خانه - ۱۳۹۸ (برگه 3)

آرشیو سالانه: ۱۳۹۸

مصاحبه با فرزین سوری، منتقد و فعال ادبیات گمانه‌زن

مصاحبه کننده: منصوره صادقی

۱.با سلام و وقت بخیر خدمت شما، فرزین سوری عزیز. قبل از هر چیز ممنون از این که قبول کردید وقت‌تان را به آردا اختصاص بدهید. خودتان را کمی برای همراهان‌مان معرفی می‌کنید؟

سرویراستار انتشارات پیدایش و سردبیر وبسایت مجله‌ی سفید هستم و دبیر جایزه‌ی نوفه. اما علاقه‌ی شخصی من به ترجمه‌ی ادبی است که معمولاً هم کتاب کامل ترجمه نمی‌کنم و بیشتر برای مجلات مختلف داستان‌های کوتاهی که واقعاً دوستشان دارم را ترجمه می‌کنم. از نوشتن لذت می‌برم و به طور خاص در مورد بخش‌هایی از زندگی می‌نویسم که آدم‌ها را کمی قلقلک بدهد و شاید حتی مخالف جریان فکری غالب باشد. به نظرم اینطور نوشتن لذت بیشتری دارد. بیشتر فعالیتم در زمینه‌ی ادبیات به خصوص ادبیات علمی‌تخیلی بوده ولی از نوشتن در مورد رسانه‌های دیگر مثل گیم هم لذت می‌برم.

۲.می توانیم بگوییم فعالیت‌های اینترنتی‌تان از آکادمی فانتزی شروع و حالا به مجله سفید ختم شده است؟ در این سال‌ها این بخش از کارتان چه روندی را طی کرده و در چه مجموعه‌هایی بوده؟

فعالیت اینترنتی من با مجله‌ی شگفت‌زار و عضویت در تحریریه‌ی ادبی این مجله آغاز شد. فعالیت اینترنتی امروز من متوجه مجله‌ی سفید است. مجله‌ای که قرار است در آن به ترتیب متفاوتی به چیزها و از خلال متن فارسی نگاه کنیم. تجربه‌ای که شاید بجز با خواندن خود سفید نه قابل توضیح و نه قابل ترجمه باشد.

ولی واقعیت این است که بیشتر فعالیت من ربط زیادی به اینترنت ندارد هرچند مثل هر انسان قرن بیست‌ویکمی دیگری اینترنت بخشی از زندگی من است. بیشتر فعالیت من به جوایز ادبی مثل جایزه‌ی ادبی نوفه و جایزه‌ی هنر و ادبیات گمانه‌زن برمی‌گردد و البته جلسات حضوری مختلفی که در آن به نقد کتاب و صحبت در مورد ادبیات پرداخته‌ایم. البته مجله‌ی کاغذی سفید هم به صورت فیزیکی موجود است. فعالیت اینترنتی شاید همیشه یک بخشی از زندگی یک علاقمند به ژانر باشد. ولی فعالیت فرومی پیوسته‌ای نداشته‌ام و خیلی زمان کافی برایش نگذاشته‌ام؛ هرچند می‌دانم که لذت‌بخش و جذاب است و لطف خودش را دارد.

۳.علاقه به این ژانر از ادبیات که ما از اصطلاح گمانه زن یا ژانری برایش استفاده می‌کنیم از کی در وجود شما شکل گرفت؟ (نیاز به جرقه یا نقطه‌ی اوجی داشت؟)

احتمالاً با استرید لیندگرن و کتاب «برادران شیردل» عاشق ادبیات فانتزی شدم ولی نمی‌دانستم چنین اشتقاقی بین ژانر‌های ادبی وجود دارد و حتی اسم فانتزی را هم نمی‌دانستم. فکر می‌کنم با هری پاتر برای اولین بار و به صورت خودآگاه متوجه شدم که چیزی به نام ادبیات فانتزی وجود دارد. متوجه شدم کشش عمیقی به این مدل ادبیات دارم و مدام دنبال آثاری در ژانر مشابه بودم. برای هم‌سن‌های من شاید انتخاب‌های زیادی موجود نبود و مسیری که طی کردم شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. بعد از هری‌ پاتر، دارن شان و ارباب حلقه‌ها و آرتمیس فاول و دریازمین (نوشته‌ی ارسلا کی لگویین) موجود بودند.

علاقه‌ام به ادبیات علمی‌تخیلی خیلی بعدتر و در سنین دانشگاه و درگیر شدن بیشترم با نوشتن و آکادمی فانتزی شروع شد. الان به نظرم ادبیات فانتزی برایم مثل قبل لذت‌بخش نیست ولی ادبیات علمی‌تخیلی را خیلی فعالانه دنبال می‌کنم و گمانه‌زنی در مورد انسان و پدیده‌هایی که حاصل زندگی در جوامع امروزی هستند از خلال شیشه‌ی بعضی‌وقت‌ها تاریک‌تر علمی‌تخیلی، بارها جذاب‌تر است. هرچند اگر از من بپرسید کتاب مورد علاقه‌ام چیست، احتمالاً در هر دوره‌ی زندگی‌ام یک کتاب فانتزی را به شما می‌گویم نه علمی‌تخیلی.

۴.شما به عنوان مترجم، نویسنده و ویراستار فعالیت می‌کنید. بیشتر با کدام ناشرها همکاری داشته‌اید و به واسطه کارتان سطح آثار ادبی ادبیات ژانری (ایرانی نسبت خارجی یا هر کدام به صورت مجزا) را چطور می‌بینید؟ تعدادی از آثارتان را هم برایمان معرفی کنید.

من با انتشارات پیدایش به طور متمرکز و تحت عنوان سرویراستار همکاری می‌کنم. کار من در نتیجه بیشتر انتخاب آثار و و تأیید یا رد مترجم و نویسنده است. همکاری‌هایی تحت عنوان مترجم و ویراستار و مشاور با انتشارات‌هایی از قبیل تندیس، پریان، پرتقال، محراب قلم و… داشته‌ام.

ویرایش‌های من مربوط به مجموعه‌های وحشت و ادبیات ژانری در انتشارات پیدایش هستند. ولی بیشتر کار من به صورت مترکز بر انتخاب کتاب و مترجم است. بنابراین شاید چندان کارنامه‌ی فیزیکی و قابل لمس جالبی نداشته باشم. کار من چند مرحله قبل از تولید فیزیکی کتاب شروع می‌شود و مربوط به عاملیت ادبی برای نویسنده‌ها و مترجمین و سامان‌دادن آن‌ها و کمک به ایشان برای بهبود متون است.

به نظرم مقایسه‌ی سطح ادبیات فارسی و مثلاً انگلیسی (تنها زبان دیگری که بلدم) بی‌مورد است و در خیلی موارد غیر ممکن است. ولی مثلاً در ادبیات نوجوان یا به قولی یانگ ادالت که بیشتر فعالیت من مترکز بر این حیطه است، مشخصاً نویسندگان ضعیف‌تر، داستان‌های ضعیف‌تر، ادبیات ضعیف‌تر و زبان تکنیکی ضعیف‌تری داریم و احتمالاً اگر منظور رقابت با مشابه خارجی باشد، راه درازی است و رقابت بی‌موردی به نظر می‌رسد. می‌شود در نظر گرفت که ادبیات فارسی یانگ ادالت اگر قرار است شکل بگیرد نیازی ندارد دقیقاً همان بخش از بازار را پر کند. می‌توان تصور کرد که لزومی ندارد نویسنده‌های ما دقیقاً فانتزی بریتانیایی یا آمریکایی را بخواهند شبیه‌سازی کنند یا ادبیات وحشت فارسی ممکن است متفاوت از مشابه جهانی‌اش باشد. ادبیات غریب یا ویرد فیکشن فارسی می‌تواند ربطی به ادبیات دهه‌ی بیست آمریکا (پس از گوتیک) نداشته باشد و یک چیزی ویژه‌ی بوم ما باشد. به نظرم اگر مقایسه را کنار بگذاریم شاید جرأت بیشتری هم برای تولید مستقل و فارغ از قیاس‌های بی‌جا داشته باشیم.

۵.اگه موافقید همین ابتدای کار سراغ سفید برویم. شما سردبیر سفید آنلان‌اید؛ این عنوان، چه مسئولیت‌هایی را شامل می‌شود؟

تقریباً مشابه سردبیر هر مجله‌ی دیگری. فعالیت غیر معمولی نیست و مثلاً شامل شکار هیولاهایی که توسط فرقه‌های طرفدار کطولحو احضار شده‌اند نمی‌شود. احتمالاً بیشتر از هرچیزی فکر کردن به سفید است. این که چه کار می‌خواهیم بکنیم و دوست داریم چه کارهایی را انجام بدهیم و بعد جلسه‌های مختلفی می‌گذاریم که در مورد مطالبی که می‌نویسیم صحبت می‌کنیم و مطالب را برای هم می‌خوانیم و در مورد این که چطور بهتر شوند صحبت می‌کنیم و از هم ایده می‌گیریم. پس شاید بیشترین کاری که می‌کنم فکر کردن و صحبت کردن و دعوا کردن است. در کنار آن انتخاب مطلب و صحبت با مترجم و نویسنده و گاهی ویرایش و نوشتن و ترجمه کردن. منتها فکر کردن و جلسه رفتن احتمالاً مسئولیت رسمی من است. بقیه‌اش مثل بقیه‌ی اعضای سفید جزو علاقمندی من است و نه وظیفه‌ام.

۶.جرقه سفید کاغذی از کجا خورد و چه چیزها یا چه کسانی باعث شدند ما اولین مجله گمانه زن ایرانی را داشته باشیم؟

راستش ما همیشه دوست داشتیم یک مجله‌ی کاغذی هم داشته باشیم و از دوران آکادمی در فکر این موضوع بودیم. حتی تصور می‌کردیم که روزی مجله‌ی شگفتزار کاغذی را خواهیم داشت. بارها به صورت جداگانه یا به صورت گروهی در ویژه‌نامه‌های مختلف مختص ادبیات ژانری با گروه‌های مختلف و مجلات کاغذی مختلفی همکاری کردیم. منتها به خاطر ماهیت غیرانتفاعی فعالیت آکادمی و در نبود اسپانسر مالی، هرگز موضوع مجله‌ی کاغذی ممکن نشد. در گروه سفید که بسیاری از اعضای آکادمی فانتزی هم در آن حضور دارند هم میل به این موضوع بود اما تا مدت‌ها سفید هم جنبه‌ی اقتصادی نداشت. اما با همکاری ما با نشر پیدایش این موقعیت پدیدار شد که مجله‌ی ژانری به صورت کاغذی بالأخره اتفاق بیفتد. تیمی که در این ماجرا بودند خیلی بزرگ است و از همه‌ی آن‌ها ممنونیم. ولی سردبیر مجله‌ی کاغذی محمدرضا ایدرم است و مدیر مسئول این مجله مریم طائب. تحریریه‌ی آن شامل رضا پوردیان، آرمان سلاح‌ورزی و ارس یزدان‌پناه، محمد سوری و خود من می‌شود.

این مجله هم به ادبیات گمانه‌زن و وضعیت انسانی می‌پردازد ولی باز هم به ترتیبی که شاید در بدایت امر غیر معمول به نظر برسد.

شماره‌ی سوم سفید، در مورد داستان پریان است و ارتباط خیلی واظح‌تری با ادبیات ژانری دارد.

۷.در مورد جشنواره نوفه برایمان بگویید که دبیرش هستید. امسال هم شاهد برگزاری‌اش هستیم؟

امسال دور دوم نوفه برگزار خواهد شد. نوفه جایزه‌ی ادبی‌ای است که در آن یک آکادمی داوری متشکل از پنجاه تا صد نفر فعال ادبیات ژانری، رمان سال ادبیات گمانه‌زن را انتخاب می‌کنند. شاید مهم‌ترین تفاوت جایزه‌ی نوفه با جوایز مشابهش این است. ما سعی داریم سلیقه‌ی خواننده‌ی فارسی ادبیات معاصر را شبیه‌سازی کنیم و به ترتیبی به مخاطب این پیام را برسانیم که اگر پیگیر جدی ادبیات ژانری هستید، ما این آثار را به شما پیشنهاد می‌کنیم و باید از وجود این نویسنده‌ها خبر داشته باشید.

واقعیت این است که خیلی از خواننده‌های ادبیات ژانری به کل از ادبیات ژانری فارسی امید بریده‌اند و این موضوع قابل درک است. سال‌هاست که تولیدات فارسی ژانری در حد تقلید خام‌دستانه‌ی آثار ژانری خارجی متوقف بوده‌اند و خیلی وقت‌ها وقتی از من می‌پرسیدند که زبان فارسی چه آثاری در زمینه‌ی علمی‌تخیلی یا فانتزی دارد، نمی‌توانستم پاسخی بدهم. این روند به نظرم از سال ۹۵ تغییر کرده. ما شاهد انتشار آثار ژانری هستیم و مهم‌تر از همه این که انتشارات‌های ایران ادبیات ژانری را به رسمیت می‌شناسند و انتشارات‌های مهم هر کدام یک بخش ادبیات ژانری تألیفی برای خودشان تشکیل داده‌اند. چشمه؛ آگاه؛ پیدایش و ققنوس تنها شروع قضیه هستند و مطمئنم که انتشارات‌ها یکی یکی متوجه اهمیت ادبیات داستانی‌ای که برخلاف معمول بیانیه‌ی حزبی و نوستالژی ابتر نیست می‌شوند.

۸.چقدر از واکنش‌ها نسبت به نوفه راضی بودید و این درصد رضایت باعث چه تغییرات جدیدی در برگزاری می‌شود؟

به نظرم با توجه به این که بار اولی بود که برگزار می‌شد استقبال خوبی از نوفه شد و در ضمن در شناخته‌شدن نویسنده‌های برگزیده بین جامعه‌ی هواداری فارسی اثر قابل توجهی داشت.

تغییر خاصی در برگزاری نوفه ایجاد نشده. صرفاً تصمیم گرفتیم آکادمی داوری امسال حتی بزرگ‌تر باشد. هرقدر بتوانیم جامعه‌ی داوری را بزرگ‌تر کنیم احتمالاً مخاطب هم راحت‌تر به لیست پیشنهادی ما اعتماد می‌کند. پارسال پنجاه نفر داور پنج کتاب را انتخاب کردند و این یعنی هر کدام از این کتاب‌ها ارزش خوانده شدن را دارند. علاوه بر این که سلیقه‌ی مشخصی را به خواننده عرضه می‌کنند و شاید به مخاطب نشان دهند که در حال حاضر وضعیت ادبیات ژانری در ایران چیست و به کدام سمت می‌رویم. هر چه بیشتر این موضوع محل توجه قرار گیرد، کار نوفه درست‌تر انجام شده است.
بخش‌های فرعی نوفه هم امسال داوران بیشتری خواهند داشت.

۹.یکی از نقل قول‌های شما در جشنواره نوفه این بود که «ادبیات گمانه زن ایران در حال شکل گیری است» (جمله دقیق‌اش یادم نیست). فکر می‌کنید چقدر با اوج کار فاصله داریم و برای رسیدن به آن اوج هر شخص به عنوان نویسنده، طرفدار، مترجم و… چه نقشی دارد؟

جمله‌ی دقیق این بود که ادبیات ژانری ایران مثل جنینی است که می‌رود که دست و پا پیدا کند ولی این که در نهایت چه موجودی از آن زاده خواهد شد، محل گمانه‌زنی است. واقعیت این است که من انتظار ندارم جنس بدیل فانتزی و علمی‌تخیلی و وحشت خارجی تولید کنیم. فکر می‌کنم بیشتر از همه می‌خواهم ببینم تجربه‌ی زیسته‌ی ما به عنوان انسان خاورمیانه‌ای و انسان قرن بیست‌ویکمی چه چیزی است. اگر مانگای فارسی هم به من بدهید دوست دارم بخوانمش یا فانتزی ارباب حلقه‌های فارسی. بدم نمی‌آید همه را از دید نویسنده‌ی فارسی تجربه کنم. منتها استانداردهای حداقلی را هم احتمالاً اگر رعایت کنند خوشحال‌تر و ممنون‌تر هستم.

تصوری از اوج کار ندارم چون به نظرم این مدل تصور کردن ادبیات در کل جالب نیست. یعنی تصور نمی‌کنم جیمز جویس از حمام بیرون بیاید و به الیوت یا پاوند یا ریکور بگوید که رفقا ما چقدر خوبیم امروز ادبیات در اوج است و خاک بر سر بقیه‌ی دوره‌های زمانی که ادبیات در عمق بود. موضوع بیشتر این است که آیا تمایل یا نیازی به وجود چنین ادبیاتی وجود دارد؟ به نظرم بیشتر از این که در مخاطب وجود داشته باشد در نویسنده‌ها وجود دارد. نویسنده‌ها خواهند نوشت و بازار هم منطقاً پاسخش را خواهد داد. این که در نهایت چه چیزی بیرون بیاید شاید ربط مستقیمی به این دارد که جوایز ادبی در شناساندن این نوع ادبیات به مخاطب تلاش کنند.

ولی فارغ از این که در این لحظه‌ی خاص از زمان، آیا مخاطب میلی به این آثار دارد یا ندارد، صرف نوشته شدنش موضوع جالبی است. شاید در آینده مشخص شود که خواندن این رمان‌هایی که در طی این سال‌های مشخص نوشته شده‌اند، آیا تصویری از تجربه‌ی زیسته‌ی ما به عنوان انسان‌هایی که در آن حضور داشتیم به آدم صد سال دیگر می‌دهد یا نه؟ چون به نظر می‌رسد خود ما در لحظه‌ی حال میل چندانی به خواندن در مورد این تجربه نداریم که جای تأسف است. شاید هم چون نویسنده‌های ما در انتقال این تجربه‌ی زیسته شکست خورده‌اند.

۱۰.می توانیم بگوییم شما از معدود فعال‌های ادبیات گمانه‌زن هستید که در صدا و سیما هم حضور داشتید؟ این حضور نشون می‌دهد که توجه‌ها به این قشر جامعه بیشتر شده یا صرفا توجهی گذرا بوده است؟

تصور نمی‌کنم اینطور باشد ولی در هر صورت ممنونم. تصور می‌کنم بیشتر به این برمی‌گردد که جامعه‌ی روزنامه‌نگاری و تولیدات فرهنگی ایران نسبت به ادبیات ژانری توجه بیشتری پیدا کرده و احتمالاً به تجربه‌ی ویژه‌نامه‌های مختلف مجلات در مورد ادبیات ژانری برمی‌گردد. جامعه‌ی بزرگ‌تر ایران هم یحتمل نسبت به ظواهر ژانر فانتزی و علمی‌تخیلی و وحشت آشناتر است و لااقل فشن ظاهری این ژانرها را خیلی ساده تشخیص می‌دهد. آیا توجه مثبتی است؟ آیا پایدار است؟ جواب خاصی ندارم ولی اهمیت زیادی هم ندارد. به هر حال ما به لذت بردن از این ادبیات ادامه می‌دهیم. نه؟

مادربزرگ و عمه‌ی من هم واکینگ دد می‌بینند. این صرفاً نشانه‌ی جدیت رسانه و تأثیرگذاری آن است. وگرنه تصور نمی‌کنم طرفداران ادبیات ژانری خیلی تلویزیون یا شبکه‌ی ۴ تماشا کنند.

۱۱.چند وقت پیش، شما توییتی ارسال کردید که بحثی بزرگ درست کرد به نام چرنوبیل = علمی-تخیلی! احتمالا در این مدت خیلی‌ها به شوخی یا جدی از شما پرسیده‌اند که حالا سریال چرنوبیل واقعا علمی تخیلی است یا نه، ولی سوال ما چیز دیگریست؛ این اتفاق باعث شد تغییر دیدگاهی در مورد نگرش به مفهوم علمی-تخیلی در ایران داشته باشید؟

بله. تصور من این است که واژه‌ی علمی‌تخیلی و واژه‌ی تخیلی در این توییت اشتباه گرفته شدند و اصلاً خود تخیلی خطاب قرار دادن یک سریال که براساس یک واقعه‌ی تاریخی رخ داده، واکنشی را برانگیخت که مد نظر من نبود.

تصور می‌کنم نه فقط کلمه‌ی تخیل همچنان در فرهنگ فارسی منفور و عفین و شنیع است که معادل انواع فحش هم هست. تصور عموم از تخیلی بودن چیزی این است که سطحش را پایین بیاوریم و به شأن آن توهین کنیم. به نظر من به شأن یک باشنده یا مفهوم توهینی نمی‌شود اگر آن را از دریچه‌ی زیبایی‌شناسانه علمی‌تخیلی دید.

یکبار دیگر به من یادآوری شد که ما بخشی احتمالاً منفور هستیم که به علت گفت‌وگوی درون گروهی متوجه میزان نفرت عمومی از موضوع مورد علاقه‌مان نیستیم. بعد از این توییت بسیاری سعی کردند به من توضیح بدهند که علمی‌تخیلی اصلاً چیست. البته این موضوع سال‌هاست که مورد تحقیق من است و انواع دیدگاه‌ها برایش وجود دارند. جالب این بود که برخی از دیکشنری‌های آنلاین برای من تعریف می‌آوردند و می‌گفتند که این علمی‌تخیلی است و دیگر هیچ‌چیز در جهان علمی‌تخیلی نیست. این موضوع باعث تعجب و علاقه‌ی من شد. تا جایی که در رویداد علمی «سار» (چیزی مشابه TED ولی به فارسی) یک تاک کامل به این موضوع پرداختم و سعی کردم توضیح بدهم که این واکنش شدید نسبت به وا‌ژه‌ی «علمی‌تخیلی» از کجا می‌آید. آن‌جا توضیح دادم که اهمیتی ندارد که یک اثر براساس واقعیت باشد یا نباشد و کسی هم شورش نکرد و صندلی‌های سالن همچنان سالم بودند. به نظر می‌رسد مخاطب حرف را سنجیده‌تر انتخاب کرده بودم تا در توییتر.

۱۲.در مورد حضور فارسی زبانان طرفدار ادبیات یا سینما در رسانه‌های اجتماعی یا جنبه‌های ادبی/فرهنگی رسانه‌های اجتماعی چه نظری دارید؟

نظر خاصی ندارم. تصور نمی‌کنم بیش از دیگر حوزه‌ها مضر یا مفید باشد. بخشی از واقعیت لحظه‌ی حال است. امیدوارم اگر می‌شود با رسانه‌های اجتماعی با مردم بیشتر مرتبط شد و به این بهانه بهتر با مخاطب ارتباط گرفت، اینطور شود.

۱۳.با دنیای تالکین که ما آردایی‌ها خیلی به آن علاقه‌مندیم، چقدر آشنایی دارید؟ چقدر توانسته است جذب‌تان کند؟

خیلی زیاد. تصور می‌کنم بخش عمده‌ی نوجوانی من با تالکین و به خصوص کتاب هابیت طی شد که واقعاً نمی‌دانم چندین بار آن را به فارسی خوانده‌ام. به انگلیسی می‌دانم که دو بار. یک بار هم با صدای کریستوفر لی به کتاب صوتی‌اش گوش داده‌ام که موی تنم را سیخ کرد و به جرئت می‌گویم هرگز مجدداً از هیچ اثر فانتزی حماسی‌ای به اندازه‌ی هابیت لذت نبردم. هابیت قصه‌ی پخته و لذت‌بخشی برای آدم‌هایی است که آنقدر بزرگ شده‌اند که یادشان بیاید که اصل لذت از قصه گفتن و قصه خواندن کجا نهفته است. یک جایی در غم و شادی بین سفر کردن و برگشتن به خانه. مطمئنم هر سال باز هم می‌خوانمش. همانطور که هر سال هری پاتر را می‌خوانم.

۱۴.فکر می‌کنید جامعه هواداری تالکین در ایران در مسیر درستی پیش می‌رود؟ یا چه چیزی نیاز دارد که بتواند در مسیر درستش باشد؟

من ارتباط زیادی با هواداران تالکین ندارم و شاید بجز رضا علیزاده که به صورت حرفه‌ای با هم همکاری داریم (که خیلی ربطی هم به تالکین ندارد) و چند نفر از مدیران قدیمی سایت کسی را نمی‌شناسم. بجز ابراهیم تقوی که مدت خیلی زیادی است همدیگر را می‌شناسیم و دوستان نزدیکی هستیم دیگر دوستان آردایی را نه در مقام طرفدار تالکین که بیشتر به صورت دوست و رفیق و انسان معمولی می‌شناسم و تصور نمی‌کنم دست یا پای اضافه داشته باشند.

ولی رفتار عجیبی که در طرفداران تالکین وجود دارد این علاقه‌ی مذهبی‌طور و عجیب‌شان به تالکین و آثارش است که کمترین انتقادی برآشفته می‌شوند و به نظرم باعث می‌شود کمی ترسناک باشند.

۱۵.از تجربه‌ای که با مجموعه‌ی آکادمی فانتزی در برگزاری مراسم‌های مشترک با آردا داشتید برایمان بگویید. این جلسات ادبی چه حال و هوایی دارد و حضور در ‌آن‌ها چقدر می‌تواند برای علاقه‌مندان مفید باشد؟

از لذیذترین مجموعه جلساتی بود که در آن شرکت کردم و فکر می‌کنم چندین بار این جلسه‌ها را برگزار کردیم. در سالگرد تولد تالکین. تقریباً هر سال به مدت سه سال. یک سال هم رضا علیزاده و مراد فرهادپور هم حضور داشتند که جالب بود.

این بجز جلساتیست که در محل انجمن برای رونمایی کتاب‌های مختلف تالکین مثل فرزندان هورین و قصه‌های ناتمام با حضور ابراهیم تقوی و رضا علیزاده برگزار کردیم که خاطرات خیلی خوبی هستند و برخلاف بسیاری از جلسات دیگر رونمایی کتاب یا همکاری با سایر گروه‌ها، اصلاً زحمتی نداشتند و همه‌ی کارهایش با سعه‌ی صدر و حسن نیت انجام شد.

۱۶.ادبیات ژانری سه شاخه اصلی دارد (فانتزی، وحشت و علمی-تخیلی) چه چیزی باعث شده ما اسم فرزین سوری را بیشتر کنار ژانر علمی-تخیلی بشنویم؟

ادبیات ویرد و ادبیات کارآگاهی و بسیاری زیرگونه‌ی دیگر را هم باید به لیست اضافه کنیم. هاروکی موراکامی هم به نظر من ژانری است. تقریباً هر نویسنده‌ای که دوست دارم به نظرم یک بخش گمانه‌زن دارد.

به نظر من ادبیات علمی‌تخیلی هم مثل هر ادبیات دیگری آثار بد و خوب دارد. مثل هر نوع ادبی دیگری می‌تواند از فاصله‌ی نزدیک یا دور و درست یا غلطی به انسان نگاه کند. این که نیازی به گفتن ندارد. پس خنده‌دار است اگر بگویم بهترین ادبیات است و تنها ادبیاتی است که چه و چه می‌کند. این که چرا من شخصاً به این ادبیات علاقه دارم هم ترجیحی شخصی است و نه ورای آن.

اما این که چرا من را بیشتر از همه با این ادبیات می‌شناسید شاید به خاطر این است که ماهیت سفید و گمانه‌زنی و ماهیت ادبیات علمی‌تخیلی خیلی به هم نزدیک می‌شوند و مخرج‌های مشترک فراوانی دارند. مفاهیمی چون چشم‌انداز، گمانه‌زنی در مورد شرایط انسانی دیگرگون، مواجهه‌ی بشر به صورت زبان‌شناختی با فاجعه‌ی طبیعی، تأثیر روایت جریان اصلی و خرده‌روایت‌ها بر زندگی عادی، تکنولوژی نه به مثابه «چگونه کار می‌کند» که به صورت «نسبت ما با آن چگونه است»، معماری و فضاهای شهری و فضاهای بینابینی، نژاد و جنسیت و گرایش جنسی و مذهب و نقش آن‌ در معادله‌های قدرت و مدنیت. این ادبیات همواره مفاهیم متقن و پذیرفته‌شده را به چالش می‌کشد و سعی می‌کند مسیری را به سمت گمانه‌زنی شرایطی جز شرایط موجود، بگشاید. به قول فیلیپ کی. دیک، نویسنده‌ی محبوب من، ادبیات سای‌فای نه در مورد کابوی‌های فضانورد، که در مورد مسئله‌ی غیر ممکن شرایط انسانی و زندگی کردن در جهانی چون جهان ماست. در مورد این است که چطور با واقعیت‌های سرخورده‌ی زیر واقعیتی که به ما تحمیل می‌کنند رابطه داریم و کنار می‌آییم. چطور با سیستم مراوده می‌کنیم. چطور پدیده‌های به ظاهر مسلط را با جابه‌جایی‌های حداقلی می‌توانیم به صورت دیگری ببینیم و اینطور از تحجر و تعصب فاصله بگیریم. به نظرم این کارکرد کلی ادبیات است ولی شاید در هیچ بخشی از ادبیات مثل علمی‌تخیلی متبلور نمی‌شود و مستقیم به آن اشاره نمی‌شود و اینطور مرکزی با آن مواجه نمی‌شویم. ما علمی‌تخیلی نمی‌خوانیم تا «علم» ما زیاد شود. علمی‌تخیلی سال‌های سال است که دیگر در مورد مشخصاً «علم» نیست. می‌شود گفت بیشتر در مورد تخیل «دیگری» و «دیگرنفسی» و «دیگرجایی» است.

۱۷.شما هم برای کودک و نوجوان دوره گذاشتید و هم برای بزرگسالان. کمی در مورد این دوره‌ها بگویید و این که کار با کدام گروه به نظرتان سخت‌تر است و کدام برایتان جذاب تر؟

راستش فرق چندانی نداشت جز این که دید بدون چهارچوب نوجوانان گاهی من را متعجب می‌کند. ولی در کل حرف زدن در مورد علمی‌تخیلی برایم جذاب است و حس می‌کنم شنیدنش هم جذاب است چون این دوره‌ها مدام تکرار می‌شوند و خوشبختانه شنونده‌شان زیاد است.

۱۸.شما سابقه حضور در بعضی مجموعه‌ها و برنامه‌های خارج از ایران را هم داشته‌اید، مثل نمایشگاه فرانکفورت. جو آن جا و دیدگاهشان نسبت به فعالیت‌های ایران را چطور می‌بینید؟

راستش چندان امیدوارکننده نیست. شاید چون هنوز وارد کنوانسیون برن برای رعایت کپی‌رایت نشده‌ایم. امیدوارم با ورود ما به این کنوانسیون جهانی، رابطه‌ی ما با جهان ادبیات رسمی‌تر شود. این موضوع باعث می‌شود ما هم فرصت بهتری برای عرضه‌ی آثار خود به جهان داشته باشیم.

در نظر داشته باشید که فارسی که شکر است و شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود، تنها زبان دو کشور است و متکلمانش به زحمت ۱۲۰ میلیون نفرند. قطعاً نیاز است برای ورود به جهان ادبیات، آثار مهم ما به انگلیسی ترجمه شود که به نظرم با سرعتی که باید این اتفاقات نمی‌افتد.

۱۹.فرزین سوری جایگاهش را در ده سال دیگر ادبیات ژانری ایران چطور تصور می‌کند؟

تصور خاص و عجیبی ندارم ولی امیدوارم ده سال دیگر شامل انسان‌ها باشد و هنوز نسل بشر منقرض نشده باشد. در این صورت تصور می‌کنم هنوز به این ادبیات علاقه دارم و هنوز دارم می‌نویسم و ترجمه و ویرایش می‌کنم. دوست دارم تصور کنم که لااقل ده کتاب مورد علاقه‌ی خودم از این ادبیات که قبلاً ترجمه نشده را ترجمه کرده‌ام و دوستان خیلی بیشتری دارم که در این زمینه فعالیت می‌کنند و لااقل یکی دو نفر دیگر که به صورت اختصاصی از این حوزه درآمد دارند مثل خودم. دوست دارم تصور کنم که همین الان هم این امکان وجود دارد و فقط علاقه و یک مقداری صبر نیاز دارد.

۲۰.اگر بخواهید لیست گزیده‌یی معرفی کنید از کتاب‌هایی که علاقه‌مندان باید بخوانند، چه کتاب‌هایی شاملش می‌شود؟

من عاشق جاناتان استرنج و مستر نورل هستم و به نظرم یکی از بهترین کتاب‌هاییست که یک هوادار ادبیات گوتیک و ادبیات ویکتوریایی می‌تواند تجربه کند. ترجیحاً ترجمه‌ی آن را نخوانید که قابل مطالعه نیست.

فکر می‌کنم یکی از بهترین کتاب‌هایی که این مدت از نشر روزنه خوانده‌ام که توصیه می‌کنم هرکسی به ادبیات علاقه دارد بخواندش، کتاب «علمی‌تخیلی» نوشته‌ی «آدام رابرتز» است که کامران برادران رزاز ترجمه کرده که ترجمه‌ی خیلی خوبی است.


کتاب دیگری که دوست دارم بخوانید و امیدوارم مخصوصاً برای کسانی که طرفدار ادبیات ژانری هستند روشنگر باشد، مجموعه مقالات «داستان عامه‌پسند» است که یکی از شماره‌های مجله‌ی ارغنون است که همچنان در بیشتر کتاب‌فروشی‌های معتبر ایران موجود است. یکی از جامع‌ترین مجلدهایی است که می‌توانید در مورد ادبیات ژانری بخوانید و البته مقاله‌ی درباره‌ی داستان پریان تالکین را هم در خود دارد.

خواندن کتاب «فراروایت در ارباب حلقه‌ها» از نشر اطراف را هم توصیه می‌کنم. مترجم آن هم نیما اشرفی است که خوب از پس برگرداندن اصطلاحات تکنیکی کار برآمده.

۲۱.حرف آخرتان برای کسانی که می‌خواهند در این راه فعالیت کنند؟

خوشحالم که به دنبال علاقه‌تان هستید. زندگی در مورد چیزی جز این هم نیست. اما هر انتخابی هزینه‌ای دارد. احتمالاً انتخاب یک شغل ۸ تا ۵ و پنج‌روز هفته این هزینه را دارد که شبیه زامبی‌ها بشوید و بخشی از سیستم. ولی هزینه‌ی فعالیت در حوزه‌ی ادبیات و کارهایی که ثبات ندارند هم این است که باید تلاش بیشتری بکنید و استرس بیشتری را تحمل بکنید. همه‌اش لذت نیست. همه‌اش جذاب نیست و همیشه خوشحال نیستید و احتمالاً تحقیر و توهین‌های زیادی بشنوید و مدام مسخره شوید. ولی مهم نیست. مردم می‌گویند که ادبیات و تخیل برای فرار از واقعیت است. ولی قشنگ‌ترین جمله‌ای که از تالکین شنیده‌ام این است که به فرض هم که ادبیات فرار است، چه کسی از فرار می‌ترسد جز زندان‌بان؟

مصاحبه با شاهین تقوایی، مدیر بازنشسته سایت آردا

-مصاحبه کننده: معصومه.ش

فایل صوتی مصاحبه با «شاهین تقوایی»، مدیر بازنشسته سایت آردا.

برای شنیدن مصاحبه از ابزار تعاملی زیر استفاده کرده، یا از این لینک دانلود، فایل را دریافت کنید.

مصاحبه با دانیال‌بهمنش، عکاس همایش‌ها و مسئول اینستاگرام آردا

مصاحبه کننده: منصوره صادقی

۱. با سلام و وقت بخیر خدمت شما، دانیال بهمنش عزیز. ممنون بابت این که قبول کردی وقتت رو به کانال آردا اختصاص بدی. خودت رو هر طور که دوست داری، برای همراهان آردا معرفی کن.

-درود بر شما و یکایک راهبران عزیز کانال تلگرام وبگاه آردا، همچنین خوانندگان عزیز.

اینجانب دانیال بهمنش، متولد بهمن ماه ۱۳۶۸ در شهر تهران و فارغ التحصیل رشته تعمیر و‌ نگهداری هواپیما می‌باشم که در حال حاضر به کار نویسندگی و عکاسی در حوزه‌های هوانوردی و دفاعی مشغول هستم.

در ارتباط با عضویت در وبگاه آردا نیز، از تاریخ خردادماه ۱۳۸۸ و به دنبال مطلبی از دورف‌ها همراه این خانواده دوست‌داشتنی شدم و نام کاربری Gandalf the Grey را به دلیل نزدیکی شخصیت‌اش به روحیاتم انتخاب کردم که با همان بین عزیزان شناخته می‌شوم. در ارتباط با رشته افسانه جی.آر.آر تالکین نیز باید بگویم که بسیار خوشحالم از اینکه چنین دنیای فانتزی جذابی را در قلب خودم داشته و به بخشی از علاقه‌مندان فارسی‌زبان آن تبدیل شده‌ام.

۲. فرد خاصی باعث آشناییت با دنیای تالکین شد یا اتفاقی برات پیش اومد؟

-نه، فرد خاصی علت آشنایی‌ام با این دنیای جذاب نبود چون اساسا زمانی که علاقه‌مند شدم، فانتزی‌های این‌چنینی روی مُد نبود یا اگر هم بود من اطلاعی نداشتم.

من هم مثل غالب علاقه‌مندان جی.آر.آر تالکین در ابتدای دهه ۸۰ خورشیدی، با سه‌گانه ارباب حلقه‌های پیترجکسون پا به سرزمین میانه گذاشتم و متاسفانه تجربه ابتدا خواندن کتاب و سپس دیدن فیلم‌ها را نداشته تا تصور ابتدایی‌ام منحصر به خودم باشد. به‌هرحال یادم میاد که زمان پخش سه‌گانه دو نفر از اطرافیانم علاقه‌مند به آن بودند، یکی پدرم و دیگری شوهرخاله‌ام که هرزمان پخش می‌شد و فرصتی برای مشاهده وجود داشت از دستش نمی‌دادیم. در زمینه فانتزی هم تنها دختر یکی از دوستان مادرم علاقه‌مند به چنین احوالی بود که آنهم هری‌پاتر را انتخاب کرد و من دنیای آردا را. دو سه سال بعد از انتشار سه‌گانه ارباب حلقه‌ها به این نتیجه رسیدم که احتمالا این فیلم سینمایی اقتباس از اثری ادبی‌ست. پس با اینترنت ذغالی آن زمان در معدود منابع جستجو کردم و در نهایت متوجه شدم ترجمه‌های فارسی کتاب‌های نویسنده‌ای به نام تالکین که مبدا چنین آثاری‌ست در ایران منتشر شده است. هیچ وقت آن روز خرید کتاب‌ها را فراموش نمی‌کنم که با ذوق به دفتر انتشارت رفتم. کمی بعد هم به شمال کشور سفر کردیم و کار هر روزه من این شده بود که کتاب‌های سه‌گانه ارباب حلقه‌ها را با خودم بردارم و صبح به صبح در ساحل دریا، در آن نسیم خنک و دلنشین بخوانم. یکی از آرزوهای دست‌نیافتنی من همینه که یکبار دیگر احساسی که زمان اولین بار خواندن آثار تالکین داشته‌ام را تجربه کنم. به‌هرحال بعد از آن کتاب هابیت را خواندم و بعدتر سیلماریلیون و به ترتیب باقی آثاری که تا به امروز منتشر شده است.

مدتی بعد از تهیه کتاب‌ها هم سوالاتی برایم پیش آمد که با جستجو در موردشان به سایت‌های آکادمی فانتزی و آردا رسیدم که همینجا آغاز عضویت من در وبگاه دوست‌داشتنی خودمان بود.

۳. چه جای زیبایی شروع به خوندنشون کردی! با این تفاسیر، تا به حال احساس کردی آردا چیزی تو زندگیت تغییر داده یا بهش اضافه کرده؟

-اگر منظورتون دنیای آرداست که البته، باعث شده خودم رو بهتر بشناسم، با فانتزیِ جذابِ درونِ قلبم حداقل زندگی شخصی جذاب‌تری داشته باشم و البته به واسطه‌اش افرادی شبیه خودم رو پیدا کنم که احوالاتشون دقیقا مشابه کاراکتری هست که اسمش رو انتخاب کردند و مواردی از این دست…، پس با این عزیزان دوستی نزدیک دارم، کلی اتفاقات خوب و جذاب رو با آنها دیدم و حتی عشق رو تجربه کردم!

اونهایی که منو می‌شناسن خوب می‌دونند که به واسطه شرایط کاری‌ام روابط اجتماعی نسبتا زیادی دارم، اما همیشه گفتم که ترجیح میدم بیشتر وقت خودم رو با جماعت آردایی بگذرونم. طبیعتا با وضع فعلی زندگانی و فشارهای مضاعفی که روی همه ما وارد میشه، وجود چنین جمعی واقعا دوست‌داشتنی و خاص محسوب میشه و جای شکر داره. چرا که می‌تونی در مورد همه چیز نه صرفا آردا بحث کنی، گردش و تفریح داشته باشی، دورهمی دوستانه و کلی موضوعات مختلف در شاخه‌های متفاوت رو یاد بگیری الخصوص از بزرگان آردا که همیشه به من لطف داشتند.

طبیعتا در کنار نکات مثبت، رخدادهای منفی هم بوده تا حدی که باعث شده در مقطع زمانی خاصی دنیای آردا رو کنار بذارم یا حتی افراد بسیار اندکی که علاقه‌ای به معاشرت باهاشون ندارم. این احوالات مثبت و منفی هم دقیقا شبیه زمانی‌ست که شما در یک جامعه حقیقی زندگی می‌کنی و طبیعتا در لحظه‌لحظه‌ها تحت تاثیر رخدادهای مختلف قرار می‌گیری اما اون چیزی که مسلم‌ است برایند قضیه بوده که شکر ارو بسیار خوب می‌باشد و همه اینها نشات گرفته از دنیای جی.آر.آر تالکین عزیز بوده که اگر نداشتیم‌اش احتمالا هرگز تجربه نمی‌شد.

۴ .به جز این که گفتی گندالف خاکستری یا همون Gandalf the grey به روحیاتت میخوره، چه چیز دیگه یی تو این شخصیت دیدی که مجابت کنه به عنوان نام کاربری انتخابش کنی؟

-علت علاقه من به گندالف برمی‌گرده به شخصیت این کاراکتر در دنیای آردا. مایایی خردمند، سرشار از دانش، باهوش، عاقل، آشنا به فنون جادوگری، ریسک‌پذیر، علاقه‌مند به کار جمعی  (اجتماعی بودنش)، اهل ماجراجویی و اینکه خانه ثابتی نداره. نه زود میاد و نه دیر بلکه دقیقا همون زمانی که لازمه سر می‌رسه و اطرافیانش رو ناامید نمی‌کنه. اهل مماشات بیجا یا تعارف نیست و حرفش رو رُک و بی‌پرده میزنه و البته دلسوزترین در دنیای آرداست که سعی می‌کنه حواسش به همه چیز باشه و کارها رو به کامل‌ترین شکل انجام بده هرچند در ابتدا هیچ امیدی به موفقیت براش تصور نشه. دلیل علاقه‌ام به خاکستری‌اش هم اینه که، به نظرم گندالف وقتی سفید شد و به بالاترین مقام شورای ایستاری رسید، کمی بیش از حد جدی شد ولی زمانی که خاکستری بود حداقل احوال شوخ‌ و شنگ مثل آتش بازی رو، در کنار جدی بودنش داشت، یعنی یک ترکیب دوست‌داشتنی «غیرقابل پیشبینی». همه این موارد در کنار هم باعث شد تا من نزدیکی بین شخصیت خودم و گندالف خاکستری رو احساس کنم و این نکته رو باید در نظر داشت وقتی کسی کاراکتری رو انتخاب می‌کنه چون ذات خودش رو می‌شناسه، معمولا اشتباه نمی‌کنه کما اینکه ما در مورد اکثر جماعت آردایی این موضوع رو شاهدیم. و در نهایت بازی جذاب ایان مک‌کلن هم در سری فیلم‌های ارباب‌حلقه‌ها بی‌تاثیر نبود.

۵. نکته‌های خیلی جالبی در مورد گندالف خاکستری گفتی. فکر می‌کنم گندالف از معدود شخصیتایی باشه که همه سر دوست داشتنش توافق دارند! سوال بعدی اینه که اگه یه کتاب خونه پر از کتاب‌های تالکین رو بهت بدیم و فقط بتونی یکیش رو برداری، اون کدوم کتابه؟

-البته در مورد گندالف، چند روز قبل فهمیدم گویا افرادی هستند که دوستش ندارند که نظرشون اصلا محترم نیست! :دی

اما در مورد سوال شما، اگر چندسال قبل از من می‌پرسیدند بلاشک می‌گفتم سه‌گانه ارباب حلقه‌ها و نظر نهاییم بازگشت شاه بود. اما الان سیلماریلیون انتخاب منه که پاسخ سوال شماست. اما اگر بخوام دلیلی برای انتخابم داشته باشم، باید بگم من هرآنچه از دنیای آردا به زبان فارسی ترجمه شده در کنار برخی نسخه‌های انگلیسی رو دارم، اما تنها سیلماریلیون خط قرمز ام به حساب میاد. صرف نظر از یادگاری باارزش اول کتابم، این مجموعه مقدس‌ترین نوشتار برای علاقه‌مندان رشته افسانه تالکین محسوب شده و تسلط به متن‌اش واقعا باارزش و بااهمیته. البته باقی کتاب‌هایم نیز برایم عزیزند که همه در یک قفسه جدا در کتابخانه‌ام جا خوش کرده‌اند.

۶. فکر کنم برای تو هم پیش اومده باشه که آرزو کنی بقیه عمرت رو جایی تو سرزمین میانه بگذرونی. اگه آره، کدوم منطقه‌ست که دوست داری تا ابد اونجا بمونی؟

-من اول از همه دوست داشتم مثل گندالف به نقطه‌نقطه سرزمین میانه حتی مناطق شرقی که نرفت!، سر بزنم و مدتی هم بمونم. بعد از فراغت از این سفرها، حتما چندسالی رو در شایر دوست داشتنی می‌گذروندم اما در نهایت بادبان می‌کشیدم و برای همیشه به والینور سفر می‌کردم. اگر هم تنها یک انتخاب از ابتدا داشتم، بلاشک همان والینور رو در نظر می‌گرفتم.

۷. توی دنیای واقعی چی؟ جایی بوده یا هست که برات تداعی گر سرزمین میانه باشه؟

-به دفعات. از اونجایی که علاقه‌مندان به فانتزی دوست دارند تا دنیای اطراف رو با قیاس افکارِ متفاوتِ خودشون بسنجد، این اتفاق بارها رخ میده و همه تجربه‌اش کردیم. اما محض مثال در مورد خودم: چندسال قبل در سفری به یکی از روستاهای غرب کشور، دریاچه‌ای رو میان سه کوه دیدم که بازتاب آسمون رو سطح آرومش نقش بسته بود. بلافاصله خلد-زارام در ذهنم تداعی شد و حس کردم دروازه‌ خزد-دوم باشکوه رو اون طرف دریاچه‌ی کوچیک می‌بینم. یا در جریان اقامت در پارک ملی کویر مرکزی، وقتی برای اولین بار چشمم به درخشش نقره‌فام ستارگان بر تارک لاجوردی آسمان افتاد، حس نگریستن به مخلوقات بی‌مانند واردا النتاری در افکارم تداعی شد و ناخواسته نام البریت رو به زبون آوردم که دوستم تعجب کرد این کلمه دیگر چیست!. نمونه‌های ساده‌تر مثل راه‌رفتن در میان برگ‌های پاییزی و حس قدم‌زدن در سایه مالورن‌های طلابیشه یا یادآوری احوال لگولاس وقتی مرغان دریایی را سواحل بل‌فالاس دید، زمانی که خودم کنار دریا قدم می‌زنم. به طور کلی تجربه‌ها برای پاسخ این سوال زیاده.

۸. زوج مورد علاقه دانیال بهمنش تو سرزمین میانه کدوم زوجه؟ و چرا؟

-مانوه و واردا. علت هم اینه که واقعا متفاوت‌ترین زوج در آردا و از نظر من به حساب میان. اولا هردو شاخص‌ترین قُدسیان هستند و بیش از همه‌ی مخلوقات ارو گرامی داشته می‌شوند تا جایی القاب و مقام‌شون پادشاه و شهبانوی آرداست ، دوما هیچ‌چیز از چشم و‌ گوش آنان پنهان نیست و اگر نیاز باشه از جملگی رخدادها مطلع هستند. سوما به‌ندرت از هم جدا می‌شوند، برفراز بلندترین نقطه آردا یعنی تانیکوئتیل ساکن و البته در ظاهر و زیبایی هم زبان‌زد هستند. به طور کلی خیلی دست‌نیافتنی و خاص به حساب میان و همون علاقه موجودات آزاده جهان به البریت، می‌تونه دلیل قاطعی باشه بر این انتخابم. برای همین بیش از دیگر زوج‌های آردا برای من جذاب‌اند. یک نکته رو هم داخل پرانتز بگم اگر به جای مانوه، ملکور همسر واردا بود دلایل انتخابم می‌تونست بیش از اینها جذاب باشه! :دی

۹. فکر کنم دیگه هر کس با همایش‌ها و میتینگ‌های آردا آشنا باشه، بدونه که عکاس زحمت‌کش و همیشه حاضر  در صحنه ما کسی نیست جز آقای بهمنش. اولین باری که برای آردا دوربین به دست گرفتی رو یادته؟ چه سالی بود و چه مراسمی؟

-شما خیلی لطف دارید و از این بابت جدا ممنونم. عکاسی هم حقیقتا حداقل کاری‌ست که «باید» انجام بشه تا اتفاقات آردا صرفا در یادگارها نمونه. اما اولین بار رو خوب یادمه، مراسم رونمایی کتاب قصه‌های ناتمام در محل گردهمایی‌های فانتزی به تاریخ پاییز ۱۳۹۲ بود و من نخستین بار جمع دوستان آردایی رو از نزدیک می‌دیدم و لازمه که بگم قبلش تجربه دیدار با آقای علیزاده و چند نفر محدود رو صرفا داشتم. خُب با خودم گفتم من که دوربین دارم، بهتره ببرم تا شاید اندک کاری در آنجا ازم بر بیاد که برای باقی حاضران جالب باشه. حالا شما حساب کنید یکهو وارد جمعی شدم که حتی شناخت ظاهری چندانی هم از حاضرینش نداشتم، نتونستم اون دوست مدیری که در بحث عکاسی با ایشون هماهنگی لازم در پیام خصوصی فروم داشتم رو پیدا کنم و با همون وضع ناهماهنگ شروع کردم به عکاسی. قیافه متعجب دوستان هم جالب بود و از اونجایی که اون زمان جو خیلی بسته‌تر از الان بود و بیشتر ارتباطات مجازی محسوب میشد، شاید به راحتی نمی‌تونستن بپذیرن که یک غریبه هر چند آردایی ازشون عکاسی کنه و البته تعدادی هم فرار کردند که از نظرم طبیعی هم بود :دی به‌هرحال، من از چندسال قبل با دوستانی در فروم آشنا بودم و نام کاربری‌ام رو می‌شناختند ولی دیدار رو در رو متفاوت محسوب میشد. سال بعدش، در مراسم ده سالگی وبگاه آردا و در تاریخ شهریورماه ۱۳۹۳، بازهم ثبت رویداد کردم که به نظرم جذاب‌ترین در نوع خودش شد و اینبار به لطف ارتباطاتم با دوستان، کارم ساده‌تر بود و جالبه در اون برنامه عزیزی رو در قالب عکس ثبت کردم که بعدها به من گفت که در عکسهایم بوده و جنب‌ و جوش‌هایم رو دیده :دی هرچند دوستی آردایی با یکدیگر در آن زمان نداشتیم که بعدها این ثبتِ  اتفاقی، حس خیلی خوبی برایم داشت. به همین ترتیب تا زمانی که بوده‌ام، اگر همایش یا مراسمی رسمی رخ داده، سعی کردم حداقل در بحث ثبت رخدادها چه نوشتاری و چه تصویری کمک کنم، البته این هم لازمه تا بگم بانوی سپید روهان (نعیمه عزیز) هم به دفعات از مراسم‌ها عکاسی کرده یا گاها باهم این کار رو انجام دادیم.

در آخر هم لازمه که بگم چندوقت قبل با یک حساب نه چندان دقیق به عدد بیش از ۳۰۰۰ عکس ثبت شده از همایش‌ها و دورهمی‌های آردایی رسیدم که به اشکال گوناگون گرفته شده و شاید برخی حاضران در تصاویر، به‌هر دلیلی امروز در جمع ما نباشند اما خاطراتشون همیشه خواهد بود. به همین دلیل من حتی در دورهمی‌های خودمونی هم سعی می‌کنم عکسی بگیرم تا به یادگار بماند.

۱۰. بهترین عکسی که از آردایی‌ها گرفتی، از نظر خودت کدومه؟

-پاسخ به این سوال ساده نیست، چون هریک از تصاویر ثبت شده همراه با کلی خاطره‌اس و واقعا انتخاب بین‌شون ممکن نیست. اما یک مورد به نظر خودم از همه جذاب‌تره که برمی‌گرده به دیدار آردایی‌ها در نمایشگاه کتاب سال ۱۳۹۴. اگرچه آن عکس را خودم نگرفتم و تنها با دوربین‌ام بوده چون بنده نیز در جمع حضور دارم :دی اما در نوع خودش بسیار جالب توجه محسوب میشه از این جهت که بیشترین تعداد حاضرین آردا در سال‌های اخیر، در همان قاب تصویر در کنار یکدیگر جمع شدند و ما برای اولین بار تعداد کثیری از دوستان رو همانجا از نزدیک دیدیم. متاسفانه در حال حاضر به این عکس دسترسی ندارم اما فکر کنم در آرشیو دیدارهای فرومِ وبگاه آردا موجود باشد.

۱۱. بهت همین الان یه سلاح میدیم دانیال، کدوم جنگ سرزمین میانه‌ست که دوست داری توش شرکت کن؟ چرا؟

-دوست دارم در نبرد دروازه سیاه و در قامت گندالف شرکت کنم. حس خیلی عجیب و تراژدیکی داره. اینکه بالاخره یکجا تکلیف همه چیز قراره یک‌سره بشه و برای آخرین بار مقابل بزرگترین خصم دوران سوم سرزمین میانه، رو در رو خواهیم ایستاد. لحظاتی که امید و ناامیدی تواما هست و دیگه هیچی مهم نیست جز اینکه شما در کنار سایر نمایندگان از مردمان آزاده جهان با این هدف می‌جنگی که بلکه با خرید وقت و تغییر توجه دشمن، درصدی به حامل حلقه کمک کنی و حتی اگر حامل شکست هم خورد تا منتهی توان جسمی شمشیر بزنی و با اقتدار بر خاک بیفتی هرچند دیگه کسی نباشه که روایتگر رخدادها کنه.

۱۲. بعضی از دوستان اصرار داشتند از خصومتت نسبت به گالادریل بپرسم. البته من که تایید و تحسین می کنم این دشمنی رو، ولی برای خوانندگان بگو قضیه از کجا شروع شده؟

-از قدیم گفتند اگر می‌خواهی چیزی رو خراب کنی ازش بد دفاع کن یا شاید بهتره بگم بیش از اندازه دفاع کن. این دقیقا حکایت اکثر دوستانی‌ست که از گالادریل مقدس‌سازی کردند و کاراکتر را بدون ایراد، صد در صد کامل و دست نیافتنی توصیف می‌کنند که با کوچکترین انتقاد از او بلافاصله برافروخته شده و بحث باهاشون به قهقرا می‌رود. من حقیقتا در ابتدا خصومتی با بانوی طلابیشه نداشتم اما چندباری که بحث شد، بلافاصله دوستان به صحرای هاراد زدند و کوچکترین حرفی رو برنتابیدند به همین خاطر از اون به بعد شدم منتقد سرسخت گالادریل. نکته جالب توجه اینه کسی منکر بزرگی و تاثیرگذاری خدمات این شخصیت در دنیای آردا نیست اما اینکه بزرگنمایی کنیم و بگوییم عالی‌ترین است و هیچ نکته نقضی ندارد، چندان جذاب نیست. حالا برخی از عزیزان میگن که گالادریل کاراکتر مورد علاقه شخص تالکین هم بوده و این خودش دلیلی قطعی بر درستی دفاع همه جانبه‌شون است اما صرفِ نظر شخص نویسنده، جدا قرار نیست همه ما «عینا» دنبال‌رو علاقه‌مندی‌هایش باشیم. و در نهایت نظر من اینه بیشتر طرفداران گالادریل صرفا به دلیل بازی کیت بلانشت در نقش این کاراکتر به آن علاقه‌مند اند وگرنه اگر از آنها بپرسی واقعا این بنده‌ی ارو در تاریخ آردا چه فعالیت‌هایی داشته به احتمال زیاد پاسخ چندانی نخواهند داشت که قانع کننده باشد.

۱۳. فکر می‌کنم اینقدر که سر این کاراکتر بحث شده، سر هیچ کاراکتر دیگه‌یی بحث نشده، اما متاسفانه به نتیجه نرسیده. پس بهتره ما هم زودتر ازش بگذریم! از تاپیک های فروم آردا کدوم یکی رو بیشتر دوست داری؟

-مسلما هیچ‌یک از طرفین بحث قانع نخواهند شد، اما به نظر من حداقل نظرات ما به مراتب منطقی‌تر از دلدادگان گالادریل یا بهتر است بگویم کیت بلانشت است و در آخر #گالادریل_مقواست :دی

اما در مورد تاپیک، خُب هرکدام از بحث‌ها برای من جذاب بود چون دوستان با موشکافی دقیق مسائل یا سوالات پیرامون دنیای تالکین رو مورد بررسی قرار می‌دادند و همه در کنار یکدیگر چیزهای زیادی را فرا گرفتیم.

اما دو تاپیک برای همیشه در ذهن من به یادگار خواهد ماند.

اولی «قرارهای آردایی‌»ست که همواره با ذوق دنبال می‌کردم. اعلام خبر یک دیدار مناسبتی مثل نمایشگاه کتاب یا همایش که منجر به آشنایی با دوستان عزیز می‌شد و بعدش خواندن گزارش برنامه و ذخیره تصاویر خودمانی‌اش.به قدری این تاپیک را دوست داشتم که همیشه چشم‌ انتظار اعلام برنامه در آن بودم. درست است که فروم در آن زمان امکانات جذابی مثل نمایه برای ارتباط بین کاربران داشت اما همه واقفیم هیچ‌چیز مثال دیدارهای رو در رو جذاب نیست. به همین خاطر وقتی دوستی‌ام با عزیزان آردایی بیشتر شد نهایت تلاشم رو کردم تا دورهمی‌ها بیشتر شود و شکر ارو رفقا هم پای کار آمدند که نتیجه آن، همین است که امروز می‌بینید. گروه‌های مختلف آردایی که به دهها دورهمی جذاب در سرتاسر ایران و در بازه‌های زمانی گوناگون و نه صرفا مناسبتی ختم شده و در اینجا جا دارد از زحمات توروندور (سینا عزیز) هم قدردانی کنم که برای جمع‌های آردایی بسیار زحمت کشید و ایضا یکایک دوستانی که تا به امروز افتخار حضور به ما دادند.

تاپیک دوم هم «خداحافظی از فروم وبگاه آردا» بود که واقعا حال و هوایی بس اپیک داشت چرا که اعضای خانواده آردا را بعد از سالها و برای آخرین بار کنار یکدیگر زیر سقفی جمع کرد که حافظ دوست‌داشتنی و صبور اش شاه اله‌سار عزیزمان است.

۱۴. به غیر از فانتزی‌های تالکین فانتزی دیگری رو دنبال می‌کنی؟

-این که بخوام به شکل فن تالکینی دنبال کنم، خیر. اما به طور مثال کتاب‌های نغمه‌ای از آتش و یخ مارتین رو می‌خونم، مدتی قبل یک کتاب جذاب از جناب آرمان آرین رو مطالعه کردم که فانتزی اسطوره‌ای جذابی رو از تاریخ ایران داشت، زمانی هری‌پاتر رو دنبال می‌کردم و…اما در نهایت فقط خودم را طرفدار داستان‌های جی.آر.آر تالکین می‌دانم و باقی موارد صرفا گذرا ست.

۱۵. دانیال اگه تو داستان یک شخصیت منفی بشه! کدوم یک از اون ها میشه؟

-منظورت داستان های تالکینه؟

– بله.

-ملکور. این شخصیت واقعا جذابه و کاریزمای عجیبی هم داره. کاراکتری سرشار از خباثت با درایتی مختص به خودش و شاید تنها مشکل پیش‌روی او کم بودن افراد عاقل اطرافش بوده است که می‌توانسته روی آنها حساب کند. احتمالا اگر ملکور می‌شدم، تمام تلاشم رو به کار می‌گرفتم تا مُخ واردا رو هم بزنم تا، باهم دیگه آردا رو به سیاهی و تباهی برگشت‌ناپذیری برسونیم :دی واقعا تصور چنین وضعیتی میتونه لذت بخش باشه اما من ترجیح‌ام اینه همون گندالف بمونم.

۱۶. از تجربه بودن تو اینستاگرام آردا برامون بگو. خاطره‌ی جالبی از برخورد با دنبال کننده‌ها تو ذهنت هست؟

-اینستاگرام آردا ۳۱ اردیبهشت ماه امسال (۱۳۹۸) چهارساله شد. هدف اصلی ما از تاسیس صفحه رسمی وبگاه آردا در اینستاگرام آغاز مسیری تازه برای اشاعه هرچه بهتر دنیای جذاب جی.آر.آر تالکین میان فارسی زبانان و در عرصه شبکه‌های رو به رشد اجتماعی بود چرا که فروم‌ها کم‌کم کارکرد خود را از دست دادند و نیازمند اقداماتی تازه به فراخور زمان بودیم تا جایگاه فانتزی دوست‌داشتنی‌مان بیش از پیش تثبیت شود لذا ما اولین صفحه ایرانی طرفداران تالکین در اینستاگرام شدیم. داستان چگونگی آغازِ کار طولانیست اما در گذر زمان شش نفر در نقش اداره‌کنندگان صفحه فعالیت داشتند که امروز فقط من و الوه عزیز از آن جمع مانده‌ایم و از حق هم نگذرم اکثر زحمات بر دوش «محمدحسین عزیز» است که هم در بحث محتوایی و هم طراحی‌ها فعالیتی خالصانه دارد دقیقا به همان شکلی که زمان مدیر بودن‌اش در فروم ماهانکسار آردا از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد. طبیعتا در برهه‌های مختلف زمانی این صفحه با افت و خیزهایی همراه بوده که طبیعی‌ست و خاصیت هر فعالیت طرفداری به حساب می‌آید اما همواره انگیزه‌ای که دنبال‌کنندگان فهیم به ما داده‌اند و با نظرات خود، سعی در هرچه بهتر شدن صفحه‌ای که در حقیقت «متعلق به خودشان» است، داشته‌اند به مشابه چراغی برای قدم نهادن ما در این مسیر مهم و البته پیچیده بوده که از این بابت جدا ممنونیم. در خصوص خاطرات هرگونه تعامل ما با عزیزانِ مخاطب‌مان جذاب است، از لطف‌شان در ارسال آثار و کلکسیون‌های آردایی تا به اشتراک گذاشتن نظراتشان در ارتباط با مسائل مرتبط تالکینی، سوالات مختلف و حتی بحث‌های ذیل پست‌ها، همه برای ما جالب و شایسته احترام است اما برای من، دوست‌داشتنی‌ترین رویدادها زمانی رخ داده که مسابقه‌ای داشته‌ایم و نتیجه آن شده که دایرکت ما لبریز از آثاری بوده که هریک سرشار از ذوقی وصف ناشدنی‌ست و امیدوارم این روند تعامل همیشه ادامه پیدا کند حتی اگر روزی اداره کنندگان صفحه اینستاگرام وبگاه آردا دوستان دیگری باشند.

۱۷. شده که دلت بخواد جایی تغییری تو داستان‌ها بدی؟

-اصلا و ابدا، چون سیر نوشتار تالکین اونقدر جذاب و زیباست که هر تغییری ممکنه به فاجعه منتهی شه. البته ای‌کاش میشد بعضی از بخش‌های داستان که ناقص مونده رو تکمیل کنم به شرطی که توانایی برقراری ارتباط با روح خدابیامرز تالکین رو داشتم و البته خلاقیت‌ام به آن خوبی بود. 

۱۸.به چند نفر پیشنهاد دادی دنیای تالکین رو بخونند؟ یا اصلا پیشنهاد دادی؟

-والا تعداد دقیقش رو به یاد ندارم اما همچین کم هم نبوده. جدای بحث‌هایی آردایی که درون جمع‌های دوستانه خودمان داریم و من شدیدا به آنها علاقه‌مندم، گاها پیش میاد عکس یا متنی از دنیای آردا رو در صفحه شخصی خودم، با دیگران به اشتراک می‌گذارم و طبیعتا برای تعدادی سوال میشه این عبارت یعنی چه یا اشاره به چه چیزی دارد؟، لذا من هم از ابتدا تا انتهای موضوع رو بدون کم و کاستی مثالِ قصه حسین‌کرد شبستری :دی توضیح می‌دهم و احتمالا آن بنده خدا فیوز می‌پراند با دنیایی از سوال که برایش پیش آمده :دی یا گاهی اوقات از نوشتار تالکین برای مثال یا توصیف حرفم استفاده می‌کنم که طبیعتا همان مثال هم نیاز به تفسیر دارد و نتیجه حرف پشت حرف :دی اما آخرین بار کمتر از یک ماه قبل بود که آنقدر از دنیای آردا برای دوستی گفتم که بدان علاقه‌مند شد و حتی نام تام بامبادیل را برای خود انتخاب کرد. فکر کنم از افرادی که با دنیای تالکین آشنا کردم به تعداد انگشتان دو دست به مراحل تهیه کتاب رسیده باشند. در نهایت شاید استراتژی فکری – عملیاتی ایران طی جنگ هشت‌ساله که می‌گفتند «ما مامور به ادای تکلیف و وظیفه‌ایم نه مامور به نتیجه» برای ما نیز قابل تفسیر است چرا که وظیفه حداکثری خودمان را در اشاعه دنیای تالکین انجام می‌دهیم، اینکه چند نفر راه چنین فانتزی را در پیش گیرند، دیگر به خودشان مربوط است.

۱۹. به دوستانی که مایل‌اند در دنیای تالکین و در ارتباط با ادبیات گمانه زن فعالیتی داشته باشند، چه پیشنهادی میدی؟

-ببینید پیشنهاد دادن کار ساده‌ای نیست و باید بزرگانِ اهل فن انجامش بدن. اما اگر نظر منو می‌خواهید، هر انسان به فراخور افکارش حداقل نیاز به یک فانتزی داستانی در طول زندگی‌اش داره تا خودش رو در قالب احوالی که دوستش داره تصور کنه و برای لحظاتی از زندگی سخت ماشینی فاصله بگیره. فانتزی هم معناش صرفا رویا نیست همونطور که جناب مراد فرهادپور گفتند فانتزی نه فرار از واقعیت، بلکه فرار (حرکت) به سمت‌اش محسوب میشه. به طور مثال دنیای جذاب جی.آر.آر.تالکین برای من شروع اتفاقات جذابی بود، باعث شد افرادی شبیه خودم رو پیدا و به دوستی باهاشون افتخار کنم و همین فانتزی بود که در احوال تلخ به کمکم اومد. حالا اگر دوستی تصمیم داره در این حوزه فعالیت کنه، کافیه قلم به دست بگیره و اجازه بده داستانِ زاییده افکارش، اونو به هرکجا که می‌خواد ببره و فقط طی مسیر از افتادن به ناکجاآباد جلوگیری کنه. این راه فقط اراده می‌خواد و علاقه چون همه ما انگیزه لازم رو داریم و البته سوژه بزرگی رو در دسترس خود می‌بینیم تا از آن الگو بگیریم.در حال حاضر هم خیلی‌ها حتی در همین ایران خودمون از داستان‌های تالکین ایده گرفتند و فانتزی‌های خودشون رو می‌نویسند که بعضا چاپ هم شده. یا در سطح پایین‌تر فعالیت در شبکه‌های اجتماعی و کمک به اشاعه اون بخش از ادبیات گمانه‌زن که بهش علاقه دارند، جدا ارزشمنده. چون وظیفه‌ای بر گردن همه ماست و اونم چنین است که همانطور به ما کمک کردند تا مسیر علاقه‌مندی‌های دنیای افکار خودمون رو طی کنیم، پس متقابلا چنین کاری را در قبال دیگران باید انجام دهیم و در این راه همانطور که گفتم صرفا اراده و علاقه نیاز است، باقی موارد پله‌پله خواهد آمد.

۲۰. حرف آخرت برای دوستان آردایی؟

-به عنوان صحبت پایانی می‌خوام تشکر کنم از: جناب رضا علیزاده بابت تمامی زحماتی که، تا به امروز برای آردایی‌ها کشیدند که همگان واقف‌اند اگر ترجمه‌های فوق‌العاده ایشان نبود شاید تالکین اینقدر میان فارسی‌زبانان محبوب نمی‌شد؛ از اله‌سار عزیز برای صبر مثال‌زدنی و همچنین سالها تلاشِ شایسته تقدیر در راستای پایدار ماندن وبگاه آردا و همچنین دورهمی‌های دوستانه‌ ما؛ از آرون و رینگیتور گرامی برای تاسیس وبگاه ماندگار آردا؛ از یکایک مدیران انجمن ماهاناکسار و شبکه‌های اجتماعی که زمان زیادی از وقت خودشون رو برای اشاعه اطلاعاتِ سرزمین فانتزی تالکین میان کاربران صرف کردند من جمله خودِ شما، منصوره عزیز و البته یکایک دوستانی که قدمی در این مسیر جذاب برداشتند که اگر بخوام نام ببرم ممکن است ناخواسته اسمی از قلم بیفتد ولی آردا با تلاش جمعی آنان معنا گرفت و در نهایت از آن عزیزِ دوست‌داشتنی که به تصوراتم از دنیای جی.آر.آر.تالکین رنگ و حسی تازه داد.

یادمون نره ما امروز به دلایل مختلف و البته شکر ارو، با فانتزی تالکین آشناییم و ممکنه فردا روزی از چنین عالم لطیفی دور بشیم که البته همه چیز بستگی به خودمون داره و می‌تونه هرگز رخ نده. اما حداقل تا وقتی که در این امن‌ترین خانه شرق دریاها حضور داریم، هرآنچه را که می‌توانیم در راه اعتلای شایسته احوال‌مان انجام داده و از لحظه‌لحظه بودن در کنار عزیزانی شبیه به خودمان لذت ببریم که همین خاطرات تا ابد ماندگار خواهد ماند.

بادا ستاره‌ای در ساعت دیدار همه ما بدرخشد. ⭐️

ماهیت رمزآلود کوهستان بی‌رحم؛ در کارادراس چه گذشت؟

نوشته: مازیار یگانه

کارادراس بلندترین قلهی کوهستان مهآلود است که یاران حلقه در مسیر حرکت به سمت کوه نابودی از آن عبور کرده و با سختیهای زیادی روبرو میشوند. در این مقاله میخواهیم به بررسی ماهیت کارادراس بپردازیم.

توجه: این مقاله بر پایهی برداشتهای شخصی نویسنده از محتوای در دسترس نوشته شده است و تضمینی نسبت به صحیح بودن مطالب ارائه شده وجود ندارد.

موقعیت

کوهستان مهآلود دارای سه قله مرتفعِ سر به فلک کشیده است. نام آنها در میان مردمان سرزمین میانه بدین شرح است: کارادراس یا شاخ سرخ؛ کلبدیل، یا سیم کوه؛ و فانویدول، یا همان اَبْرسر. کارادراس بلندترین و شمالیترین میان این قلههاست، درون این قله، رگههای میتریل به طور فراوان یافت میشود. در جنوب کارادراس، دروازه شاخ سرخ یا همان گذرگاه شاخ سرخ قرار دارد؛ که به خیانتپیشگی معروف است؛ گذرگاهی با یک راه پرپیچ و خم شیبدار که مسافران از طریق آن از کوههای مهآلود میگذشتند.

«…کارادراس در برابرشان قد برافراشت: قله ای پر صلابت، و روی نوک آن برف مثل نقره، اما با دیوارههای جانبی پرشیب به رنگ سرخ مات، گویی که آن را به خون آغشته باشند

یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

تاریخچه

در هزارهی اول دوران سوم بود که هابیتها دست به مهاجرت زدند و بیشترشان از کارادراس عبور کردند، استورها (دستهای از هابیتها) در سال ۱۱۵۰ با گذشتن از گذرگاه شاخسرخ به اریادور وارد شدند.

در اواسط دوران سوم، یعنی سال ۱۹۸۰ دورفها در پی میتریل که فلزی بسیار گرانبها بود زیر کارادراس را بسیار عمیق حفاری و کندوکاو کردند که مایه تباهی آنها شد. دورفها اینک اهریمنی باستانی را آزاد یا بیدار کردند که از زمان آمدن ارتش غرب دیده نشده بود؛ یک بالروگِ مورگوت! که در زیر کارادراس و نقبهای تاریکش برای سالیان سال آرمیده بود. در آن زمان، او دورین ششم را کشت و با عنوان «مایهٔ هلاکت دورین» معروف شد، بالروگ دورفها را به طرز دهشتناکی از خزددوم بیرون کرد و از آن پس نام خزددوم به سیاهچال یا همان موریا تغییر پیدا کرد.

گذرگاه شاخ سرخ در سال ۲۵۰۹ دوران سوم، خیانتپیشگی خود را نشان داد؛ این بار زمانی که کلهبریان از آنجا میگذشت. کلهبریان دخت گالادریل و همسر الروند بود. او هنگامی که قصد سفر به لورین، سرزمین مادریاش، را داشت میخواست از گذرگاه شاخسرخ بگذرد اما در مسیر آن مورد کمین اورکها قرار گرفت و از سلاحی زهرآلود زخم مهلکی برداشت.

پس از سقوط خزددوم الفها برای عبور به مقصدشان که معمولاً بین لوتلورین و اریادور بود از این گذرگاه استفاده میکردند. یاران حلقه در پویششان به سوی کوههلاکت، سعی کردند از این مسیر عبور کنند اما به خاطر آب و هوا و خواست شوم کوهستان، مجبور شدند از زیر آن یعنی معادن موریا بگذرند.

ریشه شناسی نام کارادراس

این قله در زبان مشترک، میان آدمیان «شاخسرخ» نامیده میشود. در زبان سینداری به آن «کارادراس» میگویند که ترجمه سینداری شاخ سرخ و ریشهی آن به صورت زیر است:

  • Carnan: سرخ
  • Ras: شاخ

و نتیجه ادغام آنها به صورت کارادراس در میآید.

در زبان خوزدول، یعنی میان دورفها به «بارازینبار» معروف است که احتمالاً ریشه آن به شرح زیر است:

  • Baraz: سرخ
  • Inbar: شاخ

تالکین توجه زیادی به نام کارادراس نشان داده است و بارها نام آن را در رشتهافسانه ویرایش کرده، اسمهایی که در ابتدا برای این کوه در نظر گرفته شده به صورت ذیل است. کریستوفر تالکین در این باب توضیح میدهد:

«در ابتدا نام «کوه شاخسرخ» پیدرپی تغییر پیدا میکرد: نخست «بلیسکارن» بود، بعد «کارنبِلِگ» و «رودیهورن (شاخ سرخ، سپس «تارگائر». همچنین پدرم در حاشیهی صفحه این را نوشته است:

کارادراس: رودیهورن و راسکارون.

همهی این نامها در نقشهای قدیمی نمایش داده شدهاند. در تغییر بعدی نامی که در ابتدا کارادراس بود با تارگائر جایگزین شد و نهایتاً تارگائر باقی ماند. در این مرحله من کلاً تارگائر را در نظر گرفتم که ظاهراً نام ارجح بود. تغییرات با جوهر قرمز اعمال میشد و در چند مرحله بعد این نام به کارادراس برگشت.

تاریخ سرزمین میانه، جلد ششم بازگشت سایه، سفر حلقه به سوی جنوب

همانطور که [گیملی] در یاران حلقه میگوید:

«آن طرف بارازینبار، یا همان شاخ سرخ و کارادراسِ «بیرحم» واقع است

«بیرحم» به هنگام نوشتن به جای صفت «طوفانی» آمده و خود طوفانی هم جایگزین نام «مرتفع» بود.

تاریخ سرزمین میانه، جلد هفتم خیانت آیزنگارد، سفر حلقه به سوی جنوب

در این جا میخواهم به نکتهای در باب تلفظ صحیح کارادراس اشاره کنم. آقای علیزاده در برگرداندن واژه Caradhras در ترجمه یاران حلقه به پارسی، آن را «کارادهراس» نگاشتهاند که این اشتباه آشکار مترجم است، چون بازنمایی صدای DH به «د» نزدیک است، بنابراین این واژه به صورت «کارادراس» کتابت و تلفظ میشود. شرح بیشتر را میتوانید در ضمیمه «ث» بازگشت شاه دنبال کنید. البته مترجم در همین ضمیمه به برگردانی اشتباهش در مورد کارادراس اقرار کرده است.

قبل از خواندن مقاله پیشنهاد میکنیم فصل «سفر حلقه به سوی جنوب» که در جلد اول ارباب حلقهها یعنی یاران حلقه قرار دارد را بازخوانی کنید. بیشتر نقل قولها برگرفته از ترجمه جناب رضا علیزاده از انتشارات روزنه است؛ باقی متنها که از کُتُب ترجمه نشده استخراج شده را اینجانب ترجمه کردهام.

اما گمانهزنیهای در مورد کارادراس چیست؟

در شورای الروند تصمیم بزرگی گرفته شد، تصمیم خردمندان این بود که حلقه باید عازم قلب قلمرو دشمن شده و در کوه هلاکت و آتشش افکنده شود. با این کار حلقه یک بار برای همیشه نابود و قدرت سائورون بیمقدار میگردد؛ پویشی دشوار برای یاران حلقه، پویشی پر از خصمهای آشکار و پنهان. در ابتدا مسیر گروه برای عبور از کوهستان مهآلود چنین بود: گذشتن از گذرگاه شاخ سرخ و در نهایت رسیدن به دره دیمریل.

صبح روز سوم مباحثهای در مورد مسیر سفر بین گندالف و آراگورن ایجاد میشود، هر دو تاکید دارند که مسیر کارادراس، مسیری است اهریمنی، پر از خطرهای شناخته و ناشناخته و خادمان اهریمنی در مسیر کمین کردهاند. رای گندالف این بود از مسیر تاریک و پنهان موریا بروند، در حالی که آراگورن مخالف آن بود و نهایتاً آنها گذرگاه کارادراس را برای عبور انتخاب کردند.

آسمان گرفته به نظر میرسید و خورشید رنگ پریده بود. باد اکنون از شمال شرق میوزید. گندالف هوا را بو کشید و به عقب نگاه کرد. آهسته به آراگورن گفت: «زمستان پشت سر ما شدت پیدا میکند. ارتفاعات شمال در آن دورها سفیدتر از قبل شدهاند؛ برف روی دامنههای پایین آنها را پوشانده. امشب مسیرمان به طرف دروازه شاخسرخ است. ممکن است جاسوسها در جادهٔ باریک ما را ببینند و موجودات اهریمنی سر راهمان کمین کرده باشند؛ اما آب و هوا ممکن است از هر دشمنی برای ما بدتر باشد. حالا راجع به مسیرت چه فکر میکنی آراگورن؟»

آراگورن جواب داد: «گندالف خودت خوب میدانی که نسبت به این مسیر، از اول تا آخرش نظر خوبی ندارم. و خطرهای شناخته و ناشناخته هر چه جلوتر برویم، بیشتر میشود. ولی باید ادامه بدهیم؛ و خوب نیست در گذرگاه کوهها معطل بشویم. تا آن دورها در جنوب گذرگاهی نیست، مگر این که برسیم به شکاف روهان. من بعد از آن خبرت راجع به سارومان، دیگر اعتمادی به آن مسیر ندارم. کسی چه میداند که سپاه چابک سواران در خدمت کدام طرف هستند؟»

گندالف گفت: «راستی که چه کسی میداند! اما راه دیگری هم هست، نه از گذرگاه کارادراس؛ راه تاریک و پنهانی که قبلاً راجع به آن صحبت کردیم. ولی اجازه بده دیگر راجع به آن صحبت نکنیم! لااقل هنوز. خواهش میکنم چیزی به بقیه نگو تا مطمئن شویم راه دیگری وجود ندارد

و در ادامه راهشان به گذرگاه شاخسرخ، ترس گندالف از آبوهوا به حقیقت پیوست. بارش برف و وزیدن باد به طرز شدیدی در ارتفاع پایین آنها زیاد شده بود، که مایهٔ تعجب آراگورن شد:

گندالف مکث کرد. برف ضخیمی روی باشلق و شانههاش نشسته و چکمههایش از هماکنون تا قوزک پا در برف فرو رفته بود.

گفت: «از همین میترسیدم، حالا چه میگویی آراگورن؟»

آراگورن پاسخ داد: «من هم از اینمیترسیدم و کمتر از چیزهای دیگر. من هم میدانستم که خطر بارش برف هست، هر چند که به ندرت در جنوب این قدر سنگین میبارد، جز در ارتفاعات کوهها. ولی ارتفاع ما هنوز آن قدرها زیاد نیست، ما هنوز خیلی پایین هستیم. جایی که راهها معمولاً تمام زمستان باز هستند

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

اما ماجرای کارادراس عجیبتر هم میشود. چنانچه به هنگام عبور یاران از کارادراس، صداهای بسیار ترسناک و زوزههای خندهٔ وحشتناکی به گوششان میرسد و انگار کوه آنها را هدف گرفته و سنگها را به طرفشان پرتاب میکند.

در تاریکی پیرامونشان، صداهای خوفانگیزی میشنیدند. شاید فقط بازی باد در شکافها و آبکندهای دیوارهٔ صخرهای بود، اما به صدای فریادهای گوشخراش و زوزههای خندهای وحشیانه شباهت داشت. سنگها از جانب کوه شروع به ریختن کرد و صفیرکشان از بالای سرشان گذشت و یا در کوره راه سقوط کرد. گاه و بیگاه صدای غرش خفهای را میشنیدند که به صدای غلتیدنِ سنگهای آبسوده از ارتفاعات پنهان بالای سرشان شباهت داشت

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

اگر آن نالههای مخوف پژواک و طنین آب و هوای ناخوشایند بر فراز کارادراس نباشد، پس چه کسی آن بلاها را بر سر یاران حلقه نازل کرد؟ به نظر نگارنده قدرتی شوم مانع از عبور یاران از این مسیر شد. اما آن قدرت چه بود؟ گمانهزنیها از اینجا شروع میشود.

۱مورگوت؛ خصم سیاه

ملکور، تواناترین آینور و خصم سیاه جهان، برای سلطه و حکمرانی خود بر دنیا بیشترِ وجود خود را در تار و پود آردا نهاد و بذری که او در آردا کاشت هرگز قابل ترمیم نخواهد بود و تا ابد بر هستی تاثیر میگذارد، مگر با نابودی کل آردا در بازپسین روز جهان.

«مورگوت برای به دست آوردن سلطه روی آردا، بیشتر وجود خودش را روی عناصر فیزیکی زمین گذاشت، بنابراین تمام چیزهایی که در زمین بدنیا آمده بودند و در آن زندگی میکردند، ددان یا رستنیها یا روحهای متجسم، لکهدار شده بودند. …کل سرزمین میانه حلقه مورگوت بود

حلقه مورگوت، یادداشتی بر انگیزهها در سیلماریلیون

در دوران آغازین آردا این مورگوت بود که کوهستان مهآلود (یا با نام سینداریاش، هیتایگلیر) را ضد اورومه بر افراشت.

«اما کوهستان، هیتایگلیر بود، برجهای مه بر فراز مرزهای اریادور؛ ولی این کوهها در آن روزگار بلندتر و موحشتر بودند، و ملکور آنها را برافراشته بود تا مانع از تاخت و تاز اورومه شوند

سیلماریلیون، حدیث آمدن الفها و بندیشدن ملکور

«اما دروغهایی که ملکور توانا و نفرینشده، مورگوت بائوگلیر، نیروی دهشت و کین در دل الفها و آدمیان نشانده است، بذری است که نمیمیرد و نابود نمیشود؛ و پیوسته و از نو جوانه میزند، و ثمرەی پلیدش تا روز بازپسین به بار مینشیند

سیلماریلیون، حدیث سفر ائارندیل و جنگ خشم

ملکور کوهستان مهآلود را برای جلوگیری از عبور و تاخت و تاز والار، علی الخصوص اورومه برافراشت و ما نیز میدانیم که ملکور بخش اعظم قدرت خود را در آردا پخش کرد. به عقیده نگارنده، کارادراس میتواند بخشی از ملکور باشد که خباثت و نفرت وی را در خود نهفته و به هنگام عبور یاران حلقه، بیرحمی خود را به گروه نشان میدهد.

نشانهی دیگری که میتواند احتمالِ بخشی از ملکور بودنِ کارادراس را تقویت کند، عقیدهای است که میان دورفها ایجاد شده. دورفها کارادراس را از دیرباز و دورانهای پیشین «بیرحم» مینامیدند، حتی پیش از آنکه نام شوم سائورون در سرزمین میانه شایع شود. چنانچه گیملی همین را میگوید و قبل از سائورون ارباب تاریکی جهان مورگوت بود. البته این مسئله میتواند اشارهای به اراده داشتن خود کارادراس باشد:

گیملی گفت: «کارادراس را بیرحم میگفتند و سالها پیش که شایعهی سائورون در این سرزمینها شنیده نشده بود، شهرت شومی داشت

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

و یکی از محکمترین شواهد ما متن زیر در سیلماریلیون است و ارتباط بسیار زیادی با کارادراس ایجاد میکند، همانطور که میدانید کارادراس در دورانهای نخست به بیرحمی معروف بود و دقیقا همین توصیف از برای ملکور آورده شده، توجه شما را به خواندن این متن جلب میکنیم:

«…ملکور در تاریکی مسکن گزیده بود، و گاه و بیگاه در کالبدهای گوناگونِ بیم و قدرت بیرون میآمد، و سلاح او سرما و آتش بود، از قلههای کوهستان تا کورههای زیر کوه؛ و هرآنچه را بیرحم و ستمگر و مرگبار بود در آن روزگار از چشم او دیدهاند

سیلماریلیون، حدیث آغاز روزگاران

هر آنچه که در قله کوهستان بیرحم بود به مورگوت نسبت داده میشد: این وضعیت دقیقا شبیه به کارادراس است که هم قله است و هم بیرحم. نکته جالب دیگر متن، سلاح مورگوت یعنی سرما است؛ یاران حلقه نیز در کارادراس با سرمای گزنده مواجه شد.

توصیفات زیر یادآور کارادراس است، پس چنین کالبدی برای او بعید نیست:

«و او بر آردا فرود آمد، با نیرو و شکوه و جلالی عظیمتر از دیگر والار، همچون کوهی که دل دریا را میشکافد و سر به ابرها میساید و جامهای از یخ بر تن دارد و تاجی از دود و آتش بر فراز سر؛ و برق چشمان ملکور بهسان شعلهای بود که گرمایش میپژمراند و سرمای گزندهاش میشکافت

سیلماریلیون، آینولینداله

نکته قابل ملاحظهی دیگری که میشود به آن پرداخت و آن را در نظر داشت، وجود یک بالروگ در زیر کارادراس است. بعد از ویران شدن تانگورودریم و جنگ خشم نیروهای تاریکی من جمله بالروگ گریختند و به اعماق کوهها پناه بردند. اما آیا انتخاب کوهستان مهآلود، آن هم زیر کارادراس اتفاقی بود؟ شاید بالروگ به قسمتی از کوههای مهآلود پناه برده که قدرت مورگوت خداوندگار تاریکی در آن زیاد است.

۲سائورون

«در میان پیشکارانش که صاحب آوازهاند، اهریمنی بود که الدار او را سائورون، یا گورتائورِ سنگدل نام داده بودند. در آغاز یکی از مایاهای آئوله بود، و در روایتهای آن مردم، همچنان نیرومند. در تمام اعمال ملکورِ مورگوت بر روی آردا، در کردههای بسیار و در نیرنگ بازیهای زیرکانهاش، سائورون نیز سهمی داشت، و در پلیدی، از حیث این که زمانی دراز در خدمت دیگری بود و نه در خدمت خویش، تنها از اربابش کمتر بود

سیلماریلیون، حکایت والار و مایار بنا به روایات الدار

بی شک از قدرتمند ترین مایا، میتوان سائورون را نام برد که یک گزینه مناسب دیگر برای ناآرامیهای کارادراس است. زمانی که بارش برف به طور عجیبی در ارتفاع پایین آنها افزایش مییابد، بورومیر شک میکند که مسبب اینها خود سائورون باشد، که راه را برای یاران حلقه سخت کرده است و سعی در تصاحب حلقه دارد:

بورومیر گفت: «بعید نمیدانم که این یکی از تمهیدات دشمن باشد. در سرزمین من میگویند که او حتی میتواند در کوههای سایه که در درون مرزهای موردور قرار دارد، توفان به پا کند. او قدرتهای عجیب و متحدان بیشمار دارد

گیملی گفت: «اگر بتواند برف را برای به زحمت انداختن ما از سیصد فرسنگی شمال به اینجا بکشاند، به راستی که نیرویش تا دوردستها گسترش یافته

گندالف گفت: «بله، نیروش تا دوردستها گسترش یافته

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

گندالف خاکستری که قطعاً از خردمندان سرزمین میانه به حساب میآید و دانشی عظیم دارد، حرف گیملی را نه تنها رد نمیکند، بلکه تایید هم میکند و احتمال اینکه خود سائورون آورنده کولاک باشد را در نظر میگیرد.

کمی که جلوتر برویم کولاک و باد به قدری شدید میشود که یاران توانایی ادامه دادن مسیر را ندارند و گفتگویی میان آنها ایجاد میشود؛ آراگورن و گیملی توافق نظر دارند که نیروی خبیث کوهستان میتواند سائورون نباشد، چه بسا قبل از او کارادراس به بیرحمی معروف بود.

بورومیر گفت: «امشب نمیتوانیم جلوتر برویم. بگذار هر که دلش میخواهد بگوید که صدای باد است؛ صداهای خطرناکی در هوا موج میزند؛ و این سنگها ما را نشانه گرفتهاند

آراگورن گفت: «من میگویم صدای باد است، اما حرفم به معنی این نیست که تو راست نمیگویی. موجوداتی اهریمنی و نامهربان در دنیا هست که از موجودات دو پا چندان خوششان نمیآید و با این حال متحد سائورون هم نیستند و اهداف خودشان را دنبال میکنند. بعضیها در این دنیا حتی از او قدیمی تراند

گیملی گفت: «کارادراس را بیرحم میگفتند و سالها پیش که شایعهی سائورون در این سرزمینها شنیده نشده بود، شهرت شومی داشت

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

در بخشی از رشته افسانه جی.آر.آر. تالکین گفته میشود احتمالاً این خباثت سائورون بوده است که باعث بیداری بالروگ «بلای جان دورین» شده است.

«یا [دورفها] آن را از زندان آزاد ساختند؛ [یا] ممکن است این موجود در آن هنگام خود بر اثر خباثت سائورون از خواب بیدار شده باشد

ارباب حلقهها، بازگشت شاه، ضمیمه الف، مردم دورین

اگر فرض بر آن بگیریم که سائورون از محل اختفا و آرمیدن بلای جان دورین با خبر بوده است، احتمالاً او با گردآوردن کولاک و آب و هوای بد خواسته آنها را ناچاراً وارد موریا کند و آنجا یاران را در هم بشکند و حلقه را تصاحب کند. البته گمانهزنی بسیار بزرگی است و ما هیچ مدرکی مبنی بر پیروی یا همکاری بالروگ موریا با سائورون در دست نداریم و گفتههای گیملی و آراگورن پذیرش این احتمال را سخت میکند‍‍، اما با این حال میتوان احتمال آن را در نظر گرفت.

۳شاه جادوپیشه آنگمار

پادشاه جادوپیشه آنگمار یکی از اشباح حلقه، فرمانروای نزگول مخوف ترین خادمان سائورون است. جادوپیشه از قدرتمندترین موجودات سرزمین میانه بوده و ممکن است ارباب مورگول مسبب ناآرامیهای به وجود آمده برای یاران حلقه در کارادراس باشد و شواهد بسیاری نیز برای این احتمال وجود دارد.

اشباح حلقه زمانی که فرودو را در گدار بروآینن دنبال میکردند با امواج رودخانه روبرو شدند که به دستور الروند بالا آمده بود، گندالف نیز امواج را به شمایل اسبهای سپید درآورد و امواج رودخانه به نزگول یورش آوردند و به کمک گلورفیندل و آراگورن، اشباح همراه اسبهایشان در آن غرق شدند.
گندالف معتقد بود که اشباح حلقه بدون اسب هایشان و با از بین رفتن نقابشان فلج میشوند و برای مدتی از خطر آنها در اماناند، او میگفت برای شروع پویش میبایست از سرانجام سوارها با خبر شد و قبل از آن شروع پویش حلقه را به صلاح نمیدید. گویی اگر سواری بتواند از آن مهلکه با اسبش بگریزد، خطری بزرگ میآفریند و چنین هم شد. دیدهورانی به دستور الروند به سرزمینهای اطراف فرستاده شدند تا آماری از دشمن بگیرند و اینجا به نکته جالبی بر میخوریم:

لاشهی غرقشدهی سه تا از اسبهای سیاه را بلافاصله در نزدیکی گدار سیلآلود یافته بودند. روی صخرههای تندآب پایین دست رودخانه، گروه تجسس لاشه پنج اسب دیگر را پیدا کردند و نیز بالاپوش بلند سیاهی که چاک خورده و پارهپاره شده بود. از سواران سیاه هیچ رد دیگری دیده نشد و حضورشان در هیچ کجا احساس نمیشد. چنین مینمود که آنان از منطقه شمال ناپدید شدهاند.

گندالف گفت: «دستکم هشت اسب از نه اسب هلاک شدهاند. نمیتوان شتابزده مطمئن بود، با این حال فکر میکنم میشود امیدوار بود اشباح حلقه متفرق و مجبور شده اند که به هر شکل ممکن خودشان را تهی و بیشکل به نزد اربابشان در موردور برسانند.

اگر قضیه از این قرار باشد، مدتی طول میکشد که بتوانند دوباره شکارشان را شروع کنند. البته دشمن خادمان دیگر هم دارد، ولی مجبور هستند قبل از اینکه رد ما را بگیرند، تمام این مسیر را تا مرزهای ریوندل بیایند. و اگر مراقب باشیم پیدا کردن رد مشکل میشود. ولی دیگر نباید بیشتر از این تاخیر کنیم.

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

طبق گفته دیدهوران هشت لاشه اسب پیدا شد. پس تکلیف آخرین اسب چه شد؟ به گمان نگارنده مقاله جادوپیشه توانست همراه اسب سیاه خود که زنده مانده بود، در حوالی دسامبر به سمت موردور بگریزد. جادوپیشه زودتر از دیگر نزگول به باراددور رسید، و سائورون در این زمان پرندهای دهشتناک یا همان فلبیست را به او اعطا کرد که ماموریتی سری را برایش انجام دهد. گندالف اصلاً به این موضوع اندیشه نکرده بود و گمان میکرد نزگول سواره باز به سمتشان میآیند و به خاطر این حس میکرد زمان خریده است. این گونه جادوپیشه توانست خودش را در زمان مناسب به یاران حلقه برساند. البته باید نکتهای را در مورد جادوپیشه متذکر بشویم. در قصههای ناتمام من باب قدرت نزگول و جادوپیشه به نکته جالبی بر میخوریم:

«همهی [نزگول] به جز شاه جادوپیشه، به هنگام تنهایی در روشنایی روز به طور مستعد سرگردان میشدند؛ و باز هم همه نزگول به جز شاه جادوپیشه از آب میهراسند

قصههای ناتمام، بخش سوم، شکار حلقه

پس جادوپیشه با سرعتی به مراتب بیشتری میتوانست خودش را به باراددور برساند.

وقتی پویش یاران شروع شد، فرودو در سپیدهروزی، سایهای را برفراز آسمان دید که برای ما تنها یادآور نزگول و مرکب مخوف خودش است:

ساعت سرد و یخ زده‌ی پیش از نخستین سپیده‌ی صبح بود و ماه پایین آمده بود. فرودو به آسمان نگاه کرد. ناگهان دید یا احساس کرد که سایه‌ای از روی ستارگان بالای سرش می‌گذرد، و انگار که ستارگان لحظه‌ای محو و بار دیگر به نورافشانی مشغول می‌شوند، لرزید.

نجواکانان به گندالف که پیشاپیش می‌رفت،گفت: «دیدی که چیزی از بالای سرمان می‌گذشت؟»

پاسخ داد: «نه، ولی هرچه بود احساس‌اش کردم. شاید چیزی نبود جز کمی ابر رقیق.»

آراگورن زیر لب گفت: «ولی با سرعت می‌رفت و در جهت باد نبود.»

ارباب حلقه‌ها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

توصیفاتی که از نزگول با مرکبهای بالدارش شده بسیار مشابه به چیزی است که در بالا نقل قول کردیم؛ توصیفی که در متن کتاب برای «نزگول بالدار» آمده، را جهت مقایسه در پایین میآوریم:

«…شبحی تاریک شبیه ابراما نه ابر، چرا که بسیار سریعتر حرکت میکرداز درون سیاهی جنوب پدیدار شد و شتابان به سوی گروه پیش آمد و همچنان که نزدیک میشد، روی تمام روشناییها را پوشاند. طولی نکشید که به شکل موجودی بالدار درآمد و مثل چاهی در شب تاریک بود. فریادهای وحشیانه از آن سوی آب به استقبال بلند شد، فرودو ناگهان سرمای گزندهای را که در تنش میدوید و به قلبش چنگ میانداخت، احساس کرد. سرمایی مرگبار در شانهاش احساس میکرد که مثل خاطرهی زخمی کهنه بود. مچاله شد و نشست انگار میخواست پنهان شود

ارباب حلقهها، یاران حلقه، رودخانه بزرگ

همانطور که میبیند توصیف این دو نقل قول بسیار شبیه به یکدیگر است، مخصوصاً در مورد تشبیه شدن آن پرنده به ابر اما درعین حال ابری پرسرعت. و البته تاریکی پیرامونش.

اوضاع به جایی میرسد که حتی کریستوفر تالکین در تاریخ سرزمین میانه به این سیاهی شک میکند و میگوید شبیه به نزگول بالدار است.

«این واقعه در یاران حلقه توضیحدادهنشده باقی ماند. نزگول بالدار هنوز از رودخانه نگذشته بودند

تاریخ سرزمین میانه، بازگشت سایه، سفر حلقه به سوی جنوب

در جلد بعدی تاریخ سرزمین میانه این شک تشدید میشود و کریستوفر تالکین ضمن مقایسه توصیفات نزگول بالدار (همانطور که ما نیز بالاتر آوردیم) نظر نهایی خودش را اعلام میدارد:

«…اما از دیدگاه من محتمل است که آن سایهای که از اطراف ستارهها در نزدیکی هولین گذشت، اولین ظهور نزگول بالدار باشد

کریستوفر «لرزیدن» فرودو در نقل قول اول را همانند جمله «سرمایی مرگبار در شانهاش احساس میکرد» در نقل قول دوم میداند.

پس ما تلویحاً تایید کریستوفر تالکین، پسر نویسنده، را در موضوع نزگول بالدار داریم و میتوانیم بگوییم نزگول پرنده آن زمان پیرامون یاران حلقه گشتی میداده است.

باور عمومی میان اورکها بر این است که نزگول بالدار اجازه رفتن به آن سوی رودخانه را ندارند در همین باب سخن گریشناخ را میآوریم:

«…نزگول بالدار: هنوز زود است، هنوز زود است. او نمیگذارد که آنها خودشان را اینطرف رودخانه نشان بدهند، به این زودیها نه. آنها برای جنگو منظورهای دیگرهستند

ارباب حلقهها، دو برج، یوروکهی

شاید اینجا پندار از «منظورهای دیگر» ماموریت ویچکینگ بر فراز کارادراس بوده است، چون میبینیم که صحت این اطلاعات برای یک اورک زیر سوال میرود! چرا یک اورک اطلاعاتی با این قطعیت را میداند؟ یعنی او از افکار سائورون با خبر بوده؟ بسیار بعید است و نمیتوانیم به حرف گریشناخ تکیه کنیم، و اطلاعات گریشناخ با اطلاعات واقعی در تضاد است، ولی ما گمان میکنیم که نزگول بالدار از رودخانه بزرگ گذشته است.

گندالف سپید، رو به سه شکارچی سخنی مشابه گفتهی بالا را میگوید و بر این باور است که نزگول بالدار اجازه ندارند از رودخانه بگذرند.

«…اما آنها هنوز اجازه ندارند که از رودخانه بگذرند

ارباب حلقهها، دو برج، سوار سپید

با این حال اگر بپذیریم شاه جادوپیشه در آن زمان بخصوص بر فراز آسمان، سوار بر مرکب مخوفش بوده پرسشی برای خواننده پیش میآید. آیا جادوپیشه آنچنان قدرتی دارد که راه را برای یاران حلقه سد کند؟ قریب به یقین میتوانیم بگوییم بله! ارباب نزگول همانطور که از نامش پیداست به ساحرگی مشهور است و ارتباطش با جادو هویداست. جادوپیشه بارها هنرنمایی خودش را نشان داده؛ برای مثال همو بود که با افسونهایی مهیب دروازهی میناس تیریت را گشود. در ادامه متن کتاب را در این خصوص میآوریم:

«گروند آهسته پیش خزید. طبلها دیوانهوار غریدند. روی کوههای اجساد شبحی موحش پدیدار شد؛ سواری بلند قامت و باشلق بر سر، ملبس به شنلی سیاه. آهسته با زیر پا گذاشتن کشتگان، بیاعتنا به تیرها پیش راند. ایستاد و شمشیر بلند رنگ پریدهای را بالا گرفت. و وقتی چنین کرد، وحشتی عظیم بر همه، بر مدافعان و خصم به یکسان مستولی گشت؛ و دست و بال مردان سست شد و در پهلوی آنان آویخته ماند و هیچ کمانی نغمهساز نکرد. لحظه ای همه جا ساکت بود.

طبلها غریدند و نواختند. دستهای بزرگ با شتابی عظیم گروند را پیش راندند. دژکوب به دروازه رسید. به نوسان درآمد. صدای غرشی عظیم همانند غرش رعد در میان ابرها، در سرتاسر شهر پیچید. اما درهای آهنین و تیرهای فولادی ضربه را تاب آورد.

آنگاه فرمانده سیاه پوش در رکاب برخاست و به صدایی موحش بانگ زد و با زبانی فراموش شده افسون قدرت و دهشت را برای شکافتن دلها و سنگها خواندن گرفت. سه بار بانگ زد. سه بار دژکوب عظیم غرید و ناگهان با ضربه آخر دروازه گوندور شکست. تو گویی دروازه بر اثر ضربت انفجارآمیز افسون متلاشی شد: برق آذرخشی سوزنده پدیدار گشت و درها به شکل تکههایی از همگسسته روی زمین ریخت

ارباب حلقهها، بازگشت شاه، محاصرهی گوندور

قابل توجه است که «غرش رعد میان ابرها» بسیار مشابه وضعیتی است که در کارادراس، برای یاران رخ داد. جادوپیشه قدرت درهم کوبیدن دروازهی استوار میناس تیریت را داشت، اما این بار هنرنمایی خود را در کارادراس نشان داد؛ با جادو کوهستان را هدف گرفت و صخره را به سوی یاران حلقه هدایت کرد و همانطور که بورومیر گفت سنگها عامداً آنها را نشانه گرفته بودند.

نمونهی دیگر از قدرتنمایی شاه جادوپیشه زمانی اتفاق میافتد که او در تعقیب فرودو در گدار بروآینن دشنه وسترنس فرودو را با جادو شکاند.

فرودو با آخرین تلاش گفت: «به یاری البریت و لوتین زیبا، نه دستتان به حلقه میرسد و نه منو شمشیرش را بالا آورد.

آنگاه فرمانده که تا نیمه گدار پیش آمده بود روی رکاب اسبش به طرزی تهدیدکننده ایستاد و دستش را بالا آورد. صدای فرودو برید. احساس کرد که انگار زبان به کامش چسبیده است و قلبش به شدت میزند. شمشیرش شکست و از دست لرزانش پایین افتاد.

ارباب حلقهها، یاران حلقه، گریز به سوی گدار

اما کولاک و آب و هوای برفی و ناخوشایند را چطور میشود به جادوپیشه نسبت داد؟ نخست باید گفت چنین آب و هوایی در کارادراس معمول است اما تشدید آن در این زمان بهخصوص میتواند کار جادوپیشه باشد. شواهدی از ارتباط او و کنترل عناصر آب و هوا موجود است، چنانچه در ضمیمه بازگشت شاه میخوانیم یخبندان و یخگشایی به اراده جادوپیشه بوده است:

«…[مردان برفی فروخل] از شاه جادوپیشه بیمناک بودند که (به نقل از مردم لوسوت) یخبندان و یخگشایی به ارادهی او بود

ارباب حلقهها، بازگشت شاه، ضمیمه الف، پادشاهی شمالی و دونهداین

البته میتوان قدرت جادوپیشه را فراتر از اینها دانست، چون پس از برگشت جادوپیشه به باراددور، سائورون قدرت او را ارتقا داد:

«…به [جادوپیشه] یک نیروی اهریمنی افزوده شد

نامه ۲۱۰ از سری نامههای تالکین

اما مسئله بعدی صداهای وحشتناکی است که از آسمان به گوش میرسد و باعث میشود که گروه ناگهانی متوقف شوند:

«گروه یکباره ایستاد، گویی بدون آنکه کلامی با هم رد و بدل کنند به توافق رسیده بودند. در تاریکی پیرامونشان، صدای خوفانگیزی میشنیدند. شاید فقط بازی باد در شکافها و آبکندهای دیوارهی صخرهای بود، اما به صدای فریادهای گوشخراش و زوزههای خندهی وحشیانه شباهت داشت. سنگها از جانب کوه شروع به ریختن کرد و صفیرکشان از بالای سرشان گذشت و یا در کوره راه سقوط کرد. گاه و بیگاه صدای غرش خفهای را میشنیدند که به صدای غلتیدن سنگهای آبسوده از ارتفاعات پنهان بالای سرشان شباهت داشت

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

آیا میشود این را هم با جادوپیشه تطبیق داد و توجیه کرد؟ بله. از دیگر مشخصههای نزگول و شاه جادوپیشه میتوان به خندههای هولناکشان اشاره کرد. آنان به موقع چیرگی بر دشمن معمولا میخندیدند در ادامه چند متن برای اثبات ادعایمان میآوریم:

«…[نزگول] با قهقههای بی رحمانه و دلهرهآور به او خندیدند

ارباب حلقهها، یاران حلقه، گریز به سوی گدار

«سوار سیاه باشلقش را کنار زد، و اینک بنگر! تاجی شاهوار داشت؛ و با این حال، تاج بر روی سری نبود که به چشم دیده آید. آتشی سرخ میان تاج و شانههای پهن و تاریک رداپوش میدرخشید. از دهانی نادیدنی خندهای مرگبار به گوش رسید

ارباب حلقهها، بازگشت شاه، محاصرهی گوندور

جادوپیشه وقتی مشکلی سترگ برای یاران حلقه درست کرد خنده سر داد و آنان را به باد تمسخر گرفت و براستی او سایه نومیدی است چرا که با خود ناامیدی آورد و گندالف، ایستاری همیشه امیدوار، را نا امید کرد و در هم شکست.

۴سارومان خردمند

مایار، آن دسته مینویانی هستند که پیدایش آنها به پیش از پدید آمدن جهان باز میگردد و قدرتی شگرف در خود دارند. یکی از آنان کورومو بود؛ نامی که سارومان در دوران آغازین در آمان داشت، او و مایرون (سائورون) خادم آئولهی والا بودند.

در والینور شورایی به دستور مانوه برپا شد و در آن شورا تصمیم گرفته شد ۵ تن به سرزمین میانه برود و کمکحال مردمان آزاد سرزمین میانه باشد. آنان ایستاریاند، همتایان سائورون و ملبس به کالبد آدمیان پیر. مهترین و بزرگترین آنها سارومان بود. اما با گذشت سالیان افکارش به پلیدی گرایید و آرزوی حلقه یگانه را داشت تا به قدرتی برسد که جهان را مطابق اراده خویش به سامان درآورد.

سارومان سالیان سال به دنبال حلقه گشت به امید اینکه آن را بیابد ولی قرنها ناکام ماند. اما آیا واقعا با قدرت حلقه میتوانست با سائورون پیکار کند و او را شکست دهد؟ بله. سارومان اگر حلقه را پیدا میکرد به قدرت بزرگی دست مییافت، و چه بسا میتوانست سائورون را شکست دهد. پاسخ این پرسش در متن زیر به طور گسترده، به نقل از الروند آورده شده است:

الروند گفت: «افسوس که نمیشود. ما نمیتوانیم حلقه حاکم را به کار ببریم. این موضوع را خوب میدانیم. حلقه متعلق است به سائورون و خود به تنهایی آن را ساخته و سرتاپا اهریمنی است. قدرت آن بیش از آن است که کسی آن را به ارادهی خود به کار ببرد، جز کسانی که از پیش نیروی عظیم در خود سراغ داشته باشند. اما برای چنین کسانی خطر آن حتی مرگبارتر است. همان اشتیاق آن قلب را فاسد میکند. سارومان را ببین. اگر هر یک از خردمندان به یاری این حلقه و با به کار بردن هنرهای خود فرمانروای موردور را بر اندازند، خود بر تخت سائورون خواهد نشست، و باز فرمانروای تاریکی دیگری سر برخواهد آورد. و این دلیل دیگری است که حلقه باید نابود شود: تا زمانی که حلقه در این دنیاست، این خطر نیز خردمندان را تهدید میکند. هیچ چیز از ابتدا اهریمنی نیست. حتی سائورون نیز چنین نبود. من از گرفتن حلقه برای پنهان کردن بیم دارم و نیز حلقه را نخواهم گرفت تا آن را به کار ببرم

ارباب حلقهها، یاران حلقه، شورای الروند

سارومان مدتها جاسوسی شایر را میکرد و بعد از ارتباطش با سائورون پی برد که حلقه را نژاد هافلینگ حمل میکند او این موقعیت را فرصتی مناسب برای کسب قدرت دید و درصدد تصاحب حلقه شد در این راه همانطور که حدس زده میشد به سائورون دروغ گفت و هدف فردی خود را پیش گرفت و تمام تلاشش را کرد. یکی از اقدامات او یورش یوروکهی ایزنگارد به یاران حلقه بود که از روی آن، کاملا دستور و قصد سارومان برای اورکها و ما مشخص است: گرفتن هافلینگها و آوردنشان به آیزنگارد. چرا که میپنداشت حلقه را هافلینگها حمل میکنند. در اینجا گفتگوی اورکها را میآوریم:

سومی غرولندکنان با صدای بم گفت: «دستور است. همه را بکشید جز هافلینگ ها؛ آنها را باید هرچه سریعتر زنده به اینجا بیاورید. این دستوری است که به من داده اند

چند صدا با هم پرسیدند: «آنها را میخواهند چه کار کنند؟ چرا زنده؟ جان میدهند برای تفریح

«نه! شنیدهام که یکی از آنها چیزی با خودش دارد، چیزی که آن را برای جنگ میخواهند، یک وسیله توطئه الفی یا چیزی مثل این. در هر حال باید تک تک آنها بازجویی بشوند

صدایش ملایمتر، اما اهریمنیتر از صدای بقیه بود. «باید این موضوع را گزارش بکنم. زندانیها را نباید بگردید یا چیزی از آنها غنیمت بگیرید. این دستوری است که به من دادهاند

صدای بم گفت: «به من هم همینطور، زنده، همانطور که اسیرشان کردهاید؛ بدون گرفتن غنیمت. به من این دستور را دادهاند

ارباب حلقهها، دو برج، یوروکهی

بنابراین میدانیم سارومان از گروه حلقه و حاملاش با خبر بوده است و اقداماتی نیز پیرامون آن کرده، پس بی گمان میتوانیم در نظر بگیریم که پیش از این رویداد نیز کارهایی برای تصاحب حلقه انجام داده و دست روی دست نگذاشته و البته شواهد زیادی نیز برای این احتمال وجود دارد. شاید سارومان عامل ناآرامیهای کارادراس بوده است؛ این احتمال را هم میشود در نظر گرفت. بگذارید نخست به جاسوسان سارومان بپردازیم.

وقتی یاران حلقه در اطراف هولین بودند با فوجی از گروههای کربین (پرندگانی بزرگ از نژاد کلاغ) روبرو شدند که آراگورن معتقد بود برای جاسوسی به آن اطراف آمده بودند. در ادامه متن مربوط به این واقعه را میآوریم.

سام نجواکنان به آراگورن گفت: «استرایدر آن چیست؟ شبیه ابر به نظر نمیرسد. آراگورن جوابی نداد، با دقت به آسمان چشم دوخته بود؛ طولی نکشید که سام خودش توانست چیزی را که نزدیک میشد ببیند. گلههای پرندگان که با سرعت در پرواز بودند و چرخ میخوردند و دور میزدند و تمام زمینها را گویا در جستجوی چیزی زیر بال میگذاشتند؛ و پیوسته در حال نزدیک شدن بودند.

آراگورن پچ پچ کنان گفت: «دراز بکش و حرکت نکنو سام را به طرف سایهی یک بوته راج کشید، زیرا ناگهان فوج برگی از پرندهها که از لشکر اصلی جدا شده بودند، با پرواز در ارتفاع کم، مستقیم به سوی پشته آمدند. سام فکر کرد که آنها نوعی کلاغ درشت هستند. وقتی با جمعیت انبوه، به شکلی چنان متراکم از بالای سرشان گذشتند که سایهی آنها در آن پایین روی زمین کشیده میشد، صدای قارقاری خشن به گوشرسید.

تا در دوردست شمال و غرب از نظر محو نشدند و آسمان دوباره صاف نشد، آراگورن از جا برنخاست. سپس از جا جست و رفت و گندالف را بیدار کرد.

گفت: «فوج کلاغهای سیاه روی زمینهای بین کوهها و گریفلاد در حال پرواز هستند و از روی هولین هم گذشتند. بومیِ اینجا نیستند؛ کربین هستند که از فنگورن و دونلند میآیند. نمیدانم چرا این طرفها آمدهاند: شاید مشکلی در جنوب پیش آمده که دارند از آن فرار میکنند؛ اما فکر میکنم داشتند زمینها را تجسس میکردند. همینطور چند تا شاهین هم دیدم که در ارتفاع زیاد پرواز میکردند. به گمانم امشب باید دوباره حرکت کنیم. هولین دیگر برای ما امن نیست: آن را تحت مراقبت گرفتهاند

گندالف گفت: «در این صورت اوضاع دروازهی شاخسرخ هم همین است، و ما چطور بدون آن که دیده بشویم میتوانیم به آنجا برسیم، ذهنم به هیچ جا قد نمیدهد

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

این جا میبینیم که گندالف معتقد است بدون دیده شدن نمیتوانند به کارادراس برسند، در نتیجه اخبار تحرکات یاران حلقه به سارومان میرسد. آیا گمان میکنید سارومان با شنیدن اخبار کربین برای تصاحب حلقه هیچ کاری نخواهد کرد؟ اگر اینطور فکر کنیم حماقت کردهایم. سارومان از نظر نگارنده دست به اقداماتی شریرانه زده است. اما چرا فکر میکنیم کربینها را سارومان کنترل میکرده؟ دلایل را بیان خواهیم کرد. نخست اینکه این پرندگان بومی سرزمین دونلند و جنگل فنگورن هستند، جایی در نزدیکی قلمرو تحت نفوذ سارومان. سپس پیشینه سارومان را باید بررسی کرد. او پیش از این واقعه نیز از پرندگان و دیگر موجودات به عنوان جاسوس استفاده کرده است. در سدههای آخر دوران سوم سارومان گردآوری جاسوس را آغاز کرد که بیشترشان پرنده بودند و این را به کمک راداگاست فریب خورده انجام داد:

«…[سارومان] گروهی بزرگ از جاسوسان را گرد آورد، و بسیاری از اینها پرندگان بودند؛ زیرا راداگاست دستِ یاری به او داده بود و از خیانت او هیچ نمیدانست، و گمان میداشت که این بخشی از کار مراقبت دشمن است

سیلماریلیون، حدیث حلقههای قدرت و دوران سوم

و بعدتر نیز این پرندگان را در شایر دیدیم، چنانچه گندالف نیز به آن در شورای الروند اشاره میکند:

«هفده سال پیش بود. به زودی پی بردم که جاسوسانی از هر دست، حتی چارپایان و پرندگان، در دور و اطراف شایر گرد آمدهاند و هراسم بیشتر شد. از دونه داین کمک خواستم، و مراقبت آنان دو چندان شد؛ و راز دل را با آراگورن وارث ایزیلدور در میان گذاشتم

ارباب حلقهها، یاران حلقه، شورای الروند

و این دقیقا با جاسوس گماشتن سارومان برای گندالف مطابقت دارد.

«[سارومان] که نسبت به گندالف احساس حسادت میکند و بیمناک است، جاسوسانی را میگمارد تا همهی اقدامات او را تحت نظر بگیرند؛ و علاقه گندالف به شایر نظرش را جلب میکند. طولی نمیکشد که جاسوسانی را نیز به کار در بری و فاردینگ جنوبی میگمارد

«…جاسوسان سارومان گزارش میدهند که شایر سخت تحت مراقبت تکاوران قرار دارد

ارباب حلقهها، بازگشت شاه، ضمیمه ب، حکایت سالیان

پس تا اینجا قریب به یقین مطمئن شدیم که کربین، فوج کلاغها، از جاسوسان سارومان در هولین و حوالی آن بودند و سارومان از تحرکات یاران حلقه توسط آنان با خبر شده؛ حال وقتی متوجه اخبار میشود اقداماتش را آغاز میکند. سارومان گذشتن یاران حلقه را از گذرگاه شاخ سرخ به صلاح نمیدید زیرا گذشتن از آن، راهی به مراتب بهتر برای یاران بود و او گمان میکرد رد شدن از این مسیر حامل حلقه را به سائورون نزدیک خواهد کرد و خطر پیدا شدن حلقه توسط سائورون در میان بود و این برای سارومان خوشایند نیست. برگ برنده او در مقابل سائورون حلقه است، پس نباید آن را به او تسلیم کند:

گندالف گفت: «…اما آیزنگارد نمیتواند با موردور بجنگد، مگر این که سارومان اول حلقه را به چنگ بیاورد

ارباب حلقهها، دو برج، سوار سفید

از نظر نگارنده او در صدد کشاندن گروه به گدار آیزن یا نزدیکی شکاف روهان بود و میخواست ناچاراً یاران حلقه را بدان سوی هدایت کند. برای سارومان گدار آیزن جایی است که به راحتی میتوانست آنها را شکار کند. پیش از این در گدار آیزن دو نبرد میان سارومان و چابک سواران رخ داده؛ که در یکی تئودرد، شاهزاده روهان، جانش را از دست داد و دیگری با شکست فجیع روهیریم ختم شد. سارومان با قدرت و تمهیدات مخصوص خود در کارادراس برای همراهان ناامیدی به بار آورد. از نظر ما داشتن چنین قدرتی برای او اصلا بعید نیست. برای مثال سارومان توانست با تمهیدی جادویی باروهای گودی هلم را منفجر سازد. در کارادراس نیز او با آوردن آذرخش و دیگر تمهیدات نامعلوم راه را برای یاران حلقه بست. شرح انفجار باروها را به نقل از آراگورن در پاراگراف زیر میآوریم:

آراگورن گفت: «اما اورکها با خودشان از اورتانک تمهیدی شریرانه آوردهاند. نوعی آتش انفجاری دارند، و با آن دیوار را تصرف کردند

ارباب حلقهها، دو برج، گودی هلم

و نقشه سارومان پیرومندانه پیش رفت. در نظر سارومان یاران حلقه پس از این واقعه بهترین راه را در شکاف روهان میدیدند و آن موقع سارومان سپید میتوانست حلقه را باز یابد اما این نقشه شکست خورد، چنانچه خرد گندالف و خیانت سارومان، باعث شد این راه برای یاران بسته بنماید.

«تا آن دورها در جنوب گذرگاهی نیست، مگر این که برسیم به شکاف روهان. من بعد از آن خبرت راجع به سارومان، دیگر اعتمادی به آن مسیر ندارم. کسی چه میداند که سپاه چابک سواران در خدمت کدام طرف هستند؟»

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

بورومیر گفت: «حتی نام آنجا [موریا] بدشگون است و من نیازی نمیبینم که آنجا برویم. اگر نمیتوانیم از کوهها عبور کنیم، بگذار سفرمان را به طرف جنوب ادامه بدهیم، تا به شکاف روهان برسیم که مردمانش دوست مردم من هستند، همان جادهای را در پیش بگیریم که من خودم را از آن به اینجا رساندم. میتوانیم از روی رودخانهی آیزن عبور کنیم و به لنگاستراند و لهبهنین وارد شویم و از نواحی نزدیک به دریا خودمان را به گوندور برسانیم

گندالف جواب داد: «اوضاع از زمانی که تو به شمال آمدهای، عوض شده، بورومیر. نشنیدی که من دربارهی سارومان چه گفتم؟ باید قبل از فرجام کار تکلیف خودم را با او یکسره کنم. اما حلقه نباید نزدیک آیزنگارد برود و به هر طریق ممکن باید از این امر اجتناب کرد. شکاف روهان تا وقتی با حامل حلقه هستیم، به روی ما بسته است

«و اما راههای طولانیتر: ما وقت کافی نداریم. ممکن است در سفری مثل آن، یکسال وقت تلف کنیم، و مجبور به گذشتن از سرزمینهایی بشویم که خالی و بیپناهگاهاند. با این حال ممکن است آنجا هم امن نباشد. چشمان مراقب سارومان و هم دشمن، روی آنهاست. وفتی تو به شمال آمدی بورومیر، در چشم دشمن، چیزی بیشتر از یک موجود سرگردان نبودی و در نظر او زیاد اهمیت نداشتی: ذهن او مشغول تعقیب حلقه بود. اما تو الان به عنوان یکی از اعضای گروه حلقه بر میگردی، و تا زمانی که با ما بمانی خطر تهدیدت میکند. هر فرسنگی که زیر آسمان بدون حفاظ به طرف جنوب برویم خطر بیشتر میشود

«متاسفانه باید بگویم از زمانی که سعی کردیم بیپرده از گذرگاه کوهها عبور کنیم، وضع ما اسفناکتر شده است. در حال حاضر اگر هر چه زودتر مدتی از دید آنها خارج نشویم و رد گم نکنیم، امید کمی برای خودمان متصورم. بنابراین پیشنهادم این است که نه از روی کوهها برویم و نه آنها را دور بزنیم، بلکه از زیر آنها عبور کنیم. این جادهای است که در هر حال دشمن کمتر انتظار دارد آن را انتخاب کنیم

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفری در تاریکی

همانطور که از توصیفات گندالف پیداست، شکاف روهان راه امنی نیست و سارومان میتواند با یک شبیخون آنها را به مشکل بیندازد و نکتهای که قابل توجه است قابل پیشبینی نبودن راه موریاست. به گمان نگارنده، این اندیشه از دیدگاه سارومان هم دور بود و فکر نمیکرد راه موریا را برای گذشتن از کوهستان مهآلود انتخاب کنند. حال او خشمگین از این که نقشهاش برای کشاندن گروه به گدار آیزن بر باد رفته، وارگهای جنگجویش را برای کشتن یاران حلقه روانه میسازد که شرح واقعه در فصل سفری در تاریکی وجود دارد. اما آیا سارومان وارگ داشت؟ منبعی برای این ادعا وجود دارد یا خیر؟ جواب آن به طور قطع بله است. سارومان در قلمرو آیزنگارد، تعداد زیادی وارگ داشت. در ادامه متن کتاب را برای این ادعا میآوریم.

«…[سارومان] برای دنبال گیری بیهودهی گندالف، گرگها و اورکها را اعزام کرد…»

قصههای ناتمام، بخش سوم، شکار حلقه

«رفتن دشمن را دیدم: صف بیپایان پیاده نظام اورکها؛ و گروهان سوارشان که پشت گرگهای عظیمالجثه سوار شده بودند

ارباب حلقهها، دو برج، خرت و پرتهای آب آورده

«…جلودارشان، عدهای دونلندی سواره و دسته بزرگی از دهشتناک ترین اورکهای گرگسوار بودند…»

قصههای ناتمام، بخش سوم، نبردهای گدار آیزن

«گرگها و اورکها در آیزنگارد لانه کرده بودند، چرا که سارومان نیروی عظیمی برای همچشمی با سائورون که هنوز در خدمت او نبود، بسیجیده بود

ارباب حلقهها، یاران حلقه، شورای الروند

تا اینجا دانستیم که سارومان وارگهایی داشته و امکان فرستادن وارگها به سوی یاران حلقه وجود دارد، اما چگونه یاران را پیدا کردند؟ اصلا چنین قابلیتی دارند؟ سارومان میتوانسته موقعیت دقیق یاران را برای آنان بر ملا سازد، اما سوای از این، کار گندالف باعث شد ردگیریشان آسانتر شود، چنانچه در متن خود کتاب نیز به این اشاره شده است.

«[گندالف] هیزمی را برداشت و آن را بالا نگه داشت و افسونی بر آن خواند، نائور ان ادریت آمن! و انتهای چوبدستیاش را به میان آن فرو کرد. به یک باره فوارهای بزرگ از شعلهی سبز و آبی بیرون جست و چوب گر گرفت و زبانه کشید.

گفت: «اگر کسی باشد که ببیند، دست کم من یکی از چشمشان پنهان نیستم. نوشتهام گندالف اینجاست با نشانههایی که از ریوندل تا آندوین میتوانند آن را بخوانند

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

پس ردگیری آنها بسیار آسانتر از چیزی است که میپنداریم، البته باید متذکر شد که ویژگی وارگها نیز به این ردگیری کمک میکند؛ با استناد به متن کتاب هابیت:

«…گرگهایی از این دست حس شامهشان خیلی تیزتر از گابلینهاست و برای گرفتنات لازم نیست که تو را ببینند

هابیت، از چاله به چاه

گندالف گرگی را «سگ سائورون» خطاب میکند و در جملهای الفی میتوان واژه «گائوروت» را دید که یادآور جزیره گرگخویان (تولاینگائوروت) سائورون در دوران اول است. احتمالا این گرگها از نژاد آن دسته از گرگخویان هستند.

از مهارتهای سارومان ایجاد دودهای ابرمانند است؛ او میتوانست این دودها را دور اورتانک ایجاد کند:

«ابری از دود سیاه که به شکل معلق گرداگرد اورتانک را گرفته بود، فعالیتهای او را از چشم پنهان میداشت

ارباب حلقهها، یاران حلقه، شورای الروند

در نهایت میتوان گفت احتمال اینکه سارومان باعث ناآرامیهای کارادراس بوده باشد زیاد است، شاید آن صدای وحشتناک بر فراز کارادراس، صدای سارومان بوده که با ورد کوهستان را بر سر یاران حلقه منفجر میکند.

۵کارادراس اهریمنی

کارادراس را بیرحم مینامند و از دیرباز شهرت بدنامی داشت. به عقیده دورفها این بدنامی به پیش از دوره سائورون بر میگردد، موقعی که شهرت سائورون بدین جای سرزمین میانه نرسیده بود. موجودات اهریمنی در رشته افسانه تالکین بسیارند؛ بسیاری از آنها ناشناخته و خطرناکاند. کارادراس را میتوانیم در این دسته قرار دهیم، کوهستانی که از خود اراده دارد و ارادهاش خطر میآفریند، و جان مردمان سرزمین میانه را میگیرد. تالکین بارها به موجودات عجیب جهان خود اشاره کرده و تاکید بسیاری رویشان داشته است:

«گذشته از آن [آردا] جهانی پر از موجوداتِ عجیبِ بی شمار است…»

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سرآغاز

پس در نظر گرفتن این فرضیه، که خود کوه دارای اراده اهریمنی باشد برای مخاطب بعید نیست و نمیتوانیم آن را با قاطعیت رد کنیم؛ گذشته از آن ما در رشتهافسانه با چنین موجوداتی روبرو شدهایم، میتوانیم غولهای سنگی در هابیت را مثال بزنیم. به توصیفات پیکار غولهای سنگی دقت و آن را با ناآرامی کارادراس مقایسه کنید:

«گندالف میدانست که احتمال اتفاقهای غیرمنتظره وجود دارد، و اصلاً زیاد امیدوار نبود بدون برخورد با ماجراهای هولناک از روی این کوههای بلند عظیم با قلهها و درههای پرتافتاده بگذرند، قلهها و درههایی که روی حکمرانی هیچ پادشاهی را به خود ندیده بود. و همین طور هم شد. همه چیز داشت به خوبی میگذشت که یک روز به توفان رعد و برق خوردندتوفان رعد و برق کجا این جا کجا، بیشتر جنگ رعد و برق بود. خبر دارید که توفانهای رعد و برق گنده و حسابی آن پایین روی زمین توی درهی رودخانه چقدر هول و هراس به دل آدم میاندازد؛ مخصوصاً موقعی که دو توفان رعد و برق بزرگ به هم بر میخورند و سر شاخ میشوند. باز وحشتناکتر از این، رعد و برق شبانه در کوه است، وقتی که دو توفان از شرق و غرب میرسند و با هم دست و پنجه نرم میکنند. صاعقه به قلهها میزند و صخرهها میلرزد، و غرشهای مهیبش هوا را میشکافد و گرومب گرومب توی هر غال و سوراخی میپیچد؛ و تاریکی پر از صدای کوبنده و برق نور میشود.

بیلبو حتا در خواب هم چیزی مثل این ندیده بود. آن بالا توی ارتفاعات، در جای تنگ و باریکی بودند و یک طرفشان پرتگاهی رو به یک درهی تاریک قرار داشت. شب را آنجا زیر یک صخرهی آویزان پناه گرفته بودند و بیلبو زیر یک پتو خزیده بود و سر تا پا میلرزید. هر وقت دزدکی از گوشهی چشم نگاهی به برق صاعقه میانداخت،غولهای سنگی را آن طرف دره میدید که بیرون آمدهاند و تختهسنگهای بزرگ را از روی بازیگوشی به طرف هم پرتاب میکنند و باز آنها را میگیرند و توی تاریکی رها میکنند که آن دورها در پایین لابلای درختها زمین میافتد یا گرومب خرد و خاکشیر میشود

هابیت، فراز و نشیب

کارادراس بین دورفها به شهرت شومش معروف است و این شهرت به زعم آنان پیش از آمدن سائورون بوده، پس میتوان اینگونه نتیجه گرفت که خود کارادراس بیرحم بوده و این بیرحمی به روزگار پیشین باز میگشته است . کارادراس ممکن است یکی از مخلوقات ارو یا اومایار (مینویان شیطانی) باشد. او کار خود را میکند و لزوما با سائورون متحد نیست، چرا که شاید از او قدیمیتر باشد. در این باب سخنان گیملی و آراگورن میتوانند معیار خوبی باشند:

آراگورن گفت: «من میگویم صدای باد است، اما حرفم به معنی این نیست که تو راست نمیگویی. موجوداتی اهریمنی و نامهربان در دنیا هست که از موجودات دو پا چندان خوششان نمیآید و با این حال متحد سائورون هم نیستند و اهداف خودشان را دنبال میکنند. بعضیها در این دنیا حتی از او قدیمی ترند
گیملی گفت: «کارادراس را بیرحم میگفتند و سالها پیش که شایعهی سائورون در این سرزمینها شنیده نشده بود، شهرت شومی داشت

ارباب حلقهها، یاران حلقه، سفر حلقه به سوی جنوب

در دنیای تالکین اشارات زیادی به موجودات ناشناخته شده که از خود سائورون هم پیرتر هستند، مانند موجودات مجهولی که زیر مسکن دورفها بودند:

«…این نقبها ساختهی مردم دورین نبود، گیملی پسر گلوین. بسیار بسیار عمیقتر از مسکن دورف ها، «موجودات مجهولی» دنیا را میجوند. حتی سائورون نیز از آنها خبر ندارد. آنها پیر تر از او هستند

ارباب حلقهها، دو برج، سوار سفید

و ما لزوما نباید پلیدی کارادراس را به سائورون نسبت بدهیم، چون خود کارادراس میتواند در آن دخیل باشد.
در دستنوشتههای پیشین ارباب حلقهها به اراده داشتن کارادراس اشارهی مستقیمی شده است. در اینجا آراگورنی در داستان نیست و جایگزین او هابیتی به نام «تروتر» است، اینجا تروتر به جای برومیر به نالههای وحشتناک کوه اشاره میکند. پاسخ گندالف نکته قابل توجهای دارد، اما تالکین آن را تغییر داده، شاید برای راز آلود نگه داشتن کوهستان!

تروتر گفت: «امشب نمیتوانیم جلوتر برویم. بگذار هر که دلش میخواهد بگوید که صدای باد است؛ صداهای خطرناکی در هوا موج میزند؛ و این سنگها ما را نشانه گرفتهاند

گندالف گفت: «من میگویم صدای باد است، اما حرفم به معنی این نیست که تو راست نمیگویی. همهی خادمان دشمن هم جسم و دست و پا ندارند

تاریخ سرزمین میانه، بازگشت سایه، سفر حلقه به سوی جنوب

دنیای تالکین پر از موجودات عجیب است. چرا کارادراس نمیتواند یکی از اینها باشد؟ آراگورن معتقد است این موجودات اهداف خودشان را دنبال میکنند. شاید کارادراس پلید خودش مانع گذر یاران شده و خباثت خود را بار دیگر نشان داده و واقعا این شهرت شوم سزاوار اوست: کارادراس بیرحم!

در نهایت باید گفت قلم تالکین رمزگونه است و او در آردا معماهای پیچیدهی زیادی گنجانیده که برای آن هرگز پاسخی قطعی نخواهیم داشت، یکی از این معماها همین شاخ سرخ است.

نگاهی به اقتباس سینمایی جکسون

در فیلم «ارباب حلقهها: یاران حلقه» یاران سعی میکنند در میان کولاک از کارادراس بگذرند، اما سختیهای راهشان فزونی مییابد، چرا که سارومان در بالای برج اورتانک، افسونهایی را به زبان کوئنیایی روانه کارادراس میکند. در ادامه به نقلقولی بخش از این سکانسها توجه کنید.

«لگولاس: صدای ضعیفی شنیده میشه.

گندالف: سارومانه! لوستو کارادراس! سذو! هودو! نویثو ای رویث! (معنی: بخواب کارادراس، آرام باش، آرام دراز بکش، جلوی خشمات را بگیر.)

سارومان: کیوا نوالکا کارنیراس! نایا یاواسی راسیلا! تالتووا نوتوکارنینار! (مهنی: ای شاخسرخ بیرحم، از خواب بیدار شو! بادا که شاخ خونآلودت بر سر دشمنان فرود آید.)

در اقتباس جکسون این سارومان است که با تمهیدات خود آب و هوا را در کارادراس دشوارتر میکند و با صاعقه باعث ریخته شدن سنگها از کوهستان میشود. او نهایتاً در این امر موفق شد و توانست یاران را در کولاک کارادراس گیر بیندازد و آنها را مجبور به گذر از موریا کند.

گلچین مصاحبه تام شیپی در خصوص سریال ارباب حلقه‌ها

تام شیپی

-ترجمه: ایمان صاحبی

به تازگی مصاحبه‌ای با تام شیپی، پژوهشگر و تالکین‌شناسی که عضوی از اعضای تیم تولید سریال ارباب حلقه‌ها است انجام شده که در آن به نکات جالبی در مورد روند تولید و داستان سریال اشاره می‌شود. در ادامه شما می‌توانید گلچین مصاحبه تام شیپی در خصوص سریال ارباب حلقه‌ها را مطالعه نمایید:

  • تام نظرت راجع به ویدیویی که آمازون منتشر کرده چیه؟

خب، تو این ویدیو چیز خاصی مشخص نمیشه. نقشه‌ای رو می‌بینیم که اطلاعات زیادی داخلش نیست و نام مکانی رو لو نمیده. با این حال می‌دونیم که نقشه‌ی دوران دومه، چون نومه‌نور داخلشه. ولی مشکل دوران دوم اینه که اطلاعات زیادی ازش در دسترس نیست.

  • چطور؟

کار کردن با دوران دوم سخته چون وقایعش تقریبا دو دفعه متوقف میشه. یه بار زمان سقوط نومه‌نور و سپس ۱۵۰ سال بعد، با نبرد آخرین اتحاد و شکست سائورون. وضعیت نقشه در اواسط دوران دوم با اواخر همون دوران و دوران سوم فرق می‌کنه، چون شکل جهان هنوز تغییر نکرده.
برای سریال خیلی مهمه که داستان در چه دوره‌ای رخ میده. این مسئله یکی از مشکلات ما به منظور طراحی نقشه برای دوران دوم بود، چون باید دقیقا مشخص کنین که زمان نقشه مربوط به چه تاریخیه. تالکین بخشی از این وقایع رو نوشته، ولی اطلاعاتی که از دوران دوم در اختیار ماست شامل سه صفحه از ضمایم ارباب حلقه‌ها و فهرستی از پادشاهان نومه‌نور و کمی محتوای بیشتر از کتاب قصه‌های ناتمامه.

  • با این حساب آیا دست آمازون برای خلق داستان‌های بیشتر بازه؟

دست آمازون برای اضافه کردن محتوای بیشتر نسبتا بازه، چون همون‌طور که گفتم اطلاعات کمی از این بازه زمانی در دسترسه. بنیاد تالکین اصرار داره که شکل کلی دوران دوم بدون تغییر بمونه. سائورون به اریادور حمله می‌کنه، و توسط نومه‌نوری‌ها به عقب رونده میشه اما بعد به نومه‌نور میره و در نهایت اونا رو فریب میده و ترغیب می‌کنه تا به والار حمله کنن. مسیر این اتفاقات تاریخی باید ثابت بمونن. ولی امکان اضافه شدن شخصیت‌های جدید وجود داره و می‌تونیم سوالات زیادی مطرح کنیم، مثلا: سائورون در طول این مدت چی کار می‌کنه؟ اون بعد از شکست مورگوت کجا بوده؟ روی کاغذ آمازون می‌تونه به این سوالات پاسخ بده چون تالکین جوابی برای اونا ننوشته. اما این اتفاقات نباید با محتوایی که تالکین نوشته تناقضی داشته باشه. آمازون باید مراقب این مسئله باشه. باید به اصل داستان وفادار بمونه. تغییر حد و حدودی که تالکین ساخته غیرممکنه. همه چیز باید «تالکینی» باقی بمونه.

  • آیا بنیاد تالکین می‌تونه تغییرات آمازون رو رد کنه؟

بله، بنیاد تالکین به دقت همه چیز رو زیر نظر داره و خیلی راحت می‌تونه به تغییرات جواب رد بده. اون‌ها درباره‌ی هر چیزی که مربوط به تالکین میشه حق وتو دارن.

  • دوران اول و سوم چطور؟

دوران اول و سوم محدوده‌های ممنوعه هستن، آمازون به دوران اول دسترسی نداره. اگه فهم اتفاقات دوران دوم مستلزم توضیحی از دوران اول باشه، میشه نهایتا به اون‌ها اشاره‌ای داشت. ولی اگه اون واقعه توی ارباب حلقه‌ها یا ضمایم ذکر نشده باشه، آمازون احتمالا نمی‌تونه ازش استفاده کنه. پس سوال اینه که تا چه حد میشه به وقایعی اشاره کرد که مثلا توی دوران اول اتفاق افتاده اما اثراتش در دوران دوم ادامه داره. به هر حال، کار کردن روی این اتفاقات مثل میدون مین میمونه؛ باید خیلی محتاط باشید، ولی در عین حال جا برای تفسیر و خلق داستان هم هست.

  • چیزی در مورد شروع فرآیند تولید می‌دونی؟

نه، من اطلاعات خیلی خیلی کمی از این پروژه دارم. تا جایی که می‌دونم اون‌ها می‌خوان سریال رو سال ۲۰۲۱ پخش کنن، بنابراین فکر نمی‌کنم تولید امسال شروع بشه، ولی نمی‌دونم برنامه‌ی زمانیشون چطوریه. هنوز کارهای زیادی باید انجام بشه؛ طراحی لباس‌ها، سلاح‌ها، لوکیشن‌ها و غیره!

  • در چند وقت اخیر شایعات زیادی درباره انتخاب نیوزلند یا اسکاتلند به عنوان لوکیشن تولید سریال ارباب حلقه‌ها مطرح شده، اما هیچ‌کدوم توسط شبکه تایید نشده. نظر شما درباره لوکیشن تولید سریال چیه؟

البته که لوکیشنِ دقیق هنوز نامشخصه و ممکنه چند جا باشه. فیلمبرداری بر اساس خط زمانی داستان اتفاق نمی‌افته. منطقاً ابتدا تمام صحنه‌های مربوط به یک لوکیشن فیلمبرداری میشه و بعد به سراغ لوکیشن بعدی میرن تا لازم نباشه دوباره به اونجا برگردن. پس مهمه که همه چیز قبل از شروع فیلمبرداری معلوم باشه، شما باید پایان داستانتون رو بدونید. فصل اول سریال قرار بود ۲۰ قسمت داشته باشه. بنابراین تا زمانی که تصمیم نگیرن داستان چطور به پایان می‌رسه، فیلمبرداری شروع نمیشه.

  • نظرت در مورد انتشار خردخرد اطلاعات مربوط به سریال چیه؟

تمام این تصمیمات توسط کسانی گرفته می‌شه که سال‌ها در این زمینه تجربه دارن و احتمالا به این نتیجه رسیدن که بهترین کار برای ایجاد کنجکاوی در مخاطبان و حفظ علاقه‌ی اون‌ها روش فعلیه.

 

لینک مصاحبه کامل: https://www.tolkiengesellschaft.de/30918/exklusive-interview-with-tom-shippey-concerning-lotronprime