خانه - کتابخانه (برگه 19)

کتابخانه

گالادریل

 
گالادریل ، بانوی روشنایی:
گالادریل چندین سال پیش از شروع دوران اول در قلمروی قدسی به دنیا آمد. مادرش آرون دختر اولوه پادشاه تلری بود و پدرش فین آرفین کوچکترین پسر فینوه از زن دومش ایندیس. او چهار برادر به نامهای فینرود، اورودرت، آنگرود و آاگنور داشت. او از جمله الفهایی بود که دو درخت را دیده بود. مادرش او را نرون صدا میزد و پدرش آرتانیس نامیده بودش. او همچنین آلاتاریل نیز خوانده میشد. او بسیار زیبا و بلند قامت بود: «گالادریل، زیباترین در خاندان فینوه بود. گیسوانش به روشنی طلا بود و مانند آنکه تشعشع لورلین را در خود داشته باشد». (سیلماریلیون)
بعد از آنکه دو درخت توسط ملکور و اونگولیانت نابود شدند و سیلماریل ها دزدیده شد، فیانور سخنرانی پر شوری برای نولدور کرد و آنها را متقاعد ساخت تا همراه او به سرزمین میانه بروند. گالادریل با آنکه به فیانور اعتماد نداشت اما دلش می خواست به سرزمین میانه برود. هنگامی که نولدور برخلاف خواسته والار والینور را ترک کردند، از بازگشت محروم شدند.
اما گالادریل تنها زنی از نولدور بود که دلیر و استوار ایستاد و هنگام مجادله شاهزادگان او مشتاق رفتن بود. هیچ سوگندی نخورده بود، اما سخنان فیانور درباره ی سرزمین میانه او را به هیجان آورده بود.
فیانور و همراهانش کشتی ها را برای رفتن به سرزمین میانه برداشتند و رفتند اما هرچند که گالادریل و خویشاوندانش منتظر ماندند او کشتی ها را بازنگرداند، آنها دریافتند که به آنها خیانت شده. در گذشتن از سرزمین یخ بندان هلکاراکسه که یخهای تیز ئ برنده ای داشت، گالادریل در در هدایت مردمش به سرزمین میانه بسیار کمک کرد. با رسیدن به سرزمین میانه دریافتند جنگی بین دو طرف در گرفته و بسیاری کشته شدند.
گالادریل سپس به دوریات رفت تا زندگی کند زیرا تینگول پادشاه دوریات عموی مادرش بود. در آنجا او دانش و خرد بسیار از ملیان همسر تینگول فراگرفت. در دوریات او با کلبورن، بزرگترین خواهر زاده ی تینگول ملاقات کرد و عاشقش شد و با او ازدواج کرد. آنها مدتها در سفر بودند تا سرانجام در لوتلورین سکونت کردند و با گم شدن آمروت پادشاه الفهای جنگلی، کلبورن فرمانروای آنان شد. پس از سالها آنها صاحب یک دختر شدند، کلبریان که با الروند فرمانروای ریوندل ازدواج کرد.
در سال ۱۶۹۳ دوران دوم کلبریمبور صنعتگر الفی که پسر کوروفین، پسرعموی گالادریل بود، ننیا حلقه ی آب را به او بخشید که یکی از سه حلقه های قدرت الفها بود. او در دوران دوم و سوم از قدرتش برای مبارزه با بدی استفاده کرد زیرا او می توانست ذهن سارون را بخواند بدون آنکه افکارش آشکار شود. آنها سه بار حمله سارون را که از دول گولدور سازماندهی می شد دفع کردند. کلبورن و گالادریل به مردمی که بسیار محتاج کمک بودند اندرز و هدایای جادویی می دادند.
و این گالادریل بود که برای اولین بار شورای سفید را تشکیل داد. بعد از نابودی سارون کلبورن با نیروهایی از رودخانه گذشت و دول گولدور را گرفت، و گالادریل دیوارهای آن را نابود کرد و گودالهایش را خالی و پس از آن جنگل پاکیزه شد.
یاران حلقه در سفرشان، هنگام فرار از موریا به لورین آمده و با گالادریل و کلبورن ملاقات کردند. آنها زیبا، باریک، موقر و بلند قامت توصیف شده اند. نشانی از کهنسالی نداشتند مگر آنکه در عمق چشمهایشان می نگریستی که انبانی از خاطرات بود. گالادریل سفید پوشیده بود و موهای طلایی سیری داشت صدایش آهنگین بود اما عمیق تر از دیگر زنان سخن می گفت.
در تمام داستان خرد گالادریل مشخص است. او غمی را که گیملی در گذر از موریا حس کرده بود، درک کرد و با محبت و تفاهم پذیرای دشمن دیرینه الفها شد. او سپس به فرودو و سم اجازه داد تا در آینه بنگرند.
فرودو حلقه یگانه را به او تقدیم کرد و او تصدیق کرد که آرزوی داشتنش را داشته اما آن را رد کرد.
گالادریل می دانست اگر ماموریت فرودو به موفقیت برسد سارون نابود میشود اما پایان قدرت دنیا، فریبندگی لوتلورین و زمان الفها در سرزمین میانه را به دنبال خواهد آورد.
در پایان جنگ حلقه والار به او اجازه بازگشت به والینور را می دهند به خاطر سعی و تلاش در مبارزه با بدی، از خود گذشتگی و رد حلقه یگانه او به همراه الروند، بیلبو، گندالف و فرودو به بندرگاه های خاکستری می رود و در حالی که سرتاپا سفید پوش بود سرزمین میانه را برای همیشه ترک می کند. در والینور او به دخترش کلبریان می پیوندد و کمی بعد کلبورن نیز به والینور می آید.

فئانور

روشن ترین شعله ی نولدور:

فئانور اولین فرزند فینوه از همسرش میریل بود . او اولین الفی بود که زاده می شد و پدر و مادر داشت. نامش کوروفینوه بود اما مادرش او را فئانور می خواند: روح آتش. او تندرو بود زیرا که آتشی پنهانی در درونش شعله ور بود.
اوبلند قامت، زیبا و رئیس مآب بود. چشمانش فروزان و نافذ بود و موهایش به تیرگی سایه های شب بود. و در رسیدن به تمام خواسته هایش مشتاق و ثابت قدم. انگشت شمارند تعداد دفعاتی که با مشورت رأیش را تغییر داد و هیچگاه با زور تغییر عقیده نداد. او از تمام نولدور، چه قبل و چه بعد از خودش، زرنگتر و ماهرتر بود.
تولد فئانور باعث تحلیل رفتن روح و جسم میریل شد تا جایی که آرزو کرد از زندگی رهایی یابد پس روحش جسمش را ترک گفت و به تالارهای مندوس رفت در حالی که جسمش در باغهای لورین بود. فینوه زمان درازی از جسمش مراقبت کرد تا میریل تصمیم گرفت هیچگاه بازنگردد.
فینوه پس از غم و اندوه بسیار ایندیس را ملاقات کرد و با او ازدواج کرد این ازدواج فئانور را برآشفت و هیچگاه ایندیس و فرزندانش را دوست نداشت و آنچه بر غمش می افزود این بود که دیگر هیچگاه نمی توانست مادرش را ببیند مگر آنکه خودش میمرد.
فئانور تواناترین در بکار بردن دستان و سخن بود و از برادرانش بیشتر آموخته بود و ماهرترین الف در تمام تاریخ بود. او الفبای فئانوری را اختراع کرد، کشف کرد که چگونه میتوان جواهرات را درخشانتر ساخت، وسیله ای شبیه تلسکوپ اختراع کرد و پلان تیری نیز از ساخته های اوست.
فئانور با نردانل دانا ازدواج کرد. نردانل بسیار زیبا نبود اما قوی بود و صبورتر از فئانور و دوست داشت ذهنها را درک کن نه آنکه بر آنها فرمانروایی کند. او برای فئانور هفت پسر آورد؛ هیچ الفی قبل و بعد از آن این تعداد فرزند را نداشت: مایدراس بلندقامت، ماگلور خوش صدا، کلگورم زیبا، کارانتیر تیره، کوروفین حیله گر، آمرود و آمراس.
فئانور و پسرانش زمان طولانی را یک جا نمی مندند و غالبا در سفر بودند و تا دوردستها میرفتند حتی تا سرحدات تاریکی و سواحل سرد دریای آنسو میرفتند و ناشناخته را می جستند، اما اکثر اوقات مهمان خانه ی آئوله بودند چه والا آنها را بسیار دوست داشت اما کلگورم بیشتر به خانه ی اولمو میرفت جایی که والا هوآن را به او بخشید.
هنگامی که فئانور به اوج قدرت و حکمت خود رسید اندیشه ای جدید به مغزش خطور کرد: او می خواست راهی پیدا کند تا نور دو درخت را قابل نگهداری سازد پس او شروع به کاری طولانی و سری کرد و تمام قدرت و مهارتش را بکار گرفت تا سرانجام سیلماریل ها را خلق کرد…سه جواهر زیبا و درخشنده که هرکس آنها را می دید مجذوب آن می شد. واردا بر آنها افسونی نهاد تا هیچ موجود فانی و یا شروری نتواند آنها را لمس کند و مندوس پیشگویی کرد که سرنوشت آنها در سرنوشت دنیاست: زمین، هوا، دریا…
هر چند ملکور که پس از سه سال در بند بودن، با تظاهر به پاکی آزاد شده بود دیوانه ی سیلماریل ها گشت و دریافت که برای به دست آوردن آنها باید فئانور را نابود کند و البته او آرزوی دیگری نیز داشت که آن نابودی رابطه ی بین الفها و والار بود و بدبختانه او فئانور را بهترین هدف برای برنامه های شومش تشخیص داد. پس ملکور شروع به پیشگویی درباره ی آمدن آدمیان کرد و این زمزمه در میان نولدور درگرفت که خدایان می خواهند زمین های سرزمین میانه را به نژاد ضعیف تر و جوان تر ببخشند که به آسانی تحت نفوذشان در می آیند و الفها را از میراث ایلوواتار بی نصیب کنند. و فئانور در مرکز نقشه های ملکور بود و آشکارانه از ملکور و کارهای خویش چشم پوشی می کرد اما نمی دانست در خواسته شرورانه فرمانروای تاریکی گرفتار آمده.
«هرچند او هنوز آرزوهایش را با زرنگی می پوشاند، اما اکنون مشتاق تر از پیش به دنبال راهی برای نابودی فئانور و برهم زدن دوستی الفها و والار بود»
و نولدور مغرور و کله شق سخنانش را باور کردند و از یاد بردند که تا چه حد به والار مدیونند. سپس فکر تازه ای به سر ملکور افتاد تا میان پسران فینوه را بهم بزند. فینوه از ایندیس دو پسر داشت فینگولفین و فین آرفین.
فئانور از یک طرف می شنید که برادرانش نقشه می کشند تا حکومت نولدور را غصب کنند و با ترک والار و والیمار او را از میدان بدر کنند و دو برادر از سوی دیگر می شنیدند که فئانور مقدمات تبعید آنها از تیریون را فراهم می کند.
سپس ملکور زمزمه نیاز به اسلحه را در نولدور انداخت و آنها شروع به ساختن سلاح کردن و فئانور هشت شمشیر برای خود و پسرانش ساخت. بزرگترین پسر فینوه سپس آشکارا بر علیه والار حرف زد و گفت که می خواهد قلمروی قدسی را ترک کند و هر کسی که او را دنبال کند از بندگی نجات خواهد داد.
در این بین درگیری میان فئانور و فینگولفین رخ داد که به تمامی تقصیر فئانور نبود:
«شاهزاده های والامقامی بودند فئانور و فینگولفین، فرزندان ارشد فینوه و مورد احترام همه در آمان، اما آنها مغرور شدند و به موقعیت دیگری حسادت ورزیدند».
فینگولفین به این نتیجه رسیده بود که فئانور خود را فرمانروا می داند، اما هنوز یک پادشاه وجود داشت و آن پدرش فینوه بود. پس به تالار پدرش رفت و از او خواست تا جلوی فئانور را بگیرد اما هنگامی که آنها با هم سخن می گفتند فئانور داخل شد و با خیال توطئه ای میان پدر و برادرش خشمگین شد شمشیرش را کشید و به فینگولفین گفت تا تالار را ترک کند.
«فینگولفین به فینوه تعظیم کرد و بدون گفتن کلمه ای به فئانور تالار را ترک کرد. اما فئانور به دنبالش رفت و در درگاه خانه ی پادشاه او را نگاه داشت و سر شمشیر برنده اش سینه فینگولفین را نشانه رفت و گفت: ببین برادر ناتنی ، این از زبان تو تیزتر است، یکبار دیگر سعی کن تا جایگاه و مهر پدرم را از کفم ببری آنگاه نولدور از شر کسی که می خواهد ارباب مردم باشد رها خواهند شد».
هنگامی که بیقراری نولدور به گوش والار رسید آنها فئانور را مشکل ساز قلمداد کردند هرچند که می دانستند تمام گروه مغرور و کله شق شده اند.
فئانور به دروازه های والمار رفت و در کنار ماندوس ایستاد در حلقه ی نابودی ایستاد تا برای تمام گفتار و رفتارش جواب پس دهد. اما فئانور احساس گناه نمی کرد و گناه او برهم زدن آرامش والینور و تهدید خویشاوندش به مرگ بود پس حکم در مورد او صادر شد: «برای ۱۲ سال از تیریون می روی جایی که این تهدید را کردی و در آن زمان با خود خلوت می کنی تا دریابی که هستی و چه کردی».
والار به مدت ۱۲ سال فئانور را از تیریون تبعید کردند و گفتند این حکم هنگامی منسوخ می شود که فینگولفین او را ببخشد؛ فینگولفین بی درنگ برادرش را بخشید اما فئانور سکوت کرد از ماهانکسار بیرون آمد و والمار را ترک کرد. فئانور به همراه پسران و پدرش به فورمنوس رفتند. فینوه به خاطر علاقه ی بی نهایتی که به فئانور داشت با او رفت. پادشاهی تیریون به فینگولفین رسید.
در فورمنوس ملکور فئانور را یافت و سعی کرد او را به افکار قدیمش راجه به ترک آمان بازگرداند، اما قلب فئانور از تحقیر مندوس هنوز هم خدشه دار بود، اما شهوت پنهان شده ملکور خوش صورت را برای سیلماریل ها احساس کرد پس نفرت بر ترسش غلبه کرد و ملکور را از خانه اش بیرون کرد.
و عصبانی کردن یک والا اصلا فکر خوبی نیست. «ملکور خجالت کشید، به علاوه او در خطر بود پس وقت را برای انتقام مناسب ندانست اما قلبش از خشم تیره شد». فئانور کار احمقانه ای کرد و یک والا را تحقیر کرد و بعد از آن با رد کردن خواسته والار برای شکستن سیلماریل ها برای بازگرداندن نور درختها آنها را نیز بسیار ناراحت کرد که در ادامه خواهد آمد.
پس از ۱۲ سال فئانور به تیریون بازگشت و دو برادر با هم آشتی کردند: «پس فئانور دستش را رد سکوت جلو برد اما فینگولفین گفت: برادر ناتنی در خون اما برادر تنی در قلب خواهم بود. تو هدایت می کنی و من اطاعت و هیچ چیز نخواهد توانست ما را از هم جدا کند». و فئانور در پاسخ گفت: «سخنانت را شنیدم، اینگونه باد».
هنگامی که فئانور به فراخوان والار پاسخ می داد ملکور به کمک مایای عنکبوتی شکلی بنام اونگولیانت در زمان فستیوال به والینور حمله کرد و دو درخت را از بین برد پس یاوانا از او خواست تا قسمت کوچکی از نور آنها را بدهد تا بتواند درختها را دوباره به زندگی برگرداند قبل از اینکه ریشه هایشان خشک شود، فئانور سخن والا را شنید و سکوت کرد تنها آئوله می دانست چه سوال سختی از او پرسیده شده سپس فئانور در حالی که به تلخی می گریست پاسخ داد: «شاید من بتوانم جواهراتم را بگشایم اما هرگز نخواهم توانست دوباره آنها را بازسازی کنم و اگر آنها بشکنند قلب من خواهد شکست و من خواهم مرد». فئانور در افکار تاریکی فرو رفت و احساس کرد که توسط دشمنانش احاطه شده و سخنان ملکور را به یاد آورد که میگفت جواهرات امن نخواهند بود اگر والایی بخواهد آنها را بدست آورد. فکرش به او گفت: «آری ملکور نیز از تبار آنهاست و از درونیاتشان با خبر است دزدان را دزد شناسد». پس با غم گفت: «من این کار را به اراده ی خود نمی کنم اما اگر والار مرا مجبور کنند آنگاه براستی میفهمم که ملکور از تبار آنانست».
البته نابود نکردن سیلماریل ها کاملا عادی است. شباهتهای زیادی بین حلقه ی یگانه و سیلماریل ها وجود دارد: هردو بدست ماهرترین صنعتگر دوران خویش ساخته شدند، هردو شهوت برانگیز بودند، هردو دارای قدرت بی نهایتی بودند و هردو برای زیاد کردن قدرت سازنده شان ساخته شده بودند پس همان طور که سارون غیر ممکن بود حلقه را نابود کند، فئانور نیز نمی توانست سیلماریل ها را بشکند.
در آن هنگام که فئانور پیش والار بود ملکور به فورمنوس حمله کرد و فینوه را کشت و سیلماریل ها را دزدید. هنگامی که این خبر به فئانور رسید: «سپس فئانور از حلقه نابودی بیرون دوید و به سوی شب گریخت زیرا پدرش برایش از نور والینور یا وسایل بی مانندی که با دستهایش می ساخت عزیزتر بود و چه کسی میان فرزندان چه از الفها و چه از آدمیان اینگونه پدرش را عزیز میداشت؟»
و او فراخوان منوه و ساعتی را که به آنجا آمده بود نفرین کرد.
پس از مرگ پدر فئانور در برابر نولدور سخنرانی پرشوری کرد که آنها را برانگیخت. فئانور ارباب کلمات بود و زبانش بر قلبها اثری عظیم داشت هنگامی که آن را بکار می گرفت و در آن شب او سخنرانی برای نولدور کرد که در خاطرشان ماند. شدید و خوفناک بودن کلماتش که به خشم و غرور آمیخته بود و نولدور را تا مرز جنون پیش برد. خشم و نفرتش بیشتر بسوی مورگوت بود، اما هنوز هر چه می گفت از دروغهای مورگوت می آمد ، از مرگ پدرش غضبناک و از دزدیده شدن سیلماریل ها دلتنگ بود و بعد پدرش شاهنشاه نولدور بود.
مورگوت اسمی بود که بعد این وقایع فئانور به ملکور داد و تا ابد بدین نام خوانده شد.
فئانور و پسرانش بعد سوگندی خوردند که به سوگند فئانور معروف است و عهدی است برای بدست آوردن دوباره سیلماریلها و تعقیبی با نفرتی بی پایان و دشمنی با هر موجودی که سیلماریلها را از صاحبان راستینش پنهان میکند. در میان نولدور دودستگی پیش آمد گروهی خواستار رفتن و گروهی خواستار ماندن بودند فینگولفین چاره ای جز رفتن ندید زیرا نه می توانست زیر حرفش بزند و نه میتوانست مردم و فرزندانش را با راهنمایی فئانور به سرنوشتی نامعلوم رها کند. فین آرفین نیز از ترک آمان بیزار بود اما با برادرانش همراه شد. پس تمام نولدور حرکت کردند جلوتر از همه فئانور و همراهانش بعد فینگولفین و در آخر فین آرفین و مردمانش.
مردم فئانور اولین کسانی بودند که به آلاکواندی رسیدند و از تلری کشتی هایشان را خواستند. تلری سعی کردند تا از غصب کشتیهایشان بوسیله نولدور جلوگیری کنند اما نولدور در جنونشان شروع به کشتن تلری کردند از خاندان فینگولفین تنها فینگون و آن عده که مشتاق رفتن بودند در خویش-کشی شرکت کردند و از خاندان فین آرفین هیچکس.
خویش-کشی بدترین جنایت فئانور بود و زیاد نمیتوان از او دفاع کرد مگر در یک مورد؛ هنگامی که کوچکترین کارهای فئانور حتی افکارش تحت کنترل ملکور بود آیا میتوان درباره اش قضاوت کرد؟ من فکر نمیکنم. بله او کارهای وحشتناکی انجام داد بسیاری از همنوعانش را کشت و خانواده اش را به سوی تبعید و خشم والار برد. وحشتناک ترین کارها برای یک الف. اما در این زمان فئانور که بود؟ آیا او فئانور فروزان فرمانروای جذاب و فوق العاده نولدور بود؟ یا بازیچه دست ملکور؟ و بدتر اینکه او نمیدانست با اعمالش آرزوهای فرمانروای تاریکی را بر می آورد. البته فئانور باید مجازات میشد هرچند تحت سلطه فردی بسیار قویتر از خودش بود. اما من فکر نمی کنم او باید لکه ننگ خبیث بودن را داشته باشد یا از طرف والار طرد شود آنهم به خاطر مسئله ای که تا حدی شروعش تقصیر خودشان بود.
در این زمان نردانل فئانور را ترک کرد و فین آرفین و عده ی زیادی از مردمانش به تیریون بازگشتند و ماندوس فرمان نابودی نولدور را صادر کرد. و آنها مجبور به تحمل سختی ها، تبعید از آمان و سقوط در سرزمین میانه شدند.
«اشکهای بیشماری بر چهره تان فرو ریزد، و والار والینور را بر شما میبندند و شما را بیرون میکنند و هیچکدام شما مجاز به گذر از کوهستان نیستید، بر خاندان فئانور خشم والار سایه افکن است از غرب تا دوردست شرق و بر کسانی که آنها را دنبال کردند. سوگند آنها می راندشان و به آنها خیانت خواهد کرد و گنجهایی را که قسم خوردند بدست آورند از چنگشان میرباید، شاه به شاه خیانت خواهد کرد و ترس خیانت بر آنها سایه افکن می شود. شما خون همنوعانتان را به ناحق ریختید و آمان را آلوده کردید، خون را با خون پرداخت خواهید کرد و در آنسوی آمان در سایه های مرگ خواهید خفت.
هرچند که ارو شما را در کهکشان بیمرگ قرار داد و از بیماری در امانید اما با اسلحه کشته میشوید؛ با عذاب و اندوه. و روحهای بیخانمانتان آنگاه به مندوس بازخواهدگشت و در آنجا رحم کمی خواهید یافت هر چند تمام کسانی که کشتید برایتان دعا کنند. و کسانی که به سرزمین میانه رفتند و به مندوس بازگشتند از جهانی که بر آنها تحمیل شده بیزار میشوند و روبه زوال میگذارند و به سایه هایی از افسوس بدل میشوند».
هنگامی که نولدور به هلکاراکسه رسیدند فئانور گروه را که به او وفادار بودند برگزید و با آنها سوار کشتی شد و به سرزمین میانه رفت . پس هنگامی که مایدراس از او پرسید چند کشتی را میخواهد برای بقیه نولدور که آنسوی دریا هستند بفرستد او خندید و گفت هیچ. سپس فئانور و پسرانش غیر از مایدراس کشتی ها را سوزاندند و بقیه را آنسوی دریا گذاشتند.
«و فینگولفین و مردمانش از دور آتش و ابر دودی دیدند و دریافتند که به آنها خیانت شده و این اولین ثمره خویش-کشی و نابودی نولدور بود».
هنگامی که فئانور و همراهانش به سرزمین میانه رسیدند در قسمتهای غیر مسکون لاموت که به انعکاس بزرگ معروف بود ساکن شدند و براستی صدای فریادها و گریه های مردمش در سواحل شمال میپیچید و صدای سوختن کشتی ها زیاد شده بود و مانند همهمه ای از خشم در سرزمین میپیچید. پس آنها به سرزمین هیتلیوم رفتند و در کنار دریاچه میتریم ساکن شدند اما صدای ورود آنها به گوش خادمان ملکور رسیده بود.
ملکور سپاه بزرگی را به یورش واداشت و نولدور با جنگی ناگهانی و ناخواسته روبرو شدند. اینگونه بود که داگور نوین گیلیات یا جنگ میان ستاره ها در گرفت. نولدور موفق شدند که حمله آنها را دفع کنند اما فئانور در جنونی بی سابقه سپاهیان ملکور را تعقیب کرد و به شمال رفت تا خواستار جنگ با والا شود. او با خشم خود دیوانه شده بود، اما سپاهیان ملکور چون او را تنها دیدند بازگشتند و بالروگها از آنگباند آمدند. پس در آنجا در دوددلوت، سرزمین ملکور فئانور با تنی چند از دوستانش محاصره شد. زمانی بس طولانی جنگید و زخم های بسیار زد و زخمهای بسیار خورد.
پادشاه نولدور بوسیله گوتموگ بطور کشنده زخمی شد اما آنقدر زنده ماند تا پسرانش او را از میدان جنگ بیرون آورند. هنگامی که به اردوترین رسیدند فئانور تانگورودریم را دید. آخرین نگاه او بر سرزمین میانه. و با دیدن آن برجهای قدرتمند فئانور فهمید هیچ قدرتی از نولدور نمیتواند آنگباند و امپراطوری شیطان آن را سرنگون کند. پس مورگوت را سه بار نفرین کرد و از پسرانش خواست تا سوگند خود را فراموش نکنند و انتقام پدرشان را بگیرند.
اینگونه فئانور سوزنده ترین شعله نولدور مرد و روح آتشینش به آمان درگذشت و بدنش سوخت و خاکستر شد و در نسیم سرگردان گشت. و روحش به تالارهای مندوس رفت جایی که دیگر نمیتوانست آن را ترک کند.

داستان هورین

 
هورین فرزند گالدور

  • نژاد: آدمیان
  • گروه: اداین

هورین پسر گالدور از خاندان هادور، سومین خاندان اداین بود. سه خاندان اداین سه خویشیاوندانی بودند که دوست الفها بودند و در سرزمین میانه در اولین دوران جهان می زیستند. در طول این زمان مردان زیادی از این سه خاندان همراه الدار در جنگهایشان علیه مورگوت جنگیدند.
هادور لوریندول اولین رهبر سومین خاندان اداین بود که سرزمینهای دور_لومین به وسیله فینگولفین شاهنشاه نولدور به او بخشیده شد. او سه فرزند داشت : دو تن پسر بودند به نام های گالدور و گاندور و دیگری دختری بنام گلوردهل بود. هادور در داگور براگولاخ به همراه پسرش گاندور کشته شد. دو فرزند دیگرش گاندور و گلوردهل به ترتیب با هالت و هالدیر فرزندان هالمیر رهبر خاندان هالادین (دومین خاندان اداین) ازدواج کردند .
هالت برای گالدور دو پسر آورد : هورین و هور.
در مدت داگور براگولاخ هورین و هور به همراه خویشاوندان مادریشان یعنی خاندان هالادین در جنگل برتیل، که از جنگلهای دوریات است، ماندند . آنها برای مدتی در آنجا در امان بودند اما پس از مدتی اورکها به خود جرات دادند و به جنگل برتیل و دوریات حمله کردند. به همراه گروهی از الفها به رهبری بلگ کمانگیر، هورین و هور با دشمنانشان جنگیدند تا آنکه از همرزمانشان جدا افتادند و تا گدار بریتیاچ تعقیب شدند. در آنجا مه ای پایین آمد و آنها را در خود پنهان کرد تا عقابها آمدند و آن دو را به گوندولین شهر مخفی تارگون بردند. تورگان رویاها و پیام هایی از اولمو دریافت کرده بود بدین مضمون که میبایست به پسران خاندان هادور پناه دهد چه از آنان کمکی خواهد رسید روزی که تورگان بیش از پیش محتاج کمک است.
دو برادر به مدت یک سال در گوندولین باقی ماندند تا آنکه به این نتیجه رسیدند که زمان ، زمان بازگشت با خانه و کاشانه است. آنها به میان مردمشان بازگشتند با این قول به تورگان که هیچگاه محل شهر او را آشکار نخواهند کرد. اما افرادی شروع به حدس زدن کردند، که برادران در طول این یک سال کجا بوده اند و خبر آن حتی به گوش مورگوت هم رسید، که مهمتر از هر چیزی برای او یافتن شهرهای مخفی گوندولین و نورگوتروند بود.
در زمان جنگ اشکهای بیشمار، هورین رهبر مردمانش در دورلومین بود و او و هور به عنوان گروهی از سپاهیان فینگون جنگیدند. در محل نبرد آنها گروه تورگان را دیدند و به آنها پیوستند. جنگ به نفع مورگوت شد و دو برادر که در کنار تورگان می جنگیدند، به شاه گوندولین گفتند که او باید مردمانش را جمع آوری کند و به شهرشان فرار کنند. در ابتدا تورگان نپذیرفت اما هورین به او گفت: «هنوز شاید گوندولین تا مدتی پا برجا بماند، پس از خاندان تو امید مردان و الفها خواهد آمد، این را من به تو می گویم، پادشاه، با چشمان مرگ؛ هرچند ما در اینجا برای همیشه از هم جدا می شویم  و چشمان من دیگر هیچگاه دیوارهای سفید شهر تو را نخواهد دید، اما از تو و من ستاره ای بر میخیزد؛ به درود». تورگان این سخنان را شنید و هنگامی که هورین و هور عقبدار بودند به شهر خویش گریخت. آمده است: «…از تمام کارهایی که پدران مردان در حق الدار در جنگ انجام دادند، آخرین مرد ایستاده ی دورلومین نامورتر و مشهورتر است».
دو برادر مردانشان را به دور خود جمع کردند و تا مرداب سرچ عقب نشینی کردند. اما یک به یک تمام مردانشان کشته شدند . هور نیز بر اثر زخم تیر سمی که به چشمانش نشسته بود درگذشت. در آخر تنها هورین ایستاد و تبر بزرگی در آورد و با قدرت بینظیری آن را چرخاند و دشمنان بسیاری را کشت. هر دفعه که اورکی را میکشت می گریست و می گفت : «آئوره انتولووه. روز بار دیگر خواهد آمد». پس از آنکه تعداد زیادی اورک را کشت اسیر شد و زنده به آنگ بند برده شد. هورین پیش شخص مورگوت برده شد و مورگوت از او درباره ی شهر مخفی گوندولین پرسید، اما هورین به تورگان خیانت نکرد، پس مورگوت غضبناک شد و او و همسرش مورون و تمام فرزندانش را نفرین کرد و نابودی وحشتناکی بر فراز آنها قرار داد. پس مورگوت او را بر تختی سنگی بر بالای تانگورودریم قرار داد جایی که با قدرت مورگوت هورین محدود بود. سپس خداوند تیره با او سخن گفت : «اکنون آنجا بنشین و به سرزمینهایی بنگر که بدی و ناامیدی بر آنهایی که بیشتر دوست داری سایه خواهد افکند. تو جرات می کنی مرا به خوار شمری و سوال ملکور، ارباب فرجام های آردا را. پس با چشمانم خواهی دید و با گوشهایم خواهی شنید و هیچگاه از این مکان تکان نخواهی خورد تا آنکه همه چیز به فرجام تلخش برسد».
هورین بر آن بلندی به مدت ۲۸ سال گرفتار بود و با چشمان مورگوت زجر و تباهی همسر و فرزندانش را می دید.
هورین بدقیافه و عبوس شده بود و موها و ریشش بلند و سفید و پشتش خم شده بود. در آخر مورگوت او را رها کرد تا با شمشیر و چوب دست سیاهی به راه خود برود. هورین زمان طولانی سرگردان شد و غالبا به کوههای کریسگریم می نگریست و به یاد گوندولین و تورگان می افتاد. مرد با ناامیدی سعی می کرد تا راهش را به آنجا بیابد در حالی که جاسوسان مورگوت اورا زیر نظر داشتند، هرچند که او بی خبر بود. او نتوانست راهی به شهر بیابد پس در کنار اکوریات ایستاد و گریست: «تورگان، تورگان مردابهای سرچ را به خاطر بیاور. آه تورگان آیا صدای مرا در تالارهای مخفی ات نمی شنوی ؟». پس در اینجا بود که جاسوسان مورگوت دریافتند شهر مخفی گوندولین کجاست.
عقابها هورین را دیدند
که آنجا ایستاده پس به پیش تورگان رفتند و او را از وقایع آگاه ساختند اما تورگان با خود اندیشید حتی هورین از خاندان هادور تسلیم خواست مورگوت شده. بسیار دیر نظرش را تغییر داد و عقابها را فرستاد تا هورین را بیاورند اما هورین از آنجا رفته بود و و دیگر دیده نشد.
هورین خوابید و در رویایش دید که مورون او را از جنگل برتیل صدا می زند، او بیدار شد و به آن سمت رفت تا به جایی رسید که پسرش تورین پس از کشتن گلارنگ اژدها کشته شد. او در آنجا پیرزنی را دید که بر قبر تورین افتاده، او او پیر، خمیده و خسته بود اما هنگامی که به چشمانش نگریست فهمید که او مورون است. آنها مختصری صحبت کردند، اما حال که او شوهرش را دیده بود از زندگیش صرف نظر کرد و بامداد روز بعد مورون مرد.
هورین او را در کنار پسرشان به خاک سپرد.
خشمی در درون هورین رشد کرد و او به دنبال انتقام از کسانی بود که در دوران اسارتش خانواده اش را آزار داده بودند، زیرا او همه چیز را دیده بود و از کارهای آنان با خبر بود. پس اول به نورگوتروند رفت و در کنار دروازه ها میم دورف را یافت که به تورین خیانت کرده بود، پس او را کشت. بعد به شهر نابود شده رفت و مدتی در آنجا ماند تا سرانجام بیرون آمد و از تمام گنجینه های آنجا او تنها ناگلامیر را برداشت که سیلماریلی در آن نشانده بودند.
سپس به دوریات رفت و به پیش تینگول برده شد در آنجا ناگلامیر را به او نشان داد و آن را بر پاهایش انداخت و گفت : «حق الزحمه ی خود را بگیر. زیرا که این ناگلامیر است همان که نامش در میان آدمیان و الفها بسیار آشناست و من این را برای تو از تاریکی نورگوتروند آورده ام جایی که فینرود خویشاوندت آن را جا نهاد هنگامی که با برن پسر باراهیر رهسپار شد تا فرمان تو را انجام دهد».
به این کلمات تینگول جوابی نداد زیرا دستخوش ترحم شده بود، اما همسرش ملیان به هورین گفت : «هورین تالیون. بدان که مورگوت تو را سحر کرده، زیرا که تو از چشمان مورگوت دیدی و خواسته یا ناخواسته وقایع در نظرت بدشکل نمودار شده. بدان که پسرت مدت زمانی طولانی در تالارهای منگروت احترامی چون احترام پسر پادشاه داشت و این خواسته ی من یا پادشاه نبود که او هیچگاه به دوریات بازنگردد و علاوه بر آن همسر و دخترت با احترام در اینجا پناه داده شدند و ما هر کاری کردیم تا مورون را از رفتن به نورگوتروند بازداریم. با صدای مورگوت تو به نادرستی اکنون دوستانت را سرزنش می کنی».
با شنیدن حرفهای ملیان هورین به چشمانش نگاه کرد و حقیقت را دریافت پس منگروت را ترک کرد و سرزمین دوریات را ترک گفت و سرگردان شد تا سرانجام خود را در دریای غرب افکند و این چنین تواناترین مبارز مردان فانی درگذشت.


خط نسل هورین تالیون قدرتمند:

  • هادور لوریندول: اولین فرمانروای دورلومین. کشته شده در داگوربراگولاخ
  • گالدور: اولین پسر. با هارت از خاندان هالادین وصلت کرد. در محاصره ایتل سیریون هنگام جنگیدن در طرف فینگون کشته شد.
  • هورین تالیون: با مورون از خاندان بئور ازدواج کرد.
  • فرزندان: تورین تورامبار، لالایت ، نیه نور نینیل.

در باب مائگلین

آردهل آر-فینیل، بانوی سفید نولدور، و دختر فینگولفین در سرزمین نوراست با برادرش تورگان روزگار سپری می‌کرد و او بود که در گام نهادن به «قلمرو پنهان» همراهش شد. لیک چندی بعد محافظه کاری شهر گوندولین بر او تنگ آمد، بدان حد که هر چه ایام می‌گذشت بیش از پیش میل سوارکاری دوباره در سرزمین‌های پهناور و گام برداشتن در جنگل‌ها در او رشد می‌کرد، بسان حسرتی که از والینور داشت.
با گذشت دو هزار سال از تکمیل گوندولین، با تورگان سخن گفت، و اجازه او را برای رفتن طلب کرد. تورگان بر این درخواست راضی نبود و زمانی دراز نادیده‌اش گرفت؛ لیک سرانجام تسلیم شد، گفت: «گرچه حکمت من خلاف این امر رای می‌کند برو، اگر می‌خواهی. گر چه دلم گواه است که این ترک گفتن، تو را و نیز مرا تیره روزی همراه خواهد داشت. باید برای دیدار برادرمان فینگون تنها راهی شوی، و بر آنان که با تو همراه می‌کنم، امر خواهد بود تا به تمام سرعتی که در آن‌ها است به گوندولین بازگردند»
آردهل گفت: «من خواهرت هستم نه خدمتکارت، اگر لازم شود پا فراتر از مرزهای تو خواهم گذاشت. و چون از گسیل کردن محافظان با من خودداری کنی، تنها عازم خواهم شد.»
آن‌گاه بود که تورگان پاسخ داد: «من آن چه دارم هیچ تو را کوتاهی نمی‌کنم. لیک میلم نیست در آن سوی دیوارهایم فردی ساکن باشد که راه گام نهادن بر این سرزمین را آگاهی یافته باشد. اگر از بابت تو اطمینان دارم، خواهرم، دیگران را چندان اطمینان ندارم که سخنان خویش را نگاهبان باشند».
و تورگان سه ارباب از خاندان نولدور را به همراهی آردهل گماشت و آنان را امر کرد که او را به نزد فینگون در هیتلوم راهنما باشند، البته اگر توانستند بر او غالب شوند.
«و هشیار باشید.»
و چنین ادامه داد: «با آن که مورگوت در شمال مقر است، با این حال خطراتی عظیم در سرزمین میانه پنهان است که بانو را بر آن‌ها آگاهی نباشد».
آن‌گاه بود که آردهل سرزمین گوندولین را ترک کرد، حالی که دل تورگان از عزیمتش متلاطم بود.
زمانی که آردهل به گدار «بریتیاج» در کنار رود «سیریون» رسید، همراهانش را گفت: «بازمی‌گردیم و سوی جنوب روانه خواهیم شد، نه شمال. چرا که من به جانب هیتلوم نخواهم شد، ترجیح می‌دهم که پسران فیانور را بیابم، دوستان دیرینه‌ام را».
و چون او بر حرفش سرسختانه استوار بود، آنان به دستور او راه جنوب در پیش گرفتند و به جستجوی نشانه‌ای به قصد وارد شدن به «دوریات» پرداختند. اما پیشقراولان بر ورود آن‌ها ممانعت نمودند، چرا که فرمان تینگول بر این بود که احدی از نولدورها اجازه عبور از «حلقه» دوریات را نداشت، جز خویشاوندان او از خاندان فینارفین، و یا کسانی که پسران فیانور را دوست بودند.
از این رو پیشقراولان آردهل را گفتند: «بانو، اگر بر آن شده‌اید تا به سرزمین «کلگورم» روانه شوید، به هیچ وسیله‌ای عبور از میان قلمرو تینگول شاه ممکن نخواهید گشت. می باید از کناره حلقه ملیان راهی شوید، به سوی شمال یا جنوب. سریع‌ترین مسیر جاده‌هایی است کز میان دیمبر و قراولان شمالی این سرزمین، به سوی شرق بریتیاچ رهنمون می‌شوند، تا بدان حد که از پل اسگالدوین و گدار آروس گذار خواهید کرد و بر سرزمین‌هایی گام خواهید نهاد که در ورای تپه هیمرینگ واقع شده‌اند. گمان می‌بریم در آنجا کلگورم و کوروفین اقامت گزیده‌اند، و امیدواریم که آنان را بیابید؛ بسا که جاده ناامن است.
آن‌گاه آردهل بازگشت و راه پرخطر میان برج‌ها و استحکامات شبح زده «ارد گورگورت» و حصارهای شمالی دوریات را جستجو کرد؛ و همچنان که به زمین‌های شیطانی «نان-دانگورتب» نزدیک‌ می‌گشتند، سواران بیش از پیش به اعماق سایه‌ها فرو می‌رفتند، تا جایی که آردهل آنان را گم کرد و سرگردان گشت.
آنان زمانی دراز بی فایده جستجویش کردند، و ترس از این داشتند که به دام افتاده باشد یا از نهرهای مسموم آن سرزمین نوشیده باشد. اما مخلوقات مهیب «اونگولیانت» که در دره‌های تنگ و عمیق می‌زیستند آنان را برانگیخته و تعقیبشان کردند و آنان به سختی توانستد زنده فرار کنند. آن‌گاه که بازگشتند و داستانشان گفته شد، اندوهی عظیم گوندولین را فرا گرفت و تورگان مدت‌ها به تنهایی نشسته بود و دیر زمانی در اندوه و خشمی خاموش باقی ماند.
و اما آردهل، او که بیهوده همراهانش را جستجو کرده بود، به راهش ادامه داد. چرا که بی باک بود و دلی متهور داشت، آن گونه که تمامی فرزندان «فینوی» چنین بودند. همچنان که به راهش می‌راند، در گذرگاه اسگالدوین و آروس به سرزمین هیملاد در میان آروس و کلون رسید، جایی که در آن روزها، پیش از شکستن محاصره آنگباند، کلگورم و کوروفین اقامت داشتند. اما در این هنگام آنان به همراه کارانتیر به سوی تارگلیون در شرق می‌راندند؛ با این حال مردم کلگورم آردهل را خوشامد گفتند و تا بازگشت اربابانشان، او را در میان خودشان با احترام پذیرا گشتند.
آردهل از اوقاتی که آنجا سپری می‌کرد خشنود بود و گردش آزادانه در جنگل‌ها او را بسیار لذت بخش بود؛ اما چون سالی گذشت و کلگورم بازنگشت، دوباره بی قرار گشت و بر آن شد به تنهایی، هر چه بیشتر به میان سرزمین‌های ناشناس براند، و راه‌ها و بیشه‌هایی را بیابد که کسی بر آن‌ها گام ننهاده بود.
و سرنوشت آردهل چنین گونه شد، که در سالی که او به شمال هیملاد آمد و برفراز کلون گذر کرد، پیش از آن که بفهمد در «نان-اِلموت» به دام افتاد.
در روزگاران گذشته «ملیان» در سپیده دم آغاز سرزمین میانه بر آن جنگل‌ها گام نهاده بود، آن‌گاه که درخت‌ها جوان بودند و هنوز جادو برفراز آن آرمیده بود. اما حال درختان نان-اِلموت بلندترین و تاریک‌ترین درختان سراسر بلریاند بودند، و هرگز آفتاب بر آن سرزمین نمی‌تابید.
و «اِئول» آنجا زندگی می‌کرد، آن که او را «اِلف سیاه» می‌گفتند. از زمان‌های پیشین در میان خاندان تینگول بود و زمانی در دوریات زندگی آرامی داشت و آن هنگام که حلقه ملیان بیشه‌هایی را که در آن زندگانی داشت در بر گرفت، از آنجا به نان-اِلموت گریخت. در آن سرزمین در عمق سایه‌ها سکنی داشت، عاشق شب و تاریک-روشن شامگاهی نور ستارگان بود. از نولدوری‌ها می‌گریخت و آنان را بر بازگشت مورگوت و آشفته ساختن آرامش بلریاند گناهکار می‌دانست؛ اما بر دورف‌ها بیش از تمامی مردمان الف قدیم علاقه قائل بود. از او بود که دورف‌ها از آن چه در سرزمین‌های اِلدار رخ می‌داد بسیار آموختند.

حال گذرگاه دورف‌ها به زیر کوه‌های آبی بود و دو مسیر را در بر می‌گرفت که بر بلریاند شرقی راه داشتند. راه شمالی به سوی گدارهای آروس رفته و به نزدیک نان-الموت می‌رسید؛ و آنجا ائول، «نوگریم»ها – لقب دورف ها- را ملاقات بود و با آنان به گفتگو می‌نشست. همچنان که دوستی شان فزونی می‌گرفت اجازه یافت به عنوان مهمان در عمارات عمیق «نوگرود» یا «بلگوست» اقامت گزیند.
در آنجا بود که بسیاری فنون فلزکاری را فرا گرفت و در این کار مهارت بسیار یافت؛ او بود که فلزی ساخت به سختی فولاد دورف‌ها، اما بسی قابل انعطاف، چنان که می‌توانست نازک و مرتجع‌اش نماید و باز برای تمام تیغه‌ها و نیزه‌ها همچنان مقاوم بود. بر آن نام «گال‌ورن» نهاد، چرا که به سان کهربا سیاه و درخشان بود، و هر وقت به جایی می‌شد لباسی از آن بر تن می‌نمود.
و ائول، با آن که بر اثر کارهای آهنگری خمیده گشته بود، لیک دورف نبود، بلکه الفی بود بلند قامت از خاندانی عالی مقام از میان الف‌های تِلری، با وجود چهره درهم رفته‌اش، باجذبه و اصیل بود؛ و چشمانش تا اعماق سایه‌ها و فضاهای تاریک را می‌کاوید.
و چنین شد که او آردهل آر-فینیل را دید، او را که در میان درختان سر به فلک کشیده اطراف سرزمین نان-الموت سرگردان بود، پرتوی روشن در سرزمینی تاریک. او به نظرش بسیار زیبا آمد و خواهانش شد؛ افسونش کرد تا او را بر مسیر خروج امکانی نباشد و در مقابل به منزلگاه او در اعماق جنگل نزدیک گردد. مکانی که آهنگری‌اش بود، و تالارهای تاریکش، و نیز خدمتکارانی، بی صدا و مرموز به سان اربابشان.
چون آردهل، خسته از سرگردانی، سرانجام به درهای او رسید، او خویش را آشکار ساخت و آردهل را خوش آمد گفت و بر درون خانه‌اش راهنمایی کرد. و آردهل آنجا باقی ماند؛ زان سبب که ائول او را به همسری خویش درآورد، و این رویداد زمانی بسیار دراز پیش از آن بود که مردمانش دوباره خبری از او شنیدند.
در جایی نیست که آیا آردهل به کل بی تمایل بوده، یا زندگی‌اش در نان-اِلموت سال‌های بسیار بر او عذاب آور بوده باشد. چرا که هر چند اجبار داشت به دستور ائول از نور آفتاب دوری گزیند، اما آن دو همراه با هم در زیر پرتو ستارگان یا نور مهتاب تا دوردست‌ها را در می‌نوردیدند؛ و نیز که او می‌توانست هر آن گونه تمایل داشت تنها باشد یا نباشد، جز آن که ائول او را از جستجوی پسران فیانور، یا دیگر نولدورها بازداشته بود.
و آردهل در میان سایه‌های نان-اِلموت، ائول را پسری آورد و در قلبش، با زبان ممنوع نولدور، بر او «لایمون» نام نهاد، «فرزند شامگاه»؛ اما پدرش تا سنین دوازده بر او نامی ننهاد و پس از آن او را «مائگلین» خواند: «تیزچشم».
چرا که آگاه گشته بود که چشمان پسرش بسی نافذتر از چشمان خویشتن است و ذهن او تواناست که اعماق قلب‌ها را فراتر از کلمات بخواند.
همچنان که مائگلین رشد می‌یافت، از چهره و اندام به نژاد خویشان مادری‌اش نولدور بیش از پیش شباهت می‌یافت و از جانب خلق و خو پدر را فرزند بود. سخن گفتنش جز زمانی که مهم بود و بر او ارتباط داشت با کلماتی بسیار کوتاه خلاصه می‌گشت و طرز بیانش آنان را که صدایش می‌شنیدند تکان دهنده بود و آنان را که با او از در مخالفت بیرون می‌شدند سرکوب‌گر.
بلند قامت و سیاه موی بود. با چشمانی تیره، لیک تیز و درخشان، بسان چشمان الف‌های نولدور، و پوستی به رنگ برف داشت.
بیش زمان خویش را با ائول به شهرهای نژاد دورف در شرق اِرد-لیندون می‌رفت، در آنجا آن چه آموزش می‌رفت مشتاقانه فرا می‌گرفت، و بیش از همه مهارت یافتن سنگ معدن در کوهستان‌ها را آموخت.
چنین می‌گفتند که مائلگین مادرش را بیشتر دوست می‌داشت و وقتی ائول آنجا نبود دوست داشت در کنار مادر بنشیند و حرف‌هایش درباره مردمانش و کارهایشان در الدامار را گوش فرا دهد، سخنانی در باب قدرت و دلاوری شاهزادگان خاندان فینگولفین. تمامی را به قلبش می‌سپرد، ولی از همه بیشتر دوست می‌داشت درباره تورگان بشنود، و این که او را وارثی نبود؛ از آن رو که همسرش «اِلن وی» در گذرگاه هلکاراس فنا شد، و دخترش «ایدریل کلبریندال» او را تنها فرزند بود.
با سخن رفتن از این داستان‌ها، میل دیدار دوباره خویشاوندان در آردهل بیدار می‌شد و در شگفت می‌شد که چونان ‌توانسته از نور گوندولین بیزار شود، از انوار خورشید و از چمن‌زار سرسبز توملادن در زیر آسمان‌های بادخیز بهار. علاوه، او بیشتر زمانی که همسر و هم پسرش در سفر بودند به تنهایی سپری می‌کرد.
چنین شد که با این داستان‌ها نخستین جدال‌های مائگلین و ائول ریشه زد. چرا که مادرش به هیچ طریقی محل زندگانی تورگان را بر مائگلین فاش نمی‌ساخت و نه این که به چه دلیل ممکن بود کسی از آن سرزمین به این مکان گام نهد.
و او به انتظار مجالی نشست، با اطمینان از این که با خدعه راز از مادرش خواهد فهمید، یا به شیوه‌ای ذهن نامحافظش را خواهد خواند. اما پیش از آن که این فرصت به دست آید، او در آرزوی دیدار نولدورها و صحبت با پسران فیانور می‌سوخت، خویشاوندانش، آنان که در سرزمینی نه چندان دور سکونت داشتند.
اما چون پیشنهادش را با پدر در میان نهاد، ائول خشمگین گشت و او را گفت: «پسرم، تو از خاندان ائول هستی، مائگلین. و نه از گالادریم ها. تمام این سرزمین، سرزمین تـلری‌ها است، نه من و نه پسرم ارتباطی با قاتلان خویشانمان نخواهیم داشت، متجاورزان و غاضبان خانه‌های ما. در این جا از من اطاعت خواهی کرد، یا تو را به بند خواهم کشید».
و مائگلین جوابی نداد، لیک سرد و خاموش گشت و دیگر با ائول به جایی نشد، و ائول به او بدگمان گشت.
و زمانی رسید که دورف‌ها در نیمه تابستان، چنان که رسم بود، ائول را به جشنی در نوگرود دعوت کردند. و ائول به آنجا رفت.
حال مائگلین و مادرش مدتی را آزاد بودند تا به هرجا که آرزویش را داشتند وارد شوند، و بارها تا مرز جنگل به جستجوی روشنایی آفتاب روان گشتند. در قلب مائگلین میلی شدید ریشه زد تا نان-الموت را ترک کند، برای همیشه. چنین بود که آردهل را گفت: «بانو، بهتر آن نیست تا زمان باقی است از اینجا بیرون شویم؟ در این جنگل چه امیدی شما را یا مرا هست؟ ما را به اینجا به اسارت نگاه داشته اند، و من فایده‌ای هیچ در این سرزمین نمی‌یابم. من آن چه را که پدرم بایستی تعلیم می‌داد تمامی آموخته‌م، یا هر چه را که نوگریم‌ها برایم آشکار ساخته‌اند. آیا نباید به جستجوی گوندولین شویم؟ شما هدایت مرا بر عهده گیرید، و من محافظتان خواهم گشت».
آن‌گاه آردهل خشنود گشت، و پسرش را به افتخار نگریست، و خدمتکاران ائول را گفت که آنان پسران فیانور به جستجو می‌شوند، و این چنین آنجا را ترک کردند و به سوی مرزهای شمالی نان-اِلموت راندند. از آبراه باریک کلون به سرزمین هیملاد گذشتند و به سوی گدارهای آروس روان شدند و از کنار حصارهای دوریات به سمت غرب پیش رفتند.
حال ائول پیش‌ از زمانی که مائگلین گمانه زده بود از شرق بازگشت، و آگاه شد که روزی دو می‌شود که همسر و پسرش در آن سرزمین نیستند و چنان خشمگین شد که با وجود نور روز به تعقیبشان رفت.
و…

موجودات آردا

آینور:

«در ابتدا ارو بود، خدای یگانه، و او بود که آینور ها را خلق کرد، فرشتگان مقدس، که چکیده ای از افکارش بودند…»

فرشتگان مقدس (انسان ها آنان را به اشتباه خدایان می خوانند)
«در آغاز ارو، آن یکتا، که در زبان الفی ایلوواتار نام دارد، آینور را از اندیشه خویش آفرید…»
اولین جملات «آینولینداله»، سیلماریلیون.
ارواح نخستین، که با ایلوواتار همراه بودند و با او دنیا را در «موسیقی آینور » خلق کردند. پس از ساخت آردا، بسیاری از آینور به آن وارد شدند تا دنیا را هدایتگر و پیشرو باشند، و آنان پانزده تن از قدرتمندترین آینور بودند. چهارده «والار»: نیروهای دنیا و پانزدهمی، ملکور، که راه دیگری را برگزید و اولین ارباب سیاهی شد.
آینور های کوچکتر، که والار را در ورود به آردا همراهی کردند، مایار نامیده می شوند.

تولد آینور:

آینور اولین بودند و قدرتمند ترین و در اعماق زمان، پیش از خلق دنیا، توسط ایلوواتار خلق شدند. آنان آگاه به «بخش های مختلف ذهن» ایلوواتار بودند، و هر کدام تنها آن بخش ذهن او را می فهمیدند که او به آن ها هدیه داده بود؛ و تنها ملکور در این میان استثنا بود، چون از او هدیه تمام آینور سهمی داشت.
آینور از «شعله زوال ناپذیر» پرداخته شده بودند، که این معنی از آن دریافت میشود که خالقشان آنان را اختیار داده بود. ایلوواتار به آنان هنر موسیقی را آموخت، و آنان را گرد هم آورد تا موسیقی آینور را بسازند؛ موسیقی بزرگی که جهانی مثالی در اندیشه ایلوواتار بود و در نهایت دنیای واقعی را خلق کرد.

آینور و دنیا:

ایلوواتار از طریق موسیقی آینور نمایی از دنیا را خلق کرد، و به آینور نشان داد و شرحی مبسوط درباره ماهیت و سرانجام آن به ایشان آموخت. پس آینور دانش بسیاری از دنیا داشتند، اما هنوز همه چیز را نمی دانستند.
سپس ایلوواتار به دنیا هستی بخشید. ملکور و تمام قدرتمندترین آینور به آردا داخل شدند و آن را برای آمدن فرزندان ایلوواتار (الف ها و آدمیان) آماده ساختند.
آینوری که وارد دنیا شدند تا پایان آن در دنیا می مانند، به جز ملکور که به دلیل اعمالش توسط دیگران به زنجیر کشیده شد، به پوچی تبعید شد، هرچند پیشگویی کرده اند که پیش از پایان بر خواهد گشت. درباره سرانجام آینور اطلاعات زیادی در دست نیست، اما گفته می شود که پس از «جنگ عظیم» در پایان دنیا، آینور موسیقی دومی و هستی عظیمتری را با فرزندان ایلوواتور (الف ها و آدمیان) خلق خواهند کرد.

شجره «ملیان»:

در میان آینور بسیاری که زمان های پیش وارد دنیا شدند، یکی از آن ها از دسته مایار بود به نام «ملیان». او تنها آینوری بود که با یکی ار فرزندان ایلوواتار ازدواج کرد: «شاه تینگول» اهل دوریات، که اِلف بود. ملیان مادر «لوتین تینوویل»، زیباترین بانوی اِلف هاست.
از طریق ملیان نژاد آینور نسل به نسل در میان اِلف ها و آدمیان پخش شد و در «جنگ حلقه» هنوز این نسل باقی بود. الروند نوه نوه اوست و آراگورن نیز از نوادگان دور ملیان به شمار می رود.

گونه های آینور:

  • آرتار:
قدرتمند ترین ها در آردا
«مانوه»، «واردا»، «اولمو»، «یاوانا»، «آئوله»، «ماندوس»، «نیه نا»و «اورومه» هشت تن از قدرتمند ترین والار بودند. در این میان مانوه فرمانروای آردا بود، ولی با این حال نیروی هر هشت تن با هم برابر.
آراتار ها در ابتدا ۹ تن بودند، اما ملکور (که از همه برتر بود) پس از شورش از لیست این گروه خارج گشت.
  • والار:
نیرو های دنیا
«والار» اسمیست برای چهارده روح مقدس، که شکل فیزیکی گرفته و وارد آردا شدند تا آن را نظم بخشند و با نیرو های شیطانی «ملکور» مبازره کنند. آنان در ابتدا در جزایر «آلمارن» می زیستند اما پس از انهدام آن (در زمانی دراز پیش از برخواستن الف ها) آنان به آمان مهاجرت کرده و قلمرو والینور را برگزیدند.
نامهای زیر، آنانی هستند که الدار در والینور، والار را به آن می شناسند. در سرزمین میانه آنان را با نامهایی به زبانهای دیگر، از جمله «سینداری» شناخته می شوند.
مانند: «البریت» برای واردا و «آراو» برای اورومه.

  • مانوه: ارباب قلمرو آردا، مهم ترین والار، همسر «واردا»، فرمانروای آردا. او در تالارهایش در کوههای مقدس «تانیکوئتیل» زندگی می کند، بلندترین کوهها. و باد و نسیم آردا به فرمان او هستند.
  • اولمو: فرمانروای آب ها و دریا ها، یکی از قدرتمند ترین والار. در دوارن تاریک «دوران اول»، هنگامی که بقیه در والینور ماندند، او در سرزمین میانه مراقب الف ها و آدمیان بود. شهرت او به دلیل آوردن «تور» به سرزمین گوندولین است، کاری که به «سقوط مورگوت» در «جنگ خشم» منتهی شد.
  • آئوله: آهنگر و سازنده سرزمین میانه. یکی از «آراتار»، هشت تن از قدرتمند ترین والار. او والاری بود که وجوه اصلی آردا را ساخت.  سنگ خارا و آهن. همانگونه که از اسمش پیداست، او سازنده و صنعتگر والار بود. او بود که زنجیره های ملکور  و صفحه خورشید و ماه را خلق کرد. هنگامی که الف ها و آدمیان، فرزندان ایلوواتار، می بایست در دنیا به وجود می آمدند، آئوله فراتر از آنها پیش رفت و خواست موجوداتی برای خودش بسازد: «دورف» ها. ایلوواتار به آنان زندگی بخشید، ولی اجازه نداد که آنان پیش از الف ها به دنیا بیایند. پس آن ها را در سرزمین میانه به خواب برد تا زمانی که الف ها بیدار شوند. هنگامی که الف ها به والینور آمدند، نولدور ها مجذوب دانش آئوله شدند و شاگردان او گشتند. «فیانور» بهترین شاگرد آئوله بود و از او هنری را یاد گرفت که به ساخت «سیلماریل» ها منجر شد.
  • اورومه: شکارچی والار ها، برادر «نسا»، و یکی از هشت والار قدرتمند. در دوران پیشین، او همواره در جنگل های سرزمین میانه می راند، و او بود که برای اولین بار الف ها را کشف کرد و آنان را «الدار» نامید.
  • ماندوس:«ارباب رستاخیز» در میان والار و محافظ کشته شدگان و مردگان در تالار هایش در «والینور». اسم اصلی او «نامو» ست.
  • لورین: «خدای رویا ها»، در باغ های والینور به همراه همسرش «استه» زندگی می کرد و اسم این باغ ها بر او نهاده شده است. اسم اصلی او «ایرمو» است.
  • تولکاس: قویترین والار، آخرین والاری که وارد آردا شد. جنگجوترین والار، او بود که در سالهایی که هنوز جهان جوان بود با ملکور جنگید و او را به بند کشید.
  • ملکور: قدرتمند ترین ساکن آردا است، ابتدا ملکور جزو والار بود و قدرتش با مانوه یکی بود. هنگامی که والار ها وارد آردا شدند تا آن را عاقلانه نظم بدهند و حکومت کنند، ملکور خواست تا همه قدرت را برای خودش بگیرد، و کاری کرد که همه چیز بر خواسته خودش پیش برود. هر چه والار ها ساختند او نابود کرد و زمانی دراز پیش از بیدار شدن الف ها، «چراغ های والار ها» را بر انداخت و زندگیشان در «آلمارن» را نابود کرد. آن ها به والینور رفتند، و چون می ترسیدند که در این میان الف ها بیدار شوند، با ملکور جنگیدند و او را برای سه دوره به زنجیر کشیدند. پس از آن که او آزاد شد، الف ها به والینور آمده بودند. ملکور به سودای  شیطانی اش بازگشت، و «فینوه» را کشت و سیلماریل ها را دزدید. او بود که «دو درخت» والینور را نابود کرد و به دژ قدیمی اش «آنگباند» در شمال سرزمین میانه فرار کرد.
  • واردا: ملکه ستارگان، همسر مانوه فرمانروای آردا، برترین ملکه در میان ملکه های والار. او ستاره ها را در آسمان قرار داد و از این رو الف های سرزمین میانه او را مقدس می شمارند و «البریت»ش می خوانند.
  • یاوانا: ملکه زمین، او را «میوه دهنده» می خوانند. هر آنچه بر زمین می روید به فرمان اوست. او همسر آئوله ی آهنگر است.
  • نیه‌نا: «بانوی اشکها»، ملکه والار ها، خواهر ماندوس، که به تنهایی در مرز های غربی دنیا زندگی می کند. او یکی از آراتار، هشت والار قدرتمندتر، است. غم و عزا وظیفه اوست، او در تالارهایش در دورترین نقطه غرب، برای رنج های آردا می گرید. او در «موسیقی آینور» غصه عمیقی نواخت، و از طریق آن در شروع دنیا غم و اندوه با آن همراه شد. هر کس مویه ی او را می شنود، ترحم و صبر در امیدواری را می آموزد. او به ندرت به شهر «والیمار» سفر می کند. اکثر سفر های او به تالار های برادرش ماندوس است، تا به مردگانی که در «تالارهای انتظار» هستند دلداری دهد و آنان را راهنمایی کند. مایار «اولورین»، که با اسم گندالف به سرزمین میانه سفر کرد، از او بسیار آموخت. نیه‌نا در ساخت «دو درخت» نیز نقش مهمی داشت. او بر تپه «ازه لوهار» اشک ریخت و با اشک هایش آن را آبیاری کرد و دو درخت رشد کردند. پس از انهدام دو درخت توسط ملکور، او دوباره بر باقیمانده آن ها اشک ریخت و آلودگی های «اونگولیات» را پاک کرد، و کمک کرد که آخرین میوه و گل دو درخت را نگه دارند؛ که تبدیل به خورشید و ماه شدند. دلر حمی او بدان حد بود که هنگامی که ملکور از والار تقاضای بخشش کرد او را حمایت کرد، حتی با وجود اینکه تمام دوران در آردا به غصه خوردن برای زخم هایی که ملکور به آردا وارد کرده بود گذراند. از ظاهر نیه نا نشانه ای در دسترس نیست. جز آن که در سیلماریلیون گفته شده که: «او کلاه روپوش خاکستری اش را به عقب انداخت».
  • استه: بانوی والار، همسر لورین یا همان اورومه، که با او در باغ های لورین در والینور زندگی می کرد.
  • وایره: بافنده تارهای داستان. ملکه ای از والار ها، همسر ماندوس، که داستان های تاریخچه آردا را از مردگان گرفته و آن ها را «می بافد»
  • وانا: بانوی از مرتبه پایینتر والار، خواهر یاوانا و همسر اورومه. می گویند که با گذشتن او گلها غنچه می دهند و پرنده ها می خوانند. لقب او «بانوی همیشه جوان» است.
  • نسا: همسر تولکاس و خواهر اورومه، که عاشق رقصیدن بر روی چمنزار های سبز والینور بود.

(والار در فرهنگنامه‌ی آردا)

  • والیر: لقب هفت ملکه والار است: «واردا»، «یاوانا»، «استه»، «نیه نا»، «وایره»، «وانا» و «نسا». اسم «والیر» فقط در کتاب سیلماریلیون بخش «والاکوئنتا» آمده که آن هفت ملکه را توصیف کند، و هیچ جای دیگری استفاده نشده است.
  • مایار:
آینور کوچکتر: از بین ارواح بسیاری که هنگام شروع دنیا پا بر آن نهادند، آنانی که از حیث مقام پست تر از والار، ولی باز قدرتمند بودند، به نام «مایار» شناخته می شوند. هر کدام از مایار در دسته «مردمان» یکی از والار بودند. مثلاً مایار «اوسه» که روح دریا بود، به مردمان والار «اولمو» تعلق داشت، و مایار دیگری به نام «کورومه» که در سرزمین میانه با نام «سارومان» شناخته می شود، متعلق به مردمان «آئوله»ی آهنگر بود.
  • مایار مشهور: جادوگران (جادوگران آبی، گندالف، سارومان، راداگاست)، سارون، بالروگ ها و…
اژدهایان:
«آنگاه ارباب سیاهی آخرین سلاحش را به کار برد. ترسناک ترین و مهیب ترین ها…و اژدهایان را به جنگ با آنان فرستاد.»
خزندگان قدرتمندی که در میان وحشت زا ترین خدمتکاران ارباب سیاهی طبقه بندی می شوند. سخنی درباره خاستگاه آنان گفته نشده است. اولین اژدهایی که دیده شده «گلارونگ» بوده، جد اژدهایان، که اول بار در دوره اول از «آنگ بند» به بیرون سرزمین میانه آمد. در دوران بعد پس از گلارونگ، از اژدهایان، اِلف ها و آدمیان صدمات زیادی دیدند، از میان آن اژدهایان می توان از «آنکالاگون»، اولین اژدهای بالدار؛ «اسکاتا» که در آبهای شمالی زندگی می کرد؛ و «اسماگ»، آخرین اژدهای قدرتمند، نام برد.
اژدهایان قدرت سخن گفتن دارند و بسیار باهوشند، و بسیاری از آنان جادوی «افسون-اژدها» را بلدند، افسونی که هرکه را که به چشمانشان نگاه کند خواب آلوده و گیج می کند.
اژدهایان در آخر دوران سوم نابود نشدند؛ می گویند برخی حتی تا دوران ما نیز زنده اند، اما از خزندگان بزرگ و اژدهایان روزگاران پیشین اثری باقی نمانده است.
نژاد های اژدهایان:

  • اژدهایان «سَرد-دَم»:

پست ترین نوع اژدها ، که قدرت خلق آتش را ندارد.
آنها را ملکور در جنگ های دوره اول استفاده می کرد ، با این حال در آثار ویرایش شده تالکین نشانی از خصوصیات آنان دیده نمی شود. پس از «جنگ خشم»، که اکثر آنان نابود شدند، عده ای توانستند به سرزمین های شمالی، پشت کوه های خاکستری، فرار کنند.
پس از گذشت هزار سال، عده آنان افزایش یافت، تا اینکه آنان به منزله تهدیدی جدی برای دورف هایی که در کوه های خاکستری می زیستند درآمدند. در سال ۲۵۸۹ دوران سوم، «داین اول» پادشاه خاندان دورین و پسر دومش فرور، در دورازه های تالارهایشان توسط یک «اژدهای سرما» کشته شدند. حمله های این موجودات دورف ها را مجبور به مهاجرت به سرزمین های شرقی کوه های خاکستری کرد و آنان به زودی سرزمین جدیدی در تپه های آهن و اره بور ساختند.
پس از این ماجرا به این اژدهایان اشاره ای نشده است. چهارهزار سال بعد در زمانی که «بیلبو بگینز» به اره بور سفر کرد، به نظر می آمد که آنان کوه های خاکستری را ترک کرده اند. (حداقل گندالف در توصیف خطرهای آنجا اشاره ای به این اژدهایان نکرده است). ممکن است که اورک هایی که پس از دورف ها در آنجا اقامت کردند این اژدهایان را به سرزمین های سرد شمالی بازگردانده باشند. اما اینها همه فقط در حد حدس باقی می ماند.

  • خزندگان بلند :

نوعی اژدها که در قسمتهای شمالی سرزمین میانه یافت می شود. مهم ترین خزنده بلند «اسکاتا» از ارد-میتریم بوده است، که دورف ها و آدمیان کوه های خاکستری را شکار می کرد، و توسط فرام از ائوتئود کشته شد.
با آنکه تالکین تقریبا هیچ نشانه ای از «خزندگان بلند» در متون «ارباب حلقه ها» نداده است، اما مثال هایی که از آنان می زند نشانه های زیادی به ما می دهد. اژدهایان تالکین موجوداتی مارمانند هستند و بیشتر به ماری بالدار شباهت دارند تا شکل اژدهای معمول.

  • اژدهایان آتش:

قدرتمندترین در میان انواع دیگر اژدهایان، که همانطور از اسمشان پیداست، قادر به تنفس آتش بودند. گلارونگ، آنکالاگون و اسماگ همگی اژدهای آتش بودند. تنها نکته ای که به طور واضح به این اژدهایان اشاره کرده است از کتاب سیلماریلیون (در باب بازگشت نولدور) است : “… گلارونگ، اولین «اورولوکی»، اژدهایان آتش، هنگام شب از دورازه های انگ باند بیرون می آمد.”
اسماگ، آخرین اژدهای قدرتمند ، توسط بارد در اواخر دوره سوم کشته شد. مطمئنیم که او آخرین اژدهای آتش نبوده است، چرا که گندالف کمی پیش از جنگ حلقه به وجود اژدهایانی که آتش تنفس می کردند اشاره کرده است، چیزی حدود هشتاد سال پس از مرگ اسماگ. تالکین عقیده دارد که ممکن است عده ای از این اژدهایان تا دوره ما باقی مانده باشند.

بالروگ ها؛ بندگان وحشت آفرین ملکور:

بالروگ ها در زمره مایار قرار می گیرند و مرتبه آنان با سارون یا گندالف برابر است. آنان ارواح اولیه آتش بودند که در روزگاران پیشین با ملکور متحد شدند و تبدیل به ترس آور ترین خدمتکاران او گشتند، مخصوصا در دوران جنگ ها بلریاند در دوران اول.
تعداد دقیقی از آنان در دسترس نیست، اما به نظر می رسد که بسیار کم بوده اند ، نه بیشتر از هفت تا.
در ظاهر، آنان شکل آدمی بوده اند، اما از آنان آتش برمی خواست  و سایه های سیاه اطرافشان را پیچیده بود. شلاقهایی از آتش با خود حمل می کردند و در دوست و دشمن وحشت می آفریدند. در «جنگ خشم»، ارتش والار به مورگوت حمله کردند. بسیاری از بالروگ ها در آن جنگ کشته شدند، ولی عده کمی توانستند که از آن جنگ فرار کرده و به «کوههای آبی» بروند و در سرزمین میانه پنهان شوند. «بلای جان دورین»، موجودی که دورف ها را از موریا بیرون راند، یکی از آنان بود.

  • بالروگ ها پیش از دوره اول:

ملکور در دوره بسیار دوری از دنیا، آنان را فریفت و خدمتکاران خودش کرد. آنان توسط او در دژ قدیمی «اوتومنو» در دوران «چراغ های والار» گرد آمدند. وقتی والار این دژ را نابود کردند، عده ای توانستند فرار کنند و در سیاهچال های آنگبند مخفی شوند. (مشخص نیست آیا بالروگی هم توسط والار کشته شده است یا نه)

  • بالروگ ها در دوره اول:

وقتی که ملکور و اونگولیانت سه دوره بعد، از والینور با سیلماریل ها گریختند، بالروگ ها هنوز در خرابه های آنگبند یافت می شدند. اونگولیانت ملکور را در تارهای خودش زندانی کرد، تا سیلماریل ها را برای خودش بردارد، اما بالروگ ها از مخفیگاهشان بیرون آمده و ارباب خود را آزاد کردند.
ظاهرا اولین برخورد بالروگ ها با الف ها در جنگ «داگور-نوین-گیلیات» در اولین سال دوران اول بوده است. پس از پیروزی بزرگ نولدور در برابر اورک های مورگوت، فیانور به سوی آنگبند راند تا آن را محاصره کند، اما بالروگ ها راهش را بستند. او سرانجام توسط گوتموگ، ارباب بالروگ ها، زخمی شد و جان سپرد و روحش به تالارهای ماندوس درگذشت.

دورف ها:
«و او به دورف ها زندگی بخشید، و آن ها را جزوی از دنیا کرد. و آنان آهنگری و فلز کاری را از والار آئوله آموختند…»
الف ها:
«فرزندان مقدس ایلوواتار…آنگاه آنان در آب های «کوئی وینن» در شرق سرزمین میانه به زیر نور ستارگان بیدار می شوند»
 آدمیان:
«پس از الف ها، در سال شروع خورشید، آدمیان در غرب بیدار شدند…»
اِنت ها:
شبانان درختان. مرد یاوانا و محافضان روییدنی ها.
اورک ها:
بندگان پلید ملکور. در افسانه های باستانی گفته می شود که آنان در روزگاران دودرخت اِلف بودند که به نیرنگ و پلیدی ملکور بدین درجه سقوط کردند.