خانه - کتابخانه - مقالات (برگه 14)

مقالات

شهری بر روی رودخانه: پل بزرگ اوزگیلیات

ترجمه و تنظیم: علی نوروزی

دانسته های ما در مورد این بنای عظیم بسیار اندک است اما مسلم است است این بنا یک نمونه بزرگ و شاخص از توانایی های نومه نوری ها در گوندور است.

وقتی که فرزندان الندیل کبیر، یعنی ایسیلدور و آناریون پادشاهی گوندور را توسعه می دادند، سه شهر مهم درست کردند: میناس آنور، میناس ایتیل و اوزگیلیات.

اوزگیلیات مهمترین شهر قلمرو گندور باستانی به شمار می رفت و مردمان نومه نوری در مرکز شهرپل بزرگی بنا کردند؛ پلی عظیم که بر روی آن خانه ها و برجهای سنگی شگفت انگیز برای مراقبت و دیدبانی تعبیه شده بود. این تاسیسات بسیار اندک توسط تالکین توصیف شده و او به ندرت از آنها صحبت کرده؛ و تنها اشاراتی ناچیز و پراکنده در بعضی از نوشته های او بچشم می خورد.

مثلا در ترانه های ناتمام ذکر شده که: «هنگامی که منلدیل در شهر باقی می ماند ایسیلدور و پسرانش را در دروازه شرقی پل وداع می گوید.»

اولین برداشتی که از این گفته می شود کرد این است که ممکن است پل شامل بخش اعظم شهر می شده. از نوشته های دیگر اینگونه برداشت می شود که ایسیلدور در بزرگترین تالار شهر به امور حکومتی مشغول بوده است .اگرچه محل این تالار دقیقا ذکر نشده اما مشخص است که بخشی از خانه پادشاهان (که مهم ترین ساختمان مستقر بر روی پل بود) بوده است. گندالف در جایی اشاره به اَرگ ستارگان در اوزگیلیات می کند. این گنبد که پلان تیر اعظم در آن نگهداری میشده یک برج بلند بر روی پل اوزگیلیات بوده است. هنگامی که برج سنگی خراب شد (در جنگهای داخلی گندور بر سر سلطنت که شهر در طی آن اغتشاشات آتش گرفت) پلان تیر اعظم که بیش از یک مرد برای حمل و نقل آن لازم بوده، در اثر غفلت عمومی در جابجایی بموقع آن برای همیشه در زیر آبهای عمیق آندوین مدفون شد وازدست رفت.

در ترانه های ناتمام گفته شده: «هنگامی که ایسیلدور گندور را ترک کرد تعداد کمی اسب در گارد محافظان موجود بوده که در مکانهایی در دسترس بر روی پل نگهداری میشده اند.»

در دوران پادشاهی تارانون فالاستور، همسر او ملکه برتیل، که در خانه پادشاهان بر روی پل زندگی می کرد، باغ بزرگی با مجسمه های فراوان (با تلاش بیشمار صنعتگران گندوری) در آنجا و بر روی پل بوجود آورد . این براستی اعجاب آور است که پل آنقدر بزرگ بود که قصری باشکوه و باغهای آنها را شامل می شده است.

هنگامی که در سال ۱۶۳۶ دربلای عمومی، تعداد زیادی از ساکنان باقیمانده در شهر مُردند (که بنظر میرسد بیماری همه گیری مانند طاعون منشا آن بوده)، شاه تاراندورتخت پادشاهی خود را از آنجا به میناس آنور تغییر مکان داد. این رویه در دوره های بعد از آن نیز حفظ شد و میناس آنور به پایخت گندور بدل گشت.

بالاخره پل بزرگ در حمله ی میناس مورگول در سال ۲۴۷۵ ویران شد . ویرانی شهر آنچنان بود که به سایه ای از عظمت گذشته بدل گشت. کارگذاران حکومتی تلاش خود را برای حفظ  پادگانهای پل،به منظور نگهداری از باقیمانده شهر بکار بستند، اما بعد از سال ۲۴۷۵ تلاش و مراقبت کم کم به فراموشی سپرده شد نگاهبانان در خواب غفلت فرو رفتند .

هیچ شک و تردیدی نیست که اوزگیلیات بارزترین نمونه شکوه و رشد درقرنها سلطنت نومه نوردر گوندور می باشد، حتی اگر تنها پل آن بدون توجه به شهر بزرگ مبنای قیاس قرار گیرد:«عرض آن نقطه از آندوین بیش از ۱ مایل بوده و پل شامل برجها و خانه ها می شده . هزاران نفر بر روی آن زندگی می کرده اند و ناوگانهای بزرگ از شمال و جنوب به سوی اسکله های آن در رفت و آمد بودند.»

به جرات می توان گفت که از تمام ساخته های نومه نوری در گندور پل اوزگیلیات بزرگترین آنها بوده است.

آرگونات

ترجمه و تنظیم: علی نوروزی

یکی از باشکوه ترین قسمتها درمسیر سفر گروه حلقه در ارباب حلقه ها، هنگام عبور از رودخانه آندوین بود. آنها چندین روز بر روی رودخانه از میان یک آبراه سنگی در میان باتلاقهای پهناور عبور کردند .بتدریج زمینهای اطراف ارتفاع گرفت و پرتگاهها به کناره مسیر رود خزیدند در حالیکه پاهاشان در آب پر شتاب قرار داشت با سرعت به سمت سرنوشت مبهم و ترسناک خودشان رفتند.

تالکین در وصف این لحظات می نویسد:

«بارش باران زیاد طول نکشید آسمان بالای سرشان آهسته آهسته روشن تر شد و ابرها ناگهان ازهم گسیختند و حاشیه بریده بریده آنها به سوی شمال به طرف بالای رودخانه حرکت کرد.بخار و مه کنار رفته بود در مقابل مسافران دره عمیق عریضی قرار داشت با دیواره های عظیم صخره ای که به برآمدگی های طاقچه مانند آن چند درخت کج و کوله چسبیده بود . تنگه باریکتر و رودخانه سریعتر شد. اکنون با سرعتی پیش می رفتند که اگر در پیش رو به چیزی بر می خوردند امیدی به ایستادن یا برگشتن نبود. بالای سرشان نوار باریکی از آسمان رنگ پریده آبی دیده می شد. در دوروبرشان رودخانه تیره و در مقابل کوههای سیاه امین مویل که مانع تابش نور خورشید می شد و هیچ روزنه ای در آنها به چشم نمی خورد . فرودو که به پیش رو چشم دوخته بود در دوردست دو صخره عظیم را دید که نزدیکتر می شند : همچون دو مناره عظیم یا دو ستون سنگی به نظر میرسیند. بلند و صاف بشکلی تهدید آمیز در دو سوی رودخانه ایستاده بودند .شکافی در میان آنها نمایان شد و رودخانه قایقها را با سرعت به آن سو برد.»

در سطرهای بالا دورنمایی ناخوش آیند و تهدید کنندهاز مسیری بدون بازگشت برای مسافران ارائه می شود.آنها وارد منطقه ای می شدند که قدرت بزرگی در گذشته، دست توانای خود را از آنجا به سمت شمال دراز می کرد. و ما به همراه مسافران به سمت دروازه باشکوهی می رویم که سبب ترسی عظیم در دل مردان ناآگاه؛ اما نشانه ای از خانه برای آراگورن وارث ایزیلدور است:

«آراگورن فریاد زد : نگاه کنید! آرگونات!ستونهای پادشاهان!بزودی از آنها میگذریم. قایقها را توی یک خط نگاه دارید و تا جایی که ممکن است دورازهم، و وسط رودخانه بمانید!»

با این اشاره ظریف، تالکین تا اندازه ای شکوه و قدرت آراگورن را برای ما نمایان می کند. او یک تکاور و سلحشور بزرگ و فرزند راستین شاهان است که برای باز پس گرفتن حق خویش و دفاع از دودمان و مردمش در برابر لشگر سارون بازگشته است . در مرزهای باستانی گوندور، آراگورن همچون نمادی از شکوه و عظمت است که ارائه آن از عهده و توان هر کس دیگری خارج است. او با این نمایش هر گونه شک و تردید در مورد حقانیت و حقیقت وجود خویش را از میان می برد. در حالیکه فرودو و دیگر مسافران با دیدن تصویری از قدرت دونه داین در سرزمین میانه دچار بهت و وحشت می شوند:

«فرودو همچنان که به سوی آنها رانده می شد، ستونهای عظیم همچون برجهایی قد برافراشتند و به استقبال او آمدند . در نظر او به غولهایی می مانستند، پیکره هایی خاکستری و عظیم، ساکت اما تهدید آمیز،آنگاه دید که به راستی آنها را بریده و شکل داده اند، هنر قدرت دوران باستان در آنها تجلی یافته بود و این پیکره های پر صلابت از زمان حجاری شدنشان در دل کوه، از آفتاب و بارانهای سالیان فراموش شده جان سالم بدر برده بودند؛ روی پایه های کار گذاشته شده در آبهای عمیق دو پادشاه سنگی عظیم ایستاده بودند، هنوز با چشمان تار و پیشانی چین خورده اخم کنان رو به شمال می نگریستند کف دست چپ هر دو رو به بیرون به حالت هشدار بالا آمده بود و در دست راست هریک تبری به چشم می خورد؛ روی سر هر یک کلاه خود و تاجی دندانه دار قرار داشت، نگهبانان این پادشاهی از دیر باز ساقط شده هنوز از قدرت و شکوهی عظیم برخوردار بودند! بهت و ترس بر فرودو مستولی شد و یک جا کز کرد و چشمانش را بست همچنان که قایق نزدیک می شد جرات نگاه کردن نداشت، حتی برومیر نیز به محض آنکه قایقها با سرعت به زیر سایه جاودان قراولان نومه نوری رسیدند سرش را خم کرد بدین سان وارد شکاف تاریک دروازه شدند ،صخره ها در دو سو راست و مستقیم تا ارتفاعی دور از حدس و گمان سر بر افراشته بودند، آسمان رنگ پریده بسیار دور بود، آب تاریک می خروشید و طنین انداز می شد و باد بالای سرشان زوزه می کشید؛ فرودو روی زانوهایش جمع شد و شنید که سام زیر لب چیزهایی غرغر می کند : چه جای وحشت انگیزی!بگذار از این قایق پیاده شوم، غلط میکنم که پایم را توی چاله آب بگذارم !رودخانه که جای خود دارد»

سام بیان کننده احساس دیگر افراد گروه در این نقطه است و با یک تامل به خواننده نیز فرصت سنجیدن واکنش خودرا می دهد . کلمات توانایی آن را ندارند که شکوه و عظمت آرگونات را بطور کامل بیان کنند.

تالکین چیزهای بیشتری در مورد این اثر باستانی گوندوری در نامه ای که در سال ۱۹۵۸ به «رون بیر»[۱] نوشته بیان کرده:

«نومه نوریهای گوندور، باشکوه مغرور و باستانی بودند و من فکر می کنم بهترین تصویر از آنها مصریان باستان هستند! از جهات بسیاری آنها شبیه مصریان هستند: در توانایی و عشق برای ساختن بناهای(و آرامگاه های و …)سنگی بزرگ و بزرگتر ! من حتی فکر می کنم که تاج بلند پادشاهی گوندور شبیه تاج فراعنه مصر است ولی به انضمام یک جفت بال بزرگ که در پشت تاج بهم متصل می شوند!مصریان باستان نیز مجسمه های عظیمی ساختند :مجسمه رامسس دوم در کارناک که هنوز هم پابرجاست و مجسمه نیمتنه رامسس بزرگ در ابوسمبال!»

اندازه عظیم و بزرگ ساخته هایی از این دست بنظر میرسد که تاثیر زیادی بر تالکین گذاشته بودند !اواگرچه به مصر نرفت اما در اکسفورد اطلاعات کاملی در این زمینه در دسترس داشت! نومه نوری ها بناهای بزرگ و شگفت انگیز زیادی از این دست ساختند: درآرگونات؛ در آگلارند؛ در میدان آنگرنست که آدمیان آن را ایزنگارد می نامند برج بلند اورتانک از سنگهای نفوذ ناپذیرو …

آرگونات در اصل نه بدست ایسیلدور و آناریون بلکه به دست مینالکار(۱۲۴۰-۱۳۰۴ ) پس از جنگ سال ۱۲۴۸ با مردم شرقی[۲] بنا شد . مینالکار ساحل غربی آندوین را سنگر بندی کرد و گذر هر غریبه ای به سمت پایین رودخانه و تپه های امین مویل را ممنوع کرد . این کار شاید خشن و ناگوار بنظر بیاید ولی بنظر می رسد منظور از غریبه ها کسانی بجز مرمان اداین بوده است و با توجه به عده بسیاری که در دره های آندوین ساکن بوده اند و شرایط آندوره از تاریخ این کار او لازم می نماید.روایت مبهم و قدیمی در میان هابیتهای شایر در مورد زمانی قبل از آنکه به علت زیاد شدن تعداد مردمان بزرگ و پدیدار شدن سایه و از دست رفتن آسایششان از مدتها پیش آنجا را ترک کنند و راه خود را از میان یا دور و اطراف کوهستان بزرگ به سمت غرب بیابند و در کنار رودخانه بزرگ ساکن شوند، باقی مانده است و در این روایت گوشه ای از مشکلات گوندور در آن مقطع از دوران سوم بیان میشود. مشکلاتی مانند افزایش مردمان مهاجم شرقی در مرزهای گوندور. هرچند آنها بعد از جنگهای بسیار و طولانی تاحدودی بوسیله گندور مهار شدند ولی کسانی هم بودند که دور از محدوده مرزهای گوندور تهدیدی دائمی بشمار میرفتند. بنظر می رسد که مینالکار هم نتوانسته بود مردمان استرلینگ را در محدوده میان آندوین و روهان کنونی ریشه کن کند و عده ای از آنها در جنوب شرقی سیاه بیشه و نزدیک دول گولدور باقی مانده بودند. با آنکه آنها به اندازه کافی قوی نبودند، ولی بسیار محتمل بود که عده بسیار بیشتری از بالای رودخانه به آنها ملحق شوند؛ و استحکامات اطراف آندوین برای سد کردن راه این عده بنا شده بود؛ و شکوه دروازه آرگونات تا زمانی که قلعه های سواحل پابرجا بود از ورود مردان بیگانه ممانعت می کرد.

پس نباید تعجب کرد که آراگورن اینچنین مغرور و با شکوه از دروازه عبور کرد زیرا این قدرت باستانی گوندور قسمتی از میراث او بود:

«او باشلقش را کنار زده بود و باد در موهای تیره اش می پیچید و برقی عظیم در نگاهش نمایان بود چه: شاهی بزرگ از تبعید به وطن باز می گشت.»



[۱] – Rhon Beare

[۲] – Easterlings

لمباس

تهیه و ترجمه: علی نوروزی

لمباس غذایی بود که تنها الدار روش درست کردن آن را بلد بودند برای کمک به کسانی که به مسافرتهای طولانی در اطراف جهان می روند و هنگامی که جانشان به دلیلی در خطر است. و فقط چنین کسانی اجازه استفاده از لمباس را داشتند.

الدار لمباس را به مردمان دیگر نمی دادند و آن را به عنوان هدیه ای ارزشمند برای کسانی که دوستشان داشتند و یا در هنگامه ی نیاز استفاده می کردند.

اربابان فرهنگ عامه نقل می کنند که: لمباس در ابتدا هدیه ای از طرف والار به آنها در هنگام شروع سفر بزرگشان به سرزمین قدسی بوده است. گفته می شد که لمباس برای اولین بار از غلات کاشته شده توسط یاوانا در سرزمین آمان و توسط خود او درست شده بود که به ارومه داده شد تا کمکی باشد برای آنان در طول سفر طولانیشان. به اِلف ها گفته شده بود که لمباس باید همیشه در میان خود آنها باقی بماند و راز ساختن آن به مردمان فانی گفته نشود چون اگر فانیان به مدت طولانی از آن مصرف می کردند از مرگ بیزار می شدند و میل به زندگی در کنار اِلف ها و شوق به سرزمین آمان (جایی که راهی به آن نداشتند) و دوری کردن از تقدیر خودشان در آنان شدت می گرفت. از آنجایی که لمباس ابتدا توسط یاوانا هدیه شد، همیشه در اختیار ملکه اِلف ها و یا بلند مرتبه ترین الف-بانوی هر گروه قرار داشت و به همین دلیل بود که «نان دهنده» از القاب یاوانای بزرگ بود. دانه ی لمباس برای اولین باردر آمان رویید و در آنجا رشد کرد، این گیاه اگرچه برای رشد و بارور شدن به مقدار اندکی نور احتیاج داشت و به سرعت تکثیر می شد، اما اگر از ابتدا در سرزمین میانه کاشته شده بود، هرگز نمی توانست تاریکی سرزمین میانه و بادهای سردی که از شمال، محل زندگی مورگوت می وزید را تاب بیاورد و زنده بماند. اِلف ها بعدها این گیاه را در زمینهای محافظت شده و دشتهای نور گیر می کاشتند و در هنگام برداشت آن را در خوشه های بزرگ و طلایی رنگ جمع می کردند. تک تک دانه های این گیاه با دست خالی برداشت می شد و هرگز در جمع آوری آن از ابزار فلزی استفاده نمی کردند. ساقه های سفید آن با روشی خاص بر روی زمین پهن می شدند و دانه ها توسط  بانوان اِلفی در سبدها ذخیره می شدند. هیچ حیوان چهارپایی از کاهِ تابناک آن نمی خورد و دانه های آن از هر آفت و مرض و بیماری بدور بود. بعد از جمع آوری هیچکس حق نداشت که به آن دانه ها دست بزند و آنها توسط اِلف-بانویی که «یاواننیلدی» (یا در گویش سینداری : «ایون وین») به معنی «باکرهِ یاوانا» نامیده می شد حفظ می شدند. هنر ساختن لمباس که از والار آموخته شده بود در میان این دوشیزگان پنهان و بشدت مخفی باقی می ماند. لمباس یک نام سینداری است که از کلمه ” lenn-mbass” به معنی «نان سفر» مشتق شده است و در کوئنیا اغلب به آن «نان زندگی» می گفتند.

پی نوشت:

۱- دوبار نان لمباس توسط اِلف ها به آدمیان فانی داده شد، بار اول توسط ملکه ملیان و بوسیله « به لگ» برای تورین فرستاده شد، لمباسهایی پیچیده در برگهایی نقره ای و با ریسمانهایی بدور خود که در قسمت گره با مهر ملکه که بشکل گل تلپریون بود ممهور شده بودند. در مورد اهمیت لمباس گفته اند که : ملیان هرگز به کسی چنین لطفی از خود نشان نداد که با این هدیه نسبت به تورین نشان داده بود. و بار دوم در انتهای دوران سوم توسط گلادریل به گروه حاملین حلقه.

۲- طرز تهیه ی لمباس (سرگرمی)

تناقضات هابیت با دیگر آثار تالکین

نوشته: علی نوروزی

با اینکه بنظر می رسد هابیت مقدمه ای بر کتاب ارباب حلقه ها و در هماهنگی با آن است، اما برای کسی که آثار تالکین را پیگیری می کند، بهتر است  که هابیت را از بقیه فضای فانتزی حاکم بر آثار تالکین جدا کند! در حقیقت اغلب این تناقضات از این موضوع ناشی میشود که مخاطب تالکین در کتاب هابیت گروه سنی خردسال و یا نوجوان می باشد و همین نکته این کتاب را متفاوت می کند.

وقتی که هابیت برای اولین بار چاپ شد، قرار نبود به این شکل پیش درآمدی برای ارباب حلقه ها باشد، در حقیقت وقتی که هابیت نوشته می شد، هنوز هیچ زمینه ای از حلقه های قدرت و داستانهای مرتبط با آنها وجود نداشت. اما زمانی که تالکین در حال آماده کردن ارباب حلقه ها برای چاپ بود، به این نتیجه رسید که برای سازگار کردن این دو اثر تغییرات در هابیت اجتناب ناپذیر است، در اولین چاپ هابیت، در دخمه زیر کوه وقتی که گالوم در بازی معما از بیلبو شکست می خورد با میل و رغبت حلقه طلای خودش را به او تحویل می دهد. اما بعدها تالکین به این فکر افتاد که برای بوجود آوردن تلقی شیطانی از حلقه یگانه باید در این قسمت از داستان تغییراتی ایجاد کند، و نتیجه داستانی است که امروز در دست ماست، هابیت ویرایش شد و در مقدمه و فصل دوم کتاب ارباب حلقه ها داستانِ یک “دروغ” اضافه شد، دروغی که بیلبو در اثر نیروی مخرب حلقه می گوید و وانمود می کند که حلقه از طرف گالوم به اون هدیه داده شده است.

با وجود این تصحیح همچنان تناقضاتی میان هابیت و بقیه آقار حماسی تالکین وجود دارد که برای روشتن تر شدن موضوع بطور خلاصه مروری بر آنها می کنیم:

۱- در کتاب هابیت، بیلبو یک ساعت دارد! مثلا نگاه کنید به صفحات ابتدای فصل دوم کتاب هابیت (بره بریانی) که از«گذاشتن یادداشت زیر ساعت روی بخاری توسط گندالف» یا مثلا «رسیدن یادداشت در ساعت ۱۰ دقیقه به ۱۱ به دست بیلبو» یاد شده! ساعت به شکل مکانیکی در هیچ کجای دیگر از آثار تالکین وجود ندارد. ممکن است با این توضیح که ساعت هدیه ای جادویی از صنعتگران دیل بوده، سعی در توجیح موضوع کرد، اما اولا بیلبو تا آن موقع به دیل نرفته بود، ثانیا چیزی که واضح است چنین تلقی خاصی از زمان که ساعت را به ۶۰ دقیقه مساوی تقسیم کند در جای دیگری از آثار تالکین مطلقا وجود ندارد و چیزی به عنوان ساعت مکانیکی در داستانهای دیگر پذیرفته نیست.

۲- در هابیت ما با چیزی به عنوان «کبریت» روبرو هستیم. مثلا نگاه کنید به فصل ۵ کتاب، معما در تاریکی، یا انتهای فصل ۶ از چاله به چاه. در هیچ کجای دیگر از این مجموعه داستان با چیزی به عنوان کبریت روبرو نمی شویم، اگر هم جایی از وسیله برای روشن کردن آتش استفاده شود، از سنگ چخماق که مناسب با فضای خود داستان است نام برده می شود و «کبریت» وجود نداره.

۳- سه ترول احمقی که در داستان هابیت هستند نامهای کاملا انگلیسی دارند، نگاه کنید به فصل دوم هابیت. تام، برت و بیل؛ و جالبتر اینکه بیل فامیلی انگلیسی (Huggins) هم دارد. چنین چیزی در جای دیگر سابقه ندارد. تمامی شخصیتها نامهایی به زبان خاص خودشان دارند. ترولهای هابیت به انگلیسی فصیح و کاملا عوامانه با و اصطلاح های رایج آن حرف می زنند، در حالیکه در هیچ جای دیگر هیچ ترولی به زبان انگلیسی حرف نمی زند، می شود اینطور گفت که صحبتهای آنان به زبان مشترک است، ولی ترولها حتی به زبان مشترک هم حرف نمی زدند و از آن مهمتر در زبان مشترک شیوه حرف زدن، مانند حرف زدنِ «کوچه بازاری» در زبان انگلیسی نیست.

۴- در هابیت ما با نوعی از جادو روبرو هستیم که در جاهی دیگر دیده نمی شود، مثلا دکمه های سردست الماس توک پیر که هدیه گندالف بودند و خود بخود بسته می شدند ( نگاه کنید به فصل ۱) یا کیف دستی ترول وقتی بیلبو به آن دست زد شروع به جیغ زدن کرد (نگاه کنید به فصل دوم)، چنین شکلی از جادو که جسمی خاصیتی مثل حرف زدن داشته باشد در نوع نگرش تالکین به دنیای جادو و آثار دیگر او وجود نداره و فقط در هابیت دیده شده.

۵- در هابیت ما اغلب با اِلف هایی احمق و بدجنس روبرو هستیم که این موضوع با تعریف تالکین از اولین دسته از فرزندان ایلوواتار که سرشار از خرد و خالی از شرارت هستند متناقض است، اِلف هایی چنین ابله از نوعی که در هابیت دیده شده در هیچ کجای دیگر آثار تالکین وجود ندارد.

۶- موجودات بدِ هابیت «گابلین ها» هستند، در حالیکه ما بعدها با موجودی به نام «اورک» سرو کار داریم و جایی با گابلین برخورد نمی کنیم. البته خود تالکین در نامه ای به این نکته اشاره کرده که برای اختصاصی و اورجینال کردن موجودات ساخته خودش از اورک بجای گابلین استفاده کرده تا خواننده پیش زمینه ذهنی ای که از گابلینهای معروف دارد را کنار گذاشته و با موجودی اختصاصی روبرو شود. در هر صورت موجودات استفاده شده در کتاب هابیت حتی بعد از ویرایشهای بسیار همچنان گابلین باقی ماندند و تاریخچه ای همانند اورکها برای آنها درست نشد.

۷- گندالف هنگام معرفی خود به «بئورن» خود را پسر عموی راداگاست قهوه ای معرفی می کند، در حالیکه جادوگران از مایار هستند که به شکل انسان تجسم پیدا کرده اند، ما در دیگر آثار با چنین نسبتهایی در میان قدسیان روبرو نمی شیم.

جادو در دنیای تالکین

نوشته: علی نوروزی

ویرایش: ابراهیم تقوی

مهمترین چیزی که در برخورد با دنیای پرداخته شده توسط تالکین توجه ما را جلب می کند این است که: آن دنیا به شدت با جهان ما تفاوت دارد. این تفاوت در چیزی خلاصه می‌شود که برای توضیحش از کلمه‌ی بسیار کلی «جادو» استفاده می‌کنیم.

دنیایی که تالکین برای ما تصویر کرده، از پایه ساخته می‌شود و ما حتا در جریان شکل گرفتن آن نیز قرار می‌گیریم؛ هیچ پیش فرض خاصی که آن را به جهان ما ربط دهد اساس کار قرار نگرفته است؛ دنیایی است ساختگی با خدایان مخصوص و قواعد مجزا. به همین دلیل چیزهای بسیاری را می‌توان جادو نامید: از ساخته شدن آردا، خورشید، ماه و ستارگان تا آتشبازی‌های گندالف! دسته‌بندی اتفاقات و اشیا و اطلاق نامی ‌واحد به همه‌ی آن‌ها به عنوان «جادوی مطلق» کمی ‌مشکل و تا حدی عجیب است. این اشیا و یا اتفاقات منشا واحدی ندارند و بسیار ناهمسان هستند. از افراد مختلفی سر می‌زنند و اغلب آن‌ها را می‌توان به راحتی جزو دسته‌های هنر و صنعت طبقه‌بندی کرد. جادو در رشته افسانه‌های تالکین همیشه خرق عادت و دور از دسترس نیست و چیزی که ما از آن به عنوان ماوراءالطبیعه یاد می‌کنیم هم به خوبی در این دسته قرار می‌گیرد. در این دنیا مدرسه‌های جادویی وجود ندارند و هیچ گروه یا شخص خاصی به گسترش فعالیت های جادویی اشتغال ندارد، انتقال جادو از فردی به فرد دیگر به صورت مرید و مرادی صورت نمی‌گیرد، جادو برای کسی تدریس نمی‌شود و جز مواردی خاص، اغلب به ارث نمی‌رسد.

البته برای جلوگیری از پیچیده شدن بحث، ابتدا کتاب هابیت را از باقی کتاب‌ها و داستان‌ها جدا می‌کنم. هابیت یک «قصه‌ی پریان» است و از اغلب قواعد رایج در بقیه‌ی داستان‌ها پیروی نمی‌کند. این حکم، جادوی جاری در هابیت را نیز شامل می‌شود. ما در هابیت با نوع کاملا متفاوتی از جادو روبرو هستیم، جادویی آزاد و دم دستی. در هابیت کیف‌های سخنگو می‌بینیم، یا دکمه هایی که خود‌به‌خود باز و بسته می‌شوند، یا الف‌هایی که به راحتی از جایی غیب شده و جایی دیگر ظاهر می‌شوند.

در هابیت بئورن را می‌بینیم که می‌تواند به شکل حیوانات در بیاید و کالبد خود را عوض کند. هرچند تالکین بعدها در مورد بئورن گفته است: «او مطمئناً یک انسان بود، نه یک جانورنما و یا گرگینه. او انسانی بود که به طور آگاهانه و خردمندانه توانایی هماهنگی و انطباق با طبیعت را دریافته بود.» به هر حال این توانایی جادویی بئورن به خود او محدود شد و بعدها تغییر شکل در دنیای تالکین بسیار نادر و حتا غیرممکن بود. تا آن‌جا که والار یا مایار نیز نمی‌توانستند آزادانه این کار را انجام دهند و کالبدی که اختیار می‌کردند شکلی ثابت داشت که برگرفته از خلقیات آنان بود. حتا استثنایی چون سارون که به تغییر چهره شهره بود نیز کاملا شبیه بئورن نبود. بعد از هابیت، تالکین قوانین بسیار سختی در مورد جادو وضع کرد و از استفاده‌ی آزادانه و بی‌قید و بند آن خودداری کرد.

دنیاهای جادویی:

در سرزمین میانه ما با دو جهان متفاوت برخورد می‌کنیم؛ دنیای عادی و دیدنی و سرزمین سایه‌ها، که در اغلب اوقات ساکنان یکی از چشم ساکنان دیگری پنهان هستند. این دو دنیا در کنار هم و درهم تنیده بوده و می‌شود آن‌ها را دو پنجره و یا دیدگاه متفاوت برای دیدن سرزمین میانه تلقی کرد. سرزمین سایه‌ها ارتباط مستقیم با استفاده‌ی سیاه از جادو داشته و در حقیقت سرزمینی ساخته شده و مملو از توهمات و افکار پلید صاحبان قدرت سیاه در هر زمان است. مشهورترین راه برای رد شدن از مرز یکی و رسیدن به دیگری، استفاده از حلقه‌های قدرت بود. البته اگر کسی به اندازه‌ی کافی قدرتمند بود می‌توانست در هر دو وجه باقی بماند. اینان کسانی بودند که توانایی درک پلیدی‌ها و سیاهی‌ها را بدون افتادن در میان آن‌ها داشتند. کسانی مانند تام بامبادیل و گلورفیندل الف.

انواع جادو:

۱- نیروی آفرینش: این دسته را می‌شود یکی از دو انتها برای طیف بزرگ این طبقه‌بندی به حساب آورد. همه‌ی اتفاقاتی که در جریان ساخته شدن آردا و محقق شدن موسیقی ایلوواتار افتاده جزو این دسته هستند. به وجود آمدن خود آردا، ساخته شدن دریاها و خشکی‌ها، کوه‌ها و دشت‌ها، ساخته شدن ماه و خورشید و ستارگان، فراهم کردن امکانات لازم برای زندگی موجودات زنده از قبیل حیوانات و وحوش و به وجود آمدن زمینه برای پدیدار شدن فرزندان ایلوواتار و هدایت و نظارت و سرپرستی بر اتفاقات آردا از ابتدا تا انتها! بسیاری از اقدامات ملکور در خراب کردن ساخته‌های والار را نیز می‌شود در این دسته طبقه‌بندی کرد.

والار بعد از شکل‌گیری ابتدایی و بیدار شدن فرزندان ایلوواتار از خواب، گوشه‌نشین شدند و از اعمال نفوذ مستقیم و آشکار در روند اتفاقات آردا دست کشیده، به پشت دریاها و دروازه‌های آمان عقب نشستند. این موضوع در سرزمین میانه نمود بیشتری داشت تا آن‌جا که اغلب ساکنان آن وجود والار را افسانه فرض کردند. پس نمونه‌های عینی این دسته از جادو بعد از کاربرد اولیه، بسیار نادر و کمیاب شد، ولی سرزمین میانه به کل از وجود جادوی آفرینش والار تهی نشد و این جادو به صورت پنهان در خاک، آب و هوای سرزمین میانه جاری بود.[۱]

از آن‌جایی که اغلب اتفاقات و مکان‌ها و یا رویدادهایی که در سرزمین قدسی واقع می‌شود در این دسته هستند، در ادامه‌ی بحث بیشتر بر جادوی رایج در سرزمین میانه و نمونه‌های آن تکیه خواهم کرد.

۲- وردها و طلسم‌ها: این دسته مربوط به استفاده‌ی کلامی‌ از جادو می‌شده است. برای استفاده از آن به کلمات سِری مناسب احتیاج بوده اما عمده اثر آن بستگی به نیروی شخص به کار برنده‌ی آن داشته است. از نمونه‌های مشهور آن می‌شود به افسونی که سارون به واسطه‌ی آن گورلیم [۲] را فریفت و در دام افکند، وردهایی که گندالف در اتاق مزربول[۳] برای بسته نگاه داشتن درب بر روی بالروگ خواند و یا اورادی که او برای آتش افروختن در کارادهراس و همچنین در حلقه‌ی محاصره‌ی گرگ ها به کار برد، ترانه‌های قدرت که فینرود فلاگوند به واسطه‌ی آن‌ها با سارون نبرد کرد، ترانه‌ای که لوتین در حضور مورگوت خواند و او را مدهوش ساخت و صدای سارومان که بر اراده‌ی اشخاص اثر می‌گذاشت، اشاره کرد. استفاده‌ی سیاه از این نوع جادو نماد بیشتری داشته و اغلب کسانی که در آن شهره شدند از پلیدترین موجودات بودند. کسانی همچون سارون، نزگول و یا به طور خاص شاه جادوپیشه‌ی آنگمار که از اوراد خود برای به دام انداختن فرودو هنگام عبور از بروآینن استفاده می‌کرد، و همچنین ارواح پلید گورپشته که از وردهای خود برای طلسم کردن فرودو و سه هابیت دیگر سود می‌جستند.[۴]

۳- هنر و صنعت: اشیا و ساختمان‌های زیادی در سرزمین میانه بودند که خصوصیاتی فراتر از یک شیء و یا ساختمان معمولی داشتند. با آن که می‌توان آن‌ها را اشیا و یا بناهای جادویی نامید، برای این دسته عنوان «هنر و صنعت» را استفاده کرده‌ایم، زیرا آن ساخته‌ها از دید خود سازندگانشان چنین دسته‌بندی می‌شدند. هنر ساختن آن‌ها آموختنی بود و با گذشت زمان پیشرفت می‌کرد و به کمال می‌رسید. همه‌ی نژادها در این دسته از جادو کارهای بزرگی از خود به جای گذاشتند، هرچند که قدرت آن ساخته‌ها اغلب با نژاد سازنده‌ی آن‌ها ارتباط مستقیم داشت. هنر و صنعت را می‌توان به دو دسته‌ی بزرگ تقسیم نمود:

۳-۱- بناها و مکان‌های جادویی: ساختمان‌هایی که خصوصیاتی عجیب و مفید از خود بروز می‌دادند. دورف ها سرآمد این جادو در میان انواع نژادها بودند و بناهای جادویی شگفت‌انگیزی ساخته بودند؛ مانند درهایی که در کنترل جادوی کلمات بودند و به واسطه‌ی آن‌ها باز و یا بسته می‌شدند، همچون درهای غربی معادن موریا. نومه‌نوری‌ها نیز در این جادو به سرحد کمال رسیدند و بناهای شگفت‌انگیزی مثل برج نفوذناپذیر اورتانک و دیوارهای غیر قابل شکستن میناس تی‌ریت را از خود به یادگار گذاشتند. سارون نیز در این زمینه بسیار مشهور بود. بنای جادویی شکست ناپذیر باراد-دور مهمترین ساخته‌ی دست او بود.[۵]

۳-۲- اشیای جادویی: اشیائی که با خصوصیات جادویی خود می‌توانستند تأثیراتی خاص و بزرگ را بر محیط اطراف خود بگذارند. اشیا جادویی، طیف بسیار گسترده‌ای را در زمینه‌ی جادوی دنیای تالکین به خود اختصاص می‌دهند. با این که اغلب در مورد این اشیا به هنر سازنده‌ی آن‌ها اشاره شده، اما توانایی ذاتی و نیروی درونی سازنده‌ی آن نقشی بزرگ و اساسی داشته است. کسی که یک شیء جادویی می‌ساخته بخشی از نیروی خود را در آن به ودیعه می‌نهاده. از معروف‌ترین ساخته‌های جادویی دنیای تالکین می‌توان سه جواهر درخشان سیلماریل و یا حلقه‌های قدرت را نام برد. الف‌ها سرآمد همه موجودات در ساخت اشیا جادویی بودند و در اغلب ساخته‌های جادویی تمام دوران‌ها دست داشتند، هرچند که دورف‌ها در ساخت سلاح‌های جادویی از آن‌ها پیشی گرفتند. در ادامه لیستی از مشهورترین ساخته‌های جادویی را که خود به چند دسته ی بزرگ جواهرات، سلاح‌ها و لباس‌ها و اشیا متفرقه تقسیم می‌شوند ذکر می‌کنیم[۶]:

۳-۲-۱- سلاح‌های جادویی:

الف﴾ گلامدرینگ، شمشیر الفی که متعلق به تورگون، شاه گوندولین و بعدها گندالف ساحر بود و در هنگام مواجهه با خطر لبه‌های آن با نوری آبی و یا سپید می‌درخشید.

ب﴾ اورک ریست، متعلق به اکتلیون از الف های گوندولین؛ این شمشیر خصوصیاتی شبیه به گلامدرینگ داشت.

پ﴾ استینگ، خنجر الفی بیلبو با خصوصیاتی مانند گلامدرینگ و اورک ریست.

ت﴾ نارسیل، شمشیر الندیل، شاه نومه‌نوری؛ گفته می‌شود این شمشیر ساخته‌ی تلخار بزرگترین سلاح‌ساز دورف در تمام دوران‌هاست. نارسیل در هنگام نبرد با برقی خیره کننده می‌درخشید. برق نارسیل بعد از شکسته شدن در نبرد آخرین اتحاد خاموش شد.

ث﴾ آندوریل، به معنای شعله‌ی غرب؛ شمشیر شاه اله‌سار که از تکه‌های شکسته‌ی نارسیل توسط صنعتگران الف دوباره ساخته شد. آندوریل نیز همچون نارسیل در هنگام نبرد می‌درخشید.

ج﴾ خنجرهای وسترنس؛ دو خنجر ساخت نومه‌نوری ها که از میان بلندی‌های گورپشته به دست مری و پیپین رسیده بود. این خنجرها با افسون‌هایی برای غلبه بر تاریکی ساخته شده بودند.

چ﴾ دشنه‌ی نزگول؛ خنجری جادویی با افسونی کشنده که قربانی خود را تحت فرمان جهان تاریکی در می‌آورد.

ح﴾ آنگلاخل، شمشیر به‌لگ کوتالیون. این شمشیر پس از کشته شدن به‌لگ به دست تورین، گویی در عزای او رنگ تیغه‌اش سیاه شد.

خ﴾ گورتانگ، شمشیر تورین که از آب دادن دوباره‌ی آنگلاخل ساخته شده بود. این شمشیر در آخرین لحظات با تورین سخن گفت.

۳-۲-۲- جواهرات جادویی:

الف﴾ سیلماریل‌ها، سرآمد همه‌‌ی جواهرات جادویی آردا که توسط فئانور الف ساخته شدند. سیلماریل‌ها حامل نور دو درخت بودند و افسونی بر آن‌ها بود که هیچ دست ناپاکی تاب لمس کردنشان را نداشته باشد.

ب﴾ حلقه‌های قدرت؛ حلقه‌ی یگانه برای حکمرانی، ۳ حلقه‌ی الفی برای شادی بخشی، ۹ حلقه‌ی آدمیان و ۷ حلقه‌ی دورفی برای بردگی.

پ﴾ اله‌سار (Elf-stone)، بزرگترین جواهر سرزمین میانه؛ جواهری سبز که حامل نور و روشنایی آفتاب بود. با توانایی شفابخشی و شادی‌آفرینی. گفته شده است که فقط دستان شفابخش شاه اله‌سار می‌توانست قدرت واقعی این جواهر را به کار بندد.

ت﴾ الندیلمیر، ستاره‌ی الندیل؛ جواهری جادویی که نشان خاندان الندیل بود؛ بسیار قدرتمند که حتا تحت تأثیر جادوی حلقه‌ی یگانه قرار نمی‌گرفت و ناپدید هم نمی‌شد. در مورد آن گفته شده است که جواهری سپید بود که در سربندی از میتریل (یا نقره) کار گذاشته شده بود. بسیار درخشان بود و در مواقع خطر همچون ستاره‌ای پرنور با آتشی قرمز رنگ شعله می‌کشید. اولین آن با مرگ ایسیلدور گم شد ولی بعدها دوباره ساخته شده و تا زمان شاه اله‌سار میان جانشینان ایسیلدور نسل به نسل به ارث رسید. گفته می‌شود که جواهر اصلی و جادویی بعدها توسط سارومان در هنگام جستجوی او برای حلقه‌ی یگانه پیدا شد و بعد از ورود آراگورن به اورتانک، او آن را در میان اشیا سارومان یافت. شاه اله‌سار تنها پادشاه نومه نوری بود که در هنگام سلطنت خود، دو الندیلمیر در اختیار داشت.

۳-۲-۳- لباس‌های جادویی:

الف﴾ ردایی که لوتین از موی خود بافته بود و کسی که آن را می‌پوشید را پنهان می‌ساخت و از طلسم خواب انباشته بود.

ب﴾ رداهای الفی، مانند رداهای سفر الفی که صاحب خود را از چشمان بدخواه پنهان می‌کردند.

۳-۲-۴- اشیا جادویی متفرقه:

اشیایی همچون پلان تیری، طناب‌های الفی، ماه‌نوشته‌های دورفی، آیینه‌ی گالادریل، شیشه‌ی گالادریل، حروف مهتابی، محافظان خاموش دروازه‌ی کیریت آنگول، شاخ بورومیر.

۳-۳- کنترل بر طبیعت: این دسته از جادو بسیار نادر بود. اگر اعمالی که والار در دسته‌ی نیروهای آفرینش انجام دادند را از این دسته جدا کنیم، از نمونه‌های نادر آن می‌توان به کنترلی که الروند بر رودخانه‌های دره‌ی ایملادریس داشت نام برد.

۳-۴- پیشگویی: دسته‌ی بزرگ و مهمی‌ از جادوی سرزمین میانه مربوط به پیشگویی‌های آن است. مهم‌ترین کسی که در این دسته به آن بر می‌خوریم ماندوس یا نامو، یکی از والار است. او فراخوان جان‌های کشته شده در آرداست. هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کند و از همه چیز تا انتها مطلع است، مگر آن قسمت از آینده که تنها در محدوده‌ی دانش ایلوواتار است. البته ماندوس به ندرت آینده را برملا می‌کند و آینده همچون رازی سر به مهر نزد او محفوظ است. ماندوس دو پیشگویی بزرگ و معروف دارد که در سرنوشت آردا بسیار مؤثر بودند (هستند). اولی به نام‌های «نفرین ماندوس»، «نفرین فئانور»، «تقدیر نولدور» و یا «پیشگویی شمال» معروف است که شرح کامل آن در فصل نهم سیلماریلیون آمده.

پیشگویی دیگر ماندوس که به «دومین پیشگویی ماندوس» مشهور است، شرح اتفاقاتی است که در آخرالزمان و هنگام نبرد نهایی رخ خواهند داد و جزئیات آن در تاریخ سرزمین میانه آمده است.

همچنین در میان والار پیشگویی معروف دیگری از اولمو، خطاب به والار موجود است که مربوط به سرنوشت آردا و رقم خوردن آن به دست انسان‌ها می‌باشد.

در میان انواع دیگری از ساکنان جهان و سرزمین میانه نیز مواردی از جادوی پیشگویی دیده شده است. با وجودی که اغلب اوقات می‌شود این موارد را به حساب خرد و آینده‌نگری گوینده‌ی آن‌ها گذاشت، اما تعدادی از آن‌ها نیز فراتر از حدسی خردمندانه هستند و کاملا جنبه‌ی پیشگویی دارند. به عنوان مثال می‌توان به سخنان هور به تورگون، در هنگامه‌ی نبرد اشک‌های بی‌شمار اشاره کرد.

به نظر می‌رسد در میان اقوام ساکن آردا انسان‌ها و به خصوص نومه‌نوری ها بیشترین بهره را از این جادو برده باشند. تنها کسی که در تمام دوران‌ها به جز ماندوس، با لقب «پیشگو» شناخته شد، مالبت نومه‌نوری بود. مالبت به واسطه‌ی دو پیشگویی معروف خود، یکی در مورد آن که آرودوی آخرین شاه آرتداین خواهد بود و دیگری در مورد جاده‌های مردگان و گذر شاه اله‌سار از آن‌ها شهره است.

تالکین به وجود قدرت پیشگویی در نزد وارثین ایسیلدور به صراحت اشاره می‌کند. از آراگورن هم دو پیشگویی نقل شده است، یکی در مورد آرون، خطاب به الروند، و دیگری خطاب به ائومر در مورد نبرد پله‌نور.

از پیشگویی‌های معروف دیگر می‌توان به پیشگویی گلورفیندل الف در مورد سرنوشت شاه جادوپیشه‌ی آنگمار، خوابی که فارامیر و بورومیر مبنی بر یافته شدن بلای جان ایسیلدور دیدند، و پیشگویی که در رابطه با جواهر اله‌سار شده بود اشاره کرد.

از میان اداین در پیشگویی به نام نسبتاً مشهور دیگری نیز بر می‌خوریم. «آندرت»، که زنی خردمند از خاندان بئور بوده است. او دختر بورومیر[۷] و خواهر بره‌گور بود. در بعضی از نوشته‌های منتشر نشده‌ی تالکین، «دومین پیشگویی ماندوس» برای اولین بار از زبان آندرت نقل می‌شود.[۸]

۳-۵- شفابخشی: دسته‌ای نادر ولی پر اهمیت از جادو. به نظر می‌رسد این نوع از جادو در اختیار فرزندان ائارندیل دریانورد بوده است. الروند و شاهان نومه‌نوری صاحبان اصلی این جادو بودند و در میان الف‌های دیگر و حتا قدرتمندترین آن‌ها نیز کمتر کسی از آن بهره‌ای داشت. این خصوصیت آن قدر در میان شاهان نومه نور بارز بود که به عنوان نشانه‌ای شاهانه برای شاه راستین تلقی می‌شد. البته خود شاه اله‌سار الروند را «مهتر صاحبان» این جادو معرفی می‌کند.

۳-۶- توانایی صحبت ذهن به ذهن و بدون کلام: نمونه ای باز هم نادر از جادو. تنها نمونه‌ی ذکر شده از آن در فصل «جدایی‌های بسیار» در کتاب «بازگشت شاه» بود. اما گفته شده که اغلب موجودات قدرتمند مانند والار، مایار و الف‌های قدرتمند توانایی انجام آن را داشته‌اند.

پس از رده‌بندی انواع جادو، به طور خلاصه انواع به کار گیرندگان جادو را نیز بررسی می‌کنیم:

اغلب ساکنان آردا، کم یا زیاد بهره‌ای از جادو برده بودند. والار و مایار صاحبان اصلی آن بودند ولی فرزندان ایلوواتار نیز توانایی استفاده از آن را داشتند. فرزندان ایلوواتار توانایی استفاده از همه‌ی انواع جادو، به جز جادوی آفرینش را دارا بودند. الف‌ها در استفاده از طلسم‌ها، هنر و صنعت قدرتمندتر بودند در حالی که انسان‌ها از پیشگویی و قدرت شفابخشی بهره‌ی بیشتری برده بودند. از میان خود الف‌ها نیز نولدور در هنر و صنعت سرآمد شدند و سیندار در کنترل و همزیستی با طبیعت. دورف‌ها نیز با وجودی که در زمره‌ی فرزندان ایلوواتار قرار نمی‌گیرند، اما از میان جادوهای مختلف، از هنر و صنعت بهره‌ی بسیار برده بودند.

تنها گروهی که رسماً عنوان جادو را بر خود داشتند و از لقب جادوگر استفاده می‌کردند، ایستاری بودند، هرچند که واضح است که ایستاری فقط مایار بلندمرتبه بودند؛ اما برای حفظ حریم سرزمین میانه و پنهان کردن قدرت خود از چشم مردمان فانی و توجیه توانایی‌های زیاد خود، از این عنوان استفاده می‌کردند.

۴ نفر دیگر نیز در سرزمین میانه به عنوان جادوگر ملقب شدند؛ دو جادوگر سیاه: سارون ﴿نکرومانسر﴾ و شاه جادوپیشه‌ی آنگمار؛ و دو جادوگر سپید: ملیان مایا و گالادریل الف.

مؤخره:

جادویی را که در داستان‌های تالکین با آن مواجه می‌شویم، کمتر می‌توان تحت عنوان رایج جادو قرار داد. در دنیای تالکین به ندرت به‌طور رسمی ‌با عنوان جادو برخورد می‌کنیم و اغلب برخورد ما با جادو بیشتر به برخورد با هنر و صنعت شبیه شده است. تالکین برای مصرف جادو قوانین سختی وضع کرده و هرگز مانند دیگر داستان‌های فانتزی با گشاده دستی از آن بهره نبرده است؛ در سرزمین میانه هیچ‌کس صرف نظر از توانایی و یا قدرت درونی‌اش نمی‌تواند بدون بال پرواز کند، کسی نمی‌تواند برف را بسوزاند، بدون قایق از دریاها بگذرد، و یا بدون وسیله‌ای مثل پلان‌تیر از دوردست‌ها پیام بفرستد.

این طرز برخورد با جادو ریشه در فلسفه و تعریف تالکین از ماهیت جادو دارد. تالکین جادو را «وسیله‌ای برای تسریع میان مرحله به وجود آمدن یک اندیشه و تحقق آن اندیشه و دیده شدن آثار آن» تشریح می‌کند. او توضیح می‌دهد که جادو خود‌به‌خود چیزی جز محقق شدن یک اندیشه نیست و جادوی خوب و بد فقط دو استفاده‌ی متفاوت از این وسیله هستند. جادوی بد در خدمت به وجود آوردن خدعه و تسلط بر دیگران است و جادوی خوب در خدمت آفرینش و پایدار نگاه داشتن زیبایی‌ها. او توضیح می‌دهد که حلقه‌ی یگانه چیزی نیست جز ظرفی برای انتقال «اراده‌ی قدرت طلب» سارون برای مسلط شدن بر دیگران؛ یکی از هزاران ابزار رایجی که همه‌ی قدرتمندان برای رسیدن به این هدف از آن استفاده می‌کنند. لوازم جادویی در دنیای تالکین فقط وامدار و حامل اراده‌ها و جزئی از وجود (Self) صاحبان و سازندگانشان هستند. پس هر کس که اراده و وجود قدرتمندتری داشته باشد جادوگر بزرگ‌تری نیز هست. به همین دلیل است که استفاده‌ی آزادانه از جادو در سرزمین میانه این قدر نادر و کمیاب شده است؛ چون فقط انگیزه‌های بسیار قوی توجیه کننده‌ی بهایی هستند که باید برای استفاده از آن پرداخت.

از نظر تالکین، هر صاحب اراده‌ای جادوگر است و جادوی ما وسیله‌ی محقق کردن اندیشه‌های ماست، پس غیر ممکنی وجود ندارد. او بارها گفته است که همه‌ی ساخته‌های حیرت انگیز و قدرتمند الفی فقط به علت «کمبود کلمه‌ی مناسب در زبان مردمان»، سحر و جادو خوانده می‌شوند. این چیزی است که در همه‌ی نوشته های او مشهود است.

او جایی به شیوایی از زبان گالادریل می‌نویسد:

رو به سام کرد و پرسید:«تو چه طور؟ چون فکر می‌کنم این همان چیزی است که مردم شما به آن می‌گویند جادو. هر چند که به وضوح نمی‌دانم که منظورشان چیست! ظاهراً از همین کلمه برای فریبکاری‌های دشمن نیز استفاده می‌کنند. اما این را اگر مایل باشی می‌توانی جادوی گالادریل بنامی. مگر نگفتی که می‌خواهی جادوی الفی ببینی؟»[۹]

پانویس ها:

[۱]- جادوی ملیان مایا را با وجودی که ساکن سرزمین میانه بود، در همین دسته طبقه بندی می کنیم.

[۲]- گورلیم شوربخت، از یاران باراهیر، پدر برن که سارون او را فریفت و او را به خیانت به باراهیر واداشت.

[۳]- اتاقی در موریا که گور بالین در آن قرار داشت و اورک‌ها در آن به یاران حلقه حمله کردند.

[۴]- دروازه‌های موریا را نیز می شد در این دسته بندی قرار داد، اما دسته ی بعدی را برای آن‌ها ترجیح دادم.

[۵]- مکان های جادویی نیز در سرزمین میانه یافت می شدند که ساخته‌ی کسی نبودند، مانند باتلاق‌های مرگ. آن‌ها که حاصل یک پلیدی بزرگ و یا اثر جادوهای دیگر بودند را می شود با کمی اغماض در این دسته قرار داد.

[۶]- فهرستی که در این‌جا ذکر می کنم مربوط به اشیا مشهوری است که در مورد خاصیتی مشخص از آن‌ها حرفی زده شده باشد، و گرنه اغلب ساخته‌های دست الف‌ها و دورف‌ها و نومه نوری ها را بدون ذکر دلیل می توان در این لیست قرار داد.

[۷]- بورومیر اهل لادروس از نوادگان بئور کهنسال و پدربزرگ باراهیر بود و نباید با بورومیر اول و دوم، فرزندان دنه تور اول و دوم، کارگزاران گوندور در دوران سوم اشتباه شوند.

[۸]- نفرین‌ها را نیز می توان در همین جرگه رده‌بندی کرد زیرا در واقع پیشگویی‌هایی مصیبت بار بودند که محقق می گشتند. از این مورد علاوه بر نخستین پیشگویی ماندوس، می توان به نفرین ملکور بر خاندان هورین و نفرین ایسیلدور بر مردمان دون هارو اشاره کرد.

[۹]- یاران حلقه، ترجمه ی رضا علیزاده، نشر روزنه، فصل آیینه ی گالادریل، صفحات ۷۰۸ و ۷۰۹