست؟ هیچوقت اسمش را نشنیده بودید نه؟ به معروفی آندوین نیست چون که در طول داستان اصلا هیچ اتفاق خاصی در آنجا رخ نمی‌دهد. اما در نقشه های تالکین هست، حدود چند مایل بالاتر است از اوسگیلیات، آنجایی که رود شکلی تقریبا عمودی شکل به خود می‌گیرد:

cair andros middle earth

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

آیا درهمان بخش از رود سند هم جزیره ای وجود دارد؟ راستش اگر این بار به گوگل مپ نگاه کنید هیچ جزیره‌ای را آنجا نمی‌بینید. البته الان نمی‌بینید، چون زمانی یک جزیره بزرگ در این منطقه وجود داشته! چطور امکان دارد که یک جزیره بزرگ ناپدید بشود؟ در واقع جزیره ناپدید نشده: آن جزیره حالا بخشی از یک سد عظیم است! ببینید در ویکیپدیا:

سد تاربلا در پاکستان بر روی رودخانه سند ساخته شده و بزرگترین سد خاکی جهان است و از نظر حجم سازه دومین سد بزرگ جهان است. این سد در ایالت حریپور قرار دارد… پروژه در نقطه ای باریک در دره رود سند مکان یابی شده، در منطقه تاربلان حریپور به فاصله کوتاهی از ایالت سوابی. در این نقطه، رودخانه با رسیدن به یک جزیره بزرگ که نزدیک به ساحل سمت چپ است به دو بخش تقسیم می شود. دیواره اصلی سد که از سنگ و خاک ساخته شده ۲۷۴۳متر از جزیره به سمت ساحل سمت راست کشیده شده و ۱۴۸ متر ارتفاع دارد. دو سد جانبی از جزیره تا ساحل سمت چپ کشیده شده است.

این موقعیت سد تاربلا است:

tarbela dam on google maps

Map by Google Maps

تصویر را زوم می‌کنیم و حالا با اطلاعاتی که درباره سد داریم، می‌توانیم جزیره را تشخیص بدهیم. این جزیره ماست در گوگل مپ:

tarbela dam on google maps

Map by Google Maps

این هم تصویر جزیره و سد کنار آن است از نمایی دیگر:

tarbela dam

Photo: WAPDA, Pakistan Water & Power Development Authority.

بخاطر وجود سد، شکل جزیره حالا تغییر کرده. مطمئنا بخشی از آن به زیر آب رفته و بخش‌هایی دیگر بخاطر ساخت و ساز تغییر شکل پیدا کرده. قبل از اینکه سد ساخته بشود، اینجا دریاچه‌ای نبود. رود احتمالا همان عرضی را که در بالادست دارد را داشته و جزیره به نظر بزرگ‌تر می‌آمد، احتمالا همان شکلی را باید می‌داشته که تالکین در نقشه‌اش کشیده بود. متاسفانه من اسم جزیره را نیافتم، البته اگر که اسمی داشته باشد، و همینطور نقشه‌ایی که این جزیره در آن مشخص شده باشد را. اما چیزی را متوجه شدم، این سد در طول سالهای ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۶ ساخته شده. زمانی که تالکین ارباب حلقه‌ها را در طی سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۴۹ می‌نوشت و نقشه‌هایش را می‌کشید هنوز در اینجا یک جزیره بزرگ وجود داشت!

جزیره‌ای که غیب می‌شود

ما یک جزیره گمشده را یافتیم، بیایید ببینیم می‌توانیم مکانی دیگر را هم که در داستان در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتد را بیابیم: جزیره تول فالاس، که دقیقا در همان مکانی قرار گرفته که آندوین به دریا می‌رسد.

tolfalas

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

حالا دوباره نگاهی به گوگل مپ می اندازیم.

Map by Google Maps

از اینجا که جزیره‌ای دیده نمی‌شود پس زوم می‌کنیم تا مطمئن بشویم.

Map by Google Maps

قاعدتا باید اطلاعات بیشتری درباره این مکان به دست بیاوریم. نام این مکان “کوچ”(Kutch) است و ناحیه ای است از ایالت گجرات در هند. و باور بفرمایید یا که خیر، این منطقه در حقیقت یک جزیره است! این اطلاعات را در ویکی‌پدیا درباره آن یافتم:

کوچ ناحیه‌ای از ایالت گجرات در غرب هند است… کلمه کوچ یعنی «چیزی که به طور متناوب خشک و تر می‌شود» بخش عمده این منطقه به نام رَن‌های کوچ (Rann of Kutch) شناخته شده، که مناطقی مرطوب و کم عمق است که در فصول بارانی به زیر آب رفته و در بقیه سال خشک می‌شوند… ناحیه کوچ توسط خلیج کوچ و دریای عرب از سمت جنوب و غرب محاصره شده، و مناطق شمالی و شرقی آن توسط رَن کوچک و رَن بزرگ (مناطق آبی فصلی) کوچ احاطه شده.

معنی ساده این حرف این است که کوچ در حقیقت در فصول بارانی یک جزیره است! چون مناطق خشکی شمالی آن کاملا به زیر آب می‌روند. این عکس دیگری است از همین منطقه در فصول بارانی که در نسخه دیگری از گوگل مپ پیدا کردم.

Map by Google Maps

یک سوال: آیا تالکین در سال ۱۹۴۰ از این واقعیت اطلاع داشت؟ او هیچوقت به هند سفر نکرده بود و مطمئنا گوگل مپ هم نداشته. باید یادمان باشد که او بریتانیایی بود، و در آن زمان کشورهایی که ما حالا به نام هند و پاکستان می‌شناسیم به نام «امپراطوری هند بریتانیا» خوانده می‌شدند. این تصویر یک نقشه استاندارد از همین منطقه است متعلق به سال ۱۹۰۹ که تالکین می‌توانسته به آن دسترسی داشته باشد.

Map by Edinburgh Geographical Institute; J. G. Bartholomew and Sons. [Public domain], via Wikimedia Commons

Map by Edinburgh Geographical Institute; J. G. Bartholomew and Sons. [Public domain], via Wikimedia Commons

وقتی که بر روی ناحیه کوچ در این نقشه زوم کنیم می بینیم که کوچ در این نقشه به شکل یک جزیره کشیده شده!

British Indian Empire 1909 Imperial Gazetteer of India

Map by Edinburgh Geographical Institute; J. G. Bartholomew and Sons. [Public domain], via Wikimedia Commons

معنی همه این حقایق و اطلاعات جغرافیایی چیست؟ همانطور که گفتم این مقاله بخشی از یک تحقیق کامل‌تر است که من درباره سرزمین میانه انجام دادم. این تحقیق نشان می‌دهد که بخش زیادی از سرزمین‌هایی که ما در نقشه‌های سرزمین میانه می‌بینیم در حقیقت از روی دنیای واقعی برداشته شده‌اند. علاوه بر این من متوجه شدم که این مسئله نه فقط درباره کوه‌ها و رودخانه‌ها و جزیره‌ها، بلکه درباره خیلی از شهرها، ساختمان‌ها، داستان‌ها و حتی درباره بعضی از کاراکترهای کتابهای محبوب تالکین هم صدق می‌کند.

و یک چیز دیگر، من مطمئن نیستم که این‌ها را باید منابع الهام تالکین بنامیم. من فکر می‌کنم پروفسور تالکین ترجیح می‌داد که آنها را به عنوان «معما» بشناسیم. بخاطر این است که به همین راحتی نمی‌شود آن‌ها را دید، چونکه بوسیله پروفسور باهوشی که شدیدا از معما لذت می‌برد از دید پنهان شده‌اند!

۱۰ مشخصه‌ی رفتاری فرودو بگینز که الیجا وود به خوبی در ایفای نقشش نشان داد

-ترجمه: مهسا جوادی

سه گانه ارباب حلقه ها بدون شک شاهکار است و تمام جنبه‌های تولید فیلم قابل تقدیر است که ما به طور ویژه می‌خواهیم به بازی بازیگران آن بپردازیم که معمولاً در زمان تمجید از ارباب حلقه‌ها مغفول می‌ماند و اغلب از صحنه‌های نفس گیر و جلوه‌های ویژه عالی فیلم تعریف می‌شود ولی اگر بازیگران فیلم نقش‌های خودشان را به خوبی ایفا نمی‌کردند فیلم نمی‌توانست موفق باشد.
الیجا وود وظیفه خطیری داشت که فرودو را برای ما تصویر کند که توانست با شکوه خارق‌العاده‌ای این کار را انجام دهد.

همراه الیجا وود ما فرودو بگینز را تماشا کردیم که گویا از صفحات کتاب خارج شد و به موجودی زنده و واقعی بدل گشت در اینجا به ۱۰ مورد درخشان از نکات رفتاری فرودو می‌پردازیم که الیجا وود عالی اجرا کرده است.

۱۰- معصومیت فرودو‌:

در آغاز داستان فرودو مثل هر هابیت دیگری است. کاملاً شاد در شایر؛ و محبوب اکثریت مردم پیرامونش که زندگی شادی همراه عمویش بیلبو دارد و به نظر می‌رسد مصمم است که زندگی آرام و شادی داشته باشد که الیجا به خوبی این امر را در ابتدای فیلم نشان می‌دهد. الیجا معصومیت فرودو را به خوبی نمایش می‌دهد چه در خوشحالی از دیدن گندالف و همراهی او در مسیر، چه شاد رقصیدنش در جشن تولد بیلبو. با بازی الیجا وود ما یک هابیت شاد را می بینیم.

۹- اکراه داشتن فرودو از قبول این ماموریت:

یکی از بزرگترین و مهمترین جنبه‌های شخصیت فرودو این است که نمی‌خواهد قهرمان باشد. در اکثر کتاب‌های فانتزی قهرمان بیش از هر چیز می‌خواهد قهرمان باشد، اژدها بکشد، شاهزاده خانم را نجات دهد، مملکتی را نجات دهد و …

اما  فرودو هیچ کدام را نمی‌خواهد. او نمی‌خواهد شایر را ترک کند او نمی‌خواهد قهرمان باشد و مسلما نمی‌خواهد قدم در هیچ مسیر خطرناکی بگذارد. در نهایت این کار را می‌کند و شجاعت کافی برای انجام آن را نیز دارد؛ اما این خواسته‌اش نیست. این یک تعادل پرظرافت و مهم در ایفای نقش می‌طلبد که الیجا وود به خوبی از پس آن برمی‌آید.

۸- احساس خطر کردن فرودو:

از همان ابتدا به نظر می‌رسد این تنها فرودوست که این ماموریت را جدی گرفته. درسته، سم هم درباره‌ی آن جدی است اما همیشه در خدمت فرودوست و این فرودو است که خطر را حس می‌کند. این فرودو است که قبل از آمدن شبح حلقه به هابیت‌های همراهش می‌گوید از جاده خارج شوند.
در پرنسینگ پونی فرودو است که متوجه می‌شود آراگورن که به طور مرموزی در گوشه‌‌ای نشسته و آنها را زیر نظر دارد. از بازی خوب الیجا  متوجه می‌شویم فرودو هر کاری برای محافظت از حلقه انجام می‌دهد و می‌داند که برای محافظت از آن در خطر بسیار بزرگی قرار گرفته است.

۷- رفتار محتاطانه و محافظه کارانه فرودو:

شکل گرفتن گروه یاران حلقه ثابت بکند که این آزمون اساسی برای فرودو و ثابت قدم بودنش است. فرودو یگانه حامل حلقه است و این به او بستگی دارد که از حلقه مراقبت کند و نگذارد حلقه در دستان افراد اشتباهی و دوستانش بیفتد.
فرودو عزم و اراده‌اش را در مواجهه با بورومیر به آزمون می گذارد. بورومیر می‌خواهد حلقه را به گوندور ببرد تا کمکی باشد در جنگ با سائورون و موردور. فرودو در زمانی که با بورومیر تنهاست کاملا به نیت بورومیر مشکوک است او می‌خواهد به بورومیر اعتماد کنند اما نمی‌تواند. الیجا وود در نهایت کمال این ترکیبی از اعتماد، شک و سرباز زدن مستقیم را نشان می‌دهد.

۶- همزاد پنداری با گالوم:

فرودو شباهت زیادی با خودش را در گالوم می‌بیند که در بازی بدون کلام الیجا وود آشکار است. گالوم نیز زمانی یک هابیت بود، درست مثل او. فرودو نیز حس می‌کند که دارد فریفته حلقه می‌شود. در دو برج می‌بینیم که او در حال کشمکشی دردناک با وسوسه‌ی حلقه است و برای گالوم و موقعیت او احساس ترحم می‌کند. در حالی که سم او را موجودی شرور می‌بیند فرودو پشیمانی و ترحم نشان می‌دهد و با گالوم مثل هابیتی نابودشده رفتار می‌کند تا هیولای بدون قلبی که سم  در گالوم می‌بیند.

۵- لغزش فرودو:

در پایان دو برج ما شاهد هستیم که فرودو به ورطه‌ی جنون و فریفتگی می‌رسد که این امر در صحنه اوسگیلیات، زمانی که نزگول به شهر حمله کرده و فرودو می‌خواهد حلقه را به دست کند به نحو احسن نشان داده شده است.
زمانی که سم جلوی او را می‌گیرد او استینگ را از نیام بیرون می کشد و به شکلی تهدیدآمیز می‌غرد که آشکارا نمایان می‌کند که او تحت نیروی وسوسه‌گر حلقه علیه سم شده است.
این لحظه به طرز بحث برانگیزی یکی از قوی‌ترین لحظه‌های بازی الیجاست و با هنرمندی نشان می‌دهد فرودو به ورطه سقوط رسیده است.

۴- شکست خوردن فرودو:

در میانه‌ی داستان به طور ضمنی متوجه می‌شویم که فرودو اصالتاً باور دارد که نمی‌تواند این ماموریت را با موفقیت به پایان برساند و برای او یک تلاش شرافتمندانه است که به سادگی در انجامش شکست خورده. این حس شکست کامل و خستگی بار دیگر در اوسگیلیات تکرار می‌شود، درست بعد از اینکه شمشیر را زیر گلوی سم می‌گذارد. او شمشیر را با درد و اندوهی از آگاهی به شکستش می‌اندازد و به سم می‌گوید دیگر نمی‌تواند انجامش دهد. اینجا سخنرانی سم را می‌طلبد تا بتواند فرودو را  دوباره روی پاهایش بلند کند تا ماموریتشان را ادامه دهند. و حتی در اینجا هم می‌توان دید که فرودو او به موفقیتشان شک دارد.

۳- فرسوده شدن فرودو:

ما فکر می‌کنیم تا به حال کسی نتوانسته فرسودگی و خستگی طاقت فرسا را به خوبی الیجا وود در بازگشت پادشاه نشان داده باشد. جایی که فرودو و سم از کوه هلاکت بالا می‌روند شاهد سطح استادانه‌ای از گریم و بازی هستیم. ما واقعا می‌توانیم خستگی طاقت‌فرسای جسمی و روحی فرودو را احساس کنیم.
پوست او کثیف و دود گرفته است، لبهایش خشک و ترک خورده، به سختی چشمانش را باز نگه می‌دارد یا حرف می‌زند. ما اساسا معتقدیم به آنها گشنگی دادند و مانع آب نوشیدن الیجا وود شدند تا این صحنه متقاعد کننده به نظر برسد.

۲- تسلیم شدن فرودو در برابر حلقه:

شاید مهمترین جنبه شخصیت فرودو این باشد که او ماموریت خود را با موفقیت انجام نمی‌دهد. درست است که حلقه را به شکاف کوه هلاکت می‌رساند اما در نهایت تسلیم قدرت حلقه می‌شود و ادعای مالکیت حلقه را دارد. این صحنه به سادگی یکی از نفس‌گیرترین صحنه های تاریخ سینماست. ما تغییر حالت صورت الیجا وود را می‌بینیم، از تقلا در برابر حلقه برای این شکست کینه توزانه و وقتی ادعا می‌کند حلقه برای اوست. فرودو درست قبل اینکه حلقه را دستش کند شرورانه‌ترین لبخند ممکن را تحویل سم می‌دهد. این یک بخش از بازی باشکوه الیجا وود است که هر دفعه آن را تماشا کنیم ما را سرمست می کند.

۱- ترک کردن سرزمین میانه:

درست است فرودو و یارانش در ماموریتشان که نابودی حلقه است موفق هستند اما به قیمت بهای گزافی برای فرودو. از او قدردانی نمی‌شود (منظور در شایر است) و به او به چشم قهرمان نگاه نمی‌شود و هیچ‌گاه ترومای حاصل از حمل حلقه و زخم خنجر شبح حلقه به طور کامل خوب نمی‌شود. الیجا وود به طرزی فوق‌العاده میکسی از احساس رضایت و بیقراری فرودو را به تصویر می‌کشد و نگاه زمان خداحافظی او به سم، مری و پیپین هر دفعه اشکمان را درمی‌آورد.

لینک به مقاله اصلی – نوشته‌‌ی نیتان شارپ، ۲۰ ژانویه ۲۰۲۰

موجودات خیالی – تجربه‌ی حقیقی – نگاهی به تجربه بشری در ارباب حلقه‌ها

Tolkien drawing dragon

همه‌ی ما انسان‌ها تجارب مشترکی در طول زندگی داریم که پرداختن به آنان برای درک بهتر خودمان امری بسیار مهم است. شکست خوردن بخش مهمی از تجربه بشری است و جی. آر. آر. تالکین در کنار دیگر موارد، در سه گانه ارباب حلقه‌ها به آن پرداخته است.

موجودات خیالی – تجربه‌ی حقیقی

برگرفته از کنفرانس TEDxUMD ارائه شده توسط پروفسور ورلین فلیگر

بگذارید با یک داستان شروع کنیم، داستان یک فرد کوچک که باید کاری بزرگ را انجام می‌داد، کاری بسیار سخت و خطرناک، کاری که نمی‌خواست انجامش بدهد اما هیچ کس دیگری نیز راضی به انجامش نبود. چنین بود که پس از سکوتی ناخوشایند در جمع هنگامی که همه منتظر هستند تا شخص دیگری بحث را آغاز کند، ولی هیچکسی سر صحبت را باز نکرد، پس او گفت:

«باشد، من می‌روم.»

و چنین نیز شد و او رفت، اما هنگامی که به آنجا رسید پی برد که آن کار از او بسیار بزرگتر است، تاب انجامش را ندارد و از انجامش واماند. حقیقت اینکه شخص دیگری به آنجا آمد و کار را به سرانجام رساند، هرچند تقریباً از روی تصادف، باعث نشد تا او احساس بهتری نسبت به خودش داشته باشد. او صحیح و سالم به خانه خود بازگشت، داناتر اما غمگین‌تر.

این به طور خلاصه طرحِ داستان «ارباب حلقه‌ها» نوشته‌ی «جی. آر. آر. تالکین» است. سوء تفاهم نشود، چیزهای بسیار دیگری نیز در این داستان وجود دارد که همه ضلالت و ملالت نیست. چه بسیار است خنده‌ها، خوراک خوب و شوخی‌ها، پر از الف‌ها و دورف‌ها و جادوگران و درختان سخنگو، که به نوعی در آنجا می‌توانید به رهایی دست یابید.

این داستان فرودو بگینز است و سفر هزاران کیلومتری وی با پای پیاده برای نابودی حلقه قدرت، و ناکامی او در انجام کار؛ اما در کنار همه درختان سخنگو و همه مخاطرات و گشت و گذارها و همه‌ی نبردها، اگر فرودو را حذف کنیم دیگر داستانی وجود نخواهد داشت.

من غالباً از خود می‌پرسم که چرا ارباب حلقه‌ها اثری دوگانه بر مردم دارد، برخی عاشقش هستند، آن را به تخت خواب خود می‌برند، هنگام سفر با اتوبوس به خواندن آن مشغولند، در حال مسواک زدن آن را می‌خوانند؛ اما برخی از آن متنفرند، نمی‌توانند تحملش کنند، فرار از واقعیت می‌دانند، به آن چرندیات کودکانه می‌گویند و آن را مسائل بچه‌گانه ای که هیچکس جدی نخواهد گرفت می‌نامند. به نظر من این به قدرت کلمات باز می‌گردد و اینجا قدرت یک کلمه است «هابیت». کلمه‌ای که باعث سوء تفاهم اکثر کسانی می‌شود که کتاب‌ها را نخوانده‌اند و به نظرشان هابیت نامی بانمک است با آوایی مشابه Rabbit که رَبیت خوانده می‎شود و به معنی خرگوش است. هابیت‌ها اسامی مضحکی دارند، نظیر بگینز، بافین، گراب، چاب و توک؛ و اگر ندانید که چه کاری انجام می‌دهند، دشوار است که آنها را جدی بگیرید. هابیت‌ها مردمی کوچک‌اند با قدی حدود ۳ پا (۹۰ سانتی‌متر) و به همین خاطر بسیاری از مردم را به یاد لپرکان‌ها و پیکسی‌ها می‌اندازد. انگلیسی‌ها کلمه‌ای بسیار مناسب برای این موجودات خیالی دارند: twee که در فارسی احتمالاً می‌توان آن را کوچول موچول ترجمه کرد؛ و به نظر من بسیاری از افراد به اشتباه ارباب حلقه‌ها را کوچول موچول و بانمک و تخیلی و فرار از واقعیت می‌دانند، در صورتی که حقیقت چیز دیگری است، ارباب حلقه‌ها کتابی بسیار سنگین است که باید جدی گرفته شود، به همان صورتی که هکل بری فین، ناطور دشت و بریکینگ بد جدی گرفته می‌شوند. این آثار درباره مردمی است که در موقعیتی بسیار بزرگتر از خود گرفتار شده‌اند؛ گرفتار شده در شرایطی که توانایی رویارویی با آن را ندارند و نمی‌دانند که در آن موقعیت چه کار کنند.

Small People Big Job

به نظر من این چیزی است که ارباب حلقه‌ها را به چنین اثر مهمی تبدیل کرده است. و چیزی که باعث زده شدن افراد می‌شود، قواره هابیت‌ها است و این یکی از دلایل اهمیت کتاب است. اگر ماجراجویی فرودو طرحِ داستان[۱] باشد، قواره هابیت‌ها بن‌مایه[۲] است؛ چرا که بن‌مایه در باب مردمان کوچک در دنیایی بزرگ است؛ مردمان کوچکی که هر روز بیدار شده و با کاری روبرو هستند که یحتمل برای آنان بسیار بزرگتر از حد توانشان است. در اوایل کتاب تالکین این موضوع را به خوبی از زبان الروند، در شورا هنگامی که برای سرنوشت حلقه تصمیم می‌گیرند، اینگونه بیان می‌کند:

«باری اغلب مدار وقایع جهان بر این پاشنه می‌گردد: دستان کوچک، هنگامی که چشمان بزرگ متوجه جای دیگراند، وقایع بزرگ را رقم می‌زنند و باید بزنند.»[۳]

مسلماً در باب هابیت‌ها چشمان بزرگ متوجه جای دیگری بود، چرا که بیشتر مردم، حتی در کتاب، اعتنایی به آنان ندارند، گویی در آنجا حضور ندارند. آنان کم اهمیت‌اند؛ نادیده گرفته می‌شوند؛ کم ارزش هستند. و این مقصود تالکین است. این چیزی است که می‌خواست در مورد آن بنویسد و با استفاده از سبک داستانِ پریان به واقع گرایی بپردازد.

تالکین شخصاً احترام بسیاری برای مردمان کوچک قائل بود و نقل قولی از او چنین است:

«من همیشه به دلیل اراده راسخ افرادی بس کوچک در برابر احتمالات ناممکن که باعث شده است ما در اینجا در حال بقا باشیم تحت تأثیر قرار گرفته‌ام.»[۴]

حال ما اینجا هستیم و در حال بقا، و نیازی نیست که من به شما بگویم در حالی که ما اینجا نشسته‌ایم، در سرتاسر دنیا افرادی بس کوچک زیادی با اراده‌ای راسخ در حال رویارویی با احتمالات ناممکن اند.

اینک فرودو، قهرمان تالکین، نمی‌خواهد با احتمالات ناممکن روبرو شود، او نمی‌خواهد که یک قهرمان باشد و صراحتاً می‌گوید:

«من برای ماجراجویی‌های پرمخاطره ساخته نشده‌ام.»

«احساس می‌کنم خیلی کوچکم.»[۵]

حقیقت این است که او بسیار کوچک است و مقصود نیز چنین است: او برای این کار بسیار کوچک است؛ که به شکست خوردن می‌انجامد و این بخشی از تجربه بشری است.

شکست خوردن بخشی اساسی از انسان بودن ما است. همه ما گاهی و به نحوی در چیزی یا جایی شکست می‌خوریم و اگر نیاموزیم که چگونه با آن برخورد کنیم، آن را تحمل کنیم (منظور این نیست که به آن عادت کنیم، چرا که عادت کردن به شکست خود بسی ناروا است) یا آن را بشناسیم، به نوعی فرصت انسان بودن را از دست داده‌ایم.

کاری که فرودو برای انجام آن راهی می‌شود، داستان سرنوشت او را به عنوان یک انسان شکل می‌دهد، همانند آب بر روی سنگ، او را به آن چیزی که هست تبدیل می‌کند. اما به عنوان یک شخصیت او زیاد دلچسب نیست. اگر از هر یک از عاشقان ارباب حلقه‌ها بپرسید که شخصیت مورد علاقه شما کیست، حاضرم شرط ببندم که می‌گویند سم یا استرایدر یا چوب‌ریش یا حتی گولوم! چیزی که به شما اطمینان می‌دهم هرگز بیان نمی‌کنند، فرودو است. من ارباب حلقه‌ها را برای بیش از ۴۰ سال تدریس کرده‌ام و تا به امروز هیچ دانشجویی به پیش من نیامده تا بگوید من به راستی فرودو را دوست دارم. چرا که دوست داشتن او سخت است، او شخصیتی مشکل‌دار است، او در حدود ۹۰% کتاب تحت فشار عصبی و اضطراب است و برای همه ما مبرهن است که همدم بودن با فرد مضطرب کار ساده‌ای نیست، حتی اگر آن فرد خود شما باشید و حال فرودو نیز چنین است و به همین دلیل است که او کانون کتاب است.

او شخصیت مورد علاقه کسی نیست، او به جالب توجهی فرد مقابلش، گولوم، نیست، گولومی که شخصیت مورد علاقه افراد بسیاری است و به نظر من یکی از به یاد ماندنی‌ترین شریران ادبیات مدرن و فراموش نشدنی ترین شخصیت‌ها است.

این ما را به قدرت کلمه باز می‌گرداند چرا که تالکین از میان کلمات خود گولوم است که شخصیت او را می‌سازد. گولوم ۶۰۰ سال سن دارد اما مهارت زبانی وی به یک فرد ۲ ساله پسرفت کرده است. او کودکانه صحبت می‌کند، در مورد هابیت‌ها و موش‌های کوچک حرف می‌زند، او زمان افعال را به اشتباه به کار می‌برد و در مورد خودش به صورت جمع یا سوم شخص صحبت می‌کند؛ و هرچند به نوعی گژراهانه، او بانمک می‌نماید. اما این بانمکی مهم است چرا که بخشی از پلیدی او همین بانمکی او است که ترکیبی خطرناک را تشکیل می‌دهد. اگر فرودو در کتاب است که نشان بدهد افراد کوچک می‌توانند قهرمان باشند، گولوم در کتاب است که نشان بدهد خباثت می‌تواند قابل درک یا حتی قابل ترحم باشد، چرا که گولوم قابل ترحم است و او و فرودو دو روی یک سکه را می‌سازند. هر کدام از آنان، چیزی است که فرد مقابل می‌توانست باشد یا می‌شود که باشد و این وضعیتی دو طرفه است. اگر هنوز شانسی برای گولوم وجود داشته باشد که قهرمان باشد، احتمال زیادی نیز برای فرودو وجود دارد که در قهرمان بودن ناکام بماند.

اگر ما پلید بودن گولوم را مردود بشماریم و در باب اون بگوییم که به هیچ وجه ما به سان او نخواهیم شد، پس فرودو را نیز درک نکرده‌ایم، چرا که در طول کتاب فرودو بیشتر و بیشتر در مسیر سقوط به شخصیتی به مانند گولوم است. فرودو شخصیتی ساکت است و در مقابل، گولوم شخصیتی جالب است، اما گولوم همچنین به نوعی دو شخصیتی است، من نمی‌گویم که او نصف گولوم و نصف فرودو است چرا که او به مرتبه فرودو نمی‌رسد، اما مطمئنا او نیمی گولوم و نیمی سمه‌آگول است.

«سمه‌آگولِ بدبختِ بیچاره خیلی وقت پیش آنجا را ترک کرده. عزیزش را از او گرفتند، و او [گولوم] الان گم شده.»[۶]

گولوم نمی‌داند که چه کسی است، او نمی‌داند که گولوم است یا سمه‌آگول. او می‌داند که سمه‌آگول گم شده است و به نوعی می‌داند که چه اتفاقی بر سرش آمده است؛ و این نمایانگر چیزی است که فرودو باید با مشاهده گولوم متوجه سرنوشتی شود که برای او نیز رخ خواهد داد.

هنگامی که فرودو به آخر ماجراجویی خود می‌رسد و در نابود کردن حلقه ناکام می‌ماند، پی می‌برد که شکست خورده است و تمام زندگی و سفر وی به این لحظه شکست آنان ختم شده است. و این بخشی از تجربه بشریت است که همه ما باید به آن توجه کنیم، درک کنیم و احترام بگذاریم. اما به فرودو و گولوم برای چیز دیگری نیز باید نگاهی داشته باشیم که به نظر تالکین بسیار مهم است و آن ابهام اخلاقی[۷] است. آیا فرودو قهرمان است؟ او کسی است که حلقه یگانه را نابود نمی‌کند. آیا گولوم شریر است؟ او کسی است که حلقه را نابود می‌کند! هرچند براساس تصادف، او کسی است که ماموریت را به سرانجام می‌رساند. تالکین می‌خواست مطمئن شود خوانندگان کتابش از شکل ظاهری کلمه هابیت می‌گذرند و بدانند که این دنیایی از ابهام اخلاقی است، دنیایی با پیچیدگی بسیار، دنیایی که همیشه تشخیص قهرمانان از شریران آسان نیست، چرا که گاهی آنها شبیه به هم هستند، گاهی همانند همدیگر رفتار می‌کنند. هنگامی داستان به پایان می‌رسد، نه هنگامی که رمان تمام می‌شود چرا که رمان در قالب یک پس درآمد طولانی ادامه دارد، به فرودو هیچ چیزی نمی‌رسد، حتی پاداشی برای دلگرمی نیز دریافت نمی‌کند. او حلقه را از دست می‌دهد و باقی عمرش را در حسرت نبودش می‌گذراند و می‌گوید:

«برای همیشه از دست رفته است، و الان همه جا تاریک و خالی است.»[۸]

این تصویری بسیار ناخوشایند از زندگی است که می‌تواند در انتظار باشد، چیزی که انتظار فرودو را می‌کشد. اما گولوم دقیقاً به چیزی که می‌خواهد می‌رسد، او جایزه را به دست می‌آورد و حلقه‌ی طلایی را صاحب می‌شود، چیزی که او همیشه آن را می‌خواسته؛ آن را بالا می‌گیرد و به آن نگاه می‌کند و می‌گوید: «عزیزم، عزیزم، عزیزم! گنج من، عزیز من!» و به همراه حلقه درون آتش فرو می‌افتد.

gollum falling to volcano

به نظرم شما سرنوشت کدام یک بهتر است؟ به نظر من تالکین می‌خواسته که شما چنین سوالی را از خود بپرسید، او از شما می‌خواسته تا همزادپنداری کنید نه فقط با فرودو، بلکه با گولوم نیز. با فرودو در شکست، فقدان و خودآگاهیِ تلخ؛ با گولوم در سرخوشی، در شعف، در پیروزمندی‌اش در به دست آوردن حلقه و سقوطش و به فنا رفتنش.

این مقاله را با یک جمله از کتاب ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه، به پایان می‌رسانم، جمله‌ای که با هر بار خواندنش اشک در چشمانم حلقه می‌زند:

«سعی کردم که شایر را نجات بدهم، و حالا نجات پیدا کرده، ولی نه برای من. وقتی خطر چیزی را تهدید می‌کند، اغلب باید همین‌طور باشد: یک نفر باید از آن چیز چشم‌پوشی کند. از دستش بدهد، تا این که برای دیگران باقی بماند.»[۹]

این داستانِ ارباب حلقه‌ها است. جهان تالکین، سرزمین میانه‌ی تالکین، دنیایی ساده نیست. دنیایی است پیچیده، مبهم از لحاظ اخلاقی، بدون جواب‌های ساده. بسیار شبیه به دنیای ما، دنیایی که ما در آن گرفتاریم. همه‌ی چیزی که در اختیار داریم. و به نظر من این چیزی است که تالکین قصد داشت به ما بیاموزد.

پانوشت‌ها:

[۱] Plot

[۲] Theme

[۳] ارباب حلقه‌ها، یاران حلقه، ترجمه رضا علیزاده

[۴] مصاحبه BBC با تالکین در سال ۱۹۶۴

[۵] ارباب حلقه‌ها، یاران حلقه، ترجمه رضا علیزاده

[۶] ارباب حلقه‌ها، دو برج، ترجمه رضا علیزاده

[۷] Moral Ambiguity

[۸] ارباب حلقه‌ها، بازگشت شاه، ترجمه رضا علیزاده

[۹] همان

وقتی مرگ سرخ و سیاه در می زند!

نویسنده: منصوره صادقی

هشدار: این متن حاوی اسپویل مرگ سیزده شخصیت از داستان های تالکین از کتاب های هابیت، ارباب‌حلقه‌ها و سیلماریلیون (فرزندان هورین و قصه های ناتمام) می‌باشد!

«مرگ» در داستان های تالکین مفهوم غریبی نیست، اگر شما هم از طرفداران پروپاقرص رشته افسانه باشید. تالکین مرگ را در داستان هایش همانطور جلوه می‌دهد که در زندگی واقعی است؛ این یعنی انتظار مرگ هر شخصیتی هر چند محبوب یا جنجالی را هم داشته باشید، مخصوصا اگر در دوران اول بوده باشد.

وقتی شروع به نگارش این مقاله کردم، باید فقط اصلی ترین مرگ ها را انتخاب می‌کردم و با این حال بیشتر از سی مرگ انتخاب شد. اما هنوز هم از بین شان مرگ‌هایی بودند که بیشترین تاثیر را روی خوانندگان داشتند. مرگ‌هایی که سر ما را به سمت کوبیدن به دیوار هدایت کردند، مرگ‌هایی که باعث شدند کتاب را ببندیم و تکرار کنیم «غیرممکن است…! غیرممکن است…!» یا آن‌هایی که قلب‌مان را به تکه‌های نامساوی تقسیم کردند…

اما در نهایت به دلیل آمار بالای مرگ و میر در سرزمین میانه، به جای یک لیست ۱۰ گانه، لیستی با ۱۳ گزینه تقدیم شما می‌شود. این شما و این تلخ‌ترین و شوکه‌کننده‌ترین مرگ‌های سرزمین میانه!

۱۳-تورین سپربلوط

خود تورین سپربلوط بود که با زخم های زیاد دراز کشیده بود، و زره دریده و تبر لب پریده‌اش را روی زمین گذاشته بودند. وقتی بیلبو آمد کنارش، نگاهش را بالا آورد.
گفت: «الوداع، ای دزد نیک سیرت. من اکنون به تالارهای انتظار می‌روم و کنار پدرانم می‌نشینم تا جهان تازه شود. از آنجا که هر چه طلا و نقره است ترک می‌کنم، و به جایی می‌روم که این چیزها در آن قیمتی ندارد، دلم می‌خواهد دوستانه از تو جدا شوم، و حرف ها و کارهایی را که جلوی دروازه زدم و کردم، پس می‌گیرم…. اگر خیلی از ماها به خوردن و شادی کردن و ترانه خواندن بیشتر بها می‌دادیم تا اندوختن طلا، آن وقت دنیای ما شادتر از این ها بود. ولی چه غم انگیز، چه شاد، حالا باید ترک‌اش کنم. الوداع!»

سفر بازگشت-هابیت

هابیت کتابی است که (مسلما) در مورد یک هابیت، ترانه خواندن و طلاست؛ که از نظر تورین، در نهایت باید به همان دومی بیشتر از همه اهمیت داد، چون دیر یا زود باید این دنیا را ترک کرد و هیچ طلا و نقره‌ای تا تالارهای انتظار، همراهی‌ات نمی‌کند. این آخرین نکته‌ی کتاب هابیت بود که ما باید با از دست دادن تورین درک می‌کردیم. لحن تالکین در این کتاب، کاملا هابیتی است، یعنی شوخ و شنگ و ماجراجویانه؛ با این حال، هیچ چیز نیست که بتواند مرگ این دورف ریشوی بداخلاق اما ذاتا خوش قلب را برای خواننده تلطیف کند. ما در آخر کتاب هابیت، وقتی که منتظر جشن پیروزی و تاجگذاری شاه زیر کوه‌ایم، ناگهان او را زخمی و رو به مرگ می‌بینیم؛ کسی که تا آخر کتاب همراه‌اش شدیم تا با هم انتقام خاندان‌اش را از اژدها بگیریم و تاج و تخت به حق‌اش را (البته بعد از درمان جنون طلایش) به او برگردانیم. فقط می‌توانیم غمگین باشیم و همراه با بیلبو بگوییم: «الوداع شاه زیر کوه.»

۱۲-فیندویلاس

دورلاس گفت: «او پیش از آن که بمیرد با من سخن گفت. به ما چنان نگاه کرد که انگار دنبال کسی می‌گردد که انتظارش را می‌کشید، و گفت: «مورمگیل. به مورمگیل بگویید که فیندویلاس اینجاست.» دیگر سخنی نگفت. اما برای خاطر آخرین گفته‌اش او را همان‌جا که مرده بود به خاک سپردیم. در زیر گور پشته‌ای در کنار تی‌گلین آرمیده است.»

تورین تورامبار- سیلماریلیون

فیندویلاس دختر اورودرت، از آن الف‌هایی بود که به بیشتر اعضای خانواده‌اش نرفته بود. او عاشق یک انسان شد؛ سرنوشتی که از هر مسیری برود، برای یک الف غم‌انگیز است، چرا که یا منجر به مرگ عشق‌اش در برابر چشمان‌اش می‌شود یا تحمل جدایی بی‌پایان نصیب‌اش می‌شود. اما سرنوشت فیندویلاس از این هم بدتر بود؛ او نامزد گویندور بود، کسی که سال‌ها در اسارت مورگوت ماند و بعد با مردی به خانه برگشت که خود را آگاروائن می‌خواند. وقتی گویندور از عشق فیندویلاس به مرد غریبه با خبر شد، فاش کرد که او تورین تورامبار نفرین شده است اما از طرف دیگر تورین هم او را به چشم خواهری می‌دید که سال ها پیش از دست داده بود. حتی وقتی فیندویلاس اسیر شد و تورین را به کمک خواست، او افسون چشم‌های اژدها شد و بی‌جهت مسیری را طی کرد که به مادر و خواهرش ختم می‌شد -گرچه آن‌ها را هم پیدا نکرد- اما صدای فیندویلاس همیشه در گوش تورین ماند. کسی که می‌توانست بین تورین و تقدیر تلخ‌اش فاصله بیاندازد.
تورین وقتی مطمئن شد جای خانواده اش امن است، به جستجوی فیندویلاس پرداخت. اما جستجویی نافرجام، چرا که اورک‌ها او را با نیزه به درخت دوخته بودند و سرنوشت غم‌انگیزش را اینطور به پایان رسانده بودند.

۱۱-فینگون

سرانجام فینگون با قراولانش مرده بر گرد او، یکه و تنها ایستاد؛ و با گوتموگ پیکار کرد، تا آن که بالروگی دیگر از پس پشت رسید و دوال آتشین‌اش را دور او انداخت. آنگاه گوتموگ با تبر سیاهش شاه را از پا در آورد، و شعله ای سپید از کلاهخود فینگون آنگاه که می‌شکافت، بیرون جست. بدین سان شاه برین نولدور جان سپرد؛ و دشمنان با ضربت گرزهای خود او را به خاک انداختند، و بیرق آبی و سیم گونش در برکه ی خون او لگدمال گشت.

نیرنایت آرنویدیاد-سیلماریلیون

فینگون شاه برین نولدور بود، اما در تمام عمر در سکوت و بی‌حاشیه به فرمانروایی‌اش ادامه داد. وقت جنگ، جنگید. وقت صلح، خاموش ماند و وقتی که کسی انتظارش را نداشت، یک تنه به دژ مورگوت زد و پسرعمو –یا بهتر است بگوییم پادشاهش- را نجات داد. او بدین ترتیب بین خاندان فئانور و فین‌گولفین دوباره سازش برقرار کرد.
بی اغراق نیست اگر بگوییم فینگون مرد تنهای روزهای سخت بود، همان‌طور که او زمان مرگش هم تنها در برابر فرمانده سپاه مورگوت می‌ایستد. راستش فینگون آنقدر بی سر و صدا و آرام در داستان پیش می‌رود که شاید کسی برایش مثل بقیه‌ی شخصیت‌ها سوگواری هم نکند. همین است که به مظلومانه بودن سرگذشتش بیشتر از قبل دامن می‌زند. فینگون پسر خلف و آرام فین‌گولفین…

۱۰-مورون الدون (و هورین تالیون)

در آن اثنا که هورین خاموش آنجا ایستاده بود، زن باشلق ژنده‌اش را کنار زد و نحیف و گرسنه به سان گرگی که دیرزمانی به دنبالش بوده باشند، آهسته سر بالا آورد. پیر بود، با بینی نوک تیز و دندان های شکسته، با دستی نزار ردایش را بر روی سینه چنگ زده بود. اما ناگهان نگاه زن با نگاه او تلاقی کرد و هورین او را شناخت؛ چرا که این چشم‌ها اگرچه اکنون رمنده و هراسان بود، هنوز نوری در آن ها می‌درخشید که تحمل ناپذیر می‌نمود: نوری الفی که دیرزمانی پیش‌تر نام الدون را برایش به ارمغان آورده بود، الدون مغرورترین زنان فانی در روزگار کهن.
هورین فریاد زد: «الدون! الدون!» و زن برخاست و لنگ لنگان پیش آمد و هورین او را در آغوش گرفت.
زن گفت: «سرانجام آمدی. زمانی دراز به انتظارت بودم.»
مرد جواب داد: «جاده تاریک بود. تا می‌توانستم شتاب کردم.»
مورون گفت: «ولی دیر آمده‌ای. خیلی دیر. آن دو از دست رفته‌اند»
مرد گفت: «می دانم. ولی تو نرفته‌ای.»
زن پاسخ داد: «کمابیش. از پا افتاده‌ام. با رفتن خورشید من نیز خواهم رفت. آنها از دست رفت‌اند.» به ردایش چنگ زد. گفت: «اینک زمان اندکی باقی مانده است. اگر می‌دانی، بگو! دختر چگونه او را یافت؟»
لیکن هورین پاسخی نداد و در کنار سنگ مورون را در آغوش گرفت و نشست؛ و باز سخنی نگفتند. خورشید غروب کرد، و مورون آهی کشید و دست او را فشرد و بی حرکت ماند؛ و هورین دانست که زن مرده است.

مرگ تورین- فرزندان هورین

حتما از خودتان می‌پرسید چرا این گزینه به نام مورون است اما در پرانتز نام هورین همراهش است. دلیلش این است که جایگاه دهم این لیست برای هورین آماده شده بود. شاید تلخ‌ترین نکته‌یی که در مورد هورین تالیون، سلحشورترین آدمیان فانی وجود داشته باشد، این است که همه ما دوستش داریم اما آرزو می‌کردیم همان جا روی تپه‌ی اجساد دشمنانش، در حالی که فریاد می‌زد «آئوره انتولووا!» می‌مرد، به جای آن که تن به زندگی سراسر درد و خفت بدهد و باعث بدبختی خانواده‌اش شود. هورین شخصیتی دوست داشتنی و درست کار است که در نهایت با غرق کردن خود در دریا به زندگی‌اش خاتمه می‌دهد. او و برادرش خود را سپر بلای الف‌ها و آدمیان می‌کنند اما آن ها حتی از تماس با او هم می‌ترسند و تنها رهایش می‌کنند. مرگ در زندگی هورین آنقدر مورد انتظار است که شاید آبی بر آتش وجودمان هم باشد. اما پایانی این چنین، در خور هورین تالیون نیست و این است که دردآور است!
اما با وجود این تلخی، چرا جایگاه به مورون تعلق گرفت؟ چون این مورون بود که می‌توانست کاری کند و در عین حال نمی‌توانست. چیزی که تورین و نیه‌نور را کشت عذاب وجدان کارهایی بود که انجام داده بودند؛ اما چیزی که هورین و مورون را کشت، عذاب وجدان کارهایی بود که انجام نداده بودند!
با این حال هورین دلیل موجه‌تری داشت، او تمام مدت اسیر مورگوت بود و توان حرکت نداشت. اما مورون چطور؟ اگر به آخرین جملاتش نگاه کنید، می‌بینید که او تکرار می‌کند «آنها از دست رفته‌اند!» مورون زنی مغرور بود که نابودی خاندانش، از دست رفتن شوهرش، اسارت قلمرو و غارت مردمش را به چشم خود دید. او مجبور شد تنها پسرش را از خود براند و زیر منت الف‌ها برود –که برای زنی چنین مغرور مسلما سخت‌تر از بقیه است- و در نهایت تمام فرزندانش را یک به یک از دست داد. مورون زیبا مثل هر زن دیگری، لایق زندگی آرام و سراسر خوشبختی بود اما هیچ بهره‌یی از آن ندید.
بیشترین انتقادی که به مورون می‌شود این است که او باید رفتار مغرورانه را کنار می‌گذاشت و به دوریات پناهنده می‌شد. اما این در ذات مورون نبوده و نیست؛ چنان که آن را به فرزندانش هم انتقال داده است. مورون نمی‌تواند بی خبر از تورین در دوریات بماند و کاری نکند. چرا که او باید به جای پسری که کارهایش به تباهی کشیده می‌شود، دختری که توان انجام کاری ندارد و شوهری که تنها کارش نگاه کردن است، برای خانواده‌اش تلاش کند. تلاشی که هیچ فایده‌ای ندارد و در نهایت آفتاب زندگی‌اش در حالی غروب می‌کند که حتی از سرنوشت فرزندانش بی خبر است.
بی اغراق نیست اگر مورون را به آفتاب خانواده هورین تشبیه کنیم، چنان که او در داستان نیز همراه با غروب آفتاب می‌میرد. او همیشه قلب پسرش را در سختی ها روشن می‌کرد، حتی از پس ابرهای تیره‌ی نفرین مورگوت. و شوهرش فرزاندان را به امید او می‌گذارد و می‌رود. بیشترین بلاها وقتی به سر تورین می‌آید که از مادرش جدا می‌شود و دیگر نمی‌تواند او را به دست آورد.
مسلما بیشتر ما مورون را کمتر از باقی اعضای این خانواده دوست داریم، اما باید قبول کنیم که مورون تا آخرین لحظه این خانواده را نگه داشت و با رفتن او طولی نمی‌کشد که سرگذشت خاندان هورین به پایان خود می‌رسد.

۹-فینرود فلاگود

اما آنگاه که گرگ به سراغ برن آمد، فلاگوند تمام نیروی خویش را به کار انداخت و بند خویش گسست؛ و با آن گرگ خوی درآویخت و به چنگ و دندان او را از پای درآورد؛ اما خود نیز زخمی مهلک برداشت. پس رو به برن کرد و گفت: «اکنون برای آسودن به تالارهای بی زمان در آن سوی دریاها و کوهسار آمان روانم. دیرزمانی باید بگذرد تا دوباره مرا در میان نولدور ببینند؛ و ای بسا که ما را در مرگ یا زندگی دیداری دوباره دست ندهد، چه، سرنوشت نوع من و تو از هم جداست. بدرود!»
آنگاه در تاریکی جان سپرد، در تول-این-گائوروت، که برج سترگ اش را خود بنا نهاده بود. بدین سان شاه فینرود فلاگوند، نیک‌ترین و محبوب‌‌ترین جمله خاندان فینوه به عهدش وفا نمود؛ اما برن نومیدانه بر سر جنازه ی او سوگوار بود.

حدیث برن و لوتین- سیلماریلیون

در وصف فینرود فلاگوند، مبالغه است اگر چیزی بیشتر از خود نویسنده بگوییم. محبوب‌ترین و نیک‌ترین، کاملا مناسب شخصیت شاهی است که به خاطر وفای به عهد، خانواده ای تشکیل نداد و سرزمین و تاجش را رها کرد. فینرود هیچوقت اعتراضی به برن نکرد که چرا عاشق الف بانویی شده که جایگاهی بارها بالاتر از او دارد. او برای برن هر نوع فداکاری کرد و در نهایت، در مکانی که ساخته دست خودش بود، تنها و در تاریکی جان داد، در حالی که مردمش هم او را فراموش کرده بودند.

۸-هوآن

هوآن در آن ساعت کارخاروت را از پای درآورد؛ اما در بیشه‌های بهم تنیده ی دوریات، تقدیرش نیز که از دیرباز از آن سخن گفته بودند، محقق گشت، و زخمی مهلک برداشت، و زهر مورگوت در تن‌اش جاری شد. پس آمد و در کنار برن به زمین افتاد و سومین بار به زبان آمد؛ و پیش از مرگ برن را بدرود گفت.

حدیث برن و لوتین-سیلماریلیون

بزرگی می‌گوید همه داستان رومئو و ژولیت را دوست دارند اما نمی‌دانند این سرگذشت طی مدتی کوتا، چند نفر را به کشتن داد. حدیث برن و لوتین هم همان است. این عشق رویایی و باشکوه است اما چه شخصیت های بزرگی را که به کشتن نداد!
هوآن از آن تازی‌های نیک روزگار است که زمانی در والینور می‌زیسته و بعدها به سرزمین میانه آمد و همراه پسر فئانور شد. اما او وقتی لوتین را در بند صاحبش می‌بیند، دختری که در جستجوی عشقش است و نه چیز دیگر، ذات نیکش بیدار می‌شود و همراه لوتین می‌رود. او در سخت‌ترین مراحل این عشق به برن و لوتین کمک می‌کند و همراه‌شان است تا آن که بالاخره برای نجات ماموریت برن، جان خود را هم می‌دهد.
هوآن در تمام زندگی اش فقط سه بار حرف می‌زند. مرگش هم همینقدر آرام به تصویر کشیده شده است.

۷-الوه

و از سر خشم و تکبر بی اعتنا به خطری که تهدیدش می کرد، تحقیرکنان گفت: «چگونه شما نژاد زمخت و ناتراشیده جرات طلب دارایی مرا به خود می‌دهید، من الو تین گول، فرمانروای بلریاند، که زندگانی‌اش کنار آب‌های کوئی وینن سال‌های بی شمار پیش از آنکه آبای مردم بدلی از خواب برخیزند، آغاز گشت؟» و ایستاده، بلندبالا و مغرور در میان‌شان با سخنان اهانت آمیز فرمان داد که دست خالی دوریات را ترک گویند.
آنگاه شهوت دورف ها با سخنان شاه تا به سرحد جنون افروخته شد؛ و برخاستند و گرد او را گرفتند و به جانش افتادند، و او را ایستاده کشتند. بدین سان مرد در ژرف جاهای منه گروت، الوه سینگولو، شاه دوریات، تنها کس از جمله فرزندان ایلوواتار که با یکی از آینور وصلت کرده بود، و تنها کس از الف‌های وانهاده که روشنایی درختان والینور را با آخرین نگاه مختصرش در سیلماریل دید.

حدیث ویرانی دوریات-سیلماریلیون

مرگ الوه شوکه کننده است و جای افسوس دارد؛ نه به این دلیل که او هر کاری کرد تا دخترش به زندگی فانی تن ندهد. نه به این دلیل که او از خاندان هورین مراقبت کرد و برای اولین بار پدرخوانده‌ی یک انسان شد. و باز هم نه به این دلیل که او از اولین کسانی است که در سرزمین میانه ایستادگی کرد و قلمرویی امن برای ساکنین آن فراهم کرد.
البته که دلایل زیادی می‌توانیم بیاوریم، اما تلخ‌ترین قسمت مرگ الوه آن است که می‌دانیم چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، الوه از بزرگ‌ترین الف‌های تمام دوران‌های آرداست. کسی که نسل منجی‌های سرزمین میانه مستقیما از اوست و به خودیِ خود عظمتی بی‌نظیر دارد. با این حال، تنها کسی است که با یک آینو ازدواج کرد و به واسطه آن نیرویی عظیم‌تر گرفت، چنان که ثمره‌ی عشق او و ملیانش، زیباترین فرزند ایلوواتار بود و کارهایی کرد که هیچکس نتوانست.
به راحتی می‌توانیم بگوییم بعد از الوه دیگر هیچکس شبیه او نخواهد بود و نخواهد آمد. و چنین الفی به خاطر گوهری مرد که تمام دردسرهای دوران اول را درست کرده بود. فقط به خاطر یک گوهر!

۶-گندالف خاکستری

در آن هنگام گندالف چوبدست‌اش را بالا آورد و فریادی بلند کشید و ضربه ای به پل پیش پایش زد. چوبدست خرد شد و از دستش افتاد. پهنه‌ای از شعله سفید کور کننده بیرون جست. پل ترک برداشت. درست در زیر پای بالروگ شکست و سنگی که روی آن ایستاده بود در درون شکاف سقوط کرد، و باقی پل معلق و لرزان همچون زبانه‌ی صخره‌ای که در فضای تهی فرو رفته باشد، بر سر جایش باقی ماند.
بالروگ با فریادی دهشتناک فرو افتاد و سایه‌ی آن به پایین شیرجه رفت و ناپدید شد. اما در همان حال که می‌افتاد تازیانه‌اش را تاب داد و تسمه‌های آن جنبید و دور زانوی ساحر حلقه زد و او را به مرز پرتگاه کشاند. تلوتلو خورد و افتاد و به عبث به سنگ چنگ انداخت و درون مغاک فرو غلتید. فریاد زد: «فرار کنید احمق ها!» و از نظر ناپدید شد.

پل خزد-دوم-یاران حلقه

بله! بله! همه می دانیم گندالف زنده شد و برگشت. اما آن کسی که برگشت گندالف چه رنگی بود؟ سفید! کسی که مرد چطور؟ دقیقا… خاکستری!
پس معلوم می شود ما حداقل یک بار گندالف را از دست داده‌ایم. گندالف خاکستری شوخ و شنگ چپق کش مرد و ما اصلا انتظارش را نداشتیم. احتمالا بیشترمان اولین باری که مرگ او را تجربه کردیم، پای تلویزیون بودیم و با دهان باز به فرو رفتن‌اش در تاریکی و ضجه زدن‌های فرودو نگاه می‌کردیم و از خودمان می‌پرسیدیم «مگر پیرمردهای جادوگر مهربان نباید تا آخر داستان زنده بمانند؟ مگر گندالف همان کسی نیست که قرار بود همیشه سر بزنگاه برسد و با رو کردن حقه‌ای، گروه را نجات بدهد؟ اصلا بعد او گروه را چه کسی به این خوبی رهبری می‌کند؟»
با وجود تمام این پرسش‌ها گندالف مرده بود… بله! باید دهان بازمان را می‌بستیم چون گندالف، شخصیت محبوب همه، قرار نبود به این زودی‌ها برگردد و کار حسابی سخت شده بود. حالا دیگر روایت ارباب حلقه ها واقعا برای شخصیت‌هایش خطرناک می‌شد.

۵-بورومیر

بورومیر آرمیده بود، ساکت و آرام، و در آغوش آب‌های جاری می‌لغزید و می‌رفت. رودخانه او را با خود می‌برد، و در همان حال آنان قایقشان را با پارو عقب نگاه می‌داشتند. قایق شناور از کنارشان گذشت و آهسته دور شد و به نقطه‌ای سیاه در مقابل روشنایی طلایی تبدیل گردید؛ و آنگاه به یک باره از نظر ناپدید گشت. رائوروس همچنان بی تغییر می‌غرید. رودخانه، بورومیر پسر دنه تور را برده بود و دیگر هرگز او را در میناس‌تریت ایستاده ندیدند، چنان که همیشه صبح‌ها بر بالای برج سفید می‌ایستاد. اما در گوندور، در روزگار پسین دیرزمانی می‌گفتند که قایقی الفی از میان آبشار و برکه کف‌آلود گذشت و او را از میان ازگیلیات گذراند و شبانه در زیر ستارگان، از مصب‌های متعدد آندوین به دریای بزرگ رساند.

مرگ بورومیر-دو برج

بورومیر از برخی لحاظ شبیه شخصیت‌هایی چون الوه، تورین تورامبار و فئانور است. ممکن است نیمی از خوانندگان این مقاله به شدت او را دوست داشته باشند و از مرگش اشک بریزند. در عین حال، برخی از افراد نیز به دلیل کارهایی که کرد و درگیری‌هایی که بر سر حلقه داشت، او را دوست ندارند. با این حال چه کسی می‌تواند بگوید مرگی حماسی‌تر از مرگ بورومیر در مجموعه ارباب حلقه ها وجود دارد؟ همانطور که در مقاله «ده شخصیتی که می توانستند بهترین پدرهای سرزمین میانه باشند» شرح داده شد، بورومیر آنقدر به مردم و مسئولیتش در قبال آنان اهمیت می‌دهد که می توان محبتش را پدرانه دانست. او تا آخرین لحظه دلواپس مردم و شهر پر افتخار گوندور است که به دست دشمن نیافتد. بی شک او برای آدمیان دوران سوم، قهرمانی است که دیگر نظیرش را نخواهند دید و پشتوانه محکمی که دیگر تکرار نمی‌شود. مرگی تلخ و دور از خانه برای مردی که قلبش همیشه به عشق خانه می‌‌تپید.

۴-فئانور

فئانور فرمود که بایستند؛ زیر زخم‌هایی مرگبار برداشته بود، و می‌دانست که ساعت او در رسیده است. و از فراز شیب هاس ارد وترین با بصیرت فرجامین‌اش به آن سو نگریست و قله های دوردست تانگرودریم را دید، پر صلابت ترین برج‌های سرزمین میانه را، و با پیش آگاهی مرگ دریافت که قدرت نولدور هیچ‌گاه تا ابد نمی تواند آن‌ها را براندازد؛ اما سه بار نام مورگوت را نفرین گفت، و با پسرانش عهد کرد به سوگند وفادار بمانند، و انتقام پدر بستانند. آنگاه جان سپرد؛ نه تدفینی در کار بود و نه گوری، زیرا روحش چنان آتشین بود که به هنگام گذار، جسم او به خاکستر بدل گشت و به سان دود رخت بربست؛ و ماننده‌ی او هیچ گاه در آردا پدید نیامده، و روحش تالارهای ماندوس را ترک نگفته است.

حدیث بازگشت نولدور- سیلماریلیون

قبل از خواندن این بخش، لطفا کمی دور و اطراف‌تان را نگاه کنید. حتما کسی را می‌بینید که تحت تاثیر سریال و مجموعه بازی تاج و تخت، به شما بگوید مارتین (نویسنده مجموعه نغمه ای از یخ و آتش) متخصص مرگ‌های شوکه کننده و دردناک برای شخصیت‌های بزرگش است؛ برای مثال ند استارک!
اگر چنین چیزی شنیدید، لطفا کتاب سیلماریلیون‌تان را باز کنید. صفحه ۱۷۲ آن را پیدا و از کتاب پاره کنید. بعد از فرد مذکور بخواهید دهانش را باز کند و در کمال ملایمت آن برگ کاغذ را… در برابرش بگیرید تا چند بار بخواند!
حالا برویم به سراغ این که چرا بعد از مرگ فئانور هیچ کدام از ما دیگر آن خواننده سابق کتاب سیلماریلیون نشدیم.
خوب فئانور مسلما بزرگ‌ترین الف تمام دوران‌های آرداست. او جواهرات زیادی می‌سازد، روی زبان‌ها کار می‌کند، استاد سخنوری است و بعد از پدرش شاه نولدور می‌شود. او حتی برای اولین بار اسلحه می‌سازد و در مجموع کسی است که بزرگ‌ترین موجود سرزمین میانه هم به ساخته‌هایش رشک می‌برد. اما مهم‌ترین چیز این است که اسم کتاب از جواهرات محبوب او برداشته شده است که سرنوشت تمام آردا را در تمام دوران‌ها شکل می‌دهند. وقتی او برادر و خاندانش را رها می‌کند و با آن جنون و خشم به سمت مورگوت می‌تازد، همه خیز برداشته‌ایم و منتظر نبردی وحشتاک هستیم. اصلا حرف ماندوس و مانوه هم نه وحی منزل است و نه اهمیتی دارد. چون این مرد، فئانور است! فئانور! بزرگ‌ترین و بی‌نظیرترین الفی که تا الان شناخته‌ایم.
و چند دقیقه‌ی بعد… فئانور طوری می‌میرد که حتی جسدش هم باقی نمی‌ماند. تالکین به ههمین سادگی بزرگ‌ترین شخصیتش را به تالارهای ماندوس می‌فرستد و با لبخندی ملیح می‌گوید: حالا اگر می‌توانید تئوری طرح کنید که فئانور نمرده یا برمی‌گردد!

۳-فین‌گولفین

اما سرانجام شاه خسته شد، و مورگوت سپر فین‌گولفین را بر سر او شکست. سه بار به زانو درآمد، و سه بار از نو برخاست و ساز و برگ شکسته و کوفته‌اش را برگرفت. اما زمین به تمامی گرد بر گرد او شکافته و آبله گون گشته بود، و پای او پیچید و به پشت پیش پای مورگوت زمین خورد؛ و مورگوت پای چپش را بر گردن فین‌گولفین نهاد و سنگینی آن همچون کوهی گران بود. باز فین‌گولفین آخرین ضربت نومیدانه‌ی رینگیل را بر پای او فرود آورد و خون، سیاه و بخار کنان فوران کرد و حفره‌های گروند را پر کرد.
بدین گونه از پای در آمد فین‌گولفین، شاه برین نولدور، مغرورترین و دلیرترین شاهان الف روزگار کهن. اورک‌ها هیچ‌گاه به آن مصاف مقابل دروازه ننازیدند؛ نیز الف‌ها آن را نمی‌سرایند، زیرا اندوه‌شان بسی جانکاه است…

حدیث ویرانی بلریاند و سرنگونی فین گولفین- سیلماریلیون

شاید مرگ فین‌گولفین مورد انتظارتر از برادر بزرگترش بوده باشد. اما این دلیل نمی‌شود که غمگین‌تر و تلخ‌تر نباشد. مرگ فین‌گولفین را می‌توان اندوهناک‌ترین مرگ خاندان نولدور نامید. چرا که فین‌گولفین هم در بین مردمش و هم بین خوانندگان کتاب، محبوبیتی کم نظیر داشت و نمونه‌ای از شاهی دلسوز و عاقل بود. چنان که از غم فراوانش، حتی ترانه‌ای برایش سروده نمی‌شود و دشمنان نیز به آن پیروزی نمی‌نازند. این بخش از کتاب نشان می‌دهد سختی ها و ظلم مورگوت آنقدر از حد خود فراتر می‌روند که جنون فین‌گولفین بر عقل گرایی همیشگی‌اش چیره می‌شود و او را به دژ مورگوت می‌کشاند.
با این حال او کاری می‌کند که هر کسی را یارای آن نیست و مورگوت را به مبارزه می‌طلبد. زخمی که او به مورگوت وارد می‌کند، تا ابد با اوست و با وجود شکست و مرگش –که از ابتدا قابل پیش بینی بود- نه افتخاری برای مورگوت به همراه می‌آورد و نه غنیمتی به او می‌رساند. البته این مبارزه برای فین‌گولفین چندان هم بی ثمر نیست. شاه برین نولدور خود را زیر پای مورگوت افکند تا به مردمش اندکی امید بدهد و در عین حال خون‌شان را برای انتقام به جوش بیاورد. او اثبات کرد زخم زدن به مورگوت آنقدرها هم غیر ممکن نیست. اگر به اندازه کافی تر و فرز باشید!

۲-تورین تورامبار

پس شمشیرش را کشید و گفت: «درود بر تو گورتانگ، آهن مرگبار، تنها تو با من مانده‌ای! اما جز دستی که تو را به کار می‌گیرد، چه سروری و وفاداری می‌شناسی؟ از هیچ خونی پروا نداری. آیا جان تورین تورامبار را خواهی ستاند؟ آیا مرا در دم خواهی کشت؟»
و از تیغ طنین آوازی سرد در پاسخ بلند شد: «آری، خون تو را خواهم نوشید تا شاید خون اربابم به‌لگ را فراموش کنم، و خون براندیر را که به ناروا کشته شد. تو را در دم خواهم کشت.»
آنگاه تورین قبضه را روی زمین نهاد و خود را روی نوک گورتانگ انداخت و تیغ سیاه جان او را ستاند…
تورین را آنجا که بر خاک افتاده بود در پشته‌ای بلند به خاک سپردند و تکه‌های شکسته‌ی گورتانگ را در کنارش نهادند. و هنگامی که کارها به پایان رسید، خنیاگران الف و انسان در رثای تهور تورامبار و زیبایی نی‌نیل مرثیه سرودند، سنگی عظیم و کبود رنگ آوردند و بر فراز پشته نهادند؛ و الف‌ها بر روی آن به خط رونی دوریات چنین نگاشتند: تورین تورامبار داگنیر گلائرونگا

مرگ تورین- فرزندان هورین

تورین تورامبار را می‌توان تنها مردی دانست که مستقیما مورد نفرین بزرگ‌ترین خصم آردا قرار می‌گیرد. گرچه سایه‌ی این نفرین بر سر تمام خانواده‌اش سنگینی می‌کند. اما این تورین است که از کودکی در تنهایی دست و پا می‌زند؛ به ناحق مورد اتهام قرار می‌گیرد، مسبب مرگ عزیزترین کسانش می‌شود و با خواهر خود ازدواج می‌کند –که نمونه این عمل حتی بین پست‌ترین نژادهای سرزمین میانه هم دیده نشده است و از دید همه ننگی بزرگ است- تورین تورامبار مردی است که در عین بدبختی نیز بزرگ بود و تاریخ سرزمین میانه کسی را چون او به خود نمی‌بیند. انسانی که فرزند خوانده شاه الف‌ها و همسر مایایش باشد و به تنهایی بتواند چنین ترسی در دل سپاه مورگوت بیاندازد.
اما این اعمال تورین هیچ افتخاری در پی ندارد؛ چرا که همیشه با تباهی و رنجی بزرگ‌تر از پسش همراه است. در تمام طول داستان ما هیچگاه تورین را شادمان یا آرام نمی‌بینیم. او همیشه غم دارد و عذاب وجدان! مردی با این قدرت بی هیچ شکوه و افتخاری، به دست خود، به زندگی‌اش پایان می‌دهد. گرچه داستان به ما نوید رستاخیزی می‌دهد که تورین در آن انتقامش را می‌گیرد اما این پیشگویی هم از تلخی این مرگ کم نمی‌کند.
تورین می‌توانست بزرگترین قهرمان مردم باشد اما هیچ چیز نتوانست مانع از سقوط تدریجی‌اش شود و گورتانگ، آخرین تیری بود که بر پیکر نیمه جانش وارد شد. تورین سال ها قبل مرده بود…

۱-به‌لگ کوتالیون

تورین ناگاه از خشم و ترس به هوش آمد و به دیدن شبحی که خم شده بر روی خود، با شمشیری برهنه در دست، با فریادی بلند از جا جست، چرا که گمان می‌کرد اورک‌ها برای شکنجه بازگشته‌اند، و با به‌لگ گلایز شد و در تاریکی آنگلاخل را از دستش ربود و کوتالیون را که خصم می‌پنداشت به قتل رساند.
اما آنگاه که ایستاد، و خویش را آزاد و مهیا یافت تا جانش را آسان به دشمن موهوم وانگذارد، برق آذربخشی عظیم بر بالای سرش درخشید و در نور آن نگاهش به چهره‌ی به‌لگ افتاد. پس تورین خاموش ماند و دانست که چه کرده است؛ و چهره ی روشنش از نور آذرخشی که پیرامون شان می درخشید چنان خوفناک بود که گویندور بر زمین افتاده بود و دل نداشت نگاهش را بالا بیاورد.

مرگ به‌لگ- فرزندان هورین

گویندور سال‌ها در آنگباند زندانی بود و بی شک انواع شکنجه‌ها و بدترین‌شان را به چشم دیده است؛ با این حال وقتی چهره تورین را می‌بیند، توان نگاه کردن را از دست می‌دهد. چرا که تورین خود می‌داند مرتکب چه جنایتی شده است و راه برگشتی ندارد. گفته می‌شود غم مرگ به‌لگ آنقدر عظیم بود که اندوه آن هیچگاه از چهره ی تورین رخت برنبست.
اما چرا این مرگ چنان دردناک است که فردی چون تورین از آن خلاصی نمی یابد، تیغش گورتانگ کینه‌ی آن را به دل می‌گیرد و جایگاه اول لیست ما را بالاتر از مرگ قاتلان گلائورونگ و کارخاروت و زخم زنندگان به مورگوت، به خود اختصاص می‌دهد؟
می‌توان در وصف مرگ به‌لگ ساعت‌ها مرثیه سرایید اما حقیقت این است که هیچکدام حق مطلب را ادا نمی‌کند. به‌لگی که از کودکی همراه تورین یتیم بود و گرچه الوه پدر خوانده‌اش بود، به‌لگ او را زیر سایه ی مهارت و محبت خود پرورش داد. به‌لگی که مشق جنگ و انتقام را به او آموخت و سلحشوری از او ساخت که همپایه‌ی خودش در سرزمین کمان و کلاهخود غوغا به پا کند. به‌لگی که هیچ گاه از تورین دست نکشید، حتی وقتی همه تنهایش گذاشتند و به او شک کردند. به‌لگ بارها برای تورین تا پای مرگ رفت. شاید تنها الفی که زیر منت غرور یک انسان رفت اما از دوستی او دست نکشید…
با این حال، چطور درگذشت؟ با چاقوی بهترین دوستش در تنش!
مرگ به‌لگ خشم، نفرت و دلسوزی توامان ما را متوجه تورین می‌کند. مرگ به‌لگ همان است که نمی‌دانیم با غم آن چه می‌شود کرد و چه التیامی برایش وجود دارد. برای من خواننده و برای تورین قاتل که خود بیشتر از همه درد می‌کشد.
زندگی و مرگ به‌لگ حسی در وجود ما بیدار می‌کند که بعید است کسی جز تالکین، استاد سخن، از پس برانگیختن آن برمی آمد.

دردناک‌ترین مرگ داستان‌ها برای شما کدام مرگ است؟