خانه - آرشیو نویسنده: اله سار (برگه 5)

آرشیو نویسنده: اله سار

هزینه‌ی تولید سریال ارباب حلقه‌ها تا ۵۰۰ میلیون دلار برآورد شده است.

-ایمان صاحبی

چند ماه قبل در خبری اعلام شد که شرکت آمازون موفق شده تا حق ساخت یک مجموعه‌ی تلویزیونی از کتاب ارباب حلقه‌ها را به ارزش ۲۵۰ میلیون دلار از بنیاد تالکین خریداری کند. اتفاقی که بعد از ماه‌ها کشمکش میان این بنیاد و چندین شرکت و شبکه‌ی تلویزیونی معتبر مثل HBO به نفع غول بزرگی که پیش از این صرفاً به عنوان یک فروشگاه بزرگ شناخته می‌شد به پایان رسید.

آمازون که در چند سال گذشته با سریال‌های موفق و تحسین شده‌ای مثل «خانم مایزل شگفت‌انگیز» (The Marvelous Mrs. Maisel)، «مردی در قلعه‌ی بلند» (The Man in the High Castle) و حتی برنامه‌ی پرطرفدار «گرند تور» (The Grand Tour) به شهرت خوبی رسیده و جای پای خودش را در این عرصه محکم کرده بود، حالا با ورود به عرصه‌ای که در آن سریال موفقی چون «بازی تاج و تخت» وجود دارد خیز بزرگ و پرهزینه‌ای به سوی جلو برداشته است.

اکنون خبرگزاری رویترز در گزارشی به بررسی سرمایه‌گذاری‌های مالی و امور اقتصادی این شبکه پرداخته و اعلام کرده که به گفته‌ی یکی از منابع، هزینه‌ی تولید و بازاریابی دو فصل ابتدایی سریال ارباب حلقه‌ها تا ۵۰۰ میلیون دلار برآورد شده است. این رقم حدود سه برابر سرمایه‌گذاری آمازون بر روی سریال «مردی در قلعه‌ی بلند» می‌باشد و با این حساب شرکت انتظار دارد که ارباب حلقه‌ها بتواند سه برابر بیشتر از سریال مذکور برای این شبکه مخاطب جذب کند.

البته خبر فوق هم مانند جزئیات مربوط به فرآیند تولید، اسامی کارگردانان، بازیگران و غیره تا این لحظه به طور رسمی توسط سخنگویان شبکه اعلام نشده است. تا الان تنها می‌دانیم که داستان سریال مربوط به وقایع پیش از «یاران حلقه» می‌باشد، اما محتوای آن از ماجراهای بین دو جلد کتاب ارباب حلقه‌ها فراتر نخواهد رفت.

با توجه به پیچیدگی‌های تولید این پروژه‌ی عظیم پیش‌بینی می‌شود که انتشار این سریال تا پیش از پخش فصل آخر سریال «بازی تاج و تخت» یعنی تا سال ۲۰۱۹ رخ ندهد.

گفتگو با تالکین‌شناس معروف، توماس شیپی

-مترجم: آرمان دانشور

زمانی که نامزد جایزه اسکار و کارگردان نیوزلندی، پیتر جکسون، به شخصی ماهر نیاز داشت که بتواند تلفظ صحیح کلمات زبان الفی را به بازیگران سه گانه‌ی ارباب حلقه‌ها بیاموزد، تنها یک شخص می‌توانست کمک کند و او دکتر توماس شیپی(Thomas Shippey) ، محقق، فیلسوف و کارشناس معروف و درجه یک نوشته‌های تالکین بود. پروفسور توماس شیپی شخصی واجد شرایط و منحصر به فرد برای اظهار نظر راجع به تمام چیز‌هایی بود که به تالکین مربوط می‌شد. او همزمان با تالکین در دانشگاه آکسفورد به تدریس مشغول بود. وی بعدها به تدریس همان سرفصل‌هایی پرداخت که به او در دقیق‌تر آشنا شدن با تصوراتی که به ساخته و پرداخته شدن آثار تالکین منجر شده بود کمک کرد. او متعاقبا، کرسی تدریس زبان انگلیسی و ادبیات قرون وسطی را در دانشگاه لیدز نگه داشت، دقیقا همان کاری که تالکین قبلا انجام داده بود. در حال حاضر، او بر کرسی تدریس دانشکده علوم انسانی والتر جِی. اونگِ دانشگاه سنت لویسِ ایالت میزوری تکیه زده است. دکتر شیپی، نویسنده و گرد‌آورنده چندین کتاب نیز می‌باشد؛ از جمله جاده ای به سوی سرزمین میانه، کتاب آکسفورد داستان‌های فانتزی، کتاب آکسفورد داستان‌های علمی تخیلی و آثار دیگری که به علوم اجتماعی، ادبی و حتی سیاست مربوط است.

بر اساس رای‌گیری‌های مختلف، کتاب ارباب حلقه‌ها همواره به عنوان یکی از بزرگ‌ترین کتاب‌هایی که در قرن بیستم نوشته شده انتخاب شده است. با این حال، سوای از چند استثناء خاص، بسیاری از روشن‌فکران منتقد، از تالکین و به طور کلی ژانر فانتزی به عنوان مسیری انحرافی یاد کرده‌اند. اما دکتر شیپی معتقد است که این افراد به اصطلاح ادیب، که تالکین و کارهایش را رد کرده‌اند، در بهترین حالت به مسیر اشتباهی هدایت شده‌اند و در بدترین حالت، انگیزه‌های نهان باعث شده سعی کنند نویسنده‌ی بزرگی چون تالکین را که به یک پدیده‌ی فرهنگی تبدیل شده نادیده بگیرند. جدیدترین کتاب دکتر شیپی جی.آر.آر تالکین: نویسنده‌ی قرن نام دارد و تحسین بسیاری از منتقدان و طرفداران تالکین را برانگیخته است. وی در سال ۲۰۰۱، از طرف انجمن دنیای فانتری جایزه بخش ویژه‌ی کارهای تخصصی را برای این کتاب دریافت کرد. جایزه بورسیه‌ی اینکلیگز استادیز هم از طرف انجمن افسانه‌ها به او اعطا شده است، انجمنی که به صورت تخصصی به تبلیغ فانتزی به عنوان ژانر مهمی از ادبیات می‌پردازد.

در مطالعه‌ی شگفت‌انگیز و قابل توجه آقای شیپی به نام جی.آر.آر. تالکین: نویسنده قرن، روش‌هایی مورد کاوش قرار گرفته که تالکین از آن‌ها در حین نوشتن ارباب حلقه‌ها، هابیت، سیلماریلیون و یا حتی کارهای کمتر شناخته شده‌ای مانند گیلز کشاورزی اهل هام و ماجرا‌های تام بامبادیل استفاده کرده است. او در این کتاب زمینه‌های مذهبی (البته با اینکه تالکین یک کاتولیک مذهبی بود، ولی هیچ وقت به صورت مستقیم در کتاب ارباب حلقه‌ها به مذهب اشاره نمی‌کند)، جنگ، رستگاری، فمنیسم (عقیده برابری مرد و زن) و ذات شیطانی را جست‌و‌جو می‌کند. ناشر این کتاب راجع به آن می‌گوید: پژوهشی هیجان‌انگیز و خواندنی که نه‌تنها طرفداران تالکین، بلکه همه‌ی افرادی را که نسبت محبوبیت باورنکردنی نویسنده‌ی این اثر فانتزی کجنکاوند هدف قرار داده است.

پروفسور شیپی، در یک گفتگوی مفصل با مجله‌ی اینترنتی رایترز رایت درباره‌ی چالش‌هایی که در به نمایش درآوردن زبان‌های تالکین روی صفحه‌ی بزرگ سینما داشته صحبت کرده و بیان می‌کند که چرا به نظر او تالکین دست‌کم گرفته شده‌ترین نویسنده قرن بیستم است. وی همچنین درباره‌ی فیلم ارباب حلقه‌ها صحبت کرده، و توصیه‌های خود را برای کسانی می‌خواهند در این زمینه مشغول به فعالیت شوند به اشتراک می‌گذارد.

زمانی که پسری کوچک بودید، دوست داشتید چه بخوانید؟

تقریبا هر چیزی را که میتوانستم در دستانم نگه دارم میخواندم اما از همان اول تصمیم داشتم داستان‌های علمی تخیلی و عجیب و غریب را با بقیه به اشتراک بگذارم. این اتفاق باعث شد که از اوایل سال ۱۹۵۸ هر چه پول پس‌انداز کرده بودم از دست بدهم.

چگونه به این حرفه‌ی دانشگاهی علاقه‌مند شدید؟

راستش را بخواهید، من در دوره‌ی فارغ التحصیلی‌ام، برای شرکت Colgate-Palmolive کار می‌کردم، اما ما به سرعت به رکود اقتصادی برخوردیم. دورانی که در آن اشتغال فقط محدود به کسانی شده بود که توسط دولت حمایت می‌شدند. در آن زمان، یعنی اواسط دهه‌ی ۱۹۶۰، دانشگاه‌های انگلیس با سرعت بسیاری زیادی رشد و توسعه یافتند.

چه چیزی از فلسفه و مطالعه زبان الفی شما را شگفت زده کرد؟

ارتباط بین زبان، ادبیات و (ماقبل) تاریخ. فلسفه، انسان را نسبت به گذشته بینا می‌کند و بینشی به درون طبیعت انسان به وجود می‌آورد، بینشی که در جهان باستان، قرون وسطا یا دنیای رنسانس تقریبا ناشناخته بود. این علم همراه با علم انسان‌شناسی و باستان‌شناسی یکی از بزرگ‌ترین پیشرفت‌های انسان در زمینه‌ی علوم نرم است. (اگرچه دانشگاه ها ترجیح می‌دهند از حوزه‌های مبهم‌تر مثل روانشناسی و جامعه‌شناسی حمایت کنند.)

چگونه در ابتدا به نوشته‌های پروفسور تالکین علاقه پیدا کردید؟

خب، دقیقا به یاد ندارم، فکر کنم ۱۴ سالم بود که شخصی کتاب هابیت را به من قرض داد و چند وقت بعد، من خواندن داستان‌های علمی تخیلی را آغاز کردم.

از درس دادن چه لذتی می‌برید؟

این که می‌بینم یک ایده‌ی جدید در ذهن دانش‌آموزان به وجود می‌آید. شما هم می‌توانید حسش کنید.

دوست دارم درباره‌ی آخرین کتابتان، جی.آر.آر تالکین: نویسنده قرن، با شما صحبت کنم. چه چیزی باعث شد این کتاب را بنویسید؟

نوشتن راجع به تالکین را خیلی وقت پیش، از روی پارسایی و دلخوری آغاز کردم. منظورم از پارسایی، احترام به گذشتگان است. تالکین به نوعی از اجداد فکری من بود. و همه‌ی آنچه که به عنوان سیری از پرداخت و توسعه‌ی حرفه‌ای دیده بودم حالا به فراموشی سپرده شده بود و من فکر کردم که این درست نیست. از این دلخور بودم که نه منتقدان محاکمه‌ی عادلانه‌ای برای او برگزار کرده بودند، نه هوادارانش واقعاً از او حمایت می‌کردند. بسیاری از هواداران فقط از او استفاده می‌کردند تا کارهای خودشان را پیش ببرند. من میدانستم این مساله، تالکین را آزار می‌داده، بنابراین فکر کردم یک نفر باید به همان شکلی که مورد تایید خود او بوده برایش صحبت کند. نوشتن کتاب اخیرم زمانی شروع شد که فهمیدم می‌شود بررسی تاریخی تالکین را علاوه بر قرار دادن او در خط فیلسوفانی مانند جیکوب گریم که از جنس خود مردم هستند مثل نویسندگان معاصر قرن بیستم هم انجام داد و او را با کسانی نظیر کرت ونه‌گت، جورج اورول، اورسلا لگوین، ویلیام گولدینگ و تیم وایت مقایسه کرد، نویسندگانی که شخصاً نوشته‌های آن‌ها را متأثر از آسیب‌های روانی می‌دانم.

آیا شما این کار را نوعی بیوگرافی در نظر گرفته‌اید؟

نه به صورت بیوگرافی مورد نظرم نیست، اما از زمانی که بیوگرافی هامفری کارپنتر در سال ۱۹۷۷ بیرون آمد، ما چیزهای زیادی درباره‌ی نحوه‌ی کار تالکین و نوشتار او یاد گرفتیم. علاوه بر این با انتشار آثار زیادی که از نوشته‌های اولیه‌ی او به وجود آمده بود و کارهایی که در طول عمر خود تالکین چاپ نشد، بر عمق این آگاهی افزوده شد. من تلاش میکنم که این نکته را در نظر داشته باشم و البته تعدادی از کارهای کوچک‌تر وی را در تاثیر با خودزندگی‌نامه‌ها می‌بینم و آن‌ها را تمثیل‌های خودزندگی‌نامه‌ای می‌نامم.

این آثار کوچک‌تر چه چیزی را راجع به تالکین فاش می‌کند؟

آن ها اضطراب درونی او را نماش می‌دهند. چیزی که باید به یاد داشته باشیم این است که تالکین، تا سن ۶۲ سالگی، هیچکدام از کارهای اصلی خود را در معرض نمایش قرار نداد و مساله این است که ممکن بود بیشتر زندگی کاری او برای همیشه انتشار نیافته باقی بماند. او گاهی اوقات تصور می‌کرد که در آینده کارهایش چیزی بیش از یک دست نوشته نخواهد بود، دست نوشته‌ای که هیچگاه توسط هیچکس خوانده نخواهد شد و نویسنده‌اش درست مثل بئوولف ناشناس باقی می‌ماند. البته که امروزه، صدها میلیون جلد از کار‌های تالکین فروخته شده است و باز هم فروخته خواهد شد، همان طور که نهایتاً تعداد مقاله‌ها و مطالب مرتبط با بئوولف هم از آثار مربوط به هملت بیشتر شد. این موضوع تا حدی خنده‌دار است اما همه‌ی چیزهای خنده‌دار نباید بار منفی داشته باشند.

رای‌گیری‌های اخیر در آمریکا و بریتانیا، نشان می‌دهد که تالکین به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان، و کتاب ارباب حلقه‌ها، به عنوان بهترین کتاب قرن بیستم شناخته می‌شود. همانطور که شما در کتابتان بیان کردید، ظاهرا این یافته‌ها، تعدادی از افراد اهل قلم و حتی آن‌هایی که کتاب ارباب حلقه‌ها را نخوانده‌اند را وحشت زده کرده است. اما دلیل این خصومت عمیق که منتقدان نسبت به تالکین دارند چیست؟ بعضی از این انتقادات بیش از حد تند و سوزنده‌اند. در تعجبم که چه چیزی باعث ناراحتی و عصبانیت آن‌ها شده است؟

درست است. به نظرم واکنش هیستریک علت این همه انتقاد بی‌دلیل است، البته به گمانم احساساتی همانند ترس و یا چالش هم دخیل‌اند. موفقیت تالکین، نویسندگی آن‌ها را به عنوان معیاری برای تعریف ادبیات به چالش می‌کشد. علاوه بر این اعتقاد آن‌ها و به خصوص تصوری که از خودشان در ذهن دارند را هم به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که این افراد نماینده‌ی نسل آینده و افرادی نوگرا هستند. اما دنیای مدرن رفتن به مسیری که پیش از این توسط افرادی مانند ادموند ویلسون یا فیلیپ تاینبی طی شده را سرسختانه رد کرده است. (افرادی که به عنوان طبقه بالا، چپ‌گرا و مارکسیست‌های نرم جامعه شناخته می‌شوند.) مضاف بر این هیچ توجه‌ای به فعالیت‌ منتقد‌های حرفه‌ای نشده است.

چه چیزی در کارهای تالکین منحصر به فرد باقی می‌ماند؟

انتخاب من دو چیز است؛ اشعار و حس اَشکال. اشعار زیادی در ارباب حلقه‌ها در فرمت‌ها و اشکال متفاوت وجود دارد، در حالی که خیلی از نویسندگان دنیای فانتزی این اعتماد بنفس و قدرت ادبی را برای ایجاد یک سنت شاعرانه‌ی جدید و یا بازسازی سنت‌های قدیمی ندارند. اما این عمل به نوشته‌های تالکین ابعاد تخیلی و اسطوره‌ای می‌بخشد که هیچگاه تکرار نشده است. شکل کلی ارباب حلقه‌ها با طرح‌های گوناگونی که دارد محکم و استوار است و بوسیله‌ی یک گاه‌شناسی روزانه که مستلزم توجه شماست جمع‌آوری شده. کاری که انجام شده این است که به نظر می‌رسد هر کدام از شخصیت‌ها احساس تنهایی می‌کنند و شما می‌توانید ببینید داستان هریک از آن‌ها، بخشی از داستان شخصی دیگر است، اتفاقی که بیشتر شبیه واقعیت می‌باشد تا یک رمان معمولی. این مساله علاوه بر خدمت در راستای داستان خطی رمان به گسترش عرضی آن هم کمک می‌کند.

بیایید کمی راجع به مقدمه‌ی ارباب حلقه‌ها، یعنی هابیت صحبت کنیم. هابیت ساده‌تر بوده و شوخ‌طبعی آن بیشتر است. به نظر شما پروفسور تالکین از چه نوع شوخ‌طبعی استفاده کرده است؟ چه چیزی باعث خنده او می‌شده؟

تالکین طنز کلامی فوق‌العاده‌ای داشت، همانطور که در هابیت می‌بینید (گالوم، ترول‌ها، آهنگ‌های گابلین‌ها و …). و البته شعرها، مثل آن شعر سم در ارباب حلقه‌ها.

یکی از درون‌مایه‌های اصلی در ارباب حلقه‌ها، ذات نیروی شر بود. شما در کتاب ارباب حلقه‌ها: دیدگاه بوئتیان درباره‌ی دو‌ دیدگاهی که درباره‌ی شر وجود دارد بحث کرده‌اید. یک دیدگاه که در آن شر صرفاً به معنای نبود خیر است، و دیدگاه بعدی که شر را کاملاً واقعی می‌داند و معتقد است که باید با هر بها و هزینه‌ای با آن مقابله کرد و جنگید. بر اساس تحقیق و مطالعه‌ی شما، در کتاب ارباب حلقه‌ها، تالکین از کدام چهره‌ی شر استفاده کرده است؟ آیا فکر‌ می‌کنید که تالکین، این موضوع را در ذهن خودش مشخص کرده بود؟

به نظر من، هر دو دیدگاه از نظر تالکین درست و ادامه دادن کار بر روی آن‌ها از نظرش جالب به نظر می‌رسید. پس ممکن است محدودیت در قدرت شیطانی نیروی شر، وجود داشته باشد اما این محدودیت شاید در دید ما باشد و شاید منجر به آینده‌ای نیک شود. اما این مساله دوباره به دیدگاه و نظر ما بستگی دارد. شاید بتوان گفت که او به بوئتیوس اعتقاد داشت اما این اعتقاد حداقل در سرزمین میانه جایی ندارد.

با اینکه بعضی از منتقدان مدعی‌اند که در ارباب حلقه‌ها زنان به پس‌زمینه‌ی داستان فرستاده شده‌اند، اما من همیشه تالکین را به عنوان شخصی می‌شناسم که در به تصویر کشیدن زنان از زمان خودش جلوتر بوده است. ائووین، بانوی روهان که به صورت مخفیانه به جنگ می‌رود شخصیت کمی نیست. برای گالادریل هم میتوان گفت که اگرچه حضورش در مقایسه با گندالف چندان زیاد نمی‌باشد، ولی بعد از خروج از لورین همچنان تاثیر خود را بر داستان می‌گذارد. نظر شما درباره‌ی این موضوع چیست، پروفسور تالکین، چه حسی راجع به گالادریل و ائووین داشت؟

من فقط می‌توانم به صحنه‌ی «شفاخانه» اشاره کنم که در آن توجه ویژه‌ای به ائووین شده است، چرا که او نه تنها در خانه گرفتار شده در حالی که سایر مردان به جنگ رفته‌اند، بلکه با مارزبان زندانی شده و نظاره‌گر نابودی تئودن تحت جادوی او است. این مساله‌ی قابل توجه و احساسی در بحث پیرامون نقش منفعلانه‌ی زنان اکثر اوقات فراموش می‌شود.

اگرچه تالکین یک کاتولیک مذهبی بود اما دین در ارباب حلقه‌ها به وضوح بیان نشده است. ولی شما در کتابتان به نامه‌ای اشاره کردید که تالکین در آن می‌گوید: «ارباب حلقه‌ها اثری است که از اساس مذهبی و کاتولیکی می‌باشد» فکر می‌کنید منظور تالکین از این حرف چه بوده است؟ قطعا در این آثار از درون‌مایه‌های مذهبی و اخلاقی استفاده شده، اما اثری از مذهب سنتی و قدیمی، در هیچ‌جای کتاب نیست و من فکر می‌کنم خود تالکین این را اذعان کرده است. می‌توانید این مساله را کمی برای ما روشن کنید؟

در کتابم به بحث راجع به این مساله پرداخته‌ام اما می‌توانم بگویم که تقریبا در هیچ‌کجای کتاب ارباب حلقه‌ها اشاره‌ای به مسیحیت نشده و تقریبا همه آن چیزی که وجود دارد را فراموش می‌کنند. شاید تالکین می‌خواسته خود را راضی کند که سرزمین میانه نشانگر نیاز به مسیحیت است. بدون این مساله، تمام تاریخ فقط یک شکست طولانی است همانطور که الروند آن ‌را گوشزد می‌کند.

دوست دارم کمی هم راجع به جدیدترین فیلم ارباب حلقه‌ها که توسط پیتر جکسون کارگردانی شده صحبت کنم. می‌دانم که شما به فیلم‌سازان در تلفظ نام شخصیت‌ها و مکان‌های کتاب کمک کردید. آن‌ها چه چالش‌هایی را در مواجه با زبان‌های موجود در کتاب داشتند؟

هجی کردن کلمات، راهنمایی خوبی برای تلفظ کردن در ارباب حلقه‌ها نیست، زیرا تالکین در زبان‌های مختلف از قراردادهای گوناگونی استفاده کرده است. از همین رو، تلفظ ai در اسم‌هایی مثل داین، تاین و گوایهیر هر دفعه به شکلی متفاوت می‌باشد. همچنین استرس گذاشتن در زبان الفی، همانند زبان انگلیسی نیست؛ برای مثال DaGORlad نه DAGorlad. بنابراین لازم بود روی همه‌ی این مسائل کار شود.

بعضی از طرفداران پروپاقرص از انحرافاتی که در فیلم نسبت به کتاب وجود داشت عصبانی بودند. برای مثال نقش بانو آرون کاهش یافته، یا تام بامبادیل به کلی حذف شده است، ولی دیگران این طرح تغییرات را لازم می‌دانستند و معتقد بودند که پیتر جکسون روح و بدنه‌ی اصلی کتاب را حفظ کرده است. نظر شما راجع به فیلم و بخش‌های مختلف آن مثل فیلم‌نامه، جلوه‌های ویژه، دیالوگ‌ها و حس و حال آن چیست؟

شکی نبود که بعضی چیز‌ها صرفا به خاطر محدودیت زمانی باید حذف می‌شدند. تالکین به خوبی از این موضوع آگاه بود و راجع به فیلمنامه‌ای که در سال ۱۹۵۷ بر اساس کتاب نوشته شد هم نظرش را گفته بود. من از طرف مجله‌ی تایمز لندن فیلم را بررسی کردم و چنین نقدی نوشتم:

کتاب یاران حلقه، حجم زیادی، حدود دویست هزار کلمه، را در برمی‌گیرد و خواندن آن حدود چهل ساعت وقت می‌برد. تصاویر ممکن است از کلمات سریع تر باشند، اگرچه اغلب نیستند اما خلاصه کردن چهل ساعت در سه ساعت، بدون حذف کردن ممکن نیست. خود تالکین متوجه این مساله بود و خلاصه کردن را به فشرده‌سازی ترجیح ‌می‌داد. قطع کردن شاخه‌های فرعی داستان و ماجراهای مختلف کار بسیار مناسبی بود تا کل قصه با سرعتی مناسبی جلو برود. فرآیندی که مخصوصا در انتهای داستان، باعث تحمیل کردن استرسی ناخوشایند در جنگ‌ها و محاصر‌ه‌ها می‌شد، در حالی که با مشخص شدن کل داستان، این موضوعات نسبت به صحنه‌های آرام فرودو و سم و گالوم به سوی موردور و شکاف هلاکت اهمیت چندانی نداشت.

درباره‌ی کیفیت فیلم و رویکرد جکسون هم نوشتم:

تصویر سازی جکسون، همانند تالکین شگفت‌آور است. استفاده از طبیعت عالی و وحشی نیوزلند، با بیشه‌ها، کوهستان‌ها، جنگل‌ها و رودخانه‌ها یک تصمیم فوق‌العاده بود. علاوه بر این، جلوه‌های ویژه نیز بخشی از هنر بی‌نظیر او بود که به صحنه‌ی نبرد با جنگ ستارگان آمده بود. او به خوبی از بازیگران خود بازی گرفت، و به خوبی توانست صحنه‌های آهسته و ساکت را بسازد تا تاثیر لازم را بر مخاطب بگذارد. با پیش رفتن یاران حلقه در موریا می‌توانید صدای غورت دادن آب دهان افراد حاضر در سینما را بشنوید، البته اگر کسی فرصت می‌کرد آب دهانش را غورت دهد.

دنیای فانتزی با تولید دو فیلم ارباب حلقه‌ها و هری پاتر یک بازگشت بسیار شکوهمند داشت. به نظر شما چرا کار آثار فانتزی حماسی رونق گرفت؟

من واقعا نمی‌دانم چرا دنیای فانتزی این‌چنین بازگشت باشکوهی داشت!

تالکین چه تاثیری بر روی فانتزی مدرن داشت؟

او سازنده‌ی این ژانر بود، و هرچند در این مسیر کاملاً تنها نبود ولی بخش عمده‌ی کار را برعهده داشت. من در کتاب خودم یعنی کتاب آکسفورد داستان‌های فانتزی نقش سایر آثار فانتزی را شرح داده‌ام، اما اگر تالکین چیزی نمی‌نوشت، یا اگر استنلی آنوین تصمیم به منتشر کردن این کتاب‌ها نمی‌گرفت، قفسه‌‌های کتابفروشی‌های مدرن نسبت به حال حاضر تفاوت زیادی پیدا می‌کرد. اشتیاقی که او را برای ادامه دادن داشت نشان می‌دهد که میلی سرکوبگر در مقابل کارهایی که او می‌کرد قرار داشت، اما هیچکس قبل از او نمی‌دانست که چگونه باید این کار را انجام داد یا اصلاً چنین کاری شدنی است یا نه. سی.اس. لوئیس گفته بود که تاثیرگذاری بر تالکین بسیار سخت است، و فقط یک نفر می توانست کاری که او کرده بود را انجام دهد و چنین اثری منتشر کند، و او خودش بود.

آیا شما کتاب‌های هری پاتر را به نویسندگی جی.کی. رولینگ خوانده‌اید؟ اگر خوانده‌اید، درباره‌ی آن‌ها چه فکر می‌کنید؟ چه تاثیر از تالکین در کتاب خانم رولینگ می‌بینید؟

ایشان تا آنجایی که من می‌دانم، آن‌چنان تاثیری از تالکین نبرده‌اند، با این حال اگر تالکین و جانشینان او بازار دنیای فانتزی را ایجاد نمی‌کردند، رولینگ شانس این موفقیت را نداشت. البته قبل از تالکین هم فانتزی وجود داشت، ولی او باعث شد این کارها در سطح جهانی مطرح شود.

دوست دارم کمی راجع به پروسه‌ی واقعی نوشتن صحبت کنم. وقتی شما یک کتاب جدید را اغاز می کنید، چگونه با آن خو می‌گیرید؟ آیا یک سیستم مخصوص برای تحقیق و سازماندهی کارهای خود دارید؟

چیزی که شما حتما باید داشته باشید، زمان نامحدود است و هیچ چیز به این اندازه مهم نیست. نویسنده‌ها سیستم‌های متفاوتی برای آغاز کردن کار خود دارند، اما وقتی می‌خواهید کار خود را شروع کنید و یک صفحه‌ی خالی در مقابلتان قرار دارد، اگر به فکر زمان باشید و مدام بگویید «باید ساعت ۲ به جلسه بروم» آن وقت هیچ کاری از پیش نخواهید برد. زمانی که کار را شروع کردید همه‌چیز آسان‌تر می‌شود.

اینترنت چگونه زندگی شما را به عنوان یک نویسنده و معلم تحت تاثیر قرار داده است؟

اینترنت به جز در امور خرید تاثیر بسیار کمی بر من داشته است. در این فضا به راحتی نمی‌توان اطلاعات درست را از اطلاعات غلط تشخیص داد.

از زمان ورود شما به حوزه‌ی فعالیت‌های آکادمیک، این حوزه چه تغیراتی داشته است؟ چه پیشنهادی برای نویسندگانی که امیدوار به پیدا کردن یک موقعیت شغلی آکادمیک هستند می‌کنید؟

زندگی آکادمیک شکل بوروکراتیک بیشتری به خود گرفته و به طور فزاینده‌ای تحت سلطه‌ی افرادی که عادات بوروکراتیک دارند قرار گرفته است. شما یا باید مسائل بوروکراتیک را به صورت خودکار انجام دهید و سعی کنید تا قسمتی از مغزتان را برای فکر کردن خالی نگه دارید یا جایی را پیدا کنید که بوروکرات‌ها با رفتار دوستانه‌تری وجود داشته باشند تا از شما محافظت کنند. برنامه‌های مدیریتی برای جاهایی که خروجی کار واضح و قابل سنجش می‌باشد و راهی برای چک کردن نحوه‌ی عملکرد کارکنان وجود دارد خوب است. منتها هیچ یک از این موضوعات بر روی آموزش یا تحقیق قابل اعمال شدن نیست. محققان واقعی، گاهی اوقات کار خود را بر روی یک دیوار یا در حال پیاده روی کردن آغاز می‌کنند، و محصولات آن‌ها گاهاً ده سال بعد نمایان می‌شود. خوب آموزش دادن، با مدارک یا حتی نمرات بالایی که دانش‌آموزان به شما می‌دهند سنجیده نمی‌شود. اما این سیستم مدیریتی ساده‌لوحانه (همان‌هایی که در کشور ما رایج‌اند) بر شمارش یک چیز پافشاری می‌کند.

وقتی کار نمی‌کنید، برای تفریح و ریلکس کردن چه فعالیتی انجام می‌دهید؟

سعی می‌کنم سر خودم را گرم کنم. قبلاً راگبی بازی می‌کردم. ولی رفته رفته با بیشتر شدن مصدومیتم، به فوتبال بازی کردن روی آوردم. شاید در نهایت خودم را با گلف بازی کردن سرگرم کنم!

پادکست شماره ۶۱ – وداع با ماهاناکسار

مشتمل بر:

  • گزیده ای از جشن تقدیر از شاه اله سار.
  • اخبار طرفداران در آن سوی مرزها.
  • کتاب خانه ی گاندور-بررسی مقاله ی ۱۵ مکان که طرفداران تالکین بایذ قبل از مرگ ببینند.
  • اخبار فانتزی.
  • گزارش میتینگی با تم کریسمس.
  • به ضمیمه ی گزارش گردهمایی با حضور آقای ابراهیم تقوی و مصاحبه با آقای رضا علیزاده.

شنیدن این شماره:

 

شنیدن متن گزارش:

 

 

در سواحل دریای بی‌ساحل

-مترجم: ایمان صاحبی

فرودو در شب آخر حضورش در شایر، پیش از رفتن به جنگل قدیمی و قدم گذاشتن در راهی که نهایتاً به موردور و آتش کوه نابودی منتهی شد، در خانه‌ای در کریک‌هالو خوابید و رویایی دید:

«او در بوته‌زاری تاریک بود، به شدت هوس کرد که از آن برج بالا برود و دریا را ببیند. راه افتاد که تقلاکنان از پشته خود را به سوی برج بالا بکشد: اما ناگهان نوری در آسمان درخشید، و صدای تندر به گوش رسید.»

آشکار شدن تبانی، یاران حلقه

فرودو در اولین شب از حضور در خانه‌ی تام بامبادیل که نخستین مأمن امن پس از ترک شایر بود، رویای برج دیگری را دید. در بالای این برج گندالف را دید که توسط فرمانروای عقاب‌ها، گوایهیر، نجات داده شد. اما این برج و این رویا فرق داشت. برج دوم اورتانک بود که توسط مردان نومه‌نور ساخته شده و اکنون خانه‌ی سارومان خائن بود. اورتانک در دره‌ای محصور میان حلقه‌ای از سنگ‌ها قرار داشت که تپه‌ها و کوه‌ها با آن فاصله داشتند. آیزنگارد خیلی از دریا دور بود. اگر می‌خواهیم بفهمیم برج درون رویای فرودو در کریک‌هالو چه بود، باید ارباب حلقه‌ها را کنار بگذاریم و سراغ گفته‌های تالکین درباره‌ی شعری قدیمی در انگلیسی کهن به نام بئوولف برویم که تاثیرات زیادی بر او گذاشته بود. تالکین در سخنرانی معروفی که در سال ۱۹۳۶ تحت عنوان «بئوولف: هیولاها و منتقدان» در مقابل بریتیش آکادمی انجام داد وضعیت مطالعات آکادمیک درباره‌ی بئوولف را با سخنان زیر به نقد کشید:

«یک مرد، زمینی متشکل از چند سنگ قدیمی که بخشی از تالاری قدیمی‌تر بود را به ارث برد. از بخشی از این سنگ‌ها برای ساخت خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرد استفاده شده بود، خانه‌ای که فاصله‌ی چندانی با خانه‌ی پدرانش نداشت. او با تعدادی از مابقی سنگ‌ها برجی ساخت. ولی دوستانش بلافاصله (بدون نیاز به بالا رفتن از پله‌ها) متوجه شدند که این سنگ‌ها متعلق به ساختمان کهنه‌تری بوده است. پس به زحمت برج را خراب کردند تا به دنبال حکاکی و نوشته‌های مخفی بگردند، یا بفهمند که اجداد دور آن مرد چه زمانی این سنگ‌ها را به دست آورده‌اند. برخی از آن‌ها که گمان می‌کردند در زیر آن خاک زغال سنگ وجود دارد شروع به کندن کردند، و حتی خود سنگ‌ها را از یاد بردند. همگی گفتند: «این برج خیلی جالب است.» اما برخی (بعد از تخریب آن) اضافه کردند: «چه سازه‌ی درهم و برهمی!» حتی نوادگان خود آن مرد هم که باید می‌دانستند او در پی چه بوده، زمزمه می‌کردند: «چه مرد عجیبی است! ببین با این سنگ‌های قدیمی چه برج مزخرفی ساخته! چرا همان خانه‌ی قدیمی را بازسازی نکرده؟ او هیچ ایده‌ای برای این کار نداشته است.» ولی مرد از بالای آن برج می‌توانست دریا را نگاه کند.

هیولاها و منتقدان، صفحات ۷-۸ 

این تمثیل درست مثل خود سخنرانی مذکور بسیار معروف است؛ از این سخنان بارها نقل قول شده ولی کمتر به جزئیات آن پرداخته شده است. توضیحاتی که پیرامون این موضوع ارائه شده همگی به یک شکل نیست، اما همه موافق این موضوع کلی هستند که شاعر بئوولف در خلق این اثر از اشعار و داستان‌های کهن استفاده کرده است؛ این «دوستان» پژوهشگر در وهله‌ی اول به این عناصر قدیمی علاقه پیدا کرده بودند، و به همین خاطر برج را خراب کردند تا در میان ویرانه‌ها به دنبال کتیبه‌های مورد نظر خود بگردند. اما نتوانستند ارزش زیبایی شناسانه‌ی بئوولف را به عنوان یک شعر دریابند، ارزشی که با منظره‌ی دریا از بالای آن برج نمایان بود. این چشم انداز از اقیانوس ما را به جریان برجی که فرودو در رویایش در کریک‌هالو دید بر می‌گرداند. آیا شباهت این ساختمان و منظره‌ی آن حاکی از این است که تالکین در همان ابتدای ارباب حلقه‌ها می‌خواسته از مقصودش برای ساختن برجی شبیه به آن چه قرن‌ها پیش توسط نویسنده‌ی ناشناخته‌ی بئوولف خلق شده سخن بگوید؟ شاید. اما وقتی می‌توانیم از سخنان خود تالکین استفاده کنیم چرا باید این قدر زود نتیجه‌گیری کنیم؟ برای مثال ببینید متن زیر چه چیزی را از این برج در ذهن ما تداعی می‌کند. علاوه بر این، تالکین در سخنرانی خود در بریتیش آکادمی به سال ۱۹۳۶ به ارائه‌ی توضیح درباره‌ی این بخش از داستان بئوولف می‌پردازد:

…او با نوشتن hæleð under heofenum احتمالاً به دنبال معنای لغتنامه‌ای «قهرمانان زیر آسمان» یا «قوی‌مردان روی زمین» بوده، اما هم خودش و هم خوانندگانش در فکر eormengrund، یا زمین بزرگ هستند که در حلقه‌ی garsceg یا دریای بی‌ساحل، در زیر سقف دسترس‌ناپذیر آسمان قرار دارد؛ جایی که مردان در حلقه‌ی کوچکی از نور پیرامون تالارهایشان، با شجاعت و صلابت به نبرد با دنیای خصم و منشا تاریکی‌ای می‌روند که پایان همه، حتی پادشاهان و قهرمانان شکست خورده است.

هیولاها و منتقدان، صفحه ۱۸

گفته مشهور دیگری که اغلب مورد نقل قول قرار می‌گیرد به چیزی اشاره دارد که تالکین آن را پرهیزکاریِ بزرگ پگان (Pagan) شمالی در نظر می‌گیرد؛ شجاعت عجیب و غریبی که در مواجهه با ناامیدی پدیدار می‌شود. به گفته‌ی تالکین این «نظریه‌ی شمالی شجاعت» ارائه‌ی مبارزه در نبردی پیروزی‌ناپذیر علیه نیروهای تاریکی است. (این موضوع به زیبایی در سال ۲۰۰۳ در نسخه‌ی سینمایی بازگشت پادشاه در صحنه‌ای که یکی از سپاهیان به تئودن چنین چیزی می‌گوید گنجانده شده است: «تعداد بسیار کمی آمده‌اند. ما نمی‌توانیم ارتش موردور را شکست دهیم.» اما شاه روهان پاسخ می‌دهد: «نه. نمی‌توانیم. اما با این وجود در صحنه‌ی نبرد با آن‌ها روبرو خواهیم شد.») ورلین فلیگر در مطالعه‌ای پیرامون تالکین موسوم به «نور شکسته» این قسمت از متن را به عنوان تجسم تالکین از حس تاریکی زندگی و تمایلات او نسبت به تردید و ناامیدی بیان می‌کند، همه‌ی آنچه همسو با نگرش تالکین به روشنایی به عنوان «لذت فراسوی دیوارهای جهان» به صورت غیرمنتظره برای رسیدن به پایانی خوش رخ می‌نمایاند. اما این قضیه چه ارتباطی به تصویر آن برج با نمایی از دریا دارد که در سال ۱۹۳۶ به عنوان استعاره‌ای از ارزش زیبایی‌شناسانه‌ی بئوولف معرفی شد و بعدها فرودو پیش از ترک شایر آن را در رویایش دید؟

حقیقت این است که اگر بخواهیم ارتباط بین برج و چشم‌انداز آن را پیدا کنیم، توجه به گفته‌ی بالا، حداقل در نگاه اول، چیزی جز ابهام بیشتر نصیبمان نمی‌کند. تالکین در خصوص معنای کلمات hæleð under heofenum تهی‌وارگی پگان کهن شمالی‌ها را متذکر می‌شود؛ حالتی از نومیدی که در آن قهرمان ماجرا بدون داشتن امیدی برای پیروزی با منشا تاریکی مبارزه می‌کند. تصویر او از این نومیدی همان همسویی حلقه‌ی کوچک زندگی است که در آن انسان با عمر کوتاه خود، در بهشت دست‌نیافتنی بالای سر و دریای بی‌ساحلی که اطراف او را احاطه کرده زندگی می‌کند. از این دیدگاه، دریا پهنه‌ای نامتناهی، عمیق و پر از سرمای ناامیدی است. اما سوالی که پیش می‌آید این است که چرا یک نفر باید برجی بسازد که از بالای آن بتوان، نه به حلقه‌ی کوچک داخل که همان عمر فانی انسان باشد، بلکه به سطح عمیق بیرونی نگاه کرد. چه چیز خیره شدن به افقی که در آن مغاک خالی اقیانوس بی‌ساحل به بهشت دست‌نیافتنی بالا می‌رسد جذاب است؟

یک پاسخ، یا حداقل چشمه‌هایی از آن، باز هم در بئوولف یافت می‌شود؛ در اولین خطوط این شعر قدیمی انگلیسی. ترجمه‌ی تالکین از این شعر بدین شرح است:

بنگر! شکوه شاهان دانمارکی روزگاران قدیم را که چگونه از خود دلیری نشان دادند. شیلد شیفینگ غالباً به دسته‌های خصم یورش می‌برد…او در کودکی سرگشته و یتیم بود…او یک شاه شایسته بود!… آنگاه در ساعتی معین، شیلد دلیر جان باخت و پیکرش را به دریای روان واگذار کردند…در بالای سرش بیرقی طلایی گذاشته و او را به اقیانوس سپردند تا دریا به آغوشش بکشد. دل‌هاشان اندوهگین و روانشان سوگوار بود. هیچ‌کس نمی‌توانست حقیقت را به زبان آورد، نه فرمانروایان تالارها، و نه قوی‌مردان زیر آسمان که بار آن را به دوش می‌کشیدند.

بئوولف، صفحه ۱۳

این سطرهای آغازین صحنه را برای اولین بخش از داستان بئوولف آماده می‌کنند؛ صحنه‌ی مبارزه‌ی پیروزمندانه‌ی او با گرندل هیولا در تالار طلایی و افسانه‌ای که هیروت نام داشت. شاعر بئوولف شعرش را با ایجاد تصویری پرتحرک از پس‌زمینه‌ی داستان آغاز می‌کند، و با توصیف دودمان خاندان سلطنتی دانمارک تا خود شاه هروتگار، و نحوه‌ی ساخته شدن این تالار بزرگ اما نفرین شده به دست شاه به این مهم دست می‌یابد (می‌گوییم نفرین شده چون همان طور که می‌دانیم، هیروت نهایتاً در پی سوء قصد بی‌فایده‌ای که توسط داماد شاه و آخرین پادشاه هیتوباردها، یعنی اینگِلد، علیه هروتگار صورت می‌گیرد، نابود می‌شود). این‌ها همه ماجراهای باشکوهی هستند، اما در این جا باید از بخش بزرگی از آن عبور کنیم و فقط به اولین نامی توجه نماییم که شاعر دودمان این خاندان را با آن آغاز می‌کند: شیلد شیفینگ.

چون شیلد شیفینگ از فراز دریای بی‌ساحل آمد و به آن‌جا بازگشت. این موضوع در بخش مربوط به مرگ و سپردن او به دریا هم در شعر آمده است. ولی تالکین به ما می‌گوید که وقتی شاعر بیان می‌دارد که شیلد شیفینگ در ابتدا یتیم و سرگشته پیدا شد، مخاطب اصلی این نکته را به عنوان ارجاعی می‌داند که به پادشاهی بزرگ که موسس مردمش بود و تنها و یتیم در قایقی از اقیانوس آمد اشاره می‌کند. تالکین پا را از این هم فراتر می‌گذارد و ادعا می‌کند که در تصویر پادشاهی که از دریا می‌آید و به آن باز می‌گردد، شاعر بئوولف به ساحل دیگری که در سوی دیگر دریای بی‌ساحل قرار داشته هم اشاره می‌کند، سرزمینی رمزآلود در انتهای غرب، فراتر از حلقه‌ی سرد تاریکی که زندگی فانی ما را احاطه کرده است. و این خیلی جالب است، چرا که این جا، قطعاً، نشانه‌ای از نمای فراز دریاست که حتی یک نظر بر آن لایق ساختن و بعد بالا رفتن از برجی بزرگ می‌باشد!

در این جا سرنخی وجود دارد که باید آن را دنبال کنیم. بگذارید تفکرات علمی تالکین درباره‌ی شیلد شیفینگ را بشکافیم. او در صحبت از بئوولف توضیح می‌دهد که با ورود شیفینگ به شعر، این شاه خوب مخلوطی از دو سنت متفاوت است. شیلد فردی جنگی و بدون شک موسس افسانه‌ای خاندان سلطنتی دانمارک است، در حالی که جز دیگر آن اسطوره‌ای قدیمی‌تر می‌باشد که با سنت‌های کهن خدای باروری وانیر گره خورده و با آمدن زراعت به شمال آمده است. ایده‌ی کودکی تنها بر روی قایق که به ساحل می‌رسد در ابتدا مربوط به اسطوره‌ی کهن خدای ذرت اینگ، یا وارث قهرمانش شیف بود. و به طور کلی هم اسطوره‌ی وانیر باستان بود که تالکین را تحت تاثیر قرار داد، نه دودمان سلطنتی دانمارک. از صحبت‌هایی که پیرامون بئوولف انجام شده معلوم است که تالکین اعتقاد داشته که بنای تاریخی هیروت بر روی مأمنی مقدس و باستانی معتلق به فرقه‌ی باروری وانیر ساخته شده که با اینگ و شیف هم بی‌ارتباط نیست. اکنون باید ببینیم چه اطلاعات دیگری درباره‌ی سنت‌های این فرقه، یا حداقل درک تالکین از آن‌ها وجود داشته است.

همان طور که پیداست، ما به خوبی می‌دانیم که تالکین چه تفکراتی درباره‌ی رسوم کهن شیف، که قهرمان این فرقه بوده، داشته است. چون او در سال ۱۹۳۷ داستانی نوشت که امروز می‌توانیم آن را در جلد ۵ و ۹ تاریخ سرزمین میانه و در بخشی با عنوان «پادشاه شیوْ» ببینیم. این داستان با ورود پسربچه‌ای یتیم، با دسته‌ای ذرت زیر سرش، به ساحل اطلس آغاز می‌شود. بعدها این پسر پادشاه می‌شود و به مردمش نه فقط هنر زراعت بلکه خط، «موسیقی و شعر نویسی» و بسیاری چیزهای جدید دیگر و کلماتی تازه می‌آموزد. فرزندان پادشاه شیو به شاهان قبیله‌های شمالی تبدیل شدند و در زمان آن‌ها صلح در شمال حکمفرما بود و «یک مرد ممکن است در مسیر حلقه‌ای طلایی بسازد و تا زمانی که خودش دوباره آن را بردارد همان جا باقی بماند.» با رسیدن به سن پیری، شیو در تختش دراز می‌کشد «و به خوابی عمیق فرو می‌رود» تا مردمش او را در کشتی بگذارند، جایی که:

…بیرق طلایی‌اش بالای سر او تکان می‌خورد…و دریا در برش می‌گیرد، و آن کشتی بی هیچ راهنما وی را به انتهای غرب، و به دور از چشم و ذهن انسان‌ها می‌برد. و هیچ‌کس نمی‌داند که در پایان این ماجراجویی چه کسی در کدام بندرگاه پذیرای او خواهد بود.

جاده‌ی گمگشته، صفحه ۹۴ و ۹۵ (همچنین، سائورون شکست خورده، صفحه ۲۷۳ تا ۲۷۶)

آخرین خطوط بخش «پادشاه شیو» یادآور خطوط آغازین بئوولف است، چون از قایقی می‌گوید که در مراسم سوگواری شیلد شیفینگ او را با خود برد. و این خودش یک معماست. داستان اصلی «پادشاه شیو» به وضوح یک بازسازی فکری و همراه با تردید از همان ماجرا است. چون تالکین با اطلاع از این که زمانی داستانی شبیه به این وجود داشته، و بر اساس مدارک جسته و گریخته‌ای که قابل گردآوری بوده، داستان مشابهی درباره‌ی روایت احتمالی داستان اصلی می‌سازد. با این همه، او عنصری را به داستانش اضافه می‌کند که تقریباً مطمئن بوده که در داستان اصلی وجود نداشته است. این نکته درباره‌ی به دریا سپردن جسم با قایق است که آن را در داستان شیلد شیفینگ بئوولف یافته، اما (از گفته‌هایش) می‌دانیم که وی آن را نوآوری جدیدی می‌داند که به دست شاعر بئوولف معرفی شده است. پس در این جا شاهد بازسازی احتمالی رسمی کهن از رسوم پگان هستیم که با نوآوری معروفی از زمان مسیحیان آمیخته شده است. اما واقعاً جریان چیست؟

برای پاسخ دادن به این سوال باید بر روی قلب تپنده و خلاق تصورات پژوهنده و هنری تالکین ریز شویم. بگذارید در ابتدا ببینیم در صحبت‌هایش درباره‌ی بئوولف پیرامون به دریا سپردن جسم شیلد شیفینگ چه گفته می‌شود. تالکین با خلاقیت هنری خود اذعان می‌کند که شاعر بئوولف در حال ارائه‌ی پیشنهاد (نه چیزی بیشتر از این، چون این ایده احتمالاً در ذهن شاعر تکامل نیافته) این است که شیلد شیفینگ از فراسوی ناشناخته‌ی دریای بزرگ آمده و به همان جا باز می‌گردد: ورودی معجزه‌آسا به تاریخ که با این همه اثرات تاریخی خود را بر جای می‌گذارد. در نقل‌قول‌هایی که از بئوولف و بخش «پادشاه شیو» تالکین آوردیم گفتیم که هیچ‌کس نمی‌داند که قایق حامل جسد به کدام بندرگاه می‌رود، اما تالکین می‌گوید که این‌جا، در این شعر قدیم انگلیسی و مسیحی:

شاهد طنینی از «حال» روزگاران پگان هستیم…حالی که در آن آیین عزیمت به دریایی که ساحل آن سویش ناشناخته است، با باور به سرزمینی جادویی یا جهانی دیگر در فراسوی دریا به سختی قابل تمیز دادن می‌باشد…این حس حالی سوگوارانه است که با تردید و تاریکی پر گشته است.

بئوولف، صفحه ۱۵۱ و ۱۵۲

بنابراین اگر مراسم به دریاسپاری جنازه چیزی است که به رسوم اصلی پگان‌ها اضافه شده، این موضوع به عقیده‌ی تالکین، حاوی حقیقتی عظیم درباره‌ی بُعد روحانی خود پگانیسم انگلیسی است. این دستمایه‌ی هنری از دو عنصر مشخص تشکیل شده است: اول اشاره به سرزمینی رمزآلود، ایده‌ی مکانی ورای مرگ، و دوم حس و حالی که نگاه ما را نسبت به چنین سرزمینی غنی می‌سازد. به باور قبلیه‌های کهن شمالی، اقیانوس اطلس گستره‌ی بی‌پایانی از دریا بود که سرزمین میانه، یعنی منزلگاه انسان‌های فانی، را در احاطه داشت. ساحل دوردست در فراسوی اقیانوسی که انسان‌های فانی را محاصره کرده بود، با فاصله‌ای غیرقابل اندازه‌گیری از آن‌ها قرار داشت؛ فاصله‌ای که این مکان را از دسترس فانیان خارج می‌ساخت. همه‌ی آوازها و داستان‌هایی که یادآور این ساحل دوردست است به مدت‌ها قبل برمی‌گردد، و در خلال این روایت‌ها کمرنگ و مخدوش شده است. تصویر سرزمین پریان (Faërie) نه تنها به غم و تردید آغشته شده بلکه تا حدی زیادی از یادها رفته است.

ساحل دوردست

فرودو در دومین شب اقامت در خانه‌ی تام بامبادیل، در خواب یا بیداری (چون نمی‌تواند آن را تشخیص دهد) آواز خوشی را در ذهنش می‌شنود:

ترانه‌ای که انگار همچون نوری رنگ پرده از پشت پرده‌ی خاکستری باران به گوش می‌رسید و این ترانه، قوی‌تر شد و پرده را به شیشه و نقره تبدیل کرد تا سرانجام آن را کنار زد، و سرزمین بسیار سرسبزی در زیر خورشیدی که به سرعت طلوع می‌کرد، در برابر او گسترده شد.

مه بر بلندی‌های گورپشته، یاران حلقه

در این جا هم شاهد همان محو شدن تاریکی خاکستری پگانیسم هستیم، حالتی سوگوارانه که بینش ما را نسبت به ساحل دوردست داستان کهن پگان‌ها کدر می‌کند. و اگر تردیدی وجود دارد که فرودو در خانه‌ی تام بامبادیل نگاهی گذرا به سرزمین پریان در غرب داشته، این تردید در انتهای داستان ارباب حلقه‌ها، با خداحافظی فرودو از مری، پیپین و سم، و رفتن او به غرب بر روی آن کشتی الفی از بین می‌رود:

و کشتی وارد دریای آزاد شد و به سوی غرب درگذشت، تا آن که در شبی بارانی فرودو رایحه‌ای دلنشین را در هوا استشمام کرد و صدای ترانه‌ای را شنید که از آن سوی آب به گوش می‌رسید. و سپس به نظرش رسید که انگار در رویایی از رویاهای خانه‌ی تام بامبادیل، پرده‌ی خاکستری باران یکسره به شیشه‌ی نقره‌گون بدل گشت و کنار رفت، و او در آفتابی که شتابان می‌دمید، سواحل سپید و سرزمین سبز دوردستی را در پس آن دید.

لنگرگاه خاکستری، بازگشت پادشاه

البته فرودو تنها کسی نیست در داستان‌های پریان تالکین از دریای بی‌ساحل عبور کرده است. ماجراهای الف‌ها در میان سرزمین‌های بزرگ و والینور، سرزمین نامیرایان در انتهای غرب، حرکات نژادی نامیرا در داخل و خارج از تبعید ساختار کلی قصه‌های مختلف دوران اول که نهایتاً به عنوان سیلماریلیون منتشر شد را تشکیل می‌دهد. در قلب دوران دوم حکومت نومه‌نور را داریم که در جزیره‌ای میان سرزمین پریان و سرزمین میانه قرار دارد، اما زمانی که این «مردان غرب» به دنبال فناناپذیری به سوی ساحل دوردست بادبان می‌کشند، نابود می‌شود. دوران سوم درباره‌ی خط شاهان، نوادگان الندیل است که از عذاب نومه‌نور گریختند و – مانند شیف – از دریای غربی به سواحل سرزمین میانه آمدند. و در انتهای دوران سوم هم شاهد بازگشت باقی‌مانده‌ی الف‌های سرزمین میانه، همراه با گندالف و حاملان حلقه به غرب هستیم. این رفت و آمدها در دنیای بزرگ تواریخ اسطوره‌ای عصرهای ابتدایی سرزمین میانه‌ی ما را شکل می‌دهد.

در تصویر تالکین از سرزمین نامیرایان هیچ غم و اندوهی وجود ندارد. البته، کنار رفتن پرده‌ی خاکستری باران برای نمایان ساختن طلوع بر سواحل سفید و سرزمینی سرسبز نشانگر تصویری از تبدیل شدن اندوه به شادی است. این تصویر همان پایان خوش و نادیده‌ای است که تالکین از آن به عنوان یکی از کارکردهای امروزی داستان پریان یاد می‌کند. او در مؤخره‌ی مقاله‌اش «در باب داستان پریان» به بحث درباره‌ی مسیحیانی می‌پردازد که متوجه حقیقی بودن داستان‌های انجیل می‌شوند، کسانی که به این باور می‌رسند که مسیح واقعاً بر مرگ چیره گشته است. کمتر کسی می‌تواند به سادگی به این نتیجه برسد که در رویای فرودو از ساحل دوردست، تالکین آگاهانه یک رسم پگانی را به یک حال مسیحی تبدیل کرده است. ما در خطوط آغازین بئوولف تصویری را می‌بینیم که پر از تردید و به گفته‌ی تالکین همراه با طنین پگانیسمی کهنه است؛ اما در داستانی که به دست خود تالکین نوشته شده، شاهد رویایی لذت‌بخش هستیم که از پس پرده‌ای از اندوه خارج می‌شود. فرودو، و همه‌ی خوانندگان ارباب حلقه‌ها، آنچه را که شاعر ناشناخته‌ی بئوولف، و پدران پگان او، با نگاهی مبهم و همراه با غم نظاره کرده بودند، با شادی پیدا می‌کند. تفاوت این حال در اختلاف بین پگانیسم و مسیحی بودن آن است. و با این حال، این هنوز نمی‌تواند تمام داستان باشد.

فرودو فقط با شادی با این ساحل دوردست مواجه نمی‌شود، بلکه آن را به وضوح می‌بیند. روشنی عظیم‌تر این رویا را نمی‌توان به واسطه‌ی یک تغییر دید ساده از پگانیسم به مسیحیت توضیح داد. مسیحیان می‌توانند باایمان باشند، و ایمان کلید غلبه بر تردید است؛ اما ایمان به معنای در اختیار داشتن دانش خاصی نیست. ایمان می‌تواند دل را شاد کند، ولی این که چه چیزی بالای سر یا در فراسو است را آشکار نمی‌سازد. مسیحیان باایمان که از برج بالا می‌روند و به دریای بی‌ساحل خیره می‌شوند هم می‌بینند اما از درون شیشه‌ای تاریک. از آن مهم‌تر، شاید در فراسوی دریای بی‌ساحل قلمرو خدا نباشد: «جاده‌ی منتهی به سرزمین پریان نه به بهشت ختم می‌شود و نه به جهنم» (از «در باب داستان پریان»). پگان‌ها بی‌شک نمی‌دانستند که چه چیزی در ساحل دوردست وجود دارد؛ اما مسیحیان نباید فناناپذیری الف‌هایی که در سرزمین نامیرایان زندگی می‌کنند را با بهشت جاودان اشتباه بگیرند. به عبارت خلاصه‌تر، رسوم پگانیسم به قلمرو اساطیر و داستان‌های پریان تعلق دارد و با باورهای دینی واقعی متفاوت است. روشنی رویایی که فرودو (و از طریق او خود ما) از سرزمین پریان می‌بیند ارتباطی با مسیحیت ندارد. بنابراین با وجود این که تالکین بر روی حذف عناصر کافرانه‌ی پگانیسم انگلیسی کار کرده است، ولی روشنی تصویرش از سرزمین پریان صورت واضحی از مسیحیت او نیست.

کلید فهم روشنی رویای فرودو با توجه به رسوم پگان‌ها قابل دریافت است و می‌توان می‌فهمید که حداقل در ظاهر ارتباط چندانی با مذهب ندارد. تالکین مدت‌ها مشغول مطالعه‌ی زبان انگلیسی در آکسفورد بود. ریشه‌ی زبان انگلیسی در آکسفورد به مطالعات کلاسیک قرن نوزدهم بر می‌گردد، و تراژدی کهن یونانی هم در اواخر این دوره به عنوان شاخصی از ادبیات متعالی در دستگاه کتاب‌های ادبی انگلیسی شناخته می‌شد. تالکین در برابر این ایده از ادبیات ایستاد، و نشان داد که تراژدی هم مثل ادبیات تصویری و هنرهای گفتاری شکلی از درام است. او اصرار داشت که ادبیات واقعی با داستان آغاز می‌شود و پایان می‌یابد؛ و اصل و ریشه‌ی ادبیات رسوم زبانی است که توسط عوام‌شناسان و انسان‌شناسان ضبط می‌گردد و در دایره‌ی حیات مشخص است، اما متن‌های کهن توسط واژه‌شناسان ضبط می‌شود. به عبارت دیگر، ریشه‌های ادبیات ملی انگلیس می‌بایست از رسوم پگانیسم کهن انگلیسی یافت شود. تالکین بئوولف را فقط از این جهت که برجی با نمای دریاست ارزشمند نمی‌دانست، بلکه مانند منتقدانی که آن‌ها را به نقد می‌کشید، خودش هم شدیداً به شمار زیاد تلمیح‌هایی علاقه داشت که حاوی رسوم و داستان‌های قبل از مهاجرت آن‌ها به انگلیس بود. ولی این موضوع فقط برای پیش بردن اندیشه‌ای نامتداول از ریشه‌های ادبیات انگلیسی نبود، بلکه قرار بود بخشی از مطالعات زبان انگلیسی باشد که در غیر این صورت فقط به درد دانشجویان رشته‌ی دین‌شناسی تطبیقی می‌خورد. رسوم کهن انگلیسی وابسته به جهان‌بینی پگان آن‌ها بود، اما تالکین از آن‌ها نه به عنوان اسنادی در تاریخ اعتقادات مذهبی، بلکه به عنوان داستان استفاده کرد.

آثار نوشتاری بادوام است؛ قطعی‌ترین چیز درباره‌ی رسوم زبانی این است که این رسوم در طول زمان تغییر می‌کند. تعریف مبهم اما کاملاً مرتبط تصور تالکین از این موضوع در داستانی که او در جوانی از یک شخصیت مرموز به نام اینگوه نوشت قابل مشاهده است. داستانی که امروز ما آن را در جلد دوم تاریخ سرزمین میانه می‌بینیم. قرار بود این داستان با قصه‌ی ائارندیل آغاز و از آن منشعب شود، ائارندیل دریانوردی بود که خودش هسته‌ی مرکزی ایده‌ی تالکین برای گذار از دوران اول است. او در بخشی از سفرش به اینگوه پناه می‌برد و یک جور نوشیدنی جادویی الفی به او می‌دهد که برای اینگوه عمر جاودان به ارمغان می‌آورد (گفتنی است که در این جا اینگوه انسانی فانی بوده است). در نهایت کشتی اینگوه غرق می‌شود و او به تنهایی به کمک یک الوار نجات می‌یابد. وی بعدها شاه آنگل‌ها، ساکسون‌ها، جوت‌ها و فریزها می‌گردد و لقب «اینگوایوار» را می‌گیرد. او به آن‌ها جادو می‌آموزد و در دل انسان‌ها عشق به دریانوردی به سوی غرب را به وجود می‌آورد. اما سال‌ها بعد، اینگوه در قایقی کوچک بادبان می‌کشد و دیگر کسی از او خبری نمی‌شنود. (قصه‌های ناتمام، بخش دوم)

اینگوه که بود؟ یک پاسخ واضح این است که بگوییم اینگوه نام دیگر همان کسی است که تالکین بعدها قصه‌ی او را به عنوان «پادشاه شیو» روایت می‌کند، کسی که رسوم کهن‌اش از داستان شیلد شیفینگ بئوولف گرفته شده است. البته، بازگشت اینگوه به اقیانوس ناشی از خلاقیت شاعر قدیمی آن است. تالکین درباره‌ی بئوولف به وضوح می‌گوید که داستان رمزآلود آمدن آن کودک از طریق اقیانوس درباره‌ی خدای ذرت و «وارثش»، قهرمان مردم است. این قهرمان مردمی همان شیو است. خدای ذرت هم همان الهه‌ی باروری وانیر می‌باشد که مردمان شمالی آن را به اسم فری می‌شناختند، اما در انگلیسی به آن اینگ گفته می‌شود. داستان متأخر «پادشاه شیو»، داستان همان قهرمان مردمی است، ولی خطوط آغازین داستان درباره‌ی اینگ (اینگوه) است که بعدها به یک خدا تبدیل می‌شود. با این حال حداقل به عقیده‌ی خوانندگان سیلماریلیون، اینگوه کسی جز پادشاه الف‌های وانیار نیست. البته یک اینگوه‌ی الف دیگر هم وجود دارد که در نسخه‌ّهای ابتدایی داستان وجود داشته است: او سرپرست خاندان سلطنتی اینویر بود که به عنوان یکی از اولین فرستادگان الف‌ها به والینور رفت، و بعد از بازگرداندن مردمش به سرزمین‌های بزرگ برای مبارزه با مورگوت جان باخت. بنابراین این اینگوه‌ی الف با شخصی که در آن خطوط معرفی شده و پادشاه قبایل شمالی می‌شود و لقب اینگوایوار را می‌گیرد متفاوت است. با این همه داستان آن‌ها چنان مشابهتی با یکدیگر دارد که این اسم مشترک نمی‌تواند تصادفی باشد.

تالکین با نام‌گذاری مشترک دو پادشاه با یک اسم که یکی فانی به دنیا آمده اما نامیرا می‌شود، و دیگری نامیرا به دنیا آمده اما در نهایت می‌میرد، شرایطی مشابه سردرگمی رسم زبانی پگان‌ها را به وجود می‌آورد. خصوصاً از این جهت که داستان‌های کهن خود او عناصری خام را آماده می‌کند که نسل جدید پگان‌ها که عمدتاً الف‌ها و نقش آن‌ها در تاریخ آغازین شمال را فراموش کرده‌اند، بتوانند خدایی موسوم به اینگ را که در مرکز رسوم مربوط به اینگوه قرار دارد تصور کنند. داستان ابتدایی اینگوه هم رویکرد کلی تالکین نسبت به ایده‌هایی که در رسوم قدیمی پگان‌های انگلیسی وجود داشته را نشان می‌دهد. با فرض بر این که داستان‌های او از همه‌ی رسوم شناخته شده‌ی پگان قدیمی‌تر باشد، این رسومِ تاریخی تخریب‌گر داستان‌های پریان اصیل (تالکین) هستند. به عبارت دیگر، داستان‌های تالکین بازسازی‌های فکری‌ای هستند که شکل کلی داستان‌های اصیل را قبل از تبدیل شدن آن‌ها به رسوم شناخته شده‌ی پگانیسم نشان می‌دهند. رویای فرودو از ساحل دوردست از هر چیزی که در بئوولف وجود دارد شفاف‌تر است، نه به خاطر این که این رویا به نحوی مسیحی‌تر می‌باشد، بلکه چون این رویا (به تصور تالکین) کهن‌تر است. رویای فرودو رویای اصیلی است که بازتاب کمرنگ آن در بئوولف وجود دارد، بازتابی که تالکین از آن به عنوان «بقایای قدیمی‌ترین قصه‌های ثبت شده‌ی انگلیسی از سرزمین پریان (یا مرزهای آن)» یاد می‌کند.

سرزمین میانه

سرزمین پریان فقط در آن سوی دریا نیست، بلکه این جا هم وجود دارد. یا حداقل اگر به دریای بی‌ساحل نگاه کنید و با نظری اجمالی سرزمین‌های نامیرایان را ببینید، با از بین رفتن پرده، قلمرویی مخاطره‌آمیز از سحر و جادو در برابر شما گشوده می‌شود. این موضوع یکی از درس‌های تالکین در مقاله‌ی معروفش «در باب داستان پریان» است، که در آن به ما می‌گوید که این داستان‌ها درباره‌ی پریان نیست، بلکه درباره‌ی سرزمین پریان است، سرزمینی از سحر و جادو، قلمرویی دوردست که هر لحظه ممکن است خود را در حال قدم زدن در آن ببینیم. ولی خود تالکین هم این درس را از بئوولف یاد گرفته است. چرا که اگرچه شاعر قدیمی این شعر داستانش را با ابداع یک رسم پگانی برای شاهی که از فراسوی دریای بی‌ساحل آمد آغاز می‌کند، اما در ادامه به روایت داستان یک تالار متروک، یک دیو، یک غول‌کش و مبارزه‌ای مرگبار با یک اژدها می‌پردازد. حلقه‌ی کوچک نوری که توسط دریای بی‌ساحل احاطه شده به عرصه‌ای برای بازگو کردن داستان پریان تبدیل می‌شود. و البته، ارباب حلقه‌ها هم با الف‌ها، اورک‌ها و جادوگران و حلقه‌های جادویی خود یک داستان پریان است که در سرزمین میانه رخ می‌دهد، هرچند مدت‌ها قبل اتفاق افتاده باشد. شیو، فرودو و سایرین، در گذر از این دریای بی‌ساحل اطمینان می‌یابند که ساحل درونی ما نیز با قلمرو همین داستان پریان احاطه شده باشد.

برج ما با منظره‌ی دریا بر ساحل قلمرویی مخاطره‌آمیز قرار دارد. فرودو در رویایش می‌خواهد از برج بالا برود و به دریا نگاه کند. نهایتاً او نه تنها در بیداری و هوشیاری به اقیانوس وارد می‌شود، بلکه از آن عبور کرده و به سوی ساحل دوردست می‌رود. اما در ابتدا او باید یک ماجراجویی داخلی را از میان سرزمین‌های مختلف پشت سر بگذارد، سرزمین‌هایی جادویی، پر از اهریمنان و گاهاً با قهرمانان؛ ولی همه‌ی آن‌ها چیزهایی هستند که در ساحل نزدیک‌تر سرزمین میانه‌ی خودمان پیدا می‌شوند. او در انتهای ماموریت خود، قبل از این که سرزمین میانه را ترک کند، در مراسم تاجگذاری آراگورن شرکت می‌کند، شاهی که به نزد مردمش بازگشت، وارث الندیل که از دریا به پیش مردمش آمد. ولی برجی که توسط شاعر ناشناخته‌ی بئوولف با سنگ‌های قدیمی ساخته شده بود چه؟ دوباره باید گفت که در معرفی مقدماتی شیلد شیفینگ ما به طور مختصر شاهد آمدن از دریا و عزیمت به آن هستیم، ماجرایی که در ادامه با یک داستان پریان قهرمانانه در همان ساحل ِنزدیک پیگیری می‌شود. برج‌های ما یکسان نیستند. ولی به نظر می‌رسد که شباهت این برج‌ها فراتر از طراحی و نمای آن‌هاست. چرا که به راستی آن سنگ‌های قدیمی که شاعر کهنه‌کار انگلیسی با آن قصه‌ی هیولاها و قهرمانش را می‌سازد، در اصل با داستان فرودو و آراگورن و وقایع بزرگ دوران اول جهان تفاوت چندانی ندارد. این داستان‌ها بدون شک با گذر زمان تحریف شده و بخش زیادی از آن‌ها فراموش گشته یا با ابهام آمیخته شده است. اما نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشیم این است که در میان دو برج ما یک تالار پگان باستانی ساخته شده است.

آنگاه آراگورن تاج را برداشت و آن را بالا برد و گفت:

اِت ائارلو اندوره‌نا اوتولین. سینومه مارووان آر هیلدینیار تِن آمبار-متا!

و این سخنان الندیل بود هنگامی که سوار بر یال باد از دریا آمد: «از دریای بزرگ به سرزمین میانه آمدم. در اینجا اقامت خواهم گزید، و نیز وارثان من تا بازپسین روز جهان.»

کارگزار و شاه، بازگشت پادشاه

آیا هابیت‌ها واقعی هستند؟

-مترجم: پارمیس علی‌بیگی

طبق گزارشات اخیراً دانشمندان در گفتگوهایشان به اعضای گونه‌ای از فسیل‌های سه فوتی (۹۰ سانتی‌متر) که اخیرا در اندونزی کشف شده، «هابیت» می‌گویند. چه زمانی این اصطلاح به وجود آمد؟ قبل یا بعد از تالکین؟ و چگونه ممکن است هابیت‌های «واقعی» شبیه یا متفاوت از هابیت‌هایی که تالکین خلق کرده است باشند؟

در ادامه به بررسی نظرات کارل زیمر، نویسنده ی ستون Matter  در قسمت علمی مجله‌ی تایم پیرامون این پرسش می‌پردازیم.

این واژه مدت‌ها بعد از آثار تالکین وارد گفتگوهای علمی شد. در سال ۲۰۰۳، مایکل موروودِ باستان‌شناس و همکارانش، جمجمه و دیگر استخوان‌های یک خویشاوند انسانی باستانی یا به عبارت عملی، هومینین (انسان‌تبار) را در یک غار در جزیره فلورس اندونزی کشف کردند. هومینین‌های فلورس خیلی کوچک بودند و در حالت ایستاده حدود ۳ فوت قد، و مغزهای بسیار کوچکی داشتند. دکتر موروود و همکارانش در کنار فسیل‌ها، ابزارهای سنگی پیدا کردند که نشان می‌دهد آنها قابلیت ذهنی قابل توجهی برای آتش افروزی داشته‌اند.

این کشفیات زمانی هیجان انگیزتر گشت که معلوم شد سن این فسیل‌ها به ۱۸ هزار سال قبل برمی‌گردد. در سال ۲۰۱۰، دکتر موروود و همکارانش با بررسی مجدد لایه‌های رسوبی همان غار متوجه شدند که منشا این فسیل‌ها به جایی حدود شصت هزار تا صدهزار سال پیش باز می‌گردد. اینگونه فسیل‌ها قدمتی بیشتر پیدا کردند اما این تفاوت نسبتاً زیاد نیست. گونه‌ی خود ما انسان‌ها حدود دویست هزار سال پیش پدید آمد. از آنجایی که این فسیل‌های فلورسی نسبت به سایر هومینین‌های کشف شده تفاوت زیادی داشت دانشمندان به این نتیجه رسیدند که باید اسم جدیدی برای آن انتخاب کنند. بنابراین آنها فسیل‌ها را هومو فلورسینسیس یا انسان فلورسی نامیدند.

در حدود سال ۲۰۰۴ دکتر موروود و همکارانش آماده‌ی انتشار مقاله‌ای علمی با تمام جزئیات تحقیقشان بودند. آنها تمایل داشتند تا نتایج را به اطلاع عموم برسانند اما به خوبی می‌دانستند که هومو فلورسینسیس تلفظ بسیار دشواری دارد. پس دکتر موروود به همکارانش پیشنهاد داد تا به افتخار رمان جی.آر.آر. تالکین که در مورد مردمان کوچکی در سرزمین میانه بود، اسم هابیت را برای هومینین‌های فلورسی انتخاب نمایند. پیتر براون یکی از همکاران دکتر موروود به او گفت که این ایده اصلاً خوب نیست. او در مقاله‌ای در مجله‌ی Nature در سال ۲۰۱۴ گفت: «فکر می‌کردم به محض انتشار نتایج از سرتاسر کره‌ی خاکی به من تلفن خواهد شد». و همانطور که او می‌ترسید، بعدها خیلی‌ها با او تماس می‌گرفتند و در مکالمه‌هایی عجیب و غریب و بی‌پایان می‌گفتند افراد کوچک و پشمالویی را در حیاط خلوت خود دیده بودند.

هابیت‌های فلورس و هابیت‌های سرزمین میانه تنها چند نقطه‌ی مشترک دارند. تالکین می‌گوید هابیت‌هایش با انسان‌ها نسبت داشته‌اند، و هومو فلورسینسیس‌ها هم احتمالاً با یکی از اجداد ما که حدود ۱.۸ میلیون سال قبل می‌زیسته مشترک بوده‌اند. هر دوی این نژادها کوتاه قد بودند. اما به جز این دو ویژگی سایر صفات آن‌ها با یکدیگر متفاوت است.

تالکین فرودو و همراهانش را مردمان کوچکی به تصویر کشید که درنوعی بهشت غیرصنعتی زندگی می‌کنند، درست همانند روستایی که خود تالکین در اواخر صده‌ی ۱۸۰۰ در آن بزرگ شده بود. او در کتاب یاران حلقه نوشته: «روستاهای منظم و سرسبزِ مزرعه مانند، پاتوق مورد علاقه‌ی آنها بود.»

گونه‌ی خود ما حدود دوازده هزار سال پیش کشاورزی را اختراع کرده است. اما هابیت‌های فلورسی نشانی از کشاورزی نداشتند. پیشینه‌ی این فسیل نشان می‌دهد که اجداد آن‌ها حدود یک میلیون سال پیش با ابزارهای سنگی وارد فلورس شدند. اخیراً در مطالعه‌ای کشف شد که در هفتصد هزار سال پیش اندازه‌ی قد اجداد این گونه تا اندازه‌ی قد هابیت‌ها کوتاه شده است. با توجه به زغال چوب و استخوان‌های ترک خورده‌ای که محققان یافتند، به نظر می‌رسد که هومو فلورسینسیس‌ها از ابزارهای سنگی برای شکار فیل‌های کوتوله استفاده می‌کردند و سپس در غار گوشتشان را بر روی آتش می‌پختند.

هابیت‌های فلورس احتمالاً توانایی زبانی نداشتند و نمی‌توانستند نقاشی بکشند. آن‌ها برای تقریبا یک میلیون سال، بدون کوچکترین تغییری زندگی کردند، و هیچگونه پیشرفتی در ابزارهای سنگی که زندگیشان به انها وابسته بود دیده نمی‌شود. استراتژی تکاملی به آنها اجازه داد تا در فلورس پیشرفت کنند، حداقل تا زمانی که سر و کله ی ما پیدا شد. قدمت جوان‌ترین استخوان فلورسینسیس به زمانی باز می‌گردد که گونه‌های ما به آسیای شرقی و استرالیا وارد شدند. این امکان وجود دارد که ما به خاطر غذا یا سرپناه آنها را منقرض کرده باشیم.

تالکین می‌گوید: «هابیت‌ها مردمانی ساده اما بسیار کهن هستند که در گذشته تعدادشان خیلی بیشتر از امروز بوده است». تصور تعدادی هومو فلورسینسیس که تا امروز در جنگل‌های دور افتاده‌ی جزیره‌ی اندونزی نجات پیدا کرده باشند بامزه است. اما متاسفانه احتمال این رخداد به اندازه‌ی سایر شگفتی‌های رمان‌های تالکین دور از ذهن به نظر می‌رسد.