خانه - ۱۳۹۶ (برگه 2)

آرشیو سالانه: ۱۳۹۶

پیام پیتر جکسون برای بیمار طرفدار ارباب حلقه ها

-مترجم: منصوره.ص

پیتر جکسون برای بیمار سرطانی طرفدار سه گانه ی ارباب حلقه ها٬ در رابطه با ماراتون دیدن این سه گانه پیامی فرستاد. این کارگردان اعتراف کرد که هیچوقت سه گانه اش را در قالب یک جلسه تماشا نکرده است.

این طرفدار که بیماری سختی داشت با شرکت در ماراتون ارباب حلقه ها؛ فیلمی ساخته ی پیتر جکسون به یکی از آرزوهایش رسید. کریس بنتاکورت کالیفرنیایی نشسته بود تا همه‌ ی سه قسمت فیلم های فانتزی حماسی را به عنوان بخشی از یک لیست فشرده (که در تلاش برای گرفتن کمک هزینه نیز هست) ببیند؛ تا اینکه چهره ی کارگردان نیوزلندی٬ پیتر جکسون٬ روی صفحه ظاهر شد.

بنتاکورت ۲۰ ساله حالا بعد از تشخیص بازگشت سرطان خونش در سپتامبر٬ یک سال فرصت دارد و در جستجوی یک اهدا کننده ی مغز استخوان است.

ارباب حلقه ها شماره ۲۶ لیست فشرده ی او بود؛ در میان طیف وسیعی از فعالیت های جمع آوری کمک مالی اش که با دوست خود دیلون هیل انجام می دهد. بنتاکورت در حال شرکت در ماراتون دوازده ساعته در دفتر «یو اس پروداکشنِ کمپانیِ روستر تیث» بود که پیامی از پیتر جکسون دریافت کرد و قبل از شروع دیدن اولین فیلم٬ یعنی یاران حلقه٬ غافلگیر شد.

«سلام کریس٬ من‌ پیتر جکسونم٬ برات از نیوزلند کلی آرزوی خوب می فرستم»

کارگردان این حرف ها را قبل از این گفت که اظهار کند قبل از این هیچوقت کل سه قسمت فیلم هایش را در یک دور ندیده است.

«باید بگم تو الان داری کاری می کنی که من هرگز انجام ندادم»

جکسون این را به کریس گفت و اضافه کرد: «من هیچ وقت جرات نکردم کل سه گانه رو همزمان ببینم.»

کریس بنتاکورت که احساساتی شده بود٬ در مورد این سوپرایز گفت: ارباب حلقه ها چیز بزرگی در کودکی من بوده. من و دیلن هر دو از طرفدارهای بزرگش بودیم.. این عالیه؛ خیلی عالیه. این یه تجربه ی جالبه؛ به خصوص اگه توی یه سالن واقعی باشی. این یکی از جالب ترین تجربه هاست. واقعا شگفت انگیز بود. برای بعضی مردم ۱۲-۱۳ ساعت ترسناکه اما من از هر ثانیه اش لذت بردم.

روستر تیث که به جکسون قول داده بود واکنش بلانکورت را ببیند٬ از جوابش فیلم گرفت.

بلانکورت در سال ۲۰۰۹ مبتلا به لوسمی تشخیص داده شد. اگرچه بعد از آن بیماری بهبودی بهبود یافت٬ اما سال گذشته برگشت. او در حال حاضر از طریق لیستش در تلاش برای جمع آوری پول است تا بتواند رویای خود را در مورد سفر به دور اروپا به دست آورد.

ویدئوی کامل از کانال آپارات آردا:

در سواحل دریای بی‌ساحل

-مترجم: ایمان صاحبی

فرودو در شب آخر حضورش در شایر، پیش از رفتن به جنگل قدیمی و قدم گذاشتن در راهی که نهایتاً به موردور و آتش کوه نابودی منتهی شد، در خانه‌ای در کریک‌هالو خوابید و رویایی دید:

«او در بوته‌زاری تاریک بود، به شدت هوس کرد که از آن برج بالا برود و دریا را ببیند. راه افتاد که تقلاکنان از پشته خود را به سوی برج بالا بکشد: اما ناگهان نوری در آسمان درخشید، و صدای تندر به گوش رسید.»

آشکار شدن تبانی، یاران حلقه

فرودو در اولین شب از حضور در خانه‌ی تام بامبادیل که نخستین مأمن امن پس از ترک شایر بود، رویای برج دیگری را دید. در بالای این برج گندالف را دید که توسط فرمانروای عقاب‌ها، گوایهیر، نجات داده شد. اما این برج و این رویا فرق داشت. برج دوم اورتانک بود که توسط مردان نومه‌نور ساخته شده و اکنون خانه‌ی سارومان خائن بود. اورتانک در دره‌ای محصور میان حلقه‌ای از سنگ‌ها قرار داشت که تپه‌ها و کوه‌ها با آن فاصله داشتند. آیزنگارد خیلی از دریا دور بود. اگر می‌خواهیم بفهمیم برج درون رویای فرودو در کریک‌هالو چه بود، باید ارباب حلقه‌ها را کنار بگذاریم و سراغ گفته‌های تالکین درباره‌ی شعری قدیمی در انگلیسی کهن به نام بئوولف برویم که تاثیرات زیادی بر او گذاشته بود. تالکین در سخنرانی معروفی که در سال ۱۹۳۶ تحت عنوان «بئوولف: هیولاها و منتقدان» در مقابل بریتیش آکادمی انجام داد وضعیت مطالعات آکادمیک درباره‌ی بئوولف را با سخنان زیر به نقد کشید:

«یک مرد، زمینی متشکل از چند سنگ قدیمی که بخشی از تالاری قدیمی‌تر بود را به ارث برد. از بخشی از این سنگ‌ها برای ساخت خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرد استفاده شده بود، خانه‌ای که فاصله‌ی چندانی با خانه‌ی پدرانش نداشت. او با تعدادی از مابقی سنگ‌ها برجی ساخت. ولی دوستانش بلافاصله (بدون نیاز به بالا رفتن از پله‌ها) متوجه شدند که این سنگ‌ها متعلق به ساختمان کهنه‌تری بوده است. پس به زحمت برج را خراب کردند تا به دنبال حکاکی و نوشته‌های مخفی بگردند، یا بفهمند که اجداد دور آن مرد چه زمانی این سنگ‌ها را به دست آورده‌اند. برخی از آن‌ها که گمان می‌کردند در زیر آن خاک زغال سنگ وجود دارد شروع به کندن کردند، و حتی خود سنگ‌ها را از یاد بردند. همگی گفتند: «این برج خیلی جالب است.» اما برخی (بعد از تخریب آن) اضافه کردند: «چه سازه‌ی درهم و برهمی!» حتی نوادگان خود آن مرد هم که باید می‌دانستند او در پی چه بوده، زمزمه می‌کردند: «چه مرد عجیبی است! ببین با این سنگ‌های قدیمی چه برج مزخرفی ساخته! چرا همان خانه‌ی قدیمی را بازسازی نکرده؟ او هیچ ایده‌ای برای این کار نداشته است.» ولی مرد از بالای آن برج می‌توانست دریا را نگاه کند.

هیولاها و منتقدان، صفحات ۷-۸ 

این تمثیل درست مثل خود سخنرانی مذکور بسیار معروف است؛ از این سخنان بارها نقل قول شده ولی کمتر به جزئیات آن پرداخته شده است. توضیحاتی که پیرامون این موضوع ارائه شده همگی به یک شکل نیست، اما همه موافق این موضوع کلی هستند که شاعر بئوولف در خلق این اثر از اشعار و داستان‌های کهن استفاده کرده است؛ این «دوستان» پژوهشگر در وهله‌ی اول به این عناصر قدیمی علاقه پیدا کرده بودند، و به همین خاطر برج را خراب کردند تا در میان ویرانه‌ها به دنبال کتیبه‌های مورد نظر خود بگردند. اما نتوانستند ارزش زیبایی شناسانه‌ی بئوولف را به عنوان یک شعر دریابند، ارزشی که با منظره‌ی دریا از بالای آن برج نمایان بود. این چشم انداز از اقیانوس ما را به جریان برجی که فرودو در رویایش در کریک‌هالو دید بر می‌گرداند. آیا شباهت این ساختمان و منظره‌ی آن حاکی از این است که تالکین در همان ابتدای ارباب حلقه‌ها می‌خواسته از مقصودش برای ساختن برجی شبیه به آن چه قرن‌ها پیش توسط نویسنده‌ی ناشناخته‌ی بئوولف خلق شده سخن بگوید؟ شاید. اما وقتی می‌توانیم از سخنان خود تالکین استفاده کنیم چرا باید این قدر زود نتیجه‌گیری کنیم؟ برای مثال ببینید متن زیر چه چیزی را از این برج در ذهن ما تداعی می‌کند. علاوه بر این، تالکین در سخنرانی خود در بریتیش آکادمی به سال ۱۹۳۶ به ارائه‌ی توضیح درباره‌ی این بخش از داستان بئوولف می‌پردازد:

…او با نوشتن hæleð under heofenum احتمالاً به دنبال معنای لغتنامه‌ای «قهرمانان زیر آسمان» یا «قوی‌مردان روی زمین» بوده، اما هم خودش و هم خوانندگانش در فکر eormengrund، یا زمین بزرگ هستند که در حلقه‌ی garsceg یا دریای بی‌ساحل، در زیر سقف دسترس‌ناپذیر آسمان قرار دارد؛ جایی که مردان در حلقه‌ی کوچکی از نور پیرامون تالارهایشان، با شجاعت و صلابت به نبرد با دنیای خصم و منشا تاریکی‌ای می‌روند که پایان همه، حتی پادشاهان و قهرمانان شکست خورده است.

هیولاها و منتقدان، صفحه ۱۸

گفته مشهور دیگری که اغلب مورد نقل قول قرار می‌گیرد به چیزی اشاره دارد که تالکین آن را پرهیزکاریِ بزرگ پگان (Pagan) شمالی در نظر می‌گیرد؛ شجاعت عجیب و غریبی که در مواجهه با ناامیدی پدیدار می‌شود. به گفته‌ی تالکین این «نظریه‌ی شمالی شجاعت» ارائه‌ی مبارزه در نبردی پیروزی‌ناپذیر علیه نیروهای تاریکی است. (این موضوع به زیبایی در سال ۲۰۰۳ در نسخه‌ی سینمایی بازگشت پادشاه در صحنه‌ای که یکی از سپاهیان به تئودن چنین چیزی می‌گوید گنجانده شده است: «تعداد بسیار کمی آمده‌اند. ما نمی‌توانیم ارتش موردور را شکست دهیم.» اما شاه روهان پاسخ می‌دهد: «نه. نمی‌توانیم. اما با این وجود در صحنه‌ی نبرد با آن‌ها روبرو خواهیم شد.») ورلین فلیگر در مطالعه‌ای پیرامون تالکین موسوم به «نور شکسته» این قسمت از متن را به عنوان تجسم تالکین از حس تاریکی زندگی و تمایلات او نسبت به تردید و ناامیدی بیان می‌کند، همه‌ی آنچه همسو با نگرش تالکین به روشنایی به عنوان «لذت فراسوی دیوارهای جهان» به صورت غیرمنتظره برای رسیدن به پایانی خوش رخ می‌نمایاند. اما این قضیه چه ارتباطی به تصویر آن برج با نمایی از دریا دارد که در سال ۱۹۳۶ به عنوان استعاره‌ای از ارزش زیبایی‌شناسانه‌ی بئوولف معرفی شد و بعدها فرودو پیش از ترک شایر آن را در رویایش دید؟

حقیقت این است که اگر بخواهیم ارتباط بین برج و چشم‌انداز آن را پیدا کنیم، توجه به گفته‌ی بالا، حداقل در نگاه اول، چیزی جز ابهام بیشتر نصیبمان نمی‌کند. تالکین در خصوص معنای کلمات hæleð under heofenum تهی‌وارگی پگان کهن شمالی‌ها را متذکر می‌شود؛ حالتی از نومیدی که در آن قهرمان ماجرا بدون داشتن امیدی برای پیروزی با منشا تاریکی مبارزه می‌کند. تصویر او از این نومیدی همان همسویی حلقه‌ی کوچک زندگی است که در آن انسان با عمر کوتاه خود، در بهشت دست‌نیافتنی بالای سر و دریای بی‌ساحلی که اطراف او را احاطه کرده زندگی می‌کند. از این دیدگاه، دریا پهنه‌ای نامتناهی، عمیق و پر از سرمای ناامیدی است. اما سوالی که پیش می‌آید این است که چرا یک نفر باید برجی بسازد که از بالای آن بتوان، نه به حلقه‌ی کوچک داخل که همان عمر فانی انسان باشد، بلکه به سطح عمیق بیرونی نگاه کرد. چه چیز خیره شدن به افقی که در آن مغاک خالی اقیانوس بی‌ساحل به بهشت دست‌نیافتنی بالا می‌رسد جذاب است؟

یک پاسخ، یا حداقل چشمه‌هایی از آن، باز هم در بئوولف یافت می‌شود؛ در اولین خطوط این شعر قدیمی انگلیسی. ترجمه‌ی تالکین از این شعر بدین شرح است:

بنگر! شکوه شاهان دانمارکی روزگاران قدیم را که چگونه از خود دلیری نشان دادند. شیلد شیفینگ غالباً به دسته‌های خصم یورش می‌برد…او در کودکی سرگشته و یتیم بود…او یک شاه شایسته بود!… آنگاه در ساعتی معین، شیلد دلیر جان باخت و پیکرش را به دریای روان واگذار کردند…در بالای سرش بیرقی طلایی گذاشته و او را به اقیانوس سپردند تا دریا به آغوشش بکشد. دل‌هاشان اندوهگین و روانشان سوگوار بود. هیچ‌کس نمی‌توانست حقیقت را به زبان آورد، نه فرمانروایان تالارها، و نه قوی‌مردان زیر آسمان که بار آن را به دوش می‌کشیدند.

بئوولف، صفحه ۱۳

این سطرهای آغازین صحنه را برای اولین بخش از داستان بئوولف آماده می‌کنند؛ صحنه‌ی مبارزه‌ی پیروزمندانه‌ی او با گرندل هیولا در تالار طلایی و افسانه‌ای که هیروت نام داشت. شاعر بئوولف شعرش را با ایجاد تصویری پرتحرک از پس‌زمینه‌ی داستان آغاز می‌کند، و با توصیف دودمان خاندان سلطنتی دانمارک تا خود شاه هروتگار، و نحوه‌ی ساخته شدن این تالار بزرگ اما نفرین شده به دست شاه به این مهم دست می‌یابد (می‌گوییم نفرین شده چون همان طور که می‌دانیم، هیروت نهایتاً در پی سوء قصد بی‌فایده‌ای که توسط داماد شاه و آخرین پادشاه هیتوباردها، یعنی اینگِلد، علیه هروتگار صورت می‌گیرد، نابود می‌شود). این‌ها همه ماجراهای باشکوهی هستند، اما در این جا باید از بخش بزرگی از آن عبور کنیم و فقط به اولین نامی توجه نماییم که شاعر دودمان این خاندان را با آن آغاز می‌کند: شیلد شیفینگ.

چون شیلد شیفینگ از فراز دریای بی‌ساحل آمد و به آن‌جا بازگشت. این موضوع در بخش مربوط به مرگ و سپردن او به دریا هم در شعر آمده است. ولی تالکین به ما می‌گوید که وقتی شاعر بیان می‌دارد که شیلد شیفینگ در ابتدا یتیم و سرگشته پیدا شد، مخاطب اصلی این نکته را به عنوان ارجاعی می‌داند که به پادشاهی بزرگ که موسس مردمش بود و تنها و یتیم در قایقی از اقیانوس آمد اشاره می‌کند. تالکین پا را از این هم فراتر می‌گذارد و ادعا می‌کند که در تصویر پادشاهی که از دریا می‌آید و به آن باز می‌گردد، شاعر بئوولف به ساحل دیگری که در سوی دیگر دریای بی‌ساحل قرار داشته هم اشاره می‌کند، سرزمینی رمزآلود در انتهای غرب، فراتر از حلقه‌ی سرد تاریکی که زندگی فانی ما را احاطه کرده است. و این خیلی جالب است، چرا که این جا، قطعاً، نشانه‌ای از نمای فراز دریاست که حتی یک نظر بر آن لایق ساختن و بعد بالا رفتن از برجی بزرگ می‌باشد!

در این جا سرنخی وجود دارد که باید آن را دنبال کنیم. بگذارید تفکرات علمی تالکین درباره‌ی شیلد شیفینگ را بشکافیم. او در صحبت از بئوولف توضیح می‌دهد که با ورود شیفینگ به شعر، این شاه خوب مخلوطی از دو سنت متفاوت است. شیلد فردی جنگی و بدون شک موسس افسانه‌ای خاندان سلطنتی دانمارک است، در حالی که جز دیگر آن اسطوره‌ای قدیمی‌تر می‌باشد که با سنت‌های کهن خدای باروری وانیر گره خورده و با آمدن زراعت به شمال آمده است. ایده‌ی کودکی تنها بر روی قایق که به ساحل می‌رسد در ابتدا مربوط به اسطوره‌ی کهن خدای ذرت اینگ، یا وارث قهرمانش شیف بود. و به طور کلی هم اسطوره‌ی وانیر باستان بود که تالکین را تحت تاثیر قرار داد، نه دودمان سلطنتی دانمارک. از صحبت‌هایی که پیرامون بئوولف انجام شده معلوم است که تالکین اعتقاد داشته که بنای تاریخی هیروت بر روی مأمنی مقدس و باستانی معتلق به فرقه‌ی باروری وانیر ساخته شده که با اینگ و شیف هم بی‌ارتباط نیست. اکنون باید ببینیم چه اطلاعات دیگری درباره‌ی سنت‌های این فرقه، یا حداقل درک تالکین از آن‌ها وجود داشته است.

همان طور که پیداست، ما به خوبی می‌دانیم که تالکین چه تفکراتی درباره‌ی رسوم کهن شیف، که قهرمان این فرقه بوده، داشته است. چون او در سال ۱۹۳۷ داستانی نوشت که امروز می‌توانیم آن را در جلد ۵ و ۹ تاریخ سرزمین میانه و در بخشی با عنوان «پادشاه شیوْ» ببینیم. این داستان با ورود پسربچه‌ای یتیم، با دسته‌ای ذرت زیر سرش، به ساحل اطلس آغاز می‌شود. بعدها این پسر پادشاه می‌شود و به مردمش نه فقط هنر زراعت بلکه خط، «موسیقی و شعر نویسی» و بسیاری چیزهای جدید دیگر و کلماتی تازه می‌آموزد. فرزندان پادشاه شیو به شاهان قبیله‌های شمالی تبدیل شدند و در زمان آن‌ها صلح در شمال حکمفرما بود و «یک مرد ممکن است در مسیر حلقه‌ای طلایی بسازد و تا زمانی که خودش دوباره آن را بردارد همان جا باقی بماند.» با رسیدن به سن پیری، شیو در تختش دراز می‌کشد «و به خوابی عمیق فرو می‌رود» تا مردمش او را در کشتی بگذارند، جایی که:

…بیرق طلایی‌اش بالای سر او تکان می‌خورد…و دریا در برش می‌گیرد، و آن کشتی بی هیچ راهنما وی را به انتهای غرب، و به دور از چشم و ذهن انسان‌ها می‌برد. و هیچ‌کس نمی‌داند که در پایان این ماجراجویی چه کسی در کدام بندرگاه پذیرای او خواهد بود.

جاده‌ی گمگشته، صفحه ۹۴ و ۹۵ (همچنین، سائورون شکست خورده، صفحه ۲۷۳ تا ۲۷۶)

آخرین خطوط بخش «پادشاه شیو» یادآور خطوط آغازین بئوولف است، چون از قایقی می‌گوید که در مراسم سوگواری شیلد شیفینگ او را با خود برد. و این خودش یک معماست. داستان اصلی «پادشاه شیو» به وضوح یک بازسازی فکری و همراه با تردید از همان ماجرا است. چون تالکین با اطلاع از این که زمانی داستانی شبیه به این وجود داشته، و بر اساس مدارک جسته و گریخته‌ای که قابل گردآوری بوده، داستان مشابهی درباره‌ی روایت احتمالی داستان اصلی می‌سازد. با این همه، او عنصری را به داستانش اضافه می‌کند که تقریباً مطمئن بوده که در داستان اصلی وجود نداشته است. این نکته درباره‌ی به دریا سپردن جسم با قایق است که آن را در داستان شیلد شیفینگ بئوولف یافته، اما (از گفته‌هایش) می‌دانیم که وی آن را نوآوری جدیدی می‌داند که به دست شاعر بئوولف معرفی شده است. پس در این جا شاهد بازسازی احتمالی رسمی کهن از رسوم پگان هستیم که با نوآوری معروفی از زمان مسیحیان آمیخته شده است. اما واقعاً جریان چیست؟

برای پاسخ دادن به این سوال باید بر روی قلب تپنده و خلاق تصورات پژوهنده و هنری تالکین ریز شویم. بگذارید در ابتدا ببینیم در صحبت‌هایش درباره‌ی بئوولف پیرامون به دریا سپردن جسم شیلد شیفینگ چه گفته می‌شود. تالکین با خلاقیت هنری خود اذعان می‌کند که شاعر بئوولف در حال ارائه‌ی پیشنهاد (نه چیزی بیشتر از این، چون این ایده احتمالاً در ذهن شاعر تکامل نیافته) این است که شیلد شیفینگ از فراسوی ناشناخته‌ی دریای بزرگ آمده و به همان جا باز می‌گردد: ورودی معجزه‌آسا به تاریخ که با این همه اثرات تاریخی خود را بر جای می‌گذارد. در نقل‌قول‌هایی که از بئوولف و بخش «پادشاه شیو» تالکین آوردیم گفتیم که هیچ‌کس نمی‌داند که قایق حامل جسد به کدام بندرگاه می‌رود، اما تالکین می‌گوید که این‌جا، در این شعر قدیم انگلیسی و مسیحی:

شاهد طنینی از «حال» روزگاران پگان هستیم…حالی که در آن آیین عزیمت به دریایی که ساحل آن سویش ناشناخته است، با باور به سرزمینی جادویی یا جهانی دیگر در فراسوی دریا به سختی قابل تمیز دادن می‌باشد…این حس حالی سوگوارانه است که با تردید و تاریکی پر گشته است.

بئوولف، صفحه ۱۵۱ و ۱۵۲

بنابراین اگر مراسم به دریاسپاری جنازه چیزی است که به رسوم اصلی پگان‌ها اضافه شده، این موضوع به عقیده‌ی تالکین، حاوی حقیقتی عظیم درباره‌ی بُعد روحانی خود پگانیسم انگلیسی است. این دستمایه‌ی هنری از دو عنصر مشخص تشکیل شده است: اول اشاره به سرزمینی رمزآلود، ایده‌ی مکانی ورای مرگ، و دوم حس و حالی که نگاه ما را نسبت به چنین سرزمینی غنی می‌سازد. به باور قبلیه‌های کهن شمالی، اقیانوس اطلس گستره‌ی بی‌پایانی از دریا بود که سرزمین میانه، یعنی منزلگاه انسان‌های فانی، را در احاطه داشت. ساحل دوردست در فراسوی اقیانوسی که انسان‌های فانی را محاصره کرده بود، با فاصله‌ای غیرقابل اندازه‌گیری از آن‌ها قرار داشت؛ فاصله‌ای که این مکان را از دسترس فانیان خارج می‌ساخت. همه‌ی آوازها و داستان‌هایی که یادآور این ساحل دوردست است به مدت‌ها قبل برمی‌گردد، و در خلال این روایت‌ها کمرنگ و مخدوش شده است. تصویر سرزمین پریان (Faërie) نه تنها به غم و تردید آغشته شده بلکه تا حدی زیادی از یادها رفته است.

ساحل دوردست

فرودو در دومین شب اقامت در خانه‌ی تام بامبادیل، در خواب یا بیداری (چون نمی‌تواند آن را تشخیص دهد) آواز خوشی را در ذهنش می‌شنود:

ترانه‌ای که انگار همچون نوری رنگ پرده از پشت پرده‌ی خاکستری باران به گوش می‌رسید و این ترانه، قوی‌تر شد و پرده را به شیشه و نقره تبدیل کرد تا سرانجام آن را کنار زد، و سرزمین بسیار سرسبزی در زیر خورشیدی که به سرعت طلوع می‌کرد، در برابر او گسترده شد.

مه بر بلندی‌های گورپشته، یاران حلقه

در این جا هم شاهد همان محو شدن تاریکی خاکستری پگانیسم هستیم، حالتی سوگوارانه که بینش ما را نسبت به ساحل دوردست داستان کهن پگان‌ها کدر می‌کند. و اگر تردیدی وجود دارد که فرودو در خانه‌ی تام بامبادیل نگاهی گذرا به سرزمین پریان در غرب داشته، این تردید در انتهای داستان ارباب حلقه‌ها، با خداحافظی فرودو از مری، پیپین و سم، و رفتن او به غرب بر روی آن کشتی الفی از بین می‌رود:

و کشتی وارد دریای آزاد شد و به سوی غرب درگذشت، تا آن که در شبی بارانی فرودو رایحه‌ای دلنشین را در هوا استشمام کرد و صدای ترانه‌ای را شنید که از آن سوی آب به گوش می‌رسید. و سپس به نظرش رسید که انگار در رویایی از رویاهای خانه‌ی تام بامبادیل، پرده‌ی خاکستری باران یکسره به شیشه‌ی نقره‌گون بدل گشت و کنار رفت، و او در آفتابی که شتابان می‌دمید، سواحل سپید و سرزمین سبز دوردستی را در پس آن دید.

لنگرگاه خاکستری، بازگشت پادشاه

البته فرودو تنها کسی نیست در داستان‌های پریان تالکین از دریای بی‌ساحل عبور کرده است. ماجراهای الف‌ها در میان سرزمین‌های بزرگ و والینور، سرزمین نامیرایان در انتهای غرب، حرکات نژادی نامیرا در داخل و خارج از تبعید ساختار کلی قصه‌های مختلف دوران اول که نهایتاً به عنوان سیلماریلیون منتشر شد را تشکیل می‌دهد. در قلب دوران دوم حکومت نومه‌نور را داریم که در جزیره‌ای میان سرزمین پریان و سرزمین میانه قرار دارد، اما زمانی که این «مردان غرب» به دنبال فناناپذیری به سوی ساحل دوردست بادبان می‌کشند، نابود می‌شود. دوران سوم درباره‌ی خط شاهان، نوادگان الندیل است که از عذاب نومه‌نور گریختند و – مانند شیف – از دریای غربی به سواحل سرزمین میانه آمدند. و در انتهای دوران سوم هم شاهد بازگشت باقی‌مانده‌ی الف‌های سرزمین میانه، همراه با گندالف و حاملان حلقه به غرب هستیم. این رفت و آمدها در دنیای بزرگ تواریخ اسطوره‌ای عصرهای ابتدایی سرزمین میانه‌ی ما را شکل می‌دهد.

در تصویر تالکین از سرزمین نامیرایان هیچ غم و اندوهی وجود ندارد. البته، کنار رفتن پرده‌ی خاکستری باران برای نمایان ساختن طلوع بر سواحل سفید و سرزمینی سرسبز نشانگر تصویری از تبدیل شدن اندوه به شادی است. این تصویر همان پایان خوش و نادیده‌ای است که تالکین از آن به عنوان یکی از کارکردهای امروزی داستان پریان یاد می‌کند. او در مؤخره‌ی مقاله‌اش «در باب داستان پریان» به بحث درباره‌ی مسیحیانی می‌پردازد که متوجه حقیقی بودن داستان‌های انجیل می‌شوند، کسانی که به این باور می‌رسند که مسیح واقعاً بر مرگ چیره گشته است. کمتر کسی می‌تواند به سادگی به این نتیجه برسد که در رویای فرودو از ساحل دوردست، تالکین آگاهانه یک رسم پگانی را به یک حال مسیحی تبدیل کرده است. ما در خطوط آغازین بئوولف تصویری را می‌بینیم که پر از تردید و به گفته‌ی تالکین همراه با طنین پگانیسمی کهنه است؛ اما در داستانی که به دست خود تالکین نوشته شده، شاهد رویایی لذت‌بخش هستیم که از پس پرده‌ای از اندوه خارج می‌شود. فرودو، و همه‌ی خوانندگان ارباب حلقه‌ها، آنچه را که شاعر ناشناخته‌ی بئوولف، و پدران پگان او، با نگاهی مبهم و همراه با غم نظاره کرده بودند، با شادی پیدا می‌کند. تفاوت این حال در اختلاف بین پگانیسم و مسیحی بودن آن است. و با این حال، این هنوز نمی‌تواند تمام داستان باشد.

فرودو فقط با شادی با این ساحل دوردست مواجه نمی‌شود، بلکه آن را به وضوح می‌بیند. روشنی عظیم‌تر این رویا را نمی‌توان به واسطه‌ی یک تغییر دید ساده از پگانیسم به مسیحیت توضیح داد. مسیحیان می‌توانند باایمان باشند، و ایمان کلید غلبه بر تردید است؛ اما ایمان به معنای در اختیار داشتن دانش خاصی نیست. ایمان می‌تواند دل را شاد کند، ولی این که چه چیزی بالای سر یا در فراسو است را آشکار نمی‌سازد. مسیحیان باایمان که از برج بالا می‌روند و به دریای بی‌ساحل خیره می‌شوند هم می‌بینند اما از درون شیشه‌ای تاریک. از آن مهم‌تر، شاید در فراسوی دریای بی‌ساحل قلمرو خدا نباشد: «جاده‌ی منتهی به سرزمین پریان نه به بهشت ختم می‌شود و نه به جهنم» (از «در باب داستان پریان»). پگان‌ها بی‌شک نمی‌دانستند که چه چیزی در ساحل دوردست وجود دارد؛ اما مسیحیان نباید فناناپذیری الف‌هایی که در سرزمین نامیرایان زندگی می‌کنند را با بهشت جاودان اشتباه بگیرند. به عبارت خلاصه‌تر، رسوم پگانیسم به قلمرو اساطیر و داستان‌های پریان تعلق دارد و با باورهای دینی واقعی متفاوت است. روشنی رویایی که فرودو (و از طریق او خود ما) از سرزمین پریان می‌بیند ارتباطی با مسیحیت ندارد. بنابراین با وجود این که تالکین بر روی حذف عناصر کافرانه‌ی پگانیسم انگلیسی کار کرده است، ولی روشنی تصویرش از سرزمین پریان صورت واضحی از مسیحیت او نیست.

کلید فهم روشنی رویای فرودو با توجه به رسوم پگان‌ها قابل دریافت است و می‌توان می‌فهمید که حداقل در ظاهر ارتباط چندانی با مذهب ندارد. تالکین مدت‌ها مشغول مطالعه‌ی زبان انگلیسی در آکسفورد بود. ریشه‌ی زبان انگلیسی در آکسفورد به مطالعات کلاسیک قرن نوزدهم بر می‌گردد، و تراژدی کهن یونانی هم در اواخر این دوره به عنوان شاخصی از ادبیات متعالی در دستگاه کتاب‌های ادبی انگلیسی شناخته می‌شد. تالکین در برابر این ایده از ادبیات ایستاد، و نشان داد که تراژدی هم مثل ادبیات تصویری و هنرهای گفتاری شکلی از درام است. او اصرار داشت که ادبیات واقعی با داستان آغاز می‌شود و پایان می‌یابد؛ و اصل و ریشه‌ی ادبیات رسوم زبانی است که توسط عوام‌شناسان و انسان‌شناسان ضبط می‌گردد و در دایره‌ی حیات مشخص است، اما متن‌های کهن توسط واژه‌شناسان ضبط می‌شود. به عبارت دیگر، ریشه‌های ادبیات ملی انگلیس می‌بایست از رسوم پگانیسم کهن انگلیسی یافت شود. تالکین بئوولف را فقط از این جهت که برجی با نمای دریاست ارزشمند نمی‌دانست، بلکه مانند منتقدانی که آن‌ها را به نقد می‌کشید، خودش هم شدیداً به شمار زیاد تلمیح‌هایی علاقه داشت که حاوی رسوم و داستان‌های قبل از مهاجرت آن‌ها به انگلیس بود. ولی این موضوع فقط برای پیش بردن اندیشه‌ای نامتداول از ریشه‌های ادبیات انگلیسی نبود، بلکه قرار بود بخشی از مطالعات زبان انگلیسی باشد که در غیر این صورت فقط به درد دانشجویان رشته‌ی دین‌شناسی تطبیقی می‌خورد. رسوم کهن انگلیسی وابسته به جهان‌بینی پگان آن‌ها بود، اما تالکین از آن‌ها نه به عنوان اسنادی در تاریخ اعتقادات مذهبی، بلکه به عنوان داستان استفاده کرد.

آثار نوشتاری بادوام است؛ قطعی‌ترین چیز درباره‌ی رسوم زبانی این است که این رسوم در طول زمان تغییر می‌کند. تعریف مبهم اما کاملاً مرتبط تصور تالکین از این موضوع در داستانی که او در جوانی از یک شخصیت مرموز به نام اینگوه نوشت قابل مشاهده است. داستانی که امروز ما آن را در جلد دوم تاریخ سرزمین میانه می‌بینیم. قرار بود این داستان با قصه‌ی ائارندیل آغاز و از آن منشعب شود، ائارندیل دریانوردی بود که خودش هسته‌ی مرکزی ایده‌ی تالکین برای گذار از دوران اول است. او در بخشی از سفرش به اینگوه پناه می‌برد و یک جور نوشیدنی جادویی الفی به او می‌دهد که برای اینگوه عمر جاودان به ارمغان می‌آورد (گفتنی است که در این جا اینگوه انسانی فانی بوده است). در نهایت کشتی اینگوه غرق می‌شود و او به تنهایی به کمک یک الوار نجات می‌یابد. وی بعدها شاه آنگل‌ها، ساکسون‌ها، جوت‌ها و فریزها می‌گردد و لقب «اینگوایوار» را می‌گیرد. او به آن‌ها جادو می‌آموزد و در دل انسان‌ها عشق به دریانوردی به سوی غرب را به وجود می‌آورد. اما سال‌ها بعد، اینگوه در قایقی کوچک بادبان می‌کشد و دیگر کسی از او خبری نمی‌شنود. (قصه‌های ناتمام، بخش دوم)

اینگوه که بود؟ یک پاسخ واضح این است که بگوییم اینگوه نام دیگر همان کسی است که تالکین بعدها قصه‌ی او را به عنوان «پادشاه شیو» روایت می‌کند، کسی که رسوم کهن‌اش از داستان شیلد شیفینگ بئوولف گرفته شده است. البته، بازگشت اینگوه به اقیانوس ناشی از خلاقیت شاعر قدیمی آن است. تالکین درباره‌ی بئوولف به وضوح می‌گوید که داستان رمزآلود آمدن آن کودک از طریق اقیانوس درباره‌ی خدای ذرت و «وارثش»، قهرمان مردم است. این قهرمان مردمی همان شیو است. خدای ذرت هم همان الهه‌ی باروری وانیر می‌باشد که مردمان شمالی آن را به اسم فری می‌شناختند، اما در انگلیسی به آن اینگ گفته می‌شود. داستان متأخر «پادشاه شیو»، داستان همان قهرمان مردمی است، ولی خطوط آغازین داستان درباره‌ی اینگ (اینگوه) است که بعدها به یک خدا تبدیل می‌شود. با این حال حداقل به عقیده‌ی خوانندگان سیلماریلیون، اینگوه کسی جز پادشاه الف‌های وانیار نیست. البته یک اینگوه‌ی الف دیگر هم وجود دارد که در نسخه‌ّهای ابتدایی داستان وجود داشته است: او سرپرست خاندان سلطنتی اینویر بود که به عنوان یکی از اولین فرستادگان الف‌ها به والینور رفت، و بعد از بازگرداندن مردمش به سرزمین‌های بزرگ برای مبارزه با مورگوت جان باخت. بنابراین این اینگوه‌ی الف با شخصی که در آن خطوط معرفی شده و پادشاه قبایل شمالی می‌شود و لقب اینگوایوار را می‌گیرد متفاوت است. با این همه داستان آن‌ها چنان مشابهتی با یکدیگر دارد که این اسم مشترک نمی‌تواند تصادفی باشد.

تالکین با نام‌گذاری مشترک دو پادشاه با یک اسم که یکی فانی به دنیا آمده اما نامیرا می‌شود، و دیگری نامیرا به دنیا آمده اما در نهایت می‌میرد، شرایطی مشابه سردرگمی رسم زبانی پگان‌ها را به وجود می‌آورد. خصوصاً از این جهت که داستان‌های کهن خود او عناصری خام را آماده می‌کند که نسل جدید پگان‌ها که عمدتاً الف‌ها و نقش آن‌ها در تاریخ آغازین شمال را فراموش کرده‌اند، بتوانند خدایی موسوم به اینگ را که در مرکز رسوم مربوط به اینگوه قرار دارد تصور کنند. داستان ابتدایی اینگوه هم رویکرد کلی تالکین نسبت به ایده‌هایی که در رسوم قدیمی پگان‌های انگلیسی وجود داشته را نشان می‌دهد. با فرض بر این که داستان‌های او از همه‌ی رسوم شناخته شده‌ی پگان قدیمی‌تر باشد، این رسومِ تاریخی تخریب‌گر داستان‌های پریان اصیل (تالکین) هستند. به عبارت دیگر، داستان‌های تالکین بازسازی‌های فکری‌ای هستند که شکل کلی داستان‌های اصیل را قبل از تبدیل شدن آن‌ها به رسوم شناخته شده‌ی پگانیسم نشان می‌دهند. رویای فرودو از ساحل دوردست از هر چیزی که در بئوولف وجود دارد شفاف‌تر است، نه به خاطر این که این رویا به نحوی مسیحی‌تر می‌باشد، بلکه چون این رویا (به تصور تالکین) کهن‌تر است. رویای فرودو رویای اصیلی است که بازتاب کمرنگ آن در بئوولف وجود دارد، بازتابی که تالکین از آن به عنوان «بقایای قدیمی‌ترین قصه‌های ثبت شده‌ی انگلیسی از سرزمین پریان (یا مرزهای آن)» یاد می‌کند.

سرزمین میانه

سرزمین پریان فقط در آن سوی دریا نیست، بلکه این جا هم وجود دارد. یا حداقل اگر به دریای بی‌ساحل نگاه کنید و با نظری اجمالی سرزمین‌های نامیرایان را ببینید، با از بین رفتن پرده، قلمرویی مخاطره‌آمیز از سحر و جادو در برابر شما گشوده می‌شود. این موضوع یکی از درس‌های تالکین در مقاله‌ی معروفش «در باب داستان پریان» است، که در آن به ما می‌گوید که این داستان‌ها درباره‌ی پریان نیست، بلکه درباره‌ی سرزمین پریان است، سرزمینی از سحر و جادو، قلمرویی دوردست که هر لحظه ممکن است خود را در حال قدم زدن در آن ببینیم. ولی خود تالکین هم این درس را از بئوولف یاد گرفته است. چرا که اگرچه شاعر قدیمی این شعر داستانش را با ابداع یک رسم پگانی برای شاهی که از فراسوی دریای بی‌ساحل آمد آغاز می‌کند، اما در ادامه به روایت داستان یک تالار متروک، یک دیو، یک غول‌کش و مبارزه‌ای مرگبار با یک اژدها می‌پردازد. حلقه‌ی کوچک نوری که توسط دریای بی‌ساحل احاطه شده به عرصه‌ای برای بازگو کردن داستان پریان تبدیل می‌شود. و البته، ارباب حلقه‌ها هم با الف‌ها، اورک‌ها و جادوگران و حلقه‌های جادویی خود یک داستان پریان است که در سرزمین میانه رخ می‌دهد، هرچند مدت‌ها قبل اتفاق افتاده باشد. شیو، فرودو و سایرین، در گذر از این دریای بی‌ساحل اطمینان می‌یابند که ساحل درونی ما نیز با قلمرو همین داستان پریان احاطه شده باشد.

برج ما با منظره‌ی دریا بر ساحل قلمرویی مخاطره‌آمیز قرار دارد. فرودو در رویایش می‌خواهد از برج بالا برود و به دریا نگاه کند. نهایتاً او نه تنها در بیداری و هوشیاری به اقیانوس وارد می‌شود، بلکه از آن عبور کرده و به سوی ساحل دوردست می‌رود. اما در ابتدا او باید یک ماجراجویی داخلی را از میان سرزمین‌های مختلف پشت سر بگذارد، سرزمین‌هایی جادویی، پر از اهریمنان و گاهاً با قهرمانان؛ ولی همه‌ی آن‌ها چیزهایی هستند که در ساحل نزدیک‌تر سرزمین میانه‌ی خودمان پیدا می‌شوند. او در انتهای ماموریت خود، قبل از این که سرزمین میانه را ترک کند، در مراسم تاجگذاری آراگورن شرکت می‌کند، شاهی که به نزد مردمش بازگشت، وارث الندیل که از دریا به پیش مردمش آمد. ولی برجی که توسط شاعر ناشناخته‌ی بئوولف با سنگ‌های قدیمی ساخته شده بود چه؟ دوباره باید گفت که در معرفی مقدماتی شیلد شیفینگ ما به طور مختصر شاهد آمدن از دریا و عزیمت به آن هستیم، ماجرایی که در ادامه با یک داستان پریان قهرمانانه در همان ساحل ِنزدیک پیگیری می‌شود. برج‌های ما یکسان نیستند. ولی به نظر می‌رسد که شباهت این برج‌ها فراتر از طراحی و نمای آن‌هاست. چرا که به راستی آن سنگ‌های قدیمی که شاعر کهنه‌کار انگلیسی با آن قصه‌ی هیولاها و قهرمانش را می‌سازد، در اصل با داستان فرودو و آراگورن و وقایع بزرگ دوران اول جهان تفاوت چندانی ندارد. این داستان‌ها بدون شک با گذر زمان تحریف شده و بخش زیادی از آن‌ها فراموش گشته یا با ابهام آمیخته شده است. اما نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشیم این است که در میان دو برج ما یک تالار پگان باستانی ساخته شده است.

آنگاه آراگورن تاج را برداشت و آن را بالا برد و گفت:

اِت ائارلو اندوره‌نا اوتولین. سینومه مارووان آر هیلدینیار تِن آمبار-متا!

و این سخنان الندیل بود هنگامی که سوار بر یال باد از دریا آمد: «از دریای بزرگ به سرزمین میانه آمدم. در اینجا اقامت خواهم گزید، و نیز وارثان من تا بازپسین روز جهان.»

کارگزار و شاه، بازگشت پادشاه

آیا هابیت‌ها واقعی هستند؟

-مترجم: پارمیس علی‌بیگی

طبق گزارشات اخیراً دانشمندان در گفتگوهایشان به اعضای گونه‌ای از فسیل‌های سه فوتی (۹۰ سانتی‌متر) که اخیرا در اندونزی کشف شده، «هابیت» می‌گویند. چه زمانی این اصطلاح به وجود آمد؟ قبل یا بعد از تالکین؟ و چگونه ممکن است هابیت‌های «واقعی» شبیه یا متفاوت از هابیت‌هایی که تالکین خلق کرده است باشند؟

در ادامه به بررسی نظرات کارل زیمر، نویسنده ی ستون Matter  در قسمت علمی مجله‌ی تایم پیرامون این پرسش می‌پردازیم.

این واژه مدت‌ها بعد از آثار تالکین وارد گفتگوهای علمی شد. در سال ۲۰۰۳، مایکل موروودِ باستان‌شناس و همکارانش، جمجمه و دیگر استخوان‌های یک خویشاوند انسانی باستانی یا به عبارت عملی، هومینین (انسان‌تبار) را در یک غار در جزیره فلورس اندونزی کشف کردند. هومینین‌های فلورس خیلی کوچک بودند و در حالت ایستاده حدود ۳ فوت قد، و مغزهای بسیار کوچکی داشتند. دکتر موروود و همکارانش در کنار فسیل‌ها، ابزارهای سنگی پیدا کردند که نشان می‌دهد آنها قابلیت ذهنی قابل توجهی برای آتش افروزی داشته‌اند.

این کشفیات زمانی هیجان انگیزتر گشت که معلوم شد سن این فسیل‌ها به ۱۸ هزار سال قبل برمی‌گردد. در سال ۲۰۱۰، دکتر موروود و همکارانش با بررسی مجدد لایه‌های رسوبی همان غار متوجه شدند که منشا این فسیل‌ها به جایی حدود شصت هزار تا صدهزار سال پیش باز می‌گردد. اینگونه فسیل‌ها قدمتی بیشتر پیدا کردند اما این تفاوت نسبتاً زیاد نیست. گونه‌ی خود ما انسان‌ها حدود دویست هزار سال پیش پدید آمد. از آنجایی که این فسیل‌های فلورسی نسبت به سایر هومینین‌های کشف شده تفاوت زیادی داشت دانشمندان به این نتیجه رسیدند که باید اسم جدیدی برای آن انتخاب کنند. بنابراین آنها فسیل‌ها را هومو فلورسینسیس یا انسان فلورسی نامیدند.

در حدود سال ۲۰۰۴ دکتر موروود و همکارانش آماده‌ی انتشار مقاله‌ای علمی با تمام جزئیات تحقیقشان بودند. آنها تمایل داشتند تا نتایج را به اطلاع عموم برسانند اما به خوبی می‌دانستند که هومو فلورسینسیس تلفظ بسیار دشواری دارد. پس دکتر موروود به همکارانش پیشنهاد داد تا به افتخار رمان جی.آر.آر. تالکین که در مورد مردمان کوچکی در سرزمین میانه بود، اسم هابیت را برای هومینین‌های فلورسی انتخاب نمایند. پیتر براون یکی از همکاران دکتر موروود به او گفت که این ایده اصلاً خوب نیست. او در مقاله‌ای در مجله‌ی Nature در سال ۲۰۱۴ گفت: «فکر می‌کردم به محض انتشار نتایج از سرتاسر کره‌ی خاکی به من تلفن خواهد شد». و همانطور که او می‌ترسید، بعدها خیلی‌ها با او تماس می‌گرفتند و در مکالمه‌هایی عجیب و غریب و بی‌پایان می‌گفتند افراد کوچک و پشمالویی را در حیاط خلوت خود دیده بودند.

هابیت‌های فلورس و هابیت‌های سرزمین میانه تنها چند نقطه‌ی مشترک دارند. تالکین می‌گوید هابیت‌هایش با انسان‌ها نسبت داشته‌اند، و هومو فلورسینسیس‌ها هم احتمالاً با یکی از اجداد ما که حدود ۱.۸ میلیون سال قبل می‌زیسته مشترک بوده‌اند. هر دوی این نژادها کوتاه قد بودند. اما به جز این دو ویژگی سایر صفات آن‌ها با یکدیگر متفاوت است.

تالکین فرودو و همراهانش را مردمان کوچکی به تصویر کشید که درنوعی بهشت غیرصنعتی زندگی می‌کنند، درست همانند روستایی که خود تالکین در اواخر صده‌ی ۱۸۰۰ در آن بزرگ شده بود. او در کتاب یاران حلقه نوشته: «روستاهای منظم و سرسبزِ مزرعه مانند، پاتوق مورد علاقه‌ی آنها بود.»

گونه‌ی خود ما حدود دوازده هزار سال پیش کشاورزی را اختراع کرده است. اما هابیت‌های فلورسی نشانی از کشاورزی نداشتند. پیشینه‌ی این فسیل نشان می‌دهد که اجداد آن‌ها حدود یک میلیون سال پیش با ابزارهای سنگی وارد فلورس شدند. اخیراً در مطالعه‌ای کشف شد که در هفتصد هزار سال پیش اندازه‌ی قد اجداد این گونه تا اندازه‌ی قد هابیت‌ها کوتاه شده است. با توجه به زغال چوب و استخوان‌های ترک خورده‌ای که محققان یافتند، به نظر می‌رسد که هومو فلورسینسیس‌ها از ابزارهای سنگی برای شکار فیل‌های کوتوله استفاده می‌کردند و سپس در غار گوشتشان را بر روی آتش می‌پختند.

هابیت‌های فلورس احتمالاً توانایی زبانی نداشتند و نمی‌توانستند نقاشی بکشند. آن‌ها برای تقریبا یک میلیون سال، بدون کوچکترین تغییری زندگی کردند، و هیچگونه پیشرفتی در ابزارهای سنگی که زندگیشان به انها وابسته بود دیده نمی‌شود. استراتژی تکاملی به آنها اجازه داد تا در فلورس پیشرفت کنند، حداقل تا زمانی که سر و کله ی ما پیدا شد. قدمت جوان‌ترین استخوان فلورسینسیس به زمانی باز می‌گردد که گونه‌های ما به آسیای شرقی و استرالیا وارد شدند. این امکان وجود دارد که ما به خاطر غذا یا سرپناه آنها را منقرض کرده باشیم.

تالکین می‌گوید: «هابیت‌ها مردمانی ساده اما بسیار کهن هستند که در گذشته تعدادشان خیلی بیشتر از امروز بوده است». تصور تعدادی هومو فلورسینسیس که تا امروز در جنگل‌های دور افتاده‌ی جزیره‌ی اندونزی نجات پیدا کرده باشند بامزه است. اما متاسفانه احتمال این رخداد به اندازه‌ی سایر شگفتی‌های رمان‌های تالکین دور از ذهن به نظر می‌رسد.

چرا و چگونه سیلماریلیون بخوانیم؟

-مترجم: سجاد.ک

«راستی وقتی فکرش را بکنی، می‌بینی که ما هنوز توی همان قصه‌ایم! داستان ادامه دارد! آیا قصه‌های بزرگ هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند؟» – ارباب سم‌وایز

سیلماریلیون سوالات زیادی از شما می‌پرسد و بارها پاسخ آن را نیز می‌دهد. زیبایی‌ها و اندوه‌های بسیار زیادی در آن ۳۰۰ صفحه گنجانده شده است، و حتی می‌شود گفت که در بعضی قسمت‌ها خیلی بیشتر از آن چیزی که یک مجموعه ی فانتزی می‌تواند ارائه دهد وجود دارد. افراد زیادی سعی کرده‌اند که این اثر را با سایر آثار فانتزی و آثار مشابه آن مقایسه کنند. اما کارهای تالکین با آثار فانتزی دیگری که تاکنون خوانده‌اید متفاوت است. چون ویژگی‌های منحصر به فردی دارد، هرچند بعضی افراد با خواندن آن سردرگم می‌شوند. در طول این سال‌ها روش‌های زیادی برای خواندن سیلماریلیون مطرح شده است، در ادامه سعی می‌کنم به برخی از آن‌ها اشاره کنم.

هرگز سیلماریلیون را به عنوان مکملی برای ارباب حلقه ها در نظر نگیرید

اگر سیلماریلیون را فقط به این هدف خوانده باشید که بتوانید به وسیله آن جواب سوال‌هایی را بیابید که پس از خواندن بزرگ‌ترین و پر طرفدارترین کتاب تالکین یعنی ارباب حلقه ها ایجاد می‌شود، قطعا از خواندن خود ناامید خواهید شد. حرف‌های من را اشتباه برداشت نکنید، سیلماریلون در نهایت به فهمیدن ارباب حلقه‌ها کمک می‌کند، اما باید صدها صفحه را باید پشت سر بگذارید تا بتوانید به خط داستانی فرودو و یاران حلقه برسید.

همه‌ی قهرمان‌های سیلماریلیون داستان خودشان را دارند، بنابراین اگر شما فقط برای رسیدن به آخر داستان این کتاب را بخوانید، در حق دلاوری‌ها و سلحشوری‌های این شخصیت‌ها ظلم کرده‌اید. پس صبور باشید؛ شکوه و جلال رشته‌افسانه‌ی تالکین به موقع خودش را به شما نشان می‌دهد. علاوه بر این ممکن است مجبور باشید برای فهمیدن ارتباطات بین شخصیت‌ها، ارباب حلقه‌ها را هم یکبار دیگر بخوانید.

اصلاً نگران لوث شدن داستان نباشید

تصور کنید که در حال خواندن کتابی در مورد جنگ فرانسه و هندوستان هستید، و نویسنده چیزی شبیه به این جمله را نوشته باشد: «این تاکتیک جنگی، بعداً در انقلاب آمریکا استفاده خواهد شد.» آیا شما دستان خود را به نشانه اعتراض بالا میگیرید و میگویید «عالی شد، میخواستم هنگام انقلاب آمریکا غافل‌گیر شوم!» البته که نه. چون این تاریخ است، نویسنده با این تصور شروع به نوشتن می‌کند که شما از قبل پایه‌ی اتفاقات و رویدادها را می‌دانید.

سیلماریلیون با همچین فرضیاتی نوشته شده است. سعی کنید آن را به عنوان کتابی برای توضیح جهان تالکین در نظر بگیرید: این کتاب مجموعه‌ای از آوازها و نوشته‌هایی است که بیلبو آن‌ها را در ریوندل یافته و ترجمه کرده است. البته این کتاب فقط از دید الف‌ها نیست، بلکه نویسنده بخشی از داستان را بر مبنای اطلاعات خواننده در نظر می‌گیرد. پس طبیعی است که عبارت‌هایی مانند «قبل از این که نابودی گوندولین فرا رسد» را بیش از پنج بار قبل از رسیدن به فصل سقوط گوندولین خواهید دید.

علاوه بر این، از اول هم قرار بر غافل‌گیر شدن شما توسط سیلماریلیون نبوده است، نه بیشتر از آنچه که ممکن از یک تراژدی یونانی مثل «اودیپس رکس» انتظار داشته باشید. این پیش-گویی‌ها فقط فهم شما را از رویدادهایی که در آینده میفتد بیشتر می‌کند. شاید بخواهید قبل از شروع کردن کتاب، خلاصه‌ای از تمام رویدادهایی که در آن رخ می‌دهد را بخوانید؛ بیشتر نسخه‌های موجود دارای چنین خلاصه‌ای در مقدمه‌ی کتاب هستند. با توجه به همین موضوع به سراغ نکته‌ی بعدی می‌رویم.

هیچ‌گاه احساس نکنید که در ترتیب فصل‌ها زندانی شده‌اید

سیلماریلیون یک رمان نیست، پس نیاز نیست که آن را مشابه یک رمان بخوانید. اگر دلتان می‌خواهد مستقیماً به سراغ به قسمت‌های خوب داستان بروید. تالکین در این باره می‌گوید:

«داستان برن و لوتین (که به نظر من بسیار زیبا و تاثیرگذار است)، یک داستان اساطیری-فانتری-عاشقانه است که مفهوم آن فقط با اطلاع داشتن از پس زمینه داستان قابل دریافت است. البته این داستان خودش هم یک رابط اساسی با قصه‌های بعدی سیلماریلیون می‌باشد که عظمت آن بدون درک جایگاهش در میان سایر ماجراها ممکن نیست.»

یک بار دیگر متن بالا را بخوانید؛ این متن بسیار مهم است. برای درک کامل چرخه‌ی اساطیری سیلماریلیون باید تمام آن را بخوانید چون این داستان‌ها مانند تاروپود یک پارچه به هم مرتبط‌اند. ولی برای فهمیدن کلیات داستان نیازی نیست که فصل ها را به ترتیب زمان وقوع آن‌ها مطالعه کنید.

فصل‌های زیبای سیلمارییون به طور مساوی در این کتاب پخش نشده‌اند، و بهترین قسمت‌های آن در نزدیکی پایان کتاب گنجانده شده‌اند. فصل‌های بغایت زیبای این حماسه‌ی اسطوره‌ای مثل برن و لوتین، تورین تورامبار، سقوط گوندولین و غیره تا بعد از صفحه ۱۵۰ شروع نمی‌شوند. پس اگر خلاصه‌ای که آراگورن از داستان برن و لوتین در «ودرتاپ» تعریف کرد، کنجکاوی شما را برآنگیخته است، سراغ همان داستان بروید و اول آن فصل را بخوانید.

به ضمیمه‌های کتاب توجه کنید

در پایان کتاب فرهنگ نام‌ها، چندین شجره‌نامه و راهنمای زبان سینداری قرار داده شده است. این ضمیمه‌ها خیلی مفید هستند، اما مواظب باشید که زیاد درگیر آن‌ها نشوید. حتماً لازم نیست تمام نام‌های کتاب و شجره‌نامه‌ها را به خاطر بسپارید، خصوصاً اگر اولین بار است که به سراغ این کتاب آمده‌اید. بهترین کار این است که فقط وقتی احساس کردید گیج شده‌اید به سراغ ضمائم بروید، چون مطالعه‌ی بیش از حد آن‌ها، حداقل در دفعه‌ی اول، کمکی به شما نمی‌کند.

درمورد سیلماریلیون با دیگران حرف بزنید

یکی از جذاب‌ترین مواردی که در مورد سیلماریلیون وجود دارد، این است که ببینید بقیه‌ی خوانندگان چه برداشت و نظری نسبت به این کتاب دارند. شما هم سعی کنید آنچه را که از کتاب دریافت کرده‌اید با دیگر طرفداران و خوانندگان آن به اشتراک بگذارید.

و در نهایت

اگرچه گاهی خوانندگان به سادگی از سیلماریلیون دلسرد می‌شوند، اما به ندرت پیش آمده که کسی از خواندن آن پشیمان شود. افرادی که به کتاب‌های این چنینی تمایل دارند، معمولاً عاشق سیلماریلیون می‌شوند. امیدوارم شما نیز یکی از آن افراد باشید.

طرح‌های اولیه تالکین برای ساخت سرزمین میانه

-مترجم: پارمیس علی‌بیگی

چگونه جی.آر.آر.تالکین ارباب حلقه‌ها را خلق کرد؟ سادهترین پاسخ این است که بگوییم صرفاً آن را نوشت. او در سال ۱۹۳۷ روی یک صندلی نشست و بیش از دوازده سال بر روی آنچه که هنوز به عنوان شاهکار ادبیات فانتزی و یک حرکت نبوغ‌آمیز در ساختن دنیایی همه جانبه باقی مانده است کار کرد.
پاسخ پیچیدهتر این است که او علاوه بر نوشتن داستان، آن را طراحی کرد. بسیاری از نقشه‌ها و طرح‌های اولیهای که در هنگام تهیه پیش نویس «ارباب حلقه‌ها» کشید، به داستان سراییاش اشاره می‌کرد و به او اجازه داد تا ایدههای روایت داستان را امتحان کند و صحنههای مورد نیازش را به صورت کلمات ترسیم کند. برای تالکین، هنر نوشتن و هنر نقاشی جداییناپذیر بودند.

«نقشه روهان، گوندور و موردور» – تالکین نقشه‌هایی مانند این را برای محاسبه دقیق مکان‌های فرودو و سم در حالی که از امین مویل و باتلاق مردگان عبور می‌کردند و به کوه هلاکت رسیدند استفاده کرد، بنابراین ورود آنها همزمان شد با طرح‌های موازی دیگر یاران حلقه.

«طرح لانه‌ی شلوب» – اگر بازیکنان بازی دانجنز اند درگونز از وجود این نقشه از لانه‌ی شلوب خبر داشتند حتماً از آن الهام می‌گرفتند. اگرچه در این صورت این بازی هم باید در سال ۱۹۵۴ که ارباب حلقه‌ها منتشر شد به بازار می‌آمد، نه سال ۱۹۷۴.

«فاصله و روزها در موردور» – ماجراجویی ما چقدر است؟ در این نقشه‌ی پیچیده، تالکین بر روی فواصل بین توقف‌های مختلف در طول جستجو کار کرده، مثل این واقعیت که فاصله‌ی بین اوزگیلیات تا تا غرب موردور یعنی میناس مورگول حدود ۲۰ مایل بود.

«اولین نقشه از سرزمین میانه» – این نقشه مرجع اصلی منابع تالکین بود. پسرش کریستوفر تالکین آن را «عجیب و غریب، خراب، جذاب و بسیار پیچیده» نامیده است. او می‌گوید، لایه‌های مختلف برگه‌ها و اصلاحات موجود «واکنشی» بر سیر روایی داستان را نشان می‌دهد.

«اولین نقشه از شایر» – این نقشه مراحل خلاقانه‌ی کار تالکین را نشان می‌دهد. خطوط نقطه چین آبی و قرمز نشان‌دهنده‌ی مسیر فرودو، سم و پیپین است. علامت‌های کمرنگ مداد تغییر در نام مکان‌ها را نشان می‌دهد و بدین معناست که سرزمین میانه‌ی او هنوز در دست بررسی و توسعه بوده است.

«گودی هلم و شاخ آواز» – تالکین تقریبا روی هر چیزی که در دستس قرار داشته را خط خطی کرده است. در اینجا، او نمایی از گودی هلم، قلعه‌ی عقب نشینی مردم روهیریم را روی کاغد نیمه استفاده شده ای از جزوه ی امتحانات اکسفورد کشیده است.

«دروازه غربی موریا» – این طراحی رنگی از درهای دورین، ورودی مخفی به معادن موریا با معمای معروف «بگو دوست، و وارد شو» را نشان می‌دهد، و مقیاس و عظمت مکانی آن را به تصویر می‌کشد. بازوی باریک نگهبان آب که در حال خارج شدن از آب است، به دردسری که پیش روی یاران است اشاره می‌کند.

«اورتانک» – تالکین با استفاده از تصوراتش ایده‌های مختلف را آزمایش کرد تا نشان دهد ساختمان‌های مختلف، مکان‌ها، منظره‌های طبیعی و مصنوعی چگونه است. او با کمک همین تصورات توانست این‌ها را با کلمات توصیف کند. در اینجا یک طرح اولیه‌ی سه بخشی از برج اورتانک سارومان در آیزنگارد را می‌بینیم.

*****

در کتاب هنر ارباب حلقه‌ها علت چرایی و چگونگی این موضوع را می‌بینیم.

هفته آینده به مناسبت شصتمین سالگرد سه گانه کتاب بزرگی به وسیله محققین تالکین، وین‌هاموند و کریستینا اسکال، به بازار عرضه خواهد شد. این کتاب شامل بیش از ۱۸۰ طرح، نمودار، نقشه، دست نوشته، و الفباهای آزمایشی مربوط به ارباب حلقه‌هاست که توسط او اختراع شد، و نزدیک به صد تا از انها برای اولین بار مشاهده خواهد شد.

وقتی نقاشیها و طرحهای تالکین را مطالعه میکنید، چند چیز روشن می‌شود. اولا روایت کردن حلقهها او را به وضوح درگیر کرده بود. تالکین در هر زمان و هر کجا می‌نوشت و می‌کشید. بعضی از نقاشیها، خط خطیهای شتاب زدهای هستند که در حاشیه‌ی دست نوشتههای او قرار گرفتهاند. اما بقیه طرح‌ها دقیق‌تر هستند. حتی زمانی که او به وضوح بر روی یک نقاشی کار می‌کرد، مانند نقاشی‌ها و نقشههایی که‌هابیت را در بر می‌گرفت یا طرح‌های کوچکی که در یاران حلقه به چشم می‌خورد خطوطی که فرودو و گندالف بر روی حلقه کشف کردند، و تصویر دروازه‌های دورین تالکین هنرمند را هیچگاه راضی نمی کرد و او اثارش را آماتور و ناقص می‌نامید.

به نظر نمی رسید که تالکین به انچه که می‌کشید یا نقاشی می‌کرد اهمیتی داده باشد. طرح او از «گودی هلم و شاخ آواز» دژ محصور مردم روهیریم، بر روی کاغذ نیمه استفاده شده ی یکی ازکتابچههای آزمون آکسفورد کشیده شده است. با وجود این دیدگاه، تصویری که از اخرین توصیف تالکین از این قلعه در دو برج وجود دارد به زیبایی ترسیم شده است: «در دروازه‌ی هلم، در مقابل دهانهی گودی، یک برآمدگی صخره ای قرار داشت که از دیوارهی شمالی بیرون زده بود. انجا روی برجستگی ان صخره، دیوارهای مرتفعی از سنگهای باستانی و درون این دیوارها برجی سر به فلک کشیده بنا کرده بودند…. و نیز مردم زمان باستان دیواری از شاخ آواز تا دیوارهی جنوبی ساخته بودند که ورودی شکاف را مسدود می‌ساخت

می توان تصور کرد تالکین در وسط تصحیح برگه‌ی یکی از دانشجویانش مکث کرده و به این فکر می‌کند که دیوار قلعه و دره و کوه چگونه ممکن است از فاصله‌ی دور، در چشم او و چشمان شخصیت‌های داستان ظاهر شود.

تلاش او برای نقشه برداری از جغرافیای سرزمین میانه و ترسیم محیط آن و نکات داستان را هم می‌توان در طراحی اولیه‌ی رنگیاش از «دروازه ی غربی موریا» دید. تالکین برای خود این طراحی‌ها هم داستان نوشت: درب مخفی، که در مقایسه با منظره‌ی صخره‌ها کوچک می‌نمود، پرترهای از حس ترس یاران حلقه از دیدن موریا را به نمایش می‌گذارد، و بازوی نگهبان آب هم خبر از وقوع خطر میدهد.
مطمئناً، تالکین می‌دانست که سرزمین میانه ارباب حلقه‌ها بسیار پیچیده تر و گسترده تر از قلمرو بیلبو در‌هابیت بود. لوتلورین و گوندور! کوه هلاکت و ادوراس! یوروکهی و نزگول! سرزمینها، نژادها و فرهنگهای بسیاری با جزئیات افزوده شدند؛ طراحی ساختمانها و محیطها؛ ویژگی‌های طبیعی و مصنوعی، ویژگیهایی است که در ذهن او تصور میشد، سپس با دقت بر روی نقشه قرار می‌گرفت، و در نهایت به کلمات تبدیل می‌گشت. جای تعجب نیست که ۱۷ سال بین انتشار‌هابیت و ارباب حلقهها فاصله افتاد.

در طرح سه بخشی برج سارومان، اورتانک، می‌توانیم ایدههای آزمایشی تالکین را ببینیم. در اینجا او تلاش می‌کند یک نسخه‌ی ملایم تر، گرد و چندسطحی، که با یکی از پیش نویس‌های اولیه دو برج هماهنگتر است را نشان دهد. بعدها، او با توجه به طراحی‌هایش، ساختار آن را دقیق تر توصیف کرد: «نوعی قله و جزیرهای صخرهای بود، سیاه و درخشنده و سخت: چهار ستون عظیم، از سنگهای چند وجهی که بهم جوش خورده بودند در مراحل تالکین، نقاشیها و متن او با یکدیگر ارتباط داشته و بر روی یکدیگر تاثیر می‌گذارند.
تالکین ویرایشگری بی حد و مرز بود. «نقشهی اولیه شایر» بازگردانیهای خلاقانه ی او را نشان میدهد. خطوط مداد با جوهر آبی و قرمز پوشانده شده است. خطوط نقطه چین و خال خال نشان دهنده‌ی مسیر فرودو، سم و پیپین، یا مرز بخش‌هایی مانند جنگل قدیمی است. با خطی کمرنگ در سمت راست بالا، «الفها» با یک دایره اضافه شدهاند. تغییر اسامی هم دیده می‌شود؛ تالکین به «پادیفوت» اسم جدیدی داد: «ماگوت». نقشههای دقیقی که در شکل نهایی خود در ارباب حلقهها چاپ شدهاند، به خوانندگان کمک می‌کنند تا از آنها استفاده کنند. اما آنها هم به عنوان پیش نویس، باید به تالکین کمک کرده باشند. «نقشهی اولیه سرزمین میانه» نقشهی منبع اصلی تالکین بود؛ در طول سالها، همانطور که داستانش رشد می‌کرد و در بازگو نمودن تغییر می‌نمود، او صفحات جدیدی را در بالای صفحه‌های قدیمی می‌چسباند.

نقشه‌ها به خود تالکین هم کمک کرد تا شخصیت‌هایش را در سرتاسر سرزمین میانه دنبال کند. چرا که بعد از جدایی یاران در انتهای کتاب باید به نوعی این شخصیت‌های پراکنده را دنبال می‌کرد، در نتیجه حداقل سه گروه مختلف را تشکیل داد که از یکدیگر جدا بودند: گیملی / لگولاس / آراگورن (که بعدا گندالف به انها اضافه شد)، پیپین/مری (و چوب‌ریش)، و فرودو / سم / گالوم (و فارامیر).

در دو نمودار «نقشه روهان، گوندور و موردور» و «فاصله‌ها و روزها در موردور»، ما شاهد تلاشهای فوق العاده تالکین برای محاسبه حرکات و موقعیت‌های فرودو و سم تا اخرین میلیمتر (جایی که در آن ۱ میلی متر برابر با ۵ مایل است) هستیم. خطوط ترسیم شدهی توپوگرافی، کوه‌ها و دره‌ها را نشان می‌دهد. این همه تلاش برای چه بود؟ تالکین می‌خواست سفرشان به کوه هلاکت با نبرد آراگورن در دروازه سیاه هماهنگ باشد. برای فانتزی کار کردن، باید به اصول باورکردنی فواصل زمانی وفادار ماند. او در نامهای به ویرایشگر ناشر خود، مراحل نوشتنش را بیان نمود.

او «با یک نقشه شروع کرد و داستان را با آن متناسب (عموما با توجه دقیق به فاصله‌ها) نمود، و برعکس آن را اضافه کرد». طراحی یک نقشه از روی داستان «کار خستهکنندهای» است.

هنر او همچنین نشان می‌دهد که تالکین اوقات خوشی را می‌گذرانده است. درست مانند یک کودک که لبه‌های یک نقشه گنج جعلی را می‌سوزاند، تالکین هم چنین چیزهایی خلق کند، درست مانند کتاب مزربول، که یاران حلقه در موریا با آن برخورد می‌کنند: «بریده و پاره شده و تا حدی سوختهاین ریزه‌کاری‌های ماهرانه ایده‌ی جذاب تالکین مبنی بر این که ارباب حلقه‌ها نوشته‌ی او نیست را حمایت می‌کند؛ چون تالکین ادعا می‌کند که او فقط این افسانه‌های باستانی را پیدا، آنها را ویرایش و بعد برای رسیدن به دست ما آن‌ها را ترجمه کرده است. برای کسی که فانتزی را به سبک قدیمی می‌نوشت، تالکین به طرز شگفت انگیزی در استعاره‌های ادبیش از پستمدرنیته استفاده می‌کرد.

نکته‌ی اصلی «هنر ارباب حلقه‌ها» این است: ما فراموش می‌کنیم که تنها فیلمسازان نیستند که نیاز دارند تا کلمات را به تصویر ترجمه کنند. برای کسانی که از پیترجکسون به خاطر اقتباس‌هایش از رمان‌های تالکین که به تصاویر ماندگاری روی صفحه نمایش تبدیل شد ابراز شکایت کردند، این نقاشی‌ها به ما یادآوری می‌کند که حتی رماننویسان هم اندیشه‌هایی قوی در مورد طرز نگاه و احساسات دنیای خود را دارند. تخیل تالکین به هر دو زبانِ تصویر و کلمه سخن می‌گفت، زبانی ترکیبی که احتمالاً ذهن با آن فکر می‌کند. پس به داستان نویسان می‌گوییم: اگر فکر می‌کنید ساختن یک دنیا فقط نوشتن کلمات بر روی لپتاپ است، تالکین ثابت می‌کند که قلممو و دفترچه طراحی می‌تواند از صفحه کیبورد هم قدرتمندتر باشد.

در نامه ای از سال ۱۹۳۷، تالکین از داشتن «برخی تصاویر» در یک کشویش سخن گفت، اما اگرچه آنها صحنه‌هایی اسطوره‌ای از منظره‌ای است که ماجراجویی هابیت هم آن جا اتفاق می‌افتد، ولی به هیچ وجه داستان او را توضیح نمی دهد. «آن عکس‌ها تنها راهی شدند تا قسمت‌هایی از سرزمین میانه که او نتوانست بنویسد را بازگو کند جهانی که او ساخت به هنرش تبدیل گشت. هنر او زندگی را به گوشه‌های دنیایی دمید که او هرگز زمانی را برای نوشتنش پیدا نکرد. در همان زمان، آن نقاشی‌ها، نقشه‌ها و خط خطی‌ها هم به خوانندگان کمک کرد که خود را در قلمروی ساختگی که تا قبل از ان هرگز دیده نشده غوطه ور سازند، دنیایی که ، دوست تالکین سی.اس.لوییس یک بار به ان اشاره کرد، «به نظر می‌رسد که این دنیاها حتی قبل از این که ما وارد آن‌ها شویم وجود داشته است