خانه - آرشیو نویسنده: اله سار (برگه 5)

آرشیو نویسنده: اله سار

در سواحل دریای بی‌ساحل

-مترجم: ایمان صاحبی

فرودو در شب آخر حضورش در شایر، پیش از رفتن به جنگل قدیمی و قدم گذاشتن در راهی که نهایتاً به موردور و آتش کوه نابودی منتهی شد، در خانه‌ای در کریک‌هالو خوابید و رویایی دید:

«او در بوته‌زاری تاریک بود، به شدت هوس کرد که از آن برج بالا برود و دریا را ببیند. راه افتاد که تقلاکنان از پشته خود را به سوی برج بالا بکشد: اما ناگهان نوری در آسمان درخشید، و صدای تندر به گوش رسید.»

آشکار شدن تبانی، یاران حلقه

فرودو در اولین شب از حضور در خانه‌ی تام بامبادیل که نخستین مأمن امن پس از ترک شایر بود، رویای برج دیگری را دید. در بالای این برج گندالف را دید که توسط فرمانروای عقاب‌ها، گوایهیر، نجات داده شد. اما این برج و این رویا فرق داشت. برج دوم اورتانک بود که توسط مردان نومه‌نور ساخته شده و اکنون خانه‌ی سارومان خائن بود. اورتانک در دره‌ای محصور میان حلقه‌ای از سنگ‌ها قرار داشت که تپه‌ها و کوه‌ها با آن فاصله داشتند. آیزنگارد خیلی از دریا دور بود. اگر می‌خواهیم بفهمیم برج درون رویای فرودو در کریک‌هالو چه بود، باید ارباب حلقه‌ها را کنار بگذاریم و سراغ گفته‌های تالکین درباره‌ی شعری قدیمی در انگلیسی کهن به نام بئوولف برویم که تاثیرات زیادی بر او گذاشته بود. تالکین در سخنرانی معروفی که در سال ۱۹۳۶ تحت عنوان «بئوولف: هیولاها و منتقدان» در مقابل بریتیش آکادمی انجام داد وضعیت مطالعات آکادمیک درباره‌ی بئوولف را با سخنان زیر به نقد کشید:

«یک مرد، زمینی متشکل از چند سنگ قدیمی که بخشی از تالاری قدیمی‌تر بود را به ارث برد. از بخشی از این سنگ‌ها برای ساخت خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرد استفاده شده بود، خانه‌ای که فاصله‌ی چندانی با خانه‌ی پدرانش نداشت. او با تعدادی از مابقی سنگ‌ها برجی ساخت. ولی دوستانش بلافاصله (بدون نیاز به بالا رفتن از پله‌ها) متوجه شدند که این سنگ‌ها متعلق به ساختمان کهنه‌تری بوده است. پس به زحمت برج را خراب کردند تا به دنبال حکاکی و نوشته‌های مخفی بگردند، یا بفهمند که اجداد دور آن مرد چه زمانی این سنگ‌ها را به دست آورده‌اند. برخی از آن‌ها که گمان می‌کردند در زیر آن خاک زغال سنگ وجود دارد شروع به کندن کردند، و حتی خود سنگ‌ها را از یاد بردند. همگی گفتند: «این برج خیلی جالب است.» اما برخی (بعد از تخریب آن) اضافه کردند: «چه سازه‌ی درهم و برهمی!» حتی نوادگان خود آن مرد هم که باید می‌دانستند او در پی چه بوده، زمزمه می‌کردند: «چه مرد عجیبی است! ببین با این سنگ‌های قدیمی چه برج مزخرفی ساخته! چرا همان خانه‌ی قدیمی را بازسازی نکرده؟ او هیچ ایده‌ای برای این کار نداشته است.» ولی مرد از بالای آن برج می‌توانست دریا را نگاه کند.

هیولاها و منتقدان، صفحات ۷-۸ 

این تمثیل درست مثل خود سخنرانی مذکور بسیار معروف است؛ از این سخنان بارها نقل قول شده ولی کمتر به جزئیات آن پرداخته شده است. توضیحاتی که پیرامون این موضوع ارائه شده همگی به یک شکل نیست، اما همه موافق این موضوع کلی هستند که شاعر بئوولف در خلق این اثر از اشعار و داستان‌های کهن استفاده کرده است؛ این «دوستان» پژوهشگر در وهله‌ی اول به این عناصر قدیمی علاقه پیدا کرده بودند، و به همین خاطر برج را خراب کردند تا در میان ویرانه‌ها به دنبال کتیبه‌های مورد نظر خود بگردند. اما نتوانستند ارزش زیبایی شناسانه‌ی بئوولف را به عنوان یک شعر دریابند، ارزشی که با منظره‌ی دریا از بالای آن برج نمایان بود. این چشم انداز از اقیانوس ما را به جریان برجی که فرودو در رویایش در کریک‌هالو دید بر می‌گرداند. آیا شباهت این ساختمان و منظره‌ی آن حاکی از این است که تالکین در همان ابتدای ارباب حلقه‌ها می‌خواسته از مقصودش برای ساختن برجی شبیه به آن چه قرن‌ها پیش توسط نویسنده‌ی ناشناخته‌ی بئوولف خلق شده سخن بگوید؟ شاید. اما وقتی می‌توانیم از سخنان خود تالکین استفاده کنیم چرا باید این قدر زود نتیجه‌گیری کنیم؟ برای مثال ببینید متن زیر چه چیزی را از این برج در ذهن ما تداعی می‌کند. علاوه بر این، تالکین در سخنرانی خود در بریتیش آکادمی به سال ۱۹۳۶ به ارائه‌ی توضیح درباره‌ی این بخش از داستان بئوولف می‌پردازد:

…او با نوشتن hæleð under heofenum احتمالاً به دنبال معنای لغتنامه‌ای «قهرمانان زیر آسمان» یا «قوی‌مردان روی زمین» بوده، اما هم خودش و هم خوانندگانش در فکر eormengrund، یا زمین بزرگ هستند که در حلقه‌ی garsceg یا دریای بی‌ساحل، در زیر سقف دسترس‌ناپذیر آسمان قرار دارد؛ جایی که مردان در حلقه‌ی کوچکی از نور پیرامون تالارهایشان، با شجاعت و صلابت به نبرد با دنیای خصم و منشا تاریکی‌ای می‌روند که پایان همه، حتی پادشاهان و قهرمانان شکست خورده است.

هیولاها و منتقدان، صفحه ۱۸

گفته مشهور دیگری که اغلب مورد نقل قول قرار می‌گیرد به چیزی اشاره دارد که تالکین آن را پرهیزکاریِ بزرگ پگان (Pagan) شمالی در نظر می‌گیرد؛ شجاعت عجیب و غریبی که در مواجهه با ناامیدی پدیدار می‌شود. به گفته‌ی تالکین این «نظریه‌ی شمالی شجاعت» ارائه‌ی مبارزه در نبردی پیروزی‌ناپذیر علیه نیروهای تاریکی است. (این موضوع به زیبایی در سال ۲۰۰۳ در نسخه‌ی سینمایی بازگشت پادشاه در صحنه‌ای که یکی از سپاهیان به تئودن چنین چیزی می‌گوید گنجانده شده است: «تعداد بسیار کمی آمده‌اند. ما نمی‌توانیم ارتش موردور را شکست دهیم.» اما شاه روهان پاسخ می‌دهد: «نه. نمی‌توانیم. اما با این وجود در صحنه‌ی نبرد با آن‌ها روبرو خواهیم شد.») ورلین فلیگر در مطالعه‌ای پیرامون تالکین موسوم به «نور شکسته» این قسمت از متن را به عنوان تجسم تالکین از حس تاریکی زندگی و تمایلات او نسبت به تردید و ناامیدی بیان می‌کند، همه‌ی آنچه همسو با نگرش تالکین به روشنایی به عنوان «لذت فراسوی دیوارهای جهان» به صورت غیرمنتظره برای رسیدن به پایانی خوش رخ می‌نمایاند. اما این قضیه چه ارتباطی به تصویر آن برج با نمایی از دریا دارد که در سال ۱۹۳۶ به عنوان استعاره‌ای از ارزش زیبایی‌شناسانه‌ی بئوولف معرفی شد و بعدها فرودو پیش از ترک شایر آن را در رویایش دید؟

حقیقت این است که اگر بخواهیم ارتباط بین برج و چشم‌انداز آن را پیدا کنیم، توجه به گفته‌ی بالا، حداقل در نگاه اول، چیزی جز ابهام بیشتر نصیبمان نمی‌کند. تالکین در خصوص معنای کلمات hæleð under heofenum تهی‌وارگی پگان کهن شمالی‌ها را متذکر می‌شود؛ حالتی از نومیدی که در آن قهرمان ماجرا بدون داشتن امیدی برای پیروزی با منشا تاریکی مبارزه می‌کند. تصویر او از این نومیدی همان همسویی حلقه‌ی کوچک زندگی است که در آن انسان با عمر کوتاه خود، در بهشت دست‌نیافتنی بالای سر و دریای بی‌ساحلی که اطراف او را احاطه کرده زندگی می‌کند. از این دیدگاه، دریا پهنه‌ای نامتناهی، عمیق و پر از سرمای ناامیدی است. اما سوالی که پیش می‌آید این است که چرا یک نفر باید برجی بسازد که از بالای آن بتوان، نه به حلقه‌ی کوچک داخل که همان عمر فانی انسان باشد، بلکه به سطح عمیق بیرونی نگاه کرد. چه چیز خیره شدن به افقی که در آن مغاک خالی اقیانوس بی‌ساحل به بهشت دست‌نیافتنی بالا می‌رسد جذاب است؟

یک پاسخ، یا حداقل چشمه‌هایی از آن، باز هم در بئوولف یافت می‌شود؛ در اولین خطوط این شعر قدیمی انگلیسی. ترجمه‌ی تالکین از این شعر بدین شرح است:

بنگر! شکوه شاهان دانمارکی روزگاران قدیم را که چگونه از خود دلیری نشان دادند. شیلد شیفینگ غالباً به دسته‌های خصم یورش می‌برد…او در کودکی سرگشته و یتیم بود…او یک شاه شایسته بود!… آنگاه در ساعتی معین، شیلد دلیر جان باخت و پیکرش را به دریای روان واگذار کردند…در بالای سرش بیرقی طلایی گذاشته و او را به اقیانوس سپردند تا دریا به آغوشش بکشد. دل‌هاشان اندوهگین و روانشان سوگوار بود. هیچ‌کس نمی‌توانست حقیقت را به زبان آورد، نه فرمانروایان تالارها، و نه قوی‌مردان زیر آسمان که بار آن را به دوش می‌کشیدند.

بئوولف، صفحه ۱۳

این سطرهای آغازین صحنه را برای اولین بخش از داستان بئوولف آماده می‌کنند؛ صحنه‌ی مبارزه‌ی پیروزمندانه‌ی او با گرندل هیولا در تالار طلایی و افسانه‌ای که هیروت نام داشت. شاعر بئوولف شعرش را با ایجاد تصویری پرتحرک از پس‌زمینه‌ی داستان آغاز می‌کند، و با توصیف دودمان خاندان سلطنتی دانمارک تا خود شاه هروتگار، و نحوه‌ی ساخته شدن این تالار بزرگ اما نفرین شده به دست شاه به این مهم دست می‌یابد (می‌گوییم نفرین شده چون همان طور که می‌دانیم، هیروت نهایتاً در پی سوء قصد بی‌فایده‌ای که توسط داماد شاه و آخرین پادشاه هیتوباردها، یعنی اینگِلد، علیه هروتگار صورت می‌گیرد، نابود می‌شود). این‌ها همه ماجراهای باشکوهی هستند، اما در این جا باید از بخش بزرگی از آن عبور کنیم و فقط به اولین نامی توجه نماییم که شاعر دودمان این خاندان را با آن آغاز می‌کند: شیلد شیفینگ.

چون شیلد شیفینگ از فراز دریای بی‌ساحل آمد و به آن‌جا بازگشت. این موضوع در بخش مربوط به مرگ و سپردن او به دریا هم در شعر آمده است. ولی تالکین به ما می‌گوید که وقتی شاعر بیان می‌دارد که شیلد شیفینگ در ابتدا یتیم و سرگشته پیدا شد، مخاطب اصلی این نکته را به عنوان ارجاعی می‌داند که به پادشاهی بزرگ که موسس مردمش بود و تنها و یتیم در قایقی از اقیانوس آمد اشاره می‌کند. تالکین پا را از این هم فراتر می‌گذارد و ادعا می‌کند که در تصویر پادشاهی که از دریا می‌آید و به آن باز می‌گردد، شاعر بئوولف به ساحل دیگری که در سوی دیگر دریای بی‌ساحل قرار داشته هم اشاره می‌کند، سرزمینی رمزآلود در انتهای غرب، فراتر از حلقه‌ی سرد تاریکی که زندگی فانی ما را احاطه کرده است. و این خیلی جالب است، چرا که این جا، قطعاً، نشانه‌ای از نمای فراز دریاست که حتی یک نظر بر آن لایق ساختن و بعد بالا رفتن از برجی بزرگ می‌باشد!

در این جا سرنخی وجود دارد که باید آن را دنبال کنیم. بگذارید تفکرات علمی تالکین درباره‌ی شیلد شیفینگ را بشکافیم. او در صحبت از بئوولف توضیح می‌دهد که با ورود شیفینگ به شعر، این شاه خوب مخلوطی از دو سنت متفاوت است. شیلد فردی جنگی و بدون شک موسس افسانه‌ای خاندان سلطنتی دانمارک است، در حالی که جز دیگر آن اسطوره‌ای قدیمی‌تر می‌باشد که با سنت‌های کهن خدای باروری وانیر گره خورده و با آمدن زراعت به شمال آمده است. ایده‌ی کودکی تنها بر روی قایق که به ساحل می‌رسد در ابتدا مربوط به اسطوره‌ی کهن خدای ذرت اینگ، یا وارث قهرمانش شیف بود. و به طور کلی هم اسطوره‌ی وانیر باستان بود که تالکین را تحت تاثیر قرار داد، نه دودمان سلطنتی دانمارک. از صحبت‌هایی که پیرامون بئوولف انجام شده معلوم است که تالکین اعتقاد داشته که بنای تاریخی هیروت بر روی مأمنی مقدس و باستانی معتلق به فرقه‌ی باروری وانیر ساخته شده که با اینگ و شیف هم بی‌ارتباط نیست. اکنون باید ببینیم چه اطلاعات دیگری درباره‌ی سنت‌های این فرقه، یا حداقل درک تالکین از آن‌ها وجود داشته است.

همان طور که پیداست، ما به خوبی می‌دانیم که تالکین چه تفکراتی درباره‌ی رسوم کهن شیف، که قهرمان این فرقه بوده، داشته است. چون او در سال ۱۹۳۷ داستانی نوشت که امروز می‌توانیم آن را در جلد ۵ و ۹ تاریخ سرزمین میانه و در بخشی با عنوان «پادشاه شیوْ» ببینیم. این داستان با ورود پسربچه‌ای یتیم، با دسته‌ای ذرت زیر سرش، به ساحل اطلس آغاز می‌شود. بعدها این پسر پادشاه می‌شود و به مردمش نه فقط هنر زراعت بلکه خط، «موسیقی و شعر نویسی» و بسیاری چیزهای جدید دیگر و کلماتی تازه می‌آموزد. فرزندان پادشاه شیو به شاهان قبیله‌های شمالی تبدیل شدند و در زمان آن‌ها صلح در شمال حکمفرما بود و «یک مرد ممکن است در مسیر حلقه‌ای طلایی بسازد و تا زمانی که خودش دوباره آن را بردارد همان جا باقی بماند.» با رسیدن به سن پیری، شیو در تختش دراز می‌کشد «و به خوابی عمیق فرو می‌رود» تا مردمش او را در کشتی بگذارند، جایی که:

…بیرق طلایی‌اش بالای سر او تکان می‌خورد…و دریا در برش می‌گیرد، و آن کشتی بی هیچ راهنما وی را به انتهای غرب، و به دور از چشم و ذهن انسان‌ها می‌برد. و هیچ‌کس نمی‌داند که در پایان این ماجراجویی چه کسی در کدام بندرگاه پذیرای او خواهد بود.

جاده‌ی گمگشته، صفحه ۹۴ و ۹۵ (همچنین، سائورون شکست خورده، صفحه ۲۷۳ تا ۲۷۶)

آخرین خطوط بخش «پادشاه شیو» یادآور خطوط آغازین بئوولف است، چون از قایقی می‌گوید که در مراسم سوگواری شیلد شیفینگ او را با خود برد. و این خودش یک معماست. داستان اصلی «پادشاه شیو» به وضوح یک بازسازی فکری و همراه با تردید از همان ماجرا است. چون تالکین با اطلاع از این که زمانی داستانی شبیه به این وجود داشته، و بر اساس مدارک جسته و گریخته‌ای که قابل گردآوری بوده، داستان مشابهی درباره‌ی روایت احتمالی داستان اصلی می‌سازد. با این همه، او عنصری را به داستانش اضافه می‌کند که تقریباً مطمئن بوده که در داستان اصلی وجود نداشته است. این نکته درباره‌ی به دریا سپردن جسم با قایق است که آن را در داستان شیلد شیفینگ بئوولف یافته، اما (از گفته‌هایش) می‌دانیم که وی آن را نوآوری جدیدی می‌داند که به دست شاعر بئوولف معرفی شده است. پس در این جا شاهد بازسازی احتمالی رسمی کهن از رسوم پگان هستیم که با نوآوری معروفی از زمان مسیحیان آمیخته شده است. اما واقعاً جریان چیست؟

برای پاسخ دادن به این سوال باید بر روی قلب تپنده و خلاق تصورات پژوهنده و هنری تالکین ریز شویم. بگذارید در ابتدا ببینیم در صحبت‌هایش درباره‌ی بئوولف پیرامون به دریا سپردن جسم شیلد شیفینگ چه گفته می‌شود. تالکین با خلاقیت هنری خود اذعان می‌کند که شاعر بئوولف در حال ارائه‌ی پیشنهاد (نه چیزی بیشتر از این، چون این ایده احتمالاً در ذهن شاعر تکامل نیافته) این است که شیلد شیفینگ از فراسوی ناشناخته‌ی دریای بزرگ آمده و به همان جا باز می‌گردد: ورودی معجزه‌آسا به تاریخ که با این همه اثرات تاریخی خود را بر جای می‌گذارد. در نقل‌قول‌هایی که از بئوولف و بخش «پادشاه شیو» تالکین آوردیم گفتیم که هیچ‌کس نمی‌داند که قایق حامل جسد به کدام بندرگاه می‌رود، اما تالکین می‌گوید که این‌جا، در این شعر قدیم انگلیسی و مسیحی:

شاهد طنینی از «حال» روزگاران پگان هستیم…حالی که در آن آیین عزیمت به دریایی که ساحل آن سویش ناشناخته است، با باور به سرزمینی جادویی یا جهانی دیگر در فراسوی دریا به سختی قابل تمیز دادن می‌باشد…این حس حالی سوگوارانه است که با تردید و تاریکی پر گشته است.

بئوولف، صفحه ۱۵۱ و ۱۵۲

بنابراین اگر مراسم به دریاسپاری جنازه چیزی است که به رسوم اصلی پگان‌ها اضافه شده، این موضوع به عقیده‌ی تالکین، حاوی حقیقتی عظیم درباره‌ی بُعد روحانی خود پگانیسم انگلیسی است. این دستمایه‌ی هنری از دو عنصر مشخص تشکیل شده است: اول اشاره به سرزمینی رمزآلود، ایده‌ی مکانی ورای مرگ، و دوم حس و حالی که نگاه ما را نسبت به چنین سرزمینی غنی می‌سازد. به باور قبلیه‌های کهن شمالی، اقیانوس اطلس گستره‌ی بی‌پایانی از دریا بود که سرزمین میانه، یعنی منزلگاه انسان‌های فانی، را در احاطه داشت. ساحل دوردست در فراسوی اقیانوسی که انسان‌های فانی را محاصره کرده بود، با فاصله‌ای غیرقابل اندازه‌گیری از آن‌ها قرار داشت؛ فاصله‌ای که این مکان را از دسترس فانیان خارج می‌ساخت. همه‌ی آوازها و داستان‌هایی که یادآور این ساحل دوردست است به مدت‌ها قبل برمی‌گردد، و در خلال این روایت‌ها کمرنگ و مخدوش شده است. تصویر سرزمین پریان (Faërie) نه تنها به غم و تردید آغشته شده بلکه تا حدی زیادی از یادها رفته است.

ساحل دوردست

فرودو در دومین شب اقامت در خانه‌ی تام بامبادیل، در خواب یا بیداری (چون نمی‌تواند آن را تشخیص دهد) آواز خوشی را در ذهنش می‌شنود:

ترانه‌ای که انگار همچون نوری رنگ پرده از پشت پرده‌ی خاکستری باران به گوش می‌رسید و این ترانه، قوی‌تر شد و پرده را به شیشه و نقره تبدیل کرد تا سرانجام آن را کنار زد، و سرزمین بسیار سرسبزی در زیر خورشیدی که به سرعت طلوع می‌کرد، در برابر او گسترده شد.

مه بر بلندی‌های گورپشته، یاران حلقه

در این جا هم شاهد همان محو شدن تاریکی خاکستری پگانیسم هستیم، حالتی سوگوارانه که بینش ما را نسبت به ساحل دوردست داستان کهن پگان‌ها کدر می‌کند. و اگر تردیدی وجود دارد که فرودو در خانه‌ی تام بامبادیل نگاهی گذرا به سرزمین پریان در غرب داشته، این تردید در انتهای داستان ارباب حلقه‌ها، با خداحافظی فرودو از مری، پیپین و سم، و رفتن او به غرب بر روی آن کشتی الفی از بین می‌رود:

و کشتی وارد دریای آزاد شد و به سوی غرب درگذشت، تا آن که در شبی بارانی فرودو رایحه‌ای دلنشین را در هوا استشمام کرد و صدای ترانه‌ای را شنید که از آن سوی آب به گوش می‌رسید. و سپس به نظرش رسید که انگار در رویایی از رویاهای خانه‌ی تام بامبادیل، پرده‌ی خاکستری باران یکسره به شیشه‌ی نقره‌گون بدل گشت و کنار رفت، و او در آفتابی که شتابان می‌دمید، سواحل سپید و سرزمین سبز دوردستی را در پس آن دید.

لنگرگاه خاکستری، بازگشت پادشاه

البته فرودو تنها کسی نیست در داستان‌های پریان تالکین از دریای بی‌ساحل عبور کرده است. ماجراهای الف‌ها در میان سرزمین‌های بزرگ و والینور، سرزمین نامیرایان در انتهای غرب، حرکات نژادی نامیرا در داخل و خارج از تبعید ساختار کلی قصه‌های مختلف دوران اول که نهایتاً به عنوان سیلماریلیون منتشر شد را تشکیل می‌دهد. در قلب دوران دوم حکومت نومه‌نور را داریم که در جزیره‌ای میان سرزمین پریان و سرزمین میانه قرار دارد، اما زمانی که این «مردان غرب» به دنبال فناناپذیری به سوی ساحل دوردست بادبان می‌کشند، نابود می‌شود. دوران سوم درباره‌ی خط شاهان، نوادگان الندیل است که از عذاب نومه‌نور گریختند و – مانند شیف – از دریای غربی به سواحل سرزمین میانه آمدند. و در انتهای دوران سوم هم شاهد بازگشت باقی‌مانده‌ی الف‌های سرزمین میانه، همراه با گندالف و حاملان حلقه به غرب هستیم. این رفت و آمدها در دنیای بزرگ تواریخ اسطوره‌ای عصرهای ابتدایی سرزمین میانه‌ی ما را شکل می‌دهد.

در تصویر تالکین از سرزمین نامیرایان هیچ غم و اندوهی وجود ندارد. البته، کنار رفتن پرده‌ی خاکستری باران برای نمایان ساختن طلوع بر سواحل سفید و سرزمینی سرسبز نشانگر تصویری از تبدیل شدن اندوه به شادی است. این تصویر همان پایان خوش و نادیده‌ای است که تالکین از آن به عنوان یکی از کارکردهای امروزی داستان پریان یاد می‌کند. او در مؤخره‌ی مقاله‌اش «در باب داستان پریان» به بحث درباره‌ی مسیحیانی می‌پردازد که متوجه حقیقی بودن داستان‌های انجیل می‌شوند، کسانی که به این باور می‌رسند که مسیح واقعاً بر مرگ چیره گشته است. کمتر کسی می‌تواند به سادگی به این نتیجه برسد که در رویای فرودو از ساحل دوردست، تالکین آگاهانه یک رسم پگانی را به یک حال مسیحی تبدیل کرده است. ما در خطوط آغازین بئوولف تصویری را می‌بینیم که پر از تردید و به گفته‌ی تالکین همراه با طنین پگانیسمی کهنه است؛ اما در داستانی که به دست خود تالکین نوشته شده، شاهد رویایی لذت‌بخش هستیم که از پس پرده‌ای از اندوه خارج می‌شود. فرودو، و همه‌ی خوانندگان ارباب حلقه‌ها، آنچه را که شاعر ناشناخته‌ی بئوولف، و پدران پگان او، با نگاهی مبهم و همراه با غم نظاره کرده بودند، با شادی پیدا می‌کند. تفاوت این حال در اختلاف بین پگانیسم و مسیحی بودن آن است. و با این حال، این هنوز نمی‌تواند تمام داستان باشد.

فرودو فقط با شادی با این ساحل دوردست مواجه نمی‌شود، بلکه آن را به وضوح می‌بیند. روشنی عظیم‌تر این رویا را نمی‌توان به واسطه‌ی یک تغییر دید ساده از پگانیسم به مسیحیت توضیح داد. مسیحیان می‌توانند باایمان باشند، و ایمان کلید غلبه بر تردید است؛ اما ایمان به معنای در اختیار داشتن دانش خاصی نیست. ایمان می‌تواند دل را شاد کند، ولی این که چه چیزی بالای سر یا در فراسو است را آشکار نمی‌سازد. مسیحیان باایمان که از برج بالا می‌روند و به دریای بی‌ساحل خیره می‌شوند هم می‌بینند اما از درون شیشه‌ای تاریک. از آن مهم‌تر، شاید در فراسوی دریای بی‌ساحل قلمرو خدا نباشد: «جاده‌ی منتهی به سرزمین پریان نه به بهشت ختم می‌شود و نه به جهنم» (از «در باب داستان پریان»). پگان‌ها بی‌شک نمی‌دانستند که چه چیزی در ساحل دوردست وجود دارد؛ اما مسیحیان نباید فناناپذیری الف‌هایی که در سرزمین نامیرایان زندگی می‌کنند را با بهشت جاودان اشتباه بگیرند. به عبارت خلاصه‌تر، رسوم پگانیسم به قلمرو اساطیر و داستان‌های پریان تعلق دارد و با باورهای دینی واقعی متفاوت است. روشنی رویایی که فرودو (و از طریق او خود ما) از سرزمین پریان می‌بیند ارتباطی با مسیحیت ندارد. بنابراین با وجود این که تالکین بر روی حذف عناصر کافرانه‌ی پگانیسم انگلیسی کار کرده است، ولی روشنی تصویرش از سرزمین پریان صورت واضحی از مسیحیت او نیست.

کلید فهم روشنی رویای فرودو با توجه به رسوم پگان‌ها قابل دریافت است و می‌توان می‌فهمید که حداقل در ظاهر ارتباط چندانی با مذهب ندارد. تالکین مدت‌ها مشغول مطالعه‌ی زبان انگلیسی در آکسفورد بود. ریشه‌ی زبان انگلیسی در آکسفورد به مطالعات کلاسیک قرن نوزدهم بر می‌گردد، و تراژدی کهن یونانی هم در اواخر این دوره به عنوان شاخصی از ادبیات متعالی در دستگاه کتاب‌های ادبی انگلیسی شناخته می‌شد. تالکین در برابر این ایده از ادبیات ایستاد، و نشان داد که تراژدی هم مثل ادبیات تصویری و هنرهای گفتاری شکلی از درام است. او اصرار داشت که ادبیات واقعی با داستان آغاز می‌شود و پایان می‌یابد؛ و اصل و ریشه‌ی ادبیات رسوم زبانی است که توسط عوام‌شناسان و انسان‌شناسان ضبط می‌گردد و در دایره‌ی حیات مشخص است، اما متن‌های کهن توسط واژه‌شناسان ضبط می‌شود. به عبارت دیگر، ریشه‌های ادبیات ملی انگلیس می‌بایست از رسوم پگانیسم کهن انگلیسی یافت شود. تالکین بئوولف را فقط از این جهت که برجی با نمای دریاست ارزشمند نمی‌دانست، بلکه مانند منتقدانی که آن‌ها را به نقد می‌کشید، خودش هم شدیداً به شمار زیاد تلمیح‌هایی علاقه داشت که حاوی رسوم و داستان‌های قبل از مهاجرت آن‌ها به انگلیس بود. ولی این موضوع فقط برای پیش بردن اندیشه‌ای نامتداول از ریشه‌های ادبیات انگلیسی نبود، بلکه قرار بود بخشی از مطالعات زبان انگلیسی باشد که در غیر این صورت فقط به درد دانشجویان رشته‌ی دین‌شناسی تطبیقی می‌خورد. رسوم کهن انگلیسی وابسته به جهان‌بینی پگان آن‌ها بود، اما تالکین از آن‌ها نه به عنوان اسنادی در تاریخ اعتقادات مذهبی، بلکه به عنوان داستان استفاده کرد.

آثار نوشتاری بادوام است؛ قطعی‌ترین چیز درباره‌ی رسوم زبانی این است که این رسوم در طول زمان تغییر می‌کند. تعریف مبهم اما کاملاً مرتبط تصور تالکین از این موضوع در داستانی که او در جوانی از یک شخصیت مرموز به نام اینگوه نوشت قابل مشاهده است. داستانی که امروز ما آن را در جلد دوم تاریخ سرزمین میانه می‌بینیم. قرار بود این داستان با قصه‌ی ائارندیل آغاز و از آن منشعب شود، ائارندیل دریانوردی بود که خودش هسته‌ی مرکزی ایده‌ی تالکین برای گذار از دوران اول است. او در بخشی از سفرش به اینگوه پناه می‌برد و یک جور نوشیدنی جادویی الفی به او می‌دهد که برای اینگوه عمر جاودان به ارمغان می‌آورد (گفتنی است که در این جا اینگوه انسانی فانی بوده است). در نهایت کشتی اینگوه غرق می‌شود و او به تنهایی به کمک یک الوار نجات می‌یابد. وی بعدها شاه آنگل‌ها، ساکسون‌ها، جوت‌ها و فریزها می‌گردد و لقب «اینگوایوار» را می‌گیرد. او به آن‌ها جادو می‌آموزد و در دل انسان‌ها عشق به دریانوردی به سوی غرب را به وجود می‌آورد. اما سال‌ها بعد، اینگوه در قایقی کوچک بادبان می‌کشد و دیگر کسی از او خبری نمی‌شنود. (قصه‌های ناتمام، بخش دوم)

اینگوه که بود؟ یک پاسخ واضح این است که بگوییم اینگوه نام دیگر همان کسی است که تالکین بعدها قصه‌ی او را به عنوان «پادشاه شیو» روایت می‌کند، کسی که رسوم کهن‌اش از داستان شیلد شیفینگ بئوولف گرفته شده است. البته، بازگشت اینگوه به اقیانوس ناشی از خلاقیت شاعر قدیمی آن است. تالکین درباره‌ی بئوولف به وضوح می‌گوید که داستان رمزآلود آمدن آن کودک از طریق اقیانوس درباره‌ی خدای ذرت و «وارثش»، قهرمان مردم است. این قهرمان مردمی همان شیو است. خدای ذرت هم همان الهه‌ی باروری وانیر می‌باشد که مردمان شمالی آن را به اسم فری می‌شناختند، اما در انگلیسی به آن اینگ گفته می‌شود. داستان متأخر «پادشاه شیو»، داستان همان قهرمان مردمی است، ولی خطوط آغازین داستان درباره‌ی اینگ (اینگوه) است که بعدها به یک خدا تبدیل می‌شود. با این حال حداقل به عقیده‌ی خوانندگان سیلماریلیون، اینگوه کسی جز پادشاه الف‌های وانیار نیست. البته یک اینگوه‌ی الف دیگر هم وجود دارد که در نسخه‌ّهای ابتدایی داستان وجود داشته است: او سرپرست خاندان سلطنتی اینویر بود که به عنوان یکی از اولین فرستادگان الف‌ها به والینور رفت، و بعد از بازگرداندن مردمش به سرزمین‌های بزرگ برای مبارزه با مورگوت جان باخت. بنابراین این اینگوه‌ی الف با شخصی که در آن خطوط معرفی شده و پادشاه قبایل شمالی می‌شود و لقب اینگوایوار را می‌گیرد متفاوت است. با این همه داستان آن‌ها چنان مشابهتی با یکدیگر دارد که این اسم مشترک نمی‌تواند تصادفی باشد.

تالکین با نام‌گذاری مشترک دو پادشاه با یک اسم که یکی فانی به دنیا آمده اما نامیرا می‌شود، و دیگری نامیرا به دنیا آمده اما در نهایت می‌میرد، شرایطی مشابه سردرگمی رسم زبانی پگان‌ها را به وجود می‌آورد. خصوصاً از این جهت که داستان‌های کهن خود او عناصری خام را آماده می‌کند که نسل جدید پگان‌ها که عمدتاً الف‌ها و نقش آن‌ها در تاریخ آغازین شمال را فراموش کرده‌اند، بتوانند خدایی موسوم به اینگ را که در مرکز رسوم مربوط به اینگوه قرار دارد تصور کنند. داستان ابتدایی اینگوه هم رویکرد کلی تالکین نسبت به ایده‌هایی که در رسوم قدیمی پگان‌های انگلیسی وجود داشته را نشان می‌دهد. با فرض بر این که داستان‌های او از همه‌ی رسوم شناخته شده‌ی پگان قدیمی‌تر باشد، این رسومِ تاریخی تخریب‌گر داستان‌های پریان اصیل (تالکین) هستند. به عبارت دیگر، داستان‌های تالکین بازسازی‌های فکری‌ای هستند که شکل کلی داستان‌های اصیل را قبل از تبدیل شدن آن‌ها به رسوم شناخته شده‌ی پگانیسم نشان می‌دهند. رویای فرودو از ساحل دوردست از هر چیزی که در بئوولف وجود دارد شفاف‌تر است، نه به خاطر این که این رویا به نحوی مسیحی‌تر می‌باشد، بلکه چون این رویا (به تصور تالکین) کهن‌تر است. رویای فرودو رویای اصیلی است که بازتاب کمرنگ آن در بئوولف وجود دارد، بازتابی که تالکین از آن به عنوان «بقایای قدیمی‌ترین قصه‌های ثبت شده‌ی انگلیسی از سرزمین پریان (یا مرزهای آن)» یاد می‌کند.

سرزمین میانه

سرزمین پریان فقط در آن سوی دریا نیست، بلکه این جا هم وجود دارد. یا حداقل اگر به دریای بی‌ساحل نگاه کنید و با نظری اجمالی سرزمین‌های نامیرایان را ببینید، با از بین رفتن پرده، قلمرویی مخاطره‌آمیز از سحر و جادو در برابر شما گشوده می‌شود. این موضوع یکی از درس‌های تالکین در مقاله‌ی معروفش «در باب داستان پریان» است، که در آن به ما می‌گوید که این داستان‌ها درباره‌ی پریان نیست، بلکه درباره‌ی سرزمین پریان است، سرزمینی از سحر و جادو، قلمرویی دوردست که هر لحظه ممکن است خود را در حال قدم زدن در آن ببینیم. ولی خود تالکین هم این درس را از بئوولف یاد گرفته است. چرا که اگرچه شاعر قدیمی این شعر داستانش را با ابداع یک رسم پگانی برای شاهی که از فراسوی دریای بی‌ساحل آمد آغاز می‌کند، اما در ادامه به روایت داستان یک تالار متروک، یک دیو، یک غول‌کش و مبارزه‌ای مرگبار با یک اژدها می‌پردازد. حلقه‌ی کوچک نوری که توسط دریای بی‌ساحل احاطه شده به عرصه‌ای برای بازگو کردن داستان پریان تبدیل می‌شود. و البته، ارباب حلقه‌ها هم با الف‌ها، اورک‌ها و جادوگران و حلقه‌های جادویی خود یک داستان پریان است که در سرزمین میانه رخ می‌دهد، هرچند مدت‌ها قبل اتفاق افتاده باشد. شیو، فرودو و سایرین، در گذر از این دریای بی‌ساحل اطمینان می‌یابند که ساحل درونی ما نیز با قلمرو همین داستان پریان احاطه شده باشد.

برج ما با منظره‌ی دریا بر ساحل قلمرویی مخاطره‌آمیز قرار دارد. فرودو در رویایش می‌خواهد از برج بالا برود و به دریا نگاه کند. نهایتاً او نه تنها در بیداری و هوشیاری به اقیانوس وارد می‌شود، بلکه از آن عبور کرده و به سوی ساحل دوردست می‌رود. اما در ابتدا او باید یک ماجراجویی داخلی را از میان سرزمین‌های مختلف پشت سر بگذارد، سرزمین‌هایی جادویی، پر از اهریمنان و گاهاً با قهرمانان؛ ولی همه‌ی آن‌ها چیزهایی هستند که در ساحل نزدیک‌تر سرزمین میانه‌ی خودمان پیدا می‌شوند. او در انتهای ماموریت خود، قبل از این که سرزمین میانه را ترک کند، در مراسم تاجگذاری آراگورن شرکت می‌کند، شاهی که به نزد مردمش بازگشت، وارث الندیل که از دریا به پیش مردمش آمد. ولی برجی که توسط شاعر ناشناخته‌ی بئوولف با سنگ‌های قدیمی ساخته شده بود چه؟ دوباره باید گفت که در معرفی مقدماتی شیلد شیفینگ ما به طور مختصر شاهد آمدن از دریا و عزیمت به آن هستیم، ماجرایی که در ادامه با یک داستان پریان قهرمانانه در همان ساحل ِنزدیک پیگیری می‌شود. برج‌های ما یکسان نیستند. ولی به نظر می‌رسد که شباهت این برج‌ها فراتر از طراحی و نمای آن‌هاست. چرا که به راستی آن سنگ‌های قدیمی که شاعر کهنه‌کار انگلیسی با آن قصه‌ی هیولاها و قهرمانش را می‌سازد، در اصل با داستان فرودو و آراگورن و وقایع بزرگ دوران اول جهان تفاوت چندانی ندارد. این داستان‌ها بدون شک با گذر زمان تحریف شده و بخش زیادی از آن‌ها فراموش گشته یا با ابهام آمیخته شده است. اما نکته‌ای که باید به آن توجه داشته باشیم این است که در میان دو برج ما یک تالار پگان باستانی ساخته شده است.

آنگاه آراگورن تاج را برداشت و آن را بالا برد و گفت:

اِت ائارلو اندوره‌نا اوتولین. سینومه مارووان آر هیلدینیار تِن آمبار-متا!

و این سخنان الندیل بود هنگامی که سوار بر یال باد از دریا آمد: «از دریای بزرگ به سرزمین میانه آمدم. در اینجا اقامت خواهم گزید، و نیز وارثان من تا بازپسین روز جهان.»

کارگزار و شاه، بازگشت پادشاه

آیا هابیت‌ها واقعی هستند؟

-مترجم: پارمیس علی‌بیگی

طبق گزارشات اخیراً دانشمندان در گفتگوهایشان به اعضای گونه‌ای از فسیل‌های سه فوتی (۹۰ سانتی‌متر) که اخیرا در اندونزی کشف شده، «هابیت» می‌گویند. چه زمانی این اصطلاح به وجود آمد؟ قبل یا بعد از تالکین؟ و چگونه ممکن است هابیت‌های «واقعی» شبیه یا متفاوت از هابیت‌هایی که تالکین خلق کرده است باشند؟

در ادامه به بررسی نظرات کارل زیمر، نویسنده ی ستون Matter  در قسمت علمی مجله‌ی تایم پیرامون این پرسش می‌پردازیم.

این واژه مدت‌ها بعد از آثار تالکین وارد گفتگوهای علمی شد. در سال ۲۰۰۳، مایکل موروودِ باستان‌شناس و همکارانش، جمجمه و دیگر استخوان‌های یک خویشاوند انسانی باستانی یا به عبارت عملی، هومینین (انسان‌تبار) را در یک غار در جزیره فلورس اندونزی کشف کردند. هومینین‌های فلورس خیلی کوچک بودند و در حالت ایستاده حدود ۳ فوت قد، و مغزهای بسیار کوچکی داشتند. دکتر موروود و همکارانش در کنار فسیل‌ها، ابزارهای سنگی پیدا کردند که نشان می‌دهد آنها قابلیت ذهنی قابل توجهی برای آتش افروزی داشته‌اند.

این کشفیات زمانی هیجان انگیزتر گشت که معلوم شد سن این فسیل‌ها به ۱۸ هزار سال قبل برمی‌گردد. در سال ۲۰۱۰، دکتر موروود و همکارانش با بررسی مجدد لایه‌های رسوبی همان غار متوجه شدند که منشا این فسیل‌ها به جایی حدود شصت هزار تا صدهزار سال پیش باز می‌گردد. اینگونه فسیل‌ها قدمتی بیشتر پیدا کردند اما این تفاوت نسبتاً زیاد نیست. گونه‌ی خود ما انسان‌ها حدود دویست هزار سال پیش پدید آمد. از آنجایی که این فسیل‌های فلورسی نسبت به سایر هومینین‌های کشف شده تفاوت زیادی داشت دانشمندان به این نتیجه رسیدند که باید اسم جدیدی برای آن انتخاب کنند. بنابراین آنها فسیل‌ها را هومو فلورسینسیس یا انسان فلورسی نامیدند.

در حدود سال ۲۰۰۴ دکتر موروود و همکارانش آماده‌ی انتشار مقاله‌ای علمی با تمام جزئیات تحقیقشان بودند. آنها تمایل داشتند تا نتایج را به اطلاع عموم برسانند اما به خوبی می‌دانستند که هومو فلورسینسیس تلفظ بسیار دشواری دارد. پس دکتر موروود به همکارانش پیشنهاد داد تا به افتخار رمان جی.آر.آر. تالکین که در مورد مردمان کوچکی در سرزمین میانه بود، اسم هابیت را برای هومینین‌های فلورسی انتخاب نمایند. پیتر براون یکی از همکاران دکتر موروود به او گفت که این ایده اصلاً خوب نیست. او در مقاله‌ای در مجله‌ی Nature در سال ۲۰۱۴ گفت: «فکر می‌کردم به محض انتشار نتایج از سرتاسر کره‌ی خاکی به من تلفن خواهد شد». و همانطور که او می‌ترسید، بعدها خیلی‌ها با او تماس می‌گرفتند و در مکالمه‌هایی عجیب و غریب و بی‌پایان می‌گفتند افراد کوچک و پشمالویی را در حیاط خلوت خود دیده بودند.

هابیت‌های فلورس و هابیت‌های سرزمین میانه تنها چند نقطه‌ی مشترک دارند. تالکین می‌گوید هابیت‌هایش با انسان‌ها نسبت داشته‌اند، و هومو فلورسینسیس‌ها هم احتمالاً با یکی از اجداد ما که حدود ۱.۸ میلیون سال قبل می‌زیسته مشترک بوده‌اند. هر دوی این نژادها کوتاه قد بودند. اما به جز این دو ویژگی سایر صفات آن‌ها با یکدیگر متفاوت است.

تالکین فرودو و همراهانش را مردمان کوچکی به تصویر کشید که درنوعی بهشت غیرصنعتی زندگی می‌کنند، درست همانند روستایی که خود تالکین در اواخر صده‌ی ۱۸۰۰ در آن بزرگ شده بود. او در کتاب یاران حلقه نوشته: «روستاهای منظم و سرسبزِ مزرعه مانند، پاتوق مورد علاقه‌ی آنها بود.»

گونه‌ی خود ما حدود دوازده هزار سال پیش کشاورزی را اختراع کرده است. اما هابیت‌های فلورسی نشانی از کشاورزی نداشتند. پیشینه‌ی این فسیل نشان می‌دهد که اجداد آن‌ها حدود یک میلیون سال پیش با ابزارهای سنگی وارد فلورس شدند. اخیراً در مطالعه‌ای کشف شد که در هفتصد هزار سال پیش اندازه‌ی قد اجداد این گونه تا اندازه‌ی قد هابیت‌ها کوتاه شده است. با توجه به زغال چوب و استخوان‌های ترک خورده‌ای که محققان یافتند، به نظر می‌رسد که هومو فلورسینسیس‌ها از ابزارهای سنگی برای شکار فیل‌های کوتوله استفاده می‌کردند و سپس در غار گوشتشان را بر روی آتش می‌پختند.

هابیت‌های فلورس احتمالاً توانایی زبانی نداشتند و نمی‌توانستند نقاشی بکشند. آن‌ها برای تقریبا یک میلیون سال، بدون کوچکترین تغییری زندگی کردند، و هیچگونه پیشرفتی در ابزارهای سنگی که زندگیشان به انها وابسته بود دیده نمی‌شود. استراتژی تکاملی به آنها اجازه داد تا در فلورس پیشرفت کنند، حداقل تا زمانی که سر و کله ی ما پیدا شد. قدمت جوان‌ترین استخوان فلورسینسیس به زمانی باز می‌گردد که گونه‌های ما به آسیای شرقی و استرالیا وارد شدند. این امکان وجود دارد که ما به خاطر غذا یا سرپناه آنها را منقرض کرده باشیم.

تالکین می‌گوید: «هابیت‌ها مردمانی ساده اما بسیار کهن هستند که در گذشته تعدادشان خیلی بیشتر از امروز بوده است». تصور تعدادی هومو فلورسینسیس که تا امروز در جنگل‌های دور افتاده‌ی جزیره‌ی اندونزی نجات پیدا کرده باشند بامزه است. اما متاسفانه احتمال این رخداد به اندازه‌ی سایر شگفتی‌های رمان‌های تالکین دور از ذهن به نظر می‌رسد.

طرح‌های اولیه تالکین برای ساخت سرزمین میانه

-مترجم: پارمیس علی‌بیگی

چگونه جی.آر.آر.تالکین ارباب حلقه‌ها را خلق کرد؟ سادهترین پاسخ این است که بگوییم صرفاً آن را نوشت. او در سال ۱۹۳۷ روی یک صندلی نشست و بیش از دوازده سال بر روی آنچه که هنوز به عنوان شاهکار ادبیات فانتزی و یک حرکت نبوغ‌آمیز در ساختن دنیایی همه جانبه باقی مانده است کار کرد.
پاسخ پیچیدهتر این است که او علاوه بر نوشتن داستان، آن را طراحی کرد. بسیاری از نقشه‌ها و طرح‌های اولیهای که در هنگام تهیه پیش نویس «ارباب حلقه‌ها» کشید، به داستان سراییاش اشاره می‌کرد و به او اجازه داد تا ایدههای روایت داستان را امتحان کند و صحنههای مورد نیازش را به صورت کلمات ترسیم کند. برای تالکین، هنر نوشتن و هنر نقاشی جداییناپذیر بودند.

«نقشه روهان، گوندور و موردور» – تالکین نقشه‌هایی مانند این را برای محاسبه دقیق مکان‌های فرودو و سم در حالی که از امین مویل و باتلاق مردگان عبور می‌کردند و به کوه هلاکت رسیدند استفاده کرد، بنابراین ورود آنها همزمان شد با طرح‌های موازی دیگر یاران حلقه.

«طرح لانه‌ی شلوب» – اگر بازیکنان بازی دانجنز اند درگونز از وجود این نقشه از لانه‌ی شلوب خبر داشتند حتماً از آن الهام می‌گرفتند. اگرچه در این صورت این بازی هم باید در سال ۱۹۵۴ که ارباب حلقه‌ها منتشر شد به بازار می‌آمد، نه سال ۱۹۷۴.

«فاصله و روزها در موردور» – ماجراجویی ما چقدر است؟ در این نقشه‌ی پیچیده، تالکین بر روی فواصل بین توقف‌های مختلف در طول جستجو کار کرده، مثل این واقعیت که فاصله‌ی بین اوزگیلیات تا تا غرب موردور یعنی میناس مورگول حدود ۲۰ مایل بود.

«اولین نقشه از سرزمین میانه» – این نقشه مرجع اصلی منابع تالکین بود. پسرش کریستوفر تالکین آن را «عجیب و غریب، خراب، جذاب و بسیار پیچیده» نامیده است. او می‌گوید، لایه‌های مختلف برگه‌ها و اصلاحات موجود «واکنشی» بر سیر روایی داستان را نشان می‌دهد.

«اولین نقشه از شایر» – این نقشه مراحل خلاقانه‌ی کار تالکین را نشان می‌دهد. خطوط نقطه چین آبی و قرمز نشان‌دهنده‌ی مسیر فرودو، سم و پیپین است. علامت‌های کمرنگ مداد تغییر در نام مکان‌ها را نشان می‌دهد و بدین معناست که سرزمین میانه‌ی او هنوز در دست بررسی و توسعه بوده است.

«گودی هلم و شاخ آواز» – تالکین تقریبا روی هر چیزی که در دستس قرار داشته را خط خطی کرده است. در اینجا، او نمایی از گودی هلم، قلعه‌ی عقب نشینی مردم روهیریم را روی کاغد نیمه استفاده شده ای از جزوه ی امتحانات اکسفورد کشیده است.

«دروازه غربی موریا» – این طراحی رنگی از درهای دورین، ورودی مخفی به معادن موریا با معمای معروف «بگو دوست، و وارد شو» را نشان می‌دهد، و مقیاس و عظمت مکانی آن را به تصویر می‌کشد. بازوی باریک نگهبان آب که در حال خارج شدن از آب است، به دردسری که پیش روی یاران است اشاره می‌کند.

«اورتانک» – تالکین با استفاده از تصوراتش ایده‌های مختلف را آزمایش کرد تا نشان دهد ساختمان‌های مختلف، مکان‌ها، منظره‌های طبیعی و مصنوعی چگونه است. او با کمک همین تصورات توانست این‌ها را با کلمات توصیف کند. در اینجا یک طرح اولیه‌ی سه بخشی از برج اورتانک سارومان در آیزنگارد را می‌بینیم.

*****

در کتاب هنر ارباب حلقه‌ها علت چرایی و چگونگی این موضوع را می‌بینیم.

هفته آینده به مناسبت شصتمین سالگرد سه گانه کتاب بزرگی به وسیله محققین تالکین، وین‌هاموند و کریستینا اسکال، به بازار عرضه خواهد شد. این کتاب شامل بیش از ۱۸۰ طرح، نمودار، نقشه، دست نوشته، و الفباهای آزمایشی مربوط به ارباب حلقه‌هاست که توسط او اختراع شد، و نزدیک به صد تا از انها برای اولین بار مشاهده خواهد شد.

وقتی نقاشیها و طرحهای تالکین را مطالعه میکنید، چند چیز روشن می‌شود. اولا روایت کردن حلقهها او را به وضوح درگیر کرده بود. تالکین در هر زمان و هر کجا می‌نوشت و می‌کشید. بعضی از نقاشیها، خط خطیهای شتاب زدهای هستند که در حاشیه‌ی دست نوشتههای او قرار گرفتهاند. اما بقیه طرح‌ها دقیق‌تر هستند. حتی زمانی که او به وضوح بر روی یک نقاشی کار می‌کرد، مانند نقاشی‌ها و نقشههایی که‌هابیت را در بر می‌گرفت یا طرح‌های کوچکی که در یاران حلقه به چشم می‌خورد خطوطی که فرودو و گندالف بر روی حلقه کشف کردند، و تصویر دروازه‌های دورین تالکین هنرمند را هیچگاه راضی نمی کرد و او اثارش را آماتور و ناقص می‌نامید.

به نظر نمی رسید که تالکین به انچه که می‌کشید یا نقاشی می‌کرد اهمیتی داده باشد. طرح او از «گودی هلم و شاخ آواز» دژ محصور مردم روهیریم، بر روی کاغذ نیمه استفاده شده ی یکی ازکتابچههای آزمون آکسفورد کشیده شده است. با وجود این دیدگاه، تصویری که از اخرین توصیف تالکین از این قلعه در دو برج وجود دارد به زیبایی ترسیم شده است: «در دروازه‌ی هلم، در مقابل دهانهی گودی، یک برآمدگی صخره ای قرار داشت که از دیوارهی شمالی بیرون زده بود. انجا روی برجستگی ان صخره، دیوارهای مرتفعی از سنگهای باستانی و درون این دیوارها برجی سر به فلک کشیده بنا کرده بودند…. و نیز مردم زمان باستان دیواری از شاخ آواز تا دیوارهی جنوبی ساخته بودند که ورودی شکاف را مسدود می‌ساخت

می توان تصور کرد تالکین در وسط تصحیح برگه‌ی یکی از دانشجویانش مکث کرده و به این فکر می‌کند که دیوار قلعه و دره و کوه چگونه ممکن است از فاصله‌ی دور، در چشم او و چشمان شخصیت‌های داستان ظاهر شود.

تلاش او برای نقشه برداری از جغرافیای سرزمین میانه و ترسیم محیط آن و نکات داستان را هم می‌توان در طراحی اولیه‌ی رنگیاش از «دروازه ی غربی موریا» دید. تالکین برای خود این طراحی‌ها هم داستان نوشت: درب مخفی، که در مقایسه با منظره‌ی صخره‌ها کوچک می‌نمود، پرترهای از حس ترس یاران حلقه از دیدن موریا را به نمایش می‌گذارد، و بازوی نگهبان آب هم خبر از وقوع خطر میدهد.
مطمئناً، تالکین می‌دانست که سرزمین میانه ارباب حلقه‌ها بسیار پیچیده تر و گسترده تر از قلمرو بیلبو در‌هابیت بود. لوتلورین و گوندور! کوه هلاکت و ادوراس! یوروکهی و نزگول! سرزمینها، نژادها و فرهنگهای بسیاری با جزئیات افزوده شدند؛ طراحی ساختمانها و محیطها؛ ویژگی‌های طبیعی و مصنوعی، ویژگیهایی است که در ذهن او تصور میشد، سپس با دقت بر روی نقشه قرار می‌گرفت، و در نهایت به کلمات تبدیل می‌گشت. جای تعجب نیست که ۱۷ سال بین انتشار‌هابیت و ارباب حلقهها فاصله افتاد.

در طرح سه بخشی برج سارومان، اورتانک، می‌توانیم ایدههای آزمایشی تالکین را ببینیم. در اینجا او تلاش می‌کند یک نسخه‌ی ملایم تر، گرد و چندسطحی، که با یکی از پیش نویس‌های اولیه دو برج هماهنگتر است را نشان دهد. بعدها، او با توجه به طراحی‌هایش، ساختار آن را دقیق تر توصیف کرد: «نوعی قله و جزیرهای صخرهای بود، سیاه و درخشنده و سخت: چهار ستون عظیم، از سنگهای چند وجهی که بهم جوش خورده بودند در مراحل تالکین، نقاشیها و متن او با یکدیگر ارتباط داشته و بر روی یکدیگر تاثیر می‌گذارند.
تالکین ویرایشگری بی حد و مرز بود. «نقشهی اولیه شایر» بازگردانیهای خلاقانه ی او را نشان میدهد. خطوط مداد با جوهر آبی و قرمز پوشانده شده است. خطوط نقطه چین و خال خال نشان دهنده‌ی مسیر فرودو، سم و پیپین، یا مرز بخش‌هایی مانند جنگل قدیمی است. با خطی کمرنگ در سمت راست بالا، «الفها» با یک دایره اضافه شدهاند. تغییر اسامی هم دیده می‌شود؛ تالکین به «پادیفوت» اسم جدیدی داد: «ماگوت». نقشههای دقیقی که در شکل نهایی خود در ارباب حلقهها چاپ شدهاند، به خوانندگان کمک می‌کنند تا از آنها استفاده کنند. اما آنها هم به عنوان پیش نویس، باید به تالکین کمک کرده باشند. «نقشهی اولیه سرزمین میانه» نقشهی منبع اصلی تالکین بود؛ در طول سالها، همانطور که داستانش رشد می‌کرد و در بازگو نمودن تغییر می‌نمود، او صفحات جدیدی را در بالای صفحه‌های قدیمی می‌چسباند.

نقشه‌ها به خود تالکین هم کمک کرد تا شخصیت‌هایش را در سرتاسر سرزمین میانه دنبال کند. چرا که بعد از جدایی یاران در انتهای کتاب باید به نوعی این شخصیت‌های پراکنده را دنبال می‌کرد، در نتیجه حداقل سه گروه مختلف را تشکیل داد که از یکدیگر جدا بودند: گیملی / لگولاس / آراگورن (که بعدا گندالف به انها اضافه شد)، پیپین/مری (و چوب‌ریش)، و فرودو / سم / گالوم (و فارامیر).

در دو نمودار «نقشه روهان، گوندور و موردور» و «فاصله‌ها و روزها در موردور»، ما شاهد تلاشهای فوق العاده تالکین برای محاسبه حرکات و موقعیت‌های فرودو و سم تا اخرین میلیمتر (جایی که در آن ۱ میلی متر برابر با ۵ مایل است) هستیم. خطوط ترسیم شدهی توپوگرافی، کوه‌ها و دره‌ها را نشان می‌دهد. این همه تلاش برای چه بود؟ تالکین می‌خواست سفرشان به کوه هلاکت با نبرد آراگورن در دروازه سیاه هماهنگ باشد. برای فانتزی کار کردن، باید به اصول باورکردنی فواصل زمانی وفادار ماند. او در نامهای به ویرایشگر ناشر خود، مراحل نوشتنش را بیان نمود.

او «با یک نقشه شروع کرد و داستان را با آن متناسب (عموما با توجه دقیق به فاصله‌ها) نمود، و برعکس آن را اضافه کرد». طراحی یک نقشه از روی داستان «کار خستهکنندهای» است.

هنر او همچنین نشان می‌دهد که تالکین اوقات خوشی را می‌گذرانده است. درست مانند یک کودک که لبه‌های یک نقشه گنج جعلی را می‌سوزاند، تالکین هم چنین چیزهایی خلق کند، درست مانند کتاب مزربول، که یاران حلقه در موریا با آن برخورد می‌کنند: «بریده و پاره شده و تا حدی سوختهاین ریزه‌کاری‌های ماهرانه ایده‌ی جذاب تالکین مبنی بر این که ارباب حلقه‌ها نوشته‌ی او نیست را حمایت می‌کند؛ چون تالکین ادعا می‌کند که او فقط این افسانه‌های باستانی را پیدا، آنها را ویرایش و بعد برای رسیدن به دست ما آن‌ها را ترجمه کرده است. برای کسی که فانتزی را به سبک قدیمی می‌نوشت، تالکین به طرز شگفت انگیزی در استعاره‌های ادبیش از پستمدرنیته استفاده می‌کرد.

نکته‌ی اصلی «هنر ارباب حلقه‌ها» این است: ما فراموش می‌کنیم که تنها فیلمسازان نیستند که نیاز دارند تا کلمات را به تصویر ترجمه کنند. برای کسانی که از پیترجکسون به خاطر اقتباس‌هایش از رمان‌های تالکین که به تصاویر ماندگاری روی صفحه نمایش تبدیل شد ابراز شکایت کردند، این نقاشی‌ها به ما یادآوری می‌کند که حتی رماننویسان هم اندیشه‌هایی قوی در مورد طرز نگاه و احساسات دنیای خود را دارند. تخیل تالکین به هر دو زبانِ تصویر و کلمه سخن می‌گفت، زبانی ترکیبی که احتمالاً ذهن با آن فکر می‌کند. پس به داستان نویسان می‌گوییم: اگر فکر می‌کنید ساختن یک دنیا فقط نوشتن کلمات بر روی لپتاپ است، تالکین ثابت می‌کند که قلممو و دفترچه طراحی می‌تواند از صفحه کیبورد هم قدرتمندتر باشد.

در نامه ای از سال ۱۹۳۷، تالکین از داشتن «برخی تصاویر» در یک کشویش سخن گفت، اما اگرچه آنها صحنه‌هایی اسطوره‌ای از منظره‌ای است که ماجراجویی هابیت هم آن جا اتفاق می‌افتد، ولی به هیچ وجه داستان او را توضیح نمی دهد. «آن عکس‌ها تنها راهی شدند تا قسمت‌هایی از سرزمین میانه که او نتوانست بنویسد را بازگو کند جهانی که او ساخت به هنرش تبدیل گشت. هنر او زندگی را به گوشه‌های دنیایی دمید که او هرگز زمانی را برای نوشتنش پیدا نکرد. در همان زمان، آن نقاشی‌ها، نقشه‌ها و خط خطی‌ها هم به خوانندگان کمک کرد که خود را در قلمروی ساختگی که تا قبل از ان هرگز دیده نشده غوطه ور سازند، دنیایی که ، دوست تالکین سی.اس.لوییس یک بار به ان اشاره کرد، «به نظر می‌رسد که این دنیاها حتی قبل از این که ما وارد آن‌ها شویم وجود داشته است

تالکین به عنوان رمان‌نویس جنگی: راهی دیگر برای مقابله با آسیب روانی از طریق نوشتن

 

-مترجم: سجاد.ک

مردی بر روی تختی در بیمارستانِ زمان جنگ،دراز کشیده است. کتاب ورزش مدرسه را بر میدارد و با خطی زیبا روی آن مینویسد: تور و تبعید از گوندولین. سپس او مکثی میکند؛ آهی بلند میکشد و بلند میشود. “نه، بی‌فایدست”. او از عنوان دور میشود و این بار با خطی نا منظم مینویسد: سربازی در سام.

البته این اتفاقی نبود که افتاد.تالکین دنیایی اسطوره ای را ساخت نه خاطرات سنگر جنگ. آثار تالکین، تحت تاثیر جنگ نوشته شده اند؛ علاوه بر این،لحن او که بیان کننده جنبه های مختلف جنگ است،توسط هم دوره های او مورد غفلت قرار گرفته است. آن ها واکنش های زیادی را به  گونه تلخ نسبت با این موضوع نشان می‌دهند.
وقتی صحبت از رمان نویسان در ژانر جنگ است، جان رونالد روئل تالکین معمولا اسم اول لیست نیست. با وجود این حقیقت که تالکین -مانند دیگر رمان نویسان ژانر جنگ، مانند رابرت گریوز، زیگفرید ساسون و ویلفرد اون- در جنگ جهانی اول جنگیده‌اند و شاهد اتفاقات و صحنه های وحشتناکی بوده اند. تالکین، که با نظر نمیرسد رمان نویسی در ژانرجنگ باشد و این زمانی روشن تر میشود که ما به ادبیات جنگ نظری میندازیم. اما اگرچه نام او در جنگ بیان شده است، با عنوان “نویسنده بریتانیایی”، اما مورد و هدف  اصلی این نیست. منابع تالکین، در ارتباط است با فصل هایی از کتاب مقدس(انجیل) که در مورد نبرد آخر الزمان است. در حالی که مطابق با گفته فرح مندلسون، ارباب حلقه ها – بزرگترین و بهترین آثر شناخته شده تالکین- ارتباطی بین رمان و جنگ جهانی دوم است. اگرچه تالکین شدیدا آن را رد کرده است. قسمتی از محبوبیت کتاب وابسته به تعداد زیاد خوانندگان عصر حاضر دارد. فرضیه هایی هست که بیان میکند، ارباب حلقه ها، تمثیل و نمونه ای برای جنگ جهانی دوم است. (مندلسون۴۷-۴۸). پس به طور قطع ارتباطی بین کارهای تالکین و جنگ های جهانی وجود دارد. اما با وجود این ارتباط به نظر نمیرسد که این اثر توسط محققان در زمره آثار جنگی قرار گیرد. من دوست دارم که ارتباط بین کار های تالکین و جنگ های جهانی رو بررسی کنم، البته با تمرکز بر جنگ جهانی اول، چون به نظر میرسد تالکین بیشتر از جنگ جهانی اول تاثیر پذیرفته تا جنگ جهانی دوم. در عکس العمل به تفسیری که از ارباب حلقه های او به عنوان تمثیلی از جنگ جهانی شده است، او در نسخه بعدی مینویسد:

شخص، باید وارد سایه جنگ شود تا بتواند ظلم و ستم را احساس کند؛اما همان طور که سالها میگذرند به نظر اغلب فراموش میشود که گرفتار شدن جوانا در سال ۱۹۱۴ کمتر از اتفاقات وحشتناک سال ۱۹۳۹ و سال های بعدی نیست.در سال ۱۹۱۸ یکی از نزدیک ترین دوستان من کشته شد. (حلقه ها،پیشگفتار-۹)

قسمت بزرگ اسطوره های سرزمین میانه،قبل از جنگ جهانی دوم توسط تالکین خلق و ساخته شده بودند.ما نباید فراموش کنیم که این دنیایی اسطوره ای، در ارباب حلقه ها – که بعد از جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ منتشر شده است – خلق شده است اما پایه ها و ساختار آن قبلا در کتاب هابیت(۱۹۳۷)و سیلماریلیون ساخته شده بود.اما اغاز ساخت آن بعد از جنگ جهانی اول بود که در آن تاریخ، سرزمین میانه و اتفاقات آن شکل داده شد.من این مقاله را با نقل قولی از جان گارت آغاز کردم،چون  که او دقیقا کسی است که تالکین را به عنوان یک رمان نویس جنگی میداند.او(تالکین) راه نویسندگان و شاعران جنگی را انتخاب نکرد، مانند کاری که ویلفرد اون انجام داد،ولی در عوض او انتخاب کرد که دنیایی را بسازد که به نظر میرسد کاملا از دنیای ما جداست.به دلیل فاصله بین دنیای ما و سرزمین میانه،دشوار است که تاثیرات جنگ را بر روی کارهای تالکین اثبات کرد.اما ما میتوانیم به دنبال عناصری باشیم کار های تالکین را با حوادث جنگ جهانی اول پیوند میدهد.اما تقریبا بعید به نظر میرسد که تالکین،کسی که در جنگ “سام”جنگیده است و تقریبا تمام دوستان نزدیک خود را از دست داده است، قادر باشد تمام این تجربه و خاطرات وحشتناک را با نوشتن داستان خودش فراموش کند!و در کلام خود تالکین:

البته تجربیات یک نویسنده نمیتواند کاملا بر روی او بی تاثیر باشد،اما روشی که تجربیات یک نویسنده بر او تاثیر میگذارد کاملا پیچیده است،وتلاش ها برای توضیح دادن این  فرایند،تنها حدس هایی از شواهد و مدارک است که نه تنها کافی نیست بلکه مبهم هم هست. (حلقه ها،پیشگفتار-۹)

و بعد هیچ تلاشی برای توضیح تاثیرات جنگ جهانی – و در  ادامه ای آن سال های صلح بین  جنگ های جهانی – بر تالکین و اثارش نشده است.بنابراین این یک تلاش برای ایجاد تصویری از تاکین،به عنوان یک رمان نویس ژانر جنگ است.این مستلزم در نظر گرفتن تالکین به عنوان یک رمان نویس ژانر جنگ است.آیا ما میتوانیم در رمانی  که کاملا بر پایه دنیای دیگری نوشته شده است،تاثیرات جنگ جهانی اول را پیدا کنیم؟

روش و ساختار

قبل از اینکه چیزی در مورد این موضوع که،ارباب حلقه ها یک رمان جنگی است بگوییم،لازم است که یک ساختار و چار چوبی را ایجاد کنیم  که در آن بررسی شود که چگونه  خاطرات احتمالی جنگ جهانی اول میتواند به عنوان یک رمان جنگی نوشته و تفسیر شود.این چارچوب و ساختار به وسیله “استرید ارل”در مورد نوشته های جنگی پیشنهاد شده است.”ارل”چهار گونه نوشته جنگی را ارائه میدهد:نوشته های تجربی،اسطوره ای،آنتاگونیست(ستیزه جویی) و نوشته های انعکاسی.(ارل،۳۹۰) او (ارل) آثار “ساسون” و “گریوز” را به عنوان نمونه ای از آثار تجربی بیان میکند،و او توضیح میدهد که اثار آن ها، نوشته های ادبی هستند که حوادث گذشته را به عنوان رویدادی در زمان حال بیان میکنند،زندگی در میان تجربیات(ارل،۳۹۰). رمان هایی در این گونه بیشتر به وسیله تاثیرات تجربی شخصی نویسنده در طول جنگ، افکار و احساسات او،شخصیت پردازی میشوند. ارل در مورد نوشته های انعکاسی میگوید:

این گونه،تصوری از گذشته را در اختیار می گزارد.نوشته مانند تصویر و رسانه ای است که حافظه را میسازد،احیا میکند و خاطرات را نشان میدهد.آثار انعکاسی برجسته،شامل حالت ها و بخش هایی است که توجه را به سمت فرایند و مسئله” به خاطر آوردن” هدایت میکند. (ارل،۱۹۱)

هر دو حالت شامل ارتباطی مستقیم بین اعمال جنگ و رابطه بین آنهاست.ارباب حبقه این عنوان را تداعی نمیکند،یا حد اقل تعریفی که “ارل” از آن دارد.دو حالت از نوشته های جنگی باقی میماند.و به نظر میرسد که آثار اسطوره ای و آنتاگونیست این امید را به ما میدهند که نکته ای در آن ها بیابیم که بتوان به وسیله آن، تالکین را به عنوان یک رمان نویس جنگی تعریف کرد.گونه اسطوره ای،به وسیله حوادثی که در گذشته دور رخ داده اند شخصیت پردازی میشوند،گذشته اسطوره ای.ارل در مورد نوشته های آنتاگونیست میگوید:کلیشه سازی منفی(مانند آنچه که در زبان آلمانی به “هون”یا”هیولاها-بیست-“در در ادبیات انگلیسی زمان جنگ بزرگ-جنگ جهانی اول-)مشخص ترین تکنیک و روش ساختن یک اثر آنتگونیست است(ارل،۳۹۱). من یک نمونه را پیدا کردم که ارل برای این دو گونه انتخاب کرده است و این نکته برای ما مشخص میکند که میتوان چه  اثری را به عنوان نوشته جنگی در نظر گرفت و چه اثری را نمیتوان در نظر گرفت.با توجه به توضیح و تعریفی که در مورد هر دو نوع نوشته اسطوره ای و آنتاگونیست در نظر گرفته شده است میتوان تالکین را به عنوان رمان نویسی جنگی معرفی کرد،اماارل عنوان ها را محافظه کارانه انتخاب میکند.برای گونه اسطوره ای،او”طوفان فولاد”(نوشته ارنست جانگر)را معرفی میکند.درحالی که کتاب”همه آرام در جبهه غرب”نوشته اریک ماریا را به عنوان نمونه ای از گونه آنتاگونیست معرفی میکند.در حالی که من از چهار گونه معرفی شده به وسیله ارل حمایت میکنم -که البته ساختن بخش هایی که بتوان تمام رمان ها و نوشته ها را در آن بدون هیچ مشکلی دسته بندی کرد بعید  به نظر میرسد- فکر میکنم چون که او از این گونه ها استفاده نکرده اس حقیقت فرصت کاوش مرز های اهداف ادبیات جنگی را دست داده است.و همچنین کتاب هایی را در نظر بگیرد که هرگز قبلا جز این  اهداف نبوده اند.همان طور که در جلوتر اشاره خواهم کرد،عناصری در “ارباب حلقه ها”هستند که میتواند آن را در گونه اسطوره ای یا گونه آنتاگونیست جای دهد.سرزمین میانه،جایی که اتفاقات ارباب حلقه ها در آن رخ میدهد،به نظر میرسد یک”گذشته افسانه ای”خارق العاده باشد. با این اوصاف،ارل تالکین را یک رمان نویس جنگی نمیداند.در باقی مانده این نوشته ها هردو گونه اسطوره ای و آنتاگونیست تا حد امکان بررسی خواهند شد برای یافتن این موضوع که آیا ارباب حلقه ها یک رمان جنگی است یا خیر.برای انجام این کار،به دنبال عناصری در رمان خواهیم گشت که که به نظر رسد نشان دهنده تجربیات تالکین در جنگ جهانی اول است.ارباب حلقه ها اثری متمرکز است.اما میتواند جداگانه و قسمت شده هم باشد مانند سیلماریلیون.تالکین نوشتن سیلماریلیون را فورا پس از پایان جنگ جهانی اول شروع کرد و این کار را در بقیه زندگی اش هم ادامه داد.این کتاب تاریخ  سرزمین میانه را برای ما روشن میکند و میتواند اطلاعت حیاتی را برای تفسیر اتفاقاتی که در سری ارباب حلقه ها می افتد را در اختیار ما بگذارد.تالکین همچنین کلکسیون بزرگی را از نامه های خود را بر جای گذاشته است.بیشتر این نامه ها برای پسرش،کریستوفر،نوشته است؛ زمانی که در طول جنگ جهانی دوم در ارتش بریتانیا خدمت میکرده است.این موضوع قابل توجه است که تالکین از اصطلاحات زیادی به منظور توضیح دادن تجربیات خود در طی جنگ،برای پسرش،استفاده کرده است.از این رو، توجه  به این نامه ها  به منظور تعریف کردن تالکین به عنوان یک رمان نویس جنگی،حیاتی است.زیرا این نامه یک تصویر از درک شخص تالکین از جنگ را در اختیار میگذارد که چگونه این موضوع پس از این همه سال هنوز اورا دنبال میکند و اینکه او چگونه با آسیب های آن مبارزه کرد.و به همین ترتیب  این مضوع غیر ممکن است که در روند بررسی تالکین به عنوان یک رمان نویس جنگی،فقط بر یکی از جنگ های جهانی تمرکز.تالکین بخش های مهمی از دنیایی خود را در سال های بین جنگ های جهانی خلق کرده است.تهدیدات جدید برای شروع یک جنگ بزرگ(زمان بین جنگ های جهانی) باید تجربه ویرانگری بوده باشد،قرار دادن خاطرات جنگ جهانی اول در چشم اندازی از جنگی دیگر.همچنین تمرکز این مقاله بر روی ارباب حلقه ها و جنگ جهانی اول است. دیگر نوشته ها و تحولات سال های میانی جنگ نیز در نظر گرفته میشوند.

اساطیر انگلستان:گونه اسطوره ای

گونه اسطوره ای،اولین چارچوب معرفی شده به وسیله “ارل” است که میتوان در آن تالکین را به عنوان یک نویسنده رمان های جنگی در نظر گرفت.همان طور که گفته شد،این گونه  به وسیله اعمال و جنگ هایی که در  به اصطلاح”گذشته اسطوره ای”رخ داده است شخصیت پردازی میشوند.در مورد ارباب حلقه ها به این معناست که سرزمین میانه،در واقع تفسیری از اساطیر اروپای غربی است.وقتی ما به این موضوع توجه میکنیم که در جنگ هایی که در مجموعه ارباب حلقه ها به وقوع میپیوندد سلاح گرمی،هواپیمایی و تانکی وجود ندارد  بلکه  این شمشیر ها،اسب ها و کمان هستند که در جنگ مورد استفاده قرار مییرند،روشن میشود که داستان بر پایه گذشته و تاریخ بنا شده است.حتی ممکن است که ما آن را تاریخ در نظر بگیریم زیرا جنگ اصلی در پایان عصری قدیمی رخ میدهد و سپس عصر انسان ها آغاز میشد و انسان ها در این دوره به عنوان نژاد غالب معرفی میشوند.واما سوال این است که اگر ما اکنون داستان را به عنوان”گذشته اسطوره ای”در نظر بگیریم،آیا دلیلی پیدا میشو که ما بتوانیم سرمین میانه را به عنوان نمونه ای اساطیر اروپایی غربی در نظر بگیریم؟این فرضیه که در مورد ارتباط سرزمین میانه و اساطیر اروپای غربی است قطعا از این حقیقت سرچشمه میگیرند که تالکین در واقع قصد خلق کردن حماسه ای برای انگلستان را داشت:

 روزگاری من ذهنیتی برای خلق کردن افسانه هایی کمابیش مرتبط داشتم و سطحی از داستان های عاشقانه.که میتوانم صرفا به آن اختصاص دهم،به کشورم،به انگلستان.(نامه ها،۱۴۴)

تالکین کشور خود را بسیار دوست داشتفبه ویژه مناطق روستایی و حومه شهر.این مناطق در “شلیر”ترسیم میشوند.سرزمین هابیت هایی که در ابتدای داستان از تهدید های شرق بی خبر هستند.این موضوع از نمونه هایی است که فرح مندلسون با تکیه بر آن ارباب حلقه ها را تمثیلی از جنگ جهانی دانسته است:

این موضوع به او اجازه میداد که چشم انداز فانتزی را تغییر دهد؛او به جای نوشتن در مور جادوگران بزرگ و جنگجو های نامی که انگیزه های آن ها به سختی قابل درک و فهم است، مارا از طریق دیدگاه بسیار معمولی و عادی یک به اصطلاح “شخص کوچک” به سرزمین میانه آشنا میکند. (مندلسون،۴۵)

هابیت ها -نه به خاطر موقعیت جغرافیایی و دوری و انزوای “شایر”- معمولا نسبت به جنگ هایی که در در شرق و جنوب در حال گسترش هستند،بی توجه اند.این موقعیت جغرافیایی و انزوا میتواند یکی از دلایلی باشد که بتوان شایر را به عنوان نمونه ای از انگلستان در نظر گرفت. حتی در این مورد میتوان کوه ها و جنگل های موجود در اطراف شایر را -که باعث جدایی از سایر نقاط میشود- به عنوان دریایی در نظر گرفت که باعث جدایی انگلستان از بقیه دنیا شده است.نمایندگان دوست داشتنی و بی گناه شایر در مقابل تاریکی ها ، سرزمین های موردور و ایزنگارد و قلعه های دو ضدقهرمان اصلی داستان (سائرون و سارومان) ایستادگی میکنند.شخصیت چوب ریش – فنگورن یا چوبان جنگل- میتواند به عنوان شخصیتی متضاد بین صنعت و طبیعت و به عنوان نگهبانی برای جنگلی که به وسیله پیشرفت های صنعتی سارومان در حال نابودی است در نظر گرفته شود:”او به  رویدنی ها اهمیتی نمیدهد،مگر تا زمانی که آنها در خدمت او باشند”(ارباب حلقه ها،۴۹۴).در این مورد،سرزمین های صنعتی و جنگی سارومان و سایرون در تضاد مستقیم با شایر هستند،جایی که ساکنان آن توجه زیادی به طبیعت دارند.این فرضیه و تفسیر در مورد قلعه ها و منطقه ی جنگی دشمن به عنوان نمونه ای از منطقه هایی که جنگ جهانی در آن رخ  داده است،توسط خود تالکین نیز تقویت شده است.
هابیت ها مجبور شدند که شایر دوست داشتنی خود را ترک کنند،برای جنگیدن با تهدید هایی که در شرق برخواسته است. و البته آن ها هیچ چیزی در مورد آن نمیدانند.مطابق با نوشته های “مندلسون” این موضوع میتواند با مردان قشر متوسط جامعه باشدکه خانه های خود را برای جنگیدن در جنگی که به اصطلاح نتیجه بحث های”مردان بزرگ”بوده است بجنگند.(مندلسون،۴۵).من معتقدم که طبقه”مردان بزرگ”در اینجا در هر دو معنی لغوی و معنوی آن به کار میرود،زیرا این اصطلاح فقط در مورد قدرتی نیست که این مردان دارند،اما در مقایسه با هابیت ها، همچنین انها بلند تر و بزرگ تر هسستند!هابیت ها،هرچند که از نظر فیزیکی کوچک هستند،کارهاشان عالی اتجام میدهند و در نهایت کم اهمیت تر از کار هایی که این”مردان بزرگ”انجام میدهند که در جنگ را پیروز شوند، نیست(و ممکن است حتی خیلی پر اهمیت تر باشد).و در مورد این قضیه، شخصیت سم وایز گمجی نمونه ای واضح است.وقتی که فرودو(یک مرد کوچک) به وسیله گندالف(یک مرد بزرگ) برای نابود کردن حلقه در آتش کوه نابودی فرستاده میشود،سم به عنوان دستیار شخصی فرودو همراه او عازم میشود.او نقشی را ایفا میکند که در ارتش بریتانیا با نام “بتمن”(خدمتکار)شناخته میشود:سربازی که که برای همراهی یک افسر گماشته میشود تا از او محافظت کند و کار های روزانه اورا انجام دهد.سم خلق شد تا یکی از پر طرفدار ترین شخصیت های سری ارباب حلقه ها باشد،و حتی میتوان اورا قهرمان حقیقی داستان و نجات دهنده سرزمین میانه دانست.بدون حمایت و و محبت او،فرودو هیچ وقت نمیتوانست از سرزمین موردور عبور کند و حلقه را در آتش کوه نابودی -که یک زمانی حلقه در آن ساخته شده بود-نابود کند.با این اوصاف،فرودو – که کار فرمای سم است- به عنوان نابود کننده حلقه شناخته شد،اگرچه سم نیز مورد ستایش قرار گرفت.به نظر میرسد که تالکین،سم وایز گمجی خود را بر پایه سرباز هایی که بی نام و نشان بودن،خلق کرده است:

سم وایز گمجیِ من قطعا انعکاسی از سربازان بریتانیایی است،آن سربازان و بتمن (خدمتکار) هایی که من در جنگ ۱۹۱۴ میشناختم.

چهره اهریمن:گونه آنتاگونیست

کلیشه ایِ منفی، یکی از اصلی ترین مشخصاتی  است که”ارل” با عنوان گونه انتاگونیست شرح داده است،و به نظر میرسد که نقش مهمی را در سه گانه ارباب حلقه ها نیز ایفا میکند.اورک ها ،خدمتکاران مخوف سایرون(ارباب موردور)،ترسیمی اغراق آمیز از آلمان ها است.بدین گونه به قضیه نگا کنید که هرچند ما از قبل میدانیم که جنگ های حلقه بر پایه جنگ جهانی اول نگاشته شده اند اما دنبال راهی برای اثبات آن هستیم.اورک ها به طور کلی نمونه ای کلیشه ای البته کار آمد از”دشمن” هستند،مانند تصویری از نبرد باستانی بین خوب(سفید)و بد(سیاه) که  البته میتوان آن را به هر جنگی نسبت داد.برای تعریف تالکین به عنوان یک نویسنده جنگی در گونه آنتاگونیست،شواهد و مدارک بیشتری نیاز است تا بتوان اورک ها را به عنوان آلمان ها در نظر گرفت.اشاره هایی وجود دارد که اورک ها را به عنوان دشمن،یعنی المان ها،در  هر دو جنگ جهانی معرفی میکند.اما در ابتدا جالب است که اشاره ای داشته باشیم به توضیح تالکین در مورد سرچشمه به وجود آمدن اورک ها در سیلماریلیون:

آن ها همه از” کوئندی”ها بودند که به چنگ ملکور افتادند و به زندان انداخته شدند،اوتومنو(قلعه ملکور)نابود شده بود،و آن ها در  ظلم و بی رحمی،فاسد شدند.و بدین گونه ملکور نژاد اورک هارا در حسادت به الف ها خلق کرد. (با تلخیص)

کوئندی ها اولین گروه الف ها و همچنین اولین ساکنان سرزمین میانه بودند.ملکور اولین که لرد سیاه بود، اوتومنو قلعه او بود.منشا خلق اورک ها شباهت قابل توجهی به نوشته ای دارد که تالکین در مورد ادولف هیتلر نوشته است:

من در این جنگ یک کینه شخصی دارم -که احتمالا من رو به یک سربازی بهتری در ۴۹ سالگی نسبت به ۲۲ سالگی تبدیل میکند- از آن آدولف هیتلرِ کوچک و نادان.خرابکاری،انحراف،اشتباه و برای همیشه نفرین شدن،آن روحیه نجیب شمالی، در قسمتی  بزرگ از اوروپا که من همیشه عاشق آن بودم و تلاش کردم که در آن باشم (نامه ها،۵۵ و ۵۶)

و در اینجا یک شباهت جالب در مورد پس زمینه” دشمن”  وجود دارد:یکی شهروندان خوب سرزمین میانه به عنوان اروپا که به وسیله رهبر خود به خرابی کشیده شده اند.من این را به عنوان دلیلی برای در نظر گرفتن تالکین به عنوان یک رمان نویس جنگی میدانم.تالکین که بیشتر اساطیر خود را بین سال های جنگ آفرید،در حال مقابله و جنگیدن با یک”لرد سیاه”جدید با عنوان آدولف هیتلر بوده است و این موضوع باید تاثیرات قابل توجه و زیادی بر روی او و کارش گذاشته باشد،احیای صحنه های وحشتناکی که او در جنگ جهانی اول در نبرد”سام”شاهد آن بوده است .در ارباب حلقه ها به طور کلی دو دشمن عمده وجود دارد:سایرون – لرد سیاه و دستیار ملکور- و سارومان،ارباب آیزنگارد و خائن به ایستاری و در تلاش برای دست یابی به قدرتی فراوان، برای برابری کردن با سایرون.خیانت سارومان و برخواستن او به عنوان دومین دشمن عمده در مقابل اتحاد غرب(مناطق و کشور هایی در سرزمین میانه که در مقابل سایرون مقابله میکردند)زمانی مشخص میشود که یاران حلقه از “بری”عبور میکنند.مطابق یکی از نامه های تالکین،با این معناست که تالکین، سارومان را قبل از شروع شدن تحدید سایرون در شرق،به عنوان خائن معرفی نمیکند:ارباب حلقه ها در واقع شروع شده بود،به عنوان تمثیلی در سال ۱۹۳۷،او به مسافرخانه بری رسیده بود،قبل از سایه جنگ جهانی دوم.این موضوع محتمل به نظر میرسد که سارومان، زمانی به سمت اهریمن کشیده شد که تهدید جدید برخواسته بود،و این موضوع سارومان مارا به یاد هیتلر می اندازد.ممکن است که بگوییم که تالکین امپراطوری شیطانی تازه برخواسته ی آلمان ها را به این دلیل وارد قضیه میکند تا بتواند مردم آنجا را  تبرئه کند یا اینکه در مورد شیطانی که میتواند در درون انسان ها باشد.و این فرضیه با پایه ای قوی تر زمانی به وجود می آید که مشاهده میشود سارومان اورک هایی با قابلیت های بیشتری خلق میکند و ضعف های آن ها را از بین میبرد:

این نشانه ای از شیاطینی است که از تاریکی به وجود می آیند،آن ها نمیتوانند نور خورشید را تحمل کنند؛اما اورک های سارومان میتوانند،هرچند که از آن متنفرند.متعجبم که او چکاری کرده است؟آیا او انسان هارا فاسد کرده است؟یا نژاد اورک ها را با نژاد انسان ها در آمیخته است؟ (ارباب حلقه ها)

این موضوع من را به جنگ جهانی اول باز میگرداند.چون اگر سارومان و تلاش های او برای آفریدن “ابر اورک ها”اشاره ای به هیتلر و سیاست های نژدا پرستانه او دارد،سایرون شخصیت شیطانی خواهد بود که به عنوان دشمنی نام برده میشود که همواره بر میگردد – در این مورد شاید اشاره ای دارد به کشور آلمان که در هر دوی جنگ های جهانی بوده است- و اشاره ای به اهریمن و شیطان درونی انسان ها.همان طور که گفته شد،سایرون دستیار ملکور بده است،اصلی ترین اهریمن دنیایی تالکین.هنگامی که برخواستن سارومان و هیتلر را با هم ترکیب میکنیم،این مورد را میتوان  با معنی و مفهوم “اهریمن” مقایسه کرد که به نظر میرسد تالکین، بعد از جنگ جهانی اول و در سال های بعد آن(بین دو جنگ) به طور کامل با آن آشنا شد:

هرچند که انسان ها،همان چیزی هستند که خلق شده اند و این موضوع کاملا اجتناب ناپذیر است. تنها درمان آن،دوری از جنگ است و نه برنامه ریزی،نه سازماندهی  و ما تلاش داریم که سایرون را با حلقه خود او نابود کنیم.و البته ما میتوانیم پیروز شویم.اما مجازات این است که سایرونی جدید خلق کنیم و انسان ها و الف هارا به آرامی به اورک تبدیل کنیم! (نامه ها،۷۸)

نتیجه گیری:

این موضوع روشن شد که ارباب حلقه ها دارای عناصری است که میتوان با رجوع به انها، آن را در حداقل دو مورد از گونه هایی که”ارل”برای رمان های جنگی بر شمرده بود،دسته بندی کرد.سرزمین میانه به عنوان  اوروپا در نظر گرفته میشود که به طور واضح شایر،تمثیلی از انگلستان است.نقش های اصلی  داستان بر عهده هابیت هاست،موجوداتی کوچک و شجاع. این خصوصیتی  مشترک است بین آن ها و کسانی که نقش اصلی را در پیروزی ها در هر دوی جنگ های جهانی داشند.و خصوصا در قسمت  ترسیم دشمن اصلی،میتوان پژوهش های بیشتری انجام داد و حتی دلایل بیشتری یافت.و این موضوع که در مورد ارتباط شخصیت های سارومان و آدولف هیتلر است،لایق تحقیق و بررسی دقیق تری است نسبت به آنچه که تا الان انجام شد.گذشته از تحلیلی که از سارومان و هیتلر شد،تحقیق برای یافتن مواردی دیگر از شباهت بین سرزمین میانه و اروپا،میتواند جالب باشد.برای نمونه ربط دادن جنگ های دیگری که در سرزمین میانه رخ داده است با دیگر وقایع اوروپا.و البته این موضوع میتواند ما را به سمت این نتیجه نیز هدایت کند که جنگ جهانی اول،قابل مقایسه با جنگ حلقه نیست.به هر حال،بر پایه عناصری که در مورد آنها در این مقاله بحث شد،به نظر میرسد میتوان تالکین را به عنوان یک رمان نویسی جنگی در نظر گرفت.مقایسه های بین کار های تالکین و دنیایی واقعی،نمیتواند انجام شود و البته نباید هدف ما باشد،نه زمانی که طرف ما نویسنده ای در ژانر فانتزی است.ولی در این مقاله روشن شد که در کاری های تالکین عناصری وجود دارد که به نظر میرسد اشاره ای داشته باشد به جنگ های جهانی و سال های بین آن دو.مطابق با نقل قول جان گارث که مقاله را با آن شروع کردم،تجربیاتی که تالکین در جنگ  جهانی و سال های بعد از آن کسب کرد،بسیار متفاوت بود با تجربیات سایر نویسندگان رمان های جنگی.به جای خاطرات سنگر در طول جنگ،او دنیایی اساطیری را خلق کرد.من سعی کردم که این اساطیر را  با جنگ جهانی ربط دهم،جنگی که نویسنده در آن شرکت داشته است.اما در مورد یک دنیای فانتزی، همه این مقایسه ها،به دلیل کمبود اطلاعات کافی، در حد حدس و گمات خواهند ماند.به سادگی میتوان ویچ کینگ،فرمانده نزگول و یکی از یاران سر سپرده سایرون را به عنوان تمثیلی برای” هاینریش هیملر”(فرمانده اس اس و یکی از  یاران با نفوذ هیتلر) در نظر گرفت. ساختن یک دنیایی فانتزی که در واقعیت وجود ندارد، راهی است برای مقابله کردن با تجربیات وحشتناک جنگ جهانی اول که میتوان با عنوان”فرار کردن از واقعیات”از آن یاد کرد:
اینگونه من از واقعیات گریختم؛یا به طور دقیق تر تبدیل کردن تجربیات به شکلی دیگر و نماد هایی مانند مورگوت،اورک ها ، الف ها و غیره.و این موضع بعد از سال های سختی که پشت سر گذاشتم،من را در موقعیت بهتری قرار میدهد.(نامه ها،۸۵)
اما این احتمال میتوان پایه این موضوع باشد که چرا تالکین را عموما نمیتوان به عنوان یک رمان نویس جنگی دانست:حقیقت ین است که او هیچ وقت به طور مستقیم در مورد جنگ ننوشته است و بیشتر “فرار  از واقعیات” را پیش گرفته است.
امیدوارم نشان داده باشم که حتی در دنیایی فانتزی که تالکین آفرید و کاملا متفاوت از دنیایی ماست،میتوان عناصری را یافت که نشان دهنده تجربیات او از جنگ جهانی اول باشد.و این فقط فرار از واقعیت ها و جایگزین کردن تجربیات شخصی،با موضعاتی در زمینه های متفاوت است که این موضوع را (در نظر گرفتن تالکین به عنوان یک رمان نویس جنگی) جذاب میکند.

آیا اعتیاد واقعاً یکی از درون‌مایه‌های اصلی داستان‌های تالکین است؟

-مترجم: ایمان صاحبی

تاکنون مطالب زیادی درباره‌ی تالکین و وجود درون‌مایه‌ّی اعتیاد و مواد مخدر در کارهای او به خصوص در مشهورترین آن‌ها یعنی ارباب حلقه‌ها نوشته شده است. یکی از درون‌مایه‌های اصلی این کتاب قدرت اعتیادآوری است که حلقه بر روی حاملانش می‌گذارد. توصیف این موضوع که جادوی حلقه چگونه به آهستگی باعث می‌شود فرودو، و بیشتر از او گالوم، حلقه را نسبت به هر چیز دیگری در اولویت قرار دهند نمایانگر جنبه‌هایی از اعتیاد به مواد مخدر است. قدرت حلقه هیچ‌گاه کاملاً واضح نیست ولی بدون شک بر صاحب آن اعمال کنترل می‌کند و تقریباً باعث می‌شود او نتواند به خواست خودش از آن دست بکشد. پس عجیب نیست که خیلی از مردم این قدرت را با ذات اعتیاد به مواد مخدر بی‌ارتباط ندانند. با این حال، مشخص نیست که خود تالکین در این زمینه تجربه داشته یا از طریق اعضای خانواده یا دوستانش با چنین موقعیتی مواجه شده است.

اشاره به مواد مخدر در کتاب‌ها در مقایسه با فیلم‌ها

اشاره به مواد مخدر در اقتباس‌های هالیوودی پیتر جکسون از ارباب حلقه‌ها و هابیت جایگاه صریح و مشخصی دارد؛ مثلاً در دیالوگ سارومان به گندالف، او معتقد است که علاقه‌ی گندالف به علف هافلینگ‌ها مشخصاً ذهن او را کند کرده است. در نسخه‌ی اکستندد فیلم دو برج مری و پیپین در خرابه‌های آیزنگارد در حال کشیدن چیزی شبیه به تنباکو هستند، ولی خنده‌های دیوانه‌وار و دود غلیظی که از آن انبار بیرون می‌آید خبر از چیز قوی‌تری می‌دهد.

از نمونه‌های دیگر این موضوع می‌توان به سه‌گانه‌ی هابیت اشاره داشت. گندالف برگ لانگ‌باتم خودش را به راداگاست می‌دهد تا با آن اعصابش را آرام کند، چشمان راداگاست بعد از کشیدن یک پُک از آن لوچ شده و سرش سبک می‌شود. کمی بعدتر سارومان مجدداً مخالفتش را با استفاده از این ماده اعلام می‌کند و می‌گوید که راداگاست با مصرف زیاد قارچ به ذهنش آسیب رسانده است. قارچی که می‌تواند اشاره به قارچ جادویی یا مجیک ماشروم باشد.

با این حال اشاره به سوء‌استفاده از مواد مخدر در فیلم‌های پیتر جکسون نسبت به ارجاعات اصلی رمان تالکین، البته اگر اصلاً ارجاعی وجود داشته باشد، اغراق شده است. عده‌ای از طرفداران تالکین از اشاره‌ی غیردقیق به این موضوع که علق چپق ِداخل فیلم‌ها چیزی جز تنباکو بوده کمی احساس دلخوری می‌کنند. تالکین به وضوح در آثارش اعلام می‌کند که علف چپق سرزمین میانه همان تنباکو است. البته اصطلاح «علف» که در اشاره به ماری‌جوآنا استفاده می‌شود تا قبل از انتشار ارباب حلقه‌ها باب نشده بود.

گالوم به عنوان معتاد به مواد مخدر…؟

 خیلی‌ها شخصیت گالوم را، که در آغاز قرن بیستم توسط تالکین ساخته شده، بسیار شبیه به افراد معتاد به الکل یا مواد مخدر امروزی می‌دانند. او شدیداً درگیر اعتیادش به حلقه است و اثری که این اعتیاد بر روی شکل ظاهری و عملکرد ذهنی او گذاشته شبیه خیلی از معتادان الکل یا مواد مخدر دنیای کنونی است. با این حال، بسیاری از گونه‌های خطرناک‌تر مواد مخدر – مثل هروئین، شیشه و غیر – که مردم آن‌ها را با خصوصیات گالوم مرتبط می‌دانند در روزگار تالکین وجود نداشته و اگر فرض کنیم که تالکین تجربه‌ای در زمینه‌ی اعتیاد داشته، این اعتیاد احتمالاً به الکل، مورفین یا افیون بوده است. تالکین هیچ وقت در کارهایش از تمثیل مستقیم استفاده نکرده، ولی برخی مدعی‌اند که اعتیاد به مواد مخدر منبع الهام شخصیت گالوم بوده است.

مصرف مواد مخدر توسط تالکین تفسیری اشتباه است

شایعات پیرامون مواد مخدر و ارتباط تالکین با این مسائل توسط استادی به نام کریستوفر رالف سی. وود مطرح شد. او در مقاله‌ای به نام «ارباب حلقه‌های تالکین: بازبینی نظرات کلاسیک یک مسیحی» به این موضوع اشاره کرد و نظراتش صرفاً به خاطر محبوبیت قصه‌های تالکین در میان عامه‌ی جوانان آمریکایی به سرعت پخش شد. او مدعی است هابیت‌ها به قهرمانان دهه‌ی ۱۹۶۰ آمریکا تبدیل شدند، چرا که از همان زمان نوشته‌های گرافیتی Frodo Lives یا «فرودو زنده است» و تی‌شرت‌هایی که روی آن‌ها عبارت معروف Tolkien is Hobbit forming۱ نوشته شده بود، آثار تالکین را به یک فرهنگ تبدیل کردند. به اعتقاد وود داستان هابیت‌ها در دورانی که قتل عام در ویتنام اوج گرفته بود و تهدید اتمی هم حیات همه‌ی مردم را به خطر انداخته بود راهی مناسب برای فرار از این دنیا به حساب می‌آمد. وود مدعی است که محبوبیت آثار تالکین در میان جوانان شایعه‌ی مربوط به اعتیاد تالکین را تقویت می‌کرد. او در این باره می‌گوید:

«…یک نسل کامل از جوانان آمریکایی‌ها می‌توانند خود را به همراه مشکلاتشان در پیچیدگی‌های این حماسه‌ی سه‌گانه گم کنند. حماسه‌ای که بر طبق شایعات، تالکین آن را تحت تاثیر مواد مخدر ساخته بود.»

جمع‌بندی

هرچند احتمال این که تالکین سرزمین میانه را تحت تاثیر مواد خلق کرده باشد خیلی کم است، ولی کارکرد این داستان‌ها در فرهنگ جوانان آمریکایی دهه‌ی ۱۹۶۰ برای رهایی از این دنیا بی‌شباهت به راهکار فرار از واقعیات که معمولاً از طریق مصرف مواد مخدر انجام می‌شود نیست. اگرچه ارجاعات این چنینی در نسخه‌ی سینمایی پیتر جکسون از هابیت و ارباب حلقه‌ها خیلی پرجزئیات‌تر است، اما این ارجاعات نسبت به کتاب‌ها از اهمیت کمتری برخوردارند. با این حال باز هم مشخص نیست که نیروی حلقه و شخصیت گالوم بر اثر تجربه‌ی شخصی تالکین از اعتیاد به مواد مخدر نشأت گرفته است یا خیر.

[۱]- اصطلاح Habit-forming در زبان انگلیسی به معنای «اعتیادآور» است. با توجه به شباهت نوشتاری این دو کلمه با هم، طرفداران با خلق عبارت مذکور می‌خواستند بگویند «تالکین اعتیادآور است».