خانه - کتابخانه (برگه 3)

کتابخانه

قسمت سوم: داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین

نقشه توضیح گذاری شده تالکین 3

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

This Article is Available in English, Read it Here.

-نوشته: محمدرضا کمالی
-ویرایش آلاسین موریمیزو

در قسمتهای اول و دوم این سری مقالات، من سعی کردم که به تدریج شباهتهای سرزمین میانه با دنیای زیبای خودمان را نشان بدهم. به نظرم این شباهتها به اندازه ای دقیق هستند که عملا امکان پذیر نیست فقط یک تصادف ساده باشند، اما با این حال امکان دارد که هنوز بعضی این شباهت‌ها را نوعی تصادف و یا حتی نوعی ایجاد عمدی شباهت بپندارند. این باوری است که من بارها به آن برخورد کرده‌ام و باورمندان به آن برای درستی عقیده‌شان دلایلی هم دارند. یکی از دلایل آنها این است که به باور آنها در این تحقیقات هیچگاه یک «مدرک واقعی» برای وجود این شباهت‌ها ارائه نشده است. و مدرک واقعی یعنی که پروفسور تالکین جایی در یادداشت‌ها، نامه‌ها یا مصاحبه‌هایش به وجود این شباهت‌ها اشاره‌ای کرده باشد. چنین گفته یا نوشته‌ای وجود ندارد، آیا این به معنای بی‌مدرک بودن ادعای من نیست؟

خیر، چون مهم ترین سند ما خود نقشه‌ها هستند.

ممکن است که از نظر بعضی نقشه‌ها مدرک محسوب نشوند، اما این برداشت درست نیست. نقشه‌ها شکل هستند و شکلها یکی از مهم‌ترین مدارک برای بررسی هر موضوعی می‌توانند باشند. به عنوان مثال بخش عمده‌ای از علوم جغرافیا، باستان شناسی، ریاضیات، دیرینه شناسی و پزشکی بر اساس مقایسه شکل‌ها و نتیجه گیری از این مقایسه هاست که بوجود آمده‌اند. وقتی که یک محقق بین دو شکل شباهتی را می‌بیند، حق دارد که فکر کند ممکن است بین این دو شکل ارتباطی وجود داشته باشد و حق دارد که به دنبال شباهت‌های بیشتری بگردد. اگر که شواهد بیشتری هم یافت، حالا دیگر یک  وظیفه حرفه‌ای دارد که ارتباط بین این دو شکل را جدی بگیرد و دلایلی برای این شباهتها پیدا کند. ما اسناد معتبری از جی. آر. آر. تالکین در دست داریم، نقشه‌هایی که توسط شخص پروفسور تالکین و پسرش کریستوفر کشیده شده‌اند. پس صرف عدم وجود یک  گفته درباره شباهت‌ها بین زمین و سرزمین میانه به معنای عدم وجود سند نیست.

بنابراین نقشه‌های سرزمین میانه مدارک محکمی بر درستی این نظریه هستند. اما از طرفی این نکته خودش سوال دیگری را مطرح می کند: چرا آنقدر اصرار وجود دارد که حتما مدرکی کتبی درباره وجود این شباهت‌ها بیابیم؟ چرا به نظر می رسد که انگار نقشه‌های سرزمین میانه به عنوان یک سند محکم قابل قبول یا راضی کننده نیستند؟ به نظر من دلیلش این است که تالکین اصولا یک نویسنده است و نه یک نقشه کش، با این که در سالهای اخیر به آثار تجسمی او توجه شایسته تری شده.

بله پروفسور تالکین یک زبان شناس، خالق چند زبان تخیلی، استاد ادبیات آنگلوساکسون، شاعر و نویسنده یکی از برترین رمانهای تاریخ است. تمام آن چه که ما تالکین را با آن می شناسیم اصولا مربوط است به ادبیات، شعر و در یک کلام: کلمات! هر شرح حالی او را یک نویسنده، شاعر و زبان شناس معرفی می کند و هیچ تحقیقی او را یک نقشه کش  یا یک تصویرگر بزرگ به حساب نمی آورد. ارباب حلقه‌ها یک اثر بزرگ ادبی است و نه مثلا یک کمیک استریپ ماندگار شبیه به سری کتابهای تن تن. تالکین یک نویسنده بزرگ محسوب می شود و نه به مانند هرژه یک نویسنده-تصویرگر بزرگ. بنابراین امکان دارد که این واقعیت به شکلی ناخودآگاه این باور را به وجود آورده باشد که اسناد کلامی که از تالکین باقی مانده اند قابل قبول تر هستند از مدارکی که به شکل تصویر هستند.

به مانند دیگر آثار ادبی برای فهمیدن داستانهای تالکین ما باید ابتدا متن کتاب را بخوانیم و اگر توضیح بیشتری لازم داشته باشیم، مثلا اگر بخواهیم مسیر سفر یاران حلقه یا موقعیت جنگل فنگورن نسبت به آیزنگارد را درک کنیم، می توانیم به نقشه ها مراجعه کنیم. از این دید قاعدتا تصاویر و نقشه های سرزمین میانه، مانند دیگر رمانهای فانتزی  ابزارهایی کمک کننده به فهم بهتر داستان هستند. اما این به این معنا نیست که تصاویر کتاب نسبت به متن آن در درجه دوم اهمیت قرارداشته باشند. پروفسور تالکین خودش این گونه به ما توضیح می دهد: 

من به شکلی عاقلانه (کار را) با یک نقشه شروع کردم و داستان را با آن متناسب نمودم (عموما با توجه دقیق به فاصله‌‌ها) روش دیگر برای کار بر روی سرزمین‌ها آدم را به سردرگمی و سرو کله زدن با غیرممکن‌ها می‌اندازد، و در هر صورت تهیه نقشه از یک داستان کار خسته کننده ای است – همانطور که حدس می زنم که شما هم متوجه آن شده باشید. (نامه شماره ۱۴۴ به نائومی میچیسون)

برعکس آنچه که ممکن است در ابتدا به ذهن خوانندگان خطور کند، او کار نوشتن شاهکارش را با طراحی نقشه ها آغاز کرد و قطعا همان دقتی را در خلق نقشه هایش به خرج داد که در خلق زبانها و تاریخ نویسی سرزمینهایش. بنابراین این تصور که متون نوشته شده او مهم تر از تصاویرش هستند اصلا دقیق نیست. و این نشان می دهد که استناد من به نقشه ها به عنوان مدارک کاملا قابل قبول است. اما این نکته خودش موضوع دیگری را مطرح می کند: چگونه امکان دارد که تالکین در خلق نقشه های سرزمین هایش از نقشه های دنیای واقعی استفاده کرده باشد، اما ارتباط بین این دو نقشه تا کنون کشف نشده باشد؟ دلیلش این است که مهم ترین و شناخته شده ترین محققان تالکین و آثارش، متخصصان ادبیات اند و نه متخصصان تصویرسازی و نقشه ها. عمده تحقیقات درباره دنیای تالکین، مخصوصا در بخش ریشه شناسی و یافتن منابع الهام او، مربوط به دنیای کلمات و داستان‌های اوست و نه دنیای تصاویر او! این خیلی طبیعی است که متخصصان ادبیات، زمانی که به دنبال ریشه یابی دنیای تالکین باشند، ابتدا آن شباهتها را در آثار ادبی، داستانهای تاریخی و متون باستانی و اسطوره ای مرتبط با آنها جستجو خواهند کرد.

اگر یکی از کلمات ابداعی تالکین را به یک متخصص زبان شناسی بدهید او با اشتیاق تمام ریشه آن کلمه را در زبان انگلیسی قدیم، ولزی، عبری یا فنلاندی برایتان خواهد یافت. داستان یکی از شخصیتهای فوق العاده اش را برای یک اسطوره شناس تعریف کنید، داستانهای فوق العاده ای از شخصیتهای مشابه آن در قهرمانها و ضد قهرمانهای اسطوره های نوردیک یا رومی-یونانی خواهید شنید. به عنوان یک مهندس عمران، من هم همین شکل از علاقه را به نقشه های تالکین، و به عنوان یک کارتونیست، مشابه همان دقت را به تصویرسازی های فوق العاده او دارم! من نمی توانم از شباهتهای موجود در نقشه های سرزمین میانه با آنچه در گوگل مپ می بینیم چشم پوشی کنم، همانطور که یک اسطوره شناس یا دین شناس نمی تواند شباهت داستان خلقت جهان توسط نغمه ایلواتار با متون باستانی را نادیده بگیرد. پس وقتی که از شباهتهای غیر قابل انکار حرف می زنم اصلا قصدم ساختن عمدی یا اجباری شباهت‌ها نیست. این شباهت ها در نقشه ها وجود دارند و من وظیفه حرفه ای خود می دانم که آنها را برای دیگران قابل مشاهده کنم.

البته قبلا هم کارهای بسیار خوبی بر روی نقشه های سرزمین میانه انجام شده از جمله کتاب  اطلس سرزمین میانه از کارن وین فونستاد، هنر هابیت و هنر ارباب حلقه‌ها و جی. آر. آر. تالکین، هنرمند و تصویرساز از کریستینا اسکال و وین جی. هموند، همینطور مجموعه مقالات  الکس اکس در وبسایت Tor.com که به عنوان یک زمین شناس ایرادات نقشه های سرزمین میانه را نشان می دهد – ایراداتی که اتفاقا تحقیق من دلایل آن را توضیح خواهند داد. اما هیچ کدام از تحقیقات فوق به ریشه یابی نقشه های سرزمین میانه در جغرافیای جهان واقعی نپرداخته اند. و دلیلی هم برای این کار نبود چرا که همانطور که قبلا در قسمت اول مقاله توضیح دادم من هم اولین بار به کمک یک تصادف این شباهتهای جالب را دیدم.

 

ممکن است که این سوال پیش بیاید که چرا پروفسور تالکینی که به مانند بعضی از شخصیتهایش عاشق معماگویی بود این معماها را فقط در نقشه هایش قایم کرده؟ خبر خوب این است که این معماها در ادبیات آثار تالکین هم وجود دارند. در واقع معماهای کلامی تالکین تاییدی هستند بر معماهای تصویری او! بیایید با یک نام شروع کنیم:

گاندور

نقشه توضیح گذاری شده تالکین 3

The Tolkien Estate Limited – used with kind permission©

گاندور بخش جنوبی از سرزمینی است که بازماندگان پادشاهی جزیره باستانی نومه نور به رهبری الندیل و پسران نامدارش ایسیلدور و آناریون در سرزمین میانه پایه گذاری کردند. به زودی خواهید دید که کلمه گاندور مرتبط است با مناطق وابسته به گاندور در دنیای ما: مناطقی مجاور با رشته کوههای هیمالیا و کشورهای هند، پاکستان و افغانستان!

پروفسور تالکین به ما می گوید که  گاندور کلمه ای است ترکیبی به زبان سینداری متشکل از گاند به معنی سنگ و دور به معنای سرزمین که مجموعا معنی می دهد: سرزمین سنگ. وجه تسمیه این پادشاهی جدید از ساخته شدن شهرهای باشکوه آن با سنگ های محلی است. حال موقعیت گاندور در نقشه سرزمین میانه درغرب موردور و کوههای اِفِل دوات را به خاطر بسپارید، و بیایید تا مناطق مشابه با آن را در دنیای خودمان را زیر ذره بین قرار بدهیم.

نقشه

Map by Google Maps

با جستجو در تاریخ و جغرافیای منطقه خواهیم یافت که برای قرنها در غرب هیمالیا، دقیقا در مناطق مشابه با موقعیت گاندور در سرزمین میانه، کشوری پادشاهی با فرهنگی با شکوه و عظمتی در حد پادشاهی گاندور حکومت می کرده است. حکومتی پادشاهی با نام گاندارا!

منطقه گنداره

ویکیپدیا، شهرها و پادشاهی های هند باستان، گاندارا در شمال غربی شبه قاره هند قرار دارد، دوران بودا (سال ۵۰۰ قبل از میلاد)

این نقشه گاندارا را نشان می دهد. البته ممکن است که در مقایسه با گاندور در نقشه های تالکین کوچک به نظر برسد،  برای داشتن یک دید بهتر بیایید که به یک نقشه دیگر نگاه کنیم:

نقشه گاندارا در دوران امپراطوری کوشانیان

ویکیپدیا، نقشه گاندارا در دوران امپراطوری کوشانیان

این یکی بیشتر شبیه گوندور است! این نقشه گاندارا در دوران اوج خود در زمان امپراتوری کوشانیان نشان می دهد.

گاندارا پادشاهی باستانی است که برای هزاران سال بر این منطقه از جهان حکمفرمایی می کرده است. اگر تا به حال نام آن را نشنیده اید احتمالا بدین خاطر است که از نظر موقعیت جغرافیایی در میان سه کشور بزرگ همسایه یعنی هند، چین و ایران قرار گرفته بود. با این که گاندارا کشور کوچکی محسوب نمی شد، با اینحال قرار داشتن در میان سه قدرت بزرگ منطقه قطعا آن را لحاظ فرهنگی، سیاسی و نظامی تحت تاثیر این سه کشور قرار می داد. نام گاندرا امروزه به شکل نام شهر قندهار در افغانستان در نقشه ها خود نمایی می کند. اما این تنها چیزی نیست که از گاندارا باقی مانده، تصاویری که می بینید بخشی از آثار باستانی و هنری مربوط به این تمدن فوق العاده است.

بودای کوچکتر بامیان در افغانستان

ویکیپدیا، بودای کوچکتر بامیان، افغانستان

بوداسف ایستاده در موزه گیمه

ویکیپدیا، بوداسف ایستاده در موزه گیمه

خدایان دریایی گنداره

ویکیپدیا، خدایان دریایی گاندارا

شاید کمی عجیب به نظر برسد که نام گاندور ریشه در نام یک سرزمین واقعی داشته باشد، اما انجام این کار اصلا برای شخصی به ذکاوت تالکین عجیب نیست، چون قبلا هم مشابه این کار را با نام آتالانته انجام داده. آتالانته نامی است که برجزیره  نومه‌نور بعد از غرق شدنش نهاده شد و به زبان کوئنیا به معنای سقوط کرده است. بگذارید که داستان سقوط نومه‌نور را مرور کوتاهی کنیم. ساکنین این جزیره قصد حمله به سرزمین خدایان را داشتند و خدایان جزیره شان را به عنوان مجازات غرق کردند. اگر این داستان را برای هر باستان شناس، اسطوره شناس و یا هر علاقه مند داستانهای فانتزی تعریف کنید شکی ندارد که دارید با او درباره جزیره گمشده آتلانتیس صحبت می کنید! طبق گفته افلاطون، آتلانتیس جزیره ای بود با موقعیتی نامشخص و با مردمانی مغرور و با تمدنی پیشرفته که بخاطر دست درازی به سرزمینهای دیگر مورد خشم زئوس خدای یونانی قرار گرفتند.زئوس با فرستادن طوفانی جزیره را در آب غرق می کند. شباهت داستان سقوط نومه نور با آتلانتیس غیرقابل چشم پوشی است، اما جواب پروفسور تالکین درباره اینکه آیا اسم این جزیره یعنی آتالانته ارتباطی به آتلانتیس دارد این بود:

این یک تصادف بامزه است!

تالکین می گوید که کلمه  آتالانته از ریشه فعل کوئنیایی  تالات به معنای سقوط کردن گرفته شده. ممکن است بعضی با این نظر من موافق نباشند، اما من حقیقتا فکر می کنم این یکی از آن جاهایی است که به نظر می رسد تالکین با ما شوخی کرده! این برای شخصی که آنقدر ابتکار دارد تا یک داستان را با نقشه آن آغاز کند اصلا نه عجیب است و نه غیر ممکن.

بیایید برویم به سراغ یک نمونه دیگر:  آندوین کلمه ای است ساخته شده از آند به معنای بزرگ یا طولانی و دوین به معنای رود که بر روی هم معنی رود بزرگ را می دهد. در اینجا به نظر می رسد که تالکین برای ساختن کلمه آند(And) از تغییر دادن حرف ابتدایی کلمه رود ایندوس(سند) یعنی ایند(Ind) استفاده کرده باشد. در حقیقت او فقط حرف I را به A تغییر داده. می دانید که بخش عمده رود سند یا ایندوس حالا در پاکستان قرار دارد، اما باید این را هم بدانید که سرزمین هندوستان اصولا نامش را از همین رود گرفته است. هندوستان یا INDIA یعنی سرزمینی که در جوار رود ایندوس قرار دارد. پس اگر فرض من درست باشد کلمه آندوین احتمالا معنی شبیه به IND-DUIN یا  رود هندوستان خواهد داشت!

فکر می کنم که حالا احتمالا زمان مناسبی برای پرسیدن یک سوال بسیار مهم است، سوالی که احتمالا ذهن خیلی ها را مشغول کرده باشد: چرا هند؟ چرا تبت و هیمالیا؟ چرا افغانستان و پاکستان؟ و چرا اصولا شرق؟ چرا تالکین باید از چنین مکانهایی برای داستانهای خود الهام بگیرد؟

 

یک منبع الهام عینی

حقیقت این است که پروفسور تالکین به وضوح در زندگی کاری خود بر فرهنگ اروپایی متمرکز بود، اما حالا به نظر می آید که حداقل جغرافیای اروپا ارتباطی با داستان های او ندارد. پس اصلا جای تعجب نیست که این انسان با دانش نقاط دیگری از کره زمین را به عنوان پایه ای برای نقشه هایی که برای پیشبرد داستان های خود ساخته بود در نظر بگیرد. وام گیری از نقشه های شرق دنیا به این معنی نیست که شرق منبع الهام او بوده است. بگذارید با یک مثال توضیح دهم.

تقریبا همزمان با خلق ارباب حلقه ها توسط تالکین، هِرژه نیز در حال نوشتن داستانهای تن تن بود. داستانهای که در بلژیک، بریتانیا، آمریکا، هند، چین، مصر، خاورمیانه و آمریکای جنوبی رخ می دهند. آیا این نشان می دهد که هرژه در آمریکای جنوبی خاطرات تلخ یا شیرینی داشته یا آیا مثلا زبان هندی تدریس می کرده؟ البته که خیر، هرژه به مانند تالکین نویسنده ای خلاق و با اطلاعات فراوان بود که محل رخ دادن داستانهای خلاقانه اش را در هر مکانی که مناسب می دید قرار می داد. و به همین شکل در هنگام خلق دنیاهای سرزمین میانه تالکین کاملا آزاد بود که به هر جایی که دوست داشته باشد فکر کند و هر چیزی را که دوست داشته باشد خلق کند، چون تالکین فانتزی نویس، همان تالکین استاد آکسفورد نیست که می بایستی دوره درسی مشخصی را آموزش می داد. تالکین در حال نوشتن کتابی آکادمیک درباره اسطوره شناسی اروپایی نبود، بلکه داشت داستانی فانتزی می نوشت. بنابراین کاملا امکان دارد که نشانه هایی از اروپا یا دیگر موضوعات مورد علاقه تالکین را بشود یا که نشود در کتابهایش یافت. برای تشخیص منابع الهام او، باید به شباهت ها، نشانه ها و اسناد اعتماد کنیم، نه به روانشناسی یا شخصیت شناسی تالکین، چرا که هرگز نمی توانیم حدس بزنیم که واقعاً چه چیزهایی در ذهن تالکین هنگام نوشتن داستانهایش می گذشته.

به احتمال زیاد هیچ وقت نتوان گفته ای از تالکین در این باره که مثلا کوههای هیمالیا منبع الهام او برای خلق موردور باشند را یافت، چون هیمالیا و دیگر سرزمینهای واقعی که در نقشه ها مشخص شده اند اصولا نشان دهنده منابع الهام تالکین نیستند. آنها فقط مکانهایی هستند که متوجه شده بود می توانند کمکش کنند تا نقشه های سرزمین میانه اش را باورپذیرتر سازد، چیزی که قطعا برای او بسیار مهم بود. همانطور که او در مقاله خود درباره داستان پریان توضیح می دهد، او معتقد بود که نویسنده داستان های پریان باید به عنوان زیر خالق جهان های ثانویه و واقع گرا خدمت کند.

پس به نظرم  نیازی نیست که برای یافتن منابع الهام او به کندوکاو در روانشناسی یا تجربیات شخصی او بپردازیم، بلکه  می توانیم به ویژگی‌های جغرافیایی منحصر به فرد رشته کوه هیمالیا و دره رود سند در جهان خودمان بنگریم که بهتر می توانند جوابگوی ما باشند. این روش رویکردی عینی برای درک این مساله است که چرا پروفسور نقشه های خود را به این گونه که می بینیم ترسیم کرده است.

 

بازنمادسازی نامسئولانه

به نظرم این نوع رویکرد عینی برای تفسیر نقشه های پروفسور تالکین بسیار مناسب تر است از ایده های تخیلی که منابع الهام او را بر اساس برداشتهایی از روانشناسی و اعتقادات این نویسنده محبوب جستجو می کنند. چنین روشهایی بیشتر تمایل دارند که در مورد روانشناسی و اعتقادات شخص مورد مطالعه بگویند، به عنوان مثال حدس زده می شود که داستان ارباب حلقه ها در واقع نمادی است از جنگ جهانی اول و نبرد انگلستان در برابر آلمان و عثمانی در شرق، چرا که تالکین شخصا در این جنگ حضور داشته و به عنوان یک افسر نیروی زمینی تجربیات سختی را متحمل شده. در فیلم زندگینامه ای تالکین ما می بینیم که از دید تالکین جوان تصاویر دهشتناک جنگ به مخلوقاتی هیولا شکل تغییر می یابند. اما آیا خود پروفسور تالکین می خواست که ما سائورون، اسماگ یا اشباح حلقه را تصورات ناخودآگاه او از آتش، سلاحهای شیمیایی و دیگر شرایط جهنم گونه جبهه های جنگ در سُم بدانیم؟ او خود در نسخه دوم ارباب حلقه ها نوشت:

یک نویسنده البته نمی تواند که کاملاً تحت تأثیر تجربیات خود نباشد، اما روش هایی که جوانه یک داستان از خاک تجربه تغذیه می کند بسیار پیچیده است، و سعی در تعریف روند به شکلی دارد که در بهترین حالت حدس هایی  هستند براساس شواهدی بلندپروازانه و ناکافی. همچنین این فرض نادرست است، گرچه طبیعتا جذاب می نمایاند… که تصور کنیم جنبش های ذهنی یا رخدادهای زمانی مشترک هر دو نفر [نویسنده و مفسرآثار او] لزوماً قدرتمندترین تأثیرات را گذاشته باشند.

اژدها در فیلم تالکین 2019

تالکین جوان یک شعله افکن را به شکل اژدها تصور می‌کند — تالکین (۲۰۱۹)، شرکت فاکس قرن بیستم

بگذارید با تفسیر عجیبی که در کشور من ایران درباره ارباب حلقه ها وجود دارد آشنا شویم. هر چند که دوستداران پروفسور تالکین در ایران بسیارند، اما بعضی از خوانندگان تحت تاثیر سابقه طولانی در بدبینی نسبت به غرب در ایران قرار گرفته اند که احتمالا نتیجه رفتارهای شبه استعماری بریتانیا در ایران و روابط  نه چندان دوستانه ایران با آمریکا در چهار دهه گذشته باشد. گفته معروفی برگرفته از تکیه کلام یک شخصیت محبوب داستانی در ایران هست که می گوید: کار کارِ انگلیسی هاست! معنی اش این است که در پشت پرده هر اتفاقی یک توطئه انگلیسی قرار داد! شاید این طرز تفکر باعث شده که بعضی از هموطنان من ارباب حلقه ها را توهینی به مردم خاورمیانه و در امتداد رفتار استعماری اروپا فرض کنند!

سریال دایی جان ناپلئون

دایی جان ناپلئون، شخصیت تخیلی کتاب و سریالی محبوب به همین نام. او خودش را قهرمان جنگ با ارتش بریتانیا تصور می‌کند و نماد کسانی است که در پشت هر اتفاقی یک تئوری توطئه را می‌بینند

بعضی در ایران به این باورند که شرق در داستانهای تالکین نمادی از خاورمیانه است، آنها هارادریم های تیره پوست را نمادی از مسلمانان فرض می کنند بنابراین احساس می کنند که به آنها اهانت شده. نویسنده کتاب چه کسی است؟ یک انگلیسی. این بازنماد سازان نامسئول می گویند که این دلیلی بر این است که: کار کارِ انگلیسی هاست!

 یک نمونه دیگر از بازنمادسازی نامسئولانه: من مدتهاست که گفته های طرفداران آثار تالکین در گروههای مجازی را با دقت مطالعه می کنم تا نظراتشان را درباره معنی و مفهومی که داستانها و شخصیتهای آن برایشان ایجاد می کنند را بفهمم. چیزی که متوجه شدم این بود که از زمان شروع جنگ سوریه و حملات تروریستی داعش در اروپا، این باور که ارباب حلقه ها نماد یک جور نبرد بین دنیاهای مسیحی و اسلامی است در بین خوانندگان مسیحی تالکین هم شدیدا رواج پیدا کرد. چرا اینچنین تصورات عجیب و متضادی درباره معانی پنهان در ارباب حلقه ها وجود دارد؟ واقعیت این است که بعضی از خوانندگان آثار تالکین به خود اجازه می دهند که برداشت خود از تالکین را به جای شخص تالکین بگذارند. عجیب نیست که تالکین اخیرا حتی به نژاد پرست بودن هم متهم شده! این اتهامی وحشتناک و ناصحیح برای انسانی چنین شریف است. فکر می کنم که این چنین اتهام زنی هایی از بازنمادسازی نامسئولانه ناشی می شود، یعنی که داستانی را به آن شکلی که خود می خواهیم بازتعریف و نمادسازی کرده و سپس تفسیری خود خواسته را از آن بیرون بکشیم. براساس آنچه که تالکین گفته و آنچه که شباهتهای نقشه ها نشان می دهند به نظر نمی رسد که داستانهای تالکین خیلی نمادپردازانه باشند. شباهتهایی که در نقشه ها می بینیم آنطور که من حدس می زنم بیشتر نوعی معما هستند تا نوعی نماد از برخورد میان تمدنها! خوشبختانه تالکین از طریق نقشه ها به وضوح لوکیشنهای داستانهایش را دارد نشان می دهد، بنابراین موردور نه  خلافت عثمانی است، نه رایش سوم، نه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و نه خاورمیانه اسلامی! نقشه موردور از کوههای هیمالیا در آسیا برداشت شده و هیچ معنی خاص سیاسی و استعماری هم در آن پنهان نیست. ظاهرا تنها دلیل استفاده از آن هم شکل خاص دایروی آن است که کاملا مناسب است برای صعب العبور شدن دسترسی به کوه هلاکت و سخت تر شدن کار برای هابیتهای بیچاره.

 

 امیدوارم با اطلاعات جدیدی که درباره نقشه ها داریم این شکل از بازنمادسازی نامسئولانه درباره آثار تالکین کمتر بشود، اما از طرفی هم نگرانم که حالا عده ای دعوای موردور با گاندور را به تشنجهای اخیر بین هند و چین ربط بدهند!

قسمت اول مقاله «داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین»

قسمت دوم مقاله «داستان نقشه توضیح گذاری شده و معماهای پنهان پروفسور تالکین»

نگاهی دقیق به فاجعه دشت های گلادن

The Death of Isildur

مرگ ایسیلدور اثر Anke Eißmann

ترجمه: آرش شامرادلو

مقاله ای که در پایین گردآوری شده است شامل ترجمه بخش هایی از فصل سوم قصه های ناتمام، موقعیت، و تاریخچه دشت های گلادن میباشد. اگر دوست دارید بدانید چه اتفاقی در دشت های گلادن افتاد با ما همراه باشید.

موقعیت و تاریخچه:

مرداب های گلادن در بین سرزمین لورین و گدار قدیمی، در مصب رودخانه ای با همین نام قرار دارد که از کوهستان مه آلود سرچشمه میگیرد. گلادن در روزگار پیشین جزو اولین سکونتگاه های الف های سیلوان و برکه ای بزرگ و آبگیر آندوین بود. در روزگار پسین این دریاچه به مردابی عظیم و محلی برای رشد انواع گیاهان سمار و نی که ارتفاعشان تا قد انسان هم میرسید بدل گشت و در نهایت این مرداب ها به شرق رودخانه نیز کشیده شدند. همچنین این مرداب ها از معدود مکان هایی بود که میشد از طریق آن به طرف دیگر رودخانه گذشت، پایین دست آن آندوین شیب‌دار و شتابان میشد و در ادامه با ریزابه هایی همچون گلادن، سیلورلود و لیم لایت تغذیه میشد و پل زدن روی آن غیرممکن.

در سال دوم دوران سوم، اینجا محلی بود که ایسیلدور به همراه سه پسرش و گروهی شامل از دویست سلحشور مورد حمله اورک ها قرار گرفت و حلقه یگانه از دست رفت.

اما حلقه گم شد، در رودخانه بزرگ آندوین افتاد و ناپدید شد. ایسیلدور، از ساحل شرقی رودخانه به طرف شمال پیشروی میکرد که نزدیک دشت های گلادن اورک های کوهستان به او شبیخون زدند و تقریبا تمام افراد او کشته شدند. او به داخل آب پرید اما وقتی داشت شنا میکرد حلقه از انگشتش سر خورد و بیرون آمد و اورک ها او را دیدند و با تیر و کمان کشتند.

در سال ۱۰۵۰ سائورون برای جستجوی حلقه استحکامات دول گولدور را بر روی تپه آمون لنس برآورد. و نیز تقریبا در همین زمان بود که هابیت های ساکن در این دشت ها و سواحل رودخانه بزرگ، به علت ازدیاد جمعیت و سایه سیاهی که بر سبز بیشه افتاده بود تصمیم به مهاجرت به غرب کوهستان مه آلود و اریادور میگیرند.

در حدود سال ۲۴۶۳، سمه آگول و ده آگول دو دوست از نژاد هابیت و از تیره استور ها بودند که برای ماهیگیری به دشت های پر از زنبق و نی های گل دار گلادن رفتند و این دشت بار دیگر نقشش را در تاریخ سرزمین میانه ایفا کرد، آنجا ده آگول حلقه یگانه را یافت اما سمه آگول او را به قتل رساند و حلقه را عزیز خودش خواند.

سارومان در سال ۲۸۵۰، پس از اینکه شورای سفید به لطف گندالف دریافت که نکرومانسر حقیقتا خود سائورون است، به امید اینکه حلقه را قبل از سائورون پیدا کند بر دشت های گلادن نگهبانانی را گماشت اما به زودی فهمید که خدمتکاران سائورون نیز  آن دشت ها را برای پیدا کردن خبری از حلقه دارند زیر و رو  میکنند پس پا عقب کشید و با درخواست شورا مبنی بر حمله بر دولگولدور موافقت کرد.

در هفدهم جولای بار دیگر این دشت ها به امید پیدا کردن خبری از سکونتگاه هابیت ها، به دستور سائورون به صورت مخفیانه توسط نزگول مورد جستجو قرار میگیرد.۱

اما سوالی که در اینجا پیش می آید این است که اصلا حلقه در دشت های گلادن چکار میکرد؟ میدانیم که راه متداول برای رفتن به اریادور جاده نومه نوری۲ است. جواب این سوال بصورت مفصل در فصل سوم قصه های ناتمام آمده است.

پس از سقوط سائورون، ایسیلدور برای بازیابی نظم و قوانین و تعیین حد و مرز گوندور به آنجا باز میگردد و با دریافت الندیلمیر۳، پادشاهی قدرتمندش را بر تمام دونه داین شمال و جنوب اعلام میکند. پس از گذشت یکسال زمانی که بالاخره احساس راحتی و آسودگی کامل کرد تا به قلمروی خودش برگردد، میخواست که اول از همه به ایملادریس برود چون همسر و کوچکترین پسرش را در آنجا گذاشته بود؛ همچنین یک نیاز ضروری برای مشورت با الروند داشت. بنابراین او راه شمال را از اوسگیلیات به دره های آندوین و در نهایت به گذرگاه کیریت فورن اِن آندرت را گزید.۴  سفر طولانی بود اما تنها راه دیگر، رفتن به غرب و سپس شمال برای رسیدن به چهارراه، و در نهایت رفتن به شرق به طرف ایملادریس، بسیار طولانی تر بود؛ شاید سریعتر برای افراد سواره، اما ایسیلدور هیچ اسب مناسبی برای این جاده طولانی نداشت۵؛ همچنین شاید امن تر در روزگار پیشین، اما سائورون شکست خورده بود و مردم دره های آندوین هم جزو متحدین ایسیلدور بودند و ایسیلدور هیچ نگرانی و ترسی نداشت.

پس همانطور که در افسانه های روزگار پسین گفته شده است، سپتامبرِ دومین سال دوران سوم بود که ایسیلدور به همراه سه پسرش الندور، آراتان و کیریون و گروه محافظانش شامل از دویست سلحشور از دروازه شرقی اوسگیلیات به طرف شمال راه افتاد و انتظار داشت که تا قبل از اینکه زمستان به شمال کشیده شود، تا چهل روز به ایملادریس برسد. از سفر آنها چیز زیادی گفته نشده است، در حالی که روز سی ام سفرشان در حال گذر بود، دونه داین آواز میخواندند و  خوشحال بودند از  اینکه به پایان پیاده روی روزانه شان رسیده اند و سه چهارم مسیر ایملادریس را پشت سر گذاشته اند. اما ناگهان همزمان با غروب خورشید، از طرف راستشان صدای فریاد زننده اورک ها را شنیدند که از دامنه جنگل (در آن زمان هنوز جنگل بود) به پایین میدویدند، در نور کم تعدادشان را فقط میشد حدس زد اما تعداد دونه داین  به طور واضح حتی تا ده برابر کمتر بود.

سایه‌ای از نگرانی بر دل ایسیلدور افتاد و به الندور۶  گفت: «انتقام سائورون ادامه دارد، هر چند اگر خودش مرده باشد. در اینجا حیله و نیرنگی تدبیر شده است و ما هیچ امیدی برای کمک نداریم: موریا و لورین در پشت سر مانده‌اند و تا قلمروی تراندویل چهار روز فاصله است.» الندور پاسخ داد: «و ما چیز ارزشمندی را به همراه خود حمل میکنیم.»

اورک ها داشتند نزدیکتر میشدند، ایسیلدور رو به اوهتار کرد و گفت: «من نگهداری از این را الان به عهده تو میگذارم.» و نیام بزرگی را به او داد: تکه های نارسیل، شمشیر الندیل. «هرطور شده است از آن نگهداری کن، به هر قیمتی که هست؛ حتی به این قیمت که اگر بخاطر رها کردن من، یک بزدل خطاب شوی. همراهی را انتخاب کن و فرار کن، این یک دستور است.» اوهتار دربرابر او زانو زد و دستش را بوسید و سپس همراهی را برداشت و به سرعت به طرف دره های تاریک فرار کرد۷.

اورک ها  ابتدا طوفانی از تیر را بر سر دونه داین نازل کردند، سپس با فریادی ناگهانی از آخرین شیب های جنگل به طرف دونه داین یورش بردند، همانطور که ایسیلدور میخواست، انتظار داشتند با این یورش دیوار دفاعی دونه داین رو بشکنند اما این اتفاق نیافتد و دیوار استوار باقی ماند، تیر ها در برابر زره نومه نوری بیهوده بودند، دونه داین از بلندترین اورک ها بلندتر بودند و سلاحشان بسیار پیشرفته تر. حمله شکست خورد و نیروی دشمن خرد شد و اورک ها عقب نشینی کردند.

به زودی شب فرا میرسید، ایسیلدور دستور داد تا ادامه راه را بدون استراحت و بصورت مخفیانه‌ تر طی کنند، شاید باور داشت که بعد از آن عقب رانده شدن سنگین، اورک ها پی کارشان بروند. هر چند ممکن بود دیده‌بان‌ها او را تعقیب و گروهش را تحت نظر بگیرند، کاری که عادت اورک ها بود، بخصوص وقتی که طعمه ممکن بود برگردد و انتقام بگیرد.

اما اشتباه میکرد، این فقط یک حمله غافلگیرانه نبود، آمیزه‌ای از تنفر و خشم و بیزاری وحشیگری بود که مصرانه ادامه داشت. اورک های کوهستان توسط خادمان ظالم باراد-دور تقویت میشدند و از آنها دستور میگرفتند، مدت ها قبل بیرون فرستاده شده بودند تا راه را تحت نظر بگیرند. هر چند علت این کار را نمی‌دانستند و اطلاعی از حلقه ای که دو سالِ پیش از دست سیاه بریده شد نداشتند ۸ اما همچنان روح پلید سائورون در حلقه وجود داشت و خادمانش را فرا میخواند. دونه داین تنها یک مایل رفته بودند که اورک ها بار دیگر شروع به حرکت کردند، تمام نیرو های خود را جمع کرده بودند اما این بار حمله ای صورت نگرفت، قصدشان این بود که از راه دور۹ دونه داین را در حلقه محاصره به دام بیندازند.

الندور به طرف پدرش رفت که در تاریکی تنها ایستاده بود و خواستار این شد که ایسیلدور از حلقه برای شکست دشمن استفاده کند اما ایسیلدور گفت: «افسوس، فایده ای ندارد. من نمیتوانم از آن استفاده کنم. من از دردی که با لمس کردن آن همراه است وحشت دارم.۱۰ و هنوز توانایی آن را پیدا نکرده ام که حلقه را تحت اراده خود درآورم. به فردی قدرتمندتر از من احتیاج است، سرافرازی و غرور من درهم شکسته شده، حلقه باید به دست نگهدارندگان آن سه ۱۱سپرده شود.»

شب رسیده و امید محو شده بود. صدای شیپور ها برخاست و جنگ آغاز شد. اورک ها وحشیانه و بدون پروا خود را به روی دونه داین پرت میکردند، شانس موفقیتشان در این روش یک به پنج بود، تاوانی بسیار ارزان. کیریون در این روش کشته شد و آراتان نیز در هنگام نجاتش به طور مرگباری جراحت برداشت. انسان ها داشتند شکست میخوردند.

الندور هنوز صدمه ای ندیده بود و به دنبال ایسیلدور میگشت. او داشت افراد را در طرف شرق، جایی که حمله سنگین تر بود فرماندهی میکرد. اورک ها هنوز از الندیلمیری که او بر سر گذاشته بود میترسیدند و از مقابله با او پرهیز میکردند.

الندور به ایسیلدور رسید و گفت: « پادشاه من، کیریون مرده و آراتان در حال مردن است. آخرین مشاورت تو را پند میدهد نه دستور. برو! محموله را ببر و به هر قیمتی که شده آن را به دست سه محافظ بسپار، حتی اگر به قیمت رها کردن من و افرادت باشد.

ایسیلدور گفت: «شاهزاده، من میدانم که باید چکار کنم؛ اما از درد وحشت دارم، و همچنین نمیتوانم تو را تنها بگذارم. مرا ببخش که غرور و تکبرم تو را به این ورطه نابودی و مجازات کشاند.۱۲ الندور او را بوسید و گفت: « حالا برو، برو»

ایسیلدور به طرف غرب رو برگرداند و با ضجه حلقه را در انگشت کرد، و هیچگاه بار دیگر در سرزمین میانه دیده نشد. اما  ستاره الندیل قابل خاموش شدن نبود و ناگهان با نور سرخ شروع به درخشش کرد، برانگیخته مانند یک ستاره سوزان. اورک و انسان با وحشت از سر راهش فرار کردند، ایسیلدور باشلقی بر سرش کشید و در تاریکی های شب ناپدید شد.۱۳

از آنچه بر دونه داین گذشت تنها این را میدانیم که همه ی آنها کشته شدند غیر از یک نفر، یک ملازم جوان. الندور از دست رفته بود، کسی که در آینده باید شاه میشد، یکی از بزرگترین و بهترین های نسل الندیل، در نیرومندی و خردمندی، در عظمت و بزرگواری، بدون تکبر مانند پدربزرگش.

اما ایسیلدور به همراه درد و غم عظیمی که در دل داشت مانند گوزنی که از دست سگ شکاری فرار کند میدوید، تا زمانی که به پایین دره رسید. آنجا توقف کرد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمیکند؛ زیرا اورک ها در تاریکی میتوانستند با بوییدن رد پا را دنبال کنند و نیازی به چشم نداشتند. سپس او راه را با احتیاط بیشتری ادامه داد چون دره تاریک و پر از تله برای افراد سرگردان بود.

پس اینگونه بود که در نهایت در نیمه شب به ساحل آندوین رسید، و او خسته و فرسوده بود. رودخانه در گردش و شتابان در روبرویش جریان داشت. مدت زمانی را افسرده و تنها ایستاد. سپس با عجله، تمام زره و اسلحه هایش رو بیرون آورد به جز یک شمشیر کوتاه در کمربندش و به داخل آب پرید، علی رغم نیرومندی و تحمل پذیری بالایش  اما او امید کمی برای رسیدن به آن سوی ساحل داشت. او مجبور به شنا برخلاف جریان آب، تقریبا به طرف شمال بود. در آنجا ناگهان متوجه شد که حلقه نیست، اتفاقی یا غیر اتفاقی حلقه او را ترک کرده بود و در جایی گم شده بود که هیچ امیدی برای پیدا کردنش نبود. در ابتدا گم شدن حلقه آنچنان برای او سخت بود که دیگر تلاشی نکرد و ترجیح میداد غرق شود. اما این حس به زودی گذشت و درد پایان یافت. یک بار سنگین از دوشش برداشته شده بود. پایش زمین را لمس کرد، به مرداب های گلادن رسیده بود: یک انسان میرا، یک موجود کوچک گم شده در سرزمین های وحشی سرزمین میانه. اما چشمان تیزبین اورک های نگهبان، سایه ای از ترس به همراه چشمان نافذی مانند ستارگان را تشخیص دادند و تیر های زهرآگینشان را به طرف او رها کردند. تیرها گلو و قلبش را شکافتند و بدون اینکه ضجه و فریادی بزند به پشت به داخل آب افتاد و جنازه اش هیچگاه پیدا نشد. اینچنین بود سرنوشت ایسیلدور: اولین قربانیِ کینه توزی حلقه ی بی ارباب، دومین پادشاه تمام دونه داین شمال و جنوب، شاه آرنور و گوندور.

پاورقی:

  1. در آن زمان سائورون از طریق گولوم سرگذشت حلقه را دریافته بود و آوازه بیلبوی هابیت و حلقه ی جادویی اش در جهان پیچیده بود.
  2. بعد ها شناخته شده با نام جاده شمالی و جاده سبز.
  3. سربندی با دو الماس درخشان به همراه بندی نقره ای که پادشاهان آرنور به جای تاج آن را میپوشیدند: ستاره ی الندیل.
  4. این گذرگاه در روزگار پسین با نام گذرگاه فوقانی شناخته میشد، در سالیان بعد تورین و شرکا از همین راه به پویش اره‌بور رفتند، همچنین در شورای الروند گلوین دورف به این گذرگاه اشاره میکند.
  5. نومه نوری ها در سرزمین خودشان مجذوب اسب ها بودند و به آنها احترام میگذاشتند. اما از آنها در جنگ استفاده نمیکردند؛ چون تمام جنگ هایشان بر روی دریا بود. همچنین آنان مردمانی نیرومند با قد و قامت بلند بود و سربازان نومه نوری به پوشیدن زره و اسلحه های سنگین عادت داشتند. در جنگ تنها پیک ها و کمانداران از اسب ها استفاده میکردند (که معمولا نومه نوری نبودند). در جنگ اتحاد آخر همین اسب ها هم بشدت آسیب دیدند و تنها تعداد کمی از آنها در اوسگیلیات موجود بود.
  6. وارث و بزرگترین پسر ایسیلدور.
  7. در سیلماریلیون و یاران حلقه اشاره شده است که تنها سه نفر از آنطرف کوه ها برگشتند، نفر سوم استلمو ملازم الندور بود که از جنگ جان سالم از به در برد.
  8. هیچ شکی در این نیست که این اورک ها فرستاده سائورن بودند برای غارت و چپاول افرادی که قصد داشتن از طریق کوهستان راهشان را کوتاه کنند. بعید است که خبری از سقوط سائورون به آنها رسیده باشد چون محاصره باراد-دور سفت و سخت بود و تمام نیروهای باراد-دور یا نابود شده بودند یا به همراه اشباح حلقه به شرق دور گریخته بودند. این دسته کوچک در شمال فراموش شده بودند و احتمالا فکر میکردند که سائورون فاتح نبرد شده است و دشمن دارد عقب نشینی میکند. هیچ شکنجه‌ای خشم سائورون را آرام نخواهد کرد که آن احمق‌ها اجازه دادند ارزشمندترین شی سرزمین میانه اینگونه به همین راحتی از دست برود، حتی با اینکه چیزی از حلقه نمیداسنتند. حلقه یگانه، بجز خود سائورون تنها برای نه اشباح حلقه شناخته شده بود، بردگان آن. با این حال افراد زیادی فکر میکردند که این درنده خویی و وحشیگری اورک ها برای بازپس گرفتن حلقه است.
  9. از کمان های نومه نوری ها هراس داشتند و فاصله شان را حفظ میکردند، اما تعداد کمانداران کمتر از آن بود که ایسیلدور نیاز داشت، کمتر از بیست عدد، چون انتظار این اتفاق را به هیچ وجه نداشتند.
  10. مقایسه کنید با کتیبه ای که ایسیلدور در مورد حلقه، قبل از عزیمتش در گوندور نوشته بود و بعد ها هم گندالف در شورای الروند به آن اشاره میکند: “داغ بود وقتی ابتدا آن را بدست گرفتم، داغ مانند اخگر، و دست من سوخت، بگونه ای که شک دارم هیچگاه از درد آن خلاصی یابم. با این حال الان که دارم این را مینویسم سرد است، و بنظر میرسد که دارد کوچکتر میشود.
  11. نگهدارندگان سه حلقه الفی.
  12. ایسیلدور با غرور و تکبرش، برخلاف پند کیردان و الروند مبنی بر نابود کردن حلقه یگانه در آتش اورودروین، حلقه را برای خودش برداشت و موجب کیفر خودش و فرزندانش شد.
  13. نکته قابل توجه این است که نور الندیلمیر در مقابل قدرت ناپدید کنندگی حلقه مقاوم بود اما وقتی ایسیلدور باشلق بر سر گذاشت نور خاموش و محو شد.

موجودات بی‌نام در موریا و خاستگاه اصلی آنان

Tolkien Legendarium Pocket Cosmology

This Article is Available in English, Read it Here.

بسیار عمیق‌تر از مسکن دورف‌ها، موجوداتی بی‌نام دنیا را می‌جوند. حتی سائورون نیز از آنها خبر ندارد. آنها پیرتر از او هستند.

فرمانروای حلقه‌ها، دو برج، سوار سفید

دنیایی که توسط جی. آر. آر. تالکین خلق شده، پر از شگفتی و مضامین عمیق است که با هر بار خواندن آن می‌توان به درکی جدید و پیدا کردن ارتباط‌های آشکار و پنهان میان چیزها رسید. این مقاله در ابتدا قرار بود صرفاً به نکته‌ای جالب در باب قدرت جادویی ملیان و سائورون اشاره کند، اما نگارنده براساس چیزی که شاید ساکنان سرزمین میانه آن را شانس بخوانند به بخش‌هایی از کتاب حلقه مورگوت (جلد دهم از تاریخ سرزمین میانه) برخورد که قبلاً آنان را خوانده و مقاله‌ی «آردا، حلقه مورگوت» را از آنجا نگاشته بود، اما امروز بدین شکل به آنان توجه نکرده بود و به نظر می‌رسد این آغاز پرده‌برداری یکی از رازهای دنیای تالکین باشد.

در تمام محتویات منتشر شده درباره‌ی رشته‌افسانه تنها یک بار از مخلوقاتی که گندالف به آنان «موجودات بی‌نام» می‌گوید، یاد شده است. اما این بدین معنی نیست که تالکین دیگر از آنان سخنی نگفته و ما در جای دیگر و با نامی دیگر بدون آنکه متوجه شویم، با آنان روبرو نشده باشیم! تنها جمله مستقیم در خصوص آنان در کتاب دو برج فصل سوار سفید آمده که به شرح زیر است:

این نقب‌ها ساختۀ مردم دورین نبود، گیملی پسر گلوین. بسیار عمیق‌تر از مسکن دورف‌ها، موجوداتی بی‌نام دنیا را می‌جوند. حتی سائورون نیز از آنها خبر ندارد. آنها پیرتر از او هستند. اینک من در آنجا گام برداشته‌ام، اما خبری نیاورده‌ام تا روشنایی روز را به تاریکی بکشانم.

موجوداتی کهن، پلید و دهشتناک که حتی گندالف از بازگو کردن خصوصیات آنان هراس دارد! برداشت هراس گندالف از دو جمله در این فصل و دلیل قدرت شیطانی آنان یک ماجرا در کتاب یاران حلقه است که برایتان بازگو خواهد شد. اولین دلیل هراس به صورت مستقیم است، هنگامی که گندالف می‌گوید «اینک من در آنجا گام برداشته‌ام، اما خبری نیاورده‌ام تا روشنایی روز را به تاریکی بکشانم.» که اگر با کتاب ارباب حلقه‌ها آشنا باشید، تاریک کردن روشنایی نشان از قدرت بسیار یا حجم عظیم پلیدی دارد که قدرتشان حتی در کلمات مرتبط با آنان وجود دارد. دومین دلیلی که هراس را می‌توان از جمله‌ی گندالف برداشت کرد، چند خط بالاتر از همین متن است:

گیملی گفت: «… گندالف تعریف کن که چه‌طور از عهدۀ بالروگ برآمدی!»

گندالف گفت: «اسم او را نبر!» و لحظه‌ای انگار سایۀ درد از روی چهره‌اش گذشت.

تا اینجا می‌توان متوجه شد که گندالف از بازگو کردن خاطرات تلخ و دردناک هراس دارد (بیان علت این هراس داشتن نیازمند مقاله‌ی جداگانه‌ی مفصلی است). بیایید نگاهی کنیم به بخشی از کتاب یاران حلقه فصل شورای الروند که گندالف اقدام به خواندن نوشته‌های روی حلقه به زبان سیاه می‌کند:

تغییر لحن صدای ساحر شگفت‌انگیز بود. صدایش به یک باره تهدید آمیز و قدرتمند و همچون سنگ خشن شد. انگار سایه‌ای از روی آفتاب نیم روزی گذشت و آستانۀ در لحظه‌ای تاریک شد.

پس از این باب است که نگارنده بر این باور بوده که آن موجودات باید به حدی دهشتناک و پلید بوده باشند که گندالف از توضیح بیشتر درباره آنان خودداری می‌کند، توضیحاتی که گندالف در باب حلقه یگانه و مبارزه با بالروگ دریغ نکرد.

همانطور که پیش‌تر گفته شد، در تمام محتویات منتشر شده درباره‌ی رشته‌افسانه تنها یک بار از مخلوقاتی که گندالف به آنان «موجودات بی‌نام» می‌گوید، یاد شده است، اما آیا اشاراتی غیرمستقیم به آنان وجود دارد؟ از نظر نگارنده دو اشاره، یکی در کتاب ارباب حلقه‌ها و دیگری در هابیت، مرتبط با این موجودات بی‌نام هستند. اولین اشاره در باب «نگهبان آب» است. موجودی که به یاران حلقه در جلوی دروازه غربی موریا حمله می‌کند، همان نگهبان آبی که کمی جلوتر در کتاب مزربول می‌خوانیم باعث مرگ اوین شده بود. دریاچه جلوی دروازه غربی موریا چگونه به وجود آمده بود؟ به دلیل مسدود شدن رود پرخروش سیرانون، دره‌ای که در مسیر این رود قرار داشت تبدیل به یک دریاچه شده بود. اما چرا نگهبان آب باید با موجودات بی‌نام مرتبط باشد؟ چرا آب آن دریاچه و آب‌های اعماق کوهستان باید به هم مرتبط باشند؟ بیایید نگاهی کنیم به توضیحی که گندالف ارائه می‌دهد:

گندالف پاسخ داد: «نمی‌دانم، ولی همۀ بازوها برای منظوری واحد هدایت می‌شدند. چیزی بوده که از آب‌های تیرۀ زیر کوهستان بیرون خزیده یا بیرون رانده شده. موجوداتی پیرتر و متعفن‌تر از اورک‌ها در جاهای عمیق جهان وجود دارد.»

منظور از آب‌های تیرۀ زیر کوهستان چیست؟ گندالف در کتاب دو برج فصل سوار سفید از آب‌های تاریک زیر کوهستان می‌گوید:

«زمان درازی سقوط کردم» انگار داشت با دشواری به خاطر می‌آورد. «زمان درازی سقوط کردم، و او هم با من سقوط کرد. آتش او دور و برم بود. سوختم. آن وقت توی آب‌های عمیق فرو رفتیم و همه جا تاریک بود. مثل موج‌های مرگ سرد بود: چیزی نمانده بود که قلبم یخ بزند.»

گیملی گفت: «ورطه‌ای که پل دورین روی آن بسته شده خیلی عمیق است و کسی تاکنون آن را اندازه نگرفته.»

گندالف گفت: «با این حال دور از دسترس روشنایی و دانش، آنجا را انتهایی هست. سرانجام به آنجا رسیدم به منتهی‌الیه پایۀ سنگ.»

چند خط جلوتر ما بند مورد نظرمان در باب موجودات بی‌نام را داریم که پیش‌تر بدان پرداختیم. همانطور که مشخص است، گندالف در همان آبی فرو می‌افتد که قبلاً از آن یاد کرده است و محلی که گندالف می‌گوید نگهبان آب از آنجا آمده یا بیرون رانده شده، همان جایی است که او با موجودات بی‌نام مواجه می‌شود. نکته قابل توجه از نظر نگارنده این است که نگهبان آب احتمالا از آنجا به بیرون رانده شده تا اینکه صرفاً بیرون آمده باشد؛ چرا که همزمان با بیدار شدن بالروگ و پر شدن دره از آب است که نگهبان آب در آن دریاچه ظاهر می‌شود و برداشت نگارنده این است که بالروگ یکی از آن موجودات بی‌نام را به بیرون فراری داده است، جایی که بالروگ به خوبی از آنان خبر داشت!

«در آن نومیدی دشمن‌ام تنها امید من بود و من با چسبیدن به پاشنۀ او تعقیب‌اش کردم، و او بدین ترتیب مرا به گذرگاه‌های پنهانی خزد-دوم آورد. همۀ آنها را خیلی خوب می‌شناخت.»

حال بیایید در مورد نگهبان آب بیشتر بدانیم، توصیفی که با تصویر نمایش داده شده در اقتباس سینمایی پیتر جکسون اندکی متفاوت است.

فرودو احساس کرد که چیزی مچ پای او را گرفت … گویی که انبوهی از مارها از انتهای شمالی دریاچه شناکنان به این سو می‌آمدند.

از میان آب بازوی بلند پر پیچ و خمی بیرون خزیده بود؛ به رنگ سبز روشن، درخشنده و خیس بود. چنگ انتهایی بازو، پای فرودو را گرفته بود و او را به طرف آب می‌کشید. سام زانو زده بود و داشت با یک دشنه به آن ضربه می‌زد. بازوی فرودو را رها کرد و سام او را کنار کشید و فریاد کمک سر داد. بیست بازوی دیگر موج‌زنان بیرون آمدند. آب تیره به جوش آمد و بوی تعفنی کریه به مشام رسید.

Watcher in the Water by Ulla Thynell

Watcher in the Water by Ulla Thynell

تفاوتی که لازم است به آن دقت شود، قابل مشاهده نبودن سر یا تنی واحد برای آن موجود است و خصوصیات بازوان آن موجود، موجودی که در اقتباس پیتر جکسون شبیه یک هشت‌پای غول‌آسا است.

اکنون بیایید نگاهی داشته باشیم به موجوداتی که در کتاب هابیت در فصل معما در تاریکی از آنان یاد می‌شود و می‌تواند اشاره به موجودات بی‌نام بحث ما و نگهبان آب داشته باشد.

تازه چیزهای دیگری هم هست که لزج‌تر از ماهی است. حتی در نقب‌ها و غارهایی که گابلین‌ها برای خودشان درست کرده‌اند، موجودات ناشناختۀ دیگری هم هست که دزدکی از بیرون خزیده‌اند آن تو تا در تاریکی مخفی بشوند. تاریخ پیدایش بعضی از این غارها برمی‌گردد به اعصاری که گابلین‌ها هنوز نبودند، و بعد آنها این غارها را گشاد و با دالان‌هایی به هم وصل کردند، و صاحبان اصلی هنوز توی سوراخ سمبه‌های عجیب و غریب‌اش زندگی می‌کنند و دزدانه به همه جا سر می‌کشند.

با خواندن این بخش ارتباط گم شده میان موجودات بی‌نام و نگهبان آب آشکار می‌شود. موجوداتی که آن غارها را ساخته‌اند، مشابه چیزی که در باب موجودات بی‌نام گفته شده که در اعماق زمین در حال جویدن و ساختن غارها هستن، و همچنین لزج و ساکن آب، مشابه نگهبان آب.

حال این سوال به وجود می‌آید که خاستگاه و منشأ اصلی این موجودات چیست؟ مشخصاً آنان نمی‌توانند از الف‌ها، انت‌ها، انسان‌ها، دورف‌ها، هابیت‌ها، گرگینه‌ها و موجوداتی که با آنان آشنا هستیم باشد. اما شاید آنان مخلوقات ملکور باشند؟ همانطور که می‌دانیم پلیدی در دنیای تالکین توان آفرینش ندارد، پس جواب خیر خواهد بود. آیا آنان از آینور هستند؟ با وجود اینکه در این صورت پیرتر از اورک‌ها خواهند بود، اما نمی‌توانند پیرتر از سائورون باشند، در نتیجه این نتیجه گیری نیز نادرست خواهد بود. آیا موجوداتی شبیه به تام بامبادیل هستند؟ باز هم جواب خیر خواهد بود، چرا که تام بامبادیل یک استثنا و موجودی خاص است و هم اینکه به مانند آنان پلید نیست. تنها دو گزینه باقی خواهد ماند، یکی پوچی به سان اونگولیانت، یا چیزی که تالکین برایمان در مقاله‌ای نوشته که توسط پسرش کریستوفر در کتاب حلقه مورگوت (اسطوره‌های تغییر یافته، VII، یادداشتی بر انگیزه‌ها در سیلماریلیون، iii) آمده است و حتی می‌تواند منشأ اونگولیانت را تا حدی شرح دهد!

به سبب ناسازی‌های موسیقی [آینور] – بدون ارتباط مستقیم با نغمه‌های(۱۷) ارو یا ملکور، بلکه به سبب ناهنجاری آن دو با یکدیگر – موجوداتی پلید در آردا پدید آمد، که به صورت مستقیم ناشی از هیچ طرح یا خیال ملکور نبودند: آنها «فرزندان او» نبودند؛ و از آنجا که پلیدی نفرت می‌انگیزد، از او نیز متنفر بودند. زادگان این موجودات نیز تباه بودند.

 ۱۷- در اینجا سه نغمه‌ی ایلوواتار در آهنگ آینور به عنوان یک نغمه، در مقابل ناسازی «نغمه» ملکور، به حساب آورده شده است

The Discord of Melkor by kuliszu

The Discord of Melkor by kuliszu

این پاراگرافی بسیار قابل توجه است، چرا که با آن می‌توان به پاسخی که از ابتدای مقاله به دنبالش بودیم برسیم. اگر این موجودات پلید همزمان با آهنگ آینور به وجود آمده باشند (اگر از آهنگ آینور چیزی نمی‌دانید، نیاز است که کتاب سیلماریلیون را مطالعه کنید، البته درک آن ساده نخواهد بود و فصل اول کتاب سیلماریلیون از سخت‌ترین متونی خواهد بود که احتمالا تا به امروز خوانده‌اید)، بدین معنی است که پیش از قدم گذاشتن سائورون به ائا آنان در آنجا وجود داشتند، و بدین دلیل که جمله آینور در تالارهای بی‌زمان ایلوواتار بوده‌اند، در نتیجه موجوداتی که در ائا در جوار زمان حضور داشتند، عمر بیشتری از لحاظ عددی و زمانی داشته و از سائورون قدیمی‌تر و پیرتر خواهند بود و این توصیف کدام موجودات است؟ موجوداتی بی‌نام که دنیا را می‌جَوَند که حتی سائورون نیز از آنها خبر نداشته و پیرتر از او هستند! موجوداتی که هم در کتاب هابیت و هم در کتاب ارباب حلقه‌ها به آن‌ها اشاره شده و در کتاب یاران حلقه با یکی از آنان، نگهبان آب، آشنا شدیم.

 

آیا این طرح برخورد دو قدرت یا جادو که به تولد چیزی پلید ختم می‌شود، در جایی دیگر از آثار تالکین وجود دارد؟ جواب بله است! در سیلماریلیون در حدیث برن و لوتین ما چنین چیزی را می‌خوانیم:

آن سوتر زمین‌های نابساردۀ دونگورتب بود که جادوی سائورون و قدرت ملیان به هم برمی‌خورد، و هول و جنون در آنجا حاکم بود.

Beyond lay the wilderness of Dungortheb, where the sorcery of Sauron and the power of Melian came together, and horror and madness walked.

 

شاید در متن فارسی آنچنان مشخص نباشد، اما اگر به متن انگلیسی نگاه کنیم نکته‌ای جالب قابل مشاهده است. همانطور که می‌دانیم هم ملیان و هم سائورون در نغمه‌سرایی و آهنگ چیره دست بودند که مثال‌های آن در طول کتاب سیلماریلیون آمده است و توضیح آنان خارج از حوصله مقاله خواهد بود. هنگامی که یک نیروی خیر و یک نیروی شر بسیار قدرتمند از جنس آهنگ آینور (به مشابه ناسازگاری ایلوواتار و ملکور) به هم برخورد کرده و ادغام می‌شوند، نتیجه دهشتناک و پلید خواهد بود، به نوعی که برای فرزندان ایلوواتار و دیگر ساکنان آن به سان هول و هراس (Horror) و جنون و دیوانگی (Madness) حاکم خواهد بود و قدم خواهد برداشت و قابل درک برای آنان نخواهد بود؛ مشابه پلیدی‌هایی که ناشی از نغمه‌های ارو و ملکور.

یک نکته جالب دیگر در ادامه همین نقل قول اخیر وجود دارد که با آن مقاله را به انتها خواهم رساند: در آن مکان در کنار آن هراس و دیوانگی، زادگان اونگولیانت نیز آنجا را به عنوان محل سکونت خود گزیده بودند! شاید یکی از دلایل انتخاب آن مکان خاص، شباهت آن به ذات اولیه آنان دارد و احساس راحتی که شاید ناشی از چیزی بود که از ناسازگاری نغمه‌های ایلوواتار و ملکور باعث خلق یا تولد آنان شده است.

 

قصه‌های تالکین پر از شگفتی هستند و همین دقت و نکات ریز در آنان است که لذت خوانش، غرق شدن و کنکاش در این دنیا را چندین برابر کرده است، دنیایی که برابر تقریباً همه ما چیزی برای عرضه و لذت بردن دارد.

 

~الوه

پی‌نوشت: برای نقل‌قول‌های فارسی از ترجمه رضا علیزاده از نشر روزنه استفاده شد.

۱۰ فیلم برتری که ویگو مورتنسن در آنان نقش داشته است

ویگو مورتنسن

ویگو مورتنسن: مردی است همه فن حریف. او شاعر است. او عکاس است. او نجواگر اسب است. او ناشر کتاب است. او جامعه‌شناس است. و می‌دانستید او یک بازیگر هم است؟

ویگو مورتنسن تا ابد با نقشش در سه‌گانه ارباب حلقه‌ها شناخته خواهد شد؛ به عنوان آراگورن، مردی که شاه خواهد بود، انسانی نجیب در دنیایی پر از اورک، الف، درختان سخنگو و دیگر موجودات مختلف در بزرگترین فانتزی حماسی سینمایی که تا به امروز ساخته شده است. پیش از ارباب حلقه‌ها، او با چهره جذاب و بازی خاصش در شاهد خانه ساخته است، در روشنی روز در زیر آوار له شده است، نقش یک زندانی در فیلم زندان را بازی کرده است. پس از ارباب حلقه‌ها او در کنار مشغولیت‌های دیگری بجز بازیگری که از آن‌ها نام بردیم، با ایفای نقش‌های مختلف و متفاوت، بازی‌هایی جالب و زیبایی ارائه داده است.

امروز ۲۰ اکتبر ۲۰۲۰ به مناسبت تولد ویگو مورتنسن نگاهی خواهیم داشت به ۱۰ فیلم برتری که ویگو مورتنسن در آنان نقش داشته است. لیست براساس امتیازات منتقدان سایت Rotten Tomatoes تهیه شده است. در این مقاله سعی شده به صورت کوتاه به فیلم و نقش‌هایی که ویگو مورتنسن بازی کرده است بپردازیم.

۱۰. به دور از انسان‌ها (۲۰۱۴) – ۸۴%

Far from Men (2014)

Far from Men (2014)

به دور از انسان‌ها مثالی عالی از فیلمی است که تعداد زیادی از خوانندگان احتمالاً آن را ندیده و حتی نامش را نشنیده‌اند، اما از آن فیلم‌هایی است که باید دیده شود. ویگو نقش اصلی فیلم، دارو، را بازی می‌کند، معلمی که مجبور است یک روستایی متهم به قتل را تحویل مقامات دهد.

با توجه به اینکه او فردی تقریبا ساکت و درونگرا است، این وظیفه‌ی سختی برای او خواهد بود، اما با شکل گرفتن همبستگی میان او و شخصیت محمد در فیلم، او سریعاً از پوسته‌ی خود بیرون آمده شاهد مبارزه آنان برای یافتن آزادی‌شان خواهیم بود.

 

۹. پوست بازتابگر (۱۹۹۰) – ۸۷%

The Reflecting Skin (1990)

The Reflecting Skin (1990)

پوستِ بازتابگر از فیلم‌هایی است که ویگو مورتنسن در اوایل مشغول شدن او به حرفه‌ی هنرپیشگی در آن حضور داشته، اما در همان ابتدا می‌توان استعداد او را مشاهده کرد. این یک فیلم بسیار خاص و عجیب بوده و از دید یک کودک روایت می‌شود. فیلم به ترس‌هایی که کودکان ممکن است با آنان مواجه شده اما از دید بزرگسالان پنهان بماند پرداخته است و به علاوه به موضوعاتی بسیار که مورد توجه بزرگسالان قرار گرفته نیز پرداخته است.

کامرون نقشی است که ویگو مورتنسن در این فیلم بازی می‌کند. او یک نظامی بازگشته از میدان نبرد است که عاشق فردی به نام دولفین (لینزی دانکن) می‌شود که در همان نزدیکی زندگی می‌کند. اما کامرون به خاطر آزمایشات بمب‌های اتمی در هنگام خدمت نظامی بیمار شده و این بیماری توان او را از درون می‌سوزاند. ویگو نقش این شخصیت را به خوبی در همه ابعاد بازی کرده است.

 

۸. سابقه خشونت (۲۰۰۵) – ۸۷%

A History of Violence (2005)

A History of Violence (2005)

سابقه‌ی خشونت یک فیلم بسیار گیرا است و ما یکی از بهترین بازی‌های ویگو مورتنسن را در این فیلم شاهد هستیم. او نقش تام را بازی می‌کند، او فردی معمولی است، اما زمانی که سارقان به رستورانش حمله می‌کنند، او دو خلافکار مشهور را در دفاع از خود می‌کشد و سعی می‌کند از دیگران محافظت کند.

قتل آن دو خلافکار به خاطر سابقه تاریکشان، او را به یک قهرمان بدل می‌کند اما تام که در شهر کوچکی زندگی می‌کند ناگهان خود را در میان توجه رسانه‌ها یافته و در این میان فردی او را به خاطر مسائلی در گذشته تهدید می‌کند. خانواده او وارد وضعیتی جدید شده و مجبور به نبردی می‌شوند که انتظارش را نداشته‌اند، از هویتی ساخته شده برای تام تا فشار رسانه‌ها.

 

۷. جزر و مد سرخ (۱۹۹۵) – ۸۸%

Crimson Tide (1995)

Crimson Tide (1995)

جزر و مد سرخ یکی دیگر از فیلم‌های قدیمی ویگو مورتنسن در این فهرست است، یکی از فیلم‌هایی که به دلیل کیفیت بالا، گذر زمانه بر آن تاثیری نداشته است. در این فیلم ویگو نقش اصلی را ندارد، اما در کنار دنزل واشینگتون و جین هکمن فیلمی است که تماشای آن پیشنهاد می‌شود.

فیلم جزر و مد سرخ به دو فرمانده نظامی یک زیردریایی می‌پردازد که به دلیل وقایعی مجبور به گرفتن تصمیمی سخت هستند، اما دیدگاه این دو فرد با هم زمین تا آسمان تفاوت داشته و علاوه بر نمایش تنشی که در یک نبرد وجود دارد، از زاویه‌ای متفاوت به شخصیت‌ها و دیدگاه‌ها و اعمال آنان که منجر به تصمیمات افراد می‌شود پرداخته است.

 

۶. حاوحا (۲۰۱۴) – ۸۸%

Jauja (2014)

Jauja (2014)

ویگو مورتنسن فقط در نقش بازیگر در فیلم حاوحا نیست، بلکه او تهیه کننده و حتی آهنگساز این فیلم نیز بوده و نقش زیادی در شکل دادن این فیلم داشته است. فیلم حاوحا یک درام تاریخی است و وقایعی را در سال ۱۸۸۲ بیان می‌کند و با وجود اینکه گاهی سرعت وقایع فیلم آهسته است، جزییاتی را که می‌توان در آن سکانس‌ها مشاهده کرد بی‌نظیر است.

ویگو نقش گونار دینسن را بازی می‌کند، فردی دانمارکی که شغلی را به عنوان یک افسر در ارتش آرژانتین قبول کرده و دخترش را نیز با خود به همراه می آورد. چشم مردان بسیاری که در آنجا هستند به دختر او جلب شده و دختر در انتها با یکی از سربازان دست به فرار می‌زنند و پدرش از روی استیصال راهی سفری در مناطق خطرناک اشغال شده توسط دشمنان می‌شود.

 

۵. وعده‌های شرقی (۲۰۰۷) – ۸۹%

Eastern Promises (2007)

Eastern Promises (2007)

هنرنمایی ویگو مورتنسن به عنوان نیکولای در فیلم وعده‌های شرقی به عنوان یکی از بهترین بازی‌های او تا به امروز شناخته می‌شود که نامزدی اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اصلی را برای او به همراه داشت؛ گرچه دنیل دی لوئیس برای فیلم خون به پا خواهد شد جایزه اسکار آن سال را از آن خود کرد. او از ابتدا تا انتهای این فیلم بازی جانانه‌ای از خود نشان داد و  همین باعث شد این فیلم به درجه فعلی خود برسد.

شخصیت او یک راننده برای خانواده خلافکار شناخته شده‌ای است که وقایعی باعث می‌شود نداند در این دنیا باید به که اعتماد کند. حاصل این وقایع فیلمی گیرا از فردی است که باید انتخاب‌هایی دشوار برای آینده خود انجام داده و اینکه آیا در دنیای خلافکاران که همیشه عامل رشد او بوده است، جایی دارد یا خیر.

 

۴. ارباب حلقه‌ها: یاران حلقه (۲۰۰۱) – ۹۱%

The Lord of the Rings: The Fellowship of the Ring (2001)

The Lord of the Rings: The Fellowship of the Ring (2001)

شروع یک سه‌گانه سینمایی هرگز آسان نیست، و با وجود اینکه این فیلم کمترین امتیاز در میان سه‌گانه سینمایی پیتر جکسون از ارباب حلقه‌ها را دارد، این فیلمی شگفت انگیز بوده که جهان سرزمین میانه را می‌سازد. داستانی که با صحنه‌های شاهکار و شخصیت‌هایی که به شدت پرداخت شده‌اند.

نقش ویگو مورتنسن به عنوان آراگورن سرهای بسیاری را به سوی خود گرداند، نقشی که او به خوبی از ایفای آن بر آمده است. نقش او احساسی عجیب اما قهرمانانه به مخاطب ادا کرده و باعث جذابیت و توانمندی بیشتر این شخصیت و جلب توجه بینندگان به او است.

 

۳. شاهد (۱۹۸۵) – ۹۳%

Witness (1985)

Witness (1985)

ویگو مورتنسن هنرپیشگی حرفه‌ای خود را با فیلم شاهد شروع کرد، فیلمی که آغازگر مسیری درخشان برای او بود. البته او در این فیلم نقش اصلی را ندارد، نقش اصلی این فیلم را هریسون فورد بازی می‌کند، نقشی که برای او نامزدی اسکار را به همراه داشت، و ویگو بخشی از این فیلم زیبا است.

او نقش موسی را در این فیلم بازی می‌کند، فیلمی که روایتگر داستان قتل پسری جوان در ایستگاه اتوبوس است. جان بروک (با بازی هریسون فورد) یک کارآگاه است که به این پرونده رسیدگی می‌کند، پرونده‌ای که هر چه جلوتر می‌رود، پیچیده‌تر شده و سرنخ ماجرا به محل کار این کارآگاه رسیده و باعث به وجود آمدن سختی‌های بیشتر در حل این پرونده می‌شود.

 

۲. ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه (۲۰۰۳) – ۹۳%

The Lord of the Rings: Return of the King (2003)

The Lord of the Rings: Return of the King (2003)

بخش پایانی سه‌گانه ارباب حلقه‌ها فیلمی مهم برای ویگو مورتنسن است، به دلیل نقش بزرگی که شخصیت آراگورن در داستان این فیلم دارد. آراگورن در این فیلم حضور بیشتری از قبل دارد، از سکانس‌های نبرد گرفته یا لحظات عمیق و آرام داستان که مورتنسن بازی بی نظیر خود احساس مخاطبان را به خوبی برانگیخته است.

این فیلمی نفس‌گیر بوده و پر است از جزئیات بسیاری که از ابتدا در این سه‌گانه وجود داشته و حال همه آنان به انتهای خود رسیده‌اند. علت اینکه فیلم ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه تعداد تصور ناپذیری از جوایز و توجهات را به خود جلب کرده است، گواه کیفیت مثال زدنی این فیلم در چنین ژانر و سینمایی است.

 

۱. ارباب حلقه‌ها: دو برج (۲۰۰۲) – ۹۵%

The Lord of the Rings: The Two Towers (2002)

The Lord of the Rings: The Two Towers (2002)

با وجود اینکه ارباب حلقه‌ها: بازگشت شاه توانست جوایز بی شماری را درو کند، این ارباب حلقه‌ها: دو برج است که بیشترین امتیاز را در میان منتقدان سایت Rotten Tomatoes دارد! البته این فهرست به سان همه فهرست‌های اینچنینی دیگر جای بحث و گفتگو دارد اما بدون شک این فیلم یکی از بهترین فیلم‌هایی است که تا به حال ساخته شده است.

در این فیلم ما بیشتر از پیش با شخصیت آراگورن آشنا می‌شویم، نقشی که ویگو مورتنسن با بازی عالی خود آن را برای مخاطب باورپذیرتر کرده است. همچنین آیا می‌دانستید آراگورن در این فیلم است که با شوت کردن کلاهخود یوروک-هی باعث شکسته شدن انگشت شصت خود می‌شود! البته به عنوان یک طرفدار رشته افسانه تالکین همه ما این را دانسته و به همه دوستانمان به هنگام تماشای فیلم و رسیدن این سکانس، به آن اشاره کرده‌ایم.

در پایان برای کسانی که تا انتهای مقاله همراه ما بوده‌اند، نگارنده دو عنوان دیگر را شایسته تقدیر دانسته و با وجود اینکه شاید از لحاظ امتیاز منتقدان در این فهرست ۱۰ نفره جا نشوند، اما از نظر امتیاز کاربران سایت و همچنین نظر نگارنده بر این است که نام نبردن از آنان کم لطفی به این دو فیلم و ویگو مورتنسن است.

 

کاپیتان خارق‌العاده (۲۰۱۶)

امتیاز منتقدان: ۸۳% – امتیاز کاربران: ۸۵%

Captain Fantastic (2016)

Captain Fantastic (2016)

بن‌مایه فیلم کاپیتان خارق‌العاده بیننده را به تفکر وا می‌دارد و ویگو مورتنسن در برانگیختن این تفکرات و روایت این فیلم نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کند که محصول آن درامی کمدی خانوادگی متفاوت‌تر از هرچیزی است که تا به امروز دیده‌ایم.

بن کش (ویگو مورتنسن) نقش پدر خانواده‌ای ۸ نفره را ایفا می‌کند که در اعماق حیات وحش و به دور از هر تکنولوژی و جامعه‌ای در حال زندگی هستند. بن و لزلی (مادر کودکان) تمام وقتشان را برای تربیت فرزندان می‌گذرانند و به آنان مسائل بسیاری می‌آموزند.

 

کتاب سبز (۲۰۱۸)

امتیاز منتقدان: ۷۷% – امتیاز کاربران: ۹۱%

Green Book (2018)

Green Book (2018)

کتاب سبز مخاطبان را به سفری لذت بخش در مسیری پر دست‌انداز می‌برد که بازی شاهکار ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی عمق خاصی به داستان روایت شده در فیلم می‌دهد.

دکتر دان شیرلی (ماهرشالا علی) یک پیانیست آفریقایی آمریکایی با شهرت جهانی است که قرار است تور کنسرتی را در اعماق جنوب آمریکای شمالی در سال ۱۹۶۲ اجرا کند. او نیاز به یک راننده و محافظ دارد و تونی لیپ (ویگو مورتنسن) این کار را قبول می‌کند و این شروع سفری است در میان نژادپرستی و خطرات جداسازی نژادی در آن زمانه، که باعث دوستی خاص میان این دو فرد با تفکرات متفاوت می‌شود.

 

به نظر شما چه فیلم دیگری از ویگو مورتنسن است که می‌تواند در فهرست برترین فیلم‌های او قرار گیرد؟ در بخش نظرات با ما و دیگر مخاطبان در ارتباط باشید.

بررسی شخصیت‌های بیل‌بو و فرودو بگینز براساس تست MBTI

hobbit day bilbo frodo baggins mbti test

نویسنده: مهسا جوادی

به مناسبت روز هابیت (۲۲ سپتامبر) و تولد بیل‌بو و فرودو بگینز مروری خواهیم داشت به این دو شخصیت جذاب و قابل بحث که توسط جی. آر. آر. تالکین برای رشته‌افسانه خلق شده‌اند. ابتدای کار و بدون مقدمه بهتر است بدانید که بر اساس تست‌های شخصیت شناسی مایرز بریگز (MBTI) که شامل ۱۶ تیپ شخصیت متفاوت می‌شود، بیل‌بو در دسته ESFJ و فرودو در دسته‌ی INFP قرار می‌گیرد.

ابتدا قرار بود به مناسبت این روز، تستی مبنی بر اینکه بیشتر شبیه کدام یک از دو شخصیت مذکور هستید طراحی و آماده شود، اما پس از بررسی به این نتیجه رسیدیم که چنین تست‌های کوتاهی در انتها دقت بالایی نداشته و منابع بهتر و دقیق‌تری برای این کار وجود داشته که تکرار آنان بیهوده خواهد بود. پس اگر می‌خواهید بدانید شما بیشتر شبیه بیل‌بو هستید یا فرودو بذارید خیالتان را راحت کنم، این پروسه کوتاه نبوده و می‌توانید از لینک در انتهای مطلب برای تعیین تیپ شخصیتی MBTI خود استفاده کنید.

لازم به ذکر است فراوانی شخصیت براساس تست MBTI میانجی‌ها (فرودو) حدودا ۳٪ برآورد می‌شود، مشاوران (بیل‌بو) ۱۲٪ و مدافعان (سم‌وایز) هم ۱۳٪ فراوانی دارند.

Martin Freeman Bilbo Baggins ESFJ

افرادی با شخصیت ناصح و مشاور (ESFJ) در تست MBTI فردی فوق العاده مراعات‌گر، اجتماعی، محبوب و همیشه مشتاق کمک کردن به دیگران‌اند، مثل بیل‌بوی دوست داشتنی خودمان.

درست است! بیل‌بو یک برونگرای تیپیکال نیست؛ از همسایه‌ها دوری می‌‌کند (چه قبل از ماجراجویی و چه بعد از آن)، حوصله‌ی بازدید کننده و مهمان را هم ندارد، مخصوصا اگه موقع شام سر برسند اما نهایتاً از بودن در یک جمع خوب لذت می‌برد.

شخصیت مشاور از در خدمت جمع بودن و مشارکت لذت می‌برد، مخصوصا وقتی که قدر او را بدانند و دورف‌ها بدون شناخت آنچنانی از بیل‌بو حسابی قدر عیارشان را می‌دانند. و فراموش نکنیم که بیل‌بو چقدر خونگرم است و در ارتباط گرفتن با هیچکس و هیچ نژادی مشکلی ندارد، چه یک جادوگر ناشناس و خودخوانده، چه دورف‌‌های ناخوانده، چه الف‌های مغرور، چه بئورن خرس‌نما، چه انسان‌هایی که او را کوچک و ناچیز می‌پندارد، چه گولومی که می‌خواهد او را نوش جان کند! و یا حتی اسماگِ اژدها! می‌توان ادعا کرد کرد بیل‌بو تو دل بروست و به دل همه می‌نشیند!

«تو خیلی ماهی آقای بگینز، و من خیلی شیفته تو شده‌ام؛ ولی هرچه باشد توی این دنیای ولنگ و واز یک موجود کوچک بیشتر نیستی!»
-گندالف

شخصیت مشاور شخصیت محبوبی است و از جلب توجه ابایی ندارد. از خودستایی بیل‌بو نزد و اسماگ که بگذریم به یاد بیاورید بیل‌بوی ۱۲۸ساله را که در ریوندل با اعتماد به نفس تمام برای همه شعر می‌خواند و البته نزد همه محبوب و محترم است و این برای بورومیر که بیل‌بو را نمی‌شناسد غریب به نظر می‌آید.

بیل‌بو عاشق سوراخ هابیتی‌اش است و حاضر است همه عمرش را کنار آتش بنشیند از لیوانش هورت هورت شکلات داغ سر بکشد و کتاب مورد علاقه‌اش را بخواند و هنگام ماجراجویی چقدر که دلش برای خانه‌اش تنگ نشد! بیل‌بو فردی سنتی است که به گذشته اهمیت زیادی می‌دهد. درباره‌ی گذشته و ماجراجویی هایش کتاب می‌نویسد و از همین گذشته‌ها و تجارب قبلی در حل مشکلاتش بهره می‌برد.

بیل‌بو یک استعداد ذاتی دارد که می‌تواند موقعیت را بسنجد و با سرعت عمل واکنش مناسبی داشته باشد. بیل‌بو با شخصیت مشاوری که دارد قبل از حرف زدن فکر می‌کند و هوشمندانه کلمات را برمی‌گزیند، چون فردی با‌ملاحظه است که نمی‌خواهد کسی از او ناراحت شود. خلق و خوی انعطاف‌پذیری دارد و می‌داند با هر کس به چه نحو برخورد کند، مخصوصا دورف‌هایی که همراهشان شده. بیل‌بو در عین اینکه با ملاحظه است عقایدش را راحت بیان می‌کند و در نهایت کار خودش را می‌کند. نمونه‌اش فرار بشکه‌ای و یا تقدیم گوهر آرکن به جبهه مقابل و و یا حتی وقتی که می‌خواست به عنوان یک عیار معرکه که از ترول‌ها دزدی کند! همه اینها ابتکار عمل خودش بود.

بیل‌بو قلب رئوفی دارد، کسی را ناراحت نمی‌کند، با وجود داشتن فرصت گولوم را نمی‌کشد، با فرودو مثل پدری مهربان است و همه‌ی هابیت ها او را به عنوان فردی بخشنده و نجیب می‌شناسند که واقعا هم اینگونه است. بیل‌بو انقدر بزرگ منش است که نه فقط بگ‌اند که حلقه‌ی یگانه‌ی عزیرش هم برای فرودو می‌گذارد. ‌با وجود قلب مهربان پر احساسش حس قضاوتش بر احساساتش غلبه دارد و با اینکه می‌داند تقدیم گوهر آرگن به جبهه‌ی مقابل به ضرر دوست عزیزش تورین است و انجام اینکار را برایش دشوار است با ارزیابی موقعیت تصمیم می‌گیرد کاری را که فکر می‌کند درست است را انجام دهد.

Elijah Wood Frodo Baggins INFP

افرادی با شخصیت میانجی (INFP) افرادی آرمان‌گرا، شاعر مسلک، مهربان و نوع‌دوست‌اند که مشتاق کمک کردن برای هدفی خوب هستند.

فرودو یک نمونه عالی از INFP هاست؛ درونگرا و آرام و کم حرف، مهربان و نجیب که برای هدفی که انجامش را ضروری می‌داند از فدا کردن جانش هم ابا ندارد. فرودو با علم به اینکه راه بی‌بازگشتی را در پیش گرفته اما آن را تا انتها ادامه می‌دهد. میانجی‌گران به واسطه خلوص نیت خود هدایت می‌شوند و نه پاداش و مجازات، هرچند همه نمی‌توانند محرکی که پشتوانه این احساسات و تصمیم‌گیری هستند را درک کنند و این امر ممکن است به انزوای میانجی منجر شود چنانچه فرودو نیز تنها و منزوی بود.

All that is gold does not glitter; not all those who wander are lost; the old that is strong does not wither; deep roots are not reached by the frost.

-J. R. R. Tolkien

تالکین که خودش نیز شخصیت میانجی دارد با درک خوبی به شخصیت فرودو پرداخته و می‌داند که فرودو کسی است که حاضر به چنین فداکاری و پذیرفتن ماموریت بی‌بازگشت نابودی حلقه است اما او توان کافی برای این کار را ندارد، برای همین سام با شخصیت مدافع (ISFJ) را همراه او می‌سازد تا با کمک او کار به سرانجام برسد و حتی اذعان می‌کند که فرودو قهرمان اصلی داستان نیست بلکه سم قهرمان اصلی داستان است (نامه ۱۳۱ تالکین)؛ با این حال می دانیم سم بدون وجود فرودو اصلا قدم در همچنین راهی نمی‌گذارد. این فردو است که لزوم انجام این مأموریت را درک می‌کند و حاضر است برای هم چنین هدفی از خود بگذرد. سم تا آخرین لحظه نیز تسلیم نمی‌شود باور دارد که به شایر برخواهند گشت. امید سم نافسردنی است. فرودو اما واقع‌بینانه از ابتدا این سفر را بی‌بازگشت دید:

«سم سعی کردم که شایر را نجات بدهم و حالا نجات پیدا کرده، ولی نه برای من. وقتی خطر چیزی را تهدید می‌کند اغلب باید همینطور باشد: یک نفر باید از آن چیز چشم‌پوشی کند، از دستش بدهد تا اینکه برای دیگران بماند.»

سم مدافع نیز مهربان خوش قلب است اما وقتی فرودو را در خطر ببیند خطرناک، جسور و بی باک می شود و کارهایی می‌کند که حتی برای خود نیز عجیب و باورنکردنی است.

حمایت‌گری و وفاداری سم را نمی‌توان زیر سوال برد. او کارآمد، شایسته، صبور و هوشیار است و با حس وظیفه شناسی‌اش خود را خفه می‌کند؛ از خواب و خوراکش می‌زند تا مراقب فرودو باشد؛ در عین حال خیال پرداز و مشتاق است و از دیدن الف‌ها و موماکیل‌ها ذوق زده می‌شود؛ خجالتی و متواضع است؛ آنقدر فروتن که نمی‌داند پس از بازگشت‌شان به شایر او را مثل یک قهرمان می‌ستایند! حتی بیشتر از آقای فرودوی عزیزش و آنقدر خجالتی است وقتی شعر می‌گوید و یا مثلاً بانو گالادریل را برای فارامیر توصیف می‌کند تاکید می‌کند که ادبیات و سوادش در برابر آقای بیل‌بو و آقای فرودو ناچیز است و شعرش مانند آنها حسابی نیست. وقتی از او تعریف میکنند گونه‌هایش گل می‌اندازد و سرخ می‌شود.

سم با اینکه مدافع و درونگراست اما در ارتباط گرفتن با دیگران خونگرم است ولی فرودو نمونه کامل یک میانجی کم حرف است چنان در تفکر عمیقش غرق می‌شود که از آنچه در اطرافش است غافل می‌شود. شناخت میانجی‌ها مشکل است فرودو فرد مرموز و سربه‌گریبانی است که به گوشه نشینی معروف است.

میانجی‌ها در درک احساسات و تمایلات دیگران مهارت دارند اما متقابلاً دیگران چنین احساسی را نسبت به آنها ندارند. فرودو برای اطرافیانش شبیه کتاب بسته است، همانطور که از ماجرای نقل مکانش به کریک‌هالو و قصدش برای سفری مخفی مشخص است (لازم به ذکر است این ماجرا در فیلم وجود نداشته و مخصوص کتاب است).

میانجی‌گران استعداد خوبی برای با استعاره سخن گفتن و بیان مقصودشان در قالب شعر و مثل دارند. اغلب در یادگیری دیگر زبان‌ها بااستعداد هستند. تالکین به عنوان یک میانجی نمونه حتی دست به خلق کامل زبان‌هایی از برای خودش می‌زند. فرودو نیز در فراگیری زبان الفی استعداد خوبی دارد که این باعث تعجب گیلدور در کتاب می‌شود.

میانجی‌ها خود را وقف هدفشان میکنند و از جان مایه می‌گذارند. این هدف چه رفتن به موردور و نابودی حلقه یگانه باشد، چه خلق ۰ تا ۱۰۰ دنیایی که ایده‌ی خودشان است. بیش از حد ایده‌آل‌گرا و آرمان‌گرا بودن میانجی سبب می‌شود فرودو تا پای مرگ برود و تالکین بیش از نیم‌قرن روی جزییات داستان‌هایش وقت بگذارد و روی انتخاب اسم کوچکترین دریاچه و تپه و فواره و یا ترجمه‌ی متون و اسامی به دیگر زبان‌ها وسواس نشان دهد؛ آنقدر که دیگر عمرش کفاف ندهد.

«همه را دوست بدار، به عده‌ی کمی اعتماد کن و در حق هیچکس بدی نکن»

این جمله‌ی شکسپیر که او هم میانجیست، توصیف کاملی از فرودو بگینز خودمان است که همه را دوست دارد، حتی گولوم را درک و به او محبت می‌کند. به کمتر کسی اعتماد می‌کند. تنها سم، آراگورن و گندالف اعتماد بی‌قید و شرط فرودو را دارند. فرودو به هیچکس بدی نمیکند. حتی در پایان مرگ گولوم نیز به دست فرودو رقم نمی‌خورد و گولوم خودش بر اثر چیزی که مردمان سرزمین میانه به آن شانس می‌گوید (که گندالف مخالف آن است) سقوط می‌کند! و یا سارومانی که شایر را ویران کرده و فصد کشتنش را داشت بخشوده و نمیخواهد به او آسیب برساند یا تلافی‌کند.

«نه سم! حتی الان هم او را نکش! صدمه‌ای به من نزده و راستش را بخواهی اصلاً دلم نمی‌خواهد به این طرز فجیع بمیرد. یک زمانی بزرگ و از زمره نجیب‌زادگانی بود که ما نباید به خودمان جرأت می دادیم دست رویش بلند کنیم. او سقوط کرده است و دوای درد او نزد ما نیست ولی من از جانش می‌گذرم به این امید که این دوا را پیدا کند.»

لینک تست شخصیت شناسی MBTI که به زبان فارسی هم وجود دارد و صفحه اول نتایج آن به فارسی است. البته باقی مطالب سایت به انگلیسی در دسترس قرار دارد: https://www.16personalities.com/fa

پ.ن.
البته نتایج و خود تست جای بحث بسیار داشته که منتظر شما در بخش نظرات هستیم. حال لازم است چیزی را اضافه کنم: در سایت مذکور آرون به عنوان شخصیت میانجی طبقه بندی شده است، ولی از نظر نگارنده ما در باب شخصیت آرون که در کتاب آمده، اطلاعات کافی نداریم و احتمالاً این انتخاب براساس شخصیت نمایش داده شده از وی در سه‌گانه جکسون بوده که حق مطلب را ادا نمی‌کند.