خانه - کتابخانه - مقالات (برگه 17)

مقالات

در ستایش هابیتِ پیتر جکسون

The Hobbit: An Unexpected Journey

این مقاله پیش از این در شماره‌ی ۵۲ «مجله‌ی ۲۴» مورخ خرداد ماه ۱۳۹۳ منتشر شده است.

نویسنده: علی نوروزی

بعد از سالها کش و قوس و با قطعی شدن ساخت فیلم هابیت توسط پیترجکسون، خبر سه گانه بودن این اثر واکنش های مثبت و منفی زیادی در میان منتقدان سینمایی برانگیخت. و در خلال اکران دو قسمت اول این مجموعه، جو غالب در میان این منتقدان ناامیدی و مخالفت با این اثر سینماییست.

ابتدا انگشت اتهام به سمت کمپانی نیولاین گرفته شد که برای کسب منفعت مالی بیشتر، کتاب ماندگار تالکین را به زیر تیغ برده و متن ۹۵۰۰۰ کلمه ای او را (که به تخمین برخی، خواندن تمام و کمال آن برای یک خواننده انگلیسی زبان، تقریبا در ۶ ساعت بپایان می رسد) به اقتباسی سینمایی با زمانی بیش تر از ۸ ساعت تبدیل کرده اند. اگرچه با مصاحبه های متعدد پیترجکسون و مدیران کمپانی نیولاین در مورد شخصی بودن این تصمیم میان جکسون، فرن والش[۱] و فلیپا بونیز[۲] (نویسندگان فیلمنامه و کارگردان اثر) بخشی از این اتهامات رنگ باخت، اما همچنان متناسب نبودن زمان فیلم با محتوای کتاب به عنوان مهمترین انتقاد، به قوت خود باقیست. به زعم این منتقدان به رغم کودک-مخاطب بودن متن این کتاب، داستان از انسجام، شروع، تکامل و پایانبندی مناسبی برای تبدیل شدن به فیلم برخوردار است و تغییرات گسترده جکسون در اقتباسش، به اصل اثر آسیب وارد کرده. اما سوال مهم اینجاست که حقیقتا هابیت چنین کتابیست؟ و آیا تصور خود تالکین از آن، داستانی برای مخاطب کم سن و سال و تنها در کمتر از ۱۰۰ هزار کلمه بوده؟

وقتی هابیت برای اولین بار به چاپ رسید، اوضاع کم و بیش به همین شکل بود. هابیت کتابی مستقل (و نه مقدمه ای بر ارباب حلقه ها) بود و هنوز هیچ زمینه ای از حلقه های قدرت و ماجراهای مربوط با آنها وجود نداشت. اما در گرماگرم آماده سازی اثر بزرگتر، تالکین به این نتیجه رسید که برای سازگار کردن هابیت با دیگر عناصر دنیای در حال ساختش، تغییرات در آن اجتناب ناپذیر است،پس هابیت ویرایش شد و در مقدمه و فصل دوم کتاب ارباب حلقه ها داستان یک دروغ اضافه شد:«دروغی که بیبلو در اثر نیروی مخرب حلقه می گوید و وانمود می کند آن را هدیه گرفته است».

تالکین برای کودک زدایی از داستانش تنها به این بسنده نکرد. گندالفِ هابیت در ابتدا جادوگری بامزه و بی آزار بود. توصیف ابتدایی تالکین از اون چنین است: «پیرمدی کوچولو، با کلاهی آبی، بلند و نوک تیز[۳]»!او با بیخیالی گروه تورین وشرکا را در مرزهای جنگل، بدون راهنما رها می کرد و به مشغولیت های دیگرش می رسید! اما در بازنگری این شخصیت تغییر کرد. گندالف با نام حقیقی اولورین[۴]، تجلی پیامبری یاری دهنده شد که برای هدایت و کمک به مردمان آزاده سرزمین میانه در جنگ با سائورن، از جانب خدایان ماموریت گرفته بود[۵].

اهتمام تالکین به این تغییر تا پایان عمرش ادامه پیدا کرد. اگرچه اعمال آن در نسخه های چاپ شده هابیت (که تا آن زمان سر به میلیونها می زد) میسر نبود، اما حاصل این سعی او پس از مرگش در کتاب «افسانه های ناتمام[۶]» فصل «ماجراجویی اره بور[۷]» به چاپ رسید. در روایت جدید مشخص شد که «نکسرومانسرِ» هابیت همان «سائورونِ» ارباب حلقه هاست و رفتن گندالف در مرزهای «سیاه بیشه» از سر اجبار و در پی نقشه ای بس بزرگتر بوده. ما در پس ماجراجویی خوش آب و رنگ بیلبو، تلاش بزرگان سرزمین میانه را دیدیم که برای ناکام گذاشتن نقشه های لرد سیاه بتکاپو افتاده بودند.

سکانس کنکاش گندالف در دژ نکرومانسر، مبارزه او با سائورون در فیلم دوم و آنچه از مبارزه «شورای سفید سرزمین میانه[۸]» در فیلم سوم خواهد آمد، نتیجه وفاداری جکسون به همین روایت موخر و آرزو شده تالکین است. جزئیات شخصیت (بظاهر کم ارزش) راداگاست هم حاصل همین وفاداریست. تالکین در همان کتاب بوضوح او را سرخوش، عجیب و غریب اما وفادار به گندالف و عاشق حیوانات و گیاهان تصویر می کند. و در حاشیه نویسی کریستوفر تالکین بر این نوشته پدرش، بر ماموریت او در دفاع از حیات وحش تاکید شده؛ که به تصویر ساخته شده توسط جکسون بسیار نزدیک است[۹].

اثر جکسون از رگه های جذاب طنز هم بی بهره نیست. شوخی های بامزه گروه دورفها، سکانس میهمانی در خانه بیلبو و یا اولین واکنش لگولاس اِلف به تصویر گیملیِ دورف، لبخند وسیعی به لب مخاطبان قدیمی فیلم سه گانه ارباب حلقه ها و آن دسته از خوانندگان اثر تالکین که از دوستی حماسیِاین دو در ماجراهای یک قرن بعد آگاهند، می نشاند.

از دید من پایبندی جکسون به تصویر بزرگترِ تالکین و بسط داستان آنگونه که او همیشه آرزو می کرد، از نقاط درخشان این اقتباس سینماییست. هرچند که اگر این روایتِ نعل به نعل هم نمی بود، جکسون راه را برخلاف خواسته نویسنده شهیر نرفته بود. تالکین زمانی در نامه ای به میلتون والدمن[۱۰]گفته بود: «…این مجموعه آثار را برای ساخت پیکره ای از افسانه های بهم پیوسته برای ادبیات انگلیسی نوشته است، اما آرزومند است که عرصه برای ذهنها و دستهای مستعد دیگر باز باشد، تا آنان رنگ و نقش خود را بر این پیکره بزنند و آن را گسترش دهند[۱۱]…».

در انتها بگویم که کشاکش و دلمشغولی بر سرمشکلات تکنیکی، اختلاف سلیقه در مورد نرخ و تعداد قابهای تصویر یا مسائلی از این دست، بماند برای متخصصان و متولیان این صنعت، چراکه به باور من اثر پیترجکسون همچون صدای ندادهنده‌ی یوحنای معمدان، در این برهوت و وانفسای کم اقبالیِ صنعت سینما به آثار ماندگار فانتزی، بشارتِ خاطره ای خوش و بیادماندنی برای دوست دارانِ این گونه مهجور ادبیات است. ودر میان بی مهری منتقدان، فروش بالا و رکوردشکنی های دو قسمت نخست این مجموعه، نشان از اقبالِ مخاطبان اصلی سینما (مردم) به هابیتِ پیتر جکسون است.

پانوشت:

[۱]Fran Walsh

[۲]Philippa Boyens

[۳]هابیت، چاپ اول ۱۹۳۷ انتشارات George Allen & Unwin

[۴]Olórin

[۵]افسانه های ناتمام، در باب ایستاری

[۶]Unfinished Tales

[۷]The Quest of Erebor

[۸]White Council

[۹]افسانه های ناتمام، در باب ایستاری

[۱۰]Milton Waldman

[۱۱]کتاب نامه ها، نامه ۱۳۱

داستان ارباب الروند

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

eli

این بار از الروند میگویم. الروند بزرگ؛ فرزند ائارندیل آن رسولی که به غرب رفت؛ و خودش در دست آن‌ها که سرزمین پدر را ویران کردند و سوزاندند و مادرش را به دریا کشاندند، جا ماند. نه اینکه همچو اسیران بدارندش اما تا همیشه تصویر پدر برای او، درخشیدن ستاره‌ی صبحگاه نقاشی شد…

الروند نیم الف زاده شد؛ و بادبان کشیدن ائارندیل، سرنوشت او را نیز طور تازه دیگری رقم زد.فرصتی عجیب بدست آورد که می‌توانست انتخاب کند. اینکه همچو خویشان مادری‌اش، نخست زاده به حساب آید و یا مانند تبار پدرش از آدمیان باشد و در پایان به آن‌ها شبیه شود.

پس خواست تا الف باشد. نه اینکه از مرگ می‌گریخت؛ که زیبایی چهره‌ی مادرش را بیشتر دوست می‌داشت؛ و امیدوار به روزی بود که باز به او دست یابد.

و از آن به بعد، سال‌های بی شمار زندگی جاویدش آغاز گشت؛ و زنی از نولدور آن الف‌های نجیب برگزید. کلبریان، دختر گالادریل دخت فینارفین؛ اما همسرش آنطور که آرزویش را داشت زمان زیادی با او نماند. اورک‌ها اسیرش کردند و او شکنجه را تحمل نکرد…

اما باز الروند تنها نبود. آرون، که ستاره‌ی شامگاهی‌اش می‌گفتند، اندوه او را می‌کاست. آرون یادگار مادرش بود برای الروند.

پس از جنگ خشم و در هم شکستن تانگورودریم-کوهستان عظیم مورگوت- بسیاری از الدار به غرب بازگشتند. نزد خویشانشان در اره سئا و والینور؛ اما گروهی پس از آنهمه مرارت‌ها و آسیب دیدن‌های سرزمینشان هنوز هم آن را دوست می‌داشتند؛ و نخواستند تا بلری‌اند را ترک کنند. هنوز امید به بسیاری زیبایی‌ها داشتند. چرا که برای به غرب رفتن همیشه راه باز بود. پس الروند در آغاز قاصدی گیل گالاد را می‌کرد. همان که شاه برین نولدور بود؛ اما پس از چندی ایملادریس را بنا نهاد؛ که مردم در شمال آنرا ریوندل نام داده بودند. ریوندل بعدها پناهگاهی شد برای آنها که از سیاهی روزگار تاریک هراس داشتند. الروند نیم الف، بسیار خردمند بود و بسیاری معرفت‌ها و حکمت‌ها را در نزد خود داشت؛ اما به زودی دریافت که نباید دانسته‌هایش را در اختیار همه بگذارد؛ زیرا با شروع دوران دوم، یک سیاهی نهان رشد می‌کرد که او از جمله کسانی بود که این را حس می‌کرد.

همان که او خود را خداوندگار هبه‌ها معرفی کرد کسی نبود جز سائرون. خادم بزرگ مورگوت که می‌خواست برای پیمودن راه هدف شومش الف‌ها را به بند کشد؛ زیرا از توانایی‌های آنان با خبر بود. بسیاری به او گرویدند و از او دانش‌های زیادی آموختند…

پس از ساخته شدن حلقه‌ها و پرقدرت از همه آن حلقه‌ی یگانه، ذات پلید سائرون آشکار شد و همه دانستند که او فریبشان داده. پس الف‌ها بر او شوریدند که می‌خواست از طریق حلقه‌ها که نیروی سیاه عظیمی داشتند و البته فاسد بودند، کل مردمان سرزمین میانه را زیر سلطه‌ی خود بگیرد؛ اما کله بریمبور که راز ساخت حلقه‌ها را از وی آموخته بود و البته پس از جد خود –فئانور- خبره‌ترین کس در میان نوع خود بود، سه حلقه از برای الف‌ها ساخت که آلوده‌ی دست سائرون نبودند. ننیا حلقه‌ی آب همراه با آذین الماس در اختیار بانوی طلا بیشه گالادریل که از نجیب زادگان نولدوری بود قرار گرفت و ویلیا حلقه‌ی هوا به دست الروند رسید و آذین صفیر داشت. آن سومی ناریا بود که در پایان دوران سوم معلوم شد که دست چه کسی سپرده شده است و با یاقوتی سرخ تزیین شده بود.

در پایان دوران دوم در مقابل دروازه‌ی سیاه موردور جنگی در گرفت که الروند دران حضور داشت. جنگی میان نیروی خصم سائرون و الف‌ها که انسان‌های نومه نوری با آن‌ها متحد شده بودند و این اتحاد بس عظیم و بی سابقه بود و سپاهی بود در زیبایی بی رقیب. الروند در گرماگرم جنگ دید که سائرون الندیل پادشاه آدمیان شمال را زمین زد و خود چطور به دست ایسیلدور وارث الندیل، آسیب دیدان حلقه‌ی بزرگ را دید که همراه انگشت او بر زمین افتاد و ایسیلدور آن را برگرفت. پس به سراغش رفت و وادارش کرد تا حلقه را در آتش اورودروین نابود کند. ایسیلدور اما سرباز زد و آن را به جای خون بهای پدرش الندیل و برادرش آناریون برای خود برداشت.

پس الروند دران هنگام پیش بینی کرد که سائرون بار دیگر در طلب حلقه‌اش بر می‌گردد و آن را جستجو خواهد کرد.

پس از شکست سپاه سائرون و از بین رفتن کالبدش، سالهای زیادی سرزمین میانه در آرامش زیبا ماند.

در دوران سوم، انسان‌ها بسیار بالیدند و الف‌ها آنچنان به حاشیه کشیده شدند که انگار تقدیر می‌خواست تا آن‌ها را به غرب باز گرداند.

سرزمین میانه هر روز دست خوش تغییراتی می‌شد که مانند روزگار جوانی‌اش، نبود. دیگر الف‌ها را نمی‌پذیرفت؛ و آن‌ها مجبور به عزیمت بودند یا که بخواهند فراموش کنند و اندک اندک از یادها محو شوند…

در دوران سوم بود که بار دیگر سائرون طبق آنچه که الروند از آینده دیده بود، سر بر آورد و باز جنگ‌هایی اتفاق افتاد؛ و ریوندل که الروند، پاسداری‌اش می‌کرد هرگز آلوده‌ی آن سیاهی ها نشد. الروند انگشتر خود را از انگشت بدر آورد تا نکند سائرون بتواند ذهن او را بخواند و الف‌ها را اسیر خود کند.

مرد خردمند ریوندل، می‌دانست که در این روزهای تاریک آخرین کشتی‌ها در بندرگاه‌ها، عازم رفتن‌اند و او سرانجام سوار بر یکی از آن‌ها، به سوی غرب، دیار قدسی والار، کوچ خواهد کرد؛ و این اندوهگینش می‌کرد. مرد بزرگی بود و تکیه گاه جمله کسانی که برای دیدن روشنایی دیروز، امید می‌جستند. باید اتحادی هر چند کوچک ایجاد می‌شد. پس الروند تدبیری کرد و تدبیر او بسیار حکیمانه و کارگر افتاد…

آن روز در خانه‌ی باشکوه و پر از امنیت الروند بزرگ، کسانی حضور بهم رسانیدند که بهتر از دیگر مردمان سرزمین میانه چاره جوی تباهی‌ها بودند. هر یک به قدر دانش خود، رایی زد و استاد الروند رأی آنان را ارزیابی می‌کرد و با موقعیت آن روزها می‌سنجید. گرچه از همان ابتدای تشکیل شدن انجمن، در نظر او تقدیر خود پایان این رأی جویی را نوشته بود؛ و الروند در آن شورا به زبان تقدیر سخن گفت و عاقبت دیگران نیز پذیرفتند و تعظیمش کردند.

 سرانجام از شورای الروند، کسانی بیرون آمدند که بعدها لایق گران‌ترین ستایش‌ها شدند…چراکه این روشنایی پیروز شد. همانطور که خود الروند گفته بود آن هنگام که خردمند درماند کمک از دست ناتوان رسید و تاریکی گذشت. با رفتن این تاریکی مهیب، سرزمین میانه نیز مهیای آغاز کردن دوران جدیدی بود. دورانی برای انسان‌ها که بسیار پرتوان گشته بودند و بسیار مقتدرانه می‌توانستند زندگی کنند.

الروند برای عزیمت بسیار درنگ کرد. تا آنکه عاقبت آخرین کشتی او را به خود دعوت کرد. الروند سفری بزرگ را در پیش داشت. بدون دخترش آرون؛ زیرا او را طاقت همراهی پدر نبود. نیرویی چنان جوشان و چنان تپنده در وجودش جاری بود که او را وادار به ماندن کرد. پس الروند با آخرین بازمانده‌ی نولدوری و تنی چند از آن‌ها که دست نیرومندشان سیاهی و پلیدی سائرون را پس زد، راه دریا را رفت.

آنقدر تنها رفت که هیچ نگاهی رفتن او را دنبال نکرد. الروند در آن لحظات آخرین، لبخندی بر صورت انداخت که گویی هدیه‌ای بود بس ارزشمند برای تمام روزها و سال‌هایی که سرزمین میانه با او آشنایی داشت. و آن روز اندک کسانی توانستند این لبخند را معنا کنند.

کشتی چشم، در چشم خورشید دوخته بود که سرانجام از دست ساحل، دست شست…

 

 پایان

چرا فانتزی می خوانیم یا «در باب داستان پریان»

tolkien

این مقاله پیش از این در شماره‌ی ۵۲ «مجله‌ی ۲۴» مورخ خرداد ماه ۱۳۹۳ منتشر شده است.

نویسندگان:

  • محمدمهدی مهرنگار
  • علی نوروزی

«فانتزی» یا «ادبیات تخیلی» یا «خیال­پردازانه»، شاخه ای قدیمی و جدید در ادبیات مکتوب است. قدیمی از آنجهت که صورت باستانی آن بشکل داستان پریان، عمرش به قدمت انسان سخنگوست و ردپای آن در ابتدایی­ترین نوشته­‌های نقل شده از آدمیان باستان همچون «حماسه گیلگمش» دیده می­شود.

به باور عده‌­ای صورت مدرن­تر این شاخه ادبی، با آثار «جورج مک‌دونالد[۱]» نویسنده و شاعر اسکاتلندی شروع می‌­شود. این روند با ظهور نویسندگانی همچون «ویلیام موریس[۲]»، «لرد دانسنی[۳]» ادامه یافت و در اوایل قرن گذشته با آثاره چهره­‌های شاخصی چون «سی اس لوییس[۴]» نویسنده کتب «سرگذشت نارنیا» و «اورسولا لو گویین[۵]»، جای خود را در میان مخاطبان باز کرد. اگرچه در میان آنانی که برای غنای این عرصه تلاش کرده‌اند، کمتر نامی به شهرت و محبوبیت «جان رونالد روئل تالکین» است. تالکین در سال ۱۹۳۹ در دانشگاهی در استکاتلند[۶]، سخنرانی مفصلی در تعریف خاستگاه و دلایل اهمیت ادبیات فانتزی ایراد نمود. بعدها متن پیاده شده این سخنرانی نخست در سال ۱۹۴۷ با حاشیه نویسی «سی اس لوییس» دوست صمیمی تالکین منتشر شد؛ سپس در سال ۱۹۶۶ با ویرایشی مجدد بشکل جزوه‌ای بالغ بر شصت صفحه در مجموعه‌ای بنام «خواننده تالکین[۷]» بهمراه دو داستان کوتاه دیگر از او بچاپ رسید. متن پیش رو (در چند سرفصل) به اختصار، برسی آرای تالکین در مورد اختصاصات، تعاریف و ضرورت وجود این ژانر ادبی (یا به باور عده ای زیر-ژانر)، با نگاه به متن سخنرانی پروفسور تالکین است.

داستان پریان چیست؟

تالکین برسی خود را با تعریف ماهیت داستان پریان آغاز کرده است. او ابتدا با شرح تعاریف رایج از این مجموعه واژه در کتب لغت، نارسایی آنان را در ارائه تصویر درست بیان می کند: «موجوداتی ماورالطبیعه که به‌ باور عوام دارای قدرت جادویی اند. بکار بردن ماورالطبیعه در هر یک از معانی رایج اش برای اشاره به پریان، نامناسب است. مگر اینکه منظور از پیشوند «ماورا» بیان برتری باشد. که آنان در قیاس با انسان طبیعی ترند». تالکین توضیح می دهد که داستانهای پریان نه درباره خود آنها، بلکه درباره سرزمین پریان یا به عبارت بهتر اتمسفر، عرصه زندگی و ماجراجویی آدمیان در قلمرو زیبای آنان است، چراکه آنان با ما سروکار ندارند و سرنوشت ما و آنها از هم جداست. او اضافه می کند که: «تعریف داستان پریان وابسته به تعریف اِلف یا پری نیست، بلکه تاثیر گرفته از قلمرو پریان است و آنچه در آن می گذرد. من سعی نخواهم کرد آن را توصیف کنم یا توضیح دهم که این کاریست ناممکن. سرزمین پریان را نمی توان در قالب کلمات محصور کرد چراکه بنا به خصوصیت، وصف ناشدنیست. هرچند که قابل درک و احساس کردن است». او در انتها به عنوان نزدیک ترین شکل ممکن به قالب «تعریف»، آنچه پیش روی ما می‌گذارد این است: «داستان پریان قصه ایست که به سرزمین پریان می‌پردازد. یا از قوائد و روابط و محیط آن بشکلی استفاده می کند. فارغ از آنکه مضمون آن داستان چه باشد».

 

آیا داستان‌های پریان مختص کودکان است؟

سوالی که تالکین در ابتدا مطرح می‌کند این است: «ارزش و فایده داستان های پریان چیست؟». بباور او اینطور تصور شد که کودکان مخاطب ذاتی و ویژه‌ی داستان‌های پریانند و پیوندی طبیعی بین ذهن کودکان و آنان وجود دارد، همانند پیوندی که بین بدن کودک و شیر مادر است. اما او معتقد است این دیدگاه دقیق نیست و شاید بر مبنای احساسی غلط شکل گرفته. و اغلب توسط افرادی بیان می‌شودکه بنا به دلایل شخصی تمایل دارند به کودکان به عنوان موجوداتی متفاوت از انسان‌ها بنگرند، نه جزئی نابالغ از جامعه انسانی.

در اصل ارتباط کودکان با داستان‌های پریان تا حدی تصادفی است. به عقیده تالکین امروزه این داستان‌ها به مهدهای کودک تبعید شده اند، همانطور که وسایل کهنه و به درد نخور به گوشه انباری انداخته می‌شوند، زیرا بزرگسالان آنها را نمی‌خواهند. درحالیکه کودکان در این انتخاب نقشی ندارند، آنها نه داستان‌های پریان را بیشتر از بزرگسالان دوست دارند و نه بیشتر از آنان درکش می‌کنند. اگرچه کودکان به دلیل اینکه مشتاق چیزهای نو هستند داستان‌های پریان را بهتر می‌پذیرند، اما واقعیت این است که تنها برخی از آنان (و برخی از بزرگسالان) ذائقه‌ای خاص برای این داستان‌ها دارند.

درست است که در سالیان اخیر بسیاری از داستان‌های پریان برای کودکان نوشته شده یا برای آن‌ها «سازگار» شده است اما این موضوعی ذاتی نیست، این اتفاق ممکن است برای موسیقی، شعر، تاریخ یا مطالب علمی نیز بیافتد. در مهدکودک و مدرسه، بزرگسالان گوشه‌ای از عناصر زندگی را آنگونه که خود می بینند، به کودکان ارائه می‌دهند. و اینگونه است که داستان‌های پریان از دنیای بزرگسالی جدا شده و در حال محو شدن هستند.

تالکین می گوید اگر قصه‌گو کفایت لازم را داشته باشد، هرکسی می‌تواند به «تعلیق ارادی ناباوری[۸]» برسد تا بتواند به میل خود همه چیز را باور کند. قصه گو به شکل خالقی کوچک جهان دومی خلق می‌کند که ذهن می‌تواند وارد آن شود. در آن دنیا هرآنچه که قصه گو «درست» می‌خواند و با قوانین آن دنیا سازگار است، باورپذیر می‌شود. و این اختصاص به مخاطب کودک ندارد.

به عقیده تالکین داستان‌های پریان تنها برای کودکان نیست، این داستانها به دلایلی وبال گردن آنان شده‌اند. مثلا به این دلیل که کودکان نیز انسان هستند و داستان‌های پریان مطابق ذائقه انسان‌هاست (گرچه لزوما نه همه آنها)، یابه دلیل درک نادرست از کودکان، احساسی که با دور شدن از کودکی افزایش میابد.

اما ارزش و کاربرد این داستان‌ها برای بزرگسالان چیست؟ به عقیده تالکین، داستان‌های پریان نسبت به دیگر آثار ادبی، چیزهای بیشتری برای ارائه در چنته دارند: «فانتزی، بازیابی، رهایی و تسلی». آنچه که اغلب کودکان دارند، اما بزرگسالان بیشتر به آن احتیاج دارند.

در ابتدا ببینیم فانتزی چیست؟

تالکین می­گوید که ذهن انسان تواناییِ ایجاد تصاویر جدید و بدون سرمنشا واقعی در دنیای خارج از خود دارد. و او این استعداد را «تصور[۹]» می­‌خواند و ادامه می­دهد گاهی تصور با مفهوم بالاتری به نام «خیال»[۱۰] اشتباه گرفته می‌شود که توانایی موجودیت دادن و کنترل ساخته‌های ذهنی است. قدرت تصویرسازی ذهنی یک چیز است و موجودیت دادن به آن چیز دیگر. هنر حلقه ارتباطی بین تصور و ساخته نهایی است. او نامی برای این مفهوم ارائه می‌دهد، چیزی که هم تصور و هم هنر موجودیت دادن به آنرا شامل شود: «فانتزی[۱۱]».

تالکین می­گوید: «فانتزی نیاز به خلق کردن دارد. هرچه تصورات بی شباهت تر به چیزهای دنیای اولیه باشد، به وجود آوردن آن در دنیای ثانویه سخت‌تر است. هر کس می‌تواند عبارت «خورشید سبز رنگ» را به زبان آورد؛ خیلی‌ها می‌توانند آنرا در ذهن تصور کنند اما این کافی نیست. ساختن دنیای دومی که در آن خورشید سبز رنگ باورپذیر است، نیازمند تلاش و تفکر زیاد و توانایی‌های ویژه است. افراد بسیار کمی اقدام به اینکار می‌کنند اما زمانی که بشکلی قابل قبول موفق به انجام آن شدند، با دستاورد هنری کم نظیری مواجه می‌شویم».

فانتزی «علت» و قوانین را زیر سوال نمی‌برد و اشتیاق و ادراک را کم نمی‌کند، برعکس هرچه علل و قوانین واضح‌تر و مشخص تر باشد فانتزی ما مقبول­تر است. به قول او: «فانتزی حق انسان است: ما به روش خود چیزهایی خلق می‌کنیم. هرچند خود نیز مخلوقیم؛ اما نه یک مخلوق ساده، بلکه مخلوقی که به صورت تجلی خالق، خلق شده است!»

بازیابی، رهایی، تسلی:

به عقیده تالکین آدمی گاهی به روزمرگی دچار می شد. احساس می کند هیچ نوع برگ جدیدی وجود ندارد چون تمام آنها را از ابتدای جوانه زدن تا افتادن از درخت دیده است، نقاشی‌های زیبا برایش خسته کننده می‌شود چرا که از نظر او همه رنگ‌های زیبا از سه رنگ اصلی تشکیل شده‌اند، اسب و سگ و گربه برای او چیزهای جدیدی نیستند. فانتزی راه درمانی برای این مشکل دارد که تالکین آنرا «بازیابی» می‌نامد. وقتی به دنیای ثانویه می‌رویم و با اژدها و قنطورس مواجه می‌شویم، زمان بازگشت می‌توانیم با دید جدیدی به اسب و گربه نگاه کنیم، و لذت دیدن این موجودات برای اولین بار و نگاه کردن به آن‌ها از زاویه‌ای جدید برای ما تکرار می‌شود. بازیابی همانند تمیز کردن پنجره‌ای کثیف است که دیدی تازه و واضح به انسان می‌دهد. چنان که منظره آشنای قدیمی به منظره‌ای جدید و دلربا بدل می‌شود.

مورد بعدی «رهایی»[۱۲] است. منتقدین گاهی آنرا به اشتباه فرار[۱۳] از دنیای واقعی تصور می‌کنند و به سخره می‌گیرند. رهایی حتی ممکن است قهرمانانه باشد اما فرار اینطور نیست. چرا انسانی که زندانی شده و می‌خواهد به خانه خود بازگردد باید مورد تمسخر قرار گیرد؟ اگر نمی‌توان از زندان بیرون رفت، فکر کردن به موضوعاتی غیر از زندان و زندانبان چه اشکالی دارد؟ تالکین معتقد است: «دنیای بیرون به این دلیل که زندانی نمی‌تواند آنرا ببیند غیر واقعی نیست». رهایی زندانی در خیال، نوعی مقاومت است. زمانی فرا می‌رسد که انسان می‌خواهد از سر و صدا و آلودگی و بی‌رحمیِ نمادهای صنعتی، از گرسنگی و فقر و غم و اندوه و بی‌عدالتی و مرگ، گریزی به پرواز بی صدا و دلپذیر پرنده بزند، و بی خیال در آسمان به پرواز درآید یا همچون ماهی در اعماق دریا شنا کند یا همچون آهوان در جنگل بدود.

و «تسلی»[۱۴]: ارضای برخی از آمال ازلی انسانها. سودای پرواز یا صحبت کردن با حیوانات از ابتدا با آدمیان بوده که تنها در دنیای فانتزی برآورده می شود. کارکرد تسلی تنها این نیست؛ داستان‌های پریان اغلب دارای پایانی خوش و امیدبخشند. تالکین پا را فراتر گذاشته و می‌گوید یک داستان پریان کامل باید پایانی خوش داشته باشد. شادی مشخصه آنهاست همانطور که تراژدی مشخصه نمایش و تئاتر. این عقیده که شادی یکی از چیزهای مهمی است ما در داستان‌های پریان می جوییم، به این معنا نیست که غم و اندوه در داستان پریان مطرود است، بلکه به رغم این اندوه، در نهایت داستان با شادی به پایان می‌رسد و در میانه نامیدی همگان، صدای فریاد «عقابها، عقابها می آیند…» از گوشه کنار بلند است، و نوید آمدن معجزه‌­ای بالدار است که به سوی ما پرواز می کند.

موخره

توضیح اینکه چرا فانتزی می خوانیم کار سختیست. و از آن سخت‌تر ترغیب دیگران به خواندن آن تنها با توصیف یا بیان خصوصیات این دسته از آثار. تلاش در این راه کم و بیش مانند این است که سعی کنیم به کسی در خشکی «شنا کردن» بیاموزیم! برای دوست داشتن یا نداشتن ادبیات فانتزی باید به این دریا زد.

بسیار دیده می شود که ادبیات فانتزی در بین منتقدان آن به عنوان «داستان بچه ها» و یا «فرار از واقعیت» تخطئه می شود. عبارت «فانتزی فرار از واقعیت نیست، بلکه راهی برای درک آن است» بکرات از «لیولد الکساندر»[۱۵] داستان­نویس معاصر آمریکایی نقل قول شده، که پاسخ خوبی به این گروه است.

از دید تالکین نیز پرارزش ترین عنصر وجودی انسان، تخیل اوست.آنچه او بتفصیل در این مقاله (و اغلب آثارش) در پی توضیح آن بر می آید این است که: «فانتزی راهی برای برای زنده نگه داشتن این بخش مهم از انسان بودن ماست».

باشد که این همت، همچون نغمه مرغ نوروزی، شوق زدن به این دریا را در دلها روشن کند[۱۶].

پانوشت:

[۱] George MacDonald

[۲] William Morris

[۳] Edward Plunkett

[۴] Clive Staples Lewis

[۵] Ursula Kroeber Le Guin

[۶]University of St Andrews

[۷]The Tolkien Reader

[۸] Willing suspension of disbelief

[۹]Imagination

[۱۰]Fancy

[۱۱]Fantasy

[۱۲]Escape

[۱۳]Flight

[۱۴] Consolation

[۱۵]Lloyd Alexander 1924-2007

[۱۶]ارباب حلقه ها،کتاب پنجم،فصل نهم

داستان فئانور و سیلماریلی

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

Tuuliky_-_Feanaro

سخن از تواناترینِ نولدور است. پسر فینوه که وقتی به آردا چشم گشود، مادرش میریلِ سرینده، جان سپرد به لورین؛ زیرا که تمام نیرویش صرف پروراندن تنها فرزندش شده بود و از همین رو، فئانور بسیار قوی و بی رقیب بود. فئانور، روح آتش بود و همچو آتش هم شکست ناپذیر و مغرور، بسیار بی باک و با ذکاوت ترین میان تمام نولدور. دستان هنرمندی داشت که بسیاری زیبایی‌ها ساختند و نخستینِ این زیبایی‌ها، گوهرهایی سفید و بی رنگ بودند؛ اما رفته رفته، بر مهارتش در آهنگری و کار با فلزات افزود تا اینکه بی نظیرترین گوهرها را پدید آورد…

همسرش نردانل دخت آهنگری بود که ماهتان نام داشت؛ و استاد فئانور در ساخت ابزارها، در آغاز کارش بود. نردانل اما بسیار زود شوهر خود را ترک کرد پس از آنکه هفت پسر برای او زاد؛ زیرا که او خردمند بود و گستاخی‌ها و خیره سری‌های فئانور را تاب نمی‌آورد…

تیریون! شهری که فئانور شاه آینده‌ی تمامی نولدور در آن ساکن بود. شهری در غرب، آنسوی کوهستان بزرگ پلوری که والار بالا آورده بودند. همان نیروها که جهان را اداره می‌کردند و از جانب ارو، خالق یگانه‌ی آردا، بر آن حکم می راندند.

فئانور در تنهایی‌های خویش افکاری را بهم بافت که حاصل آن‌ها، زیباترین دست ساخته‌ها شد. کسی تا روز بازپسین، نخواهد فهمید که فئانور چگونه آن‌ها را با شیره‌ی قدسی سیراب کرد؛ اما بهر حال بسیار تابناک بودند و نامشان سیلماریلی بود. سه گوهر نسبتاً بزرگ که رنگ ثابتی نداشتند و از هر چشم به نوری شبیه می‌شدند. متبرک شدند تا دست فانی و پلید آزارشان نتواند. فئانور به آن‌ها نگاه کرد و بسیار از دست ساخته‌ی خود خشنود شد. دل به آن‌ها بست و فراموش کرد که خمیر مایه‌ی سیلماریلی درخشان از خود او نیست. نور زلال و شفافی که از آن بیرون می‌زد، از آن قدسیان مینوی بود که فئانور کمی‌اش را از مغزه‌ی دو درخت در والینور، برداشته بود. از آن پس فئانور، خود را بدان سه گوهر براق که ناشکستنی بودند و ناشکافتنی، آرایید و به سان شاهان اصیل، همه جا ظاهر می‌شد.

رشک و حسد جوانه زد و زیبایی را درید و چنان آلوده بود که بی آنکه کسی حس کند، جان‌ها را آکند.

فئانور عازم جشنی بود که با اینکه تبعیدی آن فرمانروایان آردا شده بود، باز هم گرانقدرش داشتند و او هم پذیرفت. آری! تبعیدی. چرا که ترس از دست دادن آن گوهرها او را واداشته بود تا طغیان کند و بخواهد تا سرور خویش باشد در سرزمین میانه. تا که آزادانه حکم فرمایی کند و بتواند آنجور که می‌خواهد بزید.

تیریون را قفسی حیله گرانه می‌دید که با جاودانگی و زیبایی بی مثالش خود و مردمش را فریب داده. خواست تا اطاعت نکن؛ و برای خود باشد؛ و او چنین مغرور شده بود…

بهرحال، در آن جشن بدون سیلماریلی آمد. تمام چشم‌ها را در برابر دیدن آن‌ها خاموش گذاشت و در گنجینه‌اش در شهر فورمنوس که بنا شده در دوران تبعیدش بود، حفظشان کرد؛ اما خصم بزرگ دوران، ملکور که از آن دزدی به بعد، مورگوت خوانده می‌شد، در جستجوی آن سنگ‌های قدسی بود که به فورمنوس رسید. فینوه پدر فئانور را که مقابلش ایستاده بود، به خون انداخت و سنگ‌ها را برد…

تمامی غرب به تپش افتاد. وقتی که روشنایی مرده بود… و حکایت دو درخت بماند برای وقتی دیگر.

اما بگذار بگویم که تأسف فئانور چقدر بود از برای ربوده شدن آن دست ساخته‌های عزیزش؛ که اندوه فراوان بود در قلب های الدار. چه بسا شاهشان، آن کسی که در تمام غرب مورد احترام اهل قدس بود، ترک جسم گفته و آنگاه که خواستند سوگش کنند، بذرهایی از کینه و نفرت در دل کاشتند. تا بروند از همسایگی آن‌هایی که نتوانسته بودند با وجود دست نیرومندشان، سرزمین و مردم خود را از آسیب نگه دارند. مینویان غرب، سخت در چشم نخست زادگان، حقیر و تنگ دست افتادند؛ و کسی نمی‌دانست تقدیر چه می‌نویسد.

فئانور، ایستاده بود. شاهی که برمی‌خیزد و چیزی می‌گوید، در نظر والار که قدرت‌های خالص تمامی جهان بودند، غم نشست. چرا که آزادی را دریغ کردن، نمی‌خواستند؛ و مهرشان به الدار، همیشه جاری بود. گرچه درک نشدنی. پل بر دریا و قعرها و خطرات سیاه ِ راه فئانور نبستند تا راحت بگذرد و نه حتی درِ گشوده را، به رویش دیوار نکردند تا گذر را نتواند؛ اما از نگاهشان می‌بارید اینکه رفتن فئانور بلاهت است. این محبوب‌ترین و شگفت‌ترین فرزندان فینوه؛ اما چنان مصر جدایی از والار- که خویشان قاتل پدر می‌دیدنشان- شده بود و چنان شعله ور و داغدار از دست دادن سیلماریلی که فقط پیش رو را نگاه انداخته بود و انتقامی را که باید گرفته می‌شد. می‌خواست بدنبال خصم سیاه دوران باشد تا بلکه دستانش را درراه خونِ ریخته‌ی پدر-که بسیار دوستش می‌داشت- بکار گرفته باشد؛ و حسرت را کافی ندانست. فئانور، در تالارهای باشکوه و خدایی والمار، سینه سپر کرده، سوگندی بس سنگین و بزرگ بر زبان آورد که مانند او هرگز کسی دیگر را چنین سوگندی خوردن، جرات نیست؛ و پسرانش هر هفت تن در کنار او، همراهی‌اش کردند. نام آن مینویان آردا را شاهد گرفت که قدرتشان را با چیزی برابری نیست؛ و به اسم آن یکتا، ارو ایلوواتار، عهدی بست که چقدر سخت و دردناک بود بجا آوردنش.. اینکه انتقام قاتل پدر بگیرند و دزد بزرگ سیلماریلی را و هر آن کس که طمع در آن‌ها دارد، دشمن باشند تا به ابد و برای باز پس گرفتن آنچه از آن خود می‌دانستند، از هیچ نیرویی و تلاشی فرو نگذارند. در این هنگام، شمشیرهایشان سرخ می‌درخشیدند… و آن تیغ‌ها از آن لحظه، تشنه شدند.

باید آن گنجینه‌ی بزرگ را پس می‌گرفت و نخواست تا منتظر بماند کسی از راه برسد و دستش گیرد؛ و امید به غیر خود داشتن را بیهوده و احمقانه معنا کرد. والار مینوی را به کمک نطلبید. آخر، دلش گواهی بد داده بود به ذات خیرخواه آن‌ها. دلش که اکنون پژمرده‌ی دو دردِ همزمان بود.

برادرانش-فین گولفین و فینارفین-که تنها پدرشان عامل برادری‌شان با فئانور بود، اکراه داشتند از این کوچیدن و مردمی از نولدور نیز با آن‌ها هم فکر. پس از همان شبِ شورش علیه والار قدسی، نولدور دو گروه شدن‌اند. یکی فئانور را همراهی کرد و گروه دیگر فین گولفین را؛ و از اما هر دو گروه به راهِ تبعید نام گرفته‌ی سرزمین میانه، افتادند؛ زیرا که الدارِ هر دو دسته، خواهان و مشتاق آزادانه سیر کردن در تمامیِ آردا بودند و نه فقط زندگانی جاوید و آسوده‌ی در والینورِ والار. مردم فئانور هم دست او در طغیان ِ علیه والارش بودند؛ و اما مردم فین گولفین، تنها آرزومندِ سفر به شرق که بسیار جا داشت برای برآوردن آمال ایشان.

چنان شوری از این رفتن در دلِ هر دو مردمان زاییده بود که به امید یک زیستنِ طلایی در سرزمین میانه، حاضر به رویارویی با هر خطری بودند و برای این رویارویی‌های پیش بینی شده، شمشیرها را همراه خود برداشتند….

در راه، قاصدی به حضور فئانور آمد که هشداری از جانب والار آورده بود که: بمانید! چراکه تحمل رخدادهای آینده، بر دوش هر یک از شما خواهد نشست؛ و شما ناگزیر از کشیدنِ آن هستید. بمانید! که مصیبت‌ها آنسو، به انتظار نشسته‌اند تا برسند از راه، آن‌هایی که سروری و سعادت می‌بینندشان. بمانید! و این فقط پندی است…

فئانور پاسخش داد که ما انتظار مصیبت‌ها را پیش از این سیراب کرده‌ایم و با رفتنمان برای باری دیگر، از آن‌ها دور می‌شویم و آرام می‌گیریم؛ و اگر سختی‌ها و بلایایی بر سر راهمان منتظر باشند، تواناییِ ما را نادیده انگاشته‌اند؛ و مردم من، شاه خود را رها نخواهند کرد.

این را گفت و گذشتند… تا به ساحل قوم تله ری رسیدند.

در آن ساحل بود که فئانور، شمشیر خود را آبش داد و به خون آن بی گناهانِ تله ری، جنونش را فرونشاند. چقدر رذیلانه به زیر افتادند الدارِ هر دو قوم. چه اسف بار بود آن کوشش نولدور برای گذر کردنشان از دریا. هر چند نتیجه گرفتند؛ اما خویشاوند کشیِ دردناک و تکان دهنده‌ی بندرگاهِ آلکوئالونده، بعدها در تاریخ، تمامیِ قلب‌ها را لرزاند؛ و تأسف و شرم در این واقعه، بسیار است.

آن کشتی‌های سفید و بسیار بزرگ، کشتی‌هایی که با زحمت تله ری ساخته شده بودند و زیبایی‌شان، چشم را در خود می‌بافت، به زورِ شمشیر، حاملِ نولدور شدند و آن‌ها را به دریا راه دادند. دریا به پیش می‌بردشان و آن‌ها هر دم به پلیدی شمال نزدیک تر می‌شدند. راه طولانی شده بود و تبعیدیان آزرده خاطر بودند. تا آنکه به بیابانی تهی و لم یزرع رسیدند که نشان از تباهی داشت. نامش آرامان بود. همگی درنگ کرده بودند؛ که بر روی صخره‌ای بلند، هیئتی سیاه و ناپیدا، ایستاده، به ایشان ظاهر شد. گمان‌ها سمت خودِ ماندوس، آن والای قاضی می‌رفت؛ و یا حتی شاید چاووشی از مانوه‌ی والا، شاه برین و بلند مرتبه‌ی آردا؛ اما هر که بود رخ نَنِمایاند و پیشگوییِ یک تقدیر پر محنت را برای نولدور کرد.: آن‌ها که سر به شورش نهاده بودند، خویشاوندان را مظلومانه کشته بودند و آنچه با زحمت بدست آورده بودند را غصب کردند. برای ایشان حرف‌هایی از آینده‌ی تلخشان زد. بسیاری را به کنایه و نامفهوم بیان کرد و برخی را روشن، نهیبشان زد.

 فینارفین که پیش از این نیز، به اکراه پا در جاده‌ی سرزمین میانه گذاشته بود، این هنگام، پیشگوییِ زندگانی پس از این که آن هیئت ناشناخته، بَرَش تصویر کرده بود، تلنگری‌اش زد تا راهِ رفته را بازگردد؛ و مردمی که دل هاشان از این سخنان هول انگیز و کوبنده لرزیده بود و ایمانشان را بازیافته بودند، با وی همراه شدند. فینارفین با دسته‌ی بزرگی از نولدور به غرب برگشت و به تیریون در آمد و فرمانروایی از مردم خویش را به دست گرفت. والار رحمتشان آوردند و دل از ایشان پاک کردند و نعمت‌های تازه‌ی بسیاری به آن‌ها بخشیدند؛ اما فئانور پیشگویی را کم ارزش شمرد و با صراحت و قاطعیتی برخاسته از خشم درونش، پاسخ داد که: پیوسته ما را تهدید کرده‌اند و ما هرگز سوگند نمی‌شکنیم. ترس و بزدلی ما را آسیب می زند. چنان که قبل تر از خیانت زخم خورده‌ایم. این سخن نیز می گویم که کرده‌های ما تا آردا پا بر جاست، در سرودها ماندگار خواهند شد.

 اما انگار حتی دریا هم ناخشنود از این پل شدن بود. پهناور می‌نمود و سرد. دست‌های سنگینش را می‌رقصاند و شوری در تمام تن اش در حرکت بود. پس تعدادی از آن کشتی‌های تله ری که دیگر هرگز همانندشان ساخته نشد، طعمه‌ی آب شدند و بار دیگر از خشم نولدور آرام گرفتند و به درهم شکسته شدن رضا دادند.

چشمان فئانور دیگر هیچوقت به غرب نظر نینداخت؛ و با جسارتی شگفت پیش می‌رفت؛ و پیوسته در جستجوی یک چیز بود: انتقام.

راه شمال به یخبندان‌ها ختم می‌شد؛ و تاب و توانِ بسیار، می‌طلبید. سرمای هلکاراکسه جان‌های سخت را به رعشه انداخته بود. کشتی‌ها اندک بودند و شمار الدار، بسیار. گذر از تنگه‌ی باریک و مه زده دشوار بود. فئانور حیله ای کرد و مردم خود را سوار بر کشتی‌ها از آن تنگه‌ی مهلک و خطرناک، گذر داد و به برادرش فین گولفین گفت که منتظر بماند تا کشتی‌ها برای آوردن او و مردمش، بازگردند؛ اما وقتی به خشکی رسیدند، فئانور خندید. گرچه روحش پر از خشم و دیوانگیِ مصیبت‌ها بود اما چهره‌اش شادمان شد از وانهادن برادر؛ که بماند تا بمیرد یا با حقارت به غرب بازگردد. فئانور در کمال بی رحمی و وقاحت، کشتی‌های تله ری را به تمامی به کام حریق داد و بر آن‌ها ترحم نکرد… و افسوس‌ها، در سالهای درازی که از راه رسید، زاده شدند. چرا که در آن وقت، مردم فئانور، تنها به آن بی شرمی و ناجوانمردی، خیره شده بودند. وقتی که سینه‌ی دریا را به خون آن شعله‌ها، رنگ زدند؛ و فین گولفین این سرخی را از دور دید؛ و خاموش ماند. اینکه در آن هنگام که دانست فئانور فریبش داده، چه کرد را در این مختصر نقل قول جایی نیست.

بدین ترتیب فئانور، بار دیگر به سرزمین میانه، آنجا که آرزویش را داشت، قدم نهاد و در منطقه‌ای بنام میت ریم ساکن شد اما تقدیرِ اندوه‌بارش نیز با او آمده بود. فئانور دیگر هرگز هیچوقت نور براق و مقدس سیلماریلی را ندید و هرگز نتوانست قَسَمی که یاد کرده بود را ادا کند. مورگوت، خصم سیاه فئانور و البته جهان، بسیار قوی تر و قیاس ناشدنی تر از آن بود که پسر بی باک فینوه، می‌پنداشت. دشمن زودتر از زمان پیش بینی شده، بر او تازید؛ و با عقب رانده شدن‌های موقت، عاقبت غالب آمد و فئانور –روح آتش – را خاموش کرد. آنجا فئانور بر روی دشتی زیر ستارگان سوسو کُنِ آسمان، قبل از آنکه ماه چهره‌اش را نور بیندازد بر خاک افتاد. نبرد، نبردِ زیر ستارگان بود همان که آن را الف‌ها داگور-نوئین-گیلیات میگویند. تن با صلابت و همیشه استوار فئانور میزبان زخم‌های بسیاری شد و آن زمان که پسرانش او را از میدان جنگ به سوی میت ریم می‌بردند، فرمان توقف داد تا همانجا، روح از کالبَد بکَنَد؛ اما هنگام روانه شدن بسوی تالارهای ماندوس، به یادشان آورد که سوگند نشکَنَند و راه او را ادامه دهند و خستگی نشناسند. روحش از قفسِ تن، آزاد شد و اما شعله‌اش را بر جای گذاشت تا قفس بسوزانَد و جز در ترانه‌ها از او نمانَد…

 پایان

داستان تور

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

داستان تور

08947231256731690285

میت ریم زادگاهش بود و ریان مادرش؛ و هور، همان که نیرنایت آرنویدیاد او را به تالارهای ماندوس فرستاد، پدرش؛ و تور نامی شد برایش که بعدها جاودانه ماند. بی پدری سبب شد تا در میان الف‌های خاکستری و بدست آنایل بزرگ شود، گرچه از نژاد انسان‌های بی باک بود. از خاندان هادور که هریک از آن‌ها آوازه‌ای درخور ستایش بدست آورد.

و تور تنها کس از میانشان که نیروهای آردا، به مردمان کوئی وینن پیوندش دادند و زمره‌ی انسان‌ها نامش را بر خویش نمی‌آورند.

استادمان تالکین به تفصیل نوشت که چطور پس از شانزده سال زندگی در میان الف‌ها، یکباره سرنوشت، او را تنها انتخاب کرد تا جاده‌ی خود گیرد و برسد! آنایل و مردمش هنگام عزیمت به بندرگاه‌های سیریون، بدست شرقی‌های هیت لوم و اورک‌ها، اسیر و زندانی شدند و تور که همراه آنان بود نیز! اما سه سال را بیشتر دوام نیاورد و گریخت و به غارهای آندروت، آنجا که پیش تر می زیست، بازگشت و ۴ سالی را در انزوا و هم انتقام از شرقی‌هایی که به اسارتش گرفته بودند، زندگی کرد. بی آنکه هم پا نیازش باشد. ولی مگر چنان که خود می‌پنداشت تنها بود؟!

که اولموی والا از آغاز دست خیس و قدرتمند خود را بر شانه‌ی او گذاشته بود و پیشش می‌برد. اولمو، تکه ای‌اش را بر دل تور انداخته بود تا هر وقت که خواست به تکانی، پسر هور را آنطور که سال‌های پیش به تورگون وعده داده بود، درراه اندازد؛ و پس از به سر آمدن ۴ سال، چنین کرد…

تور برخاست و راه غرب گرفت. به کیریت نی نیاخ که رسید، نقبی یافت و از میان رودی پرخروش گذر کرد؛ و هیت لوم را پنهانی پشت سر نهاد.

نوراست، آن ساحلی بود که منظره‌ای را هدیه‌ی تور کرد که بیشتر آن کهن الگوی از یاد برده‌اش را در برابرش آورد تا چیزی نو! و آن بله گایر بود. آب و آب! دریای بزرگ که شیفتگی تور، پسر هور را از آن خود کرد. چنان که تور، دیگر گامی بیشتر برنداشت و نشست و تماشایی بود زیستن او در آن محو شدن به آب‌ها…

نسیم خنک و دلپذیر تابستان را در جوار بله گایر ماند و به فصل خزان، اولمو، آن تلنگر موعودش را به جا آورد و مرغان هفت گانه ای را به نشانه‌ی عزیمت، روانه‌ی آسمانِ سقف تور کرد؛ و تور به تلنگر، تکانی خورد و درنگی که کرده بود را دانست و برخاست تا ببیند آن هفت تا کجا می‌برندش. هفت قوی سپید و بلند بالا، پیش راهش گردن خم کرده و هرکدام پری سفید برخودش نهاده بود. صدای تنیده شدن تارهای سرنوشتش را از هر سوی صخره‌ها و دریا می‌شنید. تو گویی موج بزرگی، سهمگین، به سوی ساحل غلتید و شگفتی او را در ربود. این بود که تور، در مسیر پرواز آن هفت قوی، به تالارهای وین یامار رسید؛ و داخل شد. به سوی کرسی شاه نشین در انتهای تالار فراخ و تقدیربلندش، گام برمیداشت. متروک بود و اما اندک تجهیزاتی را که اولمو سال‌های قبل با دست تورگون، تدارک دیده بود، یافت و بی آنکه چیزی بفهمد به تن کرد و بیرون آمد. سپر، کلاهخود، زره و شمشیری. پرتو پرتوان خورشید عصرگاه، راه را بر او، ملبس به جامه‌ی رزم شاه برین، روشن کرد.

به ساحل رفت و این بار نه ندایی پای بله گایر نگهش داشت و نه نشانه‌ای که دریابدش تا برود. پس توفانی شد و غربِ دور به سویش تاختن گرفت. توفان بزرگ بود و نه هولناک بل اولمو پیش می‌آمد و چه شکوهمند می‌نمود. از آب و از میان غرشش؛ بزرگوار برخاست و اما پسر هور، زانو شکست. با تور گفت: «برخیز! از خشم من مهراس، پلیدی عظیمی بر دره سیریون پیش می‌خزد، تو بدان گونه آراسته‌ای تا قاصد من باشی، در سایه من به سوی وادی نهان گام بردار، فروغی از تو پدید می‌آید و تاریکی را می‌شکافد»

باید که گوندولین را می‌جست. قلمرو پنهان شاه برین نولدور، تورگون، آن فرزانه را. اولموی والـا، ردایی به تور داد تا سایه‌اش باشد هنگام مواجهه با دشمن.

57737219692863026591شب گذشت و چیزهای بسیار در اندرون تور…اینکه برگزیده شده بود و باید که راه می‌پیمود. می‌اندیشید که تا این هنگام هرچه کرده و هر کجا رفته، به تقدیر مجال می‌داده و تنها نبوده. پس این آوارگی، حکمتی خوابانده بود و زین پس لبخند بر لب خواهد کشید و دست به خطا اگر ببرد، به خود ظلم کرده است. سیمای خشک و چشمان شلوغ او، تردید را نمی‌پذیرفت و دلی اینک بوی آب گرفته بود، چنان به زلالی‌اش شده بود که فرمان را راست دانست و بلی گفت. خونِ ناآلوده و پاک آن شهیدِ اشک‌های بی‌شمار، در هر رگش با قدرت می‌رفت و مگر از شجاعت جز شجاعت چیزی حاصل است؟؟؟

و شب گذشت و فردا برای پسر هور، بزرگ بود. به الفی رسید که همراهش ماند; وقتی که تور برایش از پیغام خدای آب، گفت. ورونوه‌ی الف، اهل گوندولین بود؛ و بی آنکه شکی کند، قبول کرد تا قاصد اولمو را به گوندولین برساند.

در راه افتادند و به نیروی اراده‌ی اولموی والـا، دروازه را یافتند. تور، چنان که درخورش بود، به شهر وارد شد و آمدن او، گوندولین زیبا را به تپش انداخت. رقصی کرد و نغمه‌ها را به تپه‌ها رساند. گوشش ناجی‌اش آمده بود.

شهر هفت نام، خوشحال بود و سپیدی باروهایش، بیشتر از هر روز، به سخاوت خورشید پاسخ می‌دادند. تور به جامه‌ی رزمی که پوشیده بود پذیرفته و گرامی داشته شد. او را به حضور شاه فرزانه بردند و کلام آغاز کرد. نه به سان یک انسان، بلکه گویی خداوند آب‌ها، در صدایش و در سخنش حاضر بود. پسر هور، در برابر همگان در تالار شاه، مردی شایسته جلوه کرد که آمده بود تا همه را به پند اولمو آگاه کند.: که سرانجامِ نولدور، نفرین ماندوس است. باید ترسید. باید گوندولین را با تمام صلابت و شکوهش در میان دره‌ی توملادن رها کرد و رفت. سیریون را در پیش گرفتن و به دریا زدن…

تورگون اندیشه‌ها کرد. به حرف‌های تور فکر کرد؛ و به یاد آورد خاطره‌ی تیریون را. گوندولین، بی شباهت به آن نبود. نیم قرنی را در تلاش و تکاپوی قلمرو نهانش گذاشته بود و حالـا اندرز یک والـا می‌گفت که ترکش کند و برود. تورگون می‌دانست که هیچ جنبنده‌ای که او در خدمت مورگوت باشد، نخواهد توانست، او را بیابند. گوندولین در چنان امنیتی بنا شده بود که نیروی بسیار آن پرقدرت‌ترین والـار نیز برای نابودی‌اش، کافی نبود. بسیار نهان و در اندرون؛ اما برای احتیاط بیشتر، دروازه‌ی ورودی پنهان در کوهستان را به دستور او بستند. مردم گوندولین خطرات سفر به غرب را پیش‌تر چشیده بودند و حاضر به دوباره‌اش نبودند و برای آسوده زیستن، از تپه‌ها آن طرف تر نرفتند. پس تور، گرچه محترم انگاشته شد اما پیغامش را رد کردند و هم چنان گوندولین را پاس داشتند و ماندند…

تورگون گفته‌های هور را در نیرنایت آرنویدیاد، فراموش نکرده بود و نیز اینکه می‌دانست بنا بر هشدار اولموی والـا، تقدیر نولدوری گوندولین، در دست‌های رسولی است که می‌فرستد. دخترش ایدریل کله بریندال، از نجابت و وقار و زیبایی نولدور بهره داشت و نیز شیفته‌ی مردی شد که مردانگی در وجودش فراوان بود؛ و پسر هور نیز، دل، لرزانده بود و چشم‌هایش کسی را می‌دید؛ و او شهبانوی گوندولین بود. پیوند انسانی و الفی؛ و ائارندیلِ نیم الف، ثمره‌ی این عشق روشن شد.

تور محبوبِ الف‌های شهر بود و اما مایگلین که از هنگام ورود به قلمروی پنهان، دلباخته‌ی ایدریل بود، از این ازدواج برآشفت و طرح انتقام انداخت. پس وقتی برخلاف میل و دستور شاه، به بیرون از حصار تپه‌ها رفته بود اسیر اورک‌ها شد و تهدید به شکنجه، خیانت را سبب شد. ترس از جانش بود که عاقبت رازِ سالیانِ گوندولین را برای خادمان مورگوت گفت و مورگوت خنده‌ای کرد.

اما ایدریل که مانند دیگر نولدور خردمند بود، سایه‌ای را در دل حس کرده بود؛ و چندی قبل، اقدام به ساختِ راه مخفی از زیر شهر به سمت حصارهای شمالی آمون گوارث کرده بود؛ و وجود این راه، در آگاهی عده‌ی اندکی بود.

تورهفت سالی از تولد ائارندیل کوچک، می‌گذشت؛ که مورگوث جنگ آغاز کرد و به سمت گوندولین به راهنماییِ شوم مایگلین خائن، هجوم برد. پس از هرچه داشت برای نابودی گوندولین دریغ نکرد. بالروگ ها، گرگ‌ها، اژدهایانی از نسل گلائرونگ و اورک‌ها. شبیخونی چنان بیرحمانه که انتظار الف‌ها برای سر زدن طلوعی شور انگیز، به ماتم رسید…زیرا گرگ و میش را نه روشنایی خورشیدِ شرق بلکه دم اژدهایان شمال، شکافتند و گوندولین استوار و مغرور را در آغوش گرفتند سلحشوران و جنگاوران شریف شهر، تا جان در بدن مانده بود جنگیدند و بسیار قهرمانانه ایستادند؛ و تور پسر هور، شمشیرِ بسیار زد؛ و چهره‌اش باز خشکی و درد را به خود گرفت. ایدریل را در چنگال مایگلین دید و سراسر خشم، با وی درگیر شد. مایگلین چنان که پدرش-ائول، الف تاریک- نفرین اش کرده بود از شمشیر تور، به زیر افتاد و صخره‌ها، سنگینیِ پیکرش را سه بار حس کردند؛ و سپس به درون شعله‌های آتش سقوط کرد.

تورگون، پادشاه فرزانه‌ی نولدور در گوندولین، میان ویرانه‌های برج‌های سفید افتاد و مرگش تلخ بود. تمام شهر از جنگ ناگهانی- مجال حیرت نداشته- در جنونی خارج از وصف، مبارزه می‌کردند اما نیرویشان اندک بود. پس این راه مخفی ایدریل بود که نجاتشان داد. ایدریل به همراه تور، الف‌ها را تا آنجا که توانستند به طرف گریزگاه بردند و فرار مردم از سمت شمال که خطرناک و کوهستانی و سنگلاخی بود، به گمان فرماندهان آنگباند، نمی‌رسید. سقوط شکوه عظیم گوندولین، دردی بود؛ و تماشای فرو ریختن اش بسیار اندوه بار. دشمن با بی رحمی تمام، همه جا را سوزاند و شکست و فرو انداخت؛ و البته گریختن آوارگان را ندید. مصاف با بالروگی که نگهبان تپه‌های آن اطراف بود، گلورفیندل بی باک، سرکرده‌ی خاندان زرین موی گوندولین را به ورطه‌ی مرگ کشاند. ولی عقاب‌ها رسیدند تا مصیبت زدگان شهر را یاری رسانند. پس به سمت سیریون حرکت کردند و به باقی ماندگان دوری‌ات پیوستند…

و اما تور مأموریت خود را به انجام رسانده بود و آسوده خاطر بود. ایدریل را در کنارش داشت و نیز ائارندیل پسرش را. به دریا فکر می‌کرد و این شیفتگی‌اش ائارندیل را نیز بی قرار ساخته بود. او بزرگ می‌شد و پیری بر پدرش عارض. تور، ترانه‌ای شیرین در وصف آمدن آن والـا برکناره‌ی بله گایر، برای پسرش سرود و اما برای خودش، ائارامه را ساخت. دریا-بال را.

دست در دست ایدریل، عازم دریا شد. به راه غرب بود. چشمانش هنوز شلوغ بودند و اما در تماشای معشوق؛ و پس از نشستن بر کشتی، بی خبری تنها چیزی بود که از او به جا ماند. رفت و به نولدور پیوست. تور، گرچه خون فانیان را در رگ داشت ولی تقدیرش، تقدیر فانیان نیست. زیستن در جوار الف‌های نولدوری وقتی به انتهای غرب درآمد، آخرین حرفی است که می‌توان درباره‌اش نوشت…

سرافراز شد تور!…