خانه - کتابخانه - مقالات

مقالات

۱۰ فیلم برتری که ویگو مورتنسن در آنان نقش داشته است

ویگو مورتنسن

ویگو مورتنسن: مردی است همه فن حریف. او شاعر است. او عکاس است. او نجواگر اسب است. او ناشر کتاب است. او جامعه‌شناس است. و می‌دانستید او یک بازیگر هم است؟

ویگو مورتنسن تا ابد با نقشش در سه‌گانه ارباب حلقه‌ها شناخته خواهد شد؛ به عنوان آراگورن، مردی که شاه خواهد بود، انسانی نجیب در دنیایی پر از اورک، الف، درختان سخنگو و دیگر موجودات مختلف در بزرگترین فانتزی حماسی سینمایی که تا به امروز ساخته شده است. پیش از ارباب حلقه‌ها، او با چهره جذاب و بازی خاصش در شاهد خانه ساخته است، در روشنی روز در زیر آوار له شده است، نقش یک زندانی در فیلم زندان را بازی کرده است. پس از ارباب حلقه‌ها او در کنار مشغولیت‌های دیگری بجز بازیگری که از آن‌ها نام بردیم، با ایفای نقش‌های مختلف و متفاوت، بازی‌هایی جالب و زیبایی ارائه داده است.

امروز ۲۰ اکتبر ۲۰۲۰ به مناسبت تولد ویگو مورتنسن نگاهی خواهیم داشت به ۱۰ فیلم برتری که ویگو مورتنسن در آنان نقش داشته است. لیست براساس امتیازات منتقدان سایت Rotten Tomatoes تهیه شده است. در این مقاله سعی شده به صورت کوتاه به فیلم و نقش‌هایی که ویگو مورتنسن بازی کرده است بپردازیم.

۱۰. به دور از انسان‌ها (۲۰۱۴) – ۸۴%

Far from Men (2014)

Far from Men (2014)

به دور از انسان‌ها مثالی عالی از فیلمی است که تعداد زیادی از خوانندگان احتمالاً آن را ندیده و حتی نامش را نشنیده‌اند، اما از آن فیلم‌هایی است که باید دیده شود. ویگو نقش اصلی فیلم، دارو، را بازی می‌کند، معلمی که مجبور است یک روستایی متهم به قتل را تحویل مقامات دهد.

با توجه به اینکه او فردی تقریبا ساکت و درونگرا است، این وظیفه‌ی سختی برای او خواهد بود، اما با شکل گرفتن همبستگی میان او و شخصیت محمد در فیلم، او سریعاً از پوسته‌ی خود بیرون آمده شاهد مبارزه آنان برای یافتن آزادی‌شان خواهیم بود.

 

۹. پوست بازتابگر (۱۹۹۰) – ۸۷%

The Reflecting Skin (1990)

The Reflecting Skin (1990)

پوستِ بازتابگر از فیلم‌هایی است که ویگو مورتنسن در اوایل مشغول شدن او به حرفه‌ی هنرپیشگی در آن حضور داشته، اما در همان ابتدا می‌توان استعداد او را مشاهده کرد. این یک فیلم بسیار خاص و عجیب بوده و از دید یک کودک روایت می‌شود. فیلم به ترس‌هایی که کودکان ممکن است با آنان مواجه شده اما از دید بزرگسالان پنهان بماند پرداخته است و به علاوه به موضوعاتی بسیار که مورد توجه بزرگسالان قرار گرفته نیز پرداخته است.

کامرون نقشی است که ویگو مورتنسن در این فیلم بازی می‌کند. او یک نظامی بازگشته از میدان نبرد است که عاشق فردی به نام دولفین (لینزی دانکن) می‌شود که در همان نزدیکی زندگی می‌کند. اما کامرون به خاطر آزمایشات بمب‌های اتمی در هنگام خدمت نظامی بیمار شده و این بیماری توان او را از درون می‌سوزاند. ویگو نقش این شخصیت را به خوبی در همه ابعاد بازی کرده است.

 

۸. سابقه خشونت (۲۰۰۵) – ۸۷%

A History of Violence (2005)

A History of Violence (2005)

سابقه‌ی خشونت یک فیلم بسیار گیرا است و ما یکی از بهترین بازی‌های ویگو مورتنسن را در این فیلم شاهد هستیم. او نقش تام را بازی می‌کند، او فردی معمولی است، اما زمانی که سارقان به رستورانش حمله می‌کنند، او دو خلافکار مشهور را در دفاع از خود می‌کشد و سعی می‌کند از دیگران محافظت کند.

قتل آن دو خلافکار به خاطر سابقه تاریکشان، او را به یک قهرمان بدل می‌کند اما تام که در شهر کوچکی زندگی می‌کند ناگهان خود را در میان توجه رسانه‌ها یافته و در این میان فردی او را به خاطر مسائلی در گذشته تهدید می‌کند. خانواده او وارد وضعیتی جدید شده و مجبور به نبردی می‌شوند که انتظارش را نداشته‌اند، از هویتی ساخته شده برای تام تا فشار رسانه‌ها.

 

۷. جزر و مد سرخ (۱۹۹۵) – ۸۸%

Crimson Tide (1995)

Crimson Tide (1995)

جزر و مد سرخ یکی دیگر از فیلم‌های قدیمی ویگو مورتنسن در این فهرست است، یکی از فیلم‌هایی که به دلیل کیفیت بالا، گذر زمانه بر آن تاثیری نداشته است. در این فیلم ویگو نقش اصلی را ندارد، اما در کنار دنزل واشینگتون و جین هکمن فیلمی است که تماشای آن پیشنهاد می‌شود.

فیلم جزر و مد سرخ به دو فرمانده نظامی یک زیردریایی می‌پردازد که به دلیل وقایعی مجبور به گرفتن تصمیمی سخت هستند، اما دیدگاه این دو فرد با هم زمین تا آسمان تفاوت داشته و علاوه بر نمایش تنشی که در یک نبرد وجود دارد، از زاویه‌ای متفاوت به شخصیت‌ها و دیدگاه‌ها و اعمال آنان که منجر به تصمیمات افراد می‌شود پرداخته است.

 

۶. حاوحا (۲۰۱۴) – ۸۸%

Jauja (2014)

Jauja (2014)

ویگو مورتنسن فقط در نقش بازیگر در فیلم حاوحا نیست، بلکه او تهیه کننده و حتی آهنگساز این فیلم نیز بوده و نقش زیادی در شکل دادن این فیلم داشته است. فیلم حاوحا یک درام تاریخی است و وقایعی را در سال ۱۸۸۲ بیان می‌کند و با وجود اینکه گاهی سرعت وقایع فیلم آهسته است، جزییاتی را که می‌توان در آن سکانس‌ها مشاهده کرد بی‌نظیر است.

ویگو نقش گونار دینسن را بازی می‌کند، فردی دانمارکی که شغلی را به عنوان یک افسر در ارتش آرژانتین قبول کرده و دخترش را نیز با خود به همراه می آورد. چشم مردان بسیاری که در آنجا هستند به دختر او جلب شده و دختر در انتها با یکی از سربازان دست به فرار می‌زنند و پدرش از روی استیصال راهی سفری در مناطق خطرناک اشغال شده توسط دشمنان می‌شود.

 

۵. وعده‌های شرقی (۲۰۰۷) – ۸۹%

Eastern Promises (2007)

Eastern Promises (2007)

هنرنمایی ویگو مورتنسن به عنوان نیکولای در فیلم وعده‌های شرقی به عنوان یکی از بهترین بازی‌های او تا به امروز شناخته می‌شود که نامزدی اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اصلی را برای او به همراه داشت؛ گرچه دنیل دی لوئیس برای فیلم خون به پا خواهد شد جایزه اسکار آن سال را از آن خود کرد. او از ابتدا تا انتهای این فیلم بازی جانانه‌ای از خود نشان داد و  همین باعث شد این فیلم به درجه فعلی خود برسد.

شخصیت او یک راننده برای خانواده خلافکار شناخته شده‌ای است که وقایعی باعث می‌شود نداند در این دنیا باید به که اعتماد کند. حاصل این وقایع فیلمی گیرا از فردی است که باید انتخاب‌هایی دشوار برای آینده خود انجام داده و اینکه آیا در دنیای خلافکاران که همیشه عامل رشد او بوده است، جایی دارد یا خیر.

 

۴. ارباب حلقه‌ها: یاران حلقه (۲۰۰۱) – ۹۱%

The Lord of the Rings: The Fellowship of the Ring (2001)

The Lord of the Rings: The Fellowship of the Ring (2001)

شروع یک سه‌گانه سینمایی هرگز آسان نیست، و با وجود اینکه این فیلم کمترین امتیاز در میان سه‌گانه سینمایی پیتر جکسون از ارباب حلقه‌ها را دارد، این فیلمی شگفت انگیز بوده که جهان سرزمین میانه را می‌سازد. داستانی که با صحنه‌های شاهکار و شخصیت‌هایی که به شدت پرداخت شده‌اند.

نقش ویگو مورتنسن به عنوان آراگورن سرهای بسیاری را به سوی خود گرداند، نقشی که او به خوبی از ایفای آن بر آمده است. نقش او احساسی عجیب اما قهرمانانه به مخاطب ادا کرده و باعث جذابیت و توانمندی بیشتر این شخصیت و جلب توجه بینندگان به او است.

 

۳. شاهد (۱۹۸۵) – ۹۳%

Witness (1985)

Witness (1985)

ویگو مورتنسن هنرپیشگی حرفه‌ای خود را با فیلم شاهد شروع کرد، فیلمی که آغازگر مسیری درخشان برای او بود. البته او در این فیلم نقش اصلی را ندارد، نقش اصلی این فیلم را هریسون فورد بازی می‌کند، نقشی که برای او نامزدی اسکار را به همراه داشت، و ویگو بخشی از این فیلم زیبا است.

او نقش موسی را در این فیلم بازی می‌کند، فیلمی که روایتگر داستان قتل پسری جوان در ایستگاه اتوبوس است. جان بروک (با بازی هریسون فورد) یک کارآگاه است که به این پرونده رسیدگی می‌کند، پرونده‌ای که هر چه جلوتر می‌رود، پیچیده‌تر شده و سرنخ ماجرا به محل کار این کارآگاه رسیده و باعث به وجود آمدن سختی‌های بیشتر در حل این پرونده می‌شود.

 

۲. ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه (۲۰۰۳) – ۹۳%

The Lord of the Rings: Return of the King (2003)

The Lord of the Rings: Return of the King (2003)

بخش پایانی سه‌گانه ارباب حلقه‌ها فیلمی مهم برای ویگو مورتنسن است، به دلیل نقش بزرگی که شخصیت آراگورن در داستان این فیلم دارد. آراگورن در این فیلم حضور بیشتری از قبل دارد، از سکانس‌های نبرد گرفته یا لحظات عمیق و آرام داستان که مورتنسن بازی بی نظیر خود احساس مخاطبان را به خوبی برانگیخته است.

این فیلمی نفس‌گیر بوده و پر است از جزئیات بسیاری که از ابتدا در این سه‌گانه وجود داشته و حال همه آنان به انتهای خود رسیده‌اند. علت اینکه فیلم ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه تعداد تصور ناپذیری از جوایز و توجهات را به خود جلب کرده است، گواه کیفیت مثال زدنی این فیلم در چنین ژانر و سینمایی است.

 

۱. ارباب حلقه‌ها: دو برج (۲۰۰۲) – ۹۵%

The Lord of the Rings: The Two Towers (2002)

The Lord of the Rings: The Two Towers (2002)

با وجود اینکه ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه توانست جوایز بی شماری را درو کند، این ارباب حلقه‌ها: دو برج است که بیشترین امتیاز را در میان منتقدان سایت Rotten Tomatoes دارد! البته این فهرست به سان همه فهرست‌های اینچنینی دیگر جای بحث و گفتگو دارد اما بدون شک این فیلم یکی از بهترین فیلم‌هایی است که تا به حال ساخته شده است.

در این فیلم ما بیشتر از پیش با شخصیت آراگورن آشنا می‌شویم، نقشی که ویگو مورتنسن با بازی عالی خود آن را برای مخاطب باورپذیرتر کرده است. همچنین آیا می‌دانستید آراگورن در این فیلم است که با شوت کردن کلاهخود یوروک-هی باعث شکسته شدن انگشت شصت خود می‌شود! البته به عنوان یک طرفدار رشته افسانه تالکین همه ما این را دانسته و به همه دوستانمان به هنگام تماشای فیلم و رسیدن این سکانس، به آن اشاره کرده‌ایم.

در پایان برای کسانی که تا انتهای مقاله همراه ما بوده‌اند، نگارنده دو عنوان دیگر را شایسته تقدیر دانسته و با وجود اینکه شاید از لحاظ امتیاز منتقدان در این فهرست ۱۰ نفره جا نشوند، اما از نظر امتیاز کاربران سایت و همچنین نظر نگارنده بر این است که نام نبردن از آنان کم لطفی به این دو فیلم و ویگو مورتنسن است.

 

کاپیتان خارق‌العاده (۲۰۱۶)

امتیاز منتقدان: ۸۳% – امتیاز کاربران: ۸۵%

Captain Fantastic (2016)

Captain Fantastic (2016)

بن‌مایه فیلم کاپیتان خارق‌العاده بیننده را به تفکر وا می‌دارد و ویگو مورتنسن در برانگیختن این تفکرات و روایت این فیلم نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کند که محصول آن درامی کمدی خانوادگی متفاوت‌تر از هرچیزی است که تا به امروز دیده‌ایم.

بن کش (ویگو مورتنسن) نقش پدر خانواده‌ای ۸ نفره را ایفا می‌کند که در اعماق حیات وحش و به دور از هر تکنولوژی و جامعه‌ای در حال زندگی هستند. بن و لزلی (مادر کودکان) تمام وقتشان را برای تربیت فرزندان می‌گذرانند و به آنان مسائل بسیاری می‌آموزند.

 

کتاب سبز (۲۰۱۸)

امتیاز منتقدان: ۷۷% – امتیاز کاربران: ۹۱%

Green Book (2018)

Green Book (2018)

کتاب سبز مخاطبان را به سفری لذت بخش در مسیری پر دست‌انداز می‌برد که بازی شاهکار ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی عمق خاصی به داستان روایت شده در فیلم می‌دهد.

دکتر دان شیرلی (ماهرشالا علی) یک پیانیست آفریقایی آمریکایی با شهرت جهانی است که قرار است تور کنسرتی را در اعماق جنوب آمریکای شمالی در سال ۱۹۶۲ اجرا کند. او نیاز به یک راننده و محافظ دارد و تونی لیپ (ویگو مورتنسن) این کار را قبول می‌کند و این شروع سفری است در میان نژادپرستی و خطرات جداسازی نژادی در آن زمانه، که باعث دوستی خاص میان این دو فرد با تفکرات متفاوت می‌شود.

 

به نظر شما چه فیلم دیگری از ویگو مورتنسن است که می‌تواند در فهرست برترین فیلم‌های او قرار گیرد؟ در بخش نظرات با ما و دیگر مخاطبان در ارتباط باشید.

بررسی شخصیت‌های بیل‌بو و فرودو بگینز براساس تست MBTI

hobbit day bilbo frodo baggins mbti test

نویسنده: مهسا جوادی

به مناسبت روز هابیت (۲۲ سپتامبر) و تولد بیل‌بو و فرودو بگینز مروری خواهیم داشت به این دو شخصیت جذاب و قابل بحث که توسط جی. آر. آر. تالکین برای رشته‌افسانه خلق شده‌اند. ابتدای کار و بدون مقدمه بهتر است بدانید که بر اساس تست‌های شخصیت شناسی مایرز بریگز (MBTI) که شامل ۱۶ تیپ شخصیت متفاوت می‌شود، بیل‌بو در دسته ESFJ و فرودو در دسته‌ی INFP قرار می‌گیرد.

ابتدا قرار بود به مناسبت این روز، تستی مبنی بر اینکه بیشتر شبیه کدام یک از دو شخصیت مذکور هستید طراحی و آماده شود، اما پس از بررسی به این نتیجه رسیدیم که چنین تست‌های کوتاهی در انتها دقت بالایی نداشته و منابع بهتر و دقیق‌تری برای این کار وجود داشته که تکرار آنان بیهوده خواهد بود. پس اگر می‌خواهید بدانید شما بیشتر شبیه بیل‌بو هستید یا فرودو بذارید خیالتان را راحت کنم، این پروسه کوتاه نبوده و می‌توانید از لینک در انتهای مطلب برای تعیین تیپ شخصیتی MBTI خود استفاده کنید.

لازم به ذکر است فراوانی شخصیت براساس تست MBTI میانجی‌ها (فرودو) حدودا ۳٪ برآورد می‌شود، مشاوران (بیل‌بو) ۱۲٪ و مدافعان (سم‌وایز) هم ۱۳٪ فراوانی دارند.

Martin Freeman Bilbo Baggins ESFJ

افرادی با شخصیت ناصح و مشاور (ESFJ) در تست MBTI فردی فوق العاده مراعات‌گر، اجتماعی، محبوب و همیشه مشتاق کمک کردن به دیگران‌اند، مثل بیل‌بوی دوست داشتنی خودمان.

درست است! بیل‌بو یک برونگرای تیپیکال نیست؛ از همسایه‌ها دوری می‌‌کند (چه قبل از ماجراجویی و چه بعد از آن)، حوصله‌ی بازدید کننده و مهمان را هم ندارد، مخصوصا اگه موقع شام سر برسند اما نهایتاً از بودن در یک جمع خوب لذت می‌برد.

شخصیت مشاور از در خدمت جمع بودن و مشارکت لذت می‌برد، مخصوصا وقتی که قدر او را بدانند و دورف‌ها بدون شناخت آنچنانی از بیل‌بو حسابی قدر عیارشان را می‌دانند. و فراموش نکنیم که بیل‌بو چقدر خونگرم است و در ارتباط گرفتن با هیچکس و هیچ نژادی مشکلی ندارد، چه یک جادوگر ناشناس و خودخوانده، چه دورف‌‌های ناخوانده، چه الف‌های مغرور، چه بئورن خرس‌نما، چه انسان‌هایی که او را کوچک و ناچیز می‌پندارد، چه گولومی که می‌خواهد او را نوش جان کند! و یا حتی اسماگِ اژدها! می‌توان ادعا کرد کرد بیل‌بو تو دل بروست و به دل همه می‌نشیند!

«تو خیلی ماهی آقای بگینز، و من خیلی شیفته تو شده‌ام؛ ولی هرچه باشد توی این دنیای ولنگ و واز یک موجود کوچک بیشتر نیستی!»
-گندالف

شخصیت مشاور شخصیت محبوبی است و از جلب توجه ابایی ندارد. از خودستایی بیل‌بو نزد و اسماگ که بگذریم به یاد بیاورید بیل‌بوی ۱۲۸ساله را که در ریوندل با اعتماد به نفس تمام برای همه شعر می‌خواند و البته نزد همه محبوب و محترم است و این برای بورومیر که بیل‌بو را نمی‌شناسد غریب به نظر می‌آید.

بیل‌بو عاشق سوراخ هابیتی‌اش است و حاضر است همه عمرش را کنار آتش بنشیند از لیوانش هورت هورت شکلات داغ سر بکشد و کتاب مورد علاقه‌اش را بخواند و هنگام ماجراجویی چقدر که دلش برای خانه‌اش تنگ نشد! بیل‌بو فردی سنتی است که به گذشته اهمیت زیادی می‌دهد. درباره‌ی گذشته و ماجراجویی هایش کتاب می‌نویسد و از همین گذشته‌ها و تجارب قبلی در حل مشکلاتش بهره می‌برد.

بیل‌بو یک استعداد ذاتی دارد که می‌تواند موقعیت را بسنجد و با سرعت عمل واکنش مناسبی داشته باشد. بیل‌بو با شخصیت مشاوری که دارد قبل از حرف زدن فکر می‌کند و هوشمندانه کلمات را برمی‌گزیند، چون فردی با‌ملاحظه است که نمی‌خواهد کسی از او ناراحت شود. خلق و خوی انعطاف‌پذیری دارد و می‌داند با هر کس به چه نحو برخورد کند، مخصوصا دورف‌هایی که همراهشان شده. بیل‌بو در عین اینکه با ملاحظه است عقایدش را راحت بیان می‌کند و در نهایت کار خودش را می‌کند. نمونه‌اش فرار بشکه‌ای و یا تقدیم گوهر آرکن به جبهه مقابل و و یا حتی وقتی که می‌خواست به عنوان یک عیار معرکه که از ترول‌ها دزدی کند! همه اینها ابتکار عمل خودش بود.

بیل‌بو قلب رئوفی دارد، کسی را ناراحت نمی‌کند، با وجود داشتن فرصت گولوم را نمی‌کشد، با فرودو مثل پدری مهربان است و همه‌ی هابیت ها او را به عنوان فردی بخشنده و نجیب می‌شناسند که واقعا هم اینگونه است. بیل‌بو انقدر بزرگ منش است که نه فقط بگ‌اند که حلقه‌ی یگانه‌ی عزیرش هم برای فرودو می‌گذارد. ‌با وجود قلب مهربان پر احساسش حس قضاوتش بر احساساتش غلبه دارد و با اینکه می‌داند تقدیم گوهر آرگن به جبهه‌ی مقابل به ضرر دوست عزیزش تورین است و انجام اینکار را برایش دشوار است با ارزیابی موقعیت تصمیم می‌گیرد کاری را که فکر می‌کند درست است را انجام دهد.

Elijah Wood Frodo Baggins INFP

افرادی با شخصیت میانجی (INFP) افرادی آرمان‌گرا، شاعر مسلک، مهربان و نوع‌دوست‌اند که مشتاق کمک کردن برای هدفی خوب هستند.

فرودو یک نمونه عالی از INFP هاست؛ درونگرا و آرام و کم حرف، مهربان و نجیب که برای هدفی که انجامش را ضروری می‌داند از فدا کردن جانش هم ابا ندارد. فرودو با علم به اینکه راه بی‌بازگشتی را در پیش گرفته اما آن را تا انتها ادامه می‌دهد. میانجی‌گران به واسطه خلوص نیت خود هدایت می‌شوند و نه پاداش و مجازات، هرچند همه نمی‌توانند محرکی که پشتوانه این احساسات و تصمیم‌گیری هستند را درک کنند و این امر ممکن است به انزوای میانجی منجر شود چنانچه فرودو نیز تنها و منزوی بود.

All that is gold does not glitter; not all those who wander are lost; the old that is strong does not wither; deep roots are not reached by the frost.

-J. R. R. Tolkien

تالکین که خودش نیز شخصیت میانجی دارد با درک خوبی به شخصیت فرودو پرداخته و می‌داند که فرودو کسی است که حاضر به چنین فداکاری و پذیرفتن ماموریت بی‌بازگشت نابودی حلقه است اما او توان کافی برای این کار را ندارد، برای همین سام با شخصیت مدافع (ISFJ) را همراه او می‌سازد تا با کمک او کار به سرانجام برسد و حتی اذعان می‌کند که فرودو قهرمان اصلی داستان نیست بلکه سم قهرمان اصلی داستان است (نامه ۱۳۱ تالکین)؛ با این حال می دانیم سم بدون وجود فرودو اصلا قدم در همچنین راهی نمی‌گذارد. این فردو است که لزوم انجام این مأموریت را درک می‌کند و حاضر است برای هم چنین هدفی از خود بگذرد. سم تا آخرین لحظه نیز تسلیم نمی‌شود باور دارد که به شایر برخواهند گشت. امید سم نافسردنی است. فرودو اما واقع‌بینانه از ابتدا این سفر را بی‌بازگشت دید:

«سم سعی کردم که شایر را نجات بدهم و حالا نجات پیدا کرده، ولی نه برای من. وقتی خطر چیزی را تهدید می‌کند اغلب باید همینطور باشد: یک نفر باید از آن چیز چشم‌پوشی کند، از دستش بدهد تا اینکه برای دیگران بماند.»

سم مدافع نیز مهربان خوش قلب است اما وقتی فرودو را در خطر ببیند خطرناک، جسور و بی باک می شود و کارهایی می‌کند که حتی برای خود نیز عجیب و باورنکردنی است.

حمایت‌گری و وفاداری سم را نمی‌توان زیر سوال برد. او کارآمد، شایسته، صبور و هوشیار است و با حس وظیفه شناسی‌اش خود را خفه می‌کند؛ از خواب و خوراکش می‌زند تا مراقب فرودو باشد؛ در عین حال خیال پرداز و مشتاق است و از دیدن الف‌ها و موماکیل‌ها ذوق زده می‌شود؛ خجالتی و متواضع است؛ آنقدر فروتن که نمی‌داند پس از بازگشت‌شان به شایر او را مثل یک قهرمان می‌ستایند! حتی بیشتر از آقای فرودوی عزیزش و آنقدر خجالتی است وقتی شعر می‌گوید و یا مثلاً بانو گالادریل را برای فارامیر توصیف می‌کند تاکید می‌کند که ادبیات و سوادش در برابر آقای بیل‌بو و آقای فرودو ناچیز است و شعرش مانند آنها حسابی نیست. وقتی از او تعریف میکنند گونه‌هایش گل می‌اندازد و سرخ می‌شود.

سم با اینکه مدافع و درونگراست اما در ارتباط گرفتن با دیگران خونگرم است ولی فرودو نمونه کامل یک میانجی کم حرف است چنان در تفکر عمیقش غرق می‌شود که از آنچه در اطرافش است غافل می‌شود. شناخت میانجی‌ها مشکل است فرودو فرد مرموز و سربه‌گریبانی است که به گوشه نشینی معروف است.

میانجی‌ها در درک احساسات و تمایلات دیگران مهارت دارند اما متقابلاً دیگران چنین احساسی را نسبت به آنها ندارند. فرودو برای اطرافیانش شبیه کتاب بسته است، همانطور که از ماجرای نقل مکانش به کریک‌هالو و قصدش برای سفری مخفی مشخص است (لازم به ذکر است این ماجرا در فیلم وجود نداشته و مخصوص کتاب است).

میانجی‌گران استعداد خوبی برای با استعاره سخن گفتن و بیان مقصودشان در قالب شعر و مثل دارند. اغلب در یادگیری دیگر زبان‌ها بااستعداد هستند. تالکین به عنوان یک میانجی نمونه حتی دست به خلق کامل زبان‌هایی از برای خودش می‌زند. فرودو نیز در فراگیری زبان الفی استعداد خوبی دارد که این باعث تعجب گیلدور در کتاب می‌شود.

میانجی‌ها خود را وقف هدفشان میکنند و از جان مایه می‌گذارند. این هدف چه رفتن به موردور و نابودی حلقه یگانه باشد، چه خلق ۰ تا ۱۰۰ دنیایی که ایده‌ی خودشان است. بیش از حد ایده‌آل‌گرا و آرمان‌گرا بودن میانجی سبب می‌شود فرودو تا پای مرگ برود و تالکین بیش از نیم‌قرن روی جزییات داستان‌هایش وقت بگذارد و روی انتخاب اسم کوچکترین دریاچه و تپه و فواره و یا ترجمه‌ی متون و اسامی به دیگر زبان‌ها وسواس نشان دهد؛ آنقدر که دیگر عمرش کفاف ندهد.

«همه را دوست بدار، به عده‌ی کمی اعتماد کن و در حق هیچکس بدی نکن»

این جمله‌ی شکسپیر که او هم میانجیست، توصیف کاملی از فرودو بگینز خودمان است که همه را دوست دارد، حتی گولوم را درک و به او محبت می‌کند. به کمتر کسی اعتماد می‌کند. تنها سم، آراگورن و گندالف اعتماد بی‌قید و شرط فرودو را دارند. فرودو به هیچکس بدی نمیکند. حتی در پایان مرگ گولوم نیز به دست فرودو رقم نمی‌خورد و گولوم خودش بر اثر چیزی که مردمان سرزمین میانه به آن شانس می‌گوید (که گندالف مخالف آن است) سقوط می‌کند! و یا سارومانی که شایر را ویران کرده و فصد کشتنش را داشت بخشوده و نمیخواهد به او آسیب برساند یا تلافی‌کند.

«نه سم! حتی الان هم او را نکش! صدمه‌ای به من نزده و راستش را بخواهی اصلاً دلم نمی‌خواهد به این طرز فجیع بمیرد. یک زمانی بزرگ و از زمره نجیب‌زادگانی بود که ما نباید به خودمان جرأت می دادیم دست رویش بلند کنیم. او سقوط کرده است و دوای درد او نزد ما نیست ولی من از جانش می‌گذرم به این امید که این دوا را پیدا کند.»

لینک تست شخصیت شناسی MBTI که به زبان فارسی هم وجود دارد و صفحه اول نتایج آن به فارسی است. البته باقی مطالب سایت به انگلیسی در دسترس قرار دارد: https://www.16personalities.com/fa

پ.ن.
البته نتایج و خود تست جای بحث بسیار داشته که منتظر شما در بخش نظرات هستیم. حال لازم است چیزی را اضافه کنم: در سایت مذکور آرون به عنوان شخصیت میانجی طبقه بندی شده است، ولی از نظر نگارنده ما در باب شخصیت آرون که در کتاب آمده، اطلاعات کافی نداریم و احتمالاً این انتخاب براساس شخصیت نمایش داده شده از وی در سه‌گانه جکسون بوده که حق مطلب را ادا نمی‌کند.

قسمت دوم: داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین

Tolkien Annotated Map Crop

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

This Article is Available in English, Read it Here.

-نوشته: محمدرضا کمالی
-ویرایش: آلاسین موریمیزو

از زمانی که به واسطه این تحقیق سفر ما در سرزمین میانه آغاز شد، دیدیم که بخشهایی از سرزمین میانه شباهت عجیبی به دنیای واقعی ما دارند.

و عجیب تر اینکه این سرزمینها برعکس آنچه که همیشه از سخنان تالکین درباره منابع الهام او برداشت می کردیم در اروپا نبودند، بلکه در مکانهایی بودند غیر منتظره. در مقاله قبل نقشه هایی را دیدیم از سرزمینهایی در قلب آسیا: هیمالیا، پامیر و مناطقی در هند و پاکستان.

طبیعی است که اینچنین ادعایی سوالات فراوانی را هم به همراه داشته باشد. سوالاتی درباره دقت این تحقیق و شواهدی که در این باره وجود دارند، همینطور سوالات مهم تری از این دست: اصولا چرا تالکین باید چنین کاری را بکند؟ چرا باید از نقشه های واقعی در دنیای تخیلی خودش بهره ببرد؟ اینها سوالات صحیح و منصفانه ای هستند که به نظر من بهتر است برای درک صحیح تر موضوع و جلوگیری از سوتفاهمات، در حینی که به مطالعه نقشه ها می پردازیم به آنها نیز جواب گوییم.

 

پروفسور خلاق

اولین سوالی که به نظرم بایستی خیلی فوری به آن جواب بدهیم این است. اگر تالکین بخشهایی از دنیایش را با تقلید از دنیای واقعی ساخته، آیا معنیش این نیست که تالکین بلد نبوده که یک دنیای تخیلی را خلق کند؟ آیا این به معنای متهم کردن او به کمبود خلاقیت نیست؟ جواب البته منفی است، اما بگذارید توضیح بیشتری درباره آن بدهیم. اصولا نوشتن داستانی به مانند ارباب حلقه ها به سادگی نوشتن یک شعر، یک مقاله یا رمان نیست. یک داستان غیر فانتزی معمولا شخصیتها و لوکیشنهایی دارد که تصور کردن آنها برای خواننده خیلی سخت نیست، مثلا فرض کنید که بنویسیم: یک خانه دو طبقه سفید رنگ با سقف شیروانی. بعد به آن اضافه کنید: مردی قدبلند با بارانی تیره پشت در ایستاده بود. تصویر مناسب برای خانه سفید و مرد بارانی پوش فورا در ذهن خواننده شکل می گیرد.

اما وقتی می نویسید «روزی روزگاری یک هابیت در سوراخی توی زمین زندگی می کرد»، آنوقت مجبورید توضیح دهید که اولا هابیت چیست و شکل سوراخی که در آن زندگی می کند را توضیح دهید و اینکه اصولا چطور می شود در سوراخی زندگی کرد. حالا اگر این هابیت در طول داستان در سوراخ خودش باقی می ماند اصلا مشکلی نبود، اما وقتی که قرار است هابیت ما به ماموریتهای خطرناکی در جهانی ناشناخته و پر از موجوداتی با نژادهای مختلف برود، حالا مساله کاملا متفاوت از قبل است. وقتی که قرار است که شما تمامی جنگها، کشورگشایی ها، تغییرات سرزمینی و حوادث هولناک طبیعی این جهان تخیلی را روایت کنید، در این صورت داستان شما احتیاج به لوکیشنها، ساختمانها، زبانها، وسایل نقلیه، لباس، ابزار آلات جنگ و کار، جانوران، پوشش گیاهی و حتی نیاز به برندهای مختلفی از تنباکو دارد. و بیشتر این چیزها را عملا باید خودتان یک جورهایی خلق کنید. در نتیجه داستانی که با آن سر و کله می زنید فقط یک اثر ادبی نیست; بلکه اینچنین نوشته ای عملا یک پروژه ادبی است که مثل داستانهای دیگر نیازمند داستان سازی و شخصیت پردازی قوی است و همچنین نیازمند به دانشی است درباره تاریخ، جغرافیا، اسطوره شناسی، معماری، زبان شناسی و حتی علومی مانند زمین شناسی، گیاه شناسی و جانور شناسی. معنی این حرف این نیست که نویسنده این چنین کتابی حتما باید در این علوم تحصیلات اکادمیک داشته باشد، اما حداقل باید بتواند طوری این مجموعه گسترده را با هم تنظیم کند که دنیای مخلوق او باور پذیر باشد. خلق یک دنیای تخیلی و باور پذیر اصلا کار ساده ای نیست و مطمئنا پروفسور تالکین هم کار آسانی نداشته در باورپذیر کردن موجودات و مکانهای عجیب و غریبش در داستانی تخیلی و در عین حال کاملا جدی.

اما حالا من مدعی هستم که تالکین بخشی از نقشه ها و پس زمینه های کارش را نه از تخیل خودش، بلکه از واقعیت موجود وام گرفته. چرا باید این تالکین اینچین کاری را بکند؟ برای فرار از دردسرهای کار خلاقانه؟ نه، اصلا مساله به این شکل نیست.

واقعیت این است که ساختن یک دنیای فانتزی بر اساس تخیلات نویسنده بسیار ساده تر است از ساختن آن به کمک نقشه های دنیای واقعی. اگر در یک دنیای فانتزی قصد دارید از نقشه ها و لوکیشنهای تخیلی استفاده کنید، دیدیم که کار سختی در پیش دارید. اما اگر قصد داشته باشید که بخشهایی از دنیای واقعی ما را در دنیای فانتزی خودتان جای گذاری کنید، آنوقت کارتان از این هم سخت تر خواهد بود، به این دلیل ساده که در این حالت کنترل نقشه ها و داستانتان را از دست می دهید. در حالت اول شما به سادگی می توانید محل کوهها و رودها و شهرها را در هر جایی که داستانتان لازم داشت قرار بدهید، البته تا آنجایی که منطق داستان را به هم نزنند. خیلی هم لازم نیست که نگران تطابق آن با حقایق جغرافیایی، زمین شناسی و هیدرولوژی باشید. خیلی ساده می توانید جغرافیای نقشه را بر اساس اتفاقات داستانتان طراحی کرده و نقشه دنیای خیالیتان را به داستان ضمیمه کنید. اما اگر قصد کنید که نقشه ها و لوکیشنهای واقعی را در داخل یک داستان فانتزی جا بدهید-یعنی آن روشی که من فکر می کنم تالکین انجام داده- حالا شما چالش بزرگتری را پیش رو دارید.

برعکس حالت قبل، شما مجبورید که داستان را هم با نقشه تطبیق بدهید و نه فقط نقشه را با داستان. نه اینکه نقشه داستان را کلا عوض کند، اما حقایق جغرافیایی موجود شما را وادار می کند که آنها را هم در نظر بگیرید. حداقل مجبورید نقشه ها را همانقدر مهم بدانید که داستان را، و این کار اصلا ساده نیست. در اینصورت ممکن است که کوهها، رودها و دریاچه ها کاملا مسیر قهرمانان داستان را عوض کرده و حتی تاکتیکهای جنگی را تغییر دهند.

اگر حرف من درست باشد، تالکین با انتخاب این روش عملا برای خودش دردسر بزرگی درست کرده بود. او با این کار اختیار بخشی از داستان را به عوارض طبیعی موجود در مناطقی از آسیا داد و مجبور بود که تغییراتی در داستانهایش بدهد تا به وضعیت طبیعی منطقه جور در بیایند. بنابراین شاید تالکین به راحتی مدادش را بر نداشته تا یک U بزرگ بر روی کاغذ بکشد، بلکه او کار بسیار سخت تری را انجام داده: او موردورش را یافته. و این کار در زمانی که نه اینترنتی وجود داشته، نه گوگلی و نه گوگل مپ، واقعا کار زمان بر و طاقت فرسایی بایستی بوده باشد

وقتی من یک کوهستان U شکل را دقیقا در راستای شرق به غرب و نه جنوب به شمال، با یک کوهستان دایروی شکل دقیقا در کنج شمال غربی آن، درست به مانند نقشه های پروفسور تالکین یافتم، حدس زدم که شاید اینها تصاویری است که در ذهن پروفسور پس از دیدن نقشه های شرق دور باقی مانده، بدون اینکه واقعا قصد استفاده از آنها را داشته باشد. شاید یک جور الهام ناخودآگاه. اما بعد دقت کردم به رودی که در غرب این رشته کوهها جریان دارد و دقیقا به همان جهتی حرکت می کند که آندوین هم می کند. و بعد دقیقا به مانند آندوین به خلیجی نیم دایره شکل می ریزد و در آن خلیج هم اتفاقا جزیره ای هست تقریبا به همان شکل و ابعاد جزیره تول فالاس در سرزمین میانه. ترکیب دقیق همه این عوارض جغرافیایی از دنیای ما بوضوح نشان می دهند که این شباهتها تصادفی نیستند. حالا چیزی که باید بپرسیم این است که چرا به نظر می رسد که تالکین عمدا این شباهتها را در نقشه باقی گذاشته؟ بیشتر به نظر می رسد که می توانیم نتیجه بگیریم که استاد قصد داشته که این شباهتها دیده بشوند. بیایید یک لحظه فکر کنیم: شاید همین یکی از دلایلی باشد که ما تالکین دوستان نقشه های او را هم به مانند داستانهایش دوست داریم!

یک چیزی، اصولا یافتن یک کوهستان دایره ای شکل خودش از آن کارهاست، هر چقدر هم که بگردید نمی توانید یک کوهستان دایره اش شکل دیگر به غیر از پامیر در کل دنیا پیدا کنید.

حالا بیایید که برگردیم به “رود بزرگ” تا در آنجا نکته ای بسیار بسیار جالب را ببینیم.

 

دهانه آندوین

نقشه سرزمین میانه

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

این شکل جالب مکانی است که رود باشکوه آندوین به دریا می ریزد.

نقشه سرزمین میانه

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

تالکین آنرا اِثیر آندوین(Ethir Anduin) نام گذاری کرد که به معنای دهانه آندوین است. همانطور که در نقشه سرزمین میانه می شود دید شکل آندوین با دیگر رودها در محل رسیدن به دریا فرق می کند: هیچکدام از دیگر رودها هنگام رسیدن به دریا اینچنین شکلی پیدا نمی کنند. نقشه ای که بعدا کریستوفر تالکین از سرزمین میانه کشید نشان می دهد که ظاهرا آندوین هنگام رسیدن به دریا چند شاخه شده است. در تصویر سازی پائولین بینز از نقشه سرزمین میانه این شکل چند شاخگی وجود ندارد و آندوین به مانند دیگر رودها با یک دلتای مثلثی شکل به دریا می رسد. ظاهرا بینز خطوط پروفسور تالکین را با خطوط تراز آب اشتباه گرفته و به جای چند شاخه شدن در محل دلتا چند خط  تراز کشید. اما اینها خطوط تراز نیستند چون اگر قرار بود که این خطوط تراز عمق آب را در نقشه نشان بدهند قاعدتا می بایست که به این شکل کشیده می شدند، مثل بقیه رودهای نقشه سرزمین میانه هنگامی که به دریا می ریزند.

یا مثل دهانه رودهای سرنی و گیلرین که دقیقا کنار آندوین هستند.

نقشه سرزمین میانه

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

وقتی که رود به دریا می رسد، خطوط تراز با شکلی مثلثی به داخل رود می روند. اگر که آندوین چند شاخه نشده بود قاعدتا باید به این شکل کشیده می شد:

نقشه سرزمین میانه

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

اما اثیر آندوین اینگونه نیست و خطوط رودخانه با رسیدن به دریا ناگهان قطع می شوند که نشان می دهد این خطوط، تراز آب را نشان نمی دهند، بلکه آندوین در اینجا چند شاخه شده. خوشبختانه کریستوفر تالکین نقشه سرزمین میانه را در سال ۲۰۰۵ برای چاپ مجدد فصه‌های ناتمام مجددا طراحی کرد، و نکاتی را در نقشه عمومی سرزمین میانه  اضافه و اصلاح نمود. یکی از اصلی ترین اصلاحات در نقشه شکل دقیق خطوط تراز آبها است.

نقشه سرزمین میانه

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

حالا که نقشه اصلاح شده در اختیار داریم بیایید ببینیم که چرا پروفسور تالکین رود آندوین را به این شکل خاص طراحی کرده. حالا که یک بار توانستیم که کوهستانی با شکل خاص دایره ای شکل در دنیای خودمان بیابیم، بیایید نگاهی هم به رود باشکوه سند بیاندازیم.

نقشه

Map by Google Maps

این تصویر بزرگتری از همان منطقه است، اما به نظرم یا به چشمانی فوق تیزبین و یا به دستور زوم کردن در گوگل مپ نیازمندیم.

نقشه

Map by Google Maps

حالا به وضوح می توانید شاخه شاخه شدن رود سند در محل ورودش به دریا را ببینید. البته باید اینقدر زوم کنیم که عملا بخشهای کناری نقشه ها در تصویر ما جا نمی شوند. اما چرا رود سند در این منطقه ناگهان چند شاخه شده و چرا مستقیم به دریا نمی رود؟ بیایید بیشتر زوم کنیم.

نقشه

Map by Google Maps

چیزی که در تصویر دیده می شود این است که ایندوس نه به چند شاخه، بلکه انگار که به صدها یا هزاران شاخه تبدیل شده! بیایید از آرشیو گوگل مپ و عکاسان محلی که تصاویر نزدیکتری از این منطقه گرفته اند استفاده کنیم و ببینیم که در این منطقه چه خبر است.

می بینید که منطقه فوق منطقه ای است ساحلی با زمینهای پهناور و کم شیب. در زمینهای شیبدار آب رودها به صورت متمرکز و در عرضی کمتر و سرعتی بیشتر حرکت می کنند اما وقتی که رود به زمینهای پهناور و کم شیب مثل اینجا می رسد از سرعتش کاسته شده و در سطح گسترده ای پهن می شود. در مناطق نیمه مرطوب مثل اینجا که زمینها کلا از گل و لای آبرفت رود ساخته شده و نیمه مرطوب هستند، رود شاخه شاخه شده و تا زمانی که به زمینهای سنگلاخ یا شیب دار نرسد به همین شکل به مسیرش ادامه خواهد داد. علت اینکه این همه گل و لای در دهانه رود سند جمع شده هم این است که یکی از سرچشمه های اصلی رود سند از کوههای هیمالایا سرچشمه گرفته و با خود رسوبات بسیار زیادی را حمل می کنند. در تصاویر بالا و همینطور در تصاویر ماهواره ای به راحتی می شود دید که این رود رنگی قهوه ای داشته که نشان دهنده حجم بالای رسوبات در آن است. در نتیجه در نقطه ورود رود به دریا که شیب زمین کمتر بوده و سرعت حرکت آب هم کمتر است رسوبات ته نشین شده و به تدریج زمینهای بزرگی از گل و لای را بوجود آورده اند. ترکیب همه این عوامل یعنی شیب کم زمین و زمینهای پهناور پوشیده شده از گل و لای باعث می شود که رود سند به چند شاخه تقسیم بشود.

البته تالکین قاعدتا به تصاویر ماهواره ای دسترسی نداشته، آیا این چند شاخه شدن در نقشه های آن زمان هم وجود داشته؟ این تصویر نقشه همان منطقه است در اوایل قرن بیستم.

1909 map of the British Indian Empire, showing British India in two shades of pink and the princely states in yellow

Oxford University Press, 1909. Public Domain

این هم تصویر یک نقشه بسیار زیبا از قرن نوزدهم است که بسیار شبیه به نقشه پروفسور تالکین هم هست.

Map

George Ramsay & Co, Edinburgh, 1814

به وضح دیده می شود که شکل شاخه شاخه شده سند در این نقشه وجود دارد. و حالا نقشه ما باز هم کامل تر شده و به شکل زیر در می آید، شکلی که به وضوح دارد به نقشه های سرزمین میانه شبیه تر می شود.

خب دیدیم که شباهتهای این دو نقشه یعنی سرزمین میانه و دنیای واقعی بسیار زیاد است، به همین خاطر من فکر می کنم که عملا غیر ممکن است که این شباهتها نوعی تصادف باشند. به نظرم کاملا مشخص است تالکین عمدا این شکل شاخه شاخه شده آندوین در دهانه ورودی اش به دریا را در نقشه هایش قرار داده. دلیلی که تالکین آندوین را در مکان ورود به دریا به این شکل کشیده این است که رود ایندوس هم در این منطقه به همین شکل است. وگرنه چه دلیل خاصی می تواند وجود داشته باشد که اینطور تالکین اصرار داشته که محل ورود رود آندوین به دریا را به این شکل بکشد؟ این کار چه فایده ای در پیشبرد داستان داشته؟ آیا غیر از این است که این شکل جالب به مانند بسیاری از جزئیات دیگر موجود در نقشه ها راهنمایی هایی هستند تا ما بتوانیم شباهتهای جالب نقشه ها را به کمک آنها دیده و اطمینان حاصل کنیم که مکان مورد نظر او را یافته ایم. شاید دلیل U شکل بودن موردور بخاطر جلوگیری از نفوذ دشمنان به آن بوده باشد اما بقیه اینها چه؟ این همه رود و جزیره و اینهمه شباهتهای شکلی بخاطر چیستند؟ غیر از اینکه تالکین اصرار داشته که با دقت در آنها شباهتها را بیابیم؟ غیر از اینکه ظاهرا شگفتی های پروفسور تالکین با داستانهای بی نظیرش به پایان نرسیده و او با خلق این داستانها و نقشه های فوق العاده اش، ظاهرا ما را به یک مسابقه معماگویی دعوت کرده؟

قسمت اول مقاله «داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین»

نگاهی به مرگ ۷۲ تن از شخصیت‌های کوئنتا سیلماریلیون

J. R. R. Tolkien by J. Longo

J. R. R. Tolkien by J. Longo

مقدمه

برای برخی از کسانی که به طور کامل با رشته افسانه تالکین آشنا نیستند، هنگام بحث و مقایسه با دیگر آثار فانتزی بر این باورند که مرگ‌های اندکی در این داستان وجود داشته و بر روی شخصیت‌های دنیای تالکین تقریباً هیچ خراشی نمی‌افتد. اما اگر با کتاب سیلماریلیون آشنا باشید، می‌دانید که چنین چیزی صحت ندارد و تنها در بخش «کوئنتا سیلماریلیون» که به وقایع دوران اول رشته افسانه تالکین می‌پردازد، مرگ به سراغ ۷۲ تن از شخصیت‌های نامدار این کتاب آمده است که درصد بالایی از آن به شکلی ناگهانی یا دردناک بوده است.

علت محدود کردن نمودار به کوئنتا سیلماریلیون این است که در دو بخش اول هیچگونه مرگی وجود ندارد و در دو بخش آخر نمی‌توان اطلاعات درستی از آن بیرون کشید. در سقوط نومه‌نور یک جزیره با همه ساکنینش به زیر آب می‌رود و پیشتر از آن نیز تعداد بیشماری بدون نام کشته شده‌اند. همچنین در حدیث حلقه‌های قدرت نیز تقریبا مشابه به بخش قبلی داستان بوده و به همین دلیل تصمیم گرفته شد تا این نمودار محدود به کوئنتا سیلماریلیون و دوران اول باشد. شاید در آینده نگارنده اقدام به انتشار نمودارهایی در باب دیگر دوران‌ها بر اساس کتب و متون منتشر شده مرتبط با آنان کند.

مرجع این نمودار نسخه منتشر شده در کتاب سیلماریلیون بوده و از اطلاعات یا تغییراتی که در مجموعه‌ی تاریخ سرزمین میانه یا قصه‌های ناتمام آمده استفاده نشده است. اطلاعات اولیه این مقاله براساس فهرست ناقصی است که توسط نگارنده فعلی تصحیح و تکمیل شده است. در ابتدا قرار بود این مقاله‌ای کوتاه با دو نمودار ساده باشد اما همانطور که تالکین گفته:

داستان‌های بشری همیشه عملاً درباره یک چیز هستند، مگر نه؟ مرگ، چاره‌ناپذیریِ مرگ

و بدین صورت است که مرگ باعث به وجود آمدن بحث‌های بسیاری می‌شود که این مقاله در کنار نمودار و توضیحاتش، نگاهی کوتاه به تفاوت و شباهت‌های فئانور و هفت پسرش در مقابل تورین تورامبار چند نکته قابل توجه در باب آنان پرداخته است.

کتاب سیلماریلیون شامل ۵ بخش داستانی است که بدین ترتیب است: آهنگ آینور، والاکوئنتا، کوئنتا سیلماریلیون، آکالابت، حدیث حلقه‌های قدرت و دوران سوم.

لازم به ذکر است کسانی که کتاب‌ها را خوانده‌اند، کاملاً آگاهند که این موضوع صحیح نبوده و داستان صرفاً با مرگ شخصیتی جذاب نمی‌شود و پیام‌های بسیار دیگری در داستان وجود دارد که از اهمیت بالاتری در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم برخوردار هستند. نظیر آن را می‌توانید در مقاله‌ی «موجودات خیالی – تجربه‌ی حقیقی – نگاهی به تجربه بشری در ارباب حلقه‌ها» که در باب شکست خوردن، بخش مهمی از تجربه بشری، در کتاب ارباب حلقه‌ها است بخوانید. سوای اینکه فیلم ارباب حلقه‌های پیتر جکسون به دلایل مختلف بسیاری از شخصیت‌ها را نتوانسته به تصویر بکشد و در نتیجه مرگ آنان نیز در فیلم وجود ندارد.

نمودار الف: علت مرگ شخصیت‌ها در کوئنتا سیلماریلیون

دلایل مرگ شخصیت ها در کوئنتا سیلماریلیون (الف)

دلایل مرگ شخصیت ها در کوئنتا سیلماریلیون (نمودار الف)

با اولین نگاه به نمودار بالا (الف) به نکته‌ای که توسط تمام خوانندگان کتاب سیلماریلیون به آن آگاهند می‌رسیم: سیلماریلیون داستانی با خشونت و ماتمگین است. تنها در کوئنتا سیلماریلیون ۷۲ صحنه‌ی مرگ شخصیت‌های داستان وجود دارد! ترجمه فارسی کوئنتا سیلماریلیون ۳۷۵ صفحه است که این بدین معنی است که در هر ۵ صفحه ما شاهد تقریباً یک مرگ خواهیم بود! این عدد در کتاب انگلیسی که کونتا سیلماریلیون آن ۲۷۹ صفحه دارد به حداقل ۱ مرگ در هر ۴ صفحه می‌رسد! مرگ‌هایی که اکثراً به صورت وصف‌ناپذیری دردناکند. در سیلماریلیون تقریباً هیچ مادربزرگی در آرامش و زیر پتو در نمی‌گذرد یا کسی به خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی نمی‌کند. بئور، هالت و مورون تنها شخصیتی‌هایی هستند که واقعاً به مرگ کاملاً طبیعی و کهولت سن می‌میرند! حتی در باب مرگ دوم برن و لوتین گفته می‌شود به دلیل نور سیلماریل عمرشان بسیار کوتاه‌تر از چیزی شد که باید می‌بود.

اگر از دیدی ماتم‌زده‌تری به بطن داستان نگاه کنیم، احتمال کشته شدن به دست خود یا دوستان و نزدیکان در کوئنتا سیلماریلیون از مرگ بر اثر کهولت سن و در آرامش بسیار بیشتر است!

نمودار ب: عامل مرگ شخصیت‌ها در کوئنتا سیلماریلیون

دلایل مرگ شخصیت ها در کوئنتا سیلماریلیون (نمودار ب)

دلایل مرگ شخصیت ها در کوئنتا سیلماریلیون (نمودار ب)

نمودار دوم به تفکیک دو دلیل اصلی مرگ افراد پرداخته است، یکی مرگ‌های مرتبط با سیلماریلی و دیگری مرگ‌هایی که بر اثر شناختن تورین تورامبار پیش آمده‌اند. هنگامی که ما به فصل تورین تورامبار می‌رسیم، تعداد کشتگان به سرعت بالا می‌رود و در این فصل به تنهایی ۱۲ مرگ دلخراش اتفاق می‌افتد! شناختن تورین تورامبار در ۳۵ سال زندگانی وی باعث تعداد مرگ‌هایی تقریباً نزدیک به پویش سیلماریل‌ها است، پویشی که برای قرن‌ها ادامه داشته است!

The Death of Feanor by Jynny Dolfen

The Death of Feanor by Jenny Dolfen

یادداشتی کوتاه در باب سرنوشت ویرانگر فئانور و تورین

سرنوشت ویرانگر فئانور و تورین در بخش‌های مختلفی از کتاب به عنوان پلیدترین اعمال ملکور یاد شده است (برای فئانور مراجعه کنید به حدیث آفتاب و مهتاب و برای تورین به حدیث تورین تورامبار). البته شباهت در همانجا تقریباً به اتمام رسیده و رفتارها و نحوه دخالت ملکور برای دو شخصیت متفاوت است. نقش ملکور در اعمال فئانور پس از افکار پلیدی که توسط ملکور در دلش افتاد بسیار کمتر شد و سرنوشت ویرانگر او محصول اعمال و تصمیمات او پسرانش در پی کورکورانه به دنبال سوگندشان بودن است و در هیچ جایی نمی‌توان تقصیر را بر گردن آنان نپنداشت. به واقع فئانوری‌ها نه تنها باید جوابگوی اعمالشان باشند، بلکه ویرانی ناشی از سوگند نیز بر گردن آنان است، باری که با خون‌هایی بسیار سنگین گشته است.

سرنوشت تورین اما قصه‌ای بسیار متفاوت است. تورین و دیگر اعضای خاندان هورین بازیگران ناخواسته طرح پلید ملکور هستند. اما نامشابه با فئانور، وزنه اعمال ویرانگری که از او ناشی می‌شود به تمامی بر گردن او قرار ندارد. با وجود اینکه در تمام فصل او مشغول آفریدن بدبختی و پیش آمدن ویرانی است، داستان به گونه‌ای روایت می‌شود که این اعمال همگی بر گردن او نیست؛ و در طول فصل مشاهده می‌کنیم که شخصیت‌ها یکی یکی او را به خاطر اعمالش بخشیده، به او کمک کرده و در انتها آسیب دیده یا کشته می‌شوند. او مایه‌ی ترحم است، به سان کودکی دست و پا چلفتی با انگشتانی بزرگ که به هنگام نوشیدن آب، ظرف را ناخواسته انداخته و می‌شکند. تورین نه تنها مایه فنای افراد است، قلمروها نیز به دلیل حضور او ویران می‌شوند؛ اما او هنوز قابل ترحم است، به مانند فردی که تمام تلاش خود را می‌کند اما درهای شانس پشت سر هم بر روی بسته می‌شود و ملکور با قدرت بی انتهایی که دارد به دنبال تغییر نتیجه اعمال و شکل دادن سرنوشت خاندان هورین است، چیزی که فئانوری‌ها از آن بی‌بهره‌اند.

مرگ تورین پسر هورین از سوی نویسنده به نحوی به ما فهمانده می‌شود که باید او را به عنوان شخصیتی مثبت بپنداریم، به عنوان قربانی مورد ترحم پیشایندهایی که ملکور به عنوان قدرتمندترین همه موجودات آردا برای او پیش آورد تا کسی که با تصمیمات اشتباه باعث به خطر افتادن و تباهی عزیزان و سرزمین‌های مختلف چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیرمستقیم شد. دلیل اینکه نگارنده بر این باور است که نویسنده قصد داشته تورین را به عنوان شخصیتی مثبت بنویسد این است که در طول کتاب و با نگاه کردن به تمامی مرگ‌ها می‌بینیم که نویسنده هرگز برای شخصیت‌هایی با اعمال پلید عزاداری نمی‌کند و هیچ چیزی در این باب برایشان نمی‌نویسد. مثلاً با مرگ کارانتیر به طور حتم بقیه برادرانش برای او عزاداری کرده‌اند اما هیچ کلمه‌ای از سوی نویسنده برای این پسر فئانور به دلیل اعمال پلیدی که داشته نوشته نشده است و تالکین می‌گذارد که او فراموش شود. در آن سو تورین قرار دارد که پس از مرگ برایش پشته‌ای برافراشته می‌شود و سنگی حکاکی شده بنا به یادبود او بر سر مزار او گذاشته می‌شود، اعمالی که تنها برای بزرگ‌ترین و مورد احترام‌ترین شخصیت‌ها و شاهان در رشته افسانه تالکین انجام گرفته است.

در نهایت از نظر نگارنده بدین معنی نیست که تورین شایسته‌تر از فئانور است یا فئانور شایسته‌تر از تورین، هر دو این شخصیت‌ها مردانی مغرور و بلندپرواز (به حق) بوده که به واسطه دسیسه‌های ملکور گمراه شده و با برخی تصمیمات نادرست، باعث نابودی و مرگ بی‌گناهان بسیاری شدند. شباهات این دو و تفاوت به تصویر کشیدن پایان تورین و فئانور نیاز به بحثی کاملاً جداگانه دارد که از حوصله و هدف این مقاله خارج است که می‌تواند اساس گفتگوهایی جالب شود. نکته قابل توجه این بخش، نقش مهم راوی درون داستان سیلماریلیون است که با وقایع و متون پیرامون مرگ تصمیم می‌گیرد شخصیت‌ها چگونه در دید خوانندگان باشند؛ فئانور و پسرانش به دلیل ویرانی به بار آورده، سخت مورد عتاب نویسنده قرار دارند و هیچ یادمانی برای آنان پس از مرگ وجود ندارد، اما تورین تورامبار با وجود اینکه یک نفر است (در برابر هشت) و آن حجم ویرانی ناشی از اعمالش، تدفینی شاهانه دارد!

فهرست کامل ۷۲ نفری مرگ شخصیت‌ها در کوئنتا سیلماریلیون به ترتیب وقوع

ردیف شخصیت علت مرگ عامل مرگ
۱ میریل حزن / فرسودگی
۲ فینوه نزاع میان شخصیت‌ها سیلماریل‌ها
۳ دنه‌تور نبرد
۴ فئانور نبرد سیلماریل‌ها
۵ الن‌وه سانحه
۶ آره‌دل نزاع میان شخصیت‌ها
۷ ائول اعدام
۸ هالداد نبرد
۹ هالدار نبرد
۱۰ هالت کهولت سن / دلایل طبیعی
۱۱ بئور کهولت سن / دلایل طبیعی
۱۲ آنگرود نبرد
۱۳ آیگنور نبرد
۱۴ بره‌گولاس نبرد
۱۵ فین‌گولفین نزاع میان شخصیت‌ها
۱۶ گالدور نبرد
۱۷ گورلیم نزاع میان شخصیت‌ها
۱۸ باراهیر نزاع میان شخصیت‌ها
۱۹ ادراهیل نزاع میان شخصیت‌ها
۲۰ فین‌رود فلاگوند حمله حیوان سیلماریل‌ها
۲۱ دراگلوئین نزاع میان شخصیت‌ها سیلماریل‌ها
۲۲ کارخاروت نزاع میان شخصیت‌ها سیلماریل‌ها
۲۳ هوآن نزاع میان شخصیت‌ها سیلماریل‌ها
۲۴ برن (مرگ اول) حمله حیوان
۲۵ لوتین (مرگ اول) حزن / فرسودگی
۲۶ هالمیر نامشخص
۲۷ گلمیر نبرد
۲۸ هالدیر نبرد
۲۹ اولدور نبرد
۳۰ اولفاست نبرد
۳۱ اولوارس نبرد
۳۲ آزاگال نبرد
۳۳ فین‌گون نبرد
۳۴ هور نبرد
۳۵ ریان حزن / فرسودگی
۳۶ لالایت بیماری
۳۷ سایروس سانحه تورین تورامبار
۳۸ خیم نزاع میان شخصیت‌ها تورین تورامبار
۳۹ به‌لگ نزاع میان شخصیت‌ها تورین تورامبار
۴۰ اورودرت نبرد تورین تورامبار
۴۱ گویندور نبرد تورین تورامبار
۴۲ برودا نزاع میان شخصیت‌ها تورین تورامبار
۴۳ فین‌دویلاس نزاع میان شخصیت‌ها تورین تورامبار
۴۴ هانتور سانحه تورین تورامبار
۴۵ گلائرونگ نزاع میان شخصیت‌ها تورین تورامبار
۴۶ نیه‌نور خودکشی تورین تورامبار
۴۷ براندیر نزاع میان شخصیت‌ها تورین تورامبار
۴۸ تورین تورامبار خودکشی تورین تورامبار
۴۹ مورون کهولت سن / دلایل طبیعی
۵۰ میم نزاع میان شخصیت‌ها
۵۱ هورین خودکشی
۵۲ تین‌گول نبرد سیلماریل‌ها
۵۳ مابلونگ نبرد سیلماریل‌ها
۵۴ فرمانروای نارگوتروند نبرد سیلماریل‌ها
۵۵ برن (مرگ دوم) کهولت سن / دلایل طبیعی
۵۶ لوتین (مرگ دوم) کهولت سن / دلایل طبیعی
۵۷ کله‌گورم نبرد سیلماریل‌ها
۵۸ کوروفین نبرد سیلماریل‌ها
۵۹ کارانتیر نبرد سیلماریل‌ها
۶۰ دیور نبرد سیلماریل‌ها
۶۱ نیملوت نبرد سیلماریل‌ها
۶۲ الورد نبرد سیلماریل‌ها
۶۳ الورین گرسنگی سیلماریل‌ها
۶۴ اکتلیون نبرد
۶۵ گوتموگ نبرد
۶۶ تورگون نبرد
۶۷ مایگلین نبرد
۶۸ گلورفیندل نبرد
۶۹ آمرود نبرد سیلماریل‌ها
۷۰ آمراس نبرد سیلماریل‌ها
۷۱ آنکالاگون نبرد
۷۲ مایدروس خودکشی سیلماریل‌ها

نگاهی دقیق به ارتباط ترانه‌های بند «لد زپلین» با رشته افسانه تالکین

Led Zeppelin Band

لد زپلین. از چپ به راست: جان بونهام – رابرت پلنت – جیمی پیچ – جان پاول جونز

-ترجمه: torambar

سرآغاز: مروری بر تاریخچه شکل گیری بند Led Zeppelin

در سال ۱۹۶۸ مردی جوان، گیتاریستی در سبک بلوز به نام جیمز پاتریک پیج James Patrick Page ، عضو گروه موسیقی به نام Yardbirds بود، به همراه دو گیتاریست چیره دست دیگر به نام‌های اریک کلپتون Eric Clapton و جف بِک Jeff Beck. وقتی که بند در جریان یک تور از هم پاشید، پیج تنها ماند تا برای برگزاری ادامه تور برنامه ریزی کند.

به گفته‌ی پیج حدوداً در همان زمان بود که شخصی به نام جان پاول جونز با او تماس گرفت و گفت که علاقه‌مند است با همدیگر کاری را شروع کنند. بنابراین با اضافه شدن جان پاول جونز ( جِی پی جی ) John Paul Jones به عنوان نوازنده‌ی گیتار بیس و کیبورد، پیج برای پیدا کردن نفرات جدید برای بند دست به کار شد. او از دوستش مایکل موست Mickie Most خواست تا نقش وکال (خواننده) را برای بند ایفا کند، ولی او کسی به نام رابرت پلنت Robert Plant که با او در ارتباط بود را پیشنهاد کرد. پیج می گوید وقتی صدای خواندن پلنت را شنیدم، درجا فکر کردم که این مرد باید دیوانه باشد یا اینکه مشکلی برای کار کردن داشته باشد، چون من نتوانستم بفهمم چرا با اینکه به من گفته بود چندین سال مشغول آواز خواندن بوده، هنوز شهرتی به دست نیاورده. حال فقط به یک نوازنده‌ی درام نیاز داشتند که با پیشنهاد پلنت، جان بونهام John Bonham که مدتی با پلنت کار کرده بود به بند پیوست.

جیمی پیج، رابرت پلنت، جی پی جی و بونزو(بونهام) اعضای جدید Yardbirds بودند و در طول مدت تور اسم بند را به لد زپلین تغییر دادند. در طول یک دهه، رابرت پلنت به یکی از قدرتمندترین و پرانرژی ترین خوانندگان تاریخ موسیقی تبدیل شد، جان به موزیسین باذوقی تبدیل شد و همینطور به عنوان بهترین نوازنده ی بیس در دهه هفتاد شناخته شد. بونهام به عنوان یکی از بزرگترین درامر‌های دنیا شناخته می شود. و جیمی پیج در بین بهترین گیتاریست‌های تاریخ قرار گرفت، کسی که به سازی که می نواخت، معنایی دوباره داد.

لد زپلین، مانند تمام هنرمندان برجسته‌ی دیگر، به الهاماتی نیاز داشتند. بونزو و جی پی جی، ریتم آهنگ‌ها را با تاثیرپذیری از موسیقی جز شروع کردند و پیج و پلنت با تاثیرپذیری عمیق از موسیقی بلوز، بر روی آن کار کردند و این اساس آهنگ‌هایی مانند «لحظه‌های خوب، لحظه‌های بد» (Good Times, Bad Time) ، «از کار افتادگی ارتباطات» (Communication Breakdown) و «چند بار بیشتر» (How Many More Times) شکل گرفت. خیلی قبل‌تر از شکل‌گیری بند لد زپلین، رابرت پلنت عمیقا در مورد موسیقی بلوز مطالعه کرده بود. و در سرتاسر انگلستان گشته و با بسیاری از هنرمندان بلوز، کار کرده و در نهایت به سبکی بی‌مانند دست یافته بود. و جیمی پیج، از وقتی در دبیرستان درس می‌خواند عمیقا بر روی موسیقی بلوز آمریکای شمالی در حال مطالعه بود. ولی این تنها بخشی از شروع کار لد زپلین بود. بخش فولک کارهایشان مانند آهنگی مثل «آواز مهاجر» (Immigrant Song) جوهره‌ی چپاول گری وایکینگ‌ها و اساطیر نورس را در خود داشت یا آهنگ هیپنوتیزم کننده‌ی خاورمیانه ای مانند «کشمیر» (Kashmir)، آنها را به سطح جدیدی از موسیقی ارتقا داد. برجسته‌ترین بخش تاثرپذیری آنها از موسیقی فولک، از فرهنگ باستانی خودشان بود – موسیقی کلتیک. با شیفتگی به اسرار آمیزی و جادوی سیاه، بعضی جیمی پیج را گیتاریستی تاریک توصیف می‌کردند. رابرت پلنت منابع خود در اسرار آمیزی و تاثیرپذیری از فولک، را در میان کارهای نویسنده ای پیدا کرد که مجموعه داستان‌هایی برای نسل قبل از رابرت پلنت نوشته بود و آن نویسنده کسی نبود به جز جی. آر. آر. تالکین.

در باب یکی از منابع الهام: جی. آر. آر. تالکین

هابیت، ارباب حلقه‌ها و سیلماریلیون داستان‌هایی هستند که به طور یقین مسیر داستان نویسی فانتزی و علمی-تخیلی را تغییر دادند. همان طوری که پلنت برای کارهای آینده اش مشغول مطالعه موسیقی بلوز بود، تالکین هم به مطالعه بر روز زبان شناسی پرداخته بود و در حالی که در دبیرستان مشغول مطالعه‌ی زبان انگلیسی بود، ادبیات یونانی، لاتین، لامباردیک و گاثیگ را می دانست، تا زمانی که بر دوجین زبان متفاوت تسلط پیدا کرد به انضمام ادبیان ولز و فنلاندی (که اساس زبان الفی است). در آینده زندگی تالکین بسیار ساده سپری شد. او لباس‌های ساده‌ای می‌پوشید و غذاهای معمولی و ساده می‌خورد. نقاشی‌ها و تصاویر غیر چشمگیری را بر دیوار خانه‌اش می آویخت. او هیچ احتیاجی به مد روز بودن نداشت زیرا زندگی‌اش بر چیز دیگری متمرکز شده بود. تخیلاتش او را به سمتی برد که باعث شد دنیای پر رمز و رازی به نام سرزمین میانه به وجود بیاورد که الف‌ها، انسان‌ها، دورف‌ها، جادوگران، اژدها، اورک‌ها و البته‌هابیت‌ها در آن زندگی می‌کردند.

تالکین در دانشگاه آکسفورد درس خوانده بود و بعدا در آنجا به تدریس زبان شناسی پرداخت. در آنجا دوست نزدیک سی. اس. لوئیس گردید و باعث شد که لوییس به مسیحیت تمایل پیدا کند و باعث نوشتن مجموعه داستان‌هایی مانند نارنیا شود. تالکین جوان در زمان جنگ جهانی اول دیدگاه بسیار متفاوتی نسبت به تعارض‌ها و جهان داشت مثل اکثر نویسنده‌های هم زمان خود. جنگ، بیشترین تاثیر را در نوشته‌های تالکین در پی داشت، ولی با این حال او کاراکتر‌های داستانش را به عنوان ملت‌های مختلف در دنیای واقعی در نظر نگرفته بود. او می توانست سائورون را به عنوان آلمان یا آراگورن را به عنوان آمریکا در نظر گیرد؛ ولی او نمی‌خواست تا داستان‌هایی بنوسید که ستیزه گری دنیایی که خودش در آن زندگی می کرد را بازتاب دهد.

در باب آلبوم Led Zeppelin II

در سال ۱۹۶۹ آلبوم دوم لد زپلین به نام Led Zeppelin II منتشر شد که تمام طرفدارانش را هیپنوتیزم کرد. بعد از اینکه شنوندگان اولین طرح از آنچه که بعد‌ها به اسم “هوی متال” شناخته شد از آهنگ‌هایی مانند “Whole Lotta Love” و چند آهنگ عالی بلوز مانند “Heatbreaker” و “Livin’ Lovin’ Maid” بند با آهنگ “Ramble On به گردش ادامه بده” در دنیای تالکین شناور شد. آهنگ با یک سری نت‌های بیس که به وسیله ی جونز نواخته می شد شروع می شد و بونهام با ضرب‌هایی نرم او را همراهی می کرد. و صدای با محبت رابرت پلنت بر روی آن فرود می آمد. صدای او شروع به گفتن ماجرای فرودو بگینز جوان در داستان ارباب حلقه‌ها کرد. فرودو،‌هابیت جوان بدبختانه وظیفه ی حمل کردن حلقه ی یگانه را بر عهده گرفت ؛ حلقه ای که دارای قدرتی بود که می توانست تمام سرزمین میانه را نابود کند. در بین سفر او به موردور فرودو مدتی در ریوندل ، شهر الف‌ها که شورای الروند در آن برگزار شد و تصمیم گرفته شد که چه بر سر حلقه بیاید، ماند. فرودو و بهترین دوستش، سم وایز، بسیار از اقامت شان در ریوندل لذت بردند ولی میدانستد که باید:

بررسی ارتباط ترانه‌ها با رشته افسانه تالکین

به گردش ادامه بده

اکنون وقت آن است

وقتش رسیده که آواز خود را بخوانم

به دور دنیا می‌روم، باید دختر خود را در راهم پیدا کنم

دختری که در اهنگ به آن اشاره شده، همانند آهنگ دیگری به نام “Over the Hills and Far Away در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” در حقیقت به یک زن اشاره نمی کند و منظور حلقه است. بر اساس داستان فرودو، سم، آراگورن، و بقیه، حلقه به عنوان یک بانوی زیبا نشان داده شده، و حتی گاهی هم با عنوان “عزیزم” خطاب می شده (!) . بر اساس کتاب‌های تالکین، شخصیت‌ها در حال مسافرت آوازهایی می خواندند. فرودو همچنین در جستجوی “ملکه ی رویاهایی” بوده که رابرت پلنت از آن می خوانده. گالادریل، ملکه ی الف‌ها در جنگل، بسیار شبیه ملکه ای بوده که او در جستجویش بوده. همینطور قسمت دیگری از آهنگ هست که مستقیما به ارباب حلقه‌ها اشاره دارد:

در تاریک ترین اعماق موردور بود

که دختری زیبا را دیدم

ولی گولوم اهریمنی بالا خزید

او را برداشت و گریخت

اشاره ی مستقیم به موردور و گولوم مطمئنا نشان می دهد که آهنگ در مورد فرودو هست، ولی قسمتی از آن با حقیقت همخوانی ندارد. فرودو وقتی که حلقه، “دختری زیبا”، را به دست آورد در موردور نبود، ولی “در تاریک ترین اعماق موردور” جایی بود که او با شلوب ،عنکبوت غول پیکر، برخورد کرد که خیلی با زیبا بودن فاصله دارد! ولی در موردور بود که گولوم حلقه را از فرودو گرفت. این یکی از معدود آهنگ‌های لد زپلین است که شامل کوروس می شود. ( کوروس : قسمتی که آهنگ اوج میگیرد و تمام سازها با هم نواخته می شوند) و وقتی که کوروس شروع می شود، بونزو نیرویی را به درون آهنگ سرازیر می کند انگار که تمام ارتش‌های سرزمین میانه در برای نبرد در مقابل سائورون به پا خاسته اند. جونز شروع به نواختن نت‌های خلاقانه ی بیس می کند که بر روی درامز می نشیند و پیج با ریف‌های معروفش به او ملحق می شود( ریف: نواختن آکورد‌ها یا نت‌های گیتار به شکلی که باعث تولید نوعی ملودی شود که پایه‌های اصلی آهنگ را شکل می دهد). انرژی صدای پلنت شاهکار سه نفر دیگر را کامل می کند. با این که این آهنگ یکی از محبوبترین و قدرتمند ترین کارهای بند بود، لد زپلین هیچگاه آن را در اجرای زنده ننواخت.

” به گردش ادامه بده” تنها آهنگ لد زپلین نیست که در مورد عشق به حلقه حرف می زند. پنجمین آلبوم لد زپلین، خانه‌های مقدس، آهنگی را در بر دارد که شاید در ابتدا یک آهنگ زیبای عاشقانه به نظر برسد. با صدای آرامش دهنده ی گیتار آکوستیک در آهنگ ” در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” پلنت شروع به خواندن می کند:

هی بانو… تو عشقی را در خود داری که به آن نیاز دارم

شاید بیشتر از حد نیاز

آه عزیزم… لحظه ای با من قدم بزن

تو خیلی داری

برخلاف “به گردش ادامه بده” این آهنگ در مورد کتاب دیگری از تالکین است،‌هابیت. اولین ارتباط بارز آن، عنوان “در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” است، جایی که بیلبو بگینز، گندالف و گروهی از دورف‌ها به آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر رفتند در جستجوی گنجینه ای گمشده. قسمت ابتدایی آهنگ لحظه ای را توصیف می کند که بیلبو حلقه ی قدرت را پیدا میکند و این”بانو” در حقیقت حلقه است. حلقه “عشقی را در خود داشت” که بیلبو به آن نیاز داشت. به بیان دیگر، حلقه قدرت این را داشت تا او را ناپدید کند تا بتواند از غار گولوم فرار کند. این عشقی بیش از حد نیاز بیلبو بود، هر چند به نظر می رسد که بیلبو به تمام قدرت حلقه نیازی ندارد. و حلقه در نهایت به فرودو رسید و او را در دردسر‌های بزرگی انداخت. ولی بیلبو عاشق حلقه بود و از او می خواست تا “لحظه ای با او قدم بزند”.

رویاهای من به حقیقت درآمده اند

و بعضی‌هایشان آستری نقره ای دارند

من برای رویایم

و جیب پر از طلا زندگی می کنم

این ارجاع خوبی است که رویای مسافرت و ماجراجویی بیلبو به حقیقت پیوست و چگونه او چیزی بیشتر از یک مسافرت خوب به دست آورد. همان طوری که دورف‌ها به گنجینه ی از دست رفته شان رسیدند. دو بند پایانی شعر میتواند هم به‌هابیت و هم به ارباب حلقه‌ها ارجاع داده شود.

مهربان، مردی است که می داند چه گم کرده است

بسیاری از انسان‌ها نمی توانند جاده ی باز را ببینند

بسیار، کلمه ای است که تو را به حدس زدن وا میدارد

حدس زدن در مورد چیزی که تو واقعا باید آن را بدانی، آه !

تو واقعا باید آن را بدانی…

اولین ارجاع آن وقتی است که گولوم و بیلبو شروع به چیستان بازی کردن می کنند. که گولوم سعی می کرد که حدس بزند چه چیزی در جیب بیلبو است. و به این نتیجه رسید که بیلبو در جیبش حلقه را دارد، همان حلقه ای که گولوم هم عاشق او بود. دومین ارجاع آن بر میگردد به داستان یاران حلقه، وقتی که یاران حلقه مجبور شدند که از موریا عبور کنند و جایی که در پشت دروازه‌های موریا مجبور بودند که معمایی را حل کنند. “در آن سوی تپه‌ها و بسیار دورتر” فقط یک وجه از اسطوره شناسی در این آلبوم (خانه‌های مقدس) است. آهنگ “No Quarter” با اساطیر نورس سر و کار دارد و آهنگ “The Song Remains the Same” (آهنگی که یکسان می ماند) در مورد این حرف می زند که هر جا که مردم محلی (فولکلور) زندگی می‌کنند، آهنگ مثل هم باقی می مانند! چهارمین آلبوم لد زپلین مانند آلبوم “خانه‌های مقدس” به طور رسمی با چهار نماد غیر قابل تلفظ عنوان می شود. ولی به طور رایج تر، “IV” ( چهارم) یا “بدون عنوان” یا “Zoso” عنوان می شود، بزرگترین گردآوری بند از فولکلور در ۱۲ سال فعالیت.

“کوه مه آلود بلند” آهنگی از آلبوم سال ۱۹۷۱ لد زپلین تقریبا کنایه آمیز و تمثیل وار است. و در مورد اولین قسمت‌هابیت” یک مهمانی غیر منتظره” صحبت می کند. اگر عنوان آهنگ نتواند ثابت کند که با کارهای تالکین ارتباط دارد، چیز دیگری هم نمی تواند. کوهستان‌های مه آلود، در صحنه سازی داستان‌های تالکین مرتبا” تکرار شده است. و برای هر خط از شعر، نیاز است که نگاهی دقیق به آن انداخته شود. “تعداد زیادی آدم که روی چمن نشسته بودند و به موهاشون گل زده بودند” به دورف‌ها در داستان‌هابیت بر می گردد، ولی در نگاه دیگر، این برخورد مرد جوانی است با هیپی‌ها. همچنین داستان‌های تالکین در دهه ی ۶۰ و ۷۰ بسیار بین جوانان آمریکایی و انگلیسی محبوب شده بود. “هی پسر میخوای چیزی گیرت بیاد ؟” جمله ی اون هیپی هست که داره میپرسه، یا شاید هم گندالف هست که داره از بیلبو میپرسه که میخوای با دورف‌ها در مسافرتشون همراه بشی و “چیزی گیرت بیاد؟ ” (طلا، شهرت و ماجراجویی). وقتی همه ی دورف‌ها جمع شدند، شب رو در خانه ی بیلبو ماندند. اونها صبح واقعا دیر بیدار شدند و بیلبو “من واقعا نمیدونم چه وقتی بود” قسمتی از متن که در قبل به آن اشاره شد، میتواند ارجاعی باشد به صبح روزی که گندالف با بیلبو ملاقات کرد، چون در غیر این صورت همه چیز می تواند خارج از نظم معمول باشد.

در متن هیچ اشاره به به زمان ملاقات نشده، ولی اشاره‌هایی به آن در خود مهمانی هست. بعد، بیلبو از گندالف خواست تا “تا برای چای بمون و یکم خوش بگذرون” که این قسمت به دنبال “دقیقا همون موقع بود که یه پلیس به سمت من اومد” میاد. پلیس میتونه گندالف باشه که از دورف‌ها میخواد که دوستانه رفتار کنن و مهمانی بی میل بیلبو رو قبول کنن. جان پال جونز در جایی گفته بود: “این پلیس سلاحی با خودش حمل نمیکنه و دنبال دردسر نیست. در آمریکا پلیس‌ها همیشه دنبال دردسر هستند” که این جمله می تونه اشاره داشته باشه به عکس العمل بند در مقابل پلیس آمریکا. گندالف گفته بود که دوستانش، دورف‌ها، “اون گفت که قراره بقیه دوستاش هم بیان و بهمون سر بزنن” ولی بیلبو ،”تو واقعا برات مهم نیست اگه اونا بیان یا نه” . گندالف بیلبو رو مجبور کرد تا “چرا یه نگاه دقیق به خودت نمی اندازی و چیزی که میبینی رو توصیف نمی کنی” تا اون رو مجبور کنه که در ماجراجویی بهشون ملحق بشه.‌هابیت در بگ اند نشسته بود و “تو اونجا نشستی، ساکت و کم حرف، مثل یه کتاب توی قفسه که داره می پوسه” . او خیلی زیاد به مردم اهمیت نمی داد، “پس وسایلم رو توی کیفم گذاشتم تا به سمت کوهستان مه آلود برم” . این آهنگ، یکی از دو آهنگی هست که به نوشته‌های تالکین مرتبط می شوند. آهنگ بعدی در مورد موضوع جدی تری است ! (جنگ)

ترکیب دو داستان، باعث بوجود آمدن آهنگ “نبردی برای همیشه” است که نمایانگر نبرد پله نور در قسمت‌های انتهایی ارباب حلقه‌ها، بازگشت شاه است. همان طور که به نبرد تاریخی اسکاتلندی‌ها هم اشاره دارد. شبی، اعضای بند دور آتش نشسته بودند و پیج، ماندولین جونز را بر می دارد (نوعی سار زهی، طرز نواختن آن تقریبا مشابه گیتار است) و برای اولین بار شروع به نواختن آن می کند. و به همراه علاقه ی پلنت به تالکین، و مطالعات اخیرش بر تاریخ اسکاتلند، باعث بوجود آمدن آهنگی انباشته از فولک می شود.

ملکه ی روشنایی کمانش را برداشت

و قصد رفتن کرد

شاهزاده ی صلح در آغوش تاریکی فرو رفت

و به تنهایی در هنگام شب به راه افتاد

ملکه ی روشنایی می تواند ائووین باشد که از آراگورن خداحافظی کرد و قصد پیوستن به ارتش روهیریم‌ها را کرد. شاهزاده ی صلح آراگورن است که در آغوش تاریکی در جاده‌های مردگان به راه افتاد.

آه، در تاریکی شب برقص

در روشنایی روز آواز بخوان

فرومانروای تاریکی امشب با تمام قدرت می تازد

و زمان به ما خواهد گفت

هم سائورون و هم ویچ کینگ، فرمانروای نزگول، فرمانروای تاریکی خطاب می شده اند. این بند بازتابنده ی این است که چقدر سفر طول کشیده است و آینده هنوز نامعلوم است.

خیش و بیل خود را به کنار بیندازید

به قصد آرامش در خانه تان را قفل نکنید و در آنجا پناه نگیرید

شانه به شانه منتظر نیروی تاریک ترین آنها خواهیم بود

در آغاز محاصره ی گوندور، کارگران بر روی زمین‌ها به طرف برج(میناس تی ریت) فرار کردند. بعد مردم در قلعه در انتظار شروع یورش موردور بودند.

صدای تندر وار تاختن اسب‌ها را

در وادی زیرپایم می شنوم

در انتظار فرشته‌های آوالون خواهم ماند

در انتظار درخششی در شرق

اسب‌ها به اشباح حلقه اشاره دارد یا ارتش Orici یا سواران روهان. چیزی که جالب است این است که آوالون چیزی مربوط به داستان‌های تالکین نیست، بلکه به اساطیر اسکاتلندی و انگلیسی اشاره دارد.

جنگ، گریه ی همگان است

شمشیرت را بردار و راهی شو

در آسمان چیز‌های خوب و بدی پر میزند

که میرایان هرگز نخواهند دانست

اشباح حلقه بودند که به گوندور هجوم می آوردند و بر اژدها سوار بودند. هیچکدام از مردان گوندور نمی دانست که سواران سیاه که هستند.

شب دراز است

مهره‌های زمان به آهستگی در گذرند

چشمان خسته افق را می نگرند

در انتظار درخششی در شرق

این قسمت مردانی را توصیف می کند که چگونه منتظر بودند تا تاریکی موردور، از بین برود. درخششی از سوی شرق، به رسیدن گندالف اشاره دارد که همراه با سواران روهان از شرق در طلوع صبح از راه رسید تا جریان نبرد را عوض کند.

(البته فکر کنم نویسنده اینجا یه اشتباه کوچولو کرده. اگه میخواد به نبرد پله نور اشاره کنه، گندالف با روهیریم‌ها نبوده و داخل شهر بوده. احتمالا با نبرد گودی هلم اشتباه کرده)

درد جنگ فراتر از اندوه عواقب بعد از آن نخواهد بود

غرش طبل‌ها دیوار‌های قلعه را خواهند لرزاند

اشباح حلقه در هیبتی سیاهپوش خواهند راند

بتاز

با تصویر سازی و توصیف بیشتر نبرد برای سرزمین میانه، این قسمت از آهنگ مثل “به گردش ادامه بده” و “کو مه آلود بلند” از واژه‌های منحصر به فرد تالکین استفاده شده. این دفعه از اشباح حلقه یاد شده، که مطمئنا نشان دهنده ی ارتباط با دنیای تالکین است.

کمانت را بالا ببر و آواز بخوان

مستقیم تر از قبل شلیک کن

برای چهره‌های سردی که با نور آتش روشن شده اند

در طول شب آسایشی نخواهد بود

یک یادآور سرد کننده از نمود ذهنی برای وحشت جنگ. آراگورن سپاه انسان‌ها را برای نبرد آماده می کند و به آنها یادآور می شود نباید هیچ ترحمی نشان دهند، چون در طول جنگ هیچ ترحمی دریافت نمی کنند.

آه، در تاریکی شب برقص

در روشنایی روز آواز بخوان

طلسمی جادوییی بر روی طلا نقش بسته

تا تعادل را به دنیا برگرداند

دو نوع برداشت می توان از این قسمت داشت. یکی حلقه ی فرودو که طلسمی جادویی برا روی آن بود و وقتی که نابود شد تعادل به دنیا برگشت. و همینطور شمشیر مریادوک که طلسمی بر روی آن بود باعث نابودی رهبر اشباح حلقه شد و باعث شد که تعادل قدرت به نبرد برگردد.

سرانجام خورشید خواهد درخشید

ابر‌های آبی رنگ به تلاطم در خواهند آمد

با شعله‌های اژدهای تاریکی

آفتاب چشم او را کور می کند

دو خط شعر می گوید که چگونه ، وقتی که نبرد پیروز شد آسمان دوباره صاف شد در حالی که سیاهی موردور به زادگاهش عقب نشینی کرد. ولی دو خط دوم بسیار رمزگونه است. می تواند مجاز از حالتی باشد که وقتی که خورشید برمی خیزد، سپاه سائورون باید عقب نشینی کند.

موخره

ارتباط لد زپلین با تالکین بسیار فراتر از لیریک‌هاست. تاثیر تالکین حتی می تواند در اسم سگ رابرت پلنت دیده شود: استرایدر! استرایدر نام دیگر آراگورن در قسمت‌های ابتدایی ارباب حلقه‌ها است. پلنت بعضی اوقات به فریاد زدن اسم سگ بعد از آهنگ خاصی اشاره می کرد.

با این حال باز هم پیوستگی‌ها چیزی بیشتر از نامگذاری یک حیوان خانگی است. کاور آرت (تصاویر روی جلد آلبوم) خود سند مهمی است. تم رایج بسیاری از موضوعات ادبی و هنری، کشاکش بین طبیعت و جامعه ی انسانی است. کاور Led Zeppelin IV (آلبوم چهارم لد زپلین) تابلویی است از مردی که چوب‌هایی را بر پشت خود حمل می کند. یک تصویر تقریبا راکد و گرفته بسیار مشابه به آن چیز‌هایی که تالکین احتمالا در خانه اش می آویخته. نمادی از ارتباط بین انسان و طبیعت. گیتاریست بند، جیمی پیچ در مورد این عکس می گوید: ” او از طبیعت گرفته شده است و به طبیعت برگردانده خواهد شد. این چرخه ی طبیعت است.” و اگر شما کتابچه ی کارو آرت آلبوم را کامل باز کنید، دیوار در این کاور آرت که تابلو بر آن آویخته شده، دیوار خرابه ای است در میان یک محله ی شلوغ. در بک گراند، ساختمانی است که پوستری مربوط به آکسفام (یک موسسه ی کمک رسانی بین الملی که در آکسفورد شکل گرفت) بر روی آن نصب شده که مردی در حال مردنبر روی برانکارد را نشان می دهد و نقل قول روی آن این است:”هر روز کسانی این چنین از گرسنگی محبت می بینند.” تنها نوشته ای که در تمام کاور آرت‌های آلبوم دیده می شود.

نکته ی بسیار جالبی در مورد آلبوم است که این آلبوم، یکی از دو آلبومی است که در طول تاریخ منتشر شده اند و هیچ نوشته ای یا هیچ لوگو ای در هیچ کجای این آلبوم مشاهده نمی شود. اعضای بند هیچ لزومی نمی دیدند که عنوانی برای آلبوم بگذارند! ولی خب به هر حال این کار غیر ممکن است و حداقل باید اسم بند و لیست آهنگ‌های موجود در آلبوم بر روی کاور آرت نوشته شود. جیمی پیج در مورد آلبوم چهارم گفته بود:”اسم‌ها عنوان‌ها . چیز‌هایی از این قبیل هیچ معنی ای ندارند. مگر “لد زپلین” چه معنی ای می دهد؟ هیچ معنی مشخصی ندارد. چیزی که مهم است موسیقی ماست. اگر ما موسیقی خوبی تولید نکنیم، هیچ کس اهمیت نمی دهد که ما خودمان را چه بنامیم. اگر موسیقی ما خوب باشد، ما می توانیم اسم خودمان را بگذاریم کَلَم و باز هم شنوندگان را تحت تاثیر قرار دهیم!

آلبوم چهارم لد زپلین Led Zeppelin IV

کمپانی ضبط، از این حرکت شجاعانه بند شگفت زده شد و از آنها شاکی شد هیچ کس نمی فهمد که بند کی بوده. و آنها را مجبور کرد برای آلبوم عنوانی تعیین کنند. آنها می توانستند اسم آلبوم را “Led Zeppelin IV” یا “پلکانی به بهشت” (اسم یکی از آهنگ‌های آلبوم) یا بیشمار عنوان دیگر بگذارند. ولی به جای آن هر کدام از اعضای بند یک نماد را به جای اسم خود اختیار کردند. نماد‌هایی بسیار شبیه به نماد‌هایی که در داستان تالکین یافت می شود مانند حلقه، دروازه ی موریا، شمشیر مری،( یا سلاح‌های دیگر) یا گزینه‌های بسیار دیگر.( امروزه اسم این آلبوم را از روی عادت به نام Led Zeppelin IV می شناسند، هر چند که در هیچ کجای آلبوم عنوانی دیده نمی شود) چیز بسیار قابل توجه دیگر، تصویری است که در درون کتابچه ی کاورآرت آلبوم یافت می شود. که مرد درویش مانندی با چوب دست فانوسی در دست نشان می دهد که بر روی تپه ای ایستاده و مثل پیکره ای رداپوش به دهکده ی کوچکی در پایین نگاه می کند. با ریش دراز و قد بلندش، خیلی‌ها قبول دارند که این می تواند تمثالی از گندالف خاکستری باشد. روی هم رفته، شخصیت آلبوم با آهنگ‌هایی مانند “رفتن به کالیفرنیا”، “چهار چوب” و دو آهنگ تالکینی، “نبردی برای همیشه” و “کوه مه آلود بلند” و البته آهنگ فوق العاده ی “پلکان به بهشت” به آلبوم احساسی میستیکسیم و فانتزی وار می بخشد. همان طوری که قبلا اشاره شد، آلبوم چهارم لد زپلین یکی از دو آلبومی است که هیچگاه هیچ اسم یا عنوانی نداشته اند. آلبوم دیگر، خانه‌های مقدس است.(این آلبوم هم هیچ عنوانی نداشت تا اینکه بعدا برچسبی روی کاور آرت آلبوم زده میشه که شامل عنوان خانه‌های مقدس، و اسم خود بند، لد زپلین بوده) این آلبوم، مثل آلبوم قبلی، حسی مرموز جادویی در بر داشت.

با این حال، لد زپلین تنها گروه موسیقی در دنیا نیست که از کارهای تالکین تاثیر گرفته. میلیون‌ها بند دیگر در سبک‌های دیگر هستند که بعضی‌ها حتی اسمشان را اسم شخصیت‌ها، مکان‌ها، و اتفاقات در دنیای تالکین گذاشته اند.

بی شمارند کسانی که از تالکین الهام گرفته اند و در این میان الهام گرفتن بند بزرگ لد زپلین از تالکین بسیار قابل توجه است. موسیقی آنها امروزه هم بی نهایت شنیدنی است و تعداد طرفداران آنها، اگر نگوییم بیشتر، کمتر نشده است با این که بیشتر از چهل سال از شکل گیری بند می گذرد. از ابتدای شروع به کارشان، موسیقی که آنها نواختند، توسط موسیقی دانان بیشماری بارها اقتباس، تفسیر، بازنوازی و آمیخته و گاهی حتی دزدیده شده. مجله‌های VH1 و رولینگ استون به آنها عنوان “بزرگترین بند تاریخ” را دادند. آلبوم Led Zeppelin IV را همیشه در لیست برترین آلبوم‌های تاریخ آورده اند و بسیاری اوقات به عنوان بهترین. “پلکان به بهشت” بیشترین آهنگی است که تا کنون در رادیو پخش شده و به عقیده ی خیلی‌ها بهترین آهنگی که تاکنون نواخته شده؛ همچنین این آهنگ دومین آهنگی است که بیشترین تعداد کاور شدن را داشته ( کاور کردن: بازنوازی آهنگ توسط هنرمندان دیگری برای نشان دادن علاقه خود به اثر اصلی). بعد از آهنگ دیروز، از بیتلز که شماره ی یک را به خود اختصاص داده. تا دویست سال دیگر مردم همچنان به موسیقی جیمی پیج، رابرت پلنت، جان پال جونز، و جان بونهام مرحوم گوش می دهند و از آن لذت خواهند برد. با امتنان از نویسنده ای که به مجذوب کردن خوانندگان و دوختن چشم آنها به آینده ادامه خواهد داد: جی. آر. آر. تالکین

هر چه از طلاست درخشان نیست

هر که سرگردان است گم گشته نیست

 

  • این ترجمه برای اولین بار در تالارهای شورای ماهاناکسار منتشر شده بود: The Tolkien-Zeppelin Connection

لینک به مقاله اصلی

مطالب مرتبط:

متن ترانه موسیقی‌های بند راک «Led Zeppelin»