خانه - ۱۳۹۰ (برگه 2)

آرشیو سالانه: ۱۳۹۰

ویدئو شماره ۵ پشت صحنه فیلم هابیت

ویدئو شماره 5 پشت صحنه فیلم هابیت

در آستانه سال نو میلادی و تنها به فاصله چند روز پس از انتشار اولین تریلر فیلم هابیت، ویدئو شماره ۵ پشت صحنه مراحل ساخت این فیلم نیز منتشر شد.

در این ویدئو بیشتر به هابیتون پرداخته می شود و با لوکیشن آن بیشتر آشنا میشویم. همچنین دست اندرکاران پشت صحنه توضیحاتی درباره نحوه ساخت این مجموعه بیان میکنند.

برای مشاهده این ویدئو به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب »

اولین تریلر فیلم «هابیت: سفر غیر منتظره» منتشر شد

(ارسال شده توسط arven و narich)

Hobbit Poster

اولین تریلر فیلم «هابیت: سفر غیر منتظره» به مناسبت کریسمس و همزمان با اکران فیلم ماجراهای تن تن در آمریکا، منتشر شد . چندی پیش پیتر جکسون و تنی چند از عوامل تولید فیلم هابیت وعده داده بودند این تریلر را به عنوان هدیه کریسمس به مردم جهان عرضه کنند. فیلم برداری فیلم هابیت که پیش درآمدی است بر سه گانه ارباب حلقه ها از اول فروردین امسال آغاز گشته و قرار است قسمت اول آن در دسامبر ۲۰۱۲ اکران شود.

برای مشاهده تریلر به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب »

شهری بر روی رودخانه: پل بزرگ اوزگیلیات

ترجمه و تنظیم: علی نوروزی

دانسته های ما در مورد این بنای عظیم بسیار اندک است اما مسلم است است این بنا یک نمونه بزرگ و شاخص از توانایی های نومه نوری ها در گوندور است.

وقتی که فرزندان الندیل کبیر، یعنی ایسیلدور و آناریون پادشاهی گوندور را توسعه می دادند، سه شهر مهم درست کردند: میناس آنور، میناس ایتیل و اوزگیلیات.

اوزگیلیات مهمترین شهر قلمرو گندور باستانی به شمار می رفت و مردمان نومه نوری در مرکز شهرپل بزرگی بنا کردند؛ پلی عظیم که بر روی آن خانه ها و برجهای سنگی شگفت انگیز برای مراقبت و دیدبانی تعبیه شده بود. این تاسیسات بسیار اندک توسط تالکین توصیف شده و او به ندرت از آنها صحبت کرده؛ و تنها اشاراتی ناچیز و پراکنده در بعضی از نوشته های او بچشم می خورد.

مثلا در ترانه های ناتمام ذکر شده که: «هنگامی که منلدیل در شهر باقی می ماند ایسیلدور و پسرانش را در دروازه شرقی پل وداع می گوید.»

اولین برداشتی که از این گفته می شود کرد این است که ممکن است پل شامل بخش اعظم شهر می شده. از نوشته های دیگر اینگونه برداشت می شود که ایسیلدور در بزرگترین تالار شهر به امور حکومتی مشغول بوده است .اگرچه محل این تالار دقیقا ذکر نشده اما مشخص است که بخشی از خانه پادشاهان (که مهم ترین ساختمان مستقر بر روی پل بود) بوده است. گندالف در جایی اشاره به اَرگ ستارگان در اوزگیلیات می کند. این گنبد که پلان تیر اعظم در آن نگهداری میشده یک برج بلند بر روی پل اوزگیلیات بوده است. هنگامی که برج سنگی خراب شد (در جنگهای داخلی گندور بر سر سلطنت که شهر در طی آن اغتشاشات آتش گرفت) پلان تیر اعظم که بیش از یک مرد برای حمل و نقل آن لازم بوده، در اثر غفلت عمومی در جابجایی بموقع آن برای همیشه در زیر آبهای عمیق آندوین مدفون شد وازدست رفت.

در ترانه های ناتمام گفته شده: «هنگامی که ایسیلدور گندور را ترک کرد تعداد کمی اسب در گارد محافظان موجود بوده که در مکانهایی در دسترس بر روی پل نگهداری میشده اند.»

در دوران پادشاهی تارانون فالاستور، همسر او ملکه برتیل، که در خانه پادشاهان بر روی پل زندگی می کرد، باغ بزرگی با مجسمه های فراوان (با تلاش بیشمار صنعتگران گندوری) در آنجا و بر روی پل بوجود آورد . این براستی اعجاب آور است که پل آنقدر بزرگ بود که قصری باشکوه و باغهای آنها را شامل می شده است.

هنگامی که در سال ۱۶۳۶ دربلای عمومی، تعداد زیادی از ساکنان باقیمانده در شهر مُردند (که بنظر میرسد بیماری همه گیری مانند طاعون منشا آن بوده)، شاه تاراندورتخت پادشاهی خود را از آنجا به میناس آنور تغییر مکان داد. این رویه در دوره های بعد از آن نیز حفظ شد و میناس آنور به پایخت گندور بدل گشت.

بالاخره پل بزرگ در حمله ی میناس مورگول در سال ۲۴۷۵ ویران شد . ویرانی شهر آنچنان بود که به سایه ای از عظمت گذشته بدل گشت. کارگذاران حکومتی تلاش خود را برای حفظ  پادگانهای پل،به منظور نگهداری از باقیمانده شهر بکار بستند، اما بعد از سال ۲۴۷۵ تلاش و مراقبت کم کم به فراموشی سپرده شد نگاهبانان در خواب غفلت فرو رفتند .

هیچ شک و تردیدی نیست که اوزگیلیات بارزترین نمونه شکوه و رشد درقرنها سلطنت نومه نوردر گوندور می باشد، حتی اگر تنها پل آن بدون توجه به شهر بزرگ مبنای قیاس قرار گیرد:«عرض آن نقطه از آندوین بیش از ۱ مایل بوده و پل شامل برجها و خانه ها می شده . هزاران نفر بر روی آن زندگی می کرده اند و ناوگانهای بزرگ از شمال و جنوب به سوی اسکله های آن در رفت و آمد بودند.»

به جرات می توان گفت که از تمام ساخته های نومه نوری در گندور پل اوزگیلیات بزرگترین آنها بوده است.

آرگونات

ترجمه و تنظیم: علی نوروزی

یکی از باشکوه ترین قسمتها درمسیر سفر گروه حلقه در ارباب حلقه ها، هنگام عبور از رودخانه آندوین بود. آنها چندین روز بر روی رودخانه از میان یک آبراه سنگی در میان باتلاقهای پهناور عبور کردند .بتدریج زمینهای اطراف ارتفاع گرفت و پرتگاهها به کناره مسیر رود خزیدند در حالیکه پاهاشان در آب پر شتاب قرار داشت با سرعت به سمت سرنوشت مبهم و ترسناک خودشان رفتند.

تالکین در وصف این لحظات می نویسد:

«بارش باران زیاد طول نکشید آسمان بالای سرشان آهسته آهسته روشن تر شد و ابرها ناگهان ازهم گسیختند و حاشیه بریده بریده آنها به سوی شمال به طرف بالای رودخانه حرکت کرد.بخار و مه کنار رفته بود در مقابل مسافران دره عمیق عریضی قرار داشت با دیواره های عظیم صخره ای که به برآمدگی های طاقچه مانند آن چند درخت کج و کوله چسبیده بود . تنگه باریکتر و رودخانه سریعتر شد. اکنون با سرعتی پیش می رفتند که اگر در پیش رو به چیزی بر می خوردند امیدی به ایستادن یا برگشتن نبود. بالای سرشان نوار باریکی از آسمان رنگ پریده آبی دیده می شد. در دوروبرشان رودخانه تیره و در مقابل کوههای سیاه امین مویل که مانع تابش نور خورشید می شد و هیچ روزنه ای در آنها به چشم نمی خورد . فرودو که به پیش رو چشم دوخته بود در دوردست دو صخره عظیم را دید که نزدیکتر می شند : همچون دو مناره عظیم یا دو ستون سنگی به نظر میرسیند. بلند و صاف بشکلی تهدید آمیز در دو سوی رودخانه ایستاده بودند .شکافی در میان آنها نمایان شد و رودخانه قایقها را با سرعت به آن سو برد.»

در سطرهای بالا دورنمایی ناخوش آیند و تهدید کنندهاز مسیری بدون بازگشت برای مسافران ارائه می شود.آنها وارد منطقه ای می شدند که قدرت بزرگی در گذشته، دست توانای خود را از آنجا به سمت شمال دراز می کرد. و ما به همراه مسافران به سمت دروازه باشکوهی می رویم که سبب ترسی عظیم در دل مردان ناآگاه؛ اما نشانه ای از خانه برای آراگورن وارث ایزیلدور است:

«آراگورن فریاد زد : نگاه کنید! آرگونات!ستونهای پادشاهان!بزودی از آنها میگذریم. قایقها را توی یک خط نگاه دارید و تا جایی که ممکن است دورازهم، و وسط رودخانه بمانید!»

با این اشاره ظریف، تالکین تا اندازه ای شکوه و قدرت آراگورن را برای ما نمایان می کند. او یک تکاور و سلحشور بزرگ و فرزند راستین شاهان است که برای باز پس گرفتن حق خویش و دفاع از دودمان و مردمش در برابر لشگر سارون بازگشته است . در مرزهای باستانی گوندور، آراگورن همچون نمادی از شکوه و عظمت است که ارائه آن از عهده و توان هر کس دیگری خارج است. او با این نمایش هر گونه شک و تردید در مورد حقانیت و حقیقت وجود خویش را از میان می برد. در حالیکه فرودو و دیگر مسافران با دیدن تصویری از قدرت دونه داین در سرزمین میانه دچار بهت و وحشت می شوند:

«فرودو همچنان که به سوی آنها رانده می شد، ستونهای عظیم همچون برجهایی قد برافراشتند و به استقبال او آمدند . در نظر او به غولهایی می مانستند، پیکره هایی خاکستری و عظیم، ساکت اما تهدید آمیز،آنگاه دید که به راستی آنها را بریده و شکل داده اند، هنر قدرت دوران باستان در آنها تجلی یافته بود و این پیکره های پر صلابت از زمان حجاری شدنشان در دل کوه، از آفتاب و بارانهای سالیان فراموش شده جان سالم بدر برده بودند؛ روی پایه های کار گذاشته شده در آبهای عمیق دو پادشاه سنگی عظیم ایستاده بودند، هنوز با چشمان تار و پیشانی چین خورده اخم کنان رو به شمال می نگریستند کف دست چپ هر دو رو به بیرون به حالت هشدار بالا آمده بود و در دست راست هریک تبری به چشم می خورد؛ روی سر هر یک کلاه خود و تاجی دندانه دار قرار داشت، نگهبانان این پادشاهی از دیر باز ساقط شده هنوز از قدرت و شکوهی عظیم برخوردار بودند! بهت و ترس بر فرودو مستولی شد و یک جا کز کرد و چشمانش را بست همچنان که قایق نزدیک می شد جرات نگاه کردن نداشت، حتی برومیر نیز به محض آنکه قایقها با سرعت به زیر سایه جاودان قراولان نومه نوری رسیدند سرش را خم کرد بدین سان وارد شکاف تاریک دروازه شدند ،صخره ها در دو سو راست و مستقیم تا ارتفاعی دور از حدس و گمان سر بر افراشته بودند، آسمان رنگ پریده بسیار دور بود، آب تاریک می خروشید و طنین انداز می شد و باد بالای سرشان زوزه می کشید؛ فرودو روی زانوهایش جمع شد و شنید که سام زیر لب چیزهایی غرغر می کند : چه جای وحشت انگیزی!بگذار از این قایق پیاده شوم، غلط میکنم که پایم را توی چاله آب بگذارم !رودخانه که جای خود دارد»

سام بیان کننده احساس دیگر افراد گروه در این نقطه است و با یک تامل به خواننده نیز فرصت سنجیدن واکنش خودرا می دهد . کلمات توانایی آن را ندارند که شکوه و عظمت آرگونات را بطور کامل بیان کنند.

تالکین چیزهای بیشتری در مورد این اثر باستانی گوندوری در نامه ای که در سال ۱۹۵۸ به «رون بیر»[۱] نوشته بیان کرده:

«نومه نوریهای گوندور، باشکوه مغرور و باستانی بودند و من فکر می کنم بهترین تصویر از آنها مصریان باستان هستند! از جهات بسیاری آنها شبیه مصریان هستند: در توانایی و عشق برای ساختن بناهای(و آرامگاه های و …)سنگی بزرگ و بزرگتر ! من حتی فکر می کنم که تاج بلند پادشاهی گوندور شبیه تاج فراعنه مصر است ولی به انضمام یک جفت بال بزرگ که در پشت تاج بهم متصل می شوند!مصریان باستان نیز مجسمه های عظیمی ساختند :مجسمه رامسس دوم در کارناک که هنوز هم پابرجاست و مجسمه نیمتنه رامسس بزرگ در ابوسمبال!»

اندازه عظیم و بزرگ ساخته هایی از این دست بنظر میرسد که تاثیر زیادی بر تالکین گذاشته بودند !اواگرچه به مصر نرفت اما در اکسفورد اطلاعات کاملی در این زمینه در دسترس داشت! نومه نوری ها بناهای بزرگ و شگفت انگیز زیادی از این دست ساختند: درآرگونات؛ در آگلارند؛ در میدان آنگرنست که آدمیان آن را ایزنگارد می نامند برج بلند اورتانک از سنگهای نفوذ ناپذیرو …

آرگونات در اصل نه بدست ایسیلدور و آناریون بلکه به دست مینالکار(۱۲۴۰-۱۳۰۴ ) پس از جنگ سال ۱۲۴۸ با مردم شرقی[۲] بنا شد . مینالکار ساحل غربی آندوین را سنگر بندی کرد و گذر هر غریبه ای به سمت پایین رودخانه و تپه های امین مویل را ممنوع کرد . این کار شاید خشن و ناگوار بنظر بیاید ولی بنظر می رسد منظور از غریبه ها کسانی بجز مرمان اداین بوده است و با توجه به عده بسیاری که در دره های آندوین ساکن بوده اند و شرایط آندوره از تاریخ این کار او لازم می نماید.روایت مبهم و قدیمی در میان هابیتهای شایر در مورد زمانی قبل از آنکه به علت زیاد شدن تعداد مردمان بزرگ و پدیدار شدن سایه و از دست رفتن آسایششان از مدتها پیش آنجا را ترک کنند و راه خود را از میان یا دور و اطراف کوهستان بزرگ به سمت غرب بیابند و در کنار رودخانه بزرگ ساکن شوند، باقی مانده است و در این روایت گوشه ای از مشکلات گوندور در آن مقطع از دوران سوم بیان میشود. مشکلاتی مانند افزایش مردمان مهاجم شرقی در مرزهای گوندور. هرچند آنها بعد از جنگهای بسیار و طولانی تاحدودی بوسیله گندور مهار شدند ولی کسانی هم بودند که دور از محدوده مرزهای گوندور تهدیدی دائمی بشمار میرفتند. بنظر می رسد که مینالکار هم نتوانسته بود مردمان استرلینگ را در محدوده میان آندوین و روهان کنونی ریشه کن کند و عده ای از آنها در جنوب شرقی سیاه بیشه و نزدیک دول گولدور باقی مانده بودند. با آنکه آنها به اندازه کافی قوی نبودند، ولی بسیار محتمل بود که عده بسیار بیشتری از بالای رودخانه به آنها ملحق شوند؛ و استحکامات اطراف آندوین برای سد کردن راه این عده بنا شده بود؛ و شکوه دروازه آرگونات تا زمانی که قلعه های سواحل پابرجا بود از ورود مردان بیگانه ممانعت می کرد.

پس نباید تعجب کرد که آراگورن اینچنین مغرور و با شکوه از دروازه عبور کرد زیرا این قدرت باستانی گوندور قسمتی از میراث او بود:

«او باشلقش را کنار زده بود و باد در موهای تیره اش می پیچید و برقی عظیم در نگاهش نمایان بود چه: شاهی بزرگ از تبعید به وطن باز می گشت.»



[۱] – Rhon Beare

[۲] – Easterlings

لمباس

تهیه و ترجمه: علی نوروزی

لمباس غذایی بود که تنها الدار روش درست کردن آن را بلد بودند برای کمک به کسانی که به مسافرتهای طولانی در اطراف جهان می روند و هنگامی که جانشان به دلیلی در خطر است. و فقط چنین کسانی اجازه استفاده از لمباس را داشتند.

الدار لمباس را به مردمان دیگر نمی دادند و آن را به عنوان هدیه ای ارزشمند برای کسانی که دوستشان داشتند و یا در هنگامه ی نیاز استفاده می کردند.

اربابان فرهنگ عامه نقل می کنند که: لمباس در ابتدا هدیه ای از طرف والار به آنها در هنگام شروع سفر بزرگشان به سرزمین قدسی بوده است. گفته می شد که لمباس برای اولین بار از غلات کاشته شده توسط یاوانا در سرزمین آمان و توسط خود او درست شده بود که به ارومه داده شد تا کمکی باشد برای آنان در طول سفر طولانیشان. به اِلف ها گفته شده بود که لمباس باید همیشه در میان خود آنها باقی بماند و راز ساختن آن به مردمان فانی گفته نشود چون اگر فانیان به مدت طولانی از آن مصرف می کردند از مرگ بیزار می شدند و میل به زندگی در کنار اِلف ها و شوق به سرزمین آمان (جایی که راهی به آن نداشتند) و دوری کردن از تقدیر خودشان در آنان شدت می گرفت. از آنجایی که لمباس ابتدا توسط یاوانا هدیه شد، همیشه در اختیار ملکه اِلف ها و یا بلند مرتبه ترین الف-بانوی هر گروه قرار داشت و به همین دلیل بود که «نان دهنده» از القاب یاوانای بزرگ بود. دانه ی لمباس برای اولین باردر آمان رویید و در آنجا رشد کرد، این گیاه اگرچه برای رشد و بارور شدن به مقدار اندکی نور احتیاج داشت و به سرعت تکثیر می شد، اما اگر از ابتدا در سرزمین میانه کاشته شده بود، هرگز نمی توانست تاریکی سرزمین میانه و بادهای سردی که از شمال، محل زندگی مورگوت می وزید را تاب بیاورد و زنده بماند. اِلف ها بعدها این گیاه را در زمینهای محافظت شده و دشتهای نور گیر می کاشتند و در هنگام برداشت آن را در خوشه های بزرگ و طلایی رنگ جمع می کردند. تک تک دانه های این گیاه با دست خالی برداشت می شد و هرگز در جمع آوری آن از ابزار فلزی استفاده نمی کردند. ساقه های سفید آن با روشی خاص بر روی زمین پهن می شدند و دانه ها توسط  بانوان اِلفی در سبدها ذخیره می شدند. هیچ حیوان چهارپایی از کاهِ تابناک آن نمی خورد و دانه های آن از هر آفت و مرض و بیماری بدور بود. بعد از جمع آوری هیچکس حق نداشت که به آن دانه ها دست بزند و آنها توسط اِلف-بانویی که «یاواننیلدی» (یا در گویش سینداری : «ایون وین») به معنی «باکرهِ یاوانا» نامیده می شد حفظ می شدند. هنر ساختن لمباس که از والار آموخته شده بود در میان این دوشیزگان پنهان و بشدت مخفی باقی می ماند. لمباس یک نام سینداری است که از کلمه ” lenn-mbass” به معنی «نان سفر» مشتق شده است و در کوئنیا اغلب به آن «نان زندگی» می گفتند.

پی نوشت:

۱- دوبار نان لمباس توسط اِلف ها به آدمیان فانی داده شد، بار اول توسط ملکه ملیان و بوسیله « به لگ» برای تورین فرستاده شد، لمباسهایی پیچیده در برگهایی نقره ای و با ریسمانهایی بدور خود که در قسمت گره با مهر ملکه که بشکل گل تلپریون بود ممهور شده بودند. در مورد اهمیت لمباس گفته اند که : ملیان هرگز به کسی چنین لطفی از خود نشان نداد که با این هدیه نسبت به تورین نشان داده بود. و بار دوم در انتهای دوران سوم توسط گلادریل به گروه حاملین حلقه.

۲- طرز تهیه ی لمباس (سرگرمی)