خانه - کتابخانه (برگه 10)

کتابخانه

نام خود را به آسانی به خط رونی دورف ها بنویسید

تهیه توسط «DAIN ll IRONFOOT»

شما هم دوست دارین اسمتونو و یا شاید هر کلمه دیگه ای رو که بخوایین به خط رونی دورف ها بنویسید؟

همون خطی که توی نقشه ترور به کار برده شده بود، همون خطی که در کتیبه ی ورودی سری کوه تنها استفاده شده بود. اسم رسمی این نوع نوشتار آنگرتاس هست که گرچه توسط دایرون خنیاگر (یکی از الف های دوریات در دوران اول) ساخته شده بود اما در دوران های بعدی بیشتر دورف ها از آن برای نوشتن و حجاری کردن استفاده کردند.

ظاهر این سبک نوشتار به نظر پیچیده میاد ولی بعد از خوندن این مطلب، نوشتن به خط رونی براتون مثل آب خوردن میشه. هر صامت و هر مصوت در این شیوه نوشتار دارای یک علامت هست که خیلی ساده میتونید اونها رو برای نوشتن اسمتون جایگزین کنید. علامت های معادل هر کدوم از الفبا رو در جدول زیر میبینید:

1
با وجود این الفبا فقط کافیه حروف رو برگردان و جایگذاری کنین تا متن مورد نظر شما به خط رونی نوشته بشه. برای مثال اول من اسم خودم رو با خط رونی می نویسم.

2

اگه گفتین اسمم چیه؟

مثال دوم: «آردا دنیای تالکین»

3

کار با این خط به مراتب آسان تر از خطوط دیگه مثل خط الفی است…همین امر باعث جذاب شدن کار با این نوع خط میشه…وقتی روش نوشتن با خط رونی رو یاد بگیرید کار کردن با این خط براتون خیلی لذت بخش میشه. برای تمرین میتونید نوشته ها (و همچنین حروف مهتابی مخفی) در نقشه ترور رو بخونید.

4_Thrors_map

نام خود را تنها در ده دقیقه به زبان الفی بنویسید

ترجمه و گردآوری از «*LuThien *»

آیا شما می خواهید که اسمتان را به زبان الف ها بنویسید؟!، اما به هر جا که رجوع میکنید به نظر میرسد که تنها این کار را سخت تر و پیچیده تر میکند؟!

نوشتار الفی به نظر زیبا و مرموز است، اما آیا واقعا نوشتنش غیر ممکن  است؟!

و اما ساده ترین راه برای نوشتن ; تنها الفبا را جایگزین کنید و به نتیجه دلخواه برسید!!! به همین راحتی….

این هم از الفبا:

alphabet

دقیقا!!! به همین سادگی….

شما الان فقط به چند نکته کوچک احتیاج دارید و بعد کاملا میتوانید اسم خودتان و هر اسمی را به زبان زیبای الفی بنویسید بدون دانستن معادل اسمتان!

و اما نکات:

  1. اسم خود را با الفبای لاتین بنویسید.
  2. مهمترین نکته این است که بدانید  مصوت ها بالا یا پایین صامت ها قرار میگیرند. (مصوت ها در انگلیسی شامل A, U, O, I,E میشوند.) این در واقع همان چیزی است که فلش های خاکستری در جدول الفبای بالا نشان میدهند. شما می توانید مصوت ها را بالای حروفی که قبلشان آمده اند قرار دهید(مد Quenya) یا بالای حروف بعد (مد Sindarin).

این مثال ها به سبک اول تهیه شده اند. به آنها دقت کنید:

quenya1

  1. نام مورد نظر( به لاتین): ROBERT
  2. جای مصوت ها را عوض کنید. یعنی آنها را به بالا سمت چپ منتقل کنید، حالا روی سر صامتی که قبلشان است قرار گرفته اند.
  3. الفبا را جایگزین کنید. از جدول الفبا استفاده کنید. احتمالا تا حالا متوجه شدید که دو حالت برای حرف R وجود دارد.  یکی برای زمانی است که R در RED تلفظ میشود و دیگری زمانی که R در CAR. در این اسم R اول حالت اول را دارد و R دوم هم مانند R در CAR است. (بهتر است بدانید اکثر R ها در اسامی فارسی حالت اول یعنی R در RED را دارند.)

به صورت عادی مصوت ها در بالای صامت ها قرار میگیرند اما تنها در زمان وجود Y یا E بدون صدا(در پایان اسامی) در زیر صامت ها قرار میگیرند. در اینجا مثالی دیگر را باهم میبینیم که علاوه بر نکته توضیح داده شده دارای نشانه ای خاص نیز هست، یک خط ساده و مستقیم در زیر صامت، که نشان دهنده صامت مشدد یا دو بار تکرار شده است.شما می توانید از این نشانه برای تمامی صامت ها استفاده کنید.

quenya2

  1. نام مورد نظر( به لاتین): LYNNE
  2. جای مصوت ها را عوض کنید. یعنی آنها را به بالا سمت چپ منتقل کنید، خب حالا روی سر صامتی که قبلشان است قرار گرفته اند.
  3. حروف تکراری را با هم یکی کنید. یعنی هر دو را در یک مکان و کنار هم قرار دهید.
  4. الفبا را جایگزین کنید. از جدول الفبا استفاده کنید.از خط مستقیم کوچک در زیر N استفاده کنید تا دوبار تکرار شدن آن را نشان دهید.

این خط مستقیم زیر صامت تنها یکی از روش هایی است که با آن یک حرف کار دوتا  حرف را در زبان الفی انجام میدهد. تعداد زیادی از حروف الفی این خاصیت را دارند به نحوی میتوان آنها را الفبای مکمل ذکر کرد.در زیر جدولی از پر کاربردترین آنها قرار دارد:

quenya3

یک نکته ظریف جاهایی که M و N پشت سر صامت دیگری بیاید خطی کوچک و مستقیم بالای نماد آنها قرار میگیرد؛ مانند شکل بالا.در مثال بعد این موضوع را به وضوح خواهیم دید همین طور متوجه می شویم که با مصوت هایی که صامتی قبل از خود ندارند چه باید کرد.

quenya4

  1. نام مورد نظر(به لاتین): ANDY
  2. جای مصوت ها را عوض کنید. Y پایین و سمت چپ قرار میگیرد.از آنجایی که حرف A صامتی قبل از خود ندارد بنابراین روی یک پایه که تنها یک خط عمودی مستقیم است قرار میگیرد.(همانطور که میدانید پایه در تلفظ و یا معنی تاثیری نمیگذره.)
  3. حروف را با هم ترکیب کنید. از الفبای مکمل کمک بگیرید.
  4. الفبا را جایگزین کنید. از جدول الفبا استفاده کنید.

 و یک مثال با دو بار استفاده از الفبا های مکمل:

quenya5

یکی از سوالات معمولی که زیاد پرسیده می شود این است که با اسم هایی که دو مصوت دارند باید چه کار کرد؟ به یاد داشته باشید که در این موارد باید از پایه ها استفاده کرد در زیر چند مثال آورده شده که به درک بهتر موضوع کمک خواهد کرد:

  1. نام مورد نظر( به لاتین):ADRIANquenya6
  2. نام مورد نظر : EILEENquenya7

*توجه: این مثالی قابل توجه از تکرار مصوت هاست؛ اسم با دو مصوت آغاز می شود، که ما از تنها چاره ی ممکن که به کار بردن دو پایه در یک ردیف است استفاده میکنیم. می توان کمی هم ذوق هنری در نوشتن دو حرف E که روی L قرار میگیرند به خرج داد!

 

این تمام چیزی بود که شما برای شروع احتیاج داشتید!پس زود دست به کار شوید و از نوشتن اسم خودتان به خط زیبای الفی لذت ببرید.

اما همونطور که همه ی شما مطلع هستید راه های زیادی برای نوشتن نام به نوشتار  الفی وجود دارد که این یکی از ساده ترین ها بود.

 

این مقاله تر جمه شده و اقتباس شده از منبع اصلی “Chris McKay’s Tengwar Textbook” می باشد.

 

 باشد که ستارگان بر مسیرتان بدرخشند و بانوی ستارگان نظاره گر شما  باشد

ملیانِ مایا

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

67140962138259818629

ملیان از نژاد مایا بود. گروهی فروتر از نژاد والار. مایار در خدمت والار بودند؛ و اما هر دو نژاد، آینور محسوب می‌شدند. قدسیانی که در آینولینداله، سرود آفرینش، همراه ارو و به فرمان او، نغمه سرائیدند. ملیان، با تعداد دیگری از مایار، در والینور اقامت کرد. در مکتب وانا و استه‌ی والیر. باغ‌های لورین، مسکن اصلی ِ او بود؛ و طبیعت بکر آنجا، همیشه از وجود ملیان به خود می‌بالید؛ زیرا که وی زیباترین در میان آینور بود و آوازش بسیار بر دل می نشست. رقصی که با ترانه‌هایش همراه بود، شوری غریب و مست کننده به بیننده می‌داد و خردی که ملیان از آن برخوردار بود، بعدها بسیار بی اعتنایی خورد…

زمان بسیار درازی، ملیانِ مایا در لورین بود تا آن‌وقت که خواست بیشتر ببیند و حس کرد یکجا ماندن، برایش و برای اطرافیانش و برای آردا، سودی نخواهد داشت. پس منتظر ماند تا که الف‌ها، در سرزمین میانه، بیدار شدند. پس آن روز او به راه افتاد. ملیان شاید می‌دانست چه در آنجا منتظر اوست؛ و یا شاید هم از تقدیرش بی خبر بود. کسی نمی‌داند. در هیچ ترانه‌ای نیامده.

روزها از پیِ هم می‌آمدند و الف‌هایی که پس از دیدن ستارگان، نامِ الدار بر خود نهاده بودند، به دعوتِ اورومه‌ی والا، گروه گروه، عزمِ غرب کرده بودند. اقوام تله ری. نولدور. وانیار. هر کدام رهبری داشتند و الوه سینگولو، فرمانروای قوم تله ری بود. هر جای خوش آب و هوا و خرمی در بین مسیرشان، به اقتضای نیازشان بر می‌گزیدند تا استراحتی کنند؛ زیرا که سفر، بسیار طولانی و خسته کننده بود؛ اما این اقامت کردن‌های کوتاه، در سرزمین میانه که هنوز دست نخورده و تازه و پر از شگفتی‌ها بود، الدار را بسیار سرمست و مسرور می‌کرد؛ و ماجراجویی‌ها به آن‌ها انگیزه‌ی ادامه دادن می‌داد. یکبار قوم تله ری به غرب سرزمین میانه که رسیدند، وارد بلری‌اند شدند. خطه‌ای که بسیار از طراوت و گوناگونیِ گل‌ها و درخت‌ها و دیگر مائده‌ها، بهره‌مند بود. الوه خواست تا اندکی آنجا بیاسایند…

melian_by_ekukanova-d4o3odlالوه رفاقتی گرم با فینوه، رهبر نولدور، داشت؛ و خیلی وقت‌ها به دیدن او می‌رفت. روزی همچو همیشه، از مردمش جدا شد تا برود فینوه را ملاقات کند؛ اما عجایب سرزمین میانه او را به خود مشغول کرد. راه کج رفت و همچنان که سراپا حیرت بود رفت تا به جنگل نان الموت رسید… اما گویی ملیان، قبل از او، او را دیده بود و خواسته بود باز هم ببیند! قدرت ملیان، زیاد بود و آنرا اطراف پیکر الوه، می‌پاشید. الوه در نان الموت، پیش می‌رفت و اما گم شد…

در حینی که در جستجوی راهِ برگشت بود، آوازی شنید که متوقفش کرد. خواست کشف کند این صدای بی مانندِ بسیار لطیف، از که و از کجاست…پیِ نوا را گرفت تا به قلب جنگل که رسید، فضایی بود که انبوه درختان، از آن انگار گریخته بودند تا اتفاقی بیفتد. الوه پناهی گرفت چون در برابرش کسی نغمه سرایی می‌کرد که چهره‌اش بیشتر به موجودی قدسی و خارج از وصفِ الدار، می‌مانست تا الف‌هایی که پیش از این دیده بود؛ و حنجره‌اش، صدایی بیرون می‌داد که هیچ گوشی را هشیار نگه نمی‌داشت.

و آن رقصِ او، عجب رقصی بود. الوه نمی‌توانست چشم از او بردارد. وقار و متانتی چنان درخور ستایش، در جای جایِ پیکرِ بی نقص آن زن جریان داشت که فرمانروای تله ری را بی درنگ بر آن داشت تا تصاحبش کند؛ و این جسارتی بود!

Thingol n Melianملیان در میان شور و دلبری کردن‌های خود، متوجه حضور الوه نبود تا آنکه الف پیش آمد و نزدیک شد. آنگاه بانو، به طرف او برگشت و تقدیر، اتصالِ آن دو نگاه را جرقه‌ی تأیید زد. الوه دست خود را پیش برد و با صورتی مبهوت و ساکت، دست ملیان را گرفت. هر دو فقط خیره بودند. شاید آن لحظه که نسیم، در موهای خاکستری و خوش رنگ الوه، تاب می‌خورد و هر تارش را سخنگوش چیزی می‌کرد، ملیان نیز به سِحر خود، گرفتار آمد و تسلیم شد. شاخه‌های درختانِ بلند نان الموت، با اکراه، می‌لرزیدند و آخرین شعاع‌های خورشیدِ مغرب، به داخل می‌غلتید و مکان عجب سرخ شده بود! و همه چیزِ دیگر…!

به این ترتیب الوه دیگر هرگز نخواست که بار دیگر به نزد مردمش برگردد و نه حتی به غرب! وقتی تصمیم می‌گرفت با ملیان بماند، فینوه را نیز جا گذاشت. ملیان به ازدواج با یک الف، تن در داد و عشقی عظیم میان آن دو، تمامی سنت‌ها و وعده‌ها و تعهدی که داشتند را پس زد. با هم بودن آن‌ها، مهم شد!

الوه با کمک ملیان پادشاهی یک منطقه‌ی بزرگ را پی‌ریزی کرد؛ و در جنگل نلدورت بود که پس از مدتی از ازدواجشان، لوتین به دنیا آمد تنها ثمره‌ی عشق آن‌ها! دختری زیباتر از تمامی فرزندان ارو. ترانه‌هایی بعدها از کرده‌ها و سرنوشت او سرودند و او جاودانه ماند.

بانو ملیان، شهبانوی الوه، بسیار دوراندیش و خردمند بود. به طوری که گالادریل دختر فینارفین، در جوارِ او دانستنی‌های زیادی آموخت. ملیان حکمت و آموزه‌های خود را در اختیار الوه تینگول قرار می‌داد تا هر چه بهتر پادشاهی کند. بانو برای آنکه سرزمین مشترکشان از ویرانیِ مورگوت در امان بماند، با افسون خود، کمربندی نامرئی بر اطراف آن انداخت تا هیچکس، هیچ جنبنده‌ای بی اجازه و میل او، راه یافتن نتواند. پس از آن نام سرزمین ِ در دست الوه تینگول، شاه کبود ردا، از اگلادور به دوریات تغییر کرد؛ یعنی سرزمین در حصار. سرزمین پنهان…این حلقه، کمربندی بود که سرگردانی و سایه را نصیب کسی می‌ساخت که قصد ورود به آنجا را داشت و فساد و پلیدی با خود می‌آورد؛ و از چنان قدرت و استحکامی برخوردار بود که حتی اونگولیانت را بعد از جدال با مورگوت، که می‌خواست وارد شود، را عقب راند؛ و آن نیروی افسونی ملیانِ مایا بود. مایایی که مورگوت سخت از او می‌هراسید و آرزو داشت بیابدش و نابودش کند. چه همراه با یکی از بزرگ‌ترین شاهان الف، بر سرزمینی پنهان حکم می راندند و حصار دوریات، دست مورگوت را برای هر جسارتی در محضر ملیان، بسته بود.

thingol_and_melian_by_zdrava-d3atqscملیان با آمدنِ برن، از چشم‌های او تقدیر دخترش-لوتین- را خواند و اندوهی سنگین تر از هر چه، بر او آمد وقتی بصیرتش، نوید جدایی او را از تنها فرزندش، برای همیشه، داد. ملیان تینگول را نهیب زد که اگر سیلماریل را بهانه‌ی کشتنِ برن می‌کنی، اما همانا آن گوهر موجبات نابودی دوریات را فراهم می‌کند؛ اما شاه الوه‌ی کبود ردا، خردِ ملیان را گرچه بزرگ می‌شمرد و محترم، اما با آوردن نام سیلماریل، راه نفرین ماندوس را بر خود هموار کرده بود.

سال‌های بسیار طی شد و برن و لوتین دست در دست هم از آنجا رفتند؛ و هورین به فرمان مورگوت، از اسارت به درآمد و خواست تا برود نزد شاه الوه؛ زیرا که زن و فرزندانش مدت زیادی را در پناهگاهِ امنِ او، زیسته بودند. برای تشکر، به نارگوتروند رفت و نائوگلامیر، باارزش‌ترین ساخته‌ی دورف‌ها برای فین رود را برداشت تا به الوه بدهد. گرچه این گردنبند هدیه‌ای محسوب می‌شد اما همین، سبب مرگ پادشاه شد؛ اما هورین بعد از آزادیِ ظاهری از بند مورگوت، هر جا که رفت، تباهی با خود برد؛ و این جا نیز یکی…

بانو ملیان وقتی خشم و نفرت هورین را که نتیجه‌ی سال‌ها بندگی خصم سیاه بود، دید، با او به نرمی سخن گفت و یادآور شد که دیدگان تو، همان دیدگان مورگوت است؛ اما اینجا در دوریات خبری از کین و سیاهی او نیست؛ و باز بیشتر با او گفت که زن و فرزندت به دلخواه خود اینجا مانده بودند و به دلخواه خود هم اینجا را ترک کردند؛ و یادِ تورین را در دل او زنده کرد که مانند شاهزاده‌ای در دوریات، رشد یافت و همچو پسر شاه، محترم بود.

هورین وقتی به چشم‌های نافذِ ملیان نگاه می‌کرد، آخرین آثار سیاهی مورگوت از پیشش کنار می‌رفت و کم کم توانست راست را تشخیص دهد. پس از آن، پادشاه و بانو را تعظیم کرد و از تالارهای فراخ و مجلل و از دوریات بیرون رفت. هیچکس مانعِ او نشد؛ و آنچنان جنونِ نفرین بر او مستولی بود که زندگانی را دیگر نخواست و در دریای غربی آرام گرفت و ملیان از پایان کارِ او آگاه بود…

هورین رفت اما مرگ را با به همراه آن گردنبند برای پادشاه دوریات جا گذاشت. دورف‌ها از حرص آن – که مال خود می‌پنداشتند- الوه را کشتند و ملیان بر سر کالبد بی روح شوهرش بسیار نشست و سخن نگفت… اندوه آن جدایی، قدرت ملیان را سست کرد و به‌زودی حلقه‌ی امنِ آن سرزمین باشکوه در شرق دریای بزرگ، گسست. ملیان، نائوگلامیر را که سیلماریل بر آن تزئین شده بود، برای برن و لوتین فرستاد اما خودش طاقت نداشت بماند در حالی که الوه اش، جای دیگری بود… سرزمین میانه را وانهاد؛ و درد و غمِ هجران را خواست که به غرب ببرد. ملیان اگر تا آن هنگام مانده بود، تنها به خاطر عشقی بود که به الوه می‌ورزید وگرنه که او مایا بود. از دسته‌ی آن قدسیانی که بسیار برتر از فرزندان ایلوواتارند. پس وقتی روح الوه، به تالارهای ماندوس در والینور کوچ کرد، ملیان دلیلی برای ماندن نیافت. او نیز دوریات را برای بازماندگانش و کسانی که از نسل او و الوه- هر دو – بودند، باقی گذاشت و رها کرد و رفت. به غرب درآمد؛ و در باغ‌های بسیار خرم و وصف ناشدنی لورین –آنجا که پیش‌تر بود- مسکن گزید. آنجا به الوه نزدیک تر می‌شد…

گزارش مراسم شبی با تالکین و جشن ده‌سالگی وب‌سایت آردا در شهر کتاب پارس

IMG_3017

به مناسبت دهمین سالگرد تاسیس سایت آردا و چهل و یکمین سال درگذشت ج.آر.آر تالکین، روز جمعه چهارده شهریور سال یک هزار سی صد و نود و سه، سومین همایش سایت آردا به همکاری گروه ادبیات گمانه زن در محل شهر کتاب پارس برگذار شد. این همایش میزبان حضور و سخنرانی جنابان رضا علیزاده و مراد فرهاد پور از مترجمان برجسته آثار تالکین، بود.
در ابتدای مراسم «علی نوروزی» از موسسان سایت آردا در رابطه با تاریخچه شکل گیری آردا چنین گفت:

سلام به همه و بهتون خوشامد می گم و ممنونم که امروز اینجا مهمان ما هستید. تقریبا ۱۰ سال پیش، در روزهایی مثل امروز، اواخر مرداد سال ۸۳، یک عده وبلاگنویس جوان یا شاید نوجوان، که به کارهای تالکین علاقه داشتند و بصورت فارسی در موردش وبلاگ می نوشتند، با حمایت آقای علیزاده دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند یک سایت فارسی زبان برای این شاخه از ادبیات و کارهای این نویسنده تشکیل بدند، اونجا بود که سایت آردا متولد شد. از اون جمع قدیمی، بصورت فیزیکی فقط من باقی مونده‌ام، هرچند دوستانی که اون موقع با ما بودند و الان ایران نیستند، هیچ وقت محبتشون رو از ما دریغ نکردند.

مدیر سایت آردا در ادامه شرح مختصری از فعالیت های ده ساله اعضای سایت داد:

از سال ۸۳ تا امروز، توی این ده سال، راه زیادی طی کردیم. کارهای زیادی کردیم، کتابهای زیادی ترجمه کردیم، داستان نوشتیم و حرف های زیادی زدیم. توی این ده سال، یکی از کارهای مهمی که کردیم این بود، که بصورت سیستماتیک روی اعصاب آقای علیزاده و بهشتی راه رفتیم و با اصرار ترجمه کتابهای بیشتری رو خواستیم، که نتیجه ش این گنجینه ی پروپیمون تالکینی انتشارات روزنه‌ست. امروز وقتی که من به سایت سر می زنم، درسته از اون دوستان قدیمی کمتر کسی اونجا هست، ولی دوستانی رو می بینم که با ذوق و علاقه مشغول فعالیتند، ماهی یکدونه ماهنامه ی تالیفی منتشر می کنند، هر دوهفته یکبار پادکست با کیفیت یک ساعته منتشر می کنند و تقریبا هر فصل یک کتاب از کتابهای منتشر نشده رو ترجمه می کنند و برایگان در دسترس دیگران قرار می دند، و قسمت جالب این ماجرا اینه که، این دوستان متوسط سنی شون زیر بیست سال هست، و این خیلی فکر می کنم که باعث افتخاره. با اینحال با اینکه وضعیت از دور خوب بنظر می رسه، به پشت سرمون که نگاه می کنیم، سایت هایی مثل ما، کم و کمتر شده‌اند. بجز سایت ما، سایت آکادمی فانتزی و یکی دوتا سایت دیگه، دیگه کسی از اون گروه قدیمی باقی نمونده، ما یکجورهایی، آخرین پناهگاه‌های کسایی هستیم که می خوان به فارسی در مورد این نویسنده ها حرف بزنند، بحث کنند و مطلب بنویسند و تنها جاهایی هستیم که هنوز با آگهی های تبلیغاتی فتح نشدیم و بابت کارهایی که می کنیم از کسی مزدی نمی خوایم. ولی باقی موندن در این وضعیت هم کار ساده ای نیست. ژانر فانتزی توی ایران خیلی مهجوره. اغلب ماها، بیشتر اوقات، بخاطر علاقه‌مون، بخاطر این وقتی که بابت این موضوع می گذاریم تحقیر میشیم، یا در بهترین حالت به فرار از واقعیت متهم میشیم، درحالیکه همونطور که جناب فرهادپور در مقدمه با ارزششون در کتاب درخت و برگ نوشته‌اند، فانتزی فرار از واقعیت نیست، فانتزی فرار بسوی واقعیته، فانتزی خود واقعیته. با این وجود و با همه سختی ها و ناملایمات، ما توی کارمون بهترین هستیم و گواه این موضوع هم حجم و کیفیت مطالبی هست که توی سایت ما موجوده و توی این ده سال منتشر کرده‌ایم.

ایشان در ادامه صحبت هایشان را با تشکر از تنی چند از همراهان اینچنین به پایان رساندند:

تشکر می کنم از دوستان سایت آکادمی فانتزی (گروه ادبیات گمانه زن) مخصوصا آقای فرزین سوری، آقای حاج‌زمان و آقای آرمان سلاح‌ورزی.

تشکر می کنم از مهدی مهرنگار عزیز.

تشکر می کنم از آقای ابراهیم تقوی.

از بانو آرون که زحمت ویدئوهای مراسم رو کشیدند.

از دوستان بخش ماهنامه و پادکست سایت و اعضای فعال سایت.

از آقای بهشتی و آقای قاجار عزیز که ایده و مقدمات این مراسم از اونها بود.

از استاد فرهادپور عزیز که ده سال پیش هم توی همچین مراسمی دعوت مارو قبول کردند و حالا دوباره اینکارو کردند و فرصت استفاده از محضرشون رو به ما دادند.

از استاد علیزاده بزرگ که این سالها همیشه با گشاده رویی همراه بودند و حرارت ما رو تحمل کردند و همیشه پشتیبان ما بودند.

ما خوشحالیم که امروز اینجا با شما هستیم، به امید جشن بیست سالگی سایت آردا.

سپس به عنوان میان برنامه، ویدئویی در رابطه با تالکین به نمایش درآمد که می توانید در انتهای گزارش آن را دانلود کنید.

IMG_2895
پس از پخش ویدئو آقای «شاهین تقوایی»، مجری مراسم و از مدیران سایت آردا، از «مراد فرهاد پور» دعوت کردند تا صحبت های خود را شروع کنند.

IMG_2876
جناب مراد فرهاد پور صحبت های خود را با اشاره به سخنرانی خود در اولین همایش آردا شروع کرد و به بازخورد هایی که به نقد ایشان از سه گانه سینمایی ارباب حلقه ها داده شده بود، پرداخت و خاطر نشان کرد که در نقد سه گانه سینمایی ارباب حلقه ها همچنان بر حرف خود پافشاری میکند و سه قسمتی شدن فیلم هابیت را تاییدی بر این ادعا میداند که هدف از ساخت این فیلم ها مسائل تجاریست.
مترجم کتاب درخت و برگ اضافه کرد که بین رسانه سینما و کتاب تفاوت چشمگیری وجود دارد. ذات رسانه کتاب به علت مبهم گذاشتن برخی مسائل که در رسانه به واسطه ارائه تصویر امکان ابهام در آن نیست، با تخیل در می آمیزد و به این جهت سینما یک قدم عقب است. جناب فرهاد پور اضافه کردند که چه بسا همین تخیل جاری در کتاب فعالیت اعضای سایت آردا را مستمر کرده است.
ایشان در ادامه، همسو شدن ادبیات تالکین و تحولات دهه شصت و هفتاد میلادی پرداختند و از آن به عنوان کدی برای ایجاد تماس اجتماعی در آن دوران یاد کردند. همچنین جناب فرهاد پور بیان کردند که آمیختگی نسل های متعدد با داستان های تالکین با یک دیگر متفاوت و وابسته به زمان خود است به طوری که در دهه شصت و هفتاد میلادی همسو با اعتراضات اجتماعی و ایستادگی در مقابل قدرت ها و در دهه اول قرن بیست و یک همسو با موج سینما است.
جناب فرهاد پور توضیح دادند که حتی شخص تالکین از نحوه بازتاب آثار خود در قشر های خاص جامعه متعجب شدند چرا که محافظه کاری از خصوصیات تالکینی بود که جنگ های جهانی را تجربه کرده بود و رگه هایی از این محافظه کاری در آثارش موج میزد. اما این ویژگی به هیچ وجه در قشر های بخصوص طرفدار تالکین دیده نمیشد. در نتیجه باید آثار تالکین را فراتر از خود تالکین و زمینه فرهنگی آن دانست.

این مترجم برجسته با توضیح نقاط کور در انتقال تجربه‌ی میان نسلهای مختلف، بر اصیل بودن تجربه‌ی هر نسل در ظرف و زمان خود تاکید کرد.
ایشان سخنانشان را با توضیح این موضوع خاتمه دادند که تخیل تمرینی است برای تغییر در واقعیت . (متن کامل سخنرانی ایشان بهمراه فایلهای صوتی و تصویری آن در انتهای مطلب موجود است)

در ادامه برنامه قسمت دوم ویدئوی مرتبط با تالکین به نمایش درامد و سپس مجری برنامه، رضا علیزاده، مترجم آثار ارباب حلقه ها، سیلماریلیون و هابیت را به تریبون دعوت کردد.

IMG_2914

جناب علیزاده سخنان خود را با بیان این موضوع شروع کرد که هنگام ترجمه آثار تالکین،انتظار استقبال نسل جوان را از این سری داستان ها نداشتند و نسل جوان با ذوق و علاقه، خود را به دنیای تالکین و کتابهایش پیوند زدند.
مترجم کتاب سیلماریلیون در ادامه بیان کرد که پی گیری مداوم علاقه مندان تالکین در ایران منجر به این شد که ترجمه سایر کتاب های تالکین ادامه پیدا کند چرا که ترجمه آثار فرعی تالکین برای ایشان بسیار دشوار است. (متن کامل سخنرانی ایشان بهمراه فایلهای صوتی و تصویری آن در انتهای مطلب موجود است)
پس از اتمام سخنان ایشان ویدئوی طنز که محصول شرکت لگو پخش شد.
سپس جلسه با پرسش و پاسخ از جناب علیزده ادامه یافت ایشان به سوال های متعددی پاسخ دادند که در انتهای گزارش میتوانید متن کامل آن را مشاهده کنید .
در انتهای جلسه شرکت کنندگان مراسم فرصت یافتند تا کتاب ها را با امضای جناب علیزاده تهیه کنند و از پذیرایی لذت ببرند.

IMG_2983

لینک دانلود ویدئوهای نمایش داده شده در مراسم با موضوع زندگی تالکین:

گالری عکس همایش:

متن سخنرانی «مراد فرهادپور» در مراسم شبی با تالکین در شهرکتاب پارس

IMG_5137

به بهانه‌ چهل و یکمین سالگرد درگذشت ج.آر.آر تالکین، جمعه ۱۴ شهریور مراسمی با حضور مترجمان برجسته آثار وی، «مراد فرهادپور» و «رضا علیزاده» با همکاری اعضای «سایت آردا» و «گروه ادبیات گمانه‌زن (آکادمی فانتزی)» در محل «شهر کتاب پارس» برگزار شد. در این مراسم «مراد فرهادپور» و «رضا علیزاده» پیرامون جهان داستانی ج.آر.آر تالکین سخن گفتند. سپس نشست پرسش و پاسخی با حضور رضا علیزاده و در انتها جشن سالگرد ده‌سالگی وب‌سایت آردا با حضور تعدادی از اعضای فعال این سایت برگزار شد. مطلب پیش رو متن کامل و پیاده شده‌ی سخنرانی «مراد فرهادپور»  در این همایش است. نسخه های صوتی و تصویری این بخش در انتهای مطلب برای دانلود در دسترس است.

با سلام و تشکر از حضورتون و تشکر از دوستانی که این جلسه رو برگزار کردند و از منهم دعوت کردند، هم باید بگم شخصا مسیر اومدن تا اینجا برای خود من یک مقدار چشم بازکن بوده و چیزهایی دیدم که فکر نمی کردم در غرب تهران وجود داشته باشه و به همین میزان تجربه ای هم که دوستمون در ارتباط با سایت آردا گفتند، برای من و نسلی که من ازش میام، شاید همینقدر غریبه که این تهران جدیدی که در این مسیر می بینیم. رو همین حساب با توجه به اینکه دوستان هم از طریق فیلم و بحث هایی که احتمالا خودشون توی سایت کردند که اینجور که صحبتش بود، هر دوهفته و هر ماه، با جزئیات احتمالا بیشتر آشنا هستند و آقای علیزاده که تشریف دارند که زحمت ترجمه ی کل این مجموعه آثار رو به عهده گرفتند، و مسلما خیلی بهتر از من می تونند در مورد هم جزئیات تکنیکی، هم سبکی و هم ادبی کار تالکین برای شما صحبت کنند. من بیشتر فکر کردم با توجه به سخنرانی ده سال قبل و یکسری بازخوردهایی که من بعدا از اون سخنرانی گرفتم در غالب کامنتها و بحث هایی که بود، تا اندازه ای باز برگردم به همین مساله ی تجربه ی تالکین از سوی نسلهای گوناگون و در واقع تا یک حدی اون چیزی رو که الان میشه گفت، یجور اثبات اون نقطه ی کوری که قائدتا در هر تجربه ای و در هر توصیفی از هر تجربه هست رو درواقع در توصیف خودم از تجربه ی خودم که ده سال پیش ارائه کردم رو اینجا تا حدی روشن کنم. ده سال پیش من بر اساس تجربه شخصیم که برمیگرده به دهه شصت یا اتمام دهه شصت و انحطاط و داغون شدن دهه شصت در اواخر دهه هفتاد میلادی، خوب نسبت به درواقع نسل بعدی و حتی دونسل بعدی که عمدتا از طریق همین فیلم با تالکین آشنا شده بودند، خوب اون سخنرانی رو من بخش عمده ش رو اختصاص دادم به نقد همین فیلم و خوب این شکاف نسلی رو خیلی رو آورد و بعدا من فهمیدم و در واقع اون نقطه ی کوری رو هم که امروز می خوام تا حدی بهش اشاره کنم تاحدی به همین شکاف بر می گرده. باید بگم اولا تا اونجایی که به خود موارد نقد فیلم مربوط میشه من هنوز سر حرفم هستم، یعنی بحث ایرادات ساختاری رو هنوز سرش هستم و لازم هم نیست دومرتبه اینجا تکرار کنم، حالا دوستان می تونند برند و ببینند، گذشته از اون که فکر می کنم حالا که این پروژه جدید هابیت رو تبدیل کردند به ۳ تا فیلم، تا حدی این دعوی منو که اینگونه پروژه ها بیشتر با بیزینس سروکار دارند تا با فانتزی یا هرچیز دیگه، بازهم اثبات می کنه. گذشته از این توی اون سخنرانی فکر می کنم مهمترین نکته ساختاری همین تفاوت رسانه بود، که من سعی کردم بین رسانه ی فیلم و رسانه کتاب تمایز رو با رجوع به خود مقاله تالکین درباره ی داستان پریان، بشکافم که اونبار هم گفتم بهرحال خود فانتزی به عنوان نوشتن میشه گفت یک ترکیب یا دیالکتیک هست بین غریب و آشنا و بین گفته و ناگفته و این ترکیب با این دیالکتیک توی یکسری رسانه های دیگه، که خود تالکین از تئاتر و نقاشی استفاده می بره، ولی راحت میشه سینما رو هم بهش اضافه کرد، خب این گفته و ناگفته به این شکل توی نقاشی ها یا حتی فیلم نیست، در اونجا شما ناگفته ای ندارید و مجبورید همه چیز رو بگید و در حالیکه توی کتاب علی رقم همه ی این غنای جزئیات که بهش اشاره شد، مثل تمام ضمایم و تاریخ و اینها، ولی در خیلی از نکات اساسی مثل اینکه یک اِنت چه ریختی هست، یا تام بامبادیل قیافه ش چجوریه و چجوری باید تصورش کرد، به رغم توضیحات تالکین خیلی میشه ازشون تصاویر گوناگونی رو داشت، رجوع کنید به همین بحث های اینترنتی یا حتی کتابهایی که نوشته شده، میبینید که چقدر تصاویر می تونه فاصله داشته باشه و این برای این هست که داخل کتاب چیزهایی ناگفته باقی گذاشته میشه و محول میشه به تخیل خواننده ی رسانه ی کتاب و فرق داره با رسانه ی نقاشی یا عکاسی یا فیلم و من خب انتقادم رو روی این بنا کرده بودم، ولی حالا نکته ای که در واقع می خوام بهش برگردم، که شاید مستقیما به تالکین هم مربوط نباشه، باز کردن تفاوت همین تجربه هاست و بعد تاملی انتقادی نسبت به این شکاف بین تجربه ها و نوع برخورد خود من در دفعه ی قبلی با این موضوع.
ببینید، همونجور که گفتم، من از نسلی میام که پادکست و سایت زدن و اصلا توی دوره ی شکل گیری فکری ما نبوده، من گفتم موقعی که من تالکین رو می خوندم، سال ۷۵-۶ میلادی با یک انگلیسی ناقصی سعی می کردم در خود لندن، اتفاقا از این استفاده کنم برای انگلیسی یاد گرفتن و اونجا که میشه گفت انتهای دهه هفتاد، شما پایان همه ی اون چیزی رو که اسمش رو می گذاریم دهه ی شصت رو داریم، حالا به عنوان جنبشهای اعتراضی، کانتر کالچر، جنبش دانشجویی، یا درواقع یک تغییر ساختاری اصلا در خود زندگی مدرن و میشه گفت انبوهی از تحولات فرهنگی که از قضا در آخر دهه هفتاد داشت به تهش می رسید یکجوری، و اون موقع که من قبل از انقلاب برگشتم به ایران، درست چند ماه بعد تاچر توی انگلیس اومد سرکار و کلید پایان کل این دهه شصت رو با همه چیزهاش زد، خیلی از کسایی که برای ما توی دهه شصت، یکجور قهرمان اعتراضی بودند، مثل باب دیلن، خودشون اومدند و گفتند که ما فقط شومن هستیم و اصلا بیخود شما مارو تبدیل کردید به آدمی که حرف سیاسی داره یا اعتراضی داره یا کاری داره بیشتر از اینکه بیاد روی صحنه و آواز بخونه و این بهرحال تجربه ای که میگم در انتهای دوره دهه شصت من روش سوار بودم، خب در متن این تجربه تالکین یک چیز دیگه بود، جزئی بود از همین کانتر کالچر، یکور اسمش رو بگذاریم هیپیزم، و یکور اسمش رو بگذاریم جنبشهای اعتراضی و درواقع تا حدی این یک کد بود، یک کد که خیلی در دسترس همگان نبود برای ایجاد تماس.  خیلی جاها مثلا با غریبه ها روبرو می شدی و اگر طرف مثلا تالکینی بود خیلی سریع میشد این کد رو رد و بدل کرد و براساسش بدون اینکه طرف رو بشناسی خیلی احساس رفاقت و نزدیکی کرد. خوب این خیلی فرق می کنه با تجربه ای که بعدا از طریق فیلم ایجاد شد و از اول میلیونی و میلیاردی بود و از اول حالت کاملا توده ای خیلی وسیعی داشت و خوب اون گره خوردگی به فضای اعتراضی دهه شصت رو هم نداشت. من البته به لحاظ فرهنگی نمی خوام اینجا از برتری یک دوره بر یک دوره ی دیگه صحبت کنم، اتفاقا اون نطقه ی کور دقیقا تو همینجاست که به لحاظ فرهنگی بخواد یک دوره ای رو برجسته کنه. هرچند به لحاظ سیاسی هیچ شکی ندارم که به هرحال دهه شصت که من خودم میگم انحطاط و تمام شدنش رو شخصا تجربه کردم، نه نقطه ی اوجش رو، به لحاظ سیاسی شکی نیستش که توی کل قرن بیست و توی کل دوره مدرن یک دهه استثنایی هست، بخاطر می ۶۸ فرانسه، بخاطر بهار پراگ، بخاطر جنبش ضد جنگ ویتنام، بخاطر گسترش جنبش دانشجویی، بخاطر کانترکالچر، جنبش مدنی حقوق سیاهان در آمریکا و کل از جا در رفتن قدرتها، چه غربی چه در شرق، چه جلوی تانکهای روسی بایستی در پراگ یا جلوی تانکهای فرانسوی  وایسی در پاریس. بلحاظ سیاسی من هیچ شکی ندارم که خیلی از ایده ها و چهرها هایی که هنوز ممکنه ته مانده ای از رادیکالیسم توشون باشه، خاطره اون دوره هستند، هرچند که من این رو اصلا به عنوان یک دید نوستالژیکِ رمانتیک برای یک شکوه از دست رفته بیان نمی کنم، با توجه به تمام تغییرات ساختاری که توی جامعه رخ داده و معنای اعتراض، سیاست یا رادیکال بودن رو بکل عوض کرده. ولی صرف نظر از این جنبه سیاسیه و به لحاظ فرهنگی خب این تفاوت کاملا موجوده و میشه روش انگشت گذاشت و بارزترینش برمیگرده به نوع رسانه، رسانه ای که واسطه است بین ما و اون اثر، در این مورد، کتاب یا فیلم و هرچند که خوشبختانه اینجا مجموعه آثار به لطف آقای علیزاده ترجمه شده، ولی من فکر می کنم که شاید موتور اشتیاق و علاقه به تالکین برمیگرده به تجربه ی سینمایی، تجربه فیلم ارباب حلقه ها و خوب این همونجور که گفتم یک تفاوت اساسی می گذاره، بویژه اینکه تالکین تعبیه نشده در یک فرهنگ اعتراضی برای نسل های بعدی، درحالیکه در اونجا کاملا این حالت اعتراضی بود، حالا چه اعتراض باشه به تخریب طبیعت یا صنعتی شدن، چه اعتراض باشه به قدرت. به عنوان هسته اصلی حماسه ی تالکین، که چیزی نیست جز ایستادن در مقابل قدرت، ایستادن آدمهای ضعیف جلوی قدرت متمرکز و اینکه حتی میشه چهارتا آدم ناچیز کوچولوی بچه صفت، مثل ۵ تا هابیت، می تونند، حتی شر مطلق رو یکجوری به زانو در بیارند، حالا براساس وفاداریشون به همدیگه و به ایده ی آزادی و حقیقت یا ایستادن در برابر هر شکلی از سلطه. و  خب این توی متن فرهنگی دهه شصت و هفتاد طنین و رزونانس دیگه ای داشت. شاید روی همین حساب بود که من ده سال پیش که صحبت کردم، یک مقداری شکاف نسلی رو برجسته کردم، و در عین حال یکجوری نتیجه گرفتم که انگار یک اصالت عجیبی توی تجربه ی من هست و این تجربه ی جدید، تجربه ناقص و غیر اصیلی هست که حالا فرضا با خود تالکین محک زده بشه. و خب این البته میشه گفت همون نقطه ی کور بود. برای اینکه مسئله دست کم گرفتن توانایی تخیل انسانه، که فرق نمی کنه حتی موقعی که در یک فضای بسته و مرده و وقتی که حتی اعتراضی نیست، باز تخیل خلاق و اثری که نمود تخیل خلاقه، بهش داده میشه واکنش بر می انگیزه و اون واکنش خودش می تونه شکلهای جدیدی از خلاقیت ایجاد کنه. من شخصا خیلی دنبال نمی کنم سایت و اینها رو اما جوری که دوستمون می گفت و خصوصا با اشاره به اینکه جوانان زیر ۲۰ سال توی این قضیه هستند، ترجمه می کنند، کار می کنند، علیرغم همه ی فشارها و مضیقه ها این ده سال ادامه دادند، خودش نشان دهنده ی قدرت تخیل آزاد انسانهاست، چه کتاب باشه، چه فیلم باشه، یا چیزی باشه که توش هسته ای از حقیقت باشه، این دریافت میشه و طنینی ایجاد می کنه و فرآیندی به راه می ندازه که از دل اون، بازهم خلاقیت های جدیدی، ارزشهای جدید و نوعی وفاداری به این ارزش ها و ایستادگی بیرون میاد. این قضیه برای خود من حالا اگر بخوام هم حرفم رو کوتاه کنم و به تالکین وصلش کنم، اتفاقا بر می گشت به پیدا کردن این نقطه ی کور، که من دست کم گرفتم قدرت تخیل بشری رو، که فرق نمی کنه رسانه هرچی باشه بازهم می تونه انگیزه و واکنشی ایجاد کنه، علیرغم همه اون محدودیت ها و کمبودهایی که توی اون رسانه بوده. موقعی این نقطه ی کور برای خودم روشن شد که این فاصله گیری از این تجربه ها رو بیشتر ادامه دادم، نه فقط مقایسه تجربه خودم با نسلهای بعدی، نسلهایی که میشه گفت از دوره اینترنت به بعد جوانیشون رو شروع می کنند، از دهه ۹۰ یا اول قرن ۲۱، موقعی که اتفاقا کمی عقب تر رفتم و از قضا نمی دونم توی این فیلم یا قسمتهای بعدیش بگند یا نه، ولی این جزئی از تجربه خود تالکینه، تالکین به عنوان استاد زبان شناس آکسفوردی که کاتولیک بوده، محافظه کار بوده و شدیدا هم دلبسته به ارزشهای تا اندازه ای سنتی مسیحیت و خانواده و غیره، من مشخصا یادمه که خودش شگفت زده شده بود بعد از اینکه کتاب چاپ شد و در همون حد، که قابل قیاس با فیلم نیست، اما بهرحال در همون حد گسترش پیدا کرد، اول در دنیای انگلیسی زبان، بعد ترجمه شد و بعد تبدیل شد یه یک کد فرهنگی، به یک چیزی که یه عده ای بهش چسبیدند و ازش، نگیم مکتب، اما جریانی ساختند که با زندگیشون، انگیزه هاشون و کارهاشون آمیخته بود. ولی خود تالکین اول کار خیلی نسبت به این قضیه واکنش منفی نشون می داد و میشه گفت براش قابل قبول نبود که این کتابی که نوشته چه ربطی داره با این انبوه جوانان که خیلیهاشون میان آکسفورد درب خونه، زنگ می زنند و می خوان صحبت کنند، این گیس بلندهای شلوار پاره که بیشترشون هم فرهنگ دارو دارند و هیچکدوم به خانواده علاقه ای نداره، همشون روابط جنسی آزاد دارند، به لحاظ اجتماعی سیاسی چپ هستند و موسیقی وحشتناک عجیب و غریب و پر سر و صدایی هم دارند، اینها اصلا چه ربطی دارند به کتاب من؟ چه ربطی دارند به من؟ چرا علاقمند به من هستند؟ این رو خصوصا اگر دقت کنید که رگه های محافظه کاری تو کار تالکین جدی هست، یعنی جاهای تا لب مرز نژادپرستی میره ولی بهرحال میشه دید گذشته از اون دفاع طبیعت و حمله به صنعت، شما خیلی جاها می بینید که ارزشهای سنتی خانواده و یکجور درواقع تعلق، ارزشهای دینی مسیحی، بویژه در نوع رفتار زندگی روزمره، توی خود کتاب، اینجا اونجا، کاملا حضور داره و بنا بر این طبیعی هست که خود تالکین همونجور که دیدید، تجربه اساسی اون اگر برای من دهه شصت و انحطاطش هست، برای اون جنگ جهانی اول هست در درجه اول، بعد جنگ دوم که هردوتاش تا حدی میشه گفت گرایشهای محافظه کارانه رو در تالکین تقویت کرد. چراکه اون گسست ساختاری در دهه شصت، اون سرمایه داری که یکجور همراه شد با دموکراتیزه شدن بیشتر جامعه، برای همچین آدمی غیرقابل درک بود. همونجور که شکافی بین تجربه من و دهه نود هست، عین همین رو شما در خود تجربه تالکین می بینید که نسبت به دقیقا همون گر گرفتن کتابش توی جنبش هیپیزم و جریانات دانشجویی معترض و جنبشهای جوانان دهه شصت و هفتاد کاملا براش عجیب و غریب بود و نمی تونست دقیقا با این نسل و این طرفدارها باید چیکار بکنه، چون خودش یک تجربه فرهنگی دیگه داشت. ولی اینجاست که می بینیم که همون نقطه ی کوری که من بهش اشاره می کنم رو توی برخورد تالکین و نسل اول طرفدارهاش رو میشه دید. که چگونه بابت همین اختلاف فرهنگی، این تصور بوجود میاد. منتها کتاب فراتر از درواقع خود نویسنده ست. و فراتر تر از حتی زمینه فرهنگی ای که نویسنده درش بزرگ شده. فراتر از اینکه تالکین کاتولیک بوده، و به لحاظ مذهبی مومن خیلی معتقدی بوده و حالا اخلاق روزمره ش و همه سنت های مربوط به کانتری ساید انگلیس که می تونه جذاب باشه، ولی قرار نیست که نورم زندگی برای همه جا اون چیزی باشه که دهاتی های انگلیس در نیمه اول قرن بیستم بهش می گفتند زندگی. روی این حساب اتفاقا می بینیم که این شکاف نباید برجسته بشه و از قضا باید قبول کرد که تجربه هرکدوم از ما نسبی و یک امر جزئی هست و وصله به تصادف تولد. در کجا، در چه زمانی  و به هزار و یک تصادف دیگه، که آدم اینجا بمونه، بره، درس بخونه، درس نخونه. هیچ کدوم از اینها رو نباید در واقع مطلق کرد و گنده کرد. باید همیشه آماده بود که از قضا مثل یک اثر هنری بتونه شکافی در این امر جزئی، این تجربه خاص بیافکنه و اون چیزی هم که برای من نقطه ی کور بود این بود که فکر نمی کردم همین شکاف رو توی یک تجربه ی دیگه، فیلم ارباب حلقه ها بندازه، مسئله دقیقا همین گشودگیه به یک چیز بیشتر از همون چیزی که ما بهش میگیم زندگی ما یا فرهنگ من یا نسل من و این گشودگی بخشیش همون تخیل خلاقه که حالا من توی مقدمه بهش اشاره کردم، بر می گرده به همین، به توانایی خلق جهانهای جدید، که ریشه ش توانایی کندن از جهانهای خودمون هست. ریشه ش توانایی شکاف انداختن توی چیزیه که ما بهش میگیم واقعیت و فکر می کنیم که یک امر مسلمه و تغییر ناپذیره. آمادگی برای فکر کردن به یک جهان دیگه، نقطه ی شروع برای تلاش تغییر جهان موجوده و رو همین حسابه که برای من فانتزی و تالکین صرف نظر از خودش و هر امر محافظه کارانه ای که در کار خودش باشه، همیشه اتفاقا یک امر رادیکال و از لحاظ سیاسی رادیکال بوده و این هم بنظر من جزو ارزش اساسی کار هنریش هست. من بحث خودم رو همینجا ختم می کنم و درواقع بعد از ده سال امیدوارم دوستانی که اونبار نقد من از فیلم باعث شد فکر کنند تجربه ی خودشون زیر سوال رفته، قبول کنند این به استطلاح تصحیح اشتباه رو و اینکه همیشه در هر تجربه ای زیر هر شرایطی، هرجا، میشه خیال ورزید و میشه از طریق خیال ورزیدن آماده شد برای تغییر واقعیت.
خیلی ممنون.

پرسش و پاسخ:

س: می خواستم بدونم که اون مقاله ی در باب داستان پریان که در کتاب درخت و برگ چاپ شده، فکر کنم در مقدمه خودتون گفته بودید که ناقص هست، می خواستم ببینم ترجمه کاملی ازش هست؟
ج: نه نه اون ترجمه کامل نیست، بخشهایی که مربوط به زبان می شد رو من کنار گذاشتم و ترجمه کامل نیست. فکر می کنم حدود دو-سومش ترجمه شده اگر اشتباه نکرده باشم. البته این نکته رو هم بگم که اون مقدمه هم به خیلی قبل از سال چاپ ۷۷ برمیگرده. مضامین اصلی و عمده ش رو من اواخر دهه شصت خودمون آماده کرده بودم.

دانلود ها: