خانه - ۱۳۹۷ (برگه 4)

آرشیو سالانه: ۱۳۹۷

تور، خادم پنهان مورگوت؟

ملکور در میان آینور عظیم‌ترین هبه‌های قدرت و دانش ارزانی گشته بود، و او سهمی از هبه‌های دیگر برادرانش داشت.

سیلماریلیون، آینولینداله

توجه: مقاله پیش رو یک مقاله براساس حدسیات بسیار نگارنده است که تضمینی بر صحیح بودن آن نیست، اما تمامی موضوعات مطرح شده براساس مدارک موجود از نوشته‌های تالکین است.

رشته افسانه تالکین بسیار خلاقانه به سان یک کتاب تاریخی نوشته شده است که داستان‌ها می‌توانند از زبان شخصیت‌های مختلف به روش‌ها و دیدگاه‌های مختلف بیان شوند و حتی با هم همخوان نباشند؛ و بیان‌ها می‌توانند دستخوش تغییراتی به دلخواه شخص بازگو کننده تاریخ باشد. یکی از زیبایی‌های آثار تالکین در آن است که می‌توان براساس قوانین کامل دنیای خلق شده از دیدهای مختلفی مدارک را بررسی و به نتایجی در چارچوب رشته افسانه رسید؛ مقاله پیش رو یکی از این برداشت‌ها براساس مدارک و داستان‌های موجود است.

 عنوان مقاله (تور، خادم پنهان مورگوت؟) ممکن است در نظر بسیاری عجیب بنماید اما نکات و اشاراتی در داستان وجود دارد که با دقت در آن‌ها این سوال پیش خواهد آمد که آیا تلاش های تور پسر هور همانطور که در باور عمومی است در راستای مبارزه با مورگوت بوده؟ یا تمامی اَعمالش سرپوشی برای اِعمال خواسته یا ناخواسته نیات پلید مورگوت، ارباب تقدیر، بر آردا و ساکنانش؟ برای بررسی این ادعا نگاهی خلاصه‌وار به سرگذشت تور پسر هور می‌کنیم:

تور در شانزده سالگی گرفتار اورک‌ها و شرقی‌ها می‌شود و با وجود اینکه مشخص بوده از نسل هادور است[۱]، به مدت سه سال در اسارت لورگان، سردسته شرقی‌ها در دور-لومین، بود، بعد از گذشت این مدت و پیدا کردن راه فرار، تور به مدت چهار سال به یاغی‌گری علیه شرقی‌های ساکن آنجا پرداخت، سپس اولمو در دل او انداخت که به دنبال نشانه‌هایش راهی تالارهای متروک وین‌یامار شود و زره و شمشیر و کلاهخودی که تورگون به دستور اولمو آنجا قرار داده بود را پیدا کند، اولمو با اون سخن گفت و تور راهی گوندولین شد. در آنجا اولمو به تور سخنانش را الهام کرد. تور با تورگون سخن گفت و در آنجا ماندگار شد. او با پندها و سخنانش نزد شاه دارای مقامی والا شد و در نهایت دل ایدریل، دخت شاه، را به سوی خود گرداند و مایه مشکلات بسیاری بین او و مایگلین، خواهرزاده شاه، گشت.

پس از سقوط گوندولین، تور بازماندگانی را که از راه مخفی ایدریل از شهر خارج شده بودند را به مسیری پر تنگنا در کوهستان هدایت کرد اما به گروهی از اورک‌ها و یک بالروگ در این مسیر دور از ذهن برخوردند و اگر دخالت گلورفیندل و عقابان نبود، کار بازماندگان یکسره می‌شد.

در انتها تور، با افزایش سن و ساخت کشتی، راه والینور را در پی گرفت و پس از رسیدن به مقصدش گفته می‌شود سرنوشت وی از سرنوشت آدمیان جدا شد و از زمره الف‌ها به شمار می‌رود.

پس از ارائه این خلاصه بیاییم با دیدی دیگر به شروع ماجرا نگاه کنیم: با توجه به اینکه لورگان از نسب تور مطلع بود، چرا باید او را زنده بگذارد؟ یا حداقل آنقدر آزاد که روزی بتواند فرار کند؟ از آنجایی که هیچکس نمی‌تواند وضعیت تور را در آن دوره تایید کند، مشخص نیست چه اتفاقی در آنجا افتاده؛ اما بدون شک خبر نسب تور به ملکور رسیده و بعید نیست او در پی نیرنگی، سرنوشت تور را به گونه ای اندیشیده که زندانی باشد و پس از آزادی در پی جلب رضایت و اعتماد، ظاهرا علیه مورگوت بجنگد؟ ملکور پیشتر از چنین نیرنگی در نبرد اشک‌های بیشمار (نبردی که هور، پدر تور کشته شد) استفاده کرده بود هنگامی که اولفانگ و پسرانش از رهبران خیل بزرگی از شرقی ها در میانه نبرد از مبارزه با ارتش مورگوت رو برگردانده و علیه سپاهیان الدار و اداین وارد نبرد شدند.

مورد بعدی، در دل انداختن و الهام کردن است، اگر اولمو توانایی چنین کاری را دارد، بدون شک قدرتمندترین آینور، ملکور، نیز توانایی چنین اعمالی را دارد و گواه آن نقل قول ابتدای مقاله از آینولینداله است. قدرت ملکور بسیار بیشتر از اولمو در تار و پود آرداست و پذر پلیدی مورگوت که می‌توانسته در این ۷ سال نامشخص از زندگی تور بکارد، می‌تواند اثرات بسیاری داشته باشد! برای درک بهتر این موضوع پیشنهاد می‌شود مقاله «آردا، حلقۀ مورگوت» را بخوانید.

تور با سخنانش نزد شاه دارای محبوبیت بسیار و مقام والا می‌شود؛ این مسئله از نظر نگارنده بسیار مشابه رفتاری است که یکی از سهمگین‌ترین خادمان مورگوت، سائورون، در دربار آر-فارازون، آخرین شاه نومه نور، در آینده به پیش گرفته است. سخنان و پندهایی که هیچ کمکی به گوندولین در هنگام خطر نمی‌کند! همانند سخنان و پندهای سائورون در هنگام نیاز و خطر هیچ کمکی به نومه نور نمی‌کند!

برای پرداختن به قسمت بعدی نیاز به یک پیش زمینه است که در ادامه خواهد آمد:

آنگاه او را مایگلین نام کرد که به معنی تیزبین است، زیرا دریافت که چشمان پسرش بسی شکافنده‌تر از چشمان خود اوست، و اندیشه‌اش راز دل‌ها را فراسوی مه کلمات می‌کاود.

سیلماریلیون، حدیث مایگلین

این بخش از کتاب اشاره جالبی به نگاه مایگلین است، نگاهی که می‌تواند راز دل‌ها و معانی پشت کلمات را بخواند! با توجه به این بخش، آیا تنها عامل تنش بین تور و مایگلین حسادت بود؟ به نظر نگارنده مایگلین خواسته یا ناخواسته متوجه پلیدی پشت رازها و کلمات تور بوده اما در واقعه‌ای مشابه آنچه باعث شد عموم مردم نومه نور از پلیدی پشت رازها و کلمات سائورون ناآگاه باشند، اینجا هم با قدرت مورگوت چنین اتفاقی افتاده است.

به علاوه، تور با ازدواج با ایدریل که به هیچ عنوان عملی خردمندانه نیست[۲] با وجود آشکار بودن علاقه مایگلین به ایدریل عملا در تفرقه و تضعیف گوندولین (نیت اصلی ملکور) نقش داشت و همین عامل سقوط گوندولین نیز شد.

در بخش بعدی اعمال تور، ما هدایت بازماندگان گوندولین را به یک تنگه ناشناخته برای همه (بازماندگان و مورگوت) داریم، اما این راه ناشناخته نه تنها با لشکری از اورک ها مسدود شده است، یک بالروگ دور از میدان نبرد در آنجا مشغول نگهبانیست! بالروگ‌هایی که باید در حمله اصلی به شهر در کنار فرمانده‌شان باشند! احتمال چنین اتفاقی به صورت عادی از نظر نگارنده بسیار پایین است، مگر اینکه به نحوی بازماندگان به عمد به سمت تلۀ مورگوت هدایت شده باشند و تور در کنار ایدریل از تنها آگاهان این مسیر مخفی بودند که احتمال آشکار شدن چنین رازی بسیار پایین است، مگر اینکه یکی از این دو نفر خواسته یا ناخواسته مسیر فرار را به گوش مورگوت رسانده باشد.

جالب ترین بخش ماجرا از نظر نگارنده، ادعای اعطای زندگی جاودان به تور است؛ در مقایسه با دیگر افراد مهم سرزمین میانه، تور اعمال مفید بسیار کمتری دارد، هیچ دلیل قابل توجه یا مشکلی مرتبط با سرنوشت نظیر نیمه الف بودن در باب تور وجود ندارد، چرا باید زندگی جاودانه به عنوان یک پاداش به او داده شود؟ آیا زندگی جاودانه یک پاداش است؟ در صورتی که از خوانندگان دقیق آثار تالکین به خصوص سیلماریلیون باشید، متوجه خواهید شد مرگ آدمیان در اصل هبه (هدیه) ایلوواتار (خدای داستان) به انسان هاست و گرفتن مرگ، دریغ کردن هدیه ایلوواتار است! هدیه ای که حتی والار بدون دخالت ارو نمی‌توانند از انسان‌ها دریغ کنند؛ در نتیجه گرفتن مرگ در چارچوب داستان تالکین یک پاداش نیست، بلکه پس گرفتن یک هدیه است! و چه هنگام یک هدیه یا امتیاز پس گرفته می‌شود؟ هنگامی که دارنده آن هدیه/امتیاز در حال مجازات به خاطر اعمالش باشد و اگر روایت اعطای سرنوشت الف ها به تور را درست بدانیم، والار/ایلوواتار در اصل تور را تا ابد در آردا زندانی کرده اند! اما به کدامین گناه؟ از نظر نگارنده گناه خواسته یا ناخواسته‌ی در خدمت مورگوت بودن.

[۱] – صفحه ۳۰۵ ضمیمه فرزندان هورین، ترجمه رضا علیزاده، حدیث تور و آمدن او به گوندولین

[۲] – برای چرایی پیرامون خردمندانه نبودن این عمل می‌توانید به مقاله «مباحثه فین‌رود و آندرت» یا گفتگوی گویندور و فین‌دویلاس مراجعه کنید.

فصل اول سریال ارباب حلقه‌ها احتمالا به داستان آراگورن جوان می‌پردازد

-ایمان صاحبی

بعد از اعلام خبر مربوط به احتمال حضور پیتر جکسون در پروژه‌ی تلویزیونی ارباب حلقه‌ها، در جدیدترین خبری که در توئیتر وبسایت TheOneRing منتشر شده، منابع مختلف به این وبسایت اعلام کرده‌اند که فصل اول ارباب حلقه‌های آمازون به داستان زندگی آراگورن جوان خواهد پرداخت.

تا پیش از این، مسئولین آمازون گفته بودند که سریال یک میلیارد دلاری آن‌ها وقایع جنگ حلقه را بازگو نخواهد کرد و آن‌ها قصد دارند به ضمایم کتاب ارباب حلقه‌ها که شامل قصه‌ها و تواریخ بسیار زیادی می‌باشد بپردازند.

گردانندگان سریال با این تصمیم هوشمندانه می‌توانند بازه‌ی زمانی گسترده‌ای را تحت پوشش قرار دهند. حالا با انتشار این خبر، به نظر می‌رسد که از روایت داستان آراگورن جوان به راحتی می‌توان به زندگی اجداد نومه‌نوری او ارتباط ایجاد کرد.

داستان زندگی خود آراگورن نیز پر از وقایع غنی و شخصیت‌های قدیمی و جدید است. با این حساب در فلش‌بک‌های سریال می‌توان به مردان آرنور، پادشاهی شمالی گوندور، پرداخت و به ماجرای نحوه‌ی تبدیل شدن دونه‌داین به گروهی از تکاورها اشاره داشت؛ تکاورهایی که در پی محافظت از شمال در برابر شاه جادو-پیشه‌ی آنگمار هستند.

علاوه بر این می‌توانیم شاهد شخصیت‌هایی نظیر الادان و الروهیر (پسران الروند) و مادر آراگورن یعنی گیلرائن باشیم.

اگر در داستان فصل اول سریال روی فداکاری‌های گیلرائن تمرکز شود، می‌توانیم شاهد تلاش او برای مخفی کردن هویت فرزندش باشیم، چرا که اگر دشمن می‌دانست آراگورن جوان در عمل از چه نسلی است بدون شک نیروهای خود را بسیج می‌کرد و به راحتی او را به قتل می‌رساند. حالا فکر می‌کنید دیدن تقلای یک مادر برای نجات جان فرزند خود از این خطرات تا چه اندازه جذاب خواهد بود؟

با انتخاب این داستان می‌توانیم به اهمیت جغرافیای سیاسی ریوندل هم پی ببریم. اگر داستان تا این حد پیش برود می‌توانیم ببینیم که زندگی در شمال بعد از نابودی آرنور تا چه اندازه مشکل بود و چگونه الف‌ها رابطه‌ی خود را با نوادگان ایسیلدور حفظ کردند.

مضاف بر این، این داستان از جنبه‌ی عاطفی هم می‌تواند به اولین برخورد آراگورن و آرون و داستان عاشق شدن آن‌ها بپردازد. ماجرایی که پژواک داستان عاشقانه‌ی برن و لوتین از دوران اول را به یاد ما می‌آورد و احتمالاً طرفداران زیادی خواهد داشت.

اگر فیلم طرفداری شکار گولوم را دیده باشید، احتمالاً تا الان حدس زده‌اید که بخش مهمی از داستان این فصل می‌تواند درباره‌ی همین ماجرا باشد و قصه را با شخصیت جذاب گالوم پیوند بزند.

با توجه به شواهد روی هم رفته طبیعی بود که داستان پرمایه‌تری مثل ساختن حلقه‌های قدرت برای فصل نخست سریال انتخاب نشود. چون آمازون می‌خواهد با یک اثر مطمئن‌تر جای پای خود را در میان مخاطبان محکم کرده و در ادامه دست به کارهای پرریسک‌تر بزند. آراگورن به عنوان شخصیتی که در ارباب حلقه‌ها با آن آشنا هستیم و از نظر زمانی هم فاصله‌ی چندانی با ۶ فیلم سینمایی موجود ندارد، گزینه‌ی منطقی‌تر برای آغاز یک پروژه‌ی سنگین و پرهزینه به نظر می‌رسد.

حال باید دید که در ادامه چه عواملی برای کار در این پروژه انتخاب و به طور رسمی اعلام خواهند شد.

انتشار ترجمه «کامیک آینولینداله»

به هنگام صحبت از به تصویر کشیده شدن کتاب سیلماریلیون به هر شکل بصری، سختی کار به علت پیچیدگی و انتزاعی بودن بسیاری از توصیفات کتاب همیشه به میان آمده است. به هرحال در این راستا علاقه‌مندان مختلف تلاش‌های بسیاری برای به تصویر کشیدن از بخش‌های این کتاب کرده اند که در اینجا کامیکی اقتباسی برگرفته از زیباترین و انتزاعی‌ترین بخش‌های رشته افسانه تالکین، آینولینداله یا آهنگ آینور، برایتان آورده شده است.
ایوان پالمر، نقاش این کامیک، ۵۴ تصویر تمام رنگی را به همراه متنی برگرفته از بخش اول کتاب سیلماریلیون، آینولینداله، را برای این کامیک به تصویر کشیده است؛ که با اجازه از وی برای سایت آردا با کمک بخشی از ترجمه سیلماریلیونِ رضا علیزاده، توسط «محمدحسین شکوهی» به فارسی بازگردانی شده است.

برای دانلود ترجمه‌ی این اثر در قالب فایل پی‌دی‌اف به لینک زیر مراجعه کنید:

اعتبار نوشته‌های تالکین: خصلتی که آن‌ها را باورکردنی می‌سازد

-مترجم: آرمان دانشور

سبک نوشتن جی. آر. آر. تالکین، چیزی نیست که فقط برای کیفیت ادبی ذاتی‌اش مورد تحسین قرار گیرد. این نوع سبک، به دلیل کیفیت خاصی که به داستان‌ها می‌دهد و آن‌ها را واقعی‌تر و قابل باورتر نشان می‌دهد، ارزشمند است. این را نمی‌توان در فعالیت‌های غنی که با دقت برنامه‌ریزی شده یا در بخش‌های توصیفی کار پیدا کرد.

اگر در این پروسه‌، تمام این زیبایی را به زیر بکشیم، سرانجام با سد پیچیده‌ای از اطلاعات روبرو می‌شویم که اساطیر و تاریخ را به وجود آورده‌اند. در این نوشته‌ها کیفیت خاصی است که باعث می‌شود بعضی از مردم کتاب را از روی ناامیدی کنار بگذارند یا بعداً برای فهم بهتر دوباره به سراغش برگردند. متناقضاً، این ویژگی دقیقا همان چیزی است که این کتاب‌ها را قابل باورتر، تاثیرگذارتر، متقاعد‌کننده‌تر و ارزشمندتر می‌سازد.

درباره‌ی شیوه‌ی نوشتن و نگارش تالکین و چیزهایی که کتاب‌هایش را فوق‌العاده می‌سازند، سخنان زیادی گفته شده است. ما الان نمی‌خواهیم به عمق ادبی این آثار اشاره کنیم، بلکه می‌خواهیم حقایق ساده‌ی آن را بازگو نماییم. در نوشتن او (این‌جا منظور سیلماریلیون و ارباب حلقه‌ها است) بیشتر هوش و ذکاوت داستان‌گویی و زیبایی ساختاری منحصر به فردی به چشم می‌خورد که نه تنها آن را واقعی‌تر نشان می‌دهد، بلکه حسی تاریخی به آن می‌افزاید.

این موضوع در همه‌ی کتاب‌های تاریخی واضح است. این مدل، مدلی نیست که به زیبایی یا فانتزی خدمت کند و نه مدلی است که به معنی کلمه کسی را سرگرم کند و برای این هدف نوشته شده باشد، بلکه جنبه‌های ادبی را برای هدف اطلاع‌رسانی قربانی می‌کند. خواندن کتب تاریخی سخت است و کسی نمی‌تواند منکر این باشد که افراد زیادی هنگام خواندن کتاب‌های ارباب حلقه‌ها و سیلماریلیون با مشکلاتی مواجه شدند که دلیل این مشکلات همان صفاتی است که به شیوه نوشتن و نگارش تالکین نسبت می‌دهیم. برای نشان دادن و فهمیدن این روش، به کتاب آخر تالکین اشاره می‌کنیم. چون در این قسمت بیشتر از این که درباره‌ی افکار و احساسات شخصیت‌ها صحبت شود، درباره‌ی اعمال و رویدادها حرف زده می‌شود. این همان کیفیتی است که باعث ایجاد یک نوع چالش در کتاب‌ها برای خواننده می‌شود. شما نمی‌توانید همیشه هر رشته و هر موضوعی را دنبال کنید، زیرا در جزئیات غرق خواهید شد. تعداد سال‌ها، نام‌ها و مکان‌هایی آن‌قدر زیاد است که یادآوری همه‌ی آن‌ها برای شما غیرممکن خواهد بود. نام‌ها گاهی اوقات تکرار می‌شوند اما شناسایی شخصیت‌های متفاوت سخت است، چون برای به خاطر آوردن هر کاراکتر باید اسامی کلی شخصیت دیگر را مرور کنید. این مساله آن‌قدر مشکل است که احساس می‌کنید هیچ‌گاه تمام ماجرا را نمی‌فهمید مگر آنکه دوباره کتاب را بخوانید، اتفاقی که همیشه برای طرفداران تالکین افتاده است.

راوی در کارهای فانتزی همیشه به یک روش معمول در ماجرا حضور دارد، اما این مساله تاثیر کمی در مخفی کردن جنبه‌های ذکر شده دارد. این روش پیدا کردن راوی را مشکل‌تر می‌کند، اما با این همه راوی وجود دارد و آن‌جاست.

در واقع توصیف چشم‌اندازها آن‌قدر زیاد است که اگر بخواهیم همه‌ی اطلاعات را دریافت کنیم، به مجموعه‌ی عظیمی از اطلاعات درباره‌ی شخصیت‌ها، مکان‌ها، رفتارها و نبردها نیاز خواهیم داشت. شمار این داده‌ها آن‌قدر زیاد می‌شود که دریافت آن برای مخاطب درست مانند تاریخ واقعی سخت و ترسناک خواهد بود. البته همین سخنان به اندازه کافی متقاعدکننده هستند که خواننده احساس غرق شدن در این حجم از اطلاعات را برای کاوش و جست‌و‌جوی بیشتر تجربه کند و به دنبال کسب اطلاعات بیشتر برای درک تاریخ سرزمین میانه باشد.

این نوشته ها، بیشتر شبیه انجیل و یا حماسه‌های اسکاندیناویایی و اداس (مربوط به اساطیر نورس) هستند. شما متوجه کیفیت نگارش خشک و اولویت‌بندی اطلاعات تاریخی آن می‌شوید. نویسنده، اسطوره‌هایی را پیدا می‌کند که به آن‌ها باور دارد و سپس اسطوره‌ی خودش را می‌سازد. او آن اسطوره‌ها را با زبان‌های ابداعی خودش می‌سازد تا قابل باورتر شوند، او می‌داند که چه باید بکند. تالکین نگاهی به دنیای ما انداخت تا آن را همانگونه که هست ببیند؛ همراه با تمام آنچه که ما به آن اعتقاد داریم، کتاب‌هایی که می‌خوانیم، چیزهایی که تمام فرهنگ‌ها را متحد می‌سازد، و چیزهایی که باعث می‌شود به اسطوره‌ها اعتقاد داشته باشیم. او به تاریخ به همان گونه‌ای که نوشته و حفظ شده بود نگاه می‌کرد. مهارت‌های فلسفی وی ارتباط نزدیکی با تاریخ داشت. تا یک نقطه‌ی خاص، این ویژگی‌ها را حتی نمی‌توان از هم جدا نمود.

با صرف نظر از تمام ویژگی‌های ادبی، این چیزی است که شما در نهایت دارید: پروسه‌ای بسیار غنی که کاملا بی رحم است؛ پر شده با اطلاعات بی‌شماری که باید به یاد داشته باشید، که قدرت حافظه‌ی‌ شما را به چالش می‌کشد و توجه شما را به گستردگی سال‌ها، قرن‌ها و هزاره‌ها گسترش می‌دهد. هنگامی که با تاریخ سرزمین میانه آشنا می‌شوید، دقیقا مانند زمانی است که با تاریخ دنیای خودمان رو به رو شده باشید. تا به حال دقت کرده بودید که چگونه تالکین برخی از اسم‌های خاص را تکرار می‌کند؟ برومیر، هالت و … . این اسامی تنها متعلق به یک قهرمان نیستند، بلکه متعلق به چند شخصیت معروف هستند. برای خواننده، این مساله می‌تواند بسیار طاقت فرسا و پیچیده باشد. اما این استراتژی به خوبی جواب می‌دهد، چون از ابتدا قرار بوده که همه چیز را واقعی جلوه دهد. به تاریخ خودمان نگاه کنید. یک نام، به کرات تکرار شده و در طول تاریخ برای افرادی مختلفی به کار رفته است. تالکین می‌دانست که تکرار کردن نام ها، بهتر از اختراع کردن آن‌ها می‌باشد.

در نتیجه، چیزی که ظاهراً به تجربه‌ی خواننده صدمه می‌زند و خواندن این کتاب‌ها را سخت می‌کند، همان چیزی است که نثر تالکین را واقعی و باورپذیر می‌کند. ویژگی تاریخی این کتاب‌ها، درست مثل زمانی که یک کتاب تاریخی واقعی می‌خوانیم درون مغز ما مانند سیم عمل می‌کند. سرزمین میانه ماجراهای خاص خودش را دارد که باید با مطالعه و تحلیل نقشه‌ها، شجره‌نامه‌ها و زبان‌های آن درک شود.

این همان چیزی است که باعث می‌شود سرزمین میانه به نظر طرفداران آن واقعی بیاید. و این همان دلیلی است موجب می‌شود بسیاری از طرفدارها متعصب کارهای تالکین شوند و زندگی خود را صرف مطالعه، گردآوری اطلاعات، تحلیل و نوشتن‌ راجع به او و آثارش کنند. به همین دلیل است که بسیاری از خوانندگان درباره‌ی قسمت‌های مختلف تاریخ سرزمین میانه بحث و تبادل نظر دارند.

اقتباس‌های ادبی خوب و لذت بازخوانی داستان‌های آشنا

چند روز پیش مشغول دیدن مجدد یک انیمیشن به اسم Angel’s Egg بودم. این انیمیشن را وقتی کودک بودم بارها دیده بودم اما خیلی متوجه داستانش نبودم. انیمیشن ژاپنی است(یعنی انیمه است) و بسیاری معتقدند که بازی رینگد سیتی از روی نماهای گرافیکی این انیمیشن ساخته شده است. به خصوص که محوریت هر دو یک گوی سفید است که نزدیک به ترک خوردن است و سرنوشت دنیا را در خود دارد.

در خلال تماشای غلبه‌های رنگی سرخ و صورتی، صفحه‌ی نمایش روی شهری ثابت ماند. ناگهان به ذهنم رسید که چطور در کودکی و در خلال تماشای هزار باره‌ی این تصاویر، در حالتی از تخیل سیال و ناب، برای شهر و برای هر کادر تصویر، در خارج از آن هم جهانی متصور شده‌ام. یعنی دیدن تصاویر به چهارچوبشان ختم نمی‌شدند. همیشه در پس هر قابی، یک عالم اتفاق بود که توی ذهن من و خارج از کادر رخ می‌داد. برای همین توی شهر هزاران آدم بودند که هر کدام داستانی داشتند و شهر خود همسایگانی داشت که تویش آدم‌هایی زندگی می‌کردند. جغرافیای جهان ناقص نبود. برای هر نشانه و گرای تصویری بی‌معنا، ذهن کودک روایتی می‌ساخت.

این اتفاقی بود که تقریباً برای هر فیلم و انیمیشن و داستانی که می‌دیدم و می‌خواندم رخ می‌داد. همیشه هر روایت خودش متضمن روایت‌های بسیاری بود. مثل این بود که هر روایتی خودش در حباب جهانی مجزا قرار داشت و گاهی این حباب‌ها با هم برخورد می‌کردند و شخصیت‌هایش به هم نشت می‌دادند. اینطوری می‌شد که مثلاً شاهزاده‌خانم این قصه می‌توانست عاشق قهرمان آن یکی قصه بشود یا شخصیت شرور این داستان به جنگ شخصیت‌های جهانی دیگر برود. بدون این که لزوماً از وقت روایت اصلی زده شود. موقعی که روایت اصلی دارد پیش چشم ما ورق می‌خورد، تنها بخشی از همه‌ی روندها را داریم می‌بینیم. بخش اصلی داستان در پس‌زمینه و در ذهن ما رخ می‌دهد.

برای همین هم هزاران بار دیدن یک انیمیشن یا هزار بار خواندن یک کتاب چندان هم اتفاق عجیبی نیست اگر تصور کنیم هر بار قرار است که به همه‌ی اتفاقاتی فکر کنیم که خارج از کادر رخ داده‌اند و می‌دهند. روایت‌ها همیشه این استعداد را دارند که از زوایای تازه مورد بررسی قرار بگیرند. شخصیت‌ها مستعد این هستند که نیت‌هایشان مجدداً تحلیل شوند. حتا خیلی وقت‌ها نیازی نیست روایت یا شخصیت‌ها عوض شوند. می‌شود داستان را در محیطی دیگر بازتعریف کرد. می‌شود داستان‌های عاشقانه‌ی امیلی برونته را در مریخ تعریف کرد یا در جهان سایبرنتیک امروزی یا در عصر برنز. و بعد شاهد آن بود که روایت چطور باید خودش را تغییر دهد ولی در ضمن نقاط لذتش را همچنان داشته باشد. مثلاً این که رابین هود اگر در جهان مدرن باشد باید دقیقاً در چه مسلک و لباسی باشد؟ مثلاً به شکل یک هکر که از کورپوریشن‌های چند ملیتی دزدی می‌کند و کردیت‌های دزدی را توسط یک سرور واقع در آب‌های آزاد از سیستم‌های مراقبتی خارج می‌کند و بعد از رمز‌شکنی به حساب آدم‌های بدبخت می‌ریزد؟

نویسنده‌هایی که اقتباس‌های خوب انجام می‌دهند مثل نیل گیمن و تری پرچت، چند نکته‌ی مهم در مورد اقتباس به ما می‌گویند. این که البته فکر بسط دادن یک داستان در اقتباس به ذهن مخاطب رسیده است و برای همین هم هست که همه‌ی ما از خواندن یک اقتباس لذت می‌بریم. چون اعتبار بخشیدن به تخیل افسارگسیخته است. پس در اقتباس خیلی مهم است که بگذاریم روایت بسط داده شود و به جاهایی سر بزند که پیش از این سر نزده. یعنی اگر قرار باشد داستانی را اقتباس کنیم ولی در ضمن مجدداً در همان چهارچوب و وفادارانه بیانش کنیم، نیاز به روایت‌گری و تخیل را از خودمان  و مخاطب گرفته‌ایم.

جدای از این، داستان اقتباسی همیشه از این موضوع سود می‌برد که روایت اصلی و چیزهای آشنا را به دید تازه بنگریم. مثلاً اگر سهراب در داستان رستم و سهراب به جای پسر، دختر باشد چه؟ داستان چه فرق‌هایی می‌کند؟ چطور می‌شود رابطه‌ی بین دو شخصیت مهم شاهنامه مثل رستم و افراسیاب یا رستم و کیکاووس را در چهارچوب شخصیت‌پردازی مدرن بازتعریف کرد؟ یعنی به جای این که یک سری شخصیت حماسی و سنخی و دوبعدی داشته باشیم، اگر بهشان عمق و خواسته و پیشینه و ادراک و بیماری بدهیم چه خواهد شد؟ آن‌وقت شخصیت‌ها روابطشان را چطور سامان خواهند داد؟ از همه مهم‌تر شاهد چه دیالوگ‌هایی بینشان خواهیم بود؟

از این رو اقتباس‌های خسته‌کننده که مجدداً همان روایت را با اندکی تغییر برایمان تعریف کنند ما را به هدف اصلی بازتعریف یک روایت نمی‌رساند. چرا که یک روایت هر قدر هم تکراری، اگر راوی‌اش شجاعت داشته باشد که از دیدگاه خودش بیانش کند، این ظرفیت را دارد که برای مخاطب جذاب باشد. چون همچنان پلات داستان‌ها می‌تواند تکراری باشد منتها مثل همیشه ما جذب روایت‌گری راوی خواهیم شد. جذب پیچ و خمی که راوی به روایت می‌دهد. جذب هنر گیمن در بازتعریف اسطوره‌های اسکاندیناوی و جذب هنر سوزانا کلارک در ارائه‌ی روایتی دیگر از جنگ‌های ناپلئونی.

اگر هر روایتی ظرفیت بازتعریف را دارد، روایت‌های وحشت و ادبیات وحشت ظرفیتی چند برابر برای بازتعریف شدن دارد. داستان‌های وحشت را می‌شود از زوایای بسیاری مجدداً تعریف کرد. خیلی از اقتباس‌های مدرن به سراغ تعریف کردن مجدد داستان از دیدگاه هیولا رفته‌اند. به نظرم خواندن داستان‌هایی که در کودکی ما را به وحشت می‌انداختند و حالا قرار است از دید همان هیولایی بیان شوند که ما را می‌ترسانده، موقعیت منحصر به فردیست.

دو کتاب زوال و ظهور فرانکنشتاین اقتباس‌های مدرنی از داستان‌های ادگار آلن پو(زوال خاندان آشر) و مری شلی(هیولای فرانکنشتاین) هستند. در هر کدام از این دو روایت شما با پیرنگ جدیدی حکایتی قدیمی را خواهید خواند. اقتباس‌هایی که ما را فراتر از چارچوب بسته‌ی روایت اصلی می‌برند و به ما فرصت می‌دهند جهانی پشت و زیر روایت را کشف کنیم. ظهور فرانکنشتاین نوشته‌ی کنت آپل، در مورد شانزده‌سالگی ویکتور فرانکنشتاین جوان است که چطور عاشق می‌شود. روایتی که دریچه‌ای ویژه باز می‌کند به شخصیتی که در نهایت در رمان مری شلی خواهیم دید.

زوال نوشته‌ی بتنی گریفین هم به کودکی مادلین آشر سر می‌زند و این که چطور با خانه‌ی آشر در ارتباط است و در ضمن نگاهی ویژه به چیستی نفرین خاندان(و خانه‌ی) آشرها دارد.

هر دوی این کتاب‌ها ترجمه شده‌اند. از دستشان ندهید. برای خریدنشان می‌توانید به: «غرفه نشر پیدایش در بخش کودک و نوجوان، راهروی یمینی شریف غرفه ۷۹» سر بزنید.