خانه - کتابخانه - مقالات

مقالات

سیلماریل گیملی، گیملی سیلماریل

–مترجم: ایمان ص.

وقتی گالادریل در سیلماریلیون به عنوان زیباترین دختران خاندان فینوه معرفی می‌شود، اشاره‌ی ویژه‌ای به موهای او وجود دارد: «گیسوانش به‌سان طلا می‌درخشید و تو گویی پرتو لائوره‌لین تاربه‌تار در میان‌شان دویده بود.» شباهتی که بین موهای گالادریل و سیلماریل در ضبط نور دو درخت وجود دارد، بسیار قابل توجه است. حال با توجه به نکته‌ای که در بخش دیگری از داستان در این رابطه وجود دارد، شاید این اتفاق آن قدرها هم تصادفی نباشد.

در سیلماریلیون، دلیل فئانور برای ساختن سیلماریل‌ها ترس او از نابودی دو درخت و از دست رفتن روشنایی آن‌هاست. منتهی تالکین در قسمتی از متن کتاب قصه‌های ناتمام، داستان پیش-زمینه‌ی دیگری را به حکایت فئانور اضافه می‌کند، این که او سه بار از گالادریل طره‌ای از گیسوان زیبایش را می‌خواهد، اما درخواست او هر سه بار رد می‌شود. این اتفاق در نهایت منجر به ساختن سیلماریل‌ها می‌گردد.

این داستان پیش-زمینه، و البته تاثیر آن در به وجود آمدن سیلماریل‌ها، اهمیت درخواست متاخر گیملی از گالادریل برای دریافت تار موی او را چند برابر می‌کند. ملاحظه‌ی میزان شگفتی الف‌های لورین، در کنار آزردگی آنان از جسارت گیملی برای مطرح کردن درخواستی که آخرین بار عواقب هولناکی به دنبال داشت هم جالب توجه است. در عین حال، گالادریل می‌گوید که کسی تا به حال درخواستی مشابه درخواست گیملی از او نکرده است، با این حساب به نظر می‌رسد که در خواست فئانور در داستان پیش-زمینه‌ی او با گالادریل به کلی با درخواست گیملی متفاوت بوده است.

این درخواست به عبارتی می‌تواند با جریان ساخته شدن دورف‌ها به دست آئوله مقایسه شود، والایی که حامی نولدور بود و یکی از شاگردان زبده‌اش خود فئانور می‌باشد. زمانی که ایلوواتار از آئوله می‌پرسد که آیا او به دنبال موجوداتی است که بر آن‌ها سلطه داشته باشد و فرمانبردارش باشند، آئوله نادمانه پاسخ می‌دهد: «مراد من اینگونه خداوندگاری نبود، ساختن چیزها را تو خود از هنگام صنع در دلم نهادی، و کودک خردسال در بازی به هنگام تقلید کردار پدر، این کار را نه از روی استهزا، بلکه از آن روی می‌کند که پسر پدر خویش است.» گیملی با شنیدن پژواک سخنان آئوله، پدر خود، در پاسخ به گالادریل که مصرانه می‌خواهد به او هدیه‌ای بدهد چنین می‌گوید: «بانو گالادریل، چیزی نمی‌خواهم.» سپس تعظیمی بلندبالا کرده و با لکنت ادامه می‌دهد: «هیچ، مگر شاید – اگر اجازه دهید، نه ممکن نیست، ولی اگر اجازه دهید یک تار موی شما، که به سان تقدم ستاره‌ها بر جواهرات معدن، باارزش‌تر از طلای زمین است. من درخواست چنین هدیه‌ای را ندارم. اما خودتان فرمودید که آرزویم را به زبان بیاورم.» با اشراف بر سختی به زبان آوردن این خواسته در مقابل حاضران، درخواست گیملی از فروتنی و جسارت خاصی مانند آنچه آئوله انجام داد برخوردار است. در ادامه گالادریل می‌گوید: «چرا که تا به حال هیچ کس چنین درخواست جسورانه و در عین حال مودبانه‌ای از من نکرده است. و چطور می‌توانم آن را رد کنم، مگر خودم تو را به حرف زدن فرمان ندادم؟» پاسخ او هم مشابه آن چیزی است که در مرحمت و درک ایلوواتار نسبت به آئوله دیده می‌شود.

و گالادریل هم چنین می‌کند، چرا که خود او هم از بخششی هم‌جنس مرحمت ایلوواتار نسبت به آئوله بهره‌مند شده است. تالکین در نامه‌ای ما را به تماشای آنچه میان گالادریل و گیملی رقم می‌خورد در مقایسه با رخداد بین گالادریل و فرودو دعوت می‌کند، این که تا قبل از رسیدن فرودو به لوتلورین، گالادریل معتقد بود که تبعید او از والینور نه موقتی، بلکه دائمی و تا زمانی است که زمین پابرجا باشد. او تنها زمانی می‌فهمد ممانعت از بازگشت به غرب به شکل معجزه‌آسایی برداشته شده که برای فرودو شفاعت می‌کند (که آن فضلی که به عقیده‌اش برای همیشه بر او منع شده، یعنی بازگشت به غرب، شامل حال فرودو شود)، گرفتن حلقه را پس می‌زند و نقش خود را در نبرد علیه سائورون ایفا می‌نماید. بنابراین گالادریل هم مثل یاوانا می‌تواند بگوید که ارو نه تنها «بخشاینده» بلکه «بخشنده» است. او در برخورد با فرودو به همان میزان وصول رحمت می‌کند که در برخورد با گیملی آن را عطا می‌نماید. گالادریل با همان سخاوت که می‌ستاند، باز پس می‌دهد.

وقتی او از گیملی می‌پرسد که با چنین هدیه‌ای می‌خواهد چه کار کند، گیملی می‌گوید: «آن را مانند گنجینه‌ای نگاه می‌دارم، به یاد گفته‌های شما هنگام نخستین دیدارمان. اگر روزی به آهنگرخانه‌های دیارمان بازگردم، آن را درون ظرف بلورین زوال‌ناپذیری خواهم گذاشت تا یکی از میراث‌های خانواده‌ی ما باشد، نشانه‌ای از التزام به حسن نیت میان کوهستان و بیشه تا روز بازپسین.» آخرین باری که از واژه‌ی «زوال‌ناپذیر» یا Imperishable در رشته‌افسانه‌ی تالکین استفاده شده، البته به استثنای «نغمه‌ی لوتین»، که گفته می‌شود هنوز «بی‌تغییر» در والینور خوانده می‌شود، در داستان فئانور و برای حفظ نور دو درخت بوده است. گیملی با به کار بردن این واژه به صراحت، اما ناخواسته، درخواست خود را به درخواست فئانور (و حتی فراتر از آن، به تلاش خود ملکور برای دستیابی به شعله‌ی زوال‌ناپذیر) پیوند می‌زند. به عبارتی، هدف گیملی ساختن سیلماریلی جدید است.

اما هدف گیملی در مقایسه با فئانور (و ملکور)، به هیچ وجه ساختن سیلماریلی «از برای خود» نبود، بلکه می‌خواست یک نماد و سمبل عمومی برای اتحاد جدید میان دروف‌ها و الف‌ها بسازد. در بیان گیملی، آنچنان که می‌گوید به پاس «حسن نیت میان کوهستان و بیشه»، در انتها همان طور که ارو به آئوله گفته بود «بین فرزندان من و تو، فرزند‌خواندگان من و فرزندان برگزیده‌ام» رستگاری انجیل‌گونه‌ای را خواهیم دید که به نقش فرجام‌خواهانه‌ی دورف‌ها در باب کمال نهایی همه چیز اشاره دارد، آنگاه که ایلوواتار آن‌ها را تقدیس می‌کند و در پایان جایی در میان فرزندان به آن‌ها می‌دهد. سپس نقش آن‌ها خدمت به آئوله و کمک به او در بازسازی آردا، پس از نبرد بازپسین خواهد بود.

مجدداً باید اشاره کرد که پاسخ گالادریل به مقصود گیملی، یک نوع آگاهی ایلوواتار-مانند و پیش‌بینی این چیزهاست، و او با هدیه‌اش – نه یک تار مو، بلکه سه – پیغامی را به گیملی ابلاغ می‌کند: «اگر امید به یاس بدل نشود، آنگاه گیملی پسر گلوین، آرزو می‌کنم که دستانت پر از طلا باشد، اما طلا هرگز بر تو چیره نگردد.» در پیش‌گویی آینده‌ی گیملی توسط گالادریل ما بازگشت به ریشه‌ها را می‌بینیم، سخاوتی که نولدور پیش از ساختن سیلماریل‌ها به دست فئانور داشتند، یعنی زمانی که آن‌ها برای اولین بار ابزارهایی برای برش دادن گوهرها، و تغییر دادن شکل‌شان ساختند، و روزگاری که جواهرات را احتکار نمی‌کردند، بلکه سخاوتمندانه آن‌ها را می‌بخشیدند، و با کوشش خود والینور را غنی ساختند. گیملی هم درخواست فئانور را از گالادریل طلب می‌کند، ولی او فئانوری دیگر نیست، بلکه فئانوری جدید است، فئانوری که باید می‌بود یا احتمالاً زمانی بوده است.

در برداشت دیگری از سخنان گالادریل می‌توان گفت که گیملی نه تنها یک (یا شاید سه) سیلماریل جدید خواهد ساخت، بلکه او خودش سیلماریل خواهد بود. هارمونی نمادگرایی ظاهر و باطن سیلماریل‌ها، اولین باری که در داستان سیلماریلیون معرفی شد خام بود. از ماده‌ی سازنده‌ی سیلماریل‌ها این طور گفته می‌شود: «آن بلور از برای سیلماریل‌ها به گونه‌ی کالبدی بود از برای فرزندان ایلوواتار: خانه‌ی آتش در درونش، که در اندرون، و باز در همه جای آن، و جان آن است.» سیلماریل‌ها به طور کلی به عنوان باشندگان زنده‌ای توصیف شده‌اند که «در روشنایی شادمان می‌شدند و آن ]نور[ را می‌گرفتند و با رنگ‌هایی شگفت‌تر از آنچه پیش‌تر بود، باز پس می‌دادند». پدیده‌ای که تالکین در بخشی از شعر «افسانه‌سازی» خود آن را به اعمالی منشور-وار از انسانِ خالق کهتر اطلاق می‌کند: « انسان، خالق کهتر، پرتو منکسری است که در او پرتو سپید یگانه به رنگ‌های بسیار تجزیه می‌گردد و به صورت‌های زنده‌ی بیشمار که از ذهنی به ذهن دیگر می‌روند ترکیب می‌شود.» از این رو، وقتی گالادریل به گیملی می‌گوید «آرزو می‌کنم که دستانت پر از طلا باشد» بی آن‌که طلا بر تو «چیره» شود، به معنای این است که او به سیلماریل تبدیل شود، چرا که درخواست او داشتن نوری بود که نیکی و زیبایی خلقت را در خود داشت، و او نمی‌خواست آن را احتکار کند، بلکه با آراستن و غنی ساختنش می‌خواست آن را منکسر کند و سپس به دیگران بدهد. گیملی هم مثل فئانور «روح آتش» خواهد بود، این بار روحی که با آتش امیال شخصی از پای در نخواهد آمد، بل، کسی که آتش آفریننده‌ی خود را در خدمت دیگران به کار می‌بندد، و منتهی به چیزی می‌شود که تالکین در مقاله‌ی «در باب داستان پریان» از آن به عنوان اغنای مضاعف خلقت نام می‌برد.

۱۵ مکان که طرفداران تالکین باید قبل از مرگ ببینند

کتاب ها و آثار جی.آر.آر تالکین همچنان الهام بخش اند. به لطف موفقیت بزرگ امتیاز فیلم پیترجکسون، نسلی کاملا جدید، فانتزی و جادویی که تالکین خلق کرد را کشف کرده است. اما تالکین، یک علم آموز و پروفسور دانشگاه از چه چیزی الهام گرفته بود تا مناظری باور نکردنی چون موردور، شایر، جنگل های سیاه بیشه، و برجهای باراد-دور و اورتانک را به تصویر بکشد؟ برای فهمیدن این موضوع چه راهی بهتر از این است که از مکان هایی دیدن کنیم که تالکین در آن ها زندگی، رشد و کار کرده بود؟ تعدادی از این مکان ها الهام بخش او برای خلق سرزمین میانه بوده اند، و در این مقاله برای هر طرفدار تالکینی که می خواهد تلاش کند تا ذهن استاد حقیقی فانتزی عالی را درک کند، پانزده مکان معرفی شده است.

۱- آسیاب سِرهول

تالکین در “Orange Free State” در آفریقای جنوبی به دنیا آمد و زمانی که چهار ساله بود، خانواده ی او به حومه ی بیرمنگام نقل مکان کردند. در آن زمان بیرمنگام قلب صنعتی انگلستان بود. اما تالکین دور از کارخانه ها و انبارها زندگی می کرد و از زمین های زراعی وسیع، مراتع، جنگل ها و کلبه های ظریف و عجیب در دهکده ی کوچکی از آسیاب سرهول لذت می برد. تالکین بخش زیادی از کودکیش را در سرهول گذراند که در مرکزش یک آسیاب آبی داشت و تالکین در آنجا با برادرش به بازی می پرداخت. بسیاری از مردم معتقدند تالکین از خاطرات اولیه ی کودکیش در سرهول، برای شایر یا هابیتون الهام گرفته است. با نگاهی به ساختمان خود آسیاب متوجه خواهید شد چرا! اگر یک بنا در زمین باشد که بتواند به بهترین شکل بگ اند را توصیف کند آن آسیاب سرهول است.  تالکین به قدری این مکان را دوست داشت که در سال ۱۹۶۰ کمک هزینه ای برای مرمت آن پرداخت. (توضیحات ویراستار: البته تالکین نام بگ اند را از مزرعه خاله خود، جین نیو، که «بگ اند» نام داشت گرفته است.)

۲- پراتس فولی

برج اورتانک در آیزنگارد و برج باراد-دور در موردور، دو برج تالکین نام دارند. در حالی که چندین مکان الهام بخش برای این دو بنا پیشنهاد شده است، وقتی به پراتس فولی چشم بدوزید اقرار خواهید کرد یک گزینه ی اصلی در این مورد است. در جایی نه چندان دورتر از محل زندگی تالکین در کودکی، برج بلند و باریک پراتس فولی، با آن باروها و ظاهر قرون وسطایی، انگار مستقیما از یک صفحه ی کتاب های تالکین بیرون پریده است. این برج در سال ۱۷۵۷ توسط جان پرات ساخته شده است. کلمه ی فولی هم در اصل می تواند اشاره ای به منظره ی بی همتای بیرمنگام پیش از صنعتی شدن باشد.

در هر صورت در روزگار تالکین، مشخص ترین منظره ی قابل رویت از بالای پراتس فالی، باید برج بلند “فواره ی اجبستون” یا “برج ساعت” نزدیک دانشگاه باشد.

۳- فواره ی اج‌بستون

اگر برج پراتس فولی، زمینه ساز الهام برج اورتانک در آیزنگارد باشد، برج مجاور، فواره ی اج‌بستون، به راحتی می تواند ایده یی برای باراد-دور موردور باشد. صدای غرش موتورخانه و ماشین و بخارهای مهیب رانده شده از دودکش ها در دوره ی تالکین، بی شک شباهت زیادی به فضای تاریک و منحوس موردور دارد که تالکین آن را استادانه توصیف کرده است.

۴- نیوزیلند

با اینکه تالکین به شخصه هرگز نیوزیلند را ندیده بود، اما صحنه سازی قوی استفاده شده توسط پیتر جکسون در سه گانه های هابیت و ارباب حلقه ها قطعا جو سرزمین میانه را در این مکان ساخت. مطمئناً دیدن نیوزیلند برای هر طرفداری که شیفته ی فیلم هاست ارزشمند است. صحنه سازی قوی و باابهت، امکان نگاهی اجمالی به سرزمین میانه در زندگی واقعی را مهیا می کند، به خصوص کوه ناروهوی که به عنوان کوه نابودی از آن استفاده شد. (توضیحات ویراستار: از کوه روپهو نیز بعنوان کوه نابودی در سه گانه پیتر جکسون استفاده شده است.)

 با اینکه نیوزیلند از هر دو قاره ی آمریکا و اروپا پروازی طولانی دارد، کشتی های تفریحی استرالیایی راهی آرامتر و آرامش دهنده تر برای دیدن نیوزیلند و جزایر اطرافش ارائه می کند. مناظر طبیعی در نظر گرفته شده به عنوان تصویری از تخیل تالکین، می تواند ارزش این هزینه را داشته باشد.

۵- دره ی لاتربرونن، سوئیس

وقتی تالکین نشسته بود و مکان های متعدد سرزمین-میانه را طرح ریزی می کرد، به آسانی متوجه شباهت شگفت انگیز نقاشی خودش از پایگاه الفی، ریوندل و چشم انداز حقیقی لاتربرونن، شد. جای تعجبی ندارد که تالکین در اواخر نوجوانی خود به این دره سفر کرد، جایی که او باید میان تپه ها و رود وایس لاچینه که راهشان را از میان دره باز کرده بود، گیر می افتاد تا شاید الهامی برای رود بروآینن[۱] سرزمین میانه شده باشد.

۶- خانه ی تالکین در آکسفورد

جایی که تالکین در آن زندگی و کار کرد، فعالیت اجتماعی داشت و در گذشت به اندازه ی بیرمنگام، مکانی که تالکین در آن رشد کرد، اهمیت دارد. آکسفورد همان جایی است که تالکین در آن ارباب حلقه ها را نوشت. یک لوح آبی به اهمیت جاده ی نورث مور بیستم در شمال آکسفورد اشاره می کند، جایی که تالکین آثار معروفش را نوشت. در هر صورت به خاطر ۱۷ سالی که تالکین برای نوشتن هابیت و ارباب حلقه ها در اتاق های کوچک این خانه صرف کرد، هر طرفدار تالکینی باید این خانه ی نقلی را ببیند.

۷- کالج مرتون

تالکین زمان زیادی از عمرش را پرفسور زبان و ادبیات انگلیسی بود. او ۱۴ سال در کالج مرتون آکسفورد، یکی از قدیمی ترین کالج های انگلستان که در قرن سیزدهم تاسیس شده است، تدریس می کرد. همچنین مرتون یکی از قدیمی ترین کتابخانه های فعال انگلستان را داراست که تالکین زمان زیادی را در آن صرف مطالعه و بررسی می کرد.

۸- کالج اکسِتر

اگر از کالج مرتون دیدن کردید، باید در بعدی را هم بکوبید و به کالج اکستر بروید. جایی که تالکین از سال ۱۹۱۱ تا جنگ جهانی اول دوره ی کارشناسی خود را در آن می گذراند. اگر چه ساختمانی که اتاق او در آن واقع بود دیگر وجود ندارد، این کالج یک شعبه ی نسبتا متعهد به انجمن تالکین است که هر پنج شنبه شب راس ساعت هفت، در اتاق پیپا لانگستون- خانه ی کورن‌وال دیدار دارند.

۹- راهِ آدسن

مکانی معروف در زندگی تالکین، راهِ آدسن در زمین های کالج مگدالن آکسفورد است. جایی که صحبت مفصل تالکین و هوگو دایسن با سی.اس لوئیس اتفاق افتاد و منجر به گرویدن لوئیس به مسیحیت شد. علاوه بر آن منظره ی زیبای این جاده با درختان بلند در حاشیه ی آن، تصویری از جاده ی در دل سیاه بیشه از کتاب هابیت را مجسم می کند.

۱۰- درخت باغ دانشگاه گیاه شناسی تالکین

تالکین زمان زیادی را در باغ دانشگاه گیاه شناسی آکسفورد گذراند؛ جایی که مقابل درخت محبوبش می نشست. عکس معروفی از این درخت پیچ خورده ثبت شده است که نمونه ی تغییر شکل یافته ای از گونه ی پینوس نیگرا (نوعی کاج) است. این کاج اتریشی به عنوان ایده یی برای انت های ارباب حلقه ها در نظر گرفته می شود، چرا که درخت حالتی دارد که گویی به پا خواسته است و راه می رود.

۱۱- میخانه ی کودک و عقاب

تالکین فردی مشتاق برای نوشیدن بود و از میخانه ها لذت می برد. در آکسفورد، پاتوق او کودک و عقاب بود، جایی که یک مرد بالغ می توانست بیشتر از سی سال در آن بنوشد. او به طور منظم در این میخانه بود و اغلب وقتش را با دیگر چهره های ادبی آن دوره مانند سی.اس لوئیس می گذراند. تالکین، لوئیس و دیگر نویسنده ها، انجمنی ادبی با عنوان  اینکلینگز (اوهام) تشکیل داده بودند و قطعاتی از آثار  یکدیگر را در آن میخانه می خواندند که در حال حاضر توسط لوحی به یادگار نگه داشته شده است.

۱۲- کتابختانه ی بودلیان

مکان دیگری که هر طرفدار تالکینی باید ببیند کتابخانه ی بودلیان است، کتابخانه ی پژوهشی اصلی دانشگاه. اینجا جاییست که نسخه های خطی ارزشمند و طرح های اصلی تالکین برای ارباب حلقه ها، نگهداری می شود و این امتیاز منحصر به فرد را به طرفداران می دهد تا آثار اصلی تالکین را از نزدیک ببینند. علاوه بر آن، این مکان، خانه ی کتاب سرخ هرگست نیز هست. یکی از مهمترین نوشته های قرون وسطی در دنیا که شامل اشعار و داستان های کهن (نوشته شده به زبان ولش[۲]) و احتمالا ایده یی برای کتاب سرخ سرحد غربی تالکین بوده است.

۱۳- اوکسون موت (انجمنی در دانشگاه آکسفورد)

اگر شما هرگز در یک رویداد بزرگ تالکینی نبوده اید نمی توانید خودتان را یک طرفدار بنامید. شاید بهترین رویداد اوکسون موت باشد که توسط انجمن تالکین در دانشگاه آسفورد و در طول نزدیک ترین آخر هفته به ۲۲ سپتامبر (تولد فرودو و بیلبو بگینز) برگزار می شود. جشن آخر هفته ترکیبی از گفتگوها، نمایشگاه ها، شوها و بالماسکه ای است در شب که در آن همه لباس شخصیت های محبوبشان در ارباب حلقه ها را می پوشند.

۱۴- آرامگاه تالکین

ملاقات آکسفورد بدون ادای احترام به خود این بزرگ مرد کامل نخواهد بود. تالکین در گورستان ولورکات در شمال آکسفورد حومه ی ولورکات به خاک سپرده شده است. هر ساله طرفداران تالکین از این آرامگاه دیدار می کنند و دسته گل هایی را تقدیمش می کنند. این مکان، محلی بی نظیر برای بازتاب آرامش در کارهای او و اهمیتشان به ادبیات است.

۱۵- سام

تالکین یکی از متعدد افراد بدشانس بود که در جنگ سام، در شمال فرانسه، در طول جنگ جهانی اول جنگید، حوادثی که تاثیر زیادی بر زندگی و باور او داشتند. به عنوان افسر در حال خدمت برای گردان یازدهم لانکشایر فوسیلرز، تالکین دوستان زیادی را از دست داد، از جمله همکلاسی های مدرسه اش رابرت گیلسون و جفری باچ اسمیت. می توان گفت خود تالکین هم به دلیل ابتلا به تب خندق نجات پیدا کرد. چرا که مجبور شد به انگلستان برگردد تا دوره ی نقاهتش را طی کند. به هر حال، جنگ تاثیر بزرگی روی او گذاشت. او بارها در مورد نفرت خود از جنگ نوشت، این نفرت به هر علتی که باشد، در نامه هایی که برای پسرش کریستوفر در طول جنگ جهانی دوم نوشت مشهود است. گویی توصیفاتش از ویرانی بعد از جنگ در سیلماریلیون هم مدیون تجربیات دوران جنگش هستند. به ویژه اثر مخرب اژدهایان آهنی مهیب مورگوت که شاید اشاره ای به استفاده از تانک ها برای اولین بار در طول جنگ، در سام باشد.

  • منبع.
  • مترجم: منصوره.ص.
  • ویراستار: محمدرضا تقی‌آبادی.

پی‌نوشت‌ها:

[۱] بروآینن: رودی در شرق اریادور که با دو شاخه انشعاب از دامنه های غربی کوه های مه آلود شروع می شد. شاخه ی  جنوبی این رود از میان دره ی عمیقی می گذشت که لرد الروند در آن پایگاه ریوندل را ساخته بود. بروآینن تنها یک معبر دارد و آن معبر ریوندل است.

[۲] ولش: یکی از بان های محلی ولز.

تورین تورامبار نابینا بود؟

در دنیای ادبیات، یکی از مسائلی که باعث به چالش کشیدن و جذب مخاطب می شود، ایجاد سوال و معما در متن داستان است. این ترفند در ژانر فانتزی و به خصوص در فانتزی های مدرن مانند “نغمه ی یخ و آتش” هم رواج دارد و طرفداران را طوری مشغول کرده که برای رسیدن به جواب این معماها نظریه پردازی هم می کنند و تئوری می سازند. البته به دلیل ادامه داشتن داستان ممکن است در ادامه جواب این سوالات مشخص شود. اما در دنیای تالکین، به دلیل انتشار تمام کتاب ها و دست نوشته های استاد (که البته برای طرفداران ایرانی دسترسی به همه ی آن ها راحت نیست) نباید منتظر اطلاعات اضافه ای جز مطالب منتشر شده باشیم و به همین دلیل برخی از ابهامات، تنها با تئوری پردازی های برخی طرفداران روشن تر می شود. یکی از ابهامات موجود در دنیای تالکین هم در داستان فرزندان هورین و حرف های آخر تورین است. در این مقاله چند تئوری که اکثرا از زبان طرفداران دیگر است را برای آن مطرح کرده ام.

  • تورین در تمام مدت نیه نور را چطور می دید؟
  • آیا او به نوعی کور بود؟
  • یا از حرف هایش منظور خاصی داشت؟

آنگاه در برابر چشمان شگفت زده ی الف ها تورین خنده ای بلند و دیوانه وار سر داد و فریاد زد: «آیا این ریشخند نیست؟ آی نیه نور زیبا! پس او از دوریات به جانب اژدها، و از اژدها به سوی من گریخت. عجب اقبال بلندی! پوست اش سبزه به رنگ توت بود، موهایش تیره، کوچک و لاغر به مانند یک کودک الف، نمی شد او را نشناخت»

آنگاه مابلونگ حیرت زده گفت: «اما اشتباهی در اینجا رخ داده است. خواهرت این چنین نبود. بلند قامت بود، چشمانی آبی داشت و موهایی به رنگ طلا، گویی تجسم زنانه ی پدرش هورین بود. تو نمی توانی او را دیده باشی!»

تورین فریاد زد: «نمی توانم، نمی توانم مابلونگ؟ اما چرا نمی توانم؟ بنگر، من کورم! نمی دانستی؟ کور، کور، از کودکی در توده ی ابر تاریک مورگوت دست و پا میزنم!…..»

 ابتدا سه تئوری زنجیره وار را از ابتدایی ترین نتیجه گیری از حرف های تورین بررسی می کنیم:

۱) تورین نیه نور را به شکل دیگری می دید. (محتمل بودن تئوری: کم)

 اولین و آسان ترین برداشت از حرف های تورین این است که او نیه نور را طور دیگری می دیده است.

  • دلایل اثبات: تورین وقتی از “نیه نور” می شنود ظاهر زنی را توصیف می کند و به نظر می رسد منظور او “نیه نور” است. او اشاره می کند که او کور بوده و دلیل آن ابر تاریک مورگوت یا همان نفرین است. شاید هم بتوان این را از اثرات طلسم گلائورونگ دانست.
  •  دلایل رد: درست است که حرف های تورین این برداشت را به مخاطب القا می کند اما حتی اگر نفرین مورگوت و طلسم گلائورونگ را در این اشتباه  دخیل بدانیم این تئوری باز هم عجیب به نظر می رسد. اگر تورین در تمام سال هایی که با نیه نور زندگی می کند ظاهر او را اینگونه دیده باشد، قبل از هر کسی خود نیه نور متوجه می شود. حتی در چارچوب فانتزی هم این عجیب است که شخصی سال ها همسرش را با ظاهری متفاوت ببیند و او از حرف هایش متوجه این اشتباه نشود که در تئوری شماره ی ۲ این نکته را در نظر می گیرم.

۲) تورین و نیه نور هر دو ظاهر او را متفاوت می دیدند. (محتمل بودن تئوری: کم)

 از تئوری شماره ی ۱ اینطور نتیجه گیری شد که اگر تورین، همسرش را با ظاهری دیده باشد، نیه نور باید متوجه می شد. چه دلیلی وجود دارد که  نیه نور متوجه اشتباه تورین نشده باشد؟ ممکن است خود نیه نور هم اشتباه کرده باشد؟

  • دلایل اثبات: دلیل مشخصی نیست جز اینکه باز هم به سطحی ترین نتیجه گیری از حرف های تورین استناد کنیم. نفرین و قدرت زیاد مورگوت ممکن است باعث نوعی طلسم شده باشد. یا نگاه هر دو، به چشمان گلائورونگ که باعث بهت و جنون و فراموشی آن ها شد.
  • دلایل رد: درست است که می توان نفرین مورگوت و طلسم گلائورونگ را دلیل چنین تغییر نگاهی دانست اما در هیچ قسمتی از داستان به این موضوع اشاره ی مستقیم یا غیر مستقیم نشد. در قسمت های دیگر رشته افسانه هم چنین طلسمی دیده نشده است که باعث شود شخصیتی، دیگری را با ظاهری متفاوت از اصلش ببیند. باید توجه داشت که تورین هم در حرف هایش به مابلونگ، فقط به کور بودن خودش اشاره دارد و نه نیه نور. شاید برای اثبات این تئوری باید بگوید “ما کور بودیم” چون به هر حال نیه نور هم تحت طلسم گلائورونگ قرار گرفته بود و مثل سایر افراد خانواده اش زیر سایه ی نفرین مورگوت بود. علاوه بر آن بعید است که این دو نفر دچار نوعی طلسم باشند و مردم متوجه نشده باشند. در داستان های تالکین ظاهر افراد نقش نسبتا مهمی دارد. مردم به ظاهر افراد توجه دارند به گونه یی که القاب بسیاری بر اساس ظاهر افراد به آن ها داده شد. مانند “کلبریندال” ، “لالایت” ، “لابادال” ، “بلند قامت” و…با این اوصاف غیر ممکن است که اطرافیان تورین و نیه نور، چنان بی دقت باشند که متوجه نشوند آن دو ظاهر نیه نور را چنین متفاوت می بینند. مگر اینکه سایر مردم بره تیل هم او را با توصیفات تورین دیده باشند. می پرسید چطور ممکن است؟ تئوری شماره ی ۳ را بخوانید!

۳) ظاهر نیه نور به کلی عوض شده بود. (محتمل بودن تئوری: متوسط)

ممکن است طلسمی باعث تغییر ظاهر نیه نور شده باشد. شاید مورگوت این روش را به کار برده تا در صورت رویارویی این خواهر و برادر، آن ها یکدیگر را از ظاهر هم نشناسند. شاید او احتمال نمی داد آن ها با هم ازدواج کنند (شاید هم ازدواج آن ها به اراده ی مورگوت بود). شاید او احتمال نمی داد نیه نور به بره تیل برود (و شاید رفتن او به بره تیل هم به اراده ی مورگوت بود) اما به هر صورت اگر تورین و نیه نور یکدیگر را می شناختند، زندگیشان برخلاف خواست مورگوت آرام تر و بهتر می شد. پس شاید این تغییر چهره به خواست مورگوت و بعد از گم شدن نیه نور بوده باشد.

  • دلایل اثبات: مورگوت نیروهای عجیب و زیادی دارد. او در طول داستان در طول گذر زمان کارهایی جدید انجام می دهد که هیچ کس انتظارش را ندارد و گاهی نیز اشتباهاتی می کند که از او بعید است. او در ابتدای زمان با وجود منزلت بالایش در برابر ارو سرکشی می کند و در آخر زمان زنجیر محکم آئوله را پاره کرده و دروازه های شب را می شکند. مورگوت ارباب نیرنگ و کارهای غیرمنتظره است. پس می توان صفت غیر قابل پیش بینی بودن را به او داد. بعید نیست او ظاهر نیه نور را تغییر داده باشد، کاری که قبلا از او دیده نشده اما این توانایی تا حدودی در لوتین و فینرود هم دیده شده است.
  • دلایل رد: در طول رشته افسانه جز در مورد آینور و موجودات فاسد شده که بحثی جداگانه دارند، دقیقا چنین موردی دیده نشده است. علاوه بر آن اگر بحث سلیقه ی شخصی نویسنده را در نظر نگیریم، این موضوع به اندازه ی فراموشی نیه نور مهم است و باید در طول داستان به آن اشاره ی مستقیم می شد.

اما ممکن است تورین در حرف هایش اصلا به نیه نور اشاره نکرده باشد. گرچه در ظاهر آن ها در مورد نیه نور صحبت می کنند اما اگر موضوع را کمی پیچیده تر در نظر بگیریم می توان گفت تورین در مورد شخص دیگری صحبت می کرده است. البته احتمال وقوع این تئوری ها از بقیه کمتر است.

۴) او به لالایت اشاره کرده است. (محتمل بودن تئوری: کم)

  • دلایل اثبات: بعضی از صفاتی (کوچک و لاغر به مانند یک کودک الف) که تورین میگوید به لالایت اشاره دارد و در ابتدای داستان لالایت اینگونه توصیف شده است: “هورین به مورون گفت: لالایت همچون کودکان الف زیباست”. در جای دیگری از داستان فرزندان هورین هم اشاره شده است که تورین با دیدن فیندویلاس به یاد لالایت می افتد و پس از سال ها او را به خاطر دارد.
  •  دلایل رد: موهای لالایت طلایی بود و با حرف تورین تضاد دارد. علاوه بر این لالایت سال ها پیش در کودکی مرده و تورین این را می داند. دلیل قانع کننده ای نداریم که او چرا در آن لحظات حساس به یاد لالایت افتاده است.

۵) تورین از نلاس یاد کرده است. (محتمل بودن تئوری: متوسط)

قبل از دلیل آوردن برای اثبات یا رد این تئوری بهتر است تئوری دیگری را مطرح کنیم:  تورین و نلاس عاشق هم بودند!

نلاس بعد از سالها همچنان مراقب و نگران تورین بود و از او در برابر شاه تینگول دفاع می کند. همچنین می توان اینجا به ناراحتی نلاس بعد از رفتن تورین هم اشاره کرد:

“اما وقتی حکم صادر شد، نلاس ناگهان شروع به گریستن کرد. گفت: او را از کجا خواهید یافت؟ او سرزمین ما را ترک گفته و دنیا بسی فراخ است”

 و گفتگوی تورین و به لگ:

“ناگهان به خود آمد و گفت: آن دوشیزه ی الفی که نام بردی، با این که فراموش کرده ام، به خاطر شهادت به هنگامش مرا مدیون خود ساخته است؛ اما نمی توانم به یاد بیاورمش. از چه رو مراقب من بوده است؟

پس به لگ نگاهی شگفت زده به او انداخت و گفت: راست می گویی؟ تورین تو همیشه با هوش و حواس پرت زندگی کرده ای؟ تو در کودکی همیشه با نلاس در بیشه ها می گشتی.

تورین گفت: حتما زمان زیادی از این ماجرا گذشته است. یا دست گم کودکی ام در نظر من چنین است و غباری تیره و تارش ساخته -مگر خاطره ی خانه ی پدری ام در دور-لومین- چرا با یک دوشیزه ی الف می گشتم؟

به لگ گفت: شاید برای این که تو را آموزش دهد، اگرچه این آموزش فراتر از یاد گرفتن نام الفی چند گل در بیشه ها نباشد. دست کم نام این گل ها را فراموش نکرده ای. افسوس ای بنی آدم، غم های دیگری نیز جز غم شما در سرزمین میانه هست. و زخم هایی که زخم سلاح نیست. راست اش کم کم می اندیشم که ای کاش الف ها و آدم ها هرگز به هم برنمی خوردند یا با هم نمی آمیختند.

تورین چیزی نگفت، و تو گویی که بخواهد معمای این سخنان را در آن بخواند زمانی دراز به چهره ی به لگ نگریست. نلاس دوریاتی دیگر هرگز او را ندید و سایه ی تورین از روی او به کنار رفت.”

آیا غمی که به لگ آن اشاره کرد، تعجب او از فراموشی تورین، آرزویش برای در هم نیامیختن دو نژاد و نا آرامی نلاس دلیل عشقی ناگفته در این داستان است؟

دلیل اینکه اشاره ی مستقیمی به این عشق نشده است، شاید این باشد که تورین در تمام این سال ها با علم به غیر ممکن بودن این عشق، سعی کرده است آن را به دست فراموشی بسپارد. اما چرا غیر ممکن؟! اگر با توجه به روند بلوغ جسمی الف ها و تفاوت آن با انسان ها، آرون را مثالی از الفی جوان که سن مناسب ازدواج دارد بدانیم، نلاس که در جوانی تورین هنوز کودک بود، حدودا به دوهزار سال دیگر نیاز دارد تا به سن مناسب ازدواج برسد و بلوغش با بلوغ تورین در آن چند سال برابری کند. اما مشخص است که تا آن زمان چیزی از تورین باقی نمانده و جسم میرای او سده های بعد از مرگ را هم تجربه کرده است. گذشته از آن، حتی بعد از وصلت برن و لوتین، پیوند الدار و اداین به دلایلی چندان مرسوم نبود و خیلی کم دیده شد. به خصوص در زمان جنگ!

  • دلایل اثبات: شاید وقتی تورین می فهمد که او با خواهرش ازدواج کرده به این فکر می کند که اگر او با نلاس (در صورت ممکن بودن)  ازدواج کرده و در دوریات مانده بود، این اتفاق نمی افتاد. شاید علاوه بر سن نلاس، غرور و تعصب تورین به نژادش هم او را کور کرده بود یا سر به هوایی بچگی باعث شده بود این علاقه را فراموش کند.
  • دلایل رد: نلاس “به مانند” یک کودک الف نبود. او “حقیقتا” یک کودک الف بود. رابطه ی بین نلاس و تورین هم چندان پرداخته نشده است که به توان به طور قطع گفت تورین عاشق نلاس بوده است.

۶) تورین از توصیفات زن مورد علاقه اش یاد کرده است. (محتمل بودن تئوری: کم)

 کمی عجیب و غیر منتظره است اما این هم از نظرات مطرح شده توسط طرفداران است که این خصوصیات متعلق به زنی است که تورین علاقه داشت او را برای زندگی مشترکش پیدا کند.

  • دلایل رد: منطقی نیست که تورین در بحبوبه ی مشکلات و اوج سردرگمی از چنین مسأله ی کم اهمیتی یاد کند!

۷) تورین خودش را توصیف کرده است. (متحمل بودن تئوری: کم)

 این تئوری عجیب هم از پیشنهادات طرفداران است. این که تورین خودش را توصیف کرده چرا که او در آن زمان همه چیز و همه کس را به شکل خودش می دیده است! حتی گورتانگ هم با او حرف نزده است و این صدا و حرف ها از قلب خود تورین است. (شاید این تئوری چندان جدی به نظر نرسد اما می توان به این قسمت توجه بیشتری کرد و این بار با این زاویه ی دید، حرف زدن گورتانگ را مورد بررسی قرار داد)

به هر حال دلیلی برای اثبات این تئوری پیدا نکردم. اما برای رد آن پیش پا افتاده ترین دلیل این است که تورین پوست سبزه ندارد و شبیه به کودکان الف کوچک و لاغر نبود!

۸) تورین دیوانه شده بود و حرف هایی بی معنی از روی جنون زد. (محتمل بودن تئوری: متوسط)

  • دلایل اثبات: دیوانه شدن تورین تورامبار اصلا دور از انتظار نیست. او زندگی پر از سختی و فشار را تجربه می کند و به نظر نمی رسد در طول زندگیش حتی یک بار هم رنگی از شادی واقعی را دیده باشد. او سابقه ی جنون را هم دارد و این حقیقت که همسر او، در حقیقت خواهر او بوده هم آن قدر سنگین هست که او را به وادی جنون بکشاند. در هنگام گفتن این صحبت ها هم تالکین به “خنده ای دیوانه وار” اشاره کرده است.
  •  دلایل رد: گرچه جنون تورین دور از انتظار نیست و حرف های ضد و نقیض او بوی دیوانگی دارند اما با کمی دقت بیشتر متوجه می شویم که تورین نه تنها دیوانه نیست بلکه در عرض چند ثانیه با حیله، نوعی بازی ذهنی را با مابلونگ انجام می دهد که در تئوری شماره ی ۹ آن را به طور کامل توضیح می دهم.حرف های تورین اگرچه عجیبند، بوی واقعیت و هوشیاری دارند. اگر هوشیار نبود عمق فاجعه را درک نمی کرد. اما خودکشی و حرف های آخرش گواه این درک است.

۹) تورین به قصد شنیدن حقیقت از مابلونگ او را گمراه می کند. (محتمل بودن تئوری: زیاد)

تورین در حالی بهوش می آید که به ظاهر تمام اتفاقات بد تمام شده است. اژدها مرده است، مردم نجات یافته اند، خودش سالم است و نینیل و فرزندش هم در امنیت کامل در انتظار او هستند. اما در مدت زمان کوتاهی می فهمد که زندگیش از قبل هم بدتر شده است. تورین تمام مدت حقایق را انکار می کند. او می خواهد به خودش ثابت کند که نینیل زنده است و خواهرش نیست، او ازدواجی ننگین نداشته و فرزند آن ها سالم و پاک است، براندیر دروغ می گفته و کشتنش از روی جنونی آنی نبوده است. اما با حرف های مابلونگ می فهمد که تمام این اتفاقات رخ داده است و فقط خودش کسی است که اشتباه کرده!

تورین در یک لحظه متوجه می شود که او در تمام طول زندگیش در اشتباه بوده و تمام کارهایش تباه شده است. تمام تلاش هایی که امید داشت به شکست مورگوت و تقدیر شومش بیانجامد.

در حقیقت تورین نیه نور را متفاوت ندیده است. تعریفات اشتباه تورین از ظاهر نیه نور، آخرین تیر او و فقط به قصد امتحان مابلونگ است. شاید تورین می دانست که اگر او مشخصات دقیق و حقیقی نیه نور را بگوید، ممکن است مابلونگ از سر دلسوزی حقیقت را پنهان و انکار کند. اما تورین وانمود می کند شخصی متفاوت را دیده است تا خیال مابلونگ را راحت کند و از او حقیقت را بشنود. اگر مابلونگ تعریف های او را تایید یا فقط در جزئیات آن تغییر ایجاد کند، مشخص می شود که نینیل، مقصود مابلونگ و خواهر او، نبوده است. اما مابلونگ حرف او را رد می کند و ظاهر خواهرش را دقیقا مشابه با نینیل ارائه می دهد! تا به تورین ثابت شود که حرف مابلونگ، براندیر و بقیه درست بوده است.

منظور تورین از “کوری”، کور بودن همیشگی او در برابر حقایق زندگیش است و این نتیجه ی “توده ی ابر تاریک مورگوت” یا همان سایه ی نفرین است. او با تصور نفرین در اطرافش (که حقیقتا هم وجود دارد) سعی در جنگ همیشگی با آن را دارد و از ترس آن می خواهد فقط به خودش متکی باشد. به همین دلیل گاها به توصیه های خوب و حقیقت حرف های دیگران هم توجه نمی کند و چه بسا که از آن دوری می کند. البته این ناشی از غرور تورین هم هست اما نقش عمده ی آن به دلیل ردپای مورگوت در زندگی اوست اوست.

  •  دلایل اثبات: با توجه به دلایلی که در تئوری های قبل گفته شد، احتمال اینکه تورین، نیه نور را به شکل دیگری دیده یا ظاهر نیه نور عوض شده باشد، کم است. به نظر می رسد تورین تمام مدت او را با ظاهر واقعیش می دیده است. علاوه بر آن تورین از حرف مابلونگ چندان غافلگیر نمی شود. اگر واکنش او را با واکنشش در برابر براندیر مقایسه کنیم می توان گفت تورین قبل از شنیدن حرف مابلونگ انتظار رد شدن حرفش را داشت. از آن گذشته اگر او واقعا نینیل (همسرش) را طبق تعاریفی که گفت دیده است، باید مطمئن شود که نینیل، نیه نور (خواهرش) نیست. چون حرفای مابلونگ اثبات می کند این دو فرد یکی نیستند! با این حال تورین به این نتیجه می رسد که آن ها یک نفرند. پس به نظر می رسد تورین از نوعی برهان خلف استفاده کرده است.
  • دلایل رد: دلایل زیاد و محکمی برای رد این تئوری وجود ندارد. مگر اینکه بپرسیم چرا تورین ظاهر او را به طور دقیقی نزدیک به زن های دیگر خانواده اش یعنی لالایت و مورون تعریف میکند که می توان به دلایل قبلی بسنده کرد. او در لحظات آخر عمرش مروری بر زندگیش دارد و تصویر زنان زندگیش را در نیه نور می بیند. شاید هم او قصد خاصی از این توصیفات دقیق نداشته است.

در آخر، اگر بخواهم جمع بندی کنم، با دخالت نظر شخصی خودم، تئوری شماره ی ۹ محتمل ترین تئوری است. چرا که بعد از صحبت های مابلونگ و جایی که  داستان فرزندان هورین به پایان می رسد، تمام جزئیات داستان در برابر چشم تورین مجسم می شود و به نظر نمی رسد همچنان نقطه ی ابهامی باقی باشد تا مخاطب با آن دست و پنجه نرم کند. تورین تمام حقایق تلخ رخ داده را می پذیرد و چنین به پایان می رسد داستان پلیدترین کرده های مورگوت در حق اداین…

شاه فین‌گون

425211285_104955

یکی از شگفتی های کم نظیر دوران اول ، بی شک وجود فین گون است. پسر فین گولفین برین از الف ها ی نولدور. که در آغاز جدشان فینوه آنها را سروری میکرد. همگی ساکن والینور -قلمرو قدسی والار- بودند تا که فئانور برخاست و عزم انتقام از مورگوث کرد که پدر عزیزش را کشته و سنگ ها را دزدیده بود. و تمامی الدار را به همراهیِ خود فراخواند. مقصد سرزمین میانه بود. که مورگوث بدانجا گریخته بود…و پسران، و مردمش همگی متاثر از سخنان آتشینش و برانگیخته از خشمِ پادشاه خود،  با نیتی درست مثل همو، دعوتش را پاسخ گفتند و و به قصد بازپس گیری سیلماریلی و جنگ با خصم سیاه و شستن خون شاه فینوه، آماده ی ترک والینور شدند.
فین گولفین و فینارفین، هر دو به رغم میل باطنی و بیشتر، به سبب حفظ اتحاد میان مردمانشان که هوس رفتن داشتند، تن به این همراه شدن دادند. و درین میان فین گون، پسر ارشد فین گولفین، نیتی متفاوت داشت. کمابیش به آنچه می اندیشید که گالادریل هم. هم اینکه سرزمین میانه هنوز بکر بود. منعطف برای انواع دگرگونی ها و ساختن ها و کاشتن های هنوز ندیده! شرق دریای بزرگ، برای فین گون بشدت جذاب بود. و روح کنجکاو و جستجوگرش میخواست که آنجا را کشف کند و آرزوهای بلندِ ذهنِ خلاقش، او را وسوسه به کوچیدن می کرد. اما بهر حال زیر نفرین ماندوس او هم گرفتار بود.

425722988_48441

در ابتدای سفر، آلکوئالونده ویران شد. همان خویشاوند کشی غاصبانه فئانور. و خواه ناخواه دست فین گون آلوده به خونِ تله ری گشت. بهرحال او بین ماندن و رفتن، رفتن را برگزیده بود. یعنی دقیقا همان عملی که والار صراحتا او و خاندانش را از انجامش منع کرده بودند. فرق چندانی نمی کرد که مقصود و هدف و اندیشه هر کس از این کوچیدن چیست. در نهایت همگی نولدور -جز فینارفین و مردمش و نه فرزندان- نهیب زدنهای چاووش مانوه را کم انگاشته و پیش رفته بودند. سوگند، پاپیچِ فئانور و فرزندان و نفرین ماندوس بر گردنِ تمامی همراهانِ دیگرشان ماند. پس آسیبی اگر می رسید، حق اعتراض نداشتند مگر لعن کردن خویش. و چه بسا که در آغازِ راه، هیچیک در زیر پا نهادن اندرزها و تهدیدهای والار، سست نبود. همه شان مغرور و مطمئن از تصمیمی که گرفته اند، چشم به مسیرِ پیش پا داشتند و از اکنون مفتخر به پیروزی های فردا بودند.
تا که گذشتن از یخ آسیاب شمال شرق والینور نزدیک و سخت شد.  و فین گون دید که چگونه برادر، دست برادر را ول می کند و چگونه عموی عاصی اش، پادشاه برین تمامی نولدور به وقت، عهد خود را با برادر شکست و او سوختن کشتی ها را در سواحل سرزمین میانه دید. که چگونه فئانور و عموزادگان، آنها را به دهان گرسنه ی آتش گذاشتند تا فین گولفین جا بماند. ولی جا نماند…
با هر مشقتی بود به سرما تازیدند تا اذنِ گذشتنشان بدهد و داد. فین گون به سلامت قدم در سرزمین آنسوی دریا نهاد. او بالاخره وارد سرزمین میانه شده بود…
و تا رسیدند، دیر شده بود! فئانور از دست رفته و از جسمش جز خاکستر نمانده بود. و مایدروس را به اسارت برده بودند…آن بالا بر صخره ای در تانگورودریم، کوهستان منحوس مورگوث. اما این همه ی ماجرا نبود. رویدادی نو و امیدبخش به وقوع پیوست.
به محض ورودشان، دوران ستارگان سر آمد و خورشید تازه نفس از غرب چهره نمایاند! و روشناییِ خاصی تمام سرزمین میانه را پر کرد. گل های تازه روییدند و شیپورهای شادی به فرمان فینگولفین دمیده شد. و شمال میت ریم، نخستین اقامتگاهِ مردم فین گولفین و فینرود بود.
درین میان فین گون فکرهایی غیر از بقیه داشت. دو دستگی میان دشمنان مورگوث بوجود آمده بود و نولدور در برابر او متحد نبودند. مردم فئانور از شرمِ کشتی سوزانِ لوسگار و هم جا گذاشتن خویشان خود در یخ آسیاب، جسارت پیش آمدن نداشتند . این فرصت خوبی برای مورگوث میشد تا نابودشان کند.
فین گون جوان ایده ای تراشید که ترانه ها آن را بزرگ خوانده اند و آن نجات مایدروس بود! اگر مایدروس را باز می گرداند، مردمانشان دوباره دوست می شدند و کینه ها می مُرد. شاهی واحد برای نولدور سروری می کرد و یکپارچگی شان از گستاخیِ مورگوث می کاست. در این شاهکار نه با کسی رای زد و نه کمکی طلبید. یک روز برخاست و تنها و بی یاور به کوهستان زد…

425415845_48504

تاریکی تمام منطقه ی تحت امر خصم سیاه را پر کرده بود و فین گون خزیده میان همین تاریکی، خودش را به قلب قلمرو منحوس رسانید. اما مایدروس را نمی توانست بیابد. برای این چاره ای پیدا کرد. چنگش به درآورد و با تمام قدرتی که صدایش داشت، ترانه ای قدیمی از نولدور را آواز کرد. کوهستان، خالی از خادمان مورگوث نبود که فین گون هر چه می خواهد، کند! بلکه او بی اعتنایی می کرد و شهامتش، احتیاط را می گریزاند.  خواند تا جواب بگیرد. اندکی گذشت تا ناله ای ضعیف از میان قله ها، جوابش شد.
او، همان گمشده بود که می خواند و جوینده پاسخش را شنید. آن را دنبال کرد تا به صخره ای بس بلند رسید که بالا رفتن از آن برای فینگونِ تنها، ممکن نبود. مایدورس را در رنج بسیار دید که دست راستتش با قفلی آهنین به سنگ از مچ دوخته شده بود و آویزانش، به التماس می خواست تا مرگ نصیبش کند و رهایی!  و فین گون در این پایین تمهید دیگری نیافت! کمان برگرفت و مانوه را آهسته فراخواند تا رحمی آورد. چله را خواست بکشد که توروندور آمد!  شاه عقابان که به اشاره مانوه، در اجابتِ دعای الفِ درمانده، خود را رسانده بود. فین گون نیرو گرفت. بربال عقاب پریدو بالا رفت تا مایدروس! آنجا به زحمتی نتوانست دستبند را بشکند یا باز کند! و مایدروس همچنان به اصرار و درد ازو میخواست تا با خنجری، جانش را بگیرد.
نولدوی شجاع خنجر بکار گرفت اما نه به قصد کشتن؛ که مچ مایدروسِ اسیر را هدف داشت. ازآنجا که بندِ سنگ بود. برید و او را آزاد کرد…
توروندور هر دو را به میت ریم بازگرداند و خود بازگشت. فین گون موفق شده بود به هدفش برسد. و این دلاوری در کارنامه اش و هم بین تمامی نولدور درخشید و جاودان شد. چه، پس از آن نولدور دست دوستی به هم دادند و فین گولفین شاه برین و به حق شان شد.
اما شگفتی زندگی فین گون به همین ختم نشد!
چندی بعد که داگور آگلارب (نبرد پرافتخار) اتفاق افتاد، حصر آنگباند توسط الف های نولدور آغاز شد و نزدیک به ۴۰۰ سال آرامش حکمفرما بود اما نه مطلقا. هر از گاه شری از جانب مورگوث در شمال، متوجه شان می شد. و یکی از این شرور، ۲۰۰ سال بعد عازم جنوب شد. و آن به درآمدن پدر اژدهایان ، گلائورونگ جوان بود. که بال پرواز نداشت و همچو ماری بسیار عظیم الجثه با پوستی چنگک دار میخزید و آتش می پراکند.
و این موجود جدید به زودی وحشت همه را برانگیخت و او خیلی از زمینهای سر راهش -ازجمله دشت های آرد_گالن- را سوزاند. یکبار دیگر این فین گون دلاور -که شهریاری در هیت لوم را بعهده داشت- بود که اراده کرد تا دشمن را که هنوز نابالغ و کم سن بود و آسیب پذیر، پس بزند. و زد!
با گروهی چند به استقبال خزنده خصم سیاه شتافتند و با زخم هایی که بر هیکل نتراشیده و هنوز در حال رشدش، وارد کردند، موفق به برگرداندنش به لانه آکنده از خباثتش -آنگباند-  شدند و این داوطلب شدن در چنین مبارزه ای، ستایش همگان را برای فین گون برانگیخت.

425305961_104900

بالاخره ۲۰۰ سال دیگر گذشت تا بالاخره مورگوث حصر آنگباند را با نبرد شعله های ناگهانی (داگوربراگولاخ) پایان داد و در پی آن در نبردی تن به تن، فین گولفین، مغرورترین و دلیرترین شاهان الفِ روزگار کهن، را کشت و پادشاهی به پسرش فین گون رسید.
از وقایع دوران شاهیِ فینگون، ظهور سائورون، بزرگترین و مخوف ترین خادم مورگوث، است. که میناس تریت را از دست اورودرت -پسر فینارفین و برادر فینرود- به درآورد و خود بر جای او نشست. و نام برج دیگر میناس ترین نبود. زیرا که در تسخیر گرگ ها بود و گرگ خوها. و سروری شان همه، با سائورون. و جزیره ، تول- این- گائوروت، شد که پر بود از نفرت و خباثت و ترس و مرگ.
و دیگری راه یافتن هور و هورین بود به گوندولین از سر خوش اقبالی. که سالی را میهمان تورگونِ فرزانه گذراندند.
و باز هفت سالی  از داگوربراگولاخ طی شده بود که تهاجم مورگوث به هیت لوم گریبانگیر فین گون و مردمش شد. و مرگ گالدور بلند بالا،  خسارتی بود هم به اهالی دور-لومین که فرمانرواشان بودو هم به شاه فین گون که یار وفادارش و نگهبان امین دژ ای تل سیریون را از دست داد. درآن نبرد، فین گون رسیدنِ غیرمنتظره گیردان کشتی ساز و الف های او از فالاس را شاهد بود که او را از شکست نجات دادند و مورگوث را به آن دچار.
و شاید بزرگترین رخداد زمانِ پادشاهیِ فینگون، اتفاق عشقِ برن و لوتین باشد. و رفتن شان به آنگباند و آوردن یکی از سنگِ فئانور برای شاه الوه سینگولو. و مرگ مظلومانه ی فینرودِ موطلایی در این ماجراجوییِ با برن.
و در حساب الدار، به زودی شاه فین گون را سرانجامی تلخ افتاد. و آن در نیرنایث آرنویدیاد  بود. نبردی بزرگ، در پسش اشکهایی بیشمار. آغازش را مایدروس رقم زد و قصد داشت تا انتقام کل الف ها و اهالی ستمدیده ی سرزمین میانه از مورگوث بستاند  و هم همه را از زیر جور او رها کند. و دوست او، فین گون دلیر، همراهی اش کرد. چراکه قصد او نیز همین بود. نبرد پر بود از خیانت، از مکر، از حیله ها، و در کنارش جوانه ی امید، چشم هایی که حامل اشک شوق بودند و بصیرت هایی که رقم زده شدند…
آن زمانی که خائن به دیدن به بار نشستن بذر دروغش ایستاده بود، از گوشه ای فین گون برادرش را دید. تورگون فرزانه، که سپاهی طلایی و هم درفش ها و زره هایی از نقره و نیرو و قدرتی نامنتظر.  برای کمک آمده بود …
و چه بسا که هر جا، غم و شادی به هم آمیخته…و فریادِ اوتولیه ن آئوره! آیا الدالیه آر آتاناتاری، اوتولیه ن آئوره ، چه مقتدرانه از شاه نولدور سر داده شد. و چه امیدوارانه جواب از همه آمد: آئوتا ای لومه! که شب می گذرد…ولی شب برای همه نگذشت…

425618947_48245

دوبرادر به همراه سپاهیان در غربِ میدان نبرد در محاصره ی خصم افتاده بودند و فاصله شان هر بار بیشتر می شد. آنقدر، که فین گون تنها شد و گوتموگ به سراغش رفت. سربازانش همگی ، تک به تک مرده، اطرافش خوابیده بودند. و او با فرمانروای بالروگ ها به پیکار بود که بالروگی دیگر شاه را از پشت تهدید کرد و غالب آمدنش بر او دیر شده بود… شلاقی آتشین بر تن اش پیچیده بود و تبر، سخت و سیاه بر فرق سرش نشست و آنرا شکافت و او افتاد…
بیرق آبی اش، سرخ شده بود از خون و کلاه خودِ نقره اش ، دیگر سپد ، نمی درخشید. دو تکه شده، کناری غلتیده بود… گرزها را اورکها، بر جانش کوفتند که بی جان شود و شد. شاه برین نولدور اینگونه دردناک، مُرد. نبرد نیرنایث آرنویدیاد او را بلعید و یک بار دیگر طعم تلخ نفرین ماندوس را چشیدند.
پس از او، تورگون چه غمگینانه تاج شاهی بر سر نهاد…

پژوهشی در باب شخصیت فین رود فلاگوند، شاه نولدور

finrod-felagundروایت تالکین[۱] در سیلماریلیون به گونه ای است که مخاطب این کتاب، انواع شخصیت ها را درروایت آن می بیند؛ دلیر، حسود، طماع، خردمند، خائن و بی پروا.  بعضی شخصیت ها در کتاب های ارباب حلقه ها[۲] و هابیت[۳] به گونه ای یاد شدند تا مخاطب برای دانستن داستان کامل آنها که این همه برایشان ترانه سروده  شده، ترغیب شود. در مورد  شخصیت فین رود فلاگوندهم این امر صادق است.

ما اولین بار اسم این شخصیت را از زبان  گیلدور[۴] می شنویم که در برخورد با فرودو می گوید:

من گیلدور هستم، گیلدور اینگلوریون ازخاندان فین رود.

اما نوشتار این اسم به صورت Finrod نیست و شکل صحیح آن Finnord است جدای از اینکه فین رود هرگز همسری اختیار نکرد و خاندان فینارفین از طریق  او ادامه پیدا نکرد. سپس آراگورن در زمانی که بخشی از ترجمه سرود لی تین[۵] را برای فرودو و یارانش در راه ریوندل می خواند گفت:

تینوویل او را از سیاه چال های سائورون نجات داد…

اما وی با اینکه از انگشتر باراهیر[۶] هم یاد کرد ولی نامی از فین رود نبرد و در نهایت در بخش تقویم و گاه شمار سرزمین میانه در کتاب هفتم ارباب حلقه ها که کتاب ضمایم است از او کمی بیشتر یاد شده اما باز هم با نام فینورد و نه فین رود:

گالادریل، خواهر فینورد فلاگوندبود، یاور آدمیان و زمانی پادشاه نارگوتروند، که جان خود را در راه نجات برن پسر باراهیر از دست داد.

finrod-felagund-1

از موارد بالا می توان این نتیجه را گرفت  که تالکین در ابتدا در ذهن خود فین رود را شاهی وفادار و عادل می دید و فین رود از شخصیت هایی بوده که به واسطه شخصیت هایی که همیشه ذهن تالکین را مشغول کرده بودند (مانند برن[۷] و لوتین[۸]) به وجود آمده است. تالکین همیشه اشعار و داستان هایی در ذهن و دفتر خود نوشته بود که محوریت اصلی آن ها چند شخصیت بیشتر نبود مانند داستان عاشقانه برن و لوتین و ماجرای ائارندیل که بعد ها با بسط دادن آن ها موجب ایجاد سرزمین ها و شخصیت های دیگر شد.

در سیلماریلون[۹] از فین رود به نام شاهی مقتدر و پسری خَلَف برای خاندان فینارفین[۱۰] و شاهی بزرگ برای نولدور[۱۱] نام برده شده است. او همواره شخصیتی مهم و عجیب و از شخصیت هایی بود که گمان می رود تالکین به آنها علاقه داشت. همچنین شخصیت وی چند مولفه ی رفتاری وجود داشته که به بیان آن ها می پردازیم:

وفاداری

فین رود به فین رودِ وفادار مشهور بود. عمده دلیل این لقب گذاری برای فین رود به ماجرای او و باراهیر و پسرش برن برمی گردد. او در حالی که می توانست به پادشاهی خود ادامه دهد و به برن بی توجه باشد  و چند نفر را به کمک او بفرستد و صرفا دورادور پیگیر ماجرا باشد اما این کار را نکرد و به همراه او رفت.

ممکن است خواننده خیال کند که این حرکت فین رود حماقت محض بود و با خود بگوید که این برن است که عاشق شده اما چرا فین رود که شاهی عاقل است پیشنهاد او را قبول می کند و حتی حاضر است به خاطر وفاداری، تاج و تخت را رها کند؟ دلیل آن فقط به وفاداری مربوط نمی شود. او همان طوری که خواهرش پیش بینی کرده بود می دانست که این وفاداری ممکن است به قیمت جانش تمام شود اما در آن منافع دیگری هم وجود داشت. او هیچ وقت به خاطر عشق یک نفر خود را به کشتن نمی داد. این در واقع وفاداری ای است که عقبه ی فکری و دور اندیشی در پشت خود دارد (در بخش خرد و دور اندیشی توضیح بیشتر خواهم داد) در این باب او در کتاب نیز به برن گفته است:

پیداست که تین گول در آرزوی مرگ توست؛ اما چنین می نماید که این تقدیر از مقصود او فراتر می رود، و باز سوگند فئانور در کار است. چه سیلماریل ها گرفتار لعن سوگند عداوت اند، و آنکه آرزومندانه حتی نام هایشان را بر زبان می آورد، قدرتی بزرگ را از خواب بیدار می سازد.

صلح جویی و دوستی

فین رود همیشه در سرزمین میانه به دنبال صلح بود. او تنها کسی بود که در دوران اول با سه قوم الف، دورف و آدم سازش و دوستی داشت به طوری که دورف ها برای او، نائوگلامیر را ساختند و آدمیان خیال می کردند او از والار[۱۲] است و به او لقب نومین یا خردمند را دادند. در زمینه ی الف ها هم او با بیشتر الف ها دوست بود ویا با آن ها مدارا می کرد.

به طور مثال او با تورگون پسر ِ عمویش فین گولفین دوست و یار بود و با هم سفری به جزیره ی تول سیریون و در طول رودخانه به سمت جنوب داشتند؛ سفری که آغازی بود بر ساختن دو قلمرو که مورگوت از آنان نفرت داشت: نارگوتروند و گوندولین. او کله گورم و کوروفین، پسران سرسخت فئانور که نفرین ماندوس گریبانگیرشان بود را در قلمرو خود پذیرفت و با اینکه با گستاخی  قصد داشتند تاج و تخت او را تصاحب کنند، با آنان تا حد ممکن مدارا می کرد. همچنن با گیردان گوشه نشین و محافظه کار(که محافظه کار بودن او باعث شد از دوران اول تا سوم زنده بماند) دوست و متحد بود:

اما میان گیردان و فین رود مودت و اتحاد برقرار بود…

اتحادی که سبب ساخت دو برج میناس تریت و باراد نیمراس در کنار دریا شد که به حفاظت سرزمین میانه کمک می کرد. او به کرات به شمال سرزمین میانه و حتی تا اوسیریاند هم رفته بود و با الف های سبز هم پیوند دوستی داشت:

و حتی تا اوسیریاند هم رفته بود و با الف های سبز دوستی گرفته بود…

فلاگوند اولین کسی بود که با دورف ها سازش کرد و دورف ها هم برای او کار کردند و نارگوتروند را ساختند. او با دورف که زیر بار هیچ کس نمی روند تا حدی مدارا کرد که، خود برای فین رود گردنبند زیبای نائوگلامیر را ساختند، گردنبندی که تینگول از بزرگترینِ پادشاهان الف بر سر تصاحب آن دورف ها را با القابی پست خطاب کرد که همین باعث مرگ او شد:

و از سر خشم و تکبر بی اعتنا به خطری که تهدیدش می کرد، تحقیر کنان گفت: چگونه شما نژاد زمخت و ناتراشیده جرات طلب دارایی مرا به خود می دهید…

فلاگوند اولین الفی بود که آدمیان دیده بودند و «عشق ایشان در دلش به سر داشت» و به واسطه ی خردمندی ای که از او دیده بودند نام نومین یا خردمند بر وی نهادند و «فین رود در میانشان ماند و دانش راستین به ایشان آموخت و آدمیان دوست دار او گشتند و او را به فرمانروایی برگزیدند» و بعدتر هم خراج گذار او شدند که همه به خاطر دوستی و نیکی فلاگوند با آنان بود.

خرد و دور اندیشی

خرد در سرزمین میانه به یک اندازه میان تمام شاهان تقسیم نشده؛ اما در این میان، سهم فین رود چشمگیر بود. به گونه ای که در مباحثه ی فین رود و آندرت دربخش چهارم از جلد دهم تاریخ سرزمین میانه (حلقه مورگوت) آمده است:

فین رود (پسر فینارفین، پسر فینوه)خردمندترین در میان نولدورِ تبعید شده بود، بیش از دیگران علاقه مند به موضوعات فکری (بیش از ساختن و هنرهای دستی)؛ علاوه بر این او به کشف هر چیزی در مورد نژاد انسانها علاقه مند بود.

همین خرد و دور اندیشی باعث ایجاد قلمرو نارگوتروند همچنین مسبب کمک کردن او به برن شد. خرد فین رود را می توان به دو مرحله تقسیم کرد:

  1. تفکر و دور اندیشی
  2. اقدام بر اساس دور اندیشی

در بخش اول او از پیش گویی های خواهرش استفاده می کرد و به آن ها احترام می گذاشت و خود هم به چیزهای قابل توجه فکر می کرد به طور مثال وقتی که وی از عظمت منه گروت در عجب شد و در دلش افتاد که قلمرویی در زیر زمین بنا کند و از اولوه کمک خواست. برن وقتی از فین رود کمک خواست او به دو دلیل به او کمک کرد اول اینکه او می خواست به عهد وفادار باشد و دوم اینکه او پیش گویی خواهرش را در این باره شنیده بود و می دانست که تقدیر او چنین رقم خواهد خورد و مرگ او در این راه فواید بسیاری دارد.
در بخش دوم هم او خرد خود را به کار می برد تا کارهای عملی اش بهره برداری بیشتری داشته باشند. فین رود در مرحله ی اجرا با توجه به اینکه می دانست دورف ها غارکنان خوبی هستند در ساخت دژ خود از آنان کمک گرفت و چون می دانست که آنان کله شق هستند به آنان پاداش خوبی هم داد.

مظلومیت و تسلیم سرنوشت بودن

این فرد همیشه در زمره مظلوم ترین افراد داستان های قرار می گیرد زیرا این در سرنوشت اوست و او در برابر سرنوشت خود تسلیم است. هر چند که این به معنای دست بر روی دست گذاشتن و فقط تماشا کردن اتفاقات اطراف نیست و اتفاقا  پر جنب و جوش ترین فرد در میان پادشاهان است و سرنوشت او است که او را به سمت مبارزه با پلیدی فرا می خواند پس او محبوبه اش آماریه را رها می کند و به سرزمین میانه می آید و بعد هم به راحتی تاج و تخت را نیز رها می کند و همراه با برن به نبرد با ملکورمی رود و در آن راه با مظلومیت می میرد و به آرامش می رسد.
تمام این ها مثال هایی از تسلیم نشدن او در برابر سرنوشتش است و چون سرنوشتش همواره سخت بوده پس او نیز سختی می کشد. البته این به این معنا است که سرنوشت او به عنوان فردی مفید است که باید درد بکشد و حتی مظلومانه جان خود را مانند افراد دیگر نیز بدهد تا ظلم و جور پایان یابد و درد کلیدی است که رسیدن به این هدف را میسر می کند و به عنوان سازنده ی آدمی در این راه است:

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی، عذابش آتش است

جمع بندی

فین رود همواره از شخصیت هایی بوده که تالکین به او علاقه داشته و می خواسته این علاقه به خواننده هم منتقل شود پس او را شخصیتی مظلوم و با رفتاری دوست داشتنی  قرار داده تا این علاقه ی خود را با مخاطب شریک شود. تالکین به کمتر شخصیتی این چنین علاقه داشت و حتی می توان گفت که او این شخصیت را این قدر دوست داشت که فین رود را فدای خودش کرد، چون برن به نوعی نمادی از تالکین و لوتین نمادی از همسرش بود و از همین جهت هم هست که روی قبر آن دو در زیر اسم هاشان، اسم برن و لوتین همراه با نشان های آن ها کشیده شده است.
و فین رود فلاگوند شاه نولدور در اندیشه ی تالکین نماد افراد بلند مرتبه ای است که با دادن جان خود راه را برای نابودی پلیدی هموار می کنند و باید گفت که این شخصیت به این خاطر از ملموس ترین و نزدیک ترین شخصیت ها به دنیای ما ماست هرچند که این شخصیت هرگز زندگی نکرده و هرگز هم نخواهد مرد.

پانویس:

[۱]J.R.R.Tolkein
[۲]The Lord of the Rings
[۳]Hobbit
[۴]Gildor
[۵]Lee-thin
[۶]Barahir
[۷]Beren
[۸]Luthin
[۹]Silmarillon
[۱۰]Finarfin
[۱۱]Noldor
[۱۲]Valar

منابع:

  • سیلماریلیون، ج .آر.آر تالکین، ترجمه ی رضا علیزاده، نشر روزنه
  • ارباب حلقه ها: یاران حلقه، ج.آر.آر تالکین، ترجمه ی رضا علیزاده، نشر روزنه
  • ارباب حلقه ها: بازگشت شاه، ج.آر.آر تالکین، ترجمه رضا علیزاده، نشر روزنه
  • فرهنگنامه بزرگ سایت آردا (www.Arda.ir)