خانه - کتابخانه - مقالات - تقابل پدر و فرزند در فانتری های کلاسیک

تقابل پدر و فرزند در فانتری های کلاسیک

-نوشته: محمدرضا ساسانی

تشابهات زیادی در اساطیر و افسانه های فانتزی کلاسیک ملل وجود دارد. یکی از این تشابهات، کشمکش هایی هست که بین پدر و پسر بر اساس تقدیر یا بر اساس عمد و تقصیر شکل می گیرد. پدرکشی و پسر کشی در خیلی از فانتزی های کلاسیک ایران و یونان و همین طور فانتزی های کلاسیک اروپا اتفاق افتاده است.

در حماسه های کلاسیک دو امپراطوری بزرگ ایران و یونان ما میبینیم که داستان های فرزند کشی  در حماسه های ایران و آسیا بیشتر به چشم میخورد و این بخاطر قداست بالای نقش پدر در این اقلیم ها بوده. طبعا مردمان آسیایی برای سرایش داستان هایی که در آن حرف از پدرکشی  بوجود میاید  قبح و زشتی قائل بودند و کمتر این افسانه های شکل گرفته در حالی که در حماسه های یونان و اروپا خلاف این موضوع وجود دارد. قداستی که در این اقلیم ها برای پدر قائل بودند شاید بتوان گفت کمتر از ارزش های اقلیم های آسیایی بوده و ما شاهد کشمکش های اکثرا پدرکشی در این حماسه ها هستیم.

می توانیم دسته بندی ای برای این تقابل ها قائل باشیم. اول تقابلی که بر اساس تقدیر به وقوع پیوسته. تقدیری که هیچ چیز نمی تواند مانع کار آن شود و دسته ی دوم تقابل که پدر و پسر با آگاهی و قصد و نفرت باهم جنگ و سنتیز می کنند.

در دوره ی زمانی ای که اکثر این حماسه های آسیایی و اروپایی شکل میگرفتند. دیدگاه های تقدیر باوری رایج بوده. تقدیری که برای انسان نوشته می شده از سوی آفریدگار یا نظام های کیهانی و ستارگان.

از این دسته حماسه ها یا فانتزی های کلاسیک میتونیم به داستان های کهن ایرانی اشاره کنیم که در ادبیات ایران اولین فرزندکشی بر اساس تقدیر در داستان مشی و شمیانه اتفاق می افتد که اورمزدِ خالق از روی سهل میل به فرزند خواری را در مشی و مشیانه خاموش نمی کند و مشی و مشیانه فرزندان خود را از روی نا آگاهی می خورند و بعد اورمزد این خصلت را در وجود آنها می کشد. اما قبل از این، خود اورمزد نیز فرزند خود کیومرث را محکوم به مرگ می کند که این از جمله فرزند کشی ها در حوزه ی قصد و آگاهی هست که در این دسته بندی نیست.

نمونه های دیگر در فانتزی های کلاسیک ایران می شود به داستان مشهور رستم و سهراب اشاره کرد که پدر و پسر بر اساس تقدیر شوم بدون اینکه همدیگر را شناخته باشند با هم به تقابل میپردازند و سهراب به دست پدرش کشته می شود.

البته شاهنامه به وفور توام از فرزندکشی هاست. حال چه بر اساس تقدیر و چه بر اساس آگاهی. اما از فرزندکشی آنچه که اسیر قدیرباشد همین داستان قتل سهراب به وسیله ی رستم است گرچه مرگ سیاوش هم بر اساس تقدیری هست که عشق کاووس به سودابه به آن دامن می زند

در فانتزی های کلاسیک یونان ما داستان پدرکشی و فرزند کشی ادیپ را داریم. این داستان اینگونه است که پیشگویان به پادشاه لائوس خبر می دهند که فرزندت تو را خواهد کشت. پادشاه پس از تولد ادیپ دستور میدهد او را به درختی آویزان کنند تا پرندگان از آن تغذیه کنند. اینجا پسرکشی شکل میگرد اما بر اساس آگاهی اما فرزند دست به تقدیر نجات پیدا میکند و در پایان داستان به صورت ناخواسته پدر خود را می کشد و پیشگویی اتفاق می افتد و تقدیر پیروز میگردد.

در فانتزی کلاسیک اودیسه هم این پدرکشی را داریم که فرزند اودیسه او را با رعد مرگ باری که هدیه ای از جانب مادرش بوده، بی آنکه بشناسد و بداند ک پدرش بوده به قتل می رساند و همینطور در داستان تزئوس، که تزئوس بر اساس تقدیر باعث کشته شدن پدرش می شود

فرزندکشی بر اساس سرشت و تقدیر در افسانه های اروپایی هم میتوان به اقتباس مشهور و مدرنیته ی حماسه ی بئوولف اشاره کرد که در آن گرندل فرزند هروتگار و اژدها فرزند بئوولف معرفی می شود که هروتگار بدون آگاهی موجبات مرگ گرندل را فراهم می کند و بئوولف بدون آگاهی شخصا اژدها را می کشد. اما در متن اشعار اصلی بئوولف کهن این قضیه وجود ندارد. مادر گرندل هیولایی دریاییست که پدر او ناشناخته است و اژدها نیز همینطور.

اما حال بیاییم این موضوع را از دیدگاهی بررسی کنیم که پدر و پسر با آگاهی و یا حس آمیخته با نفرت یکدیگر را از میدان بدرمی کنند. اگر برگردیم به اساطیر و فانتزی های کلاسیک ایرانی و آسیایی باز هم با شاهنامه مواجه میشویم.

قتل تور و سلم توسط پدرشان پادشاه فریدون که داغدار ایرج بوده.  البته همانطور که گفته شد در فانتزی های کلاسیک آسیایی و فارسی بیشتر فرزند کشی در داستان ها وجود داشته اما یک نمونه پدرکشی در شاهنامه هست که بر اساس قصد و تقصیر صورت گرفته و آن مربوط به ضحاک ماردوش می شود. دیگر از نمونه های تقابل با فرزند با آگاهی در شاهنامه میتوان به داستان سام و زال اشاره کرد یا داستان همای و فرزندش که اقتباسی از داستان موسی و یوکابد است با این تفاوت که همای فرزندش را بخاطر طمع به سلطنت در رودخانه رها می کند. البته هم در داستان سام و هم در داستان همای، فرزندان نمی میرند اما نیت همان فرزند کشی بوده.

آگاهانه فرزندکشی کردن در فانتزی های کلاسیک اروپایی هم دیده می شود. یکی از این نمونه ها سرود نیبلونگن است. زمانی که گودرون با آتلی ازدواج می کند ولی بعد می فهمد که آتلی فقط برای رسیدن به گنجینه ی زیگفرید و انتقام خواهرش با او ازدواج کرده. بنابراین هم آتلی و هم دو فرزندی را که از او به دنیا آورده بود به قتل می رساند.

از این دست تقابل های آگاهانه با فرزند و فرزند کشی در فانتزی های کلاسیک اروپا میتوانیم به رشته افسانه تالکین هم اشاره کنیم در کتاب سیلماریلیون وقتی به حدیث مایگلین می رسیم به این موضوع برمیخوریم. حدیث مایگلین داستانی در سیلماریلون است که قضاوت در مورد کشمکش های پدر و فرزندی دشوار میشود. این حدیث داستان غم انگیزی از یک خانواده الف را نقل میکند که در آن مایگلین فرزند دو الف یکی از خاندان نولدور بنام اره دل و دیگری الفی ساکن در جنگل به نام ائول است. اره دل مادر و ائول پدر. ائول از خاندان نولدوری متنفر و خانواده ی خود را از رسیدن به خویشاوندان نولدوری دور میکند اما  پسرش مایگلین دوست دارد اقوام خود و سرزمین نولدوری را ببیند و در فرصتی مناسب با مادرخود به سرزمین های نولدور فرار میکند. پدر به تعقیب آنها میپردازد و آن ها را در سرزمین نولدور پیدا میکند.

تورگون که پادشاه سرزمین و برادر اره دل هست ائول را تکریم می کند و از اون میخواهد در این سرزمین بماند. ائول به خاطر نفرتی که از نولدور دارد به هیچ وجه نمی پذیرد و می گوید اره دل را نمی خوام ولی پسرم باید با من برگردد و مایگلین خاموش می ماند و تورگون حکم می کند که تو یا اینجا میمانی یا خواهی مرد و مایگلین فرزند تو نیز یا برای همیشه میماند یا خواهد مرد. ناگهان ائول نیزه ای را از گریبان خود در می آورد و فریاد می زند اینک گزینه ی دیگری برای من و پسرم!  و آن را به سمت مایگلین پرتاب می کند گرچه اره دل مادرش خود را سپر میکند و مایگلین نجات می یابد و لی در اینجا دو قضاوت راجب ائول می شود. اول اینکه آیا ائول کدورت ها و نفرت هایش را از نولدور بر زندگی پسر جوانش ترجیح داده؟ و یا با وجود تنفراز نولدور و سرزمینشان آیا آنقدر عاشق مایگلین بوده که او را بکشد و پس از کشته شدن خودش به دست تورگون دوباره پس از مرگ با او باشد؟  قصد به فرزندکشی در سیلماریلون با آنچه از فرزندکشی های آگاهانه در سایر فانتزی های کلاسیک وجود دارد فرق دارد.  فرزندکشی هایی که گاه بخاطر حس انتقام و نفرت و یا عشق به سلطنت یا حس آبرو و ننگ اتفاق می افتند. ولی حدیث مایگلین را که میخوانیم در رابطه با ائول نه قضاوت خودخواهانه میکنیم و نه قضاوت عاشقانه پدری. فقط متاثر میشویم.

اره دل در اثر ضربه ی نیزه می میرد و ائول محاکمه می شود. حکم او انداختنش به پرتگاهی  پر از سنگ خاره سیاه بود. در زمان انجام حکم ائول فرزندش را صدا میزند و از او کمک می خواهد. اما مایگلین خاموش می ماند. در اینجا نیز دو قضاوت از مایگلین می شود. اول اینکه آیا او پدر را دوست نمی داشت درحالی که در داستان راوی چنین نمی گوید پس چرا پدر را ترک کرده و حال نیز خاموش است؟ و قضاوت دوم اینکه آیا بخاطر سوءقصد به خود و مرگ مادرش از محاکمه پدر خشنود است؟

اینگونه هست که این تقابل بین پدر و پسر در این فانتزی کلاسیک انگلیسی با فرم های کلیشه ای فرق می کند. روایت بسیار زیبایی از کشمکش پدر و پسر که همیشه سوالی را در ذهن مخاطب به جای می گذارد. فقط غمی بزرگ و یک بهت و همین.

نمونه ی دیگر از این تقابل در رشته افسانه ی تالکین ماجرای دنه تور و فارامیر است که فرم آن تقریبا شبیه کلیشه ای هست که ما در شاهنامه هم شاهد آن هستیم. همان ماجرای فریدون شاه و پسرانش تور،سلم و ایرج.

همانگونه که فریدون شاه علاقه ی بیشتری به ایرج دارد دنه تور نیز برومیر را بیشتر دوست می دارد و او را وارث جنگاور خود می خواند. دنه تور پس از سقوط اوزگلیات از فارامیر کینه به دل می گیرد اما برومیر ازگلیات را بازپس میگیرد و این نامهربانی پس از مرگ برومیر در مورد فارامیر بیشتر می شود. پس از آنکه فارامیر در نبرد پله نور زخمی و بیهوش می شود پدر گمان می کند که وی مرده. در این زمان ارتش موردور به شهر حمله کرده. پس دنه تور از سر ناامیدی خود و پسر زنده ی خود را در آرامگاه شاهان گاندور به آتش می کشد اما فارامیر توسط گندالف نجات می یابد ولی دنه تور می سوزد. در اینجا هم پسرکشی با وجود کمی شباهت به فرم های کلیشه ای بازهم کمی متفاوت می شود. بازهم قضاوت دشوار است که آیا این تقابل پدروپسر به یک پایان تراژدیک ختم شده یا یک پایان عاشقانه؟

دلیل آن میتواند این باشد که شاید رشته ی افسانه ی تالکین با توجه به نظرات بسیار گوناگون راجب کلاسیک بودن و یا مدرنیته بودن یک عامل را دارا هست و آن قدمت این حماسه هست. حماسه ای که در کمتر از صد سال پیش نگاشته شده خواه ناخواه حاصل تراوشات یک ذهن امروزی است. داستان های امروزی با نویسنده های امروزی بیشتر سعی دارند که شخصیت هایی را تعریف کنند که نه سیاه هستند و نه سفید. شخصیت هایی که قضاوتی تنها نمیتوان راجبشان کرد و فقط ما را به فکر وا می دارند. شخصیت های داستانی که بیشتر شبیه شخصیت های حقیقی هستند. در دنیای حقیقی انسانها خوبی و بدی را باهم در وجودشان دارند و داستان ها سعی دارند بین سیاهی و سفیدی یک رنگی ایجاد کنند همانطور که دنیای امروز بیشتر به آن سمت پیش میرود که همه چیز را یک رنگ و یک دست بکند.

حماسه های کلاسیک یا همان فانتزی های کلاسیک  لبریز از شباهت ها و یا تضاد ها هستند. آمیختگی فرهنگی و تاثیرپذیری ملل از هم  که امروزه بسیار بیشتر از قبل شده است در گذشته نیز وجود داشته است

۸ دیدگاه

  1. مقاله ی بسیار جالبی بود. در مورد ادیپ باید این نکته را اضافه کنم که طبق یکسری مباحث ادیپ عاشق مادر خودش بوده و برای رسیدن به او پدر خودش رو میکشه. در روانشناسی ما مبحثی به نام عقده ی ادیپ داریم که برمیگرده به همین میل. از طرف دیگه این تقابل دو عنصر اصلی خانواده یعنی پدر و پسر میتونه برگرده به همین ریشه ی قدرت هایی که داشتن اون در افسانه ها از هر چیز دیگری مهمتر بوده.

    • ممنون از توضیحات کامل تر. بله درسته فرزندکشی و پدرکشی تقدیری ادیپ هم میتونه به ریشه قدرت ها برگرده و هم به عشق های عمیقی که انسان همه کارها رو برای رسیدنش انجام میده.

      • خواهش می کنم. این مصداق یک نمونه از اینگونه نسل کشی ها در تاریخ و افسانه است که بعدها با وارد شدن مباحث علمی جنبه ی دیگه ای به خودشون گرفتند. همونطور که گفتم در هر دوره چه از لحاظ تاریخ چه از لحاظ افسانه، یک مورد یا بهتر بگم یک ویژگی، برجسته هست. و این جریان رو میشه در همین لحظه و در همین زمان هم مشاهده کرد. در روزگاران قدیم و دنیای افسانه همیشه کسی که قدرت رو در چنگ خودش داشت در راس جامعه قرار میگرفت و حتی گاهی اون رو خدا میدونستن و مورد پرستش قرار می گرفتن(در اینجا باید رجوع بشه به افسانه ی یونان) و اگر به نوشته ها دقت کنین متوجه میشید که از کودکی همیشه تاکید بر داشتن قدرت از هر چیزی مهم تر بوده. گرچه فرهنگ ما روابط خانواده رو هم دخیل کرده ولی باز در همین مورد رستم و سهراب اگر دقت کرده باشید متوجه میشید که رستم بخاطر اسم و رسمش حاضر شد حریف خودش رو شکست بده(تا اینجای کار پای اسم و قدرتش در میون بود) ولی بعد از زخم خوردن سهراب و فهمیدن اینکه او پسرش هست جنبه ی قدرت میره کنار و خانواده میاد جلو(اینجا دیگه میرسه به فرهنگ شرقی بیشتر). توی داستان ارباب حلقه ها در مورد شخصیت های دنتور برومیر فارامیر هم میشه گفت که دنتور جاه طلب بود و از اونجایی که نتونسته بود به یکسری از خواسته های خودش برسه اونهارو درون برومیر میدید و فارامیر رو در برابرش ضعیف متصور میشد. همونطور که توی مقاله هست حماسه های قدیمی به دو رنگ سیاه و سفید هستند ولی الان خاکستری هم اضافه شده. این باید یادمون باشه که خاکستری یعنی هم سفید و هم سیاه. شاید برای همین هست که ملموس تر به نظر میرسن این شخصیت ها. ما وقتی با یک شخصیت سفید در داستان ها روبرو میشیم ناخوداگاه دنبال ویژگی های مشترک اون با خودمون میگردیم و وقتی به سیاه ها می رسیم از اینکه بعضی خصوصیات اونهارو داریم از خودمون میترسیم. در واقع خاکستری یعنی این.:)

  2. مقاله ی خیلی زیبایی بود و دست جناب محمدرضا ساسانی هم درد نکنه. و همچنین کاربر مونت او سارون.

    خب می خواستم توی حرف هام سام و زال رو بگم که خودتون گفتید ولی نمونه های دیگر فرزند کشی و پدر کشی رو می شه بازم معرفی کرد. مثلا داستان خسرو و پسرش که پسرش برای تصاحب شیرین، خسرو که شاه و پدرش بوده رو می کشه. یا اسفندیار وگشتاسب { اگه درست گفته باشم } که پدرش انقدر تاج و تخت رو دوست داشته که پسرش رو به بهانه های مختلف به ماموریت می فرستاده و به او قول پادشاهی رو پس از پایان ماموریت می داده. که در آخرین ماموریت، افراسیاب به دست رستم کشته میشه.

    خب شاید، البته مطمئن نیستم، ولی شاید بشه این اعتقادات رو به دنیای امروزی وارد کرد، مثلا ما از بچگی تا بزرگی هر کار اشتباهی می کردیم کتک می خوردیم و باز هم ارزش پدر و مادر برای ما از هر چیز مقدسی بالاتره، مخصوصا هندی ها. ولی در جوامع خارجی بیشترین تنبیه برای بچه اینه که می گن برو تو اتاقت و به کارهای اشتباهت فکر کن :)) و یا اگه بچه رو کتک بزنن، نمی دونم فان بنیاد میاد بچشون رو ازشون می گیره. که این فکر کنم یه جورایی این اعتقادات قدیمی رو توجیه می کنه.

    با اینکه نشون دادن شخصیت های سیاه و سفید و یا خاکستری مد شده ولی در دنیای واقعی ما، از هر ۱۰ شخصیت ممکنه یکیشون خاکستری باشه، یعنی کسی که برای رسیدن به هدفش هم خوب میشه و هم بد. ولی چون این شخصیت ها خیلی توجه مخاطب ها رو جلب می کنن. میبینیم که همه ی شخصیت های بعضی داستان ها سیاه و سفیدن. در حالی که فقط باید ۱/۱۰ شخصیت ها خاکستری باشن.
    درسته که خوبی و بدی در وحود همه ی ما هست. ولی این دلیل نمیشه که آدم خاکستری باشه. انتخاب اون بخش از ما باعث میشه که ما سفید باشیم یا سیاه.
    توی داستان ارباب حلقه ها این تناسب به خوبی برقرار شده بود.
    از یک گروه ۹ نفره که یاران حلقه بودن، فقط برومیر خاکستری بود، گیملی و گندالف و آراگورن و لگولاس و هابیت ها همه سفید بودن. یا ارک ها و سارون و ویچ-کینگ و … که همه سیاه بودن.
    تنها شخصیت های خاکستری داستان رو من می تونم، دنتور، گالوم، سارومان و گریما بگم.
    شخصیت های خاکستری بسیار نایاب هستند ولی در بعضی داستان ها همه خاکسترین که این اشتباهه.

    در مورد دنتور هم باید بگم اون درسته که تبعیض بین پسراش قائل میشد ولی از دست دادن برومیر اونو دیوانه کرده بود و معلوم بود که با غم از دست دادن برومیر، روابطش با همه و پسرش فارامیر سردتر بشه.
    ولی وقتی که داشت فارامیر رو از دست می داد، یه تلنگری بهش وارد شد و فهمید که دیگه نمی تونه ۲ تا پسر رو از دست بده. برای همین عشقش به فارامیر خودش رو نشون داد در حالی که فکر می کرد فارامیر مرده.
    وقتی برگ های درخت ها بره کنار، تازه نور به چمن می رسه
    ممنون

  3. ممنون از مواردی ک اشاره کردید.

  4. باید بگم که خود تالکین هم گفته که ارباب حلقه ها را برپایه همان حماسه ی بئوولف نوشته.
    کلا از این کتاب الهامات زیادی گرفته. خودش یک بئوولف شناس بوده

    • سپاس. البته این اقتباس ها بیشتر برمیگرده به بیلبو و غار گولوم و همینطور اسماگ و سرزمین روهان. از لحاظ تقابلهای پدر و فرزندی هیچ شباهتی بهم ندارن. عرض کردم که تقابل پدر و فرزندی در اقتباس مدرنیته ی بئوولف وجود داره در اشعار کهن این طور نیست. 🙂

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.