خانه - کتابخانه - روابط‌عمومی (برگه 3)

روابط‌عمومی

گزارش مراسم رونمایی از کتاب «قصه‌های ناتمام»

IMG_6339

چهارشنبه به تاریخ ششم آذر ماه سال یک هزار و سی صد و نود و دو، در محل دائمی جلسات آکادمی فانتزی، کتاب «قصه‌های ناتمام» جی.آر.آر تالکین، با حضور مترجم شناخته شده کتب تالکین در ایران، جناب رضا علیزاده رونمائی شد. این نشست که در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و به همت «آکادمی فانتزی»، «حلقه هنر و ادبیات میوز» و «وبگاه آردا» برگذار شد مورد اقبال بسیاری از طرفداران دنیای تالکین قرار گرفت و ده‌ها علاقه مند در این نشست حضور به عمل رساندند که در این میان حضور پر شور اعضای سایت آردا شور و حال خاصی به مراسم بخشیده بود.

ادامه مطلب »

سخنرانی «مراد فرهادپور» در اولین همایش آردا

Morad-Farhadpoor

متن سخنرانی آقای مراد فرهادپور در اولین همایش طرفداران تالکین (آردا) مورخ ۱۸/۱۲/۸۴ – نسخه های صوتی و تصویری سخنرانی در انتهای متن برای بارگذاری در دسترس هستند.

با سلام خدمت دوستان، حدود چند ماه پیش دوستان با من تماس گرفتند برای همچین جلسه ای ولی بعد وقفه ای طولانی افتاد و خبری نشد تا یکی دو روز پیش که گفتند مسئله پیدا کردن جا دلیل این وقفه بوده و تقریبا همین یکی دو روز پیش من خبر شدم که این جلسه بر گذار میشه و روی این حساب فرصتی برای آماده کردن یک صحبت منسجم نداشتم، ولی بهر حال چون دوستان خواسته بودند و منم قول داده بودم یک مجموعه ای از نکات در ارتباط با تجربه خودم و آشنایی خودم با تالکین، مقداری خود تالکین و کتاب و بعد نکاتی در باره فیلم که چند سال گذشته باعث شهرت شاید حتی کاذب شده مطرح خواهم کرد و امیدوارم که این نکات پراکنده لااقل بعضیاش برای شما جذاب باشه.

ادامه مطلب »

حدیث آمدن الفها و بندی شدن ملکور

باز خوانی فصل سوم از ترجمه ی کتاب سیلماریلیون، توسط آقای رضا علیزاده مترجم کتاب، در اولین همایش طرفداران تالکین (آردا) مورخ ۱۸/۱۲/۸۴ – نسخه های صوتی و تصویری سخنرانی در انتهای متن برای بارگذاری در دسترس هستند.

در طی سالیان دراز والار در سعادتِ روشنایی دو درخت ، فراسوی کوههای آمان مسکن گزیده بودند ، اما جمله سرزمی میانه در زیر تاریک و روشن ستارگان آرمیده بود . آن هنگام که فانوس ها در کار درخشیدن بودند ، رویش در آنجا آغاز گشته بود ، در جایی که اکنون همه چیز به سبب تاریکی ِ از نو موستولی شده از رشد باز مانده بود . اما از هم اکنون مهترین موجودات زنده پدیدار گشته بودند : در دریاها خزه های فراوان ، و روی زمین سایه درختان عظیم ؛ و در دره های کوهستانهای شب گرفته موجودات پلیدِ کهن و زورمند . والار ، مگر یاوانا و اورومه به ندرت بر آن سرزمین ها پای می نهادند ؛ و یاوانا در سایه ها گام بر می داشت ، اندوهگین ، چراکه رویش و نوید بهار آردا متوقف مانده بود . و این ایزد بانو بسیاری باشندگان را که در بهار پدیدار گشته بودند ، بخواب فرو برده بود چنانکه سالخورده نشوند ، و تا به گاه بیداری معهود و آینده به انتظار بمانند.

اما ملکور در شمال قدرت خویش را بنا نهاد ، و نمی خفت ، بل مراقب بود و می کوشید ؛ و باشندگان پلیدی که از راه بدر برده بود ، همه جا پراکنده بودند ، و بیشه های تاریک و خواب آلود جایگاه دیوها و کالبدهای مخوف گشته بود . و در اتومنو جمله اهریمنان ، آن مینویانی که از نخست در روزگار شکوه سرسپرده اش بودند ، و همچون خود او فاسد گشته ، بر او گرد آمدند ؛ دلهای آنان از اتش بود ، اما ملبس به تاریکی ، و دهشت از پیشاپیش شان روان بود ؛ تازیانه هایی از شعله های آتش داشتند . بالروگ نامشان در روزگار پسین سرزمین میانه بود . و در آن روزگار تاریکی ملکور بسیاری موجودات دیوسان گونه گون در وجود آورده بود ، و نیز انواعی که دیری مایه زحمت جهان گشتند ؛ و قلمرو او اینک هردم به سوی جنوب سرزمی میانه گسترش می یافت .

و ملکور همچنین دژ و زرادخانه ای نه چندان دور از کرانه های شمال غربی دریا بنا کرده بود تا در برابر هر حمله ای که از آمان صورت می گرفت ، پایداری کند .این سنگر در فرمان سارون بود ، نایب ملکور و آنجا را انگبند می نامیدند .

چنین واقع گشت که والار انجمن کردند ، زیرا خبرهایی که یاوانا و اورومه از سرزمینهای بیرونی آورده بودند ، ایشان را نگران ساخته بود ؛ و یاوانا در برابر والار ایستاد و چنین گفت : « ای شما توانایان آردا ، مکاشفه ایلیوواتار کوتاه بود ، و زود از برابر نگاه ما گریخت ، و چه بسا که نتوانیم ظرف چند روز معدود ، ساعت معهود را به حدس و گمان دریابیم . اما یقین داشته باشید : ساعت معهود نزدیک می شود ، و در محدوده این دوران امید ما آشکار خواهد گشت و فرزندان دیده خواند گشود . آیا رواست رها کنیم تا سرزمینی که جایگاه ایشان خواهد بود ویران و آکنده از پلیدی بماند ؟ آیا رواست که ایشان در تاریکی زندگانی کنند و ما در روشنایی؟ آیا رواست که ایشان ملکور را سرور خویش بخوانند ، هنگامی که مانوه بر فراز تانیکوئیتل جلوس می کند؟»

و تولکاس بانگ برداشت : « نه ! بگذار بی درنگ وارد نبرد شویم ! مگر دیر زمان از کشمکش نیاسوده ایم ، و جان تازه ای نگرفته ایم ؟ آیا یک نفر تنها باید تا ابد ما را به چالش بگیرد ؟ »

اما به فرمان مانوه ، ماندوس سخن آغاز کرد و گفت : « در این دوران به راستی فرزندان ایلیوواتار پای بر عرصه خواهند نهاد ، اما آنان هنوز نیامده اند . بعلاوه تقدیر این است که نخست زادگان در تاریکی بیایند و نخست چشم بر ستارگان بگشایند . روشنایی بزرگ برای محاق آنان است . به گاه نیاز همیشه واردا را خواهند طلبید .»

آنگاه واردا آن ایزد بانو پاپیش نهاد و از فراز تانیکوئیتل نگاه کرد ، و تاریکی سرزمین میانه را زیر ستارگان بی شمار ، رنگ باخته و دور دید . پس کوششی بزرگ آغازید ، بزرگ ترین کرده های والار از هنگام آمدن شان به آردا . از خُم های تلپریون شبنم سیمین برگرفت و با آنها ستاره های نو ساخت ، و نیز ستاره های روشن تر از بهر آمدن نخست زادگان ؛ از این روی نام او که از ژرفناهای زمان و کوشیدن ها در اِئا تینتاله ، افروزنده بود ، از آن پس در زبان الفها ، النتاری ، شه بانوی ستارگان نام گرفت . او کارنیل و لویی نیل و ننار و لومبار و آلکارین کوئه و اله میره را در آن هنگام ساخت و بسیاری ستارگان کهن دیگر را با هم گرد آورد و به سان نشانه هایی در آسمان های آردا نشانید : ویلوارین ، تلومندیل ، سورونومه ، و آناریما ؛ منلکارما با کمربند درخشانش که از نبردِ روز بازپسین حکایت می کند . و برای به چالش کشیدن ملکور و بر فراز شمال تاج هفت ستاره پرصلابت را نشاند ، والاکریا ، داس والار و نشانه روز رستاخیز را ، تا در نوسان باشد .

آورده اند که تا واردا کوشش های خویش را بپایان برد ، و این کوشش ها دیری پایید ، آنگاه که منلماکار نخستین بار آسمانرا در نوردید ، و نور آبی رنگ هلوین در مه های فراز مرزهای جهان سوسو زد ، در آن ساعت فرزندان زمین ، نخست زادگان ایلیوواتار بیدار گشتند . با آبگیر کوئی وینن ، آب بیداری ، که از نور ستاره ها روشن بود ، از خواب ایلیوواتار برخواستند ؛ و هنگامی که هنوز خاموش در کرانه کوئی وینن مسکن گزیده بودند ، دیدگان شان پیش از هر چیز بر ستارگان آسمان افتاد . از این روی آنان همیشه پرتو ستارگان را دوست می داشتند و واردا النتاری را بیش از دیگر والار گرامی داشتند .

در دگرگونی های جهان شکل همه زمین ها و دریا ها شکستند و از نو ساخته شده اند ؛ بستر رودخانه ها تغییر کرده است و نیز کوه ها پابرجای نمانده اند ؛ و بازگشتی به کوئی وینن نیست . و الفها روایت کرده اند که این دریاچه در شرق دور سرزمین میانه قرار داشت ، در جانب شمال ، و خلیجی بود در دریای محصور در خشکی هلکار ؛ و آن دریا در جایی قرار داشت که پیشتر ریشه های کوهستان ایلوئین آنجا بود ، پیش از آنکه ملکور آن را براندازد . و آبهای بسیاری از بلندی های شرق به آنسوی جاری گشت ، و نخستسن صدایی که الفها شنیدند صدای آب های جاری بود ، و صدای ریزش آب بر روی سنگ.

آنان دیری در نخستین خانه خود در آبکنارِ زیر ستارگان مسکن گزیدند ، و شگفت زده بر روی زمین گشتند ؛ و دست در کار آفرینش زبان شدند و نام دادن به جمله چیزهایی که می دیدند . آنان خود را کوئندی نامیدند ، به معنی آنانی که با صدای بلند سخن می گویند ؛ زیرا تا به آن هنگام هیچ موجود زنده ای برنخورده بودند که سخن بگوید یا ترانه بخواند.

و در آنزمان چنین واقع گشت که اورومه سواره از برای نخجیر رو به خاور نهاد ، و در کرانه های هلکار به سوی شمال چرخید و به زیر سایه اوروکارنی ، کوهستان شرق رسید . سپس ناگهان نهار شیهه ای بلند برکشید و برجای ایستاد . اورومه شگفت زده خاموش نشست و به گمان خود در خاموشی آن سرزمینِ زیر ستارگان از دور صداهای بسیاری شنید که در کار خواندن بودند.

بدین گونه بود که والار سرانجام کسانی را که دیری منتظرشان بودند ، گویی به تصادف یافتند . و اورومه الف ها را سرتا پا نگریست و غرق در حیرت گشت ، چنان که گفتی آنان باشندگانی نامنتظر و شگفت انگیز و نابیوسیده بودند ؛ زیرا که رسم والار همیشه چنین است . اگرچه همه باشندگان شاید در آهنگ از پیش اندیشیده یا مکاشفه از دور نشان داده شده باشند ، برای کسانی که هریک به گاه خود از بیرونِ جهان وارد اِئا می شوند این مواجهه باید که غافلگیرانه همچون چیزی نو و نامنتظر بنماید.

در آغاز ، فرزندانِ الدارِ ایلیوواتار نیرومندتر و فراوان تر از آن بودند که اکنون گشته اند ؛ اما زیباتر نه ، زیرا گرچه زیبایی کوئندی در روزگار جوانی فراتر از زیبایی موجودات بود که ایلیوواتار سبب ساز وجودشان گشته است ، این زیبایی روی به زوال نگذاشته ، بل همچنان در غرب پایدار است ، و اندوه و خرد با آن غنا بخشیده . و اورومه عاشق کوئندی گشت ، و آنان را در زبان خود ایشان الدار خواند ، مردمِ ستارگان ؛ اما این نام را تنها کسانی که از پی او روانه جاده های غرب شدند بر خود نهادند .

باری بسیاری از کوئندی نخستین بار به هنگام آمدن او غرق وحشت گشتند ؛ و این کار ملکور بود . زیرا بنابر گفته دانایان بعدها معلوم گشت ملکور همیشه هوشیار ، نخستین کسی بوده که از بیداری کوئندی آگاه گردید ، و سایه ها و اهریمنان را فرستاد که آنان را بپایند و در کمین شان بشینند . و چنین واقع گشت که سالی چند پیش از آمدن اورومه ، هرگاه الفها تنها یا گروهی معدود با هم دور از خانه سرگردان بودند ، غالبا ناپدید می شدند و هیچگاه باز نمی گشتند ؛ و کوئندی می گفتند که صیاد ایشان را صید کرده است ، و بیمناک بودند . و به راستی کهن ترین ترانه های الفها ، که پژواکی از آنها هنوز در غرب در یادها مانده است ، از سایه سانانی می گویند که در تپه های فراز کوئی وینن می زیستند ، یا به ناگاه از روی ستارگان می گذشتند ؛ و از سوار سیاه که بر اسب وحشی به تعقیب کسانی می پرداخت که سرگردان بودند تا آنان را صید کند و ببلعد . اینک ملکور سخت از آمدن سواره اورومه نا خشنود و بیمناک بود ، و به راستی پیشکاران پلید خود را سواره به آنجا می فرستاد یا سخنان دروغین می پراکند با این قصد که کوئندی از اورومه هرگاه با او مواجه شدند روی برتابند.

پس وینگونه بود که وقتی ناهار شیهه سر داد و اورومه به راستی نزد کوئندی آمد ، پاره ای از ایشان خود را پنهان کردند ، و گروهی گریختند و گم شدند ، اما گروهی که دلیرتر بودند ماندند و بی درنگ دریافتند که سوار بزرگ شبحی آمده از تاریکی نیست ؛ چه ، روشنایی آمان بر سیمایش بود ، و جمله نجیب ترین الفها به سویش کشیده شدند.

اما از آن تیره بختانی که در دام ملکور افتادند اندک چیزی به یقین معلوم است . زیرا کیست از زندگان که به مغاکهای اوتومنو فرود آمده و یا در تاریکی اندرزهای ملکور را کاویده باشد؟ اما دانایان اره سیا بر این گمان بودند که براستی جمله کسانی که از کوئندی پیش از شکستن اوتومنو بر دست ملکور گرفتار آمدند ، آنجا زندانی شدند ، و با ترفند های بی رحمانه آهسته آهسته فاسد گشتند و تن به بندگی دادند ؛ و بدین گونه ملکور نژاد زشت سیمایِ اورک را در رشک ورزی به الفها و تقلید خام از ایشان پرورد ، کسانی که بعدها به بدترین خصم الفها بدل گشتند . زیرا اورک ها جان داشتند و به شیوه فرزندان ایلیوواتار زاد و ولد می کردند ؛ و ملکور را از هنگام طغیان در آینولینداله پیش آغاز ، توان آفریدن هیچ آفریده ای نیست که او را از خود جان باشد ، یا چیزی شبیه به جان : چنین است سخن دانایان . و در ژرفای تاریکیِ دلهاشان اورک ها از خداوندگاری که بیمناک خدمت اش می کردند ، و تنها آفریدگار شوربختی شان بود ، متنفر بودند . این شاید رذیلانه ترین کار ملکور بود ، و در نزد ایلیوواتار نفرت انگیزترین.

اورومه چند گاهی در میان کوئندی ماند ، و سپس چابک به تاخت از روی زمین و دریا به والینور بازگشت و به والمار مژده رساند ؛ و از سایه هایی که مایه رنج کوئی وینن بودند ، سخن گفت . آنگاه والار به شادمانی پرداختند ، و باز در میان شادی گرفتار تردید بودند ؛ و دیری در باب بهترین راه برای پاس داشتن کوئندی از سایه ملکور رای میزدند . اما اورومه بی درنگ به سرزمین میانه برگشت و در میان الفها منزل گزید.

مانوه چندی بر فراز تانیکوئیتل در اندیشه شد ، و از ایلیوواتار چاره جست . و سپس با فرود آمدن به والمار والار را به حلقه داوری فرا خواند ، و حتی اولمو نیز از دریای بیرونی به آنجا آمد.

آنگاه مانوه به والار گفت : « این است پند ایلیوواتار در دل من : ما باید سلطه بر آردا را از نو بدست آوریم ، به هر بهایی که شده ، و کوئندی را از سایه ملکور رهایی بخشیم» . آنگاه تولکاس شادمان گشت ؛ اما آئوله با پیشبینی زخمهایی که جهان از آن کشمکش بر می داشت اندوهگین شد . اما والار مهیا شدند و از آمان با نیروی جنگی بیرون آمدند ، با این عزم که بر دژهای ملکور یورش آورند و کار او را یکسره کنند . ملکور هیچگاه فراموش نکرد که این جنگ از بهر الف ها در گرفت ، و ایشان بودند که مایه سقوط او گشتند . با اینهمه الفها را نقشی در این کارها نبود ، و آنان را آگاهی از یورش نیروی غرب بر ضد نیروی شمال در آغاز روزگارشان ، اندک بود.

ملکور در شمالِ غربِ سرزمینِ میانه با هجوم والار مواجه شد و تمام آن ناحیه به مقدار بسیار ویران گشت . اما پیروزی نخستین سپاه غرب سریع بود ، و خادمان ملکور از برابر آنان تا اوتومنو گریختند . آنگاه والار سرزمین میانه را درنوردیدند و نگهبانانی بر کوئی وینن گماشتند ؛ و زآن پس کوئندی را هیچ آگاهی از نبرد عظیم قدرت ها نبود ، مگر آن که زمین زیر پای ایشان می لرزید و می غرید ، و آب ها می جنبید ، و درشمال پنداشتی روشنایی آتش های بزرگی به چشم می خورد . محاصره اوتومنو طولانی و جانگداز بود ، و چه بسیار نبردها که در برابر دروازه های آن به وقوع پیوست و جز شایعه ای از آن به گوش الف ها نرسید . در آن هنگام شکل سرزمین میانه دگرگون گشت ، و دریای عظیمی که آن را از آمان جدا می ساخت ، فراخ و ژرف شد ؛ و موج ها بر روی کرانه ها فرو شکست و خلیج بزرگ و هله کاراکسل در دوردست شمال که سرزمین میانه و آمان به هم نزدیک می شد ، پدیدار گشت . از میان اینان خلیج بالار بزرگ ترین بود ؛ و رودخانه عظیم سیریون از بلندی های تازه بر آمده در سوی شمال ، از دورتونیون و کوهستانِ گرداگرد هیت لوم ، به درون آن جاری می گشت . تمام زمین های اقصای شمال در آن روزگار متروک گردید ؛ زیرا اوتومنو را در اعماق زمین کنده بودند و مغاک های آن آکنده از آتش و سپاه عظیم خادمان ملکور بود .

اما سر انجام دروازه های اوتومنو در هم شکست و سقف تالارهایش فرو ریخت ، و ملکور در دوردست ترین مغاک پناه گرفت . آنگاه تولکاس چونان پهلوانِ والار پا پیش نهاد و با او کشتی گرفت ، و صورت ملکور را به خاک آورد ؛ و او را با زنجیر انگ آینور که ساخته آئوله بود ، بستند و در بند کردند ؛ و جهان زمانی دراز روی آرامش بخود دید .

با اینهمه والار تمامی سردابه ها و مغاره های پرصلابتی را که با نیرنگ در اعماق دژ انگ باند و اوتومنو پنهان گشته بود ، نیافتند . بسیاری از موجودات پلید هنوز در آنجا می بودند ، و گروهی دیگر ناپدید گشتند و به تاریکی گریختند و در زمین های بایر جهان در انتظار ساعتی شوم تر پرسه می زدند ؛ و سارون را آنجا نیافتند .

اما آنگاه که نبرد به پایان رسید ، و از ویرانه های شمال ابرهای عظیم برخاست و ستارگان را پوشاند ، والار ملکور را دست و پای و چشم بسته به والینور کشاندند ؛ و او را به حلقه داوری آوردند . و او در برابر پای مانوه به خاک افتاد و طلب بخشش کرد ؛ اما نمازش را نپذیرفتند و او را در دژ ماندوس به زندان افکندند ، دژی را که کسی از آن یارای گریز ندارد ، نه والا ، نه الف ، نه انسانِ میرا . آن تالارها فراخ و استوار است ، و آنها را در غرب سرزمین آمان ساخته اند . ملکور محکوم گشت که مدت سه دوران پیش از آن که عذرش را از نو بیازمایند ، یا او خود طلب آمرزش کند ، در آنجا بماند .

آنگاه والار بار دیگر در انجمن گرد آمدند و در بحث و گفتگو به چند دسته شدند . زیرا گروهی از ایشان به سرکردگی اولمو بر این عقیده بودند که کوئندی را باید رها کرد تا در سرزمین میانه بگردند ، و با هنری که عطیئه ایشان است جمله زمین ها را به سامان آورند و آسیب ها را بهبود بخشند . اما گروهی بزرگ تر از رها گشتن کوئندی در خاطرات جهان میان نیرنگِ تاریک و روشنِ ستارگان بیمناک بودند ؛ و افزون بر این آنان را عشق زیبایی الفها و هوس یار گشتن با ایشان در دل افتاده بود . از این روی سرانجام والار کوئندی را به والینور فرا خواندند تا آنجا در روشنایی درختان تا ابد زیر پشتیبانی قدرت ها گرد آیند ؛ و ماندوس سکوت خود را شکست و گفت : « تقدیر چنین است » . این فراخوان بعد ها موجب اندوه گشت .

اما الفها نخست میلی به نیوشیدن این فراخوان ها نداشتند ، چه ایشان والار را تنها خشمگین و به گاه جنگ دیده بودند ، مگر اورومه ؛ و وحشت دلهای ایشان را آکند . از این روی اورومه بار دیگر به سوی الف ها روانه گشت ، و از میان آنان سفیرانی برگزید تا به والینور بروند و از جانب مردم خویش سخن گویند ؛ و اینان اینگوه و فینوه و الوه بودند که بعدها به پادشاهی رسیدند . و آنگاه که آمدند ، شکوه و جلال والار سخت مبهوتشان ساخت و آنان بسیار آرزومند روشنایی و شکوه درختان گشتند . پس اورومه الفها را به کوئی وینن بازگردانید و ایشان در برابر مردم خویش سخن گفتند و آنان را به نیوشیدنِ فراخوانِ والار و کوچیدن به غرب بر انگیختند .

آنگاه نخستین جدایی الف ها واقع گشت . زیراخویشان اینگوه ، و غالبِ خویشان فینوه و الوه از سخنان فرمانروایان شان به جنبش در آمدند و آرزومند عزیمت و پیروی از اورومه گشتند ؛ و اینان از آن پس همیشه با نام الدار ، همان نامی که اورومه از همان آغاز در زبان خود ایشان بر الفها نهاده بود ، مشهور شدند . اما بسیاری نیز از فراخوان روی برتافتند ، و روشنایی ستارگان و پهنه فراخ سرزمین میانه را از شایعه درختان چرب تر دیدند ؛ و اینان آواری نام گرفتند ، ناآرزومندان ، و در آن هنگام از الدار جدا گشتد و تا قرنها بعد هرگز بار دیگر به هم بر نخوردند .

الدار اکنون آماده سفر بزرگ از نخستین خانه های خود در شرق بودند ؛ و آنان در سه خیل آراسته شدند . کوچکترین و نخستین خیل به راهبری اینگوه ، بزرگترینِ فرمانروایِ جمله نژاد الفها عازم گردید . او به والینور در آمد و پی رو قدرت هاست ، و تمامی الف ها نام او را گرامی می دارند ؛ لیکن او هیچ گاه بازنگشت ، و هیچ گاه به سرزمین میانه ننگریست . و اینار نام مردم اوست ؛ و آنان الف هایی زیبا بودند ، محبوب مانوه و واردا ، و اندک کسانی از آدمیان با ایشان سخن گفته اند .

بعد از اینان نولدور آمدند ، شهره به فرزانگی ، مردم فینوه ، آنان الف های ژرف اند دوستان آئوله ؛ در ترانه ها نام بردارند ، چه دیری سخت در سرزمین شمالیِ کهن جنگیده اند و کوشیده اند .

بزرگ ترین خیل آخر از همه آمد ، و آنان تله ری نام گرفته اند ، زیرا در راه درنگ کردند ، و به تمامی بر سر آن نبودند که از شفق به روشنایی والینور در آیند . آب مایه خوشی شان بود ، هر آن که از ایشان به کرانه های غربی رسید دلباخته دریا شد . از این روی آنان در سرزمین آمان الف های دریایی گشتند ، فالماری ، زیرا در کنار موج های پرشکن آهنگ ها ساختند . ایشان را دو فرمانروا بود ، زیرا که شمارشان نیز بسیار بود : الوه سینگولو (که به معنی کبود رداست) و اولوه .

اینان سه خاندان الدالیه بودند ، که سر انجام با آمدن به منتهی الیه غرب روزگار درختان کالا کوئندی نام گرفته اند ، الف های روشنایی . اما دیگرانی نیز از الدار بودند که به راستی روانه سفر غرب گشتند ، اما در این راه طولانی گم شدند ، یا به سویی دیگر رفتند ، یا در کرانه های سرزمین میانه ماندند ؛ و اینان بیشتر از خاندان ته لری بودند ، چنان که بعد از این گفته خواهد شد . آنان کنار دریا منزل گزیدند ، یا در بیشه ها و کوه های جهان آواره شدند ، اما دل هاشان به غرب مایل بود . این دسته از الف ها را کالاکوئندی اومانیار می نامند ، چه ، ایشان هرگز به سرزمین آمان ، قلمرو قدسی پا ننهادند ؛ اما اومانیار و آواری به سان هم موریکوئندی نام گرفته اند ، الف های تاریکی ، از آن روی که ایشان روشنایی پیش از خورشید و ماه را هرگز ندیدند.

آورده اند که وقتی خیل الدالیه از کوئی ونین به راه افتادند ، اورومه پیشاپیش شان سوار بر ناهار ، اسب سپید زرین نعل خویش راه می سپرد ؛ و آنان مسیر شمال را در پیش گرفتند و در نزدیکی دریای هلکار به سوی غرب چرخیدند . در برابرشان ابرهای عظیم سیاه هنوز در شمال بر فراز ویران های جنگ معلق بود ، و ستارگان آن دیار از دیده پنهان بود . آنگاه گروهی نه چندان اندک ترسیدند و پشیمان شدند و بازگشتند و از یادها رفته اند .

سفر الدار به غرب طولانی و آهسته بود ، چراکه فرسنگها فرسنگ سرزمین میانه ، نا پیموده و فرساینده و بی راه پیش روشان قرار داشت . و نیز الدار را میلی به شتاب کردن نبود زیرا از آنچه می دیدند شگفتی در ربوده بودشان ، و در کنار بسیاری از زمین ها و رودخانه ها مایل به اقامت بودند ؛ و اگرچه جملگی در آرزوی گشت و گذار ، بسیاری به فرجام سفر خویش بدگمان بودند تا امیدوار . از این روی وقتی اورومه ترکشان می گفت تا هرازگاه به کارهای دیگر بپردازد ، متوقف می شدند و از رفتن باز می ماندند تا آن که او برای نشان دادن راه باز گردد . و چنین واقع گشت که پس از سال ها سفر به این شیوه الدار از جنگلی می گذشتند که به رودخانه ای عظیم رسیدند ، رودخانه ای بسیار فراخ تر از آنچه تا به آنهنگام دیده بودند ؛ و در فراسوی آن کوه هایی بود که شاخ های تیزش گویی در قلمرو ستارگان می خلید . آورده اند که این رودخانه همان رودخانه ای بود که بعد ها آندوین بزرگ نام گرفت ، و همیشه سرحد مرز و بوم غربی سرزمین میانه بود . اما کوهستان ، هیتائیگلیر بود ، برج های مه بر فراز مرزهای اریادور ؛ اما این کوه ها در آن روزگار بلندتر و موحش تر بودند ، و ملکور آنها را بر افراشته بود تا مانع از تاخت و تاز اورومه شوند . اینک تله ری زمانی دراز در ساحل شرقی آن رودخانه رحل اقامت افکندند و در آرزوی ماندن به سر می بردند ، اما وانیار و نولدور از رود گذشتند ، و اورومه ایشان را به گذرگاه های کوهستان راهنمایی کرد . و آنگاه که اورومه راهی گشت ، تله ری به ارتفاعات پرسایه نگاه کردند و ترسان شدند.

سپس یکی از میان خیلِ اولوه که همیشه واپسین کس در جاده بود ، سربرکرد ؛ نام او لِنوه بود و از سفر غرب دست باز داشت ، و گروهی پر شمار از مردم را بسوی جنوب رودخانه برد و یاد آنها از خاطر خویشان شان زدوده گشت تا سال های دراز سپری شود . نام این مردمان ناندور بود ؛ و برخلاف خویشان شان به مردمی جداگانه بدل گشتند ،جز آن که دوست دار آب بودند ، و بیشتر در کنار آبشارها و جویبارهای روان مسکن می گزیدند . دانش این مردمان از موجودات زنده همچون درخت و گیاه و پرنده و دام و دد ، نسبت به الف های دیگر بسی بیشتر بود . سال های بعد دنه تور ، پسر لِنوه سرانجام روی غرب نهاد و گروهی از آن مردمان را پیش از برآمدن ماه از روی کوهستان به بلریاند آورد.

سرانجام وانیار و نولدور ، اردلوین کوهستان آب را – میان اریادور و غربی ترین دیار سرزمین میانه که الف ها آن را بعد ها بلریاند نام کردند – پشت سر گذاشتند ؛ و نخستین گروه ها از دره ]وادی[ سیریوان گذشتند و به سوی سواحل دریای عظیم در میان درنگیست و خلیج بالار سرازیر شدند . اما آنگاه که چشم شان به دریا افتاد وحشتی عظیم بر آنها مستولی گشت ، و چه بسیار از ایشان که به سوی بیشه ها و ارتفاعات بلریاند عقب نشستند . سپس اورومه روانه شد و به والینور بازگشت تا از مانوه رای جویی کند و آنان را ترک گفت .

و خیل تله ری از فراز کوه های مه آلود گذشت ، و زمین فراخ اریادور را به تشویق الوه سینگولو پشت سرنهاد ، چه او در اشتیاق بازگشت به والینور و دیدن درباره روشنایی می سوخت ؛ و نیز دوست نداشت که از نولدور جدا گردد ، زیرا که با فینوه فرمانروای آنان دوستی بس دیرینه داشت . بدین گونه پس از سال های بسیار ، تله ری نیز با گذشتن از اردلوین سرانجام به نواحی شرقی بلریاند رسیدند . آنان در آنجا متوقف شدند ، و زمانی در فراسوی رود گلیون مسکن گزیدند .

دانلود:

نسخه ی صوتی

نسخه ی ویدئویی

حدیث ترجمه‌ مشترک، چپق ومقدمه مازیار، و تکنولوژی پیشرفته

متن سخنرانی آقای رضا علیزاده در اولین همایش طرفداران تالکین (آردا) مورخ ۱۸/۱۲/۸۴ – نسخه های صوتی و تصویری سخنرانی در انتهای متن برای بارگذاری در دسترس هستند.

عید سفر جنوب می رفتیم با یک مینی بوس که تا خرخره پر بچه های گروه بود.شب رسیده بودیم بروجرد و چادر زده بودیم و تا صبح سگ لرز.راه که افتادیم طرف خرم آباد مازیار میرهادی زاده[۱] چپق اش توی دهنش بود و یک کتاب گرفته بود جلوی صورتش. توی دلم گفتم این رو نگاه کن حالا آمده ایم مثلا آثار تاریخی ببینیم و طبیعت، این کتاب گرفته دستش که یعنی اهل مطالعه ام و از این حرف ها. نشان به آن نشان در طول ده پانزده روز سفر نه کتاب را زمین گذاشت نه چپقش را. توی مسجد سلیمان وقتی که داشتند به صلابه مان می کشیدند و بعد همه دخترهای گروه به جز زن من برگشتند تهران ، روی دریاچه پشت سد کارون وقتی که داشتیم زیر باران با قایق می رفتیم سلطان ابراهیم (کتاب را نمی دانم ولی چپق توی دهنش بود) در جاده ایزه -شهرکرد که سیل برده بودش و جاده را بسته بودند و ما مجبور شدیم پیاده بیست کیلومتر برویم و آخرسر با یک مینی بوس که عروس می برد دهات خودمان را برسانیم به راهدارخانه ، و شب ، بعد از اینکه مطمئن شدند اصفهانی نیستیم (حالا چه پدر کشتگی با اصفهانی ها داشتند نفهمیدم) راهمان بدهدند تو- همانجا بازکتاب دستش بود.

گفتم : مازیار این چیه می خونی؟

گفت : باید بخونیش !

و بعد که برگشتیم یک مجموعه کامل به من هدیه داد که خواندمش دیدم واقعا حق داشته ، البته بار چندم بود که می خواند.

یکروز مازیار نمی دانم مطابق معمول از سر کدام فیلم قهر کرده بود و آمده بود ، نشسته بود خانه ، منو هم از شرکتی که توش بودم انداخته بودند بیرون ، پاک بیکار بیکار بودیم ، گفتم :

– مازیار !

– چیه؟

– بیا این کتابو ترجمه کنیم ؛ باهم !(این البته بعد از شکست ترجمه اعترافات آگوستین بود با کاوه که در عرض ۳ سال ۵۰ صفحه ترجمه کردیم ، و این نشان می دهد که چقدر پررو بودم!)

– باشه ! تو برو ببین چاپش می کنن ، یکسال و نیمه ترجمش می کنیم!

– با ضمیمه هاش؟

– با ضمیمه هاش !

– بیا حالا یه امتحانی بکنیم بعد…

و نشستیم و سه چهار صفحه ای ترجمه کردیم و بعد مازیار کار پیدا کرد و من هم با سلام و صلوات برگشتم سر کار قبلی .

و همینطور گذشت و گذشت تا اینکه یک روز حمید بهشتی که توی انتشارات روزنه بود گفت:

– تالکین رو میشناسی؟

– آره !

– پس چرا ترجمه نمیشه؟

– گفتم نمی دونم !

داشتم شاخ در می آوردم چون خودش زیاد اهل مطالعه و  این حرفا نبود ، اونهم ۱۵۰۰ صفحه ، ولی زنش چرا ، بعضی وقتها کتاب هم می نوشت . رفتیم روزنه قرار شد ترجمه اش کنم . آمدم به مازیار گفتم :

– مازیار می خوام این کتاب رو ترجمه کنم !

بزرگوار بود وگرنه حق اش این بود که لااقل دوتایی ترجمه اش کنیم ، ولی خوب معمولا ترجمه های مشترک خیلی کم به نتیجه می رسد . یک روز این کار داره و یک روز اون یکی مهمانی دعوته. یک روز من حوصله ندارم و یک روز روز قدیس والنتینه ! (خوب آدمه و هزارتا سودا ، البته اشاره ام به کاوه است) . کاوه یک دوستی داشت به اسم کامی که به اش می گفتیم کاپیتان، توصیه می کرد که بعد از اینکه ترجمه تون تموم شد یه اعترافات خودتون بنویسین!خلاصه قدیس ها دست به دست هم دادند که این  ترجمه های مشترک هیچ وقت سرانجام پیدا نکنه.

گفت :

– ترجمه ات رو می خونم و کیف می کنم .

خوند یا نخوند نمی دونم ولی مقدمه کتاب رو خود مازیار نوشت . خود من هم اول خوندمش . گفتم :

– مازیار اینو که خود شیطون هم سر در نمی آره !

بعد یک جوابی بهم داد توی مایه های خواننده ها خودشون اهل فضل اند تو بزن اول کتاب ببین چی میشه . دومین نفری که مجبور شد مقدمه مازیار رو بخونه حروفچین بیچاره بود. البته تمامش هم غلط ! تعجب نداره ، “مجمع القوانین بروسیانوس” و “ملکه السماء” که شوخی برنمی داره . و بعد هم مازیار سه مرتبه مقدمه خودشو مو به مو خودش خوند و حروفچین سه بار خونده های مازیار رو تصحیح کرد تا اینکه جز یکی دوتا اشکال کوچولو مثل “زنانه” بجای “زمانه” و “فرو میریزند” بجای ” فرو نمی‌ریزند” ، قضیه رفع و رجوع شد . نفر چهارم حمید بهشتی بود که مقدمه کتاب را خوند و به این نتیجه رسید که بهتره اصلا کتاب رو نخونه، حالا بقیه خواننده ها رو خبر ندارم .

حالا ما یک کتاب داریم آماده چاپ با مقدمه مازیار و من هم یکی گذاشتم تنگ اش . در انتشارات روزنه وقتی یک کتاب داشته باشی آماده چاپ معمولا سرتو به دیوار هم که بکوبی زود تر از شش ماه چاپ شده کتاب را نمی بینی . باز خدا پدر روزنه رو بیامرزه اگه انتشارات کارنامه باشه جناب زهرایی حالا چاپش جای خود داره ، زودتر از شیش سال کتاب را از کشوی میزش در نمی آره ارتقاش بده روی میز.

در این حیث و بیص خبر فیلم  پیتر جکسون پیچیده بود و خیلی ها از فدایی سر تکنولوژی پیشرفته اش سی دی اش رو هم دیده بودند. حال من مثل کسی بود که با هزار ضرب و زور از قله کوه بره بالا ، بعد ببینه مردم ترگل ورگل از تله کابین پیاده میشن . میگن :

– اِ اِ اِ ، چقدر جالب ، شما همونی هستی که کتاب ارباب حلقه ها رو ترجمه کردی؟ منم فیلمشو دیدم !

بعد میگن :

– فیلمو دیدی گفتی فروش می کنه کتاب رو ترجمه کنم !

آدم بدترین کاری که می تونه بکنه اینه که بیوفته سرلج که : نه من فیلم رو ندیدم ، به عمرم سینما نرفتم و نمی رم ، این مرتیکه … به تالکین . خوب دیگه اتفاقی بود که افتاد . خیلی ها که اهل کتاب نیستن بالاخره یک چیزی از تالکین دستگیرشون میشه . خود منهم یکی دو ماه پیش یاران حلقه رو که دوباره از تلویزیون اریتره دیدم (حالا چشمتون چپ نشه . خوب نگاه کنید ممکنه ببینید تلویزیون خودتون هم به قول تاجر جماعت “از برکت” تکنولوژی پیشرفته آنجا رو میگیره) دیدم واقعا قشنگ ساخته . ولی تعلیق کتاب کجا و تعلیق فیلم کجا . برای خیلی از طرفدارهای کتاب تالکین فیلم انگار حریم خصوصی شون را شکسته. من خودم این تجربه رو با کتابهای دیگه داشتم : با تام سایر و هکلبری فین .

میبینی یکی بر میگرده به آدم میگه :

– ما هم تو بچگی مثل تام سایر و هاکلبری فین خونه درختی داشتیم !

بعد آدم مفهمه که طرف هیچی از هاک فین حالیش نیست و فقط کارتون ژاپنی ها رو دیده . اهل سینما هم حالا مازیار یه استثناء، بیشترشون اینطورین، چه کار میشه کرد.

دانلود: