خانه - کتابخانه - مقالات (برگه 2)

مقالات

آیا بالروگ‌ها بال دارند؟ نگاهی دقیق به خصوصیات خادمان دهشتناک ملکور

بالروگ

Flame of Udun by Jerry Vanderstelt

بالروگ‌ها (دیوان دهشت) از نژاد مایار سرچشمه گرفته‌اند. آنها موجوداتی شبیه به خود سائورون و از ارواح نخستین آتش بودند. آنها به دلخواه خویش در دوران باستان با ملکور متحد شدند و در اثنای جنگ جواهرات و نبردهای بلریاند مربوط به دوران اول، یکی از هولناک‌ترین خادمانش بودند. مدخل بالروگ‌ها در فرهنگنامه آردا اطلاعات کاملی از این موجودات را در خود دارد که می‌توانید آن را مطالعه نمایید؛ اما هدف این مقاله توضیح خصوصیت ظاهری از این خادمان دهشتناک ملکور است که پیش‌تر در همان مدخل به صورت یکجا آمده بود.

پیشگفتار

آیا بالروگ‌ها بال دارند؟ در ابتدا ممکن است پرسش ساده‌ای به نظر برسد. اما (همانطور که در اغلب کارهای تالکین دیده می‌شود) هر چه بیشتر بررسی می‌کنیم پاسخ این سوال مشکل‌تر می‌شود. موضوع دیگری که مطرح می‌باشد اینست که خوانندگان بسیار مشتاق آثار تالکین را باید به دو گروه متمایز تقسیم کرد آنهایی که معتقدند بالروگ‌ها بال دارند و آنهایی که آن را تکذیب می‌کنند.

موضوع دیگری که برای ما بسیار جالب توجه است این مورد است که: ما در سایت ایمیل‌های زیادی را در مورد این عنوان مجزا نسبت به سایر عناوین دریافت کرده‌ایم. از اینرو این بخش را توسعه داده و آن را مورد بازنگری قرار داده‌ایم تا آتش اشتیاق پرسش‌های مربوط به «بال بالروگ» که با جزئیات نسبتا بیشتری به آن خواهیم پرداخت فروکش نماید. اگر شما به طور اتفاقی و جسته‌گریخته مطلب را دنبال می‌کنید و به طور ویژه به موضوع «بال بالروگ» علاقه‌مند نیستید در اینجا اطلاعاتی بیش از آنچه که می‌خواهید نصیبتان خواهد شد. تا زمانیکه احساس راحتی می‌کنید و همچنان به موضوع علاقه‌مند هستید آن را رها نکنید. این مقاله واقعاً برای کسانی که به طور مشخص اهل بحث و مناقشه هستند نوشته شده است.

این مقاله منتهای تلاش خود را مبذول می‌دارد تا با دیدی عینی به مسئله نگاه کند و به نتیجه‌ی نسبتا روشنی برسد. (دست‌کم به اندازه‌ای روشن، که شواهد و قرائن اجازه می‌دهد) اگر شما از آن دسته افراد هستید که در رابطه با این سوال خیلی محکم به دیدگاه‌های خود چسبیده‌اید، در اینصورت شانس نسبتاً خوبی دارید که با ما موافق نباشید. بسیار خوب، البته ما انتظار نداریم که هرکسی را تغییردهیم اما دست کم امیدواریم که موارد جالبی را در اینجا بیابید.

گریزی سریع به اصل مطلب: «سایه» چیست؟

بهتر است قبل از شروع در مورد یک عقیده غلط رایج توضیح دهیم. در این بحث تعداد زیادی از مراجعی که به آن استناد می‌کنیم غیر منتظره هستند و به نظر می‌رسد که بسیاری از خوانندگان می‌خواهند آن را با مفاهیم جدید تفسیر نمایند. بدین معنی که: بستن راه نور، محدوده‌ی تاریکی را پدید می‌آورد. این کاملاً آن چیزی نیست که مورد نظر تالکین بوده است.

وقتی در مورد بالروگ‌ها بررسی می‌کنیم «سایه» آنها فقط یک سایه معمولی یا فقدان نور نیست بلکه ناحیه تاریک پیرامون آن‌هاست که آن را با خود حمل می‌کنند. این که دقیقا چه کیفیت هایی دارد، قابل بحث است، اما بی‌تردید می‌تواند به شکل‌های گوناگون در آید. در واقع، این شکل‌های سایه‌مانند، مقدمه‌ی شکل گیری تمام مباحثه‌اند.

ماهیت استدلال:

اصل موضوع بحث در یاران حلقه کتاب دوم فصل ۵، پل خزد-دوم، قرار دارد. این فصل فقط برای تشریح اتفاقات مصیبت‌باری ساخته شده است که یاران حلقه با بالروگی که مشهور به بلای جان دورین بود مواجه می‌شوند. این موجود همان کسی است که قرن‌ها پیش دورف‌ها را از اقامت گاه باستانی خود بیرون کرده است. به طور ویژه دو مرجع این بحث را دامن رده است. اول توصیف بالروگ‌ها از دیدگاه گندالف می‌باشد:

(۱) «دشمن دوباره مکث کرد و روبروی او ایستاد و سایه گرداگردش مثل دو بال بزرگ جلو آمد.»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

از دید گندالف این کار ستیزه‌جویی نبوده است. در اینجا سایه‌ی سیاه بالروگ‌ها حداقل تا اندازه‌ای شبیه بال ظاهر شده است. واقعیت اینست که «شبیه بال» مشخصاً به مفهوم خود بال نیست. با وجود این، مشکل با مرجع دیگری بوجود می‌آید که در دو پاراگراف بعدی بدین صورت آمده است:

(۲) «ناگهان خود را به ارتفاعی بالاتر کشاند و بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد.»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

اینها به احتمال زیاد بحث انگیزترین کلماتی است که تالکین تاکنون به کار برده است. در ابتدا عجیب به نظر می‌رسد زیرا اغلب افراد واقعا بر این باورند که مفهوم جمله مشخصاً هیچ ابهامی ندارد ومفهوم عبارت کاملاً واضح است. با وجود این مناقشه با ذکر این حقیقت که: مانند یک توهم دیداری، ممکن است این نقل‌قول دو تفسیر مشخص داشته باشد، آغاز می‌شود. افراد بسیاری وجود دارند که آن را کاملاً متفاوت دیده‌اند. گرچه شما یقین دارید ولی آنچه را که فکر می‌کنید می‌فهمید.

یک دسته از خوانندگان عبارت «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد» (۲) را با عبارت قبلی «سایه گرداگردش مانند دوبال بزرگ جلو آمد» (۱) مربوط می‌کنند. به نظر آنها این عبارت در واقع عبارت قبلی را تقویت می‌کند و در مورد هیچ گونه بالی سخنی به زبان نمی‌آورند. افرادی که در نقطه مقابل بحث قرار دارند می‌گویند عبارت «بال‌هایش گسترده شد» (۲) ابداً ربطی به عبارت قبل ندارد و درعوض مربوط به بال‌های بالروگ است که به طور فیزیکی واجد آن بوده است.

Tar Goroth - Middle-Earth: Shadow of War

Tar Goroth – Middle-Earth: Shadow of War

این مناقشه حول این بحث متمرکز می‌شود که ما کدامیک از دو تفسیر فوق را درست بدانیم. گرچه شاید هم هیچ یک از آنها به طور مشخص درست نباشد. این مطلب به این بستگی دارد که وقتی شما عبارت را می‌خوانید از قبل چه پیش فرضی از بالروگ در ذهن دارید. ما فعلاً در اینجا نمی‌خواهیم نتیجه مشخصی از این بحث بگیریم. فقط می‌خواهیم بگوییم که ساختار جمله به گونه‌ای است که هر دو تفسیر را ممکن می‌سازد. یکی از راه‌ها آنست که واژه «بال‌ها» را که مورد مناقشه است با واژه دیگری که حالت قطعی‌تری دارد، جایگزین سازیم.

بیایید این واژه را با «دست‌ها» جایگزین نماییم. در اینکه بالروگ‌ها دستانی داشته‌اند هیچ شکی نیست. این را همه کس می‌داند. اکنون فرض کنید تالکین عبارتش را اینگونه نوشته بود«سایه گرداگردش مانند دو دست بزرگ جلو آمد» هنوز هم مانند متن اصلی از تشبیه استفاده کرده‌ایم. اگر به دنبال آن، عبارت کوتاه «دست‌هایش گسترده شد» را بیاوریم طبیعتاً چنین به نظر می‌رسد که عبارت مربوط به مرجع دوم رابه دستان واقعیش نه دستان شبح گونه‌اش نسبت داده‌ایم،حتی اگر گفته باشیم که او دستانی از سایه داشت. این بستگی دارد به اینکه گروه موافق بال داشتن بالروگ‌ها چگونه متن را خوانده باشند. زیرا آنها بر این باورند که بالروگ‌ها همانگونه که بال دارند، مسلماً می‌توانند دست هم داشته باشند.

اکنون بیایید نظر جایگزین خود را با واژه‌ی «شاخک‌هایش» شبیه‌سازی نماییم. مطلقاً بدیهی است که بالروگ‌ها نمی‌توانند شاخک داشته باشند. به جرئت می‌توان فرض نمود که شاخک‌ها هیچ بخشی از اندامهای بالروگ‌ها را تشکیل نمی‌دهند. بار دیگر امتحان می‌کنیم «شبح گرداگردش مانند دوشاخک بزرگ جلو آمد» این بار هم آن را بدون مشکل مانند یک عبارت تشبیهی می‌خوانیم. با این وجود، اکنون هنگامیکه عبارت «شاخک‌هایش گسترده شد» را به دنبال آن عبارت بیاوریم، تفسیر عادی کمی متفاوت می‌شود. از آنجاییکه می‌دانیم بالروگ‌ها واقعاً شاخک ندارند، بنا براین عبارت تشبیهی قبلی را که باید مفهوم «شاخکی از سایه» را بدهد، راحت‌تر می‌خوانیم. این وضعیت مربوط به حالتی است که بالی وجود ندارد. زیرا آنها می‌دانند که بالروگ‌ها واقعاً بال ندارند و آنها طبیعتاً عبارت «بال‌هایش» را به عنوان ادامه عبارت قبلی تلقی می‌کنند.

شما ممکن است با هیچ یک از این تفسیرها موافق نباشید اما شرط می‌بندیم، موردی را که با آن موافقت دارید، همانست که قبلاً آن را صحیح فرض کرده‌اید. بسیار خوب در اینجا چنین استدلال می‌کنیم که تفسیرتان بستگی به پیش فرض‌های شما دارد که آیا با بال داشتن بالروگ‌ها موافق هستید یا مخالف.

با توجه به اینکه به نظر نمی‌رسد در ساختار خود جمله هیچ مورد قطعی و جود داشته باشد، بنابراین بحث اخیر اگر به تنهایی بر مبنای این عبارت ادامه یابد، دور باطل است. به عبارت دیگر با فرض اینکه بالروگ‌ها بال واقعی دارند آنگاه باید مفهوم عبارت واقعاً به صورت: بالروگ‌ها بال واقعی دارند، تعبیر شود. از طرف دیگر با فرض اینکه بالروگ‌ها بال واقعی ندارند آنگاه باید مفهوم عبارت مجازاً به صورت: بالروگ‌ها بال واقعی ندارند، تعبیر شود تا آنجا که به این عبارت مربوط می‌شود بسته به اینکه چه فرضی را در مورد بال بالروگ‌ها در نظر می‌گیرید قطعابه هر نتیجه ای که دست یابید، درست خواهد بود.

این قضیه به ما چندان کمکی نخواهد کرد اما خوشبختانه عبارت «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد» تنها ملاک بررسی نمی‌باشد. اجازه دهید به سراغ موارد دیگری که له یا علیه بال واقعی بالروگ‌ها وجود دارد، برویم.

مواردی که بال بالروگ‌ها را تایید می‌کند

محرز شده است که عبارت «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد» نمی‌تواند به طور واقعی در مورد بال داشتن یا نداشتن بالروگ‌ها محور بحث قرار گیرد. بهتر است جلوتر برویم و ببینیم چه مدارکی می‌توانیم در اختیار داشته باشیم.

بحث اول: بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد.

یکی از مشخصات این بحث آنست که عبارت فوق بال‌دار بودن بالروگ‌ها را منعکس می‌کند و در مباحثات طرفداران بال‌دار بودن بالروگ‌ها منظماً عود می‌کند. با وجود این، بحث‌های مخالفی هم علیه آن طرح می‌شود.

مطلبی که بیان شد فقط منصفانه است پس بهتر است اجازه دهید، قبل ازخروج از این بحث یک مرور سریع بر آن داشته باشیم. آنهایی که از عبارت فوق نتیجه عکس می‌گیرند به خاطر اینست که ظاهر عبارت را بدون ابهام می‌دانند و معتقدند که نمی‌شود آن را به گونه‌ای دیگر تفسیر کرد.

با توجه به این وضعیت، به نظر نمی‌رسد که بتوانیم به جزئیات موشکافانه دست یابیم. به عنوان مثال روشن نیست چگونه عبارتی که سال‌ها مورد مناقشه بوده است می‌تواند به طور واقعی و بدون هیچ ابهامی توضیح داده شود. با وجود این جالب اینجاست که ادعا می‌شود باید این عبارت به صورت ظاهری تفسیر شود. این مطلب به خاطر آنست که تالکین نوشته بوده است «بال‌های سایه گسترده شد» یا چیزی از این دست. به شرط اینکه این همان چیزی باشد که منظور او بوده است. با وجود این مطلب زیر را بررسی می‌کنیم:

(۳) «گندالف پرواز کنان از پله‌ها فرود آمد و در میان گروه زمین خورد.»

یاران حلقه جلد دوم فصل ۵ پل خزد- دوم

این مطلب درست چند صفحه قبل از روبرو شدن گندالف با بالروگ اتفاق می‌افتد و البته مفهوم آن روشن است: گندالف توسط نیروی ثالثی از بالا به پایین پله‌ها پرت شده است. البته این یک استعاره است و کسی مدعی نخواهدشد که گندالف واقعا پرواز کرد.گرچه از متن استنباط نمی‌شود که «گندالف ظاهراً در حال پرواز می‌آید» بلکه به طور واضح استنباط می‌شود که «با شتاب آمد» آنهایی که اصرار دارند این عبارت را واقعی تلقی کنند باید منطقاً عبارت اخیر را نیز به صورت واقعی مورد توجه قرار دهند. فقط زمانی به یک نتیجه ثابت و پایدار می‌توان دست یافت که عبارت «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد» ثابت نماید که بالروگ‌ها بال واقعی دارند، آنگاه عبارت «گندالف پرواز کنان از پله‌ها فرود آمد» نیز ثابت می‌نماید که گندالف نه تنها می‌تواند پرواز نماید بلکه منتظر فرصتی است تا استعدادش را به نمایش گذارد.

ضمیمه ۱:

بعد از این که مقاله اصلی تهیه شده بود، این مرجع برای روشنگری بدست ما رسیده است و ارتباط روشنی با بحث مزبور دارد. این متن در پیشگویی مالبت دیده شده است و مطالب آن در باره گذرگاه‌های مرگ است که در آنجا مالبت در قرن‌ها قبل از نبرد دشت‌های پله‌نور پیشگویی می‌کند که: تاریکی بزرگی از کوه های هلاکت بیرون می‌آید و تمام سرزمین‌های غربی را می‌پوشاند.

«بر آن سرزمین سایه‌ای بلند افتاده است، بال‌های تاریکی تا به سوی غرب گسترش می‌یابد.»

بازگشت شاه، کتاب دوم، فصل ۳، گذر گروه خاکستری

البته بدون شک در اینجا مقصود به صورت واقعی بیان نشده است (چون اگر چنین بود باید تصور کنیم که کوه هلاکت بال‌های غول پیکری به طول صدها مایل دارد) بعدا می‌توانیم ببینیم نه تنها تالکین از کاربرد «بال‌ها» به صورت استعاره خوشحال بود بلکه آن استعاره را صراحتاً با تصور سایه پیوند زد. این مطلب بدون هیچ شک و شبهه‌ای تصدیق می‌کند که تصور «بال‌های سایه» نباید واقعی در نظر گرفته شود.

از خواننده تیزبین دارن بریور به خاطر یاد آوری این مرجع سپاسگزاری می‌شود.

Durin's Bane by Donato Giancola

بلای جان دورین – اثر Donato Giancola

بحث دوم: “with winged speed” (بر بال سرعت)

مشکل اصلی بحث به خاطر عبارت «بال‌هایش گسترده شد» است که ممکن است ما را غافلگیر نماید. این جمله تنها مدرک اصیل و قطعی است که برای بالدار بودن بالروگ‌ها به آن استناد می‌شود. با وجود این عبارت دیگری در تاریخ سرزمین میانه جلد ۵ (حلقه مورگوت) آخرین داستان سیلماریلیون، بازپس گرفتن سیلماریل‌ها وجود دارد که از آن برای پشتوانه مدرک فوق استفاده می‌شود که به شرح زیر است:

(۴) «ناگهان آنها برخاستند و بر بال سرعت از فراز هیتلوم گذشتند و مانند تندبادی از آتش به لاموت رسیدند.»

تاریخ سرزمین میانه جلد ۵ (حلقه مورگوت) آخرین داستان سیلماریلیون، بازپس گرفتن سیلماریل‌ها

منظور از «آنها» بالروگ‌ها هستند که بلافاصله پس از بازگشتشان به سرزمین میانه، برای نجات ملکور از دست آنگولیانت به او حمله‌ور می‌شوند. این نوشته در اثر چاپ شده سیلماریلیون یافت نمی‌شود. بلکه مربوط به نسخه چاپ نشده سیلماریلیون است که ادعا می‌شود از نظر اصالت بر نسخه چاپ شده اولویت دارد. برای پرهیز از بحث بی‌مورد در رابطه با اصالت و تقدم نسخه چاپ نشده ما عجالتاً برای ادامه بحث آن را می‌پذیریم.

با وجود این، صرف نظر از مورد اصالت، عبارت فوق به طور مشخص هیچ گونه دلیلی برای آن که جمله‌ی داخل گیومه “with winged speed” به طور اجتناب ناپذیر فقط به عنوان استعاره برای «سرعت زیاد» به کار برده شده است، ارائه نمی‌دهد. درواقع به نظر نمی‌رسد که در مورد حالت استعاره‌ای عبارت مزبور عدم توافقی وجود داشته باشد ولی با این وجود ما به فرهنگ لغات نیز مراجعه می‌کنیم

(۵) استعاره (اسم): به کار گیری نام، کلمات توصیفی و یا عبارت در مورد موضوع یا عملی که به صورت خیالی وجود دارد نه واقعی

فرهنگ مختصر لغات روزمره زبان انگلیسی آکسفورد

به عبارت دیگر مگر اینکه سرعت عملا بال داشته باشد (که روشن است ندارد) بنابراین “with winged speed” استعاره‌ای برای سرعت زیاد می‌باشد.

مانند دفعه قبل برای روشن ساختن ساختار جمله می‌توانیم کلمه بالروگ (که ماهیت آنها زیر سوال است) را از جمله خارج نموده و آن را با کلمات مشخص‌تر دیگری جایگزین سازیم.

ابتدا فرض کنید پاراگراف به جای بالروگ‌ها در مورد عقاب‌هاست (که می‌دانیم بال دارند و می‌توانند پرواز کنند) شکی نیست که عبارت: «(عقاب‌ها) با بال‌های سریعشان از روی هیتلوم گذشتند» کاملا قابل درک است. برای اینکه بحث را از نقطه مقابل پیش ببریم کلمه عقاب را با چیز دیگری که قطعاً بال ندارد و نمی‌تواند پرواز کند جایگزین می‌کنیم. مثلا سوارکاران، در نتیجه عبارت «(سوار کاراران) بر بال سرعت از روی هیتلوم گذشتند» ممکن است کمی شاعرانه به نظر آید ولی آشکارا مهمل به نظر می‌رسد.

این از دیگر مواردیست که بحث ما فقط در خدمت برجسته کردن پیش فرض‌های خواننده قرار می‌گیرد. اگر شما از قبل به بالدار بودن بالروگ‌ها باور داشته باشید در آن صورت ممکن است عبارت “with winged speed” کاملاً به آنها مربوط می‌شود، اما درحقیقت چیزی که دلیلی برای وجود آنها باشد در اینجا وجود ندارد.

جمع بندی:

بحث اثباتی به نفع بال واقعی بالروگ‌ها دست کم سزاوار یک جمع بندی است. ضرورتاً عبارت‌های «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد»(۲) و “with winged speed (4)” تنها مراجع واقعی هستند که می‌توان بال‌های واقعی را بر مبنای آنها تفسیر کرد. با و جود این همانگونه که سعی کرده‌ایم نشان دهیم، هیچ دلیل عینی برای استنتاج چنین نتیجه‌ای وجود ندارد. تفسیر به نفع بالدار بودن در صورتی و فقط در صورتی است که شما فرض کنید بالروگ‌ها دارای بال هستند.

Balrog of Morgoth

مواردی که بال بالروگ‌ها را تکذیب می‌کنند

اگر موردی وجود ندارد که بال بالروگ‌ها را تکذیب کند نکته مهم آنست که بدانید هیچگونه مدرک قابل تکذیبی علیه آنها موجود نیست. در عوض بحث مقابل بر مبنای ایرادات مختلفی شکل می‌گیرد، یعنی مراجعی که ظاهراً با عقیده بالدار بودن بالروگ‌ها در تناقض است.

ایراد اول: بالروگ‌ها پرواز نمی‌کنند

در هیچیک از آثار تالکین موردی دیده نمی‌شود که او بالروگ‌ها را در حال پرواز توصیف کرده باشد. حتی در مواردی که می‌خواهد سر آنها را به عرش اعلا برساند پاهای بالروگ‌ها به زمین چسبیده باقی می‌ماند. برای روشن شدن مطلب صحنه روبرو شدن گندالف با بلای جان دورین را در نظر آورید. این بالروگ با دو مانع اصلی مواجه است. شکاف‌های آتش بار و شکافی (پرتگاهی) که با یک پل باریک از روی آن عبور می‌کنند. این‌ها برای مخلوقاتی که بالدار باشند مشکلی ایجاد نمی‌کند اما واکنش او در اینجا آموزنده است.

(۶) «سپس با شتاب از روی شکاف پرید.»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

و سپس …

«او به روی پل به آرامی قدم پیش نهاد …»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

بعدا همان بالروگ خودش را بر بالای کوه می‌یابد و برای نجات جانش می‌جنگد. طبق گزارش گندالف از این برخورد:

(۷) «من دشمن را به پایین پرت کردم، او از بالا سقوط کرد و دیواره کوه از جاییکه آن را ویران کرده بود شکاف برداشت.»

دوبرج، کتاب سوم، فصل ۵، سوار سفید

اگر بالروگ قادر به پرواز بود می‌توانست خود را نجات دهد. ولی در عوض از بالا سقوط می‌کند و به هلاکت می‌رسد. بلای جان دورین تنها بالروگی نبود که نمی توانست پرواز کند.

(۸) «ترانه‌های بسیار از مصاف گلورفیندل با بالروگ بر فراز ستیغ صخره در ان موضع بلند سروده‌اند، و آن دو در مغاک نابودی سرنگون شدند.»

کوئنتا سیلماریون، فصل ۲۳، حدیث تور و سقوط گوندولین

سوال مشخص اینست: اگر بالروگ‌ها بال‌های واقعی داشتند چرا از آن استفاده نکردند.

 در اینجا دو استدلال مخالف نیز وجود دارد. اولین موردی که مطرح می‌شود،عبارت “with winged speed” است که تنها مورد منحصر به فردیست که بالروگ‌ها را به صورت بالدار توصیف می‌کند. این نکته را قبلا مورد بررسی قرار داده‌ایم و نیازی نیست که خود را بیش از این معطل کنیم.

یکی دیگر از استدلالات مخالف رایج که در هر دو مورد مطرح است اینست که بالروگ‌ها تا حدودی برای استفاده از بال‌هایشان منع شده بودند. با توجه به این وضعیت آنجا که می‌گوید «سپس با شتاب از روی شکاف پرید و به آرامی روی پل گام بر داشت.» به این خاطر نیست که بال نداشته است بلکه بال‌هایش آنقدر بزرگ بودکه دچار گرفتگی شده بود و قابل استفاده نبود. در مقابل سقوط بالروگ که در هر دو مورد به آن اشاره شده است، چنین مطرح شده است که آنها نیرویشان را در جنگ از دست داده‌اند و تا اندازه‌ای آسیب دیده‌اند. گاهی اوقات نیز مطرح شده است که بالروگ‌ها واقعاً بال داشتند ولی ابداً نتوانستند از آن استفاده کنند و یا اینکه بجای پرواز واقعی فقط در فواصل کوتاهی پرواز سبکی را انجام می‌دادند. این استدلالات به اشکال مختلف بیان شده است اما مشترکاً مورد برجسته‌ای در آنها دیده نمی‌شود. در اینجا بار دیگر فرض می‌شود که بالروگ‌ها دارای بال هستند.

در اینجا وضعیت ظاهری بالروگ‌ها به سادگی توصیف شده است یعنی اینکه بال داشته‌اند ولی قادر به پرواز نبوده‌اند. اگر ما حالتی را در نظر بگیریم که آنها فقط بال نداشته‌اند اصل مسئله خود به خود منتفی می‌شود.

Spirit of Fire by ckgoksoy

فئانور در برابر گوتموگ – اثر ckgoksoy

ایراد دوم: تحقیق درمورد اندازه بالروگ‌ها

بزرگی یک بالروگ چقدر است؟ اگر در بحث طرفدار بال‌دار بودن بالروگ‌ها باشیم و قبول کنیم که آنها واقعاً بال داشته‌اند، این امکان وجود دارد که دست کم اشکالی را برای آنها پیشنهاد کنیم. از روی عبارت «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد.» می‌توان استنباط نمود که بال‌هایش در حالت گسترده حداقل برابر عرض تالاریست که در آن ایستاده است. حال باید دید در مورد ابعاد تالار چه می‌دانیم؟

(۹) «قبل از آنها تالار های مغاره مانند دیگری وجود داشت.مرتفع‌تر و طولانی‌تر از آن که شب را آنجا گذرانده بودند.»

(۱۰) «به سمت چپ پیچید و باسرعت در طول کف صیقلی تالار به پیش شتافت، فاصله بیشتر از آنی بود که به نظر می‌رسید.»

(۱۱) « ……..پل سنگی باریکی که نه جدول در حاشیه داشت نه نرده، و بایک تاق منحنی به طول پنجاه پا ازین سو تا آنسوی شکاف بسته شده بود.»

همه موارد از یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

تالار بسیار عظیم است. اگر عرض شکاف پنجاه پا باشد (۱۱) آنگاه کل تالار دست کم باید صدها پا طول داشته باشد. طبق تعریف طول یک شکاف ازعرض آن بیشتر است و طول شکاف درازی تالار را مشخص می‌سازد بنا براین حداقل عرض آنجا را به صورت نسبتا قابل فبولی بین هفتاد و پنج تا صد پا می‌توانیم تخمین بزنیم. این تخمین توسط متن که می‌گوید: سالن آنقدر عریض بود که برای نگهداری سقف ستون‌هایی آن پایین در وسط مورد نیاز بود، نیز تقویت می‌شود.

(۱۲) «آن پایین در وسط، ردیفی دوتایی از ستون‌های سر به فلک کشیده به چشم می‌خورد. مثل تنۀ درختان غول‌آسا حجاری شده بودند که شاخه‌های آنها با تزیینات توری بافتِ سنگیِ منشعب شونده، سقف را نگه داشته بودند.»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

اگر بالروگ‌ها واقعاً بال داشتند و به طور واقعی «از این سو تا آن سوی دیوار» گسترش می‌یافت حداقل میزان بازشدگی بال‌های آنها در ان مکان به صد پا می‌رسید. این مقدار در واقع اندازه یک خانه را به بالروگ‌ها می‌دهد و به یاد داشته باشید که این حداقل است و شاید حتی از این هم بیشتر باشد. بسیاری این مورد را بدون مشکل پذیرفته‌اند. این تصور که بالروگ‌ها غول پیکر هستند کاملا رایج است و یک بالروگ اغلب با قامتی  به بلندای حدود سی پا ( بیش از ۹ متر) یا بیشتر از چنین تخمین هایی مجسم می‌شود.

این نکته مهمی است که می‌توانیم روی آن تاکید نماییم. اگر بال‌های بالروگ‌ها واقعی باشد ضرورتا مانند موجودات هیولا مانندی بوده‌اند که طول بال‌های آنها به اندازه یک هواپیمای کوچک بوده است.

ایرادی که مطرح می‌شود کاملا معنی دار است : توضیح این مسئله که چگونه این مخلوقات عظیم الجثه بیش از هزار سال در شهری زیرزمینی که برای دورف‌ها ساخته شده بود زندگی کرده‌اند، بسیار سخت خواهد بود. به عنوان یک نمونه، اتاق مزربول راکه قبل از مواجهه یاران حلقه با بالروگ در داستان مطرح می‌شود، در نظر آورید. مدارک نوشتاری متعددی در رابطه با ورود به این اتاق موجود است. به عنوان مثال :

(۱۳) «اورک ها یکی پس از دیگری به درون اتاق دویدند.»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

و لحظه ای بعد، آنها …

(۱۴) «بر درگاه گرد آمدند»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

واضح است که ورودی به اتاق کم عرض بوده است.

با این وجود بالروگ به هر طریقی که بوده است موفق می شود که پشت سر  اورک ها از طریق این ورودی وارد اتاق شود. او هنوز می‌تواند قامتی با بلندی قابل توجه، مثلا حدود دوازده پا داشته باشد.

اگر بالروگ همانطور که بحث کرده‌ایم غول‌پیکر خلق شده بود نمی‌توانست از این ورودی کم عرض استفاده نماید.

استدلالی اخیر گریز ناپذیر است: ما مجبوریم برای عبور بالروگ از این درگاه، اندازه او را کوچک نماییم. او هنوز می‌تواند «به ارتفاعی بالاتر» مثلا دوازده پا بالاتر برساند و بیش از این مقدار نمی‌تواند واقعی باشد. این عقیده توسط متنی که در تاریخ سرزمین میانه آمده است تقویت می‌شود.

(۱۵) «{بالروگ} گام بلندی به سوی شکاف برداشت. قامتش از قد یک مرد تجاوز نمی‌کرد اما به نظر می رسید که وحشت پیشاپیش او می‌آید»

تاریخ سرزمین میانه، جلد ۷ (خیانت ایزنگارد)، X معادن موریا II: پل

چون این پیشنویس رد شده است بنابراین نمی‌تواند به عنوان هیچگونه دلیلی اقامه شود. با وجود این، دیدی را که تالکین در ذهنش نسبت به اندازه بالروگ‌ها داشته است برای ما معلوم می‌دارد. این مطلب با ذکر این حقیقت که از روی شکاف «پرید» (۶) و اینکه او به سوی پل قدم پیش نهاد (۶)  [پلی] آنقدر باریک که دورف‌ها  تنها توانستند به صورت ستون یک نفره از روی آن عبور کنند، نیز تصدیق می‌شود. این ها رفتارهای موجودی کمابیش در قد و قواره یک انسان است نه یک موجود غول پیکر.

ضمیمه ۲:

یک متن دیگر در مجموعه کتب تاریخ سرزمین میانه در خصوص قد و اندازه بالروگ‌ها وجود دارد که با وجود آنکه این نیز اندازه‌ای حدودی برای بالروگ‌ها به ما می‌دهد، باید به این موضوع اشاره کرد که این بخش از داستان، مربوط به زمانی است که بالروگ‌ها تعداد بیشتر و قدرت کمتری داشته‌اند، اما بعدا تالکین در تعداد آنها تجدید نظر کرده و آنها حداکثر ۷ تن شده‌اند، اما با اندازه و قدرتی بسیار دهشتناک‌تر. این بخش از کتاب مربوط به زمانی است که هنوز این تغییرات در رشته افسانه صورت نگرفته بود و هرگز بازنویسی و تصحیح نشده و در نتیجه کاملا قابل استناد نیست، اما می‌توان براساس اطلاعات موجود، اندازه بالروگ را مشخصا بیشتر از اندازه ذکر شده در این نقل‌قول به حساب آورد.

«… شکم بالروگ را در بالای صورت خود درید (چرا که اهریمن دو برابر قامت وی بود).»

کتاب قصه‌های گمشده جلد دوم

تحقیق در مورد اندازه بالروگ‌ها ایراد جدی است که به بالدار بودن آنها وارد می‌شود. اگر عبارت «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد» مربوط به بال‌های واقعی باشد پس ان‌ها موجودات غول پیکری بوده‌اند. گرچه برای ورود به اتاق مزربول نمی‌توانسته اند غول پیکر باشد. پس اگر موجوداتی غول پیکر نبوده اند عبارت «بال‌هایش از این سوی دیوار تا آن سو گسترده شد» مربوط به بال‌های واقعی نمی‌تواند باشد.

برای گروهی که مخالف بالدار بودن بالروگ‌ها هستند این موردشاید نزدیک‌ترین دلیلی باشد که امکان ارائه آن وجود دارد.

Gothmog by tokidokitidori

گوتموگ – اثر tokidokitidori

جمع بندی:

مواردی که ذکر شد به هیچ وجه تنها ایراد وارد بر بالدار بودن بالروگ‌ها نیست اما شاید محکم‌ترین آنها باشد. سایر موارد ماهیت تصادفی دارند و کمک چندانی به پیشرفت بحث نمی‌کنند (مانند «تصور کنید موجودی با بال‌های بزرگ، عریض، که تازیانه ای از آتش را با خود حمل می‌کند»)

دو ایراد بسیار با معنی هستند. اگر بالروگ‌ها واقعاً بال دارند چرا از آن استفاده نمی‌کنند؟ چگونه در خانه‌ای که به اندازه اورک‌هاست، بالروگ‌ها نیز می‌توانند وارد آن شوند؟ این‌ها سوالات ناشیانه‌ایست که فقط با فرض بالدار بودن بالروگ‌ها مطرح می‌شود و اگر فرض کنیم که آنها فاقد بال هستند، به سادگی از این تناقضات خلاص می‌شدیم.

شاید منصفانه باشد که بگوییم هیچ مدرک مسلمی دال بر بالدار بودن بالروگ‌ها وجود ندارد و دو ایراد عمده بر آن وارد است. با توجه به بحثی که در جریان بود اینطور به نظر می‌رسد که کفه‌ی ترازوی مدارک و شواهد به نفع بالدار نبودن بالروگ‌ها نسبتاً سنگین‌تر است. با وجود این وزنه‌ی شواهد و مدارک تنها دلیل نیست و همیشه جا برای تحقیق و تفسیر مجدد باز است.

جایی که پای مدارک به میان کشیده می‌شود درحقیقت کسی با اطمینان نمی‌تواند بگوید پاسخ چیست. فقط تالکین خودش می‌تواند جوابگوی ما باشد که او هم هرگز پاسخ صریحی به این موضوع نداده است. اکنون بی‌مناسبت نیست که بحث را با توصیف مشخصی که تالکین در مورد بالروگ‌ها انجام داده است به پایان ببریم:

(۱۶) «هرچه بود دیده نمی‌شد: مثل سایه‌ای عظیم بود که در میان آن شکلی تیره قرار داشت، شاید شبیه شکل آدم، و با این حال عظیم‌تر؛ و انگار قدرت و وحشتی که در او بود و پیشاپیش او می‌آمد.»

یاران حلقه، کتاب دوم، فصل ۵، پل خزد-دوم

منبع.

رویارویی شاه جادوپیشه و گندالف سفید، برنده میدان چه کسی می‌بود؟

رویارویی گندالف سپید و شاه جادوپیشه آنگمار

رویارویی گندالف سپید و شاه جادوپیشه آنگمار – اثر Angus McBride

-نوشته: آرش شامرادلو

در کتاب بازگشت شاه ما شاهد یک مواجهه و تقابل بزرگ هستیم، شاه جادوپیشه آنگمار در برابر گندالف سفید: نبردی که هیچگاه به وقوع نپیوست. اما در یک نبرد رو در رو، کدام یک از این دو نیروی قدرتمند واقعا می‌توانسته است دیگری را به زیر بکشد؟ در کتاب بازگشت شاه چنین می‌خوانیم:

گندالف گفت: «نمی‌توانی وارد اینجا شوی.» و سایهٔ عظیم برجا ایستاد. «به مغاکی بازگرد که از برایت مهیاست! بازگرد! سرنگون شو در نیستی، آن نیستی که در انتظار تو و ارباب توست. برو!»

سوار سیاه باشلق‌اش را کنار زد، و اینک بنگر! تاجی شاه‌وار داشت؛ و با این حال، تاج بر روی سری نبود که به چشم دیده آید. آتشی سرخ میان تاج و شانه‌های پهن و تاریک رداپوش می‌درخشید. از دهانی نادیدنی خنده‌ای مرگبار به گوش رسید.

گفت: «پیر ابله! پیر ابله! ساعت من فرا رسیده است. به هنگام دیدن مرگ آن را نمی‌شناسی؟ اکنون بمیر و بیهوده دشنام بگوی!» و با گفتن این شمشیرش را بالا برد و شعله‌ها از تیغ پایین جست.

گندالف بی‌حرکت ماند. و درست در آن لحظه، آن پشت‌ها در یکی از حیاط‌های شهر خروسی بانگ زد. تیز و واضح خواند، بی‌آن که جادو یا جنگ را به چیزی شمارد، و فقط آمدن صبح را در آسمان خوشامد گفت، صبحی که دور از سایه‌های مرگ، با سپیده از راه می‌رسید.

در تاریخ سرزمین میانه ما شاهد رویارویی‌ها و نبردهای نظامی و جادویی بسیاری بوده‌ایم که تا سال‌های‌سال می‌شود در وصف آنها حماسه‌سرایی کرد. هر خواننده خلاق و خوش ذوقِ فانتزی دوست گهگاهی به مقایسه این قدرت‌ها می‌پردازد، این قیاس‌ها محدود به یک جهان فانتزی نمی‌شوند و گاهی حتی قدرت‌های چندین جهان فانتزیِ مختلف با یکدیگر مورد مقایسه قرار می‌گیرند. همچون سنجش ملکور و سارگراس، گندالف و دامبلدور، اسماگ و بالریون و… . طرفداران پر و پا قرص این دگرجهان‌ها نیز به طرفداری از کاراکترهای محبوب خود به تقابل از یکدیگر برمی‌خیزند و اگر در انتخاب طرف مقابل با احتیاط نباشیم، به زودی خود را در میان بحثی متعصبانه، غیرمعقولانه و عبث خواهیم یافت.

این مقاله دنباله‌ای بر مبحث قدرت اولایری، محدودیت‌های ایستاری و مقایسه آنها با یکدیگر می‌باشد که چندی پیش در گروه تلگرامی ماهاناکسارِ آردا مطرح شد و برخی مطالب نیز از آن گفتگو قرض گرفته شده است. به نظرم رسید که بهتر است یک بار برای همیشه در این مقاله، از همه جهات و به طور مفصل به این موضوع بپردازیم.

گندالف تا چه اندازه قدرت دارد؟

تالکین در رشته افسانه و نامه ها تایید میکند که والار و مایار در اصل «مینویان» و خدمت گزاران خداوند میباشند. به قول خود تالکین، ارباب حلقه‌ها اثری کاتولیکی میباشد و او همانند انجیل، سلسله مراتبی را میان مینویانی که به طور مستقیم علاقه‌مند به هبوط بودند برقرار میکند. والار سردسته این مینویان بودند اما حتی میان این والار نیز برخی با مراتبی بالاتر و با عنوان آراتار: بلند پایگان آردا وجود داشتند. مایار نیز  – همانطور که در قدرت و توانایی در رده های مختلف قرار میگیرند – به دسته هایی متفاوت چون روان آتش، روان آب و… تقسیم میشدند. والار و مایار در سرزمین میانه وظایف و نقش های متعددی را مرتبط با فرزندان ایلوواتار به عهده داشته اند. مانند نفرین و پیشگوییِ شومِ شمال که نولدور معتقد بودند شخص ماندوس آن را بر ایشان تحمیل کرده است. همچنین ائونوه بود که لشکریان والینور را در هنگام جنگ خشم رهبری کرد و نفرین را – با تایید والار – شکست و به نولدور اجازه بازگشت داد. اولورین در آغاز از طرف والار و پس از سقوطش نیز از طرف شخصِ ایلوواتار برای به پایان رساندن ماموریت اش در سرزمین میانه ظاهر میشود. تالکین در نامه ۱۵۶ میگوید:

گندالف به معنای واقعی «فوت کرده»، و تغییر یافته بود: از این رو تنها هنگامی به نظر من واقعاً تقلب خواهد بود، که هرچیزی به عنوان «مرگ» بیان شده اما هیچ تغییری را حاصل نشده باشد. «بنگر، من گندالف خاکستری نیستم که تو به او خیانت روا داشتی. من گندالف سفیدم که از مرگ بازگشته است.»  و کمی قبلتر نیز شاهد این گفتگوی گندالف با مارزبان هستیم: «من از میان آتش و مرگ نگذشته ام که تا وقتی صاعقه میزند با مردی دون پایه که حرف های یاوه میگوید دهان به دهان شوم.» مثال های بسیاری میتوان زد اما این تنها میتواند توضیحِ (شاید خسته کننده) تفکرات اسطوره شناسانه من باشد. بازگشت گندالف به اینگونه که در نسخه فعلی شاهد آن هستید، یک نقص است که من نسبت به آن آگاه بودم اما احتمالا به اندازه کافی روی آن کار نکردم تا اصلاح شود و می هراسم که هیچگاه از فکر کردن به آن خلاصی نیابم. البته که گندالف از نژاد بشر (انسان یا هابیت) نبود و به طور دقیق نمیشود گفت که او چه بود. اما من این خطر را میپذیرم و میگویم که او یک «مینویِ» دارای شکل جسمانی – دقیقا برگردان کلمه یونانی «γγελος» و معادل کلمه «angel» در انگلیسی میباشد که خود آن نیز از زبان یونانی باستان و کلمه «angelos» به معنای «پیغام‌رسان» برگرفته شده است. – میباشد که به همراه دیگر ایستاری، جادوگران، به عنوان پیغامبرانی از طرف پادشاهان غرب برای مقابله با بحران های عظیم سائورون به سرزمین میانه فرستاده شدند. منظور از «دارای شکل جسمانی» این است که آنها در کالبدی فیزیکی و واقعی مجسم شدند که درد، خستگی، فرسودگی و رنج را احساس میکردند و امکان “کشته” شدنشان نیز وجود داشت، هر چند این فرسودگی به علت موجودیت روحانی و معنویشان به طول می انجامید.

اینکه چرا آنها باید در چنین کالبد هایی هبوط میکردند به اسطوره شناسی قدرت های آسمانی و روحانی در جهان سرزمین میانه مربوط میشود. هدف از این کار، به طور دقیق محدود کردن و منع نمایش گذاری «قدرت» در سطح جهان فیزیکی بود. در قدم اول آنها برای: مشاورت، تعلیم و تربیت، راهنمایی، برانگیختن و بیدار کردن قلب و ذهن افرادی بودند که توسط سائورون تهدید میشدند. (با اتکا به نیروی خود مردم سرزمین میانه، نه اینکه ایستاری این مقابله را به جای آنها انجام دهند). آنان در هیئت سالخوردگانی خردمند ظاهر شدند. اما در این جهان اسطوره شناسانه، تمام قدرت های آسمانی و روحانیِ درگیر در سرزمین میانه امکان لغزش در درجات مختلفی از شر و طغیانِ اهریمنِ مورگوت و دست نشانده او سائورون را دارند. جادوگران نیز از این قاعده مستثنی نبودند و در واقع با تجسم گرفتن، احتمال گمراهی و لغزششان بیشتر هم میشد. تنها گندالف به طور کامل – حداقل در سطح اخلاقی – از آزمون عبور میکند. (او در قضاوت هایش اشتباه میکند). در آن شرایط برای گندالف یک فداکاری به حساب می آمد که روی پل، برای محافظت از گروه جان اش را فدا کند. از آنجایی که گندالف نسبت به یک انسان یا یک هابیتِ فانی دارای قدرت روحی و معنوی بسیار بیشتری بود شاید این فداکاریِ او کمتر به چشم آید، اما از طرف دیگر باید توجه داشته باشیم که گندالف برای پایبند ماندن و پیروی از «قوانین» جانش را فدا میکند. تمام چیزی که گندالف در آن لحظه میدانست این بود که او، تنها شخصی بود که میتوانست با موفقیت مقاومت علیه سائورون را رهبری کند و حالا تمام ماموریت او بر باد رفته بود. گندالف تسلیم قوانین شد و امید های شخصی اش برای موفقیت را نادیده گرفت.

او به عنوان جانشین سارومان نیازمند نیرویی بیشتر بود. فرقه جادوگران شکست خورده بود؛ یا اگر اینگونه دوست دارید: بحران ها بیش از اندازه بزرگ شده بودند و نیاز به افزایش قدرت و نیرو بود. پس فداکاری گندالف پذیرفته شد و با قدرتی افزایش یافته به جهان فیزیکی بازگشت. «بله، اسم همین بود. من گندالف بودم.» البته که او از نظر اخلاقی و شخصیتی مانند گذشته بود، اما هم دانایی و هم قدرت او به شدت افزایش یافته بود. در هنگام صحبت دستور به نزاکت و توجه میدهد؛ گندالف خاکستری توانایی سر و کله زدن با تئودن یا سارومان را نداشت. با این حال گندالف هنوز پایبند به قوانین، و آموزش پیش از اجبار و تسلط بر روی اراده ها بود. اما در مواقعی که قدرت فیزیکی دشمن بیش از اندازه باشد او میتواند در زمان ضرورت مانند یک «فرشته» عمل کند. ( نه خشونت آمیزتر از آزاد کردن سنت پیتر از زندان)[۱] که به ندرت این موارد پیش می آید. اما در یکی دو موارد در جنگ، او قدرتی ناگهانی از خودش نشان میدهد: او دو مرتبه فارامیر را نجات میدهد. در مقابل وحشت آفرینیِ شاه جادوپیشه – با اینکه شجاعت و مقاومت انسان هایی که خود گندالف آنها را تعلیم داده و سازماندهی کرده بود، بسیار مقتدر بود – تنها گندالف باقی ماند تا از ورود پادشاه نزگول به میناس تریت جلوگیری کند.

در حقیقت نبردی میان آن دو رخ نمیدهد: این نبرد به دستان فانیِ دیگری واگذار میشود. در آخر، گندالف پیش از آنکه برای همیشه عزیمت کند در تعریف از خودش میگوید: «… من دشمن سائورون بودم.» و شاید اضافه کرده باشد: «به همین علت به سرزمین میانه فرستاده شدم.» اما منظور او بیش از چیزیست که در ابتدا به نظر میرسد. او توسط برنامه ای محتاطانه توسط والار و فرمانروایان غرب به سرزمین میانه فرستاده شد: اما هنگامی که این نقشه ی والار شکست میخورد، قدرتی که از او گرفته شده بود، اضافه و بازگردانده میشود. «برهنه بازم گرداندند – برای زمانی مختصر، تا آن که کارم به انجام برسد.» بازگردانده توسط چه کسی و از کجا؟ نه توسط والار، چون آنها تنها در این جهان فیزیکی نقش و دخالت دارند و گندالف، از خیال و زمان عبور کرده بود. و به معنای واقعی، برهنه بود! مانند کودکی بدون لباس و بسیار آماده برای دریافت لباس سفید. قدرت گالادریل، قدرتی الهی نیست و منظور از بهبود او در لورین چیزی جز بهبودی و شادابی جسمی نمیباشد…

رویارویی گندالف و نزگول بالدار در میناس تی‌ریت

رویارویی گندالف و نزگول بالدار در میناس تی‌ریت – اثر Ted Nasmith

این نامه از تالکین به خوبی همه چیز را توضیح میدهد. گندالف با خرد و قدرتی افزایش یافته به جهان باز می گردد، و ما شاهد شفاعت و مداخله ای کم سابقه در کل رشته افسانه هستیم. اگر ما پیش از مرگ گندالف نمیتوانستیم قدرت او را برآورد کنیم، پس از مرگ او، قدرت او کاملا شرح داده شده است و تالکین صریحا میگوید که او قدرت کافی و (مجاز) برای مداخله را دارا بود.

احتمالا گندالف میتوانسته است در صورت آزاد کردن قدرتِ کاملش، تاثیری وحشتناک و ویرانگر در اطراف داشته باشد. نابودی دژ ها و استحکامات در پی نابودی حلقه به خوبی گواه بر تاثیر رها شدن قدرت مایای قدرتمندی چون سائورون است که در فیلم پیتر جکسون نیز به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر کشیده شد. یا از آن بهتر میتوانیم به نابودی کامل بلریاند در پی رها کردن قدرت کامل آینور اشاره کنیم.

با این همه، هیچ معیاری برای اندازه گیری دقیق قدرت مایار و والار – حتی مقایسه کردن آنها با یکدیگر – وجود ندارد و مشخص کردن توانایی ها و قدرت آنها غیر ممکن است. گندالف پس از مرگش توانایی مقابله با سارومان یا سائورون را پیدا میکند، چیزی که پیش از مرگ برایش ممکن نبود.

به هر حال، برویم سر اصل مطلب:

آیا پادشاه جادوپیشه می‌توانست گندالف را شکست دهد؟

جواب کوتاه من «بله» است: شاه جادوپیشه میتوانست گندالف سفید را شکست دهد. خب در واقع من مطمئن هستم که او میتوانسته گندالف خاکستری را شکست بدهد، در مورد گندالف سفید اطمینان ندارم. اما خود گندالف نیز در نتیجه این نبرد شک داشت و من میگویم که او به هیچ عنوان در تعریف از قدرتِ جادوپیشه تعارف نداشته است:

گندالف گفت: «با این حال اکنون زیر لوای فرمانروای باراد-دور هولناک ترین فرماندهان او از هم اکنون بر دیوارهای بیرونی شما استیلا یافته است: پادشاه جادوپیشه پیشین آنگمارِ یکی از اشباح حلقه، فرمانروای نزگول، زوبین وحشت در ید سائورون، سایه نومیدی.»

دنه‌تور گفت: «پس، میتراندیر تو خصمی پیش رو داشته ای که هماورد تو بوده است. چه، من خود مدتهاست میدانم که فرمانده کل لشکریان برج تاریک کیست. باز گشته ای که فقط همین را بگویی؟ یا شاید عقب نشسته ای چرا که حریفت زورمندتر از تو بوده؟»

پیپین از بیم این که گندالف به سبب خشمی ناگهانی از جا در برود، بر خود لرزید، اما ترسش بیجا بود. گندالف با لحنی نرم پاسخ داد: «شاید چنین باشد، اما هنوز هنگام زورآزمایی ما نرسیده است. و اگر پیشگویی های قدیم راست باشد به دست مردان از پای در نخواهد آمد و تقدیری که در انتظار اوست، از خردمندان پوشیده است.»

از لحاظ فنی – و تا جایی که ما میدانیم –  گندالف تنها یک مایاست و از آنجا که برخی مایا های ملکور در دوران اول توسط الف ها کشته شدند، ما این را میدانیم که مایار میتوانند توسط موجودات کهتر به قتل برسند. البته که آن داستان ها مربوط به افسانه های دوران پیش از ارباب حلقه‌ها بوده است و جهان آن، تا حدی متفاوت با جهانیست که جریان ارباب حلقه‌ها در آن شرح داده میشود. تالکین همیشه قصد داشته داستانی از فداکاریِ بزرگ گلورفیندل برای پناهندگان گوندولین را حفظ کند، اما اگر تالکین موفق به بازنویسی داستان میشد، آیا باز هم گلورفیندل مجبور به کشتن بالروگ بود؟ بالروگی که توسط گلورفیندل در روایت های پیشین کشته شد، قابل مقایسه با بالروگ موریا که گندالف خاکستری آن را از پا در آورد نبود و ما نمیتوانیم به سادگی بگوییم و تصدیق کنیم که گلورفیندل یا هر الف دیگری در دوران اول بالروگ کشته است. داستان گوندولین بسیار غم انگیز است و فداکاری های قهرمانانش عظیم، اما باید توجه داشته باشیم که تالکین در نهایت تصمیم گرفته بود که تعداد بالروگ ها از هفت عدد بیشتر نباشد (که ظاهرا تنها یک عدد از آنها از جنگ خشم جان سالم به در برده بود.)

رویارویی گندالف خاکستری و بالروگ

رویارویی گندالف خاکستری و بالروگ – اثر Matt Ferguson

اما از طرف دیگر اگر مقاله «گوتموگ کیست و چه نژادی دارد؟» را خوانده باشید، حتما با نام «بولدوگ» آشنایی کافی را دارید. بولدوگ، میتواند نامی برای دسته ای کهتر از مایار باشد که در دوران اول به ملکور خدمت میکردند. در یکی از جنگ ها بولدوگ با هدف اسیر کردن لوتین، شهدخت دوریات و زیباترینِ جمله فرزندان ایلوواتار، به قلمرو الوه یورش میبرد که توسط خود الو تینگول نیز کشته میشود.[۲] پس ما میتوانیم این را تقریبا با اطمینان بگوییم که مایار میتوانند توسط نژاد های ضعیف تر کشته شوند، به ویژه ایستاری که دارای محدودیت هایی نیز میباشند. محاسبه قدرت گندالف در برابر پادشاه نزگول بسیار پیچیده خواهد بود. اگر شما معتقد باشید که در دوران اول الف ها و انسان ها موفق به کشتن مایار شده اند پس شاه جادوپیشه نیز به راحتی با قدرتی که سائورون به او اعطا کرده است تواناییِ انجام این کار را دارد.

از طرف دیگر پادشاهِ نزگول از قبل مرده بود، منظورم این است به اندازه کافی مرده بود که ترسی از کشته شدن دوباره نداشته باشد. مرگ او در نبرد پله نور بیشتر از این که بخاطر ائووین باشد، بخاطر دشنه وسترنسی مریادوک بود که افسون نابودی آنگمار بر روی آن نوشته و خوانده شده بود و بدین وسیله طلسم رویین‌تنی شاه جادوپیشه آنگمار شکسته شد. آیا گندالف نیز چنین سلاحی را دارا بود؟ عده ای خواهند گفت گندالف گلامدرینگ را داشت، شمشیر شاه گوندولین! آیا این تیغه ی نولدوری کمتر از یک دشنه پیدا شده در گورپشته هاست؟ متاسفانه در برابر جادوپیشه پاسخ «بله» میباشد. به گفتگوی فرودو و گندالف در فصل سایه گذشته در کتاب یاران حلقه دقت کنید. گندالف میگوید که هیچ آتشی حتی آتش آنکالاگون سیاه نمیتواند به حلقه یگانه آسیبی برساند و تنها راه نابودی حلقه انداختن آن در کوه نابودیست. و حالا سوالی که پیش می آید این است که آیا آتش اورودروین قدرتمند تر از آتش آنکالاگون است؟ خیر، اما برای نابودی هر چیزی باید مراتب خاصی طی شود و مراتب نابودی شاه جادوپیشه؛ در ابتدا شکستن طلسم اوست که این تنها توسط تیغه مخصوص وسترنسی که افسون نابودی آنگمار برای آن نوشته شده باشد ممکن است و گندالف نیز در آن هنگام چنین تیغی را دارا نبود. در طرف دیگر، همزمان با اینکه سلاح گندالف در برابر جادوپیشه تا حدی ناکارآمد بود، جادوپیشه میتوانست با افسون و طلسم، تاثیری شگفت انگیز و فوق العاده بر دیگر اشیاء داشته باشد، او با خواندن ورد دروازه های میناس تیریت را ویران کرد، در مقابل گدار بروآینن با خواندن افسون دشنه مخصوص وسترنسی فرودو را میشکند تا هیچ جای شکی در قدرتش برای ما باقی نگذارد و شاید هم همین موضوع، پایه سکانس خرد شدن عصای گندالف توسط جادوپیشه در فیلم پیتر جکسون باشد. پس از نظر من جادوپیشه در هر صورت پیروز میدان بود: اگر از گندالف شکست میخورد، باز هم فرصت بازگشت و انتقام را داشت، چون طلسم رویین تنی او شکسته نشده بود. در واقع هر دوی آنها از این امتیاز رویین تنی برخوردار بودند و گندالف نیز در صورت شکست باز هم روحش به عنوان یک اسپریت باقی میماند، همانطور که روح سائورون و سارومان پس از مرگ باقی ماند، اما شاه جادوپیشه به راحتی با قدرت سائورون جسمش را پس میگرفت که چنین چیزی برای گندالف ممکن نبود مگر با دخالت مستقیم ارو ایلوواتار!

مقایسه تقابل گندالف سفید و شاه جادوپیشه در مقابل دروازه های ویران شده میناس تریت، با اتفاقی که در ودرتاپ افتاد و گندالف خاکستری مقابل نه نزگول مقاومت کرد مقایسه جالبی نمیتواند باشد. در آن زمان مبارزه با گندالف واقعا جزو ماموریت نزگول نبود و معقولانه نبود که وقتشان را برای او هدر بدهند و در هر صورت، نزگول غیر از جادوپیشه در روشنایی روز حواس شان را به کلی از دست میدهند و در تاریکیِ شب هم که موفق به عقب راندن گندالف شدند. در هنگام نجات فارامیر نیز نزگول از مقابله با گندالف پرهیز میکنند و این نبرد را به رهبرشان میسپارند. (که به علت رهبری لشکریان موردور در میانشان حضور نداشت.) شاه جادوپیشه در زمان مناسب دروازه های میناس تریت را ویران کرده و گندالف سفید را به سختی به مبارزه فرا میخواند. ما میدانیم که گندالف سفید از گندالف خاکستری قدرتمند تر بود اما هنوز هم محدودیت هایی داشت، همچنین گندالف در آن لحظه مایل نبود که  قدرت کاملش را نشان دهد و احتمال ویرانی های عظیم و خطر نابودی جان هرکسی که در اطرافش وجود داشت را بپذیرد. (البته که گندالف در مقابل بالروگ قدرتی بیش از اندازه ی مجاز آزاد کرد وگرنه مبارزه با بالروگ به صورت شبانه روزی و در محدودیت هایی که والار مقرر کرده بودند ممکن نبود. اما نکته قابل توجه این است که گندالف در زمان آزاد کردن قدرت اش چه در ودرتاپ و چه در برج دورین، جز نزگول و بالروگ کسی در اطرافش وجود نداشت.) گندالف احتمالا بار دیگر شانس خود در موفقیت شخصی را فدای جان دیگران و پایبند ماندن به قوانین میکرد.

مبارزه گندالف و شاه جادوپیشه در ودرتاپ

مبارزه گندالف و شاه جادوپیشه در ودرتاپ اثر – Andrzej Grzechnik

پس من فکر میکنم که گندالف پیش از آزاد کردن قدرت کاملش، در مقابل جادوپیشه مستعد شکست است. از نظر من گندالف یکی از قدرتمندترینِ مایار بوده است، او بالروگ، یکی از قوی ترین مایا ها را شکست داد و او زمانی این کار را انجام داد که گندالف خاکستری بود. اما آیا این بدین معناست که پیروزی همیشه با نیروی بالاتر است؟ اونگولیانت به عنوان یک اسپریت و فینگولفین به عنوان یک الدا به سختی قدرتمندترین والا را به چالش کشیدند.

توجه داشته باشید که نه من، و نه هیچ فرد دیگری نمیتواند با قطعیت بگوید که شاه جادوپیشه یا گندالف پیروز میدان است. تنها نویسنده داستان میتواند این را تعیین کند که او هم بسیار زیرکانه، توسط دیوانگی دنه تور و تلاشش برای به قتل رساندن فارامیر از رویارویی دوباره گندالف و شاه جادوپیشه جلوگیری میکند.

پاورقی:

[۱] – آزاد شدن پطرس از زندان:

یک شب، قبل از آن روزی که هیرودیس میخواست پطرس را به دادگاه بیاورد پطرس در زندان بین دو سرباز با دو زنجیر بسته شده و به خواب رفته بود و نگهبانان جلوی در زندان نگهبانی میدادند. ناگاه فرشته خداوند در کنار پطرس ایستاد و نوری در آن اتاق تابید. فرشته به پهلوی پطرس زد و او را بیدار کرد و گفت: «زود برخیز.» فورأ زنجیرها از دستهایش به زمین افتاد. سپس فرشته به او گفت: «ردایت را به خودت بپیچ و به دنبال من بیا». پس به دنبال او رفت و هیچ فکر نمیکرد آنچه فرشته انجام میداد حقیقت داشته باشد. او گمان میکرد این وقایع را در رؤیا می بیند. وقتی از پاسگاه های اول و دوم گذشتند به دری آهنی که به طرف شهر باز میشد رسیدند. در خود بخود به روی آنان بازشد. آنها بیرون رفتند و از کوچه ای میگذشتند که ناگاه فرشته ناپدید شد.

پطرس به خود آمد و گفت: «حالا دیگر یقین دارم که خداوند فرشتۀ خود را فرستاده است که مرا از دست هیرودیس و از آنچه یهودیان انتظار آن را داشتند برهاند.»

[۲] – «بولدوگ، نامی است که در بسیاری از داستان‌های جنگ گفته شده، اما ممکن است نام یک شخص نباشد بلکه لقب یا نامی برای گونه‌ای از موجودات باشد: مایار اورک-شکل»…«احتمال دارد که کوچک‌ترین مایار تبدیل به اورک شوند؟ بله؛ قبل از سقوط اوتومنو، چه در خارج و چه در داخل آردا، ملکور بسیاری از ارواح را، چه قدرتمند مثل سائورون و چه ضعیف‌تر مثل بالروگ‌ها، فریفت و آنها را گمراه کرد. کهترین آن ها ممکن است اورک‌های اولیه بوده باشند.» حلقه مورگوت، اسطوره تغییر یافته. ترجمه: مازیار یگانه.

منابع: وبلاگ سرزمین میانه – مایکل مارتینز – [۱] [۲]

حدیث نبرد گدارهای آیزن و سرنگونی تئودرد، شاهپور روهان

حدیث نبرد گدارهای آیزن و سرنگونی تئودرد، شاهپور روهان

روهیریم اثر Gellihana-art

-نوشته: مازیار یگانه

پسرتان تئودرد در مرزهای غربی کشته شده است: دست راست شما، ارتشبد دوم چابک‌سواران.

-دو برج، پادشاه تالار زرین

در ارباب حلقه ها نقل حکایت مرگ تئودرد تنها در همین جمله خلاصه شده است، که بسیار از روایت کتاب قصه‌های ناتمام کوتاه‌تر است. در این مقاله روایت کامل نبرد گدارها را به طور مفصل آورده‌ایم.

تئودن تنها صاحب یک فرزند به نام تئودرد‌ بود. او در سال ۲۹۷۸ د.س چشم به جهان گشود، مادرش شهبانو الف‌هیلد هنگام به دنیا آمدن او درگذشت، تئودرد که وارث شاه محسوب می‌شد عنوان ارتشبد دوم سرزمین چابک‌سواران را به پیش می‌کشید و فولد-غربی زیر لوای او در گودی‌هلم بود. تئودرد به عنوان ارتشبد دوم وظیفه دفاع از آن سرزمین‌ها را برعهده داشت. به هنگام جنگ حلقه و خیانت سارومان، او برای دفاع از سرزمین روهان مبارزه‌ها کرد. در ۲۵ فوریه نبردی موسوم به نبرد گدارها به وقوع پیوست و او بدست نیروهای درنده خوی‌ سارومان کشته شد.

سارومان سفید اثر جان هو

سارومان اثر John Howe

خیانت‌پیشگی سارومان برای روهان بسیار فاجعه‌آمیز و ناگوار بود. او به وضوح اغراضی پلید نسبت به سرزمین چابک‌سواران داشت، روهان را از آن خود می‌دانست و اقدامات بسیاری در جهت استیلا بر آن انجام داد. یکی از تمهیدات شریرانه او هلاک ساختن وارث تئودن بود؛ با مرگ تئودرد روهان در سوگ‌ او به لرزه درآمد. در زیر حکایت سرنگونی تئودرد به تفصیل آمده. گردآوری روایت نبرد گدارها برگرفته از ترجمه بخشی از فصل نبرد گدار های آیزن در کتاب قصه‌های ناتمام است.

مهم‌ترین موانع پیش‌روی سارومان برای فتح آسان روهان عبارت بودند از: تئودرد و ائومر. آنان مردانی قوی‌بنیه و وفادار شاه بودند و نزد او مهر زیادی داشتند چرا که تنها پسر و خواهرزاده‌‌ وی محسوب می‌شدند. و آنان برای کاستی دادن نفوذ بدست آمده توسط گریما به‌هنگام افول سلامت شاه، تمام تلاش‌شان را کردند. این واقعه در بدو سال ۳۰۱۴، به هنگام شصت و شش سالگی تئودن رخ داد، بنابراین بیماری او ممکن است ناشی از امری طبیعی باشد، گرچه روهیریم معمولاً قریب به هشتاد سال یا فراتر از آن زندگی می‌کردند. اما به گمان بسیار سبب بیماری یا تشدیدش به وسیلهٔ زهر مهلک گریما میسر واقع شده است. احساس ضعف و وابستگی تئودن به گریما عمدتاً نتیجهٔ نیرنگ بازی و درایت پیشنهادهای این مشاور اهریمنی بود. سیاست او این بود که مهم‌ترین حریفانش را نزد تئودن بی‌اعتبار سازد و اگر مقدور بود از شر آن‌ها خلاص شود. اما در نهایت ثابت شد که ایجاد تنش میان آن دو امری غیرممکن است. تئودن پیش از بیماری میان خویشان و مردمان خود بسیار محبوب بود و وفاداری تئودرد و ائومر حتی به هنگام فرتوتی شاه استوار باقی ماند. نیز ائومر فردی جاه طلب نبود و عشق و احترامش برای تئودرد (که سیزده سال از او بزرگتر بود) تنها در جایگاه دوم پس از پدر خوانده اش بود. از این رو گریما تلاش کرد آنان را در ضمیر تئودن بازیچه خود کند. یکی علیه دیگری، ائومر را فردی همیشه خواهان افزودن اختیارات خود و شخصی که بی‌مشورت پادشاه و وارثش اقدامی می‌کند، نمایاند. در این مورد هم به موفقیت دست یافت، و ثمره‌اش وقتی به زمین نشست که سارومان سرانجام مرگ تئودرد را رقم زد.

گریما مارزبان

زمانی که در روهان حکایات دقیق نبرد گدارها به وضوح آشکار شد، مسلم گشت که سارومان فرامینی معین داده بود: تئودرد به هر قیمتی باید کشته شود. در نخستین نبرد تمام جنگجویان درنده‌‌خوی او بی‌توجه به دیگر رویدادهای نبرد که می‌توانست شکستی پرتلفات‌تر برای روهیریم به بار بیاورد؛ بی پروا بر تئودرد و محافظانش حمله‌ور شدند. وقتی که تئودرد سرانجام کشته شد، سرکردهٔ سارومان در آن لحظه بسنده کرد و آن‌طور که پیداست سارومان مرتکب خطایی مهلک شد؛ چون بی‌درنگ نیروهای بیشتری را به قصد یورشی عظیم و فوری به فولد غربی نفرستاد، گرچه رشادت‌های گریمبولد و الف‌هلم بر تاخیر او دخیل بود.

اگر یورش به فولد غربی پنج روز زودتر آغاز گشته بود، با تردید کمی می‌توان گفت قشون کمکی ادوراس هرگز به نزدیکی گودی‌هلم نمی‌رسیدند، بلکه در دشت باز همگی محاصره و هزیمت می‌گشتند، و چه بسا حتی خود ادوراس نیز پیش از رسیدن گندالف مورد حمله قرار می‌گرفت و تصرف می‌شد.

نقل است که دلاوری گریمبولد و الف‌هلم بر تاخیر سارومان دخیل بودند، چه، آن‌طور که به اثبات رسانیده شد برایش فاجعه‌آمیز بود. حکایت فوق شاید اهمیت والای آن را دست‌کم گرفته باشد.

آیزن از سرچشمه‌اش بر فراز آیزنگارد به تندی جاری می‌شد اما در زمین پست شکاف، جریان آهسته‌تر می‌شد تا آن‌که به غرب می‌پیچید و با شیب تندی از میان اقلیم به دورترین سرزمین‌های ساحلی گوندور و اِندویت می‌ریخت، اینجا نهر عمیق و تند می‌شد. درست بالای این پیچ غربی، گدار آیزن قرار داشت. در این سو رودخانه عریض و کم‌عمق بود و پیرامون جزیره‌ای بزرگ، روی یک پشتهٔ سنگی‌ که پوشانیده از ریگ‌ها و سنگ‌هایی که شمال بدین سوی آورده بود، به دو شاخه انشعاب می‌یافت. تنها در این‌سو و جنوب آیزنگارد، عبور فوج بزرگ نیروها از رودخانه علی‌الخصوص پیاده‌نظام و سواره‌نظام سنگین میسر بود. بنابراین سارومان از این مزیت برخوردار بود: او می‌توانست قشونش را در هر طرف رودخانه آیزن روانه سازد. اگر علیه او گدارها را نگاه می‌داشتند از دو طرف رودخانه توانایی یورش را داشت. به هر روی، نیروی شرق آیزن سارومان به هنگام نیاز امکان عقب‌نشینی به آیزنگارد را داشتند. از طرفی دیگر اگر تئودرد با قدرتی بسنده جهت پیکار با قشون سارومان یا دفاع از موقعیت غربی، مردانی را آن سوی گدارها گسیل می‌کرد و با شکست مواجهه می‌شدند؛ نمی‌توانستند عقب‌نشینی کنند مگر آنکه به گدارها برگردند در حالی که خصم سایه به سایه دنبال آنان است و به احتمالی نیز در ساحل شرقی منتظر آنان باشد. آنان در جنوب و غرب کنار آیزن هیچ راهی به سوی خانه نداشتند، مگر آن‌که آذوقه کافی برای سفری طولانی از درون گوندور غربی مهیا می‌شد.

یورش سارومان غیرمنتظره نبود اما زودتر از انتظار سر رسید. دیده‌وران تئودرد او را از صف‌آرایی قشون ها در مقابل دروازه های آیزنگارد که عمدتاً (آنگونه که به نظر می‌رسید) در طرف غربی آیزن قرار داشتند، مطلع ساختند. از این رو او نیروهایش را در راه‌های ورود به گدارها، هم شرق و هم غرب، مستقر کرد با مردان خوش بنیه پیاده‌ای که از فولد غربی بسیج شده بودند. او سه دسته از سواران همراه با رمهٔ اسبان و مرکب‌هایی یدکی در کرانه شرقی باقی گذاشت و شخصاً همراه با عمده نیروی سواران خود که شامل هشت دسته و یک دسته کماندار با قصد در هم شکستن نیروهای سارومان پیش از آمادگی کامل‌شان روانه شدند. اما سارومان نه اغراض خود را آشکار گردانیده بود و نه تمام قدرت قشونش را. آنان همان‌گاه که تئودرد عزیمت کرد در حال پیش‌روی بودند. قریب به بیست مایل شمال گدارها تئودرد با طلایه‌داران آنان رویارو شد و با تلفات آنان را هزیمت کرد. اما وقتی برای یورش به قوای اصلی تاخت؛ مقاومت دشوار شد. دشمن در حقیقت برای این واقعه داخل موقعیت‌های خود کاملاً آماده بودند، پشت خندق‌ها نیزه‌داران مستقر شده بودند و تئودرد با ائورد پیشتاز بر سر جای متوقف شد و ایشان تقریباً محاصره شدند چراکه نیروهای جدیدی از آیزنگارد از سوی غرب او را دور می‌زدند.

او از این مخصمه به وسیلهٔ تازش دسته هایش که از پشت سر رسیدند رهایی یافت، اما همچنان که شرق را می‌نگریست بیمناک شد. صبح تیره و مه‌آلودی بود اما نسیمی از سوی غرب مه را از شکاف عقب راند، و او در آن سوی شرق رودخانه نیروهای دیگری را مشاهده کرد که به طرف گدارها می‌شتافتند، گرچه شمار قدرت‌شان قابل حدس نبود. تئودرد بی‌درنگ دستور عقب‌نشینی سواران را داد که رزمایش خوبی دیده بودند و توانستند با اندک تلفاتی دیگر و آرایش خوبی عقب نشینی را سامان دهند. اما نه از شر دشمن خلاص شده بودند و نه زیاد آنان را پشت سر گذاشتند چراکه عقب‌نشینی‌شان دچار معطلی شده بود وقتی که عقبه سپاه زیر لوای گریمبولد با تعقیب‌کنندگان ملزم به رویارویی شدند و بیشتر آنان را عقب راندند. وقتی که تئودرد به گدارها رسید روز داشت سپری می‌شد. او گریمبولد را به سرکردگی نیرو ها در کرانهٔ غربی همراه با پنجاه سوار پیاده‌شده بر جای گذاشت. باقی سواران و توسن‌ها را فوراً به آن سوی رودخانه راهی کرد، مگر دسته خودش: با اینان، نیروهای پیاده‌اش را در جزیره مستقر کرد، تا چنانچه گریمبولد عقب رانده شد، عقب‌‌نشینی‌اش را پوشش دهد. وقتی که فاجعه نازل شد این تدبیر به ندرت کارساز شد. قوای شرقی سارومان با سرعتی غیرمنتظره سرازیر گشتند؛ که بسیار کوچکتر بودند از قوای غربی‌اش، منتها بسیار نیز خطرناک‌تر.

گریمبولد اثر لوکاس دورهام

گریمبولد اثر Lucas Durham

در طلایهٔ آن سواران دون‌لندی و دسته بزرگی از گرگ‌سواران وحشتناک اورکی مستقر بودند که از اسب‌ها می‌هراسیدند. عقبهٔ آنان شامل دو گردان قدرتمند یوروک-هایِ سرتاپا مسلح بودند که آموزش دیده بودند مایل‌های بسیار با سرعت زیادی حرکت کنند. سواران و گرگ‌سواران به رمهٔ اسبان و توسن‌های افساربسته هجوم آوردند و آنها را سلاخی و پراکنده ساختند. یورش ناگهانی یوروک-های فراوان نیروی کرانهٔ شرقی را غافل‌گیر کرد و آنان را از میان برداشت، و سوارانی که به تازگی از غرب گذشته بودند گرچه به سختی پیکار می‌کردند، جملگی گرفتار و مضمحل گشتند و از گدارها در حالی به امتداد آیزن عقب رانده شدند که یوروک‌ها به تعقیب‌شان می‌شتافتند.

همین که خصم به مرز شرقی گدارها تسلط یافت، گروهی از آدم‌ها یا اورک-آدم‌های دهشتناک زره‌پوش که مجهز به تبر بودند، ظاهر شدند (پیداست که با مقصودی اعزام شده بودند). آنان شتابان از دو طرف به جزیره هجوم آوردند. در آن هنگام گریمبولد در کرانهٔ غربی به وسیلهٔ قوای سارومان در آن سوی آیزن با تازشی مواجه شده بود. و وقتی شرق را نگریست صدای پیکار و بانگ پیروزی اورک‌های کریه او را بیم‌ناک ساخت. گریمبولد متوجه تبر زنانی شد که افراد تئودرد را از پستیِ ساحل جزیره به مرکز پشته می‌راندند و او بانگ بزرگ تئودرد را شنید: پیش به سوی من، ائورلینگاس! گریمبولد بی‌درنگ تنی چند از افرادش را که نزدیکش ایستاده بودند برگزید و به سوی جزیره دوید. تازش‌شان به عقبهٔ مهاجمان بسی پرصلابت بود، چه، گریمبولد مردی بسیار توانا و پرمنزلت توانست راهش را به همراه دو تن دیگر به تئودرد سرپا، بر فراز پشته بشکافد. ولی بسیار دیر بود. هنگامی که داشت به کنار او می‌رفت تئودرد با ضربت تبر اورک‌-آدمی عظیم به زمین افتاد. گریمبولد او را کشت و کنار پیکر تئودرد ایستاد و گمان برد او مرده و به زودی خودش هم خواهد مرد، اگر به خاطر رسیدن الف‌هلم نبود چنین نیز می‌شد.

تئودرد اثر WermoongRey

تئودرد اثر WermoongRey

الف‌هلم از ادوراس در امتداد جاده-ستور در حال عزیمت بود و سرکردگی چهار دسته در پاسخ به فراخوان تئودرد را برعهده داشت. او انتظار نبردی را می‌کشید ولیکن نه در چند روز آینده. اما در نزدیکی دوراهی‌ در جاده-ستور که پایینش به گودی می‌رسید ملازمانش در جناح راست به او گزارش دادند که دو گرگ‌سوار در نزدیکی دشت‌ها دیده‌ شده‌اند. او به طرف گودی‌هلم روی برنگرداند آن‌طور که مقصودش بود بلکه با تمام سرعت به گدارها تاخت، چرا که احساس می‌کرد اوضاع روبه‌راه نیست. جاده-ستور پس از رسیدن به جاده-گودی به شمال‌غرب می‌چرخید و وقتی که هم‌سوی گدارها قرار می‌گرفت با شیب تندی به غرب می‌پیچید که با راهی مستقیم به طول دو مایل رهنمود می‌شد. بنابراین الف‌هلم در جنوب گدارها نه چیزی از نبرد بین یوروک‌ها و نیروی عقب‌نشینی‌کرده شنید و نه چیزی دید. وقتی که به آخرین پیج جاده رسید خورشید افول کرده بود و نور رو به نقصان بود و آنجا با اسبان لگام گسیخته و عده‌ای فراری مواجهه شد که با او از فاجعه سخن گفتند. گرچه مردان و اسبانش خسته بودند، او با تمام سرعت ممکن راه مستقیم را تاخت، و وقتی که به دیدرس کرانهٔ شرقی رسید به قشون خود فرمان یورش داد.

اینبار نوبت آیزنگاردی‌ها بود که غافلگیر شوند. آنان صدای سم‌های رعدآسا را شنیدند و آمدن خیل‌ بزرگ‌شان را (آنگونه که به نظر می‌رسید) شبیه سایه‌های سیاه در برابر شرقی که به تیر‌گی گراییده بود، دیدند. با الف‌هلمی که نوک فوج قرار داشت و کنار او درفشی سپید حمل می‌شد که رهنمود آنانی باشد که دنبالش می‌کردند. عده قلیلی از خود ایستادگی نشان دادند. اکثراً به سوی شمال گریختند در حالی که دو دسته از قوای الف‌هلم دنبالشان می‌کردند. الباقی را او پیاده برای محافظت از کرانهٔ شرقی گمارد، اما بی درنگ با مردان دسته خودش شتابان سوی جزیره روانه شد. هم‌اکنون، تبرزن‌ها میان مدافعین بازمانده و حملهٔ بی‌امان الف‌هلم گرفتار شدند، دو کرانه باز هم در دست روهیریم افتاد.

آنان به پیکار ادامه دادند اما پیش از پایان تئودرد به دست آدمی کشته شده بود. خود الف‌هلم به سوی فراز پشته جست و آنجا گریمبولد را در حالی یافت که با دو تبرزن عظیم بر سر تسلط پیکر تئودرد پیکار می‌کرد. یکی را الف‌هلم به چالاکی کشت و دیگری به وسیلهٔ گریمبولد از پای درآمد. آن دو خم شدند تا جنازه را بردارند اما پی بردند که تئودرد باز نفس می‌کشد، منتها او تنها به قدری زنده ماند که کلام آخرش را به زبان بیاورد: «بگذارید اینجا بیاسایم – تا آنگه که ائومر آید از گدارها پاسداری کنم!» شب حکمفرما شد. شیپوری دل‌خراش به صدا درآمد و سپس جملگی سکوت کردند. جلوی حمله به کرانهٔ غربی گرفته شده بود و آنجا خصم به داخل تاریکی مضمحل شده بود. روهیریم گدارهای آیزن را ستاندند اما ضایعهٔ آنان هنگفت بود علی‌الخصوص از فقدان اسب‌ها. شاهپور مرده بود و آنان بی‌رهبر بودند و نمی‌دانستند چه بر سرشان خواهد آمد.

– قصه‌های ناتمام، بخش سوم، نبرد های گدار آیزن

حدیث نبرد گدارهای آیزن و سرنگونی تئودرد، شاهپور روهان

«در آن روزگار سائورون بار دیگر قیام کرده و سایهٔ موردور تا به سرحد روهان رسیده بود. اورک‌ها در نواحی شرقی دست به چپاول، و کشتن یا دزدیدن اسبان گشوده بودند. اورک‌های دیگری از کوه‌های مه‌آلود به سرزمین روهان سرازیر می‌شدند و بسیاری از آن‌ها یوروک‌-های بزرگی بودند که در خدمت سارومان قرار داشتند، هر چند در آن هنگام کسی به سارومان مظنون نبود. مسئولیت عمدهٔ ائوموند در مرزهای شرقی بود؛ و او اسبان را بسیار دوست می‌داشت و او از اورک ها متنفر بود. هرگاه خبر چپاول به او می‌رسید غالباً از حد خشم، دور از احتیاط و با شماری اندکی از سواران برای مقابله می‌راند، و چنین شد که او در سال ۳۰۰۲ از پا درآمد؛ گروه کوچکی از اورک‌ها را به سوی مرزهای امین مویل تعقیب می‌کرد، و وقتی به آنجا رسید سپاهی بزرگ از میان صخره‌ها بر او کمین گشود و غافلگیرش کرد.»

– بازگشت شاه، ضمیمه الف، خاندان ائورل

 

با خواندن متن بالا درمی‌یابیم که ماجرای کشته شدن تئودرد بسیار شبیه به هلاکت ائوموند در مرزهای شرقی روهان است، به گمان نگارنده سارومان در کشته شدن او نیز دخیل بود، با خواندن مقاله بالا متوجه اهمیت و ارزشی که خاندان ائورل در روهان داشتند شدیم. آنان موانعی بزرگ در برابر راه پیروزی سارومان بودند و او تمام تلاشش را برای براندازی آنان کرد؛ پس علت و انگیزه کشتن ائوموند عاری از منطق نیست و با عقل جور در‌می‌آید.

روهیریم اثر woutart

تمهیدی که برای کشتن هر دو به کار رفته به یک نوع است: غافلگیری و محاصره. تئودرد با صف‌آرایی آیزنگاردی‌ها تحریک به حمله به آنان شد، همانطور که چپاول روهان ائوموند را بی‌تاب‌ می‌ساخت و در نتیجه با نیروی اندکی بر آنان هجوم آورد. تعقیب اورک‌ها او را به کمین‌گاه کشاند و به قساوت در امین‌مویل توسط اورک ها درگذشت.

آیا هلاکت ائوموند در مرز های شرقی می‌تواند سارومان را از دخیل بودنش مبرا سازد؟ چرا که او در مرزهای غربی روهان قرار داشت و نه در مرزهای شرقی، همچنین سخن از اورک‌هایی جدا از اورک های سارومان به میان آمده که ملتزمان سائورون بودند. می‌توانیم سارومان را پشت پرده این قضیه نبینیم؟ در پاسخ باید گفت: خیر. سارومان فردی بسیار محتاط بود. او در لو نرفتن خیانت خود احتیاط فراوانی نشان داد که تا گاه جنگ‌حلقه آن را علنی نساخت. پس گمان اینکه در جایی ائوموند را بکشد که مظان اتهام قرار بگیرد خیالی واهی است. او به زیرکی این عملیات را در مرزهای شرقی‌ روهان با کمک اورک‌ها انجام داد تا شکی به سمت او جلب نشود و بتواند به آسودگی از شر سپه‌سالار آسوده شود. شاید ائوموند به خیانت‌پیشگی سارومان پی برده بود که این بلاها بر او نزول کرد، و انگیزهٔ پنهان سارومان برای هلاک ساختنش در این بوده باشد. اگر بخواهیم واکاوی دقیقی در ماجراهای روهان کنیم، گمانه‌زنی ما امر بعیدی به نطر نمی‌رسد.

۲۹۵۷-۸۰ – آراگورن عهده‌دار سفرها و مأموریت‌های بزرگ می‌گردد. وی با هویت مبدل به تنگل اهل روهان و اکتلیون دوم اهل گوندور خدمت می‌کند.

– بازگشت پادشاه – ضمیمه ب، حکایت سالیان

…از طرفی من بیگانه نیستم؛ چون قبلاً بارها در این سرزمین بوده‌ام و همراه فوج چابک‌سوارها، اسب تاخته‌ام، هر چند با اسمی دیگر و قیافه‌ای دیگر. تو را قبلاً ندیده‌ام، چون جوانی، ولی با پدرت ائوموند هم کلام شده‌ام و با تئودن پسر تنگل.

– دو برج، سواران روهان

…تورونگیل غالباً اکتلیون را از اعتماد به سارومان سفید در آیزنگارد بر حذر می‌داشت.

– بازگشت پادشاه، ضمیمه الف، کارگزاران

آراگورن با هویت مبدل خود یعنی تورونگیل سال‌های بسیار در کنار روهیریم بود و به پادشاه تنگل، پدر تئودن خدمت‌های ارزنده کرد، و همانگونه که خود می‌گوید با ائوموند هم مراوده داشته، پس بعید نیست که او تنگل یا ائوموند را از شک خود به سارومان آگاه سازد، همانگونه که به اکتلیون توصیه‌ای مشابه کرد.

نخستین ضربت او بر روهان با حمله به سپهسالار بزرگ چابک‌سواران آغاز شد، با مرگ ائوموند پاره‌ای از قدرت پادشاه درهم شکسته شد و راه پیروزی سارومان هموارتر شد.

 

مرثیه تئودرد:

Nú on théostrum licgeth Théodred se léofa

hæ´letha holdost.

ne sceal hearpan sweg wigend weccean;

ne winfæ´t gylden guma sceal healdan,

ne god hafoc geond sæ´l swingan,

ne se swifta mearh burhstede beatan.

Bealocwealm hafað fréone frecan forth onsended

giedd sculon singan gléomenn sorgiende

on Meduselde thæt he ma no wære

his dryhtne dyrest and maga deorost

اکنون تئودرد عزیز در تاریکی می‌آرمد،

وفادارترینِ سلحشوران.

آوای چنگ سلحشور را بیدار نخواهد ساخت،

و نه آن مرد جام زرین شراب را نگه‌ خواهد داشت،

و نه نیک شاهین دور تالار می‌گردد،

و نه توسن در حیاط پای می‌کوبد.

مرگی اهریمنی مقدر سلحشور نجیب گشته،

خنیاگران اندوهگین، ترانه‌‌ای خواهند سرود

در مدوسلد که او دیگر نیست،

نزد فرمانروایش، عزیزترینش، و نزد خویشانش مجبوب‌ترین.

Simbelmynë

ملکور، در تقابل یا همکاری با دیگر والار؟ دوگانه‌گرایی در جهان تالکین

آراتار (بلندمرتبه ترین نیروهای آردا)
-نوشته: آرش شامرادلو

می‌دانیم که رشته افسانه تالکین به هیچ عنوان یک رمان معمولی نیست و انواع مفاهیم فلسفی و مذهبی در آن موج می‌زند، محققان بسیاری از زمان منتشر شدن کتاب‌ها تا به الآن به این مفاهیم پرداخته‌اند و می‌پردازند. یکی از اصلی‌ترینِ این مفاهیم، خاستگاه و تقابل نیروهای خیر و شر می‌باشد که در این مقاله سعی شده است دیدگاه شخصِ تالکین و تالکین‌شناسان برجسته‌ای همچون تام شیپی و ورلین فلیگر را مورد بررسی و ابهام زدایی قرار دهیم. ارو ایلوواتار یکتا خالق جهان تالکین است که قدرت‌اش به چالش کشیدنی نیست و از طریق موسیقی، آینور و فرزندان را آفریده است که عمدتا جبهه خیر داستان شمرده می‌شوند. در طرف دیگر ما ملکور را داریم، نخستین فرمانروای تاریکی، اولین و قدرتمندترینِ آینور که در سال‌های آغازین جهان به تنهایی چهارده والا را عقب راند. ملکور عامل تمام پلیدی‌های آردا شناخته می‌شود و خود را اینگونه معرفی می‌کند:

شاه مهین منم: ملکور، نخستین و تواناترین جمله والار، که پیش از جهان بود و آن را پدید آورد. اراده من بر آردا سایه افکنده است و هر آنچه در آن است اندک اندک و بی‌گمان به همان سو معطوف می‌شود که من عزم کرده‌ام.

آیا واقعا اینگونه است؟

از سوالاتی که در بخش آینولینداله مطرح میشود این است که چرا ایلوواتار ناهنجاری به نام ملکور را اینچنین قدرتمند آفرید و او را که تجسم و منشا تمام پلیدی هاست را به راحتی از معادله حذف نکرد؟ در ادامه ما این سوال را باز خواهیم کرد و به آن پاسخ خواهیم داد. در این مقاله دیالکتیک هراکلیتوس و هگل و نظرات تالکینیست های سرشناسی همچون تام شیپی و ورلین فلیگر درباب دوگانه‌گرایی و خیر و شر در جهان تالکین را مورد مطالعه قرار خواهیم داد.

بیایید نگاهی به نغمه های آفرینش ایلوواتار داشته باشیم که در ابتدا با شکوه و جلالی شگرف آغاز شد اما سپس توسط ملکور، نغمه خدشه دار گردید و این اتفاق سه بار تکرار شد. پس از آنکه نغمه سوم ایلوواتار توسط ناسازگاری های ملکور رو به زوال می گذارد ایلوواتار خشمگین از جا بر میخیزد و خطاب به آینور به ویژه ملکور میگوید:

آینور توانایند، و تواناترین در میانشان ملکور است؛ اما او بداند و نیز تمامی آینور که من ایلوواتارم، هرآنچه شمایان خوانده اید، من پدیدار خواهم کرد، تا ببینید که چه کرده اید. و تو ملکور خواهی دید که هیچ نغمه ای نواخته نشود اگر منشا و منتهایش در من نباشد، و نیز کسی را یارای آن نیست که به رغم میل من آهنگ را دگرگون کند. چه، آنکه او در این کار کوشد، اثبات میکند جز افزار کاردانی من در تدبیری بی نظیر نبوده، چیزی که خود او نیز تصورش را نکرده است.

اگر بخواهیم این نقل قول از ایلوواتار را به زبان ساده بازگو کنیم، او دارد قادریت مطلق اش را به آینور نشان میدهد و به ملکور گوشزد میکند که هیچ چیزی را مستقل از خواست او نمیتواند خلق کند و اگر چیزی به ظاهر بر خلاف خواست ایلوواتار خلق کرد، در واقع او ناخواسته نقشه های ایلوواتار را جامه عمل پوشانده است.

کمی جلوتر ما این جملات را از طرف ایلوواتار خطاب به اولمو داریم:

نمیبینی که اینک چگونه در این خطه کوچک در ژرفای زمان، ملکور با قلمرو تو میجنگد؟ او به سرمای سخت و گزنده می اندیشد، اما هنوز زیبایی چشمه هایت و نیز آبگیر های زلالت را نتوانسته نابود کند. برف را بنگر و مکر و حیله یخبندان را! ملکور اندیشه آتش و گرمای مهارناشدنی را در سر می پروراند، اما اشتیاق تو را فروننشانده و به تمامی آهنگ دریا را خاموش نساخته است، به جای آن بلندی و شکوه ابر ها را بنگر، و مهی را که دم به دم دگرگون میشود؛ صدای باریدن باران را بشنو! و در این ابرها تو به مانوه نزدیکتر میشوی، به دوستت، که دوست اش میداری.

آنگاه اولمو پاسخ داد: «به راستی آب در این وقت زلال تر از چیزی گشته است که می پنداشتم، و دانه های برف هیچگاه در پنهان ترین زاویه اندیشه ام راه نمیافت، و نه در تمام آهنگ از باریدن باران اثری بود. مانوه را میجویم، تا من و او تا ابد نواهایی از برای خنیاگی تو بسازیم.»

در اینجا ما شاهد این هستیم که ملکور در تلاش برای نابودی دست ساخته های اولموست. او میخواهد همه چیز را یخ ببندد اما تنها کاری که توانست انجام دهد، آفرینش زیبایی های طبیعت، یخ و برف بود. او تلاش کرد همه چیز را بسوزاند اما در عوض، از بخار کردن آب ها ابر و مه را آفرید و باعث نزدیکتر شدن اولمو و مانوه به یکدیگر شد. اتفاقاتی که خواست ایلوواتار بودند اما با همکاری ملکور انجام پذیر شدند.

Heraclitus by Johannes Moreelse

Heraclitus by Johannes Moreelse

در اینجا میخواهم به هراکلیتوس، شاهزاده اِفِسوس، شناخته شده با لقب فیلسوفِ تاریک اشاره ای داشته باشم. او از سمت فرمانراویی به نفع برادرش کناره گیری کرد و زندگی خود را در کوه و دشت و در عزلت ادامه داد.  شهرت وی در تاریخ فلسفه به علت دو نظریه او در بابِ گردش هستی است؛ وحدت اضداد و تغییر و تحول دائمی جهان. ما با نخستین تفکر او کار داریم، وحدت اضداد؛ او میگوید عناصر متضاد، در صورتی که نیروهایشان نزدیک به یکدیگر باشد میتوانند با یکدیگر جمع و مکملِ هم شوند. در واقع همین تضادهاست که جهان را میسازد و گریزی از آنها نیست. از نظر هراکلیتوس تنها واقعیت در جهان همین تضاد و کشمکش در بین عناصر است پس حتی ناهنجاری مانند جنگ را نیز امری معمولی و طبیعی میدانست. هراکلیتوس را به علت تفکراتی که در باب تقابل اضداد داشت،  پایه گذار دیالکتیک میدانند.

Georg Wilhelm Friedrich Hegel

Georg Wilhelm Friedrich Hegel

گئورک ویلهلم فریدریش هگل از پدیدآورندگان ایده آلیسم آلمانی، نظریات هراکلیتوس را وارد دیالکتیک خود کرد. فلسفه هگل یا بهتر است بگوییم دیالکتیک هگل را میتوان در این جمله خلاصه کرد «هر آنچه در عالم خلقت میبینیم دارای ضدی است. شما نمیتوانید به بی نهایت بدون نهایت، به زندگی بدون مرگ، و به نظم بدون بی نظمی بیندیشید.» برای درک بهتر مفهومِ این جمله مثال ملموس تری میشود زد؛ پاندولی را در نظر بگیرید که وقتی در یک طرف به اوج سرعت میرسد اگر نیرویی بیرونی دخالت نکند تنها نیروی تضاد متقابل میتواند پاندول را متعادل سازد. تضاد ها مکمل یکدیگر هستند؛ شر بدون خیر و خیر بدون شر معنا ندارد. در جهانِ تالکین، پاندول همان آرداست و نیروی بیرونی ارو ایلوواتار میباشد که مستقیما خود را وارد بازی نمیکند، نیرو های مخالف ملکور و چهارده والار هستند و شاید به همین علت ملکور اینچنین قدرتمند آفریده شده است؛ تا معادله برابر باشد. هگل وجود تناقض و تضاد را شرط تکاملِ فکر و طبیعت میدانست و معتقد بود پیوسته ضدی از ضد دیگر متولد میشود. پس خیر و شر در جهان مفاهیمی مطلق نیستند و پیوسته در حال جابجایی و تکامل یکدیگر می باشند. او عناصر را به دو گروه «تز» و «آنتی تز» تقسیم کرد و معتقد بود که از تقابل این دو گروه عناصر وارد مرحله ای عالی تر به نام «سنتز» میشوند. اما این پایان کار نیست و خود سنتز در مرحله بعد تبدیل به تز یا آنتی تز میشود و این چرخه همینطور ادامه دارد.

 تایجیتو، نماد سنتی نیروهای متضاد یین و یانگ

تایجیتو، نماد سنتی نیروهای متضاد یین و یانگ

یین و یانگ نشانگر قطب های متضاد و در عین حال مکمل جهان در فسلفه چین باستان، و به معنای یگانگی تضادها هستند. یین و یانگ تمام عناصر زندگی را در بر می گیرند و مفهومی علت و معلولی دارند یعنی وجودشان وابسته به یکدیگر است. تاریکی بدون نور و خیر بدون شر معنا ندارد. جهان زمانی در بهترین حالت خودش است که در میان یین و یانگ تعادل برقرار باشد. یین معمولا مترادف ماه، زمین، سرما، تاریکی و سلطه پذیری است و یانگ مترادف خورشید، نور، گرما، آسمان و سلطه گری. باور اساسیِ پشت این نماد این است که دو نیروی متضاد در صورتی که بتوانند حالت تعادل را پیدا کنند، میتوانند یک کلِ عالی و برتر بسازند. در هر زمان ممکن است که یین یا یانگ بر دیگری غلبه داشته باشند که این طبیعت آنهاست، نکته مهم این است که در نهایت این دو به رو به تعادل خواهند رفت و هیچگاه غلبه شان بر دیگری آنقدر نخواهد بود که دیگری را محو کند.

در ادامه شما را با این دیالوگ ها از سری فیلم های ماتریکس همراه میکنم:

مامور اسمیت خطاب به مورفیوس:

میدونستی اولین ماتریکسی که ساخته شد به گونه ای طراحی شده بود که جهانی بی نقص برای انسان ها باشه؟ نتیجه فاجعه آمیز بود، هیچکس برنامه رو نپذیرفت و همه نمونه ها نابود شدند. بعضی ها باور داشتند که زبان برنامه نویسی ما برای جهان انسان ها ناکارآمد بود، اما به عقیده من انسان ها واقعیت رو تنها با درد و رنج درک میکنند. دنیای بدون نقص رویایی هست که ذهن انسان تلاش میکنه تا از اون بیدار بشه.

طراح ماتریکس خطاب به نیو:

زندگی تو ناشی از عدم توازن یک معادله هست که البته از برنامه ریزی ماتریکس تفکیک پذیر نیست، تو بوجود آمده از یک نابهنجاری هستی که علی رغم تلاش های بی وقفه ام هنوز نتونستم اون رو از معادله دقیق ماتریکس حذف کنم. با اینکه این مسئله مشکل ساز بوده اما به این معنی نیست که ما انتظار اون رو نداشتیم یا از کنترل ما خارج بوده.

پس بیایید بار دیگر در فرضیات اولیه ای که از سیلماریلیون داریم بیندیشیم؛ ملکور در تقابل با دیگر والار است یا همکاری با آنها؟ آیا ملکورِ بزرگ تنها بازیچه ای در دستان ایلوواتار برای به تعادل رساندن معادله ای به نام آرداست؟ چیزی که خودش و حتی ما نیز فکرش را نکرده ایم؟

خیر و شر، روشن و تاریک در جهان تالکین

Frodo at Mount Doom by Soni Alcorn-Hender

At the end of his journey, the hero of entire LotR book, Frodo, gives up to the power of the ring

هر خواننده دقیق داستان های تالکین، به خوبی دوگانگی هایی را که به داستان شکل میدهند و در آن تنش ایجاد میکنند را احساس میکند.

-ورلین فلیگر

بعضی از خوانندگان رشته افسانه معتقد هستند که تالکین تحت تاثیر از عقاید آگوستین شر را موجودیتی تماما پوچ و تهی در نظر گرفته است، بنابراین شر بنفسه معنایی ندارد. طبق نظر تام شیپی این بازگشتِ شر به پوچی دقیقا زوال و کاستی شر را نشان میدهد.

و اما مورگوت را والار از دروازه های شب بدآن سوی دیوار جهان انداختند، به درون پوچی بی‌زمان.

تالکین وجود یک «شر مطلق» را صریحا رد میکند و در نامه ۱۸۳ اعلام میکند که در داستانش با چیزی به عنوان «شر مطلق» سر و کار ندارد و فکر نمیکند چنین موجودِ کاملا شیطانی وجود داشته باشد. او بیشتر به موجودیت تباه شده اعتقاد دارد، شیطانِ سقوط کرده. سقوط مورگوت قبل از خلقت جهان فیزیکی بود. در جهان تالکین سائورون تا جایی که ممکن است، نزدیک به یک موجود تمام شیطانی نشان داده میشود. او تمام مراحل ظلم و سنگ دلی را پشت سر میگذارد اما باید توجه داشته باشیم که او از مایار آئوله بوده است و آغاز خوبی داشته؛ حداقل از این نظر که علاقه داشت همه چیز را براساس خردِ خود نظم بدهد اما او پا را فراتر از این گذاشت و در حرص و آز برای فرمانروایی غرق شد.

با این همه شیپی این را مورد بحث قرار داده است که تالکین دیدی دو پهلو و حتی متناقض را در مورد شر در داستان هایش ارائه داده است که از عمد ما را وارد یک تنش میکند، از یک طرف طبق عقاید آگوستین یا یگانه گرایی بوئتیوس شر را امری عدمی میداند که مخلوق خداوند نیست بلکه از عدم خیر بوجود می آید اما از طرف دیگر، هماهنگ با دوگانه‌گرایی مانوی، شر را موجودیتی فراتر از پوچی و نیستی میداند که در هستی شناسی و وجودش دارای استقلال و یک وجه و نیروی مثبت است که هم ظرفیت و برابر با خوبیست.[۱] شیپی در این باره استدلال میکند که این پیچیدگی در تعریف از شر خواست خود تالکین بوده است:

توضیح معقولانه و یکباره چنین چیزی ناممکن است، چیزی کاملا نو درباب اخلاق که در دوران پیشین به طور مناسب به آن پرداخته نشده است (هر چند بعضی از نویسندگان در قرون وسطی به این موضوع علاقه نشان داده بودند)… این «چنین چیزی» به طور مشخص مرتبط با تجربه های جنگ صنعتی و کشتار صنعتیِ غیر انسانی در قرن بیستم میباشد… اعتقادی متزلزل به چیزی اشتباه، چیزی شیطانی و فرو نانشاندنی در ذات بشر که هیچ توضیح رضایت بخشی درمورد آن داده نشده است. فانتزی قرن بیستم میتواند بالاتر از تمام پاسخ هایی که تا به حال به این ناهنجاری داده شده است قرار بگیرد. باید این را مورد توجه قرار داد که تصورات تالکین از چه جهات منحصر به فرد و بدیع، و از چه جهات قابل فهم و تشخیص برای عموم است.

-کتاب «جی. آر. آر. تالکین: نویسنده‌ی قرن» اثر تام شیپی

تام شیپی

تام شیپی

شیپی عقیده دارد تالکین با تنظیم یک «دوگانه‌گرایی فعال» در تمام رشته افسانه اش، میان این دو اندیشه نو و سنتی تعادل ایجاد کرده است. از سری مدارکی کفه ترازو را به نفع آگوستین و بوئتیوس سنگین میکند، گفتگوی فرودو و سام در بازگشت شاه است: «نه سام، هم غذا میخورند، هم آب، و سایه ای که آنها را پرورش میدهد، فقط قادر به تقلید مسخره است، نه آفریدن: هیچ موجود جدیدی از خودش نیافریده.» و از آن بهتر میتوانیم به این متن در سیلماریلیون اشاره کنیم: «اما ملکور روح خویش را در نفرت و رشک فرسود، تا آنکه سرانجام هیچ کرده ای از او پدید نمی آمد، مگر تقلید مضحک اندیشه دیگران، و اگر میتوانست جمله کرده های دیگران را تباه میکرد.» این دو گزاره به خوبی تباه شدن و نه تباه بودنِ سائورون و ملکور را نشان میدهد.  

از سوی دیگر شیپی یک دوگانه‌گراییِ پنهان در جنبه ناخودآگاه تعریف تالکین از شر مشاهده میکند. نظر به دیدگاه آگوستین که شیپی آن را شرح میدهد، شر، ناشی و تغذیه شده از گناهان و ضعف انسان ها و همچنین غریبه شدنشان با خداوند است. اما در دیگر جاهایی که دوگانه‌گراییِ مانوی بیشتر دیده میشود، تالکین شر را چیزی باطنی معرفی میکند. تام شیپی برای این دو تعریف نمونه هایی می آورد. یک: لحظاتی که فرودو احساس میکند حلقه توسط نیرویی بیرونی دارد بر او چیره میشود مانند زمانی که از سامات نئور بالا میرفت و دو: حلقه به خودی خود دارای ذاتی شیطانی است. قصد تالکین نه پرداختن به مسائل مذهبی و دفاع کردن از آنها، بلکه بیان کردن یک تجربه حقیقی و بشری است. شیپی درباره دوگانه‌گرایی تالکین نسبت سنت گرایی بئوتیوس استدلال میکند که تئوری آگوستین مبنی بر تهی و هیچ بودن شر، اخیرا توسط فیلسوفانی همچون اسلاوی ژیژک و ژان لوک نانسی که مقوله «خاستگاه شر» را مورد بررسی قرار داده اند، مورد انتقادات بیشتری گرفته است.

در شورای الروند، الروند خطاب به بورومیر که خواستار استفاده از حلقه یگانه بود میگوید:

… هیچ چیز از همان ابتدا اهریمنی نیست. حتی سائورون نیز چنین نبود.

این جمله در بسیاری از تحلیل ها، مبنی بر اینکه دیدگاه تالکین نسبت به شر چگونه است به کار رفته، در نامه ۱۵۳ تالکین میگوید:

… البته که سائورون از ابتدا شیطانی نبود. او از مینویانی بود که توسط نخستین فرمانروای تاریکی مورگوت فاسد شد. پس از شکست مورگوت به او یک فرصت برای بازگشت و توبه داده شد اما او نتوانست با احساس حقارت ناشی از توبه و التماس برای بخشش کنار بیاید. پس از مدت کوتاهی که تظاهر به نیکی و نیک خواهی میکرد او قویتر از قبل به شر بازگشت تا اینکه نماد اصلی شر در دوران بعد شد.

اما از طرف دیگر، اگر مقاله «موجودات بی نام در موریا و خاستگاه اصلی آنان» نوشته شده توسط الوه را خوانده باشید این قسمت از مقاله را حتما به یاد دارید که به سبب ناهنجاری های میان نغمه‌های ارو و ملکور، موجوداتی ذاتا و بنفسه پلید در آردا بوجود آمدند.

من عظمت تالکین را ستایش میکنم، کتاب های او تاثیری عظیم بر روی من داشته و ارباب حلقه کوهیست که تمام داستان های فانتزیِ  نوشته شده بعد از آن، به آن تکیه کرده اند. نبرد خیر و شر یکی از اساسی ترین موضوعات فانتزی است که تالکین بسیار فوق العاده به آن پرداخته است، اما نویسندگان دیگری نیز با الگو گرفتن از او این نبرد را به موضوعی تکراری تبدیل کرده اند، نبرد جبهه خیر در لباس های سفید و زیبا با جبهه شر با لباس های تاریک و زشت… خیر و شر از اساسی ترین و درون مایه ترین موضوعات فانتزی میباشد اما من دیدی نسبتا متفاوت نسبت به آن دارم.

-جورج آر. آر. مارتین، خالق مجموعه نغمه‌ای از یخ و آتش

در جهان تالکین مفاهیم شر و خیر با موضوعات تاریکی و روشنایی درهم تنیده شده است، موجوداتی که در سیاهی سقوط میکنند عمدتا به خاطر تفکرات پلید خود در کالبدی دهشتناک، تیره و تاریک در می آیند و در عوض نیروهای خیر چهره ای نورانی و روشن دارند، روشنایی چهره اورومه و نولدور را به علت سکونت در والینور به یاد آورید. تالکین این تاریکی را معلول از نبود نور میداند و در واقع معتقد است تاریکی به خودی خود از خودش موجودیتی ندارد.

اما آن تاریکی که از پی آمد چیزی بود بیش از فقدان روشنایی. در آن ساعت چنان تاریکی پدید آمد که به عدم نمی مانست، بل چیزی بود دارنده وجود از خویش: زیرا تاریکی را به راستی خباثتی در فراسوی روشنایی پدید آورده بود، و چنان نیرومند که میتوانست در چشم بخلد، و به دل و ذهن درآید، و با اراده درآویزد.

در این جا ما با پارادوکسی بسیار جالب روبرو هستیم، در ابتدا تالکین مطابق با عقاید آگوستین تاریکی و شر را فقدان روشنایی میداند اما در خط بعد این موضوع را نقض میکند و برای تاریکی اونگولیانت موجودیتی فراتر از نیستی قائل میشود که از خودش استقلال دارد. بالروگ، نزگول و شلوب نیز از این قاعده مستثنی نیستند و تاریکی شان از خودشان میباشد که این بیشتر مطابق با دوگانه‌گرایی مانوی است تا عقاید آگوستین.

عقاید شیپی تحسین طرفداران هر دو دیدگاه را به دنبال داشته است. هِیدن هد شیپی را تایید میکند و میگوید:

شر برای تالکین هم وجود دارد و هم وجود ندارد، هم مطابق با عقاید آگوستین است و هم مطابق با عقاید مانوی.

-مقاله «میل تقلیدی در اساطیر تالکین: یک نگاه ژیراری» چاپ شده در مجله Mythlore زمستان ۲۰۰۷

لی اوزر[۲] نیز این ضدیت آگوستینی و مانوی را تایید میکند و میگوید:

پیش زمینه هایی وجود دارد که ثابت می کنند تالکین نیز مانند سی.اس لوییس[۳] ، اعتقادی سفت و سخت به جنبه های مثبت شر داشت که به دوگانه‌گرایی مانوی انجامیده. عقاید تالکین به کیِرکگورد[۴]، نیچه[۵] و یِیتز[۶] نزدیک است، همه آنها معتقد به عناصر روانشناختی متضاد هستند.

-مقاله «ورود برهان و طبیعت» در کتاب «بازگشت مسیحیت اومانیستی»

ورلین فلیگر نیز با شیپی – نه کاملا در بخش پایان بندی – موافق است. فلیگر همچنین، هامفری کارپنتر، زندگی نامه نویس تالکین را که معتقد است تالکین «مرد تضادها» است را تایید میکند. در حالی که شیپی تعاریف متغایر تالکین از شر را بیان میکند تا شر در دوران مدرن را بهتر توضیح دهد، فلیگر این تعاریف را دنبال میکند تا به وقایع و اتفاقات مهم زندگی تالکین، شخصیت و تجربه های او، بخصوص درمورد مرگ مادرش هنگامی که او فقط یک پسربچه بود پی ببرد. فلیگر در مورد «باور و تردید»ی که در نوشته های تالکین با آن روبرو شده است میگوید:

آنها نمادی از وضعیت دوگانه ی زندگی عاطفی او هستند. حتی بیشتر، آنها نشانگر حد و مرز های او در هر دو جهان -جهان واقعی و جهانی که او در داستان اش ساخت – هستند. هر خواننده دقیق داستان های تالکین، به خوبی دوگانگی هایی را که به داستان شکل میدهند و در آن تنش ایجاد میکنند را احساس میکند – میان امید و ناامیدی، میان خیر و شر، میان خردمندی و جهالت – و این تضاد ها توسط نماد های تاریک و روشن نمایان میشوند که نشان از طبیعتِ خلاقِ “آنتی تزِ” تالکین است. کارپنتر او را مردی به شدت متناقض تعریف میکند، کسی که هیچگاه در: عشق، شور و شوق فکری، تنفر، خشم، اعتماد به نفس، گناه و خنده میانه رو نبوده است. چه در جهان خیالی اش و چه زمانی که با تمام وجود آنها را تجربه کرد.

-کتاب «نورِ شکافته» اثر ورلین فلیگر

ورلین فلیگر

ورلین فلیگر

فلیگر این تناقضات شدید را در بدبینی و خوش بینی تالکین در دو مقاله معروف او احساس میکند. «بئوولف: هیولایان و منتقدان» و «داستان پریان»، یکی نمایانگر روحِ حزن انگیز «دیسکیتسروفی»[۷] در بعضی پایان بندی های خیال انگیز تالکین، و دیگری نمایانگر روحِ امید و شادی «یوکتسروفی»[۸] در دیگر پایان بندی های تالکین.

این دو مقاله به کشف و توضیح تاریک و روشن، و تایید هر دو اختصاص یافته است. هر چند یکی از آنها در مورد شکست انسان ها توسط «زادگان تاریکی» میگوید و دیگری از «شادی برای رهایی»، هر دو مقاله تایید میکنند که تاریکی و روشنایی عناصری به هم وابسته هستند. در مقوله اول «تاریکی» نیازمند نور است تا معنا یابد و در مقوله دوم «شادی» تنها در صورت وجود غم و ماتم تسلی بخش است. در بئوولف تاریکی به شدت بیشتر از روشنایی میباشد، قهرمانان از دایره روشنایی به پیرامون تاریکی یورش میبرند و در آخرین شکست سقوط میکنند. در داستان پریان، نور پیروز است و شادی بر محنت چیره.

در حالی که بسیاری از خوانندگان توسط شیپی متقاعد شده اند اما افرادی نیز بودند که دیدگاه او را درک نکردند. متخصص الهیات کالن گانتن میگوید مفهوم شر در ارباب حلقه ها بی تناقض تر از چیزیست که شیپی اذعان داشته است. گانتن، شیپی را به علت بوجود آوردن تصور اشتباهِ تفاوت بسیارِ شر باطنی و ظاهری مقصر میداند. اسکات دیویسن نیز نظری مشابه گانتن دارد و ضدیت مانوی و آگوستینی در جهان تالکین را رد میکند و ادعا میکند:

هر چیزی که بیشتر شیطانی باشد، بیشتر به نیستی نزدیک می‌شود.

پاورقی:

[۱] آگوستین شر را نتیجه فقدان خیر میداند و برای آن اصالتی قائل نیست، اما آیین مانوی میگوید شر و تاریکی از ابندا درون همه ی موجودات قرار دارد و قوانین حاکم بر هستی مرکب از خیر و شر می‌باشد.

[۲] Lee Oser

[۳] C.S. Lewis

[۴] Kierkegaard

[۵] Nietzsche

[۶] Yeats

[۷] Dyscatastrophe

[۸] Eucatastrophe

طبیعت و فناوری در جهان تالکین

طبیعت و فناوری در جهان تالکین

-نوشته: آرش ش.

از سری مکاتبی که معتقد به وجود نیروهای متضاد اما مکمل هستند، مکتب تائوباوران؛ تائوتیسم است. فلسفه تائو منسوب به لائوتسه، فیلسوف چینی است. تائوباوران معتقد به اداره جامعه بدون دولت و قوانین خاص هستند. آنها عقل را طرد میکنند و میگویند اندیشیدن نقطه شروع دردسرهاست و سعی در مکاشفه قلبی برای رسیدن به تائو دارند. تائو در واژه به معنای راه و روش و خرد و فضیلت میباشد. از نظر تائوباوران، طبیعت در زمان باستان مردم و زندگی را ساده و صلح آمیز قرار داده، اما مردم با کسب علم، زندگی را با اختراعات خود مبهم و پیچیده کرده اند و معصومیت اخلاقی و ذهنی خود را از دست داده اند، از طبیعت بکر شهر ها را بر آورده اند و این نقطه شروع زوال آنها بوده است. هرچه مردم در کار ها مهارت بیشتری داشته باشند، فریب و حیله و تباهی بیشتر میشود. به هر میزان که قوانین بیشتری وضع گردد، به تعداد دزدان و غارتگران نیز افزوده میشود. هر گاه مقاومت با زد و خورد همراه گردید شایسته است که تو مقابله نکنی، بلکه با خاموشی و آرامی خود را کنار بکشی و با صبر پیروز شوی. من نسبت به تمام کسانی که خوب اند خوب هستم و نسبت به تمام کسانی که خوب نیستند هم خوب هستم، بدین ترتیب همه چیز و همه کس خوب خواهند شد. نرم ترین چیز ها در جهان با نرمی بر سخت ترین چیز ها غلبه میکنند و از عهده آن برمی آیند. تائوتیست ها نظام اجتماعی را در حد روستا قبول دارند، آنها اعتقادی به صنعت و فناوری ندارند و طبیعت گرا هستند.

لائوتسه، بنیان گذار فلسفه تائو

لائوتسه، بنیان گذار فلسفه تائو

این ها توصیفات تائوباوران از خودشان است، بیایید نگاهی به توصیف هابیت ها در کتاب یاران حلقه داشته باشیم:

هابیت ها مردمانی آرام و بی مزاحمت، اما بسیار باستانی اند و تعدادشان در گذشته ها بسیار بیشتر از اکنون بوده است؛ چرا که آنان عاشق صلح و آرامش و زمین های زراعتی خوب بودند: نواحی روستایی منظم و خوش کاشت، اقامتگاه مطلوبشان بود. از ماشین هایی پیچیده تر از دم آهنگری، آسیاب آبی و ماشین پارچه بافی دستی سر در نمی آوردند و آنها را دوست نداشتند.

-یاران حلقه، سرآغاز: درباره هابیت ها

به این جملات از چوب ریش دقت کنید:

«به گمانم الان میدانم که چه غلطی دارد میکند، دارد نقشه میریزد که برای خودش قدرتی شود. ذهن او معطوف به چرخ و فلز است؛ او به رستنی ها اهمیت نمیدهد، مگر تا آنجا که تا آن لحظه در خدمت او باشند. و الان کاملا مشخص است که او یک خائن پلید است.»

«به سرزمین تیرگی با گام های تقدیر، با غرش طبل نازل میشویم، نازل میشویم؛ مثل تقدیر بر سر آیزنگارد نازل میشویم.»

-دو برج، چوب‌ریش

انت

طبیعت یکی از اساسی ترین عنصرهای جهان تالکین است که ما در تار و پود رشته افسانه با آن روبرو هستیم. از قرن های هفدهم و هجدهم همزمان با عصر روشنگری و ظهور فلسفه های حس گرا و تجربه گرا، ما با انقلاب صنعتی رو به رو بوده ایم. و نتیجه فکری آن این شد که ما اجازه هرگونه دخل و تصرف در طبیعت را داریم. این خیانتی بود که ما به مهد زمین انجام دادیم و دیر یا زود باید تاوانش را بپردازیم. سارومان یکی از بزرگترین صانعان و اندیشمندان سرزمین میانه بود، او دانش و فناوری اش را وسیله تسلط بر روی طبیعت و دیگران قرار داد. تغییرهای ژنتیکی بر روی موجودات، ابزار بمب مانندی که در هلمز دیپ بکار رفت و ماشین هایی که پس از ویرانی آیزنگارد شاهد آنها بودیم، همگی اندک اندک باعث شدند که طبیعت مانند تقدیر بر سر سارومان نازل شود و تاوان خیانت اش به طبیعت را چه سنگین بپردازد.

هیچ بعید نیست بعضی از ماشین هایی که از آن زمان تا حالا دنیا را به دردسر انداخته، مخصوصا وسیله های ابتکاری برای کشتن عده زیادی از مردم در یک چشم به هم زدن، از ابداعات آنها باشد، چون چرخ و منجنیق و انفجار مایه لذت آنهاست، و همینطور تا جایی که ممکن است کار نکردن با دست؛ اما در آن روزگار و در این کوه و بیابان دور افتاده هنوز آنقدرها (به اصطلاح) پیشرفت نکرده بودند.

-هابیت، فصل چهار: فراز و نشیب در تاریکی

پژوهشگری مانند پاتریک کاری ادعا میکند جهان تالکین با پیام های اساسی محیط زیستی همراه است، با اینکه تالکین اصلا از ارتباط دادن وقایع جهان بیرون به رشته افسانه اش خوشحال نمیشود اما بعضی چیزها را نمیتوان نادیده گرفت؛ بازگشت هابیت ها به شایر را در نظر بگیرید و تبدیل شدن طبیعت چشم نواز شایر به خرابه های صنعتی که دود و آلودگیِ آن ما را به تفکر وا میدارد که آیا این نقدی واضح بر فضای صنعتی که بر انگلستان حاکم بود نیست؟ فضایی که انسان ها را از مهدشان که طبیعت باشد جدا کرده است؟

خانه تام بامبادیل

تام بامبادیل بی پدر و پیرترین

برای ملموس تر شدن قضیه به تام بامبادیل و انت ها توجه کنید: اسپریت هایی که باعث میشوند ما درک بهتری از روحِ زنده طبیعت و اتفاقاتی که در بستر آن رخ میدهد داشته باشیم. اگر بخواهیم نگاهی نشان شناختی به شخصیت تامبادیل داشته باشیم، آیا میشود که او را نماد از چیزی دانست؟ آیا همانطور که اندرو لایت گفته است، بامبادیل تفسیری از انسان دوره پیشامدرن است که با فهم طبیعت میتوانست رابطه ای صلح جویانه و دو سویه با آن داشته باشد؟ ماهیت تام برای ما ناشناخته است اما هر چه که باشد این یک مورد به خوبی روشن است؛ او بیش از هر چیزی در هماهنگی با جهان طبیعت قرار دارد.

گندالف گفت: «مطمئن باش، به خوبی همیشه، ککش هم نگزیده؛ و حدس میزنم عین خیالش نیست که چه کرده ایم و چه دیده ایم، مگر ملاقاتمان با انت‌ها…»

-فرمانروای حلقه‌ها، بازگشت شاه، عزیمت به خانه

او با اینکه ارباب بیشه ها و جنگل ها نام دارد به هیچ وجه خود را مالک آنها نمیداند و به دنبال دخل و تصرف در آنها نیست. چگونگی آن برای ما پوشیده است اما تام حتی قبل از والار در سرزمین میانه حضور داشته است و هبوط فرمانراوی تاریکی مورگوت را مشاهده کرده است. او تکامل آرام، ریشه گرفتن و رشد همه چیز را دیده است. در شورای الروند فرودو پیشنهاد دادن حلقه به تام را میدهد اما گندالف پاسخ میدهد که این چیز ها برای تام بی اهمیت هستند و ممکن است به راحتی آن را دور بیندازد. در اینجا میتوانیم حدس بزنیم که چرا جنگ حلقه و مسائل پیرامون آن برای تام هیچ اهمیتی ندارد، جنگ صرفا در یکی از برهه های کوتاه زمان رخ میدهد و بیشتر برای مردم سرزمین میانه مهم است تا خود سرزمین میانه؛ چون در نهایت همیشه این طبیعت است که پیروز خواهد شد و تام، بی پدر و پیرترین، مشکلی برای صبر کردن تا آن زمان ندارد. سریال پسا آخرالزمانی «The 100» به خوبی توانسته این موضوع را نشان بدهد که مهم نیست چقدر زمان به طول بیانجامد، در نهایت طبیعت پیروز خواهد بود. در شورای الروند گلورفیندل در خصوص فرستادن حلقه نزد تام میگوید «تام بامبادیل او که اولین بود، آخر از همه سقوط خواهد کرد؛ و آنگاه شب فرا میرسد.» در اینجا تالکین به خوبی دارد به ما میفهماند که در صورت نابود شدن طبیعت، دچار چه سرنوشت تلخی خواهیم شد و آخرین امیدمان را نیز از دست خواهیم داد. پس پیش از وقوع این اتفاق باید جلوی این حلقه یگانه، این فناوری و صنعت نوین گرفته شود.

تئودور شیک در یکی از مقاله هایش به بررسی این مورد میپردازد که آیا ما از این تکنولوژی میتوانیم به نفع خودمان استفاده کنیم یا خیر؟ آیا در مورد استفاده از حلقه یگانه حق با بورومیر بود؟

بیل جوی و اریک درکسلر در این مورد نظرات مختلفی ارائه داده اند. دانشمندان میگویند که در آستانه تکنولوژی هایی با نام نانوتکنولوژی، روباتیک و ژنتیک قرار دارند. از نظر بیل جوی فواید این تکنولوژی بسیار کمتر از آسیب رسانی آنهاست و باید آنها را در آتش انداخت یا از همان اول جلوی گسترش آن را گرفت زیرا پتانسیل نابود کردن کل نژاد بشر را دارند، از طرف دیگر اریک درکسلر فکر میکند که ما میتوانیم از این حلقه یگانه در جهت پیشبرد اهدافمان استفاده کنیم و این تکنولوژی میتواند باعث ریشه کن شدن فقر و بیماری شود. تئودور شیک میگوید آنطور که برخی ها فکر میکنند تکنولوژی و صنعت جهان امروزی را نمیتوان با حلقه یگانه مقایسه کنیم، زیرا علم و فناوری همواره در حال پیشرفت است و هیچ راهی برای مقابله کردن با آن نیست، و جدا از آن اگر ما موافق با کنترل کردن و محدود کردن تکنولوژی باشیم، تمام مردم جهان با ما هم نظر نخواهند بود.

بیایید نگاهی به یکی از ارزشمند ترین اشیای سرزمین میانه داشته باشیم، حلقه قدرت:

در زمان های دور در ارگیون حلقه های زیادی ساخته شد، به قول شما حلقه های جادویی، و البته آنها از انواع مختلف بودند: بعضی با قدرت بیشتر و بعضی با قدرت کمتر. پیش از این که هنر به اوج تکامل خود برسد، حلقه های پست تر فقط تمرینی در هنر حلقه سازی بودند، و برای فلزکاران الف بازیچه هایی بیش نبودند اما به نظر من هنوز برای موجودات فانی خطر داشتند. اما حلقه های مهین، حلقه های قدرت، آنها بسیار خطرناک بودند.

ساخت حلقه های قدرت نمونه دیگری از استفاده از دانش و فناوری برای سلطه یافتن بر طبیعت و جوامع بود، سائورون از آن برای حفظ و افزایش قدرت، و الف ها از آن برای حفظ زیبایی استفاده میکردند. اما آیا واقعا آنها ارباب حلقه ها بودند یا حلقه ها ارباب آنها؟ آیا همانطور که نه حلقه، نه تن را بردگی کشاند، سائورون را نیز به نوعی زیر سلطه خود قرار داده بود؟ وجود سائورون به گونه ای به وجود حلقه گره خورده بود که هر ثانیه نبود حلقه را خطری مهلک برای وجودش میشمرد.

حلقه قدرت اوج تکنولوژی و فناوری در سرزمین میانه بود. آیزاک آسیموف، نویسنده داستان های علمی-تخیلی حلقه را نمادی از فناوری و صنعت میداند. «یک روز من و همسرم داشتیم از جاده ای در نیوجرسی رد میشدیم که بخشی از آن به پالایشگاه نفت اختصاص یافته بود، منطقه ای نفرت انگیز که هیچ چیزی در آن رشد نکرده بود و فلز و لوله و سازه های صنعتی و دود سیاه همه جا فرا گرفته بود.» همسرم با دیدن این صحنه با ناراحتی گفت: «موردور وجود دارد!»

پس سوالی که پیش می آید این است که آیا تالکین با هر نوع تکنولوژی مخالف است؟ خیر! سه حلقه الفی را بنگرید.

الروند گفت: «به سخن من توجه نکردی گلوین؟… آنها را برای استفاده همچون سلاح جنگی یا به منظور استیلا نساخته اند: قدرت آنها در این نیست. آنان که این حلقه ها را ساخته اند، نه در پی قدرت یا سلطه گری و یا ثروت اندوزی، بلکه در پی تفاهم، موفقیت و شفا دادن و حفظ همه موجودات پاک از فساد بودند… هر زخمی که استفاده کنندگان از این حلقه ها وارد آورند، مایه تباهی خود آنان خواهد بود…»

حلقه های الفی را که در پی رفاه و صلح و شفا دادن هستند را نمیتوان با تکنولوژی و صنعت نابودگر مقایسه کرد. تکنولوژی سکه ای است با دو روی نابودگر و شفا بخش و تفاوت این دو، این است که این تکنولوژی به دست چه کسانی بیافتد؛ اهریمنِ سائورون یا الف های خردمند. هرچند اگر این خردمندان نیز از آن تکنولوژی برای آسیب رساندن استفاده کنند خودشان نیز به تباهی کشیده میشوند.

البته بار دیگر تاکید میکنم که تالکین از این نوع نگاه به آثارش قدردانی نمیکند و صراحتا در مقدمه ارباب حلقه‌ها این را اعلام کرده است، اما همانطور که در میزگرد آردایی به آن اشاره شده است شاید این ذات بشر است که نمیتواند عقایدش را در نوشته هایش پنهان کند.

به عصر حاضر برمیگردیم. آیا دانش و فناوری با همان هدف اولیه که بالا بردن سطح رفاه جوامع باشد، ادامه دارد؟ آیا این وابستگی بیش از حد و استفاده نادرست ما را نیز همچون سائورون به تباهی و نابودی خواهد کشاند و همچون سارومان در آینده تاوان خیانت مان به طبیعت را خواهیم پرداخت؟

منابع:

«صاعقه روز رستاخیز: تهدید ظهور تکنولوژی و حلقه های قدرت» نوشته تئودور شیک، ترجمه ملیکا خوش نژاد

«دوران سبز تالکین: مسائل محیط زیستی در ارباب حلقه ها» نوشته اندرو لایت، ترجمه ملیکا خوش نژاد