خانه - آرشیو نویسنده: LObeLia

آرشیو نویسنده: LObeLia

شاه فین‌گون

425211285_104955

یکی از شگفتی های کم نظیر دوران اول ، بی شک وجود فین گون است. پسر فین گولفین برین از الف ها ی نولدور. که در آغاز جدشان فینوه آنها را سروری میکرد. همگی ساکن والینور -قلمرو قدسی والار- بودند تا که فئانور برخاست و عزم انتقام از مورگوث کرد که پدر عزیزش را کشته و سنگ ها را دزدیده بود. و تمامی الدار را به همراهیِ خود فراخواند. مقصد سرزمین میانه بود. که مورگوث بدانجا گریخته بود…و پسران، و مردمش همگی متاثر از سخنان آتشینش و برانگیخته از خشمِ پادشاه خود،  با نیتی درست مثل همو، دعوتش را پاسخ گفتند و و به قصد بازپس گیری سیلماریلی و جنگ با خصم سیاه و شستن خون شاه فینوه، آماده ی ترک والینور شدند.
فین گولفین و فینارفین، هر دو به رغم میل باطنی و بیشتر، به سبب حفظ اتحاد میان مردمانشان که هوس رفتن داشتند، تن به این همراه شدن دادند. و درین میان فین گون، پسر ارشد فین گولفین، نیتی متفاوت داشت. کمابیش به آنچه می اندیشید که گالادریل هم. هم اینکه سرزمین میانه هنوز بکر بود. منعطف برای انواع دگرگونی ها و ساختن ها و کاشتن های هنوز ندیده! شرق دریای بزرگ، برای فین گون بشدت جذاب بود. و روح کنجکاو و جستجوگرش میخواست که آنجا را کشف کند و آرزوهای بلندِ ذهنِ خلاقش، او را وسوسه به کوچیدن می کرد. اما بهر حال زیر نفرین ماندوس او هم گرفتار بود.

425722988_48441

در ابتدای سفر، آلکوئالونده ویران شد. همان خویشاوند کشی غاصبانه فئانور. و خواه ناخواه دست فین گون آلوده به خونِ تله ری گشت. بهرحال او بین ماندن و رفتن، رفتن را برگزیده بود. یعنی دقیقا همان عملی که والار صراحتا او و خاندانش را از انجامش منع کرده بودند. فرق چندانی نمی کرد که مقصود و هدف و اندیشه هر کس از این کوچیدن چیست. در نهایت همگی نولدور -جز فینارفین و مردمش و نه فرزندان- نهیب زدنهای چاووش مانوه را کم انگاشته و پیش رفته بودند. سوگند، پاپیچِ فئانور و فرزندان و نفرین ماندوس بر گردنِ تمامی همراهانِ دیگرشان ماند. پس آسیبی اگر می رسید، حق اعتراض نداشتند مگر لعن کردن خویش. و چه بسا که در آغازِ راه، هیچیک در زیر پا نهادن اندرزها و تهدیدهای والار، سست نبود. همه شان مغرور و مطمئن از تصمیمی که گرفته اند، چشم به مسیرِ پیش پا داشتند و از اکنون مفتخر به پیروزی های فردا بودند.
تا که گذشتن از یخ آسیاب شمال شرق والینور نزدیک و سخت شد.  و فین گون دید که چگونه برادر، دست برادر را ول می کند و چگونه عموی عاصی اش، پادشاه برین تمامی نولدور به وقت، عهد خود را با برادر شکست و او سوختن کشتی ها را در سواحل سرزمین میانه دید. که چگونه فئانور و عموزادگان، آنها را به دهان گرسنه ی آتش گذاشتند تا فین گولفین جا بماند. ولی جا نماند…
با هر مشقتی بود به سرما تازیدند تا اذنِ گذشتنشان بدهد و داد. فین گون به سلامت قدم در سرزمین آنسوی دریا نهاد. او بالاخره وارد سرزمین میانه شده بود…
و تا رسیدند، دیر شده بود! فئانور از دست رفته و از جسمش جز خاکستر نمانده بود. و مایدروس را به اسارت برده بودند…آن بالا بر صخره ای در تانگورودریم، کوهستان منحوس مورگوث. اما این همه ی ماجرا نبود. رویدادی نو و امیدبخش به وقوع پیوست.
به محض ورودشان، دوران ستارگان سر آمد و خورشید تازه نفس از غرب چهره نمایاند! و روشناییِ خاصی تمام سرزمین میانه را پر کرد. گل های تازه روییدند و شیپورهای شادی به فرمان فینگولفین دمیده شد. و شمال میت ریم، نخستین اقامتگاهِ مردم فین گولفین و فینرود بود.
درین میان فین گون فکرهایی غیر از بقیه داشت. دو دستگی میان دشمنان مورگوث بوجود آمده بود و نولدور در برابر او متحد نبودند. مردم فئانور از شرمِ کشتی سوزانِ لوسگار و هم جا گذاشتن خویشان خود در یخ آسیاب، جسارت پیش آمدن نداشتند . این فرصت خوبی برای مورگوث میشد تا نابودشان کند.
فین گون جوان ایده ای تراشید که ترانه ها آن را بزرگ خوانده اند و آن نجات مایدروس بود! اگر مایدروس را باز می گرداند، مردمانشان دوباره دوست می شدند و کینه ها می مُرد. شاهی واحد برای نولدور سروری می کرد و یکپارچگی شان از گستاخیِ مورگوث می کاست. در این شاهکار نه با کسی رای زد و نه کمکی طلبید. یک روز برخاست و تنها و بی یاور به کوهستان زد…

425415845_48504

تاریکی تمام منطقه ی تحت امر خصم سیاه را پر کرده بود و فین گون خزیده میان همین تاریکی، خودش را به قلب قلمرو منحوس رسانید. اما مایدروس را نمی توانست بیابد. برای این چاره ای پیدا کرد. چنگش به درآورد و با تمام قدرتی که صدایش داشت، ترانه ای قدیمی از نولدور را آواز کرد. کوهستان، خالی از خادمان مورگوث نبود که فین گون هر چه می خواهد، کند! بلکه او بی اعتنایی می کرد و شهامتش، احتیاط را می گریزاند.  خواند تا جواب بگیرد. اندکی گذشت تا ناله ای ضعیف از میان قله ها، جوابش شد.
او، همان گمشده بود که می خواند و جوینده پاسخش را شنید. آن را دنبال کرد تا به صخره ای بس بلند رسید که بالا رفتن از آن برای فینگونِ تنها، ممکن نبود. مایدورس را در رنج بسیار دید که دست راستتش با قفلی آهنین به سنگ از مچ دوخته شده بود و آویزانش، به التماس می خواست تا مرگ نصیبش کند و رهایی!  و فین گون در این پایین تمهید دیگری نیافت! کمان برگرفت و مانوه را آهسته فراخواند تا رحمی آورد. چله را خواست بکشد که توروندور آمد!  شاه عقابان که به اشاره مانوه، در اجابتِ دعای الفِ درمانده، خود را رسانده بود. فین گون نیرو گرفت. بربال عقاب پریدو بالا رفت تا مایدروس! آنجا به زحمتی نتوانست دستبند را بشکند یا باز کند! و مایدروس همچنان به اصرار و درد ازو میخواست تا با خنجری، جانش را بگیرد.
نولدوی شجاع خنجر بکار گرفت اما نه به قصد کشتن؛ که مچ مایدروسِ اسیر را هدف داشت. ازآنجا که بندِ سنگ بود. برید و او را آزاد کرد…
توروندور هر دو را به میت ریم بازگرداند و خود بازگشت. فین گون موفق شده بود به هدفش برسد. و این دلاوری در کارنامه اش و هم بین تمامی نولدور درخشید و جاودان شد. چه، پس از آن نولدور دست دوستی به هم دادند و فین گولفین شاه برین و به حق شان شد.
اما شگفتی زندگی فین گون به همین ختم نشد!
چندی بعد که داگور آگلارب (نبرد پرافتخار) اتفاق افتاد، حصر آنگباند توسط الف های نولدور آغاز شد و نزدیک به ۴۰۰ سال آرامش حکمفرما بود اما نه مطلقا. هر از گاه شری از جانب مورگوث در شمال، متوجه شان می شد. و یکی از این شرور، ۲۰۰ سال بعد عازم جنوب شد. و آن به درآمدن پدر اژدهایان ، گلائورونگ جوان بود. که بال پرواز نداشت و همچو ماری بسیار عظیم الجثه با پوستی چنگک دار میخزید و آتش می پراکند.
و این موجود جدید به زودی وحشت همه را برانگیخت و او خیلی از زمینهای سر راهش -ازجمله دشت های آرد_گالن- را سوزاند. یکبار دیگر این فین گون دلاور -که شهریاری در هیت لوم را بعهده داشت- بود که اراده کرد تا دشمن را که هنوز نابالغ و کم سن بود و آسیب پذیر، پس بزند. و زد!
با گروهی چند به استقبال خزنده خصم سیاه شتافتند و با زخم هایی که بر هیکل نتراشیده و هنوز در حال رشدش، وارد کردند، موفق به برگرداندنش به لانه آکنده از خباثتش -آنگباند-  شدند و این داوطلب شدن در چنین مبارزه ای، ستایش همگان را برای فین گون برانگیخت.

425305961_104900

بالاخره ۲۰۰ سال دیگر گذشت تا بالاخره مورگوث حصر آنگباند را با نبرد شعله های ناگهانی (داگوربراگولاخ) پایان داد و در پی آن در نبردی تن به تن، فین گولفین، مغرورترین و دلیرترین شاهان الفِ روزگار کهن، را کشت و پادشاهی به پسرش فین گون رسید.
از وقایع دوران شاهیِ فینگون، ظهور سائورون، بزرگترین و مخوف ترین خادم مورگوث، است. که میناس تریت را از دست اورودرت -پسر فینارفین و برادر فینرود- به درآورد و خود بر جای او نشست. و نام برج دیگر میناس ترین نبود. زیرا که در تسخیر گرگ ها بود و گرگ خوها. و سروری شان همه، با سائورون. و جزیره ، تول- این- گائوروت، شد که پر بود از نفرت و خباثت و ترس و مرگ.
و دیگری راه یافتن هور و هورین بود به گوندولین از سر خوش اقبالی. که سالی را میهمان تورگونِ فرزانه گذراندند.
و باز هفت سالی  از داگوربراگولاخ طی شده بود که تهاجم مورگوث به هیت لوم گریبانگیر فین گون و مردمش شد. و مرگ گالدور بلند بالا،  خسارتی بود هم به اهالی دور-لومین که فرمانرواشان بودو هم به شاه فین گون که یار وفادارش و نگهبان امین دژ ای تل سیریون را از دست داد. درآن نبرد، فین گون رسیدنِ غیرمنتظره گیردان کشتی ساز و الف های او از فالاس را شاهد بود که او را از شکست نجات دادند و مورگوث را به آن دچار.
و شاید بزرگترین رخداد زمانِ پادشاهیِ فینگون، اتفاق عشقِ برن و لوتین باشد. و رفتن شان به آنگباند و آوردن یکی از سنگِ فئانور برای شاه الوه سینگولو. و مرگ مظلومانه ی فینرودِ موطلایی در این ماجراجوییِ با برن.
و در حساب الدار، به زودی شاه فین گون را سرانجامی تلخ افتاد. و آن در نیرنایث آرنویدیاد  بود. نبردی بزرگ، در پسش اشکهایی بیشمار. آغازش را مایدروس رقم زد و قصد داشت تا انتقام کل الف ها و اهالی ستمدیده ی سرزمین میانه از مورگوث بستاند  و هم همه را از زیر جور او رها کند. و دوست او، فین گون دلیر، همراهی اش کرد. چراکه قصد او نیز همین بود. نبرد پر بود از خیانت، از مکر، از حیله ها، و در کنارش جوانه ی امید، چشم هایی که حامل اشک شوق بودند و بصیرت هایی که رقم زده شدند…
آن زمانی که خائن به دیدن به بار نشستن بذر دروغش ایستاده بود، از گوشه ای فین گون برادرش را دید. تورگون فرزانه، که سپاهی طلایی و هم درفش ها و زره هایی از نقره و نیرو و قدرتی نامنتظر.  برای کمک آمده بود …
و چه بسا که هر جا، غم و شادی به هم آمیخته…و فریادِ اوتولیه ن آئوره! آیا الدالیه آر آتاناتاری، اوتولیه ن آئوره ، چه مقتدرانه از شاه نولدور سر داده شد. و چه امیدوارانه جواب از همه آمد: آئوتا ای لومه! که شب می گذرد…ولی شب برای همه نگذشت…

425618947_48245

دوبرادر به همراه سپاهیان در غربِ میدان نبرد در محاصره ی خصم افتاده بودند و فاصله شان هر بار بیشتر می شد. آنقدر، که فین گون تنها شد و گوتموگ به سراغش رفت. سربازانش همگی ، تک به تک مرده، اطرافش خوابیده بودند. و او با فرمانروای بالروگ ها به پیکار بود که بالروگی دیگر شاه را از پشت تهدید کرد و غالب آمدنش بر او دیر شده بود… شلاقی آتشین بر تن اش پیچیده بود و تبر، سخت و سیاه بر فرق سرش نشست و آنرا شکافت و او افتاد…
بیرق آبی اش، سرخ شده بود از خون و کلاه خودِ نقره اش ، دیگر سپد ، نمی درخشید. دو تکه شده، کناری غلتیده بود… گرزها را اورکها، بر جانش کوفتند که بی جان شود و شد. شاه برین نولدور اینگونه دردناک، مُرد. نبرد نیرنایث آرنویدیاد او را بلعید و یک بار دیگر طعم تلخ نفرین ماندوس را چشیدند.
پس از او، تورگون چه غمگینانه تاج شاهی بر سر نهاد…

ملیانِ مایا

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

67140962138259818629

ملیان از نژاد مایا بود. گروهی فروتر از نژاد والار. مایار در خدمت والار بودند؛ و اما هر دو نژاد، آینور محسوب می‌شدند. قدسیانی که در آینولینداله، سرود آفرینش، همراه ارو و به فرمان او، نغمه سرائیدند. ملیان، با تعداد دیگری از مایار، در والینور اقامت کرد. در مکتب وانا و استه‌ی والیر. باغ‌های لورین، مسکن اصلی ِ او بود؛ و طبیعت بکر آنجا، همیشه از وجود ملیان به خود می‌بالید؛ زیرا که وی زیباترین در میان آینور بود و آوازش بسیار بر دل می نشست. رقصی که با ترانه‌هایش همراه بود، شوری غریب و مست کننده به بیننده می‌داد و خردی که ملیان از آن برخوردار بود، بعدها بسیار بی اعتنایی خورد…

زمان بسیار درازی، ملیانِ مایا در لورین بود تا آن‌وقت که خواست بیشتر ببیند و حس کرد یکجا ماندن، برایش و برای اطرافیانش و برای آردا، سودی نخواهد داشت. پس منتظر ماند تا که الف‌ها، در سرزمین میانه، بیدار شدند. پس آن روز او به راه افتاد. ملیان شاید می‌دانست چه در آنجا منتظر اوست؛ و یا شاید هم از تقدیرش بی خبر بود. کسی نمی‌داند. در هیچ ترانه‌ای نیامده.

روزها از پیِ هم می‌آمدند و الف‌هایی که پس از دیدن ستارگان، نامِ الدار بر خود نهاده بودند، به دعوتِ اورومه‌ی والا، گروه گروه، عزمِ غرب کرده بودند. اقوام تله ری. نولدور. وانیار. هر کدام رهبری داشتند و الوه سینگولو، فرمانروای قوم تله ری بود. هر جای خوش آب و هوا و خرمی در بین مسیرشان، به اقتضای نیازشان بر می‌گزیدند تا استراحتی کنند؛ زیرا که سفر، بسیار طولانی و خسته کننده بود؛ اما این اقامت کردن‌های کوتاه، در سرزمین میانه که هنوز دست نخورده و تازه و پر از شگفتی‌ها بود، الدار را بسیار سرمست و مسرور می‌کرد؛ و ماجراجویی‌ها به آن‌ها انگیزه‌ی ادامه دادن می‌داد. یکبار قوم تله ری به غرب سرزمین میانه که رسیدند، وارد بلری‌اند شدند. خطه‌ای که بسیار از طراوت و گوناگونیِ گل‌ها و درخت‌ها و دیگر مائده‌ها، بهره‌مند بود. الوه خواست تا اندکی آنجا بیاسایند…

melian_by_ekukanova-d4o3odlالوه رفاقتی گرم با فینوه، رهبر نولدور، داشت؛ و خیلی وقت‌ها به دیدن او می‌رفت. روزی همچو همیشه، از مردمش جدا شد تا برود فینوه را ملاقات کند؛ اما عجایب سرزمین میانه او را به خود مشغول کرد. راه کج رفت و همچنان که سراپا حیرت بود رفت تا به جنگل نان الموت رسید… اما گویی ملیان، قبل از او، او را دیده بود و خواسته بود باز هم ببیند! قدرت ملیان، زیاد بود و آنرا اطراف پیکر الوه، می‌پاشید. الوه در نان الموت، پیش می‌رفت و اما گم شد…

در حینی که در جستجوی راهِ برگشت بود، آوازی شنید که متوقفش کرد. خواست کشف کند این صدای بی مانندِ بسیار لطیف، از که و از کجاست…پیِ نوا را گرفت تا به قلب جنگل که رسید، فضایی بود که انبوه درختان، از آن انگار گریخته بودند تا اتفاقی بیفتد. الوه پناهی گرفت چون در برابرش کسی نغمه سرایی می‌کرد که چهره‌اش بیشتر به موجودی قدسی و خارج از وصفِ الدار، می‌مانست تا الف‌هایی که پیش از این دیده بود؛ و حنجره‌اش، صدایی بیرون می‌داد که هیچ گوشی را هشیار نگه نمی‌داشت.

و آن رقصِ او، عجب رقصی بود. الوه نمی‌توانست چشم از او بردارد. وقار و متانتی چنان درخور ستایش، در جای جایِ پیکرِ بی نقص آن زن جریان داشت که فرمانروای تله ری را بی درنگ بر آن داشت تا تصاحبش کند؛ و این جسارتی بود!

Thingol n Melianملیان در میان شور و دلبری کردن‌های خود، متوجه حضور الوه نبود تا آنکه الف پیش آمد و نزدیک شد. آنگاه بانو، به طرف او برگشت و تقدیر، اتصالِ آن دو نگاه را جرقه‌ی تأیید زد. الوه دست خود را پیش برد و با صورتی مبهوت و ساکت، دست ملیان را گرفت. هر دو فقط خیره بودند. شاید آن لحظه که نسیم، در موهای خاکستری و خوش رنگ الوه، تاب می‌خورد و هر تارش را سخنگوش چیزی می‌کرد، ملیان نیز به سِحر خود، گرفتار آمد و تسلیم شد. شاخه‌های درختانِ بلند نان الموت، با اکراه، می‌لرزیدند و آخرین شعاع‌های خورشیدِ مغرب، به داخل می‌غلتید و مکان عجب سرخ شده بود! و همه چیزِ دیگر…!

به این ترتیب الوه دیگر هرگز نخواست که بار دیگر به نزد مردمش برگردد و نه حتی به غرب! وقتی تصمیم می‌گرفت با ملیان بماند، فینوه را نیز جا گذاشت. ملیان به ازدواج با یک الف، تن در داد و عشقی عظیم میان آن دو، تمامی سنت‌ها و وعده‌ها و تعهدی که داشتند را پس زد. با هم بودن آن‌ها، مهم شد!

الوه با کمک ملیان پادشاهی یک منطقه‌ی بزرگ را پی‌ریزی کرد؛ و در جنگل نلدورت بود که پس از مدتی از ازدواجشان، لوتین به دنیا آمد تنها ثمره‌ی عشق آن‌ها! دختری زیباتر از تمامی فرزندان ارو. ترانه‌هایی بعدها از کرده‌ها و سرنوشت او سرودند و او جاودانه ماند.

بانو ملیان، شهبانوی الوه، بسیار دوراندیش و خردمند بود. به طوری که گالادریل دختر فینارفین، در جوارِ او دانستنی‌های زیادی آموخت. ملیان حکمت و آموزه‌های خود را در اختیار الوه تینگول قرار می‌داد تا هر چه بهتر پادشاهی کند. بانو برای آنکه سرزمین مشترکشان از ویرانیِ مورگوت در امان بماند، با افسون خود، کمربندی نامرئی بر اطراف آن انداخت تا هیچکس، هیچ جنبنده‌ای بی اجازه و میل او، راه یافتن نتواند. پس از آن نام سرزمین ِ در دست الوه تینگول، شاه کبود ردا، از اگلادور به دوریات تغییر کرد؛ یعنی سرزمین در حصار. سرزمین پنهان…این حلقه، کمربندی بود که سرگردانی و سایه را نصیب کسی می‌ساخت که قصد ورود به آنجا را داشت و فساد و پلیدی با خود می‌آورد؛ و از چنان قدرت و استحکامی برخوردار بود که حتی اونگولیانت را بعد از جدال با مورگوت، که می‌خواست وارد شود، را عقب راند؛ و آن نیروی افسونی ملیانِ مایا بود. مایایی که مورگوت سخت از او می‌هراسید و آرزو داشت بیابدش و نابودش کند. چه همراه با یکی از بزرگ‌ترین شاهان الف، بر سرزمینی پنهان حکم می راندند و حصار دوریات، دست مورگوت را برای هر جسارتی در محضر ملیان، بسته بود.

thingol_and_melian_by_zdrava-d3atqscملیان با آمدنِ برن، از چشم‌های او تقدیر دخترش-لوتین- را خواند و اندوهی سنگین تر از هر چه، بر او آمد وقتی بصیرتش، نوید جدایی او را از تنها فرزندش، برای همیشه، داد. ملیان تینگول را نهیب زد که اگر سیلماریل را بهانه‌ی کشتنِ برن می‌کنی، اما همانا آن گوهر موجبات نابودی دوریات را فراهم می‌کند؛ اما شاه الوه‌ی کبود ردا، خردِ ملیان را گرچه بزرگ می‌شمرد و محترم، اما با آوردن نام سیلماریل، راه نفرین ماندوس را بر خود هموار کرده بود.

سال‌های بسیار طی شد و برن و لوتین دست در دست هم از آنجا رفتند؛ و هورین به فرمان مورگوت، از اسارت به درآمد و خواست تا برود نزد شاه الوه؛ زیرا که زن و فرزندانش مدت زیادی را در پناهگاهِ امنِ او، زیسته بودند. برای تشکر، به نارگوتروند رفت و نائوگلامیر، باارزش‌ترین ساخته‌ی دورف‌ها برای فین رود را برداشت تا به الوه بدهد. گرچه این گردنبند هدیه‌ای محسوب می‌شد اما همین، سبب مرگ پادشاه شد؛ اما هورین بعد از آزادیِ ظاهری از بند مورگوت، هر جا که رفت، تباهی با خود برد؛ و این جا نیز یکی…

بانو ملیان وقتی خشم و نفرت هورین را که نتیجه‌ی سال‌ها بندگی خصم سیاه بود، دید، با او به نرمی سخن گفت و یادآور شد که دیدگان تو، همان دیدگان مورگوت است؛ اما اینجا در دوریات خبری از کین و سیاهی او نیست؛ و باز بیشتر با او گفت که زن و فرزندت به دلخواه خود اینجا مانده بودند و به دلخواه خود هم اینجا را ترک کردند؛ و یادِ تورین را در دل او زنده کرد که مانند شاهزاده‌ای در دوریات، رشد یافت و همچو پسر شاه، محترم بود.

هورین وقتی به چشم‌های نافذِ ملیان نگاه می‌کرد، آخرین آثار سیاهی مورگوت از پیشش کنار می‌رفت و کم کم توانست راست را تشخیص دهد. پس از آن، پادشاه و بانو را تعظیم کرد و از تالارهای فراخ و مجلل و از دوریات بیرون رفت. هیچکس مانعِ او نشد؛ و آنچنان جنونِ نفرین بر او مستولی بود که زندگانی را دیگر نخواست و در دریای غربی آرام گرفت و ملیان از پایان کارِ او آگاه بود…

هورین رفت اما مرگ را با به همراه آن گردنبند برای پادشاه دوریات جا گذاشت. دورف‌ها از حرص آن – که مال خود می‌پنداشتند- الوه را کشتند و ملیان بر سر کالبد بی روح شوهرش بسیار نشست و سخن نگفت… اندوه آن جدایی، قدرت ملیان را سست کرد و به‌زودی حلقه‌ی امنِ آن سرزمین باشکوه در شرق دریای بزرگ، گسست. ملیان، نائوگلامیر را که سیلماریل بر آن تزئین شده بود، برای برن و لوتین فرستاد اما خودش طاقت نداشت بماند در حالی که الوه اش، جای دیگری بود… سرزمین میانه را وانهاد؛ و درد و غمِ هجران را خواست که به غرب ببرد. ملیان اگر تا آن هنگام مانده بود، تنها به خاطر عشقی بود که به الوه می‌ورزید وگرنه که او مایا بود. از دسته‌ی آن قدسیانی که بسیار برتر از فرزندان ایلوواتارند. پس وقتی روح الوه، به تالارهای ماندوس در والینور کوچ کرد، ملیان دلیلی برای ماندن نیافت. او نیز دوریات را برای بازماندگانش و کسانی که از نسل او و الوه- هر دو – بودند، باقی گذاشت و رها کرد و رفت. به غرب درآمد؛ و در باغ‌های بسیار خرم و وصف ناشدنی لورین –آنجا که پیش‌تر بود- مسکن گزید. آنجا به الوه نزدیک تر می‌شد…

داستان ارباب الروند

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

eli

این بار از الروند میگویم. الروند بزرگ؛ فرزند ائارندیل آن رسولی که به غرب رفت؛ و خودش در دست آن‌ها که سرزمین پدر را ویران کردند و سوزاندند و مادرش را به دریا کشاندند، جا ماند. نه اینکه همچو اسیران بدارندش اما تا همیشه تصویر پدر برای او، درخشیدن ستاره‌ی صبحگاه نقاشی شد…

الروند نیم الف زاده شد؛ و بادبان کشیدن ائارندیل، سرنوشت او را نیز طور تازه دیگری رقم زد.فرصتی عجیب بدست آورد که می‌توانست انتخاب کند. اینکه همچو خویشان مادری‌اش، نخست زاده به حساب آید و یا مانند تبار پدرش از آدمیان باشد و در پایان به آن‌ها شبیه شود.

پس خواست تا الف باشد. نه اینکه از مرگ می‌گریخت؛ که زیبایی چهره‌ی مادرش را بیشتر دوست می‌داشت؛ و امیدوار به روزی بود که باز به او دست یابد.

و از آن به بعد، سال‌های بی شمار زندگی جاویدش آغاز گشت؛ و زنی از نولدور آن الف‌های نجیب برگزید. کلبریان، دختر گالادریل دخت فینارفین؛ اما همسرش آنطور که آرزویش را داشت زمان زیادی با او نماند. اورک‌ها اسیرش کردند و او شکنجه را تحمل نکرد…

اما باز الروند تنها نبود. آرون، که ستاره‌ی شامگاهی‌اش می‌گفتند، اندوه او را می‌کاست. آرون یادگار مادرش بود برای الروند.

پس از جنگ خشم و در هم شکستن تانگورودریم-کوهستان عظیم مورگوت- بسیاری از الدار به غرب بازگشتند. نزد خویشانشان در اره سئا و والینور؛ اما گروهی پس از آنهمه مرارت‌ها و آسیب دیدن‌های سرزمینشان هنوز هم آن را دوست می‌داشتند؛ و نخواستند تا بلری‌اند را ترک کنند. هنوز امید به بسیاری زیبایی‌ها داشتند. چرا که برای به غرب رفتن همیشه راه باز بود. پس الروند در آغاز قاصدی گیل گالاد را می‌کرد. همان که شاه برین نولدور بود؛ اما پس از چندی ایملادریس را بنا نهاد؛ که مردم در شمال آنرا ریوندل نام داده بودند. ریوندل بعدها پناهگاهی شد برای آنها که از سیاهی روزگار تاریک هراس داشتند. الروند نیم الف، بسیار خردمند بود و بسیاری معرفت‌ها و حکمت‌ها را در نزد خود داشت؛ اما به زودی دریافت که نباید دانسته‌هایش را در اختیار همه بگذارد؛ زیرا با شروع دوران دوم، یک سیاهی نهان رشد می‌کرد که او از جمله کسانی بود که این را حس می‌کرد.

همان که او خود را خداوندگار هبه‌ها معرفی کرد کسی نبود جز سائرون. خادم بزرگ مورگوت که می‌خواست برای پیمودن راه هدف شومش الف‌ها را به بند کشد؛ زیرا از توانایی‌های آنان با خبر بود. بسیاری به او گرویدند و از او دانش‌های زیادی آموختند…

پس از ساخته شدن حلقه‌ها و پرقدرت از همه آن حلقه‌ی یگانه، ذات پلید سائرون آشکار شد و همه دانستند که او فریبشان داده. پس الف‌ها بر او شوریدند که می‌خواست از طریق حلقه‌ها که نیروی سیاه عظیمی داشتند و البته فاسد بودند، کل مردمان سرزمین میانه را زیر سلطه‌ی خود بگیرد؛ اما کله بریمبور که راز ساخت حلقه‌ها را از وی آموخته بود و البته پس از جد خود –فئانور- خبره‌ترین کس در میان نوع خود بود، سه حلقه از برای الف‌ها ساخت که آلوده‌ی دست سائرون نبودند. ننیا حلقه‌ی آب همراه با آذین الماس در اختیار بانوی طلا بیشه گالادریل که از نجیب زادگان نولدوری بود قرار گرفت و ویلیا حلقه‌ی هوا به دست الروند رسید و آذین صفیر داشت. آن سومی ناریا بود که در پایان دوران سوم معلوم شد که دست چه کسی سپرده شده است و با یاقوتی سرخ تزیین شده بود.

در پایان دوران دوم در مقابل دروازه‌ی سیاه موردور جنگی در گرفت که الروند دران حضور داشت. جنگی میان نیروی خصم سائرون و الف‌ها که انسان‌های نومه نوری با آن‌ها متحد شده بودند و این اتحاد بس عظیم و بی سابقه بود و سپاهی بود در زیبایی بی رقیب. الروند در گرماگرم جنگ دید که سائرون الندیل پادشاه آدمیان شمال را زمین زد و خود چطور به دست ایسیلدور وارث الندیل، آسیب دیدان حلقه‌ی بزرگ را دید که همراه انگشت او بر زمین افتاد و ایسیلدور آن را برگرفت. پس به سراغش رفت و وادارش کرد تا حلقه را در آتش اورودروین نابود کند. ایسیلدور اما سرباز زد و آن را به جای خون بهای پدرش الندیل و برادرش آناریون برای خود برداشت.

پس الروند دران هنگام پیش بینی کرد که سائرون بار دیگر در طلب حلقه‌اش بر می‌گردد و آن را جستجو خواهد کرد.

پس از شکست سپاه سائرون و از بین رفتن کالبدش، سالهای زیادی سرزمین میانه در آرامش زیبا ماند.

در دوران سوم، انسان‌ها بسیار بالیدند و الف‌ها آنچنان به حاشیه کشیده شدند که انگار تقدیر می‌خواست تا آن‌ها را به غرب باز گرداند.

سرزمین میانه هر روز دست خوش تغییراتی می‌شد که مانند روزگار جوانی‌اش، نبود. دیگر الف‌ها را نمی‌پذیرفت؛ و آن‌ها مجبور به عزیمت بودند یا که بخواهند فراموش کنند و اندک اندک از یادها محو شوند…

در دوران سوم بود که بار دیگر سائرون طبق آنچه که الروند از آینده دیده بود، سر بر آورد و باز جنگ‌هایی اتفاق افتاد؛ و ریوندل که الروند، پاسداری‌اش می‌کرد هرگز آلوده‌ی آن سیاهی ها نشد. الروند انگشتر خود را از انگشت بدر آورد تا نکند سائرون بتواند ذهن او را بخواند و الف‌ها را اسیر خود کند.

مرد خردمند ریوندل، می‌دانست که در این روزهای تاریک آخرین کشتی‌ها در بندرگاه‌ها، عازم رفتن‌اند و او سرانجام سوار بر یکی از آن‌ها، به سوی غرب، دیار قدسی والار، کوچ خواهد کرد؛ و این اندوهگینش می‌کرد. مرد بزرگی بود و تکیه گاه جمله کسانی که برای دیدن روشنایی دیروز، امید می‌جستند. باید اتحادی هر چند کوچک ایجاد می‌شد. پس الروند تدبیری کرد و تدبیر او بسیار حکیمانه و کارگر افتاد…

آن روز در خانه‌ی باشکوه و پر از امنیت الروند بزرگ، کسانی حضور بهم رسانیدند که بهتر از دیگر مردمان سرزمین میانه چاره جوی تباهی‌ها بودند. هر یک به قدر دانش خود، رایی زد و استاد الروند رأی آنان را ارزیابی می‌کرد و با موقعیت آن روزها می‌سنجید. گرچه از همان ابتدای تشکیل شدن انجمن، در نظر او تقدیر خود پایان این رأی جویی را نوشته بود؛ و الروند در آن شورا به زبان تقدیر سخن گفت و عاقبت دیگران نیز پذیرفتند و تعظیمش کردند.

 سرانجام از شورای الروند، کسانی بیرون آمدند که بعدها لایق گران‌ترین ستایش‌ها شدند…چراکه این روشنایی پیروز شد. همانطور که خود الروند گفته بود آن هنگام که خردمند درماند کمک از دست ناتوان رسید و تاریکی گذشت. با رفتن این تاریکی مهیب، سرزمین میانه نیز مهیای آغاز کردن دوران جدیدی بود. دورانی برای انسان‌ها که بسیار پرتوان گشته بودند و بسیار مقتدرانه می‌توانستند زندگی کنند.

الروند برای عزیمت بسیار درنگ کرد. تا آنکه عاقبت آخرین کشتی او را به خود دعوت کرد. الروند سفری بزرگ را در پیش داشت. بدون دخترش آرون؛ زیرا او را طاقت همراهی پدر نبود. نیرویی چنان جوشان و چنان تپنده در وجودش جاری بود که او را وادار به ماندن کرد. پس الروند با آخرین بازمانده‌ی نولدوری و تنی چند از آن‌ها که دست نیرومندشان سیاهی و پلیدی سائرون را پس زد، راه دریا را رفت.

آنقدر تنها رفت که هیچ نگاهی رفتن او را دنبال نکرد. الروند در آن لحظات آخرین، لبخندی بر صورت انداخت که گویی هدیه‌ای بود بس ارزشمند برای تمام روزها و سال‌هایی که سرزمین میانه با او آشنایی داشت. و آن روز اندک کسانی توانستند این لبخند را معنا کنند.

کشتی چشم، در چشم خورشید دوخته بود که سرانجام از دست ساحل، دست شست…

 

 پایان

داستان فئانور و سیلماریلی

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

Tuuliky_-_Feanaro

سخن از تواناترینِ نولدور است. پسر فینوه که وقتی به آردا چشم گشود، مادرش میریلِ سرینده، جان سپرد به لورین؛ زیرا که تمام نیرویش صرف پروراندن تنها فرزندش شده بود و از همین رو، فئانور بسیار قوی و بی رقیب بود. فئانور، روح آتش بود و همچو آتش هم شکست ناپذیر و مغرور، بسیار بی باک و با ذکاوت ترین میان تمام نولدور. دستان هنرمندی داشت که بسیاری زیبایی‌ها ساختند و نخستینِ این زیبایی‌ها، گوهرهایی سفید و بی رنگ بودند؛ اما رفته رفته، بر مهارتش در آهنگری و کار با فلزات افزود تا اینکه بی نظیرترین گوهرها را پدید آورد…

همسرش نردانل دخت آهنگری بود که ماهتان نام داشت؛ و استاد فئانور در ساخت ابزارها، در آغاز کارش بود. نردانل اما بسیار زود شوهر خود را ترک کرد پس از آنکه هفت پسر برای او زاد؛ زیرا که او خردمند بود و گستاخی‌ها و خیره سری‌های فئانور را تاب نمی‌آورد…

تیریون! شهری که فئانور شاه آینده‌ی تمامی نولدور در آن ساکن بود. شهری در غرب، آنسوی کوهستان بزرگ پلوری که والار بالا آورده بودند. همان نیروها که جهان را اداره می‌کردند و از جانب ارو، خالق یگانه‌ی آردا، بر آن حکم می راندند.

فئانور در تنهایی‌های خویش افکاری را بهم بافت که حاصل آن‌ها، زیباترین دست ساخته‌ها شد. کسی تا روز بازپسین، نخواهد فهمید که فئانور چگونه آن‌ها را با شیره‌ی قدسی سیراب کرد؛ اما بهر حال بسیار تابناک بودند و نامشان سیلماریلی بود. سه گوهر نسبتاً بزرگ که رنگ ثابتی نداشتند و از هر چشم به نوری شبیه می‌شدند. متبرک شدند تا دست فانی و پلید آزارشان نتواند. فئانور به آن‌ها نگاه کرد و بسیار از دست ساخته‌ی خود خشنود شد. دل به آن‌ها بست و فراموش کرد که خمیر مایه‌ی سیلماریلی درخشان از خود او نیست. نور زلال و شفافی که از آن بیرون می‌زد، از آن قدسیان مینوی بود که فئانور کمی‌اش را از مغزه‌ی دو درخت در والینور، برداشته بود. از آن پس فئانور، خود را بدان سه گوهر براق که ناشکستنی بودند و ناشکافتنی، آرایید و به سان شاهان اصیل، همه جا ظاهر می‌شد.

رشک و حسد جوانه زد و زیبایی را درید و چنان آلوده بود که بی آنکه کسی حس کند، جان‌ها را آکند.

فئانور عازم جشنی بود که با اینکه تبعیدی آن فرمانروایان آردا شده بود، باز هم گرانقدرش داشتند و او هم پذیرفت. آری! تبعیدی. چرا که ترس از دست دادن آن گوهرها او را واداشته بود تا طغیان کند و بخواهد تا سرور خویش باشد در سرزمین میانه. تا که آزادانه حکم فرمایی کند و بتواند آنجور که می‌خواهد بزید.

تیریون را قفسی حیله گرانه می‌دید که با جاودانگی و زیبایی بی مثالش خود و مردمش را فریب داده. خواست تا اطاعت نکن؛ و برای خود باشد؛ و او چنین مغرور شده بود…

بهرحال، در آن جشن بدون سیلماریلی آمد. تمام چشم‌ها را در برابر دیدن آن‌ها خاموش گذاشت و در گنجینه‌اش در شهر فورمنوس که بنا شده در دوران تبعیدش بود، حفظشان کرد؛ اما خصم بزرگ دوران، ملکور که از آن دزدی به بعد، مورگوت خوانده می‌شد، در جستجوی آن سنگ‌های قدسی بود که به فورمنوس رسید. فینوه پدر فئانور را که مقابلش ایستاده بود، به خون انداخت و سنگ‌ها را برد…

تمامی غرب به تپش افتاد. وقتی که روشنایی مرده بود… و حکایت دو درخت بماند برای وقتی دیگر.

اما بگذار بگویم که تأسف فئانور چقدر بود از برای ربوده شدن آن دست ساخته‌های عزیزش؛ که اندوه فراوان بود در قلب های الدار. چه بسا شاهشان، آن کسی که در تمام غرب مورد احترام اهل قدس بود، ترک جسم گفته و آنگاه که خواستند سوگش کنند، بذرهایی از کینه و نفرت در دل کاشتند. تا بروند از همسایگی آن‌هایی که نتوانسته بودند با وجود دست نیرومندشان، سرزمین و مردم خود را از آسیب نگه دارند. مینویان غرب، سخت در چشم نخست زادگان، حقیر و تنگ دست افتادند؛ و کسی نمی‌دانست تقدیر چه می‌نویسد.

فئانور، ایستاده بود. شاهی که برمی‌خیزد و چیزی می‌گوید، در نظر والار که قدرت‌های خالص تمامی جهان بودند، غم نشست. چرا که آزادی را دریغ کردن، نمی‌خواستند؛ و مهرشان به الدار، همیشه جاری بود. گرچه درک نشدنی. پل بر دریا و قعرها و خطرات سیاه ِ راه فئانور نبستند تا راحت بگذرد و نه حتی درِ گشوده را، به رویش دیوار نکردند تا گذر را نتواند؛ اما از نگاهشان می‌بارید اینکه رفتن فئانور بلاهت است. این محبوب‌ترین و شگفت‌ترین فرزندان فینوه؛ اما چنان مصر جدایی از والار- که خویشان قاتل پدر می‌دیدنشان- شده بود و چنان شعله ور و داغدار از دست دادن سیلماریلی که فقط پیش رو را نگاه انداخته بود و انتقامی را که باید گرفته می‌شد. می‌خواست بدنبال خصم سیاه دوران باشد تا بلکه دستانش را درراه خونِ ریخته‌ی پدر-که بسیار دوستش می‌داشت- بکار گرفته باشد؛ و حسرت را کافی ندانست. فئانور، در تالارهای باشکوه و خدایی والمار، سینه سپر کرده، سوگندی بس سنگین و بزرگ بر زبان آورد که مانند او هرگز کسی دیگر را چنین سوگندی خوردن، جرات نیست؛ و پسرانش هر هفت تن در کنار او، همراهی‌اش کردند. نام آن مینویان آردا را شاهد گرفت که قدرتشان را با چیزی برابری نیست؛ و به اسم آن یکتا، ارو ایلوواتار، عهدی بست که چقدر سخت و دردناک بود بجا آوردنش.. اینکه انتقام قاتل پدر بگیرند و دزد بزرگ سیلماریلی را و هر آن کس که طمع در آن‌ها دارد، دشمن باشند تا به ابد و برای باز پس گرفتن آنچه از آن خود می‌دانستند، از هیچ نیرویی و تلاشی فرو نگذارند. در این هنگام، شمشیرهایشان سرخ می‌درخشیدند… و آن تیغ‌ها از آن لحظه، تشنه شدند.

باید آن گنجینه‌ی بزرگ را پس می‌گرفت و نخواست تا منتظر بماند کسی از راه برسد و دستش گیرد؛ و امید به غیر خود داشتن را بیهوده و احمقانه معنا کرد. والار مینوی را به کمک نطلبید. آخر، دلش گواهی بد داده بود به ذات خیرخواه آن‌ها. دلش که اکنون پژمرده‌ی دو دردِ همزمان بود.

برادرانش-فین گولفین و فینارفین-که تنها پدرشان عامل برادری‌شان با فئانور بود، اکراه داشتند از این کوچیدن و مردمی از نولدور نیز با آن‌ها هم فکر. پس از همان شبِ شورش علیه والار قدسی، نولدور دو گروه شدن‌اند. یکی فئانور را همراهی کرد و گروه دیگر فین گولفین را؛ و از اما هر دو گروه به راهِ تبعید نام گرفته‌ی سرزمین میانه، افتادند؛ زیرا که الدارِ هر دو دسته، خواهان و مشتاق آزادانه سیر کردن در تمامیِ آردا بودند و نه فقط زندگانی جاوید و آسوده‌ی در والینورِ والار. مردم فئانور هم دست او در طغیان ِ علیه والارش بودند؛ و اما مردم فین گولفین، تنها آرزومندِ سفر به شرق که بسیار جا داشت برای برآوردن آمال ایشان.

چنان شوری از این رفتن در دلِ هر دو مردمان زاییده بود که به امید یک زیستنِ طلایی در سرزمین میانه، حاضر به رویارویی با هر خطری بودند و برای این رویارویی‌های پیش بینی شده، شمشیرها را همراه خود برداشتند….

در راه، قاصدی به حضور فئانور آمد که هشداری از جانب والار آورده بود که: بمانید! چراکه تحمل رخدادهای آینده، بر دوش هر یک از شما خواهد نشست؛ و شما ناگزیر از کشیدنِ آن هستید. بمانید! که مصیبت‌ها آنسو، به انتظار نشسته‌اند تا برسند از راه، آن‌هایی که سروری و سعادت می‌بینندشان. بمانید! و این فقط پندی است…

فئانور پاسخش داد که ما انتظار مصیبت‌ها را پیش از این سیراب کرده‌ایم و با رفتنمان برای باری دیگر، از آن‌ها دور می‌شویم و آرام می‌گیریم؛ و اگر سختی‌ها و بلایایی بر سر راهمان منتظر باشند، تواناییِ ما را نادیده انگاشته‌اند؛ و مردم من، شاه خود را رها نخواهند کرد.

این را گفت و گذشتند… تا به ساحل قوم تله ری رسیدند.

در آن ساحل بود که فئانور، شمشیر خود را آبش داد و به خون آن بی گناهانِ تله ری، جنونش را فرونشاند. چقدر رذیلانه به زیر افتادند الدارِ هر دو قوم. چه اسف بار بود آن کوشش نولدور برای گذر کردنشان از دریا. هر چند نتیجه گرفتند؛ اما خویشاوند کشیِ دردناک و تکان دهنده‌ی بندرگاهِ آلکوئالونده، بعدها در تاریخ، تمامیِ قلب‌ها را لرزاند؛ و تأسف و شرم در این واقعه، بسیار است.

آن کشتی‌های سفید و بسیار بزرگ، کشتی‌هایی که با زحمت تله ری ساخته شده بودند و زیبایی‌شان، چشم را در خود می‌بافت، به زورِ شمشیر، حاملِ نولدور شدند و آن‌ها را به دریا راه دادند. دریا به پیش می‌بردشان و آن‌ها هر دم به پلیدی شمال نزدیک تر می‌شدند. راه طولانی شده بود و تبعیدیان آزرده خاطر بودند. تا آنکه به بیابانی تهی و لم یزرع رسیدند که نشان از تباهی داشت. نامش آرامان بود. همگی درنگ کرده بودند؛ که بر روی صخره‌ای بلند، هیئتی سیاه و ناپیدا، ایستاده، به ایشان ظاهر شد. گمان‌ها سمت خودِ ماندوس، آن والای قاضی می‌رفت؛ و یا حتی شاید چاووشی از مانوه‌ی والا، شاه برین و بلند مرتبه‌ی آردا؛ اما هر که بود رخ نَنِمایاند و پیشگوییِ یک تقدیر پر محنت را برای نولدور کرد.: آن‌ها که سر به شورش نهاده بودند، خویشاوندان را مظلومانه کشته بودند و آنچه با زحمت بدست آورده بودند را غصب کردند. برای ایشان حرف‌هایی از آینده‌ی تلخشان زد. بسیاری را به کنایه و نامفهوم بیان کرد و برخی را روشن، نهیبشان زد.

 فینارفین که پیش از این نیز، به اکراه پا در جاده‌ی سرزمین میانه گذاشته بود، این هنگام، پیشگوییِ زندگانی پس از این که آن هیئت ناشناخته، بَرَش تصویر کرده بود، تلنگری‌اش زد تا راهِ رفته را بازگردد؛ و مردمی که دل هاشان از این سخنان هول انگیز و کوبنده لرزیده بود و ایمانشان را بازیافته بودند، با وی همراه شدند. فینارفین با دسته‌ی بزرگی از نولدور به غرب برگشت و به تیریون در آمد و فرمانروایی از مردم خویش را به دست گرفت. والار رحمتشان آوردند و دل از ایشان پاک کردند و نعمت‌های تازه‌ی بسیاری به آن‌ها بخشیدند؛ اما فئانور پیشگویی را کم ارزش شمرد و با صراحت و قاطعیتی برخاسته از خشم درونش، پاسخ داد که: پیوسته ما را تهدید کرده‌اند و ما هرگز سوگند نمی‌شکنیم. ترس و بزدلی ما را آسیب می زند. چنان که قبل تر از خیانت زخم خورده‌ایم. این سخن نیز می گویم که کرده‌های ما تا آردا پا بر جاست، در سرودها ماندگار خواهند شد.

 اما انگار حتی دریا هم ناخشنود از این پل شدن بود. پهناور می‌نمود و سرد. دست‌های سنگینش را می‌رقصاند و شوری در تمام تن اش در حرکت بود. پس تعدادی از آن کشتی‌های تله ری که دیگر هرگز همانندشان ساخته نشد، طعمه‌ی آب شدند و بار دیگر از خشم نولدور آرام گرفتند و به درهم شکسته شدن رضا دادند.

چشمان فئانور دیگر هیچوقت به غرب نظر نینداخت؛ و با جسارتی شگفت پیش می‌رفت؛ و پیوسته در جستجوی یک چیز بود: انتقام.

راه شمال به یخبندان‌ها ختم می‌شد؛ و تاب و توانِ بسیار، می‌طلبید. سرمای هلکاراکسه جان‌های سخت را به رعشه انداخته بود. کشتی‌ها اندک بودند و شمار الدار، بسیار. گذر از تنگه‌ی باریک و مه زده دشوار بود. فئانور حیله ای کرد و مردم خود را سوار بر کشتی‌ها از آن تنگه‌ی مهلک و خطرناک، گذر داد و به برادرش فین گولفین گفت که منتظر بماند تا کشتی‌ها برای آوردن او و مردمش، بازگردند؛ اما وقتی به خشکی رسیدند، فئانور خندید. گرچه روحش پر از خشم و دیوانگیِ مصیبت‌ها بود اما چهره‌اش شادمان شد از وانهادن برادر؛ که بماند تا بمیرد یا با حقارت به غرب بازگردد. فئانور در کمال بی رحمی و وقاحت، کشتی‌های تله ری را به تمامی به کام حریق داد و بر آن‌ها ترحم نکرد… و افسوس‌ها، در سالهای درازی که از راه رسید، زاده شدند. چرا که در آن وقت، مردم فئانور، تنها به آن بی شرمی و ناجوانمردی، خیره شده بودند. وقتی که سینه‌ی دریا را به خون آن شعله‌ها، رنگ زدند؛ و فین گولفین این سرخی را از دور دید؛ و خاموش ماند. اینکه در آن هنگام که دانست فئانور فریبش داده، چه کرد را در این مختصر نقل قول جایی نیست.

بدین ترتیب فئانور، بار دیگر به سرزمین میانه، آنجا که آرزویش را داشت، قدم نهاد و در منطقه‌ای بنام میت ریم ساکن شد اما تقدیرِ اندوه‌بارش نیز با او آمده بود. فئانور دیگر هرگز هیچوقت نور براق و مقدس سیلماریلی را ندید و هرگز نتوانست قَسَمی که یاد کرده بود را ادا کند. مورگوت، خصم سیاه فئانور و البته جهان، بسیار قوی تر و قیاس ناشدنی تر از آن بود که پسر بی باک فینوه، می‌پنداشت. دشمن زودتر از زمان پیش بینی شده، بر او تازید؛ و با عقب رانده شدن‌های موقت، عاقبت غالب آمد و فئانور –روح آتش – را خاموش کرد. آنجا فئانور بر روی دشتی زیر ستارگان سوسو کُنِ آسمان، قبل از آنکه ماه چهره‌اش را نور بیندازد بر خاک افتاد. نبرد، نبردِ زیر ستارگان بود همان که آن را الف‌ها داگور-نوئین-گیلیات میگویند. تن با صلابت و همیشه استوار فئانور میزبان زخم‌های بسیاری شد و آن زمان که پسرانش او را از میدان جنگ به سوی میت ریم می‌بردند، فرمان توقف داد تا همانجا، روح از کالبَد بکَنَد؛ اما هنگام روانه شدن بسوی تالارهای ماندوس، به یادشان آورد که سوگند نشکَنَند و راه او را ادامه دهند و خستگی نشناسند. روحش از قفسِ تن، آزاد شد و اما شعله‌اش را بر جای گذاشت تا قفس بسوزانَد و جز در ترانه‌ها از او نمانَد…

 پایان

داستان تور

مقاله ای که پیش روی شماست، نه از دسته ی مقالات دانش افزایی صرف و نه از دسته ی مقالات تحلیلی اند. بلکه شما مقاله هایی را خواهید خواند که در عین وفاداری کامل به متن اصلی کتاب، اما به قلم این حقیر به تحریر درآمده اند.آنچنان که کلمات را به سلیقه ی خودم برگزیده ام و نفرین ماندوس سایه سار زندگی ام باد اگر جایی خواسته باشم به اندیشه ی خود، جمله ای را بنگارم…بین هر دوتا نقطه ی آخر جملات مقالاتم ، تفکری بیرون از تفکر استاد بزرگوارمان تالکین، نخوابیده ست.

و من کوچک تر از آنم که بتوانم تصرفی در دنیای جاوید تالکین بزرگ ایجاد کنم…مانوه را شاهدم.

داستان تور

08947231256731690285

میت ریم زادگاهش بود و ریان مادرش؛ و هور، همان که نیرنایت آرنویدیاد او را به تالارهای ماندوس فرستاد، پدرش؛ و تور نامی شد برایش که بعدها جاودانه ماند. بی پدری سبب شد تا در میان الف‌های خاکستری و بدست آنایل بزرگ شود، گرچه از نژاد انسان‌های بی باک بود. از خاندان هادور که هریک از آن‌ها آوازه‌ای درخور ستایش بدست آورد.

و تور تنها کس از میانشان که نیروهای آردا، به مردمان کوئی وینن پیوندش دادند و زمره‌ی انسان‌ها نامش را بر خویش نمی‌آورند.

استادمان تالکین به تفصیل نوشت که چطور پس از شانزده سال زندگی در میان الف‌ها، یکباره سرنوشت، او را تنها انتخاب کرد تا جاده‌ی خود گیرد و برسد! آنایل و مردمش هنگام عزیمت به بندرگاه‌های سیریون، بدست شرقی‌های هیت لوم و اورک‌ها، اسیر و زندانی شدند و تور که همراه آنان بود نیز! اما سه سال را بیشتر دوام نیاورد و گریخت و به غارهای آندروت، آنجا که پیش تر می زیست، بازگشت و ۴ سالی را در انزوا و هم انتقام از شرقی‌هایی که به اسارتش گرفته بودند، زندگی کرد. بی آنکه هم پا نیازش باشد. ولی مگر چنان که خود می‌پنداشت تنها بود؟!

که اولموی والا از آغاز دست خیس و قدرتمند خود را بر شانه‌ی او گذاشته بود و پیشش می‌برد. اولمو، تکه ای‌اش را بر دل تور انداخته بود تا هر وقت که خواست به تکانی، پسر هور را آنطور که سال‌های پیش به تورگون وعده داده بود، درراه اندازد؛ و پس از به سر آمدن ۴ سال، چنین کرد…

تور برخاست و راه غرب گرفت. به کیریت نی نیاخ که رسید، نقبی یافت و از میان رودی پرخروش گذر کرد؛ و هیت لوم را پنهانی پشت سر نهاد.

نوراست، آن ساحلی بود که منظره‌ای را هدیه‌ی تور کرد که بیشتر آن کهن الگوی از یاد برده‌اش را در برابرش آورد تا چیزی نو! و آن بله گایر بود. آب و آب! دریای بزرگ که شیفتگی تور، پسر هور را از آن خود کرد. چنان که تور، دیگر گامی بیشتر برنداشت و نشست و تماشایی بود زیستن او در آن محو شدن به آب‌ها…

نسیم خنک و دلپذیر تابستان را در جوار بله گایر ماند و به فصل خزان، اولمو، آن تلنگر موعودش را به جا آورد و مرغان هفت گانه ای را به نشانه‌ی عزیمت، روانه‌ی آسمانِ سقف تور کرد؛ و تور به تلنگر، تکانی خورد و درنگی که کرده بود را دانست و برخاست تا ببیند آن هفت تا کجا می‌برندش. هفت قوی سپید و بلند بالا، پیش راهش گردن خم کرده و هرکدام پری سفید برخودش نهاده بود. صدای تنیده شدن تارهای سرنوشتش را از هر سوی صخره‌ها و دریا می‌شنید. تو گویی موج بزرگی، سهمگین، به سوی ساحل غلتید و شگفتی او را در ربود. این بود که تور، در مسیر پرواز آن هفت قوی، به تالارهای وین یامار رسید؛ و داخل شد. به سوی کرسی شاه نشین در انتهای تالار فراخ و تقدیربلندش، گام برمیداشت. متروک بود و اما اندک تجهیزاتی را که اولمو سال‌های قبل با دست تورگون، تدارک دیده بود، یافت و بی آنکه چیزی بفهمد به تن کرد و بیرون آمد. سپر، کلاهخود، زره و شمشیری. پرتو پرتوان خورشید عصرگاه، راه را بر او، ملبس به جامه‌ی رزم شاه برین، روشن کرد.

به ساحل رفت و این بار نه ندایی پای بله گایر نگهش داشت و نه نشانه‌ای که دریابدش تا برود. پس توفانی شد و غربِ دور به سویش تاختن گرفت. توفان بزرگ بود و نه هولناک بل اولمو پیش می‌آمد و چه شکوهمند می‌نمود. از آب و از میان غرشش؛ بزرگوار برخاست و اما پسر هور، زانو شکست. با تور گفت: «برخیز! از خشم من مهراس، پلیدی عظیمی بر دره سیریون پیش می‌خزد، تو بدان گونه آراسته‌ای تا قاصد من باشی، در سایه من به سوی وادی نهان گام بردار، فروغی از تو پدید می‌آید و تاریکی را می‌شکافد»

باید که گوندولین را می‌جست. قلمرو پنهان شاه برین نولدور، تورگون، آن فرزانه را. اولموی والـا، ردایی به تور داد تا سایه‌اش باشد هنگام مواجهه با دشمن.

57737219692863026591شب گذشت و چیزهای بسیار در اندرون تور…اینکه برگزیده شده بود و باید که راه می‌پیمود. می‌اندیشید که تا این هنگام هرچه کرده و هر کجا رفته، به تقدیر مجال می‌داده و تنها نبوده. پس این آوارگی، حکمتی خوابانده بود و زین پس لبخند بر لب خواهد کشید و دست به خطا اگر ببرد، به خود ظلم کرده است. سیمای خشک و چشمان شلوغ او، تردید را نمی‌پذیرفت و دلی اینک بوی آب گرفته بود، چنان به زلالی‌اش شده بود که فرمان را راست دانست و بلی گفت. خونِ ناآلوده و پاک آن شهیدِ اشک‌های بی‌شمار، در هر رگش با قدرت می‌رفت و مگر از شجاعت جز شجاعت چیزی حاصل است؟؟؟

و شب گذشت و فردا برای پسر هور، بزرگ بود. به الفی رسید که همراهش ماند; وقتی که تور برایش از پیغام خدای آب، گفت. ورونوه‌ی الف، اهل گوندولین بود؛ و بی آنکه شکی کند، قبول کرد تا قاصد اولمو را به گوندولین برساند.

در راه افتادند و به نیروی اراده‌ی اولموی والـا، دروازه را یافتند. تور، چنان که درخورش بود، به شهر وارد شد و آمدن او، گوندولین زیبا را به تپش انداخت. رقصی کرد و نغمه‌ها را به تپه‌ها رساند. گوشش ناجی‌اش آمده بود.

شهر هفت نام، خوشحال بود و سپیدی باروهایش، بیشتر از هر روز، به سخاوت خورشید پاسخ می‌دادند. تور به جامه‌ی رزمی که پوشیده بود پذیرفته و گرامی داشته شد. او را به حضور شاه فرزانه بردند و کلام آغاز کرد. نه به سان یک انسان، بلکه گویی خداوند آب‌ها، در صدایش و در سخنش حاضر بود. پسر هور، در برابر همگان در تالار شاه، مردی شایسته جلوه کرد که آمده بود تا همه را به پند اولمو آگاه کند.: که سرانجامِ نولدور، نفرین ماندوس است. باید ترسید. باید گوندولین را با تمام صلابت و شکوهش در میان دره‌ی توملادن رها کرد و رفت. سیریون را در پیش گرفتن و به دریا زدن…

تورگون اندیشه‌ها کرد. به حرف‌های تور فکر کرد؛ و به یاد آورد خاطره‌ی تیریون را. گوندولین، بی شباهت به آن نبود. نیم قرنی را در تلاش و تکاپوی قلمرو نهانش گذاشته بود و حالـا اندرز یک والـا می‌گفت که ترکش کند و برود. تورگون می‌دانست که هیچ جنبنده‌ای که او در خدمت مورگوت باشد، نخواهد توانست، او را بیابند. گوندولین در چنان امنیتی بنا شده بود که نیروی بسیار آن پرقدرت‌ترین والـار نیز برای نابودی‌اش، کافی نبود. بسیار نهان و در اندرون؛ اما برای احتیاط بیشتر، دروازه‌ی ورودی پنهان در کوهستان را به دستور او بستند. مردم گوندولین خطرات سفر به غرب را پیش‌تر چشیده بودند و حاضر به دوباره‌اش نبودند و برای آسوده زیستن، از تپه‌ها آن طرف تر نرفتند. پس تور، گرچه محترم انگاشته شد اما پیغامش را رد کردند و هم چنان گوندولین را پاس داشتند و ماندند…

تورگون گفته‌های هور را در نیرنایت آرنویدیاد، فراموش نکرده بود و نیز اینکه می‌دانست بنا بر هشدار اولموی والـا، تقدیر نولدوری گوندولین، در دست‌های رسولی است که می‌فرستد. دخترش ایدریل کله بریندال، از نجابت و وقار و زیبایی نولدور بهره داشت و نیز شیفته‌ی مردی شد که مردانگی در وجودش فراوان بود؛ و پسر هور نیز، دل، لرزانده بود و چشم‌هایش کسی را می‌دید؛ و او شهبانوی گوندولین بود. پیوند انسانی و الفی؛ و ائارندیلِ نیم الف، ثمره‌ی این عشق روشن شد.

تور محبوبِ الف‌های شهر بود و اما مایگلین که از هنگام ورود به قلمروی پنهان، دلباخته‌ی ایدریل بود، از این ازدواج برآشفت و طرح انتقام انداخت. پس وقتی برخلاف میل و دستور شاه، به بیرون از حصار تپه‌ها رفته بود اسیر اورک‌ها شد و تهدید به شکنجه، خیانت را سبب شد. ترس از جانش بود که عاقبت رازِ سالیانِ گوندولین را برای خادمان مورگوت گفت و مورگوت خنده‌ای کرد.

اما ایدریل که مانند دیگر نولدور خردمند بود، سایه‌ای را در دل حس کرده بود؛ و چندی قبل، اقدام به ساختِ راه مخفی از زیر شهر به سمت حصارهای شمالی آمون گوارث کرده بود؛ و وجود این راه، در آگاهی عده‌ی اندکی بود.

تورهفت سالی از تولد ائارندیل کوچک، می‌گذشت؛ که مورگوث جنگ آغاز کرد و به سمت گوندولین به راهنماییِ شوم مایگلین خائن، هجوم برد. پس از هرچه داشت برای نابودی گوندولین دریغ نکرد. بالروگ ها، گرگ‌ها، اژدهایانی از نسل گلائرونگ و اورک‌ها. شبیخونی چنان بیرحمانه که انتظار الف‌ها برای سر زدن طلوعی شور انگیز، به ماتم رسید…زیرا گرگ و میش را نه روشنایی خورشیدِ شرق بلکه دم اژدهایان شمال، شکافتند و گوندولین استوار و مغرور را در آغوش گرفتند سلحشوران و جنگاوران شریف شهر، تا جان در بدن مانده بود جنگیدند و بسیار قهرمانانه ایستادند؛ و تور پسر هور، شمشیرِ بسیار زد؛ و چهره‌اش باز خشکی و درد را به خود گرفت. ایدریل را در چنگال مایگلین دید و سراسر خشم، با وی درگیر شد. مایگلین چنان که پدرش-ائول، الف تاریک- نفرین اش کرده بود از شمشیر تور، به زیر افتاد و صخره‌ها، سنگینیِ پیکرش را سه بار حس کردند؛ و سپس به درون شعله‌های آتش سقوط کرد.

تورگون، پادشاه فرزانه‌ی نولدور در گوندولین، میان ویرانه‌های برج‌های سفید افتاد و مرگش تلخ بود. تمام شهر از جنگ ناگهانی- مجال حیرت نداشته- در جنونی خارج از وصف، مبارزه می‌کردند اما نیرویشان اندک بود. پس این راه مخفی ایدریل بود که نجاتشان داد. ایدریل به همراه تور، الف‌ها را تا آنجا که توانستند به طرف گریزگاه بردند و فرار مردم از سمت شمال که خطرناک و کوهستانی و سنگلاخی بود، به گمان فرماندهان آنگباند، نمی‌رسید. سقوط شکوه عظیم گوندولین، دردی بود؛ و تماشای فرو ریختن اش بسیار اندوه بار. دشمن با بی رحمی تمام، همه جا را سوزاند و شکست و فرو انداخت؛ و البته گریختن آوارگان را ندید. مصاف با بالروگی که نگهبان تپه‌های آن اطراف بود، گلورفیندل بی باک، سرکرده‌ی خاندان زرین موی گوندولین را به ورطه‌ی مرگ کشاند. ولی عقاب‌ها رسیدند تا مصیبت زدگان شهر را یاری رسانند. پس به سمت سیریون حرکت کردند و به باقی ماندگان دوری‌ات پیوستند…

و اما تور مأموریت خود را به انجام رسانده بود و آسوده خاطر بود. ایدریل را در کنارش داشت و نیز ائارندیل پسرش را. به دریا فکر می‌کرد و این شیفتگی‌اش ائارندیل را نیز بی قرار ساخته بود. او بزرگ می‌شد و پیری بر پدرش عارض. تور، ترانه‌ای شیرین در وصف آمدن آن والـا برکناره‌ی بله گایر، برای پسرش سرود و اما برای خودش، ائارامه را ساخت. دریا-بال را.

دست در دست ایدریل، عازم دریا شد. به راه غرب بود. چشمانش هنوز شلوغ بودند و اما در تماشای معشوق؛ و پس از نشستن بر کشتی، بی خبری تنها چیزی بود که از او به جا ماند. رفت و به نولدور پیوست. تور، گرچه خون فانیان را در رگ داشت ولی تقدیرش، تقدیر فانیان نیست. زیستن در جوار الف‌های نولدوری وقتی به انتهای غرب درآمد، آخرین حرفی است که می‌توان درباره‌اش نوشت…

سرافراز شد تور!…