
گمان نمیکنم که بتوان رابطۀ سائورون با ملکور/مورگوت بهتر از آنچه در خود آن نوشتار (یادداشتهایی بر انگیزههای سیلماریلیون) یاد شده است، توضیح داد. نه سائورون و نه ملکور، در هیچیک از نسخههای دستگاه اسطورهشناختی، هرگز شخصیت محوری روایت این داستانها نبودهاند (و بله، میدانم که نام اصلی کتاب «فرمانروای حلقهها» است، ولی طرح داستان، روایت فرودو و همپیمانانش را دنبال میکند، و نه سائورون را).
من همیشه سائورون را، خدمتگزاری وفادار به ملکور دیدهام (که البته کمی طعنهآمیز مینماید، از آنجایی که رابطه آن دو در جریان یک شورش شکل گرفت.) اما از طرف دیگر او را فرصتطلب نیز میدانم.
این دو بهعنوان شخصیت، از جایگاهی که برخی آن را «شروران تکبعدی و بیعمق» مینامند، فراتر میروند. در واقع، سائورون بهعنوان یک کهنالگو تلقی میشود، هرچند به گمان من در ذهن جی. آر. آر. تالکین، آن کهنالگو ملکور همواره بوده است. هر آنچه سائورون در «فرمانروای حلقهها» انجام داد، به واقع پژواکی، از هر آنچه بود که ملکور در سیلماریلیون منتشر نشدهای که تالکین در یادداشتها و اندیشههای خود نگاه داشته بود، انجام داد.
به باور جی. آر. آر. تالکین، داستان واقعی درباره سقوط دوگانه الفها و انسانها به تحریک نیرومندترین و پوچگراترین، آینور فرو افتاده بود. از دیدگاه مسیحی، انگارۀ ملکور، برگرفته از لوسیفر، فرشته فروافتادهای است، که در اشعیا ۱۴-۱۴:۱۲ چنین توصیف شده است:
۱۲- ای ستارۀ درخشان صبح، چگونه از آسمان افتادی!
ای که بر قومهای جهان مسلط بودی، چگونه بر زمین افکنده شدی!
۱۳- در دل خود میگفتی: «تا به آسمان بالا خواهم رفت،
تخت سلطنتم را بالای ستارگان خدا خواهم نهاد
و بر قلۀ کوهی در شمال که خدایان بر آن اجتماع میکنند جلوس خواهم کرد.
۱۴- به بالای ابرها خواهم رفت و مانند خدای متعال خواهم شد.»
منبع: کتاب مقدس، ترجمۀ معاصر
چند سطر دیگر نیز که اغلب با لوسیفر مرتبط دانسته میشود، در حزقیال ۱۸-۲۸:۱۲ یافت میشوند:
۱۲- ای انسان خاکی، برای پادشاه صور گریه کن.
به او بگو که خداوند میفرماید:
تو مظهر کمال حکمت و زیبایی بودی
۱۳- و در عدن که باغ خدا بود، قرار داشتی.
خود را با انواع سنگهای گرانبها از قبیل
عقیق سرخ، یاقوت زرد، الماس، زبرجد، جزع، یشم،
یاقوت کبود، یاقوت سرخ و زمرد تزیین میکردی.
زیورهای تو همه از طلا بود.
تمام اینها در آن روزی که بوجود آمدی به تو داده شد.
۱۴- تو را به عنوان فرشتۀ نگهبان انتخاب کردم.
تو در کوه مقدس من بودی و در میان سنگهای درخشان راه میرفتی.
۱۵- از روزی که آفریده شدی در تمام کارهایت کامل و بینقص بودی
تا اینکه شرارت در تو راه یافت.
۱۶- تجارت زیاد تو با دیگران باعث شد تو ظالم و گناهکار شوی.
به این سبب تو را از کوه خود بیرون انداختم.
ای فرشتۀ نگهبان، من تو را از میان سنگهای درخشان بیرون انداخته، هلاک ساختم.
۱۷- دل تو از زیباییات مغرور شد،
و شکوه جلالت باعث شد حکمتت به حماقت تبدیل شود.
به همین علت تو را بر زمین انداختم
و در برابر چشمان پادشاهان، درماندهات کردم.
۱۸- تقدس خود را به سبب حرص و طمع از دست دادی.
پس، از میان خودت آتشی بیرون آوردم
و پیش چشمان کسانی که تماشا میکردند،
تو را سوزاندم و به خاک و خاکستر تبدیل نمودم.
منبع: کتاب مقدس، ترجمۀ معاصر
اگر بهفرض بحث بپذیریم که این، الهامبخش ملکور در اسطورههای پسا «کتاب قصههای گمشده» بوده است، جایی که والار و مایار به بندگان ارو بدل گشتند، در آن صورت گمان نمیبرم که به هیچ وجهاًمنالوجوه مجال چندانی برای همسنگ دانستن سائورون با ملکور باقی بماند. و این نکته مهمی است که به واقع باید به هنگام بررسی رابطه آن دو در طول اعصار، در نظر گرفته شود.
سائورون در دوران اسارت ملکور، به او وفادار ماند. او پیروان بازماندۀ ملکور (آنهایی که از جنگ قدرتها جان به در برده بودند) را فرمانروایی میکرد، و در آن دوران، اورکها را برای ملکور پرورش داده یا پرورش آنها را ادامه میداد. اما او خود را ارباب تاریکی جدیدی ننامیده و یا هیچ امتیاز ویژهای برای خویش مطالبه ننمود.
میتوان گمان برد که سائورون میدانست قصۀ ملکور به پایان نرسیده و سرانجام بازخواهد گشت، از آنجا که او (همراه با تمامی دیگر آینور) در نغمه شرکت کرده بود و به تماشای رویای ایلوواتار نشسته بود.
تنها اشاره به پرستش ملکور توسط سائورون
ما در «آکالابت» میبینیم که سائورون نومهنوریان را متقاعد میسازد تا معبدی برای ملکور برپا کنند. در آنجا سائورون به عنوان کاهن اعظم عمل کرده و انسانها را برای ملکور قربانی مینماید. با این حال، پرستش ملکور، بیشتر راهی از سوی سائورون برای تحقیر آر-فارازون بود:
اما جای تردید است که آیا حتی چنین سایهای از نیکی نیز تا بدان هنگام، همچنان در وجود سائورون بهراستی کارگر واقع بوده باشد یا خیر. انگیزۀ مکارانه او احتمالا بهتر است چنین بیان شود: برای آنکه یکی از خداترسان را از وفاداریاش بازدارید، بهترین راه آن است که معبود نادیدنی دیگری برای وفاداری، و امیدی دیگر برای کسب منافع، پیش رویش بگذاری؛ پروردگاری را بر او عرضه دار، که آنچه را دلش میخواهد تأیید کند و نهیاش نکند. سائورون، که ظاهراً رقیبی شکستخورده در عرصۀ قدرت جهانی است و اکنون صرفا گروگانی بیش نیست، بهسختی میتواند خود را به عنوان آن پروردگار عرضه نماید؛ ولیکن بهعنوان بنده و شاگرد پیشین ملکور، پرستش ملکور او را از مقام گروگان به جایگاه کاهن اعظم برخواهد کشید. اما با آن که انگیزۀ راستین و تمام و کمال سائورون، فنای نومهنوریان بود، این امر، بهطور خاص، انتقامی از آر-فارازون بهخاطر تحقیری بود که بر او روا داشته بود. سائورون (برخلاف مورگوت) از بقای نومهنوریها به عنوان بندگان خویشتن خرسند بود، و در واقع، از بسیاری از آنان که به فساد کشانیده و به اطاعت خویش گروانیده بود، بهره گرفت.
حلقۀ مورگوت، «دگرگونی اسطورهها»، نوشتار هفتم: «یادداشتهایی بر انگیزهها در سیلماریلیون»، بخش «سائورون»

The Temple of Melkor by Ted Nasmith
از این رو، گمان نمیکنم سائورون به واقع ملکور را پرستش کرده باشد. او صرفا میخواست تحقیر و خواریای را که نومهنوریان، بهویژه آر-فارازون، بر او روا داشته بودند، تلافی سازد. سائورون خود را «شاه جهان» نامیده بود؛ عنوانی که پیشتر از آن ملکور بود. آر-فارازون به قلمرو او تاخته و این عنوان را چنگش برون ساخت، متحدان و خدمتگزاران سائورون را پراکنده ساخت و از سرزمینش بیرون راند.
آر-فارازون و پیروانش در سایهای که هزار سال پیش بر نومهنور فرو افتاده بود، پرورش یافته بودند. این که در آن مقطع همچنان امکان رستگاریشان وجود داشت یا نه، به گمان من، جای بحث دارد. اما ترغیب آر-فارازون به پرستش ملکور و قربانی کردن از برای او، عملا او را به ورطه هلاکت فرو افکند.
و این «سقوط» بازتاب یا پژواکی از سقوط نخستینی است که آندرت در «داستان آدانل» روایت کرده بود؛ داستانی که بیان میداشت چگونه آدمیان در آغاز، زیر سلطۀ ملکور درآمدند و به سبب آن، از سوی ایلوواتار کیفر دیدند.
ملکوری پیروزمند، چه بر سر سائورون میآورد؟
این پرسش دربرگیرنده بیش از یک سناریوی «اگر چنین میشد» است. اگر صرفا به جنگ خشم در سیلماریلیون نگاه کنیم و برای بحث فرض کنیم که ملکور موفق به پیروزی شده بود، گمان نمیکنم او کاری با سائورون میکرد. او به شخصه بیش از حد ضعیف بود. حتی نمیدانیم که آیا سائورون مستقیما در جنگ خشم حضور داشت یا نه.
چه مدت طول کشیده است تا او پس از نبردش با هوان کاملا بهبود یابد؟
پس از آن، دیگر چیزی درباره سائورون نمیشنویم تا زمانی که او از فراخوان ائونوه برای بازگشت به والینور و داوری شدن به دست مانوه سر باز میزند. گمان نمیکنم او در جنگ خشم نقش مهمی ایفا کرده باشد. شاید شکست او از لوتین و هوان، در اندیشۀ جی. آر. آر. تالکین، آنچنان خواری و تحقیری برایش به همراه داشت که ملکور دیگر نمیخواست کاری با او داشته باشد. اما ممکن است این گمان من از این واقعیت تأثیر گرفته باشد که کنار گذاشتن خدمتگزار شکستخورده، کلیشهای رایج در میان شروران داستانهای مدرن است.
اگر ملکور در جنگ خشم پیروز شده بود، شاید سائورون همچنان به رفتار فرمانبردارانۀ خود ادامه میداد؛ اما شاید میان آن دو بدگمانی نیز پدید میآمد. تالکین سارومان و سائورون را در برابر یکدیگر قرار داد، و شاید این رابطه نشان دهد که تالکین ممکن بود رابطه میان ملکوری که پیروزمند اما تضعیفشده بود و سائورون را چگونه به تصویر بکشد.
ملکور در نهایت چه بر سر سائورون میآورد؟
نمیتوانم درباره پاسخ این پرسش گمانهزنی کنم. تأملات شخصی تالکین درباره پوچگرایی ملکور، با شیوهای که ملکور در سیلماریلیون منتشرشده به تصویر کشیده شده است، ناسازگار به نظر میرسد. در آنجا ملکور همچنان در پی سلطه یافتن بر ارادۀ دیگران بود، نه نابود ساختن آنها.
اعمال این شخصیت – که خواننده از خلال روایت و از فاصلهای دور شاهد آنهاست – شاید نمایانگر نیت نهایی او نباشد. او همچنان مشغول ادامه دادن بازیی بود که قرنها پیش، هنگامی که به اندور بازگشت، آغاز کرده بود. برای یک والا که در شکل دادن به ستارگان جهان یاری رسانده بود، گمان میکنم ششصد سال خورشیدی، زمان بسیار کوتاهی به نظر میرسید. شاید او هنوز در اندیشه بود که پس از خلاصی یافتن از نولدور و همپیمانانشان، قصد دارد چگونه پیش برود.
آیا سائورون هرگز بهراستی ملکور را «پرستش» کرده بود؟
گمان میکنم اگر به معنای اصلی یا گستردهتر واژۀ «پرستش» نگاه کنیم، بهراحتی میتوان تصور کرد که سائورون، قدرت و اراده ملکور تحسین میکرد. او آشکارا ملکور را در شورش پیروی کرد، و (تا آنجا که من میدانم) این گامی بازگشتناپذیر در رابطه او با ایلوواتار بود.
اینکه آیا سائورون تا پایان عصر دوم همچنان همان اندازه به ملکور احساس وفاداری میکرد یا نه، از نظر من پرسشی جداگانه است. سائورون در طول سه دورانی که ملکور در والینور در اسارت بود، معادل هزاران سال خورشیدی را صرف فرمانروایی بر بازماندههای قلمرو ملکور کرد؛ و سپس در عصر دوم، سائورون دو یا سه امپراتوری برای خود برپا ساخت.
آیا تا آن هنگام به قدرت و سلطه عادت نکرده بود؟ آیا همین احساس قدرت، خواریی را که نومهنوریان بر او روا داشتند، حتی شدیدتر نمیساخت؟
اما شاید گفته تالکین در پاورقی نامۀ شمارۀ ۱۸۳، نقطه پایانی بر این بحث باشد:
در فرمانروای حلقهها، مناقشه اصلی اساسا بر سر «آزادی» نیست، هرچند آزادی نیز طبعا در آن دخیل است. بلکه مناقشه اصلی، خداوند و حق انحصاری او برای دریافت تکریم و ستایش الهی است. الدار و نومهنوریان به «آن یگانه»، خدای حقیقی، ایمان داشتند و پرستش هر شخص دیگری را عملی شنیع میشمردند. سائورون، در سودای آن بود که به شاه-خدا بدل شود، و خدمتگزارانش نیز او را چنین میانگاشتند؛* و اگر به پیروزی میرسید، از تمامی موجودات خردمند، طلب تکریم الهی میکرد و خواهان اعمال سلطۀ دنیوی مطلق بر سراسر جهان میشد…
* به سبب سه خیانت پیاپی: ۱. به سبب آن که شیفتۀ قدرت بود، به پیروی از مورگوت درآمد و همراه او به ژرفای شرارت سقوط کرد و به مهمترین کارگزار او در سرزمین میانه بدل گشت. ۲. هنگامی که مورگوت سرانجام به دست والار شکست خورد، از وفاداری خود به او دست کشید؛ اما تنها از سر ترس. او هرگز خود را به والار تسلیم نکرد و یا طلب بخشش ننمود، بلکه در سرزمین میانه باقی ماند. ۳. چون دریافت که دانشش تا چه اندازه نزد دیگر موجودات خردمند ستوده میشود و نفوذ بر آنان چه آسان است، غرورش بیکران شد. تا پایان دوران دوم، خود را نماینده مورگوت میپنداشت. در پایان دوران سوم (هرچند در واقع بسیار ناتوانتر از پیش شده بود) مدعی شد، همان مورگوت است که بازگشته.
گمان میکنم، این یادداشت بهخوبی همهچیز را توضیح میدهد: سائورون در آغاز ملکور را تحسین میکرد، اما در پایان دوران نخست از او روی گرداند؛ در دوران دوم، اساسا از نام و اعتبار ملکور در راستای اهداف خود بهره گرفت؛ و سرانجام در دوران سوم، آنقدر جسارت یافت که ادعا کند همان مورگوت است که بازگشته.
گمان نمیکنم که سائورون تا آن زمان دیگر هیچ حس وفاداری نسبت به مورگوت داشته باشد.

The Temple of Melkor by Elena Kukanova
جمعبندی
من باور ندارم که این پاورقی چیزی از افکار تالکین در «یادداشتهایی بر انگیزهها در سیلماریلیون» تغییر دهد. این پاورقی تا حدودی چگونگی دگرگونی رابطه سائورون با ملکور را در گذر زمان روشن میسازد. اما به گمان من، در عین حال، ترس و تحسین سائورون نسبت به ملکور را نیز تأیید میکند. حتی در پایان دوران دوم، با وجود استفاده از ملکور بهعنوان ابزاری سودمند برای فاسد کردن نومهنوریان و سوق دادن (بیشتر) آنان به سوی نابودی ناآگاهانهشان، همچنان آماده نبود که ملکور را بهطور کامل رها کند.
گمان نمیکنم نابودی نومهنور و دگرگونی جهان، بخشی از نقشه نهایی او بوده باشد. اینها پیامدهایی پیشبینینشده بودند که سائورون را کاملا غافلگیر کردند. شاید نقشه نهایی او این بود که با نومهنوری تضعیفشده و مطیع (بهعنوان یک دولت دستنشانده) به موردور بازگردد. او بهخوبی میدانست که نومهنوریان نمیتوانند والار را شکست دهند. تنها چیزی که انتظارش را نداشت این بود که والار از نقش خود در آردا کنارهگیری کرده و از ایلوواتار بخواهند قضیه را فیصله دهد.
پس، برای پاسخ مستقیمتر و مختصرتر به این پرسش، گمان میکنم سائورون در آغاز، به همان معنایی که یک پیرو فداکار، رهبر یک فرقه را میپرستد (با ابراز عشق و تحسین بسیار نسبت به او)، ملکور را «پرستش» میکرد. گمان نمیکنم سائورون هرگز ملکور را جایگزینی برای ایلوواتار میدانست؛ بلکه او را رقیبی در برابر او میدید. در اندیشۀ ملکور و سائورون، «خدا بودن» احتمالا معنایی متفاوت از «ایلوواتار بودن» داشت. شاید تالکین احساس میکرد که برای آنان همین کافی بود که پیروانی داشته باشند که آنان را تکریم کنند و از آنان فرمان ببرند.
البته، میدانیم که پیروانشان از آنان نفرت داشتند و از آنان میترسیدند، و از همین رو بود که آنان میبایست تا حد امکان ارادههای مستقل پیروان خود را درهم میشکستند. و گمان میکنم همینجا است که انگاره پوچگرایی ملکور در اندیشه تالکین از آن سرچشمه گرفت. از آنجا که ملکور نمیتوانست واقعاً عشق و وفاداری کامل پیروانش را از طریق اراده آزاد خودشان به دست آورد، ناچار بود آن اراده آزاد را نابود کند تا بتواند چیزی شبیه به تقلید عشق و وفاداری را حفظ کند.
منبع.
آردا، دنیای تالکین سایت طرفداران تالکین در ایران. جایی برای گفتگو در مورد ارباب حلقه ها و دیگر آثار تالکین به زبان فارسی