خانه - کتابخانه - مقالات

مقالات

چگونه سقوط گوندولین به چاپ رسید

-مترجم: ایمان صاحبی

یکی از اساطیری‌ترین ویژگی داستان‌های رشته‌افسانه‌ی تالکین این است که به نظر می‌رسد این داستان‌ها تمامی ندارند. همین سال گذشته بود که کریستوفر تالکین کتاب برن و لوتین را منتشر کرد. او در مقدمه‌ی آن کتاب گفته بود که شاید برن و لوتین آخرین ویرایش او از دست‌نوشته‌های منتشرنشده‌ی پدرش باشد. اما حالا با انتشار کتاب سقوط گوندولین که بیان‌گر بخش سوم از «قصه‌های گم‌شده» سرزمین میانه است، خلاف این گفته را می‌بینیم. با پایان یافتن کار ویرایش سه‌گانه‌ی فرزندان هورین، برن و لوتین، و سقوط گوندولین، کریستوفر تالکین بالاخره در سن ۹۳ سالگی اعلام کرد که سقوط گوندولین بدون شک آخرین کاری است که او بدین شکل از کارهای پدرش منتشر می‌کند، اما با این حال، درب‌ها هنوز بر روی داستان‌های سرزمین میانه باز است.

آلن لی، طراح کتاب‌های جدید تالکین که سال‌ها سابقه‌ی همکاری با پیتر جکسون را دارد می‌گوید: «فکر می‌کنم کار کردن بر روی این کتاب‌ها به کریستوفر احساس موفقیتی دوباره می‌دهد. او خودش را مستقیماً درگیر سقوط گوندولین کرد. ما تا سال گذشته که از وجود احتمالی یک کتاب دیگر مطلع شدیم، از این موضوع خبر نداشتیم. مطمئنم او از انتشار این کتاب‌ها خوشحال است و این سفر ویژه به سرانجام رسیده.»

داستان سقوط گوندولین بر شخصیت تور تمرکز دارد. تور کسی بود که در دوره‌ی تسلط مورگوت بر سرزمین میانه به دنیا آمد. در آن دوران فقط شهر مخفی گوندولین بود که از یوغ آهنین مورگوت در امان مانده بود. تور در پی یافتن آن شهر رفت، اما همان‌طور که از عنوان کتاب پیداست، با پایان خوشی مواجه نشد.

متاسفانه، تالکین هیچ‌گاه داستان گوندولین را به کمال نرساند. او در سال ۱۹۵۱ قصد داشت آن را تکمیل کند ولی به دلیل این که انتشارات در آن زمان به داستان‌های دوران‌های نخستین سرزمین میانه تمایلی نداشت از کار بر روی آن منصرف شد. به همین سبب نسخه‌های متعددی از داستان گوندولین از وی به جا ماند که در طول دهه‌های مختلف نوشته شده بود. کتاب جدیدی که توسط کریستوفر منتشر شده تجمیعی از همه‌ی این نوشته‌ها، به همراه توضیحاتی در خصوص تفاوت‌های آن‌ها و علت تغییر طرح تالکین از این داستان در طول زمان است.

سقوط گوندولین نسبت به هابیت و ارباب حلقه‌ها خوانش متفاوتی دارد. اصلی‌ترین فرق آن صحنه‌ای به‌خصوص است که تفاوت بسیاری با کتاب‌های قبلی تالکین دارد. کسی که برای اولین بار تور را روانه‌ی ماموریتش برای یافتن گوندولین می‌کند اصلاً انسان نیست، بلکه خدای دریاها، اولمو، است. از آن‌جا که اولمو تنها والایی است که هنوز برای الف‌های تبعیدی احساس دلسوزی دارد و نمی‌تواند آن‌ها را در ویرانه‌ی سرزمین میانه تنها بگذارد، او تور را به عنوان اولین گام از طرح بزرگی که برای خاتمه دادن به سلطه‌ی دهشت‌بار مورگوت در نظر دارد در پی یافتن گوندولین می‌فرستد.

از آن‌جایی که سرزمین میانه پر از نیروهای جادویی و غیبی است که گاهی اوقات از مرتبه‌ای بالاتر در وقایع جهان دخالت می‌کنند، آلن لی می‌گوید او تلاش می‌کرده تا طراحی‌اش از صحنه‌ی ظهور اولمو بر تور نابجا به نظر نرسد: « تلاش برای کشیدن چیزی آن‌قدر غیرمنتظره و جادویی، کار سخت و حساسی بود. جهان تالکین پر از موجودات گوناگون است، اما به جز نزگول که می‌توانند چنین شکلی شبح‌وار به خود بگیرند، اکثر موجودات از گوشت و خون ساخته شده‌اند. اولمو از چه چیزی ساخته شده؟ یکی از کارهایی که برای اجتناب از این اشتباهات مهلک انجام دادم این بود که به دفعات به عقب برگردم. باید پیکره‌ی او را تا حد ممکن با آب و بخار می‌پوشاندم و آن را در فضا غرق می‌کردم، تا بتوانم فاصله‌ام را با او حفظ کنم. از این طریق راحت‌تر توانستم آن خصیصه‌های غیرملموس را وارد کارم کنم. در یکی از نسخه‌ها کار را طوری شروع کردم که خیلی به او نزدیک بودم. او تمام صفحه را پر کرده بود، و این درست نبود. بنابراین آن نسخه را رها کردم و به عقب برگشتم، بعد او را به صورت تمثیلی از خود محیط خلق کردم.»

لی سرانجام موفق شد و حالا طرح خیره‌کننده‌ی او از مواجهه‌ی تور با اولمو – که در آن اولمو بر فراز امواج قرار گرفته و ابرها و آذرخش‌ها بر او وارد شده و از او خارج می‌شوند – در جلد پشتی کتاب تحسین خیلی‌ها را برانگیخته است.

هرچند فرازهای داستان سقوط گوندولین اساطیری‌تر است، ولی این کتاب هم همان فضایی را دارد که در سایر داستان‌های محبوب تالکین دیده می‌شود، و به خوبی نشان می‌دهد که همه‌ی این قصه‌ها بخشی از یک طرح اساطیری بزرگ‌تر هستند. برای مثال، دوئل حماسی گلورفیندل و بالروگ بر دامنه‌ی کوه، پیش‌پرداختی بر نبرد دیدنی گندالف و بالروگ موریاست. تور نیز سرانجام پدربزرگ الروند نیم-الفی می‌شود که روزی یاران حلقه را روانه‌ی ماموریت بزرگشان می‌کند.

آلن لی می‌گوید: «آن‌چه باعث موفقیت هابیت و ارباب حلقه‌ها می‌شود این است که این داستان‌ها از چنان پس‌زمینه‌ی فرهنگی خاصی برخوردارند که برای خودشان تاریخ و زبان دارند. اگر به عمق داستان‌ها برگردید و از اساطیر سرزمین میانه لذت ببرید، دستاوردهای بسیاری بیشتری از این قصه‌ها خواهید داشت. در روند تغییر و توسعه‌ی اساطیر، به خوبی می‌توانید نجوای داستان‌های آغازین را در قصه‌های متأخر ببینید. این اتفاق باعث می‌شود کل مجموعه غنی‌تر، رضایت‌بخش‌تر و عمیق‌تر گردد.»

اگرچه لی وعده‌ی مشخصی نمی‌دهد ولی شاید این اثر مثل کریستوفر تالکین آخرش اثر حرفه‌ای‌اش باشد. با این حساب، سقوط گوندولین نشان از پایان دوره‌ای دارد که جی.آر.آر. تالکین یک‌بار آن را به عنوان «نخستین داستان واقعی از این دنیای خیالی» توصیف کرده بود. این کتاب فعلاً آخرین کتاب این مجموعه است. اما در دنیای اساطیر، تنها بحث این است که چه‌قدر باید منتظر ماند تا نسلی جدید پیکره‌ی تازه‌ای از اساطیر سرزمین را از سر بگیرند.

دیدگاه تالکین درباره‌ی داستان‌های فانتزی چگونه بود؟

-مترجم: ایمان صاحبی

همه‌ی ما می‌دانیم که جی.آر.آر. تالکین یکی از بزرگ‌ترین فانتزی‌نویسان تاریخ بوده است. او با ذهن خلاقانه‌ی خود هابیت و ارباب حلقه‌ها را در جهانی نو و شگفت‌آور به روی کاغذ آورد و به عنوان یکی از بنیان‌گذاران این ژانر شناخته می‌شود. امروزه به سختی می‌توان از فانتزی گفت و حرفی از تالکین نزد، ولی بعید است فقط مهارت نوشتن باعث شده باشد که او امروز به چنین اسطوره‌ی بزرگی تبدیل شود.

اکثر ما می‌دانیم که تالکین زبان‌شناس، شاعر و استاد دانشگاه نیز بود. او زبان‌های بسیاری خلق کرد و مقالات ادبی پرشماری نوشت که همه بیان‌گر کارهایش است. تالکین دوست یک فانتزی‌نویس دیگر به نام سی.اس. لوئیس بود و آن دو در یک گروه غیررسمی بحث ادبی عضو بودند.

تالکین صرفاً رمان فانتزی نمی‌نوشت، او سعی می‌کرد به نوعی روی کارهای خودش و روی ژانر فانتزی هم اثر بگذارد. یکی از مقاله‌های مشهور تالکین «در باب داستان‌های پریان» نام دارد (تالکین به آنچه که ما امروزه «فانتزی» می‌گوییم، «داستان‌های پریان» می‌گفت). این مقاله در واقع متن یکی از سخنرانی‌های او بود که بعدها منتشر شد. [در ایران ترجمه‌ی بخشی از این مقاله در کتاب درخت و برگ قرار گرفته است.]

از روی این مقاله که به شکلی فصیح و هوشمندانه نوشته شده می‌توان دریافت که تالکین با دقت به تحلیل، تبلیغ و دفاع از این ژانر پرداخته است؛ ژانری که منتقدان آن را بی‌فایده می‌دانستند و معتقد بودند که این نوع از ادبیات فقط به درد بچه‌ها می‌خورد.

البته پیش از تالکین هم بودند کسانی که داستان فانتزی می‌نوشتند (هرچند شاید به اندازه‌ی کافی حق مطلب را در این زمینه ادا نمی‌کردند)، ولی رمان‌های او باعث افزایش ناگهانی محبوبیت و آگاهی درباره‌ی این ژانر شد. این اتفاق بدون شک متأثر از فضای مسحورکننده‌ی داستان‌ها و شخصیت‌های سرزمین میانه بود که به دست تالکین خلق شد، اما به گمان من تلاش‌های او در زمینه‌ی توصیف و تبلیغ فانتزی هم در رسیدن فانتزی به جایگاهی که امروز دارد بی‌تاثیر نبود.

بنابراین در این‌جا می‌خواهم تعدادی از نقل‌قول‌های تالکین از این مقاله را با شما به اشتراک بگذارم. اگرچه این کلمات ۷۵ سال پیش گفته شده، اما خیلی از آن‌ها هنوز حقیقت دارد و الهام‌بخش کسانی است که همچنان فانتزی می‌خوانند و می‌نویسند.

به طور کلی در باب داستان‌های پریان (یا همان فانتزی):

«قصد دارم درباره‌ی داستان‌های پریان حرف بزنم، هرچند می‌دانم که این کار نوعی ماجراجویی جسورانه است. سرزمین پریان سرزمینی غریب و پرخطر است، آکنده از دام‌ها و چاله‌ها برای تازه‌واردان بی‌احتیاط و سیاه‌چال‌ها برای بی‌باکان.»

«قلمرو داستان پریان عریض و عمیق و مرتفع و آکنده از بسیاری چیزهاست: همه نوع جانور و پرنده‌ای در آن‌جا یافت می‌شود؛ دریاهای بی‌ساحل و ستارگان بی‌شمار؛ نوعی زیبایی که گونه‌ای از سحر است، و مهلکه‌ای همیشه حاضر؛ هم شادی و هم غمی به تیزی تیغ.»

«ذهنی که سبُک، سنگین، خاکستری، زرد، ساکن و سریع را اندیشید، همان ذهن نیز جادویی را خلق کرد که می‌تواند اشیای سنگین را سبک و قادر به پرواز کند، سرب خاکستری را به طلای زرد و صخره‌ی ساکن را به جریان سریع آب بدل سازد.»

«این داستان‌ها دری به سوی زمانی دیگر می‌گشایند، و ما اگر از این در عبور کنیم، اگر شده برای چند لحظه، از زمان خودمان بیرون می‌رویم، و شاید حتی بیرون از خود زمان.»

در باب امیالی که داستان‌های پریان ارضاکننده‌ی آن‌هاست:

«جادوی سرزمین پریان غایتی فی‌نفسه نیست، اثر و حُسن آن در عملکردهایش نهفته است: ارضای برخی از امیال ازلی آدمی از جمله‌ی آن‌هاست. یکی از این امیال غور کردن در اعماق فضا و زمان است. دیگری برقراری ارتباط با سایر موجودات زنده است.»

در باب ادبیات گریزگرایانه و این که چرا نباید این موضوع را مورد تمسخر قرار داد:

«اگر یک نفر ببیند که در زندان است و تلاش کند که از آن‌جا خارج شده و به خانه برود، چرا باید مورد تمسخر قرار بگیرد؟ وقتی نتوانست این کار را بکند و تصمیم گرفت که درباره‌ی موضوعاتی دیگری به جز زندان‌بان‌ها و دیوارهای زندان فکر کند و حرف بزند، چرا باید مورد تمسخر قرار بگیرد؟ اگر زندانی نتواند دنیای بیرون را ببیند، از واقعیت دنیا کاسته نمی‌شود. منتقدان در انتخاب واژه‌ی گریز در این معنا به خطا رفته‌اند، و علاوه بر این، آن‌ها، نه همیشه از روی خطایی سهوی، فرار زندانی را با ترک وظیفه اشتباه می‌گیرند.»

در باب داستان‌هایی که باید به شکل یکپارچه درک شود، و نباید آن‌ها را به صورت ترکیبی از اجزا مختلف در نظر گرفته و جداگانه بررسی کرد:

«نکته‌ای که واقعاً حائز اهمیت است دقیقاً همان رنگ و بو، فضا و جو، و تک‌تک جزئیات طبقه‌بندی‌ناشدنی داستان، و از آن مهم‌تر مقصود کلی‌ای است که همراه با زندگی، طرح مثله‌نشده‌ی داستان را منتقل می‌کند.»

در باب این که فانتزی در درجه‌ی اول یا به طور خاص برای کودکان نیست:

«حقیقت این است که رابطه‌ی بین کودکان و داستان‌های پریان تصادفی به خاطر تاریخ بومی ماست. داستان‌های پریان در دنیای متأخر و مدرن ما مثل اثاثیه‌ای کهنه و قدیمی که تنها به درد اتاق بازی می‌خورد، تا حد قصه‌های شب تنزل یافته، و علت اصلی‌اش این است که بزرگسالان طالب این داستان‌ها نیستند، و اگر به اشتباه آن را به کار بگیرند برایشان اهمیتی ندارد.»

«در میان کسانی که هنوز آن‌قدر عقلشان می‌رسد که داستان‌های پریان را مضر در نظر نگیرند، به نظر می‌رسد در باور عمومی بین اذهان کودکان و داستان‌های پریان یک رابطه‌ی طبیعی و مشابه رابطه‌ی بین بدن کودک و شیر وجود دارد. فکر می‌کنم این عقیده یک اشکال داشته باشد؛ اشکالی از جهت باورهای نادرست، چرا که این افراد معمولاً به دلایل خصوصی خود (نظیر نداشتن فرزند)، فکر می‌کنند کودکان موجوداتی خاص، تقریباً از نژادی دیگر، بوده و طبیعی نیستند.»

«به‌واقع، فقط سلیقه‌ی برخی از کودکان و بزرگسالان با داستان‌های پریان جور در می‌آید؛ و در آن صورت هم این احساس اختصاصی، یا حتی لزوماً برجسته نیست.»

در پایان به نقل‌قولی از این مقاله اشاره می‌کنم که در حقیقت شعری نوشته‌ی تالکین خطاب به مردی است که داستان‌های پریان و اسطوره‌ها را «دروغ» می‌خواند (وقتی تالکین از واژه‌ی «خالق کهتر» یا Sub Creator استفاده می‌کند، منظورش فانتزی‌نویسی است که جهان دیگری را خلق کرده، یک واقعیت جدید که در ذهن خواننده زنده می‌شود):

«گفتم ”حضرت آقا” – اگرچه مدت مدیدی است که با این داستان‌ها بیگانه شده‌ایم، ولی نه انسان به کلی از دست رفته و نه به کلی تغییر کرده است. شاید او رسوا شده باشد، اما از تخت به زیر نیامد و هنوز کهنه پاره‌هایی را که از زمان اربابی در اختیار داشت پیش خود نگه داشته است: انسان، خالق کهتر، پرتو منکسری است که در او پرتو سپید یگانه به رنگ‌های بسیار تجزیه می‌گردد، و به صورت‌های زنده‌ی بیشمار که از ذهنی به ذهن دیگر می‌روند ترکیب می‌شود. اگرچه ما همه‌ی شکاف‌های جهان را با الف‌ها و گابلین‌ها پر کرده‌ایم، و این جرأت را به خودمان داده‌ایم که خدایان و خانه‌هایشان را در جایی خارج از تاریکی و روشنایی بسازیم، و تخم اژدهایان را بکاریم، اما این حق ما بود، حقی که از بین نرفته: ما همچنان بر اساس همان قانونی که خودمان با آن به وجود آمده‌ایم دست به خلق می‌زنیم.»

غمگین ولی نه ناشادمان: دیدگاه اندوهناک تالکین از شادی

-مترجم: ایمان صاحبی

مقاله‌ی زیر به قلم رالف سی. وود استاد دانشکده‌ی الهیات و ادبیات در دانشگاه بیلور است. او نویسنده‌ی کتاب‌های زیادی از جمله انجیل منطبق بر تالکین: دیدگاه‌های مربوط به پادشاهی در سرزمین میانه، چسترتون: خوبی کابوس‌وار خدا و فلانری اوکانر و جنوبِ تحت تسخیر مسیح می‌باشد.

آثار تالکین در کنار همه‌ی زیبایی‌های ادبی خود همواره و بدون شک یکی از حماسه‌های بزرگ ادبیات حماسی مسیحی به حساب می‌آید. این داستان با در هم تنیدن اعتقادات و رسوم پگان (Pagan) و مسیحیت، تقابل نظریاتی چون ناامیدی و امیدواری، و تقدیر و آزادی اراده را درون یک دیدگاه تنها گنجانده است.

زمانی که تالکین کارش را «اساساً یک اثر مذهبی و کاتولیک» نامید، نمی‌خواست تظاهر به دین‌داری کند؛ بلکه داشت مقصود اصلی خود از این رشته‌افسانه را اعلام می‌کرد. رشته‌افسانه‌ای که مجموعه‌ای از قصه‌ها و زبان‌ها، شخصیت‌ها و رویدادها، نسب‌شناسی‌ها و نقشه‌هایی است که تمام زندگی تالکین صرف خلق، پیوند دادن و بازآرایی آن‌ها شد، هرچند هیچ‌وقت به تمامی تکمیل نگردید.

او چگونه می‌خواست تمام داستان جهان را به همان نحوی که مسیحی‌ها به آن باور دارند، به زبان اسطوره‌ها، بازگویی کند؟ اگر عمر تالکین بیشتر از ۸۱ سال به او امان می‌داد، احتمالاً به سراغ مفاهیم دیگری نظیر تجسم، تصلیب، رستاخیز و حتی پیش‌بینی جهان پس از مرگ نیز می‌رفت.

به رغم نیت کاملاً دینی تالکین اما او مدافع دین نبود. در عوض، به پیروی از نویسنده‌ی مسیحی ناشناس بئوولف، آثارش را به شکلی ماهرانه و اغلب بی‌صدا به مفاهیم مسیحی آغشته کرد. تالکین «پیغام» مدنظر خود را در لایه‌های زیرین داستان قرار داد، جایی آن‌قدر عمیق و در عین حال در مرکز توجه که تنها در صورت تعمق می‌توان به این پیغام‌ها رسید.

وجود شادی در آثار تالکین آن‌قدر مورد توجه خوانندگان قرار گرفته که می‌توانیم ریسک نادیده گرفتن بخش تاریک‌تر آثار وی را به چشم ببینیم. منظور غم و اندوهی است که سراسر تصویر دنیای تالکین را فرا گرفته است. اگرچه اندوه تالکین عمدتاً در سیلماریلیون مشهود است، اما می‌توانیم آثار آن را در ارباب حلقه‌ها هم ببینیم. در این مطلب می‌خواهیم به چگونگی نمود شادی و غم در بزرگترین اثر ادبی تالکین بپردازیم.

دیدگاه مالیخولیایی ارباب حلقه‌ها

تالکین اعتراف کرده که ارباب حلقه‌ها از ابتدا با اهداف مسیحی شروع نشد، اما به مرور زمان و با انجام بازبینی‌های متعدد، این موضوع در داستان تقویت گردید. تالکین می‌گوید «ارباب حلقه‌ها درباره‌ی خدا و یگانگی اوست.» زندگی در جهانی که بهترین هدیه‌ی خالق آن باید با ستایش و پرستش خدا به دست آید.

تالکین به عنوان پیرو تمام و کمال مکتب آگوستین معتقد بود که این عهد و احترام باعث می‌شود بتوانیم وظیفه‌ی اصلی‌مان در زندگی را به انجام برسانیم: خواسته‌ها و عشق‌مان را به ترتیبی درست مرتب کنیم، خدا را بالاتر از همه ستایش نماییم، و سپس به سایر چیزها بسته به تقدم ارزششان عشق بورزیم. این همان احترامی است که ملکور والا در مقابل ایلوواتار از آن سر باز می‌زند. ملکور در اقدامی مشابه طغیان شیطان در برابر خدا، در پی خودکامگی است، بنابراین هارمونی کیهانی ایلوواتار را بر هم می‌زند. او پیش از شکست نهایی‌اش، مایایی به نام سائورون را خادم خود می‌سازد.

از این‌جا وارد داستان ارباب حلقه‌ها می‌شویم، چون سائورون بود که حلقه‌ای یگانه برای حکمرانی ساخت تا با قدرت آن بتواند بر سرزمین میانه چیره شود. با این حال ذکر این نکته حائز اهمیت است که ایلوواتار نه مورگوت و سائورون را به خدمت خویش فرا خواند، و نه به سادگی طغیان آن‌ها را نابود ساخت تا از نابودی احتمالی جهانش پیش‌گیری کند. ایلوواتار به عنوان قادر متعال می‌توانست همه‌ی این نقشه‌های پلیدانه را نقش بر آب کند، ولی به جای کنترل مطلق آزادی اراده را برای مخلوقاتش ترجیح می‌داد.

در مقابل، قدرت زورمندانه‌ی سائورون وجود دارد که قصد داشت برتری خود را بر همه چیز اعمال کند. او معتقد بود هر کس که فقط یک بار طعم قدرت حلقه را بچشد، به استفاده از آن مصمم خواهد شد (به خصوص قدرت جادویی حلقه برای نامرئی کردن صاحبش). هرچند هنر و توان سائورون چشمگیر است، و حلقه نمود آن می‌باشد، اما کارهای او سرانجام خوبی ندارد و صرفاً می‌تواند تقلیدی مسخره از چیزهای نیک جهان باشد.

پر واضح است که تالکین از این طریق درک مکتب آگوستین از شر به عنوان نبود حقیقت یا انحراف و دگردیسی خیر را بیان می‌کند. شر مثل انگلی است که از خیر تغذیه می‌کند و فقط قدرت آسیب‌زنی و ویرانگری دارد. چون شر ذات و وجود شایسته‌ای ندارد، ولی شیطان می‌تواند نمودهای گوناگونی داشته باشد و با چهره‌های مختلف به دنبال فریب مخلوقات خدا باشد.

در حماسه‌ی ارباب حلقه‌ها، سائورون شکل دهشتناک یک چشم همه-بین را به خود می‌گیرد. او مجازاً به یک موجود سراسربین تبدیل می‌شود که قادر است فعالیت‌های بیرونی همه چیز را ببیند، اما انگیزه و هدف درونی افراد در برابر او تار و کدر است. فقدان مهلکی که گریبان سائورون را می‌گیرد نه بی‌خبری بلکه همدردی است. او نمی‌تواند حس بقیه را درک کند، بنابراین قادر به برقرار کردن ارتباط نیست. وی گمان می‌کند که فرودو و دوستانش به دنبال سرنگون کردن او و بر پا کردن سلطه‌ی خودشان هستند. اما محاسبات مغرورانه‌ی سائورون او را در برابر استراتژی غافلگیرکننده‌ی حریف کور می‌کند. آن‌ها به رهبری گندالف تصمیم می‌گیرند که نه تنها مخفی شده و از حلقه استفاده نکنند، بلکه آن را به لانه‌ی سائورون در سرزمین موردور ببرند و درون شکاف کوه نابودی بیندازند.

فرودو حامل خوبی برای حلقه است چون به دنبال آن نیست و با بی‌میلی این وظیفه را می‌پذیرد. او نه تنها از شجاعت و استقامت کافی برای این ماموریت برخوردار است، بلکه به سوی این وظیفه فراخوانده شده. فرودو در ابتدای داستان متوجه می‌شود که یک ماموریت و تلاش واقعی، برخلاف ماجراجویی «آن‌جا و بازگشت دوباره»، ذاتاً نه داوطلبانه است و نه می‌توان از نتیجه‌ی آن اطمینان داشت. علاوه بر این، چنین ماجرایی لزوماً مثل داستان عمویش بیلبو برای جستجو به دنبال یک گنج عظیم نیست.

فرودو فراخوانده نشده که چیزی پیدا کند، بلکه اتفاقاً فراخوانده شده تا این حلقه‌ی مرگبار کنترل‌گر را نابود سازد. نکته‌ی جالب توجه این حماسه در روش‌های پیچیده‌ای است که فرودو در ادامه برای وفادار ماندن و نماندن به این فراخوان تا انتهای داستان در پیش می‌گیرد. از آن‌جایی که آن‌ها با قید و بندهای مقدس ِتعهدِ سوگندنخورده‌شان ملزم به انجام این وظیفه شده‌اند، فرودو و دوستانش چیزی را می‌آموزند که عمیق‌ترین حقیقت برای تالکین است: چگونه زندگی را تسلیم خیر کنیم، چگونه گنجینه‌ی شر را نابود سازیم، و بالاخره چگونه با تمرکز بر اخلاق و معنویت زندگی کنیم، همان طور که گندالف می‌گوید: «تنها تصمیمی که ما باید بگیریم این است که با زمانی که در اختیارمان قرار داده شده چه کار کنیم؟»

سوال و در نتیجه جستجوی اصلی تالکین پیرامون موضوع استفاده از زمان بوده است. وسوسه‌ی بزرگ این است که میانبرها و راه‌های آسان را در پیش بگیریم تا سریع‌تر به مقصد برسیم. در دنیای کهن سرزمین میانه، قطعی‌ترین راه فرار از کندی و زجر جادو است. جادو مثال دستگاه‌های مختلف عصر ماست. هم جادوی کهن و هم جادوی مدرن چیزی را فراهم می‌آورند که تالکین آن را فوریت می‌نامد: «سرعت، کاهش زحمت، و کم کردن تا حداقلی از فاصله‌ی میان ایده یا خواسته و نتیجه یا معلول.»

جادوی شتاب روشی است که افرادی آن را انتخاب می‌کنند که یا عجله دارند، یا تحمل ندارند یا نمی‌توانند صبر کنند. پیروزی‌های سائورون چهره می‌بازد چون او با تحریک اراده‌ی دیگران این سِحر آنی برای رسیدن به نتیجه و توان بی‌رحمانه‌ی مورد نیاز برای به انجام رساندن این پایان‌های به اصطلاح باشکوه را از طریق روش‌های سرسری و باعجله فراهم می‌آورد.

گندالف جادوگر مسیح-گونه‌ای است که بخش زیادی از عمر خود را صرف دوستانش می‌کند و می‌داند که حامل خوبی برای حلقه نیست؛ نه به این دلیل که اهداف پلیدی داشته باشد، بلکه چون اهداف خیر بزرگی در سر دارد. دلسوزی باطنی گندالف در ترکیب با قدرت عظیم حلقه می‌تواند او را به جادوگر غفار و ناعادلی تبدیل کند که دقیقاً در نقطه‌ی مقابل معنای اسم آگلوساکسونی جادوگر (Wizard) که از wys به معنای خردمند گرفته شده قرار می‌گیرد.

ملکه‌ی الفی، بانو گالادریل، هم از پذیرش حلقه امتناع می‌کند. حلقه باعث می‌شود زیبایی او مسحورکننده شود. کسانی که آزادانه وجنات او را ستایش می‌کردند چاره‌ای جز بندگی و پرستش او نخواهند داشت. تالکین یکی از معدود نویسندگانی است که دریافت زیرکانه‌ترین چهره‌ی ظاهری شر نه زشت و کریه بلکه زیبا و دل‌فریب است. گالادریل هشدار می‌دهد: «من تاریک نخواهم بود، بلکه زیبا و هولناک خواهم بود، مثل صبح و شب! زیبا مثل دریا و خورشید و برف‌های روی کوهستان! هولناک مثل توفان و آذرخش! قوی‌تر از شالوده‌ی زمین. همه مرا دوست خواهند داشت و در عین حال مأیوس خواهند بود!»

هابیت‌ها حریفان خوبی در برابر وسوسه‌ی حلقه هستند چون اهداف زندگی آن‌ها خیلی بزرگ نیست. خواسته‌ی قلبی آن‌ها چیزی فراتر از حفظ صلح و آزادی برای موطن‌شان، شایر، نیست. افتادگی و بردباری‌شان همان چیزی است که آن‌ها را برای نابود کردن حلقه منحصر به فرد می‌سازد. این ماموریت تلاشی است که به دست مردمان کوچک حتی بهتر از بزرگان به انجام می‌رسد. در حقیقت، تنها کسی که در نهایت به عنوان وارث محق فرودو شناخته می‌شود، بعیدترین گزینه یعنی همان هابیت دست و پاچلفتی و بیگانه‌هراس خودمان، سموایز گمجی است.

دقیقاً همان رویکرد بعیدِ قهرمانی مردمان کوچک اما دلیر ِدنیای تالکین است که به داستانی مسیحی و شادمان تبدیل می‌شود. در اساطیر کهن نورس و ژرمن یا یونان و روم، همیشه مردان قوی و قوق العاده می‌توانستند قهرمان باشند. قهرمان کسی بود که هم‌نوعان معمولی خود را در همه‌ی زمینه‌ها، چه شجاعت و چه دانش، شکست می‌داد و یکه‌تازی می‌کرد.

اما در سرزمین میانه چنین نیست. بزرگی نُه یار حلقه از روی توانایی‌ها و دستاوردهایشان شناخته می‌شود. قدرتشان در ضعف‌هایشان قرار دارد، در اتحادی که به عنوان گروه دارند و نمی‌خواهند به دیگران زور بگویند. اما یاران از همه‌ی مردمان آزاد تشکیل شده‌اند، حتی کسانی که از نظر تاریخی با هم عداوت‌هایی داشته‌اند (دورف‌ها و الف‌ها). ولی آن‌ها به خاطر نفرت مشترکی که از شر دارند با هم متحد نشده‌اند، بلکه به خاطر عشق همیشگی که به یکدیگر داشته‌اند و همیشه همراهشان بوده کنار هم آمده‌اند. در طول مدت‌های مدیدی که این کشمکش مشترک را داشته‌اند، متوجه می‌شوند که قدرتی بزرگتر از زور بازو در کار است. این موضوع از ذهن‌ها و قلب‌هایی نشأت می‌گیرد که برای پاسخ‌گویی به یک فراخوان متعالی و مقدس متحد شده‌اند.

قدرت اصلی این گروه فضیلت عمدتاً بدنام دلسوزی است. دلسوزی واژه‌ای است که بار معنایی خوبی ندارد، انگار برتری خاصی را نسبت به مخاطب آن ایجاد می‌کند. انگار کسی که دلسوزی می‌کند نسبت به سایرین از نظر اخلاقی و روحانی تفوّق می‌یابد. دلسوزی همان فضیلتی است که نیچه در مسیحیت بیش از همه از آن نفرت دارد. اما خوب است بدانیم این واژه که تالکین آن را به فضیلت اصلی حماسه‌ی خود بدل کرده، از کلمه‌ی رومی Pietas گرفته شده که به معنای احترام نهادن به همه‌ی چیزهایی است که زندگی‌مان را مدیون آن‌ها هستیم.

فرودو معنای دلسوزی را از بیلبو آموخته بود. او وقتی برای اولین بار حلقه را از گالوم گرفت، فرصت داشت که این موجود پست را بکشد ولی این کار را نکرد. فرودو به خاطر از دست رفتن این فرصت کاملاً مأیوس شده بود، تا جایی که می‌گوید: «جای تأسف است که وقتی بیلبو فرصت پیدا کرد، آن موجود رذل را نکشت.» این جمله عصبانیت گندالف را بر می‌انگیزاند و باعث می‌شود یکی از مهم‌ترین و زیباترین جمله‌های کل این مجموعه را به زبان بیاورد:

«جای تأسف است؟ به خاطر دلسوزی بود که دست دست کرد. دلسوزی و رحم: که وقتی لازم نیست، ضربه نزنی. پاداش خودش را هم گرفت، فرودو. مطمئن باش که پلیدی آسیب کمی به [بیلبو] زد و دست آخر توانست فرار کند، چون مالکیتش را بر حلقه این طور شروع کرده بود: با دلسوزی.»

فرودو گفت: «متأسفم، اما…هیچ دلم برای گالوم نمی‌سوزد…مرگ حقش است.»

گندالف پاسخ داد: «حقش است! به جرأت می‌گویم حقش است. خیلی از کسانی که زنده‌اند حقشان مرگ است. و خیلی از کسانی که می‌میرند حقشان زندگی است. تو می‌توانی این زندگی را به آن‌ها ببخشی؟ پس زیاد مشتاق نباش که در قضاوت، مردم را به مرگ محکوم کنی…وقتی زمان آن برسد، دلسوزی بیلبو ممکن است سرنوشت خیلی‌ها – از جمله خود تو – را رقم بزند.»

در این‌جا گندالف فضیلت بخشش در دین مسیحیت را معرفی می‌کند، چیزی که در دنیای پگان‌ها کاملاً ناشناخته است. مجازات نکردن عادلانه‌ی بدکردار، در یونان باستان، خود یک نوع بی‌عدالتی بزرگ‌تر است. بنابراین گالوم به عنوان موجودی که بسیار فراتر از آنچه پلیدی دیده پلیدی کرده، مستحق این بدبختی است. او به هنگام تصاحب حلقه مرتکب جنایت برادرکشی قابیل می‌شود. با این حال، برخلاف باور فرودو، گندالف بر دلسوزی اصرار دارد. او می‌گوید اگر قرار بود همه را به سزای اعمالشان برسانیم، هیچ‌کس زنده نمی‌ماند. خیلی‌ها از دنیا می‌روند، اما چه کسی می‌تواند آن‌ها را برگرداند؟ نه هابیت‌ها و نه انسان‌ها نمی‌توانند تنها با اتکا به سزاواری و استحقاق زندگی کنند.

گندالف در بحث دلسوزی و بردباری باور دارد که می‌توان تخطی‌ها را بخشید و به جای شتاب کردن برای اجرای خودخواهانه‌ی عدالت منتظر مشیت الهی ماند. جمله‌ی «دلسوزی بیلبو ممکن است سرنوشت خیلی‌ها را رقم بزند» رفته رفته به اندرز اصلی حماسه‌ی تالکین بدل می‌شود، چرا که تکرار این عبارت را در هر سه کتاب می‌بینیم.

در واقع همین دلسوزی است که به شکلی غیرعمدی منجر به پیروزی نهایی علیه سائورون می‌شود. یکی از غافل‌گیرکننده‌ترین برگشت‌های داستان مربوط به جایی است که فرودو در انتها از تسلیم کردن حلقه سر باز می‌زند. او فریب نفس خود را می‌خورد که تا پیش از این مدام داشت هر سه قدرت حلقه یعنی زورمندی، نامرئی شدن و افزایش طول عمر را پس می‌زد. او تا انتهای کار به مقاومت ادامه داد و سعی کرد خودش را برای این اقدام نهایی که نابود کردن حلقه‌ی فرمانروایی سائورون بود آماده کند. ولی همان طور که به سم اعتراف می‌کند، همین پیروزی‌ها به شکل طعنه‌آمیزی باعث شد او بیشتر در معرض قدرت حلقه قرار بگیرد.

علی‌رغم ضعف شدیدی که از نظر توان بدنی به فرودو وارد شده بود – چون می‌بینیم که گرسنگی و عجز آن قدر به او فشار آورده که سم مجبور می‌شود تا بالای کوه حملش کند – ولی با چنان توان و نیرویی صحبت می‌کند که سم هیچ‌گاه قبلاً مثال آن را نشنیده بود. واضح است که آزادی اراده‌ی فرودو تحت نفوذ سائورون قرار گرفته و همین باعث می‌شود که او نه تنها از تمام کردن کار سر باز بزند، بلکه کل ماموریت خود را انکار کند. او به جای پرت کردن حلقه در شکاف هلاکت، فریاد می‌زند: «آمدم، اما کاری که برای انجامش به این‌جا آمده بودم را انتخاب نمی‌کنم. من این کار را انجام نمی‌دهم. حلقه از آن من است.»

سخنان فرودو در نسخه‌های قدیمی‌تر کتاب کمی متفاوت بود: «به پایان راه رسیدم. اما نمی‌توانم کاری را بکنم که برای انجام دادنش به این‌جا آمده‌ام. من این کار را انجام نمی‌دهم.» منتها تالکین ترسید که انتخاب واژه‌ها – به خصوص در رابطه با واژه‌ی «نمی‌توانم» – فرودو را مبرا کند، و نشانگر این باشد که او به خاطر خستگی مفرط در انجام این ماموریت شکست خورده نه به خاطر نافرمانی خودش. در عین حال، رضایت داوطلبانه‌ی فرودو در برابر قدرت وسوسه‌برانگیز حلقه غلبه‌ی نیروی حلقه بر او را نشان می‌دهد. در نهایت حلقه کنترل فرودو را در دست می‌گیرد و مقصودش را از طریق کلام او بیان می‌کند. بدین ترتیب تالکین از پارادوکس تاریکی پرده بر می‌دارد که نشان می‌دهد آزادی عمل ما می‌تواند به دست نیروهای بیرونی کنترل شود اما با این حال این اراده همچنان خود را در کمترین حد ممکن حفظ می‌کند. بنابراین فرودو هم هرچند کم ولی مسئول این اتفاقات است و کاملاً بی‌گناه نیست.

گالوم همچنان زنده می‌ماند چون خود فرودو در داستان بر بخشش او اصرار می‌ورزد و سم هم در پایان دوباره از جان او می‌گذرد. همین باعث می‌شود گالوم بتواند آن‌ها را تا شکاف کوه نابودی دنبال کند. در پایان به رغم امیدواری ما به وفادار بودن فرودو نسبت به ماموریتش و مسیری که تالکین برای ایجاد این انتظار ما را به آن هدایت می‌کند، او نیست که حلقه را نابود می‌کند. با وجود همه‌ی غافل‌گیری و ناامیدی ما، فرودو شکست می‌خورد. این گالوم است که حلقه را با دندان از انگشت فرودو جدا می‌کند و در همان حال که از خوشحالی مشغول رقصیدن است، به عقب و به داخل آتش کوهستان سقوط می‌کند تا حلقه هم با خودش نابود شود.

به سختی می‌توان نمونه‌ی مشابهی از چنین ویرانی حزن‌انگیزی را در ادبیات انگلیسی پیدا کرد. سی. اس. لوئیس زمانی گفته بود که یک نوع غم عمیق و ژرف در تمام این حماسه جریان دارد. علی‌رغم ادعای تالکین مبنی بر این که او در داستانش از باورهای ریشه‌دار مسیحی استفاده کرده، اما حتی اگر بگوییم به مقدار ناچیز، پیروزی بزرگ در این آثار تنها از طریق شکستی اندوهناک میسر می‌شود.

پرسش بغرنجی که خوانندگان و منتقدان آثار تالکین هنوز جواب مشخصی برای آن پیدا نکرده‌اند همین است: علت این پایان غم‌انگیز چیست؟ این سوال با گزاره‌ای آمیخته است که تالکین در انتهای مقاله‌ی مفصلش «در باب داستان‌های پریان» به آن اشاره می‌کند. او می‌گوید وقتی فانتری به دستاورد غایی خود می‌رسد، فراتر از هر قالب دیگری از ادبیات حقیقت را مورد آماج قرار می‌دهد، آن هم نه برخلاف پایان شادش، بلکه دقیقاً به خاطر همین پایان شاد.

تالکین می‌گوید فانتزی‌های واقعی با شادی به پایان می‌رسند تا برای غم و سختی زندگی تسلی‌بخش باشند. ولی پایان خوش به معنای فرار از واقعیت نیست. پیروزی نهایی همیشه با مصیبت و با چرخش عظیم و ناگهانی اتفاقاتی همراه است که به یک نوع رستگاری غافل‌گیرکننده منجر می‌شود. تالکین برای این تحول عظیم یک واژه ساخته است و آن را تحول پایانی ِخوش می‌نامد: یک مصیبت دل‌انگیز که واقعیت ناگوار تحول پایانی ِبد و خرابی و ویرانی بشر را انکار نمی‌کند.

این تغییر ناگهانی معجزه‌آسا اما خشن نشان می‌دهد که مرگ و شکست غایت کار نیست؛ بلکه شادی است که حقیقت نهایی می‌باشد. برای تالکین تحول پایانی ِخوش رستاخیز است، چرا که سبب رهایی جهان را در میان همه‌ی پلیدی‌ها به منصه‌ی ظهور می‌رساند. بنابراین به بیان او پیوند میان داستان پریان و انجیل بدین صورت است: «این داستان متعالی و حقیقی است. هنر به تایید رسیده. خداوند پروردگار فرشتگان، انسان‌ها – و الف‌ها – است. افسانه و تاریخ به هم رسیده و با یکدیگر تلفیق شده.»

حال سوال این است که آیا در ارباب حلقه‌ها تحول پایانی ِخوش وجود دارد؟ چنین چیزی قطعاً در صحنه‌ی پایانی پیدا نمی‌شود، اما می‌توان آن را در غم‌بارترین صفحات این حماسه یافت. حلقه نابود و به رغم لغزش قهرمان داستان، پیروزی حاصل شده است. اما فرودو نه مسیح، بلکه یک جور پطرس است که در انتهای کار به عهد مقدس خود خیانت می‌کند.

سم یادآور می‌شود که شکست فرودو تماماً ویرانگر نبوده، زیرا او دوباره به خودش آمده و آزاد شده. ولی در ابتدا به نظر می‌رسد که فرودو هنوز تحت تاثیر این توهم است که خودش ماموریت را به پایان رسانده، چون از همه می‌خواهد که گالوم را ببخشند: «اما به خاطر او نمی‌توانستم حلقه را نابود کنم.» ولی کمی بعدتر لحن فرودو از حالت معلوم به مجهول تغییر کرده و نقش‌ها را دقیق‌تر می‌پذیرد: «ماموریت به انجام رسیده و اکنون همه چیز تمام شده است. خوشحالم که تو همراه من هستی. این‌جا در پایان همه چیز، سم.»

اما این آرامش موقرانه خیلی زود جای خود را به اندوه می‌دهد چون چهار هابیت داستان با بازگشت به خانه در می‌یابند که در مدت غیابشان، سارومان و خادمانش که بسیاری از هابیت‌ها را به سوی خود جذب کرده‌اند، شایر را به تصرف درآورده‌اند. قلمرویی که زمانی دست‌نخوره بود حالا به لحاظ محیطی با دود صنعت و به لحاظ سیاسی با یک رژیم دیوان‌سالار آلوده و سرکوب شده، و با بسته شدن میخانه‌ها شادی از این سرزمین رفته است. از این رو، شایر ابتدا باید از  این آلودگی‌ها پاک شود تا دوباره بشود در آن زندگی کرد، چرا که جنازه‌ی حدود صد انسان و هابیت در این سرزمین رها شده است.

وقتی سم و فرودو برای اولین بار به هابیتون می‌رسند، جز تماشای وضعیت اسفناک سرزمینی که تا مدت‌ها از تحرکات وحشیانه‌ی سائورون در امان مانده بود، کاری از دستشان بر نمی‌آید. سم می‌گوید: «این‌جا بدتر از موردور است! از یک جهت خیلی بدتر. به قول معروف یک جورهایی به نظرت مثل خانه می‌آید؛ چون خانه هم هست، و یادت هست قبل از این که به کلی ویران شود چطور بوده.» واکنش فرودو حتی از این هم دردآورتر است: «آخرین ضربه [از نبرد علیه سائورون]. ولی عجیب است که باید این‌جا اتفاق می‌افتاد، درست جلوی در بگ‌اند! بین این همه امیدواری و بیم اصلاً انتظار این یکی را نداشتم.» کوروپتیو آپتیمی پسیما یک اصطلاح دقیق لاتین است که حقیقتی ژرف را بیان می‌کند: به راستی که بدترین چیز ویرانی ِبهترین است.

جدایی آخر گندالف و فرودو در بندرگاه‌های خاکستری را نباید به عنوان نوعی شادی که از جنس تحول پایانی ِخوش باشد در نظر گرفت. چون این صحنه تلخ و به دور از خوشی است. بندرگاه‌های خاکستری پر از اندوه و ناراحتی است. کشاکش با سائورون و نیروهای پلید او چنان زخمی بر فرودو بر جای گذاشته که او نمی‌تواند به خوبی و خوشی تا پایان عمر زندگی کند. حقیقت این است که فرودو حتی نمی‌تواند دوباره به خانه برگردد، به همین خاطر لحن او دوباره به حالت مجهول تبدیل می‌شود: «من خیلی سخت صدمه دیده‌ام، سم. سعی کردم شایر را نجات بدهم، و حالا نجات پیدا کرده، ولی نه برای من. وقتی خطر چیزی را تهدید می‌کند، اغلب باید همین طور باشد: یک نفر باید از آن چیز چشم‌پوشی کند. از دستش بدهد، تا شاید دیگران از آن نگهداری کنند.»

کلمات آخر گندالف هم به شکلی مشابه اندوهبار است: «خب، دوستان عزیز، سفر یاران در سرزمین میانه بالاخره این‌جا، در سواحل دریا، به پایان می‌رسد. شما را به سلامت! نمی‌گویم گریه نکنید؛ چون همه‌ی گریه‌ها بد نیستند.» باید خیلی بی‌احساس باشید که جدایی نهایی گندالف و فرودو را ببینید و بغض نکنید. و اگرچه سم شهردار منتخب هابیتون است، ولی با یک جور شادی مسکوت بر می‌گردد و بعد از این که نفس عمیقی می‌کشد آخرین جمله‌ی خود را می‌گوید. این جمله نه «بردیم!» است، نه «حلقه را نابودیم کردیم!»، و نه حتی «سائورون را شکست دادیم!»، بلکه چیزی بسیار ساده‌تر است: «برگشتم.»

تقدیرگرایی در فرزندان هورین

به عقیده‌ی نگارنده یکی از توضیحاتی که پیرامون دیدگاه مالیخولیایی تالکین وجود دارد از طریق مقاله‌ای به نام «هیولاها و منتقدان» که او درباره‌ی بئوولف نوشته، قابل دریافت است. تالکین در این مقاله به اشعار بئوولف از قرن هفتم (یا شاید هم نهم) اشاره می‌کند که توسط یک مسیحی ناشناس به زبان آنگلو-ساکسون نوشته شده. در این داستان شاعرانه، افسانه‌ی نبرد طولانی بئوولف با گرندل بیان می‌شود، کشاکشی که در نهایت منجر به کشته شدن هیولا و خود بئوولف می‌گردد.

نویسنده‌ی این داستان متعهدانه به دنبال این بود که بی‌رحمی و هولناکی زندگی پگانی – زندگی افسانه‌های دانمارکی – را حفظ کند. بدین ترتیب او به تعریف و تمجید از مبارزات سهمگین و وفاداری شدید افراد می‌پردازد، هرچند خودش نشان می‌دهد که انسان و رویدادها، هر دو، تحت تاثیر نیروی ممانعت‌ناپذیر تقدیر هستند، نیرویی که روی همه چیز سایه انداخته است.

ونربل بید، راهب انگلیسی که در همین دوره‌ی زمانی زندگی می‌کرد، شاهد زندگی اندوه‌بار و عاری از شادی رئیس قبیله‌ای از آنگلو-ساکسون‌هاست که در جهان باستانی پگان شمالی عمر خود را سپری می‌نمود. او کوتاهی و مهلکی این زندگی را به پرواز گنجشکی تشبیه می‌کند که از یک سو وارد تالار ضیافت شده و از سوی دیگر آن خارج می‌شود. همه چیز از پوچی سرد و سیاه آغاز شده، سپس وارد لحظه‌ای کوتاه از گرما و نور به نام زندگی گردیده، و در نهایت دوباره به همان پوچی تاریک که از آن آمده باز می‌گردد. در نبرد پایانی رگناروگ، تمامی کیهان، و حتی خدایان، نابود شده و همه چیز به «هرج و مرج و نابخردی» بر می‌گردد.

علاوه بر این، تالکین نجابت این قهرمانان نوردی و توتنی در «مقاومت محتوم» ایشان در برابر شکست و مرگ ناگزیر را می‌ستاید. انسان‌های جنگجو علیه اژدهایانی جنگیدند که تمثیلی هولناک‌تر داشتند چون (معتقد بودند که) اشباح پلید وارد این هیولاها شده‌اند و در این کالبدهای شنیع شکل مرئی به خود گرفته‌اند. تالکین باور داشت که مقوله‌ی قهرمانی مشرکانِ آنگلو-ساکسونی به همین دلیل نه فقط برای پیروان داروین که به تصادفی بودن جهان اعتقاد داشتند، بلکه برای مسیحیانی که به نظم و مشیت غایی باور دارند نیز مرتبط باقی ماند. تالکین می‌گوید اراده‌ی راسخ و مقاومت مطلق باعث شد آن‌ها بی‌نقص باشند، چون بدون امید، این عقیده که انسان و همه‌ی کارهای او از بین می‌رود، درون‌مایه‌ای است که هیچ مسیحی دوست ندارد آن را حقیر بشمرند.

تالکین از اسطوره‌ها و افسانه‌های شمال باستان دریافت که هیچ نبردی به پیروزی نرسیده و هیچ موفقیتی کامل نمی‌شود – حداقل نه در این دنیا – چون هر پیروزی مشکلات و سرگشتگی‌های جدیدی ایجاد می‌کند. این موضوع نشان می‌دهد که چرا به اعتقاد من، تالکین بلافاصله بعد از کامل کردن ارباب حلقه‌ها به سراغ افسانه‌ی کهن هورین و فرزندان او، به خصوص داستان غم‌بار تورین تورامبار، بر می‌گردد.

حدس من این است تالکین احساس می‌کرده که هیچ‌گاه نتوانسته حق مطلب را درباره‌ی Wyrd آن طور بیان کند که آنگلو-ساکسون‌ها به آن باور داشته‌اند. این واژه واقعاً کلمه‌ی عجیبی است که معمولاً آن را از حالت آنگلو-ساکسون به Fate یا «تقدیر» تعبیر می‌کنند، هرچند تلفظ این کلمه بیانگر چیزی فراتر از تقدیرگرایی صرف است – این کلمه متضمن وقوع حوادث به شکلی اسرارآمیز و توصیف‌ناپذیر است. Wyrd نشانگر دیدگاه پگان مبنی بر این موضوع است که حداقل بخش‌هایی از جهان به وسیله‌ی این نیروهای فرا-منطقی هدایت می‌شود. تالکین در جاهای مختلف این عبارت را به Fate، Doom، Luck یا Chance ترجمه کرده است. او در هر حال به دنبال یادآوری این نکته به مخاطب است که زندگی ما تحت تاثیر نیروهایی است که کنترلی بر آن‌ها نداریم – حتی اگر در آخر همه چیز تحت فرمان خدا باشد.

داستان فرزندان هورین، به طور خلاصه، درباره‌ی نفرین مورگوت است. او عزم خود را جزم می‌کند تا نه فقط با نابود کردن هورین به خاطر ایستادگی سرسختانه در برابر او، بلکه با از بین بردن خانواده‌ی هورین، سلطه‌ی بی‌رحمانه‌ی خود را بر تمام آردا (زمین) نشان دهد:

«اراده‌ی من بر آردا سایه افکنده و هرچه در آن است اندک اندک و بی‌گمان به همان سو معطوف می‌شود که من عزم کرده‌ام. اما اندیشه من بر سر تمام کسانی که تو دوستشان می‌داری همچون ابر تقدیر سنگینی خواهد کرد، آنان را به تاریکی و نومیدی درخواهد غلتاند. به هر کجا که بروند پلیدی خواهد زایید. هر سخن که بگویند، رأی‌شان ناصواب خواهد بود. هر کاری که کنند بر ضدشان تمام خواهد شد. بی‌امید خواهند مرد، و زندگی و مرگ هر دو را به باد نفرین خواهند گرفت.»

در ظاهر به نظر نمی‌رسد که چنین نفرین پلیدانه‌ای چندان عملی باشد. زیرا اگر هورین و دودمانش محکوم به سرنوشتی تلخ‌تر از شکست و مرگ باشند، چرا باید داستان ناخوشایند و محتوم آن‌ها را دنبال کرد؟ تالکین در این کتاب از لحن رسمی و فاصله‌دار سیلماریلیون که با واژگونی واژه‌ها همراه است و مشابه ریتم خشک انجیل شاه جیمز می‌باشد استفاده نمی‌کند. او حتی به تراکم اسم‌هایی که تلفظ آن‌ها مشکل است هم روی نمی‌آورد. کیفیت و نقش شخصیت‌های این داستان – همان طور که در حماسه‌های کهن شمالی وجود داشته و تالکین عمیقاً از آن‌ها تاثیر گرفته – تقریباً به تمامی از طریق کلام و عمل پدیدار می‌شود، بنابراین به ندرت می‌بینیم این گفته‌ها بر انگیزه‌ها و اهداف اثر درونی داشته باشد.

با این حال، داستان فرزندان هورین به شکل غریبی شگفت‌آور است. چون اگرچه تالکین از تمثیل روی‌گردان شده، ولی عنصر دیگری را تایید می‌کند که خودش آن را «کاربست‌پذیری» می‌نامد. کاربست‌پذیری اتصال عناصر ماقبل-تاریخی و افسانه‌ای با چیزهای تاریخی و حتی معاصر است که موجب پیوند افسانه‌پردازی با دنیای ما می‌شود.

در اولین بخش از کتاب ارباب حلقه‌ها جمله‌ای در ارتباط با همین اتصال وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است. این جمله حاوی نکته‌ای کلیدی برای رمزگشایی کتاب است که با زندگی تورین تورامبار بی‌ارتباط نیست. در کتاب یاران حلقه، وقتی مسیر حرکت گروه نُه نفره‌ی یاران در کوه کارادراس به وسیله‌ی یک کولاک طاقت‌فرسا مسدود می‌شود، آراگورن جمله‌ی معماگونه‌ای را به زبان می‌آورد: «موجوداتی اهریمنی و نامهربان در دنیا هست که از موجودات دو پا چندان خوششان نمی‌آید، و با این حال متحد سائورون هم نیستند و اهداف خودشان را دنبال می‌کنند. بعضی‌ها در این دنیا حتی از او هم قدیمی‌ترند.»

تالکین به عنوان یک نویسنده و معتقد مدرن در پی پذیرش واقعیت مربوط به این «موجودات اهریمنی و نامهربان» و در نتیجه حقیقت مربوط به Wyrd است: حضور نیروها و قدرت‌هایی که فراتر از کنترل آنی (و نه کنترل نهایی) ایلوواتار عمل می‌کنند، تمثال تالکین از خداوند متعال است. برای مثال، از دوران داروین و هایزنبرگ به بعد، به سختی می‌توان جایگاه شانس و تصادف را در مکانی که تالکین آن را «مدارات جهان» می‌نامد انکار کرد. زنجیره بزرگِ بودن – همان اندیشه‌ی یونانی که به مسیحیت هم راه پیدا کرد و متضمن این بود که همه چیز، از مواد ساکن گرفته تا فرشتگان مغضوب و مقرب، در نوعی پیوستگی بی‌نقص به سر می‌برند، بنابراین هیچ چیزی به صرف تصادف رخ نمی‌دهد، و همه هدفی ذاتی دارند – زنجیره‌ی باشکوهی است از نوعی پیوستگی یکپارچه که به صورت جزء جزء می‌باشد.

به‌رغم همه‌ی توصیفات متاخری که درباره‌ی دستاوردهای گالیله و نیوتون در قرن هفدم بیان شده، اکثر ما همچنان معتقدیم که (تا جایی که برای نوع بشر قابل تشخیص است) هر پدیده‌ی طبیعی محصول علل ماقبل خویش می‌باشد. با این حال، به نظر نمی‌رسد که این پدیده‌های طبیعی چه به لحاظ اخلافی، و چه، بدتر از آن، از روی شفقت، توالی داشته باشند. ظاهراً آن‌ها توسط نیروهای مادی که اغلب به روش‌های غیرقابل پیش‌بینی با هم تصادم داشته و یکدیگر را تکمیل می‌کنند، از روی شانس به وجود می‌آیند.

بشر به تازگی دریافته که ما با استعدادهای ژنتیکی خاصی متولد می‌شویم که از نظر ذهنی و فیزیکی محدودیت‌هایی برای آینده و فرصت‌های پیش رویمان ایجاد می‌کند. علاوه بر این، ما محصولاتی هستیم که نه تنها تحت تاثیر عوامل محیطی قرار دارد، بلکه متاثر از شانس، طالع خوب و بد، و همچنین Wyrd است. چه کسی می‌تواند بگوید که در همه‌ی دو راهی‌های زندگی مسیر صحیح را انتخاب کرده، یا این که ما مستحق همه‌ی مصیبتی‌هایی که بر سرمان نازل شده هستیم، و به همین خاطر زندگی ما تماماً ساخته‌ی انتخاب‌های درست و غلطی است که خودمان گرفته‌ایم؟

مقصودمان از این حرف‌ها این نیست که تالکین جهان را یک تصادف حمایت و هدایت نشده می‌پنداشته است. اتفاقاً مورگوت است که پوچ‌انگار و هیچ‌انگار می‌باشد، چرا که در جایی می‌گوید «فراتر از مدارات جهان هیچ چیزی نیست». تالکین ظاهراً خاصیت علیتی خداوند را مورد سوال قرار می‌دهد چون گاهی اوقات این طور برداشت می‌شود که خدا طراحی الهی است که از خارج از جهان عمل کرده و فرمان‌های خود را از بیرون صادر می‌کند.

منتها به نظر می‌رسد که تالکین به روش بهتری برای تایید این ترتیب کیهانی دست یافته است. او غرابت جهان را می‌پذیرد ولی همه چیز را به اراده‌ی مستقیم خدا ربط نمی‌دهد. تالکین در پی آن است که بفهمد خداوند دادگر از درون به امور جهان پرداخته، و علت و معلول‌های آن را به شکلی کنار هم قرار می‌دهد که یک رستگاری نهایی و همگانی به دست آید.

داستان فرزندان هورین هم نشان می‌دهد که ایلوواتار اراده‌ی خود را نه به صورت مستقیم برای دستکاری کردن این قدرت‌ها و نیروها، بلکه با قادر ساختن انسان‌ها برای واکنش صحیح در برابر آن‌ها به کار می‌گیرد. شبکه‌ی چیزهای مختلف با ظرافتی مثال زدنی از انرژی‌های بینابینی و وابسته به هم تشکیل شده که اکثر آن‌ها به طور اتفاقی با هم برخورد یا تصادف داشته، و بسیاری از آن‌ها در همان لحظه نفعی برای انسان نداشته‌اند. تالکین می‌گوید زندگی ما تنها در صورتی می‌توان هم به لحاظ اخلاقی و هم به لحاظ روحی شکوفا شود که خاضعانه آن‌ها را بپذیریم. البته در آن صورت هم تضمینی برای دستیابی به پی‌آمد شاد وجود ندارد.

هورین و مورون در رسیدن به این خضوع کمبود دارند، در حالی که فرزندانشان، تورین و نیه‌نور، به کلی به آن پشت پا می‌زنند. با این وجود نتیجه‌ی کار مصیبتی بی‌درنگ و قابل پیش‌بینی نیست، بلکه درهم‌تنیدگی پیچیده‌ی نیروهای خیر و شری است که برآیند بسیار غم‌باری دارند، اگرچه این خروجی تا انتها نمایان نمی‌شود. این اتفاق برای فهم نفی قابل درک و در عین حال مصیبت‌بار تقدیر توسط تورین کافی است.

از آن‌جایی که هورین به نفرین مورگوت گرفتار شده، تولد تورین با بدشگونی همراه می‌شود. خطوط زندگی او به وسیله‌ی خصوصیت‌های گاهاً متناقض شخصیت پیچیده‌اش محدود شده: «تورین بی‌عدالتی و ریشخند را دیر از یاد می‌برد… اما دلش زود به رحم می‌آمد، و آسیب‌ها و آلام موجودات زنده، ای بسا که باعث اشک ریختن او می‌شد.» بنابراین هرچند تورین عملاً یک جنگجوی شکست‌ناپذیر است، اما او همچنان محصول چیزی می‌باشد که روایت تالکین آن را «بخت نامهربان» می‌نامد: «اغلب هرچه تدبیر می‌کرد به خطا می‌رفت، و هرچه می‌خواست به دست نمی‌آورد؛ دوستی نیز به آسانی نصیبش نمی‌شد، زیر آدم دل‌شادی نبود و به‌ندرت خنده بر لبش می‌نشست و اندوه بر جوانی‌اش سایه افکنده بود.»

همان‌طور که بارها در آثار تالکین دیده‌ایم، فضائل قهرمانان داستان‌های او نسبت به گناهان آن‌ها از اهمیت بیشتری برخوردار است. تورین هم مثل بورومیر در ارباب حلقه‌ها در نبرد آن‌قدر دلیر است که فکر نمی‌کرد هیچ کسی یارای مقابله با او را داشته باشد. و چرا نباید چنین فکری بکند، خصوصاً با توجه به این که اتحادش با یاغی‌ها به کارهای نیک منجر می‌شود. به همین خاطر او رفته رفته نام خود را از نیتان ستم‌دیده به تورین تورامبار (ارباب تقدیر) تغییر می‌دهد.

او سپس از پیشنهاد دوستش بلگ که اصرار داشت از مقابله‌ی مستقیم با مورگوت اجتناب کرده و منتظر اقدام والار بماند سر باز می‌زند. تورین با تندخویی و «با حالی مقدر و بی‌خبر از آنچه پیش رویش بود» از اعتماد به پیشنهاد بلگ امتناع می‌ورزد. اما کلمه‌ی قدیمی مقدر یا Fey در این‌جا نقش کنایه‌آمیز دیگری دارد که به معنای «محکوم به فنا» است. تورین به جای درک نقش ویرانگر خود در دستان سرنوشت، تصور می‌کند موجودی است که اراده و قدرتش مقاومت‌ناپذیر می‌باشد. از این رو، به واسطه‌ی همین غرور بی‌پروایانه، بلگ را با اورک‌ها اشتباه گرفته و به نادرستی او را به قتل می‌رساند. بنابراین گفته‌ی گویندور به راستی که حقیقت دارد: «تقدیر در درون خود توست، نه در نامت.»

تالکین به جای توجیه اخلاقی غرور بیش از حد تورین، قهرمان محکوم به فنای خود را به یک چهره‌ی قابل درک تبدیل می‌کند که بیش از سرزنش لایق دلسوزی است. او هم مثل ادیپوس، زیگفرید و بئوولف، به رغم دستیابی به دستاوردهای تحسین‌برانگیز سرانجام خوشی ندارد. تورین با نهایت دلیری گلائورونگ را می‌کشد، اما این پیروزی بزرگ هم او را خشنود نمی‌سازد، بنابراین تصمیم می‌گیرد خود را به زحمت و خطر بیندازد و گورتانگ را از شکم اژدها خارج کند.

ولی این بار هم از حد می‌گذرد، چون پیش از این که موفق به انجام این کار شود در می‌یابد که ندانسته با خواهرش نیه‌نور ازدواج کرده است. از این رو شمشیری که به زحمت دوباره آن را به دست آورده تنها به درد این می‌خورد که او را به مرگ برساند. از طرفی نیه‌نور هم بد از مطلع شدن از این واقعیت که شوهرش برادرش است مرتکب خودکشی مشابهی می‌شود.

داستان فرزندان هورین به جای راحت گذاشتن خواننده با این احساس که عدالت اجرا شده، به شکلی عمیق نشان می‌دهد که خود ما هم گرفتار چنین گناهان اجتناب‌ناپذیری هستیم و هیچ‌کس معصوم و بی‌گناه نیست. تالکین به ما یادآوری می‌کند که ما هم، حتی در اعمال نیک خود، ندانسته مرتکب گناه می‌شویم.

مابلونگ که یکی از نجیب‌ترین شخصیت‌های داستان است علت اصلی مرگ تورین می‌باشد، چون خود اوست که حقیقت را درباره‌ی ازدواج تورین فاش می‌کند. گفتن حقیقت موجب مرگ یک انسان می‌شود و این یکی از نمونه‌های غرابت دنیاست، چون حقیقت در اصل باید زندگی‌بخش باشد نه مرگ‌بار. از این رو، تالکین مرثیه‌ی تلخ مابلونگ را از زبان ما می‌نویسد: «من نیز در دام تقدیر فرزندان هورین گرفتار آمده‌ام، و بدین‌سان، با خبرهای خود، کسی را که دوست می‌داشتم کشته‌ام.»

دیدگاه اندوهناک تالکین از شادی

با این همه، این تفکر تیره و افسرده نه حرف نهایی تالکین بلکه کلام ماقبل آخر اوست. کلمه‌ی Wyrd از مسلک پگانی رفته رفته تحت تاثیر باورهای مسیحی قرار گرفته و معنای آن از تقدیر به مشیت الهی تغییر کرد. در داستان هم به نظر می‌رسد که سائورون تا انتها کنترل حلقه‌ی قدرت را در اختیار دارد، اما تالکین اشاره می‌کند که یک نیروی بزرگتر علیه این اراده‌ی اهریمنی در کار است.

ما بعداً متوجه می‌شویم که بیلبو قرار بوده حلقه را پیدا کند، هرچند در ابتدا به نظر می‌رسید که او از روی شانس و تصادف آن را یافته. پیروزی نهایی هابیت‌ها و سایر موجودات ضعیف سرزمین میانه در برابر سائورون توانا و نیروهای اهریمنی او از طریق قدرتی نامرئی که در میان آن‌ها در کار است به دست می‌آید. تالکین گهگاه این قدرت را به نمایش می‌گذارد، خصوصاً وقتی فرودو و سم در انتهای ماموریت طاقت‌فرسایشان در دامنه‌ی کوه نابودی تنها هستند. آن‌جا به نظر می‌رسد که تمام تلاش آن‌ها در آخر شکست خورده. چرا که حتی اگر می‌توانستند حلقه را نابود کنند، احتمال نجات خودشان بسیار کم بود و کسی از اعمال دلاورانه‌ی آن‌ها باخبر نمی‌شد. حتی آنگاه نیز سائورون می‌توانست شکل جدیدی به خود گرفته و ویرانی تازه‌ای را به وجود آورد. در میان چنین ناامیدی واضحی، سم – هابیت ساده و بی‌ملاحظه‌ای که آرام آرام به ژرفای اخلاقی و روحانی دست می‌یابد – تک ستاره‌ای درخشان را در بالای ابرهای تاریک موردور می‌بیند:

«همچنان که از آن سرزمین متروک به آسمان می‌نگریست زیبایی ستاره بر دل او اثر کرد و امید به دل او بازگشت. چه، این فکر به سان تیری شفاف و سرد در اندرون او خلید که سایه در انتها، چیزی کوچک و گذرا خواهد بود: روشنایی و زیبایی والایی وجود داشت که برای همیشه دور از دسترس سایه بود… اکنون، لحظه‌ای تقدیر خود او، و نیز تقدیر اربابش دیگر مایه‌ی نگرانی نبود. برگشت و به زیر بوته‌های تمشک خزید و در کنار فرودو دراز کشید و واهمه‌هایش را کنار گذاشت و به خوابی عمیق و بی‌تشویش فرو رفت.»

سم در این‌جا چیزی را در می‌یابد که شمالی‌ها به آن نرسیده بودند؛ که نور و سایه در بند مبارزه‌ای دوگانه نیستند؛ چه برسد به این که مثل رگناروک نور در نهایت در دریایی از تاریکی غرق شود. اگرچه در آن ساعت گستره‌ی شب برتری داشت، اما آن ستاره‌ی درخشان بود که به آسمان رخنه کرده و تاریکی را تعریف می‌کرد.

این دیدگاه نسبت به شادی و امید غایی نه فقط از جنبه‌ی دانش بلکه با عمل قابل درک است. هیچ‌کس جز سم‌وایز گمجی موفق به کشف استلزامی که نه فقط برای دانستن بلکه عمل بر اساس قاعده‌ی صحیح وجود دارد نمی‌شود. وقتی او و فرودو در برج کیریت اونگول به تردید می‌افتند که آیا ماموریت آن‌ها با موفقیت به پایان می‌رسد یا خیر، سم تلاش می‌کند تا تفاوت بین قصه‌های ماندگار و بااهمیت را با داستان‌هایی که فقط برای چند لحظه اوج گرفته و بعد فراموش می‌شوند، مشخص کند. داستان‌های زیادی با یکدیگر رقابت می‌کنند تا مفهوم وفاداری را بیان نمایند، اما سم می‌خواهد جایگاه خودشان را در این تک داستان امیدبخش پیدا کند:

«اگر قبل از این که شروع کنیم، [درباره‌ی این‌جا] بیشتر می‌دانستیم، صد سال سیاه پا به این‌جا نمی‌گذاشتیم. کارهای قهرمانانه‌ی داستان و ترانه‌های قدیمی که من معمولاً به آن‌ها می‌گفتم ماجرا، فکر می‌کردم چیزهایی هستند که آدم‌های استثنایی داستان‌ها راه افتاده‌اند و دنبال آن‌ها گشته‌اند، چون سرشان برای این جور چیزها درد می‌کرده، چون این جور چیزها هیجان‌انگیز بوده، و زندگی کمی کسالت‌آور، به قول معروف یک جور تفریح، اما قضیه در قصه‌هایی که واقعاً مهم‌اند یا آن‌هایی که یاد آدم می‌مانند این طور نیست. مردم انگار معمولاً ناخواسته درگیر ماجرا شده‌اند – به قول شما تقدیر این راه را پیش پاشان گذاشته، ولی خیال می‌کنم مثل ما خیلی فرصت هم داشته‌اند که برگردند، ولی برنگشته‌اند. و اگر هم برگشته‌اند، خبرش به ما نرسیده، چون فراموش شده‌اند. ما خبر کسانی را می‌شنویم که راه را ادامه داده‌اند – و توجه کن که آخر و عاقبت همه هم خوب نبوده؛ لااقل خوب از نظر آدم‌هایی که توی قصه‌اند، یا بیرون از آن. مثلاً برگشتن به خانه و دیدن این که همه چیز روبه‌راه است، البته نه این که همه چیز مثل گذشته باشد – مثل آقای بیلبوی خودمان. اما این قصه‌ها همیشه بهترین قصه‌هایی نیستند که آدم می‌شنود، هرچند شاید از این نظر که آدم خودش توی ماجراها درگیر شود، بهترین قصه باشد! در این فکرم که ما درگیر چه جور قصه‌ای شده‌ایم؟»

سم این نقطه‌ی حیاتی جداکننده را دریافته است. از یک طرف، قصه‌هایی که مهم نیستند فقط یک رفتن و بازگشتن را در بر می‌گیرند، ماجرایی برای یافتن هیجان و رهایی از ملالت. اما از طرف دیگر، داستان‌هایی که ذهن را درگیر می‌کنند قصه‌ی ماجراهای ناخواسته هستند، سفری که مسافرانش به شکلی عجیب و غریب فراخوانده شده‌اند.

سم می‌گوید آن چیزی که اهمیت دارد موفقیت در ماموریت نیست، بلکه این است که مسافران به عقب بر می‌گردند یا به جلو می‌روند. یکی از دلایلی که باعث می‌شود منصرف نشویم، و از ماموریت کناره نگیریم، این است که حماسه‌های بزرگ درباره‌ی کسانی است که تسلیم نشده‌اند، آن‌هایی که با امید پیش رفته‌اند، حتی اگر پایان کار نامعلوم بوده باشد. سم می‌پرسد: «قصه‌های بزرگ هیچ‌وقت تمام نمی‌شود؟» فرودو با خردمندی می‌گوید، نه. با این حال حکایت خاص خود آن‌ها، مثل سایر یاران و همراهان، بدون شک به پایان می‌رسد. ولی اگر سالک با وفاداری نقش کوچک خود را در طرح بزرگ هستی ایفا کند، بقیه آن را به سوی تحول پایانی ِخوش پیش خواهند برد. چرا که این داستان مثل حماسه‌های پگان درباره‌ی مقابله‌ی قدرتمندانه‌ی قهرمانان مغرور در برابر اهریمن نیست، بلکه درباره‌ی خادمان فروتنی است که نمی‌خواهند موجودات مغضوب را که نه مطلقاً بلکه باتردید اهریمنی هستند بکشند. سم تصریح می‌کند: «کارهایی که صورت می‌گیرد و جزوی از یک داستان بزرگ می‌شود، انواع و اقسام دارد. مثلاً حتی گالوم هم می‌تواند توی یک قصه‌ی خوب باشد…»

بدیهی است که دیدگاه تالکین از ترکیب پیچیده‌ای از باورهای پگان و مسیحی که متضمن ناامیدی و امیدواری، و محکومیت به فنا و آزادی اراده می‌باشد، شکل گرفته است. اگرچه این دو عقیده‌ی متضاد در جدالی ابدی قرار ندارند، چون هیچ یک از این دو نمی‌توانند تا ابد دست بالا را در اختیار داشته باشد، یا آن‌طور که هگل می‌گوید، با یکدیگر ترکیب شده و یک واقعیت والاتر سوم را به وجود بیاورند. اما تالکین این دو عقیده را در فلسفه‌ای یکپارچه که همان دیدگاه اندوهناک از شادی باشد تجسم می‌کند. اگر این عبارت برعکس می‌شد – یعنی می‌شد اندوه شادمان – دیدگاه او همچنان اصالت داشت، ولی در آن صورت طعمی حزن‌انگیز به خود می‌گرفت.

چوب‌ریش انت بعد از دیدن قتل عام جنگل عزیزش توسط اورک‌ها به این موضوع فکر می‌کند. اما او با دانستن این موضوع که حتی در شکست هم «می‌توانیم قبل از جان دادن به بقیه کمک کنیم» تسلی خاطر می‌یابد. چوب‌ریش حامل چیزی است که می‌توان آن را سلوک لاینفک تالکینی نامید، چیزی که حتی ساده‌لوح‌ترین هابیت داستان، یعنی پرگرین توک جوان هم آن را می‌بینید: «پیپین می‌توانست نگاه غمگین درون چشم‌های او را ببیند، غمگین بود اما نه ناشادمان.»

چوب‌ریش با فکر به پیروزی قطعی شر ناراحت می‌شود، اما از این که می‌بیند او و درختان معتمدش می‌توانند نقش کوچک اما وفادارانه‌ی خود را در این طرح بزرگ بازی کنند خیلی خوشحال‌تر است؛ طرح بزرگی که در آن ممکن است خیر، نه برای همیشه، اما موقتاً شکست بخورد. این دیدگاه بدون شک شکلی از شادی اندوه‌بار است.

سایه موردور؛ خیلی دور یا خیلی نزدیک…؟

-نویسنده: منصوره صادقی

هشدار: این مقاله برای افرادی که تجربه ی بازی سرزمین میانه: سایه ی موردور را ندارند، حاوی اسپویل هایی از داستان بازی است.

نکته: این مقاله نظرات و تحلیل شخصی خود نویسنده است و از طرف هیچ منبع معتبر و وابسته به بازی تایید نمی شود.

مدت زیادی نیست که از انتشار آخرین بازی مربوط به آثار تالکین یعنی بازی سرزمین میانه؛ سایه ی جنگ می گذرد و با توجه به پیشرفت های زیادی که نسخه ی دوم این بازی نسبت به نسخه ی اول داشته است، می توان با اطمینان گفت در حال حاضر یکی از بهترین بازی ها برای طرفداران تالکین به شمار می رود. یکی از مواردی که در قسمت اول این بازی بیش از همه مورد نقد قرار می گرفت، خط داستانی این بازی بود که این نقدها به قسمت دوم نیز وارد است. داستان این بازی اگرچه نزدیک به کتاب است اما انحرافات زیادی که در روند خط داستانی وجود داشت، باعث دور شدنش از کتاب و طرح اصلی شده بود. یکب از این انتقادات به شخصیت اصلی خود داستان وارد است؛ یعنی تالیون!

واضح است که این شخصیت در کتاب وجود ندارد؛ اما این ابداع و تحریف فقط به خود شخصیت ضربه نزده است. وجود این شخصیت داستان باعث شده است خط های داستانی زیادی از کتاب منحرف شوند که به مرور تعدادی از آن ها می پردازیم:

۱-اورک ها:

در بازی سایه ی موردور ما می بینیم که تالیون می تواند اورک ها را اسیر کند، فکر آن ها را بخواند و کنترل کند و ارتشی از آن ها بسازد. در ابتدایی ترین مراحل بازی می بینیم که تالیون با اورکی به نام شاگرات همکاری می کند و به کمک او این ارتش را می سازد.

اما در هیچ قسمتی از کتاب ما از طرف شخصیت های جبهه ی نیکی، توانایی پنین ارتباطی با اورک ها را نمی بینیم. هر چند این بازی تلاش خوبی داشته است تا روابط اورک ها و دیگر موجودات سرزمین میانه را از رابطه ی تک بعدی کشت و کشتار، دورتر ببرد؛ اما این چندان مغایرتی با اصل داستان های تالکین ندارد.

۲-کلبریمبور:

یکی از عناصر داستان بازی که پا به پای تالیون و گاهی حتی پیشاپیش تالیون، مخاطب را جلو می برد، کلبریمبور است. البته شما از ابتدای بازی نمی توانید متوجه شوید که این خدای انتقام که در جسد تالیون روح خودش را دمیده، کیست! اما به مرور مشخص می شود که این ارباب روشنایی همان کلبریمبور حلقه ساز است که توسط سائورون فریب داده می شود.

در کتاب می بینیم که با کشته شدن کلبریمبور توسط سائورون داستان این شاهزاده ی نولدویی (به طرز غم انگیزی) تمام می‌شود و رابطه اش با سائورون ادامه پیدا نمی کند. اما در بازی، او هنوز قدرت دارد و به نظر می رسد کار سائورون هم هنوز با او تمام نشده؛ پس جنگی چند جانبه بین آن ها در می گیرد که از تلاش تالیون برای بازیابی هویت کلبریمبور آغاز می شود.

۳-گالوم:

گالوم از معدود شصیت هایی است که هم در هابیت و هم در ارباب حلقه ها قش هایی مهم و کلیدی ایفا کرده است؛ شاید این مهم ترین دلیل سازندگان بازی بود تا در سایه ی موردور هم به سراغش بروند. اما از دلایل دیگر می توان به این اشاره کرد که گالوم به خوبی از راه های مخفی موردور –جایی که داستان بازی در آن می گذرد- آگاه است. از همین طریق هم با تالیون ارتباط برقرار می کند و او را به سمت اشیایی مخفی می برد. اما در حقیقت این اطلاعات هیچ منشایی از کتاب ندارند؛ برخوردهای گالوم با شخصیت ساختگی تالیون طبیعتا ساخته و پرداخته ی ذهن بازی سازان است و روح کلبریمبور هم همانطور که اشاره شد در هیچ کجای کتاب های اصلی وجود خارجی ندارد که بتوان دیدارش با گالوم را هم مستند دانست. پس می توان گفت که حضور گالوم و اتفاقاتی که حول محور این شخصیت رخ می دهد، کاملا تحریف شده است.

اما می توان طبق ظاهر این شخصیت ها، بنا را بر این گذاشت که سایه ی موردور یک داستان کاملا تحریف شده است؟ می‌توان گفت تالیون هیچ ارتباط مستقیمی به داستان های تالکین ندارد و در این بازی رد و نشانی از وفاداری به اصل داستان ها نیست؟

در حقیقت اگر تالیون را بهتر بررسی کنم، نکات ظریفی در شخصیتش وجود دارد که دقت سازندگانش به شخصیت ها و رخدادهای کلیدی سرزمین میانه نشان می دهد. بگذارید از خصوصیات ظاهری تالیون شروع کنیم.

تالیون ظاهری ژنده پوش و شلخته دارد. اما هنوز ردی از نشان گاندور بر شنل اش به چشم می خورد که نشان می دهد او تکاوری از بازماندگان الندیل است. تالیون چشمان روشن و موها و ریش سیاه دارد. بلند قامت است و ورزیده؛ همان طور که اکثر تکاوران در بازی هم این چنین اند. اما این مشخصات، به خصوص وقتی قالب لباس های تالیون را به فرم دارک رنجر تغییر دهید؛ می توان تالیون را نسخه ای ضعیف شده از آراگورن دید.

فرودو یکدفعه متوجه مرد آفتاب سوخته ای شد که شکل و شمایل عجیبی داشت و در سایه ی کنار دیوار نشسته بود و جدی و مصمم به گفت و گوی هابیت ها گوش می داد. آبخوری بلندی در برابرش قرار داشت و مشغول کشیدن چپق دسته بلندی بود که به طرز عجیبی حکاکی شده بود. پاهایش را مقابل خود دراز کرده بود و چکمه های بلندش را که از چرم نرمی ساخته شده و کاملا مناسب او می نمود، به نمایش گذاشته بود، اما معلوم بود که آنها را زیاد پوشیده است و آثار گل خشک شده روی آن دیده می شد. بالاپوشی سنگین از پارچه ای به رنگ سبز تیره به تن داشت که خاک سفر بر آن نشسته بود و آن را محکم دور خود پیچیده، و علی رغم هوای گرم اتاق باشلق آن را به سر کشیده بود که بر چهره اش سایه می انداخت. اما همچنان که هابیت ها را نگاه می کرد، برق چشمانش دیده می شد.

در مهمانخانه ی اسبچه ی راهوار-یاران حلقه

آراگورنی که زمانی اطراف گاندور یا گاهی هم موردور پرسه می زد و ماموریت هایی مخفی هم داشت. اما نشان دیگری هم از این شباهت وجود دارد؟ البته!

یکی از وسایلی که همیشه همراه تالیون است، تکه ای از شمشیری شکسته است که هنوز روی قبضه اش مانده و در ماموریت های تالیون استفاده می شود. این شمشیر بی شباهت به شمشیر شکسته ی ایزیلدور (الندیل) نیست و در دوران سوم، این شمشیر شکسته به آراگورن به ارث می رسد. شمشیر شکسته ی معروف ارباب حلقه ها در نبرد آخرین اتحاد، انگشت سائورون را قطع کرد و با به بیرون آمدن حلقه شکستش را رقم زد. به طرز جالبی، تالیون هم قصد دارد سپاه سائورون را تضعیف و شکستش دهد (هر چند هدف اولیه اش یکی از فرماندهان سائورون باشد).

در مورد شمشیر شکسته در ارباب حلقه ها، به تعاریف زیادی بر می خوریم اما مهم ترین جمله در وصف شمشیر شکسته شعری است که بیلبو سروده بود: “شمشیر شکسته باید که نو شود“. و شمشیر ایزیلدور به دست چلنگران ریوندل نو و از نو جوش خورده می شود. گرچه شمشیر تالیون دقیقا چنین سرنوشتی ندارد، از نو شدن در مورد شمشیرش صدق میکند. چرا که شمشیر قرار نیست دیگر به کار گرفته شود اما با حلول روح انتقام در کالبد تالیون، شمشیر هم از نو به کار گرفته می شود و در جهت هدف اصلی اش جنگ را ادامه می دهد.

با این تفاسیر، می توان گفت که تالیون فقط به آراگورن و تکاروران دوران سوم شباهت دارد؟ از نظر من جواب منفی است. واژه ی تالیون (Talion) شباهت زیادی به ثالیون (Thalion) دارد؛ لقب هورین به معنای ثابت قدم. هر چند ظاهر تالیون به هورین شباهتی ندارد، اما هنوز هم الهامات زیادی از خانواده ی هورین گرفته است. در فرزندان هورین، در باب مشخصات ظاهری تورین تورامبار اینطور ذکر شده است:

همچون مادرش سیه موی بود و انتظار می رفت خلق و خویش نیز شبیه او باشد؛ چرا که شاد و شوخ نبود…

و جلوتر گفته می شود:

مردی بلندبالا و نجیب زاده

همچون الفی سلحشور

بسیار مغرور بود، با چشمان روشنی که…

می توان دریافت که تالیون به تورین هم شباهت ظاهری زیادی دارد. اما در ادامه می توان کارها و سرگذشت تورین را هم بررسی کرد. تورین شیوه های مختلف پنهان شدن و زندگی تکاوری در جنگل را می داند و سال ها به این شیوه زیسته است.

…. و راهی مرزهای شمالی شد و به سلحشوران الف پیوست که مدام درگیر جنگی تمام نشدنی با اورک ها و همه خادمان و موجودات مورگوت بودند… همیشه در کارهای دلیرانه پیش قدم بود و زخم های بسیار از نیزه ها و تیرها و تیغ های کج و معوج اورک ها برداشت. اما تقدیر او را از مرگ باز رهانید…و دیگر چندان به ظاهر و جامه خود اعتنا نداشت و موهایش ژولیده بود و زره اش را زیر شنلی خاکستری و پر لک و پیس از باد و باران پنهان می کرد.

تورین در دوریات-فرزندان هورین

ارتباط تورین با ارتش اصلی محدود است و در قسمت هایی از کتاب او را می بینیم که فط با یک نفر در حال جاسوسی اورک هاست یا به تنهایی با شیوه های فریب دهنده، به دسته ای اورک حمله می کند و جان انسان های هم اسیر و تنها مانده را نجات می دهد.

بنابراین تورین که در زیر درختان بیشه مخفی شده بود، صدایی شبیه صدای کوبش و خش خش پاهای بسیار در آورد و سپس بلند، انگار که خیلی عظیم از مردان را هدایت می کند، فریاد کشید: «ها! اینجا هستند، یافتیم شان! همه در پی من! حمله کنید، بکشیدشان!»… و آنگاه تورین جست زنان بیرون آمد، و دستش را به گونه ای تکان می داد که گویی به مردان پشت سر علامت می دهد، و تیغه ی گورتانگ به مانند آتش در دستانش سوسو می زد. اورک ها آن تیغ را به خوبی می شناختند و حتی پیش از آن که تورین به میان ایشان بپرد، بسیاری پراکنده و گریخته بودند.

می بینید که این حرکات تورین بی شباهت به حمله های تک نفره ی تالیون به دسته های اورک نیست و همچون تالیون هیچ هراسی از مرگ ندارد. اورک ها او را می شناسند، حتی شمشیرش را؛ برایش القابی دارند و از او بیمناکند. حتی خود تورین در معرفی خودش به مردان بره تیل توضیح می دهد:

تنها در پیشه ی خویشم، که کشتن اورک است، و خانه ام آنجاست که پیشه ام آنجاست. من مرد ددخوی بیشه ها هستم.

از شباهت های دیگر می توان به نفرین شده بودن یا به عبارت بهتر طلسم شدن تالیون و تورین اشاره کرد. تورین تحت نفرین مورگوت قرار داشت و تالیون به نوعی راهی برای مردن نداشت. این نفرین شده بودن برای تالیون بعد از مرگ همسر و بچه اش است و برای تورین قبل از آن اما می توان هر دو را در مرگ همسر و فرزندشان دخیل دانست. تورین با گناهی که ناخواسته در حق همسرش انجام داد و تالیون با پیشه ای که در پیش گرفته بود، باعث تحریک دشمنانشان برای آسیب زدن به خانواده شان شدند و مشاهده می کنیم که هر دو از لحاظ روحی از این مساله ضربه ی سختی می خورند. تا جایی که مشتاقانه به پیشواز مرگ می روند.

تمام چیزهایی که ما در بازی سرزمین میانه: سایه ی موردور در مورد تالیون و روابط و سرگذشتش دیده ایم. بی شک ترین تورامبار و آراگورن بزرگترین تکاورانی اند که سرزمین میانه به خود دیده است و این شباهت ها می تواند ثابت کند که سازندگان بازی هم به این موضوع بی توجه نبوده اند و الهامتی از شخصیت های اصلی و مهم کتاب ها داشته اند.

نکته ی دیگری که در بازی سرزمین میانه به چشم می خورد، این است که تلاش شده از تمام نژادهای آزاد سرزمین میانه در روند بازی استفاده شود. تالیون نماینده ی نژاد انسان هاست که توسط الفی به زندگی برمی گردد. توسط انسان ها حمایت شده و از دورفی آموزش شکار می گیرد. در این بین شخصیت های فرعی مثل اورکی به نام شاگرات و گالوم (یک هابیت) وجو دارند تا او را به سمت پیشبرد اهدافش سوق بدهند. در داستان تالیون هر کس به عنوان نماینده ای از نژادهای مختلف شرکت  دارد و یک سرزمین میانه ی محدود تعریف می شود.

در نهایت شباهات ظاهری نهان شده در این بازی می تواند این دلگرمی را به مخاطبان بدهد که بازی سرزمین میانه: سایه ی موردور به همان اندازه که از داستان اصلی دور است، به همان اندازه هم به طرح اصلی این دنیا نزدیک است. خیلی دور و خیلی نزدیک.

تور، خادم پنهان مورگوت؟

ملکور در میان آینور عظیم‌ترین هبه‌های قدرت و دانش ارزانی گشته بود، و او سهمی از هبه‌های دیگر برادرانش داشت.

سیلماریلیون، آینولینداله

توجه: مقاله پیش رو یک مقاله براساس حدسیات بسیار نگارنده است که تضمینی بر صحیح بودن آن نیست، اما تمامی موضوعات مطرح شده براساس مدارک موجود از نوشته‌های تالکین است.

رشته افسانه تالکین بسیار خلاقانه به سان یک کتاب تاریخی نوشته شده است که داستان‌ها می‌توانند از زبان شخصیت‌های مختلف به روش‌ها و دیدگاه‌های مختلف بیان شوند و حتی با هم همخوان نباشند؛ و بیان‌ها می‌توانند دستخوش تغییراتی به دلخواه شخص بازگو کننده تاریخ باشد. یکی از زیبایی‌های آثار تالکین در آن است که می‌توان براساس قوانین کامل دنیای خلق شده از دیدهای مختلفی مدارک را بررسی و به نتایجی در چارچوب رشته افسانه رسید؛ مقاله پیش رو یکی از این برداشت‌ها براساس مدارک و داستان‌های موجود است.

 عنوان مقاله (تور، خادم پنهان مورگوت؟) ممکن است در نظر بسیاری عجیب بنماید اما نکات و اشاراتی در داستان وجود دارد که با دقت در آن‌ها این سوال پیش خواهد آمد که آیا تلاش های تور پسر هور همانطور که در باور عمومی است در راستای مبارزه با مورگوت بوده؟ یا تمامی اَعمالش سرپوشی برای اِعمال خواسته یا ناخواسته نیات پلید مورگوت، ارباب تقدیر، بر آردا و ساکنانش؟ برای بررسی این ادعا نگاهی خلاصه‌وار به سرگذشت تور پسر هور می‌کنیم:

تور در شانزده سالگی گرفتار اورک‌ها و شرقی‌ها می‌شود و با وجود اینکه مشخص بوده از نسل هادور است[۱]، به مدت سه سال در اسارت لورگان، سردسته شرقی‌ها در دور-لومین، بود، بعد از گذشت این مدت و پیدا کردن راه فرار، تور به مدت چهار سال به یاغی‌گری علیه شرقی‌های ساکن آنجا پرداخت، سپس اولمو در دل او انداخت که به دنبال نشانه‌هایش راهی تالارهای متروک وین‌یامار شود و زره و شمشیر و کلاهخودی که تورگون به دستور اولمو آنجا قرار داده بود را پیدا کند، اولمو با اون سخن گفت و تور راهی گوندولین شد. در آنجا اولمو به تور سخنانش را الهام کرد. تور با تورگون سخن گفت و در آنجا ماندگار شد. او با پندها و سخنانش نزد شاه دارای مقامی والا شد و در نهایت دل ایدریل، دخت شاه، را به سوی خود گرداند و مایه مشکلات بسیاری بین او و مایگلین، خواهرزاده شاه، گشت.

پس از سقوط گوندولین، تور بازماندگانی را که از راه مخفی ایدریل از شهر خارج شده بودند را به مسیری پر تنگنا در کوهستان هدایت کرد اما به گروهی از اورک‌ها و یک بالروگ در این مسیر دور از ذهن برخوردند و اگر دخالت گلورفیندل و عقابان نبود، کار بازماندگان یکسره می‌شد.

در انتها تور، با افزایش سن و ساخت کشتی، راه والینور را در پی گرفت و پس از رسیدن به مقصدش گفته می‌شود سرنوشت وی از سرنوشت آدمیان جدا شد و از زمره الف‌ها به شمار می‌رود.

پس از ارائه این خلاصه بیاییم با دیدی دیگر به شروع ماجرا نگاه کنیم: با توجه به اینکه لورگان از نسب تور مطلع بود، چرا باید او را زنده بگذارد؟ یا حداقل آنقدر آزاد که روزی بتواند فرار کند؟ از آنجایی که هیچکس نمی‌تواند وضعیت تور را در آن دوره تایید کند، مشخص نیست چه اتفاقی در آنجا افتاده؛ اما بدون شک خبر نسب تور به ملکور رسیده و بعید نیست او در پی نیرنگی، سرنوشت تور را به گونه ای اندیشیده که زندانی باشد و پس از آزادی در پی جلب رضایت و اعتماد، ظاهرا علیه مورگوت بجنگد؟ ملکور پیشتر از چنین نیرنگی در نبرد اشک‌های بیشمار (نبردی که هور، پدر تور کشته شد) استفاده کرده بود هنگامی که اولفانگ و پسرانش از رهبران خیل بزرگی از شرقی ها در میانه نبرد از مبارزه با ارتش مورگوت رو برگردانده و علیه سپاهیان الدار و اداین وارد نبرد شدند.

مورد بعدی، در دل انداختن و الهام کردن است، اگر اولمو توانایی چنین کاری را دارد، بدون شک قدرتمندترین آینور، ملکور، نیز توانایی چنین اعمالی را دارد و گواه آن نقل قول ابتدای مقاله از آینولینداله است. قدرت ملکور بسیار بیشتر از اولمو در تار و پود آرداست و پذر پلیدی مورگوت که می‌توانسته در این ۷ سال نامشخص از زندگی تور بکارد، می‌تواند اثرات بسیاری داشته باشد! برای درک بهتر این موضوع پیشنهاد می‌شود مقاله «آردا، حلقۀ مورگوت» را بخوانید.

تور با سخنانش نزد شاه دارای محبوبیت بسیار و مقام والا می‌شود؛ این مسئله از نظر نگارنده بسیار مشابه رفتاری است که یکی از سهمگین‌ترین خادمان مورگوت، سائورون، در دربار آر-فارازون، آخرین شاه نومه نور، در آینده به پیش گرفته است. سخنان و پندهایی که هیچ کمکی به گوندولین در هنگام خطر نمی‌کند! همانند سخنان و پندهای سائورون در هنگام نیاز و خطر هیچ کمکی به نومه نور نمی‌کند!

برای پرداختن به قسمت بعدی نیاز به یک پیش زمینه است که در ادامه خواهد آمد:

آنگاه او را مایگلین نام کرد که به معنی تیزبین است، زیرا دریافت که چشمان پسرش بسی شکافنده‌تر از چشمان خود اوست، و اندیشه‌اش راز دل‌ها را فراسوی مه کلمات می‌کاود.

سیلماریلیون، حدیث مایگلین

این بخش از کتاب اشاره جالبی به نگاه مایگلین است، نگاهی که می‌تواند راز دل‌ها و معانی پشت کلمات را بخواند! با توجه به این بخش، آیا تنها عامل تنش بین تور و مایگلین حسادت بود؟ به نظر نگارنده مایگلین خواسته یا ناخواسته متوجه پلیدی پشت رازها و کلمات تور بوده اما در واقعه‌ای مشابه آنچه باعث شد عموم مردم نومه نور از پلیدی پشت رازها و کلمات سائورون ناآگاه باشند، اینجا هم با قدرت مورگوت چنین اتفاقی افتاده است.

به علاوه، تور با ازدواج با ایدریل که به هیچ عنوان عملی خردمندانه نیست[۲] با وجود آشکار بودن علاقه مایگلین به ایدریل عملا در تفرقه و تضعیف گوندولین (نیت اصلی ملکور) نقش داشت و همین عامل سقوط گوندولین نیز شد.

در بخش بعدی اعمال تور، ما هدایت بازماندگان گوندولین را به یک تنگه ناشناخته برای همه (بازماندگان و مورگوت) داریم، اما این راه ناشناخته نه تنها با لشکری از اورک ها مسدود شده است، یک بالروگ دور از میدان نبرد در آنجا مشغول نگهبانیست! بالروگ‌هایی که باید در حمله اصلی به شهر در کنار فرمانده‌شان باشند! احتمال چنین اتفاقی به صورت عادی از نظر نگارنده بسیار پایین است، مگر اینکه به نحوی بازماندگان به عمد به سمت تلۀ مورگوت هدایت شده باشند و تور در کنار ایدریل از تنها آگاهان این مسیر مخفی بودند که احتمال آشکار شدن چنین رازی بسیار پایین است، مگر اینکه یکی از این دو نفر خواسته یا ناخواسته مسیر فرار را به گوش مورگوت رسانده باشد.

جالب ترین بخش ماجرا از نظر نگارنده، ادعای اعطای زندگی جاودان به تور است؛ در مقایسه با دیگر افراد مهم سرزمین میانه، تور اعمال مفید بسیار کمتری دارد، هیچ دلیل قابل توجه یا مشکلی مرتبط با سرنوشت نظیر نیمه الف بودن در باب تور وجود ندارد، چرا باید زندگی جاودانه به عنوان یک پاداش به او داده شود؟ آیا زندگی جاودانه یک پاداش است؟ در صورتی که از خوانندگان دقیق آثار تالکین به خصوص سیلماریلیون باشید، متوجه خواهید شد مرگ آدمیان در اصل هبه (هدیه) ایلوواتار (خدای داستان) به انسان هاست و گرفتن مرگ، دریغ کردن هدیه ایلوواتار است! هدیه ای که حتی والار بدون دخالت ارو نمی‌توانند از انسان‌ها دریغ کنند؛ در نتیجه گرفتن مرگ در چارچوب داستان تالکین یک پاداش نیست، بلکه پس گرفتن یک هدیه است! و چه هنگام یک هدیه یا امتیاز پس گرفته می‌شود؟ هنگامی که دارنده آن هدیه/امتیاز در حال مجازات به خاطر اعمالش باشد و اگر روایت اعطای سرنوشت الف ها به تور را درست بدانیم، والار/ایلوواتار در اصل تور را تا ابد در آردا زندانی کرده اند! اما به کدامین گناه؟ از نظر نگارنده گناه خواسته یا ناخواسته‌ی در خدمت مورگوت بودن.

[۱] – صفحه ۳۰۵ ضمیمه فرزندان هورین، ترجمه رضا علیزاده، حدیث تور و آمدن او به گوندولین

[۲] – برای چرایی پیرامون خردمندانه نبودن این عمل می‌توانید به مقاله «مباحثه فین‌رود و آندرت» یا گفتگوی گویندور و فین‌دویلاس مراجعه کنید.