رفتن به مطلب
فيانور روح آتش

بازگشت تاریکی

Recommended Posts

فيانور روح آتش

خوب من بالاخره با پيشنهاد آرگونا تصيميم گرفتم كتاب رو به طور فصل فصل بزارم.اميدوارم از خوندنش لذت ببريد.در ضمن با اجازه مديران من سايت آردا رو به عنوان انتشارات قرار دادم. بخونين و بخونين.با اجازه مديرا براي قاطي نشدن من توي پست بعدي كه همين الآن ميزنم داستانو مي نويسم.اگه مديرا نخواستن ويرايشش كنن.با تشكر

فيانور

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
فيانور روح آتش

كتابي كه هم اكنون خواهيد خواند تركيبي از تمام دنياهاي فانتزي است كه بوسيله سوژه هاي داستانهاي سرزمين ميانه به هم ربط داده شده اند.

در اين كتاب از زبانهاي ساخت خود استفاده كرده و توجه كمي به زبانهاي رايج در داستانهاي تالكين نشان داده ام.

اين داستان عينا سوژه هاي تالكين را ندارد و تنها بخش زيادي از كتاب را به خود اختصاص داده.

در اين داستان با سوژه ها،زبانها و موجودات جديدي مواجه ميشويم كه باز هم زاييده تخيلات خودم هست.در ادامه چيزاهاي زيادي را در مورد موجودات داستان و زبانهاي رايج خواهيد فهميد.

در داستان نام شخصيتها و مكان ها و كلا همه چيز با اسمهايي كه در آردا استفاده ميشده فرق دارند.مانند والار كه در زبان مشترك لادور،لگار (رهم مانند زبان هاي رايج آردا براي جمع است) خوانده ميشوند.اما از آن جا كه شخصيت اصلي كتاب مقداري هم زبان مشترك و الفي ميانه را ميداند،مفهوم بعضي از كلمات نا آشنا را به خواننده ميرساند.

و در انتها اميدوارم از خواندن اين فن فيكشن لذت ببريد.

با تشكر:فيانور

كتاب اول:

جنگلي تاريك

انوار طلايي خورشيد از لابه لاي شاخ و برگ درختان بيشه را نسبتا روشن كرده بود.صداي خنده هاي چند كودك كه در آنجا بازي ميكردند به گوش ميرسيد.فيانور،پسر ايراسلرد همراه با مگون،پسر روبين و رومنال دختر فينتار الف در خانه درختي خود در قسمت شرقي بيشه مشغول بازي بودند.

فيانور از ديگر بچه ها بزرگتر بود و نسبت به سنش چيزهاي زيادي را ميدانست.پدر پدر بزرگش سالها پيش همراه با خانواده اش به سرزمين كنوني آنها يعني رنگس مهاجرت كردند در صورتي سفر با كشتي به آن سرزمين امكان پذير نبود اما هيچ يك از اعضاي آن خانواده چيزي از دليل مهاجرتشان و چگوني سفرشان به كسي نگفتند.

صداي دلنشين پسر بچه اي از بالاي درخت به گوش ميرسيد كه درباره خانه درختي شان به زبان ملادير كه زبان الف هاي آن سرزمين بود سخن ميگفت:

-لِبورتي ماريل.رومنال...رومنال

و صداي زيباي دخترك كه به همان زبان جواب پسر را داد:

-سو ترلا...ريگال

صداي فرياد پسر ديگري آمد كه به زبان لادور كه زبان مشترك بود مي پرسيد:

-شما دوتا چي به هم ميگين؟به من هم بگيد.فيانور...رومنال؟

و نگاهش را از فيانور به رومنال انداخت.

فيانور پاسخ داد:

-داشتم به رومنال ميگفتم كه لب پنجره نره.چون چوبهاي اون قسمت پوسيدس

و رومنال هم با حالتي پرخاشگرانه گفت:

-و من هم بهش گفتم ساكت شه.من خودم به قدر كافي جادو دارم تا بتونم موقع افتادن از پنجره خودمو روي هوا نگه دارم.

و فيانور با بد جنسي زيادي گفت:

- من نگران تو نبودم نگران خونه بودم

و هر دو پسر با شيطنت خنديند.

از قرار معلوم به رومنال خيلي برخورده بود براي همين با عصبانيت پشت به آن دو كرد و با گام محكم به سمت پنجره رفت.او آخرين گام را بر نداشته بود كه در همان لحظه صداي ترق بلندي به گوش رسيد و رومنال از شكافي كه زير پايش ايجاد شده بود به پايين افتاد.

-رومنال

و هر دو پسر از شكاف پايين را نگاه كردند.

فيانور انتظار داشت رومنال را معلق در هوا ببيند و مگون انتظار داشت او را نقش بر زمين ببيند.اما حدس هيچ كدام درست نبود چون آنها رومنال را ديدند كه بر روي پشته برگهاي خشك زير پنجره افتاده و ميخندد.

-بچه ها...رومنال واي چه اتفاقي افتاده؟

اين صداي سلار مادر فيانور بود كه با حالتي پرسشي به هر سه نفر نگاه ميكرد.

-اون دوتا منو از پنجره انداختن پايين.البته به طور اتفاقي.

و نگاه شيطنت آميزي به هر دو پسر كه هنوز هاج واج بودند انداخت.

-فيانور...زود بيا پايين.مگون...پدرت كارت داره.رومنال...متاسفم

و با سرعت از آنجا رفت

مگون و فيانور هر دو از نردبان پايين آمدند.از قرار معلوم تازه فيانور به خود آمده بود و گفت:

-هي...ما تو رو ننداختيم پايين.تو خودت رفتي اونجا.

و رومنال با حالت پرخاشگرانه گفت:

-دروغ نگو.در ضمن اگه پسر خوبي باشي شايد ببخشمت.

و مگون هنگامي كه از كنار رومنال رد ميشد زير لب گفت:

-پس جادوت چي شد؟سر تا پا ادعا.

و با عصبانيت از آنجا رفت.

رومنال صبر كرد تا مادر فيانور آنقدر دور شود تا صداي او را نشوند سپس گفت:

-فيانور و مگون .من جادو دارم اما ميدونستم اين پشته زير درخته.ميخواستم عكس العمل شما رو ببينم كه از قرار معلوم خيلي خيلي ترسيدين.

مگون صدايش را صاف كرد و گفت:

-ام...اهم...اصلا هم نگران نشديم فقط يه ذره هول شديم

رومنال هم گفت:

-هول شدن براي چي؟

اما مگون حرف او را نشنيده گرفت و به راهش ادامه داد.رومنال رويش را به فيانور كرد و چشمكي به او زد.

فيانور كه نميدانست به حرف پسر عمويش بخندد يا در جواب رومنال لبخند بزند با سرعت به دنبال پسر عمويش مگون به راه افتاد.

فيانور يك انسان فاني بود.پدر او از عمويش بزرگتر بود.همچنين او از مگون.مگون هم فاني بود اما هر دوي آنها نومه نور بودند.به همين علت سن فيانور تقريبا شصت سال بود.رومنال هم دختر خاله اش بود.پدر و مادر و همچنين خود او الف بودند.مگون دو برادر،فيانور يك خواهر كه الف بود و رومنال تك فرزند بودند.

فيانور با سرعت خود را به مگون رساند و گفت:

-از دستش ناراحت نباش.اون دوست داره.همونطور كه تو اونو دوست داري.

مگون با تعجب نگاهي به فيانور انداخت و گفت:

-چي؟تو هم مثل اون ديوونه شدي؟من چرا بايد اونو دوست...اِ...داشته...باشم؟

-به خاطر اينكه ديدم وقتي اون حواسش نيست با چه علاقه اي نگاهش ميكني.براي اينكه ميبينم اون هر وقت توي چشمات نگاه ميكنه جفتتون قرمز ميشين.براي اينكه ميبينم هميشه از دور مواظبشي.براي اينكه پارسال وقتي توي درياچه افتاد داشتي خودتو براش به كشتن ميدادي و براي اينكه چند شب پيش ميشنيدم كه به زبون تيوروم...

-فيانور خفه شو.

فيانور لبخندي به او زد و ايستاد تا او دور شود.و تازه متوجه شد پدرش با او كار دارد.پدرش چه كاري ميتوانست با او داشته باشد؟او تمرينات اسب سواريش را كرده بود.با شمشير هم خوب كار ميكرد.از فاصله دويست متري يك سيب را از وسط نصف ميكرد.پس با او چه كار داشت؟قطعا ميدانست او رومنال را پايين نينداخته.لوتارين،خواهرش...البته او يك الف بود و طبيعتا هيچ وقت درباره او به پدرش دروغ نميگفت.

در همين فكرها بود كه متوجه نشد راه را اشتباه ميرود.

بله،راهي كه او در پيش گرفته بود راهي بود كه به ميان دره جنگلي ميرفت.جنگلي تاريك در وسط منطقه جنگلي رنگس كه در دره اي واقع بود كه قدرتي شيطاني در حال نفوذ به آن بود.شهري تاريك همراه با برجهايي سنگي و كاخهايي كه ديوارهايش را از استخوان الفها و انسانها ساخته بودند.رودخانه روب كه از سرچشمه اش كوههاي بيگر كه در شمال جنگل قرار داشت سرچشمه ميگرفت هنگام رسيدن به دره دو شاخه ميشد و در پايان دره باز به هم ميپيوست و از راه زير جنگل خود را به درياچه سرخ ميرساند.به همين علت سرزمين تاريك كه نام ديگرش جزيره مرگ نيز بود با آبي كه در آنجا به صورت گل در مي آمد محاصره شده بود و مانند جزيره اي ميان باتلاق به نظر مي آمد.جنگلهاي تاريك آْن منطقه چنان انبوه بود كه حتي يك تششع نواني خورشيد نيمروز هم به زير برگهاي آن نفوذ نميكرد.

اين شهر ناشناخته بود و هيچ كس جز ريلرد جادوگر كه خود را كروم مايا ميناميد از آنجا بازنگشته بود.ريلرد اهل دنياي آنها نبود.او اهل دنياي ديگري بود و خدايش شخص ديگري بود.او اهل آردا دنيايي در آنسوي مرزهاي تايتانها بود.خداي ريلرد و فيانور و خانواده اش رازمل نام داشت.او بود كه خانواده آنها را به اين دنيا آورده بود.

بله...فيانور در اصل اهل آردا بود.اهل ميانه آردا.او مقداري از زبان اجدادش يعني الفي را بلد بود.الفي اصيل.و ميدانست نام ديگر خداي او ايلووآتار هم هست.

او لگار را نيز ميشناخت.چهارده تني كه در دنياي آردا والار خوانده ميشندند.ميدانست كه كروم هم به عنوان يك لستر به دنياي آنها آمده.كروم قدرت زيادي داشت چون او نيز يكي از مردم لرار،والا اي به نام رابرول يا همان ياوانا بود.

هوا آرام آرام تاريك مي شد در صورتي كه هنوز به نيمروز نيز نزديك نشده بودند.مه آرام آرام مسير را تار تر ميكرد و سايه درختان كهنسال آنجا وحشتناك تر نشان ميداد.هوا سنگين شده بود و بوي خاصي ميداد كه فيانور را ياد بوي جسد مي انداخت.

پشه هاي مردابي لحظه به لحظه بيشتر مي شدند.صداي وز وز خفيفي وجود فيانور را پر ميكرد.و سپس او متوجه شد كه راه را اشتباه ميرود ولي خيلي دير شده بود،زيرا در همان لحظه از شمشادهاي بلند زرد عبور كرده بود كه نشان گر منطقه سياه بود.

- كمك!!

اما صدايش را فقط خودش شنيد.به علت مه رقيق و تاريكي سعي كرد يك آنوراب درست كند.

- اي مي تونيا ريون!!

دستهايش را طوري نگه داسته بود كه انگار ميخواست آب در آن باقي بماند.ناگهان از لابلاي درختان نقاط نوراني بسيار ريزي به رنگهاي زرد و آبي و نارنجي با سرعت به سمت فيانور حركت كردند.اولين دسته از آنها كه به او نزديك شدند شروع كردند به چرخيدن دور فيانور.

هر لحظه تعداد آنها بيشتر مي شد تا جايي كه فيانور مانند يك حشره درون پيله اي از نور به نظر رسيد.آنگاه از ميان نورها يك رشته باريك مانند شربت به درون دست او ريخت.نميشد گفت گاز است يا انرژي و يا مايع.

سرانجام آخرين رشته از نورها هم به درون دست او ريخت طوري كه انگار شربت پرتقال را در دستش نگه داشته بود.

او بر سطح ماده دميد و ناگهان موجهاي چرخشي بسيار زيادي در آب ايجاد شدند.فيانور دستهايش را از هم جدا كرد و به عقب برد اما ماده سر جاي خود در هوا معلق ماند.

جسم نوراني با سرعت شروع به چرخيدن كرد و بعد از چند لحظه ايستاد.كاملا كروي شكل شده بود.مانند خورشيد بود.طلايي و نوراني.

فيانور به راه افتاد.چاره اي نداشت جز اينكه از دلتاي روب عبور كند.اما راهش يك تا دو روز طول ميكشيد.براي همين انگست اشاره و مياني اش را به هم چسباند و يك حركت موجي داد.يك كاغد و يك قلم پر ظاهر شد.او براي پدر و مادرش نوشت كه حالش خوب است اما اشتباها سر از دره در آورده.خود را به خانه خواهد رساند.

آنگاه كاغد خود به خود لوله و ناپديد شد.

فيانور نيروي جادويي بسيار زيادي داشت.حتي ميتوانست بدون گفت چيزي و فقط با فكر كردن از راه دور يك بكسيل-فيلهاي بسيار بزرگي كه هيكلشان 7 برابر يك فيل معمولي است-را بلند كرده و به زمين بكوبد.به همين علت يك بار يكي از پنج عاج اين حيوان عظيم الجثه كه فقط يك عدد از آن در سرزمينشان هست بشكند و دليل آن اين بود كه فيانور اشتباها او را به سمت يك صخره پرت كرد.

او همينطور به سمت شمال ميرفت اما ميترسيد راه خود را گم كند.سرزمين او يك جزيره بزرگ بود كه سرتاسر آن را جنگل پوشانده بود.نام قسمت شرقي جنگل كه خانه شان آنجا بود تونياارتبار نام داشت.به معني درختان ستاره.درختان آن منطقه حالتي واقعا زيبا و رويايي داشتند.درختان بلند و با تنه هاي صاف و براق و رنگهاي آبي و نارنجي بسيار ملايم با برگهاي شيشه اي و نوراني.پلكان هاي مرمرين كه به طور مارپيچ تا بالاي درختان مي رفتند و با سقفهايي از شيشه كه پلكان را به هنگام بارش از خيس شدن دور نگه ميداشت.خانه هاي درختي زيبا كه از دور مانند كاخهايي پر از ستاره به نظر مي رسيدند.شب پره هايي كه دورتا دور پلكان پرواز ميكردند و شهر درختي را روشن مي ساختند.

قسمت جنوبي جنگل فبرارتبا نام داشت.جنگل سرخ.اين قسمت در جنوب جزيره مرگ بود و غار بزرگي در زير آن قسمت قرار داشت كه رودخانه روب در آن جريان داشت.ريشه درختان اين جنگل ماده اي سرخ رنگ و بي نهايت سمي از خود ترشح ميكنند كه در رود خانه زير جنگل مي ريخت و به همين علت نام درياچه اي كه رودخانه روب به آن مي ريخت سرخ بود.

قسمت شرقي جنگل آربينگ نام داشت.بزرگترين قسمت جنگل كه موجودات كوتاه قدي به همين نام نيز در آنجا زندي ميكردند.اين موجودات رابطه خيلي خوبي با آنها نداشتند و آنها را غريبه ميدانستند.حتي فيانور يك بار از حاكم شهرشان باگيل كه سن زيادي داشت شنيد كه آربينگ هايي كه به سمت تاريكي و پستي رفته اند به صورت روگ ها- مردمان و موجودات جزيره مرگ كه اتفاقا آنها نيز قد كوتاهي دارند- در آمده اند.جنگي هم قبلا بين آربينگ ها و مردم آنها در گرفته بود.اما جنگ سالها قبل از آمدن اجداد فيانور به پايان رسيده بود.

و قسمت شمالي كه فيانور در حال رفتن به آنجا بود انتورين نام داشت.در آن منطقه انت ها زندگي ميكردند.نگهبان و حامي درختان.موجوداتي كه به زبان خود يعني روستريم كه زبان اصلي سرزمين نيز بود حرف ميزدند.آنها حركت ميكردند و هر يك قيافه مخصوص به خود را داشتند.رييس آنها و كلا همه انت ها با مردم تونياارتبار روابط دوستانه اي داشتند.حتي چند بار شده بود كه آنها در مسائل بسيار سخت و كارهاي سنگين به تونيريست ها،مردم تونياارتبار، كمك كرده بودند.

در كل به اين جنگلها بركلاند نيز ميگفتند.

نور آنوراب كمتر و كمتر ميشد تا جايي كه ديگر هيچ چيز معلوم نبود و در موقع بدي نور آن به اتمام رسيد زيرا در همان لحظه فيانور صداي آواري ها،شكارچيان وحشي روگ ها را شنيد كه از هر طرف مي آمد.

فكري به ذهنش رسيد و آن اين بود كه از بالاي درختها برود اما ناگهان فهميد بالا رفتن از اين درختها يعني مرگ خود و تمام جنگل.زيرا درختان اين منطقه طوري به وسيله جادوي سياه روگ ها مسموم شده بودند كه هر گاه به تنه آن كسي برخورد مي كرد درخت خود را آتش ميزد و آتش گرفتن يك درخت به معناي نابودي بركلاند بود.

او از روگها نمي ترسيد.حتي الآن كه آنها به همراه آواري ها در فاصله كمي از او بودند او حتي ذره اي ترس در وجودش نداشت.فقط فكر مي كرد و در همان لحظه يادش افتاد كه شمشيرش همراهش است.

شمشير او،روون،يك دشنه الفي بود كه سر گاو را با يك ضربه از تن جدا مي كرد.دشنه اي با تيغه اي فولادين و دسته اي از نقره و چرم كه با يك الماس كوچك مزين شده بود.تاريخچه و صاحبان شمشير به زبان الفي آردا تا وسط تيغه نوشته شده بود و بعد از آن نام پدر بزرگش،پدرش و خودش به زبان ملادير بر روي تيغه نوشته شده بود.

دانش زبان الفي آردايي كه داشت براي خواندن تيغه شمشير كافي نبود و براي همين مي توانست فقط قسمت پدر بزرگش به بعد را بخواند.

شمشيرش را از نيام پوست گرازش كه حلقه هاي مارپيچي از نقره و فولاد داشت بيرون آورد.هيچ نوري وجود نداشت تا بوسيله آن يك آنوراب ديگر درست كند.سعي كرد يك مشعل ظاهر كند اما نمي توانست.

صداي آواري ها هر لحظه بلندتر ميشد.قطعا متوجه شده بودند او آنجاست زيرا از چهار طرف محاصره شده بود.

فاصله آنها از او زياد بود زيرا او قدرت شنوايي بسيار زيادي داشت.

بوي بدي كه در هوا مي آمد بيشتر شد،طوري كه فيانور كم كم احساس خفقان كرد.بوي متعفن روگ ها بود چون بعضي از آنها سه تا چهار بار مرده ولي بازهم با جادوي سياه زنده شده بودند.

- تونيا ريون كرال!!

فايده اي نداشت.زيرا تمام اين جادوها طبق نوشته هاي كتاب بازگشت ستارگان تنها در مقداري نور و يا زير نور ماه و ستارگان عمل مي كردند.او چاره اي نداشت جز ايستادن و جنگيدن با يك دسته ده تا سي نفري روگ و آواري و استفاده از جادوهاي تاريك و سياه.

در وجود او از بدو تولد مقداري تاريكي وجود داشت چون بر طبق شايعه ها و پيش گويي ها اين به علت آن بود كه در زمان به دنيا آمدن فيانور تاريكي بزرگي و روح هاي سايه اي از جزيره عبور كرده بودند.روز وحشتناكي بوده.خورشيد گرفتگي، باران ها و بادهاي سمي،فرو ريختن سنگ و خاكستر از ابرهاي سياه و حمله روگ ها.نابودي گروه زيادي از انت ها و طغيان و سيل رودخانه روب.بالا آمدن آب درياچه سرخ و درياچه ماه - درياچه اي در نزديكي محل زندگي فيانور كه زيبايي رويايي و خيره كننده اي در شب هنگام داشت - بالا آمد و بخشي از جنوب شرقي جنگل به طور كامل تخريب شد.

و در زماني كه اوج تاريكي از سمت غرب جنگل خارج ميشد فيانور به دنيا آمد.به همين علت فيانور مي توانست خود را بسيار وحشتناك تر از روگها جلوه دهد و ذات خود را به طرز عجيبي تاريك نشان دهد.و اين مسئله باعث نگراني خانواده اش بود.

فيانور آماده ايستاده بود تا روگها نزديك شوند.دستش عرق كرده بود و به همين علت دسته چرمي دشنه در دستش مي لغزيد.

نزديكتر...نزديكتر...نزديكتر

و اولين آواري به سمت او پريد.فيانور چرخي زد و از تير رس او خارج و در همان حال با شمشير بر گردن آواري كه تازه به زمين رسيده بود زد و سر گرگ مانند آواري از تنش جدا شد.

صداي خش خش روگها كه با فاصله كمي از زمين حركت مي كردند به گوش مي رسيد.

فيانور متوجه شد در محوطه بي درختي محاصره شده.در همين فكر بود كه سه آواري ديگر با سرعت به سمت او آمدند.

آواري ها به دور او مي چرخيدند و سعي داشتند او را گيج كنند.

- بياين جلو بو گندو ها ترسو!!

آواري ها شروع به غرش كردند.فيانور همان لحظه خود را آماده كرد كه حمله كند ولي ناگهان سه آواري و بدتر از آن پنج روگ وارد محوطه شدند.

فيانور فريادي زد و به سمت نزديك ترين آواري پريد و آواري ها هم به سمت او هجوم آوردند.فيانور چرخشي كرد و به شمشيرش پاي يكي از آواري ها را جدا كرد.فيانور شمشيرش را بالا برد تا سر آواري جدا كند اما در همان لحظه يك آواري ديگر از روبه رو خود را روي فيانور انداخت و سعي كرد تا سر او را ببلعد اما فيانور دستي كه شمشيرش در آن بود بالا برد و به آرامي اما با فشار بر پشت گردن آواري كشيد.آواري شل شد و فيانور خود را از زير او بيرون كشيد.اما اين كافي نبود،چون دو آوري از سمت راست و چپش به سمت او پريدند.فيانور به سمت رو به رو شيرجه رفت و اين كارش باعث شد آواري ها محكم به يكديگر بر خورد كنند و هر دو نيمه جان نقش بر زمين شوند.

فيانور برگشت تا ببيند آيا آواري ديگري پشتش هست يا نه اما اين كاري برايش گران تمام شد.يك روگ گلوي فيانور را با دستانش گرفت و محكم فشار داد.

او احساس خفگي ميكرد.همه چيز در مقابل چشمانش تره و تار تر به نظر مي آمدند.تا مغر استخوان سرد شده بود و رنگش پريده بود.ديگر چيزي نميديد و در همين حال شمشير از دستان خيس و بي جانش لغزيد و به يك طناب خورد و آن را پاره كرد.

فيانور ديگر هيچ چيز نمي فهميد اما صداي ترق بلندي را شنيد و لحظه اي بعد ديگر دستي گلويش را نمي فشرد اما سرش بسيار درد ميكرد.انگار كنده چوبي بزرگي به سرش خورده بود.نقاط نوراني در مقابل چشمانش مي ديد و اين نمايانگر اين موضوع بود كه جسم سنگيني به سرش بر خورد كرده.از جايش بلند شد و شمشيرش را برداشت.در نزديكي او روگي كه سعي داشت خفه اش كند زير يك كنده بزرگ چوبي افتاده بود و بدن ريز نقشش زير آن له شده بود.

چند تن از روگها و آواري ها فرار كرده بودند.اما فيانور با وجود آن هايي كه مانده بودند نيز نمي توانست از آن جا فرار كند.

به سمت يكي از روگها رفت و شمشيرش را وارد باشلقش كرد.روگ با سرعت چرخيد و مستقيم به جلو رفت اما ناگهان خشكش زد.از درون شنل و باشلقش دود نسبتا زيادي و بد بويي بيرون آمد و شنل خالي بر زمين افتاد.

فيانور به آواري ها حمله كرد و سه تاي ديگر را هم كشت.سرش هنوز درد ميكرد و متوجه مقداري خون كه از دماغش جاري شده بود شد.

او به سمت يك آواري چاغ رفت و با شمشير به فرق سر او زد سپس چرخي زد و شمشيرش را در گلوي آواري كه دهانش باز بود فرو كرد.

سرش را برگرداند و سريع سرش را كنار كشيد چون يك روگ دستش را جلو آورده بود تا دو باره گلوي او را بگيرد.او بر روي زمين غلتي زد و سريع شمشيرش را از پشت در محل اتصال باشلق و شنل روگ فرو كرد.

يك آواري هنگامي فيانور به سمت جلو مي رفت تا كار يك روگ ديگر را تمام كند از پشت به سمتش شيرجه زد.فيانور سريع متوجه شد و شمشيرش را به سمت بالا گرفت و آواري به شدت با شكم بر روي فيانور افتاد.او غلتي زد و از زير آواري مرده بيرون آمد و به زور شمشيرش را از شكم موجود در آورد.گيج بود و به همين علت عقب عقب داشت به سمت يك درخت ميرفت و از شانس خوب يا بدش يك روگ موهايش را گرفت و سعي كرد ناخن تيزش را در خرخره فيانور فرو كند.فيانور شمشيرش را با فريادي بلند بالا آورد و دستي را كه موهايش را گرفته بود قطع كرد.از محل قطع شدن دود با شدت و به طور منظم بيرون ميزد.

فيانور لحظه به عقب نگاه كرد و ديد يك آواري با سرعت به طرفش مي آيد.او سريع پشت روگ رفت و آواري بر روي روگ افتاد.فيانور هم از فرصت استفاده كرد و شمشير را در گردن آواري فرو كرد.

فقط چهار روگ و سه آواري در محوطه باقي مانده بودند.فيانور به سمت يكي از روگ ها رفت و سنگي را در باضشلق او انداخت.روگ خشمگين به سمت او او آمد و فيانور چند لحظه قبل از رسيدن او جاخالي داد و به در حالي كه وانمود مي كرد گيج شده چرخشي كرد و بر روي يك آواري پريد.آواري از جا جست و به طور وحشيانه اي بالا و پايين پريد.

فيانور چاقوي پرتابيش را در آورد و يك سنگ را هم سريع و با يك چرخش خطرناك از روي زمين برداشت.هدف گيري در حالي كه پشت يك اسب نشسته بود راحت تر از هدف گيري سوار بر يك آواري ديوانه شده از شدت خشم بود.

او سنگ را با سمت روگ پرت كرد.روگ خود را كنار كشيد اما تا متوجه خطر شود و بفهميد فريب خورده چاقوي پرتابي تيزي از سوي فيانور به درون باشلق اش رفت.فيانور شمشيرش را بالا برد و محكم در فرق سر آواري فرو كرد.

آواري يك لحظه ايستاد سپس محكم نقش بر زمين شد.فيانور از آواري پياده شد و خواست چاقويش را بردارد كه ناگهان متوجه شد چاقويش آنجا نيست.

روگ زنده كه موجود مرده قبلي را جاي ديگر انداخته بود و خود را جاي او گذاشته بود گلوي فيانور را محكم فشرد.فيانور كه ميتوانست در همان حالت هم خود را محكم از يك طرف به زمين بيندازند اين كار را انجام داد و همين طور كه در حالت سستي و خفگي قلت مي زد خود را به چاقويش رساند و آن را محكم را كنار سر روگ فرو كرد.روگ دستهايش را باز كرد و شنل خاليش بر روي فيانور افتاد.

او با سرعت به طرف آواري رفت كه شمشيرش در سر او بود.شمشير را در آورد و آماده شد تا كار دو آواري مانده را تمام كند.

آواري ها با سرعت به دور او مي چرخيدند و با زبان ريگارم كه زبان سياه و تاريك سرزمين بود با يكديگر حرف مي زدند.فيانور دائم سعي مي كرد خود راكنترل كند.زيرا هر وقت حرفي را به زبان سياه مي شنيد بخش تاري وجودش فعال مي شد.رنگ چشمانش از سرخ به قهوه اي تغيير مي كرد و دندانهايش تيز و معمولي مي شدند.مردمك چشمش لحظه اي خط شده و لحظه اي معمولي مي شد و بدنش محو و تاريك شده و بعد حالت معمولي مي گرفت.

از قرار معلوم آواري ها خطر را حس كردند زيرا به حرف هاي خود خاطمه داده و سر جاي خود ايستادند.با وحشت به فيانور نگاه كردند وسپس نگاهي با تعجب و ترديد به هم كردند.

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
آرون

به نظر من بهتره این رو یه جای بهتر بذاریم. البته الان هنوز براش فکری نکردیم اما میتونی تا اطلاع ثانوی اینجا بذاری تا وقتی که جای بهتری براش پیدا کنیم . من saveاش کردم بخونم! اولش که به نظر جالب میومد! مرسی! نظرم رو بعدا میگم.

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
آرون

میتونی به ایمیل ام پیغام بدی اونجا اگه خواستی میل یاهو رو بهت میدم lady.arwen@gmail.com

این پست من و تو هم برای اینکه اینجا جای داستانهای فیانور جان هستش و بی ربط و شخصیه, بعد اینکه دیدی پاک میشه.

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
hellboy

آرون جان من gmail ندارم خواهشن به من yahoo mail خودتو بده ممنون میشم.ولی اگه می شد که به من yahoo idخودتو بدی خیلی به تر می شد چون این جوری خیلی زمان می بره

------------------------------

hellboy عزیز جسارتا بگم که برای اینکه به آرون عزیزایمیل بزنی از همون میل یاهوت به این آدرسی که آرون داده می تونی میل بزنی و احتیاج نیست که جیمیل داشته باشی. احتمالا آرون هم اونجا ای دی خودشو با میل بهت میده. بهر حال من پستت رو ورایش کردم و پستهای اضافه این تاپک رو پاک می کنم .این پست شما هم بعد از دیدنش توسط شما پاک میشه .درضمن میتونی در شرایطی مشابه این از پیغام شخصی که تو این لینکهای سمت راست هست استفاده بکنی و مطمئن باش که آرون عزیز پیغامت رو جواب میده. موفق باشی (ناظر)

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
Halbarad

بسیار بسیار بسیار ..... جالب بود فیانور. غیر از غلطهای دیکته ای و انشایی که بعضی جاها داشت کلا خیلی جذاب بود و مثل ارباب حلقه ها آدم رو مشتاق میکنه که منتظر قسمت بعدیش بشه تا بفهمه ادامه ماجرا چی میشه. ادامه بده دوست عزیز.

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
فيانور روح آتش

سلام...ببخشيد يه مدت بود نبودم ولي تا چند وقت ديگه فصل دو رو ميزارم.راستي يه خبر...خود كتابو به شكل دست نويس نوشتم و كل داستانها نزديك 3500 صفحه و بيست تا كتاب شد.

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
مالبت پیر

دابل يو - او - دابل يو. فوق العادس و لذت بسیار. دارم فکر می کنم وقتی همشو يه جابخونم چی ميشه!!!

ولی يه چيزی، تو که اينقدر استعداد داری و می تونی اينجوری بنويسی چرا يه داستان مستقل از آردا و دنيای تالکين رو شروع نمی کنی؟!

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
ارنديل

فيانور جان اين چند وقت كي تموم ميشه؟

اما يه چيزي كه براي من سوال شده اينه كه اگه يكي از خون نومه‌نورى بهره كامل برده باشه چطوري بزرگ ميشه؟يعني در مثلا 20 سالگي چند ساله به نظر مي زسه؟

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
elros

آن روزها که دنیا جوان بود از این فن فیکشن خوشمان می آمد.

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
Melkor Morgoth

قبل از این که داستانی رو طرح و ساخت کنین...

بهتره بدونین مادر تاریکی و پلیدی چی بوده؟

ریشه یابی کنی...

صدصد به مشکل میرسی...

جوابت این خواهد بود:

اول خشم

بعد غرور بی جا...

=

تاریکی پلید... و هلاک.

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست
barclona

یک سوال تو این فیلم و بازی کلا چند بار تاریکی بوجود آمد؟

به اشتراک گذاری این پست


لینک به پست

×
×
  • جدید...