خانه - کتابخانه - مقالات (برگه 18)

مقالات

تناقضات هابیت با دیگر آثار تالکین

نوشته: علی نوروزی

با اینکه بنظر می رسد هابیت مقدمه ای بر کتاب ارباب حلقه ها و در هماهنگی با آن است، اما برای کسی که آثار تالکین را پیگیری می کند، بهتر است  که هابیت را از بقیه فضای فانتزی حاکم بر آثار تالکین جدا کند! در حقیقت اغلب این تناقضات از این موضوع ناشی میشود که مخاطب تالکین در کتاب هابیت گروه سنی خردسال و یا نوجوان می باشد و همین نکته این کتاب را متفاوت می کند.

وقتی که هابیت برای اولین بار چاپ شد، قرار نبود به این شکل پیش درآمدی برای ارباب حلقه ها باشد، در حقیقت وقتی که هابیت نوشته می شد، هنوز هیچ زمینه ای از حلقه های قدرت و داستانهای مرتبط با آنها وجود نداشت. اما زمانی که تالکین در حال آماده کردن ارباب حلقه ها برای چاپ بود، به این نتیجه رسید که برای سازگار کردن این دو اثر تغییرات در هابیت اجتناب ناپذیر است، در اولین چاپ هابیت، در دخمه زیر کوه وقتی که گالوم در بازی معما از بیلبو شکست می خورد با میل و رغبت حلقه طلای خودش را به او تحویل می دهد. اما بعدها تالکین به این فکر افتاد که برای بوجود آوردن تلقی شیطانی از حلقه یگانه باید در این قسمت از داستان تغییراتی ایجاد کند، و نتیجه داستانی است که امروز در دست ماست، هابیت ویرایش شد و در مقدمه و فصل دوم کتاب ارباب حلقه ها داستانِ یک “دروغ” اضافه شد، دروغی که بیلبو در اثر نیروی مخرب حلقه می گوید و وانمود می کند که حلقه از طرف گالوم به اون هدیه داده شده است.

با وجود این تصحیح همچنان تناقضاتی میان هابیت و بقیه آقار حماسی تالکین وجود دارد که برای روشتن تر شدن موضوع بطور خلاصه مروری بر آنها می کنیم:

۱- در کتاب هابیت، بیلبو یک ساعت دارد! مثلا نگاه کنید به صفحات ابتدای فصل دوم کتاب هابیت (بره بریانی) که از«گذاشتن یادداشت زیر ساعت روی بخاری توسط گندالف» یا مثلا «رسیدن یادداشت در ساعت ۱۰ دقیقه به ۱۱ به دست بیلبو» یاد شده! ساعت به شکل مکانیکی در هیچ کجای دیگر از آثار تالکین وجود ندارد. ممکن است با این توضیح که ساعت هدیه ای جادویی از صنعتگران دیل بوده، سعی در توجیح موضوع کرد، اما اولا بیلبو تا آن موقع به دیل نرفته بود، ثانیا چیزی که واضح است چنین تلقی خاصی از زمان که ساعت را به ۶۰ دقیقه مساوی تقسیم کند در جای دیگری از آثار تالکین مطلقا وجود ندارد و چیزی به عنوان ساعت مکانیکی در داستانهای دیگر پذیرفته نیست.

۲- در هابیت ما با چیزی به عنوان «کبریت» روبرو هستیم. مثلا نگاه کنید به فصل ۵ کتاب، معما در تاریکی، یا انتهای فصل ۶ از چاله به چاه. در هیچ کجای دیگر از این مجموعه داستان با چیزی به عنوان کبریت روبرو نمی شویم، اگر هم جایی از وسیله برای روشن کردن آتش استفاده شود، از سنگ چخماق که مناسب با فضای خود داستان است نام برده می شود و «کبریت» وجود نداره.

۳- سه ترول احمقی که در داستان هابیت هستند نامهای کاملا انگلیسی دارند، نگاه کنید به فصل دوم هابیت. تام، برت و بیل؛ و جالبتر اینکه بیل فامیلی انگلیسی (Huggins) هم دارد. چنین چیزی در جای دیگر سابقه ندارد. تمامی شخصیتها نامهایی به زبان خاص خودشان دارند. ترولهای هابیت به انگلیسی فصیح و کاملا عوامانه با و اصطلاح های رایج آن حرف می زنند، در حالیکه در هیچ جای دیگر هیچ ترولی به زبان انگلیسی حرف نمی زند، می شود اینطور گفت که صحبتهای آنان به زبان مشترک است، ولی ترولها حتی به زبان مشترک هم حرف نمی زدند و از آن مهمتر در زبان مشترک شیوه حرف زدن، مانند حرف زدنِ «کوچه بازاری» در زبان انگلیسی نیست.

۴- در هابیت ما با نوعی از جادو روبرو هستیم که در جاهی دیگر دیده نمی شود، مثلا دکمه های سردست الماس توک پیر که هدیه گندالف بودند و خود بخود بسته می شدند ( نگاه کنید به فصل ۱) یا کیف دستی ترول وقتی بیلبو به آن دست زد شروع به جیغ زدن کرد (نگاه کنید به فصل دوم)، چنین شکلی از جادو که جسمی خاصیتی مثل حرف زدن داشته باشد در نوع نگرش تالکین به دنیای جادو و آثار دیگر او وجود نداره و فقط در هابیت دیده شده.

۵- در هابیت ما اغلب با اِلف هایی احمق و بدجنس روبرو هستیم که این موضوع با تعریف تالکین از اولین دسته از فرزندان ایلوواتار که سرشار از خرد و خالی از شرارت هستند متناقض است، اِلف هایی چنین ابله از نوعی که در هابیت دیده شده در هیچ کجای دیگر آثار تالکین وجود ندارد.

۶- موجودات بدِ هابیت «گابلین ها» هستند، در حالیکه ما بعدها با موجودی به نام «اورک» سرو کار داریم و جایی با گابلین برخورد نمی کنیم. البته خود تالکین در نامه ای به این نکته اشاره کرده که برای اختصاصی و اورجینال کردن موجودات ساخته خودش از اورک بجای گابلین استفاده کرده تا خواننده پیش زمینه ذهنی ای که از گابلینهای معروف دارد را کنار گذاشته و با موجودی اختصاصی روبرو شود. در هر صورت موجودات استفاده شده در کتاب هابیت حتی بعد از ویرایشهای بسیار همچنان گابلین باقی ماندند و تاریخچه ای همانند اورکها برای آنها درست نشد.

۷- گندالف هنگام معرفی خود به «بئورن» خود را پسر عموی راداگاست قهوه ای معرفی می کند، در حالیکه جادوگران از مایار هستند که به شکل انسان تجسم پیدا کرده اند، ما در دیگر آثار با چنین نسبتهایی در میان قدسیان روبرو نمی شیم.

جادو در دنیای تالکین

نوشته: علی نوروزی

ویرایش: ابراهیم تقوی

مهمترین چیزی که در برخورد با دنیای پرداخته شده توسط تالکین توجه ما را جلب می کند این است که: آن دنیا به شدت با جهان ما تفاوت دارد. این تفاوت در چیزی خلاصه می‌شود که برای توضیحش از کلمه‌ی بسیار کلی «جادو» استفاده می‌کنیم.

دنیایی که تالکین برای ما تصویر کرده، از پایه ساخته می‌شود و ما حتا در جریان شکل گرفتن آن نیز قرار می‌گیریم؛ هیچ پیش فرض خاصی که آن را به جهان ما ربط دهد اساس کار قرار نگرفته است؛ دنیایی است ساختگی با خدایان مخصوص و قواعد مجزا. به همین دلیل چیزهای بسیاری را می‌توان جادو نامید: از ساخته شدن آردا، خورشید، ماه و ستارگان تا آتشبازی‌های گندالف! دسته‌بندی اتفاقات و اشیا و اطلاق نامی ‌واحد به همه‌ی آن‌ها به عنوان «جادوی مطلق» کمی ‌مشکل و تا حدی عجیب است. این اشیا و یا اتفاقات منشا واحدی ندارند و بسیار ناهمسان هستند. از افراد مختلفی سر می‌زنند و اغلب آن‌ها را می‌توان به راحتی جزو دسته‌های هنر و صنعت طبقه‌بندی کرد. جادو در رشته افسانه‌های تالکین همیشه خرق عادت و دور از دسترس نیست و چیزی که ما از آن به عنوان ماوراءالطبیعه یاد می‌کنیم هم به خوبی در این دسته قرار می‌گیرد. در این دنیا مدرسه‌های جادویی وجود ندارند و هیچ گروه یا شخص خاصی به گسترش فعالیت های جادویی اشتغال ندارد، انتقال جادو از فردی به فرد دیگر به صورت مرید و مرادی صورت نمی‌گیرد، جادو برای کسی تدریس نمی‌شود و جز مواردی خاص، اغلب به ارث نمی‌رسد.

البته برای جلوگیری از پیچیده شدن بحث، ابتدا کتاب هابیت را از باقی کتاب‌ها و داستان‌ها جدا می‌کنم. هابیت یک «قصه‌ی پریان» است و از اغلب قواعد رایج در بقیه‌ی داستان‌ها پیروی نمی‌کند. این حکم، جادوی جاری در هابیت را نیز شامل می‌شود. ما در هابیت با نوع کاملا متفاوتی از جادو روبرو هستیم، جادویی آزاد و دم دستی. در هابیت کیف‌های سخنگو می‌بینیم، یا دکمه هایی که خود‌به‌خود باز و بسته می‌شوند، یا الف‌هایی که به راحتی از جایی غیب شده و جایی دیگر ظاهر می‌شوند.

در هابیت بئورن را می‌بینیم که می‌تواند به شکل حیوانات در بیاید و کالبد خود را عوض کند. هرچند تالکین بعدها در مورد بئورن گفته است: «او مطمئناً یک انسان بود، نه یک جانورنما و یا گرگینه. او انسانی بود که به طور آگاهانه و خردمندانه توانایی هماهنگی و انطباق با طبیعت را دریافته بود.» به هر حال این توانایی جادویی بئورن به خود او محدود شد و بعدها تغییر شکل در دنیای تالکین بسیار نادر و حتا غیرممکن بود. تا آن‌جا که والار یا مایار نیز نمی‌توانستند آزادانه این کار را انجام دهند و کالبدی که اختیار می‌کردند شکلی ثابت داشت که برگرفته از خلقیات آنان بود. حتا استثنایی چون سارون که به تغییر چهره شهره بود نیز کاملا شبیه بئورن نبود. بعد از هابیت، تالکین قوانین بسیار سختی در مورد جادو وضع کرد و از استفاده‌ی آزادانه و بی‌قید و بند آن خودداری کرد.

دنیاهای جادویی:

در سرزمین میانه ما با دو جهان متفاوت برخورد می‌کنیم؛ دنیای عادی و دیدنی و سرزمین سایه‌ها، که در اغلب اوقات ساکنان یکی از چشم ساکنان دیگری پنهان هستند. این دو دنیا در کنار هم و درهم تنیده بوده و می‌شود آن‌ها را دو پنجره و یا دیدگاه متفاوت برای دیدن سرزمین میانه تلقی کرد. سرزمین سایه‌ها ارتباط مستقیم با استفاده‌ی سیاه از جادو داشته و در حقیقت سرزمینی ساخته شده و مملو از توهمات و افکار پلید صاحبان قدرت سیاه در هر زمان است. مشهورترین راه برای رد شدن از مرز یکی و رسیدن به دیگری، استفاده از حلقه‌های قدرت بود. البته اگر کسی به اندازه‌ی کافی قدرتمند بود می‌توانست در هر دو وجه باقی بماند. اینان کسانی بودند که توانایی درک پلیدی‌ها و سیاهی‌ها را بدون افتادن در میان آن‌ها داشتند. کسانی مانند تام بامبادیل و گلورفیندل الف.

انواع جادو:

۱- نیروی آفرینش: این دسته را می‌شود یکی از دو انتها برای طیف بزرگ این طبقه‌بندی به حساب آورد. همه‌ی اتفاقاتی که در جریان ساخته شدن آردا و محقق شدن موسیقی ایلوواتار افتاده جزو این دسته هستند. به وجود آمدن خود آردا، ساخته شدن دریاها و خشکی‌ها، کوه‌ها و دشت‌ها، ساخته شدن ماه و خورشید و ستارگان، فراهم کردن امکانات لازم برای زندگی موجودات زنده از قبیل حیوانات و وحوش و به وجود آمدن زمینه برای پدیدار شدن فرزندان ایلوواتار و هدایت و نظارت و سرپرستی بر اتفاقات آردا از ابتدا تا انتها! بسیاری از اقدامات ملکور در خراب کردن ساخته‌های والار را نیز می‌شود در این دسته طبقه‌بندی کرد.

والار بعد از شکل‌گیری ابتدایی و بیدار شدن فرزندان ایلوواتار از خواب، گوشه‌نشین شدند و از اعمال نفوذ مستقیم و آشکار در روند اتفاقات آردا دست کشیده، به پشت دریاها و دروازه‌های آمان عقب نشستند. این موضوع در سرزمین میانه نمود بیشتری داشت تا آن‌جا که اغلب ساکنان آن وجود والار را افسانه فرض کردند. پس نمونه‌های عینی این دسته از جادو بعد از کاربرد اولیه، بسیار نادر و کمیاب شد، ولی سرزمین میانه به کل از وجود جادوی آفرینش والار تهی نشد و این جادو به صورت پنهان در خاک، آب و هوای سرزمین میانه جاری بود.[۱]

از آن‌جایی که اغلب اتفاقات و مکان‌ها و یا رویدادهایی که در سرزمین قدسی واقع می‌شود در این دسته هستند، در ادامه‌ی بحث بیشتر بر جادوی رایج در سرزمین میانه و نمونه‌های آن تکیه خواهم کرد.

۲- وردها و طلسم‌ها: این دسته مربوط به استفاده‌ی کلامی‌ از جادو می‌شده است. برای استفاده از آن به کلمات سِری مناسب احتیاج بوده اما عمده اثر آن بستگی به نیروی شخص به کار برنده‌ی آن داشته است. از نمونه‌های مشهور آن می‌شود به افسونی که سارون به واسطه‌ی آن گورلیم [۲] را فریفت و در دام افکند، وردهایی که گندالف در اتاق مزربول[۳] برای بسته نگاه داشتن درب بر روی بالروگ خواند و یا اورادی که او برای آتش افروختن در کارادهراس و همچنین در حلقه‌ی محاصره‌ی گرگ ها به کار برد، ترانه‌های قدرت که فینرود فلاگوند به واسطه‌ی آن‌ها با سارون نبرد کرد، ترانه‌ای که لوتین در حضور مورگوت خواند و او را مدهوش ساخت و صدای سارومان که بر اراده‌ی اشخاص اثر می‌گذاشت، اشاره کرد. استفاده‌ی سیاه از این نوع جادو نماد بیشتری داشته و اغلب کسانی که در آن شهره شدند از پلیدترین موجودات بودند. کسانی همچون سارون، نزگول و یا به طور خاص شاه جادوپیشه‌ی آنگمار که از اوراد خود برای به دام انداختن فرودو هنگام عبور از بروآینن استفاده می‌کرد، و همچنین ارواح پلید گورپشته که از وردهای خود برای طلسم کردن فرودو و سه هابیت دیگر سود می‌جستند.[۴]

۳- هنر و صنعت: اشیا و ساختمان‌های زیادی در سرزمین میانه بودند که خصوصیاتی فراتر از یک شیء و یا ساختمان معمولی داشتند. با آن که می‌توان آن‌ها را اشیا و یا بناهای جادویی نامید، برای این دسته عنوان «هنر و صنعت» را استفاده کرده‌ایم، زیرا آن ساخته‌ها از دید خود سازندگانشان چنین دسته‌بندی می‌شدند. هنر ساختن آن‌ها آموختنی بود و با گذشت زمان پیشرفت می‌کرد و به کمال می‌رسید. همه‌ی نژادها در این دسته از جادو کارهای بزرگی از خود به جای گذاشتند، هرچند که قدرت آن ساخته‌ها اغلب با نژاد سازنده‌ی آن‌ها ارتباط مستقیم داشت. هنر و صنعت را می‌توان به دو دسته‌ی بزرگ تقسیم نمود:

۳-۱- بناها و مکان‌های جادویی: ساختمان‌هایی که خصوصیاتی عجیب و مفید از خود بروز می‌دادند. دورف ها سرآمد این جادو در میان انواع نژادها بودند و بناهای جادویی شگفت‌انگیزی ساخته بودند؛ مانند درهایی که در کنترل جادوی کلمات بودند و به واسطه‌ی آن‌ها باز و یا بسته می‌شدند، همچون درهای غربی معادن موریا. نومه‌نوری‌ها نیز در این جادو به سرحد کمال رسیدند و بناهای شگفت‌انگیزی مثل برج نفوذناپذیر اورتانک و دیوارهای غیر قابل شکستن میناس تی‌ریت را از خود به یادگار گذاشتند. سارون نیز در این زمینه بسیار مشهور بود. بنای جادویی شکست ناپذیر باراد-دور مهمترین ساخته‌ی دست او بود.[۵]

۳-۲- اشیای جادویی: اشیائی که با خصوصیات جادویی خود می‌توانستند تأثیراتی خاص و بزرگ را بر محیط اطراف خود بگذارند. اشیا جادویی، طیف بسیار گسترده‌ای را در زمینه‌ی جادوی دنیای تالکین به خود اختصاص می‌دهند. با این که اغلب در مورد این اشیا به هنر سازنده‌ی آن‌ها اشاره شده، اما توانایی ذاتی و نیروی درونی سازنده‌ی آن نقشی بزرگ و اساسی داشته است. کسی که یک شیء جادویی می‌ساخته بخشی از نیروی خود را در آن به ودیعه می‌نهاده. از معروف‌ترین ساخته‌های جادویی دنیای تالکین می‌توان سه جواهر درخشان سیلماریل و یا حلقه‌های قدرت را نام برد. الف‌ها سرآمد همه موجودات در ساخت اشیا جادویی بودند و در اغلب ساخته‌های جادویی تمام دوران‌ها دست داشتند، هرچند که دورف‌ها در ساخت سلاح‌های جادویی از آن‌ها پیشی گرفتند. در ادامه لیستی از مشهورترین ساخته‌های جادویی را که خود به چند دسته ی بزرگ جواهرات، سلاح‌ها و لباس‌ها و اشیا متفرقه تقسیم می‌شوند ذکر می‌کنیم[۶]:

۳-۲-۱- سلاح‌های جادویی:

الف﴾ گلامدرینگ، شمشیر الفی که متعلق به تورگون، شاه گوندولین و بعدها گندالف ساحر بود و در هنگام مواجهه با خطر لبه‌های آن با نوری آبی و یا سپید می‌درخشید.

ب﴾ اورک ریست، متعلق به اکتلیون از الف های گوندولین؛ این شمشیر خصوصیاتی شبیه به گلامدرینگ داشت.

پ﴾ استینگ، خنجر الفی بیلبو با خصوصیاتی مانند گلامدرینگ و اورک ریست.

ت﴾ نارسیل، شمشیر الندیل، شاه نومه‌نوری؛ گفته می‌شود این شمشیر ساخته‌ی تلخار بزرگترین سلاح‌ساز دورف در تمام دوران‌هاست. نارسیل در هنگام نبرد با برقی خیره کننده می‌درخشید. برق نارسیل بعد از شکسته شدن در نبرد آخرین اتحاد خاموش شد.

ث﴾ آندوریل، به معنای شعله‌ی غرب؛ شمشیر شاه اله‌سار که از تکه‌های شکسته‌ی نارسیل توسط صنعتگران الف دوباره ساخته شد. آندوریل نیز همچون نارسیل در هنگام نبرد می‌درخشید.

ج﴾ خنجرهای وسترنس؛ دو خنجر ساخت نومه‌نوری ها که از میان بلندی‌های گورپشته به دست مری و پیپین رسیده بود. این خنجرها با افسون‌هایی برای غلبه بر تاریکی ساخته شده بودند.

چ﴾ دشنه‌ی نزگول؛ خنجری جادویی با افسونی کشنده که قربانی خود را تحت فرمان جهان تاریکی در می‌آورد.

ح﴾ آنگلاخل، شمشیر به‌لگ کوتالیون. این شمشیر پس از کشته شدن به‌لگ به دست تورین، گویی در عزای او رنگ تیغه‌اش سیاه شد.

خ﴾ گورتانگ، شمشیر تورین که از آب دادن دوباره‌ی آنگلاخل ساخته شده بود. این شمشیر در آخرین لحظات با تورین سخن گفت.

۳-۲-۲- جواهرات جادویی:

الف﴾ سیلماریل‌ها، سرآمد همه‌‌ی جواهرات جادویی آردا که توسط فئانور الف ساخته شدند. سیلماریل‌ها حامل نور دو درخت بودند و افسونی بر آن‌ها بود که هیچ دست ناپاکی تاب لمس کردنشان را نداشته باشد.

ب﴾ حلقه‌های قدرت؛ حلقه‌ی یگانه برای حکمرانی، ۳ حلقه‌ی الفی برای شادی بخشی، ۹ حلقه‌ی آدمیان و ۷ حلقه‌ی دورفی برای بردگی.

پ﴾ اله‌سار (Elf-stone)، بزرگترین جواهر سرزمین میانه؛ جواهری سبز که حامل نور و روشنایی آفتاب بود. با توانایی شفابخشی و شادی‌آفرینی. گفته شده است که فقط دستان شفابخش شاه اله‌سار می‌توانست قدرت واقعی این جواهر را به کار بندد.

ت﴾ الندیلمیر، ستاره‌ی الندیل؛ جواهری جادویی که نشان خاندان الندیل بود؛ بسیار قدرتمند که حتا تحت تأثیر جادوی حلقه‌ی یگانه قرار نمی‌گرفت و ناپدید هم نمی‌شد. در مورد آن گفته شده است که جواهری سپید بود که در سربندی از میتریل (یا نقره) کار گذاشته شده بود. بسیار درخشان بود و در مواقع خطر همچون ستاره‌ای پرنور با آتشی قرمز رنگ شعله می‌کشید. اولین آن با مرگ ایسیلدور گم شد ولی بعدها دوباره ساخته شده و تا زمان شاه اله‌سار میان جانشینان ایسیلدور نسل به نسل به ارث رسید. گفته می‌شود که جواهر اصلی و جادویی بعدها توسط سارومان در هنگام جستجوی او برای حلقه‌ی یگانه پیدا شد و بعد از ورود آراگورن به اورتانک، او آن را در میان اشیا سارومان یافت. شاه اله‌سار تنها پادشاه نومه نوری بود که در هنگام سلطنت خود، دو الندیلمیر در اختیار داشت.

۳-۲-۳- لباس‌های جادویی:

الف﴾ ردایی که لوتین از موی خود بافته بود و کسی که آن را می‌پوشید را پنهان می‌ساخت و از طلسم خواب انباشته بود.

ب﴾ رداهای الفی، مانند رداهای سفر الفی که صاحب خود را از چشمان بدخواه پنهان می‌کردند.

۳-۲-۴- اشیا جادویی متفرقه:

اشیایی همچون پلان تیری، طناب‌های الفی، ماه‌نوشته‌های دورفی، آیینه‌ی گالادریل، شیشه‌ی گالادریل، حروف مهتابی، محافظان خاموش دروازه‌ی کیریت آنگول، شاخ بورومیر.

۳-۳- کنترل بر طبیعت: این دسته از جادو بسیار نادر بود. اگر اعمالی که والار در دسته‌ی نیروهای آفرینش انجام دادند را از این دسته جدا کنیم، از نمونه‌های نادر آن می‌توان به کنترلی که الروند بر رودخانه‌های دره‌ی ایملادریس داشت نام برد.

۳-۴- پیشگویی: دسته‌ی بزرگ و مهمی‌ از جادوی سرزمین میانه مربوط به پیشگویی‌های آن است. مهم‌ترین کسی که در این دسته به آن بر می‌خوریم ماندوس یا نامو، یکی از والار است. او فراخوان جان‌های کشته شده در آرداست. هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کند و از همه چیز تا انتها مطلع است، مگر آن قسمت از آینده که تنها در محدوده‌ی دانش ایلوواتار است. البته ماندوس به ندرت آینده را برملا می‌کند و آینده همچون رازی سر به مهر نزد او محفوظ است. ماندوس دو پیشگویی بزرگ و معروف دارد که در سرنوشت آردا بسیار مؤثر بودند (هستند). اولی به نام‌های «نفرین ماندوس»، «نفرین فئانور»، «تقدیر نولدور» و یا «پیشگویی شمال» معروف است که شرح کامل آن در فصل نهم سیلماریلیون آمده.

پیشگویی دیگر ماندوس که به «دومین پیشگویی ماندوس» مشهور است، شرح اتفاقاتی است که در آخرالزمان و هنگام نبرد نهایی رخ خواهند داد و جزئیات آن در تاریخ سرزمین میانه آمده است.

همچنین در میان والار پیشگویی معروف دیگری از اولمو، خطاب به والار موجود است که مربوط به سرنوشت آردا و رقم خوردن آن به دست انسان‌ها می‌باشد.

در میان انواع دیگری از ساکنان جهان و سرزمین میانه نیز مواردی از جادوی پیشگویی دیده شده است. با وجودی که اغلب اوقات می‌شود این موارد را به حساب خرد و آینده‌نگری گوینده‌ی آن‌ها گذاشت، اما تعدادی از آن‌ها نیز فراتر از حدسی خردمندانه هستند و کاملا جنبه‌ی پیشگویی دارند. به عنوان مثال می‌توان به سخنان هور به تورگون، در هنگامه‌ی نبرد اشک‌های بی‌شمار اشاره کرد.

به نظر می‌رسد در میان اقوام ساکن آردا انسان‌ها و به خصوص نومه‌نوری ها بیشترین بهره را از این جادو برده باشند. تنها کسی که در تمام دوران‌ها به جز ماندوس، با لقب «پیشگو» شناخته شد، مالبت نومه‌نوری بود. مالبت به واسطه‌ی دو پیشگویی معروف خود، یکی در مورد آن که آرودوی آخرین شاه آرتداین خواهد بود و دیگری در مورد جاده‌های مردگان و گذر شاه اله‌سار از آن‌ها شهره است.

تالکین به وجود قدرت پیشگویی در نزد وارثین ایسیلدور به صراحت اشاره می‌کند. از آراگورن هم دو پیشگویی نقل شده است، یکی در مورد آرون، خطاب به الروند، و دیگری خطاب به ائومر در مورد نبرد پله‌نور.

از پیشگویی‌های معروف دیگر می‌توان به پیشگویی گلورفیندل الف در مورد سرنوشت شاه جادوپیشه‌ی آنگمار، خوابی که فارامیر و بورومیر مبنی بر یافته شدن بلای جان ایسیلدور دیدند، و پیشگویی که در رابطه با جواهر اله‌سار شده بود اشاره کرد.

از میان اداین در پیشگویی به نام نسبتاً مشهور دیگری نیز بر می‌خوریم. «آندرت»، که زنی خردمند از خاندان بئور بوده است. او دختر بورومیر[۷] و خواهر بره‌گور بود. در بعضی از نوشته‌های منتشر نشده‌ی تالکین، «دومین پیشگویی ماندوس» برای اولین بار از زبان آندرت نقل می‌شود.[۸]

۳-۵- شفابخشی: دسته‌ای نادر ولی پر اهمیت از جادو. به نظر می‌رسد این نوع از جادو در اختیار فرزندان ائارندیل دریانورد بوده است. الروند و شاهان نومه‌نوری صاحبان اصلی این جادو بودند و در میان الف‌های دیگر و حتا قدرتمندترین آن‌ها نیز کمتر کسی از آن بهره‌ای داشت. این خصوصیت آن قدر در میان شاهان نومه نور بارز بود که به عنوان نشانه‌ای شاهانه برای شاه راستین تلقی می‌شد. البته خود شاه اله‌سار الروند را «مهتر صاحبان» این جادو معرفی می‌کند.

۳-۶- توانایی صحبت ذهن به ذهن و بدون کلام: نمونه ای باز هم نادر از جادو. تنها نمونه‌ی ذکر شده از آن در فصل «جدایی‌های بسیار» در کتاب «بازگشت شاه» بود. اما گفته شده که اغلب موجودات قدرتمند مانند والار، مایار و الف‌های قدرتمند توانایی انجام آن را داشته‌اند.

پس از رده‌بندی انواع جادو، به طور خلاصه انواع به کار گیرندگان جادو را نیز بررسی می‌کنیم:

اغلب ساکنان آردا، کم یا زیاد بهره‌ای از جادو برده بودند. والار و مایار صاحبان اصلی آن بودند ولی فرزندان ایلوواتار نیز توانایی استفاده از آن را داشتند. فرزندان ایلوواتار توانایی استفاده از همه‌ی انواع جادو، به جز جادوی آفرینش را دارا بودند. الف‌ها در استفاده از طلسم‌ها، هنر و صنعت قدرتمندتر بودند در حالی که انسان‌ها از پیشگویی و قدرت شفابخشی بهره‌ی بیشتری برده بودند. از میان خود الف‌ها نیز نولدور در هنر و صنعت سرآمد شدند و سیندار در کنترل و همزیستی با طبیعت. دورف‌ها نیز با وجودی که در زمره‌ی فرزندان ایلوواتار قرار نمی‌گیرند، اما از میان جادوهای مختلف، از هنر و صنعت بهره‌ی بسیار برده بودند.

تنها گروهی که رسماً عنوان جادو را بر خود داشتند و از لقب جادوگر استفاده می‌کردند، ایستاری بودند، هرچند که واضح است که ایستاری فقط مایار بلندمرتبه بودند؛ اما برای حفظ حریم سرزمین میانه و پنهان کردن قدرت خود از چشم مردمان فانی و توجیه توانایی‌های زیاد خود، از این عنوان استفاده می‌کردند.

۴ نفر دیگر نیز در سرزمین میانه به عنوان جادوگر ملقب شدند؛ دو جادوگر سیاه: سارون ﴿نکرومانسر﴾ و شاه جادوپیشه‌ی آنگمار؛ و دو جادوگر سپید: ملیان مایا و گالادریل الف.

مؤخره:

جادویی را که در داستان‌های تالکین با آن مواجه می‌شویم، کمتر می‌توان تحت عنوان رایج جادو قرار داد. در دنیای تالکین به ندرت به‌طور رسمی ‌با عنوان جادو برخورد می‌کنیم و اغلب برخورد ما با جادو بیشتر به برخورد با هنر و صنعت شبیه شده است. تالکین برای مصرف جادو قوانین سختی وضع کرده و هرگز مانند دیگر داستان‌های فانتزی با گشاده دستی از آن بهره نبرده است؛ در سرزمین میانه هیچ‌کس صرف نظر از توانایی و یا قدرت درونی‌اش نمی‌تواند بدون بال پرواز کند، کسی نمی‌تواند برف را بسوزاند، بدون قایق از دریاها بگذرد، و یا بدون وسیله‌ای مثل پلان‌تیر از دوردست‌ها پیام بفرستد.

این طرز برخورد با جادو ریشه در فلسفه و تعریف تالکین از ماهیت جادو دارد. تالکین جادو را «وسیله‌ای برای تسریع میان مرحله به وجود آمدن یک اندیشه و تحقق آن اندیشه و دیده شدن آثار آن» تشریح می‌کند. او توضیح می‌دهد که جادو خود‌به‌خود چیزی جز محقق شدن یک اندیشه نیست و جادوی خوب و بد فقط دو استفاده‌ی متفاوت از این وسیله هستند. جادوی بد در خدمت به وجود آوردن خدعه و تسلط بر دیگران است و جادوی خوب در خدمت آفرینش و پایدار نگاه داشتن زیبایی‌ها. او توضیح می‌دهد که حلقه‌ی یگانه چیزی نیست جز ظرفی برای انتقال «اراده‌ی قدرت طلب» سارون برای مسلط شدن بر دیگران؛ یکی از هزاران ابزار رایجی که همه‌ی قدرتمندان برای رسیدن به این هدف از آن استفاده می‌کنند. لوازم جادویی در دنیای تالکین فقط وامدار و حامل اراده‌ها و جزئی از وجود (Self) صاحبان و سازندگانشان هستند. پس هر کس که اراده و وجود قدرتمندتری داشته باشد جادوگر بزرگ‌تری نیز هست. به همین دلیل است که استفاده‌ی آزادانه از جادو در سرزمین میانه این قدر نادر و کمیاب شده است؛ چون فقط انگیزه‌های بسیار قوی توجیه کننده‌ی بهایی هستند که باید برای استفاده از آن پرداخت.

از نظر تالکین، هر صاحب اراده‌ای جادوگر است و جادوی ما وسیله‌ی محقق کردن اندیشه‌های ماست، پس غیر ممکنی وجود ندارد. او بارها گفته است که همه‌ی ساخته‌های حیرت انگیز و قدرتمند الفی فقط به علت «کمبود کلمه‌ی مناسب در زبان مردمان»، سحر و جادو خوانده می‌شوند. این چیزی است که در همه‌ی نوشته های او مشهود است.

او جایی به شیوایی از زبان گالادریل می‌نویسد:

رو به سام کرد و پرسید:«تو چه طور؟ چون فکر می‌کنم این همان چیزی است که مردم شما به آن می‌گویند جادو. هر چند که به وضوح نمی‌دانم که منظورشان چیست! ظاهراً از همین کلمه برای فریبکاری‌های دشمن نیز استفاده می‌کنند. اما این را اگر مایل باشی می‌توانی جادوی گالادریل بنامی. مگر نگفتی که می‌خواهی جادوی الفی ببینی؟»[۹]

پانویس ها:

[۱]- جادوی ملیان مایا را با وجودی که ساکن سرزمین میانه بود، در همین دسته طبقه بندی می کنیم.

[۲]- گورلیم شوربخت، از یاران باراهیر، پدر برن که سارون او را فریفت و او را به خیانت به باراهیر واداشت.

[۳]- اتاقی در موریا که گور بالین در آن قرار داشت و اورک‌ها در آن به یاران حلقه حمله کردند.

[۴]- دروازه‌های موریا را نیز می شد در این دسته بندی قرار داد، اما دسته ی بعدی را برای آن‌ها ترجیح دادم.

[۵]- مکان های جادویی نیز در سرزمین میانه یافت می شدند که ساخته‌ی کسی نبودند، مانند باتلاق‌های مرگ. آن‌ها که حاصل یک پلیدی بزرگ و یا اثر جادوهای دیگر بودند را می شود با کمی اغماض در این دسته قرار داد.

[۶]- فهرستی که در این‌جا ذکر می کنم مربوط به اشیا مشهوری است که در مورد خاصیتی مشخص از آن‌ها حرفی زده شده باشد، و گرنه اغلب ساخته‌های دست الف‌ها و دورف‌ها و نومه نوری ها را بدون ذکر دلیل می توان در این لیست قرار داد.

[۷]- بورومیر اهل لادروس از نوادگان بئور کهنسال و پدربزرگ باراهیر بود و نباید با بورومیر اول و دوم، فرزندان دنه تور اول و دوم، کارگزاران گوندور در دوران سوم اشتباه شوند.

[۸]- نفرین‌ها را نیز می توان در همین جرگه رده‌بندی کرد زیرا در واقع پیشگویی‌هایی مصیبت بار بودند که محقق می گشتند. از این مورد علاوه بر نخستین پیشگویی ماندوس، می توان به نفرین ملکور بر خاندان هورین و نفرین ایسیلدور بر مردمان دون هارو اشاره کرد.

[۹]- یاران حلقه، ترجمه ی رضا علیزاده، نشر روزنه، فصل آیینه ی گالادریل، صفحات ۷۰۸ و ۷۰۹

آراگورن، از استل تا اله سار

شاه اله سار

پسر آراتورن، وارث ایزیلدور، استرایدر (نام او در بری)، لنگ‌دراز (بیل فرنی وی را چنین می‌خواند)، بادپا (نامی که ائومر بر وی نهاد)، اله‌سار (گوهر الفی)، انوین‌یاتار (احیا‌کننده)، تورونگیل (عقابِ ستاره)، استل (امید)، تل‌کونتار (استرایدر در زبان کوئنیایی و نیز نام خاندان وی)، دونادان (مرد غربی).

آراگورن، پسر گیلرائن و آراتورن دوم، وارث ایزیلدور، پسر الندیل، از تبار شاهان نومه‌نور، یکم مارس دوره‌ی سوم، سال ۲۹۳۱ به دنیا آمد و در سال ۱۲۰ دوره‌ی چهارم از دنیا رفت.
در دوره‌ی نخست سرزمین میانه، اتحاد الدار و اداین رخ داد. برن که انسانی میرا بود و لوتینِ نیم الف، نیم مایا پسری به نام دیور به دنیا آوردند. دیور دختری به نام الوینگ داشت. تیور، که از بدو تولد سالار اداین بود با ایدریل، دختر الفی تورگون در گوندولین وصلت کرد.
پسر آن‌ها، ائارندیل با الوینگ ازدواج کرد و ماحصل این وصلت، دو پسر به نام‌های الروند و الروس بود. در پایان دوره‌ی نخست، الروند و الروس به همراه والدین خود باید تصمیم می‌گرفتند که به کدامین خویشاوند تعلق داشته باشند. ائارندیل و الوینگ خواستند که در شمار الدار درآیند ولی به دلیل سفرشان به والینور اجازه نداشتند به سرزمین میانه بازگردند. الروند زندگی الدار را برگزید و الروس خواست که فانی باشد.
به ازای کمکی که اداین در نبرد علیه ملکور کردند جزیره‌ی نومه‌نور به ایشان واگذار شد و الروس به مقام شاهی رسید. بیست نسل از شاهان آدمیان آمدند و رفتند و سقوط نومه‌نور رخ داد. پس از آن، نسل الروس در قلمروهای دیگر، توسط الندیل و پسرانش، ایزیلدور و آناریون ادامه یافت. خانواده‌ی الندیل، اربابان آندیونیه، از نسل سیمارین، دختر چهارمین شاه، یعنی تار الندیل بودند.
پیش از تولد آراگورن دوم، تبار ایزیلدور از شاهان آرنور تا شاهان آرتداین تا به فرماندهان دونه‌داین شمال ادامه داشت و همو بود که با اتحاد دوباره‌ی قلمروهای نومه‌نور، یعنی گوندور و آرنور شکوه و اقتدار شاهان گذشته را زنده کرد و همو بود که با وصلت با دختر الروند، آرون، شاخه‌ی مقطع پردهیل را پیوند زد.
آراگورن دوم، پسر آراتورن دوم، پسر آرادور از یک سو و از سویی دیگر گیلرائن، دختر دیرهائل بود. شاه آینده در روز اول ماه مارس، دوره‌ی سوم، سال ۲۹۳۱ به دنیا آمد. اُرک‌ها وقتی آراگورن دو ساله بود پدرش، آراتورن را به قتل رساندند و گیلرائن در جستجوی پناه به ایملادریس رفت. نامی که برای پسرک دوساله‌، پیش‌گویی شده اله‌سار –گوهر الفی- است. آراگورن نامی است که هنگام تولد به وی دادند و الروند، بر آراگورن نام استل نهاد تا وجود وارث ایزیلدور را از سائورون پنهان دارد. استل به معنی امید است ولی آراگورن نیز ریشه در زبان الفی دارد و شجاعت شاهانه معنی می‌دهد.
بعدها، آراگورن نام حقیقی خویش را دریافت ولی این نام چندان کاربرد نداشت. در ریوندل اغلب او را دونه‌دان می‌خواندند که مرد غربی، نومه‌نوری معنی می‌دهد.

شخصیت آراگورن، برخلاف بسیاری از رمان‌هایی که امروز می‌خوانیم از شخصیت‌هایی نیست که با روند داستان شکل بگیرد و رشد کند. آراگورن بیشتر به همان گوهری می‌ماند که غبار گرفته باشد و گذر ماجراهای سه‌گانه ارباب حلقه‌ها حکم زدودن آلودگی را دارد تا پرداخت جواهر وجود وی. آن آراگورنی که تحت اسم استرایدر اولین با فرودو ملاقات می‌کند همان اندازه نجیب و قدرتمند و عادل است که شاه آراگورن با لقب اله‌سار، بر تخت نشست. به تدریج و با رقم خوردن ماجراها، هابیت‌ها و به عبارت بهتر، خواننده عمق شخصیت آراگورن را درک می‌کند و بالطبع شریک تردیدها و تغییرات وی نیست.
وقتی که سائورون به موردور بازگشت و در سال ۲۹۵۱ آشکارا وجود خویش را اعلام نمود،  در همین که آراگورن بیست ساله، پس از انجام اعمال کبیر همراه پسران الروند به ریوندل بازگشت. در نتیجه الروند نام و تبار او را برایش فاش کرد و حلقه‌ی باراهیر و تکه‌های نارسیل را به وی داد.

اولین ملاقاتآراگورن وقتی در بیشه‌های ریوندل قدم می‌زد دختر الروند، آرون را برای اولین بار دید و او را با لوتین اشتباه گرفت. از همان روز به او دل باخت وی آرون که ۲۷۱۰ سال داشت توجه چندانی به جوانک بیست ساله نکرد. الروند، آراگورن را هشدار داد که تا وقتی سال‌های بسیار بر وی نگذشته و سرنوشت خود را محقق نکرده باشد زنی اختیار نخواهد کرد و چه بسا در این راه جان ببازد. الروند او را شایسته‌ی آرون ندانست و چه بسا در دل خوش نمی‌داشت که یگانه دخترش، همراه وی سرزمین میانه را ترک نکند و در شمار فانیان درآید.
آراگورن به بیابان بازگشت تا هر کجا که نیروهای اهریمنی جلوه کنند با ایشان مبارزه کند. او به سلحشوری خود ادامه می‌دهد و هر نامی که دیگران بر وی می‌نهند می‌پذیرد. سال ۲۹۵۶ بود که گندالف را دید و از وی بسیار آموخت. با جامه‌ی مبدل، هم در خدمت شاه تنگل، شاه روهان بود و هم به اکتلیون، کارگزار گوندور کمک رساند. در روهان و گوندور او را تورونگیل می‌خوانند و فرمانده‌ی کبیری است. «بدین ترتیب سرانجام به پرطاقت‌ترین آدم دوران خود بدل گشت که در هنرها و معرفت خبره، و بلکه سرآمد دیگران بود؛ چه، او از خردی الفی بهره داشت و فروغی در چشمانش بود که هر گاه بر می‌افروخت اندک کسانی تاب تحمل آن را داشتند. به سبب تقدیری که بر سر او سایه انداخته بود، سیمایی عبوس و افسرده داشت، اما امید همیشه در اعماق قلب او مسکن کرده بود، امیدی که شادی و نشاط از آن همچون چشمه‌ای که از صخره بجوشد، گاه و بی‌گاه به بیرون فوران می‌کرد».(۱)
آن زمان، آراگون هنوز قصد نداشت ادعای شاهی کند پس به عنوان فرمانده‌ای در ارتش گوندور، به اکتلیون خدمت کرد. او را تورونگیل می‌خواندند که به معنی عقابِ ستاره بود. چون سرعت داشت و چشمانی مشتاق و نیز ستاره‌ی سیمینی بر ردای خویش زینت کرده بود.
با این حال، تورونگیل هرگز ادعای شاهی نداشت و در کمال وفاداری به اکتلیون خدمت کرد. همو بود که اکتلیون را به اتحاد با گندالف خواند و او را از اعتماد به سارومان برحذر داشت. در این گونه موارد با دنه‌تور، پسر اکتلیون اختلاف نظر داشت. گرچه تورونگیل هرگز خود را چیزی بیش از خدمت‌گذار اکتلیون نخواند دنه‌تور اعتماد پدر به وی را خوش نمی‌داشت. تورونگیل، کارگذار را به شتاب خواند تا تهدید اومبار را آرام کند. در نهایت، اکتلیون را قانع کرد تا ارتشی کوچک در اختیارش بگذارد و شبانه، در خفا بسیاری از کشتی‌های اومبار را به آتش کشید. او شخصاً، فرمانده‌ی لنگرگاه را از اسکله‌ها کنار گذاشت.

تورونگیل و اکتلیوناز طرف دیگر، می‌دانیم تکاورانی که همراه آراگورن از جاده‌ی مردگان گذشتند نیز لباسی مشابه تورونگیل داشتند. «…سواران این اسب‌ها هیچ نشان یا علامتی با خود نداشتند، جز آن که شنل تک‌تک افراد با گل سینه‌ای از نقره به شکل ستاره‌ای تابان شانه‌ی چپ سنجاق شده بود.»(۲)  شاید لباس متحد تکاوران این شکل بوده است و شاید مبارزان پادشاهی شمالی چنین لباسی داشتند و شاید هم نشان خاندان نومه‌نور بود. صحیح بودن هر یک گزینه‌های فوق بدان معناست که احتمالاً چشمان تیزبین دنه‌تور متوجه تبار تورونگیل شده بودند و چه بسا به همین دلیل دنه‌تور جوان روی خوش به فرمانده‌ی مورد اعتماد پدرش نشان نمی‌داد.
با این حال، تورونگیل پس از این پیروزی از بازگشت به گوندور سرباز زد و برای اکتلیون پیامی بدین مضمون فرستاد: «ارباب، وظایف دیگری بر من است که اگر تقدیرم بازگشت به گوندور باشد، پیش از چنین امری باید خطرات بسیار و زمان فزونی بر من بگذرد.»
در سال‌های آوارگی‌اش از موریا گذشت و به رون و هاراد، در جنوب سرزمین میانه نیز قدم گذاشت. جایی که «ستارگان عجیبند.»
سال ۲۹۸۰، وقتی گالم، در کیریت‌آنگول، شلوب را دید، سالی بود که تئودن بر تخت نشست و در همان سال بود که آراگورن از بیابان به لورین بازگشت. «…آراگورن از لحاظ جسم و عقل به کمال رسیده بود، و گالادریل به او فرمود که جامه‌های فرسوده‌ی سفر از تن به درآورد و جامه‌ای به رنگ سفید و نقره‌ای و شنل خاکستری الفی به او پوشاند و گوهری درخشان به پیشانی‌اش بست. آنگاه آراگورن چیزی فراتر از آدمیزادگان به نظر رسید، و بیشتر شبیه فرمانروایان الفِ جزیره‌های غرب بود. و بدین ترتیب آرون پس از آن جدایی طولانی، او را نخستین بار بدین شکل و شمایل دید؛ و همچنان که آراگورن از زیر درختان کاراس گالادو که پوشیده از گل‌های زرین بود به سوی او گام برمی‌داشت، دختر تصمیم خود را گرفت و تقدیر او مشخص شد.»(۳)   این بار آرون نیز به وی دل داد و در کرین‌آمروت با یکدیگر عهد ازدواج بستند. پس چنین بود که در میانه‌ی تابستان، آراگورن، حلقه‌ی باراهیر را به آرون داد و با یکدیگر پیمان و سوگند نامزدی یاد کردند. حلقه‌ی باراهیر، نماد درخوری از وصلت این بود زیرا یک بار دیگر، داستان عشق برن –پسر باراهیر- و لوتین، را تکرار می‌کرد.
«آرون گفت: «سایه‌ها تاریک‌اند، و با این حال دل من مالامال از شادی است؛ چه، استل تو در میان بزرگانی جای داری که تهورشان آن را نابود خواهد ساخت.»
«اما آراگورن پاسخ داد: «افسوس! من از پیشگویی آن عاجزم، و اتفاقاتی که رخ خواهد داد از دید من پنهان است. با این حال به امید تو امید خواهم بست. من سایه‌ها را به کلی از خود می‌رانم. اما بانو، شفق نیز از آن من نیست؛ زیرا من فانی‌ام، و اگر با من وفادار بمانی، ای ستاره‌ی شامگاه، آنگاه تو نیز باید از شفق چشم بپوشی.»
«آنگاه دختر به سان درختی سپید بی‌حرکت ایستاد و چشم به غرب دوخت و سرانجام گفت: «با تو وفادار می‌مانم دونادان و روی از شفق می‌گردانم. اما سرزمین مردم من آنجاست، و خانه‌ی تمام خویشانم از دیرباز.» دختر، پدر خویش را از ته دل دوست می‌داشت.»(۴)
الروند به آراگورن گفت که دخترش با کسی پایین‌تر از شاه گوندور و آرنور ازدواج نخواهد کرد و گرچه آراگورن را دوست می‌داشت هم‌زمان از انتخاب دخترش ناشاد بود. «دریغا پسرم! ترسم که در پایان، تقدیر آدمیان بر آرون گران جلوه کند.»
آراگورن می‌دانست که برای به دست آوردن محبوب خویش، او نیز مانند برن مجبور است به کاری دست بزند که ظاهراً غیرممکن جلوه می‌کند. خطری که وی با آن مواجه بود کم‌تر از به دست آوردن سیلماریل جلوه می‌کرد ولی شکست سائورون، غلبه بر کارگزار بدبین گوندور و در عین حال به دست آوردن دل مردم سهل نیز نبود. با این حال، «آراگورن بر سر خطر و کوشیدن باز شد.»(۵)
آخرین باری که استل به شمال بازگشت مادرش گفت که این آخرین دیدار آن‌هاست. «دلواپسی مرا همچون یکی از مردمان کهتر پیر و سالخورده کرده است؛ و اکنون که گاه آن فرا می‌رسد توان مواجه شدن با تاریکی زمانه را ندارم که بر سرزمین میانه سایه می‌افکند؛ طولی نخواهد کشید که رخت برخواهم بست.»(۶)  و اندکی بعد، پیش از دیدن بهار سال بعد درگذشت.
پیش از بیست و نهم سپتامبر ۳۰۱۸، زمانی که اولین بار، آراگورن، در بری، فرودو و دوستانش را ملاقات کند در تعقیب گالم نیز شرکت کرد. گندالف در این باره چنین می‌گوید: «…بعد از رفتن بیل‌بو وقتی خواستم دوباره پی رد را بگیرم دیگر خیلی کهنه شده بود. و اگر کمک یکی از دوستانم نبود، کمک آراگورن، دور‌ه‌گرد و شکارچی بزرگ جهان در این دوران، جست و جوی من بی‌ثمر می‌ماند. ما با هم تمام طول قسمت‌های پایین سرزمین وحشی را به دنبال گولوم گشتیم. بدون آن که امیدی به نتیجه‌ی این کار داشته باشیم و چیزی عایدمان شود. ولی سرانجام وقتی دست از جست‌و‌جو کشیدم و به قسمت‌های دیگر رو آوردم، گولوم پیدایش شد. دوست من که از مهلکه‌های بزرگ جان سالم به در برده بود، برگشت و موجود فلک‌زده را با خودش آورد.»(۷)
مطابق آن‌چه آراگورن گفته، گالم را در اول فوریه گرفته است و با طی مسیری به طول بیش از ۹۰۰ مایل، در پنجاه روز، گالم را به جنگل می‌رساند و به الف‌ها می‌سپارد.(۸)  این زمان آراگورن هشتاد و شش سال داشت و مبارزه‌اش با دشمن، نزدیک به هفتاد سال می‌رسید.
در زمان جنگل حلقه، کم‌تر کسی در سرزمین میانه حقیقت را در مورد تکاوران شمال می‌دانست و حتی شمار کم‌تری از آخرین بازمانده‌ی نومه‌نوری‌های آرنور که از تبار مستقیم ایزیلدور بود خبر داشتند. بیشتر ساکنان سرزمین میانه گمان می‌کردند که تبار شاهان مدت‌ها پیش از این درگذشته‌اند.
«تام نجوا کرد: «اندک کسانی آنان را به یاد دارند زیرا هنوز پسران شاهان فراموش‌شده، در تنهایی می‌گردند و مردم ناآگاه را از آن‌چه اهریمنی است محافظت می‌کنند.»»
«هابیت‌ها از حرف‌های او سر درنیاوردند، اما همچنان که او سخن می‌گفت، رویای پهنه‌ی وسیعی را دیدند که گویی متعلق به سالیان سال پیش بود. پهنه‌ای همچون یک دشت سایه‌ گرفته‌ی پهناور که بر روی آن هیئت‌هایی انسانی، بلند و عبوس با شمشیرهای درخشان شلنگ‌انداز می‌رفتند، و از پس همه یکی آمد که ستاره‌ای بر جبینش داشت.»(۹)  بی‌تردید، این شاه بلند بالا و ستاره بر جبین تصویری از شاه اله‌سار آینده است که تام با کمک نیروی عجیب خود به سر هابیت‌ها می‌اندازد.
گرچه باوری که مردم به از میان رفتن نسل نومه‌نور داشتند توسط خود ایشان بیشتر گسترش می‌یافت تا سائورون از وجود وارث الندیل بی‌خبر بماند، آراگورن می‌دانست برای آن که در مقام شاه گوندور مورد پذیرش قرار بگیرد مجبور است وجود خود را آشکار کند. سال‌های متمادی، آراگورن خرقه‌ای به گرد خود بسته و وجودش را از دشمن نهان می‌داشت گرچه با اسامی گوناگون با عناصر وی می‌جنگید. وقتی در بری، با فرودو آشکارا از نامش می‌گوید گویی دوره‌ی جدیدی شکل می‌گیرد. دوره‌ای که در آن، آراگورن پله به پله خود را به سائورون می‌نمایاند.
پیش از آن، آن قدر به بری سر می‌زند که به عنوان مشتری گاه و بیگاه «اسبچه‌ی راهوار» شهرت داشته باشد. آن‌جا او را به نام استرایدر می‌شناختند و اعتماد چندانی به وی نداشتند. بری، محیطی روستایی دارد و اعمال قهرمانانه‌ کم‌تر محلی از اعراب خواهد داشت. پس او را به دیده‌ی تردید می‌نگرند. جالب‌تر آن که، او برای حفظ شایر با گندالف همکاری می‌کند ولی در آن‌جا اصلاً او را نمی‌شناسند. گویی هر جا عملی که آراگورن در پی محقق شدن آن است خطیرتر باشد بیشتر هاله‌ای از پنهان‌کاری به گرد خود می‌تند.
اولین تصویری که از آراگورن در کتاب می‌بینیم «مردی عجیب با چهره‌ای آفتاب‌زده، نزدیک دیوار، در سایه‌ها نشسته» است. می‌دانیم که «آبجوخوری بلندی جلویش بود و چپق دسته‌بلندی می‌کشید که به شکل عجیبی حکاکی شده بود. پاهایش را مقابل خود دراز کرده و چکمه‌های پاشنه‌دار چرمی‌اش را به نمایش گذارده بود. چکمه‌هایی از چرم منعطف داشت که کاملاً اندازه‌اش بود ولی چکمه‌ها فرسوده شده و لایه‌ای گل بر آن‌ها نشسته بود. باشلق سفری سبز تیره‌ی ضخیمی و پر لک و پیسی داشت و آن را دور خود پیچیده بود. با وجود گرمای اتاق، کلاه باشلق را بر سر داشت و کلاه صورتش را در سایه می‌پوشاند ولی برق چشمانش در حالی که هابیت‌ها را تماشا می‌کرد پیدا بود.»
شاه آینده نیز از گرایش به پنهان بودن مبرا نیست. پس از نبرد دشت‌های پله‌نور، وقتی وارد شهر می‌شود باز هم به عنوان فرمانده است نه به عنوان شاه و بیشتر برای درمان‌گری می‌آید و چون گوهر سبزی را که گالادریل به وی داده همراه دارد مردمش نامی را که پیش‌گویی شده بود به وی‌ می‌دهند: اله‌سار. بدین ترتیب، شاه اله‌سار، بیش از آن که به سبب تبار خود شایسته‌ی مقام شاهی باشد به واسطه‌ی انتخاب مردم خویش است که بر تخت تکیه می‌زند.
وقتی سام ادعا می‌کند استرایدر ممکن است جاسوس باشد و استرایدر حقیقی را به قتل رسانده باشد پاسخ می‌دهد: «…اگر من استرایدر واقعی را کشته بودم، می‌توانستم شما را هم بکشم. و این کار را قبل از اینکه این همه با هم صحبت کنیم انجام می‌دادم. اگر دنبال حلقه بودم، می‌توانستم آن را به دست بیاورم- همین حالا!»(۱۰)  و این‌جاست که گویی با قد کشیدن آراگورن، لحظه‌ای حجاب استرایدر کنار می‌رود و «در چشمانش نوری پر شور و آمرانه»(۱۱)  می‌درخشد. دستش بر قبضه‌ی شمشیری که تا هابیت‌ها تا آن لحظه متوجه‌اش نشده بودند می‌گذارد. گویی شمشیر، نمادی از قدرت نهفته در وجود وی باشد. از گوهر ذاتی و توانایی درونی وی برای رسیدن به مقام قدرت و به شاهی. ولی این‌ها تمام توانایی‌های آراگورن نیست و –شاید به حکم بودن از نژادی برتر از انسان‌های فرومایه- چندان که بعدها می‌بینیم طبیبی حاذق نیز هست و شاید بر مبنای همین توانایی ذاتی است که نوعی حس الهام و شهود در وجودش به چشم می‌خورد. احتمالاً بر مبنای همین حس است که هنگام ورود همراه گروه حلقه، به گندالف هشدار می‌دهد و او را می‌گوید که محتاط‌تر از همیشه باشد.
از جمله مهارت‌های آراگورن که در خلال داستان آشکار می‌شود توانایی رهبری و هدایت گروه در تناسب با ظرفیت اعضاست. هابیت‌ها را که به قول گندالف «دوست‌داشتنی و احمق و بی‌دفاع» هستند نمی‌توان با گفتن از بزرگی دشمن به جنگ ترغیب کرد بنابراین، آراگورن داستان لوتین را برای آن‌ها تعریف می‌کند و چنین روایتی به نوعی بازگویی داستان زندگی خود اوست.
حتی در اوج هراس هابیت‌ها هنگام زخمی شدن فرودو باز هم می‌کوشد روحیه‌ی گروه را حفظ کند و وقتی مری و پی‌پین از ترول‌ها در روز روشن می‌گویند آن‌ها را احمق خطاب نمی‌کند.
تنها وقتی گلورفیندل را ملاقات می‌کنند و آراگورن با زبان الف‌ها با وی گفتگو می‌کند هابیت‌ها متوجه بخش دیگری از عظمت آراگورن می‌شوند.
وقتی فرودو در ریوندل بیدار شده است گندالف اشاره می‌کند که فی‌الحال، به لطف آراگورن از مهلکه جسته‌اند ولی باز هم فرودو که متوجه حقیقت وجود تکاور همراه خود نشده است نکته‌ای را که گندالف بیان می‌کند در نمی‌یابد و می‌گوید که به پندار او، آراگورن فقط «تکاور» است و بس. گندالف فریاد زد: «تکاور است و بس! فرودوی عزیزم، تکاوران همینند: آخرین بازماندگان مردم بزرگ شمال، مردم غرب.»
وجه دیگری هم در شخصیت «تکاور» هست که پس از ضیافت بهبود فرودو خودنمایی می‌کند. بیل‌بو در شعری که می‌گوید دچار مشکل شده و از وی کمک می‌گیرد. این‌جاست که آراگورن دانا به تاریخ نیز نشان می‌دهد. «آراگورن اصرار داشت سنگ سبز را هم بگذارم. به نظرش مهم می‌آمد. نمی‌دانم چرا. وگرنه معلوم است که به نظرش تمام این‌ها از سرم هم زیاد است. و گفت اگر جرأت دارم در خانه‌ی الروند از مورد ائارندیل شعر بگویم به خودم مربوط است.»
اولین بار در شورای الروند، در ریوندل است که آراگورن خود را به عنوان پسر آراتورن، یعنی وارث ایزیلدور و شاه بر حق آدمیان معرفی می‌کند. فرودو، اندکی پس از بهبودی و شنیدن اخبار از جانب بیل‌بو و نیز در اثنای همین شوراست که درمی‌یابد آراگورن در واقع کیست ولی پی‌پین تا وقتی که گندالف وی را از سخن‌گفتن پیرامون آراگورن نزد دنه‌تور بازنداشته به عمق ماجرا پی نمی‌برد. اسامی متفاوتی که تالکین در روند ماجرا بر آراگورن می‌نهد نیز گویای همین آشکار شدن تدریجی شخصیت آراگورن هستند.
پس از آن که آراگورن در سکوت به فخرفروشی و مباهات بورومیر در باب گوندور گوش می‌دهد هدف از فعالیت‌های تکاوران شمال را فاش می‌کند: «ما، تکاوران بیابان، مردمان تنهایی هستیم، شکارچی هستیم…ولی شکارچیان خادمان دشمن؛ زیرا نه تنها در مورد، که در هر سرزمینی هستند…از صلح و آزادی گفتی؟ اگر به واسطه‌ی ما نبود شمال چندان از این‌ها نمی‌دانست. ترس نابودشان می‌ساخت. ولی هنگامی که موجودات تاریک از تپه‌های بی‌سکنه می‌آیند یا از بیشه‌های تاریک بیرون می‌خزند از ما می‌گریزند…و با این حال کم‌تر از شما تشکری نصیب ما می‌شود. مسافران به ما رو ترش می‌کنند و مردمان روستایی نام‌های اهانت‌آمیز به ما می‌دهند. نزد مردی که تنها یک روز با پیشروی دشمن فاصله دارد، با دشمنی که قلبش به دیدن او می‌ایستد یا اگر تحت مراقب بی‌وفقه نباشد شهر کوچکش ویرانه خواهد شد من «استرایدر» هستم. با این حال جز این نخواهیم کرد. اگر مردم ساده‌دل، آزاد و آسوده‌خاطرند، باید که ساده‌دل بمانند و ما باید در خفا بمانیم تا آن‌ها ساده‌دل بمانند.»
آراگورن، وظیفه‌ای را که سرنوشت پیش پای او نهاده می‌شناسد و به اختیار خود آن را می‌پذیرد. او می‌داند که دنیا دوباره در حال تغییر است و روزگار تازه‌ای در پیش خواهد بود. تغییر همیشه خوشایند نیست و ابتدای آن، همیشه با تلخی و سختی همراه بوده است ولی چون بلای جان ایزیلدور پیدا شده آراگورن می‌داند که زمان وی فرا رسیده پس می‌خواهد که شمشیر اجدادی را در دست بگیرد و به میناس‌تی‌ریت برود. پس تکه‌های نارسیل را از نو می‌سازنند و نام تازه‌ای به آن می‌دهند: آندوریل: شعله‌ی غرب.
پس از سقوط گندالف در معادن موریا، آراگورن رهبری گروه را در سفر به سوی موردور به عهده می‌گیرد. گروه به لورین می‌روند و گالادریل، هنگام وداع، هدیه‌ای گران‌بها به وی می‌سپارد که در واقع از جانب آرون است. «آنگاه، جواهر بزرگ سبز رنگ شفافی را که در گل سینه‌ای از نقره به شکل عقابی با بال‌های گسترده گذاشته بودند، از دامنش جدا کرد و بالا نگه داشت. و به محض آن که آن را بالا گرفت، همچون درخشش آفتاب از میان برگ‌های بهاری برقی از جواهر بیرون جست.»(۱۲)  و چنین است که آراگورن با اشاره‌ی گالادریل نامی را که پیشتر مقرر شده بود بر خود می‌نهد: اله‌سار، یعنی گوهر الفی. و گویی با دریافت این هدیه، بخشی از گوهر وجود خود آراگورن نیز از پرده بیرون می‌افتد زیرا «…کسانی را که او را می‌دیدند، غرق تحیر شدند؛ زیرا کسی پیش از این قامت بلند او و طرز ایستادن شاه‌وارش را ندیده بود، و به نظرشان رسید که رنج سالیان دراز از دوشش برداشته شده است.»(۱۳)
همین حال و هوا، هنگامی که گروه از آرگونات می‌گذرد نیز یک بار دیگر خودنمایی می‌کند. «صدایی عجیب از پشت سرش گفت: «نترس!» فرودو برگشت و استرایدر را دید، اما این استرایدر نبود؛ زیرا آن تکاور فرسوده از باد و باران دیگر آن‌جا نبود. در ته قایق، آراگورن پسر آراتورن، مغرور و شق و رق نشسته بود و قایق را با حرکات ماهرانه‌ی پارو هدایت می‌کرد؛ باشلق‌اش را کنار زده بود و باد در موهای تیره‌اش می‌پیچید و برقی در چشمانش دیده می‌شد؛ پادشاهی از تبعید به سرزمین خویش باز می‌گشت.»(۱۴)

آراگورن و بورومیرپس از آن که گروه یاران حلقه از هم پاشید، آراگورن در تعقیب اُرک‌هایی که مری و پی‌پین را گرفته بودند همراه لگولاس و گیملی به راه افتاد و در ۳۰ فوریه‌ی ۳۰۱۹ با ائومر ملاقات کرد. در اثنای این ملاقات است که خوی شاهانه‌ی آراگورن بیشتر اوج می‌گیرد و آن استرایدری که در بری دیده بودیم کم‌رنگ می‌گردد. درست وسط جمع مسلح روهیریم‌ها، آراگورن پاسخ تردید ائومر را با نبرد جنگ‌طلبی می‌دهد: «الندیل! من آراگورن، پسر آراتورن هستم. مرا اله‌سار، گوهر الفی، دونادان می‌خوانند. منم وارث ایزیلدور، پسر الندیل گوندوری. اینست شمشیری که شکسته بود و از نو آب‌داده شده! مرا یاری می‌کنید یا مانعم می‌شوید؟ سریع برگزینید!»
این‌جاست که لگولاس و گیملی به اندازه‌ی ائومر و شاید حتی بیش از او شگفت‌زده می‌شوند زیرا تکاور خسته‌ای که تا کنون همراه ایشان بود قد می‌کشد در حالی که ائومر آب می‌رود. «در چهره‌ی زنده‌اش تصویر گذرای قدرت و اقتدارِ پادشاهان سنگی را دیدند. لحظه‌ای در چشم لگولاس چنین نمود که شعله‌ای سفید بر جبین آراگورن همچون تاجی درخشان سوسو می‌زند.»(۱۵)
ائومر به گروه اسب می‌دهد و آراگون، رد هابیت‌ها را تا فنگورن تعقیب می‌کند و آن‌جاست که یکم ماه مارس، گندالف سفید را ملاقات می‌کنند. این‌جاست که شاه نومه‌نوری، در تقابل با گندالف، با ماهیتی فراتر از انسان‌ها خودنمایی می‌کند. «هیئت خاکستری مرد، آراگورن پسر آراتورن، با دستی که روی قبضه‌ی شمشیرش قرار داشت، بلند بود و سفت و سخت همچون سنگ؛ به پادشاهی می‌مانست که از درون مه دریا پا بر ساحل مردمان پست‌تر گذاشته باشد. در مقابل‌اش اندام پیر، خم شده بود، سفید، درخشان، تو گویی که آتشی در درون او افروخته باشند، خمیده و سنگین از گذشت سالیان، اما صاحب نیرویی در ورای توان پادشاهان.»(۱۶)
در جریان نبرد شاخ‌آواز، آراگورن از دروازه‌ی عظیم بیرون می‌نگرد و گویی با این کار، دشمن را پس می‌زند. چنان شکوهی در آراگورن نمایان می‌شود که گرچه تنها و دست خالی، مقابل ارتشی عظیم از دشمن، بر ویرانه‌های دروازه ایستاده مردان وحشی که تا چند لحظه‌ی پیش به پیروزی خود تردید نداشتند مکث می‌کنند و از فراز شانه‌های خویش، به دره می‌نگرند و برخی نیز با شک به آسمان نگاه می‌کنند.
پس از نبرد و ویرانی آیزن‌گارد، گندالف که برای حفاظت از پلان‌تیر ارتانک آن را برداشته بود، سنگ را به صاحب اصلی خود می‌دهد. چنین است که آراگورن برای به چالش طلبیدن سائورون و شتاب دادن به کار ارتش وی در سنگ نگاه می‌کند. تا آن زمان، حتی گیملی هم به درستی هویت اصلی نکرده بود. وقتی آراگورن می‌گوید که او به سنگ ارتانک نگریسته گیملی می‌هراسد مبادا آراگورن نقشه‌های آن‌ها را برای دشمن برملا ساخته باشد.
«آراگورن سخت‌گیرانه گفت: «تو فراموش کرده‌ای با چه کسی سخن می‌گویی،» و چشمانش درخشید. من آیا آشکارا عنوانم را در برابر سپاه ادوراس اعلام نکردم؟ تو می‌ترسی که من به او چه بگویم؟» اخم چهره‌اش را ترک کند، و با صدایی ملایم‌تر گفت: «نه، گیملی،» و همچون کسی می‌نمود که شب‌های متوالی با درد و بی‌خوابی دست به گریبان بوده باشد. «نه دوستان من، من صاحب قانونی سنگ هستم، و من، هم حق استفاده از آن را داشتم و هم قدرت آن را، یا قضاوت من چنین بود. در مورد حق استفاده از سنگ که تردیدی نیست. و قدرت من کافی بود- البته کمابیش.»
«نفس عمیقی کشید. «زورآزمایی تلخی بود، و خستگی آن به کندی برطرف خواهد شد. کلمه‌ای با او سخن نگفتم و سرانجام سنگ را تحت اراده‌ی خود درآوردم. تحمل همین مورد را نیز دشوار خواهد یافت. و او مرا نگریست، بله، ارباب گیملی، مرا دید، اما در هیئتی بسیار متفاوت از آنچه شما این‌جا می‌بینید. اگر این موضوع کمکی به او بکند، آنگاه من زیان رسانده‌ام. اما تصور نمی‌کنم چنین باشد. خیال می‌کنم اگر بفهمد که من زیسته‌ام و گام بر زمین گذاشته‌ام، روحیه‌اش را خواهد باخت؛ چه تا کنون از این موضوع بی‌خبر بوده است. چشمان اورتانک چیزی را که درون زره تئودن بود، ندیدند؛ اما سائورن، ایزیلدور و شمشیر الندیل را فراموش نکرده است. اکنون درست مصادف و همزمان با نقشه‌های عشیم‌اش وارث ایزیلدور و شمشیر آشکار شده‌اند. هنوز چندان قدرت‌مند نیست که از هیچ چیز نهراسند؛ نه، تردید مدام او را می‌خورد.»(۱۷)
پس قدرت اراده‌ی آراگورن چنان است که می‌تواند سنگ را از اختیار سائورون بیرون بکشد، ظهور وارث ایزیلدور را آشکار کند و خبر از ساخته شدن دوباره‌ی شمشیر الندیل بدهد.
آراگورن با رسیدن دونه‌داین و پسران الروند، و دیدن نیاز شدید گوندور در پلان‌تیر، جاده‌ی مردگان را در پیش می‌گیرد. «کمکی برای ارسال ندارم پس خود باید بروم.» در کنار سنگ ارخ، مردگانِ دون‌هارو را فرا می‌خواند تا به عهدی که با ایزیلدور بسته بودند وفا کنند و با کمک آن‌هاست که پلارگیر سقوط می‌کند و قوای آن به دست آراگورن می‌افتد. لگولاس بعدها برای مری و پی‌پین ماجرای مذکور را چنین تعریف کرد: «لگولاس گفت: «واقعاً عجیب. در آن ساعت به آراگورن نگاه کردم و فکر کردم که اگر او حلقه را برای خودش برمی‌داشت به نیروی اراده‌اش به چه فرمانروای بزرگ و وحشتناکی تبدیل می‌شد. ترس موردور از او بی‌جا نیست. اما روح او نجیب‌تر از آن است که سائورن بتواند بفهمد. مگر او از فرزندان لوتین نیست؟ این سلاله هرگز زوال نمی‌یابد…»(۱۸)
چنین است که در نبرد دشت‌های پله‌نور از راه می‌رسد. پرچم شاهان گوندور را که آرون برای او ساخته، می‌افرازد و جریان نبرد را دگرگون می‌کند. «…بنگر! بر فراز آن کشتی که پیشاپیش می‌آمد، پرچمی ظاهر شد، و همچنان که کشتی به سوی بندر پیچید، باد آن را به اهتزاز درآورد. روی پرچم، درخت سفیدی به گل نشسته بود، و این علامت گوندور بود؛ اما هفت ستاره گردبرگرد درخت و تاجی رفیع بر فراز آن دیده می‌شد که نماد الندیل بود، نمادی که هیچ فرمانروایی در طول سالیان بی‌شمار آن را به کار نگرفته بود. و ستاره‌ها در آفتاب شعله می‌کشیدند، چه، آرون دختر الروند آنها را از جواهر ساخته بود؛ و تاج در روشنایی صبح می‌درخشید، چرا که جنس آن از میتریل و طلا بود.

بیرق اندیل بر فراز کشتی های سیاه«بدین ترتیب، آراگورن پسر آراتورن، اله‌سار، وارث ایزیلدور، سوار بر باد دریا از جاده‌های مردگان به پادشاهی گوندور رسید؛ شادمانی روهیریم‌ها سیل خنده و برق شمشیر بود، و شادی و حیرت شهر، نوای شیپور و طنین ناقوس. اما سپاهیان موردور دچار سردرگمی شدند و در نظر آنها پر شدن کشتی‌ها از دشمن معجزه‌ای عظیم به نظر می‌رسید؛ وقتی فهمیدند که جهت موج‌های تقدیر عوض شده و بر ضد آنهاست و هلاک‌شان نزدیک است، وحشتی تلخ برایشان مستولی گشت.»(۱۹)
پس از نبرد، مردم گوندور، به واسطه‌ی توانایی شفابخشی آراگورن او را شاه می‌خوانند ولی خود آراگورن هنوز مقامش را نمی‌پذیرد. او ارتش غرب را برای مبارزه با موردور هدایت می‌کند. تلاشی که در پی پیروزی ظاهری نیست بلکه در اصل برای زمان خریدن برای فرودو روانه می‌شود. «چنان که شروع کرده‌ام، ادامه خواهم داد. ما درست در مرز قرار داریم، جایی که امید و نومیدی برابراند. تزلزل مساوی است با سقوط. بادا که هیچ یک از ما توصیه‌های گندالف را که کوشش‌های طولانی او بر ضد سائورون سرانجام در حال محک خوردن است، رها مکنیم. اگر به خاطر او نبود همه چیز مدت‌ها پیش از دست می‌رفت. با این حال من ادعای فرماندهی مردان را ندارم. بگذار دیگران چنان که مطابق میل آنهاست انتخاب کننند.»(۲۰)
بدین ترتیب، آراگورن بی آن که ادعای شاهی کند، همراهی گوندور، روهان و دول‌آمروت را به دست آورده و ارتشی مرکب از تمام این قوا مقابل دروازه‌های سیاه می‌تازد تا حامل حلقه مأموریت خود را به انتها برساند و حلقه را، سائورون را، باراد-دور را برای همیشه نابود کند.
با موفقیت فرودو، روز نخست ماه مه، آراگورن مقابل دروازه‌ی میناس تی‌ریت به شیوه‌ی اجداد خود تاج بر سر می‌نهد. «…وقتی آراگورن از جا برخاست تمام کسانی که نگاهش می‌کردند، در سکوت خیره ماندند، چه، انگار برای نخستین بار بود که او را می‌دیدند. بلند قامت، همچون پادشاهان قدیم دریا بر فراز کسانی که نزدیک او بودند، ایستاده بود. سالخورده و فرتوت می‌نمود، و با این حال در عنفوان جوانی بود؛ و حکمت بر جبین‌اش نشسته و قدرت و شفا در دستانش گرد آمده بود، و نوری از او می‌تافت…»(۲۱)

روز تاج گذاری شاه اله سارآراگورن تاج شاهی گوندور و آرنور را بر سر نهاد و با آرون ازدواج کرد. در سفر بازگشت همراه یاران حلقه، اندکی به سمت خانه‌ی ایشان رفت و در نهایت هنگام غروب از آن‌ها جدا شد.
شاه اله‌سار قانونی وضع کرد که هیچ انسانی به شایر پا نگذارد و خود او نیز قانون را نقض نکرد.
او تا سن ۲۱۰ سالگی حکومت کرد و سپس به اختیار خویش، تاج را به پسرش، آلداریون سپرد و هدیه‌ی ایلوواتار به آدمیان را پذیرا شد. آرون که به خاطر آراگورن در شمار فانیان درآمده بود یک سال بعد، در سن ۲۹۰۱ از زندگی دست شست.
آراگورن، خاندان تله‌کونتار را بنا نهاد و پسرش، الداریون راه وی را ادامه داد. دخترانی نیز داشت که نامشان ذکر نشده است.
«…آنگاه زیبایی عظیمی در او آشکار گشت، و بدین سان همه‌ی کسانی که بعد به آنجا آمدند، مبهوت به او خیره ماندند؛ چه، می‌دیدند که ظرافت دوران نوجوانی، تهور دوران بزرگ‌سالی، و حکمت و شکوه دوران کهن‌سالی در او به هم آمیخته. و او زمانی دراز آنجا آرمید، تصویری از شکوه پادشاهان آدمیان، غرق در جلال و عظمتی پرفروغ پیش از فروپاشی دنیا.»(۲۲)

پانویس‌ها:
هر جا که نوشته‌ای نقل قول شده ولی مرجع فارسی آن ذکر نشده ترجمه از نویسنده است.
۱-  بازگشت شاه، ضمیمه‌ی الف، صفحه‌ی ۲۲۶، انتشارات روزنه، ترجمه‌ی رضا علیزاده، چاپ ۱۳۸۳
۲-   همان، صفحه‌ی ۷۷.
۳-   همان، صفحه‌ی ۶۶۳.
۴-   همان.
۵-   همان، صفحه‌ی ۶۶۴.
۶-   همان، صفحه‌ی ۶۶۵.
۷-   یاران حلقه، صفحه‌ی ۱۳۵، انتشارات روزنه، ترجمه‌ی رضا علیزاده، چاپ ۱۳۸۱
۸-   داستا‌ن‌های ناتمام، در جستجوی حلقه، صفحه‌ی ۱۸۰ و ۱۸۱ (نسخه‌ی چاپی این کتاب در دسترس نبود و در عوض از همان نسخه‌ی دیجیتالی استفاده کرده‌ام که در سایت موجود است.)
۹-   یاران حلقه، صفحه‌ی ۳۰۳ و ۳۰۴.
۱۰-   همان، صفحه‌ی ۳۵۱.
۱۱-   همان.
۱۲-   همان، صفحه‌ی ۷۳۵.
۱۳-   همان.
۱۴-   همان، صفحه‌ی ۷۷۱.
۱۵-   دو برج، صفحه‌ی ۵۴، انتشارات روزنه، ترجمه‌ی رضا علیزاده، چاپ۱۳۸۳
۱۶-   همان، صفحه‌ی ۱۹۴
۱۷-   بازگشت شاه، صفحه‌ی ۸۱ و ۸۲.
۱۸-   همان، صفحه‌ی ۲۸۰ و ۲۸۱.
۱۹-   همان، صفحه‌ی ۲۲۲ و ۲۲۳.
۲۰-   همان، صفحه‌ی ۲۸۹.
۲۱-   همان، صفحه‌ی ۴۶۹.
۲۲-   همان، صفحه‌ی ۶۶۸.
________________________________________

شعری فارسی درباره دنیای فانتزی تالکین

 اندر ستایش خداوند

به نام خــــــداوند اسطـــوره ها

خــــــداوندافســــانه و قصــه ها

———————————–


خداوند جـــــــادو، خداوندسحـر

فـــروزنده مــاه و ناهید و مهــر

———————————–


خداوند تالکین مینـــــو سرشت

کــه افسانه ها نغز و نیکو نوشت

———————————-

خداوند دانندۀ رمــــــــــز وراز

خـــــــــدای گشایشگــرچاره سـاز

———————————–

خداوند مـــردان پوشیـــــده راز

همیتــام مانده است درپرده باز

———————————–

خداوند گــاندالف خــــــاکستری

که باشد ز ناپـــاک و زشتی بری

———————————–

خداوند گابلینو اورکوترول

حکیمی که داناست برجزء و کل

————————————

خداوند دورفــان وإلفــان پاک

خداوند إنت و خــــــــداوند خاک

————————————

خـــداوندبالــروگ،دیو مهیب

خــــدای گیریمـــای مردم فریب

————————————-

خداوند بــئورن ، دبّاغ پیـــــــر

خـــــــــدای بورومیـــــر مرد دلیر

————————————–

خداوندتورین ، سلحشور مـرد

کـــــــــه افکند سرها به گــاه نبرد

—————————————

خداوند هر شهر وهرسـرزمین

والینـــور یا خطۀ گـــــونـدولیـــن

—————————————

خداوند اورتانک ، برج بلنـــــد

خدای باراد- دور ِ شیطـــان پسند

—————————————-

خداوندواردا ، شــــــه اختران

به والـــیر بـــودی ز نــــام آوران

——————————————

خداوند مرغان هفت آسمــــــان

خدای گــــــوایهیـریاری رســـــان

——————————————

خداوند مـــــــــردان شهر سپید

کــــــــه بودند جنگــاورانی رشید

——————————————-

خداوند شاهی که گشته شـــهید

تــئودن که درخاک و خون آرمید

——————————————

خداوند گــُردان گــــــردن فراز


لگولاس با گیملی چـــــــاره ســاز

——————————————-

خداوند زن هــــای گرد آفرین

ایئووین ز پاکانروهــــان زمین

——————————————–

خداوندهــابیت پر مـــــــاجرا

چوبیلبوکــه می رفت ســوی بلا

——————————————–

خداوند مــــــــردان هابیتیــــان

مـری وپیپین،هردو یـار جـوان

——————————————–

خداوند یـــاران پیمــــــان سپار

چوسام وفرودو در آن روزگـار

——————————————–

خداوند فرمـــــــاندهــان زمین

چو مـَنوه کــه بـُد پادشـــــاه برین

——————————————–

خداوند دیــوان و غولان مست

خداوند اشباح و هر آنچـــه هست

———————————————

خداوند ملکور ِشیـطان سرشت

نبودش بـــــه جزنیستی سرنوشت

———————————————-

خداوند نیـــــرو ده ساحــــران

خداوندگــاندالف با سارومــــــان

———————————————-

خداوند مخـــلوق غـــــارآشیان

همـــــــانگالـِم ِحلقه یابِ دَمــــان

———————————————–

خداوندریونـــدل و مــــوریـا

که باشد مبــرّا ز رنگ و ریــــــا

———————————————–

خداوند الفـــــان پاکیـــــزه جو

گـالادریل و الــــروند فرزانه خو

————————————————

خداوند بـِرِن زعشـــاق پــــاک

کـه برلوتین گشته بُد سینه چـاک

————————————————-

خداوندآروِن ، مَهِ اله ســـــار

که بُد بانویآن شـــه شـهـــسوار

————————————————-

خداوند اسبــــان نیـــــکو نژاد

شـدوفکسآن توسن همچو بـــاد

————————————————–

خداوندآمــــــان ، اهورا زمین

کـــه آورد پاکان در این سرزمین

————————————————–

خداوند افشاگـــــر ســــــائرون

کــــه بـَرکـَند آن فتنه از بیخ وبن

————————————————–

خداوند اربـــــــاب آن حلقه ها

کـــــه افکند روی زمین لرزه ها

————————————————–

خداوند قـــدرت ، خـداوند زور

که افراشت روی زمین نومه نور

—————————————————

خداوند سیلما ریــلهــای پاک

سه گوهر چو انگوربرشاخ تا ک

—————————————————

خداوند اربـــاب صنعتگـــــران

فیانور ســـــازندۀ گـــــــــــوهران

—————————————————-

خداوند جنگ وستیز و نبــــرد

خدای آرندیلِ دریــــــا نـــــــورد

—————————————————-

خداوند یـــــــاری گــر هرنژاد

کـــــــه محکم نمود آخرین اتحاد

——————————————————

خداوند آتش ، خـــــــداونــد دود

کـه وحشت ببارید بر میرکــــوود

——————————————————

پـرستیدن اورا همیشـه رواست

جزاین کاردیگر نمودن خطاست


شعر از:محمد حسن فراهانی

ویراستار متن:سیاوش فراهانی-بورومیر

ملکور

 
مورگوت:

  • نامهای دیگر: آلکار ( تابان )، باگلیر ( کسی که در فشار میگذارد)، بلگروت (مرگ بزرگ )، دشمن بزرگ، قدرتمندترین، کهنترین نیرو، ارباب، خداوند سیاه، پادشاه جهان، سایه و شیطان تاریکی.
 
ملکور اولین تن از آینور بود که بوجود آمد و به او موهبت داشتن بیشترین قدرت و دانایی عطا شده بود و تمام موهبتهای دیگری که به برادرش منوه بخشیده شده بود. ملکور دوست داشت بیافریند و به دنبال مکانی خالی برای شعله های فنا ناپذیر بود هرچند با ایلوواتار صبور نبود.
هنگامی که ایلووتر به همراه والار شروع به خلق موسیقی آینور کرد، ملکور سعی کرد تا موضوعات خود را در برنامه های ایلوواتار بگنجاند تا از این طریق قدرت و شکوهش بیشتر شود. اما آهنگهای خشن و جسورش باعث ناهماهنگی در بقیه ملودی ها شد.
ملکور به وسیله ایلووتر توبیخ شد و بسیار خجالت کشید، اما پس از خجالت خشم به سراغش آمد و رویاهای پنهانی اش درباره ی فرمان راندن و ارباب نامیده شدن را برای خود نگه داشت. هنگامی که والار کارهایشان را برای شکل دادن آردا شروع کردند، ملکور فرماندهی را به عهده گرفت، اما در کار هرچه ساخته میشد فضولی میکرد، و ساخته های آنان را به میل خود تغییر می داد. او شکل مرئی گرفت، شاید به خاطر اینکه تنفر مانند آتشی در درونش می سوخت، هیئت او تاریک و وحشتناک بود، با جادو و قدرتی بیشتر از بقیه ی والار. چشمانش مانند شعله زبانه می کشید اما گویا گرما در آنها پژمرده شده و سرما به آن نفوذ کرده.
ملکور هنوز خواستار فرمان راندن بر جهان بود و به بقیه والار گفته بود که آردا سرزمین مختص به اوست. منوه، برادر ملکور از پذیرش این سرباز زد و بدین ترتیب اولین درگیری میان ملکور و دیگر والار بر سر مالکیت آردا شکل گرفت.
پس تولکاس به آردا آمد و به والار پیوست و بعد از جنگهای مفصل ملکور از خشم تولکاس گریخت و در تاریکی پنهان شد.
بعد از خلق لامپهای والار هنگامی که بقیه والار مشغول خوشگذرانی بودند، ملکور پنهانی به سرزمین میانه بازگشت و اوتومنو را ساخت. شرارت او باعث ویرانی سرزمین شد و بدین دلیل والار از وجود او باخبر شدند. اما او حمله ی آنان را با نابود کردن لامپها به تاخیر انداخت. او زمان رشد کردن دو درخت والینور به اوتومنو عقب نشینی کرد. ملکور سپس آنگباند را به عنوان سنگری در برابر والار ساخت و آنجا او سپاهی را معین و مسلح کرد.
هنگامی که الفها بیدار شدند، ملکور در هیئت سوار سیاهی ظاهر شد که هم بدگمانی نسبت به اورومه را، که برای بردن الفها به والینور آمده بود، زیاد میکرد و هم تعدادی از الفها را اسیر کرد. با شکنجه آنها را به اورک تبدیل کرد.
والار پس برای الفها نگران شدند و به ملکور حمله کردند. اوتومنو کاملا در جنگ قدرتها نابود شد. در خرابه های دژ، تولکاس با ملکور کشتی گرفت و او را شکست داد، سپس با آنگینور، زنجیری که آئوله ساخته بود او را بست.
ملکور به والینور بازگردانده شد و محکوم شد تا سه سال را تنها و اسیر در تالارهای مندوس بگذراند.
بعد از سه سال ملکور نقاب زیبایی به چهره زد و هیئت زیبایی به خود گرفت.
و اینگونه مانوه را که توانایی درک شرارت را نداشت گول زد. ملکور مجبور به ماندن در والیمار شد و هنگامی که آنجا بود آرزومند سیلماریلها شد. همچنین در والینور، انتقام خود ا از الدار گرفت، کسانی که آنها را دلیل سقوط خویش میدید. او وانمود کرد که الفها را دوست دارد و میخواهد دانش پنهانیش را به آنها تقدیم کند و این دانش چیزی نبود جز دروغ و مشاوره اشتباه. نولدور از پیشنهاد او خوشحال شدند و به حرفهایش گوش کردند، حرفهایی که هیچگاه نباید به آن گوش می سپردند، از میان همه ی الفها فیانور بیش از دیگران و به طور جدی با حرفهای ملکور گمراه شد.
هنگامی که فیانور اندیشه های شرورانه ملکور را دریافت، والا گریخت و برای همیشه به شکل قدیمی خود در هیئت فرمانروای تاریکی بازگشت.
ملکور به کمک مایاری بنام اونگولیانت در زمان جشن و فستیوال به والینور بازگشت و هرکدام از دو درخت را با نیزه اش زخمی کرد. سپس اونگولیانت شیره ی دو درخت را نوشید و آنها را سمی کرد. ملکور و اونگولیانت سپس به محل زندگی فیانور در فورمنوس رفتند، پدرش فینوه را کشتند و سیلماریلها را دزدیدند. بعد از این وقایع فیانور او را مورگوت نامید و با این اسم تا ابد شناخته شد.
ملکور قسمتی از معامله اش را با اونگولیانت پرداخت اما از دادن یکی از سیلماریلها به او سرباز زد، اونگولیانت به او حمله کرد و ملکور نیز بالروگهایش را به یاری خواست و آنها اونگولیانت را از آنجا راندند.
ملکور پس از ترک فورمنوس به آنگباند رفت و زیرزمینها و سیاهچالهای جدیدی زیر برجش تانگورودریم حفر کرد. او تاجی از آهن برای خود ساخت و سیلماریلها را در آن گذاشت و خود را پادشاه جهان خواند، هرچند دستهایش به علت لمس سیلماریلها سوخت و تا ابد سیاه و دردناک ماند.
ملکور سیلماریلها را از خشم الفها دور نگه داشت و بعضی از آدمیان تازه بیدار شده را فاسدکرد. او از نور خورشید و ماه میترسید و به طور جزئی توسط الفها مغلوب شد و مدتی در آنگ بند محاصره شد. اما پس از دوباره مجهز کردن نیروهایش به نولدور حمله کرد و آنها را شکست داد. اما در میان این جنگ که داگور براگولاخ نام داشت، فینگولفین شاهنشاه نولدور او را به مبارزه تن به تن دعوت
کرد و هفت بار او را زخمی کرد و با رینگیل شمشیرش پای او را چاک داد. بعد از زخم کردن ملکور ، فینگولفین را با گرزش گراند خرد کرد و بدنش را برای گرگهایش برد اما توروندور ، شاه عقابها بدن فینگولفین را ربود و صورت ملکور را زخمی کرد. بعد از آن روز ملکور همواره می لنگید، اثر زخم توروندور باقی مانده بود و زخمهایش هیچگاه شفا نیافتند.
بعد از سقوط فینگولفین، برن و لوتین به آنگباند آمدند و یکی از سیلماریلها را دزدیدند. بعد از آن مورگوت در پنجمین جنگ بلریاند ، جنگ اشکهای بیشمار بر الدار و اداین، تا حدی به علت خیانت آدمیان، پیروز شد. مورگوت تنها این جنگ را نبرد بلکه ترس و نفرت را میان گروههای مختلف الفها و آدمیان حکمفرما کرد.
قدم بعدی برای حمله ای سخت به الفها با خیانت مائگلین میسر شد. او در زیر شکنجه محل شهر مخفی گوندولین را فاش کرد. مورگوت سپس با بالروگها، اورکها، اژدهاها و گرگهایش به گوندولین حمله کرد و آنجا را ویران برجای گذاشت.
بد از این پیروزی مورگوت به قدری مغرور شد که باور نمی کرد کسی جرات جنگ کردن با او را داشته باشد. هرچند با درخواست ائارندیل ، گروهی از والار به سرزمین میانه آمدند و مورگوت را در جنگی بنام جنگ خشم یا نبرد بزرگ ملاقات کردند. دژ مورگوت و نیروهای اهریمنی او نابود شدند و در آخر والار با خود او جنگیدند و او را شکست دادند، او دوباره تقاضای بخشش کرد اما او را با آنگینور بستند و دو سیلماریل باقی مانده را از تاجش کندند.
هرچند سیلماریلها بوسیله دو پسر باقی مانده فیانور دزدیده شد اما آنها نابود شدند.
والار مورگوت را در مکان بیزمانی در دروازه ی شب، پشت دیوارهای جهان انداختند. هنگامی که مورگوت از دنیا بیرون انداخته شد، تاثیراتش تا مدتها در زمین باقی ماندند، بسیاری از مخلوقاتش به زندگی خود ادامه دادند همانطور که بدخواهی و نفرتی که او در قلب الفها و آدمیان نشاند باقی ماند.
ملکور در کوئنیا به معنای کسی که از توانایی برخاست، میباشد.


نکات:
  • گوتموگ سر دسته بالروگها به پسر یا دستساز ملکور معروف است.
  • سارون خدمتکار ملکور، تنها کسی بود که پس از نابودی اربابش توانست هاله ای از ترسی را که او می آفرید بازگرداند. 
  • ملکور در دوران اول پنج بار با الفها جنگید که تنها در یک جنگ ( داگور آگلارب ) شکست خورد و در چهار جنگ دیگر پیروزی از آن او بود. بلریاند پس از این وقایع نابود شد.