خانه - آرشیو نویسنده: اله سار (برگه 2)

آرشیو نویسنده: اله سار

ده شخصیتی که می توانستند بهترین پدرهای سرزمین میانه باشند

-نوشته: منصوره صادقی

یکی از مواردی که در دنیای تالکین اهمیت زیادی دارد، وراثت است؛ خط خون و شرایط خانوادگی، تاثیرات زیادی در رشد و سرنوشت شخصیت ها دارند. ما در دنیای تالکینی افراد عادی را در مسیر نام آوری نمی بینیم و اغلب افراد تاثیر گذار، از سلسله ی شاهان، شاهزادگان و بزرگ زادگان سرزمین میانه اند.

در جریان وراثت، معمولا پدر و مادر نقشی پایاپای دارند گرچه (متاسفانه) به نقش مادران کمتر از پدران پرداخته شده است. مادران نقش بی تاثیری در شکل گیری شخصیت فرزندا دارند، اما ما بیشتر با کردار و سرنوشت پدران و تاثیر آن ها بر فرزندانشان در کشمکش هستیم. افرادی مثل هورین که به خاطر ایستادگی در برابر خصم سیاه سرزمین میانه، نفرین را برای خانواده ی خود به ارمغان آورد یا فئانور که فرزندانش را به سوگندی سوق داد که باعث سیاه بختی تک تک‌شان شد.

از سوی دیگر پدرانی مثل آراتورن، جان خود را فدای بقای فرزند کردند یا اشخاصی مانند آماندیل که با خطر کردن بر سر سرنوشت خود، نه تنها جان خانواده ی خود بلکه جان دیگران را هم نجات دادند. یا فینگولفین دلیر که به خاطر اشتیاق فرزندان خود، روی منطق پا گذاشت و در راه های پر خطر همراهی شان کرد.

در این بین، افراد زیادی هم بودند که هیچ فرزندی نصیبشان نشد؛ مرگ زودهنگام، پا گذاشتن در راه وظیفه یا تفاوت ها و خصایص نژادی و هر دلیل دیگری از عوامل ادامه نیافتن نسل آنان بود. اما گاها این افراد ثابت کرده اند که می توانستند پدرانی باشند که نه تنها به خوبی بقیه ی شخصیت ها وظایف پدری شان را انجام می دهند، بلکه خصوصیت های مشاهده شده در آنان ثابت می کند که می توانستند از پدران نمونه ی سرزمین میانه نیز باشند.  در این  مقاله به بررسی ده شخصیت می پردازیم که فرزندی نداشتند اما احتمالا می توانستند “بهترین پدرهای سرزمین-میانه” شوند.

۱۰-براندیر:

براندیر شخصیتی نیست که چندان در چشم و برجسته باشد. او پسر برتیل و هاندیر؛ و در مقام ریاست خاندان هالت است. براندیر برای مردم هالت پدرانه فرمانروایی می کرد؛ اگرچه مردم هالت در این زمان ضعیف شده بودند و توانایی هایشان به پای گذشته نمی رسید، براندیر با تکیه بر احتیاط –دوری از خطر کردن بیجا و دفع خطر در زمان مناسب- کمک کرده بود تا مردمش زندگی در آرامش داشته باشند.

 اگرچه از همان ابتدا به هویت تورین هم پی برده بود، اما به خواست خودش آن را مخفی نگه داشته بود. چرا که مردم او را قبول داشتند و مشخصا حرف براندیر را باور نمی کردند. او در برابر نیه نور در مقام یک حامی باتجربه و تکیه گاهی محکم ظاهر می شود. اگرچه او عاشق نیه نور است، دختر را به عشق خود مجبور نمی کند؛ در عوض به محبت اش جهت منطقی می دهد و او را از تورین که خطری برای زندگی اش محسوب می شود، برحذر می دارد.

علاوه بر این پشتیبانی و محبت های منطقی، وجهه ی پدرانه ی براندیر وقتی ظاهر می شود که نیه نور را بعد از ازدواجش هم تنها نمی گذارد و باز هم به حمایت از او می پردازد. نمی توان فراموش کرد که کسی جز براندیر نبود که تا آخرین لحظه –هر چند لنگان لنگان- دنبال نیه نور رفت و سعی کرد او را از تصمیم نهایی اش هم نهی کند.

به نظر می رسد که براندیر اگر صاحب فرزندی می شد، برایش محکم ترین تکیه گاه تا آخر عمرش می شد و حتی اگر تنها می ماند باز هم بر او دل می سوزاند و می توانست محبتی همیشگی را به او عرضه کند.

۹-بالین:

دورف ها  به دلایل زیادی، چندان در این لیست جایی ندارند که یکی از مهم ترین دلایل نپرداخت نویسنده به زندگی شخصی و رفتار خانوادگی دورف ها دارد. اما بالین را می توان به راحتی در این لیست گذاشت.

وقتی ما از پدران حرف می زنیم، خصوصیاتی مثل مهربانی، پشتیبانی، طبع مدیریت و رهبری و… پررنگ جلوه می کنند که می توان گفت بالین همه ی آن ها را داراست. بالین به راحتی می تواند مهربان ترین دورف تورین و شرکا نام بگیرد. حتی در حین دیدن سه گانه ی هابیت هم یک نگاه به لبخند مهربانش کافی است تا شما را به یاد پدربزرگ های قصه گو و با محبت دنیای واقعی بیاندازد.

او اگرچه مطیع تورین است، اما در بسیاری از اتفاقات او را پدرانه به جلو هدایت می کند و از پند و اندرز دادن اش در حد لزوم، ابایی ندارد. بالین بخشی از مردمش را هم به سمت موریا هدایت می کند و به جرات می توان گفت که قلمروی باشکوهی برایشان دست و پا می کند.

بی شک بیلبو شرایط سختی بین دورف ها داشت، اگر حمایت و دلسوزی بالین شامل اش نمی شد. بالین حتی سال ها بعد هم به بیلبو سر می زند؛ از اوضاع و احوال اش باخبر می شود و مطمئن می شود باز هم در پی ماجراجویی هست یا نه!

۸-فینرود فلاگوند:

من سوگندی خواهم خورد و باید آزاد باشم تا به عهد خویش وفا کنم و پای در تاریکی بگذارم. و نیز چیزی از قلمروی من باقی نخواهد ماند که پسری وارث آن شود.

سخت است گفتن این که کدام قسمت این جمله، طرفداران فینرود فلاگوند را غمگین تر کرده است.  اما نکته ی مهم جمله این است که فینرود وارثی نخواهد داشت. فینرود کسی بود که در نبود پدرش، سایر خواهر و برادرانش را تحت حمایت خود گرفت. به آن ها جایی برای زندگی و حکومت داد و البته علاوه بر خانواده ی خود، عموزاده ها و نسل های بعدشان را هم پناه داد؛ حتی با وجود خطاهایشان تا جایی که توانست، تنهایشان نگذاشت.

فینرود در برابر آتانی -خاندان بئور- چنان رفتار حمایت گرانه و مهربانی دارد که بزرگ آنان، یعنی بئور ریش سفید، عمر خود را وقف خدمت به فلاگوند می کند. چرا که او با همان نرمشی که توانست دورف ها را کنار الف ها به خدمت بگمارد، انسان ها را نیز با خود خو داد و هرگز هم رهایشان نکرد. گوشه ای از رفتار او را می توان با آندرث دید که فینرود با او عاقلانه و در عین حال با دلسوزی برخورد می کند.

اگر فینرود پدر می شد، احتمالا به فرزندش می آموخت که هیچ چیز در دنیا به اندازه ی وفای به عهد مهم نیست؛ آنقدر مهم که باید به خاطر آن تاج، سرزمین، مردم و خانواده را هم رها کرد. بی شک کارهایی که فینرود برای برن انجام داد را حتی باراهیر نتوانست انجام دهد. فینرود نه تنها عمق عشق برن را باور کرد و پا به پایش اشک ریخت؛ بلکه برایش به پا خواست، سفر کرد، جنگید و مُرد.

متاسفانه یا خوشبختانه فینرود با تمام این صفات خوب، در اواخر عمرش ممکن بود تبدیل به پدری تنها شود؛ چنان که مردم اش او را به فریب های پسران فئانور فروخته و وانهادند.

۷-گیردان:

گیردان شاید تنها موردی باشد که اگر در این لیست گذاشته نشود هم نتوان آن را فراموش کرد. او در ذهن همه ی طرفداران به عنوان یک پدرخوانده ی متعهد حک شده است؛ گیل گالاد، ائارندیل، الروند و الروس از شناخته شده ترین کسانی اند که زیر پرچم او بوده اند و به خوبی تربیت و پرورش یافته اند. تمام این افراد به واسطه ی وراثتشان به شاهان یا لردها و فرماندهان تبدیل شده اند که نشان می دهد گیردان در برابر فرزند خوانده هایش متعهدانه و مسئولیت پذیر رفتار کرده است.

۶-بیلبو بگینز:

شاید به سختی بتوان یک هابیت عاشق ماجراجویی و باغبانی که با اژدهایان هم کلام می شود و دوست الف هاست را در این لیست جای داد؛ اما بیلبو در ارباب حلقه ها دلایل قابل قبولی ارائه می دهد تا محبت های پدرانه اش را نه تنها نسبت به فرودو، بلکه نسبت به همه ی هابیت های جوان اطرافش اثبات کند. در حقیقت بیلبو آنقدر دست و دل باز و دلسوز است که تعریف های زیاد هم در موردش اغراق حساب نمی شود.

بیلبو بگینز، فرودو را که عموزاده ی دورش است به فرزندخواندگی می پذیرد؛ او را در بگ اند بزرگ می کند و پیوندی ناگسستنی بین‌شان شکل می دهد. فرودو طبق این عنوان، بخش بزرگی از ثروت بیلبو، از جمله حلقه ی محبوبش را به ارث می برد. گرچه این فقط بخش مادی ماجراست. بیلبو اعتباری دوچندان به فرودو بخشیده است و نمی گذارد جای خالی دستی نوازش گر را احساس کند. او را با روحیه ی ماجراجویی که در شایر کمتر یافت می شود، تربیت می کند و تمام داستان ها، ترانه ها و زبان هایی که می داند را به او و دیگر بچه های همسن و سالش می آموزد. حتی مری، پیپین و سم از بیلبو طوری یاد می کنند که می توان از بزرگ ترین عضو خانواده هنگام صرف شامی هابیتی و نشستنش در کنار شومینه و ترانه خواندن برای بچه ها یاد کرد.

گذشته از آن، نتیجه ی دلواپسی های بیلبو، برای فرودو زره ی میتریل، کتاب سرخ سرحد غربی، دوستی با گندالف و توصیه هاش در باب گالوم را به جا می گذارد که بعدها چراغ راه فرودو در سخت ترین سفرش می شوند.

فرودو گفت: «بیلبو، آن طور که باید و شاید نمی توانم از تو تشکر بکنم، برای این و برای همه ی محبت هایت در گذشته.‏»

هابیت پیر گفت:… قابلی ندارد: هابیت ها باید هوای همدیگر را داشته باشند، مخصوصا بگینزها. چیزی که در مقابل از تو می خواهم این است که تا آنجا که می توانی مواظب خودت باش، و هر خبری که می توانی با خود بیاور، و همین طور ترانه ها و داستان های قدیمی. من سعی خودم را می کنم تا قبل از برگشتن تو کتابم را تمام کنم. دلم می خواهد اگر زنده ماندم کتاب دوم ام را بنویسم.»

۵-بورومیر:

شاید بورومیر در نگاه اول بیشتر به مردی خشن و یکدنده شباهت داشته باشد که جز شاخ و شمشیرش به چیز دیگری علاقه ندارد. بورومیر با این که در کتاب ارباب حلقه ها چهل ساله است، خانواده ای تشکیل نداده و پدر فرزندی هم نیست که این ذن را تشدید می کند که او بیشتر از هر چیز به وظایف و مسئولیت هایش اهمیت می داده است. اما چرا نتوان بورومیر را یک پدر خوب در نظر گرفت؟

بورومیر را پسر گوندور می خوانند؛ به این دلیل که وظایف اش را در برابر شهر و محافظت از آن به نحو احسن انجام می داد. او به این دلیل که پدرش از او انتظارات مهمی داشت، همیشه تمام تلاشش را می کرد تا از پس وظایفش بربیاد. اگر او می تواند پسری چنین محبوب باشد، چرا نتواند نقش پدری مسئولیت پذیر را هم به خوبی ایفا کند؟ پدری که می تواند برای شما تا آخرین لحظه بجنگد… و بمیرد!

۴-مائدروس:

بی شک مائدروس را می توان در بین خاکستری ترین شخصیت های پروفسور تالکین جای داد؛ این خاکستری بودن، در نظر مخاطب گاه به سیاهی یا سفیدی هم کشیده می شود. اما در این بین هیچ کس نمی تواند منکر برخی خصوصیت های برجسته ی مائدروس شد.

او در نبود پدرش، رهبری خاندان فئانور را به عهده گرفت؛ آن هم در شرایطی که بعید بود از زیر دستان مورگوت زنده برگردد. اما برگشت و تاج پادشاهی و جایگاه برین اش را فدای صلح بین دو جبهه ی نولدور کرد. او برادرانش را تا حد ممکن از دیگران دور کرد و سعی در کنترل‌شان داشت. با توجه به تاریخ اولیه ی آردا می دانیم که حتی شاه قدرتمند آردا هم در کنترل برادر یاغی خود شکست خورد؛ وای به حال مائدروس که می بایست شش برادر سرکش از نسل آتش را کنترل می کرد!

اما سرنوشت به گونه ای پیش رفت که تک تک برادرانش، خاندان و دوستانش را از دست داد و خیانت و شکست های متعدد چنان درمانده اش کرد که دوباره راهی شد تا سوگندش را محقق کند و جواهرات خاندانش را پس بگیرد. در این راه ما گوشه ای از سیرت نیک مادروس را دوباره می بینیم؛ گرچه او برای دشمنان سخت گیر است اما نمی خواهد به کودکانشان صدمه بزند. گرچه فرزندان دیور را پیدا نمی کند، اما برای الروند و الروس پدرخوانده می شود و آن ها را تحت حمایت خود می گیرد.

نمی توان دقیقا گفت که جزئیات رفتار مادروس با پسران الوینگ چطور بوده است؛ اما می دانیم که آن ها به بهترین جایگاه ها در سرزمین میانه رسیدند.

۳-سادور:

جمله ای وجود داشت که می گفت «عشق بی چشم داشت یعنی عشق مادرانه؛ و ترکیب عشق و منطق یعنی عشق پدرانه». سادور از نظر من یکی از منطقی تری افراد داستان فرزندان هورین است. شاید پدرخوانده ی تورین، الوه باشد اما کسی که در نبود هورین، برای تورین واقعا پدری کرد، سادور بود که عشق و منطقی همزمان داشت. جمله های سادور ممکن است در بین دیالوگ های پرتکرار و حماسی دیگر به چشم نیایند؛ اما همین جملات اند که به شخصیت سازی تورین کمک می کنند. تورینی که احساسات یک کودک را دارد و انتظار ندارد با او مثل بزرگان رفتار شود –طوری که مادرش می خواهد باشد- اما سادور به او می آموزد که در شرایط سخت، مجبور است زودتر بزرگ شود و به امیدهای بی جا دل نبندد؛ نترسد و از ترسش به بیراهه فرار نکند؛ و در نهایت آزادی خود را به بهای احساسات از دست ندهد.

۲-اولمو:

فرزند اولموی والا بودن، در ظاهر از خفه شدن در آب ها هم سخت تر به نظر می رسد؛ چرا که جدیت اولمو اصلا شوخی بردار نیست!

او مثل تولکاس نیست که بتواند به هر چیزی بخندد یا مثل مانوه که همه چیز را با مهربانی رد کند. او اولمو است که احتمالا به هیچ چیز جز وظایف اش و پیشروی طرح ایلوواتار فکر نمی کند.

اما اگر اولمو پدر شما باشد و هنوز فرصتی برای جبران اشتباهات تان داشته باشید، او چندان سخت گیری نمی کند. برای اثبات این حرف باید به اوسه اشاره کنیم. اوسه مایایی بود که به اولمو خدمت می کرد اما مدتی به وسوسه ی مورگوت به جبهه ی تاریکی پیوست. اوئی نن، همسرش، او را نز اولمو برگرداند تا توبه کند و اولمو پذیرفت. او حتی اوسه و اوئی نن را برای خشم ها و عصیانی های بی جایشان هم مجازات نمی کرد و دریا را به آن ها سپرده بود.

گذشته از آن اولمو را می توان بزرگ ترین حامی الدار دانست. اولمو نه تنها تعداد زیادی از آن ها را در والینور و اطراف اش سر  سامان داد؛ بلکه آن ها را در سرزمین میانه هم تنها نمی گذاشت. او باعث ساخت گوندولین و نارگوتروند شد و تلاش زیادی کرد تا در مورد سقوط آن ها هم هشدار بدهد. گرچه کاملا موفق نشد، اما تعداد زیادی از مردم هوشیار نجات پیدا کردند. اولمو یا بهتر است بگوییم خادمان اولمو به نومه نوریان هم الطاف زیادی داشتند و آن ها را نیز حمایت کردند. اگر این حمایت ها نبود ممکن بود زیر سایه ی سیاه مورگوت و سائورون به راحتی فاسد شوند. جایگاه دوم این لیست به همین دلیل است؛ اولمو از انقراض نژادها جلوگیری کرد!

۱-گندالف:

در فیلم انتقام جویان، دیالوگ جالبی بین لوکی، خدای شرارت و تونی استارک یا همان مرد آهنی رد و بدل می شود. و در ادامه کارها آن طور می شود که باید بشود. اگر بخواهیم آن دیالوگ را در قالب سرزمین میانه بازسازی کنیم و سائورون را جای لوکی در نظر بگیریم، داستان این طور می شود که سائورون در حالی که به ساده لوحی ساکنان سرزمین میانه می خندد، بیان می کند “من یک ارتش دارم!” اما جبهه ی نیکی پاسخ می دهد “ما یک گندالف داریم…!” و کارها آن طور می شود که باید بشود.

به راستی اگر گندالف را از سرزمین میانه حذف کنیم، از دوران سوم به بعد چه می ماند؟ چرا گندالف این چنین دلسوز سرزمین میانه است که حتی با مرگ و تمام شدن نیرویش هم از آن دست نمی کشد و ادامه می دهد؟ سرزمین میانه که همان سرزمین میانه است؛ همانی که آلاتار و پالاندو در گوشه ای از آن گم شدند یا خودشان را گم کردند! همان که راداگاست را با جنگل هایش کاملا استتار کرد و همانی که سارومان تیشه به ریشه ی طبیعت اش زد و هزار رنگ شد. چطور شد که فقط این یک نفر از اول تا آخر ایستاد و برای فرزندان خودش که نه، فرزندان خداوندگارش، جنگید؟!

شاید باید با ساده ترین دلیل، جواب این سوال ها را بدهیم؛ چون او گندالف است! کسی که کمتر به نفع خودش کار می کند و برای همه ی موجودات نگران است. اگر گندالف از دوران سوم حذف شود، مسلما سرنوشتی جز سقوط برای سرزمین میانه قابل تصور نیست. به خاطر دلسوزی و استقامت بی دریغ‌اش بهتر از او کسی نیست که در صدر این لیست قرار بگیرد. پدر مهربان سرزمین میانه که هیچ وقت رسما پدر نشد!

چرا زبان‌های فانتزی تالکین تاثیرگذارتر از اسپرانتو بوده‌اند؟

-مترجم: ایمان صاحبی

حدود یک قرن پیش، در سال ۱۹۱۷، جی.آر.آر. تالکین در خلال جنگ جهانی اول، نخستین داستان مربوط به رشته‌افسانه‌ی مشهورش را نوشت. اما او در ذهن خود می‌خواست یک عمل حماسی دیگر هم انجام دهد: خلق زبان‌های خیالی.

در همان سال، در آن سوی قاره‌ی اروپا، لودویک زامنهوف در کشورش لهستان چشم از جهان فرو بست. زامنهوف هم شیفته‌ی ابداع زبان بود، و در سال ۱۸۸۷ کتابی برای معرفی اختراعش نوشت. او این کتاب را با نام مستعار Doktoro Esperanto به معنای «دکتر امیدوار» چاپ کرد که در نهایت همین نام بر روی زبانش باقی ماند.

خلق زبان‌های خیالی، یا زبان‌های فراساخته، به مدت‌ها قبل در قرن ۱۲ میلادی برمی‌گردد. تالکین و زامنهوف دو نفر از موفق‌ترین وارثان این رویکرد هستند. هرچند هدف آن‌ها تفاوت زیادی با یکدیگر دارد و دیدگاهشان نسبت به ماهیت واقعی زبان عملاً در تضاد است.

زامنهوف در لهستانی بزرگ شد که دشمنی‌های فرهنگی، نژادی و قومیتی بسیاری به چشم می‌خورد، با این حال او باور داشت که وجود یک زبان جهانی کلید دستیابی به همزیستی مسالمت‌آمیز است. او می‌گوید اگرچه زبان محرک اصلی تمدن بشری است، ولی تفاوت در گفتار عامل ناسازگاری و حتی نفرت میان مردم می‌شود. او قصد داشت چیزی بسازد که یادگیری‌اش ساده باشد و به هیچ کشور یا فرهنگی وابسته نباشد تا بتواند نوع بشر را با هم متحد کند.

اسپرانتو به عنوان یک «زبان میانجی جهانی» موفقیت زیادی کسب کرد. این زبان در زمان اوج خود توانست میلیون‌ها گوینده‌ی جهانی جذب کند، و هرچند تخمین زدن تعداد دقیق کسانی که از این زبان استفاده می‌کردند مشکل است، ولی حتی امروز هم هنوز حدود یک میلیون نفر می‌توانند از اسپرانتو استفاده کنند. این زبان از نظر ادبی پوشش گسترده‌ای دارد. یک موزه‌ی کامل در کشور چین به این زبان اختصاص داده شده، و در ژاپن هم یک فرقه‌ی شینوی خاص وجود دارد که از اسپرانتو استفاده می‌کند. با این وجود او هیچ‌وقت به رویایی که برای رسیدن به هارمونی جهانی در سر داشت نرسید. نهایتاً با مرگ زامنهوف و تکه‌پاره شدن اروپا در اثر جنگ جهانی اول، این ایده تا حد زیادی ناکام ماند.

تالکین از دوران کودکی و نوجوانی با تجربه خلق زبان آشنا بود. او در اوایل عمر خود همراه با عموزاده‌هایش مری و مارجری اینکلدون از زبانی به نام انیمالیک (Animalic) استفاده می‌کردند که ساخته‌ی خودشان بود. تالکین در یکی از مقاله‌های خود به مثال زیر اشاره می‌کند:

Dog nightingale woodpecker forty = تو یک ابله هستی

بعد از این که خواهر بزرگ‌تر علاقه‌ی خود را نسبت به این زبان از دست دادند، تالکین که از مدتی قبل یادگیری زبان لاتین و فرانسوی را آغاز کرده بود، با همراهی خواهر کوچک‌تر زبان دیگری ساخت که پیچیده‌تر از زبان قبلی بود و نِوباش (Nevbosh) یا «مهمل جدید» نام داشت. تالکین با افتخار می‌گوید که یکی از اعضای جهان سخنوران نوباش بود. او حتی شعری به این زبان برای مخاطبانش نقل می‌کند:

Dar fys ma vel gom co palt ‘hoc / Pys go iskili far maino woc?

پیرمردی بود که می‌گفت چطور می‌توانم با گاوم ازدواج کنم؟

زبان‌های فانتزی

خود تالکین حامی زبان اسپرانتو بود. او اعتقاد داشت این زبان می‌تواند اروپا را بعد از جنگ جهانی اول متحد کند. ولی تمایل شخصی وی در بحث ابداع زبان کاملاً متفاوت بود. هدف تالکین بهبود جهانی که در آن زندگی می‌کنیم نبود، بلکه می‌خواست زبانی تماماً جدید و خیالی بسازد. او توضیح داد که هدفش از خلق این زبان‌ها از منظر زیبایی‌شناسانه بوده، نه عمل‌گرایی. تالکین می‌خواست زبانی بسازد از نظر صوت، قالب و معنا منحصر به فرد باشد.

او به عنوان بخشی از فرآیند جان‌بخشی به زبانی که مشغول خلق آن بود، لازم دید برای آن زمینه‌ی اساطیری بسازد. زبان به عنوان ماهیتی زنده و پیش‌رونده، حیات خود را از فرهنگ مردمانی می‌گیرد که از آن استفاده می‌کنند. و همین مسئله منجر به خلق جهان خیالی تالکین شد. او در جایی گفته بود: «اختراع زبان‌ها شالوده‌ی کار است. داستان‌ها به وجود آمده‌اند تا جهانی برای زبان‌ها فراهم کنند، نه بالعکس.»

اکنون با گذشت حدود صد سال از مرگ زامنهوف، هنر خلق زبان همچنان جذاب است. یکی از نمونه‌های پرطرفدار زبان‌های فراساخته‌ی امروزی زبان دوتراکی در داستان بازی تاج و تخت است.

منبع الهام زبانی که توسط دیوید پیترسن از روی رمان نغمه‌ای از یخ و آتش برای سریال بازی تاج و تخت ساخته شده، به زامهوف و تالکین بر می‌گردد.

پیترسن نخستین بار هنگامی که در دانشگاه مشغول گذراندن دوره‌ی زبان اسپرانتو بود به زبان‌های فراساخته علاقه‌مند شد. مارتین هم بارها اعلام کرده که داستانش به شکل‌های گوناگون از ارباب حلقه‌ها تاثیر پذیرفته است. او در واکنش به همین رشته‌افسانه از ارجاعات زبانی زیادی به دنیای تالکین استفاده کرده. مثلاً واژه‌ی وارگ در دنیای مارتین هم مورد استفاده قرار گرفته، هرچند آن‌جا معنای دیگری دارد و برای کسانی استفاده می‌شوند که توانایی در دست گرفتن کنترل سایر موجودات را در اختیار دارند.

بنابراین در مجموع می‌توان گفت که رویکرد تالکین به منظور ایجاد جهانی نو برای زبان‌ها موفق‌تر بوده است. این مسئله احتمالاً دو دلیل دارد.

اولین علت از جنبه‌ی زبان‌شناسی است. ایده‌ی تالکین نزدیکی بیشتری با نحوه‌ی کارکرد زبان‌ها در جهان واقعی ما دارد. زبان‌های الفی او که در آثار مختلفش دیده می‌شود زنده‌اند، تغییر می‌کنند و با توجه به جوامع فرهنگی مختلف و سخنوران آن تکامل می‌یابند. اما در طرف دیگر، زبان میانجی جهانی در پی خلق زبانی ثابت و بدون تغییر است که هر کسی به راحتی بتواند آن را بیاموزد. اما زبان‌های بشری هیچ‌گاه ایستا نبوده و همیشه پویایی داشته‌اند. از این رو، اسپرانتو نقص بنیادینی دارد که در مفهوم زیربنایی آن قرار گرفته است.

دلیل دوم هم احتمالاً این است که این روزها افراد بیشتری تمایل دارند تا به جای ترمیم دنیای خودمان دست به خلق دنیاهای فانتزی بزنند.

چگونه سقوط گوندولین به چاپ رسید

-مترجم: ایمان صاحبی

یکی از اساطیری‌ترین ویژگی داستان‌های رشته‌افسانه‌ی تالکین این است که به نظر می‌رسد این داستان‌ها تمامی ندارند. همین سال گذشته بود که کریستوفر تالکین کتاب برن و لوتین را منتشر کرد. او در مقدمه‌ی آن کتاب گفته بود که شاید برن و لوتین آخرین ویرایش او از دست‌نوشته‌های منتشرنشده‌ی پدرش باشد. اما حالا با انتشار کتاب سقوط گوندولین که بیان‌گر بخش سوم از «قصه‌های گم‌شده» سرزمین میانه است، خلاف این گفته را می‌بینیم. با پایان یافتن کار ویرایش سه‌گانه‌ی فرزندان هورین، برن و لوتین، و سقوط گوندولین، کریستوفر تالکین بالاخره در سن ۹۳ سالگی اعلام کرد که سقوط گوندولین بدون شک آخرین کاری است که او بدین شکل از کارهای پدرش منتشر می‌کند، اما با این حال، درب‌ها هنوز بر روی داستان‌های سرزمین میانه باز است.

آلن لی، طراح کتاب‌های جدید تالکین که سال‌ها سابقه‌ی همکاری با پیتر جکسون را دارد می‌گوید: «فکر می‌کنم کار کردن بر روی این کتاب‌ها به کریستوفر احساس موفقیتی دوباره می‌دهد. او خودش را مستقیماً درگیر سقوط گوندولین کرد. ما تا سال گذشته که از وجود احتمالی یک کتاب دیگر مطلع شدیم، از این موضوع خبر نداشتیم. مطمئنم او از انتشار این کتاب‌ها خوشحال است و این سفر ویژه به سرانجام رسیده.»

داستان سقوط گوندولین بر شخصیت تور تمرکز دارد. تور کسی بود که در دوره‌ی تسلط مورگوت بر سرزمین میانه به دنیا آمد. در آن دوران فقط شهر مخفی گوندولین بود که از یوغ آهنین مورگوت در امان مانده بود. تور در پی یافتن آن شهر رفت، اما همان‌طور که از عنوان کتاب پیداست، با پایان خوشی مواجه نشد.

متاسفانه، تالکین هیچ‌گاه داستان گوندولین را به کمال نرساند. او در سال ۱۹۵۱ قصد داشت آن را تکمیل کند ولی به دلیل این که انتشارات در آن زمان به داستان‌های دوران‌های نخستین سرزمین میانه تمایلی نداشت از کار بر روی آن منصرف شد. به همین سبب نسخه‌های متعددی از داستان گوندولین از وی به جا ماند که در طول دهه‌های مختلف نوشته شده بود. کتاب جدیدی که توسط کریستوفر منتشر شده تجمیعی از همه‌ی این نوشته‌ها، به همراه توضیحاتی در خصوص تفاوت‌های آن‌ها و علت تغییر طرح تالکین از این داستان در طول زمان است.

سقوط گوندولین نسبت به هابیت و ارباب حلقه‌ها خوانش متفاوتی دارد. اصلی‌ترین فرق آن صحنه‌ای به‌خصوص است که تفاوت بسیاری با کتاب‌های قبلی تالکین دارد. کسی که برای اولین بار تور را روانه‌ی ماموریتش برای یافتن گوندولین می‌کند اصلاً انسان نیست، بلکه خدای دریاها، اولمو، است. از آن‌جا که اولمو تنها والایی است که هنوز برای الف‌های تبعیدی احساس دلسوزی دارد و نمی‌تواند آن‌ها را در ویرانه‌ی سرزمین میانه تنها بگذارد، او تور را به عنوان اولین گام از طرح بزرگی که برای خاتمه دادن به سلطه‌ی دهشت‌بار مورگوت در نظر دارد در پی یافتن گوندولین می‌فرستد.

از آن‌جایی که سرزمین میانه پر از نیروهای جادویی و غیبی است که گاهی اوقات از مرتبه‌ای بالاتر در وقایع جهان دخالت می‌کنند، آلن لی می‌گوید او تلاش می‌کرده تا طراحی‌اش از صحنه‌ی ظهور اولمو بر تور نابجا به نظر نرسد: « تلاش برای کشیدن چیزی آن‌قدر غیرمنتظره و جادویی، کار سخت و حساسی بود. جهان تالکین پر از موجودات گوناگون است، اما به جز نزگول که می‌توانند چنین شکلی شبح‌وار به خود بگیرند، اکثر موجودات از گوشت و خون ساخته شده‌اند. اولمو از چه چیزی ساخته شده؟ یکی از کارهایی که برای اجتناب از این اشتباهات مهلک انجام دادم این بود که به دفعات به عقب برگردم. باید پیکره‌ی او را تا حد ممکن با آب و بخار می‌پوشاندم و آن را در فضا غرق می‌کردم، تا بتوانم فاصله‌ام را با او حفظ کنم. از این طریق راحت‌تر توانستم آن خصیصه‌های غیرملموس را وارد کارم کنم. در یکی از نسخه‌ها کار را طوری شروع کردم که خیلی به او نزدیک بودم. او تمام صفحه را پر کرده بود، و این درست نبود. بنابراین آن نسخه را رها کردم و به عقب برگشتم، بعد او را به صورت تمثیلی از خود محیط خلق کردم.»

لی سرانجام موفق شد و حالا طرح خیره‌کننده‌ی او از مواجهه‌ی تور با اولمو – که در آن اولمو بر فراز امواج قرار گرفته و ابرها و آذرخش‌ها بر او وارد شده و از او خارج می‌شوند – در جلد پشتی کتاب تحسین خیلی‌ها را برانگیخته است.

هرچند فرازهای داستان سقوط گوندولین اساطیری‌تر است، ولی این کتاب هم همان فضایی را دارد که در سایر داستان‌های محبوب تالکین دیده می‌شود، و به خوبی نشان می‌دهد که همه‌ی این قصه‌ها بخشی از یک طرح اساطیری بزرگ‌تر هستند. برای مثال، دوئل حماسی گلورفیندل و بالروگ بر دامنه‌ی کوه، پیش‌پرداختی بر نبرد دیدنی گندالف و بالروگ موریاست. تور نیز سرانجام پدربزرگ الروند نیم-الفی می‌شود که روزی یاران حلقه را روانه‌ی ماموریت بزرگشان می‌کند.

آلن لی می‌گوید: «آن‌چه باعث موفقیت هابیت و ارباب حلقه‌ها می‌شود این است که این داستان‌ها از چنان پس‌زمینه‌ی فرهنگی خاصی برخوردارند که برای خودشان تاریخ و زبان دارند. اگر به عمق داستان‌ها برگردید و از اساطیر سرزمین میانه لذت ببرید، دستاوردهای بسیاری بیشتری از این قصه‌ها خواهید داشت. در روند تغییر و توسعه‌ی اساطیر، به خوبی می‌توانید نجوای داستان‌های آغازین را در قصه‌های متأخر ببینید. این اتفاق باعث می‌شود کل مجموعه غنی‌تر، رضایت‌بخش‌تر و عمیق‌تر گردد.»

اگرچه لی وعده‌ی مشخصی نمی‌دهد ولی شاید این اثر مثل کریستوفر تالکین آخرش اثر حرفه‌ای‌اش باشد. با این حساب، سقوط گوندولین نشان از پایان دوره‌ای دارد که جی.آر.آر. تالکین یک‌بار آن را به عنوان «نخستین داستان واقعی از این دنیای خیالی» توصیف کرده بود. این کتاب فعلاً آخرین کتاب این مجموعه است. اما در دنیای اساطیر، تنها بحث این است که چه‌قدر باید منتظر ماند تا نسلی جدید پیکره‌ی تازه‌ای از اساطیر سرزمین را از سر بگیرند.

انتشار پوئم سمفونیک «نغمه سرزمین میانه» اثر ایمان نیک‌پوش

رشته افسانه تالکین همواره مورد توجه هنرمندان مختلف هفت شاخه‌ی هنر به عنوان الهام برای خلق آثار هنری بوده است، و به شکلی خاص‌تر مورد توجه هنرمندان عرصه موسیقی. افراد یا گروه‌های بسیاری از زمان انتشار کتب جی. آر. آر. تالکین دست به ساخت موسیقی با الهام از این آثار زده‌اند که در صورتی که تالار موسیقی را در تالارهای شورای ماهاناکسار دیده باشید یا بخش آیا می‌دانستید صفحه اینستاگرام سایت را دنبال کرده باشید، با بخشی از آن آشنایید. حال یکی از طرفداران این رشته افسانه دست به ساخت مجموعه موسیقی با الهام از رشته افسانه تالکین زده است که توضیحات بیشتر در مورد این آلبوم ۵ قطعه‌ای را در ادامه به زبان خود آهنگ‌ساز بخوانید:

پس از ساخت چند قطعه در زمینه ارکسترال، تصمیم گرفتم، یک قطعه بلند در وصف «سرزمین میانه» بنویسم. برای اکثر ما، بیشترین نغمه و صداهایی که از «سرزمین میانه» در ذهن داریم، توسط استاد «هاوارد‌ شور» ایجاد شده. موسیقی بی‌نظیری که از سمفونی ارباب حلقه‌ها شروع شده و در فیلم هابیت ادامه داشت.
اما من می‌خواهم که به قلم خود این نغمه‌ها را بنویسم و در ارکستر اجرا کنم، نمی‌دانم چقدر مورد پسند قرار خواهد گرفت… اما خوشحالم اولین قدم خود را به سان کودکی نو پا هست در اینجا برداشته‌ام.
اما چرا پوئم سمفونیک را انتخاب کردم؟
این فرم آهنگسازی، که برای موسیقی برنامه‌ای (توصیف مکان یا داستانی) هست، به من اجازه می‌دهد تا بهتر بتوانم این آهنگ‌ها را بسازم. بستر موسیقی «برنامه‌ای» تمام قدر مهیای این زمینه و برای الحاق این حس «سرزمین میانه» و نقاشی و به صحنه کشیدن این موضوع است. هدف از تمام موومان‌های (قسمت‌ها) این پوئم سمفونیک، برای به چالش کشیدن ذهن مخاطب در مورد «آفرینش» و داستان‌های «سرزمین میانه» است.

امیدوارم همانقدر که من در نوشتن و ساخت این موسیقی‌ها لذت بردم، از شنیدن این پوئم سمفونیک لذت ببرید.
ایمان نیک‌پوش، تابستان ۱۳۹۷

شما می‌توانید این آلبوم را از صفحه آثار ایشان در پایین دریافت کرده یا به صورت آنلاین به آن‌ها گوش بدهید:

دیدگاه تالکین درباره‌ی داستان‌های فانتزی چگونه بود؟

-مترجم: ایمان صاحبی

همه‌ی ما می‌دانیم که جی.آر.آر. تالکین یکی از بزرگ‌ترین فانتزی‌نویسان تاریخ بوده است. او با ذهن خلاقانه‌ی خود هابیت و ارباب حلقه‌ها را در جهانی نو و شگفت‌آور به روی کاغذ آورد و به عنوان یکی از بنیان‌گذاران این ژانر شناخته می‌شود. امروزه به سختی می‌توان از فانتزی گفت و حرفی از تالکین نزد، ولی بعید است فقط مهارت نوشتن باعث شده باشد که او امروز به چنین اسطوره‌ی بزرگی تبدیل شود.

اکثر ما می‌دانیم که تالکین زبان‌شناس، شاعر و استاد دانشگاه نیز بود. او زبان‌های بسیاری خلق کرد و مقالات ادبی پرشماری نوشت که همه بیان‌گر کارهایش است. تالکین دوست یک فانتزی‌نویس دیگر به نام سی.اس. لوئیس بود و آن دو در یک گروه غیررسمی بحث ادبی عضو بودند.

تالکین صرفاً رمان فانتزی نمی‌نوشت، او سعی می‌کرد به نوعی روی کارهای خودش و روی ژانر فانتزی هم اثر بگذارد. یکی از مقاله‌های مشهور تالکین «در باب داستان‌های پریان» نام دارد (تالکین به آنچه که ما امروزه «فانتزی» می‌گوییم، «داستان‌های پریان» می‌گفت). این مقاله در واقع متن یکی از سخنرانی‌های او بود که بعدها منتشر شد. [در ایران ترجمه‌ی بخشی از این مقاله در کتاب درخت و برگ قرار گرفته است.]

از روی این مقاله که به شکلی فصیح و هوشمندانه نوشته شده می‌توان دریافت که تالکین با دقت به تحلیل، تبلیغ و دفاع از این ژانر پرداخته است؛ ژانری که منتقدان آن را بی‌فایده می‌دانستند و معتقد بودند که این نوع از ادبیات فقط به درد بچه‌ها می‌خورد.

البته پیش از تالکین هم بودند کسانی که داستان فانتزی می‌نوشتند (هرچند شاید به اندازه‌ی کافی حق مطلب را در این زمینه ادا نمی‌کردند)، ولی رمان‌های او باعث افزایش ناگهانی محبوبیت و آگاهی درباره‌ی این ژانر شد. این اتفاق بدون شک متأثر از فضای مسحورکننده‌ی داستان‌ها و شخصیت‌های سرزمین میانه بود که به دست تالکین خلق شد، اما به گمان من تلاش‌های او در زمینه‌ی توصیف و تبلیغ فانتزی هم در رسیدن فانتزی به جایگاهی که امروز دارد بی‌تاثیر نبود.

بنابراین در این‌جا می‌خواهم تعدادی از نقل‌قول‌های تالکین از این مقاله را با شما به اشتراک بگذارم. اگرچه این کلمات ۷۵ سال پیش گفته شده، اما خیلی از آن‌ها هنوز حقیقت دارد و الهام‌بخش کسانی است که همچنان فانتزی می‌خوانند و می‌نویسند.

به طور کلی در باب داستان‌های پریان (یا همان فانتزی):

«قصد دارم درباره‌ی داستان‌های پریان حرف بزنم، هرچند می‌دانم که این کار نوعی ماجراجویی جسورانه است. سرزمین پریان سرزمینی غریب و پرخطر است، آکنده از دام‌ها و چاله‌ها برای تازه‌واردان بی‌احتیاط و سیاه‌چال‌ها برای بی‌باکان.»

«قلمرو داستان پریان عریض و عمیق و مرتفع و آکنده از بسیاری چیزهاست: همه نوع جانور و پرنده‌ای در آن‌جا یافت می‌شود؛ دریاهای بی‌ساحل و ستارگان بی‌شمار؛ نوعی زیبایی که گونه‌ای از سحر است، و مهلکه‌ای همیشه حاضر؛ هم شادی و هم غمی به تیزی تیغ.»

«ذهنی که سبُک، سنگین، خاکستری، زرد، ساکن و سریع را اندیشید، همان ذهن نیز جادویی را خلق کرد که می‌تواند اشیای سنگین را سبک و قادر به پرواز کند، سرب خاکستری را به طلای زرد و صخره‌ی ساکن را به جریان سریع آب بدل سازد.»

«این داستان‌ها دری به سوی زمانی دیگر می‌گشایند، و ما اگر از این در عبور کنیم، اگر شده برای چند لحظه، از زمان خودمان بیرون می‌رویم، و شاید حتی بیرون از خود زمان.»

در باب امیالی که داستان‌های پریان ارضاکننده‌ی آن‌هاست:

«جادوی سرزمین پریان غایتی فی‌نفسه نیست، اثر و حُسن آن در عملکردهایش نهفته است: ارضای برخی از امیال ازلی آدمی از جمله‌ی آن‌هاست. یکی از این امیال غور کردن در اعماق فضا و زمان است. دیگری برقراری ارتباط با سایر موجودات زنده است.»

در باب ادبیات گریزگرایانه و این که چرا نباید این موضوع را مورد تمسخر قرار داد:

«اگر یک نفر ببیند که در زندان است و تلاش کند که از آن‌جا خارج شده و به خانه برود، چرا باید مورد تمسخر قرار بگیرد؟ وقتی نتوانست این کار را بکند و تصمیم گرفت که درباره‌ی موضوعاتی دیگری به جز زندان‌بان‌ها و دیوارهای زندان فکر کند و حرف بزند، چرا باید مورد تمسخر قرار بگیرد؟ اگر زندانی نتواند دنیای بیرون را ببیند، از واقعیت دنیا کاسته نمی‌شود. منتقدان در انتخاب واژه‌ی گریز در این معنا به خطا رفته‌اند، و علاوه بر این، آن‌ها، نه همیشه از روی خطایی سهوی، فرار زندانی را با ترک وظیفه اشتباه می‌گیرند.»

در باب داستان‌هایی که باید به شکل یکپارچه درک شود، و نباید آن‌ها را به صورت ترکیبی از اجزا مختلف در نظر گرفته و جداگانه بررسی کرد:

«نکته‌ای که واقعاً حائز اهمیت است دقیقاً همان رنگ و بو، فضا و جو، و تک‌تک جزئیات طبقه‌بندی‌ناشدنی داستان، و از آن مهم‌تر مقصود کلی‌ای است که همراه با زندگی، طرح مثله‌نشده‌ی داستان را منتقل می‌کند.»

در باب این که فانتزی در درجه‌ی اول یا به طور خاص برای کودکان نیست:

«حقیقت این است که رابطه‌ی بین کودکان و داستان‌های پریان تصادفی به خاطر تاریخ بومی ماست. داستان‌های پریان در دنیای متأخر و مدرن ما مثل اثاثیه‌ای کهنه و قدیمی که تنها به درد اتاق بازی می‌خورد، تا حد قصه‌های شب تنزل یافته، و علت اصلی‌اش این است که بزرگسالان طالب این داستان‌ها نیستند، و اگر به اشتباه آن را به کار بگیرند برایشان اهمیتی ندارد.»

«در میان کسانی که هنوز آن‌قدر عقلشان می‌رسد که داستان‌های پریان را مضر در نظر نگیرند، به نظر می‌رسد در باور عمومی بین اذهان کودکان و داستان‌های پریان یک رابطه‌ی طبیعی و مشابه رابطه‌ی بین بدن کودک و شیر وجود دارد. فکر می‌کنم این عقیده یک اشکال داشته باشد؛ اشکالی از جهت باورهای نادرست، چرا که این افراد معمولاً به دلایل خصوصی خود (نظیر نداشتن فرزند)، فکر می‌کنند کودکان موجوداتی خاص، تقریباً از نژادی دیگر، بوده و طبیعی نیستند.»

«به‌واقع، فقط سلیقه‌ی برخی از کودکان و بزرگسالان با داستان‌های پریان جور در می‌آید؛ و در آن صورت هم این احساس اختصاصی، یا حتی لزوماً برجسته نیست.»

در پایان به نقل‌قولی از این مقاله اشاره می‌کنم که در حقیقت شعری نوشته‌ی تالکین خطاب به مردی است که داستان‌های پریان و اسطوره‌ها را «دروغ» می‌خواند (وقتی تالکین از واژه‌ی «خالق کهتر» یا Sub Creator استفاده می‌کند، منظورش فانتزی‌نویسی است که جهان دیگری را خلق کرده، یک واقعیت جدید که در ذهن خواننده زنده می‌شود):

«گفتم ”حضرت آقا” – اگرچه مدت مدیدی است که با این داستان‌ها بیگانه شده‌ایم، ولی نه انسان به کلی از دست رفته و نه به کلی تغییر کرده است. شاید او رسوا شده باشد، اما از تخت به زیر نیامد و هنوز کهنه پاره‌هایی را که از زمان اربابی در اختیار داشت پیش خود نگه داشته است: انسان، خالق کهتر، پرتو منکسری است که در او پرتو سپید یگانه به رنگ‌های بسیار تجزیه می‌گردد، و به صورت‌های زنده‌ی بیشمار که از ذهنی به ذهن دیگر می‌روند ترکیب می‌شود. اگرچه ما همه‌ی شکاف‌های جهان را با الف‌ها و گابلین‌ها پر کرده‌ایم، و این جرأت را به خودمان داده‌ایم که خدایان و خانه‌هایشان را در جایی خارج از تاریکی و روشنایی بسازیم، و تخم اژدهایان را بکاریم، اما این حق ما بود، حقی که از بین نرفته: ما همچنان بر اساس همان قانونی که خودمان با آن به وجود آمده‌ایم دست به خلق می‌زنیم.»