خانه - کتابخانه - مقالات (برگه 2)

مقالات

حدیث لونگورتین، بالروگ مورگوت

حدیث لونگورتین، بالروگ مورگوت

Gothmog vs Ecthelion by Sander Agelink

بسیاری از مایار در روزگار عظمت او مجذوب شکوه و جلالش گشته، و تا به‌گاه سقوط‌اش در تاریکی همچنان سرسپردهٔ او  مانده بودند؛ و باز گروه دیگری را پس از آن گمراه گردانیده و با دروغ‌ها و هدیه‌های غدارانه به خدمت خویش آورده بود. هولناک‌ترین در میان این اهریمنان والارائوکار بودند، تازیانه‌های آتش که در سرزمین میانه بالروگ نامیده می‌شدند، دیوهای دهشت.

سیلماریلیون، والاکوئنتا، در باب دشمنان

بالروگ‌ها، دیوان دهشت، همانند سائورون، گندالف، سارومان از نژاد مایار اند، بالروگ‌ها در روزگار شکوهِ نخستین ارباب تاریکی، ملکور، مجذوبش شدند و بدل به یکی از وحشتناک‌ترین خادمان او شدند، آن مینویان ملبس به تاریکی بودند و دهشت از پیشاپیش‌شان روان بود، تازیانه‌هایی از آتش داشتند. بالروگ‌هایی که در رشته افسانه با آنان روبرو شدیم می‌توان به گوتموگ: ارباب بالروگ‌ها و سرفرمانده آنگباند، بالروگی که گلورفیندل با آن روبرو شد و موجب هلاکتش شد و در نهایت به بلای جان دورین که در اعماق کارادراس پناه گرفته بود اشاره کنیم، اما در نخستین نوشته‌های جی.آر.آر. تالکین سخن از بالروگ دیگری به نام «لونگورتین» به میان آمده، لونگورتین از مهترین خادمان ملکور است چنانچه در سروده‌های بلریاند در پیشگاه مورگوت به هنگام مباحثه با هورین تالیون حضور دارد، او نیز در کنار اربابش مشغول بازجویی فرمانروای ثابت قدم دور-لومین است حتی به وقت مقاومتش و ناسزا گفتن به مورگوت تودهانی‌ای به هورین می‌زند:

دل هورین و غرور والایش باز هم گردن ننهاد

اما دهانش را به ضربه گرفت: آن «لونگورتین»، ارباب بالروگ‌ها، و مورگوت را تبسم آمد.

 جلد سوم تاریخ سرزمین میانه، سروده‌های بلریاند ، منظومهٔ فرزندان هورین،صفحه ۹۹

«کیای مورگوت» که دهان وی را به ضربه گرفت (ورژن اول) حالا بدل به لونگورتین، ارباب بالروگ‌ها گشته؛ که احتمالاً باید به عنوان «یک ارباب بالروگ» تعبیر شود چرا که گوتموگ، ارباب یا فرمانده بالروگ‌ها در «سقوط گوندولین»، عن‌قریب در روایات سیلماریلیون باز نمایان شد.

جلد سوم تاریخ سرزمین میانه، سروده های بلریاند ، منظومهٔ فرزندان هورین، صفحات ۱۰۳-۱۰۲

Glorfidel and the Balrog by Alan Lee

Glorfidel and the Balrog by Alan Lee

در سروده بالا لونگورتین ارباب یا فرمانروای بالروگ‌ها خطاب می‌شود که ما در نسخه فعلی سیلماریلیون می‌دانیم این لقب برای گوتموگ سرفرمانده مورگوت است. کریستوفر تالکین برای این در همین جلد توضیحاتی داده و عنوان کرده که لقب فرمانروای بالروگ برای آن امکان دارد که به عنوان «یک فرمانروای بالروگ» تفسیر شود، چرا که گوتموگ این لقب را در روایت سیل و سقوط گوندولین داشت. پندار بر این است که سالاری کل بالروگ‌ها برای گوتموگ است اما لونگورتین می‌تواند ارباب چند بالروگ باشد. احتمالاً ایدهٔ ارباب بالروگ بودنش برگرفته از نوشته‌های اولیه و تصحیح نشده تالکین برای کانسپت بالروگ‌هاست، در کانسپت اولیه بالروگ‌ها چیزی مانند اورک‌ها بودند و با کانسپت نهایی بالروگ‌ها که جز مینویان قدسی به حساب می‌آمدند بسیار تفاوت داشتند توضیحات کریستوفر تالکین در این باب:

کانسپت اولیه بالروگ‌ها نسبت به آنچه که بعدها بدل به آن شدند کمتر دهشتناک‌تر و مخرب‌تر بودند: آنان در شمار صدها وجود داشتند و توسط تور و گوندولینی‌ها به تعداد زیادی کشته می‌شدند: «بدینسان پنج [بالروگ] جلوی تبر بزرگ تور درامبورلگ، سه تن روبروی شمشیر اکتلیون و دو تن توسط جنگاوران خاندان پادشاه کشته شدند.

جلد دوم تاریخ سرزمین میانه، کتاب قصه‌های گمشده بخش دوم

شرح و تفاسیر کریستوفر تالکین در کتاب «سقوط گوندولین»

در حاشیه‌ای پدرم نوشت: نباید وجود بیشتر از سه یا حداکثر هفت تن از بالروگ‌ها را متصور شد.

جلد دهم تاریخ سرزمین میانه، حلقه مورگوت

بنابراین بر اساس اطلاعات و داده‌های کانسپت نهایی می‌توانیم فرمانروای بالروگ بودن لونگورتین را تا حد بسیاری نادیده بگیریم چرا که تعداد بالروگ‌ها از هفت تن تجاوز نمی‌کند اما از اهمیت لونگورتین چیزی کاستی نمی‌کند، اهمیت لونگورتین در آنگباند را می‌توان تا حد زیادی دانست زیرا مینویانی که تحت نام بالروگ در سرزمین میانه مشهور بودند جز مهم ترین خادمان ارباب تاریکی قرار می‌گرفتند و جی. آر. آر. تالکین نسخه بالروگ نبودن ضربه زننده به هورین را شخصاً به لونگورتین تغییر می‌دهد و شخصیت سازی او را تا حد بسیاری بالا می‌برد. مانند دیگر بالروگ‌ها برای نجات ملکور از تارهای اونگولیانت به لاموت رفت. بی گمان لونگورتین مانند گوتموگ و سائورون در اعمال ارباب تاریکی و شرارت‌های او سهیم بوده است و مردمان آزاد سرزمین میانه توسط وجود او وحشت داشتند.

Balrog vs Ent by lain McCaig

Balrog vs Ent by lain McCaig

لونگورتین بالروگی با شعله های آبی؟

در باقی کتاب‌های رشته افسانه تالکین دیگر اسمی از لونگورتین دیده نمی‌شود، به عقیده بسیاری از تالکینیست‌ها لونگورتین بالروگیست با شعله‌های آبی، اما این گمانه‌زنی از کجا آمده؟! می‌دانیم بسیاری از نام‌هایی که در بین شخصیت‌ها وجود دارند معنای ویژه ای دارند به عنوان مثال مورگوت در زبان الفی به معنای «خصم سیاه» است یا سائورون را به پندار «منفور» داریم، ریشه شناسی لونگورتین نیز باید به ما معنای دیگری بدهد. اما جی. آر. آر. تالکین هیچ‌گاه ریشه شناسی نام لونگورتین را بازگو نکرده است از این رو طرفداران تالکین بر طبق اندک اطلاعات خودشان از دیکشنری الفی، نام را معنا کرده‌اند:

در بخش اول نام لونگورتین واژه Lune را داریم که می‌توانیم آن را «آبی» ترجمه کنیم، برای مثال Luin در ساختار کلماتی مثل سیر ‌لوین (رود آبی) ایترلوین (جادوگران آبی) و اردلوین (کوهستان آبی) ترجمه آبی را مشاهده کنیم. بخش دوم واژه Gorth را داریم که در سینداری «وحشت» ترجمه می‌شود، و ترکیب آن دو لونگورتین را می‌سازد که یعنی «وحشت‌آبی» بالروگی متفاوت با دیگر هم نوعان خود!

 

سرانجام لونگورتین:

در جنگ بزرگ خشم که در پایان دوران اول واقع شد، سپاهیان غرب علیه مورگوت صف آرایی کردند و او را شکست دادند. اندک نیروهایی از ارباب تاریکی که کشته نشدند فرار کردند و گریختند از جمله بالروگ‌ها، با این‌حال به طور دقیق نمی‌توان گفت که بلای‌جان دورین آخرین بازمانده بالروگ‌ها در دوران اول است:

بالروگ‌ها جز آن تعداد انگشت شمار که گریختند و در مغاره‌های دور از دست‌رس بن خاک پنهان شدند، جملگی از پا در آمدند…

سیلماریلیون، حدیث سفر ائارندیل و جنگ خشم

نقل قول بالا دلالت می‌کند که حداقل بیش از یک بالروگ از تانگورودریم گریخته‌اند، با اینحال نمی‌توان مطمئن بود زیرا ممکن است کانسپت این بالروگ‌ها مربوط به نسخه اولیه باشد و نیز هیچوقت تالکین داستان‌های خود را تمام نکرد و به قطعیت نمی‌توان از آن سخن گفت، در یکی از نامه‌های متاخر جی. آر. آر. تالکین البته عنوان شده تنها «یکی» از آنان گریخته اما دو پهلو بودن آن باز نمی‌تواند به ما اطلاعات دقیقی بدهد ممکن است صرفاً اشاره به یکی از بالروگ‌ها باشد تا اینکه به ما دال این را بدهد که فقط یک بالروگ زنده مانده باشد.

بالروگ [بلای جان دورین] یک بازمانده از سیلماریلیون و افسانه‌های دوران نخست است. همانند شلوب. بالروگ‌ها آنان که شلاق سلاح اصلی‌شان بودند، مینویان بدوی آتش از بین برنده، مهترین خادمان باستانی قدرت تاریک دوران اول بودند. گمان می‌رفت که همه‌شان در ویرانی تانگورودریم -دژ او در شمال- نابود گشته اند. اما اینجا پیدا گشت یکی از آنان گریخته و در زیر کوهستان هیتائگلین (کوهستان مه) پناه گرفته است.

نامه ۱۴۴ از مجموعه نامه‌های جی. آر. آر. تالکین

به هر حال به طور دقیق چیزی از سر انجام لونگورتین بالروگ در دسترس نداریم اما می‌توانیم گمانه زنی کنیم که شاید همراه با بلای جان دورین گریخته است و در مغاره های دور از دست‌رس سرزمین میانه پنهان گشته است، شاید در اعماق کوهستان سرخ، کوهستان سایه، کوهستان سپید، کوهستان آبی، کوهستان خاکستری و یا دیگر مغاره سکنی گزیده باشد . گفتنی‌ است که در نسخه های اولیه و رد شده نیز همچین چیزی را ما می‌بینیم بالروگ هایی که در موردور پنهان شده ‌اند و همچنین در بازی Middle Earth: Shadow of War بالروگی خفته در موردور بیدار می‌شود که از فن‌فیکشن‌های بازی‌است، اما در کل امکان دارد لونگورتین در یکی از مغاره‌های عمیق سرزمین میانه پنهان شده باشد!

و نیز می‌توان احتمال مرگ او را داد، شاید در نبردهای بزرگ جنگ خشم به دست سپاهیان غربی‌ای که والار بسیج کرده بودند، نابود شده باشد در هر حال حکایت‌های لونگورتین بالروگ به پایان رسیده است.

Lungorthin, Lord of Balrogs by Tom Loback

Lungorthin, Lord of Balrogs by Tom Loback

Said the dread Lord of Hell:

‘Dauntless Hurin,

stout steel-handed,

stands before me

yet quick a captive,

as a coward might be!

Then knows he my name,

or needs be told

what hope he has

in the halls of iron ?

The bale most bitter,

Balrogs’ torment!’

Then Hurin answered,

Hithlum’s chieftain –

his shining eyes

with sheen of fire

in wrath were reddened:

O ruinous one,

by fear unfettered

I have fought thee long,

nor dread thee now,

nor thy demon slaves,

fiends and phantoms,

thou foe of Gods!’

His dark tresses,

drenched and tangled,

that fell o’er his face

he flung backward,

in the eye he looked

of the evil Lord –

since that day of dread

to dare his glance

has no mortal Man.

had might of soul.

There the mind of Hurin

in a mist of dark

neath gaze unfathomed

groped and foundered,

yet his heart yielded not

nor his haughty pride.

But Lungorthin

Lord of Balrogs

on the mouth smote him,

and Morgoth smiled:

‘Nay, fear when thou feelest,

when the flames lick

and the whistling whips

thy white body

and wilting flesh

HoMe – The Lays of Beleriand – The Lay of the Children of Húrin

قسمت چهارم: داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین

نقشه توضیح گذاری شده تالکین 4

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

This Article is Available in English, Read it Here.

-نوشته: محمدرضا کمالی
-ویرایش آلاسین موریمیزو

همانطور که در سه قسمت قبلی مقالات گفتیم (لینک قسمت‌های قبل در انتهای مقاله)، این فرض که تالکین داستان‌هایش را بر اساس الهاماتش از مناطق و فرهنگهای مورد علاقه‌اش می‌نوشته خیلی مستند نیست. ضمن احترام به تحقیقاتی که در این باره انجام گرفته، نظر من این است که تالکین به عنوان یک دانشمند خلاق و مطلع، کاملا آزاد بوده که داستانهایش را آنگونه که تشخیص می‌داد صحیح است بنویسد.

برای این که معلوم شود اروپا یا هر جای دیگری واقعا منبع الهام آثار تالکین بوده یا خیر، نیاز هست تا مدارک مستندی داشته باشیم. معروف‌ترین مدرک درباره مقایسه زمین با سرزمین میانه و مساله الهام‌گیری تالکین، نامه معروف شماره ۲۹۴ اوست:

جریان اصلی داستانها در شمال غربی سرزمین میانه رخ می دهد، که از نظر عرض جغرافیایی برابر است با سرزمین های ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه… اگر هابیتون و ریوندل را در محدوده عرض جغرافیایی آکسفورد فرض کنیم (همانطور که واقعا هست)، آنگاه میناس تیریت، ششصد مایل به سمت جنوب، درمحدوده فلورانس خواهد بود. دهانه آندوین و شهر باستانی پلارگیر هم در محدوده تروی باستان خواهند بود.

اما همانطور که در قسمت اول این سری مقالات دیدیم یادداشتهای تالکین در نقشه توضیح گذاری شده ای که به تازگی کشف شده، به ما کمک کرد تا بفهمیم که او در نامه ۲۹۴ در حال نمایش منابع الهامش در اروپا برای خلق سرزمین میانه نبود، بلکه او در حال نمایش تصویری بود از ابعاد و موقعیت سرزمین میانه با کمک گرفتن از مناطقی شناخته شده در اروپا.

تا اینجا بارها درباره نامه ۲۹۴ صحبت کرده ایم چرا که این نامه زمانی بزرگترین دشمن تحقیقات من حساب می شد، تحقیقی که منابع تالکین را بیشتر در شرق دنیا نشان می دهد تا اروپا. سالها بخاطر این نامه، کارهای من عملا برای برخی یک جور شوخی حساب می شد و کمتر کسی آن را جدی می گرفت. اما وقتی یادداشتهای نقشه توضیح گذاری شده پیدا شدند، ناگهان وضعیت دگرگون شد. بیایید این نامه را بازبینی کنیم.

جریان نامه ۲۹۴ چیست؟

شماره ۲۹۴ از شماره گذاری نامه ها در کتاب نامه‌های جی. آر. آر. تالکین می آید. کتابی نوشته هامفری کارپنتر محقق بزرگ آثار تالکین. این نامه خطاب به شارلوت و دنیس پِلیمر است که برای مجله دیلی تلگراف با تالکین مصاحبه ای انجام داده بودند. مقاله آنها بعدا با نام مردی که هابیت‌ها را می فهمد چاپ شد. در آن زمان پلیمرها پیش نویسی از مقاله را برای تالکین ارسال می کنند تا نظرش را درباره آن بدانند و ضمنا اگر ایرادی هم در آن می بیند اصلاحش کند. در جواب آنها تالکین نامه ای را به همراه اصلاحات مد نظرش برای آنها ارسال کرد. این همان نامه معروف ۲۹۴ است!

آقا و خانم پِلیمر عزیز،

از حسن لطف شما برای ارسال نسخه ای از پیش نویس مقاله تان متشکرم. مطمئنم که در حین مصاحبه بعضی رفتارهای من باعث دردسرتان شد: تند و تند صحبت کردنم (که مادرزادی است و لاعلاج)، بی نظمی ام در راه رفتن و پیپ کشیدنم. البته عمدی در کار نبود. من از آرتروز رنج می برم و با نشستن طولانی زانویم درد می گیرد. بنابراین ایستادن در حین مصاحبه باعث تسکین دردم می شود. البته می بایستی از دود کردن در این موقعیتها خودداری کنم، اما به نظرم مصاحبه شدن دارد بیشتر و بیشتر بی مزه و حواس پرت کن می شود، و من به مقداری آرام بخش نیاز دارم.

نسخه شما از مقاله، یک روز قبل از اینکه به اینجا برگردم به مقصد رسید و من هم امیدوار بودم که سر وقت انجامش دهم. الان وقت پیدا کرده ام که بررسی اش کنم. یکی دو نکته وجود دارد که من ترجیح می دهم تغییر داده شود، و برخی عدم دقتها وسو تفاهم ها در متن رخنه کرده که مطمئنا بخشی اش هم تقصیر من است. از جمله خصوصیات من که شما به آن اشاره نکرده اید این است که در مساله دقت، من یک آدم کاملا ملا نقطی هستم، حتی در چیزهایی که به نظر بقیه بی اهمیت اند. من وقت ندارم که این نکات را خوانا و واضح بیان کنم، و امیدوارم که هنوز یکی دو روزی برای بازنگری و برش مقاله وقت داشته باشید. سعی می کنم طوری نامه را بفرستم که تا جمعه به دستتان برسد.

متاسفانه از یک بابت باید ناامیدتان کنم. اطلاع دارم که ویکند تلگراف انتظار دارد که مقاله شما منضم به یک سری عکس از من در حال کار در خانه ام باشد. تحت هیچ شرایطی من موافق نیستم که برای چنین هدفی دوباره عکس بگیرم. من این دخالتها در حریم شخصی ام را نوعی بی احترامی می دانم و دیگر نمی‌توانم برایش وقت بگذارم. تاثیر ناآرامی ناشی از این کار، بسیار بیشتر از زمان واقعی آن است.

کار من نیازمند تمرکز و آرامش روحی است.

ارادتمند شما

جی. آر. آر. تالکین

 

بعد تالکین ۱۳ بخش از مقاله را که به نظرش باید تغییراتی در آنها داده شود لیست کرده و در زیر هرکدام ایراداتش به آن را اعلام می کند. در این ایرادات چیزهای جالبی دیده می شوند، از توصیف قد و قامت تالکین تا روابطش با سی. اس. لوئیس. در هفتمین ایراد، او به این جمله از متن مقاله ایراد می گیرد.

سرزمین میانه… از نظر معنوی با اروپای نوردیک(Nordic) مطابقت دارد.

توضیح: کلمات داخل (پرانتز) از خود تالکین است، کلمات داخل [کروشه] به قرینه حذف شده، اما برای درک مفهوم لازم بود:

نوردیک نه، لطفا! این کلمه ای است که شخصاً دوستش ندارم؛ چون اگرچه ریشه اش فرانسوی است، اما با تئوری های نژادپرستانه مرتبط است. از نظر جغرافیایی بهتر است برای این منظور از کلمه شمالی (Northern) استفاده شود. اما آزمایش نشان خواهد داد که [اروپای شمالی] حتی در این حالت هم (چه از لحاظ جغرافیایی و چه معنوی) با «سرزمین میانه» قابل انطباق نیست. این [سرزمین میانه] یک کلمه قدیمی است و اختراع من هم نیست، برای منبع هم می توانید به مثلا خلاصه فرهنگ لغات آکسفورد مراجعه کنید. «سرزمین میانه» به معنای سرزمین های قابل سکونت جهان ماست که در میان اقیانوس محیط شده اند. جریان اصلی داستانها در شمال غربی سرزمین میانه رخ می دهد، که از نظر عرض جغرافیایی برابر است با مناطق ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه. اما این ناحیه را به هیچ منطقی نمی توان یک محدوده خالص «نوردیک» خواند. اگر هابیتون و ریوندل را در حدود عرض جغرافیایی آکسفورد فرض کنیم (همانطور که واقعا هستند)، آنگاه میناس تیریت، ششصد مایل به سمت جنوب، در حدود عرض جغرافیایی فلورانس خواهد بود. دهانه آندوین و شهر باستانی پلارگیر هم در محدوده عرض جغرافیایی تروی باستان خواهند بود.

اودن ادعا کرده که برای من «شمال یک جهت مقدس است»، اما این درست نیست. من به شمال غربی اروپا، جایی که خودم (و بیشتر نیاکانم) در آن زیسته ایم علاقه دارم، همانطور که هر انسانی به زادگاهش عشق می ورزد. فضا و محیطش را دوست دارم، و تاریخ و زبانهایش را بیش از سایر بخشهای جهان بلدم؛ اما برایم «مقدس» نیست و علاقه من مصروف آن نیست. به عنوان یک نمونه، من علاقه خاصی به زبان لاتین و از میان شاخه های لاتین علاقه خاصی به زبان اسپانیایی دارم. اما صرف یک مطالعه کوتاه از خلاصه داستان نشان خواهد داد که [علاقه من به زبان اسپانیایی] ارتباطی به داستانهایم پیدا نمی کند. [در داستانهای من] شمال محل استقرار قلعه شیطان است. اما روند داستان من بیشتر شبیه بازگشت امپراطوری مقدس روم به محل استقرارش در رم می ماند تا چیزی ملهم از «اروپای نوردیک».

صادقانه باید گفت مفهوم کلی متنی که الان خواندیم اصلا آن چیزی نیست که تا به حال درباره نامه ۲۹۴ تالکین شنیده بودیم. تا الان گفته می شد نامه ۲۹۴ به روشنی نشان می دهد سرزمین میانه از نظر تالکین همان اروپاست. اما اگر به گفته تالکین درباره تاثیر علایق بر الهام گیری هایش به دقت توجه کنیم، به نظر می آید برداشتی که از سخنان او در این گفته می توان داشت چیزی شبیه به این باشد:

ممکن است که من به اروپای شمالی، غرب اروپا، زبان لاتین و اسپانیایی علاقه داشته باشم اما، به هیچ وجه داستانهایم را بر اساس آنها ننوشته ام. چون من داستانهایم را بر اساس علایقم نمی نویسم!

به نظر می رسد که مفهوم متن کاملا عوض شده. اما چرا؟ همیشه وقتی که جملات در متن اصلی و با مفهوم اصلی خودشان خوانده نمی شوند، دردسرها ظهور خواهند کرد. خب شما حالا متن کامل را خواندید، به نظرتان چرا معمولا این دو جمله درباره ارتباط سرزمین میانه با اروپا از بقیه متن جدا می شوند؟

هم در ابتدا و هم در انتهای نامه ۲۹۴، تالکین به صراحت تاثیر پذیری اش از شمال اروپا، اروپای غربی و حتی به شکل کلی مساله تاثیر پذیری از موضوعات مورد علاقه اش را با مثال زدن زبان اسپانیایی رد می کند. اما به شکلی غیر منتظره در میانه توضیحات، ناگهان درباره ارتباط سرزمین میانه با اروپا حرف می زند. گفتیم که این دو جمله در حقیقت به مساله الهام گیری اشاره نمی کنند، اما حتی اگر به یاد بیاوریم که او این برابری را، برابری در ابعاد وعرض جغرافیایی دانسته -چون به وضوح دارد از کلمه equal in latitude و نه equal استفاده می کند- با این حال بازهم این سوال پیش می آید که چرا تالکین ناگهان در وسط توضیحش به پلیمرها، تصمیم می گیرد درباره عرض جغرافیایی نقشه ها صحبت کند؟

بیایید از بخش ابتدایی نامه شروع کنیم:

از جمله خصوصیات من که شما به آن اشاره نکرده اید این است که در مساله دقت، من یک آدم کاملا ملا نقطی هستم، حتی در چیزهایی که به نظر بقیه بی اهمیت اند.

تالکین آدم بسیار دقیقی بود. به عناون یک آدم ملا نقطی، می توانم شهادت بدهم که پروفسور تالکین یکی از ملا نقطی ترین نویسندگانی است که در دنیای ادبیات با او برخورد داشته ام، این البته یکی از دلایل علاقه من به او هم هست. جدا از الفبا و زبانهای گوناگون، او روزشمار، شجره نامه و حتی تقویمهای متعددی برای نژادهای مختلف مخلوقاتش هم ساخت. تقویم شایر یکی از قشنگ ترین و منظم ترین تقویمهایی است که تا به حال دیده ام. بعید می دانم نظم و دقتی که در کارهای او دیده می شود حاصل صرف تخیلات یک فانتزی نویس باشد، بلکه همزمان حاصل سعی و تلاشهای یک محقق است. درست است که تالکین یک فانتزی نویس بود، اما خودش در عوالم تخیلی سیر نمی کرد. او برای خلق افسانه های پریانش نه فقط به تخیل و قوه ابتکار قدرتمندش، بلکه به دقت، صبر و تحقیقات مفصلش متکی بود. او سالها با همه چیز این داستانها سر و کله زد تا آن را به شکلی محکم و قابل باور در آورد.

جلوتر که برویم چیزهایی درباره دقت تالکین خواهید دید که به این تمجیدش از خود کاملا ایمان خواهید آورد. اما علی الحساب این حرف را می توان به معنای این گرفت که او قطعا به حرفهایی که می زند اطمینان دارد. حالا می رویم سراغ بخش اصلی نامه، یعنی مخالفت تالکین با مطابقت معنوی سرزمین میانه با اروپای شمالی. بیایید بخش بخش این نامه را به دقت بررسی کنیم:

نوردیک نه، لطفا! این کلمه ای است که شخصاً دوستش ندارم؛ چون اگرچه که ریشه ای فرانسوی دارد، اما با تئوری های نژادپرستانه مرتبط است

تالکین می گوید که از کلمه نوردیک خوشش نمی آید، سپس اضافه می کند که برعکس گفته پلیمرها، سرزمین میانه ارتباطی به کشورهای شمالی اروپا ندارد:

از نظر جغرافیایی استفاده از کلمه شمالی (Northern) برای این منظور بهتر است. اما آزمایش نشان خواهد داد که]اروپای شمالی[ حتی در این حالت هم (چه از لحاظ جغرافیایی و چه معنوی) با «سرزمین میانه» قابل انطباق نیست.

این موضوعی است که او سه بار دیگر هم بر آن تاکید می کند:

… اما این ناحیه را به هیچ منطقی نمی توان یک محدوده خالص «نوردیک» خواند.

اودن ادعا کرده که برای من «شمال یک جهت مقدس است»، اما این درست نیست.

[در داستانهای من] شمال محل استقرار قلعه شیطان است. اما روند داستان من بیشتر شبیه بازگشت امپراطوری مقدس روم به محل استقرارش در رم می ماند تا چیزی ملهم از «اروپای نوردیک».

بعد از تاکید بر برداشت اشتباه پلیمرها، تالکین در جمله بعد شروع می کند به توضیح مبدا و معنی واقعی کلمه «سرزمین میانه»:

[سرزمین میانه] یک کلمه قدیمی است و اختراع من هم نیست، برای منبع هم می توانید به مثلا خلاصه فرهنگ لغات آکسفورد مراجعه کنید. «سرزمین میانه» به معنای سرزمین های قابل سکونت جهان ماست که در میان اقیانوس محیط شده اند.

معنی دقیق این گفته چیست؟

خوشبختانه تالکین در نامه ۲۱۱ توضیحات دقیقی از اتیمولوژی کلمه «سرزمین میانه» به ما داده است. او می گوید که سرزمین میانه از کلمه انگلیسی باستان middan-geard گرفته شده. این کلمه در سده های میانه به midden-erd و بعد به middle-eard تغییر یافته. تالکین هم با معاصر کردن تلفظ آن، کلمه middle-earth را بوجود آورده. او در نامه ۲۹۴ توضیح می دهد که سرزمین میانه یعنی: «سرزمین های قابل سکونت جهان ما که در میان اقیانوس محیط شده اند». در نامه ۱۶۵ هم از سرزمین میانه با همین تعبیر یاد می کند:

… نامی که به «سرزمینهای مسکونی بین دریاها» داده بودند.

این تصویری است از آنچه که تالکین دارد درباره‌اش حرف می‌زند.

ویکیپدیا، سیستم تصویر مرکاتور

ویکیپدیا، سیستم تصویر مرکاتور

منطقه داخل کادر سفید همان خشکی بزرگ و قابل سکونت مابین اقیانوسهای اطلس و آرام بر روی زمین است که شامل قاره های اروپا، آسیا و آفریقاست. تا اینجا تالکین ارتباط مستقیم مابین اروپای شمالی با سرزمین میانه را رد کرده و توضیح می دهد که سرزمین میانه یک نام قدیمی است و ارتباطی به او ندارد. اما این سخنان در واقع استدلال تالکین در جواب به پلیمرهاست، به این شکل:

شما فرض کرده اید که سرزمین میانه اختراع من است، و از آنجایی که من به فرهنگ شمال اروپا علاقه دارم، پس احتمالا نتیجه گرفته اید که سرزمین میانه هم از نظر معنوی با اروپای نوردیک مطابقت دارد، اما این درست نیست. نام و مفهوم سرزمین میانه مدتها قبل از من وجود داشته است.

تالکین سپس به توضیح رابطه اروپا با سرزمین میانه می پردازد:

جریان اصلی داستانها در شمال غربی سرزمین میانه رخ می دهد، که از نظر عرض جغرافیایی برابر است با مناطق ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه. اما این ناحیه را به هیچ منطقی نمی توان یک محدوده خالص «نوردیک» خواند.

همانطور که در نقشه قبل دیدیم، سرزمین میانه واقعی منطقه ای شامل سه قاره ای است که بین اقیانوسهای اطلس و آرام  قرار گرفته اند. اما سرزمین میانه در داستانهای تالکین کجاست؟

نقشه آردا در دوران دوم که جی. آر. آر. تالکین کشیده است

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

این نقشه آردا در دوران دوم است که جی. آر. آر. تالکین آن را کشیده. محدوده داخل کادر سفید سرزمین میانه را نشان می دهد. اما پس این نقشه چیست؟

نقشه سرزمین میانه که توسط کریستوفر تالکین کشیده شده است

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

این نقشه فقط محدوده شمال غربی سرزمین میانه را نشان می دهد، که البته بسیار آشناتر از اولی است چون بخش عمده داستانهای ارباب حلقه ها و هابیت در همین جا رخ می دهند. همانطور که در نقشه آردا مشخص است سرزمین میانه در دنیای تالکین، مثل مشابه انگلیسی باستان آن است. این گفته تالکین درباره همین نکته است در نامه ۲۱۱:

تصور می کنم که من یک «زمان» تخیلی ساخته ام، اما از باب «مکان»، از این نظر پاهای من بر روی مادرِ زمین خودمان محکم است. من این را به جستجوهای امروزی در «فضا» به دنبال سیارات معادل آن ترجیح می دهم.

و این هم گفته ای مشابه در نامه شماره ۱۸۳:

صحنه نمایش داستان من زمین است، همین زمینی که اکنون هم در آن زندگی می کنیم، اما دوره تاریخی آن خیالی است.

اما وقتی که شما سرزمین میانه باستانی را معادل با سرزمین میانه تالکین بگیرید، ممکن است منطقا به این نتیجه برسید که مهم ترین بخش سرزمین میانه، یعنی همان شمال غربی آن، احتمالا معادل است با سواحل غربی اروپا. تالکین هم در نامه ۲۹۴ به همین موضوع اشاره می کند:

جریان اصلی داستانها در شمال غربی سرزمین میانه رخ می دهد، که از نظر عرض جغرافیایی برابر است با مناطق ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه.

اما این گفته چه ربطی به استنباط اشتباه پلیمرها دارد که او سعی می کرد در نامه معروفش آن را اصلاح کند؟ ربطش در جمله بعدی مشخص می شود:

اما این ناحیه را به هیچ منطقی نمی توان یک محدوده خالص «نوردیک» خواند.

این جمله ای است که همیشه در نقل قول از نامه ۲۹۴ حذف شده و بجای آن سه نقطه قرار می دهند، چون بیشتر نویسندگان فکر می کنند که ارتباطی با جمله قبلی و بعدی ندارد، اما دارند اشتباه فکر می کنند! برای درک کامل مفهوم سخن تالکین، باید جملات را به همان ترتیبی که او عمدا آنها را چیده بود قرار دهیم:

«سرزمین میانه» به معنای سرزمین های قابل سکونت جهان ماست که در میان اقیانوس محیط شده اند. جریان اصلی داستانها در شمال غربی سرزمین میانه رخ می دهد، که از نظر عرض جغرافیایی برابر است با مناطق ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه. اما این ناحیه را به هیچ منطقی نمی توان یک محدوده خالص «نوردیک» خواند.

به کمک توضیحات قبلی تالکین درباره معنی و ریشه سرزمین میانه، حالا می توانیم آنچه که منظور واقعی تالکین بوده را درک کنیم:

سرزمین میانه من معادل است با سرزمین میانه انگلستان باستان، یعنی خشکی سه قاره آفریقا، آسیا و اروپا. شمال غرب سرزمین میانه من هم از نظر محدوده جغرافیایی معادل است با شمال غربی اروپا، اما اینجا ترکیبی است از کشورها، اقوام، فرهنگها، زبانها و اساطیر متنوع و نه فقط اروپای نوردیک.

سپس تالکین که برای هر مدعایی دلیلی هم می آورد، به پلیمرها اثبات می کند که سرزمین میانه او شامل اروپای نوردیک نیست:

اگر هابیتون و ریوندل را در حدود عرض جغرافیایی آکسفورد فرض کنیم (همانطور که واقعا هستند)، آنگاه میناس تیریت، ششصد مایل به سمت جنوب، در حدود عرض جغرافیایی فلورانس خواهد بود. دهانه آندوین و شهر باستانی پلارگیر هم در محدوده عرض جغرافیایی تروی باستان خواهند بود.

این جملات اصلا در حال نشان دادن شهرهای منابع الهام تالکین در اروپا نیستند. در حقیقت این جملات ادامه گفته قبلی تالکین اند که ابعاد و محدوده شمال غرب سرزمین میانه را با شمال غرب اروپا یکی می دانند. همانطور که در مقاله شماره یک از همین سری مقالات با استناد به یادداشت‌های تالکین برای پائولین بینز تصویرساز دیدیم، تالکین در آنجا شهر مقصد را از فلورانس به راونا و سپس به بلگراد عوض می کند تا ابعاد نقشه را دقیق تر از قبل برای بینز مشخص کند.

در ادامه تالکین در نامه ۲۹۴ می نویسد:

اودن ادعا کرده که برای من «شمال یک جهت مقدس است»، اما این درست نیست.

ماجرای این جمله چیست؟ در سال ۱۹۶۶ مجله نیویورکر گزارشی از گردهمایی انجمن تالکین آمریکا را منتشر کرد. دبلیو. اچ. اودن شاعر بنام انگلیسی که سخنران میهمانان همایش بود در سخنانش این جمله را گفت:

«تالکین شیفته هر آنچیزی است که مربوط به شمال باشد. ظاهرا آدمها به دو دست تقسیم می شوند- آنهایی که مجذوب شمالند و آنهایی که مجذوب جنوبند، اسکاندیناوی یا مناطق مدیترانه ای- و برای تالکین شمال یک جهت مقدس است.»[i]

چرا تالکین در جوابش به پلیمرها به گفته اودن اشاره می کند؟ خب ممکن است او حدس زده باشد پلیمرها بر اساس گفته اشتباه این شاعر تاثیر گذار این فرض اشتباه را کرده باشند. تالکین سپس برای نشان دادن «مقدس» نبودن شمال برای او هم دلیل محکمی ارائه می دهد.

من به شمال غربی اروپا -جایی که خودم (و بیشتر نیاکانم) در آن زیسته ایم- علاقه دارم، همانطور که هر انسانی به زادگاهش عشق می ورزد. فضا و محیطش را دوست دارم، و تاریخ و زبانهایش را بیش از سایر بخشهای جهان بلدم؛ اما برایم «مقدس» نیست و علاقه من مصروف آن نیست.

او اعلام می کند که هرچند او طبیعتا سرزمین اجدادی اش را دوست دارد، اما علایق و تاثیر گیری هایش بسیار فراتر از اینجاست. تالکین آنقدر متواضع هست تا هر آنچه که خودش با آن بزرگ شده را به شکلی خودکار بهترین یا مقدس فرض نکند. او استقلالش از موضوعات مورد علاقه اش را اعلام می کند و به زبان صریح می گوید «داستانهای من» را با «موضوعات مورد علاقه ام» اشتباه نگیرید. من مجبور نیستم که صرفا بر اساس موضوعات مورد علاقه ام داستان بنویسم، و ضمنا، مثل هر انسانی می توانم چیزهای دیگری را هم دوست بدارم!

او با ارائه یک مثال دیگر کار را ادامه می دهد چرا که حدس می زند احتمالا پلیمرها و دیگران باور نخواهند کرد که او مستقیما از شمال غربی اروپا الهام نگرفته! مثالی از محدوده  تخصصی پروفسور تالکین، یعنی زبان شناسی:

به عنوان یک نمونه، من علاقه خاصی به زبان لاتین و از میان شاخه های لاتین علاقه خاصی به زبان اسپانیایی دارم. اما صرف یک مطالعه کوتاه از خلاصه داستان نشان خواهد داد که [علاقه من به زبان اسپانیایی] ارتباطی به داستانهایم پیدا نمی کند.

تالکین داستانها و جهانهایش را صرفا بر اساس خاطرات، احساسات یا علایقش نمی آفرید؛ او یک محقق-نویسنده بود و به خودش این حق را می داد که درباره هر موضوع، شخصیت، داستان یا مکانی در دنیا تحقیق کرده و اگر آن را مناسب دانست، درباره آن بنویسد یا بر اساس آن نقشه بکشد.

سپس باز هم تاکید می کند که شمال برای او مقدس نیست چون شمال در داستانهای او اتفاقا جای خوبی نیست:

[در داستانهای من] شمال محل استقرار قلعه شیطان است.

و آخرین جمله از این بخش از نامه ۲۹۴ احتمالا پاسخی است به تقسیم آدمها به گروههای نوردیک و مدیترانه ای توسط اودن. به گفته تالکین اتفاقا داستانهای او بیشتر مدیترانه ای هستند تا نوردیک:

اما روند داستان من بیشتر شبیه بازگشت امپراطوری مقدس روم به محل استقرارش در رم می ماند تا چیزی ملهم از «اروپای نوردیک».

حالا که همه نامه را به شکل بخش بخش بررسی کردیم بیایید یک بار کل نامه را دوباره ببینیم:

نوردیک نه، لطفا! این کلمه ای است که شخصاً دوستش ندارم؛ چون اگرچه ریشه اش فرانسوی است، اما با تئوری های نژادپرستانه مرتبط است. از نظر جغرافیایی بهتر است برای این منظور از کلمه شمالی (Northern) استفاده شود. اما آزمایش نشان خواهد داد که [اروپای شمالی] حتی در این حالت هم (چه از لحاظ جغرافیایی و چه معنوی) با «سرزمین میانه» قابل انطباق نیست. [آزمایشی که با آن می توان دید سرزمین میانه] یک کلمه قدیمی است و اختراع من هم نیست برای منبع هم می توانید به مثلا خلاصه فرهنگ لغات آکسفورد مراجعه کنید. «سرزمین میانه» به معنای سرزمین های قابل سکونت جهان ماست [یعنی قاره های اروپا، آفریقا و آسیا] که در میان اقیانوس[های اطلس و آرام] محیط شده اند. جریان اصلی داستانها در شمال غربی سرزمین میانه رخ می دهد، که از نظر عرض جغرافیایی برابر است با مناطق ساحلی اروپا و سواحل شمالی دریای مدیترانه. اما این ناحیه را به هیچ منطقی نمی توان یک محدوده خالص «نوردیک» خواند [بلکه ترکیبی است از فرهنگها و اقوام گوناگون اروپایی]. اگر هابیتون و ریوندل را در حدود عرض جغرافیایی آکسفورد فرض کنیم (همانطور که واقعا هستند)، آنگاه میناس تیریت، ششصد مایل به سمت جنوب، در حدود عرض جغرافیایی فلورانس خواهد بود. دهانه آندوین و شهر باستانی پلارگیر هم در محدوده عرض جغرافیایی تروی باستان خواهند بود.

اودن ادعا کرده که برای من «شمال یک جهت مقدس است»، اما این درست نیست. من به شمال غربی اروپا، جایی که خودم (و بیشتر نیاکانم) در آن زیسته ایم علاقه دارم، همانطور که هر انسانی به زادگاهش عشق می ورزد. فضا و محیطش را دوست دارم، و تاریخ و زبانهایش را بیش از سایر بخشهای جهان بلدم؛ اما برایم «مقدس» نیست و علاقه من مصروف آن نیست. [از آنجایی که احتمالا باورتان نمی شود مثالی می زنم:] به عنوان یک نمونه، من علاقه خاصی به زبان لاتین و از میان شاخه های لاتین علاقه خاصی به زبان اسپانیایی دارم. اما صرف یک مطالعه کوتاه از خلاصه داستان نشان خواهد داد که [علاقه من به زبان اسپانیایی و لاتین] ارتباطی به داستانهایم پیدا نمی کند. [برای اثبات اینکه شمال برای من مقدس نیست به یاد بیاورید که در داستانهای من] شمال محل استقرار قلعه شیطان است. اما روند داستان من [برعکس گفته اودن] بیشتر به بازگشت امپراطوری مقدس روم به محل استقرارش در رم می ماند تا چیزی ملهم از «اروپای نوردیک».

در کل این بخش از نامه، تالکین در حال اثبات نظر خودش و اصلاح برداشت اشتباه پلیمرها از داستانهایش است. او به وضوح الهام گیریش از شمال اروپا را رد می کند و برای آن سه دلیل محکم می آورد:

اولا، چون سرزمین میانه اصلا اختراع من نیست، پس علاقه طبیعی من به شمال اروپا نمی تواند باعث شود که سرزمین میانه را با الهام از آن خلق کرده باشم.

دوما، چون محدوده غرب سرزمین میانه معادل اروپای شمال غربی و سواحل شمالی مدیترانه است و نه صرفا اروپای شمالی.

سوما، چون اصولا من بر اساس علایق و تجربیات شخصی ام داستان نمی نویسم!

در نامه ۲۹۴ او بر عدم وجود ارتباطی بین داستانهایش و موضوعات مورد علاقه اش تمرکز دارد. اما با همه اینها، در حال حاضر، تقریبا هر جستجویی درباره مقایسه زمین با آردا یا سرزمین میانه، فقط به همان دو جمله معروفی که ظاهرا سرزمین میانه را با اروپا برابر می دانند منتج می شود. به نظرم باید به این تقطیع کردن نامه ۲۹۴ خاتمه دهیم! این جملات بخشی از یک گفته طولانی تر هستند که پروفسور تالکین آنها را به دقت سرهم کرده و مفهومی متفاوت از آنچه که معمولا گفته می شود را منتقل می کنند.

می دانم که بعضی این نوع  تحلیل کردن نقشه ها، نامه ها و نوشته های تالکین را دوست ندارند. اینها بعضی از اعتراضاتی است که من معمولا دریافت می کنم: چرا اینقدر در گفتگوها و نوشته های او ریز می شوید؟ فایده این کار چیست؟ چرا فقط از داستانهایش لذت نمی برید؟ شما دارید رویاهای ما را خراب می کنید!

مهم ترین دلیلی که از نظر من آنالیز گفته های تالکین و یافتن منظور حقیقی او کاری ضروری است این است که این مساله برای خود او مهم بوده. او به شکلی غیرمعمول – و البته به شکلی فوق العاده! – در آنچه که می نوشت دقیق بود، بنابراین اگر می خواهیم او و آثارش را بشناسیم باید تلاش کنیم تا بفهمیم او هر کلمه ای را به چه معنایی استفاده کرده.

متن نامه ۲۹۴ کاملا نشان می دهد که او اصلا از این که چیزهایی را به داستانهایش ارتباط بدهند که از نظر او ارتباطی ندارند کاملا ناراضی بوده و به وضوح و با شدت تمام سعی در اصلاحش داشته. در قسمت سوم مقالات دیدیم که چه تفاسیر عجیبی از داستانهای تالکین وجود دارد. تا زمانی که ما به خودمان اجازه می دهیم که بدون داشتن سندی داستانهای تالکین را به موضوعات مورد علاقه خودمان، یا موضوعاتی که حدس می زنیم مورد علاقه او بوده ربط بدهیم، داریم کاری را می کنیم که خود او اصلا به آن راضی نبود.

من هم مثل همه طرفداران، تالکین و داستانهایش را دوست دارم، حتی بیش از تجزیه و تحلیل کردن نامه ها و نقشه هایش. اما حقیقت را بیشتر از هر چیزی دوست دارم، مخصوصا درباره تالکین! به نظر می رسد که تالکین و آثارش هم مانند بسیاری از نویسندگان یا آثار هنری خلاقانه دیگر، ناخواسته دارد توسط برداشتها، حدسها و آرزوهای طرفدارانش به چیزهایی تبدیل می شود که نیست. این مشکلی است که ظاهرا خودش هم شدیدا از آن در عذاب بود.

قسمت اول مقاله «داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین»

قسمت دوم مقاله «داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین»

قسمت سوم مقاله «داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین»

اکتلیون اهل گوندولین و خاندان چشمه

اکتلیون اهل گوندولین از خاندان چشمه

در باب اکتلیون و خاندان او در سیلماریلیون سخنان بسیاری نیامده و تنها از او به عنوان کشنده‌ی گوتموگ یاد کرده شاید بسیاری از شما با شنیدن نام خاندان چشمه تعجب کنید زیرا از آنان در سیلماریلیون آنچنان که گفت سخنان اندکی آمده.

در حقیقت خاندان چشمه یکی از دوازده خاندان که گوندولین است که در سیلماریلیون تنها از خاندان گل زرین و چشمه یاد می‌شود. در کتاب «تاریخ سرزمین‌میانه: کتاب قصه های فراموش شده قسمت دوم» هر دوازده خاندان به صورت مختصر توضیح داده شده اند اما همانطور که پیشتر نیز گفته‌ شده است این کتاب به دلیل تخصصی بودن مورد ترجمه قرار نمی‌گیرد از این رو سعی شده بخش هایی از آن به صورت خلاصه یا ویرایش شده در اختیار شما همراهان عزیز قرار گیرد.

در متن زیر که از جلد دوم تاریخ سرزمین میانه ترجمه و ویرایش شده است به توصیف خاندان چشمه و فرمانروای آن اکتلیون به اضافه‌ی یاداشتی در باب ترجمه و ویرایش آن می‌پردازیم.

 

کتاب این خاندان را اینگونه معرفی می‌کند:

 از جنوب شهر مردمان چشمه آمده بودند. فرمانروای‌ آنها اکتلیون بود و نقره و الماس آرایه‌شان. شمشیرهای‌شان بلند، درخشان و پریده‌رنگ می‌نمود و با نغمه‌ی فلوت به کارزار می‌رفتند.

و پس از این از آنان نام نبردند تا به هنگامه‌ی نبرد گوندولین:

نغمه‌ای دل‌انگیز شنیدند که میان سپاه گوندولین پیچید و معنای آن هراسان ساخت. و بنگر! اکتلیون می‌آمد و از پی او مردمان چشمه که تورگون،در عقبه نگاه داشته بود،او که بیشتر نبرد را از فراز برج خود می‌نگریست. هم اکنون این مردم با آوای شکوهمند فلوت‌های خود پیش می آمدند. نقره و بلور، آرایه‌هایشان، میان پرتو سرخ شعله‌ها و سیاهی ویرانه‌ها چشم‌نوازترین بود. ناگاه موسیقی باز ایستاد و اکتلیون با صدای زیبا برای کشیدن شمشیرها بانگ برداشت.

و پیش از آنکه اورک ها هجوم او را پیش بینی کنند، برق آن تیغ‌های رنگ پریده در میان‌شان بود. آمده است که شمار اورک‌هایی مردم اکتلیون در آن یورش هلاک کردن بیش از تمام نبردهای الدالیه و این نژاد بوده است. و نام او تا به امروز نیز در میان اورک‌ها هراس می‌افکند و غریو نبردی برای جنگاوران الدار است.

اکتلیون اهل گوندولین اثر Lady Susan

اکتلیون اهل گوندولین اثر Lady Susan

و در باب خاندان چشمه بیش از این سخن نرفته اما در باره‌ی اکتلیون سخنان دیگری نیز نقل شده است. کتاب قصه‌های ناتمام اکتلیون را هنگامی که تور با او دیدار کرد او را اینگونه توصیف کرده است:

اکتلیون، فرمانروای چشمه‌ها و در آن هنگام سرپرست دروازه بزرگ از اله‌ماکیل متشخص‌تر و شاهوارتر بود.

سرتاپا سیم پوش بود و بر روی کلاهخود درخشانش گل میخی پولادین با نک الماس داشت و آنگاه که مهترش سپر او را گرفت، سپر تو گویی خیس از قطره‌های باران که در واقع هزار ترصیع بلورین بود، درخشیدن گرفت.

اما در اینجا به گونه‌ای دگر او را معرفی می‌کند:

اکتلیون، فرمانروای خاندان چشمه بود. او که لطیف‌ترین صدا و بیشترین مهارت در خنیاگری را میان مردمان گوندولین داشت با کشتن گوتموگ فرمانروای بالروگ‌ها، شهرتی ابدی یافت. گرچه تور از مرگ رهایید، اکتلیون همراه خصم در چشمه‌ی شاهی غرق گشت.

اما در حقیقت آنگونه که نقل شد آنچه برای اکتلیون شهرت ابدی به همراه آورد کشتن گوتموگ بود که متأسفانه در سیلماریلیون تنها اشاره‌ی کوچک به آن شده است:

از کارزار اکتلیون با گوتموگ فرمانروای بالروگ ها در میدان شاهی بسیار گفته‌اند.

اما چه گفته‌اند در کتاب قصه‌های گمشده روایت این نبرد به صورت زیر آمده است:

اما اکنون سپاهیان ملکور نیروهایشان را گرد می‌آوردند و هفت اژدهای آتشین در حلقه‌ی اورک‌‌ها و بالروگ‌ها از همه‌سو، شمال، مشرق و مغرب هجوم آورده میدان شاه را می‌جستند. و چه قتل عامی در سنگرها رخ داد. اگالموت و تور از سنگری به سنگر دیگر می‌رفتند اما اکتلیون در کنار چشمه ماند و این سرسختانه‌ترین و دلاورانه‌ترین موضعی است که ترانه‌ها و داستان‌ها از آن یاد می‌کنند. اندک زمانی بعد اژدهایی موضع شمالی را به آتش کشید و  از مکانی که زمانی کوچه‌ی رزها و محلی دلنشین برای گذر و تماشا بود چیزی جز باریکه‌ای سیاه و پر فغان باقی نماند.

تور بر سر راه آن اهرمن ایستاد اما از اگالموت جدا افتاد و او را تا میانه‌ی میدان، نزدیک چشمه عقب راندند. گرمای خفقان آور  کم‌رمقش ساخت و دیو مهیب ضربه‌ای بر او فرود آورد. فرمانروای بالروگ‌ها، گوتموگ و اکنون اکتلیون، که چهره‌اش چون فولاد خاکستری رنگ پریده می‌نمود و دست سپرش از پهلو آویزان بود؛ آن دم که تور از پای می‌افتاد به بالای سرش شتافت. آن نولدو، دیو را پس کشید اما او را نکشت. بلکه زخمی به دست شمشیرش زد و سلاح را از چنگش انداخت. اکتلیون، فرمانروای چشمه، خوش‌سیماترین نولدور، در آن هنگام که گوتموگ شلاقش را بالا می‌آورد به سمت او خیز برداشت و  کلاه خود میخ دارش را به سینه‌ی آن اهرمن فرو برد، و پا های خصم را مابین پاهای خود گرفت.

بالروگ نعره زد و فرو افتاد، اما هردو به آبگیر ژرف چشمه‌ی شاهی سقوط کردند. جایی که آن مخلوق به هلاکت رسید و اکتلیون، پوشیده از فولاد در ژرفناها غرق گشت. و فرجام فرمانروای چشمه‌ها چنین رقم خورد، پس از نبردی آتشین، غرق شده در آب‌های سرد.

 

یاداشتی در باب ترجمه و ویرایش:

درباره‌ی ترجمه تاریخ سرزمین میانه آنچنان که بارها گفته شده به دلیل تخصصی بود به زبان‌های دیگر ترجمه نمی‌شود زیرا باعث گیج شدن مخاطبین می‌شود. مطالبی که پیشتر هم گفته شده و نیازی به تکرار مجدد ندارد با این وجود هنوز مخاطبین هستند که درباره‌ی چرای عدم ترجمه‌ی این آثار سوال می‌پرسند، که این را به دلیل اشتیاق بیش از حد مخاطبین به خواندن کتاب های استاد تالکین امری کاملا طبیعی می‌توان دانست اما آنچه باعث تعجب من می‌شود آن دسته افرادی است که با وجود اصرار داشت به ترجمه‌ی ای مجموعه حتی حاضر به خواندن بخش های کوچکی که از تاریخ که ترجمه شده‌ است نیست که البته این دسته افراد محدود هستند.

البته آنچه می‌خواهم در حقیقت می خواهم به آن بپردازم مطالب هستن که مورد ویرایش قرار گرفته‌اند. تمامی مطالب بالا از بخش سوم جلد دوم تاریخ سرزمین میانه مورد ترجمه قرار گرفته‌اند.

این داستان از سقوط گوندولین بسیار قدیمی است و نام‌های در آن آمده‌اند که بعدها مورد استفاده قرار نگرفته و در کتاب سیلماریلیون آورده نشده‌اند از این رو من نیز آنها را تحت‌تأثیر کتاب سیلماریلیون مورد ویرایش قرار دادم اولین مثال نام «ملکو» است که در ابتدای داستان مرگ اکتلیون آمده است. ملکو نام پیشین ملکور است. در ادامه‌ی داست گوتموگ فرمانروای بالروگ ها و فرزند ملکو (نام پیشین ملکور) نامیده می‌شود اما بعد ها درباره‌ی آن تجدید نظر می‌شود و تصمیم گرفته می‌شود که ملکور و والار صاحب فرزند نباشند. (در جلد دهم تاریخ آمده که آینور سه دسته اند: «والار»، «والاریندی» و «مایار». ایلماره (در ابتدا اریندی) و ائون‌وه (در ابتدا فیونوه) در دسته والاریندی: فرزندان والار قرار می‌گرفتند که از لحاظ قدرت از والار ضعیف‌تر و از مایار قوی‌تر بودند اما در نسخه‌های بعدی تبدیل به مایار شدند.) در ادامه‌ی داستان اکتلیون گنوم و نولدولی می‌نامد که هر دو نام پیشین نولدو هستن. این داستان بسیار قدیمی است و توضیح دادن این مطالب به‌طور کلی ضرورتی ندارد اما به‌شخصه سعی کرده‌ام با قرار دادن این مطالب هم متن اصلی را به شما نشان داده باشم هم گیج کنندگی مجموعه‌ی تاریخ سرزمین میانه.

امیدوارم از این مطالب لذت برده باشید.

آیا لگولاس جادوگر بود؟ یا بررسی حرکت لگولاس برای سوار شدن بر اسب

تحقیقی بر چگونگی سوار شدن لگولاس بر اسب در فیلم ارباب حلقه‌ها: دو برج

سه‌گانه ارباب حلقه‌ها ساخته پیتر جکسون به اندازه گنجینه‌ی اژدها دارای لحظات به یاد ماندنی و زیباست. کیست که تلاش سم‌وایز گمجی برای شنا کردن به سوی فرودو را با وجود بلد نبودن شنا فراموش کند؟ یا آمدن گندالف در اولین پگاه از پنجمین روز که نتیجه نبرد شاخ آواز را به طور کلی تغییر داد؟ اینها لحظاتی تاثیرگذار با بار احساسی عظیم هستند که با گذشت قریب به ۲۰ سال هنوز به همان اندازه در اولین تماشا، گران هستند.

اما در میان همه این اتفاقات ریز و درشت، لگولاس چگونه توانست آنگونه سوار اسب شود؟ این مقاله سعی دارد با کمک هنرمندان جلوه‌های ویژه و فیزیکدان‌ها به پاسخ این سوال برسد!

در سکانس حمله وارگ‌ها در فیلم دو برج، لگولاس که جلوتر از بقیه برای دیدن دشمن جلو رفته است، هنگامی که روهیریم به او می‌رسند، گیملی را سوار بر اسب احساس کرده، چرخیده، بخشی از طوقه مرکب در حال چهار نعل رفتن را گرفته، و سپس در جلوی اسب تاب خورده، در هوا چرخیده، و روی زین و جلوی گیملی فرود می‌آید.

این یک هنرنمایی شگفت‌انگیز است که نشان از چابکی و زورمندی یک الف در فیلم دارد، و همچنین یک دستاورد عظیم در جلوه‌های ویژه برای وتا دیجیتال است. حال این سوال پیش می‌آید که آیا الزامی بود او به این شکل خاص سوار اسب شود؟ و اینکه آیا به صورت علمی آیا امکان چنین کاری برای یک انسان یا الف وجود دارد؟

مسلما یک دانشمند و افراد مشغول وتا دیجیتال می‌توانند به این سوال پاسخ دهند، مگر نه؟

چگونه لگولاس را با جادو سوار یک اسب کنیم

سوار شدن آکروباتیک لگولاس بر روی اسب در فیلم ارباب حلقه ها دو برج

به هنگام انتشار نسخه اکستندد دو برج، یک بخش نیم ساعته برای کارهای وتا دیجیتال وجود داشت که سرآغاز چگونگی آن سکانس را توضیح می‌داد. در آن اورلاندو بلوم و پیتر جکسون در کنار مت آیتکن، جو لتری و جیم رایگیل از وتا دیجیتال به طور مختصر به توضیح آن سکانس می‌پردازند. آیتکن که هنوز سرپرست جلوه‌های ویژه در وتا دیجیتال است، در صحبت با پالیگان پرده از جزئیات بیشتری از چگونگی ساخت آن سکانس برمی‌دارد.

همانطور که از آن بخش در محتوای افزوده دی‌وی‌دی نسخه اکستندد مشخص است، آنگونه سوار شدن لگولاس پس از افتادن اورلاندو بلوم از روی اسب و شکستن یکی از دنده‌ها و ناتوانی او در اجرای بلدکاری برنامه‌ریزی شده، برنامه اصلی آنها نبود. فیلم‌سازان تنها صحنه ضبط شده از رسیدن روهیریم به لگولاس را در اختیار داشتند که در آن اورلاندو بلوم همزمان با اندکی پریدن، یک دست خود را بالا می‌برد، اما نیاز بود که این صحنه کامل شود؛ به همین خاطر پس از شنیدن درخواست جکسون از نحوه سوار شدن جدید لگولاس (که در ویدیو شرح داده شده است) در اتاق تدوین تصمیم بر این شد که از یک بدل دیجیتال استفاده کنند.

امروزه استفاده از بدل دیجیتال بسیار رایج است و هنرمندان جلوه‌های ویژه، من جمله وتا دیجیتال به دستاوردهای عظیمی رسیده‌اند، نظیر: خشمگین ۷، مرد ماه جوزا، و حتی سکانس اوج فیلم انتقام‌جویان: پایان بازی. اما در زمان تولید سه‌گانه ارباب حلقه‌ها، وتا دیجیتال تازه در حال آزمایش با این تکنولوژی بود، نظیر سکانس عبور مینیاتورهای دیجیتالی یاران از پل خزد-دوم در فیلم یاران حلقه. اما در مورد سوار شدن لگولاس بر روی اسب کاری بسیار سخت‌تر در انتظار وتا دیجیتال بود: انتقال از بازیگر حقیقی به نسخه کاملا جدید دیجیتالی و انجام یک حرکت پیچیده.

آیتکن به پالیگان گفت: «اگر به تاریخ وتا دیجیتال نگاه کنیم، به نظرم این اولین سکانس بزرگ با بدل دیجیتالی ما بود. این یک تکنولوژی بود که ما در حال کار بر آن بودیم. ما کارهایی نظیر فیگورهای کوچک در مقیاس کل فریم را انجام داده بودیم، اما در این مورد کاراکتر مورد نظر بسیار بزرگ‌تر و تقریبا تمام فریم بود. اینکه سکانس از نظر مخاطب طبیعی جلوه کند، به نظرم یک نقطه عطف برای ما بود.»

ساخت یک مدل تمام فریم کاملا دیجیتال که به نظر باورپذیر بیاید کاری بسیار طاقت‌فرسا بود. آتیکن گفت: «[در] طول ۲.۵ ماه کریستوفر هاتالا، [یک انیماتور که قبلا در وتا دیجیتال مشغول به کار بود] حدود ۳۵ نسخه مختلف از انجام آن حرکت خلق کرد، او لگولاس را از یک سوی اسب با کمک رکاب بالا برده بود. در یک نسخه دیگر او یک پشتک چرخان در هوا زده و در پشت گیملی بر روی زین فرود می‌آید. در دیگری او پایش را بر روی سم روی هوای اسب گذاشته و مانند یک پله از آن به بالا می‌پرد.»

بدل دیجیتالی لگولاس

در نهایت او چیزی را ساخت که شما در فیلم آن را مشاهده می‌کنید، گرچه آیتکن اذعان دارد که «اگر شما به آن صحنه از هر زاویه دیگری نگاه کنید، مسخره به نظر خواهد رسید. چرا که قوانین فیزیک را نقض می‌کند. به نظرم [لگولاس] از درون زمین عبور کرده و از میان اسب دقیقا بر روی سر گیملی فرود می‌آید!»

در آن زمان وتا دیجیتال نیاز به ایجاد فضایی داشت که المان سه‌بعدی لگولاس بتواند در آن حضور داشته باشد. آیتکن توضیح می‌دهد: «ما تپه را داشتیم، یک ترسیم سه‌بعدی از اسب را نیز داشتیم. ما یک نسخه کم کیفیت از گیملی بر روی اسب را نیز داشتیم، و همچنین نسخه بدل دیجیتالی لگولاس را نیز در اختیار داشتیم. دپارتمان دوربین این صحنه را به گونه‌ای ساختند که گویی در حال یک بازی سه‌بعدی رایانه‌ای هستید، و این دقیقا منطبق با چیزی بود که فیلمبرداری شده بود.» این تکنیک، انطباق حرکت کردن، به وتا دیجیتال اجازه داد تا بدل دیجیتالی لگولاس را ماهرانه در آن صحنه ادغام کند.

علاوه بر صرفاً تمرکز بر حرکات، عوامل بسیار دیگری در کنار هم باعث شد که آن صحنه باورپذیر به نظر بیاید. نورپردازی بر روی مدل دیجیتالی می‌بایست دقیقاً مطابق با نورپردازی حقیقی در روز فیلمبرداری باشد، شبیه‌سازی مو و لباس می‌بایست مطابق با یک اجرای زنده باشد، که خودشان باید به هنگام وارد شدن بدل دیجیتالی از روی شات حذف می‌شدند. همه این عوامل بر روی هم سبب شد تا یک کاراکتر CGI باورپذیر در اوج آن صحنه اکشن به وجود بیاید.

نسخه CGI لگولاس تنها عامل دیجیتالی آن صحنه نبود. آیتکن گفته بود که: «[اورلاندو بلوم] یک تیز نیز پرتاب می‌کند که آن نیز دیجیتالی است. یک چیز که می‌توانم به شما اطمینان بدهم این است که [اورلاندو بلوم] هرگز یک تیر واقعی در هیچ کجای ارباب حلقه‌ها پرتاب نکرده است. همه آنها بعداً توسط CGI اضافه شده‌اند.»

چگونه لگولاس را با علم سوار یک اسب کنیم

درک چگونگی ساخته شدن آن صحنه یک چیز است، اما مشخصا این امر برای یک انسان غیرممکن است، مگر نه؟ مگر اینکه… رت آلین، که دارای دکتری فیزیک است و یک مشاور علمی مجموعه مک‌گایور است، با پالیگان در مورد عوامل حقیقی مرتبط با پرش لگولاس بر روی اسب صحبت کرده است.

اولین مشکلی که به نظر آلین رسید، میزان نیرویی است که حرکت او بر بازوی یک انسان وارد می‌کند، «شما به یک دست به آن می‌چسبید، و سپس شما از در زمانی بسیار کوتاه از سرعت ۰ به ۱۰ مایل بر ساعت می‌رسید. این نیرویی بسیار عظیم بر روی بازوی شماست. اگر من چنین کنم به نظرم شانه‌ام از جا در برود.»

مشکل دیگر ناشی از چگونگی انجام انیمیشن آن توسط هنرمندان است. با وجود اینکه در حرکت بسیار هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد، آلین می‌گوید: «به نظر نمی‌رسد این از لحاظ فیزیکی واقع‌بینانه باشد، اما از لحاظ فرم آن هم سعی دارم درک کنم چرا آنها انیمیشن را به آن شکل طراحی کرده‌اند. حتی از لحاظ جلوه‌های بصری نمی‌توانم توجیهی برای آن پیدا کنم. اگر او اسب را بگیرد، او در سمت راست اسب است. به نظرتان می‌رسد که او می‌خواهد از سمت راست اسب چرخیده و بالا برود، اما به جای آن او در جلوی اسب بر خلاف جهت مورد انتظار تاب خورده و از آن سوی اسب سوار می‌شود.» نه تنها یک انسان به شدت بازوی خود را در انجام چنین کاری آسیب می‌زند، براساس گفته آلین بیشتر احتمال دارد که بتواند از سمت راست اسب بالا بپرد یا در حال تلاش به دنبال اسب کشیده شود.

اما لگولاس دقیقا یک انسان نیست. آیا امکان دارد که الف بودن او کمکی در نظریه‌پردازی ما داشته باشد؟

عبور یاران حلقه از گذرگاه کارادراس - شاخ سرخ

آلین می‌گوید: «بگذار بگوییم او یک الف است و الف‌ها به سنگینی انسان‌ها نیستند، یا الف‌ها به زورمندی انسان‌ها نیستند، که هیچ‌کدام از آن دو را نمی‌دانیم [مترجم: اگه سیلماریلیون رو خونده بود سوالش در مورد زورمندی الف‌ها حل شده بود :دی] اگر آنها توانی بسیار زیاد به نسب وزنشان داشته باشند، احتمال دارد که او بتواند این کار را انجام بدهد.»

اما وزن الف‌ها چقدر است؟ برای تعیین وزن لگولاس، صحنه‌ای در یاران حلقه وجود دارد که می‌تواند راهنمای ما باشد. به هنگام تلاش یاران برای عبور از گذر کارادراس، به سبب برف عظیمی که بر روی زمین نشسته است، همه آنها به سختی در حال جلو رفتن هستند – مگر لگولاس، که توانایی الفی خود از راه رفتن بر روی آن حجم از برف را نمایش می‌دهد و تنها رد پایی محو از او باقی می‌ماند. در سال ۲۰۱۷ کایلی هیل از کانال یوتیوب Because Science از این عوامل استفاده کرده بود تا نشان دهد چگالی بدن لگولاس در حدود ۷۲ کیلوگرم بر متر مکعب یا کمتر است.

با داشتن این اطلاعات، آلین می‌گوید: «وزن او احتمالا، و من صرفا حدس می‌زنم، ۲۰ کیلوگرم یا چیزی اندک در آن حدود است. این باعث می‌شود او راحت‌تر خود را از اسب بالا بکشد، چرا که تغییر گشتاور برای یک جرم‌های کمتر آنقدر زیاد نیست» حتی با در نظر گرفتن این موضوع، اگر با دقت مسئله را وارسی کنیم، این هنوز با علم نمی‌توان به پاسخی قابل قبول برای آن رسید. آلین می‌گوید: «من می‌گویم که این حرکت مشخصاً به چشم آمده و عجیب است. این چیزی است که از مرزهای انتظارمان فراتر می‌رود.»

با این وجود حتی اگر سوار شدن لگولاس بر روی اسب اندکی غریب به نظرم برسد، تاثیر آن بر فیلم دو برج انکار ناپذیر است. سکانسی است که از هر لحاظ بینندگان را راضی می‌کند. و برای وتا دیجیتال، این یک صحنه مهم در تاریخ کاری آنان نیز است. چیزی که اثبات کرد می‌توان در سکانس‌های پیچیده از بدل دیجیتال به جای بازیگر حقیقی استفاده کرد.

آیتکن می‌گوید: «بدل‌های دیجیتالی بخشی از هسته اصلی کاری است که در تقریباً هر برنامه‌ای که بر روی آن کار می‌کنیم از ما درخواست می‌شود، و این یک نقطه نقطه عطف برای اثبات توانایی‌های ما بود. به عنوان یک مجموعه جلوه‌های ویژه که توانست در آن سکانس به چنین دستاوردی برسد، به فیلم‌سازان نشان داد که این گزینه برای نه تنها کمک به آنها وجود دارد، بلکه می‌تواند آنان را از موقعیت‌هایی سخت که ممکن است در آن گرفتار شده باشند برهاند، همچنین شخصیت‌های آنها را به کارهایی بگمارد که انجام آن در توان بازیگران نبوده یا آن را امن ندانند. ما بسیار هیجان‌زده بودیم که توانسته بودیم چنین کاری را به سرانجام برسانیم و دوست دارم فکر کنم [جکسون] از کارمان بسیار راضی بوده.»

شاهکاری که لگولاس به انجام آن دست زد ممکن است که برای آدمیان یا الف‌ها امکان‌پذیر نباشد، اما هر چه که بود، لگولاس توانست بر روی آن اسب سوار شود.

منبع.

نگاهی به رفتارهای فئانور و دلایل روانشناختی آنها و اختلال روانی احتمالی

نگاهی به رفتارهای فئانور و دلایل روانشناختی آنها و اختلال روانی احتمالی

Feanor and the Silmarils by BellaBergolts

قطعا فئانور یکی از تأثیرگذارترین شخصیت‌های آردا است. فئانور بزرگترین جواهرساز تمام دوران‌ها، سازنده سیلماریل‌ها و یکی از اساتید سخنوری آرداست. بر کسی پوشیده نیست که یکی از خردمندترین و بزرگترین الف های تاریخ آرداست با این وجود هرچه داستان جلوتر می‌رود می‌بینیم که فئانور رفته رفته تبدیل به شخصیتی پرخاشگر، شکاک و بی‌رحم می‌شود و کارهایش را با بی‌خردی تمام به‌پیش می‌برد بدون آنکه به عواقب آن فکر کند. اما آیا این تغییرات به طور طبیعی رخ می‌دهند و فئانور بر اعمال خود کنترل کامل دارد یا اینکه فئانور درگیر یک اختلال روانی است و این اختلال بر تمامی اعمال و رفتار او تاثیر می‌گذارد؟ بیایید به این موضوع کمی دقیق تر نگاه کنیم:

فئانور فرزند فینوه و میریل بود که در شهر تیریون بر فراز تپه سرسبز تونا به دنیا آمد. مدتی پس از تولد هنگامی که هنوز بچه‌سال بود مادرش که برای استراحت به لورین رفته بود کالبد خود را ترک گفت و به ماندوس رفت و اینگونه بود که الدار برای اولین بار مرگ را دیدند، می‌توانیم به طور قطع بگوییم که موضوع تأثیرات بسیاری بر فئانور گذاشته است. همانگونه که دیدیم زمانی که فینوه نزد مانوه رفت از تنهایی و بی‌همسری به شدت احساس ناراحتی می‌کرد و به همین دلیل از او درخواست کرد که به او اجازه‌ی ازدواج مجدد بدهد. قطعا فئانور هم وضعیتی مشابه فینوه داشته با این تفاوت که فئانور نمی‌توانست جایگزینی برای مادرش پیدا کند، همانگونه که فینوه تنها شخصی بود در آمان همسری نداشت فینوه هم تنها کودکی بود که مادری نداشت، البته با وجود این مشکلات به دلیل توجهات بی اندازه‌ی فینوه فئانور تبدیل به الفی خردمند و توانا تبدیل گشت اما قطعا کمبود مهر و محبت مادر باعث ایجاد حفره های بیشماری را در شخصیت او گردید.

فئانور در کنار میریل در باغ‌های لورین اثر Steamey

Feanor with his mother Miriel in gardens of Lorien by steamey

دومین اتفاق ناگوار در زندگی فئانور بعد از مرگ مادرش، ازدواج مجدد پدرش بود. همان طور که پیش تر گفتیم به دلیل مرگ میریل، فئانور که توسط پدرش به تنهایی بزرگ شده بود به همین دلیل بسیار به پدرش وابسطه بود و این ازدواج قطعا ضربه روحی بزرگی به فئانور زده است به طوری که خانه‌ی پدر را ترک کرده و برای زمانی طولانی به همراه خانواده‌اش در آمان سفر می‌کرد و تنها برای مدتی کوتاه در جایی توقف می‌کرد و به ندرت به شهر سفید باز می‌گشت .

نارضایتی فئانور از این ازدواج به قدری بود که حتی برادران و خواهران همخون خویش را دوست نمی‌داشت و شاید حتی بتوانیم بگوییم از آنها متنفر بود.

البته با وجود تمامی این اتفاقات تا اینجای داستان ما فئانور را به عنوان فردی خردمند،جواهرسازی بزرگ،مردی سخنور و زبان شناسی بزرگ که خط تنگوار را به وجود آورده بود می‌شناسیم و اثری از جنون در او نمی‌بینیم و حتی می‌توانیم بگوییم بی علاقگی او نسبت به خواهران و برادرانش بسیار طبیعی است، او ایندیس را به عنوان جایگزینی برای مادرش می‌بیند و احساس می‌کند که او و فرزندانش عشق پدرش را نسبت به او می‌دزدند و شاید هم به خواهر و برادرانش حسودی کند چرا که آن ها هم از مهر و محبت پدر بهره می‌برند هم از مهر و محبت مادر.

میتوانیم تمامی مسائل بالا را به عنوان پیش زمینه‌ای برای حرکات بعدی فئانور در نظر بگیریم، حرکاتی خشونت آمیز و بی رحمانه، اما رفتار های خشونت آمیز فئانور دقیقا از چه زمان شروع شد؟

رفتار های غریب و غیرعادی فئانور اندکی زمانی پس از آزادی ملکور از بند پدیدار شدند. زمانی که ملکور از بند رها گشت نفرتی عمیق نسبت به الدار احساس کرد و از این رو نقشه ای شیطانی برای نابودی آنها در سر پروراند. گروه اول یعنی وانیار نسبت به ملکور شکاک بودند و به او اعتقاد نداشت و خود ملکور هم به گروه سوم یعنی تلری اهمیتی نمی‌داد به همین دلیل ملکور بر روی گروه دوم متمرکز شد یعنی نولدور. ملکور با ایجاد تفرقه‌ و نفاق و شایعه پراکنی نولدور را نسبت به والار بی اعتماد کرد، و فرزندان فینوه را به جان یکدیگر انداخت. می‌توانیم بگوییم ملکور در میان نولدور خاندان فینوه و مخصوصا فئانور هدف قرار داده بود زیرا ملکور به‌غیر از ضربه زدن به الدار هدف دیگری داشت و آن به دست آوردن جواهرات فئانور بود زیرا او در طمع سیلماریل‌ها بود.

همانگونه که پیش‌تر اشاره کردیم فئانور پیش زمینه‌ی مورد نیاز را برای تبدیل شدن به یک فرد دارای اختلال روانی داشت به عبارتی فئانور مثل یک انبار باروت بود که تنها به یک جرقه برای انفجار نیاز داشت که ملکور با ایجاد شایعه و تفرقه این جرقه را به وجود آورد. می‌شود گفت اختلال فئانور در همین دوره ایجاد شده و شایعات و اتفاقات آینده باعث سریع تر شدن روند رشد آن گشته است.

سوگند فئانور اثر BellaBergolts - اختلال روانی فئانور تا کجا ریشه دوانده بود؟

The Oath of Feanor by BellaBergolts

اکنون با یافتن ریشه های اختلال می‌توانیم به سراغ نوع اختلال برویم و بفهمیم که فئانور در حقیقت از چه نوعی از اختلال روانی رنج می‌برد.

زمانی که رفتار های خشونت‌آمیز فئانور آغاز شد، هنگامی که کسی با او مخالفت میکرد یا اینکه اوضاع مطابق میل او پیش نمی‌رفت فئانور خصوصیات رفتاری مشابه‌ای از خود بروز می‌داد،برای مثال هنگامی که با فینگولفین درگیر شد یا هنگامی که با اولوه صحبت می‌کرد که البته در نهایت منجر به خویشاوندکشی شد، دیدیم که در تمامی این مواقع فئانور بی اندازه شکاک، بی حوصله، تحریک پذیر ،حق به جانب و بی رحم بود تمامی این رفتار بی شک مشابه رفتار افرادی‌ است که به اختلال شخصیتی پارانوئید (PPD) مبتلا هستند.

آن‌گونه گفته شده که این حالت باید از اوایل بزرگسالی شروع شده باشد و در زمینه‌های مختلف به چشم بخورد، که علامت‌اش وجود حداقل چهار تا از موارد زیر است:

  • بدون دلیل کافی، شک داشته باشد که دیگران به وی ضرر می‌رسانند، یا سرش کلاه می‌گذارند.
  • مشغولیت دائم ذهنیش شکی اثبات نشده در مورد وفاداری یا قابل اعتماد بودن دوستان و اطرافیانش باشد.
  • به دلیل ترسی نا موجه از اینکه اطلاعاتی را به دیگران می‌دهد مغرضانه ضد خودش بکار ببرند، از اطمینان کردن به دیگران اکراه داشته باشد.
  • در پس اظهار نظرهای بی‌غرضانه یا اتفاق‌های بی‌خطر، معانی تحقیر‌کننده یا تهدیدکننده پنهانی بیابد.
  • همیشه دلخور و ناخشنود باشد، یعنی اگر کسی توهین کرده باشد، صدمه‌ای رسانده باشد، یا بی‌احترامی‌کرده باشد هیچ وقت او را نبخشد.
  • با کوچکترین چیزی احساس کند به شخصیت یا اعتبارش لطمه وارد شده‌است، حال آنکه دیگران چنین معنایی را در آن چیزها به‌طور آشکار نیابند؛ فوراً واکنشی خشمگینانه نشان دهد یا به مقابله بپردازد.

اگر به موارد بالا دقت کنید می توانید ببینید که فئانور نه‌تنها چهار مورد بلکه تقریبا تمامی موارد بالا داراست شاید بگویید تمامی این شباهت‌ها اتفاقی است اما همه‌ی ما میدانیم که استاد تالکین به تمامی نکات ریز و درشت در داستان خویش توجه کرده برای من این سوال پیش می‌آید که چگونه همه‌ی شباهت‌ها می‌تواند اتفاقی باشد؟

همچنین گفته شده که این اختلال تنها خود را در اخلاق و رفتار شخص بیمار نشان نمی‌دهد بلکه علائم این اختلال در افکار و سخنان افراد دارای اختلال نیز دیده می‌شود به همین دلیل برای یافتن دلایل بیشتر برای اثبات‌ اختلال تصمیم گرفتم که نگاهی به یک مورد از سخنان و یک مورد هم از افکار او بیاندازم.

هنگامی که والار از فئانور سیلماریل‌ها را درخواست کردند اینگونه گفته شده است که:

به گمانش در حلقه‌ی محاصره‌ی دشمنان افتاده بود، و گفته‌های ملکور را در خطاب به خود به یاد آورد که می‌گفت سیلماریل‌ها را اگر والار تصاحب کنند، در امان نخواهد بود، و با خود گفت: «مگر او یکی از والار نیست، و مگر او را از کنه دل‌های ایشان آگاهی نیست؟ آری، دزدی که هویت دزدان دیگر را فاش می‌کند!»

آنچه در اینجا می‌بینی همان خصوصیاتی است که پیش تر نیز دیده بودیم فئانور بی‌اندازه شکاک است، نمی‌تواند به کسی اعتماد کند و همیشه فکر می‌کند دیگران می‌خواند سرش کلاه بگذارند و همه‌ی اینها دقیقا مشابه افکار یک شخص پارانوئید است.

اکنون اگر بخواهیم سخنان او را برسی کنیم بهترین زمان زمانی است که فئانور برای صحبت کردن با اولوه به آلکوالونده میرود. در ابتدا فئانور با آرامش و متانت از اولوه درخواست می کند که کشتی ها را در اختیار او قرار بده اما زمانی که او به فئانور پاسخ منفی می دهد، فئانور کنترل خود را از داست می دهد و با عصبانیت به او پاسخ میدهد:

«از دوستی روی می گردانی، آن هم در ساعت نیازمندی ما . اما آنگاه که شما گذارتان به این سواحل افتاد، شما بیکاره‌های بزدل و جبون و کمابیش تهی‌دست، به راستی از مساعدت ما خوشحال بودید. اگر نولدور بندرگاه‌های شما را نساخته و به هزار جان کندن دیوارهاتان را بالا نیاورده بودند، هنوز در کلبه‌های کنار ساحل مسکن گزیده بودید.»

در میان سخنان فئانور همان خصوصیاتی را می بینیم که قبل‌تر در اخلاق و رفتار او دیده‌‌ایم به سرعت خشمگین می‌شود و کنترل خود را از دست می‌دهد، بی اندازه‌ی شکاک و بسیار بدخلق است که همه‌ی این‌ها دلایلی هستن که احتمال اختلال داشتن فئانور را به شدت افزایش می دهند.

Spirit of Fire by CKGoksoy

Spirit of Fire by CKGoksoy

اما خصوصیت دیگری هم در اخلاق و رفتار فئانور وجود دارد که در زمان خویشاوندکشی آلکوئالونده، سوزاندن کشتی‌ها و تهدید فینگولفین خود را نشان میدهد و آن بی‌رحمی بی‌‌اندازه‌ی فئانور است در ابتدا با خود گفتم که ممکن است این بی‌رحمی از خصوصیات ذاتی فئانور است اما بعد با کمی جستجو به مواردی هم در دنیای فانتزی و هم در دنیای واقعی برخوردم که علائمی مشابه علائم فئانور دارا بودند. اولین نفر شخصیت ایریس تارگرین دوم ملقب به شاه دیوانه از مجموعه نغمه از آتش و یخ و نفر دوم نادر شاه افشار یکی از پادشاهان بزرگ ایران.

این دو شخصیت تقریبا تمامی صفات یک شخص با اختلالات روانی شدید را در دارا بودند دقیقا مانند فئانور اما به جز این خصوصیات خصوصیات مشابه دیگری نیز داشتند، هر سه مقام بالایی داشتند و بعد از مبتلا شدن به اختلال به جز اینکه بسیار شکاک و بی اعتماد شدند (که از علائم اختلال هستند) به اشخاصی به شدت بی رحم نیز تبدیل شدند و این درحالی است که گفته شده این افراد پیش از ابتلا به اختلال نه تنها اینگونه بی‌رحم نبوده‌اند بلکه برای مثال درباره ایریس تارگرین گفته شده که او در جوانی فردی‌ مصمم و تا حدی شوخ بوده و حتی حکومت خود را با وعده های بزرگ آغاز کرده اما رفته رفته او به شخصی ظالم و بی رحم تبدیل شد یا نادر شاه که در ابتدا فردی بزرگ و مقتدر بود و برای رفاه مردم تلاش می‌کرد اما بعد ها رفتار او عوض شد و بی‌رحم و شکاک شد و حتی تا حدودی ظالم یا خود فئانور که در ابتدا صفات خوب بسیاری درباره او بیان شد اما بعد تبدیل شد به شخصی دیوانه که حتی به مردم خود نیز رحم نمی‌کند و همه‌ی این ها نشان دهنده‌ی قدرت این اختلال است در حدی که می‌تواند شخصیت افراد را عوض کند.

یکی دیگر از شباهت‌های این سه فرد تهدید اعضای خانواده و نزدیکان خویش بود، نادر به دلیل شک داشت به فرزندش در نهایت او را کور کرد، فئانور هم ممکن بود به برادر خود آسیب بزند یا او را بکشد اما احتمالا به دلیل ترس از والار و فینوه از این کار منصرف شد اما بعد ها که خود قدرت را به دست گرفت دیدیم که بدون هیچ پشیمانی خویشاوندان خویش را در آلکوالونده قتل عام کرد یا درباره‌ی شاه دیوانه گفته شده که به هیچ یک از اطرافیان خود اعتماد نداشت و حتی به پسر خود ریگار مشکوک بود. می‌توانیم بگوییم اگر کسی که به این اختلال مبتلا است قدرت را در دست داشته باشد به دلیل جنون می‌تواند تبدیل به فردی بی‌رحم و خون‌ریز بشود .

با اینکه به طور قطع نمی‌شود گفت بی رحمی فئانور به دلیل اختلال است اما احتمال بسیار بالایی دارد که اختلال بر او تاثیر گذاشته باشد و در طول زمان او را به فردی بی اندازه بی رحم تبدیل کرده باشد.

Feanor colour study - animated by BohemianWeasel

Feanor colour study – animated by BohemianWeasel

من به دلیل وجود دلایلی که در بالا به آنها اشاره کردم معتقدم فئانور از سلامت روانی برخوردار نبوده و فردی دارای مشکل و دارای یک اختلال شدید روانی بوده است، با این وجود ممکن است شما با نظر من مخالف باشید و دلایل مرا نپذیرید و یا اینکه دلایل من را قبول کنید و فئانور را یک فرد دارای اختلال شدید در نظر بگیرید در نهایت تصمیم نهایی با شماست.