رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • الوه

      برخورد با اسپویل و فصل جدید سریال «بازی تاج و تخت»   07/15/2017

      با توجه به شروع فصل جدید سریال بازی تاج و تخت، از آنجایی که عنصر پیشبینی ناپذیری داستان نغمه یخ و آتش از اهمیت زیادی برای بینندگان برخوردار است، با هرگونه لوث سازی (اسپویل) داستان با جدیت برخورد خواهد شد. در صورتی که مایل به بحث و گفتگو در مورد وقایع فصل 7 سریال هستید (چه قسمت های جدید و چه قسمت هایی که خواهند گذشت)، از ابزار مخفی کننده  استفاده کنید. این قانون در تمامی بخش های تالارهای شورای ماهاناکسار تا زمان وجود این اطلاعیه معتبر خواهد بود.

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. راستش شک دارم که اصلا نیازی به سپاه مردگان نبود. این گره کور محاصره میناس تیریث رو نمی تونست صرفا چندهزار سوار روهان باز کنه ولی نوع حضور سپاه مردگان ، عملا ضد ضربه بودن اونا و اینکه سریع قال قضیه رو کندن خیلی بد در اومده بود و از همه بدتر که آراگورن که نتونست با حیله ای نگهشون داره و مقاومت موردور رو باهاشون نابود کنه و گذاشت برن و خودش با سربازهایی که به نظر بیشتر از 500 نفر نمیومد، در پای دروازه سیاه بخاطر دادن شانسی به فرودو در محاصره نیروهای سائورون در اومد. الا ایحال اگه بجای این لشکر حبابی، یه 2-3 هزار الف ( که نمیدونم از کجا ممکن بود این تعداد الف تامین بشه) جایگزین میشد ممکن بود بهتر باشه.
  3. امروز
  4. تفاوت های کتاب و فیلم ارباب حلقه ها: خوب یا بد؟

    به نظر من هم اون سپاه مردگان خیلی به جدیت فیلم لطمه زد. اون صحنه بیش از اینکه در راستای داستان فیلم باشه، بیشتر یک ادای دین به همه فیلمهای تخیلی هالیوود بود. هیچ نیازی به این سپاه مردگان نبود.
  5. داستان ویچ کینگ

    قسمت پنجم شاه و تعدادی از سربازان شجاعش که توانسته بودند از نبرد آمون سول بگریزند در مسیر فورنوست بودند. شاه آرولگ گفت:«عجله کنید، آنها همین در همین نزدیکی هستند صدای زوزه گرگ ها را میشنوم» فرمانده نگهبانان شاه، آستار گفت:«شما به راهتان ادامه دهید سرورم ما میمانیم و تا زمانی که بتوانیم جلویشان را میگیریم » سپس چندتن از بهترین سربازانش را همراه شاه راهی کرد و باقی را در درختان و بیشه های اطراف جاده مستقر کرد. زمان کمی از رفتن شاه گذشته بود که سواران نومه نوری و گرگ ها که در جلویشان مسیر را پیدا میکردند پدیدار شدند، فرمانده شان مورگومیر بود با پوست رنگ مرده و مثل گچش در وسط دسته میراند. شکارچیان پادشاه به محل کمین رسیدند و مردان شاه از دوطرف جاده به سمتشان یورش بردند . برای مدت کوتاهی برتری با مردان شاه به فرماندهی آستار بود اما مورگومیر که میدانست از دست این تعداد کم کاری بر نمی آید ،سربازانش را سازمان داد و گروهی را فرستاد تا پادشاه را دنبال کنند تا کار خودش در آنجا تمام شود. سواران مورگومیر به شاه و چند نگهبانش که با پای پیاده میگریختند رسیدند و سربازان را کشتند و دور شاه حلقه زدند . هرگاه شاه میخواست از حلقه بیرون بزند ، سواری مانعش میشد و با پایش به او ضربه میزد . سواران که دیگر اطمینان داشتند شاه در چنگشان است تصمیم گرفتند کمی تفریح کنند . هرکس که نزدیک شاه بود به او لگدی میزد و به طرف دیگر حلقه پرتش میکرد ، صدای خنده های شیطانی سواران همه جا پخش شده بود. شاه فقط با اخم به آن ها نگاه میکرد و چیزی را محکم در دستانش نگه داشته بود. اما پس از مدتی طاقتش سر آمد و شرمسار از اینکه چه بر سر پادشاهی قدرتمند آرنور آمده است ، پارچه را کنار زد و پلانتیر را در دستانش بالا برد و گفت:«ای سگ های ویچ کینگ! نزد اربابتان برگردید و به او بگویید که هیچ گاه دستش به پلانتیر و من نمیرسد» ناگهان پلانتیر را بر زمین کوبید هر که و هرچه در آن مکان بود به نیستی رفت و انفجاری بزرگ که نوری آبی از آن ساطع میشد در کل منطقه طنین انداخت. مورگومیر که تازه کارش تمام شده بود ، شگفت زده با باقی سواران جلو رفتند و دیدند حفره ای در زمین به وجود آمده و الماسی در وسط آن میدرخشد . دستور داد تا آن را برایش بیاورند . وقتی الماس را در دستانش گرفت ، گفت :« این تکه ای از پلانتیر است ، قدرت زیادی در آن حس میکنم ، ویچ کینگ از این هدیه خشنود خواهد شد ، اما ما باید تکه های باقی مانده را هم پیدا کنیم» در همان زمان صدای سم اسبان شنیده شد. سربازان پایگاه مرزی فورنوست انفجار را دیده بودند و خودشان را رسانده بودند . جنگی در گرفت و مورگومیر به کمک قدرتی که در الماس بود موفق به عقب راندن آنان شد ولی میدانست آنها با نیروی بیشتری برمیگشتند. سریعا سوارانش را به سرتاسر منطقه گسیل کرد و به آنان گفت که دنبال گودال هایی مثل همانی که دیدند بگردند و الماس ها را برایش بیاورند . فرمانده پایگاه مرزی که خبر انفجار و پراکنده شدن سربازان مورگومیر را شنیده بود فهمید که در الماس ها نیرویی ویژه وجود دارد پس او نیز گروه هایی را راهی کرد . نبرد در تمام منطقه به صورت پراکنده ادامه داشت اما در بیشترشان نومه نور های سیاه پیروز بودند و سربازان آرنور فقط توانستند یک قطعه از شش قطعه الماس را به پایگاه بازگردانند . مورگومیر نیروهایش را جمع کرد و عقب نشینی کرد و فردا با قوایی عظیم تر بازگشت و پایگاه را مورد حمله قرار داد . پایگاه سقوط نکرد و سربازان آنگمار شکست خوردند اما هنگام حمله موفق شدند فرمانده را بکشند و الماس را بردارند . بنابراین ماموریت مورگومیر کامل شده بود و حالا وقت بازگشت به کارن دوم و نزد ویچ کینگ بود. ویچ کینگ در ابتدا از شنیدن خبر شکسته شدن پلانتیر خشمگین شد اما بعد از درک قدرت های درون الماس ها گفت:«بسیار خوب مورگومیر تو وظیفه ات را به پایان رساندی. جادوگران را خبر کنید!» شش نومه نور سیاه که بر جادوی سیاه مسلط بودند وارد شدند و هر کدام عصایشان را بر زمین کوبیدند و وردی زیر لب خونداند.الماس ها از زمین بلند شدند و در هوا معلق ماندند و بعد به یکدیگر نزدیک شدند و حاله ای از نور قرمز دورشان پدید آمد و سپس خود المس ها نیز به رنگ قرمز در آمدند. احساس رضایت به خوبی در صورت های جادوگران پیدا بود. پس از اتمام مراسم جادوگران به ویچ گفتند که اگر الماس ها را به آنها بدهد میتوانند ازآنها در جهت پیشرفت آنگمار استفاده کنند و ویچ کینگ با دست به آنها اشاره کرد که میتوانند بروند. چند سال گذشت و تعداد نومه نور های سیاه به طرز چشمگیری افزایش یافت . حالا دوباره پادشاهی آنگمار همچون گذشته و قبل از نبرد های آمون سول و مرز فورنوست قدرتمند شده بود ، بسیار قدرتمند تر... ادامه دارد
  6. دیروز
  7. Middle-Earth: Shadow of War

    با سلام خدمت دوستان عزيز اين بازيو من تمامش كردم توي ps4 ، خواستم بدانم season pass هم داره يا نه؟! Expension pack?!
  8. Middle-Earth: Shadow of War

    دو تا عکس از اوایل بازی که خودم با نرم افزار fraps گرفتم یه سری توضیحات کوچیک از این تجربه ی کمی که داشتم بگم. اول از همه اینکه بازی خیلی وسیع تر و البته سنگین تر شده و مجبور شدم دو تا گزینه های تنظیمات گرافیکی رو بزارم روی high ولی باقی تنظیمات روی ultra هستش. اورک ها به طرز وحشتناکی زیادن و تقریبا همه جا هستن! خوب قاعدتا تمام این ها روی پرفورمنس سیستم تاثیر داره. همچنان انیمیشن های چندان جالبی تو سکو بازی نمی بینم. البته قابل قبوله ولی عالی نیست. و البته پرش های چندان دقیقی هم نمی تونید داشته باشید. ممکنه اشتباهی یه سکو رو بگیرید. یکم که جلو تر میرید میرسید به کیریت اونگول که به نظرم منطقه جالبی نیست و از لحاظ بصیری چشم رو واقعا خسته میکنه. البته اینجا بحث سلیقه ای هستش ولی این منطقه رو زیاد خوشم نیومد و اما یه مقدار در مورد نمسیس. فعلا نظر خاصی نمی تونم بدم. فعلا همه چیز خوب بوده. هر چند توصیه می کنم با اورک های کاپیتان و وارچیف کیریت اونگول فعلا در نیفتید. لول شما پایینه و لول دشمن ها رو 8 تا 11. دوبار خیلی راحت مردم! بعضی از اورک تخصصشون Ambush هستش و یه دفعه پشت سر شما ظاهر میشن! و دوبار مردم! نمی دونم بعدا میشه این ضعف رو با ارتقا لول کمش کرد یا نه، یا کلا نمیشه کاریش کرد و فقط باید با تجهیزات خوب آماده بود.
  9. سریال بازی تاج و تخت

    رقص اژدهایان و شورش بلکفایر هم اگه ساخته بشهعالی میشه ، بعدش به نظرتون امکان داره از عصر قهرمانان اسپین آف بسازن ؟
  10. هفته گذشته
  11. ملیان ؟ دلسوز؟ شاید اما من که فکر نمیکنم دلسوز بوده..ملیان توی داستان یجوری بود..انگار فقط بفکر منافع خودشه دقیقا مثل تورگون که خودشو توی سرزمین پنهان تقریبا محبوس کرد..من با اون بخش که میگی اینده رو میدیده موافقم مخصوصا با پیش گویی هایی که راجع به دوریات و کمربند ملیان وجود داشت یا من اشتباه میکنم؟ اما اینکه دلسوز بوده نه!
  12. سریال بازی تاج و تخت

    قضایای مربوط به ریگار تارگرین، لیانا استارک و رابرت براتیون و بعدش برج شادی و قیام رابرت برای یه پیش در آمد ایده خوبیه و می تونه کاری خوب ازش تولید شه. ولی نوع نگاه تهیه کنندگان فیلم که صرفا بدست آوردن پول از طریق آب بستن در ایده های داستانی و پرداخت سطحی اونا ، ناامید کنندس و اگه مثل فصل هفتم قراره این چند ایده که مد نظر هست ساخته بشه بجز خراب کردن خاطره خوش فصل های اول سریال و حتی کتاب نتیجه ای نخواهد داشت.
  13. سریال بازی تاج و تخت

    بله خبر اسپین آف زمان پخش فصل هفتم تایید شده بود. ولی هنوز مشخص نیست از چه داستانی قراره بسازند. به نظر من ممکنه از برج شادی بسازند. میشه گفت پر طرفدارترین داستان بین بیننده ها بوده تا الان.
  14. اولین چیزی که به ذهن من می رسه احتمال زیاد در اقتباس تالکین از شاهکار شکسپیر یعنی مکبثه. در این تراژدی هم ، مکبث با توجه به پیشگویی ، به نوعی تکبر و غرور و اطمینان خاطر از پیروزی می رسه، قضیه ای که به نظرم می تونه چندین نکته رو مشخص کنه. یکی زاویه دید ماست ولی گاهی معنی جملات و دیدی که به زندگی داریم با تغییر زاویه و دوری تک بعدی در نگاهمون ممکنه تغییر کنه، دوم نقش غرور و خودخواهی بر بستن چشمان آدمی بر ضعف هاش و برطرف کردن اوناست ( برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند) و سوم اشاره به قاعده دست بالای دست بسیار است، منیت، اعتماد به نفس و خاطر جمع شاه جادو پیشه آنگمار (که به نظرم در کتاب بازگشت پادشاه زهر چشم خوبی از گندالف گرفت و پای دروازه میناس تیریث می تونست اگه لشکریان روهان از راه نرسیده بودن بتونه گندالف رو در هم بشکنه) اونو به جایی رسوند که هم توسط شخصی که فکرشم نمی کرد( مری) ضربه خورد و هم توسط یک زن که واقعا در مخیله ش نمی گنجید به فرجام کارش رسید. جالب اینجاست که مری به نوعی با فداکاری و سینه سپر کردن باعث شکسته شدن طلسم شد ولی شاه جادوپیشه آنگمار هیچ پیش مرگ و جانبازی رو نداشت که مرگ خودشو بر مرگ ویچ کینگ مقدم بدونه و این تفاوت بین جامعه ایه که صرفا با زور و توسل به سلسله مراتب اداره بشه نسبت به روابطی که مبتنی بر عشق و دوستی باشه و گاه این عشق و انسانیت عاملی بشه که انسان ها قادر به انجام کارهایی بشن که بیشترن از ظرفیت روحی اوناست. پس علت اصل و زمینه اصلی مرگ ویچ کینگ خود این شخصیت مخوف بود، کاتالیزور مری بود و تمام کننده ائووین.
  15. تهیه زیرنویس ارباب حلقه ها

    آقا میثم من به شما پیام خصوصی دادم ولی حتما متوجه نشدید سوالم این بود که شما برای متن ترانه های غیر محسوس فیلم مثل ترانه موقع مرگ بورومیر از چه منبعی استفاده کردین و اینکه چرا زیرنویس بازگشت شاه رو درست نکردید؟؟؟
  16. سکانس منتخب شما از سه گانه ارباب حلقه ها

    سکانس منتخب ،درست مثل قطعه موسیقی برتر از ارباب حلقه هاست اینقدر سکانس موسیقی های جذابی وجود داره که واقعا نمیشه انتخاب کرد مگر انتخابو در حد قسمت به قسمت محدود کرد از یاران حلقه شروع کردم و جذاب ترین سکانس هاش: 1) سقوط گندالف: سقوط گندالف، ناله دلخراش فرودو و یابهت آراگورن وقتی با موسیقی دلکشی که شبیه به ناله و سوگ بود همراه میشد فراموش نشدنی بود. 2) عبور شاپرکی که گندالف می فرسته از فراز آیزنگارد وتضاد بین خشونت و معصومیت : واقعا عبور شاپرک از فراز ایزنگارد، تعلیقی موسیقی از سمتی که تداعی کننده تضاد بین معصومیت از دست رفته سرزمین میانی و ترکیب خشم و صنعت سارومانه واقعا حیرت انگیزه. موسیقی، جلوه های ویژه و بخصوص زوایه دوربین در بهترین حالت اند. 3) مرگ برومیر: فضای دلمرده و غمگین جنگل، برومیر ناامید و مرگ که قدم به قدم میاد وسعی داره برومیر رو که برای اعاده حیثیت می جنگه رو درو کنه. کار پیترجکسون در این سکانس حرف نداره، از اکشن عالی، طراحی صحنه و چهره، موسیقی که انگار با مخاطب حرف می زنه و خبر از مرگ برومیر میده همه و همه در بهترین فرم خودشونن. 4) روبرو شدن یاران با نزگول در ودر تاپ: موسیقی این سکانس واقعا حماسی و درگیر کنندس، طراحی صحنه و تدوین و اضافه شده لحظه به لحظه حس ترس ناشی از روبرو شدن با نزگول واقعا عالیه. تجربه پیترجکسون در ژانر وحشت بخصوص در یاران حلقه باعث خلق سکانس هایی فراموش نشدنی شده، پیترجکسون نحوه غافلگیری و تحت تاثیر قرار دادن مخاطبو به خوبی بلده و اونو به بهترین وجه انجام میده. 5) تقابل سارومان و گندالف در اورتانک: نحوه بیان عالی دیالوگ ها توسط سارومان، فضای داخلی رعب آور اورتانک، موسیقی ای که مثل بقیه سکانس ها نیازی به توصیف نداره و بازی خوب کریستوفر لی و یان مک کلن این تقابل رو به یکی از بهترین سکانس در یاران حلقه تبدیل کرده. 6) نریشن جادویی کیت بلانشت: واقعا پیترجکسون بهتر از این نمی تونست مختصر و مفید یه پیش درآمد از سرزمین میانی بگه، استفاده درست و متعادل از شخصیت ها، صدای با صلابت کیت بلانشت، موسیقی مرموز و فوق العاده قدرتمند آغازین و وحشتی که پیترجکسون از همون ابتدای کار به جون مخاطب می اندازه، المان هایی هستند که باعث میشن مخاطب تا پایان کار از پای فیلم جم نخوره! 7) عبور از موریا: واقعا قبل این فیلم ندیدم اینقدر طراحی صحنه یه فیلم فانتزی اینقدر جذاب باشه، ممکنه بعد چندین سال از اکران یاران حلقه خیلی جلوه های ویژه اش مطابق با تکنولوژی روز نباشه ولی استفاده خوب پیترجکسون از طراحی صحنه، گریم و ترکیب اون با جلوه های ویژه در کنار بازی های خوب بازیگران، عدم کشدار بودن سکانس و تدوین درست و موسیقی دلهره آور پس زمینه همه طوری اند که باعث میشن مخاطب واقعا فکر کنه در موریا است. این طراحی و نحوه استفاده درست از جلوه های ویژه و ترکیب اون با دیگر عواملو می رسونه وگرنه فیلم های زیادی هست که در اون جلوه های ویژه عالیه ولی بخاطر مچ نبودنش با عوامل دیگه باعث شده باور پذیر و درگیر کننده نباشن ولی پیترجکسون در یاران حلقه بخصوص کارش عالیه. 8) تعقیب آرون توسط نزگول: اینکه این صحنه چقدر به منبع اصلی وفادار بود ( نبود گلورفیندل، تاثیر بر جریان آب از طریق الروند و...) بماند ولی واقعا پیترجکسون انگار چندین و چندبار قبلش این صحنه هارو در ذهن مرور کرده بخاطر همین واقعا در اکثر قریب به اتفاق لحظه های ارباب حلقه ها سکانس های حاضر بهترین چیزیه که میشد عرضه بشه. تعقیب آرون و فرودو هم از دست قاعده مستثنی نیست و واقعا ریزه کاری ها و نکات جالبی رو داره. شکل اضافه شدن نزگول، اون موسیقی وحشتناک پس زمینه و نوع فیلمبرداری و تدوین که به بیننده حس نزدیک بودن به واقعه رو می داد. 9) عبور از کنار دو مجسمه آناریون و الندیل قبل از آبشار رائوروس: استفاده ریز پیترجکسون از نکاتی که باعث بسط داستان و زمینه روایی و پرداخت بهتر شخصیت ها میشه عالیه. این نوع استفاده از آناریون و الندیل جدای از پرداخت با حوصله و تدرجی شخصیت آراگورن خیلی خوب به عنوان مقایسه گذشته پرشکوه گوندور و وضع کنونی سرزمین میانی رو نشون میده.
  17. سکانس منتخب شما از سه گانه ارباب حلقه ها

    هر چه سیلماریلیون گفته همه درسته ، ای ول فقط یک حلقه قدرت وجود داره و فقط یک نفر اون رو در اراده خودش داره و اون قدرتش با کسی تقسیم نمی کنه یااااااااا پس تو مرگ انتخاب کردی.
  18. داستان ویچ کینگ

    داستان خوبی بود بخصوص اون قسمت اولش. ایده خوبی داره و اگه خوب پرداخته بشه می تونه داستان جذابی از آب در بیاد البته چند تایی مسئله هم بیشتر باید روش فکر بشه: 1) بجز قسمت اولش قسمت های بعدی بیشتر حالت تاریخچه ای داره و چندان شکل داستان نداره. با اضافه کردن توصیفات لازم، دیالوگ و مونولوگ میشه به داستان جان داد. 2) یه مقدار ویچ کینگ و حتی ترول ها اون صلابت و مهیب بودنو ندارن
  19. شاه جادو پیشه آنگمار: سخته انتخاب بین شاه جادوپیشه آنگمار و سائورون. دو شخصیت سیاس و مکار دنیای تالکین . ولی شاه جادوپیشه آنگمار قهقهه اش وقتی که اسب ائارنور رم می کنه جالبه و به خوبی شخصیت مهیبشو نشون میده. نمونه دیگرش برخوردش با گندالف در بازگشت پادشاه که دیالوگ قدرتمندی رو خطاب به گندالف میگه: پیر ابله!پیر ابله! ساعت من فرارسیده است .به هنگام دیدن مرگ آنرا نمی شناسی؟اکنون بمیر و بیهوده دشنام بگوی.و با گفتن این شمشیرش را بالا برد و شعله ها از تیغ پایین جست. این طنز سیاه که در پس پرده ای از خشونت و وحشته جالبه. سائورون: یه صحبت مختصر نمی تونه به خوبی زوایای این شخصیت رو نشون بده. اگه بخوام مقایسه ای داشته باشم سائورون رو مشابه رستم دستان در شاهنامه فردوسی می دونم به خاطر همین سائورون رو بزرگترین شخصیت منفی، بزرگترین شخصیت و محور داستان های حول محور دنیای آردا می دونم. اسمیگل: تقابل دو وجه شخصیت متضاد اسمیگل و اوج و فردوهایی که این شخصیت داره جالبه. وجود اسمیگل با اینکه در هابیت خیلی نیست ولی همون مقدار حضور هم کلیدی و براش معرفی خوبیه تا شاهد حضور این شخصیت در ارباب حلقه ها باشیم. در ارباب حلقه ها اسمیگل از شخصیت های محوریه که بسیار خوب پرداخت شده.
  20. قدیمی‌تر
  21. تام بامبادیل

    البته این پست، بیشتر بیانگر دغدغه‌های درونی ممکنه باشه تا برداشتی دقیق و مستقیم از دنیای تالکین. مثل آزمون رورشاخ پنداره ای که به ذهن میاد، گره زده میشه به نشانه هایی که از دنیای تالکین در پس زمینه فکری شخص هست. تالکین ظرف زمان خودشه و باید برای بررسی تام بامبادیل مقداری به شرایط زمانی و مکانی زندگی خود تالکین هم توجه کنیم. تالکین شاید همون نسبتی رو در مقایسه با ارول، بایرون و یا شکسپیر داره که ژول ورن در مقابل هوگو، بالزاک، زولا و یا آناتول فرانس. ویژگی جالب تالکین به نظر من بر خلاف نویسندگان بزرگی مثل ارول و ویلیام گولدینگ که تاثیر جنگ جهانی دوم اونارو به سمت نوعی هشدار، نگاهی تلخ و بدبینانه (و البته انسانی و بسیار قابل ستایش) و در مورد ارول به نوعی دیدی پیامبروار داشت، تالکین قرائت دیگری از این نوع اندیشه رو داره. تالکین به تعبیر من اصراری برای جهان شمول و همگانی شدن نظرش نداره بلکه اگه مخاطبش زمینه فکری و شرایطتش مهیا می کنه در داستانش مضمونی رو ارائه میده که به سمت نوعی مثبت گرایی، ساده و شاد زیستنه. تالکین در کنار به تصویر کشیدن جهانی که جنگ، خودخواهی و خشونت و حتی صنعت اونو به ورطه نابودی می کشونه در ارائه تصویری از لذت و معنای زندگی کارش خوبه و صرفا در توصیف شرایط نمی مونه. آرمانشهری که رو هم تالکین به تصویر می کشه، جدای از دلنشین بودن ریوندل یا لورین شایره. شایری که شاید عظمت خاصی نداشته، شاید تاریخچه طولانی و پرافتخاری نداشته باشه، ممکنه مردمانش و روش زندگی و رفتاری شونو جدی نگیرن ولی نوعی روح زندگی، توقف زمان در شایر حاکمه. این از نمود اجتماعی موردپسند تالکین ولی اگه نمود فردی این موضوع رو بهش نگاه کنیم شاید شخصی که علی رغم در سایه و پس پرده بودن می تونه نماد این شاد زیستی و ساده زیستی باشه تام بامبادیله. گمانه های زیادی در مورد تامی می تونه صدق کنه اینکه تام یکی از والار، مایار و یا حتی خود ایلوواتار باشه. اون حدسی که تخیل رو تحریک می کنه همینه که تام بامبادیل خود ایلوواتار باشه که وسط مخلوقاتش اونم در دوران سوم که حلقه تمام نژادهارو به جون هم انداخته داره با گلدبری شوخ و شنگ روزگار می گذرونه ( البته این فرض دلیل خاصی برای تاییدش وجود نداره و کلا با پیش فرض های داستان های تالکین هم نمی خونه). جدا از اینکه ماهیت تام بامبادیل روند حرکتی زندگی اش مهمه. در داستانی های تالکین فئانور و آر فارازون شکوه و عظمت فراوانی داشتند ولی در نهایت خودشون و افراد بی شماری رو خاطر خودخواهی شون به باد فنا دادند. الوه سالیان سال برای زعامت بر الف ها تلاش کرد ولی در نهایت قربانی جواهری و اسیرتحقیر و بد زبانی خودش شد. گالادریل سالها راه بازگشت از مسیر اشتباهی رو که رفته بود رو طی نکرد و زمانی پای در این جاده گذشت که کوچک بودن خودشو قبول کرد. مورگوت و در مرتبه ای پایین تر سائورون عظمت وجودی خودشونو فراموش کردند و با خودخواهی و قدرت طلبی که در پوششی از زرق و برق و نفرت و خشونت پنهان شده بود سالها از عظمت مطلقی که به خاطر ماهیتی بود که داشتند فاصله گرفتند چنانکه مورگوت حقیرانه کمر به نابودی خاندانی بست که هم مرتبه و هم جایگاه نبودند، سائورون به دست کسی از قومی سرنگون شد که اصلا اونارو در محاسبات و به عنوان عامل خطری در نظر نمی گرفت. اینها وجوهی هستند که وقتی به تام بامبادیل می رسن بی اهمیت و ناچیز میشن. قدرت طلبی، زرق و برق و خودخواهی ( و به تعبیری زور و زر و تزویر) نمی تونه اثری رو تام داشته باشه. حلقه چه قدرتی فوق العاده ای به صاحبش بدهف چه بصیرت و ادراکشو قوی کنه و چه صاحبشو ناپدید کنه هیچ کدام وسوسه قابل قبولی برای تام بامبادیل نیستند چه تام بامبادیل نیازی به بزرگتر شدن ظاهر یا غیب شدن نداره. تام بامبادیل چیزیه که باید باشه نه کم نه زیاد! نیازی به بزرگ نشون داده شدن نداره چون به حد کافی بزرگه، تام بامبادیل به جای اینکه ادعای بزرگی کنه تا همین امر زمینه ای بشه برای کوچک و حقیر شدن آهسته و پیوسته اش، راه کوچکی رو انتخاب می کنه، کوچک بودن و انتخاب این مورد که عملا به حساب آورده نشه . کوچک باش و عاشق که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را همین امر اتفاقا تام رو بزرگ و خاص نشون میده، بی اعتنا به حوادث و تلخی های سرزمین میانی، بی نیاز به عطش قدرت و ارضای روحی از طریق غرق شدن در زرق و برق. تام با گلدبری شاده و همین امر براش کافیه. چون عاقبتِ کار جهان نیستی است، انگار که نیستی، چو هستی خوش باش تام بامبادیل سرخوش از بی خیالی در اکثر معادلات سرزمین میانی ( نیستی) غرق در شادی و لذت زندگیه و همین باعث میشه معیار سنجش تام چیزی ورای رفتارهای دیگر شخصیت های رشته افسانه تالکین باشه. رندی و سبک بالی تام چنان این شخصیتو متمایز می کنه که در قیاس با ایشون مثل گالادریل اندر خم یک کوچه درگیر چالش خواستن یا نخواسته. تام محدودیت هارو پشت سر ، نه نیازی به جایی برای بازگشت و نه زمانی برای طی کردن یا افسوس از دست رفته رو داره. تام زمان حال و مخلوقات اطرافش از گلد بری تا انت ها و هابیت ها ( و بقیه) رو مغتنم می شماره. اگه گلد بری دختر و روح رودخانه است تام روح زندگی و بهتر بگیم خود زندگی. خود زندگی که ساده و لذت بخشه ولی ما انسان ها اونو سخت و عذاب آور کردیم. تام از درخشان ترین شخصیت های کتاب یاران حلقه و مجموعه داستان های تالکینه. نزدیک ترین شخصیتی که به تام بامبادیل شبیه دیدم، روح جنگل در فیلم قابل ستایش شاهزاده خانم مونونوکه هایائو میازاکی اه.
  22. مولدور؟ یا موردور؟

    من این صحنه رو بارها و بارها گوش کردم پشت سر هم . نه گفت موردور نه گفت مولدور. دقیقا مثل افرادی که تازه میخوان با لهجه بریتانیایی حرف بزنن حرف «ر» رو خیلی خفه تلفظ کرد یه چیزی مثل مودور، ولی یه جوری شد چون در این حالت زبان تا میشه به سمت بالا و به سقف میچسبه و شبیه ل میشه. در واقع نه مولدور و نه موردور بلکه مودور. خودتون فکر کنم همین الان تمرین کنین متوجه میشین چی میگم. همش مشکل لهجه ست. احتمالا دیدین که بعضی از افراد فارسی زبان هم حرف ر رو مثل ل بیان میکنن که یه جور مشکل گفتاری هست که با تمرین حل میشه.
  23. مولدور؟ یا موردور؟

    فکر می کنم سوال ایشون در مورد درست بودن یا نبودن "مولدور" نیست. درباره ی تلفظ الیجا ووده. من فیلم رو چک نکردم. اول که سوالتون رو دیدم گفتم شاید به عمد توی دیالوگ به اون شکل نوشتن که مثلا فرودو برای اولین بار داره اسم یه جای ناشناخته رو می بره و بلد نیستش. ولی توی ترنسکریپت های فیلم به شکل صحیحش نوشته شده. می مونه مسئله ی تلفظ، که اینجا و این یکی جا یه جماعتی با هم بحث کرده ن، یکی گفته من مالدو شنیدم. یکی هم گفته مودو. بعد یه عده انداختن گردن لهجه ی هنرپیشه که آمریکنه و می خواسته بریتیش صحبت کنه خراب کرده. ولی خب خیلی ها میگن مشکلی نداره و ما درست شنیدیم. آمریکایی ها هم گفتن گردن لهجه ی ما نندازین. خلاصه اینکه اگه مولدور شنیدین تنها نیستین. و علتی هم نداره. تصادفا اونطوری شنیده شده.
  24. داستان ویچ کینگ

    حالا دو ارتش در روبروی هم صف کشیده بودند و جنگ فقط به یک علامت بند بود. هوا به شدت سرد بود و برف و باد شدیدی میبارید و دید سربازان به شدت کاهش یافته بود و این اتفاق فرماندهی جنگ را مشکل میکرد. اوضاع برای مردان تپه نسبتا بهتر بود زیرا آنان در دامنه کوه و بالاتر از ارتش آرتادین قرار داشتند و لباس های پشمی شان در این هوا به کارشان آمده بود. والدار در تعجب بود که چرا آرگلب با توجه به برتری نفراتش فرمان حمله را صادر نمیکند. کمی قبل به آرگلب پیغامی رسیده بود که او را سخت غمگین و دو دل کرده بود ، پادشاه مالوگیل در اثر پیری درگذشته بود و حالا او پادشاه بود . میترسید که شورشیان در نبود پادشاه دوباره طغیان کنند ، پس برای پسرش ،آرولگ که حالا شاهزاده بود پیام فرستاد و کنترل امور و فرماندهی شهر را به او سپرد تا خودش باز گردد. اما بالاخره غم از دست دادن پدر فروکش کرد و فرمان حمله صادر شد . سربازان با آرایش های بسته به سمت دامنه پیشروی کردند . در بین مردان تپه کمانداران زیادی وجود نداشت چرا که سلاح اصلی آنها تبر های کوچک بود که میشد در مواقعی که دشمن نزدیک است آنها را به سمتشان پرتاب کرد. جنگ آغاز شد و مستطیل هایی که سربازان آرنور تشکیل داده بودند با صف های دراز مردان تپه برخورد کرد. خود والدار هم در وسط صف قرار داشت و چندین نفر را زخمی کرد و کشت. یک ساعت ازجنگ میگذشت و با وجود سرما و برف و بوران و زمین های نا هموار ، وضعیت به نفع آرنور بود. تعداد مردان تپه به شدت کاهش یافته بود و حالا کم کم عقب منشستند و یک نیم دایره تشکیل میدادند ، چون پشتشان کوه بود و خیالشان از بابت پشت راحت بود و زخمی ها را در وسط خودشان گزاشتند، اما نمیدانستند که با جمع شدن در یک منطقه هدفی عالی برای کمانداران میشوند ، والدار هم که چند زخم برداشته بود دیگر ذهنش کشش کافی برای فکر کردن به این مسائل را نداشت . شاه آرگلب پیشروی شمشیرزنان را متوقف کرد و همه کماندارانش را راهی کارزار کرد.کمانداران پشت شمشیرزنان توقف کردند و شروع به نشانه گیری دشمن کردند. تازه والدار به خودش آمد و فهمید که در چه مخمصه ای گیر کرده ، اما دیگر دیر شده بود ، حالا کمانداران فقط به یک دستور از فرمانده های گردان هایشان نیاز داشتند و فرماندهان به یک دستور از شاه. اما هیچوقت این دستور داده نشد. وقتی سربازان دیگر طاقتشان به سر آمد و پشت سر نگاه کردند از تعجب خشکشان زد. سواره نظام انگمار به فرماندهی خود ویچ کینگ از پشت به شاه و شهسوارانش و چنصد نفر باقی مانده حمله کرده بودند و مورگومیر و راگاش همراه با ترولها و اورک ها و نومه نور هایی که اسب هایشان را در جنگ قبلی از دست داده بودند از سمت چپشان به آنها یورش بردند و والدار نیز از روبرو . در طی مدت کوتاهی ارتش آرتادین از هم پاشیده شد و آرایش سربازان به هم خورد و پا به فرار گزاشتند. شاه آرگلب نیز به دست یک نومه نور سیاه به قتل رسید . آن شب را همه در آنگمار و رودئور جشن گرفتند و از غنیمت ها لذت بردند ، ترولها هم از این همه گوشت انسان که نصیبشان شده بود خوشحال بودند. والدار هم به فرمانروایی رودئور منتصب شد و برای ویچ کینگ قسم خورد. اما جنگ هنوز تمام نشده بود و آرنور با وجود شکست سنگینی که خورده بود هنوز هم قوی بود . شاه آرولگ نیز از الف ها درخواست کمک کرد و نیرو هایی از الف ها به کمکش شتافتند. سالها گذشت و جنگ در مرز های رودئور یا پادشاهی آنگمار و آرنور ادامه داشت ، در طی این سالها جنگهای مرزی کوچک و بزرگی رخ میداد که در اکثرشان آرنور پیروز بود . آن هم به دلیل آنکه شاه آرولگ از پلانتیر موجود در آمون سول استفاده میکرد. اکنون که دوباره جمعیت ارتش انگمار بالا رفته بود ویچ کینگ که از این نبرد های فرسوده کننده خسته شده بود دست به یک حمله اساسی زد. آمون سول در مرز بین سه حکومت آرتادین و کاردولن و رودئور بنا شده بود . بنابراین ویچ کینگ ارتشش را به دو قسمت کوچک و یک قسمت بزرگ و اصلی تقسیم کرد. یکی را به سمت ریوندل روانه کرد و دیگری را به اعماق کاردولن ، پس الف ها و سربازان کاردولن مجبور شدند برای محافظت از شهر هایشان از مرز ها برگردند ، و خودش با ارتش اصلی به سمت آمون سول که حالا فقط سربازان آرتادین و پادشاه و پلانتیر در آنجا بودند حرکت کرد. نبرد ، نبردی سخت و تا پای جان بود ، سربازان با تمام توانشان از پادشاه و شهر دفاع میکردند اما بالاخره دیوار ها فرو ریخت و ویچ کینگ و سربازانش وارد شدند . آمون سول یک قلعه نظامی بود و مردم زیادی در آن زندگی نمیکردند ولی همان هایی هم که بودند تا نفر آخر کشته شدند اما پادشاه و گروهی از سربازانش موفق به فرار از شهر شدند و پلانتیر را هم با خود بردند. ویچ کینگ عصبانی از اینکه تنها چیز با ارزش آن شهر یعنی پلانتیر را از دست داده بود ، گروه های گرگ سواران و سواره نظام هایش را راهی کرد تا پادشاه را بیابند و همچنین جایزه ویژه ای برای سرش گزاشت . آن شئ باید از آن ویچ کینگ میشد . ... ادامه دارد دوستان اگه نظری هست استقبال میکنیم . داستان رو دوست دارین؟ نکته ای که بخواین گوشزد کنید؟ یا اصلا اگه مزخرفه دیگه ادامه ندیم؟ یا حق
  25. سریال بازی تاج و تخت

    البته همون طور که در بالا هم گفتم فصل هفتم بخصوص نسبت خاصی با کتاب های مارتین نداره ( که البته اون کتابها هم نقاط قوت و ضعف خودشونو دارن). هنوز کتاب ششم نیومده که بتونیم مقایسه کنیم ولی چیزی که من در فصل هفتم می بینم یه فانتزی سر راست، باسمه ای و یه فن فیکشنه که با مشتی زرق و برق قصد داشتن فیلمنامه ضعیفشو خوب جلوه بدن. کلا دنیای وستروس دنیایی نیست که کسی در اون فاقد مشکل باشه، هرکدوم درگیر ضعف و مشکلی اند. ولی اینکه به خواجه ها، افراد نامشروع، کوته قدان و برده ها امید داده بشه اصلا چیز بدی نیست بلکه هم خوبه بهرحال این افراد هم انسان هستند و حق زندگی و بالطبع امید به زندگی دارن و تاجایی که من دیدم در اون نقصی که دارن قربانی اند تا عامل به وجود آورنده. چندان انسانی نیست که مثلا فردی رو بخاطر نقص مادرزادی که باعث شده کوتوله به دنیا بیاد تحقیر کرد، صد البته همین کوتوله و یا اون خواجه کچل از بهترین سیاستمداران وستروس بودند و هستند.
  26. سریال بازی تاج و تخت

    منظور من این بود که سریال از حالت اولیه خود که بیشتر حالت سیاسی بازی و دغل کاری بودو خیلی طبیعی بود تبدیل شد به انتهای تخیل و فانتزی بودن.شما جلسه شورا رو ببینید ؟کیا تو جلسه اند؟هر کدوم یک مشکلی دارن .با احترام به تمامی افراد انگار فیلم برای دادن روحیه به خواجه ها و حرام زاده ها و کوته قدان و افراد فاسد وبرده ها ساخته شده.و از رجال سیاسی که در اوایل فیلم بودن هیچ اثری نیست و جالبه همشون حذف فیزیکی شدن .خیلی مسخرس که بیلیش ند استارک رو هزاران نفر دیگه رو تونست فریب بده بعد اونوقت بیاد از چند تا دختر یدستی بخوره.یا جریان مادر بزرگ تایرل .من با کوتوله بودن تریون مشکل ندارم . اگه فردو تونست حلقه رو تو کوه هلاکت بندازه پشتش رفتار های متهورانه گندولف برومیر آرگورن گالدریل خیلی های دیگه بود وگرنه تا بری بیشتر نمیتونست بره.فصل هفتم بیشتر شبیه فانتزی کودکانه است .اگه یه فلوچارت از افراد مرده و زنده تا انتهای فصل هفتم ببینیم متوجه بی مزگی این موضوع میشویم که هیچ شخص بزرگی باقی نمونده و از مهرهای شطرنج فقط سرباز های موندن که میخوان برسن به زمین حریف و شاه بشن!!!!!!
  27. تفاوت های کتاب و فیلم ارباب حلقه ها: خوب یا بد؟

    تو فیلم هابیت هم حرکت هوشمندانشون اضافه کردن خط دولگولدور و شورا هستش ، چون هم میشه یه فلش بک به لوتر ، هم به جذابیت فیلم و بهتر فهمیدن برای کسانی آشنایی ندارند با دنیای تالکین کمک میکنه .
  28. آنگمار

    این خلاصه ترین جوابه : در دومین هزاره از دوران سوم، سائرون مخفیانه برای تاسیس دول گولدور بازگشت و نه خادمش، نزگول، دوباره در سرزمین میانه ظهور کردند. گوندور در آن زمان فوق العاده قوی بود، اما پادشاهی شمال آرنور ضعیف شده و حالا دیگر به سه پادشاهی تقسیم شده بود. در حدود سال ۱۳۰۰ دوران سوم، بزرگترین خادم سائرون، ارباب نزگول، به دنبال انتقام از دشمنان اربابش، به شمال سفر کرد. آن ساحر بزرگ، قلمرویی جدید در حیطه ی شمالی کوهستان مه آلود بنا نهاد، قلمرویی که حتی درون سرزمین هایی که در محدوده ی آن نبودند، کشیده می شد. او شهر کارن-دوم را برای پایتختی انتخاب کرد. آنجا بود که انسان ها و اورک ها و همچنین موجوداتی عجیب تر و شیطانی تر را برای خدمت به خویش جمع کرد؛ و اینگونه بود که او پادشاهی آنگمار را شکل داد و خود شاه جادوپیشه ی آن قلمرو شد. با استقرار این پادشاهی جدید، شاه جادوپیشه، به چالش کشیدن دونه داین شمالی را آغاز کرد. پادشاهی شرقی آنان، رودائور، به مرزهای آنگمار نزدیک بود و آنجا، دونه داین، پادشاهی را از دست داده بود. ارباب رودائور، که یکی از مردان تپه بود، متحدی برای آنگمار شده بود؛ بنابراین خطوط نبرد به سمت غرب کشیده شد، جایی که دونه داینِ آرتداین و کاردولان بودند و در شرق پادشاه جادوپیشه ی آنگمار و متحدش رودائور حضور داشتند. حالا دیگر تپه های ودر، مرز میان این دو قدرت شده بود و بیشتر استحکامات این تپه ها در آن زمان شکل گرفتند. دورتر در شرق، ریوندل نیز تحت محاصره ی نیروهای آنگمار قرار گرفته بود. بعد از یک قرن طرح ریزی و زد و خورد، آنگمار اولین حمله ی جدی خود به استحکامات دونه داین را ترتیب داد. برج باستانی آمون سول بر روی ودرتاپ نابود شد و شاه آرولگ اول در این حمله کشته شد. سپاه آنگمار کاردولان را غارت کرد و بازماندگان کمی زنده ماندند، اما شاه جادو پیشه الف ها را فراموش کرده بود. به درخواست الروند، الف ها از لیندون و لورین، نیروهای آنگمار را عقب راندند و در نهایت بر آنان احاطه یافتند. ارباب نزگول حالا دیگر به هدفش نزدیک شده بود: با شیوع طاعون، اندک بازماندگان کاردولان نیز از بین رفتند و دونه داین شمال به تنها یک پادشاهی، پادشاهی آرتداین، کاهش پیدا کردند. با کمک متحدشان، الفها، نمی شد فورا آنها را شکست داد و اینگونه شد که شاه جادوپیشه، تقویت نیروهای خود برای آخرین ضربت خوردکننده اش به دونه داین شمال را آغاز کرد. در این زمان بود که روح های شیطانی از آنگمار بیرون آمدند و به سرزمین های غربی داخل شدند و تپه ماهورهای خاکسپاری در بلندی های گورپشته حالا دیگر به مکانی آکنده از ترس و وحشت تبدیل شده بود. سرانجام بعد از بیش از پانصد سال، سپاه عظیم آنگمار آماده شده بود. مردان آرتداین، اخطار یورش شاه جادوپیشه را دریافته بودند و برای گوندور در جنوب درخواست کمک ارسال کردند، اما گوندوری ها در آن زمان خودشان مشغول حمله ی ارابه سواران بودند و نمی توانستند کمکی برای آرتداین بفرستند؛ بنابراین سرانجام وقتی شاه جادو پیشه آماده ی نبرد شد، با کمی دشواری توانست باقی مانده ی دونه داین را نیز سرنگون کند. بازماندگان یا به سمت غرب رودخانه ی لون یا در سرمای شمال، به همراه آخرین پادشاه ناامیدشان، آرودویی، رانده شدند. با تصور اینکه شاه جادوپیشه آخرین پیروزی مطلق خود را بدست آورده بود، وی در پایتخت آرتداین، فورنوست، جلوس کرد و آنجا را مکانی برای پیروان شیطانی خودش قرار داد. دورتر در جنوب، گوندور در نهایت تهدید ارابه سواران را خنثی کرد و برای کمک به متحد شمالی اش، ناوگانی از نیروهایش را فرستاد. آن نیروی عظیم برای نجات پادشاهی شمال دیر رسیده بود، اما با الف ها برای انتقام از شاه جادوپیشه عازم شدند. شاه جادوپیشه نیروهایش را از فورنوست بیرون آورد و گوندوری ها را در دشت های غرب بلندی های شمال ملاقات کرد و آنجا بود که آخرین نبرد آنگمار رخ داد. سپاه گوندور منکوب کننده بود و نیروهای آنگمار، که به راحتی آرتداین را شکست داده بودند، تار و مار شدند. شاه جادوپیشه نیز خود از آن دشت فرار کرد و به موردور رفت و در آنجا بود که او شروع به جمع آوری دیگر نزگول کرد. اینگونه بود که آنگمار در همان لحظه که پیروزی بر دونه داین به نظرش حتمی می رسید، خود نیز مغلوب شد. شاه جادوپیشه قلمروهای شمالی را ریشه کن کرده بود و سرزمین های اریادور برای هزار سال آتی، وحشی و بدون پادشاه شدند، اما دونه داین زنده ماندند. مردمی پراکنده و فراموش شده، در طول سرزمین پهناور اریادور جایی که زمانی آنجا حکم می راندند، به حرکت در آمدند و نسل فرزندان ایسیلدور پسر الندیل مخفیانه ادامه یافت. در آخرین نبرد، همه ی نیروهای شیطانی آنگمار شکست نخوردند و بعضی مانند اشباح گورپشته از تایرن گورتاد، حتی تا زمان نبرد حلقه نیز باقی مانده بودند. منبع : https://arda.ir/angmar/
  29. پیشنهادات و انتقادات

    چرا سایت دو ماهه که توی کما رفته نه پادکستی منتشر میشه نه مجله ای فعالیت فروم هم که کمه
  30. سریال بازی تاج و تخت

    البته فصل هفتم به نظرم بیشتر به یه فن فیکشن سینمایی و یه شوخی شبیه بود تا برگردانی قدرتمند و اقتباسی خوب و درخشان! . و اما در مورد کلاغ و چلاق و دوتا زن و کوتوله! اتفاقا نظر دوستم نیه نور رو کاملا تایید میکنم. این هسته اصلی و قدرتمند داستان مارتینه . یعنی اینکه خوب بودن، قوی بودن و خود ساخته مستقل بودن رو ربط نداده به نژاد و خون و تبار و ثروت و ادعا و خودخواهی. نمونه گل درشتش تیریون. تیریون در کتاب اتفاقا خیلی زشت تر از نسخه سینماییه. رنگ دو تا چشمش متفاوته و در نبرد بینی اش به باد فنا میره. حتی احتمالی برای نامشروع بودنش میره ولی همین فرد که اتفاقا به ظاهر دائم خمر و عیاش هم هست خود ساخته، منصف و با دیدی انسانی تره. اتفاقا همین میل به شرب خمر و عیاش بودن هم به تعبیر نیه نور برای مقابله با دید اشتباه یه فرد تک بعدیه که می خواد با قدرت و ثروت اراده خودشو به همه تحمیل کنه و صرفا میل به شیک و فاخر بودن ظاهر و مقام داره ( تا شخصیت و مرتبه انسانی) و در حقیر و خوار کردن فرزند خودش هیچ ابایی نداره، فرزندی که از همون آغاز تولد مورد نفرت پدر و همچنین خواهرشه. کسی که از کسی متنفر نیست ولی تا جایی که میشه اذیتش میکنن و همین امر باعث میشه سرنوشت زندگی اش بر خلاف تک بعدی و کلیشه وار بودن زندگی تایوین لنیستر و حقارت و خودخواهی سرسی پیش بره.
  1. نشان دادن مطالب بیشتر
×