خانه - کتابخانه - داستانهای آردا - نگاهی دقیق به فاجعه دشت های گلادن

نگاهی دقیق به فاجعه دشت های گلادن

The Death of Isildur

مرگ ایسیلدور اثر Anke Eißmann

ترجمه: آرش شامرادلو

مقاله ای که در پایین گردآوری شده است شامل ترجمه بخش هایی از فصل سوم قصه های ناتمام، موقعیت، و تاریخچه دشت های گلادن میباشد. اگر دوست دارید بدانید چه اتفاقی در دشت های گلادن افتاد با ما همراه باشید.

موقعیت و تاریخچه:

مرداب های گلادن در بین سرزمین لورین و گدار قدیمی، در مصب رودخانه ای با همین نام قرار دارد که از کوهستان مه آلود سرچشمه میگیرد. گلادن در روزگار پیشین جزو اولین سکونتگاه های الف های سیلوان و برکه ای بزرگ و آبگیر آندوین بود. در روزگار پسین این دریاچه به مردابی عظیم و محلی برای رشد انواع گیاهان سمار و نی که ارتفاعشان تا قد انسان هم میرسید بدل گشت و در نهایت این مرداب ها به شرق رودخانه نیز کشیده شدند. همچنین این مرداب ها از معدود مکان هایی بود که میشد از طریق آن به طرف دیگر رودخانه گذشت، پایین دست آن آندوین شیب‌دار و شتابان میشد و در ادامه با ریزابه هایی همچون گلادن، سیلورلود و لیم لایت تغذیه میشد و پل زدن روی آن غیرممکن.

در سال دوم دوران سوم، اینجا محلی بود که ایسیلدور به همراه سه پسرش و گروهی شامل از دویست سلحشور مورد حمله اورک ها قرار گرفت و حلقه یگانه از دست رفت.

اما حلقه گم شد، در رودخانه بزرگ آندوین افتاد و ناپدید شد. ایسیلدور، از ساحل شرقی رودخانه به طرف شمال پیشروی میکرد که نزدیک دشت های گلادن اورک های کوهستان به او شبیخون زدند و تقریبا تمام افراد او کشته شدند. او به داخل آب پرید اما وقتی داشت شنا میکرد حلقه از انگشتش سر خورد و بیرون آمد و اورک ها او را دیدند و با تیر و کمان کشتند.

در سال ۱۰۵۰ سائورون برای جستجوی حلقه استحکامات دول گولدور را بر روی تپه آمون لنس برآورد. و نیز تقریبا در همین زمان بود که هابیت های ساکن در این دشت ها و سواحل رودخانه بزرگ، به علت ازدیاد جمعیت و سایه سیاهی که بر سبز بیشه افتاده بود تصمیم به مهاجرت به غرب کوهستان مه آلود و اریادور میگیرند.

در حدود سال ۲۴۶۳، سمه آگول و ده آگول دو دوست از نژاد هابیت و از تیره استور ها بودند که برای ماهیگیری به دشت های پر از زنبق و نی های گل دار گلادن رفتند و این دشت بار دیگر نقشش را در تاریخ سرزمین میانه ایفا کرد، آنجا ده آگول حلقه یگانه را یافت اما سمه آگول او را به قتل رساند و حلقه را عزیز خودش خواند.

سارومان در سال ۲۸۵۰، پس از اینکه شورای سفید به لطف گندالف دریافت که نکرومانسر حقیقتا خود سائورون است، به امید اینکه حلقه را قبل از سائورون پیدا کند بر دشت های گلادن نگهبانانی را گماشت اما به زودی فهمید که خدمتکاران سائورون نیز  آن دشت ها را برای پیدا کردن خبری از حلقه دارند زیر و رو  میکنند پس پا عقب کشید و با درخواست شورا مبنی بر حمله بر دولگولدور موافقت کرد.

در هفدهم جولای بار دیگر این دشت ها به امید پیدا کردن خبری از سکونتگاه هابیت ها، به دستور سائورون به صورت مخفیانه توسط نزگول مورد جستجو قرار میگیرد.۱

اما سوالی که در اینجا پیش می آید این است که اصلا حلقه در دشت های گلادن چکار میکرد؟ میدانیم که راه متداول برای رفتن به اریادور جاده نومه نوری۲ است. جواب این سوال بصورت مفصل در فصل سوم قصه های ناتمام آمده است.

پس از سقوط سائورون، ایسیلدور برای بازیابی نظم و قوانین و تعیین حد و مرز گوندور به آنجا باز میگردد و با دریافت الندیلمیر۳، پادشاهی قدرتمندش را بر تمام دونه داین شمال و جنوب اعلام میکند. پس از گذشت یکسال زمانی که بالاخره احساس راحتی و آسودگی کامل کرد تا به قلمروی خودش برگردد، میخواست که اول از همه به ایملادریس برود چون همسر و کوچکترین پسرش را در آنجا گذاشته بود؛ همچنین یک نیاز ضروری برای مشورت با الروند داشت. بنابراین او راه شمال را از اوسگیلیات به دره های آندوین و در نهایت به گذرگاه کیریت فورن اِن آندرت را گزید.۴  سفر طولانی بود اما تنها راه دیگر، رفتن به غرب و سپس شمال برای رسیدن به چهارراه، و در نهایت رفتن به شرق به طرف ایملادریس، بسیار طولانی تر بود؛ شاید سریعتر برای افراد سواره، اما ایسیلدور هیچ اسب مناسبی برای این جاده طولانی نداشت۵؛ همچنین شاید امن تر در روزگار پیشین، اما سائورون شکست خورده بود و مردم دره های آندوین هم جزو متحدین ایسیلدور بودند و ایسیلدور هیچ نگرانی و ترسی نداشت.

پس همانطور که در افسانه های روزگار پسین گفته شده است، سپتامبرِ دومین سال دوران سوم بود که ایسیلدور به همراه سه پسرش الندور، آراتان و کیریون و گروه محافظانش شامل از دویست سلحشور از دروازه شرقی اوسگیلیات به طرف شمال راه افتاد و انتظار داشت که تا قبل از اینکه زمستان به شمال کشیده شود، تا چهل روز به ایملادریس برسد. از سفر آنها چیز زیادی گفته نشده است، در حالی که روز سی ام سفرشان در حال گذر بود، دونه داین آواز میخواندند و  خوشحال بودند از  اینکه به پایان پیاده روی روزانه شان رسیده اند و سه چهارم مسیر ایملادریس را پشت سر گذاشته اند. اما ناگهان همزمان با غروب خورشید، از طرف راستشان صدای فریاد زننده اورک ها را شنیدند که از دامنه جنگل (در آن زمان هنوز جنگل بود) به پایین میدویدند، در نور کم تعدادشان را فقط میشد حدس زد اما تعداد دونه داین  به طور واضح حتی تا ده برابر کمتر بود.

سایه‌ای از نگرانی بر دل ایسیلدور افتاد و به الندور۶  گفت: «انتقام سائورون ادامه دارد، هر چند اگر خودش مرده باشد. در اینجا حیله و نیرنگی تدبیر شده است و ما هیچ امیدی برای کمک نداریم: موریا و لورین در پشت سر مانده‌اند و تا قلمروی تراندویل چهار روز فاصله است.» الندور پاسخ داد: «و ما چیز ارزشمندی را به همراه خود حمل میکنیم.»

اورک ها داشتند نزدیکتر میشدند، ایسیلدور رو به اوهتار کرد و گفت: «من نگهداری از این را الان به عهده تو میگذارم.» و نیام بزرگی را به او داد: تکه های نارسیل، شمشیر الندیل. «هرطور شده است از آن نگهداری کن، به هر قیمتی که هست؛ حتی به این قیمت که اگر بخاطر رها کردن من، یک بزدل خطاب شوی. همراهی را انتخاب کن و فرار کن، این یک دستور است.» اوهتار دربرابر او زانو زد و دستش را بوسید و سپس همراهی را برداشت و به سرعت به طرف دره های تاریک فرار کرد۷.

اورک ها  ابتدا طوفانی از تیر را بر سر دونه داین نازل کردند، سپس با فریادی ناگهانی از آخرین شیب های جنگل به طرف دونه داین یورش بردند، همانطور که ایسیلدور میخواست، انتظار داشتند با این یورش دیوار دفاعی دونه داین رو بشکنند اما این اتفاق نیافتد و دیوار استوار باقی ماند، تیر ها در برابر زره نومه نوری بیهوده بودند، دونه داین از بلندترین اورک ها بلندتر بودند و سلاحشان بسیار پیشرفته تر. حمله شکست خورد و نیروی دشمن خرد شد و اورک ها عقب نشینی کردند.

به زودی شب فرا میرسید، ایسیلدور دستور داد تا ادامه راه را بدون استراحت و بصورت مخفیانه‌ تر طی کنند، شاید باور داشت که بعد از آن عقب رانده شدن سنگین، اورک ها پی کارشان بروند. هر چند ممکن بود دیده‌بان‌ها او را تعقیب و گروهش را تحت نظر بگیرند، کاری که عادت اورک ها بود، بخصوص وقتی که طعمه ممکن بود برگردد و انتقام بگیرد.

اما اشتباه میکرد، این فقط یک حمله غافلگیرانه نبود، آمیزه‌ای از تنفر و خشم و بیزاری وحشیگری بود که مصرانه ادامه داشت. اورک های کوهستان توسط خادمان ظالم باراد-دور تقویت میشدند و از آنها دستور میگرفتند، مدت ها قبل بیرون فرستاده شده بودند تا راه را تحت نظر بگیرند. هر چند علت این کار را نمی‌دانستند و اطلاعی از حلقه ای که دو سالِ پیش از دست سیاه بریده شد نداشتند ۸ اما همچنان روح پلید سائورون در حلقه وجود داشت و خادمانش را فرا میخواند. دونه داین تنها یک مایل رفته بودند که اورک ها بار دیگر شروع به حرکت کردند، تمام نیرو های خود را جمع کرده بودند اما این بار حمله ای صورت نگرفت، قصدشان این بود که از راه دور۹ دونه داین را در حلقه محاصره به دام بیندازند.

الندور به طرف پدرش رفت که در تاریکی تنها ایستاده بود و خواستار این شد که ایسیلدور از حلقه برای شکست دشمن استفاده کند اما ایسیلدور گفت: «افسوس، فایده ای ندارد. من نمیتوانم از آن استفاده کنم. من از دردی که با لمس کردن آن همراه است وحشت دارم.۱۰ و هنوز توانایی آن را پیدا نکرده ام که حلقه را تحت اراده خود درآورم. به فردی قدرتمندتر از من احتیاج است، سرافرازی و غرور من درهم شکسته شده، حلقه باید به دست نگهدارندگان آن سه ۱۱سپرده شود.»

شب رسیده و امید محو شده بود. صدای شیپور ها برخاست و جنگ آغاز شد. اورک ها وحشیانه و بدون پروا خود را به روی دونه داین پرت میکردند، شانس موفقیتشان در این روش یک به پنج بود، تاوانی بسیار ارزان. کیریون در این روش کشته شد و آراتان نیز در هنگام نجاتش به طور مرگباری جراحت برداشت. انسان ها داشتند شکست میخوردند.

الندور هنوز صدمه ای ندیده بود و به دنبال ایسیلدور میگشت. او داشت افراد را در طرف شرق، جایی که حمله سنگین تر بود فرماندهی میکرد. اورک ها هنوز از الندیلمیری که او بر سر گذاشته بود میترسیدند و از مقابله با او پرهیز میکردند.

الندور به ایسیلدور رسید و گفت: « پادشاه من، کیریون مرده و آراتان در حال مردن است. آخرین مشاورت تو را پند میدهد نه دستور. برو! محموله را ببر و به هر قیمتی که شده آن را به دست سه محافظ بسپار، حتی اگر به قیمت رها کردن من و افرادت باشد.

ایسیلدور گفت: «شاهزاده، من میدانم که باید چکار کنم؛ اما از درد وحشت دارم، و همچنین نمیتوانم تو را تنها بگذارم. مرا ببخش که غرور و تکبرم تو را به این ورطه نابودی و مجازات کشاند.۱۲ الندور او را بوسید و گفت: « حالا برو، برو»

ایسیلدور به طرف غرب رو برگرداند و با ضجه حلقه را در انگشت کرد، و هیچگاه بار دیگر در سرزمین میانه دیده نشد. اما  ستاره الندیل قابل خاموش شدن نبود و ناگهان با نور سرخ شروع به درخشش کرد، برانگیخته مانند یک ستاره سوزان. اورک و انسان با وحشت از سر راهش فرار کردند، ایسیلدور باشلقی بر سرش کشید و در تاریکی های شب ناپدید شد.۱۳

از آنچه بر دونه داین گذشت تنها این را میدانیم که همه ی آنها کشته شدند غیر از یک نفر، یک ملازم جوان. الندور از دست رفته بود، کسی که در آینده باید شاه میشد، یکی از بزرگترین و بهترین های نسل الندیل، در نیرومندی و خردمندی، در عظمت و بزرگواری، بدون تکبر مانند پدربزرگش.

اما ایسیلدور به همراه درد و غم عظیمی که در دل داشت مانند گوزنی که از دست سگ شکاری فرار کند میدوید، تا زمانی که به پایین دره رسید. آنجا توقف کرد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمیکند؛ زیرا اورک ها در تاریکی میتوانستند با بوییدن رد پا را دنبال کنند و نیازی به چشم نداشتند. سپس او راه را با احتیاط بیشتری ادامه داد چون دره تاریک و پر از تله برای افراد سرگردان بود.

پس اینگونه بود که در نهایت در نیمه شب به ساحل آندوین رسید، و او خسته و فرسوده بود. رودخانه در گردش و شتابان در روبرویش جریان داشت. مدت زمانی را افسرده و تنها ایستاد. سپس با عجله، تمام زره و اسلحه هایش رو بیرون آورد به جز یک شمشیر کوتاه در کمربندش و به داخل آب پرید، علی رغم نیرومندی و تحمل پذیری بالایش  اما او امید کمی برای رسیدن به آن سوی ساحل داشت. او مجبور به شنا برخلاف جریان آب، تقریبا به طرف شمال بود. در آنجا ناگهان متوجه شد که حلقه نیست، اتفاقی یا غیر اتفاقی حلقه او را ترک کرده بود و در جایی گم شده بود که هیچ امیدی برای پیدا کردنش نبود. در ابتدا گم شدن حلقه آنچنان برای او سخت بود که دیگر تلاشی نکرد و ترجیح میداد غرق شود. اما این حس به زودی گذشت و درد پایان یافت. یک بار سنگین از دوشش برداشته شده بود. پایش زمین را لمس کرد، به مرداب های گلادن رسیده بود: یک انسان میرا، یک موجود کوچک گم شده در سرزمین های وحشی سرزمین میانه. اما چشمان تیزبین اورک های نگهبان، سایه ای از ترس به همراه چشمان نافذی مانند ستارگان را تشخیص دادند و تیر های زهرآگینشان را به طرف او رها کردند. تیرها گلو و قلبش را شکافتند و بدون اینکه ضجه و فریادی بزند به پشت به داخل آب افتاد و جنازه اش هیچگاه پیدا نشد. اینچنین بود سرنوشت ایسیلدور: اولین قربانیِ کینه توزی حلقه ی بی ارباب، دومین پادشاه تمام دونه داین شمال و جنوب، شاه آرنور و گوندور.

پاورقی:

  1. در آن زمان سائورون از طریق گولوم سرگذشت حلقه را دریافته بود و آوازه بیلبوی هابیت و حلقه ی جادویی اش در جهان پیچیده بود.
  2. بعد ها شناخته شده با نام جاده شمالی و جاده سبز.
  3. سربندی با دو الماس درخشان به همراه بندی نقره ای که پادشاهان آرنور به جای تاج آن را میپوشیدند: ستاره ی الندیل.
  4. این گذرگاه در روزگار پسین با نام گذرگاه فوقانی شناخته میشد، در سالیان بعد تورین و شرکا از همین راه به پویش اره‌بور رفتند، همچنین در شورای الروند گلوین دورف به این گذرگاه اشاره میکند.
  5. نومه نوری ها در سرزمین خودشان مجذوب اسب ها بودند و به آنها احترام میگذاشتند. اما از آنها در جنگ استفاده نمیکردند؛ چون تمام جنگ هایشان بر روی دریا بود. همچنین آنان مردمانی نیرومند با قد و قامت بلند بود و سربازان نومه نوری به پوشیدن زره و اسلحه های سنگین عادت داشتند. در جنگ تنها پیک ها و کمانداران از اسب ها استفاده میکردند (که معمولا نومه نوری نبودند). در جنگ اتحاد آخر همین اسب ها هم بشدت آسیب دیدند و تنها تعداد کمی از آنها در اوسگیلیات موجود بود.
  6. وارث و بزرگترین پسر ایسیلدور.
  7. در سیلماریلیون و یاران حلقه اشاره شده است که تنها سه نفر از آنطرف کوه ها برگشتند، نفر سوم استلمو ملازم الندور بود که از جنگ جان سالم از به در برد.
  8. هیچ شکی در این نیست که این اورک ها فرستاده سائورن بودند برای غارت و چپاول افرادی که قصد داشتن از طریق کوهستان راهشان را کوتاه کنند. بعید است که خبری از سقوط سائورون به آنها رسیده باشد چون محاصره باراد-دور سفت و سخت بود و تمام نیروهای باراد-دور یا نابود شده بودند یا به همراه اشباح حلقه به شرق دور گریخته بودند. این دسته کوچک در شمال فراموش شده بودند و احتمالا فکر میکردند که سائورون فاتح نبرد شده است و دشمن دارد عقب نشینی میکند. هیچ شکنجه‌ای خشم سائورون را آرام نخواهد کرد که آن احمق‌ها اجازه دادند ارزشمندترین شی سرزمین میانه اینگونه به همین راحتی از دست برود، حتی با اینکه چیزی از حلقه نمیداسنتند. حلقه یگانه، بجز خود سائورون تنها برای نه اشباح حلقه شناخته شده بود، بردگان آن. با این حال افراد زیادی فکر میکردند که این درنده خویی و وحشیگری اورک ها برای بازپس گرفتن حلقه است.
  9. از کمان های نومه نوری ها هراس داشتند و فاصله شان را حفظ میکردند، اما تعداد کمانداران کمتر از آن بود که ایسیلدور نیاز داشت، کمتر از بیست عدد، چون انتظار این اتفاق را به هیچ وجه نداشتند.
  10. مقایسه کنید با کتیبه ای که ایسیلدور در مورد حلقه، قبل از عزیمتش در گوندور نوشته بود و بعد ها هم گندالف در شورای الروند به آن اشاره میکند: “داغ بود وقتی ابتدا آن را بدست گرفتم، داغ مانند اخگر، و دست من سوخت، بگونه ای که شک دارم هیچگاه از درد آن خلاصی یابم. با این حال الان که دارم این را مینویسم سرد است، و بنظر میرسد که دارد کوچکتر میشود.
  11. نگهدارندگان سه حلقه الفی.
  12. ایسیلدور با غرور و تکبرش، برخلاف پند کیردان و الروند مبنی بر نابود کردن حلقه یگانه در آتش اورودروین، حلقه را برای خودش برداشت و موجب کیفر خودش و فرزندانش شد.
  13. نکته قابل توجه این است که نور الندیلمیر در مقابل قدرت ناپدید کنندگی حلقه مقاوم بود اما وقتی ایسیلدور باشلق بر سر گذاشت نور خاموش و محو شد.

درباره آرش شامرادلو

من آرش شامرادلو هستم، لقبم ماشین کار هست :) از بهمن 98 عضو آردا هستم. کاراکتر آرداییم آگارواین هست و با دکستر مورگان احساس همذات‌پنداری دارم.

۲ دیدگاه

  1. وقتی که ادم ابن مقاله به این خوبی رو میبینه و مطالعه میکنه سرشار از امید میشه و ادم رو به یادگیری چیزای بیشتر در مورد اثار تالکین امیدوارتر میکنه .
    احسنتم دم شما گرم

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.