خانه - کتابخانه - داستانهای آردا

داستانهای آردا

حدیث نبرد گدارهای آیزن و سرنگونی تئودرد، شاهپور روهان

حدیث نبرد گدارهای آیزن و سرنگونی تئودرد، شاهپور روهان

روهیریم اثر Gellihana-art

-نوشته: مازیار یگانه

پسرتان تئودرد در مرزهای غربی کشته شده است: دست راست شما، ارتشبد دوم چابک‌سواران.

-دو برج، پادشاه تالار زرین

در ارباب حلقه ها نقل حکایت مرگ تئودرد تنها در همین جمله خلاصه شده است، که بسیار از روایت کتاب قصه‌های ناتمام کوتاه‌تر است. در این مقاله روایت کامل نبرد گدارها را به طور مفصل آورده‌ایم.

تئودن تنها صاحب یک فرزند به نام تئودرد‌ بود. او در سال ۲۹۷۸ د.س چشم به جهان گشود، مادرش شهبانو الف‌هیلد هنگام به دنیا آمدن او درگذشت، تئودرد که وارث شاه محسوب می‌شد عنوان ارتشبد دوم سرزمین چابک‌سواران را به پیش می‌کشید و فولد-غربی زیر لوای او در گودی‌هلم بود. تئودرد به عنوان ارتشبد دوم وظیفه دفاع از آن سرزمین‌ها را برعهده داشت. به هنگام جنگ حلقه و خیانت سارومان، او برای دفاع از سرزمین روهان مبارزه‌ها کرد. در ۲۵ فوریه نبردی موسوم به نبرد گدارها به وقوع پیوست و او بدست نیروهای درنده خوی‌ سارومان کشته شد.

سارومان سفید اثر جان هو

سارومان اثر John Howe

خیانت‌پیشگی سارومان برای روهان بسیار فاجعه‌آمیز و ناگوار بود. او به وضوح اغراضی پلید نسبت به سرزمین چابک‌سواران داشت، روهان را از آن خود می‌دانست و اقدامات بسیاری در جهت استیلا بر آن انجام داد. یکی از تمهیدات شریرانه او هلاک ساختن وارث تئودن بود؛ با مرگ تئودرد روهان در سوگ‌ او به لرزه درآمد. در زیر حکایت سرنگونی تئودرد به تفصیل آمده. گردآوری روایت نبرد گدارها برگرفته از ترجمه بخشی از فصل نبرد گدار های آیزن در کتاب قصه‌های ناتمام است.

مهم‌ترین موانع پیش‌روی سارومان برای فتح آسان روهان عبارت بودند از: تئودرد و ائومر. آنان مردانی قوی‌بنیه و وفادار شاه بودند و نزد او مهر زیادی داشتند چرا که تنها پسر و خواهرزاده‌‌ وی محسوب می‌شدند. و آنان برای کاستی دادن نفوذ بدست آمده توسط گریما به‌هنگام افول سلامت شاه، تمام تلاش‌شان را کردند. این واقعه در بدو سال ۳۰۱۴، به هنگام شصت و شش سالگی تئودن رخ داد، بنابراین بیماری او ممکن است ناشی از امری طبیعی باشد، گرچه روهیریم معمولاً قریب به هشتاد سال یا فراتر از آن زندگی می‌کردند. اما به گمان بسیار سبب بیماری یا تشدیدش به وسیلهٔ زهر مهلک گریما میسر واقع شده است. احساس ضعف و وابستگی تئودن به گریما عمدتاً نتیجهٔ نیرنگ بازی و درایت پیشنهادهای این مشاور اهریمنی بود. سیاست او این بود که مهم‌ترین حریفانش را نزد تئودن بی‌اعتبار سازد و اگر مقدور بود از شر آن‌ها خلاص شود. اما در نهایت ثابت شد که ایجاد تنش میان آن دو امری غیرممکن است. تئودن پیش از بیماری میان خویشان و مردمان خود بسیار محبوب بود و وفاداری تئودرد و ائومر حتی به هنگام فرتوتی شاه استوار باقی ماند. نیز ائومر فردی جاه طلب نبود و عشق و احترامش برای تئودرد (که سیزده سال از او بزرگتر بود) تنها در جایگاه دوم پس از پدر خوانده اش بود. از این رو گریما تلاش کرد آنان را در ضمیر تئودن بازیچه خود کند. یکی علیه دیگری، ائومر را فردی همیشه خواهان افزودن اختیارات خود و شخصی که بی‌مشورت پادشاه و وارثش اقدامی می‌کند، نمایاند. در این مورد هم به موفقیت دست یافت، و ثمره‌اش وقتی به زمین نشست که سارومان سرانجام مرگ تئودرد را رقم زد.

گریما مارزبان

زمانی که در روهان حکایات دقیق نبرد گدارها به وضوح آشکار شد، مسلم گشت که سارومان فرامینی معین داده بود: تئودرد به هر قیمتی باید کشته شود. در نخستین نبرد تمام جنگجویان درنده‌‌خوی او بی‌توجه به دیگر رویدادهای نبرد که می‌توانست شکستی پرتلفات‌تر برای روهیریم به بار بیاورد؛ بی پروا بر تئودرد و محافظانش حمله‌ور شدند. وقتی که تئودرد سرانجام کشته شد، سرکردهٔ سارومان در آن لحظه بسنده کرد و آن‌طور که پیداست سارومان مرتکب خطایی مهلک شد؛ چون بی‌درنگ نیروهای بیشتری را به قصد یورشی عظیم و فوری به فولد غربی نفرستاد، گرچه رشادت‌های گریمبولد و الف‌هلم بر تاخیر او دخیل بود.

اگر یورش به فولد غربی پنج روز زودتر آغاز گشته بود، با تردید کمی می‌توان گفت قشون کمکی ادوراس هرگز به نزدیکی گودی‌هلم نمی‌رسیدند، بلکه در دشت باز همگی محاصره و هزیمت می‌گشتند، و چه بسا حتی خود ادوراس نیز پیش از رسیدن گندالف مورد حمله قرار می‌گرفت و تصرف می‌شد.

نقل است که دلاوری گریمبولد و الف‌هلم بر تاخیر سارومان دخیل بودند، چه، آن‌طور که به اثبات رسانیده شد برایش فاجعه‌آمیز بود. حکایت فوق شاید اهمیت والای آن را دست‌کم گرفته باشد.

آیزن از سرچشمه‌اش بر فراز آیزنگارد به تندی جاری می‌شد اما در زمین پست شکاف، جریان آهسته‌تر می‌شد تا آن‌که به غرب می‌پیچید و با شیب تندی از میان اقلیم به دورترین سرزمین‌های ساحلی گوندور و اِندویت می‌ریخت، اینجا نهر عمیق و تند می‌شد. درست بالای این پیچ غربی، گدار آیزن قرار داشت. در این سو رودخانه عریض و کم‌عمق بود و پیرامون جزیره‌ای بزرگ، روی یک پشتهٔ سنگی‌ که پوشانیده از ریگ‌ها و سنگ‌هایی که شمال بدین سوی آورده بود، به دو شاخه انشعاب می‌یافت. تنها در این‌سو و جنوب آیزنگارد، عبور فوج بزرگ نیروها از رودخانه علی‌الخصوص پیاده‌نظام و سواره‌نظام سنگین میسر بود. بنابراین سارومان از این مزیت برخوردار بود: او می‌توانست قشونش را در هر طرف رودخانه آیزن روانه سازد. اگر علیه او گدارها را نگاه می‌داشتند از دو طرف رودخانه توانایی یورش را داشت. به هر روی، نیروی شرق آیزن سارومان به هنگام نیاز امکان عقب‌نشینی به آیزنگارد را داشتند. از طرفی دیگر اگر تئودرد با قدرتی بسنده جهت پیکار با قشون سارومان یا دفاع از موقعیت غربی، مردانی را آن سوی گدارها گسیل می‌کرد و با شکست مواجهه می‌شدند؛ نمی‌توانستند عقب‌نشینی کنند مگر آنکه به گدارها برگردند در حالی که خصم سایه به سایه دنبال آنان است و به احتمالی نیز در ساحل شرقی منتظر آنان باشد. آنان در جنوب و غرب کنار آیزن هیچ راهی به سوی خانه نداشتند، مگر آن‌که آذوقه کافی برای سفری طولانی از درون گوندور غربی مهیا می‌شد.

یورش سارومان غیرمنتظره نبود اما زودتر از انتظار سر رسید. دیده‌وران تئودرد او را از صف‌آرایی قشون ها در مقابل دروازه های آیزنگارد که عمدتاً (آنگونه که به نظر می‌رسید) در طرف غربی آیزن قرار داشتند، مطلع ساختند. از این رو او نیروهایش را در راه‌های ورود به گدارها، هم شرق و هم غرب، مستقر کرد با مردان خوش بنیه پیاده‌ای که از فولد غربی بسیج شده بودند. او سه دسته از سواران همراه با رمهٔ اسبان و مرکب‌هایی یدکی در کرانه شرقی باقی گذاشت و شخصاً همراه با عمده نیروی سواران خود که شامل هشت دسته و یک دسته کماندار با قصد در هم شکستن نیروهای سارومان پیش از آمادگی کامل‌شان روانه شدند. اما سارومان نه اغراض خود را آشکار گردانیده بود و نه تمام قدرت قشونش را. آنان همان‌گاه که تئودرد عزیمت کرد در حال پیش‌روی بودند. قریب به بیست مایل شمال گدارها تئودرد با طلایه‌داران آنان رویارو شد و با تلفات آنان را هزیمت کرد. اما وقتی برای یورش به قوای اصلی تاخت؛ مقاومت دشوار شد. دشمن در حقیقت برای این واقعه داخل موقعیت‌های خود کاملاً آماده بودند، پشت خندق‌ها نیزه‌داران مستقر شده بودند و تئودرد با ائورد پیشتاز بر سر جای متوقف شد و ایشان تقریباً محاصره شدند چراکه نیروهای جدیدی از آیزنگارد از سوی غرب او را دور می‌زدند.

او از این مخصمه به وسیلهٔ تازش دسته هایش که از پشت سر رسیدند رهایی یافت، اما همچنان که شرق را می‌نگریست بیمناک شد. صبح تیره و مه‌آلودی بود اما نسیمی از سوی غرب مه را از شکاف عقب راند، و او در آن سوی شرق رودخانه نیروهای دیگری را مشاهده کرد که به طرف گدارها می‌شتافتند، گرچه شمار قدرت‌شان قابل حدس نبود. تئودرد بی‌درنگ دستور عقب‌نشینی سواران را داد که رزمایش خوبی دیده بودند و توانستند با اندک تلفاتی دیگر و آرایش خوبی عقب نشینی را سامان دهند. اما نه از شر دشمن خلاص شده بودند و نه زیاد آنان را پشت سر گذاشتند چراکه عقب‌نشینی‌شان دچار معطلی شده بود وقتی که عقبه سپاه زیر لوای گریمبولد با تعقیب‌کنندگان ملزم به رویارویی شدند و بیشتر آنان را عقب راندند. وقتی که تئودرد به گدارها رسید روز داشت سپری می‌شد. او گریمبولد را به سرکردگی نیرو ها در کرانهٔ غربی همراه با پنجاه سوار پیاده‌شده بر جای گذاشت. باقی سواران و توسن‌ها را فوراً به آن سوی رودخانه راهی کرد، مگر دسته خودش: با اینان، نیروهای پیاده‌اش را در جزیره مستقر کرد، تا چنانچه گریمبولد عقب رانده شد، عقب‌‌نشینی‌اش را پوشش دهد. وقتی که فاجعه نازل شد این تدبیر به ندرت کارساز شد. قوای شرقی سارومان با سرعتی غیرمنتظره سرازیر گشتند؛ که بسیار کوچکتر بودند از قوای غربی‌اش، منتها بسیار نیز خطرناک‌تر.

گریمبولد اثر لوکاس دورهام

گریمبولد اثر Lucas Durham

در طلایهٔ آن سواران دون‌لندی و دسته بزرگی از گرگ‌سواران وحشتناک اورکی مستقر بودند که از اسب‌ها می‌هراسیدند. عقبهٔ آنان شامل دو گردان قدرتمند یوروک-هایِ سرتاپا مسلح بودند که آموزش دیده بودند مایل‌های بسیار با سرعت زیادی حرکت کنند. سواران و گرگ‌سواران به رمهٔ اسبان و توسن‌های افساربسته هجوم آوردند و آنها را سلاخی و پراکنده ساختند. یورش ناگهانی یوروک-های فراوان نیروی کرانهٔ شرقی را غافل‌گیر کرد و آنان را از میان برداشت، و سوارانی که به تازگی از غرب گذشته بودند گرچه به سختی پیکار می‌کردند، جملگی گرفتار و مضمحل گشتند و از گدارها در حالی به امتداد آیزن عقب رانده شدند که یوروک‌ها به تعقیب‌شان می‌شتافتند.

همین که خصم به مرز شرقی گدارها تسلط یافت، گروهی از آدم‌ها یا اورک-آدم‌های دهشتناک زره‌پوش که مجهز به تبر بودند، ظاهر شدند (پیداست که با مقصودی اعزام شده بودند). آنان شتابان از دو طرف به جزیره هجوم آوردند. در آن هنگام گریمبولد در کرانهٔ غربی به وسیلهٔ قوای سارومان در آن سوی آیزن با تازشی مواجه شده بود. و وقتی شرق را نگریست صدای پیکار و بانگ پیروزی اورک‌های کریه او را بیم‌ناک ساخت. گریمبولد متوجه تبر زنانی شد که افراد تئودرد را از پستیِ ساحل جزیره به مرکز پشته می‌راندند و او بانگ بزرگ تئودرد را شنید: پیش به سوی من، ائورلینگاس! گریمبولد بی‌درنگ تنی چند از افرادش را که نزدیکش ایستاده بودند برگزید و به سوی جزیره دوید. تازش‌شان به عقبهٔ مهاجمان بسی پرصلابت بود، چه، گریمبولد مردی بسیار توانا و پرمنزلت توانست راهش را به همراه دو تن دیگر به تئودرد سرپا، بر فراز پشته بشکافد. ولی بسیار دیر بود. هنگامی که داشت به کنار او می‌رفت تئودرد با ضربت تبر اورک‌-آدمی عظیم به زمین افتاد. گریمبولد او را کشت و کنار پیکر تئودرد ایستاد و گمان برد او مرده و به زودی خودش هم خواهد مرد، اگر به خاطر رسیدن الف‌هلم نبود چنین نیز می‌شد.

تئودرد اثر WermoongRey

تئودرد اثر WermoongRey

الف‌هلم از ادوراس در امتداد جاده-ستور در حال عزیمت بود و سرکردگی چهار دسته در پاسخ به فراخوان تئودرد را برعهده داشت. او انتظار نبردی را می‌کشید ولیکن نه در چند روز آینده. اما در نزدیکی دوراهی‌ در جاده-ستور که پایینش به گودی می‌رسید ملازمانش در جناح راست به او گزارش دادند که دو گرگ‌سوار در نزدیکی دشت‌ها دیده‌ شده‌اند. او به طرف گودی‌هلم روی برنگرداند آن‌طور که مقصودش بود بلکه با تمام سرعت به گدارها تاخت، چرا که احساس می‌کرد اوضاع روبه‌راه نیست. جاده-ستور پس از رسیدن به جاده-گودی به شمال‌غرب می‌چرخید و وقتی که هم‌سوی گدارها قرار می‌گرفت با شیب تندی به غرب می‌پیچید که با راهی مستقیم به طول دو مایل رهنمود می‌شد. بنابراین الف‌هلم در جنوب گدارها نه چیزی از نبرد بین یوروک‌ها و نیروی عقب‌نشینی‌کرده شنید و نه چیزی دید. وقتی که به آخرین پیج جاده رسید خورشید افول کرده بود و نور رو به نقصان بود و آنجا با اسبان لگام گسیخته و عده‌ای فراری مواجهه شد که با او از فاجعه سخن گفتند. گرچه مردان و اسبانش خسته بودند، او با تمام سرعت ممکن راه مستقیم را تاخت، و وقتی که به دیدرس کرانهٔ شرقی رسید به قشون خود فرمان یورش داد.

اینبار نوبت آیزنگاردی‌ها بود که غافلگیر شوند. آنان صدای سم‌های رعدآسا را شنیدند و آمدن خیل‌ بزرگ‌شان را (آنگونه که به نظر می‌رسید) شبیه سایه‌های سیاه در برابر شرقی که به تیر‌گی گراییده بود، دیدند. با الف‌هلمی که نوک فوج قرار داشت و کنار او درفشی سپید حمل می‌شد که رهنمود آنانی باشد که دنبالش می‌کردند. عده قلیلی از خود ایستادگی نشان دادند. اکثراً به سوی شمال گریختند در حالی که دو دسته از قوای الف‌هلم دنبالشان می‌کردند. الباقی را او پیاده برای محافظت از کرانهٔ شرقی گمارد، اما بی درنگ با مردان دسته خودش شتابان سوی جزیره روانه شد. هم‌اکنون، تبرزن‌ها میان مدافعین بازمانده و حملهٔ بی‌امان الف‌هلم گرفتار شدند، دو کرانه باز هم در دست روهیریم افتاد.

آنان به پیکار ادامه دادند اما پیش از پایان تئودرد به دست آدمی کشته شده بود. خود الف‌هلم به سوی فراز پشته جست و آنجا گریمبولد را در حالی یافت که با دو تبرزن عظیم بر سر تسلط پیکر تئودرد پیکار می‌کرد. یکی را الف‌هلم به چالاکی کشت و دیگری به وسیلهٔ گریمبولد از پای درآمد. آن دو خم شدند تا جنازه را بردارند اما پی بردند که تئودرد باز نفس می‌کشد، منتها او تنها به قدری زنده ماند که کلام آخرش را به زبان بیاورد: «بگذارید اینجا بیاسایم – تا آنگه که ائومر آید از گدارها پاسداری کنم!» شب حکمفرما شد. شیپوری دل‌خراش به صدا درآمد و سپس جملگی سکوت کردند. جلوی حمله به کرانهٔ غربی گرفته شده بود و آنجا خصم به داخل تاریکی مضمحل شده بود. روهیریم گدارهای آیزن را ستاندند اما ضایعهٔ آنان هنگفت بود علی‌الخصوص از فقدان اسب‌ها. شاهپور مرده بود و آنان بی‌رهبر بودند و نمی‌دانستند چه بر سرشان خواهد آمد.

– قصه‌های ناتمام، بخش سوم، نبرد های گدار آیزن

حدیث نبرد گدارهای آیزن و سرنگونی تئودرد، شاهپور روهان

«در آن روزگار سائورون بار دیگر قیام کرده و سایهٔ موردور تا به سرحد روهان رسیده بود. اورک‌ها در نواحی شرقی دست به چپاول، و کشتن یا دزدیدن اسبان گشوده بودند. اورک‌های دیگری از کوه‌های مه‌آلود به سرزمین روهان سرازیر می‌شدند و بسیاری از آن‌ها یوروک‌-های بزرگی بودند که در خدمت سارومان قرار داشتند، هر چند در آن هنگام کسی به سارومان مظنون نبود. مسئولیت عمدهٔ ائوموند در مرزهای شرقی بود؛ و او اسبان را بسیار دوست می‌داشت و او از اورک ها متنفر بود. هرگاه خبر چپاول به او می‌رسید غالباً از حد خشم، دور از احتیاط و با شماری اندکی از سواران برای مقابله می‌راند، و چنین شد که او در سال ۳۰۰۲ از پا درآمد؛ گروه کوچکی از اورک‌ها را به سوی مرزهای امین مویل تعقیب می‌کرد، و وقتی به آنجا رسید سپاهی بزرگ از میان صخره‌ها بر او کمین گشود و غافلگیرش کرد.»

– بازگشت شاه، ضمیمه الف، خاندان ائورل

 

با خواندن متن بالا درمی‌یابیم که ماجرای کشته شدن تئودرد بسیار شبیه به هلاکت ائوموند در مرزهای شرقی روهان است، به گمان نگارنده سارومان در کشته شدن او نیز دخیل بود، با خواندن مقاله بالا متوجه اهمیت و ارزشی که خاندان ائورل در روهان داشتند شدیم. آنان موانعی بزرگ در برابر راه پیروزی سارومان بودند و او تمام تلاشش را برای براندازی آنان کرد؛ پس علت و انگیزه کشتن ائوموند عاری از منطق نیست و با عقل جور در‌می‌آید.

روهیریم اثر woutart

تمهیدی که برای کشتن هر دو به کار رفته به یک نوع است: غافلگیری و محاصره. تئودرد با صف‌آرایی آیزنگاردی‌ها تحریک به حمله به آنان شد، همانطور که چپاول روهان ائوموند را بی‌تاب‌ می‌ساخت و در نتیجه با نیروی اندکی بر آنان هجوم آورد. تعقیب اورک‌ها او را به کمین‌گاه کشاند و به قساوت در امین‌مویل توسط اورک ها درگذشت.

آیا هلاکت ائوموند در مرز های شرقی می‌تواند سارومان را از دخیل بودنش مبرا سازد؟ چرا که او در مرزهای غربی روهان قرار داشت و نه در مرزهای شرقی، همچنین سخن از اورک‌هایی جدا از اورک های سارومان به میان آمده که ملتزمان سائورون بودند. می‌توانیم سارومان را پشت پرده این قضیه نبینیم؟ در پاسخ باید گفت: خیر. سارومان فردی بسیار محتاط بود. او در لو نرفتن خیانت خود احتیاط فراوانی نشان داد که تا گاه جنگ‌حلقه آن را علنی نساخت. پس گمان اینکه در جایی ائوموند را بکشد که مظان اتهام قرار بگیرد خیالی واهی است. او به زیرکی این عملیات را در مرزهای شرقی‌ روهان با کمک اورک‌ها انجام داد تا شکی به سمت او جلب نشود و بتواند به آسودگی از شر سپه‌سالار آسوده شود. شاید ائوموند به خیانت‌پیشگی سارومان پی برده بود که این بلاها بر او نزول کرد، و انگیزهٔ پنهان سارومان برای هلاک ساختنش در این بوده باشد. اگر بخواهیم واکاوی دقیقی در ماجراهای روهان کنیم، گمانه‌زنی ما امر بعیدی به نطر نمی‌رسد.

۲۹۵۷-۸۰ – آراگورن عهده‌دار سفرها و مأموریت‌های بزرگ می‌گردد. وی با هویت مبدل به تنگل اهل روهان و اکتلیون دوم اهل گوندور خدمت می‌کند.

– بازگشت پادشاه – ضمیمه ب، حکایت سالیان

…از طرفی من بیگانه نیستم؛ چون قبلاً بارها در این سرزمین بوده‌ام و همراه فوج چابک‌سوارها، اسب تاخته‌ام، هر چند با اسمی دیگر و قیافه‌ای دیگر. تو را قبلاً ندیده‌ام، چون جوانی، ولی با پدرت ائوموند هم کلام شده‌ام و با تئودن پسر تنگل.

– دو برج، سواران روهان

…تورونگیل غالباً اکتلیون را از اعتماد به سارومان سفید در آیزنگارد بر حذر می‌داشت.

– بازگشت پادشاه، ضمیمه الف، کارگزاران

آراگورن با هویت مبدل خود یعنی تورونگیل سال‌های بسیار در کنار روهیریم بود و به پادشاه تنگل، پدر تئودن خدمت‌های ارزنده کرد، و همانگونه که خود می‌گوید با ائوموند هم مراوده داشته، پس بعید نیست که او تنگل یا ائوموند را از شک خود به سارومان آگاه سازد، همانگونه که به اکتلیون توصیه‌ای مشابه کرد.

نخستین ضربت او بر روهان با حمله به سپهسالار بزرگ چابک‌سواران آغاز شد، با مرگ ائوموند پاره‌ای از قدرت پادشاه درهم شکسته شد و راه پیروزی سارومان هموارتر شد.

 

مرثیه تئودرد:

Nú on théostrum licgeth Théodred se léofa

hæ´letha holdost.

ne sceal hearpan sweg wigend weccean;

ne winfæ´t gylden guma sceal healdan,

ne god hafoc geond sæ´l swingan,

ne se swifta mearh burhstede beatan.

Bealocwealm hafað fréone frecan forth onsended

giedd sculon singan gléomenn sorgiende

on Meduselde thæt he ma no wære

his dryhtne dyrest and maga deorost

اکنون تئودرد عزیز در تاریکی می‌آرمد،

وفادارترینِ سلحشوران.

آوای چنگ سلحشور را بیدار نخواهد ساخت،

و نه آن مرد جام زرین شراب را نگه‌ خواهد داشت،

و نه نیک شاهین دور تالار می‌گردد،

و نه توسن در حیاط پای می‌کوبد.

مرگی اهریمنی مقدر سلحشور نجیب گشته،

خنیاگران اندوهگین، ترانه‌‌ای خواهند سرود

در مدوسلد که او دیگر نیست،

نزد فرمانروایش، عزیزترینش، و نزد خویشانش مجبوب‌ترین.

Simbelmynë

نگاهی دقیق به فاجعه دشت های گلادن

The Death of Isildur

مرگ ایسیلدور اثر Anke Eißmann

ترجمه: آرش شامرادلو

مقاله ای که در پایین گردآوری شده است شامل ترجمه بخش هایی از فصل سوم قصه های ناتمام، موقعیت، و تاریخچه دشت های گلادن میباشد. اگر دوست دارید بدانید چه اتفاقی در دشت های گلادن افتاد با ما همراه باشید.

موقعیت و تاریخچه:

مرداب های گلادن در بین سرزمین لورین و گدار قدیمی، در مصب رودخانه ای با همین نام قرار دارد که از کوهستان مه آلود سرچشمه میگیرد. گلادن در روزگار پیشین جزو اولین سکونتگاه های الف های سیلوان و برکه ای بزرگ و آبگیر آندوین بود. در روزگار پسین این دریاچه به مردابی عظیم و محلی برای رشد انواع گیاهان سمار و نی که ارتفاعشان تا قد انسان هم میرسید بدل گشت و در نهایت این مرداب ها به شرق رودخانه نیز کشیده شدند. همچنین این مرداب ها از معدود مکان هایی بود که میشد از طریق آن به طرف دیگر رودخانه گذشت، پایین دست آن آندوین شیب‌دار و شتابان میشد و در ادامه با ریزابه هایی همچون گلادن، سیلورلود و لیم لایت تغذیه میشد و پل زدن روی آن غیرممکن.

در سال دوم دوران سوم، اینجا محلی بود که ایسیلدور به همراه سه پسرش و گروهی شامل از دویست سلحشور مورد حمله اورک ها قرار گرفت و حلقه یگانه از دست رفت.

اما حلقه گم شد، در رودخانه بزرگ آندوین افتاد و ناپدید شد. ایسیلدور، از ساحل شرقی رودخانه به طرف شمال پیشروی میکرد که نزدیک دشت های گلادن اورک های کوهستان به او شبیخون زدند و تقریبا تمام افراد او کشته شدند. او به داخل آب پرید اما وقتی داشت شنا میکرد حلقه از انگشتش سر خورد و بیرون آمد و اورک ها او را دیدند و با تیر و کمان کشتند.

در سال ۱۰۵۰ سائورون برای جستجوی حلقه استحکامات دول گولدور را بر روی تپه آمون لنس برآورد. و نیز تقریبا در همین زمان بود که هابیت های ساکن در این دشت ها و سواحل رودخانه بزرگ، به علت ازدیاد جمعیت و سایه سیاهی که بر سبز بیشه افتاده بود تصمیم به مهاجرت به غرب کوهستان مه آلود و اریادور میگیرند.

در حدود سال ۲۴۶۳، سمه آگول و ده آگول دو دوست از نژاد هابیت و از تیره استور ها بودند که برای ماهیگیری به دشت های پر از زنبق و نی های گل دار گلادن رفتند و این دشت بار دیگر نقشش را در تاریخ سرزمین میانه ایفا کرد، آنجا ده آگول حلقه یگانه را یافت اما سمه آگول او را به قتل رساند و حلقه را عزیز خودش خواند.

سارومان در سال ۲۸۵۰، پس از اینکه شورای سفید به لطف گندالف دریافت که نکرومانسر حقیقتا خود سائورون است، به امید اینکه حلقه را قبل از سائورون پیدا کند بر دشت های گلادن نگهبانانی را گماشت اما به زودی فهمید که خدمتکاران سائورون نیز  آن دشت ها را برای پیدا کردن خبری از حلقه دارند زیر و رو  میکنند پس پا عقب کشید و با درخواست شورا مبنی بر حمله بر دولگولدور موافقت کرد.

در هفدهم جولای بار دیگر این دشت ها به امید پیدا کردن خبری از سکونتگاه هابیت ها، به دستور سائورون به صورت مخفیانه توسط نزگول مورد جستجو قرار میگیرد.۱

اما سوالی که در اینجا پیش می آید این است که اصلا حلقه در دشت های گلادن چکار میکرد؟ میدانیم که راه متداول برای رفتن به اریادور جاده نومه نوری۲ است. جواب این سوال بصورت مفصل در فصل سوم قصه های ناتمام آمده است.

پس از سقوط سائورون، ایسیلدور برای بازیابی نظم و قوانین و تعیین حد و مرز گوندور به آنجا باز میگردد و با دریافت الندیلمیر۳، پادشاهی قدرتمندش را بر تمام دونه داین شمال و جنوب اعلام میکند. پس از گذشت یکسال زمانی که بالاخره احساس راحتی و آسودگی کامل کرد تا به قلمروی خودش برگردد، میخواست که اول از همه به ایملادریس برود چون همسر و کوچکترین پسرش را در آنجا گذاشته بود؛ همچنین یک نیاز ضروری برای مشورت با الروند داشت. بنابراین او راه شمال را از اوسگیلیات به دره های آندوین و در نهایت به گذرگاه کیریت فورن اِن آندرت را گزید.۴  سفر طولانی بود اما تنها راه دیگر، رفتن به غرب و سپس شمال برای رسیدن به چهارراه، و در نهایت رفتن به شرق به طرف ایملادریس، بسیار طولانی تر بود؛ شاید سریعتر برای افراد سواره، اما ایسیلدور هیچ اسب مناسبی برای این جاده طولانی نداشت۵؛ همچنین شاید امن تر در روزگار پیشین، اما سائورون شکست خورده بود و مردم دره های آندوین هم جزو متحدین ایسیلدور بودند و ایسیلدور هیچ نگرانی و ترسی نداشت.

پس همانطور که در افسانه های روزگار پسین گفته شده است، سپتامبرِ دومین سال دوران سوم بود که ایسیلدور به همراه سه پسرش الندور، آراتان و کیریون و گروه محافظانش شامل از دویست سلحشور از دروازه شرقی اوسگیلیات به طرف شمال راه افتاد و انتظار داشت که تا قبل از اینکه زمستان به شمال کشیده شود، تا چهل روز به ایملادریس برسد. از سفر آنها چیز زیادی گفته نشده است، در حالی که روز سی ام سفرشان در حال گذر بود، دونه داین آواز میخواندند و  خوشحال بودند از  اینکه به پایان پیاده روی روزانه شان رسیده اند و سه چهارم مسیر ایملادریس را پشت سر گذاشته اند. اما ناگهان همزمان با غروب خورشید، از طرف راستشان صدای فریاد زننده اورک ها را شنیدند که از دامنه جنگل (در آن زمان هنوز جنگل بود) به پایین میدویدند، در نور کم تعدادشان را فقط میشد حدس زد اما تعداد دونه داین  به طور واضح حتی تا ده برابر کمتر بود.

سایه‌ای از نگرانی بر دل ایسیلدور افتاد و به الندور۶  گفت: «انتقام سائورون ادامه دارد، هر چند اگر خودش مرده باشد. در اینجا حیله و نیرنگی تدبیر شده است و ما هیچ امیدی برای کمک نداریم: موریا و لورین در پشت سر مانده‌اند و تا قلمروی تراندویل چهار روز فاصله است.» الندور پاسخ داد: «و ما چیز ارزشمندی را به همراه خود حمل میکنیم.»

اورک ها داشتند نزدیکتر میشدند، ایسیلدور رو به اوهتار کرد و گفت: «من نگهداری از این را الان به عهده تو میگذارم.» و نیام بزرگی را به او داد: تکه های نارسیل، شمشیر الندیل. «هرطور شده است از آن نگهداری کن، به هر قیمتی که هست؛ حتی به این قیمت که اگر بخاطر رها کردن من، یک بزدل خطاب شوی. همراهی را انتخاب کن و فرار کن، این یک دستور است.» اوهتار دربرابر او زانو زد و دستش را بوسید و سپس همراهی را برداشت و به سرعت به طرف دره های تاریک فرار کرد۷.

اورک ها  ابتدا طوفانی از تیر را بر سر دونه داین نازل کردند، سپس با فریادی ناگهانی از آخرین شیب های جنگل به طرف دونه داین یورش بردند، همانطور که ایسیلدور میخواست، انتظار داشتند با این یورش دیوار دفاعی دونه داین رو بشکنند اما این اتفاق نیافتد و دیوار استوار باقی ماند، تیر ها در برابر زره نومه نوری بیهوده بودند، دونه داین از بلندترین اورک ها بلندتر بودند و سلاحشان بسیار پیشرفته تر. حمله شکست خورد و نیروی دشمن خرد شد و اورک ها عقب نشینی کردند.

به زودی شب فرا میرسید، ایسیلدور دستور داد تا ادامه راه را بدون استراحت و بصورت مخفیانه‌ تر طی کنند، شاید باور داشت که بعد از آن عقب رانده شدن سنگین، اورک ها پی کارشان بروند. هر چند ممکن بود دیده‌بان‌ها او را تعقیب و گروهش را تحت نظر بگیرند، کاری که عادت اورک ها بود، بخصوص وقتی که طعمه ممکن بود برگردد و انتقام بگیرد.

اما اشتباه میکرد، این فقط یک حمله غافلگیرانه نبود، آمیزه‌ای از تنفر و خشم و بیزاری وحشیگری بود که مصرانه ادامه داشت. اورک های کوهستان توسط خادمان ظالم باراد-دور تقویت میشدند و از آنها دستور میگرفتند، مدت ها قبل بیرون فرستاده شده بودند تا راه را تحت نظر بگیرند. هر چند علت این کار را نمی‌دانستند و اطلاعی از حلقه ای که دو سالِ پیش از دست سیاه بریده شد نداشتند ۸ اما همچنان روح پلید سائورون در حلقه وجود داشت و خادمانش را فرا میخواند. دونه داین تنها یک مایل رفته بودند که اورک ها بار دیگر شروع به حرکت کردند، تمام نیرو های خود را جمع کرده بودند اما این بار حمله ای صورت نگرفت، قصدشان این بود که از راه دور۹ دونه داین را در حلقه محاصره به دام بیندازند.

الندور به طرف پدرش رفت که در تاریکی تنها ایستاده بود و خواستار این شد که ایسیلدور از حلقه برای شکست دشمن استفاده کند اما ایسیلدور گفت: «افسوس، فایده ای ندارد. من نمیتوانم از آن استفاده کنم. من از دردی که با لمس کردن آن همراه است وحشت دارم.۱۰ و هنوز توانایی آن را پیدا نکرده ام که حلقه را تحت اراده خود درآورم. به فردی قدرتمندتر از من احتیاج است، سرافرازی و غرور من درهم شکسته شده، حلقه باید به دست نگهدارندگان آن سه ۱۱سپرده شود.»

شب رسیده و امید محو شده بود. صدای شیپور ها برخاست و جنگ آغاز شد. اورک ها وحشیانه و بدون پروا خود را به روی دونه داین پرت میکردند، شانس موفقیتشان در این روش یک به پنج بود، تاوانی بسیار ارزان. کیریون در این روش کشته شد و آراتان نیز در هنگام نجاتش به طور مرگباری جراحت برداشت. انسان ها داشتند شکست میخوردند.

الندور هنوز صدمه ای ندیده بود و به دنبال ایسیلدور میگشت. او داشت افراد را در طرف شرق، جایی که حمله سنگین تر بود فرماندهی میکرد. اورک ها هنوز از الندیلمیری که او بر سر گذاشته بود میترسیدند و از مقابله با او پرهیز میکردند.

الندور به ایسیلدور رسید و گفت: « پادشاه من، کیریون مرده و آراتان در حال مردن است. آخرین مشاورت تو را پند میدهد نه دستور. برو! محموله را ببر و به هر قیمتی که شده آن را به دست سه محافظ بسپار، حتی اگر به قیمت رها کردن من و افرادت باشد.

ایسیلدور گفت: «شاهزاده، من میدانم که باید چکار کنم؛ اما از درد وحشت دارم، و همچنین نمیتوانم تو را تنها بگذارم. مرا ببخش که غرور و تکبرم تو را به این ورطه نابودی و مجازات کشاند.۱۲ الندور او را بوسید و گفت: « حالا برو، برو»

ایسیلدور به طرف غرب رو برگرداند و با ضجه حلقه را در انگشت کرد، و هیچگاه بار دیگر در سرزمین میانه دیده نشد. اما  ستاره الندیل قابل خاموش شدن نبود و ناگهان با نور سرخ شروع به درخشش کرد، برانگیخته مانند یک ستاره سوزان. اورک و انسان با وحشت از سر راهش فرار کردند، ایسیلدور باشلقی بر سرش کشید و در تاریکی های شب ناپدید شد.۱۳

از آنچه بر دونه داین گذشت تنها این را میدانیم که همه ی آنها کشته شدند غیر از یک نفر، یک ملازم جوان. الندور از دست رفته بود، کسی که در آینده باید شاه میشد، یکی از بزرگترین و بهترین های نسل الندیل، در نیرومندی و خردمندی، در عظمت و بزرگواری، بدون تکبر مانند پدربزرگش.

اما ایسیلدور به همراه درد و غم عظیمی که در دل داشت مانند گوزنی که از دست سگ شکاری فرار کند میدوید، تا زمانی که به پایین دره رسید. آنجا توقف کرد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمیکند؛ زیرا اورک ها در تاریکی میتوانستند با بوییدن رد پا را دنبال کنند و نیازی به چشم نداشتند. سپس او راه را با احتیاط بیشتری ادامه داد چون دره تاریک و پر از تله برای افراد سرگردان بود.

پس اینگونه بود که در نهایت در نیمه شب به ساحل آندوین رسید، و او خسته و فرسوده بود. رودخانه در گردش و شتابان در روبرویش جریان داشت. مدت زمانی را افسرده و تنها ایستاد. سپس با عجله، تمام زره و اسلحه هایش رو بیرون آورد به جز یک شمشیر کوتاه در کمربندش و به داخل آب پرید، علی رغم نیرومندی و تحمل پذیری بالایش  اما او امید کمی برای رسیدن به آن سوی ساحل داشت. او مجبور به شنا برخلاف جریان آب، تقریبا به طرف شمال بود. در آنجا ناگهان متوجه شد که حلقه نیست، اتفاقی یا غیر اتفاقی حلقه او را ترک کرده بود و در جایی گم شده بود که هیچ امیدی برای پیدا کردنش نبود. در ابتدا گم شدن حلقه آنچنان برای او سخت بود که دیگر تلاشی نکرد و ترجیح میداد غرق شود. اما این حس به زودی گذشت و درد پایان یافت. یک بار سنگین از دوشش برداشته شده بود. پایش زمین را لمس کرد، به مرداب های گلادن رسیده بود: یک انسان میرا، یک موجود کوچک گم شده در سرزمین های وحشی سرزمین میانه. اما چشمان تیزبین اورک های نگهبان، سایه ای از ترس به همراه چشمان نافذی مانند ستارگان را تشخیص دادند و تیر های زهرآگینشان را به طرف او رها کردند. تیرها گلو و قلبش را شکافتند و بدون اینکه ضجه و فریادی بزند به پشت به داخل آب افتاد و جنازه اش هیچگاه پیدا نشد. اینچنین بود سرنوشت ایسیلدور: اولین قربانیِ کینه توزی حلقه ی بی ارباب، دومین پادشاه تمام دونه داین شمال و جنوب، شاه آرنور و گوندور.

پاورقی:

  1. در آن زمان سائورون از طریق گولوم سرگذشت حلقه را دریافته بود و آوازه بیلبوی هابیت و حلقه ی جادویی اش در جهان پیچیده بود.
  2. بعد ها شناخته شده با نام جاده شمالی و جاده سبز.
  3. سربندی با دو الماس درخشان به همراه بندی نقره ای که پادشاهان آرنور به جای تاج آن را میپوشیدند: ستاره ی الندیل.
  4. این گذرگاه در روزگار پسین با نام گذرگاه فوقانی شناخته میشد، در سالیان بعد تورین و شرکا از همین راه به پویش اره‌بور رفتند، همچنین در شورای الروند گلوین دورف به این گذرگاه اشاره میکند.
  5. نومه نوری ها در سرزمین خودشان مجذوب اسب ها بودند و به آنها احترام میگذاشتند. اما از آنها در جنگ استفاده نمیکردند؛ چون تمام جنگ هایشان بر روی دریا بود. همچنین آنان مردمانی نیرومند با قد و قامت بلند بود و سربازان نومه نوری به پوشیدن زره و اسلحه های سنگین عادت داشتند. در جنگ تنها پیک ها و کمانداران از اسب ها استفاده میکردند (که معمولا نومه نوری نبودند). در جنگ اتحاد آخر همین اسب ها هم بشدت آسیب دیدند و تنها تعداد کمی از آنها در اوسگیلیات موجود بود.
  6. وارث و بزرگترین پسر ایسیلدور.
  7. در سیلماریلیون و یاران حلقه اشاره شده است که تنها سه نفر از آنطرف کوه ها برگشتند، نفر سوم استلمو ملازم الندور بود که از جنگ جان سالم از به در برد.
  8. هیچ شکی در این نیست که این اورک ها فرستاده سائورن بودند برای غارت و چپاول افرادی که قصد داشتن از طریق کوهستان راهشان را کوتاه کنند. بعید است که خبری از سقوط سائورون به آنها رسیده باشد چون محاصره باراد-دور سفت و سخت بود و تمام نیروهای باراد-دور یا نابود شده بودند یا به همراه اشباح حلقه به شرق دور گریخته بودند. این دسته کوچک در شمال فراموش شده بودند و احتمالا فکر میکردند که سائورون فاتح نبرد شده است و دشمن دارد عقب نشینی میکند. هیچ شکنجه‌ای خشم سائورون را آرام نخواهد کرد که آن احمق‌ها اجازه دادند ارزشمندترین شی سرزمین میانه اینگونه به همین راحتی از دست برود، حتی با اینکه چیزی از حلقه نمیداسنتند. حلقه یگانه، بجز خود سائورون تنها برای نه اشباح حلقه شناخته شده بود، بردگان آن. با این حال افراد زیادی فکر میکردند که این درنده خویی و وحشیگری اورک ها برای بازپس گرفتن حلقه است.
  9. از کمان های نومه نوری ها هراس داشتند و فاصله شان را حفظ میکردند، اما تعداد کمانداران کمتر از آن بود که ایسیلدور نیاز داشت، کمتر از بیست عدد، چون انتظار این اتفاق را به هیچ وجه نداشتند.
  10. مقایسه کنید با کتیبه ای که ایسیلدور در مورد حلقه، قبل از عزیمتش در گوندور نوشته بود و بعد ها هم گندالف در شورای الروند به آن اشاره میکند: “داغ بود وقتی ابتدا آن را بدست گرفتم، داغ مانند اخگر، و دست من سوخت، بگونه ای که شک دارم هیچگاه از درد آن خلاصی یابم. با این حال الان که دارم این را مینویسم سرد است، و بنظر میرسد که دارد کوچکتر میشود.
  11. نگهدارندگان سه حلقه الفی.
  12. ایسیلدور با غرور و تکبرش، برخلاف پند کیردان و الروند مبنی بر نابود کردن حلقه یگانه در آتش اورودروین، حلقه را برای خودش برداشت و موجب کیفر خودش و فرزندانش شد.
  13. نکته قابل توجه این است که نور الندیلمیر در مقابل قدرت ناپدید کنندگی حلقه مقاوم بود اما وقتی ایسیلدور باشلق بر سر گذاشت نور خاموش و محو شد.

آردا، حلقه مورگوت

برای درک درست از میزان قدرت ملکور و نحوه تاثیرگذاری وی بر آردا، مطالعه تکه‌هایی از بخش اسطوره تغییر یافته امری الزامی است. این مقاله ترجمه چندین قسمت از بخش پنجم جلد دهم تاریخ سرزمین میانه، حلقه مورگوت ، است که پس از پایان ترجمه‌ها و یادداشت‌ها، با نتیجه‌گیری برای نشان دادن قدرت ملکور به پایان می‌رسد. بخش اعظم توضیحات روشن کننده موضوع در پاورقی هر صفحه قرار دارد که خواندن آن‌ها الزامی است.

برای دانلود متن کامل مقاله از آرشیو دانلود سایت، روی لینک زیر کلیک کنید:

شاه فین‌گون

425211285_104955

یکی از شگفتی های کم نظیر دوران اول ، بی شک وجود فین گون است. پسر فین گولفین برین از الف ها ی نولدور. که در آغاز جدشان فینوه آنها را سروری میکرد. همگی ساکن والینور -قلمرو قدسی والار- بودند تا که فئانور برخاست و عزم انتقام از مورگوث کرد که پدر عزیزش را کشته و سنگ ها را دزدیده بود. و تمامی الدار را به همراهیِ خود فراخواند. مقصد سرزمین میانه بود. که مورگوث بدانجا گریخته بود…و پسران، و مردمش همگی متاثر از سخنان آتشینش و برانگیخته از خشمِ پادشاه خود،  با نیتی درست مثل همو، دعوتش را پاسخ گفتند و و به قصد بازپس گیری سیلماریلی و جنگ با خصم سیاه و شستن خون شاه فینوه، آماده ی ترک والینور شدند.
فین گولفین و فینارفین، هر دو به رغم میل باطنی و بیشتر، به سبب حفظ اتحاد میان مردمانشان که هوس رفتن داشتند، تن به این همراه شدن دادند. و درین میان فین گون، پسر ارشد فین گولفین، نیتی متفاوت داشت. کمابیش به آنچه می اندیشید که گالادریل هم. هم اینکه سرزمین میانه هنوز بکر بود. منعطف برای انواع دگرگونی ها و ساختن ها و کاشتن های هنوز ندیده! شرق دریای بزرگ، برای فین گون بشدت جذاب بود. و روح کنجکاو و جستجوگرش میخواست که آنجا را کشف کند و آرزوهای بلندِ ذهنِ خلاقش، او را وسوسه به کوچیدن می کرد. اما بهر حال زیر نفرین ماندوس او هم گرفتار بود.

425722988_48441

در ابتدای سفر، آلکوئالونده ویران شد. همان خویشاوند کشی غاصبانه فئانور. و خواه ناخواه دست فین گون آلوده به خونِ تله ری گشت. بهرحال او بین ماندن و رفتن، رفتن را برگزیده بود. یعنی دقیقا همان عملی که والار صراحتا او و خاندانش را از انجامش منع کرده بودند. فرق چندانی نمی کرد که مقصود و هدف و اندیشه هر کس از این کوچیدن چیست. در نهایت همگی نولدور -جز فینارفین و مردمش و نه فرزندان- نهیب زدنهای چاووش مانوه را کم انگاشته و پیش رفته بودند. سوگند، پاپیچِ فئانور و فرزندان و نفرین ماندوس بر گردنِ تمامی همراهانِ دیگرشان ماند. پس آسیبی اگر می رسید، حق اعتراض نداشتند مگر لعن کردن خویش. و چه بسا که در آغازِ راه، هیچیک در زیر پا نهادن اندرزها و تهدیدهای والار، سست نبود. همه شان مغرور و مطمئن از تصمیمی که گرفته اند، چشم به مسیرِ پیش پا داشتند و از اکنون مفتخر به پیروزی های فردا بودند.
تا که گذشتن از یخ آسیاب شمال شرق والینور نزدیک و سخت شد.  و فین گون دید که چگونه برادر، دست برادر را ول می کند و چگونه عموی عاصی اش، پادشاه برین تمامی نولدور به وقت، عهد خود را با برادر شکست و او سوختن کشتی ها را در سواحل سرزمین میانه دید. که چگونه فئانور و عموزادگان، آنها را به دهان گرسنه ی آتش گذاشتند تا فین گولفین جا بماند. ولی جا نماند…
با هر مشقتی بود به سرما تازیدند تا اذنِ گذشتنشان بدهد و داد. فین گون به سلامت قدم در سرزمین آنسوی دریا نهاد. او بالاخره وارد سرزمین میانه شده بود…
و تا رسیدند، دیر شده بود! فئانور از دست رفته و از جسمش جز خاکستر نمانده بود. و مایدروس را به اسارت برده بودند…آن بالا بر صخره ای در تانگورودریم، کوهستان منحوس مورگوث. اما این همه ی ماجرا نبود. رویدادی نو و امیدبخش به وقوع پیوست.
به محض ورودشان، دوران ستارگان سر آمد و خورشید تازه نفس از غرب چهره نمایاند! و روشناییِ خاصی تمام سرزمین میانه را پر کرد. گل های تازه روییدند و شیپورهای شادی به فرمان فینگولفین دمیده شد. و شمال میت ریم، نخستین اقامتگاهِ مردم فین گولفین و فینرود بود.
درین میان فین گون فکرهایی غیر از بقیه داشت. دو دستگی میان دشمنان مورگوث بوجود آمده بود و نولدور در برابر او متحد نبودند. مردم فئانور از شرمِ کشتی سوزانِ لوسگار و هم جا گذاشتن خویشان خود در یخ آسیاب، جسارت پیش آمدن نداشتند . این فرصت خوبی برای مورگوث میشد تا نابودشان کند.
فین گون جوان ایده ای تراشید که ترانه ها آن را بزرگ خوانده اند و آن نجات مایدروس بود! اگر مایدروس را باز می گرداند، مردمانشان دوباره دوست می شدند و کینه ها می مُرد. شاهی واحد برای نولدور سروری می کرد و یکپارچگی شان از گستاخیِ مورگوث می کاست. در این شاهکار نه با کسی رای زد و نه کمکی طلبید. یک روز برخاست و تنها و بی یاور به کوهستان زد…

425415845_48504

تاریکی تمام منطقه ی تحت امر خصم سیاه را پر کرده بود و فین گون خزیده میان همین تاریکی، خودش را به قلب قلمرو منحوس رسانید. اما مایدروس را نمی توانست بیابد. برای این چاره ای پیدا کرد. چنگش به درآورد و با تمام قدرتی که صدایش داشت، ترانه ای قدیمی از نولدور را آواز کرد. کوهستان، خالی از خادمان مورگوث نبود که فین گون هر چه می خواهد، کند! بلکه او بی اعتنایی می کرد و شهامتش، احتیاط را می گریزاند.  خواند تا جواب بگیرد. اندکی گذشت تا ناله ای ضعیف از میان قله ها، جوابش شد.
او، همان گمشده بود که می خواند و جوینده پاسخش را شنید. آن را دنبال کرد تا به صخره ای بس بلند رسید که بالا رفتن از آن برای فینگونِ تنها، ممکن نبود. مایدورس را در رنج بسیار دید که دست راستتش با قفلی آهنین به سنگ از مچ دوخته شده بود و آویزانش، به التماس می خواست تا مرگ نصیبش کند و رهایی!  و فین گون در این پایین تمهید دیگری نیافت! کمان برگرفت و مانوه را آهسته فراخواند تا رحمی آورد. چله را خواست بکشد که توروندور آمد!  شاه عقابان که به اشاره مانوه، در اجابتِ دعای الفِ درمانده، خود را رسانده بود. فین گون نیرو گرفت. بربال عقاب پریدو بالا رفت تا مایدروس! آنجا به زحمتی نتوانست دستبند را بشکند یا باز کند! و مایدروس همچنان به اصرار و درد ازو میخواست تا با خنجری، جانش را بگیرد.
نولدوی شجاع خنجر بکار گرفت اما نه به قصد کشتن؛ که مچ مایدروسِ اسیر را هدف داشت. ازآنجا که بندِ سنگ بود. برید و او را آزاد کرد…
توروندور هر دو را به میت ریم بازگرداند و خود بازگشت. فین گون موفق شده بود به هدفش برسد. و این دلاوری در کارنامه اش و هم بین تمامی نولدور درخشید و جاودان شد. چه، پس از آن نولدور دست دوستی به هم دادند و فین گولفین شاه برین و به حق شان شد.
اما شگفتی زندگی فین گون به همین ختم نشد!
چندی بعد که داگور آگلارب (نبرد پرافتخار) اتفاق افتاد، حصر آنگباند توسط الف های نولدور آغاز شد و نزدیک به ۴۰۰ سال آرامش حکمفرما بود اما نه مطلقا. هر از گاه شری از جانب مورگوث در شمال، متوجه شان می شد. و یکی از این شرور، ۲۰۰ سال بعد عازم جنوب شد. و آن به درآمدن پدر اژدهایان ، گلائورونگ جوان بود. که بال پرواز نداشت و همچو ماری بسیار عظیم الجثه با پوستی چنگک دار میخزید و آتش می پراکند.
و این موجود جدید به زودی وحشت همه را برانگیخت و او خیلی از زمینهای سر راهش -ازجمله دشت های آرد_گالن- را سوزاند. یکبار دیگر این فین گون دلاور -که شهریاری در هیت لوم را بعهده داشت- بود که اراده کرد تا دشمن را که هنوز نابالغ و کم سن بود و آسیب پذیر، پس بزند. و زد!
با گروهی چند به استقبال خزنده خصم سیاه شتافتند و با زخم هایی که بر هیکل نتراشیده و هنوز در حال رشدش، وارد کردند، موفق به برگرداندنش به لانه آکنده از خباثتش -آنگباند-  شدند و این داوطلب شدن در چنین مبارزه ای، ستایش همگان را برای فین گون برانگیخت.

425305961_104900

بالاخره ۲۰۰ سال دیگر گذشت تا بالاخره مورگوث حصر آنگباند را با نبرد شعله های ناگهانی (داگوربراگولاخ) پایان داد و در پی آن در نبردی تن به تن، فین گولفین، مغرورترین و دلیرترین شاهان الفِ روزگار کهن، را کشت و پادشاهی به پسرش فین گون رسید.
از وقایع دوران شاهیِ فینگون، ظهور سائورون، بزرگترین و مخوف ترین خادم مورگوث، است. که میناس تریت را از دست اورودرت -پسر فینارفین و برادر فینرود- به درآورد و خود بر جای او نشست. و نام برج دیگر میناس ترین نبود. زیرا که در تسخیر گرگ ها بود و گرگ خوها. و سروری شان همه، با سائورون. و جزیره ، تول- این- گائوروت، شد که پر بود از نفرت و خباثت و ترس و مرگ.
و دیگری راه یافتن هور و هورین بود به گوندولین از سر خوش اقبالی. که سالی را میهمان تورگونِ فرزانه گذراندند.
و باز هفت سالی  از داگوربراگولاخ طی شده بود که تهاجم مورگوث به هیت لوم گریبانگیر فین گون و مردمش شد. و مرگ گالدور بلند بالا،  خسارتی بود هم به اهالی دور-لومین که فرمانرواشان بودو هم به شاه فین گون که یار وفادارش و نگهبان امین دژ ای تل سیریون را از دست داد. درآن نبرد، فین گون رسیدنِ غیرمنتظره گیردان کشتی ساز و الف های او از فالاس را شاهد بود که او را از شکست نجات دادند و مورگوث را به آن دچار.
و شاید بزرگترین رخداد زمانِ پادشاهیِ فینگون، اتفاق عشقِ برن و لوتین باشد. و رفتن شان به آنگباند و آوردن یکی از سنگِ فئانور برای شاه الوه سینگولو. و مرگ مظلومانه ی فینرودِ موطلایی در این ماجراجوییِ با برن.
و در حساب الدار، به زودی شاه فین گون را سرانجامی تلخ افتاد. و آن در نیرنایث آرنویدیاد  بود. نبردی بزرگ، در پسش اشکهایی بیشمار. آغازش را مایدروس رقم زد و قصد داشت تا انتقام کل الف ها و اهالی ستمدیده ی سرزمین میانه از مورگوث بستاند  و هم همه را از زیر جور او رها کند. و دوست او، فین گون دلیر، همراهی اش کرد. چراکه قصد او نیز همین بود. نبرد پر بود از خیانت، از مکر، از حیله ها، و در کنارش جوانه ی امید، چشم هایی که حامل اشک شوق بودند و بصیرت هایی که رقم زده شدند…
آن زمانی که خائن به دیدن به بار نشستن بذر دروغش ایستاده بود، از گوشه ای فین گون برادرش را دید. تورگون فرزانه، که سپاهی طلایی و هم درفش ها و زره هایی از نقره و نیرو و قدرتی نامنتظر.  برای کمک آمده بود …
و چه بسا که هر جا، غم و شادی به هم آمیخته…و فریادِ اوتولیه ن آئوره! آیا الدالیه آر آتاناتاری، اوتولیه ن آئوره ، چه مقتدرانه از شاه نولدور سر داده شد. و چه امیدوارانه جواب از همه آمد: آئوتا ای لومه! که شب می گذرد…ولی شب برای همه نگذشت…

425618947_48245

دوبرادر به همراه سپاهیان در غربِ میدان نبرد در محاصره ی خصم افتاده بودند و فاصله شان هر بار بیشتر می شد. آنقدر، که فین گون تنها شد و گوتموگ به سراغش رفت. سربازانش همگی ، تک به تک مرده، اطرافش خوابیده بودند. و او با فرمانروای بالروگ ها به پیکار بود که بالروگی دیگر شاه را از پشت تهدید کرد و غالب آمدنش بر او دیر شده بود… شلاقی آتشین بر تن اش پیچیده بود و تبر، سخت و سیاه بر فرق سرش نشست و آنرا شکافت و او افتاد…
بیرق آبی اش، سرخ شده بود از خون و کلاه خودِ نقره اش ، دیگر سپد ، نمی درخشید. دو تکه شده، کناری غلتیده بود… گرزها را اورکها، بر جانش کوفتند که بی جان شود و شد. شاه برین نولدور اینگونه دردناک، مُرد. نبرد نیرنایث آرنویدیاد او را بلعید و یک بار دیگر طعم تلخ نفرین ماندوس را چشیدند.
پس از او، تورگون چه غمگینانه تاج شاهی بر سر نهاد…

ملیانِ مایا

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

67140962138259818629

ملیان از نژاد مایا بود. گروهی فروتر از نژاد والار. مایار در خدمت والار بودند؛ و اما هر دو نژاد، آینور محسوب می‌شدند. قدسیانی که در آینولینداله، سرود آفرینش، همراه ارو و به فرمان او، نغمه سرائیدند. ملیان، با تعداد دیگری از مایار، در والینور اقامت کرد. در مکتب وانا و استه‌ی والیر. باغ‌های لورین، مسکن اصلی ِ او بود؛ و طبیعت بکر آنجا، همیشه از وجود ملیان به خود می‌بالید؛ زیرا که وی زیباترین در میان آینور بود و آوازش بسیار بر دل می نشست. رقصی که با ترانه‌هایش همراه بود، شوری غریب و مست کننده به بیننده می‌داد و خردی که ملیان از آن برخوردار بود، بعدها بسیار بی اعتنایی خورد…

زمان بسیار درازی، ملیانِ مایا در لورین بود تا آن‌وقت که خواست بیشتر ببیند و حس کرد یکجا ماندن، برایش و برای اطرافیانش و برای آردا، سودی نخواهد داشت. پس منتظر ماند تا که الف‌ها، در سرزمین میانه، بیدار شدند. پس آن روز او به راه افتاد. ملیان شاید می‌دانست چه در آنجا منتظر اوست؛ و یا شاید هم از تقدیرش بی خبر بود. کسی نمی‌داند. در هیچ ترانه‌ای نیامده.

روزها از پیِ هم می‌آمدند و الف‌هایی که پس از دیدن ستارگان، نامِ الدار بر خود نهاده بودند، به دعوتِ اورومه‌ی والا، گروه گروه، عزمِ غرب کرده بودند. اقوام تله ری. نولدور. وانیار. هر کدام رهبری داشتند و الوه سینگولو، فرمانروای قوم تله ری بود. هر جای خوش آب و هوا و خرمی در بین مسیرشان، به اقتضای نیازشان بر می‌گزیدند تا استراحتی کنند؛ زیرا که سفر، بسیار طولانی و خسته کننده بود؛ اما این اقامت کردن‌های کوتاه، در سرزمین میانه که هنوز دست نخورده و تازه و پر از شگفتی‌ها بود، الدار را بسیار سرمست و مسرور می‌کرد؛ و ماجراجویی‌ها به آن‌ها انگیزه‌ی ادامه دادن می‌داد. یکبار قوم تله ری به غرب سرزمین میانه که رسیدند، وارد بلری‌اند شدند. خطه‌ای که بسیار از طراوت و گوناگونیِ گل‌ها و درخت‌ها و دیگر مائده‌ها، بهره‌مند بود. الوه خواست تا اندکی آنجا بیاسایند…

melian_by_ekukanova-d4o3odlالوه رفاقتی گرم با فینوه، رهبر نولدور، داشت؛ و خیلی وقت‌ها به دیدن او می‌رفت. روزی همچو همیشه، از مردمش جدا شد تا برود فینوه را ملاقات کند؛ اما عجایب سرزمین میانه او را به خود مشغول کرد. راه کج رفت و همچنان که سراپا حیرت بود رفت تا به جنگل نان الموت رسید… اما گویی ملیان، قبل از او، او را دیده بود و خواسته بود باز هم ببیند! قدرت ملیان، زیاد بود و آنرا اطراف پیکر الوه، می‌پاشید. الوه در نان الموت، پیش می‌رفت و اما گم شد…

در حینی که در جستجوی راهِ برگشت بود، آوازی شنید که متوقفش کرد. خواست کشف کند این صدای بی مانندِ بسیار لطیف، از که و از کجاست…پیِ نوا را گرفت تا به قلب جنگل که رسید، فضایی بود که انبوه درختان، از آن انگار گریخته بودند تا اتفاقی بیفتد. الوه پناهی گرفت چون در برابرش کسی نغمه سرایی می‌کرد که چهره‌اش بیشتر به موجودی قدسی و خارج از وصفِ الدار، می‌مانست تا الف‌هایی که پیش از این دیده بود؛ و حنجره‌اش، صدایی بیرون می‌داد که هیچ گوشی را هشیار نگه نمی‌داشت.

و آن رقصِ او، عجب رقصی بود. الوه نمی‌توانست چشم از او بردارد. وقار و متانتی چنان درخور ستایش، در جای جایِ پیکرِ بی نقص آن زن جریان داشت که فرمانروای تله ری را بی درنگ بر آن داشت تا تصاحبش کند؛ و این جسارتی بود!

Thingol n Melianملیان در میان شور و دلبری کردن‌های خود، متوجه حضور الوه نبود تا آنکه الف پیش آمد و نزدیک شد. آنگاه بانو، به طرف او برگشت و تقدیر، اتصالِ آن دو نگاه را جرقه‌ی تأیید زد. الوه دست خود را پیش برد و با صورتی مبهوت و ساکت، دست ملیان را گرفت. هر دو فقط خیره بودند. شاید آن لحظه که نسیم، در موهای خاکستری و خوش رنگ الوه، تاب می‌خورد و هر تارش را سخنگوش چیزی می‌کرد، ملیان نیز به سِحر خود، گرفتار آمد و تسلیم شد. شاخه‌های درختانِ بلند نان الموت، با اکراه، می‌لرزیدند و آخرین شعاع‌های خورشیدِ مغرب، به داخل می‌غلتید و مکان عجب سرخ شده بود! و همه چیزِ دیگر…!

به این ترتیب الوه دیگر هرگز نخواست که بار دیگر به نزد مردمش برگردد و نه حتی به غرب! وقتی تصمیم می‌گرفت با ملیان بماند، فینوه را نیز جا گذاشت. ملیان به ازدواج با یک الف، تن در داد و عشقی عظیم میان آن دو، تمامی سنت‌ها و وعده‌ها و تعهدی که داشتند را پس زد. با هم بودن آن‌ها، مهم شد!

الوه با کمک ملیان پادشاهی یک منطقه‌ی بزرگ را پی‌ریزی کرد؛ و در جنگل نلدورت بود که پس از مدتی از ازدواجشان، لوتین به دنیا آمد تنها ثمره‌ی عشق آن‌ها! دختری زیباتر از تمامی فرزندان ارو. ترانه‌هایی بعدها از کرده‌ها و سرنوشت او سرودند و او جاودانه ماند.

بانو ملیان، شهبانوی الوه، بسیار دوراندیش و خردمند بود. به طوری که گالادریل دختر فینارفین، در جوارِ او دانستنی‌های زیادی آموخت. ملیان حکمت و آموزه‌های خود را در اختیار الوه تینگول قرار می‌داد تا هر چه بهتر پادشاهی کند. بانو برای آنکه سرزمین مشترکشان از ویرانیِ مورگوت در امان بماند، با افسون خود، کمربندی نامرئی بر اطراف آن انداخت تا هیچکس، هیچ جنبنده‌ای بی اجازه و میل او، راه یافتن نتواند. پس از آن نام سرزمین ِ در دست الوه تینگول، شاه کبود ردا، از اگلادور به دوریات تغییر کرد؛ یعنی سرزمین در حصار. سرزمین پنهان…این حلقه، کمربندی بود که سرگردانی و سایه را نصیب کسی می‌ساخت که قصد ورود به آنجا را داشت و فساد و پلیدی با خود می‌آورد؛ و از چنان قدرت و استحکامی برخوردار بود که حتی اونگولیانت را بعد از جدال با مورگوت، که می‌خواست وارد شود، را عقب راند؛ و آن نیروی افسونی ملیانِ مایا بود. مایایی که مورگوت سخت از او می‌هراسید و آرزو داشت بیابدش و نابودش کند. چه همراه با یکی از بزرگ‌ترین شاهان الف، بر سرزمینی پنهان حکم می راندند و حصار دوریات، دست مورگوت را برای هر جسارتی در محضر ملیان، بسته بود.

thingol_and_melian_by_zdrava-d3atqscملیان با آمدنِ برن، از چشم‌های او تقدیر دخترش-لوتین- را خواند و اندوهی سنگین تر از هر چه، بر او آمد وقتی بصیرتش، نوید جدایی او را از تنها فرزندش، برای همیشه، داد. ملیان تینگول را نهیب زد که اگر سیلماریل را بهانه‌ی کشتنِ برن می‌کنی، اما همانا آن گوهر موجبات نابودی دوریات را فراهم می‌کند؛ اما شاه الوه‌ی کبود ردا، خردِ ملیان را گرچه بزرگ می‌شمرد و محترم، اما با آوردن نام سیلماریل، راه نفرین ماندوس را بر خود هموار کرده بود.

سال‌های بسیار طی شد و برن و لوتین دست در دست هم از آنجا رفتند؛ و هورین به فرمان مورگوت، از اسارت به درآمد و خواست تا برود نزد شاه الوه؛ زیرا که زن و فرزندانش مدت زیادی را در پناهگاهِ امنِ او، زیسته بودند. برای تشکر، به نارگوتروند رفت و نائوگلامیر، باارزش‌ترین ساخته‌ی دورف‌ها برای فین رود را برداشت تا به الوه بدهد. گرچه این گردنبند هدیه‌ای محسوب می‌شد اما همین، سبب مرگ پادشاه شد؛ اما هورین بعد از آزادیِ ظاهری از بند مورگوت، هر جا که رفت، تباهی با خود برد؛ و این جا نیز یکی…

بانو ملیان وقتی خشم و نفرت هورین را که نتیجه‌ی سال‌ها بندگی خصم سیاه بود، دید، با او به نرمی سخن گفت و یادآور شد که دیدگان تو، همان دیدگان مورگوت است؛ اما اینجا در دوریات خبری از کین و سیاهی او نیست؛ و باز بیشتر با او گفت که زن و فرزندت به دلخواه خود اینجا مانده بودند و به دلخواه خود هم اینجا را ترک کردند؛ و یادِ تورین را در دل او زنده کرد که مانند شاهزاده‌ای در دوریات، رشد یافت و همچو پسر شاه، محترم بود.

هورین وقتی به چشم‌های نافذِ ملیان نگاه می‌کرد، آخرین آثار سیاهی مورگوت از پیشش کنار می‌رفت و کم کم توانست راست را تشخیص دهد. پس از آن، پادشاه و بانو را تعظیم کرد و از تالارهای فراخ و مجلل و از دوریات بیرون رفت. هیچکس مانعِ او نشد؛ و آنچنان جنونِ نفرین بر او مستولی بود که زندگانی را دیگر نخواست و در دریای غربی آرام گرفت و ملیان از پایان کارِ او آگاه بود…

هورین رفت اما مرگ را با به همراه آن گردنبند برای پادشاه دوریات جا گذاشت. دورف‌ها از حرص آن – که مال خود می‌پنداشتند- الوه را کشتند و ملیان بر سر کالبد بی روح شوهرش بسیار نشست و سخن نگفت… اندوه آن جدایی، قدرت ملیان را سست کرد و به‌زودی حلقه‌ی امنِ آن سرزمین باشکوه در شرق دریای بزرگ، گسست. ملیان، نائوگلامیر را که سیلماریل بر آن تزئین شده بود، برای برن و لوتین فرستاد اما خودش طاقت نداشت بماند در حالی که الوه اش، جای دیگری بود… سرزمین میانه را وانهاد؛ و درد و غمِ هجران را خواست که به غرب ببرد. ملیان اگر تا آن هنگام مانده بود، تنها به خاطر عشقی بود که به الوه می‌ورزید وگرنه که او مایا بود. از دسته‌ی آن قدسیانی که بسیار برتر از فرزندان ایلوواتارند. پس وقتی روح الوه، به تالارهای ماندوس در والینور کوچ کرد، ملیان دلیلی برای ماندن نیافت. او نیز دوریات را برای بازماندگانش و کسانی که از نسل او و الوه- هر دو – بودند، باقی گذاشت و رها کرد و رفت. به غرب درآمد؛ و در باغ‌های بسیار خرم و وصف ناشدنی لورین –آنجا که پیش‌تر بود- مسکن گزید. آنجا به الوه نزدیک تر می‌شد…