خانه - کتابخانه - مقالات

مقالات

تحلیلی بر اولین نقشه آمازون از سریال ارباب حلقه‌ها

-نوشته: مازیار یگانه

همان طور که می‌دانیم آمازون قرار است سریالی پنج فصلی بر اساس داستان‌های ارباب حلقه‌ها بسازد، حالا جمعه هفته گذشته این شبکه یک نقشه از سرزمین میانه منتشر کرده است. اما آیا این نقشه می‌تواند سرنخی از داستان سریال به ما بدهد؟ آمازون نخست توئیتی به نقل از خود پروفسور تالکین منتشر کرد که می‌گفت :

«من [کارم را] خردمندانه از نقشه‌ها شروع کردم.»

جی.آر.آر. تالکین

این عبارت در نامه ۱۴۴ از سری نامه‌های تالکین برای نائومی میچیسون است. تالکین شرح می‌دهد که آغاز داستان با کشیدن یک نقشه شروع شده و قصه را با آن مطابقت داده است. آمازون نیز به تقلید از او همین کار را کرده و اول نقشه را برای طرفداران دنیای تالکین منتشر کرده تا هیجانی میان آن‌ها ایجاد کند. آیا این اقدام می‌تواند چیز‌ی دستگیرمان کند و سر نخی به ما بدهد؟

بیایید نگاهی دقیق‌تر به این نقشه داشته باشیم و آن را بررسی و تحلیل کنیم. نخست از تعیین دوره‌ی نقشه شروع می‌کنیم.

با توجه به نقشه‌ی منتشر شده از آمازون قطعاً می‌دانیم که داستان مربوط به دوره اول رشته افسانه تالکین نیست چرا که سرزمین بلریاند در آن دیده نمی‌شود. این سرزمین در پایان دوران اول، طی جنگ خشم، به زیر آب‌ها رفت و البته قرارداد آمازون با بنیاد تالکین بر سر امتیاز ارباب حلقه‌ها بوده، نه سیلماریلیون! اما این نقشه مرتبط با کدام دوران از جهان آرداست؟ دوران دوم؟ دوران سوم؟ یا دوران چهارم؟

سازندگان سریال بار‌ها گفته‌اند که داستان سریال وقایع پیش از اتفاقات یاران حلقه را در بر می‌گیرد (یعنی پیش از دوران سوم) در نتیجه به راحتی می‌توانیم دوران چهارم را خط بزنیم. اما دو دوران باقی می‌ماند، دوران دوم یا دوران سوم؟

در نگاه اول با خود می‌گویید چندان تفاوتی بین نقشه‌های این دو دوران نیست و نمی‌توان حقیقت را دریافت. اما اگر آمازون بخواهد به درستی و طبق کتاب اقتباس خود را بسازد و نقشه را با توجه به همین قضیه منتشر کرده باشد، می‌توانیم گمانه‌زنی‌هایی داشته باشیم.

نخستین چیزی که در این مورد باید به آن توجه کرد «انحنای شرقی» است.

انحنای شرقی، تورفتگی وسیعی در جنوب شرقی جنگل میرک‌وود است که به دلیل قطع درختان آن منطقه توسط مردمان شمالی در دوران سوم ایجاد شده بود و شکلی تقریباً مربعی داشت. در دوران دوم بیشه‌ها و پوشش جنگلی بسیاری بر مناطق سرزمین میانه حکمفرما بود اما در انتهای دوران دوم بیشتر آنان از بین رفت، درختان قطع شدند و هرگز ترمیم نشدند. پس با این حساب می‌شود گفت که این نقشه می‌تواند در دوران سوم باشد.

نمایان شدن شرق در نقشه آمازون

با کمی کند و کاو در نقشه، می‌توانیم نکته قابل توجه دیگری را پیدا کنیم. برخلاف نقشه‌های منتشر شده در کتاب‌ها، شرق با کرانه‌های دریای رون پایان نمی‌یابد بلکه در این نقشه قسمت دیگری به آن بسط داده شده که یک جنگل محصور شده توسط کوهستانی مرتفع و کشیده در شرق را شامل می‌شود که از نام دقیق آن بی‌اطلاعیم. اما می‌شود در مورد آن گمانه‌زنی‌هایی کرد. آن کوهستان می‌تواند اوروکارنی یا همان کوهستان سرخ بر فراز کوئی‌وینن باشد، آنجا که کوئندی برای نخستین بار بیدار شدند. البته این را باید یادآور شد که این بخش از نقشه ابداعی از استودیوی آمازون نیست و پیشتر در سه‌گانه ارباب حلقه‌ها و‌هابیت این قسمت از نقشه را مشاهده کرده بودیم. ولی آیا این نمایان شدن می‌تواند سرنخی از داستان سریال باشد؟ یا فقط ساخته و پرداخته ذهن ماست و حضور آن اتفاقی بوده است؟

گُلباد نقشه

در گوشه‌ی نقشه‌ی منتشر شده‌ی آمازون میتوانیم گلبادی را که چهار جهت آن با حروف کیرت آراسته شده ببینیم، حروفی که در ادامه توضیح می‌دهیم معنای آن‌ها چیست.

نومِن = غرب

رومِن = شرق

هیارمِن = جنوب

فورمِن = شمال

نقل است که در دیرباز، این دایرون خنیاگر و حکیمِ شاه تین‌گولِ دوریاتی بود که کیرت را ابداع کرد. در سرزمین اره‌گیون از الفبای دایرون استفاده می‌شد و این زبان از طریق آن‌ها به موریا منتقل گشت و نزد دورف‌ها به محبوب‌ترین الفبا بدل گردید. حال بیایید نگاهی به داستان سریال بیندازیم.

زندگی آراگورن جوان

پیش از این سایت «حلقه یگانه» اعلام کرده بود که فصل اول سریال عظیم آمازون مربوط به جوانی‌های آراگورن وارث ایزیلدور خواهد بود. آراگورن هنگام وقایع یاران حلقه ۸۷ سال سن داشت اما او در جوانی خود ماجراجویی‌های زیادی داشته که شرح داستان آن‌ها در ضمیمه‌ی بازگشت شاهِ ارباب حلقه‌ها آمده است. البته آمازون رسماً این خبر را تایید نکرده اما اینکه داستان زندگی آراگورن جز گزینه‌های سریال باشد بدیهی است. چرا که آمازون حق اقتباس از کتاب ارباب حلقه‌ها را دارد و داستان زندگی آراگورن جزئی از همین کتاب است. در زیر قسمتی از زندگی آراگورن جوان را نقل می‌کنم.

«نزدیک به سی سال از جان و دل بر ضد سائورون کوشید؛ و با گندالف خردمند دوستی به هم زد و از او حکمتِ بسیار آموخت. با او دست به سفر‌های خطرناک بسیار زد، اما با گذشت سال‌ها غالباً تنها به سفر می‌رفت. راه‌هایی که می‌پیمود سخت و طولانی بود، و سیمایش عبوس و خشن به نظر می‌رسید، مگر هنگامی که تصادفاً لبخندی بر آن می‌نشست؛ با این حال وقتی چهره‌ی راستینش را پنهان نمی‌کرد، در نظر مردم شایسته‌ی احترام می‌نمود، به سان پادشاهی که در تبعید روزگار می‌گذراند. با قیافه‌های مبدل گوناگون به این سو و آن سو رفت و شهرتش با نام‌های مختلف همه جا پیچید. در سپاه روهیریم‌ها اسب تاخت و برای فرمانروای گوندور در زمین و دریا جنگید؛ و سپس به گاه پیروزی رفت و مردمان غرب را از خود بی‌خبر گذاشت و تا دوردست‌های شرق  و اعماق جنوب سفر کرد، و دل مردمان نیک و بد را کاوید، و از نقشه‌ها و دسیسه‌های خادمان سائورون پرده برگرفت.»

ارباب حلقه‌ها، بازگشت شاه، ضمیمه الف

پ.ن: گفتنی است در ترجمه‌ی اقای علیزاده قسمت «دوردست‌های شرق» به اشتباه «دوردست‌های غرب» ترجمه شده است.

با این حساب در فصلی از سریال می‌توانیم شاهد رفتن آراگورن به شرق دور، جنوب و ماجراجویی‌های او در گوندور و روهان باشیم و شاید این نقشه‌ی پوستی، برای خود آراگورن باشد که طی ماجراجویی‌اش از آن استفاده می‌کند.

داستان ساخت حلقه‌ها

آمازون در دومین توئیت خود قسمت اول از شعر حلقه را که مربوط به الف‌ها بود همراه با همین نقشه منتشر کرد.

حلقه‌ای سه برای پادشاهان اِلف در زیر گنبد نیلی،

حلقه‌ای هفت برای فرمانروایان دورف در تالارهای سنگی،

حلقه‌ای نُه برای آدمیان که محکوم به مرگ‌اند و فانی،

و یکی از برای فرمانروای تاریکی

بر سریر تاریکش

این پست می‌تواند به ما بگوید که آمازون قصد دارد داستان ساخت حلقه‌ها و ماجراهای مربوط به این اتفاق را بسازد. سائورون با ظاهری نیکو و با نام جدید آناتار «ارباب هدیه‌ها» میان الف‌های اره‌گیون ظاهر شد. او هنر حلقه‌سازی را میان آن‌ها مطرح کرد و حلقه‌ها را همراه آن‌ها به وجود آورد. البته کله‌بریمبور سه حلقه الفی را به دور از دخالت سائورون ساخت؛ حلقه‌های ننیا، ناریا و ویلیا که آنها را به گالادریل، کیردان و گیل-گالاد داد و بعد‌ها حلقه‌های ویلیا و ناریا به دست الروند و گندالف رسید. اما سائورون آن‌ها را فریفت و یک حلقه برای حکومت بر همه‌شان ساخت. پس ممکن است شاهد این داستان جذاب باشیم.

گُلباد نقشه از حروف کیرت تشکیل شده و همانطور که پیشتر گفتیم این الفبا میان الف‌های اره‌گیون رایج بود و همین مسئله می‌تواند مجدداً به فرضیه ما استحکام ببخشد. این گلباد همچنین بسیار شبیه به ستاره فئانور است که روی دروازه موریا نقش بسته بود.

دوشنبه هفته پیش نیز آمازون بار دیگر طرفداران را به چالش کشید و این بار ورژن دیگری از نقشه را منتشر کرد؛ نقشه‌ای که برخلاف نقشه قبلی نام بعضی از مناطق در آن ذکر شده بود. اکانت لوتر پرایم این بار با کپشن زیر این نقشه را فرستاد:

«حلقه‌ای هفت از برای فرمانروایان دورف در تالار‌های سنگی»

با این حساب، تئوری دوم ما مبنی بر تولید سریال از روی داستان ساخت حلقه‌ها دور از ذهن به نظر نمی‌رسد. ظاهرا آمازون با هر پست خودش می‌خواهد قسمتی از شعر حلقه را منتشر کند، پس با این اوصاف حداقل دوبار دیگر شاهد بروزرسانی این پست خواهیم بود. ولی فعلاً بیایید به بررسی سایر نکات موجود بپردازیم.

۱- تاربد

نقشه آمازون، منطقه‌ای بیشه‌ای را نشان می‌دهد. جنوبی‌ترین شهر اریادور، جایی که پادگان رودخانه گواتلو قرار داشت، در دیرباز مکان تاربد بود. در مجاورت این رود بود که نومه‌نوری‌ها شروع به قطع درختان و جمع کردن الوار برای کشتی‌ها و تقویت قدرت دریایی خود کردند. شاه تار-آلداریون در تاربد بود که بانو گالادریل را ملاقات کرد. در این هنگام گالادریل در سرزمین الف‌ها، اره‌گیون، می‌زیست، جایی که حلقه‌ها در آن ساخته شدند.

زمانی که در دوران دوم سائورون به اریادور حمله کرد، در همین رود گواتلو بود که نبردی بزرگ به وقوع پیوست و منجر به بیرون رانده شدن و مغلوب شدن سائورون از اریادور شد، و برای مدت بسیاری صلح را در این منطقه به ارمغان آورد. در اوایل قرن هفدهم از دوران سوم این منطقه بیابانی شد. اما آیا اینکه در نقشه با پوشش اندکی از درختان رو‌به‌رو هستیم می‌تواند سرنخی برای ما داشته باشد؟

۲- کاله‌ناردون

نقشه به صراحت نام منطقه‌ای سبز و خرم را کاله‌ناردون گذاشته که ما آن را با نام روهان می‌شناسیم. اما چرا نام روهان روی نقشه نوشته نشده است؟ چون این دوره به مدت‌ها پیش از تاسیس روهان بر‌ می‌گردد و در آن زمان نام سرزمینی که ما آن را به نام روهان می‌شناسیم، کاله‌ناردون بود. اینکه چطور کاله‌ناردون تبدیل به سرزمین چابک سواران شد را در زیر شرح می‌دهیم.

«در دو هزار و پانصد و دهمین سال دوران سوم خطر جدیدی گوندور را تهدید کرد. لشکری بزرگ از مردان وحشیِ شمالِ غرب، روانیون را در نوردید و زمین‌های سوخته را پشت سر گذاشت و با استفاده از کلک از آندوین گذشت. در همان زمان از روی تصادف یا طرحی معین، اورک‌ها از کوهستان یورش آوردند و کاله‌ناردون را متصرف شدند و کیریون، کارگزار گوندور از شمال یاری کرد…سرانجام خبر نیاز گوندور به ائورل رسید و اگرچه به نظر می‌رسید که دیر باشد، با سپاهی از سواران به راه افتاد.

و بدین ترتیب او اینچنین به نبرد دشت کلبرانت رسید، و این نام دشتی سرسبز بود واقع در میان سیلورلود و لیم لایت. سپاه شمالِ گوندور آنجا در معرض تهدید قرار داشت. آن‌ها در وُلد شکست خورده بودند و راه‌شان به جنوب قطع شده بود و به اجبار از لیم‌لایت گذشته بودند که اورک‌ها یورش آوردند و آنان را به سوی آندوین راندند. همه‌ی امید‌ها از دست رفته بود که سواران، غیرمنتظره از شمال رسیدند و به عقبه سپاه دشمن زدند. آنگاه اوضاع نبرد به کلی برگشت و دشمن با تلفات فراوان به آن سوی لیم‌لایت رانده شد. ائورل سوارانش را به تعقیب دشمن واداشت و رعب و وحشتی که پیشاپیش سواران شمال حرکت می‌کرد، چنان عظیم بود که متجاوزان به ولد نیز سرآسیمه شدند، سواران در دشت‌های کاله‌ناردون به تعقیب آنها پرداختند.

…کیریون به جای پاداش کمکی که از جانب ائورل رسیده بود، کاله‌ناردون، سرزمین واقع در میان آندوین و ایزن را به او بخشید…سرزمین فوق را در گوندور، روهان می‌نامیدند.»

این به واقع به ما یک بازه زمانی دقیق می‌دهد اگر روهان در این زمان تشکیل نشده پس قطعاً ما با یک بازه زمانی پیش از سال ۲۵۱۰ دوران سوم طرف هستیم. همچنین شایان ذکر است که نامی از گوندور نیز به میان نیامده است. آیا این یعنی سرزمین‌های گوندور هنوز تاسیس نشده‌اند؟ اگر اینطور فکر کنیم پس این نقشه برای پیش از سال ۳۳۲۰ دوران دوم است (که آن سال گوندور و آرنور بنا شده بودند) که در این‌صورت، شاید حداقل برای فصل نخست، داستان زندگی آراگورن جوان که در آن دوران هنوز به دنیا نیامده بود رد شود.

۳- دول گولدور

در میان بسیاری از چیز‌هایی که می‌توانستند در نقشه نمایان شوند، تهیه کنندگان تصمیم گرفته‌اند که تپه‌ای را در جنوب سبز بیشه (که بعد‌ها سیاه بیشه نام گرفت) قرار دهند.

بیایید کمی از گذشته این مکان بگوییم. در دوران دوم این تپه آمون لنس یا تپه برهنه نامیده می‌شد و این ناحیه پایتخت پادشاه اوروفر (پدر تراندویل) و الف‌های سیلوان بود. سائورون در هزاره اول دوران سوم به آنجا کوچید و احتمالاً دول‌گولدور را در آنجا بنا ساخت و سایه پلیدی را بر سبز بیشه‌ای انداخت که نامش دیگر به سیاه بیشه تبدیل شده بود.

اینکه آمازون نام این ناحیه را در نقشه دوم نوشته آیا بدین معنی است که اتفاقی مهم در آن خواهد افتاد؟ شاید باید انتظار داستانی مربوط به این منطقه را در سریال ارباب حلقه‌ها داشته باشیم.

۴- هالفیرین

جالب است که سازندگان در نقشه‌ی خود این جنگل را نیز نمایش داده‌اند؛ جنگلی در زیر کوهستان هالفیرین در سرحدات کاله‌ناردون. اهمیت این موضوع در دو چیز است. یک آن‌که مقبره الندیل بلندقامت، اولین شاه گوندور و آرنور که مخفی نگاه داشته می‌شد آنجا بود، مقبره‌ای که با گذشتن از جاده‌ی این جنگل در دسترس قرار می‌گرفت. و نکته دوم این که پس از بخشیده شدن کاله‌ناردون به روهیریم، ائورل اولین پادشاه روهان، در همین مکان با کیریون کارگزار گوندور، سوگند دوستی ابدی یاد کرد.

۵- تپه‌های آهن

به دلایلی نامشخص، این تپه‌ها در مقایسه با نقشه اصلی، گسترش یافته و کشیده‌تر شده است.

۶- دریای رون

در جنوب این منطقه، یک رودخانه اضافه شده که به موردور جریان دارد. در شرق آن، یک رودخانه دیگر ساخته شده که در دورتر به کوهستان‌های شرقی می‌ریزد. احتمالا این منطقه از اهمیت بسیاری برخوردار بوده که باعث شده این موارد به آن اضافه شود؛ پس شاید چند قسمت از سریال مربوط به رون و شرق باشد.

۷- موردور

علاوه بر رودی که پیشتر گفتیم به شمال سرحدات موردور جریان دارد، ما در مقایسه با نقشه اصلی یک کشیدگی اضافه به شرق می‌بینیم. این کشیدگی احتمالاً به خاطر ارتباط بیشتر با شرقی‌ها اضافه شده، کسانی که همیشه به ارباب تاریکی وفادار بودند.

۸- شرق

همانطور که پیشتر گفتیم یک رشته کوه و یک جنگل نیز به نقشه اضافه شده که ما گمان می‌کنیم همان کوهستان‌های سرخ یا اوروکارنی باشد.

به همین سبب شاید بالاخره جادوگران آبی را ببینیم، چرا که در نوشته‌های رشته‌افسانه گفته شده که آنها به شرق رفتند. شاید آبای دیگر دورف‌ها را در کوهستان سرخ ببینیم، شاید هم این نکته تنها ارجاعی به ایستریلنگ‌هاست.

گوتموگ کیست و چه نژادی دارد؟

-نویسنده: مازیار یگانه

در این مقاله به گمانه زنی در باب نژاد و هویت شخصیت گوتموگ در داستان ارباب حلقه‌ها خواهیم پرداخت.

توجه: مقاله بر پایه‌ی برداشت‌های نویسنده از محتوای در دسترس نوشته شده است و تضمینی نسبت به صحیح بودن مطالب ارائه شده وجود ندارد.

خباثت ارباب تاریکی اینک متوجه گوندور شده بود و لشکریان سائورون به فرماندهی «شاه جادوپیشه» به میناس تیریت هجوم بردند که بزرگ‌ترین و سرنوشت‌ساز‌ترین نبرد دوران سوم را رقم زد. هنگامی که شاه جادوپیشه به دست ائووین و با کمک مریادوک کشته شد، فرماندهی نیرو‌ها به عهده‌ی فردی به نام «گوتموگ نایب مورگول» رسید، گوتموگ شرقی‌ها و مزدوران ‌هاراد را وارد میدان نبرد کرد و نبرد را برای روهیریم و گوندوری‌ها در آستانه‌ی شکست قرار داد.

اما پرسش اصلی مقاله این است که «گوتموگ نایب مورگول» کیست؟

در کتاب تقریبا هیچ اطلاعاتی در مورد او نداریم؛ تنها چیزی که در مورد وی می‌دانیم به پاراگراف زیر خلاصه می‌شود:

«آن‌ها برای غارت شهر و انهدام گوندور بسیج شده و در انتظار پیغام فرمانده خود بودند. او اکنون به دیار عدم شتافته بود؛ اما گوتموگ نایب مورگول با شتاب آنان را وارد صحنهٔ کارزار کرد؛ شرقی‌های تبر به دست، واریاگ‌های خاند، جنوبی‌های سرخ پوش و از‌ هارادِ دور، مردان سیاه پوستی شبیه نیم‌ترول‌ها با چشمانی سفید و زبان قرمز.»

بازگشت شاه‌، نبرد میدان‌های پله‌نور

پ.ن: گفتنی است که در بازگشت شاهِ ترجمه‌ی آقای علیزاده نام این شخصیت به اشتباه گوتموگ «نایب گوندور» عنوان شده، در حالی که شکل درست آن گوتموگ «نایب مورگول» است.

در مورد سرانجام گوتموگ نیز چیزی نمی‌دانیم اما این‌که او پس از شکست در نبرد پله‌نور زنده مانده باشد بعید نیست. چنان‌چه در پاراگراف زیر عنوان شده معدود کسانی بودند که به مورگول رسیدند!

«سپس خورشید در پس میندولوین فرو رفت و تابش بی‌نظیر آن آسمان را یکسره آکند، چندان که تپه‌ها و کوه‌ها تو گویی رنگ خون گرفت؛ آتش بر رودخانه پرتو انداخت، علف‌زار پله‌نور در آستانهٔ شب به رنگ سرخ درآمد. و در آن ساعت، نبرد عظیم دشت گوندور پایان گرفته، و حتی یک تن از دشمنان نیز در محدودهٔ حلقهٔ راماس زنده برجای نمانده بود. همه به قتل رسیدند، جز کسانی که به سوی مرگ یا به سوی غرق شدن در کف‌های سرخ‌رنگ رودخانه می‌گریختند. معدود کسانی پایشان به مورگول یا موردور رسید؛ و به سرزمین هارادریم‌ها فقط قصه‌هایی از سرزمین‌های دور؛ شایعهٔ خشم و دهشت گوندور.»

بازگشت شاه، نبرد میدان‌های پله‌نور

۱-ریشه‌شناسی نام گوتموگ

به نظر می‌رسد تالکین در باب معنای نام گوتموگ مطمئن نبوده است و چندین معنا برای آن به کار برده، که می‌توان به «صدای مورگوت»، «جبار ترسناک»، «ارباب سیاه» و «ستیز و کینه» اشاره کرد.

مبهم بودن شخصیت گوتموگ باعث شده که تنی چند از طرفداران تالکین در مورد نژاد او به گمانه‌زنی بپردازند که برخی از ایده‌های جالب در مورد نژاد گوتموگ از قرار ذیل است.

۲-نزگول

گوتموگ می‌تواند یکی از نزگول باشد، یکی از آن نُه انسان فانی که سالیان پیش توسط سائورون فریفته و به اشباح حلقه بدل شدند. سه تن از نزگول نومه‌نوری‌اند که شاه ‌جادوپیشه جزو این‌ها، و خامول نیز ایسترلینگ سیاه است؛ این تنها اطلاعاتی است که در مورد اشباح حلقه می‌دانیم؛ جی.آر.آر تالکین در رشته‌افسانه‌اش پیشینه‌ی دیگری از سایر نزگول نگفته است. میناس مورگول ملقب به «شهر نزگول» است؛ آنها اربابان این شهر هستند، نزگول مخوف‌ترینِ خادمان سائورون‌اند، چرا نایب مورگول نباید یکی از نزگول باشد؟ چه کسی بهتر از یک نزگول برای نایب مورگول بودن؟ رابرت فاستر نویسنده‌ی کتاب «راهنمای کامل سرزمین میانه» در بخش معرفی گوتموگ عنوان کرده که او میتواند یک نزگول باشد.

۳-نومه‌نوری سیاه

انسان‌هایی که دلباخته‌ی دانش اهریمنی سائورون شدند، او را پرستیدند؛ از جمله‌ی مرتدان می‌توان به زبان سائورون اشاره کرد که به یکی از فرماندهان سائورون بدل شد؛ او هم نایب باراد-دور بود. چرا یک نومه‌نوری سیاه دیگر نتواند مانند زبان سائورون به قدرت برسد؟ گوتموگ نامی ایده‌آل برای یک نومه‌نوری سیاه به نظر می‌رسد؛ نام افسر ارشد آنگباند کاملاً مناسب یک نومه‌نوری سیاه است. استفاده از چنین نام‌هایی در جبهه‌ی تاریکی معمول بوده؛ مانند نام دژکوب سائورون که برگرفته از «گروند»، پتک جهان زیرین مورگوت، بود و با آن دروازه‌های میناس تیریت را خورد کردند.

۴-زبان سائورون

کریستوفر تالکین در یکی از بخش‌های تاریخ سرزمین میانه عنوان می‌کند که «نایب باراد-دور به عنوان نایب مورگول معرفی شده ولی این اتفاق به احتمال زیاد یک اشتباه ساده از طرف پدرم بوده» اما اگر اشتباه نبوده باشد، چه؟ اگر زبان سائورون ما همان نایب مورگول باشد، چه؟ در نامه ۱۸۳ از مجموعه نامه‌های تالکین، گفته می‌شود که در اواخر دوران سوم، سائورون ادعا می‌کند که مورگوت برگشته و گویی خود او مورگوت است. به نظر می‌آید وی برای جمع کردن پیروان و قدرت و هیبت بیشتر این را گفته است. به هر حال اگر معنای نام گوتموگ را همان‌طور که در بخش ریشه‌شناسی گفتیم «صدای مورگوت» در نظر بگیریم، شباهت بسیار زیادی بین او و دهان سائورون ایجاد می‌شود. این‌ها به عقیده‌ی برخی از طرفداران تالکین می‌تواند دلیلی بر یکی بودن گوتموگ و دهان سائورون باشد.

۵-اورک

همان‌طور که در سه‌گانه‌ی جکسون گوتموگ را به صورت یک اورک خونریز و مکار می‌بینیم، عده‌ای هم بر این معتقدند که گوتموگ یک اورک است. اما آیا یک اورک صلاحیت لازم را برای فرماندهی دارد؟ اورک‌های بسیاری طی دوران‌های سرزمین میانه فرماندهی بخشی از نیرو‌های ارباب تاریکی را برعهده داشتند؛ در دوران اول بولدوگ فرماندهی نیرو‌های مورگوت را برعهده داشت و به دوریات حمله کرد. بولدوگ شخصاً توسط تین گول کشته شد.

آزوگ، بولگ و گُلفیم‌بال دیگر فرماندهان اورک در دوران سوم هستند. اما آیا این استدلال برای نایب مورگول بودن مناسب است؟ احتمالا نه. چون اورک‌ها از یکدیگر پیروی نمی‌کردند و سر هر چیزی با هم بحث می‌کردند؛ مثل نزاعی که بین گورباگ و شاگرات بر سر غنیمت گرفتن فرودو رخ داد و کشتار عظیمی را به همراه داشت. علاوه بر این، هیچ اورکی تا به‌حال چنین ارتش بزرگی، مخصوصاً از دیگر نژاد‌ها، را رهبری نکرده است. فراموش نکنیم که گوتموگ انسان‌ها را وارد نبرد کرد. نکته‌ی قابل ملاحظه‌ی بعدی نام الفی گوتموگ است که هیچ سابقه‌ای برای استفاده از چنین نام‌هایی برای اورک‌ها وجود ندارد.

۶-بولدوگ

گوتموگ می‌تواند یک بولدوگ باشد. بولدوگ‌ها ممکن است در نوشته‌های تالکین همان مایار اهریمنی باشند که کالبد اورک به خود گرفته‌اند. آن‌ها در دوران اول در خدمت مورگوت بودند و در یکی از نبرد‌ها بولدوگ برای دستگیری لوتین به دوریات حمله می‌کند، گرچه توسط تین‌گول کشته می‌شود. آن‌ها برای فرماندهی ارتش تاریکی مناسب به نظر می‌آیند.

«بولدوگ، نامی است که در بسیاری از داستان‌های جنگ گفته شده، اما ممکن است نام یک شخص نباشد بلکه لقب یا نامی برای گونه‌ای از موجودات باشد: مایار اورک-شکل»

حلقه مورگوت، اسطوره تغییر یافته

«آیا احتمال دارد که کوچک‌ترین مایار تبدیل به اورک شوند؟  بله؛ قبل از سقوط اوتومنو، چه در خارج و چه در داخل آردا. ملکور بسیاری از ارواح را، چه قدرتمند مثل سائورون و چه ضعیف‌تر مثل بالروگ‌ها، فریفت و آنها را گمراه کرد. کهترین آن ها ممکن است اورک‌های اولیه بوده باشند.»

حلقه مورگوت، اسطوره تغییر یافته

۷-اولوگ-هی

گوتموگ نمی‌تواند یک ترول ساده باشد، زیرا ترول‌ها موجوداتی کندذهن، خنگ و اغلب ضعیف بودند که اصلاً برای فرماندهی نیرو‌های بزرگ سائورون دارای صلاحیت لازم نیستند. اما در اواخر دوران سوم نژادی از ترول‌ها دیده می‌شد که در زبان سیاه به آنها اولوگ-هی می‌گفتند؛ سائورون آنها را پرورده بود. اولوگ-هی نژادی مهیب، قوی، چالاک، درنده‌خو و مکار بود، و گفته می‌شود زمانی که آن‌ها در نفوذ سائورون هستند حتی می‌توانند نور خورشید را تاب بیاورند. گرچه تا به‌حال در رشته‌افسانه چنین فرمانده‌ای نداشته‌ایم و وجود نامی الفی برای این شخصیت عجیب است‌، اما به هر حال می‌توان چنین احتمالی را در نظر داشت.

۸-بالروگ

بالروگ‌ها، دیوان دهشت، که در گذشته‌های بسیار دور ملکور آنها را اغوا کرد و به خدمت خویش در آورد. در پایان دوران اول، طی جنگ خشم، بسیاری از بالروگ‌‌ها به هلاکت رسیدند اما تعدادی از آن‌ها از کوهستان‌های آبی به سرزمین میانه گریختند. یکی از آن‌ها بلای جان دورین بود که دورف ها را از موریا بیرون انداخت.

بدون شک به غیر از «بلای جان دورین» بالروگ‌های دیگری هم در سرزمین میانه می‌زیستند و پنهان شده بودند. اینکه سائورون می‌توانسته آنها را بیدار کند محتمل است، چنان‌چه در ضمیمه‌ی بازگشت شاه در مورد بیداری بالروگ‌ها گفته شده:

«یا [دورف‌ها] آن را از زندان آزاد ساختند؛ [یا] ممکن است این موجود در آن هنگام خود بر اثر خباثت سائورون از خواب بیدار شده باشد.»

و با استناد به نامه ۱۸۳ حتی احتمال فریب آن‌ها نیز وجود دارد. گوتموگ هم‌نام ارباب بالروگ‌هاست که در دوران اول افسر ارشد ملکور بود و برای او پیروزی‌های زیادی به ارمغان آورد. آیا هم‌نامی او با ارباب بالروگ‌ها می‌تواند تصادفی باشد، یا می‌تواند اشاره‌ای به این باشد که گوتموگ یک بالروگ است؛ بالروگی که در دوران سوم خود را گوتموگ می‌نامد و می‌خواهد مانند گوتموگ دوران اول به افتخار و قدرت برسد. آیا امکان ندارد بالروگی دیگر دوباره توسط سائورون بیدار شده باشد و در صف لشکر خصم قرار گرفته باشد؟

البته ما می‌دانیم که تالکین استاد توصیف‌هاست و با خواندن آثارش پی می‌برید که از هر موجودی چقدر توصیف‌های زیبا و بلند می‌کند اما اگر گوتموگ بالروگ باشد، آیا این یعنی تالکین موجودی به آن دهشتناکی و مخوفی را جا انداخته است؟ به‌علاوه، ما هیچ دلیل و مدرکی مبنی بر پیروی بالروگ‌ها از سائورون در دوران سوم نداریم؛ این نکته باعث می‌شود که احتمال بالروگ بودن گوتموگ بعید به نظر برسد.

۹-اقتباس‌ها

شخصیت گوتموگ در بازی‌ها و فیلم‌ها مورد توجه سازندگان قرار گرفته و مبهم بودن این شخصیت باعث شده هرکس نژاد وی را به سلیقه‌ی خودش تعیین کند. در ادامه به اقتباس‌هایی که از گوتموگ انجام شده اشاره می‌کنیم.

۹-۱-بازی‌ها

۹-۱-۱-‎بازی The Lord of The Rings Online

پیشینه گوتموگ بسیار مرموز و جالب است. نام او در دوره‌ی شاه جادوپیشه آنگمار «موردیریث» است اما در طی بازی متوجه می‌شویم که او زمانی بزرگ‌ترین دشمن شاه جادوپیشه بوده. موردیریث در واقع ائارنور، آخرین شاه گوندور، است که دو بار از طرف شاه جادوپیشه به دوئل دعوت شد و بار دوم تاب نیاورد و به قصد نبرد به میناس مورگول رفت. او فریب شاه جادوپیشه را خورد و به یک شبح بدل گردید. بعدها ائارنور، که حال نام موردیریث را روی خود گذاشته، به کارگزار و یکی از قدرتمندترین افراد شاه جادوپیشه تبدیل می‌شود. موردیریث در آنگمار شکست می‌خورد و کشته می‌شود اما باز این انتهای زندگی او نیست. روح وی دوباره در جنگ حلقه به میناس مورگول برمی‌گردد و جسم جدیدی را گرفته و این بار گوتموگ می‌شود. او اوزگیلیات را فتح و میناس تیریت را محاصره می‌کند.

۹-۱-۲-بازی Middle-Earth Role Playing

گوتموگ این بار به عنوان یک نیمه-ترول معرفی شد؛ دورگه‌ای از ترول و واریاگ‌ها که ارتش موردور را رهبری می‌کند.

۹-۱-۳-سایر بازی‌ها

در یک بازی تخته‌ای به نام «جنگ حلقه» که در سال ۱۹۷۷ وقایع ارباب حلقه‌ها را روایت می‌کند؛ گوتموگ پس از شاه جادوپیشه قدرتمندترین میان نزگول است و او عنوان نایب مورگول را دارد!

در سال ۱۹۹۵ نیز یک بازی کارتی به سبک سرزمین میانه منتشر شد که گوتموگ را به صورت یک نیمه-ترولِ شلاق به دست به تصویر کشیده بود.

گوتموگ در بازی‌های استراتژیک الکترونیک آرتز مانند بازی «نبرد برای سرزمین میانه: ظهور شاه جادوپیشه»، «ارباب حلقه‌ها: تاکتیک‌ها»، «ارباب حلقه‌ها: دوران سوم در نگهبانان سرزمین میانه» و در «ارباب حلقه‌ها: پیروزی» نیز حضور دارد که شمایل شخصیت او در این بازی‌ها از سری فیلم‌های ارباب حلقه‌های جکسون اقتباس گرفته است.

۹-۲-فیلم‌ها

‎۹-۲-۱-ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه به کارگردانی پیتر جکسون

‎نقش گوتموگ توسط لارنس مکور و با صدای کریگ پارکر، بازیگر ‌هالدیر لورین، به تصویر کشیده شد. گوتموگ اورک رنگ پریده‌ای با چشمان آبی و زرد است. او یکی از آنتاگونیست‌های اصلی این فیلم است که فرماندهی اورک‌ها برای فتح اوزگیلیات و وظیفه‌ی محاصره‌ی میناس تیریت را برعهده دارد. جکسون و سازندگان فیلم او را به صورت اورکی بدریخت و با دستی معلول به تصویر می‌کشند. گوتموگ فرماندهی بی‌رحم و بسیار خونریز است؛ و این را می‌توانیم در سکانسی ببینیم که به گوریتز دستور رهایی زندانی‌ها را می‌دهد؛ او دستور داده بود تا سر‌ گوندوری‌ها را با منجنیق به سوی شهر پرتاب کنند! جکسون معتقد است که وقتی او ارتش بزرگ سائورون را در اختیار دارد احساس قدرتمندی می‌کند، در حالی که در واقعیت او تنها یک اورک فلج است که این را می‌توانیم در ناتوانی‌اش در پیاده شدن از وارگ خود ببینیم. پیتر جکسون از طراحان وتا ورکشاپ خواسته بود گوتموگ را مریض نشان بدهند. او تاکید داشت که اورکی وحشتناک را به تصویر بکشند که بتواند زشتی موردور را بیان کند. آنها نیز گوتموگ را به شکل یک اورک مبتلا به پیل‌پایی به تصویر کشیدند که با موافقت جکسون رو‌به‌رو شد. در این فیلم گوتموگ ابتدا دستور می‌دهد که گروند را بیاورند و با آن دروازه میناس تیریت را خورد می‌کند. اما بعد در میانه‌ی نبرد پله‌نور، وقتی شاه جادوپیشه توسط ائووین و مری کشته می‌شود، گوتموگ سعی می‌کند انتقام اربابش را در آن هنگام بگیرد. او گرز بر دست نزدیک به ائووین می‌شود و قصد کشتن وی را دارد. اما در آن لحظه آراگورن با آندوریل دستش را قطع می‌کند و سپس گیملی با تبرش سینه و شکم او را می‌شکافد.

۹-۲-۲-هابیت: نبرد پنج سپاه به کارگردانی پیتر جکسون

‎گفته می‌شود که سازندگان هابیت در ابتدا می‌خواستند برای گوتموگ یک کامئو (تک‌جلوه) بسازند. او قرار بود در نقش یک اورک جوان و یکی از سرداران آزوگ در این فیلم حاضر شود. کار تا جایی پیش رفت که حتی طراحی شخصیت او تایید شد اما به خاطر محدودیت زمانی تمام صحنه‌هایی که قرار بود گوتموگ در آن‌ها باشد از برنامه‌ی فیلمبرداری حذف شد.

در نهایت، نژاد «گوتموگ نایب مورگول» مانند یک معما در دنیای تالکین باقی خواهد ماند و هیچوقت پاسخ این سوال را نخواهیم دانست.

۱۱ زوجی که به داستان‌های تالکین ضربه زدند و ۹ زوجی که داستان‌ها را نجات دادند

-مترجم: ایمان صاحبی

ارباب حلقه‌ها و جهان سرزمین میانه یکی از جادویی‌ترین فضاها در دنیای ادبیات است که خیلی از ما با خرسندی خود را درون قصه‌های آن، خواه فیلم باشد یا کتاب، رها می‌کنیم. اگرچه تمرکز اصلی کتب تالکین بر داستان‌های عاشقانه نیست، ولی این دلیل نمی‌شود که طرفداران به سراغ زوج‌های محبوب و منفور داستان‌ها نروند و آن‌ها را از جهات مختلف بررسی نکنند.

در داستان‌های تالکین زوج‌های بسیاری وجود دارند که پایداری، ایمان به یکدیگر، تجلیِ هدف والاتر و امیدی را به نمایش می‌گذارند که نقش مهمی در درون‌مایه‌ی داستان‌ها ایفا می‌کند. اما در طرف دیگر برخی از زوج‌ها، داستان را غیرمنطقی جلوه داده و قواعد مجموعه را زیر پا می‌گذارند یا مسائل جدیدی را مطرح می‌کنند که در طرح کلی ماجراها نقش مهمی ندارد. وقتی رابطه در بطن داستان جای گرفته باشد، قصه‌ی آن حس خوبی به مخاطب القا کرده و اتمسفر ماجراها را تقویت می‌کند، ولی وقتی رابطه درنیامده باشد، به راحتی می‌تواند اثر منفی خود را بر روی داستان بر جای بگذارد.

در ادامه می‌خواهیم با تمرکز بر ارباب حلقه‌ها و هابیت به بررسی ۱۱ زوجی بپردازیم که به داستان‌های تالکین ضربه زدند و ۹ زوجی که داستان‌ها را نجات دادند. البته در این میانه به برخی از زوج‌هایی که در اقتباس‌های تالکینی حضور داشتند نیز اشاره خواهیم کرد.

۲۰-آسیب‌زننده: کلبورن و گالادریل

کلبورن و گالادریل زوجی هستند که به‌رغم ازدواج با یکدیگر داستان عاشقانه‌ی قابل توجه‌ای ندارند. همان‌طور که در فیلم‌ها دیدیم، کلبورن بیشتر از این که شبیه همسر گالادریل باشد، شبیه همکاری نزدیک و صمیمی برای اوست. اکثر صحنه‌های مربوط به حضور او از فیلم یاران حلقه حذف شده، اما در انتهای بازگشت پادشاه او را همراه با گالادریل در کشتی‌ای که به سوی والینور بادبان می‌کشد می‌بینیم. غیاب کلبورن از دو فیلم اول باعث شده طرفداران درباره‌ی زندگی خصوصی او با گالادریل داستان‌سرایی کنند.

حضور ناگهانی او در انتهای سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها صرفاً باعث ابهام بیشتر در داستان می‌شود.

در کتاب‌ها، کلبورن با گالادریل به والینور نرفته و در عوض تصمیم می‌گیرد در ریوندل بماند.

۱۹-نجات‌بخش: الروند و کلبریان

داستان زندگی الروند با کلبریان آن‌قدر تراژیک است که باعث می‌شود الروند تصمیم بگیرد آرون را از همراهی با آراگورن منصرف کند.

کلبریان، دختر گالادریل و کلبورن، برای ملاقات با والدین خود قدم در جاده می‌گذارد اما اسیر اورک‌ها می‌شود. نیروهای اهریمن زخمی چنان سمی به جان او وارد می‌کنند که او را یارای درمان نیست، به همین خاطر کلبریان خیلی زود رهسپار سرزمین نامیرایان می‌شود. الروند به همین دلیل از آرون می‌خواهد که سرزمین میانه را ترک کند، تا او دوباره بتواند مادر خود را ببیند. علاوه بر این، اگر کلبریان و الروند با یکدیگر ازدواج نمی‌کردند، ما دیگر ستاره‌ای شامگاهی به نام آرون نمی‌داشتیم.

۱۸-آسیب‌زننده: آراگورن و ائووین

آراگورن و ائووین نه تنها بخشی از یک مثلث عاشقانه‌ی غیرضروری و پراشکال‌اند، بلکه در ابتدا قرار بود ائووین معشوقه‌ای برای آراگورن باشد که در میدان نبرد از پای در می‌آید و او را برای فرمانروایی تنها می‌گذارد. با این حال آن‌طور که به نظر می‌رسد، آراگورن هیچ علاقه‌ی عاشقانه‌ای به ائووین ندارد چون فقط به آرون فکر می‌کند، و ائووین نیز بیشتر از این که بخواهد همراه زندگی آراگورن باشد، او را به عنوان رهبر و جنگجویی توانا تحسین می‌کند.

داستان ارباب حلقه‌ها اصلاً نیازی به این داستان عاشقانه‌ی بی‌فایده نداشت.

این قصه صرفاً باعث می‌شود ائووین درمانده و افسرده به نظر برسد تا در نهایت به نقطه‌ی عطف خود برسد.

۱۷-نجات‌بخش: ائووین و فارامیر

رابطه‌ی ائووین و فارامیر دو شخصیتی را به هم می‌رساند که دشواری‌های زندگی را پشت سر گذاشته و در نهایت یکدیگر را پیدا می‌کنند. هر دوی این‌ها توسط همراهان و رهبران خود دست کم گرفته شده‌اند، اما در نهایت دست به انجام کارهایی زدند که هیچ‌کس قادر به انجام آن‌ها نبود: ائووین ویچ-کینگی را از پا درآورد که هیچ مردی نمی‌توانست او را شکست دهد و فارامیر نیز بدون تصاحب حلقه به فرودو و سم اجازه داد در ایمنی کامل از سرزمین او عبور کنند.

شاید برخی از این ناراحت باشند که ائووینی که در پی افتخار نبرد بود در انتها ازدواج و یک زندگی آرام را انتخاب کرد، اما این اتفاق زمانی افتاد که همه‌ی مردمان سرزمین میانه هدف مشابه‌ای داشتند، بنابراین نمی‌توانیم به خاطر شادی او غرولند کنیم.

۱۶-آسیب‌زننده: لگولاس و تائوریل

تائوریل شخصیتی است که برای فیلم‌های هابیت خلق شد. اما نکته‌ی آزاردهنده این است که به‌رغم پتانسیل وی به عنوان جنگجویی سرکش که به سرنوشت سایر نژادها اهمیت می‌دهد، از این شخصیت به درستی استفاده نشده است. نویسندگان فیلم هابیت نتوانستند او را به چیزی فراتر از معشوقه‌ای تبدیل کنند که در همان پیرنگ نیز کارکرد درستی ندارد. پدر مغرور لگولاس، تراندویل، به صراحت به تائوریل می‌گوید که او هم‌مرتبه‌ی لگولاس نیست و لیاقت پسرش را ندارد. این کلام اگرچه از نظر احساس روی تائوریل اثر می‌گذارد ولی باز هم سرانجام خاصی ندارد.

تائوریل تبعید می‌شود و لگولاس هم می‌رود تا آراگورن را پیدا کند، کل ماجرا همین است.

داستان این دو در کتاب نیامده و این قصه صرفاً ماجرایی است که توسط نویسندگان برای بسط هرچه بیشترِ فیلم‌ها ساخته شد.

۱۵-نجات‌بخش: برن و لوتین

تالکین مدت‌ها پیش از آراگورن و آرون، داستان اجداد الروند یعنی برن و لوتین را نوشته بود. برن انسانی فانی است که راهی ماموریتی می‌شود تا عشقش به لوتین را به پدر دختر که مخالف ازدواج این دو است ثابت کند.

کتاب مستقل برن و لوتین در سال ۲۰۱۷ منتشر شد. این کتاب بیانگر داستانی هیجان‌انگیز درباره‌ی خون‌آشام‌ها، گرگینه‌ها و عملیات‌های نجاتی است که در آن هر دو شخصیت اصلیِ قصه اعمال قهرمانانه‌ای برای یکدیگر انجام می‌دهند. الروند به خوبی از این داستان آگاه بود و نظرش درباره‌ی رابطه‌ی آراگورن و آرون احتمالاً متاثر از همین ماجرا بود.

۱۴-آسیب‌زننده: مری برندی‌باک و استلا بولجر

هابیت‌ها لایق کمی شادی و زندگی آسوده هستند، ولی استلا بولجر کسی است که اصلاً شباهتی به یک شخصیت واقعی ندارد، بنابراین نمی‌توانیم ازدواج مری را خیلی جدی بگیریم.

مری حتی تصمیم نمی‌گیرد که با استلا به خاک سپرده شود.

سم پس از مرگ رزی به سرزمین نامیرایان می‌رود ولی او هنوز خیلی سرزنده است و می‌خواهد دوباره بهترین دوستش را ببیند. ولی چرا بدن مری نزد همسرش بازگردانده نمی‌شود تا همراه او به خاک سپرده شود؟ چرا او را در کنار شاه اله‌سار دفن می‌کنند؟ به نظر می‌رسد که افتخارات جنگی مری در میدان نبرد نسبت به زندگی زناشویی او خیلی قابل توجه‌تر است.

۱۳-نجات‌بخش: تراندویل و مادر لگولاس

هرچند نام مادر لگولاس، به‌رغم این‌که ملکه‌ی قلمرو جنگلی است، هیچ‌گاه مشخص نمی‌شود ولی پر واضح است که او مادر لگولاس است و خصایص خوب او از مادرش به ارث رسیده. علاوه بر این به نظر می‌رسد که این شخصیت این زن پیش از درگذشت اثرات مثبتی روی تراندویل گذاشته باشد.

وقتی لگولاس وطن خود را ترک می‌کند تا به دنبال استرایدر بگردد، تراندویل به او می‌گوید که مادرش او را بیشتر از زندگی خود دوست داشته است. این تنها کلماتی است که به نقل از همسر شاه میرک‌وود در داستان‌ها روایت می‌شود. اگرچه اطلاعات زیادی از این شخصیت در دسترس نیست، ولی می‌توانیم او را جنگجویی شجاع تصور کنیم که با تربیت پسری دلیر به نجات سرزمین میانه کمک می‌کند. مادر لگولاس در نبرد با اورک‌ها از پای در می‌آید، به همین خاطر است که هیچ مزار و آرامگاهی برای او وجود ندارد.

۱۲-آسیب‌زننده: پیپین توک و دیاموند از لانگ کلیو

پیپین هیچ‌گاه شبیه شخصیتی نبود که به درد روابط عاشقانه بخورد، اما می‌توانیم خوشحال باشیم که او در نهایت توانست عشق را در دیاموند از لانگ کلیو پیدا کند. اما این عشق چه‌قدر دوام داشت؟ دیاموند شخصیتی است که داستان پس‌زمینه‌ای ندارد. پیپین نیز پس از مرگ نمی‌خواهد همراه همسرش به خاک سپرده شود.

او هم مثل مری در روزهای واپسین عمر خود به روهان و گوندور بر می‌گردد، آن‌جا جان می‌دهد و به جای خانواده‌اش با دوست قدیمی خود، آراگورن، دفن می‌شود. روزهای درخشان عمر پیپین از نظر حماسی ارزش بسیاری داشت، ولی با توجه به خاتمه‌ی کار زندگی‌اش، آیا ۵۰ سال تاینِ شایر بودن بی هیچ فایده بود؟

۱۱-آسیب‌زننده: دنه‌تور دوم و فیندویلاس از دول آمروت

همه‌ی ما قبول داریم که دنه‌تور دوم با نادیده گرفتن پسر کوچک‌ترش، فارامیر، و از آن طرف بالا بردن پسر بزرگ‌ترش، بورومیر، به عنوان بزرگ‌ترین قهرمان تاریخ، ضربه‌ی بزرگی به همسر خود وارد می‌کند. آخر چه کسی حاضر می‌شود فرزندش را زنده زنده بسوزاند؟

تنفر از دنه‌تور و همدردی نکردن با او به خاطر درگذشت همسر و فرزندش کار سختی نیست.

فیندویلاس زنی مهربان است که لیاقت بهتر از این‌ها را دارد و به تنهایی فارامیر را بزرگ می‌کند. شهر بدون حضور او دچار پژمردگی می‌شود. البته ازدواج دنه‌تور و فیندویلاس حاصل دیگری به نام بورومیر دارد که جنگجویی بزرگ است. اگرچه وسوسه‌ی حلقه در ذهن بورومیر نزدیک بود ماموریت یاران را به خطر بیندازد ولی مرگش در انتها موجب جدایی گروه و خطرات بسیار بیشتری شد.

۱۰-نجات‌بخش: الو تینگول و ملیان مایا

هرچند الو تینگول به احساسات برن به دخترش لوتین اهمیت چندانی نمی‌دهد، ولی داستان عشق او به همسرش، ملیان مایا، یکی از زیباترین داستان‌های عاشقانه‌ی تالکین است. آن‌ها در نگاه اول چنان عاشق یکدیگر می‌شوند که تا سال‌ها توان تکان خوردن یا حرف زدن را از دست می‌دهند. این دو آن‌قدر به یکدیگر خیره می‌مانند که جنگل اطرافشان در طول زمان رشد و نمو پیدا می‌کند. این همان عشق ابدی است. تعجبی ندارد که الوه عقیده داشت فانیان نمی‌توانند زوج مناسبی برای دختر او باشند.

این الف و مایا یکی از درخشان‌ترین زوج‌های آردا هستند که سال‌ها به مراقبت از مردمان سرزمین خود پرداختند. البته سرانجام کار آن‌ها چندان خوش نبود و تکبر تینگول به قیمت جان او تمام شد. پس از مرگ الوه، ملیان با حزن و اندوه به خاطر مرگ همسرش به والینور بازگشت.

۹-آسیب‌زننده: تئودن و الف‌هیلد

علی‌رغم آن‌که پادشاه تئودن جنگجویی بزرگ و دلیر بود، ولی به گریمای مارزبان اجازه داد کنترل ذهنش را در دست بگیرد، به تندی در مقابل خواست خواهرزاده‌اش ایستاد که می‌خواست در جنگ شرکت کند، و در فرمانروایی خطاهای بسیاری مرتکب شد.

همسرش، الف‌هیلد، حداقل نامی از برای خود داشت، اما تنها اطلاعات موجود همین نام است: او به هنگام زایمان از دنیا رفت.

پسر این دو، تئودرد، نیز سرانجام خاصی ندارد و در تهاجم اورک‌ها جان می‌دهد. بنابراین ائومر جانشین او می‌شود. ولی چرا تالکین ائومر را از همان ابتدا فرزند تئودن معرفی نمی‌کند؟ چرا زنان بسیاری در سرزمین میانه به هنگام زایمان از دنیا می‌روند؟ شاید علتش این باشد که این طوری داستان واقع‌گرایانه‌تر می‌شود، اما با وجود اژدهایان، گرگینه‌ها، و هابیت‌هایی که از پس خطراتی بس مهلک‌تر زنده بیرون می‌آیند، به راحتی نمی‌توان چنین استدلالی را پذیرفت.

۸-نجات‌بخش: گیلرائن و آراتورن دوم

آراگورن به جرأت مهم‌ترین شخصیت در سرزمین میانه است، بنابراین بدون شک می‌توان گفت که والدین او، گیلرائن و آراتورن دوم، از اهمیت زیادی برخوردارند. اگر این دو نفر به‌رغم مخالفت پدر گیلرائن با یکدیگر ازدواج نمی‌کردند، دیگر استرایدر یا شاه گوندور به وجود نمی‌آمد.

گیلرائن که بینشی از آینده داشت می‌دانست که ازدواج آن‌ها به نحوی به مردم امید خواهد داد و همین عامل برای تشکیل این زندگی کافی بود. البته این ازدواج پایان خوشی نداشت، چون زمانی که آراگورن دو ساله بود، آراتورن به دست اورک‌ها به قتل رسید. به همین دلیل گیلرائن تصمیم گرفت پسرش را به نزد الروند ببرد تا او فرزندش را تحت آموزش خود قرار دهد.

۷-آسیب‌زننده: فینوه، شاه برین نولدور و همسر اولش، میریل

شخصیت دیگری که به شکلی آزاردهنده پس از زایمان جان می‌دهد، میریل است که با به دنیا آوردن فئانور دیگری توانی برای ادامه‌ی زندگی ندارد. این در حالی است که او در سرزمین نامیرایان قرار دارد، سرزمینی که قرار است مکانی برای بازنشستگی الف‌ها باشد تا در آرامش و آسایش بتوانند در آن به زندگی خود ادامه دهند. پس چطور چنین چیزی ممکن است؟

از مرگ میریل به خاطر شکافی که میان الف‌ها ایجاد کرد به بدی یاد می‌شود.

بعد از این که فینوه مجدداً ازدواج کرد، میریل متوجه شد که دیگر جایگاه قبلی خود را از دست داده، بنابراین تصمیم گرفت برای همیشه در بافندگی به وایره کمک کند و دیگر به دنیای آدمیان و الف‌ها بازنگردد.

۶-نجات‌بخش: آراگورن و آرون

حتی اگر داستان عاشقانه‌ی این دو آن‌قدرها هم جذاب به نظر نرسد، ولی آراگورن و آرون آندومیل باعث شدند داستان ارباب حلقه‌ها همان حماسه‌ی کلاسیکی باشد که در آن دو عاشق به خاطر جنگ از یکدیگر جدا شده و در انتهای داستان به هم می‌رسند. زیبا نیست؟

آرون در مقابل پدرش می‌ایستد و به زندگی ابدی دست رد می‌زند تا با آراگورن ازدواج کند. آراگورن نیز حتی در آن اثنا که فکر می‌کرد آرون در حال ترک سرزمین میانه است، به او وفادار می‌ماند. شادی و لذتی که بعد از تلاقی نگاه این دو – حتی پس از تاج‌گذاری و دریافت عنوان شاه اله‌سار – در چهره‌ی آراگورن دیده می‌شود، و چهره‌ی متعجب آرون بعد از دیدن رویای فرزند آینده‌شان، چیزی چنان تکان‌دهنده است که تنها از یک قصه‌ی خوب می‌توانیم انتظار آن را داشته باشیم. دیالوگ‌های این دو نفر یکی از بهترین دیالوگ‌ها در میان تمام شخصیت‌های این مجموعه است.

۵-آسیب‌زننده: سائورون و شلوب در بازی سایه‌ی جنگ

سایه‌ی جنگ با نمایش شلوبِ عنکبوت به شکل زنی زیبا و ایجاد رابطه‌ی عاطفی میان او و سائورون یکی از بزرگ‌ترین تحریف‌ها را به داستان‌های تالکین وارد کرده است. این رابطه به دلایل مختلف بسیار بد است. تبدیل یک عنکبوت به زنی خوش‌چهره به خودی خود ایده‌ای احمقانه بود، اما ایجاد رابطه میان او و سائورون اتفاقی بود که همه چیز را خراب کرد. داستانی که در نهایت با خیانت سائورون به شلوب به پایان می‌رسد.

شلوب از تبار اونگولیانت است و نباید هیچ احساس عاشقانه‌ای به سائورون یا سایرین داشته باشد.

او زنده است تا تغذیه کند. اضافه کردن ظاهری زیبا و داستانی عاشقانه به این شخصیت فقط حاوی یک نکته بود و آن این است که یکی از هیولاهای جذاب داستان شخصیتی مونث بود.

۴-نجات‌بخش: فینوه و ایندیس

فینوه مشکلات زیادی داشت. او اسم همه‌ی پسران و یکی از دخترانش را از روی نام خودش انتخاب کرد، و می‌توانست به‌هنگام مرگ مادر فئانور به جای این که پسرش را تشویق به شورش علیه والار نماید، او را تسلی دهد.

ازدواج دوم یک الف آن هم پس از مرگ همسر اول اتفاقی است که در میان این نژاد تقریباً نظیر دیگری ندارد، پیوند فینوه و همسر دومش، ایندیس، نیز به همین دلیل از اهمیت زیادی برخوردار است. ازدواج الف‌ها ابدی است، و اگرچه مرگ میریل کمی آزاردهنده به نظر می‌رسد، ولی ازدواج دوم فینوه مورد نادری است که نشان می‌دهد صرف‌نظر از نژاد مخلوقات، ادامه دادن زندگی و پیوند دوباره همچنان ممکن است.

۳-آسیب‌زننده: بارد و همسر بی‌نام او

این مورد یکی از داستان‌هایی است که به نویسندگان امروزی یادآوری می‌کند که از پرداخت کافی به شخصیت‌های مونث غافل نمانند، شخصیت‌هایی که تا همین چند وقت پیش تعدادشان آن‌قدرها زیاد نبود.

همسر از دنیا رفته‌ی بارد هیچ نامی ندارد، ولی در نسخه‌های اولیه‌ی هابیت تالکین برای او اسمی انتخاب کرده بود.

نام اولیه‌ی او، سیگرید، به دخترش داده شده، چون احتمالاً جایی برای دو زن در یک خانواده وجود نداشته است. اکثر زنانی که در کتاب و فیلم ارباب حلقه‌ها دیده می‌شوند، مادر ندارند؛ از این جهت می‌توان گفت داستان‌های تالکین نیز به سندرم دیزنی دچارند، سندرمی که در آن نمی‌شود شاهدختی زیبارو وجود داشته باشد، مگر این که اول مادرش از دنیا رفته باشد.

۲-نجات‌بخش: سم‌وایز گمجی و رزی کاتن

بخش اعظمی از انگیزه‌ی سم‌وایز گمجی برای ادامه‌ی ماموریتی که همراه با فرودو داشت تا به کوه هلاکت سفر کند، در عشق عمیق وی به شایر و یک شخصیت خاص به نام رزی کاتن نهفته است.

هرچند عشق سم و رزی در داستان اصلی اهمیت به‌خصوصی ندارد، اما این دو نفر نماینده‌ی هابیت‌هایی واقعی هستند که ارزش جنگیدن برای رسیدن به یکدیگر را به خوبی می‌دانند. هیچ نبردی به درستی میان خیر و شر شکل نمی‌گیرد مگر این‌که شخصیت‌ها یا دنیایی داشته باشید که برای آن‌ها ارزش قائل‌اید، و این دقیقاً همان چیزی است که سم و رزی به داستان‌ها اضافه می‌کنند. مراسم عروسی و به دنیا آمدن فرزندان این دو شخصیت باعث می‌شود پایان ارباب حلقه‌ها حس شروع یک زندگی جدید را به مخاطب القا کند.

۱-آسیب‌زننده: کیلی و تائوریل

با وجود این‌که خود تائوریل به عنوان یک شخصیت آن‌چنان در داستان در نیامده، ولی رابطه‌ی اجباری او با کیلی به‌واسطه‌ی مرگ کیلی در طول نبرد پنج سپاه به‌کلی بی‌معنا می‌شود. این رابطه می‌توانست مدت‌ها قبل از دوستی لگولاس و گیملی که پیوندی میان دو نژاد الف و دورف به حساب می‌آمد، خیلی جذاب‌تر از این‌ها باشد.

مرگ کیلی تاثیری بر دنیا نمی‌گذارد، و زندگی تائوریل را پرمعناتر نمی‌کند. این‌ها خصایصی است که تراژدی‌های آبدیده باید از آن برخوردار باشند.

اونجلین لیلی، بازیگر نقش تائوریل، می‌گوید معتقد است شخصیت او بعد از تبعید به میرک‌وود بر می‌گردد، اما این اتفاق به خودی خود تاسف‌برانگیزتر است. با در نظر گرفتن این که تائوریل برای سایر نژادها اهمیت قائل است، چرا نباید ماجراهای جذاب‌تری برای این شخصیت وجود داشته باشد؟

زوج محبوب شما در داستان‌های تالکین کدام است؟

ده شخصیتی که می توانستند بهترین پدرهای سرزمین میانه باشند

-نوشته: منصوره صادقی

یکی از مواردی که در دنیای تالکین اهمیت زیادی دارد، وراثت است؛ خط خون و شرایط خانوادگی، تاثیرات زیادی در رشد و سرنوشت شخصیت ها دارند. ما در دنیای تالکینی افراد عادی را در مسیر نام آوری نمی بینیم و اغلب افراد تاثیر گذار، از سلسله ی شاهان، شاهزادگان و بزرگ زادگان سرزمین میانه اند.

در جریان وراثت، معمولا پدر و مادر نقشی پایاپای دارند گرچه (متاسفانه) به نقش مادران کمتر از پدران پرداخته شده است. مادران نقش بی تاثیری در شکل گیری شخصیت فرزندا دارند، اما ما بیشتر با کردار و سرنوشت پدران و تاثیر آن ها بر فرزندانشان در کشمکش هستیم. افرادی مثل هورین که به خاطر ایستادگی در برابر خصم سیاه سرزمین میانه، نفرین را برای خانواده ی خود به ارمغان آورد یا فئانور که فرزندانش را به سوگندی سوق داد که باعث سیاه بختی تک تک‌شان شد.

از سوی دیگر پدرانی مثل آراتورن، جان خود را فدای بقای فرزند کردند یا اشخاصی مانند آماندیل که با خطر کردن بر سر سرنوشت خود، نه تنها جان خانواده ی خود بلکه جان دیگران را هم نجات دادند. یا فینگولفین دلیر که به خاطر اشتیاق فرزندان خود، روی منطق پا گذاشت و در راه های پر خطر همراهی شان کرد.

در این بین، افراد زیادی هم بودند که هیچ فرزندی نصیبشان نشد؛ مرگ زودهنگام، پا گذاشتن در راه وظیفه یا تفاوت ها و خصایص نژادی و هر دلیل دیگری از عوامل ادامه نیافتن نسل آنان بود. اما گاها این افراد ثابت کرده اند که می توانستند پدرانی باشند که نه تنها به خوبی بقیه ی شخصیت ها وظایف پدری شان را انجام می دهند، بلکه خصوصیت های مشاهده شده در آنان ثابت می کند که می توانستند از پدران نمونه ی سرزمین میانه نیز باشند.  در این  مقاله به بررسی ده شخصیت می پردازیم که فرزندی نداشتند اما احتمالا می توانستند “بهترین پدرهای سرزمین-میانه” شوند.

۱۰-براندیر:

براندیر شخصیتی نیست که چندان در چشم و برجسته باشد. او پسر برتیل و هاندیر؛ و در مقام ریاست خاندان هالت است. براندیر برای مردم هالت پدرانه فرمانروایی می کرد؛ اگرچه مردم هالت در این زمان ضعیف شده بودند و توانایی هایشان به پای گذشته نمی رسید، براندیر با تکیه بر احتیاط –دوری از خطر کردن بیجا و دفع خطر در زمان مناسب- کمک کرده بود تا مردمش زندگی در آرامش داشته باشند.

 اگرچه از همان ابتدا به هویت تورین هم پی برده بود، اما به خواست خودش آن را مخفی نگه داشته بود. چرا که مردم او را قبول داشتند و مشخصا حرف براندیر را باور نمی کردند. او در برابر نیه نور در مقام یک حامی باتجربه و تکیه گاهی محکم ظاهر می شود. اگرچه او عاشق نیه نور است، دختر را به عشق خود مجبور نمی کند؛ در عوض به محبت اش جهت منطقی می دهد و او را از تورین که خطری برای زندگی اش محسوب می شود، برحذر می دارد.

علاوه بر این پشتیبانی و محبت های منطقی، وجهه ی پدرانه ی براندیر وقتی ظاهر می شود که نیه نور را بعد از ازدواجش هم تنها نمی گذارد و باز هم به حمایت از او می پردازد. نمی توان فراموش کرد که کسی جز براندیر نبود که تا آخرین لحظه –هر چند لنگان لنگان- دنبال نیه نور رفت و سعی کرد او را از تصمیم نهایی اش هم نهی کند.

به نظر می رسد که براندیر اگر صاحب فرزندی می شد، برایش محکم ترین تکیه گاه تا آخر عمرش می شد و حتی اگر تنها می ماند باز هم بر او دل می سوزاند و می توانست محبتی همیشگی را به او عرضه کند.

۹-بالین:

دورف ها  به دلایل زیادی، چندان در این لیست جایی ندارند که یکی از مهم ترین دلایل نپرداخت نویسنده به زندگی شخصی و رفتار خانوادگی دورف ها دارد. اما بالین را می توان به راحتی در این لیست گذاشت.

وقتی ما از پدران حرف می زنیم، خصوصیاتی مثل مهربانی، پشتیبانی، طبع مدیریت و رهبری و… پررنگ جلوه می کنند که می توان گفت بالین همه ی آن ها را داراست. بالین به راحتی می تواند مهربان ترین دورف تورین و شرکا نام بگیرد. حتی در حین دیدن سه گانه ی هابیت هم یک نگاه به لبخند مهربانش کافی است تا شما را به یاد پدربزرگ های قصه گو و با محبت دنیای واقعی بیاندازد.

او اگرچه مطیع تورین است، اما در بسیاری از اتفاقات او را پدرانه به جلو هدایت می کند و از پند و اندرز دادن اش در حد لزوم، ابایی ندارد. بالین بخشی از مردمش را هم به سمت موریا هدایت می کند و به جرات می توان گفت که قلمروی باشکوهی برایشان دست و پا می کند.

بی شک بیلبو شرایط سختی بین دورف ها داشت، اگر حمایت و دلسوزی بالین شامل اش نمی شد. بالین حتی سال ها بعد هم به بیلبو سر می زند؛ از اوضاع و احوال اش باخبر می شود و مطمئن می شود باز هم در پی ماجراجویی هست یا نه!

۸-فینرود فلاگوند:

من سوگندی خواهم خورد و باید آزاد باشم تا به عهد خویش وفا کنم و پای در تاریکی بگذارم. و نیز چیزی از قلمروی من باقی نخواهد ماند که پسری وارث آن شود.

سخت است گفتن این که کدام قسمت این جمله، طرفداران فینرود فلاگوند را غمگین تر کرده است.  اما نکته ی مهم جمله این است که فینرود وارثی نخواهد داشت. فینرود کسی بود که در نبود پدرش، سایر خواهر و برادرانش را تحت حمایت خود گرفت. به آن ها جایی برای زندگی و حکومت داد و البته علاوه بر خانواده ی خود، عموزاده ها و نسل های بعدشان را هم پناه داد؛ حتی با وجود خطاهایشان تا جایی که توانست، تنهایشان نگذاشت.

فینرود در برابر آتانی -خاندان بئور- چنان رفتار حمایت گرانه و مهربانی دارد که بزرگ آنان، یعنی بئور ریش سفید، عمر خود را وقف خدمت به فلاگوند می کند. چرا که او با همان نرمشی که توانست دورف ها را کنار الف ها به خدمت بگمارد، انسان ها را نیز با خود خو داد و هرگز هم رهایشان نکرد. گوشه ای از رفتار او را می توان با آندرث دید که فینرود با او عاقلانه و در عین حال با دلسوزی برخورد می کند.

اگر فینرود پدر می شد، احتمالا به فرزندش می آموخت که هیچ چیز در دنیا به اندازه ی وفای به عهد مهم نیست؛ آنقدر مهم که باید به خاطر آن تاج، سرزمین، مردم و خانواده را هم رها کرد. بی شک کارهایی که فینرود برای برن انجام داد را حتی باراهیر نتوانست انجام دهد. فینرود نه تنها عمق عشق برن را باور کرد و پا به پایش اشک ریخت؛ بلکه برایش به پا خواست، سفر کرد، جنگید و مُرد.

متاسفانه یا خوشبختانه فینرود با تمام این صفات خوب، در اواخر عمرش ممکن بود تبدیل به پدری تنها شود؛ چنان که مردم اش او را به فریب های پسران فئانور فروخته و وانهادند.

۷-گیردان:

گیردان شاید تنها موردی باشد که اگر در این لیست گذاشته نشود هم نتوان آن را فراموش کرد. او در ذهن همه ی طرفداران به عنوان یک پدرخوانده ی متعهد حک شده است؛ گیل گالاد، ائارندیل، الروند و الروس از شناخته شده ترین کسانی اند که زیر پرچم او بوده اند و به خوبی تربیت و پرورش یافته اند. تمام این افراد به واسطه ی وراثتشان به شاهان یا لردها و فرماندهان تبدیل شده اند که نشان می دهد گیردان در برابر فرزند خوانده هایش متعهدانه و مسئولیت پذیر رفتار کرده است.

۶-بیلبو بگینز:

شاید به سختی بتوان یک هابیت عاشق ماجراجویی و باغبانی که با اژدهایان هم کلام می شود و دوست الف هاست را در این لیست جای داد؛ اما بیلبو در ارباب حلقه ها دلایل قابل قبولی ارائه می دهد تا محبت های پدرانه اش را نه تنها نسبت به فرودو، بلکه نسبت به همه ی هابیت های جوان اطرافش اثبات کند. در حقیقت بیلبو آنقدر دست و دل باز و دلسوز است که تعریف های زیاد هم در موردش اغراق حساب نمی شود.

بیلبو بگینز، فرودو را که عموزاده ی دورش است به فرزندخواندگی می پذیرد؛ او را در بگ اند بزرگ می کند و پیوندی ناگسستنی بین‌شان شکل می دهد. فرودو طبق این عنوان، بخش بزرگی از ثروت بیلبو، از جمله حلقه ی محبوبش را به ارث می برد. گرچه این فقط بخش مادی ماجراست. بیلبو اعتباری دوچندان به فرودو بخشیده است و نمی گذارد جای خالی دستی نوازش گر را احساس کند. او را با روحیه ی ماجراجویی که در شایر کمتر یافت می شود، تربیت می کند و تمام داستان ها، ترانه ها و زبان هایی که می داند را به او و دیگر بچه های همسن و سالش می آموزد. حتی مری، پیپین و سم از بیلبو طوری یاد می کنند که می توان از بزرگ ترین عضو خانواده هنگام صرف شامی هابیتی و نشستنش در کنار شومینه و ترانه خواندن برای بچه ها یاد کرد.

گذشته از آن، نتیجه ی دلواپسی های بیلبو، برای فرودو زره ی میتریل، کتاب سرخ سرحد غربی، دوستی با گندالف و توصیه هاش در باب گالوم را به جا می گذارد که بعدها چراغ راه فرودو در سخت ترین سفرش می شوند.

فرودو گفت: «بیلبو، آن طور که باید و شاید نمی توانم از تو تشکر بکنم، برای این و برای همه ی محبت هایت در گذشته.‏»

هابیت پیر گفت:… قابلی ندارد: هابیت ها باید هوای همدیگر را داشته باشند، مخصوصا بگینزها. چیزی که در مقابل از تو می خواهم این است که تا آنجا که می توانی مواظب خودت باش، و هر خبری که می توانی با خود بیاور، و همین طور ترانه ها و داستان های قدیمی. من سعی خودم را می کنم تا قبل از برگشتن تو کتابم را تمام کنم. دلم می خواهد اگر زنده ماندم کتاب دوم ام را بنویسم.»

۵-بورومیر:

شاید بورومیر در نگاه اول بیشتر به مردی خشن و یکدنده شباهت داشته باشد که جز شاخ و شمشیرش به چیز دیگری علاقه ندارد. بورومیر با این که در کتاب ارباب حلقه ها چهل ساله است، خانواده ای تشکیل نداده و پدر فرزندی هم نیست که این ذن را تشدید می کند که او بیشتر از هر چیز به وظایف و مسئولیت هایش اهمیت می داده است. اما چرا نتوان بورومیر را یک پدر خوب در نظر گرفت؟

بورومیر را پسر گوندور می خوانند؛ به این دلیل که وظایف اش را در برابر شهر و محافظت از آن به نحو احسن انجام می داد. او به این دلیل که پدرش از او انتظارات مهمی داشت، همیشه تمام تلاشش را می کرد تا از پس وظایفش بربیاد. اگر او می تواند پسری چنین محبوب باشد، چرا نتواند نقش پدری مسئولیت پذیر را هم به خوبی ایفا کند؟ پدری که می تواند برای شما تا آخرین لحظه بجنگد… و بمیرد!

۴-مائدروس:

بی شک مائدروس را می توان در بین خاکستری ترین شخصیت های پروفسور تالکین جای داد؛ این خاکستری بودن، در نظر مخاطب گاه به سیاهی یا سفیدی هم کشیده می شود. اما در این بین هیچ کس نمی تواند منکر برخی خصوصیت های برجسته ی مائدروس شد.

او در نبود پدرش، رهبری خاندان فئانور را به عهده گرفت؛ آن هم در شرایطی که بعید بود از زیر دستان مورگوت زنده برگردد. اما برگشت و تاج پادشاهی و جایگاه برین اش را فدای صلح بین دو جبهه ی نولدور کرد. او برادرانش را تا حد ممکن از دیگران دور کرد و سعی در کنترل‌شان داشت. با توجه به تاریخ اولیه ی آردا می دانیم که حتی شاه قدرتمند آردا هم در کنترل برادر یاغی خود شکست خورد؛ وای به حال مائدروس که می بایست شش برادر سرکش از نسل آتش را کنترل می کرد!

اما سرنوشت به گونه ای پیش رفت که تک تک برادرانش، خاندان و دوستانش را از دست داد و خیانت و شکست های متعدد چنان درمانده اش کرد که دوباره راهی شد تا سوگندش را محقق کند و جواهرات خاندانش را پس بگیرد. در این راه ما گوشه ای از سیرت نیک مادروس را دوباره می بینیم؛ گرچه او برای دشمنان سخت گیر است اما نمی خواهد به کودکانشان صدمه بزند. گرچه فرزندان دیور را پیدا نمی کند، اما برای الروند و الروس پدرخوانده می شود و آن ها را تحت حمایت خود می گیرد.

نمی توان دقیقا گفت که جزئیات رفتار مادروس با پسران الوینگ چطور بوده است؛ اما می دانیم که آن ها به بهترین جایگاه ها در سرزمین میانه رسیدند.

۳-سادور:

جمله ای وجود داشت که می گفت «عشق بی چشم داشت یعنی عشق مادرانه؛ و ترکیب عشق و منطق یعنی عشق پدرانه». سادور از نظر من یکی از منطقی تری افراد داستان فرزندان هورین است. شاید پدرخوانده ی تورین، الوه باشد اما کسی که در نبود هورین، برای تورین واقعا پدری کرد، سادور بود که عشق و منطقی همزمان داشت. جمله های سادور ممکن است در بین دیالوگ های پرتکرار و حماسی دیگر به چشم نیایند؛ اما همین جملات اند که به شخصیت سازی تورین کمک می کنند. تورینی که احساسات یک کودک را دارد و انتظار ندارد با او مثل بزرگان رفتار شود –طوری که مادرش می خواهد باشد- اما سادور به او می آموزد که در شرایط سخت، مجبور است زودتر بزرگ شود و به امیدهای بی جا دل نبندد؛ نترسد و از ترسش به بیراهه فرار نکند؛ و در نهایت آزادی خود را به بهای احساسات از دست ندهد.

۲-اولمو:

فرزند اولموی والا بودن، در ظاهر از خفه شدن در آب ها هم سخت تر به نظر می رسد؛ چرا که جدیت اولمو اصلا شوخی بردار نیست!

او مثل تولکاس نیست که بتواند به هر چیزی بخندد یا مثل مانوه که همه چیز را با مهربانی رد کند. او اولمو است که احتمالا به هیچ چیز جز وظایف اش و پیشروی طرح ایلوواتار فکر نمی کند.

اما اگر اولمو پدر شما باشد و هنوز فرصتی برای جبران اشتباهات تان داشته باشید، او چندان سخت گیری نمی کند. برای اثبات این حرف باید به اوسه اشاره کنیم. اوسه مایایی بود که به اولمو خدمت می کرد اما مدتی به وسوسه ی مورگوت به جبهه ی تاریکی پیوست. اوئی نن، همسرش، او را نز اولمو برگرداند تا توبه کند و اولمو پذیرفت. او حتی اوسه و اوئی نن را برای خشم ها و عصیانی های بی جایشان هم مجازات نمی کرد و دریا را به آن ها سپرده بود.

گذشته از آن اولمو را می توان بزرگ ترین حامی الدار دانست. اولمو نه تنها تعداد زیادی از آن ها را در والینور و اطراف اش سر  سامان داد؛ بلکه آن ها را در سرزمین میانه هم تنها نمی گذاشت. او باعث ساخت گوندولین و نارگوتروند شد و تلاش زیادی کرد تا در مورد سقوط آن ها هم هشدار بدهد. گرچه کاملا موفق نشد، اما تعداد زیادی از مردم هوشیار نجات پیدا کردند. اولمو یا بهتر است بگوییم خادمان اولمو به نومه نوریان هم الطاف زیادی داشتند و آن ها را نیز حمایت کردند. اگر این حمایت ها نبود ممکن بود زیر سایه ی سیاه مورگوت و سائورون به راحتی فاسد شوند. جایگاه دوم این لیست به همین دلیل است؛ اولمو از انقراض نژادها جلوگیری کرد!

۱-گندالف:

در فیلم انتقام جویان، دیالوگ جالبی بین لوکی، خدای شرارت و تونی استارک یا همان مرد آهنی رد و بدل می شود. و در ادامه کارها آن طور می شود که باید بشود. اگر بخواهیم آن دیالوگ را در قالب سرزمین میانه بازسازی کنیم و سائورون را جای لوکی در نظر بگیریم، داستان این طور می شود که سائورون در حالی که به ساده لوحی ساکنان سرزمین میانه می خندد، بیان می کند “من یک ارتش دارم!” اما جبهه ی نیکی پاسخ می دهد “ما یک گندالف داریم…!” و کارها آن طور می شود که باید بشود.

به راستی اگر گندالف را از سرزمین میانه حذف کنیم، از دوران سوم به بعد چه می ماند؟ چرا گندالف این چنین دلسوز سرزمین میانه است که حتی با مرگ و تمام شدن نیرویش هم از آن دست نمی کشد و ادامه می دهد؟ سرزمین میانه که همان سرزمین میانه است؛ همانی که آلاتار و پالاندو در گوشه ای از آن گم شدند یا خودشان را گم کردند! همان که راداگاست را با جنگل هایش کاملا استتار کرد و همانی که سارومان تیشه به ریشه ی طبیعت اش زد و هزار رنگ شد. چطور شد که فقط این یک نفر از اول تا آخر ایستاد و برای فرزندان خودش که نه، فرزندان خداوندگارش، جنگید؟!

شاید باید با ساده ترین دلیل، جواب این سوال ها را بدهیم؛ چون او گندالف است! کسی که کمتر به نفع خودش کار می کند و برای همه ی موجودات نگران است. اگر گندالف از دوران سوم حذف شود، مسلما سرنوشتی جز سقوط برای سرزمین میانه قابل تصور نیست. به خاطر دلسوزی و استقامت بی دریغ‌اش بهتر از او کسی نیست که در صدر این لیست قرار بگیرد. پدر مهربان سرزمین میانه که هیچ وقت رسما پدر نشد!

چرا زبان‌های فانتزی تالکین تاثیرگذارتر از اسپرانتو بوده‌اند؟

-مترجم: ایمان صاحبی

حدود یک قرن پیش، در سال ۱۹۱۷، جی.آر.آر. تالکین در خلال جنگ جهانی اول، نخستین داستان مربوط به رشته‌افسانه‌ی مشهورش را نوشت. اما او در ذهن خود می‌خواست یک عمل حماسی دیگر هم انجام دهد: خلق زبان‌های خیالی.

در همان سال، در آن سوی قاره‌ی اروپا، لودویک زامنهوف در کشورش لهستان چشم از جهان فرو بست. زامنهوف هم شیفته‌ی ابداع زبان بود، و در سال ۱۸۸۷ کتابی برای معرفی اختراعش نوشت. او این کتاب را با نام مستعار Doktoro Esperanto به معنای «دکتر امیدوار» چاپ کرد که در نهایت همین نام بر روی زبانش باقی ماند.

خلق زبان‌های خیالی، یا زبان‌های فراساخته، به مدت‌ها قبل در قرن ۱۲ میلادی برمی‌گردد. تالکین و زامنهوف دو نفر از موفق‌ترین وارثان این رویکرد هستند. هرچند هدف آن‌ها تفاوت زیادی با یکدیگر دارد و دیدگاهشان نسبت به ماهیت واقعی زبان عملاً در تضاد است.

زامنهوف در لهستانی بزرگ شد که دشمنی‌های فرهنگی، نژادی و قومیتی بسیاری به چشم می‌خورد، با این حال او باور داشت که وجود یک زبان جهانی کلید دستیابی به همزیستی مسالمت‌آمیز است. او می‌گوید اگرچه زبان محرک اصلی تمدن بشری است، ولی تفاوت در گفتار عامل ناسازگاری و حتی نفرت میان مردم می‌شود. او قصد داشت چیزی بسازد که یادگیری‌اش ساده باشد و به هیچ کشور یا فرهنگی وابسته نباشد تا بتواند نوع بشر را با هم متحد کند.

اسپرانتو به عنوان یک «زبان میانجی جهانی» موفقیت زیادی کسب کرد. این زبان در زمان اوج خود توانست میلیون‌ها گوینده‌ی جهانی جذب کند، و هرچند تخمین زدن تعداد دقیق کسانی که از این زبان استفاده می‌کردند مشکل است، ولی حتی امروز هم هنوز حدود یک میلیون نفر می‌توانند از اسپرانتو استفاده کنند. این زبان از نظر ادبی پوشش گسترده‌ای دارد. یک موزه‌ی کامل در کشور چین به این زبان اختصاص داده شده، و در ژاپن هم یک فرقه‌ی شینوی خاص وجود دارد که از اسپرانتو استفاده می‌کند. با این وجود او هیچ‌وقت به رویایی که برای رسیدن به هارمونی جهانی در سر داشت نرسید. نهایتاً با مرگ زامنهوف و تکه‌پاره شدن اروپا در اثر جنگ جهانی اول، این ایده تا حد زیادی ناکام ماند.

تالکین از دوران کودکی و نوجوانی با تجربه خلق زبان آشنا بود. او در اوایل عمر خود همراه با عموزاده‌هایش مری و مارجری اینکلدون از زبانی به نام انیمالیک (Animalic) استفاده می‌کردند که ساخته‌ی خودشان بود. تالکین در یکی از مقاله‌های خود به مثال زیر اشاره می‌کند:

Dog nightingale woodpecker forty = تو یک ابله هستی

بعد از این که خواهر بزرگ‌تر علاقه‌ی خود را نسبت به این زبان از دست دادند، تالکین که از مدتی قبل یادگیری زبان لاتین و فرانسوی را آغاز کرده بود، با همراهی خواهر کوچک‌تر زبان دیگری ساخت که پیچیده‌تر از زبان قبلی بود و نِوباش (Nevbosh) یا «مهمل جدید» نام داشت. تالکین با افتخار می‌گوید که یکی از اعضای جهان سخنوران نوباش بود. او حتی شعری به این زبان برای مخاطبانش نقل می‌کند:

Dar fys ma vel gom co palt ‘hoc / Pys go iskili far maino woc?

پیرمردی بود که می‌گفت چطور می‌توانم با گاوم ازدواج کنم؟

زبان‌های فانتزی

خود تالکین حامی زبان اسپرانتو بود. او اعتقاد داشت این زبان می‌تواند اروپا را بعد از جنگ جهانی اول متحد کند. ولی تمایل شخصی وی در بحث ابداع زبان کاملاً متفاوت بود. هدف تالکین بهبود جهانی که در آن زندگی می‌کنیم نبود، بلکه می‌خواست زبانی تماماً جدید و خیالی بسازد. او توضیح داد که هدفش از خلق این زبان‌ها از منظر زیبایی‌شناسانه بوده، نه عمل‌گرایی. تالکین می‌خواست زبانی بسازد از نظر صوت، قالب و معنا منحصر به فرد باشد.

او به عنوان بخشی از فرآیند جان‌بخشی به زبانی که مشغول خلق آن بود، لازم دید برای آن زمینه‌ی اساطیری بسازد. زبان به عنوان ماهیتی زنده و پیش‌رونده، حیات خود را از فرهنگ مردمانی می‌گیرد که از آن استفاده می‌کنند. و همین مسئله منجر به خلق جهان خیالی تالکین شد. او در جایی گفته بود: «اختراع زبان‌ها شالوده‌ی کار است. داستان‌ها به وجود آمده‌اند تا جهانی برای زبان‌ها فراهم کنند، نه بالعکس.»

اکنون با گذشت حدود صد سال از مرگ زامنهوف، هنر خلق زبان همچنان جذاب است. یکی از نمونه‌های پرطرفدار زبان‌های فراساخته‌ی امروزی زبان دوتراکی در داستان بازی تاج و تخت است.

منبع الهام زبانی که توسط دیوید پیترسن از روی رمان نغمه‌ای از یخ و آتش برای سریال بازی تاج و تخت ساخته شده، به زامهوف و تالکین بر می‌گردد.

پیترسن نخستین بار هنگامی که در دانشگاه مشغول گذراندن دوره‌ی زبان اسپرانتو بود به زبان‌های فراساخته علاقه‌مند شد. مارتین هم بارها اعلام کرده که داستانش به شکل‌های گوناگون از ارباب حلقه‌ها تاثیر پذیرفته است. او در واکنش به همین رشته‌افسانه از ارجاعات زبانی زیادی به دنیای تالکین استفاده کرده. مثلاً واژه‌ی وارگ در دنیای مارتین هم مورد استفاده قرار گرفته، هرچند آن‌جا معنای دیگری دارد و برای کسانی استفاده می‌شوند که توانایی در دست گرفتن کنترل سایر موجودات را در اختیار دارند.

بنابراین در مجموع می‌توان گفت که رویکرد تالکین به منظور ایجاد جهانی نو برای زبان‌ها موفق‌تر بوده است. این مسئله احتمالاً دو دلیل دارد.

اولین علت از جنبه‌ی زبان‌شناسی است. ایده‌ی تالکین نزدیکی بیشتری با نحوه‌ی کارکرد زبان‌ها در جهان واقعی ما دارد. زبان‌های الفی او که در آثار مختلفش دیده می‌شود زنده‌اند، تغییر می‌کنند و با توجه به جوامع فرهنگی مختلف و سخنوران آن تکامل می‌یابند. اما در طرف دیگر، زبان میانجی جهانی در پی خلق زبانی ثابت و بدون تغییر است که هر کسی به راحتی بتواند آن را بیاموزد. اما زبان‌های بشری هیچ‌گاه ایستا نبوده و همیشه پویایی داشته‌اند. از این رو، اسپرانتو نقص بنیادینی دارد که در مفهوم زیربنایی آن قرار گرفته است.

دلیل دوم هم احتمالاً این است که این روزها افراد بیشتری تمایل دارند تا به جای ترمیم دنیای خودمان دست به خلق دنیاهای فانتزی بزنند.