خانه - ۱۳۹۸ (برگه 2)

آرشیو سالانه: ۱۳۹۸

پروژه تاریخ شفاهی طرفداری تالکین

و شش هزار نیزه‌دار به سان‌لندینگ رسیدند؛

به موندبورگ پرصلابت در زیر میندولوین؛

شهر پادشاهان دریا در پادشاهی جنوبی؛

در محاصره‌ی خصم و آتش…

(ارباب حلقه‌ها، بازگشت پادشاه، کتاب پنجم، فصل سوم)

آیا خود را یک طرفدار تالکین می‌دانید؟ اگر پاسختان به این سؤال مثبت است، پس به خیل ما بپیوندید.

کتابخانه‌ یادمان رینور دانشگاه مارکت در شهر میلواکی ایالات متحده، محل نگهداری بخش اعظم دستنوشته‌های جان رونالد روئل تالکین، در حال گردآوری مجموعه‌ای از مصاحبه‌های کوتاه با طرفداران تالکین است.

هدف پروژه‌ی «تاریخ شفاهی طرفداری تالکین» گردآوری ۶۰۰۰ مصاحبه است، به تعداد سواران روهان که همراه شاه تئودن به یاری گوندور تاختند.

به هر طرفدار تالکین که مایل به انجام مصاحبه باشد سه دقیقه وقت داده می‌شود تا به سه پرسش پاسخ دهد:

۱-اولین بار کی با آثار تالکین مواجه شدید؟

۲-چرا طرفدار تالکین هستید؟

۳-تالکین برای شما و زندگیتان چه معنایی دارد؟

این مصاحبه‌ها سپس بدون ذکر نام و نشان مصاحبه‌شونده در آرشیو این پروژه منتشر می‌شوند (در اینجا می‌توانید به مصاحبه‌های بارگذاری شده گوش دهید).

با هدف ایجاد امکان شرکت طرفداران فارسی زبان تالکین در این پروژه، این امکان فراهم شده است تا به واسطه‌ی «سید ابراهیم تقوی»، مصاحبه‌های به زبان فارسی نیز دراین پروژه انجام و گردآوری شوند.

اگر تمایل دارید در این پروژه شرکت داشته باشید اما نه به زبان انگلیسی، کافیست با ارسال یک ایمیل به آقای تقوی (ebraahimtaghavi@gmail.com) وقتی برای یک کنفرانس سه نفره با استفاده از اپلیکیشن Zoom (برای دانلود نسخه مناسب کلیک کنید) و ضبط مصاحبه تعیین کنید.

البته که اگر انگلیسیتان به اندازه‌ای خوب است که بتوانید مصاحبه را به انگلیسی انجام دهید، می‌توانید در این لینک اطلاعات بیشتر به دست آورده و مستقیما اقدام به تعیین وقت مصاحبه بفرمایید:

وقتی مرگ سرخ و سیاه در می زند!

نویسنده: منصوره صادقی

هشدار: این متن حاوی اسپویل مرگ سیزده شخصیت از داستان های تالکین از کتاب های هابیت، ارباب‌حلقه‌ها و سیلماریلیون (فرزندان هورین و قصه های ناتمام) می‌باشد!

«مرگ» در داستان های تالکین مفهوم غریبی نیست، اگر شما هم از طرفداران پروپاقرص رشته افسانه باشید. تالکین مرگ را در داستان هایش همانطور جلوه می‌دهد که در زندگی واقعی است؛ این یعنی انتظار مرگ هر شخصیتی هر چند محبوب یا جنجالی را هم داشته باشید، مخصوصا اگر در دوران اول بوده باشد.

وقتی شروع به نگارش این مقاله کردم، باید فقط اصلی ترین مرگ ها را انتخاب می‌کردم و با این حال بیشتر از سی مرگ انتخاب شد. اما هنوز هم از بین شان مرگ‌هایی بودند که بیشترین تاثیر را روی خوانندگان داشتند. مرگ‌هایی که سر ما را به سمت کوبیدن به دیوار هدایت کردند، مرگ‌هایی که باعث شدند کتاب را ببندیم و تکرار کنیم «غیرممکن است…! غیرممکن است…!» یا آن‌هایی که قلب‌مان را به تکه‌های نامساوی تقسیم کردند…

اما در نهایت به دلیل آمار بالای مرگ و میر در سرزمین میانه، به جای یک لیست ۱۰ گانه، لیستی با ۱۳ گزینه تقدیم شما می‌شود. این شما و این تلخ‌ترین و شوکه‌کننده‌ترین مرگ‌های سرزمین میانه!

۱۳-تورین سپربلوط

خود تورین سپربلوط بود که با زخم های زیاد دراز کشیده بود، و زره دریده و تبر لب پریده‌اش را روی زمین گذاشته بودند. وقتی بیلبو آمد کنارش، نگاهش را بالا آورد.
گفت: «الوداع، ای دزد نیک سیرت. من اکنون به تالارهای انتظار می‌روم و کنار پدرانم می‌نشینم تا جهان تازه شود. از آنجا که هر چه طلا و نقره است ترک می‌کنم، و به جایی می‌روم که این چیزها در آن قیمتی ندارد، دلم می‌خواهد دوستانه از تو جدا شوم، و حرف ها و کارهایی را که جلوی دروازه زدم و کردم، پس می‌گیرم…. اگر خیلی از ماها به خوردن و شادی کردن و ترانه خواندن بیشتر بها می‌دادیم تا اندوختن طلا، آن وقت دنیای ما شادتر از این ها بود. ولی چه غم انگیز، چه شاد، حالا باید ترک‌اش کنم. الوداع!»

سفر بازگشت-هابیت

هابیت کتابی است که (مسلما) در مورد یک هابیت، ترانه خواندن و طلاست؛ که از نظر تورین، در نهایت باید به همان دومی بیشتر از همه اهمیت داد، چون دیر یا زود باید این دنیا را ترک کرد و هیچ طلا و نقره‌ای تا تالارهای انتظار، همراهی‌ات نمی‌کند. این آخرین نکته‌ی کتاب هابیت بود که ما باید با از دست دادن تورین درک می‌کردیم. لحن تالکین در این کتاب، کاملا هابیتی است، یعنی شوخ و شنگ و ماجراجویانه؛ با این حال، هیچ چیز نیست که بتواند مرگ این دورف ریشوی بداخلاق اما ذاتا خوش قلب را برای خواننده تلطیف کند. ما در آخر کتاب هابیت، وقتی که منتظر جشن پیروزی و تاجگذاری شاه زیر کوه‌ایم، ناگهان او را زخمی و رو به مرگ می‌بینیم؛ کسی که تا آخر کتاب همراه‌اش شدیم تا با هم انتقام خاندان‌اش را از اژدها بگیریم و تاج و تخت به حق‌اش را (البته بعد از درمان جنون طلایش) به او برگردانیم. فقط می‌توانیم غمگین باشیم و همراه با بیلبو بگوییم: «الوداع شاه زیر کوه.»

۱۲-فیندویلاس

دورلاس گفت: «او پیش از آن که بمیرد با من سخن گفت. به ما چنان نگاه کرد که انگار دنبال کسی می‌گردد که انتظارش را می‌کشید، و گفت: «مورمگیل. به مورمگیل بگویید که فیندویلاس اینجاست.» دیگر سخنی نگفت. اما برای خاطر آخرین گفته‌اش او را همان‌جا که مرده بود به خاک سپردیم. در زیر گور پشته‌ای در کنار تی‌گلین آرمیده است.»

تورین تورامبار- سیلماریلیون

فیندویلاس دختر اورودرت، از آن الف‌هایی بود که به بیشتر اعضای خانواده‌اش نرفته بود. او عاشق یک انسان شد؛ سرنوشتی که از هر مسیری برود، برای یک الف غم‌انگیز است، چرا که یا منجر به مرگ عشق‌اش در برابر چشمان‌اش می‌شود یا تحمل جدایی بی‌پایان نصیب‌اش می‌شود. اما سرنوشت فیندویلاس از این هم بدتر بود؛ او نامزد گویندور بود، کسی که سال‌ها در اسارت مورگوت ماند و بعد با مردی به خانه برگشت که خود را آگاروائن می‌خواند. وقتی گویندور از عشق فیندویلاس به مرد غریبه با خبر شد، فاش کرد که او تورین تورامبار نفرین شده است اما از طرف دیگر تورین هم او را به چشم خواهری می‌دید که سال ها پیش از دست داده بود. حتی وقتی فیندویلاس اسیر شد و تورین را به کمک خواست، او افسون چشم‌های اژدها شد و بی‌جهت مسیری را طی کرد که به مادر و خواهرش ختم می‌شد -گرچه آن‌ها را هم پیدا نکرد- اما صدای فیندویلاس همیشه در گوش تورین ماند. کسی که می‌توانست بین تورین و تقدیر تلخ‌اش فاصله بیاندازد.
تورین وقتی مطمئن شد جای خانواده اش امن است، به جستجوی فیندویلاس پرداخت. اما جستجویی نافرجام، چرا که اورک‌ها او را با نیزه به درخت دوخته بودند و سرنوشت غم‌انگیزش را اینطور به پایان رسانده بودند.

۱۱-فینگون

سرانجام فینگون با قراولانش مرده بر گرد او، یکه و تنها ایستاد؛ و با گوتموگ پیکار کرد، تا آن که بالروگی دیگر از پس پشت رسید و دوال آتشین‌اش را دور او انداخت. آنگاه گوتموگ با تبر سیاهش شاه را از پا در آورد، و شعله ای سپید از کلاهخود فینگون آنگاه که می‌شکافت، بیرون جست. بدین سان شاه برین نولدور جان سپرد؛ و دشمنان با ضربت گرزهای خود او را به خاک انداختند، و بیرق آبی و سیم گونش در برکه ی خون او لگدمال گشت.

نیرنایت آرنویدیاد-سیلماریلیون

فینگون شاه برین نولدور بود، اما در تمام عمر در سکوت و بی‌حاشیه به فرمانروایی‌اش ادامه داد. وقت جنگ، جنگید. وقت صلح، خاموش ماند و وقتی که کسی انتظارش را نداشت، یک تنه به دژ مورگوت زد و پسرعمو –یا بهتر است بگوییم پادشاهش- را نجات داد. او بدین ترتیب بین خاندان فئانور و فین‌گولفین دوباره سازش برقرار کرد.
بی اغراق نیست اگر بگوییم فینگون مرد تنهای روزهای سخت بود، همان‌طور که او زمان مرگش هم تنها در برابر فرمانده سپاه مورگوت می‌ایستد. راستش فینگون آنقدر بی سر و صدا و آرام در داستان پیش می‌رود که شاید کسی برایش مثل بقیه‌ی شخصیت‌ها سوگواری هم نکند. همین است که به مظلومانه بودن سرگذشتش بیشتر از قبل دامن می‌زند. فینگون پسر خلف و آرام فین‌گولفین…

۱۰-مورون الدون (و هورین تالیون)

در آن اثنا که هورین خاموش آنجا ایستاده بود، زن باشلق ژنده‌اش را کنار زد و نحیف و گرسنه به سان گرگی که دیرزمانی به دنبالش بوده باشند، آهسته سر بالا آورد. پیر بود، با بینی نوک تیز و دندان های شکسته، با دستی نزار ردایش را بر روی سینه چنگ زده بود. اما ناگهان نگاه زن با نگاه او تلاقی کرد و هورین او را شناخت؛ چرا که این چشم‌ها اگرچه اکنون رمنده و هراسان بود، هنوز نوری در آن ها می‌درخشید که تحمل ناپذیر می‌نمود: نوری الفی که دیرزمانی پیش‌تر نام الدون را برایش به ارمغان آورده بود، الدون مغرورترین زنان فانی در روزگار کهن.
هورین فریاد زد: «الدون! الدون!» و زن برخاست و لنگ لنگان پیش آمد و هورین او را در آغوش گرفت.
زن گفت: «سرانجام آمدی. زمانی دراز به انتظارت بودم.»
مرد جواب داد: «جاده تاریک بود. تا می‌توانستم شتاب کردم.»
مورون گفت: «ولی دیر آمده‌ای. خیلی دیر. آن دو از دست رفته‌اند»
مرد گفت: «می دانم. ولی تو نرفته‌ای.»
زن پاسخ داد: «کمابیش. از پا افتاده‌ام. با رفتن خورشید من نیز خواهم رفت. آنها از دست رفت‌اند.» به ردایش چنگ زد. گفت: «اینک زمان اندکی باقی مانده است. اگر می‌دانی، بگو! دختر چگونه او را یافت؟»
لیکن هورین پاسخی نداد و در کنار سنگ مورون را در آغوش گرفت و نشست؛ و باز سخنی نگفتند. خورشید غروب کرد، و مورون آهی کشید و دست او را فشرد و بی حرکت ماند؛ و هورین دانست که زن مرده است.

مرگ تورین- فرزندان هورین

حتما از خودتان می‌پرسید چرا این گزینه به نام مورون است اما در پرانتز نام هورین همراهش است. دلیلش این است که جایگاه دهم این لیست برای هورین آماده شده بود. شاید تلخ‌ترین نکته‌یی که در مورد هورین تالیون، سلحشورترین آدمیان فانی وجود داشته باشد، این است که همه ما دوستش داریم اما آرزو می‌کردیم همان جا روی تپه‌ی اجساد دشمنانش، در حالی که فریاد می‌زد «آئوره انتولووا!» می‌مرد، به جای آن که تن به زندگی سراسر درد و خفت بدهد و باعث بدبختی خانواده‌اش شود. هورین شخصیتی دوست داشتنی و درست کار است که در نهایت با غرق کردن خود در دریا به زندگی‌اش خاتمه می‌دهد. او و برادرش خود را سپر بلای الف‌ها و آدمیان می‌کنند اما آن ها حتی از تماس با او هم می‌ترسند و تنها رهایش می‌کنند. مرگ در زندگی هورین آنقدر مورد انتظار است که شاید آبی بر آتش وجودمان هم باشد. اما پایانی این چنین، در خور هورین تالیون نیست و این است که دردآور است!
اما با وجود این تلخی، چرا جایگاه به مورون تعلق گرفت؟ چون این مورون بود که می‌توانست کاری کند و در عین حال نمی‌توانست. چیزی که تورین و نیه‌نور را کشت عذاب وجدان کارهایی بود که انجام داده بودند؛ اما چیزی که هورین و مورون را کشت، عذاب وجدان کارهایی بود که انجام نداده بودند!
با این حال هورین دلیل موجه‌تری داشت، او تمام مدت اسیر مورگوت بود و توان حرکت نداشت. اما مورون چطور؟ اگر به آخرین جملاتش نگاه کنید، می‌بینید که او تکرار می‌کند «آنها از دست رفته‌اند!» مورون زنی مغرور بود که نابودی خاندانش، از دست رفتن شوهرش، اسارت قلمرو و غارت مردمش را به چشم خود دید. او مجبور شد تنها پسرش را از خود براند و زیر منت الف‌ها برود –که برای زنی چنین مغرور مسلما سخت‌تر از بقیه است- و در نهایت تمام فرزندانش را یک به یک از دست داد. مورون زیبا مثل هر زن دیگری، لایق زندگی آرام و سراسر خوشبختی بود اما هیچ بهره‌یی از آن ندید.
بیشترین انتقادی که به مورون می‌شود این است که او باید رفتار مغرورانه را کنار می‌گذاشت و به دوریات پناهنده می‌شد. اما این در ذات مورون نبوده و نیست؛ چنان که آن را به فرزندانش هم انتقال داده است. مورون نمی‌تواند بی خبر از تورین در دوریات بماند و کاری نکند. چرا که او باید به جای پسری که کارهایش به تباهی کشیده می‌شود، دختری که توان انجام کاری ندارد و شوهری که تنها کارش نگاه کردن است، برای خانواده‌اش تلاش کند. تلاشی که هیچ فایده‌ای ندارد و در نهایت آفتاب زندگی‌اش در حالی غروب می‌کند که حتی از سرنوشت فرزندانش بی خبر است.
بی اغراق نیست اگر مورون را به آفتاب خانواده هورین تشبیه کنیم، چنان که او در داستان نیز همراه با غروب آفتاب می‌میرد. او همیشه قلب پسرش را در سختی ها روشن می‌کرد، حتی از پس ابرهای تیره‌ی نفرین مورگوت. و شوهرش فرزاندان را به امید او می‌گذارد و می‌رود. بیشترین بلاها وقتی به سر تورین می‌آید که از مادرش جدا می‌شود و دیگر نمی‌تواند او را به دست آورد.
مسلما بیشتر ما مورون را کمتر از باقی اعضای این خانواده دوست داریم، اما باید قبول کنیم که مورون تا آخرین لحظه این خانواده را نگه داشت و با رفتن او طولی نمی‌کشد که سرگذشت خاندان هورین به پایان خود می‌رسد.

۹-فینرود فلاگود

اما آنگاه که گرگ به سراغ برن آمد، فلاگوند تمام نیروی خویش را به کار انداخت و بند خویش گسست؛ و با آن گرگ خوی درآویخت و به چنگ و دندان او را از پای درآورد؛ اما خود نیز زخمی مهلک برداشت. پس رو به برن کرد و گفت: «اکنون برای آسودن به تالارهای بی زمان در آن سوی دریاها و کوهسار آمان روانم. دیرزمانی باید بگذرد تا دوباره مرا در میان نولدور ببینند؛ و ای بسا که ما را در مرگ یا زندگی دیداری دوباره دست ندهد، چه، سرنوشت نوع من و تو از هم جداست. بدرود!»
آنگاه در تاریکی جان سپرد، در تول-این-گائوروت، که برج سترگ اش را خود بنا نهاده بود. بدین سان شاه فینرود فلاگوند، نیک‌ترین و محبوب‌‌ترین جمله خاندان فینوه به عهدش وفا نمود؛ اما برن نومیدانه بر سر جنازه ی او سوگوار بود.

حدیث برن و لوتین- سیلماریلیون

در وصف فینرود فلاگوند، مبالغه است اگر چیزی بیشتر از خود نویسنده بگوییم. محبوب‌ترین و نیک‌ترین، کاملا مناسب شخصیت شاهی است که به خاطر وفای به عهد، خانواده ای تشکیل نداد و سرزمین و تاجش را رها کرد. فینرود هیچوقت اعتراضی به برن نکرد که چرا عاشق الف بانویی شده که جایگاهی بارها بالاتر از او دارد. او برای برن هر نوع فداکاری کرد و در نهایت، در مکانی که ساخته دست خودش بود، تنها و در تاریکی جان داد، در حالی که مردمش هم او را فراموش کرده بودند.

۸-هوآن

هوآن در آن ساعت کارخاروت را از پای درآورد؛ اما در بیشه‌های بهم تنیده ی دوریات، تقدیرش نیز که از دیرباز از آن سخن گفته بودند، محقق گشت، و زخمی مهلک برداشت، و زهر مورگوت در تن‌اش جاری شد. پس آمد و در کنار برن به زمین افتاد و سومین بار به زبان آمد؛ و پیش از مرگ برن را بدرود گفت.

حدیث برن و لوتین-سیلماریلیون

بزرگی می‌گوید همه داستان رومئو و ژولیت را دوست دارند اما نمی‌دانند این سرگذشت طی مدتی کوتا، چند نفر را به کشتن داد. حدیث برن و لوتین هم همان است. این عشق رویایی و باشکوه است اما چه شخصیت های بزرگی را که به کشتن نداد!
هوآن از آن تازی‌های نیک روزگار است که زمانی در والینور می‌زیسته و بعدها به سرزمین میانه آمد و همراه پسر فئانور شد. اما او وقتی لوتین را در بند صاحبش می‌بیند، دختری که در جستجوی عشقش است و نه چیز دیگر، ذات نیکش بیدار می‌شود و همراه لوتین می‌رود. او در سخت‌ترین مراحل این عشق به برن و لوتین کمک می‌کند و همراه‌شان است تا آن که بالاخره برای نجات ماموریت برن، جان خود را هم می‌دهد.
هوآن در تمام زندگی اش فقط سه بار حرف می‌زند. مرگش هم همینقدر آرام به تصویر کشیده شده است.

۷-الوه

و از سر خشم و تکبر بی اعتنا به خطری که تهدیدش می کرد، تحقیرکنان گفت: «چگونه شما نژاد زمخت و ناتراشیده جرات طلب دارایی مرا به خود می‌دهید، من الو تین گول، فرمانروای بلریاند، که زندگانی‌اش کنار آب‌های کوئی وینن سال‌های بی شمار پیش از آنکه آبای مردم بدلی از خواب برخیزند، آغاز گشت؟» و ایستاده، بلندبالا و مغرور در میان‌شان با سخنان اهانت آمیز فرمان داد که دست خالی دوریات را ترک گویند.
آنگاه شهوت دورف ها با سخنان شاه تا به سرحد جنون افروخته شد؛ و برخاستند و گرد او را گرفتند و به جانش افتادند، و او را ایستاده کشتند. بدین سان مرد در ژرف جاهای منه گروت، الوه سینگولو، شاه دوریات، تنها کس از جمله فرزندان ایلوواتار که با یکی از آینور وصلت کرده بود، و تنها کس از الف‌های وانهاده که روشنایی درختان والینور را با آخرین نگاه مختصرش در سیلماریل دید.

حدیث ویرانی دوریات-سیلماریلیون

مرگ الوه شوکه کننده است و جای افسوس دارد؛ نه به این دلیل که او هر کاری کرد تا دخترش به زندگی فانی تن ندهد. نه به این دلیل که او از خاندان هورین مراقبت کرد و برای اولین بار پدرخوانده‌ی یک انسان شد. و باز هم نه به این دلیل که او از اولین کسانی است که در سرزمین میانه ایستادگی کرد و قلمرویی امن برای ساکنین آن فراهم کرد.
البته که دلایل زیادی می‌توانیم بیاوریم، اما تلخ‌ترین قسمت مرگ الوه آن است که می‌دانیم چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، الوه از بزرگ‌ترین الف‌های تمام دوران‌های آرداست. کسی که نسل منجی‌های سرزمین میانه مستقیما از اوست و به خودیِ خود عظمتی بی‌نظیر دارد. با این حال، تنها کسی است که با یک آینو ازدواج کرد و به واسطه آن نیرویی عظیم‌تر گرفت، چنان که ثمره‌ی عشق او و ملیانش، زیباترین فرزند ایلوواتار بود و کارهایی کرد که هیچکس نتوانست.
به راحتی می‌توانیم بگوییم بعد از الوه دیگر هیچکس شبیه او نخواهد بود و نخواهد آمد. و چنین الفی به خاطر گوهری مرد که تمام دردسرهای دوران اول را درست کرده بود. فقط به خاطر یک گوهر!

۶-گندالف خاکستری

در آن هنگام گندالف چوبدست‌اش را بالا آورد و فریادی بلند کشید و ضربه ای به پل پیش پایش زد. چوبدست خرد شد و از دستش افتاد. پهنه‌ای از شعله سفید کور کننده بیرون جست. پل ترک برداشت. درست در زیر پای بالروگ شکست و سنگی که روی آن ایستاده بود در درون شکاف سقوط کرد، و باقی پل معلق و لرزان همچون زبانه‌ی صخره‌ای که در فضای تهی فرو رفته باشد، بر سر جایش باقی ماند.
بالروگ با فریادی دهشتناک فرو افتاد و سایه‌ی آن به پایین شیرجه رفت و ناپدید شد. اما در همان حال که می‌افتاد تازیانه‌اش را تاب داد و تسمه‌های آن جنبید و دور زانوی ساحر حلقه زد و او را به مرز پرتگاه کشاند. تلوتلو خورد و افتاد و به عبث به سنگ چنگ انداخت و درون مغاک فرو غلتید. فریاد زد: «فرار کنید احمق ها!» و از نظر ناپدید شد.

پل خزد-دوم-یاران حلقه

بله! بله! همه می دانیم گندالف زنده شد و برگشت. اما آن کسی که برگشت گندالف چه رنگی بود؟ سفید! کسی که مرد چطور؟ دقیقا… خاکستری!
پس معلوم می شود ما حداقل یک بار گندالف را از دست داده‌ایم. گندالف خاکستری شوخ و شنگ چپق کش مرد و ما اصلا انتظارش را نداشتیم. احتمالا بیشترمان اولین باری که مرگ او را تجربه کردیم، پای تلویزیون بودیم و با دهان باز به فرو رفتن‌اش در تاریکی و ضجه زدن‌های فرودو نگاه می‌کردیم و از خودمان می‌پرسیدیم «مگر پیرمردهای جادوگر مهربان نباید تا آخر داستان زنده بمانند؟ مگر گندالف همان کسی نیست که قرار بود همیشه سر بزنگاه برسد و با رو کردن حقه‌ای، گروه را نجات بدهد؟ اصلا بعد او گروه را چه کسی به این خوبی رهبری می‌کند؟»
با وجود تمام این پرسش‌ها گندالف مرده بود… بله! باید دهان بازمان را می‌بستیم چون گندالف، شخصیت محبوب همه، قرار نبود به این زودی‌ها برگردد و کار حسابی سخت شده بود. حالا دیگر روایت ارباب حلقه ها واقعا برای شخصیت‌هایش خطرناک می‌شد.

۵-بورومیر

بورومیر آرمیده بود، ساکت و آرام، و در آغوش آب‌های جاری می‌لغزید و می‌رفت. رودخانه او را با خود می‌برد، و در همان حال آنان قایقشان را با پارو عقب نگاه می‌داشتند. قایق شناور از کنارشان گذشت و آهسته دور شد و به نقطه‌ای سیاه در مقابل روشنایی طلایی تبدیل گردید؛ و آنگاه به یک باره از نظر ناپدید گشت. رائوروس همچنان بی تغییر می‌غرید. رودخانه، بورومیر پسر دنه تور را برده بود و دیگر هرگز او را در میناس‌تریت ایستاده ندیدند، چنان که همیشه صبح‌ها بر بالای برج سفید می‌ایستاد. اما در گوندور، در روزگار پسین دیرزمانی می‌گفتند که قایقی الفی از میان آبشار و برکه کف‌آلود گذشت و او را از میان ازگیلیات گذراند و شبانه در زیر ستارگان، از مصب‌های متعدد آندوین به دریای بزرگ رساند.

مرگ بورومیر-دو برج

بورومیر از برخی لحاظ شبیه شخصیت‌هایی چون الوه، تورین تورامبار و فئانور است. ممکن است نیمی از خوانندگان این مقاله به شدت او را دوست داشته باشند و از مرگش اشک بریزند. در عین حال، برخی از افراد نیز به دلیل کارهایی که کرد و درگیری‌هایی که بر سر حلقه داشت، او را دوست ندارند. با این حال چه کسی می‌تواند بگوید مرگی حماسی‌تر از مرگ بورومیر در مجموعه ارباب حلقه ها وجود دارد؟ همانطور که در مقاله «ده شخصیتی که می توانستند بهترین پدرهای سرزمین میانه باشند» شرح داده شد، بورومیر آنقدر به مردم و مسئولیتش در قبال آنان اهمیت می‌دهد که می توان محبتش را پدرانه دانست. او تا آخرین لحظه دلواپس مردم و شهر پر افتخار گوندور است که به دست دشمن نیافتد. بی شک او برای آدمیان دوران سوم، قهرمانی است که دیگر نظیرش را نخواهند دید و پشتوانه محکمی که دیگر تکرار نمی‌شود. مرگی تلخ و دور از خانه برای مردی که قلبش همیشه به عشق خانه می‌‌تپید.

۴-فئانور

فئانور فرمود که بایستند؛ زیر زخم‌هایی مرگبار برداشته بود، و می‌دانست که ساعت او در رسیده است. و از فراز شیب هاس ارد وترین با بصیرت فرجامین‌اش به آن سو نگریست و قله های دوردست تانگرودریم را دید، پر صلابت ترین برج‌های سرزمین میانه را، و با پیش آگاهی مرگ دریافت که قدرت نولدور هیچ‌گاه تا ابد نمی تواند آن‌ها را براندازد؛ اما سه بار نام مورگوت را نفرین گفت، و با پسرانش عهد کرد به سوگند وفادار بمانند، و انتقام پدر بستانند. آنگاه جان سپرد؛ نه تدفینی در کار بود و نه گوری، زیرا روحش چنان آتشین بود که به هنگام گذار، جسم او به خاکستر بدل گشت و به سان دود رخت بربست؛ و ماننده‌ی او هیچ گاه در آردا پدید نیامده، و روحش تالارهای ماندوس را ترک نگفته است.

حدیث بازگشت نولدور- سیلماریلیون

قبل از خواندن این بخش، لطفا کمی دور و اطراف‌تان را نگاه کنید. حتما کسی را می‌بینید که تحت تاثیر سریال و مجموعه بازی تاج و تخت، به شما بگوید مارتین (نویسنده مجموعه نغمه ای از یخ و آتش) متخصص مرگ‌های شوکه کننده و دردناک برای شخصیت‌های بزرگش است؛ برای مثال ند استارک!
اگر چنین چیزی شنیدید، لطفا کتاب سیلماریلیون‌تان را باز کنید. صفحه ۱۷۲ آن را پیدا و از کتاب پاره کنید. بعد از فرد مذکور بخواهید دهانش را باز کند و در کمال ملایمت آن برگ کاغذ را… در برابرش بگیرید تا چند بار بخواند!
حالا برویم به سراغ این که چرا بعد از مرگ فئانور هیچ کدام از ما دیگر آن خواننده سابق کتاب سیلماریلیون نشدیم.
خوب فئانور مسلما بزرگ‌ترین الف تمام دوران‌های آرداست. او جواهرات زیادی می‌سازد، روی زبان‌ها کار می‌کند، استاد سخنوری است و بعد از پدرش شاه نولدور می‌شود. او حتی برای اولین بار اسلحه می‌سازد و در مجموع کسی است که بزرگ‌ترین موجود سرزمین میانه هم به ساخته‌هایش رشک می‌برد. اما مهم‌ترین چیز این است که اسم کتاب از جواهرات محبوب او برداشته شده است که سرنوشت تمام آردا را در تمام دوران‌ها شکل می‌دهند. وقتی او برادر و خاندانش را رها می‌کند و با آن جنون و خشم به سمت مورگوت می‌تازد، همه خیز برداشته‌ایم و منتظر نبردی وحشتاک هستیم. اصلا حرف ماندوس و مانوه هم نه وحی منزل است و نه اهمیتی دارد. چون این مرد، فئانور است! فئانور! بزرگ‌ترین و بی‌نظیرترین الفی که تا الان شناخته‌ایم.
و چند دقیقه‌ی بعد… فئانور طوری می‌میرد که حتی جسدش هم باقی نمی‌ماند. تالکین به ههمین سادگی بزرگ‌ترین شخصیتش را به تالارهای ماندوس می‌فرستد و با لبخندی ملیح می‌گوید: حالا اگر می‌توانید تئوری طرح کنید که فئانور نمرده یا برمی‌گردد!

۳-فین‌گولفین

اما سرانجام شاه خسته شد، و مورگوت سپر فین‌گولفین را بر سر او شکست. سه بار به زانو درآمد، و سه بار از نو برخاست و ساز و برگ شکسته و کوفته‌اش را برگرفت. اما زمین به تمامی گرد بر گرد او شکافته و آبله گون گشته بود، و پای او پیچید و به پشت پیش پای مورگوت زمین خورد؛ و مورگوت پای چپش را بر گردن فین‌گولفین نهاد و سنگینی آن همچون کوهی گران بود. باز فین‌گولفین آخرین ضربت نومیدانه‌ی رینگیل را بر پای او فرود آورد و خون، سیاه و بخار کنان فوران کرد و حفره‌های گروند را پر کرد.
بدین گونه از پای در آمد فین‌گولفین، شاه برین نولدور، مغرورترین و دلیرترین شاهان الف روزگار کهن. اورک‌ها هیچ‌گاه به آن مصاف مقابل دروازه ننازیدند؛ نیز الف‌ها آن را نمی‌سرایند، زیرا اندوه‌شان بسی جانکاه است…

حدیث ویرانی بلریاند و سرنگونی فین گولفین- سیلماریلیون

شاید مرگ فین‌گولفین مورد انتظارتر از برادر بزرگترش بوده باشد. اما این دلیل نمی‌شود که غمگین‌تر و تلخ‌تر نباشد. مرگ فین‌گولفین را می‌توان اندوهناک‌ترین مرگ خاندان نولدور نامید. چرا که فین‌گولفین هم در بین مردمش و هم بین خوانندگان کتاب، محبوبیتی کم نظیر داشت و نمونه‌ای از شاهی دلسوز و عاقل بود. چنان که از غم فراوانش، حتی ترانه‌ای برایش سروده نمی‌شود و دشمنان نیز به آن پیروزی نمی‌نازند. این بخش از کتاب نشان می‌دهد سختی ها و ظلم مورگوت آنقدر از حد خود فراتر می‌روند که جنون فین‌گولفین بر عقل گرایی همیشگی‌اش چیره می‌شود و او را به دژ مورگوت می‌کشاند.
با این حال او کاری می‌کند که هر کسی را یارای آن نیست و مورگوت را به مبارزه می‌طلبد. زخمی که او به مورگوت وارد می‌کند، تا ابد با اوست و با وجود شکست و مرگش –که از ابتدا قابل پیش بینی بود- نه افتخاری برای مورگوت به همراه می‌آورد و نه غنیمتی به او می‌رساند. البته این مبارزه برای فین‌گولفین چندان هم بی ثمر نیست. شاه برین نولدور خود را زیر پای مورگوت افکند تا به مردمش اندکی امید بدهد و در عین حال خون‌شان را برای انتقام به جوش بیاورد. او اثبات کرد زخم زدن به مورگوت آنقدرها هم غیر ممکن نیست. اگر به اندازه کافی تر و فرز باشید!

۲-تورین تورامبار

پس شمشیرش را کشید و گفت: «درود بر تو گورتانگ، آهن مرگبار، تنها تو با من مانده‌ای! اما جز دستی که تو را به کار می‌گیرد، چه سروری و وفاداری می‌شناسی؟ از هیچ خونی پروا نداری. آیا جان تورین تورامبار را خواهی ستاند؟ آیا مرا در دم خواهی کشت؟»
و از تیغ طنین آوازی سرد در پاسخ بلند شد: «آری، خون تو را خواهم نوشید تا شاید خون اربابم به‌لگ را فراموش کنم، و خون براندیر را که به ناروا کشته شد. تو را در دم خواهم کشت.»
آنگاه تورین قبضه را روی زمین نهاد و خود را روی نوک گورتانگ انداخت و تیغ سیاه جان او را ستاند…
تورین را آنجا که بر خاک افتاده بود در پشته‌ای بلند به خاک سپردند و تکه‌های شکسته‌ی گورتانگ را در کنارش نهادند. و هنگامی که کارها به پایان رسید، خنیاگران الف و انسان در رثای تهور تورامبار و زیبایی نی‌نیل مرثیه سرودند، سنگی عظیم و کبود رنگ آوردند و بر فراز پشته نهادند؛ و الف‌ها بر روی آن به خط رونی دوریات چنین نگاشتند: تورین تورامبار داگنیر گلائرونگا

مرگ تورین- فرزندان هورین

تورین تورامبار را می‌توان تنها مردی دانست که مستقیما مورد نفرین بزرگ‌ترین خصم آردا قرار می‌گیرد. گرچه سایه‌ی این نفرین بر سر تمام خانواده‌اش سنگینی می‌کند. اما این تورین است که از کودکی در تنهایی دست و پا می‌زند؛ به ناحق مورد اتهام قرار می‌گیرد، مسبب مرگ عزیزترین کسانش می‌شود و با خواهر خود ازدواج می‌کند –که نمونه این عمل حتی بین پست‌ترین نژادهای سرزمین میانه هم دیده نشده است و از دید همه ننگی بزرگ است- تورین تورامبار مردی است که در عین بدبختی نیز بزرگ بود و تاریخ سرزمین میانه کسی را چون او به خود نمی‌بیند. انسانی که فرزند خوانده شاه الف‌ها و همسر مایایش باشد و به تنهایی بتواند چنین ترسی در دل سپاه مورگوت بیاندازد.
اما این اعمال تورین هیچ افتخاری در پی ندارد؛ چرا که همیشه با تباهی و رنجی بزرگ‌تر از پسش همراه است. در تمام طول داستان ما هیچگاه تورین را شادمان یا آرام نمی‌بینیم. او همیشه غم دارد و عذاب وجدان! مردی با این قدرت بی هیچ شکوه و افتخاری، به دست خود، به زندگی‌اش پایان می‌دهد. گرچه داستان به ما نوید رستاخیزی می‌دهد که تورین در آن انتقامش را می‌گیرد اما این پیشگویی هم از تلخی این مرگ کم نمی‌کند.
تورین می‌توانست بزرگترین قهرمان مردم باشد اما هیچ چیز نتوانست مانع از سقوط تدریجی‌اش شود و گورتانگ، آخرین تیری بود که بر پیکر نیمه جانش وارد شد. تورین سال ها قبل مرده بود…

۱-به‌لگ کوتالیون

تورین ناگاه از خشم و ترس به هوش آمد و به دیدن شبحی که خم شده بر روی خود، با شمشیری برهنه در دست، با فریادی بلند از جا جست، چرا که گمان می‌کرد اورک‌ها برای شکنجه بازگشته‌اند، و با به‌لگ گلایز شد و در تاریکی آنگلاخل را از دستش ربود و کوتالیون را که خصم می‌پنداشت به قتل رساند.
اما آنگاه که ایستاد، و خویش را آزاد و مهیا یافت تا جانش را آسان به دشمن موهوم وانگذارد، برق آذربخشی عظیم بر بالای سرش درخشید و در نور آن نگاهش به چهره‌ی به‌لگ افتاد. پس تورین خاموش ماند و دانست که چه کرده است؛ و چهره ی روشنش از نور آذرخشی که پیرامون شان می درخشید چنان خوفناک بود که گویندور بر زمین افتاده بود و دل نداشت نگاهش را بالا بیاورد.

مرگ به‌لگ- فرزندان هورین

گویندور سال‌ها در آنگباند زندانی بود و بی شک انواع شکنجه‌ها و بدترین‌شان را به چشم دیده است؛ با این حال وقتی چهره تورین را می‌بیند، توان نگاه کردن را از دست می‌دهد. چرا که تورین خود می‌داند مرتکب چه جنایتی شده است و راه برگشتی ندارد. گفته می‌شود غم مرگ به‌لگ آنقدر عظیم بود که اندوه آن هیچگاه از چهره ی تورین رخت برنبست.
اما چرا این مرگ چنان دردناک است که فردی چون تورین از آن خلاصی نمی یابد، تیغش گورتانگ کینه‌ی آن را به دل می‌گیرد و جایگاه اول لیست ما را بالاتر از مرگ قاتلان گلائورونگ و کارخاروت و زخم زنندگان به مورگوت، به خود اختصاص می‌دهد؟
می‌توان در وصف مرگ به‌لگ ساعت‌ها مرثیه سرایید اما حقیقت این است که هیچکدام حق مطلب را ادا نمی‌کند. به‌لگی که از کودکی همراه تورین یتیم بود و گرچه الوه پدر خوانده‌اش بود، به‌لگ او را زیر سایه ی مهارت و محبت خود پرورش داد. به‌لگی که مشق جنگ و انتقام را به او آموخت و سلحشوری از او ساخت که همپایه‌ی خودش در سرزمین کمان و کلاهخود غوغا به پا کند. به‌لگی که هیچ گاه از تورین دست نکشید، حتی وقتی همه تنهایش گذاشتند و به او شک کردند. به‌لگ بارها برای تورین تا پای مرگ رفت. شاید تنها الفی که زیر منت غرور یک انسان رفت اما از دوستی او دست نکشید…
با این حال، چطور درگذشت؟ با چاقوی بهترین دوستش در تنش!
مرگ به‌لگ خشم، نفرت و دلسوزی توامان ما را متوجه تورین می‌کند. مرگ به‌لگ همان است که نمی‌دانیم با غم آن چه می‌شود کرد و چه التیامی برایش وجود دارد. برای من خواننده و برای تورین قاتل که خود بیشتر از همه درد می‌کشد.
زندگی و مرگ به‌لگ حسی در وجود ما بیدار می‌کند که بعید است کسی جز تالکین، استاد سخن، از پس برانگیختن آن برمی آمد.

دردناک‌ترین مرگ داستان‌ها برای شما کدام مرگ است؟

نیوزیلند رسماً به عنوان محل فیلمبرداری سریال ارباب حلقه‌ها اعلام شد

-نوشته: امیر برقعی، ایمان صاحبی

آمازون رسماً اعلام کرد بخش‌هایی از سریال ارباب حلقه‌ها در نیوزیلند فیلم‌برداری خواهد شد.

با انتشار یک توییت رمزآلود و سپس پستی در اینستاگرام، آمازون اعلام کرد قرار است برای فیلم‌برداری سریال ارباب حلقه‌ها، به یکی از مکان‌های آشنا سر بزنند. همان‌طور که احتمالا می‌دانید، پیش از این طبیعت نیوزیلند را در سه‌گانه‌های ارباب حلقه‌ها و هابیت به‌عنوان یکی از لوکیشن‌های اصلی دیده بودیم.

با این‌که داستان این سریال در دوران دوم سرزمین میانه و مدت‌ها قبل از ارباب حلقه‌ها و هابیت روایت می‌شود، اما می‌توان تصور کرد که از لحاظ بصری باید منتظر چیزی شبیه فیلم‌های پیتر جکسون باشیم. همچنین آمازون اعلام کرد که مراحل پیش‌تولید سریال آغاز شده و انتظار می‌رود طی ماه‌های آتی فیلم‌برداری سریال در آکلند آغاز شود.

JD Payne & Patrick McKay

جی. دی. پین و پاتریک مک‌کی، شورانرهای سریال، در خصوص این خبر در بیانیه‌ای اعلام کردند:

«از همان ابتدا که به دنبال لوکیشنی برای حیات بخشیدن به زیبایی‌های دوران دوم سرزمین میانه می‌گشتیم، می‌دانستیم که باید مکانی باشکوه، با سواحل، جنگل‌ها و کوهستان‌های بکر پیدا کنیم، مکانی که بتواند خانه‌ی استودیوها و ست‌های کلاس جهانی و عواملی ماهر و باتجربه باشد.»

«اکنون خوشحالیم که رسما می‌توانیم تایید کنیم نیوزلند خانه سریالی خواهد بود که بر اساس ارباب حلقه‌های جی. آر. آر. تالکین ساخته می‌شود.»

تاریک و روشن، نگاهی به ملکور و واردا در متون منتشر شده رشته افسانه

ملکور و واردا اثر Filat

ملکور و واردا اثر Filat

 

… مانوه و اولمو و آئوله به سان پادشاهان بودند، اما واردا ملکه‌ای از والار بود، و همسر مانوه، و زیباییش گران و هولناک بود و حرمتی بسیار داشت.

حلقه مورگوت، آینولینداله

جان رونالد روئل تالکین به دلیل دانش و مهارتش در زبان‌شناسی، همواره در انتخاب کلماتش دقتی بی‌نظیر داشته و از این رو نگارنده این مقاله سعی بر این دارد با مقایسه ملکور و واردا، به شباهت این دو و علت سرنوشت متفاوت این دو بپردازد. لازم به ذکر است نظرات ارائه شده در این مقاله صرفا پرداخته شده از سوی نگارنده براساس متون منتشر شده از تالکین است. همچنین اساس نتیجه‌گیری‌ها متن انگلیسی و معانی کلمات در زبان انگلیسی بوده و انتخاب و معانی کلمات در ترجمه فارسی مد نظر نمی‌باشد.

 

شباهت ظاهری، شدت زیبایی، عظمت و هولناکی

تالکین در یکی از نسخه‌های آینولینداله که در جلد دهم تاریخ سرزمین میانه، حلقه مورگوت، آمده است، واردا را چنین توصیف می‌کند:

 

مانوه و اولمو و آئوله به سان پادشاهان بودند، اما واردا ملکه‌ای از والار بود، و همسر مانوه، و زیباییش گران و هولناک بود و حرمتی بسیار داشت.[۱] 

And Manwe and Ulmo and Aule were as Kings; but Varda was the Queen of the Valar, and spouse of Manwe, and her beauty was high and terrible and of great reverence

به علاوه ما در کتاب سیلماریلیون منتشر شده چنین چیزی را می‌خوانیم:

 

زیبایی او بس عظیم است، چنان که در سخن آدمیان و الف‌ها نمی‌گنجد.[۲]

Too great is her beauty to be declared in the words of Men or of Elves

از جملات بالا به این نتیجه رسیدیم: زیبایی واردا از شدت بسیار قابل توصیف نیست و این زیباییِ گران به هولناکی می‌نماید. اما پیش از رسیدن نتیجه اصلی، بگذارید دو بخش دیگر از متون تالکین را با هم بخوانیم:

به جای فرمانروای تاریکی یک ملکه خواهی نشاند. و من تاریک نخواهم بود، بلکه زیبا و هولناک خواهم بود، مثل صبح و شب! زیبا مثل دریا و خورشید و برف‌های روی کوهستان! هولناک مثل توفان و آذرخش! قوی‌تر از شالودۀ زمین. همه مرا دوست خواهند داشت و در عین حال مأیوس خواهند بود! … و اکنون قامتش از اندازۀ در گذشته بود و بیش از حد تحمل زیبا و دهشتناک و قابل ستایش می‌نمود.[۳]

In place of the Dark Lord you will set up a Queen. And I shall not be dark, but beautiful and terrible as the Morning and the Night! Fair as the Sea and the Sun and the Snow upon the Mountain! Dreadful as the Storm and the Lightning! Stronger than the foundations of the earth. All shall love me and despair! … seeming now tall beyond measurement, and beautiful beyond enduring, terrible and worshipful

با مقایسه سه بخش بالا به نظر می‌رسد که از نظر تالکین، هنگامی که شدت زیبایی ناشی از قدرت بسیار/گران (High) می‌شود، نتیجه هولناک/دهشتناک (Terrible) خواهد بود و توصیفات ارائه شده برای گالادریل را می‌توان مشابه و در ارتباط با مقصود تالکین از نوشتن آن توصیفات برای واردا در نظر گرفت. به علاوه از نظر نگارنده، کلمات و جملات استفاده شده برای زیبایی این دو بانو بسیار قابل توجه است و دلیلی پنهان در پشت آنان وجود دارد؛ کلماتی نظیر high، terrible، جملاتی نظیر «قامتش از اندازۀ در گذشته بود» و معنای نام واردا که برکشیده/بلندپایه است، «بیش از حد تحمل زیبا» و به طور کلی تک تک کلمات و جمله‌بندی‌های به کار رفته در متون بالا. همچنین این سه تکه ما را به شدت به یاد قسمتی از کتاب سیلماریلیون می‌اندازند که بیاییم با هم به خواندنش پرداخته و سپس هر چهار را با هم مقایسه کنیم:

 

و او نیز به کالبدی هویدا درآمد، امّا به سبب خلق و خو، و بداندیشی که در درونش فروزان بود، این کالبد تیره و دهشتناک می‌نمود. و او بر آردا فرود آمد، با نیرو و شکوه و جلالی عظیم‌تر از دیگر والار، همچون کوهی که دل دریا را می‌شکافد و سر به ابرها می‌ساید و جامه‌ای از یخ بر تن دارد و تاجی از دود و آتش بر فراز سر.[۴]

and he also took visible form, but because of his mood and the malice that burned in him that form was dark and terrible. And he descended upon Arda in power and majesty greater than any other of the Valar, as a mountain that wades in the sea and has its head above the clouds and is clad in ice and crowned with smoke and fire

تالکین برای کالبد ملکور از همان کلمات و توصیفات استفاده می‌کند! عظمت بالای ملکور و واردا را کاملا می‌توان در کنار هم گذاشت، کلماتی نظیر دهشتناک/هولناک (terrible)، آذرخش و طوفان در برابر دود و آتش در آسمان، جملاتی نظیر «سر به ابرها می‌ساید» در مقایسه با معنای نام واردا که برکشیده/بلندپایه است یا «قامتش از اندازۀ در گذشته بود»، «جلالی عظیم‌تر از دیگر والار» در مقایسه با «زیبایی او بس عظیم است، چنان که در سخن آدمیان و الف‌ها نمی‌گنجد» یا «بیش از حد تحمل زیبا». شباهت‌های دیگری که به وضوح در خواندن هر چهار متن با هم به چشم می‌آید و همسانی و در ارتباط داشتن این جملات را نشان می‌دهد.

این توصیفات مشابه سخن از چه دارند؟ براساس متن سیلماریلیون که در بالا هم آمده، نظر نگارنده این است که این توصیفات خبر از ثنویت این دو و خلق و خو و ذات درونی این افراد می‌دهد و ملکور و واردا را در عین تفاوت، باید بسیار به هم شبیه‌تر و مرتبط‌تر در خلقت و قدرت دانست.

ستارگان برای واردا اثر Elena Kukanova

ستارگان برای واردا اثر Elena Kukanova

روشنایی در ظاهر

از واردا آورده‌اند:

 

زیرا روشنایی ایلوواتار هنوز بر چهرۀ او باقی است.[۵]

for the light of Ilúvatar lives still in her face

همچنین در باب ملکور:

 

و برق چشمان ملکور به‌سان شعله‌ای بود که گرمایش می‌پژمراند و سرمای گزنده‌اش می‌شکافت.[۶]

and the light of the eyes of Melkor was like a flame that withers with heat and pierces with a deadly cold

اگر مقاله «آردا، حلقه مورگوت» را خوانده باشید، به یاد نکته قابل توجهی در باب روشنایی چشمان ملکور می‌افتید که باعث ترس مانوه می‌شده است و با این نگاه به قضیه، تنها روشنایی که می‌تواند باعث ترس شاه آردا شود، باید منشأ آن قدرتی بسیار باشد، همان روشنایی که در چهره واردا، باعث زیبایی و هول‌انگیزی می‌شود.

البته این مفاهیم دوگانه‌گرایی در آثار تالکین بسیار به چشم می‌خورد، مثلا در باب دوگانگی آتش، ما توضیحی از آتش گندالف و سائورون در کتاب قصه‌های ناتمام بخش ایستاری داریم که چنین گفته می‌شود:

 

روح وی گرم و مشتاق بود (و توسط ناریا افروخته‌تر شده بود)، چرا که او دشمن سائورون بود، آتشی که در ناامیدی و مهنت به کمک آمده و مشوق است، در برابر آتشی که می‌بلعد و نابود می‌کند.[۷]

میل به قدرت و روشنایی و اعماق

از سوی دیگری نیز می‌توان به مقایسه واردا و ملکور پرداخت و آن میل و قدرت در روشنایی است. در باب واردا آمده است:

 

قدرت و شادمانی‌اش در روشنایی است. واردا از ژرفناهای ائا به یاری مانوه شتافت.[۸]

همچنین:

 

بل (چه از طریق سرنوشت و میل) ملکه‌ی آینده‌ی آردا بودن[۹]

but being (by destiny and desire) the future queen of Arda

و در باب ملکور نوشته شده:

 

ملکور با میل به روشنایی آغاز کرد.[۱۰]

He began with the desire of Light

شباهت جالبی مشاهده نمی‌کنید؟ در میل به روشنایی، میل شخصی به حکمرانی، میل به ژرفناهای واردا! که خوانندگان سیلماریلیون از علاقه ملکور به حکمرانی و ژرفناها کاملا آگاهند. همچنین اکثر آینور اعمال خود را به سبب عشق به ارو، مخلوقاتشان و فرزندان ارو انجام می‌دهند، اما در باب ملکور همیشه از میل (desire) استفاده می‌شود و استفاده تالکین از این واژه برای واردا جالب توجه است.

سوالی مهم اما متاسفانه بدون جواب قاطع را در این باب می‌توان مطرح کرد: آیا این میل واردا به ملکه بودن باعث شده که همسر مانوه باشد، نه طرح ایلوواتار؟ چرا که ملکور و واردا دارای تفاهم و شباهات بیشتری نسبت به هم بوده تا مانوه و واردا و پیوند/همراهی آن دو منطقی‌تر به نظر می‌آمده است. چنین است که ما در والاکوئنتا می‌خوانیم:

 

چه او ملکور را پیش از خلقت آهنگ می‌شناخت و دست رد به سینه‌اش زده بود.[۱۱]

ملکور و واردا اثر em-niwa

ملکور و واردا اثر em-niwa

نقطه تباهی و تعالی

پس از خواندن متون تا به اینجا به شباهت‌های بسیار واردا و ملکور پی بردیم، اما چرا این دو با وجود شباهت، سرنوشت بسیار متفاوتی دارند؟ از نظر نگارنده نقش مانوه به عنوان یک همراه وفادار در اینجا تعیین کننده است. مانوه شخصیتی بسیار پاک، نیکخواه، مهربان و خونسرد دارد و این عاملی است که تالکین بسیار به آن ارج می‌دهد؛ مثلا در مقایسه فرودو و سمه‌آگول (گولوم) تفاوت این دو در چیست؟ فرودو همراهی بسیار پاک، نیکخواه، مهربان و خونسرد به نام سموایز گمجی دارد، اما سمه‌آگول چنین فردی را نمی‌تواند داشته باشد و به همین دلیل به تباهی سقوط می‌کند؛ این ماجرا را در باب فارامیر و بورومیر نیز می‌توان مشاهده کرد، فارامیر همیشه به پندهای گندالف، شخصی بسیار پاک، نیکخواه، مهربان و خونسرد اهمیت می‌دهد اما بورومیر گوش شنوایی ندارد و سرنوشت متفاوت این دو در مقابل حلقه را مشاهده می‌کنیم.

با نگاه به کتب مثال‌های دیگری نیز می‌توان پیدا کرد که پرداختن بیشتر به آنان از حوصله و هدف مقاله خارج است.

سخن نهایی

با مقایسه ملکور و واردا و سرنخ‌هایی که تالکین برای ما در متون خویش قرار داده، می‌توان این بحث را بیش از چیزی که در اینجا آمده گسترش داد و در باب آن به گفتگو نشست که بار این تلاش بر عهده شما خوانندگان گرامی خواهد بود. در انتها نظر نگارنده بر این است که یکی از دلایل اصلی گزند دیدگی آردا، از بین رفتن تعادل میان واردا و ملکور به عنوان دو نیروی اصلی روشنایی و تاریکی (تاریکی معادل پلیدی مد نظر نیست) بوده و در صورت تفاوت سرنوشت ملکور یا واردا، سرنوشت آردا نیز به گونه‌ای متفاوت می‌بود.

اینجا سیلماریلیون به پایان می‌رسد. اگر از اوج و زیبایی، در تاریکی و ویرانی غلتیده، از دیرباز تقدیر آردای گزند دیده همانا همین بوده است؛ و اگر تغییری در راه، و قرار به بهبود این زیان‌ها باشد، مانوه و واردا ای بسا از آن آگاهند؛ امّا آشکارش نکرده‌اند.[۱۲]

پانوشت‌ها:

[۱] جلد دهم تاریخ سرزمین میانه، حلقه مورگوت، بخش اول، آینولینداله

[۲] سیلماریلیون، والاکوئنتا، صفحه ۲۷، ترجمه رضا علیزاده

[۳] فرمانروای حلقه‌ها، یاران حلقه، آیینۀ گالادریل، صفحه ۷۱۶، ترجمه رضا علیزاده

[۴] سیلماریلیون، آینولینداله، صفحه ۲۰، ترجمه رضا علیزاده

[۵] سیلماریلیون، والاکوئنتا، صفحه ۲۷، ترجمه رضا علیزاده

[۶] سیلماریلیون، آینولینداله، صفحه ۲۰، ترجمه رضا علیزاده

[۷] قصه‌های ناتمام، بخش چهارم، ایستاری

[۸] سیلماریلیون، والاکوئنتا، صفحه ۲۷، ترجمه رضا علیزاده

[۹] جلد دهم تاریخ سرزمین میانه، حلقه مورگوت، بخش پنجم، اسطوره‌های تغییر یافته

[۱۰] سیلماریلیون، والاکوئنتا، صفحه ۳۶، ترجمه رضا علیزاده

[۱۱] سیلماریلیون، والاکوئنتا، صفحه ۲۷، ترجمه رضا علیزاده

[۱۲] سیلماریلیون، حدیث سفر ائارندیل و نبرد خشم، صفحه ۴۲۴، ترجمه رضا علیزاده

 

مصاحبه با فرزین سوری، منتقد و فعال ادبیات گمانه‌زن

مصاحبه کننده: منصوره صادقی

۱.با سلام و وقت بخیر خدمت شما، فرزین سوری عزیز. قبل از هر چیز ممنون از این که قبول کردید وقت‌تان را به آردا اختصاص بدهید. خودتان را کمی برای همراهان‌مان معرفی می‌کنید؟

سرویراستار انتشارات پیدایش و سردبیر وبسایت مجله‌ی سفید هستم و دبیر جایزه‌ی نوفه. اما علاقه‌ی شخصی من به ترجمه‌ی ادبی است که معمولاً هم کتاب کامل ترجمه نمی‌کنم و بیشتر برای مجلات مختلف داستان‌های کوتاهی که واقعاً دوستشان دارم را ترجمه می‌کنم. از نوشتن لذت می‌برم و به طور خاص در مورد بخش‌هایی از زندگی می‌نویسم که آدم‌ها را کمی قلقلک بدهد و شاید حتی مخالف جریان فکری غالب باشد. به نظرم اینطور نوشتن لذت بیشتری دارد. بیشتر فعالیتم در زمینه‌ی ادبیات به خصوص ادبیات علمی‌تخیلی بوده ولی از نوشتن در مورد رسانه‌های دیگر مثل گیم هم لذت می‌برم.

۲.می توانیم بگوییم فعالیت‌های اینترنتی‌تان از آکادمی فانتزی شروع و حالا به مجله سفید ختم شده است؟ در این سال‌ها این بخش از کارتان چه روندی را طی کرده و در چه مجموعه‌هایی بوده؟

فعالیت اینترنتی من با مجله‌ی شگفت‌زار و عضویت در تحریریه‌ی ادبی این مجله آغاز شد. فعالیت اینترنتی امروز من متوجه مجله‌ی سفید است. مجله‌ای که قرار است در آن به ترتیب متفاوتی به چیزها و از خلال متن فارسی نگاه کنیم. تجربه‌ای که شاید بجز با خواندن خود سفید نه قابل توضیح و نه قابل ترجمه باشد.

ولی واقعیت این است که بیشتر فعالیت من ربط زیادی به اینترنت ندارد هرچند مثل هر انسان قرن بیست‌ویکمی دیگری اینترنت بخشی از زندگی من است. بیشتر فعالیت من به جوایز ادبی مثل جایزه‌ی ادبی نوفه و جایزه‌ی هنر و ادبیات گمانه‌زن برمی‌گردد و البته جلسات حضوری مختلفی که در آن به نقد کتاب و صحبت در مورد ادبیات پرداخته‌ایم. البته مجله‌ی کاغذی سفید هم به صورت فیزیکی موجود است. فعالیت اینترنتی شاید همیشه یک بخشی از زندگی یک علاقمند به ژانر باشد. ولی فعالیت فرومی پیوسته‌ای نداشته‌ام و خیلی زمان کافی برایش نگذاشته‌ام؛ هرچند می‌دانم که لذت‌بخش و جذاب است و لطف خودش را دارد.

۳.علاقه به این ژانر از ادبیات که ما از اصطلاح گمانه زن یا ژانری برایش استفاده می‌کنیم از کی در وجود شما شکل گرفت؟ (نیاز به جرقه یا نقطه‌ی اوجی داشت؟)

احتمالاً با استرید لیندگرن و کتاب «برادران شیردل» عاشق ادبیات فانتزی شدم ولی نمی‌دانستم چنین اشتقاقی بین ژانر‌های ادبی وجود دارد و حتی اسم فانتزی را هم نمی‌دانستم. فکر می‌کنم با هری پاتر برای اولین بار و به صورت خودآگاه متوجه شدم که چیزی به نام ادبیات فانتزی وجود دارد. متوجه شدم کشش عمیقی به این مدل ادبیات دارم و مدام دنبال آثاری در ژانر مشابه بودم. برای هم‌سن‌های من شاید انتخاب‌های زیادی موجود نبود و مسیری که طی کردم شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. بعد از هری‌ پاتر، دارن شان و ارباب حلقه‌ها و آرتمیس فاول و دریازمین (نوشته‌ی ارسلا کی لگویین) موجود بودند.

علاقه‌ام به ادبیات علمی‌تخیلی خیلی بعدتر و در سنین دانشگاه و درگیر شدن بیشترم با نوشتن و آکادمی فانتزی شروع شد. الان به نظرم ادبیات فانتزی برایم مثل قبل لذت‌بخش نیست ولی ادبیات علمی‌تخیلی را خیلی فعالانه دنبال می‌کنم و گمانه‌زنی در مورد انسان و پدیده‌هایی که حاصل زندگی در جوامع امروزی هستند از خلال شیشه‌ی بعضی‌وقت‌ها تاریک‌تر علمی‌تخیلی، بارها جذاب‌تر است. هرچند اگر از من بپرسید کتاب مورد علاقه‌ام چیست، احتمالاً در هر دوره‌ی زندگی‌ام یک کتاب فانتزی را به شما می‌گویم نه علمی‌تخیلی.

۴.شما به عنوان مترجم، نویسنده و ویراستار فعالیت می‌کنید. بیشتر با کدام ناشرها همکاری داشته‌اید و به واسطه کارتان سطح آثار ادبی ادبیات ژانری (ایرانی نسبت خارجی یا هر کدام به صورت مجزا) را چطور می‌بینید؟ تعدادی از آثارتان را هم برایمان معرفی کنید.

من با انتشارات پیدایش به طور متمرکز و تحت عنوان سرویراستار همکاری می‌کنم. کار من در نتیجه بیشتر انتخاب آثار و و تأیید یا رد مترجم و نویسنده است. همکاری‌هایی تحت عنوان مترجم و ویراستار و مشاور با انتشارات‌هایی از قبیل تندیس، پریان، پرتقال، محراب قلم و… داشته‌ام.

ویرایش‌های من مربوط به مجموعه‌های وحشت و ادبیات ژانری در انتشارات پیدایش هستند. ولی بیشتر کار من به صورت مترکز بر انتخاب کتاب و مترجم است. بنابراین شاید چندان کارنامه‌ی فیزیکی و قابل لمس جالبی نداشته باشم. کار من چند مرحله قبل از تولید فیزیکی کتاب شروع می‌شود و مربوط به عاملیت ادبی برای نویسنده‌ها و مترجمین و سامان‌دادن آن‌ها و کمک به ایشان برای بهبود متون است.

به نظرم مقایسه‌ی سطح ادبیات فارسی و مثلاً انگلیسی (تنها زبان دیگری که بلدم) بی‌مورد است و در خیلی موارد غیر ممکن است. ولی مثلاً در ادبیات نوجوان یا به قولی یانگ ادالت که بیشتر فعالیت من مترکز بر این حیطه است، مشخصاً نویسندگان ضعیف‌تر، داستان‌های ضعیف‌تر، ادبیات ضعیف‌تر و زبان تکنیکی ضعیف‌تری داریم و احتمالاً اگر منظور رقابت با مشابه خارجی باشد، راه درازی است و رقابت بی‌موردی به نظر می‌رسد. می‌شود در نظر گرفت که ادبیات فارسی یانگ ادالت اگر قرار است شکل بگیرد نیازی ندارد دقیقاً همان بخش از بازار را پر کند. می‌توان تصور کرد که لزومی ندارد نویسنده‌های ما دقیقاً فانتزی بریتانیایی یا آمریکایی را بخواهند شبیه‌سازی کنند یا ادبیات وحشت فارسی ممکن است متفاوت از مشابه جهانی‌اش باشد. ادبیات غریب یا ویرد فیکشن فارسی می‌تواند ربطی به ادبیات دهه‌ی بیست آمریکا (پس از گوتیک) نداشته باشد و یک چیزی ویژه‌ی بوم ما باشد. به نظرم اگر مقایسه را کنار بگذاریم شاید جرأت بیشتری هم برای تولید مستقل و فارغ از قیاس‌های بی‌جا داشته باشیم.

۵.اگه موافقید همین ابتدای کار سراغ سفید برویم. شما سردبیر سفید آنلان‌اید؛ این عنوان، چه مسئولیت‌هایی را شامل می‌شود؟

تقریباً مشابه سردبیر هر مجله‌ی دیگری. فعالیت غیر معمولی نیست و مثلاً شامل شکار هیولاهایی که توسط فرقه‌های طرفدار کطولحو احضار شده‌اند نمی‌شود. احتمالاً بیشتر از هرچیزی فکر کردن به سفید است. این که چه کار می‌خواهیم بکنیم و دوست داریم چه کارهایی را انجام بدهیم و بعد جلسه‌های مختلفی می‌گذاریم که در مورد مطالبی که می‌نویسیم صحبت می‌کنیم و مطالب را برای هم می‌خوانیم و در مورد این که چطور بهتر شوند صحبت می‌کنیم و از هم ایده می‌گیریم. پس شاید بیشترین کاری که می‌کنم فکر کردن و صحبت کردن و دعوا کردن است. در کنار آن انتخاب مطلب و صحبت با مترجم و نویسنده و گاهی ویرایش و نوشتن و ترجمه کردن. منتها فکر کردن و جلسه رفتن احتمالاً مسئولیت رسمی من است. بقیه‌اش مثل بقیه‌ی اعضای سفید جزو علاقمندی من است و نه وظیفه‌ام.

۶.جرقه سفید کاغذی از کجا خورد و چه چیزها یا چه کسانی باعث شدند ما اولین مجله گمانه زن ایرانی را داشته باشیم؟

راستش ما همیشه دوست داشتیم یک مجله‌ی کاغذی هم داشته باشیم و از دوران آکادمی در فکر این موضوع بودیم. حتی تصور می‌کردیم که روزی مجله‌ی شگفتزار کاغذی را خواهیم داشت. بارها به صورت جداگانه یا به صورت گروهی در ویژه‌نامه‌های مختلف مختص ادبیات ژانری با گروه‌های مختلف و مجلات کاغذی مختلفی همکاری کردیم. منتها به خاطر ماهیت غیرانتفاعی فعالیت آکادمی و در نبود اسپانسر مالی، هرگز موضوع مجله‌ی کاغذی ممکن نشد. در گروه سفید که بسیاری از اعضای آکادمی فانتزی هم در آن حضور دارند هم میل به این موضوع بود اما تا مدت‌ها سفید هم جنبه‌ی اقتصادی نداشت. اما با همکاری ما با نشر پیدایش این موقعیت پدیدار شد که مجله‌ی ژانری به صورت کاغذی بالأخره اتفاق بیفتد. تیمی که در این ماجرا بودند خیلی بزرگ است و از همه‌ی آن‌ها ممنونیم. ولی سردبیر مجله‌ی کاغذی محمدرضا ایدرم است و مدیر مسئول این مجله مریم طائب. تحریریه‌ی آن شامل رضا پوردیان، آرمان سلاح‌ورزی و ارس یزدان‌پناه، محمد سوری و خود من می‌شود.

این مجله هم به ادبیات گمانه‌زن و وضعیت انسانی می‌پردازد ولی باز هم به ترتیبی که شاید در بدایت امر غیر معمول به نظر برسد.

شماره‌ی سوم سفید، در مورد داستان پریان است و ارتباط خیلی واظح‌تری با ادبیات ژانری دارد.

۷.در مورد جشنواره نوفه برایمان بگویید که دبیرش هستید. امسال هم شاهد برگزاری‌اش هستیم؟

امسال دور دوم نوفه برگزار خواهد شد. نوفه جایزه‌ی ادبی‌ای است که در آن یک آکادمی داوری متشکل از پنجاه تا صد نفر فعال ادبیات ژانری، رمان سال ادبیات گمانه‌زن را انتخاب می‌کنند. شاید مهم‌ترین تفاوت جایزه‌ی نوفه با جوایز مشابهش این است. ما سعی داریم سلیقه‌ی خواننده‌ی فارسی ادبیات معاصر را شبیه‌سازی کنیم و به ترتیبی به مخاطب این پیام را برسانیم که اگر پیگیر جدی ادبیات ژانری هستید، ما این آثار را به شما پیشنهاد می‌کنیم و باید از وجود این نویسنده‌ها خبر داشته باشید.

واقعیت این است که خیلی از خواننده‌های ادبیات ژانری به کل از ادبیات ژانری فارسی امید بریده‌اند و این موضوع قابل درک است. سال‌هاست که تولیدات فارسی ژانری در حد تقلید خام‌دستانه‌ی آثار ژانری خارجی متوقف بوده‌اند و خیلی وقت‌ها وقتی از من می‌پرسیدند که زبان فارسی چه آثاری در زمینه‌ی علمی‌تخیلی یا فانتزی دارد، نمی‌توانستم پاسخی بدهم. این روند به نظرم از سال ۹۵ تغییر کرده. ما شاهد انتشار آثار ژانری هستیم و مهم‌تر از همه این که انتشارات‌های ایران ادبیات ژانری را به رسمیت می‌شناسند و انتشارات‌های مهم هر کدام یک بخش ادبیات ژانری تألیفی برای خودشان تشکیل داده‌اند. چشمه؛ آگاه؛ پیدایش و ققنوس تنها شروع قضیه هستند و مطمئنم که انتشارات‌ها یکی یکی متوجه اهمیت ادبیات داستانی‌ای که برخلاف معمول بیانیه‌ی حزبی و نوستالژی ابتر نیست می‌شوند.

۸.چقدر از واکنش‌ها نسبت به نوفه راضی بودید و این درصد رضایت باعث چه تغییرات جدیدی در برگزاری می‌شود؟

به نظرم با توجه به این که بار اولی بود که برگزار می‌شد استقبال خوبی از نوفه شد و در ضمن در شناخته‌شدن نویسنده‌های برگزیده بین جامعه‌ی هواداری فارسی اثر قابل توجهی داشت.

تغییر خاصی در برگزاری نوفه ایجاد نشده. صرفاً تصمیم گرفتیم آکادمی داوری امسال حتی بزرگ‌تر باشد. هرقدر بتوانیم جامعه‌ی داوری را بزرگ‌تر کنیم احتمالاً مخاطب هم راحت‌تر به لیست پیشنهادی ما اعتماد می‌کند. پارسال پنجاه نفر داور پنج کتاب را انتخاب کردند و این یعنی هر کدام از این کتاب‌ها ارزش خوانده شدن را دارند. علاوه بر این که سلیقه‌ی مشخصی را به خواننده عرضه می‌کنند و شاید به مخاطب نشان دهند که در حال حاضر وضعیت ادبیات ژانری در ایران چیست و به کدام سمت می‌رویم. هر چه بیشتر این موضوع محل توجه قرار گیرد، کار نوفه درست‌تر انجام شده است.
بخش‌های فرعی نوفه هم امسال داوران بیشتری خواهند داشت.

۹.یکی از نقل قول‌های شما در جشنواره نوفه این بود که «ادبیات گمانه زن ایران در حال شکل گیری است» (جمله دقیق‌اش یادم نیست). فکر می‌کنید چقدر با اوج کار فاصله داریم و برای رسیدن به آن اوج هر شخص به عنوان نویسنده، طرفدار، مترجم و… چه نقشی دارد؟

جمله‌ی دقیق این بود که ادبیات ژانری ایران مثل جنینی است که می‌رود که دست و پا پیدا کند ولی این که در نهایت چه موجودی از آن زاده خواهد شد، محل گمانه‌زنی است. واقعیت این است که من انتظار ندارم جنس بدیل فانتزی و علمی‌تخیلی و وحشت خارجی تولید کنیم. فکر می‌کنم بیشتر از همه می‌خواهم ببینم تجربه‌ی زیسته‌ی ما به عنوان انسان خاورمیانه‌ای و انسان قرن بیست‌ویکمی چه چیزی است. اگر مانگای فارسی هم به من بدهید دوست دارم بخوانمش یا فانتزی ارباب حلقه‌های فارسی. بدم نمی‌آید همه را از دید نویسنده‌ی فارسی تجربه کنم. منتها استانداردهای حداقلی را هم احتمالاً اگر رعایت کنند خوشحال‌تر و ممنون‌تر هستم.

تصوری از اوج کار ندارم چون به نظرم این مدل تصور کردن ادبیات در کل جالب نیست. یعنی تصور نمی‌کنم جیمز جویس از حمام بیرون بیاید و به الیوت یا پاوند یا ریکور بگوید که رفقا ما چقدر خوبیم امروز ادبیات در اوج است و خاک بر سر بقیه‌ی دوره‌های زمانی که ادبیات در عمق بود. موضوع بیشتر این است که آیا تمایل یا نیازی به وجود چنین ادبیاتی وجود دارد؟ به نظرم بیشتر از این که در مخاطب وجود داشته باشد در نویسنده‌ها وجود دارد. نویسنده‌ها خواهند نوشت و بازار هم منطقاً پاسخش را خواهد داد. این که در نهایت چه چیزی بیرون بیاید شاید ربط مستقیمی به این دارد که جوایز ادبی در شناساندن این نوع ادبیات به مخاطب تلاش کنند.

ولی فارغ از این که در این لحظه‌ی خاص از زمان، آیا مخاطب میلی به این آثار دارد یا ندارد، صرف نوشته شدنش موضوع جالبی است. شاید در آینده مشخص شود که خواندن این رمان‌هایی که در طی این سال‌های مشخص نوشته شده‌اند، آیا تصویری از تجربه‌ی زیسته‌ی ما به عنوان انسان‌هایی که در آن حضور داشتیم به آدم صد سال دیگر می‌دهد یا نه؟ چون به نظر می‌رسد خود ما در لحظه‌ی حال میل چندانی به خواندن در مورد این تجربه نداریم که جای تأسف است. شاید هم چون نویسنده‌های ما در انتقال این تجربه‌ی زیسته شکست خورده‌اند.

۱۰.می توانیم بگوییم شما از معدود فعال‌های ادبیات گمانه‌زن هستید که در صدا و سیما هم حضور داشتید؟ این حضور نشون می‌دهد که توجه‌ها به این قشر جامعه بیشتر شده یا صرفا توجهی گذرا بوده است؟

تصور نمی‌کنم اینطور باشد ولی در هر صورت ممنونم. تصور می‌کنم بیشتر به این برمی‌گردد که جامعه‌ی روزنامه‌نگاری و تولیدات فرهنگی ایران نسبت به ادبیات ژانری توجه بیشتری پیدا کرده و احتمالاً به تجربه‌ی ویژه‌نامه‌های مختلف مجلات در مورد ادبیات ژانری برمی‌گردد. جامعه‌ی بزرگ‌تر ایران هم یحتمل نسبت به ظواهر ژانر فانتزی و علمی‌تخیلی و وحشت آشناتر است و لااقل فشن ظاهری این ژانرها را خیلی ساده تشخیص می‌دهد. آیا توجه مثبتی است؟ آیا پایدار است؟ جواب خاصی ندارم ولی اهمیت زیادی هم ندارد. به هر حال ما به لذت بردن از این ادبیات ادامه می‌دهیم. نه؟

مادربزرگ و عمه‌ی من هم واکینگ دد می‌بینند. این صرفاً نشانه‌ی جدیت رسانه و تأثیرگذاری آن است. وگرنه تصور نمی‌کنم طرفداران ادبیات ژانری خیلی تلویزیون یا شبکه‌ی ۴ تماشا کنند.

۱۱.چند وقت پیش، شما توییتی ارسال کردید که بحثی بزرگ درست کرد به نام چرنوبیل = علمی-تخیلی! احتمالا در این مدت خیلی‌ها به شوخی یا جدی از شما پرسیده‌اند که حالا سریال چرنوبیل واقعا علمی تخیلی است یا نه، ولی سوال ما چیز دیگریست؛ این اتفاق باعث شد تغییر دیدگاهی در مورد نگرش به مفهوم علمی-تخیلی در ایران داشته باشید؟

بله. تصور من این است که واژه‌ی علمی‌تخیلی و واژه‌ی تخیلی در این توییت اشتباه گرفته شدند و اصلاً خود تخیلی خطاب قرار دادن یک سریال که براساس یک واقعه‌ی تاریخی رخ داده، واکنشی را برانگیخت که مد نظر من نبود.

تصور می‌کنم نه فقط کلمه‌ی تخیل همچنان در فرهنگ فارسی منفور و عفین و شنیع است که معادل انواع فحش هم هست. تصور عموم از تخیلی بودن چیزی این است که سطحش را پایین بیاوریم و به شأن آن توهین کنیم. به نظر من به شأن یک باشنده یا مفهوم توهینی نمی‌شود اگر آن را از دریچه‌ی زیبایی‌شناسانه علمی‌تخیلی دید.

یکبار دیگر به من یادآوری شد که ما بخشی احتمالاً منفور هستیم که به علت گفت‌وگوی درون گروهی متوجه میزان نفرت عمومی از موضوع مورد علاقه‌مان نیستیم. بعد از این توییت بسیاری سعی کردند به من توضیح بدهند که علمی‌تخیلی اصلاً چیست. البته این موضوع سال‌هاست که مورد تحقیق من است و انواع دیدگاه‌ها برایش وجود دارند. جالب این بود که برخی از دیکشنری‌های آنلاین برای من تعریف می‌آوردند و می‌گفتند که این علمی‌تخیلی است و دیگر هیچ‌چیز در جهان علمی‌تخیلی نیست. این موضوع باعث تعجب و علاقه‌ی من شد. تا جایی که در رویداد علمی «سار» (چیزی مشابه TED ولی به فارسی) یک تاک کامل به این موضوع پرداختم و سعی کردم توضیح بدهم که این واکنش شدید نسبت به وا‌ژه‌ی «علمی‌تخیلی» از کجا می‌آید. آن‌جا توضیح دادم که اهمیتی ندارد که یک اثر براساس واقعیت باشد یا نباشد و کسی هم شورش نکرد و صندلی‌های سالن همچنان سالم بودند. به نظر می‌رسد مخاطب حرف را سنجیده‌تر انتخاب کرده بودم تا در توییتر.

۱۲.در مورد حضور فارسی زبانان طرفدار ادبیات یا سینما در رسانه‌های اجتماعی یا جنبه‌های ادبی/فرهنگی رسانه‌های اجتماعی چه نظری دارید؟

نظر خاصی ندارم. تصور نمی‌کنم بیش از دیگر حوزه‌ها مضر یا مفید باشد. بخشی از واقعیت لحظه‌ی حال است. امیدوارم اگر می‌شود با رسانه‌های اجتماعی با مردم بیشتر مرتبط شد و به این بهانه بهتر با مخاطب ارتباط گرفت، اینطور شود.

۱۳.با دنیای تالکین که ما آردایی‌ها خیلی به آن علاقه‌مندیم، چقدر آشنایی دارید؟ چقدر توانسته است جذب‌تان کند؟

خیلی زیاد. تصور می‌کنم بخش عمده‌ی نوجوانی من با تالکین و به خصوص کتاب هابیت طی شد که واقعاً نمی‌دانم چندین بار آن را به فارسی خوانده‌ام. به انگلیسی می‌دانم که دو بار. یک بار هم با صدای کریستوفر لی به کتاب صوتی‌اش گوش داده‌ام که موی تنم را سیخ کرد و به جرئت می‌گویم هرگز مجدداً از هیچ اثر فانتزی حماسی‌ای به اندازه‌ی هابیت لذت نبردم. هابیت قصه‌ی پخته و لذت‌بخشی برای آدم‌هایی است که آنقدر بزرگ شده‌اند که یادشان بیاید که اصل لذت از قصه گفتن و قصه خواندن کجا نهفته است. یک جایی در غم و شادی بین سفر کردن و برگشتن به خانه. مطمئنم هر سال باز هم می‌خوانمش. همانطور که هر سال هری پاتر را می‌خوانم.

۱۴.فکر می‌کنید جامعه هواداری تالکین در ایران در مسیر درستی پیش می‌رود؟ یا چه چیزی نیاز دارد که بتواند در مسیر درستش باشد؟

من ارتباط زیادی با هواداران تالکین ندارم و شاید بجز رضا علیزاده که به صورت حرفه‌ای با هم همکاری داریم (که خیلی ربطی هم به تالکین ندارد) و چند نفر از مدیران قدیمی سایت کسی را نمی‌شناسم. بجز ابراهیم تقوی که مدت خیلی زیادی است همدیگر را می‌شناسیم و دوستان نزدیکی هستیم دیگر دوستان آردایی را نه در مقام طرفدار تالکین که بیشتر به صورت دوست و رفیق و انسان معمولی می‌شناسم و تصور نمی‌کنم دست یا پای اضافه داشته باشند.

ولی رفتار عجیبی که در طرفداران تالکین وجود دارد این علاقه‌ی مذهبی‌طور و عجیب‌شان به تالکین و آثارش است که کمترین انتقادی برآشفته می‌شوند و به نظرم باعث می‌شود کمی ترسناک باشند.

۱۵.از تجربه‌ای که با مجموعه‌ی آکادمی فانتزی در برگزاری مراسم‌های مشترک با آردا داشتید برایمان بگویید. این جلسات ادبی چه حال و هوایی دارد و حضور در ‌آن‌ها چقدر می‌تواند برای علاقه‌مندان مفید باشد؟

از لذیذترین مجموعه جلساتی بود که در آن شرکت کردم و فکر می‌کنم چندین بار این جلسه‌ها را برگزار کردیم. در سالگرد تولد تالکین. تقریباً هر سال به مدت سه سال. یک سال هم رضا علیزاده و مراد فرهادپور هم حضور داشتند که جالب بود.

این بجز جلساتیست که در محل انجمن برای رونمایی کتاب‌های مختلف تالکین مثل فرزندان هورین و قصه‌های ناتمام با حضور ابراهیم تقوی و رضا علیزاده برگزار کردیم که خاطرات خیلی خوبی هستند و برخلاف بسیاری از جلسات دیگر رونمایی کتاب یا همکاری با سایر گروه‌ها، اصلاً زحمتی نداشتند و همه‌ی کارهایش با سعه‌ی صدر و حسن نیت انجام شد.

۱۶.ادبیات ژانری سه شاخه اصلی دارد (فانتزی، وحشت و علمی-تخیلی) چه چیزی باعث شده ما اسم فرزین سوری را بیشتر کنار ژانر علمی-تخیلی بشنویم؟

ادبیات ویرد و ادبیات کارآگاهی و بسیاری زیرگونه‌ی دیگر را هم باید به لیست اضافه کنیم. هاروکی موراکامی هم به نظر من ژانری است. تقریباً هر نویسنده‌ای که دوست دارم به نظرم یک بخش گمانه‌زن دارد.

به نظر من ادبیات علمی‌تخیلی هم مثل هر ادبیات دیگری آثار بد و خوب دارد. مثل هر نوع ادبی دیگری می‌تواند از فاصله‌ی نزدیک یا دور و درست یا غلطی به انسان نگاه کند. این که نیازی به گفتن ندارد. پس خنده‌دار است اگر بگویم بهترین ادبیات است و تنها ادبیاتی است که چه و چه می‌کند. این که چرا من شخصاً به این ادبیات علاقه دارم هم ترجیحی شخصی است و نه ورای آن.

اما این که چرا من را بیشتر از همه با این ادبیات می‌شناسید شاید به خاطر این است که ماهیت سفید و گمانه‌زنی و ماهیت ادبیات علمی‌تخیلی خیلی به هم نزدیک می‌شوند و مخرج‌های مشترک فراوانی دارند. مفاهیمی چون چشم‌انداز، گمانه‌زنی در مورد شرایط انسانی دیگرگون، مواجهه‌ی بشر به صورت زبان‌شناختی با فاجعه‌ی طبیعی، تأثیر روایت جریان اصلی و خرده‌روایت‌ها بر زندگی عادی، تکنولوژی نه به مثابه «چگونه کار می‌کند» که به صورت «نسبت ما با آن چگونه است»، معماری و فضاهای شهری و فضاهای بینابینی، نژاد و جنسیت و گرایش جنسی و مذهب و نقش آن‌ در معادله‌های قدرت و مدنیت. این ادبیات همواره مفاهیم متقن و پذیرفته‌شده را به چالش می‌کشد و سعی می‌کند مسیری را به سمت گمانه‌زنی شرایطی جز شرایط موجود، بگشاید. به قول فیلیپ کی. دیک، نویسنده‌ی محبوب من، ادبیات سای‌فای نه در مورد کابوی‌های فضانورد، که در مورد مسئله‌ی غیر ممکن شرایط انسانی و زندگی کردن در جهانی چون جهان ماست. در مورد این است که چطور با واقعیت‌های سرخورده‌ی زیر واقعیتی که به ما تحمیل می‌کنند رابطه داریم و کنار می‌آییم. چطور با سیستم مراوده می‌کنیم. چطور پدیده‌های به ظاهر مسلط را با جابه‌جایی‌های حداقلی می‌توانیم به صورت دیگری ببینیم و اینطور از تحجر و تعصب فاصله بگیریم. به نظرم این کارکرد کلی ادبیات است ولی شاید در هیچ بخشی از ادبیات مثل علمی‌تخیلی متبلور نمی‌شود و مستقیم به آن اشاره نمی‌شود و اینطور مرکزی با آن مواجه نمی‌شویم. ما علمی‌تخیلی نمی‌خوانیم تا «علم» ما زیاد شود. علمی‌تخیلی سال‌های سال است که دیگر در مورد مشخصاً «علم» نیست. می‌شود گفت بیشتر در مورد تخیل «دیگری» و «دیگرنفسی» و «دیگرجایی» است.

۱۷.شما هم برای کودک و نوجوان دوره گذاشتید و هم برای بزرگسالان. کمی در مورد این دوره‌ها بگویید و این که کار با کدام گروه به نظرتان سخت‌تر است و کدام برایتان جذاب تر؟

راستش فرق چندانی نداشت جز این که دید بدون چهارچوب نوجوانان گاهی من را متعجب می‌کند. ولی در کل حرف زدن در مورد علمی‌تخیلی برایم جذاب است و حس می‌کنم شنیدنش هم جذاب است چون این دوره‌ها مدام تکرار می‌شوند و خوشبختانه شنونده‌شان زیاد است.

۱۸.شما سابقه حضور در بعضی مجموعه‌ها و برنامه‌های خارج از ایران را هم داشته‌اید، مثل نمایشگاه فرانکفورت. جو آن جا و دیدگاهشان نسبت به فعالیت‌های ایران را چطور می‌بینید؟

راستش چندان امیدوارکننده نیست. شاید چون هنوز وارد کنوانسیون برن برای رعایت کپی‌رایت نشده‌ایم. امیدوارم با ورود ما به این کنوانسیون جهانی، رابطه‌ی ما با جهان ادبیات رسمی‌تر شود. این موضوع باعث می‌شود ما هم فرصت بهتری برای عرضه‌ی آثار خود به جهان داشته باشیم.

در نظر داشته باشید که فارسی که شکر است و شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود، تنها زبان دو کشور است و متکلمانش به زحمت ۱۲۰ میلیون نفرند. قطعاً نیاز است برای ورود به جهان ادبیات، آثار مهم ما به انگلیسی ترجمه شود که به نظرم با سرعتی که باید این اتفاقات نمی‌افتد.

۱۹.فرزین سوری جایگاهش را در ده سال دیگر ادبیات ژانری ایران چطور تصور می‌کند؟

تصور خاص و عجیبی ندارم ولی امیدوارم ده سال دیگر شامل انسان‌ها باشد و هنوز نسل بشر منقرض نشده باشد. در این صورت تصور می‌کنم هنوز به این ادبیات علاقه دارم و هنوز دارم می‌نویسم و ترجمه و ویرایش می‌کنم. دوست دارم تصور کنم که لااقل ده کتاب مورد علاقه‌ی خودم از این ادبیات که قبلاً ترجمه نشده را ترجمه کرده‌ام و دوستان خیلی بیشتری دارم که در این زمینه فعالیت می‌کنند و لااقل یکی دو نفر دیگر که به صورت اختصاصی از این حوزه درآمد دارند مثل خودم. دوست دارم تصور کنم که همین الان هم این امکان وجود دارد و فقط علاقه و یک مقداری صبر نیاز دارد.

۲۰.اگر بخواهید لیست گزیده‌یی معرفی کنید از کتاب‌هایی که علاقه‌مندان باید بخوانند، چه کتاب‌هایی شاملش می‌شود؟

من عاشق جاناتان استرنج و مستر نورل هستم و به نظرم یکی از بهترین کتاب‌هاییست که یک هوادار ادبیات گوتیک و ادبیات ویکتوریایی می‌تواند تجربه کند. ترجیحاً ترجمه‌ی آن را نخوانید که قابل مطالعه نیست.

فکر می‌کنم یکی از بهترین کتاب‌هایی که این مدت از نشر روزنه خوانده‌ام که توصیه می‌کنم هرکسی به ادبیات علاقه دارد بخواندش، کتاب «علمی‌تخیلی» نوشته‌ی «آدام رابرتز» است که کامران برادران رزاز ترجمه کرده که ترجمه‌ی خیلی خوبی است.


کتاب دیگری که دوست دارم بخوانید و امیدوارم مخصوصاً برای کسانی که طرفدار ادبیات ژانری هستند روشنگر باشد، مجموعه مقالات «داستان عامه‌پسند» است که یکی از شماره‌های مجله‌ی ارغنون است که همچنان در بیشتر کتاب‌فروشی‌های معتبر ایران موجود است. یکی از جامع‌ترین مجلدهایی است که می‌توانید در مورد ادبیات ژانری بخوانید و البته مقاله‌ی درباره‌ی داستان پریان تالکین را هم در خود دارد.

خواندن کتاب «فراروایت در ارباب حلقه‌ها» از نشر اطراف را هم توصیه می‌کنم. مترجم آن هم نیما اشرفی است که خوب از پس برگرداندن اصطلاحات تکنیکی کار برآمده.

۲۱.حرف آخرتان برای کسانی که می‌خواهند در این راه فعالیت کنند؟

خوشحالم که به دنبال علاقه‌تان هستید. زندگی در مورد چیزی جز این هم نیست. اما هر انتخابی هزینه‌ای دارد. احتمالاً انتخاب یک شغل ۸ تا ۵ و پنج‌روز هفته این هزینه را دارد که شبیه زامبی‌ها بشوید و بخشی از سیستم. ولی هزینه‌ی فعالیت در حوزه‌ی ادبیات و کارهایی که ثبات ندارند هم این است که باید تلاش بیشتری بکنید و استرس بیشتری را تحمل بکنید. همه‌اش لذت نیست. همه‌اش جذاب نیست و همیشه خوشحال نیستید و احتمالاً تحقیر و توهین‌های زیادی بشنوید و مدام مسخره شوید. ولی مهم نیست. مردم می‌گویند که ادبیات و تخیل برای فرار از واقعیت است. ولی قشنگ‌ترین جمله‌ای که از تالکین شنیده‌ام این است که به فرض هم که ادبیات فرار است، چه کسی از فرار می‌ترسد جز زندان‌بان؟