خانه - کتابخانه - روابط‌عمومی - سخنرانی «مراد فرهادپور» در اولین همایش آردا

سخنرانی «مراد فرهادپور» در اولین همایش آردا

Morad-Farhadpoor

متن سخنرانی آقای مراد فرهادپور در اولین همایش طرفداران تالکین (آردا) مورخ ۱۸/۱۲/۸۴ – نسخه های صوتی و تصویری سخنرانی در انتهای متن برای بارگذاری در دسترس هستند.

با سلام خدمت دوستان، حدود چند ماه پیش دوستان با من تماس گرفتند برای همچین جلسه ای ولی بعد وقفه ای طولانی افتاد و خبری نشد تا یکی دو روز پیش که گفتند مسئله پیدا کردن جا دلیل این وقفه بوده و تقریبا همین یکی دو روز پیش من خبر شدم که این جلسه بر گذار میشه و روی این حساب فرصتی برای آماده کردن یک صحبت منسجم نداشتم، ولی بهر حال چون دوستان خواسته بودند و منم قول داده بودم یک مجموعه ای از نکات در ارتباط با تجربه خودم و آشنایی خودم با تالکین، مقداری خود تالکین و کتاب و بعد نکاتی در باره فیلم که چند سال گذشته باعث شهرت شاید حتی کاذب شده مطرح خواهم کرد و امیدوارم که این نکات پراکنده لااقل بعضیاش برای شما جذاب باشه.

تا اونجایی که بخود من مربوط میشه از دوران نوجوانی، شاید حدود سی سال پیش من با تالکین آشنا شدم از طریق یک هیپی دانمارکی که در راه افغانستان مدتی در ایران توقف کرده بود و ما بهش جا داده بودیم و این آدم یک کتاب گُنده و ضخیمی به دانمارکی داشت و هروقت می خواست خلوت کنه با خودش می رفت یک گوشه ای و این کتاب رو بر میداشت و می خوند و همیشه یک لبخند خیلی ملیحی روی لبش بود و معلوم بود که کلی حال داره می کنه و ما هم هی می گفتیم این چیه… این کتاب دانمارکی؟ اون بود که برای اولین بار گفت که این کتاب ترجمه Lord of the rings ست (ارباب حلقه ها ) و یک مقدار قصه رو برامون گفت با اون انگلیسی که من اون موقع متوجه می شدم و این نقطه شروع بود. بعد کتاب انگلیسی بدستم اومد و اونموقع من انگلیسی نمی دونستم و یکی از دوستانم کتاب رو می خوند و بفارسی برای من بصورت شفاهی می گفت و بعد دیگه وقتی من خودم رفتم یک جورایی توی اون پنچ شیش ماه اول در غربت بودن و تنهایی که آدم زبون هم بلد نیست من یک جورایی انگلیسی رو با خوندن تالکین یاد گرفتم و از این نظر برام یک حالت خاصی داشت و بعد از اون در تجربه شخصی خودم در طی سالها رقمش رو یادم نیست اما شاید بیش از ۱۵ بار کتاب رو از اول تا آخر خوندم بجز قسمتهایی که از وسط یا از عقب به جلو یا از جلو به عقب و تیکه های مختلف. و این البته یک واکنش ظاهرن غیر طبیعیه ولی بعد که من با دیگر دوستانی که به این قضیه علاقمند بودند صحبت کردم دیدم نه اتفاقا اینجوره و واکنش به تالکین افراطیه و افراد در وهله اول یا خیلی زده میشن و طرفش نمیرن یا اگه درگیر میشن خیلی بصورت متناوب کتاب رو می خونن و بعد متون دیگه ای که بدنبالش مطرحش شده: هابیت، سیلماریلیون، افسانه های بازپسین[۱] و کتابهای گوناگونی که اثر تالکین هست بعد هم همه اینها یک جور حالت جمعی پیدا می کنه یعنی این افراد، معمولا هم جوونها، انجمنهای هواداران تالکین تشکیل میدن و با هم بحث می کنن و اونزمان که من اون موقع توی انگلیس بودم، حالا اون موقع خیلی جهانی نشده بود ولی با وجود این گهگاه میشد توی مترو رو روی دیوارهای مترو دید که نوشتن : Gandalf lives ! و این برای ما چیز مهمی بود. و موقعهایی هم ابزار خیلی مناسبی بود برای دوست شدن، با کسی که غریبه بود و میدیدیم که ایجاد ارتباط هیچ جور میسر نبود اگه هر دونفر طرفدار تالکین بودند فوری قضیه جا می افتاد که: تو کجاش رو دوست داری؟ اینجاش رو خوندی و… و یکجوری کل این ماجرا صمیمیت بوجود می آورد. بهر حال این زمینه فردی آشنایی من با تالکین بود که نتیجش هم ترجمه همون چند تا قصه کوتاهش بود که جزو کارهای اصلی و باعث شهرتش نیستن ولی من دقیقا برای معرفی ادبیات مدرنِ تخیلی دست زدم به ترجمه اونها و بعد هم تا حدی سعی کردم اونچیزایی که فکر می کردم در مورد تالکین مهمه رو بصورت منسجم در همون مقدمه نسبتا طولانی کتاب «درخت و برگ» بگم که دوستان می تونن برای حرفای منسجم تر به اون رجوع کنند. تا اونجایی که به خود تالکین مربوطه بنظر من عناصر خیلی گوناگونی در این آدم جمع میشه که باعث جذابیتش میشن، برخی از اونها رو توی این مقدمه توضیح دادم. برخیش به سنت ادبی بر میگرده، فرضا ژانر سفر کردن بقول خودش همین (there and back again) که در ادبیات غرب از اودیسه تا جزیره گنج نمونه های مختلفش رو داریم که قهرمان میره با ماجراها روبرو میشه و بر میگرده و این سفر درواقع یکجور از نظر روانکاوانه سفر بلوغ هم هست، قهرمان بالغ میشه در این سفری که انجام میده. برخی رگه های رمانتیسیسم توش هست و مهمتر از همه یکجور سنت ادبیات تخیلی مدرن که با ویلیام موریس شروع میشه در تالکین میشه گفت که به اوج خودش میرسه، چهره های مختلفی هم عمدتا در دنیای آنگلوساکسون داره مجزا از science fiction و اون نوع تخیلی که شما در ژول ورن میبینید، چهره هایی مثل لرد دانسنی[۲] که ایرلندیه و از چهره های معروف این سنت هست، منتها بارزترین وجه تالکین بنظر من همون ایدش در مورد تخیل خلاقه چیزی که تالکین رو در رده افرادی مثل ویلیام بلیک[۳] قرار میده از نظر استفاده از این تخیل خلاق برای ایجاد یک فضای خیالی که خواننده رو کاملا درگیر میکنه و اصولا یک دید دیگه ای رو نسبت به تخیل ایجاد میکنه، تخیل در تالکین در واقع یکجور مرتبطه کاملا با تجربه و بویژه با تجربه زمان و از این نظر بقول خودش بهیچ وجه یکجور فرار از واقعیت نیست بلکه در واقع یکجور فرار به واقعیته، تخیل یکجور نقطه مقابل زندگی روزمره نیست بلکه دقیقا پاک کردن اون شیشه های تاریه که به ما اجازه نمیده چیزهایی که واقعا توی زندگی روزمرمون هست رو ببینیم از این نظر تخیل درواقع یکجور گسترش عرصه تجربه و یکجور غنی شدن تجربست نه یکجور فرار به یک دنیای خیالی ؛ خوب تالکین خودش وقتی معروف شد، خیلی توی همین دوره جنبش هیپی ها معروف شد و یکجوری چهره، بت نسل دهه شصت و هفتاد بدل شد ولی خودش درواقع از این شهرت بهیچوجه خوشحال نبود برای اینکه اولا خودش به عنوان یک آکادیمیسین خیلی توی سنت علمی انگلستان جای داشت و چندان هم با این جوانان گیس بلند رابطه خیلی مناسبی نداشت و اتفاقا شاید مثلا بد نباشه اینجا اشاره کنم که همین تصور تالکین از تصور خلاق چیزیه که باعث مانایی او میشه و یک مقدار اون رو حتی از این فضای فرهنگی خاص دوران هیپیزم جدا میکنه، چون مثلا آدمای دیگه ای هم توی این دوره بودند مثل هاکسلی[۴] که در متن حالا همین موزیک جدید و فضای جدید دهه شصت همه حرفا رو میزدند خصوصا در مورد دراگز و مواد و خصوصا مواد توهم زا، خوب اون کتاب «دروازه های ادراک چاپ» [۵] هاکسلی که بهر حال اسمش روی گروه «درها» [۶] هم رفت و جیم موریسون[۷] هم بهر حال یک جوری باهاش ارتباط داشت و خوب اون بوده و هنوز هم الان یک جور بت هست ولی خوب هاکسلی هیچ وقت تالکین نشد، دقیقا برای اینکه از نظر تالکین این تخیل، میگم وصله به تجربه و به غنی کردن تجربه، به رابطه ما با زمان و با یک گذشتمون بنا بر این یک تجربه کاملا مشترکه، از این نظر اتفاقا نقطه مقابل میشه گفت تجربه تریپ (trip ) کردن با ال-اس-دیِ برای اینکه شما در تریپ کاملا تجربه، تجربه فردیه و یک تخیل می شه گفت بی ضابطه و یکمقدار شلختست که بی ارتباط به تجربه واقعی حاصل میشه و گاهی اوقات هم اتفاقا وصل میشه به سویه های حل نشده تجربه اون موقعی که دیگه افراد تو تریپ، فریک (freak) میکنن و قاطی می کنن به این بر میگرده و مهمتر از اون اصلا این مشترک نیست، یعنی افراد هرکی تریپ خودش رو می کنه و حداکثر جاهایی هم که یک چیز مشترکی پیدا میشه توی عالم مثلا این دراگزهای جدیدی که مال دهه نود به بعده و من دیگه خبری ازش ندارم، اکس تاسی و این حرفا خیلی بر می گرده به یک جور تجربه مشترک خوش گذرونی، مثلا پارتی رفتن هیچ ربطی نه به تخیل داره نه به غنی کردن تجربه نه به رابطه با زمان یک جور همین کشتن عادی زمانه در لحظه حال بهر حال خواستم بگم یعنی مفهوم تخیل خلاق رو باز در تالکین نباید با جریان صرفا هیپیزم و حالا مثلا سنت ال-اس-دی و مواد یکی گرفت، این فاصله وجود داره ولی بهر حال در خود تالکین ما میبینیم که این تخیل خلاق درواقع اعمال میشه روی یک سنت فرهنگی این چیزی که حالا شاید یک مقدار هم باید انگلیسی زبان بود یعنی اصلا مفهوم روستاهای خود انگلیس که کاملا در شایر و در هابیتها منعکسه، طنز انگلیسی، خیلی از چیزاش در واقع به اون فضای سنتی انگلیسی بر می گرده و مهمتر از همه اینکه با این تخیل خلاق یکسری از به اصطلاح اسطوره ها و دستاوردهای فرهنگی رو احیا می کنه، اینکه میگیم تخیل با زمان مرتبطه و زمان رو از فقیر شدن و بیچارگی و از مذلت نجات میده بهترین نمونش تو کار تالکین نجات مفاهیمی مثل اِلف، دارف و موجوداتی خیالی که تو سنت انگلیسی زبان بودند، منتها اِلفها به چی تبدیل شده بودند؟ خیلی جالبه در خود داستان تالکین این قضیه رخ میده یعنی وقتی دوران سوم [۸]می شه، درست عصر domaination و سلطه انسان آغاز میشه که درش تمام موجودات هوشمند دیگه از بین میرن یا فراموش میشن، بقول گالادریل اون اِلفهایی که بمونن تو سرزمین میانه [۹] چاره ایندارن جز اینکه to gorget to be gorgotten فراموش کنند و فراموش بشند، و بشند چی؟ بشن همین اِلفهایی که الان تو سینمای هالیوود هم هست و تو قصه ها هم هست، لباس سبز می پوشند، یک کلاه بوغی دارند، حرکات احمقانه ای انجام می دند و معمولا همین بقول تالکین ریز جسه و کوچولو هستند و متافیزیکی یا مافوق طبیعی، مثلا غیب میشند، در حالیکه تالکین بخوبی تشخیص میده اتفاقا اِلفها خیلی بیشتر از انسان طبیعی هستند، اونها طبیعی هستند، و بهمین علت هم با طبیعت یک رابطه خیلی نزدیکتری دارند و نجات اِلفها و دارف ها، دارف ها هم میدونید که شدند هفت کوتوله و سفید برفی، دارف ها رو هم نجات میده و اینها رو تبدیل میکنه به نژادهای با در واقع یک تاریخ تراژیک خاص خودشون و این نژادها در واقع در متن کیهان شناسی و الهیات تالکین دارای معنی هستند، اِلفها در واقع همون جنبه گذر زمان در طبیعتند همون فنا ناپذیر بودنشون، دارفها یکجور نماینده صنعتند موجوداتی که بیشتر به چیزایی که خودشون می سازند علاقه دارند تا چیزهای طبیعی، انسان در واقع باز توی الهیات تالکین تنها موجود استعلاییه، تنها موجودیه که وصله به یک چیزی ورای حلقه آردا و جهان، تمام موجودات دیگه، حتی اِلفها و دارفها اگه بمیرند وقتی باز دوباره زنده بشند باز بر میگردند به حلقه طبیعت، قانون طبیعت تقدیر اونهاست، همون موسیقی که دِ-وان [۱۰] اول آردا رو باهاش می سازه، انسان تنها موجودیه که هدیه مرگ بهش داده شده بقول تالکین یعنی the one هدیه مرگ داده به انسان و انسان چون میمیره میتونه اصلا از این حلقه تکرار طبیعی فراتر بره و بهمین علت هم میگه که فقط آدمها هستند که در بازسازی دوباره جهان به خدا کمک خواهند کرد، این بعد استعلایی، ماورای جهانی و در واقع یک مقدار مسیحی توی کار تالکین هست حالا در تقابل با این انسانها هستند که  اِلفها به عنوان موجودات فنا ناپذیر مطرح میشند یا اِنت ها به عنوان یک جور نمود طبیعت یا حتی مثلا شخصیت عجیبی مثل تام بامبادیل، در تمام این موارد ما میبینیم که درواقع تالکین سنتهای فرهنگی و مفاهیمی که نزول کرده بودند، داغون شده بودند، تبدیل به خرافات شده بودند رو یک شکلی از طریق همین تخیل خلاق نجات میده و احیا میکنه، اونها رو میکِشه به یک سطح کاملا بالاتری، این ارتقا رو شما در تفاوت بین هابیت lord of the rings بخوبی شاهد هستید، ساختار دوتا قصه خیلی شبیه همه ولی در واقع اولی قصه کودکانه حالا هم در فرم و هم در محتوا در حالیکه دومی در واقع واقعا یک حماسه تاریخی و تراژیک در واقع تا حدی، و بهر حال من خواستم بر این عنصر تخیل خلاق تاکید بزارم و به گفته بنیامین [۱۱] در واقع بر ارتباط این تخیل خلاق با زمان با تجربه زمان و انتقال تجارب، دهن به دهن از طریق قصه گویی، اینکه این تخیل با قصه پیوند می خوره تصادفی نیست برای اینکه قصه ست که در واقع ما رو به یک شکلی به این غلظت زمان وصل می کنه، به این تجربه ای که دهن به دهن منتقل میشه و هر بار شنیدن هر قصه انگیزه تعریف کردنش برای یکی دیگر رو در انسان ایجاد میکنه و این خودش یک جور تداوم شفاهی سنت قصه گوییست که فرق داره با تجربه رمان که هر کسی باز در تنهایی می خوندش و یک جوری درواقع باز اون تجربه مشترک درش بچشم نمی خوره، حالا من سعی می کنم یک مقدار از طریق پرداختن به بهر حال این روایت سینمایی با توجه حالا به وقتی که هست برخی نکات دیگه رو در مورد تالکین مطرح کنم.

خوب، فیلمی که ساخته شد از نظر من در نهایت یک فیلم اکشن، بدور یک رابطه، حالا، نیمچه اروتیک با همون ساختار همیشگی دیگه، قهرمان و معشوقش و آدم بده و بهر حال پایان خوش و به عنوان یک فیلم اکشن بنظر من خیلی حتی اکشن موفقیت آمیزی هم نیست و یک مقدار زیادی جوایزی هم که بهش داده شد بخاطر اینه که هزینه بالای داشت فیلم، هالیوود معیار اصلیش پوله، نمی شه به یک فیلمی که بیشتر از ۱۰۰ ملیون دلار هزینه شده جایزه نداد، اصل قضیه در واقع اسکار هم یک ماجراییه برای همین فروش فیلمها و بیشتر پول تولید کردن برای کمپانی ها و ستاره ها، بنابراین یک همچین سرمایه گنده ای خوب مسلما باید بهش جایزه هم می دادند، منتها حالا این فیلم ایرادهای اصلیش چیه؟ بنظر من اولا برخی تحریفهایی رو انجام داده که می تونست انجام نده و خیلی می تونست کمک کنه به اینکه نزدیک بشه در واقع به تالکین، ولی یک ایراد دیگه هم داره که اصلا ایراد رسانه ایه، ببینید، تالکین خودش در همون سخنرانش در باب داستان پریان به این قضیه مشخصا اشاره می کنه که تخیلی که او داره ازش صحبت می کنه یک امر رواییه، و مربوط به ادبیات و صراحتا می گه هنر هایی مثل نقاشی یا تاتر نمی تونند این نوع تخیل رو بیان کنند برای اینکه در واقع این نوع تخیل ساختارش استواره بر ترکیبی از امر گفته شده و امر گفته نشده، ترکیبی از امور آشنا و امور غریب و این ترکیب در واقع هیچ وقت تموم نمی شه، خواننده همیشه می تونه تو ذهن خودش بازی کنه با این ترکیب، ببینید، حالا قبل از این فیلم یک کارتون ساخته بودند از قسمتهای اولیه lord of the rings، تا قبل از اینکه من اون کارتون رو ببینم یا این فیلم رو ببینم، خوب فرودو برای من هیچ چهره مشخصی نداشت، من ده دفعه توصیفش رو خونده بودم، گندالف رو هم خوندم، تری-بیرد [۱۲]رو هم خوندم ولی هیچ وقت توی ذهن خودم اینا رو مشخصا توی یک تصویر فیکس نکرده بودم برای اینکه همیشه می تونستم باهاش بازی کنم، صحنه ها، آدمها، ولی نقاشی و فیلم مجبوره یک تصویر فیکس بگذاره یک قهرمان باید فرودو باشه یکی دیگه سَم باشه یکی دیگه هم treebeard باشه، خوب اینا، درواقع بمحض اینکه شما بسمت این فیکسیشن تو تصویر میرید، اون باز بودن تخیل، اون ترکیب گفته و ناگفته رو از دست میدید، اون ترکیبی که درواقع در ذات خود روایت هست و وقتی که اینو از دست بدید، ایرادها شروع میشه برای اینکه هر کسی یک دیدی داره، فرودو برای یکی خوبه و برای یکی دیگه احساس بیگانگی می کنه سم یکذره بیشتر از اونی که باید احمق و دهاتی بنظر میاد، گندالف یه جاهاییش عیب داره treebeard و اِنت ها اصلا عجیب و غریبا، حالا من می دونم اصلا ساختن اِنت ها با اون توصیف خیلی محدودی که تالکین می کنه ناممکن باشه ولی خوب اصلا و ابدا این چیز مسخره ماکت وار اون تجربه ای رو که پیپین و مری در برخورد با اون چشمهای قهوه ای بدست می آرن، چشمهایی که در واقع باز یک توصیف در واقع ماهیت نژاد اِنت ها و رابطه شون با زمانه بر خلاف اِلفها در سطحن، یعنی در لحظه حال هستند عین یک چشمه که شما نگاه می کنید و میبینید عکس درخت ها و بوته های اطراف توش افتاده ولی این چشمه بینهایت هم عمق داره این نوعِ بودن در زمان اِنت هاست، از یک ور در لحظه حالند و خیلی کنجکاو ولی از طرف دیگه یک اقیانوسی از زمان و خاطره در پشتشون نهفته ست، اینو تالکین توی اون چشمهای قهوه ای treebeard توضیح میده که خوب اصلا توی این مسخره ای که اینا در آوردن بکل از دست رفتست، خوب این مسئله اصولا گرفتاری medium گرفتاری رسانست، هر کاری بکنی بهر حال این قضیه با تو هست برای اینکه اون تخیل رو محدود می کنه، اون چیزی، اون بازی که در روایت هست و همیشه به من اجازه می ده هر دفعه اینو یک جور دیگه بخونم یا یک جور دیگه تعریف کنم یا یک جور دیگه تجسمش کنم، این آزادی بی حد و حصر تخیل خلاق توی سینما و نقاشی بهر حال به این شکل حضور نداره، اینجا جاییست که بنظر من رابطه این تخیل با روایت و بعد با زمان حالا به میانجی بحث های بنیامین خیلی مهم میشه، ببینید حالا من فکر می کنم شاید فیلم می تونست یک مقدار با گذاشتن یکجور voice over حالا نمی دونم، یکنفری که توی فیلم حرف بزنه یک مقداری درواقع این حالت غلظت زمانی رو ایجاد کنه، خوب ما مسلما نمی تونیم اون بعد الهیات و کیهانشناختی و فلسفی تالکین رو بیاریم چون بخش وسیعی از اون بر می گرده به ضمائم، در ضمائمِ کتابه که شما این جدی بودن دوران اول [۱۳] و دوران دوم  [۱۴] و این تاریخی که در پس این حوادث هست رو میبینید و اون دنیای اسطوره ای رو، این خوب بدون ضمائم معنی نداره نمی یاد، اونقدر جدی نیست، بعد تو خود داستان هم اونجاهایی که این نگاه به گذشته دیده میشه، خوب تو فیلم باز اونجاها هم حضور نداره، فیلم خیلی در لحظه حاله، ماجراهایی که داره در یک شیش ماهی در یک جایی رخ میده بدون اینکه واقعا با ما ارتباط عجیبی داشته باشه یا یک تاریخ اسطوره ای طولانی پشت سر خودش داشته باشه، این غرق شدن تو این تاریخ طولانی و این حرکت زمان انتقال تجربه در زمان، چیزیه که شما تو روایت بدست میارید، با چی؟ با همون واژه اولی که میگه روزی روزگاری، در زمانهای دور پادشاهی بود، همین کافیه، همین منو یهو میبره به یک غلظت زمانی، به یک تجربه ای که منتقل میشه و درش یک حکمت حماسی که درواقع بعد اصلی این نوع روایت تخیلیه درش انتقال پیدا میکنه، این روزی روزگاری خیلی مهمه، بنیامین خودش به یک قصه ای اشاره می کنه که برای نشون دادن گذر زمان طرف میگه در این فاصله شهر لیسبون خراب شد، آمریکا مستقل شد، فرانسه به اتریش حمله کرد، فلان شد، فلان شد، فرانسه انقلاب شد، یک صفحه اینجوری می ره، خوب می تونست یک خط بنویسه ۶۰ سال گذشت، ولی اینکارو نکرده، با این توصیفی که از این همه حوادث میده یک غلظتی به زمان میده خوب تو تالکین هم همینه، در تالکین هم ما این غلظت زمان رو داریم، چیزی که متاسفانه در فیلم از دست میره، بخاطر اتفاقا یک جور دستکاری در اصل خود قصه، مهمترین نکتش اینه، اصلا توی فیلم شما فکر میکنید که اورکها اومدن که انسان رو از بین ببرند و جنگ بر سر بقای نسل بشره، اصلا اینجوری نیست توی کتاب! توی کتاب اتفاقا عصر سوم نقطه شروع سلطه بشره، نقطه شروع همون جاییست که اِلفها و دارفها و اِنت ها درش میشن خرافات و از جهان واقعیت رونده میشن، چه سارون ببره چه غرب [۱۵] عصر عصره حاکمیت بشره و اصلا قرار نیست بشر از بین بره، تمام نوستالژی و تمام غم قضیه در اینه که حتی اگه غرب ببره بازم اون گذشته از دست رفتست بازم اِلف ها باید برن، بازم دارف ها باید محو بشن، اون جهان اسطوره ای قدیمی دیگه باقی نمیمونه، عصر حاکمیت انسان آغاز میشه که یک جور عصر استعلاست، جایی که تازه وارد عصر مسیحیت میشیم، وارد تاریخ واقعی میشیم، اینجوری تاریخ ما به این تاریخ اسطوره ای گره می خوره و ما میبینیم خود قصه نشون میده چرا اِلفها شدن خرافات بچه گانه، چرا دارف ها شدن هفت کوتوله و سفید برفی و پشت اینها چیه، چه تاریخیه، این رو روایت، همون روزی روزگاری بشما میده، فیلم نمی تونه بده، مگه حالا یک صدای voice over روش میزاشت، یک روایت گری می گزاشت که اصلا از این حالت یک مشت حادثه که داره در حال رخ میده بیاد بیرون و اون اهمیت این قضیه روشن بشه ولی بهر حال دستکاری که کردن از این خیلی فراتر میره، این نکته که اصلا نوستالژی اصلی قضیه یعنی اینکه دعوا اصلا روی نابودی بشر نیست رو یک تحریف اساسیه، غیر از اون کلی ما تحریف داریم که درواقع اون ساختار فلسفی و الهیاتی و کیهانشناختی تالکین رو کاملا از بین برده، شما مثلا در برخورد با مسئله شَر، تالکین درواقع انواع گوناگون شَر رو توی این کتاب نشون میده و سعی میکنه با در دسترس قرار دادن رینگ یا حلقه نشون بده چه تنوعی هست در شکلهای مختلف شَر، که سارون درواقع شکل اصلیشِ، که بعد همه این تنوع رو پیدا می کنند، خوب این تو فیلم بکل داغون شده، شما باید بدونید اصلا توی فیلم یک جوری شده بود که انگار سم مثلا داره تشخیص میده واقعیت رو و فرودو که گیج شده و تشخیص نمیده که گالوم درواقع خیانت می کنه، درحالیکه تو کتاب سم فقط یک یار صادقه، اتفاقا این فرودو که بخاطر زخم خوردن، بخاطر نزدیک شدن به شَر بخاطر داشتن اون حلقه عین خود گالادریل یک قدرتی پیدا کرده در دیدن افراد در دیدن درون افراد، اونه که تشخیص میده تراژدی گالوم چیه، اینی که دو جنبه داره، اینی که هنوز بخشی از وجودش بخاطر اینکه خودشم هابیته بتسخیر رینگ در نیومده و یک دعوایی توش هست، اتفاقا سم کاملا کوره نسبت به این دیالکتیکی که داخل گالوم هست، فقط فرودو همدردی میکنه با گالوم و تشخیص میده، اون تیکه ای که سم رو میزنه میگه برگرد خونت اصلا تو قصه وجود نداره تحریف احمقانه ای که فقط می خواد سم رو قهرمان کنه، اصلا همچین چیزی نیست، توی کتاب هردو باهم وارد غار شلاب میشن و در اونجا هم باز، البته سم قهرمانی می کنه ولی اون دید والای اخلاقی مال فرودوئه که بخاطر رنج بردن و زخم خوردن بقول گندالف مثل یک بلوری شده که می تونه مثلا نور بده و همه جا رو روشن کنه، در مورد آدمای دیگه هم همینو میبینیم، در مورد دنه تور قضیه یک شکلی از شَره، که بر می گرده به غرور، دنه تور اصلا آدمی نیستش که بچش رو بفرسته بکشه و مثل این صحنه احمقانه توت فرنگی بخوره، بریزه رو لباش، دنه تور یک سلطان مغروره که ایرادش درواقع همین غرورشه، غرورش باعث میشه وقتی تو پلانتری نگاه میکنه، برخلاف خیلی های دیگه، برخلاف سارومان آنقدر اتفاقا برجسته و اصیله که سارون نمی تونه ذهنش رو تسخیر کنه ولی یک کلک بهش میزنه، چیزهایی رو بهش نشون میده که فقط قدرت سارون رو تداعی میکنه و بهمین علت دنه تور دچار یأس میشه، یأس خودش یکی از گناهان کبیرست تو مسیحیت، این یک امر کاملا الهیاتیه، این نوع رفتن بسمت شَر که از یأس ناشی میشه، باز این رو هم شما میبینید که در فیلم اصلا نیست، یا همین مسئله حالا خود اِنت ها، اِنتها موجوداتین که اگه treebeard  بخواد اسم واقعیش رو بگه به اندازه کل زندگی پیپین و مری طول میکشه، بعد یک همچین موجوداتی بخاطر این دوتا کوتوله یهویی نظرشون عوض میشه، میرن بسمت جنگ؟ اصلا تو کل این کاملا اصلا دید ما رو نسبت به اِنت ها به یک مضحکه بدل میکنه، اصلا نشون نمی ده ریشه های انتخاب اینها برای جنگ به صدها سال و قرنهای پیش بر میگرده، این آدمیه که به سارومان میگه young saroman (سارومان جوان) که سه هزار ساله که داره اونجا زندگی میکنه، بنا براین این اصلا نمی تونه تحت تاثیر دو تا هابیت قرار بگیره، بشکلهای مختلف، حالا من نمونه هاش دیگه بیشتر از این یادم نمیاد، درواقع در بعضی موارد بنظر من با تغییرهای مسخره که می تونست داده نشه در دیالوگها در اتفاقات در شخصیت پردازی و در کل هم بخاطر نداشتن درواقع اون نقصی که تو خود رسانه سینما هست و از بین بردن اون تخیل آزاد، بنظر من کاملا ناموفق بوده، لااقل برای یک کسی که به تالکین علاقمنده، حالا شاید به عنوان یک فیلم سرگرم کننده، جنبه های تکنیکی و special effect و این حرفاش مثلا موفقیت آمیز بوده باشه. بهر حال حالا این نکته هم در مورد فیلم بود و من سعی می کنم بحثم رو هم تموم کنم با یک مسئله اونم بحث محافظه کار بودن و یک مقداری شاید ارتجاعی و حتی نژادپرست بودن تالکینه، ببینید، نشانه هایی از این قضیه هست، بالا بریم پایین بیایم، اورکها امیدی ندارند که هیچوقت آدم بشند، انگار بصورت نژادی محکومند که شر باشند، از اونطرف صحبت از نومه نور هست و انسانها یا آدمیان والا، متوسط و پایین، و تالکین حتی میگه نومه نور بخاطر قاطی شدن خونش با انسانهای پست، بصورت بیولوژیکی و ژنتیکی نزول کرده، خوب این دیگه کاملا میشه گفت بردن قضیه در سطح خون و نژاده، بهمین ترتیب خود نومه نور یک جور گرته برداری از امپراطوری روم، همونطور که عصر اول هم یک جور شباهت داره به دوران یونان باستان، جهان غرب همیشه توی اون کتاب درحال دفاعه در برابر حملاتی که از شرق میشه و شرق هم همیشه درواقع باز شَره، خوب اینم باز با تاریخ اروپا میخونه، از زمان ما ایرانی ها تا بعد تاتارها، مغولها، ترکها و همینجور اقوام از شرق به اروپا حمله می کردند، منتها داخل کتاب باز اینم بصورت، حالا میشه گفت قومی مطرح شده، بنابراین عناصری از یک دید محافظه کار و شاید حتی ارتجاعی توی تالکین هست، ولی در کل بنظر من اونو نباید با یک جور ارتجاع ضد سرمایه داری، ضد مدرنیستی یکی کرد، بتازگی یک مقاله می خوندم که طرف دفاع کرده بود از دیدگاه علمی تالکین، از اینکه این خودش بهرحال فیلولوژیست[۱۶] بوده، تو دانشگاه بوده، اهل علم بوده، اصلا دید منفی نسبت به علم نداره، دید منفی نسبت به درواقع استفاده ابزاری از علمه که حالا مثلا سارومان می خواد بکنه علاقه ای و اون نوع خاصی از شَر که سارومان نمایندشه، شری که از دل معرفت بر می خیزه، علاقمندی بیش از حد به law and order (اطاعت از قانون) بقول سارومان که دیکتاتوری آدمهای خردمند یا دیکتاتوری شخص خود سارومان رو می خواد ایجاد بکنه، خوب این درواقع عناصری از این دید درش هست ولی در کل نمیشه تالکین رو یک مرتجع ضد مدرنیته دونست. ببینید، اصلی ترین چیزی  که من تو این سخنرانی بهش اشاره کردم، همون خصلت حماسی، همون رابطه با زمان و انتقال تجربست، همون بعد حماسی حقیقت، که بقول بنیامین اسمش هست حکمت، خوب این رو ما با روایت تالکین، با ادبیات تخیلی مدرن مرتبط کردیم و بنظر میرسه حتی همونطور که خود بنیامین در مقاله ش در مورد لسکوف[۱۷] میگه این یک جور متعلق به زمان گذشتست، ما قابلیت قصه گویی رو از دست دادیم، قابلیت انتقال تجارب رو از دست دادیم، بجای حکمت درگیر اطلاعاتیم، بجای قصه گویی درگیر اخبار و روزنامه هاییم، برامون درواقع اینکه کجا امروز آتیش گرفته خیلی مهمتره تا فرضا یک حادثه تاریخی قدیمی و این دید منفی نسبت به مدرنیته، آیا این بعد حماسی حقیقت، که از طریق روایت و تخیل خلاق در ادبیات تخیلی حضور داره واقعا به گذشته تعلق داره؟ واقعا یک امر ضد مدرنه؟ و بسادگی باید به عنوان یک جور ضدیت با مدرنیته ازش یاد کرد؟ خوب میبینید نه، تو خود بنیامین قضیه اینجور نیست، بعدا کاملا خودش فرمهای جدیدی رو معرفی میکنه، در دوره جدید دوره ایه که بقول خودش هنر دیگه اون هاله مقدس رو نداره، نکته جالب اینه، ببینید در کدوم شکل هنریه که از قضا دقیقا همین واژه، حماسی تکرار میشه، و از قضا دقیقا همون خصیصه داستان پریان، و حقیقت حماسی یعنی انتقال تجربه، آموزگاری، اندرز دادن و یک جور درس گرفتن درش حضور داره، چیزی که شما توی داستان پریان میبینید، توی تالکین هم میبینید، اون خصلت عملی و حکمت آموزش، خوب این حکمت حماسی رو، این بعد حماسی رو ما در کجای ادبیات مدرن می تونیم ببینیم ؟ در تاتر حماسی برشت[۱۸]، که خودش مدرن ترین شکل درواقع ادبیاته، در اونجا شما دقیقا همین، بنیامین بیخود تئاتر حماسی  [۱۹] رو برای برشت استفاده نمی کنه، همین اندرز گویی، همین نوع رابطه با زمان به یک شکلی در نو ترین تجربه ادبی قرن بیستم، یعنی تاتر و قصه گویی برشت خودش رو نشون میده، بنابراین این تخیل آزاد و بعد حماسیش امری صرفا مربوط به گذشته و ارتجاعی نیست بلکه می تونه در قالب شکلهای جدید گسترش پیدا کنه که برخی از این شکلها، یعنی یکی از این شکل ها fantasy  و science fiction که، بهر حال چنانچه من میشنوم دوستان اینجا از طریق سایت و ترجمه و با همدیگه جمع شدن، دست اندرکار تقویت و حفظش هستند و منهم امیدوارم که در این مسیر موفق باشند.

باتشکر.

دانلود:



[۱] The Book of Lost Tales

[۲] Edward John Moreton Drax Plunkett

[۳] William Blake

[۴] Aldous Huxley (July 26, 1894 – November 22, 1963 )

[۵]  The Doors of Perception 1954

[۶] The Doors (formed in 1965 in Los Angeles, California)

[۷] James Douglas “Jim” Morrison (December 8, 1943 – ۳ July 1971)

[۸] دوران سوم در تاریخ آردا

[۹] سرزمین میانه

[۱۰] اِرو یا ایلوواتار

[۱۱] Walter Benjamin (1892 – ۱۹۴۰)

[۱۲] چوب ریش، ارباب اِنتهای جنگل فنگورن

[۱۳] دوران اول تاریخ آردا

[۱۴] دوران دوم تاریخ آردا

[۱۵] اتحداد اِلفها و آدمیان

[۱۶] Philologist

[۱۷] Nikolai Leskov

[۱۸] Bertolt Brecht (Alemania, 1898-1956)

[۱۹] Epic theatre

۲۵ دیدگاه

  1. سخنرانی مفصل و پر مایه ای بوده ! سر موضوعات مختلفی که تو این سخنرانی مطرح شده میشه مدت ها بحث کرد . ولی عجیب انتقاد هایی که به سه گانه پیتر نکرده بود ایشون ! هرچند قبول دارم که رسانه برخی از ظرافت ها و پیچیدگی های تخیل رو مخدوش میکنه اما به هر حال و بخصوص در زمینه سینما که یک هنر به حساب میاد ویژگی هایی داره که این نواقص رو مرتفع میکنه .
    قسمت های پایانی که به مسائل مربوط به نژاد پرداخته بود رو بسیار دوست داشتم، همیشه این مسئله تو کتب تالکین ذهن من رو به خودش مشغول میکنه و خواهد کرد .

  2. من به سه قسمت تقسیمش کردم. روزی یه قسمتو میخونم. خیلی زیاده…اوفففففففف…!

  3. خیلی سخنرانی جالبی بود ایشون داشتن… بخصوص توی اون بخش های مربوط به الف ها و دورف ها و چرخه ی طبیعت آردا خیلی استفاده کردم..
    ولی راجع به فیلم… انتقادات زیادی از فیلم شد و انگار خیلی هم با عصبانیت! ولی خوب همونطور که خودشون گفتن سینما و رسانه محدودیت هایی داره… و به نظر من ما باید فیلم رو در قالب همین محدودیت هایی که جلو پاش هست بسنجیم نه در مقام مقایسه با کتاب و داستان که دست باز تر و تخیل آزاد تری داره… در کنارش فیلم باید جلوه ها و ارزش های سینمایی مخصوص به خودش و گیشه پسند رو هم در حد معقول داشته باشه که لوتر کاملا داشته و به نظرم این فیلمیه که نه تنها تماشاگر عادی بلکه تالکینیست های دقیق و حساس رو هم راضی نگه میداره و پیتر ارزش های کار خودش رو هم به مردم و هم به اهالی سینما ثابت کرد ( در ضمن اسکار و اون همه جایزه دیگه رو به فیلم های پرخرج و پرفروش نمیدن آقای عزیز! هابیت هم اینهمه خرجش شد و فروش داشت، یه اسکارم نبرد محض رضای خدا…! 🙂 )

  4. خیلی خوب بود سخنرانیشون…
    دستشون درد نکنه :دی
    چه قدر خوب میشه اگه بازم ویدیویی از این همایش برای ما منتشر کنید! ما همیشه تشنه ی همچین چیزایی هستیم 🙂

  5. سخن رانی خیلی خوبی بود خصوصا در مورد الف ها و دورف ها و…

    ولی با حرف های ایشون در مورد فیلم ارباب حلقه ها کاملا از بیخ مخالفم … میگه به ارباب حلقه ها به این خاطر جایزه اسکار دارن چونکه بودجه اش زیاد بود، از این حرف ایشون کاملا میشه نتیجه گرفت که … اگر به خاطر بودجه ی یه فیلم بهش جایزه اسکار بدن پس چرا به تراسنفرمرز و یا هابیت ندادن ؟!!! میگه سم خیلی احمق به نظر میاد ؟! |: … آخه کجای سم احقمانه بودش؟! گندالف یه جاهاییش عیب داره؟!!! مثلا کجاهاش عیب داره؟! … به نظر منکه فیلم ارباب حلقه ها حتی اون تالکین بازهای واقعی رو هم راضی نگه داشته، که فیلم هابیت هم مهرشو زد. هابیت رو یکسال قبل از اینکه هابیت ساخته بشه خوندم و وقتی که فیلمه رو دیدم و اون ذهنیتی که در مورد تورین سپربلوط و بیلبو داشت رو خیلی خوب به نمایش گذاشته بودند و دقیقا همونا بودند به قول یکی از دوستان در مورد فیلم هابیت گفته بودن « انگار این خوده بیلبو هستش که از دل کتاب بیرون اومده »

  6. این تا الان کجا بوده؟؟؟؟ لطفا هر چی در چنته دارید یک جا رو کنید! :دی
    ۱۳۰ مگ؟؟ :O بذار ۱ شب…:دی

  7. چه زیاده!!!!!! اصلا حوصلم نمیشه همشو بخونم!!!!

  8. خیلی ممنون.
    بسیار جالب بود!

  9. یزره از نقد فیلمش رو خوندم تمام اسطوره سازی ها و اون علاقه مجنون واری رو که به فیلم داشتم رو داشت نابود میکرد ترجیح دادم ادامش رو نخونم

  10. خب سخنرانی جالبی بود
    در مورد تالکین صحبت های خوبی داشت
    ولی مسلما نبوغ پیترجکسون رو درک نکرده
    فرهادپور یه شکل از روایت رو دوست داره چزی که راوی سوار بر داستان باشه و منظور و گره های داستان رو بگه مثل زمزمه گلاکن یا بری لیندون
    یعنی وجود یه دانای کل که همه چیز داستانو بیرون بریزه که به نظرم بر عکس تو سر فیلم میزد
    به نظرم شکل مبهم استفاده جکسون از راوی چه در لوتر و چه هابیت بهتر از منظور فرهادپوره
    فرهادپور معلومه از اون عشق داستانهای مصور گذشتس که روایت راضی اش نمیکنه و دوست تخیل و بازآفرینی و پیچش داستان رو در مغزش انجام بده چزی که در سینما خیلی کارکردی نداره یعنی لوتر برخلاف کتابش بسیار سرراسته

  11. متن سخنرانی جالبی بود ، هرچند بیش ازحد و یکمی غیر منصفانه به آثار جکسون انتقاد کردند ، به قولی قرار نیست همه دنیای فانتزیشون تا این حد قوی باشه که بتونن کل کتاب رو در ذهن خودشون تصور کنن و این فیلم کمک زیادی به درک واقعی و قلبی آثار تالکین کردند هرچند من هم موافقم که یک سری تغییرات در داستان که در فیلم هم اعمال شد غیر ضروری بود.
    و اما جالب ترین بخش صحبت های جناب فرهاد پور بخش نژاد هاست ، من هم کاملا موافقم که تالکین جزء وحشی گری و عقب ماندگی چیزی در شرق نشون نداد ، شرق تنها وطن اجداد انسان هایی ایست که با آمدن به غرب رستگار شدند یا در جهالت باقی ماندند ، هرچند به قول برخی این جهت شرق و غرب در داستان های تالکین یک جهت قراردادی هست اما به نظر من موضوع پیچیده تر از این حرف هاست ، کاملا هم میشه حق داد ، عقبه ای که غرب در تاریخ دور نسبت به شرق داره ، یک همچین مسائلی رو هم ایجاد می کنه هرچند در دوران حاضر موقعیت غرب نسبت به شرق جلوتر قرار گرفته.

    • به نظر من این دیدگاه با توجه به ریشه های تالکین در افسانه ها و اساطیر اروپا کاملا قابل توجیه هست. در اساطیر و ادبیات
      گذشته ی اروپا همیشه شرق و شمال منحوس بودن. شرق به خاطر هجوم ایرانی ها، مغول ها، ترک ها و … که بار ها اروپا رو تهدید کردن و ترس از شمال به خاطر هجوم ویرانگر وایکینگ ها. مورگوت، بزرگترین نیروی تاریکی دوران اول، در آنگباند در شمال بود.
      البته اینکه غرب، به معنی رستگاری باشه، ریشه ای قدیمی تر از داستان های اروپایی ها داره. مردم مصر در بیش از چهار هزار سال پیش فکر می کردند که بعد از مرگ به غرب میرن و بهشت برین در غرب قرار داره. به خاطر همین در شهر بزرگی مثل تبس، در شرق نیل مردم زندگی میکردن و در غرب نیل شهر مردگان (قبرستان) قرار داشت که به اعتقادشون، مردگان در اون سمت به بهشت نزدیک تر هستن و راه کمتری رو باید بعد از مرگ طی کنن.

  12. دقیقا ، بحث جاودانگی در غرب در تاریخ مصر باستان دقیقا هست ولی خوب تو داستان های تالکین به شکل دیگه ای نمود پیدا کرده.
    این یک مسئله طبیعی هست ، همیشه یک تقابل خاص بین شرق و غرب بوده و در دیدگاه شرقی ها ، غرب در دوران های گذشته در تاریکی و وحشی گری بوده ، در حالی که تمدن های بزرگی در آمریکای جنوبی همزمان وجود داشته.
    به هرحال یک مسئله نسبی هست ولی در داستان های سرزمین میانه حداقل من مورد مثبتی در مورد شرق ندیدم…

  13. اگه آقای فرهاد پور و آقای علیزاده خبر داشتند یه روزی قراره یه همچون چیزی رو به عنوان فیلم هابیت بهمون قالب کنند هیچوقت در مورد لوتر اینجوری صحبت نمی کردنند 🙂

  14. اول لایک به آگارواین! خیلی عالی گفتی! 😉

    اما من با تقریبا همه حرف هاشون درمورد فیلم لوتر موافقم. به خصوص اون قسمت دنه تور رو واقعا خوب گفته بودن. درسته لوتر در جای خودش یه شاهکار سینمایی بود و حداقل تاثیری که داشت آشنایی خیلی از ماها با این دنیا بود. برخی از تغییرات هم همون طور که دوستان گفتن اجتناب ناپذیره، به خاطر تفاوت های سینما و ادبیات و به خاطر محدودیت های سینما، مثلا نمیشه خط به خط کتاب رو تو فیلم عینا آورد یا تمام شخصیت های کتاب تو فیلم حضور داشته باشن، اونا هم قبول. اما با این حال باز هم یه سری ایراداتی میمونه که به هیچ شکل توجیه پذیر نیستند، به خصوص تحریفات بی جایی که گاهی حتی فلسفه داستان رو زیر سوال بردن و عملا فیلم رو به چیز دیگه تبدیل کردن.
    مهم ترین اشکالاتی که میشه نام برد از این دسته و الان من تو خاطرم هست اینان: تغییرات کلی و فراوان تو شخصیت پردازی تقریبا همه کاراکترها (شاید مهم ترین تغییر)، همراه شدن مری و پیپین با فرودو و سم (این تیکه تو فیلم خیلی مسخره بود)، حذف تام بامبادیل (که این یکی رو به خاطر محدودیت تایم فیلم ازش میگذریم)، حذف گلورفیندل، تغییر دادن ماهیت اورک ها موقعی که نشون میده یوروک های از تو گل و لجن متولد میشن، تبعید ائومر، سقوط آراگورن تو دره، اومدن الف ها به هلمزدیپ، تغییر تصمیم گیری انت ها تو انت موت، تغییرات بسیار تو نبرد هلمز دیپ، اومدن الروند به دون هارو و حذف گروه دونه داین، گذر از Paths of the Dead به خصوص اون صحنه جمجمه ها، اومدن لشکر مردگان به په له نور (فاجعه بود این)، جدایی افتادن بین سم و فرودو (اعصاب خورد کن!)، کشته شدن دهان سائورون به دست آراگورن، تغییر تو پایان کار سارومان، دست نخورده باقی موندن شایر پس از نبرد حلقه (اون صحنه که فرودو و بقیه وارد شایر میشن و یه هابیت به نشانه تاسف سر تکون میده که یعنی این ساکنین شایر هیچی نمیدونن واقعا اعصاب منو خورد میکنه!) و خیلی های دیگه که الان تو خاطر من نیست!

  15. سخنرانی خوبی بود. اما جناب آقای فرهاد پور کمی درباره فیلم تند رفتند. در حینی که خیلی از اشکالاتی که به فیلم گرفتن وارده و نقد استادانه ای از فیلم کردند اما من با امین موافقم. ایشون نبوغ پیتر جکسون و هنر نهفته در فیلم، نماها، صحنه سازی و موسیقی شور رو نتونسته درک کنه و به یک دید سطحی از فیلم رسیده و در این پوسته در حال نقد هنری و موشکافانه فیلم هستند که عملی نیست!!
    مطالبی که دوست عزیزم تورامبار بهش اشاره کرد ۹۰ درصدش حقیقتا اجتناب ناپذیر بود. تحریف یک عمل کاملا بدیهی در فرآیند اقتباس سینماییه. در کدوم اقتباس تحریف نداریم؟! مسلما اون دیگه اقتباس نیست! ارباب حلقه ها موفق ترین اقتباس سینمایی هست که دیدم تاحالا…برای این که اینجا خیلی شلوغ نشه من این تاپیک رو معرفی میکنم: http://forum.arda.ir/index.php?showtopic=۹۴۵
    ایشون موفقیت های بین المللی این فیلم رو در هزینه بالای ساخت اون میدونن! دزدان دریایی کارائیب پر هزینه ترین فیلم تاریخ سینماست آیا اسکاری گرفت؟! یا اقبال عمومی به دست آورد؟! به نظر من این مقولات به هم ارتباطی ندارن…حالا اسکار رو به خاطر هزینه اش دادند اما نمره ۹۴ از منتقدان چطور؟! یا نمره ۸.۹ از چندصد هزار نفر بیننده عمومی؟! این ها هم به خاطر هزینه بالای فیلمه؟! آیا جناب آقای فرهاد پور کلا مخالف هرگونه اقتباس سینمایی از ارباب حلقه ها هستند که این گونه نقد می فرمایند؟! با هزینه کم چطور انتظار میره “ارباب حلقه ها” ساخته بشه! میشه تولد امید فوقش! :دی
    فیلم فخر دنیای هنر و شاهکار ابدی سینماست. هزینه فیلم در حد معقول و متناسب با عظمت پروژه هست. مطمئنا هیچ کدوم از ما مایل نبود که به خاطر هزینه کم روی فیلم تاثیر منفی گذاشته بشه. فیلم ارباب حلقه ها در اقتباس، موفق به انتقال روح حاکم بر داستان های تالکین شد. سرزمین میانه او را به خوبی به تصویر کشید و مفاهیم وفاداری و ایمان و عشق رو به بهترین نحو تصویر کرد. به امید موفقیت هرچه بیشتر دو قسمت بعدی هابیت. 🙂

  16. البته باید از وقتی که ایشون گذاشتن تشکر کرد ولی من هم مثل اکثر دوستان با نظرات ایشون راجع به فیلم چندان موافق نیستم. شخصاً فکر میکنم اگر تالکین الان زنده بود با وجود تمام تعصبی که نسبت به نوشته اش داشت، با وجود تمام اکراهی که نسبت به فناوری داشت از تماشای فیلم ها لذت می برد. اولین هدف هر نویسنده ای در خلق اثرش، خوانده شدن هست و گرچه سه گانه ی پیتر جکسن بی عیب نیست مخاطبان بسیاری برای آثار تالکین فراهم کرد و قطعاً اگر این فیلم ها ساخته نشده بودن چه بسا بسیاری از ما همین حالا اینجا دور هم نبودیم!

  17. منم با تورامبار موافقم. ارباب حلقه ها یه شاهکار سینماییه اما یه اقتباس شاهکار نیست. خیلیخاز جاهای داستان تغییر کرده که تورامبار چندتاش رو گفت. شخصیت دنه تور و ایووین توی فیلم نابود شده. مری و پیپین دو شخصیت احمق دلقک شدن. آخر داستان هپی اندینگ شده و خبری از آلودگی شایر نیست. شخصیت آراگورن به کل عوض شده، آراگورن محکم و مصمم به پادشاهی کتاب کجا و آراگورن فروتن و مردد فیلم! حذف گلورفیندل و ارکنبراند، اومدن ارواح به پله نور و خیلی چیزهای دیگه که منطق داستان رو عوض کرده. توی فیلم هابیتها کاملا معصومن اما توی کتاب هابیت خبیث هم هست. به شخصه هابیت رو اقتباس بهتری میدونم تا لوتر.

  18. اینکه نظر من در انتظار بررسیه یعنی چی؟ هههه باشه بابا همه خوب. آردا هم سانسورچی داره… واقن که

  19. به جرات میشه گفت که جناب آقای فرهاد پور جز معدود روشنفکران حال حاضر ایران هستند. بسیار از سخنرانی استفاده کردم و حرف هایشان درباره فیلم کاملاً منطقی و درست است. با آن بخش از حرف ها درباره وجه تراژیک عصر سوم به شدت موافقم که متاسفانه در گیر و دار هالیوود محو شده در فیلم.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.