پرش به

IPBoard Styles©Fisana

ترجمۀ شعر


15 پاسخ برای این تاپیک

#1 MAS

    Advanced Member

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 182 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۱۸:۰۹

چند وقت پیش بود که با خوندن یکی دو تا شعری که برخی از اعضا گفته و توی سایت گذاشته بودن این فکر به سرم افتاد که توی نت دنبال اشعار طرفداران تالکین بگردم و اون ها رو به فارسی ترجمه کنم. صد البتّه با وجود عزیزانی که توی سایت ما ید طولایی در زمینۀ ترجمۀ کارهای تالکین دارند، دست یازیدن به ترجمه از زبان انگلیسی کاری جسارت آمیز می نمود. هم از این رو به این فکر افتادم که در زمینه ای بکر و نو دست به کار ترجمه بزنم. همانطور که برخی از دوستان در جریانند، بنده در رشتۀ مترجمی زبان روسی مشغول به تحصیل هستم و از آنجاییکه در جریان تحصیلاتم با مقولۀ شعر روسی انس خاصی گرفته ام و بالتّبع با ساختار و ظرایف آن بیشتر از شعر انگلیسی آشنا هستم، ترجمۀ اشعار ِ طرفداران ِ روس زبان ِ تالکین برایم جذّاب نمود. از خصوصیات شعر روسی یکی آن است که شعرای روس در سروده های خویش توصیفات دقیق و زیبایی از مناظر اطراف و یا شرح ماوقع به دست می دهند. حتّی اگر کمتر از ده درصد این میراث گرانبهای شعر روسی از شعرای بزرگی چون پوشکین و لرمانتوف به طرفداران بعضاً جوان تالکین رسیده باشد، می توان امیدوار بود که با اشعاری نغز و زیبا از ایشان روبرو شویم.
این تاپییک فقط از آن جهت نیست که برای مثال تنها بنده به ترجمۀ اشعار روسی در زمینۀ دنیای تالکین بسنده نمایم و آنها را در اینجا قرار دهم. بلکه بس نیکو خواهد بود اگر، سایر اعضا و طرفدارانی که به موارد مشابهی برخورده اند، به ترجمۀ چنین اشعاری همّت گمارند تا اینجا بسان باغی پر از گل های رنگارنگ و متنوّع، زیباییش دوچندان گردد.
خواهش دیگر من از اساتید و دوستان به خصوص آنهایی که دستی در شعر و اِشرافی بر دنیای تالکین دارند این است که آثار ترجمه شده در این تاپیک را از لطف راهنمایی ها و پیشنهادات خود محروم نگذارند.
درود بر تو اي ائارنديل، پرآوازه‌ترين دريانوردان، اي كه ما آمدن‌ات را چشم به‌راه در بي‌خبري، اي كه ما آمدن‌ات را آرزومند در فراسوي اميد! اي آورنده‌ي روشنايي‌ پيش از خورشيد و ماه! اي شكوه فرزندان خاك، اي ستاره به گاه تاريكي، اي درخشنده در صبح‌گاه!

#2 MAS

    Advanced Member

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 182 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۱۸:۳۳

متن روسی شعری که در ذیل خواهید خواند، در نتیجۀ اوّلین جستجوهای من برای یافتن اشعار ِ تالکینیست های روس پیدا گردید. سایتی که این شعر در آنجا یافت شد، بسیار شبیه به سایت خودمان می باشد. حتّی بانوی سرایندۀ این شعر که از مدیران سایت می باشد و در آنجا پرنسس گوندور نام دارد، بسیار به بانو آرون خودمان شبیه می نماید. مصرع چهارم هر بند از این شعر، خود به زبان کوئنیا و ترجمۀ آن حاصل یک جستجوی نسبتاً طولانی در منابع آموزشی و لغت نامه های کوئنیا بود، چه بنده را با این گویش آشنایی نمی باشد. نکتۀ آخر این که، من در مورد اینکه شعر روسی را به فرم یک شعر فارسی ترجمه کرده ام هیچ ادّعایی ندارم؛ فقط سعی من بر این بوده است که تا حدّ ممکن سبک ِ بیان و سطح ِ کلام آن حفظ گردد.

به غرب در می گذرم

ایمان دارم که در انتهای همۀ حرمان ها
زمانی می آید که در آن خواهم گفت-
بی آن که پس پشت را بنگرم- خواهم گفت:
به غرب در می گذرم.

سرایی دگر را به جای سرای کنونی ام برخواهم گزید؛
همگان را نیز چنین اقبالی خواهد بود.
و همراه با آن ستاره بر فراز
به غرب در می گذرم.

هرکسی را از برای خویش خواهد بود:
ارسیا، والمار، النا...
و صدایم به آرامی خواهد خواند:
به غرب درمی گذرم.

روز ِ تو... زمانی خواهد رسید:
امواج کف آلود، رام و مطیع پس خواهند نشست
و تو با مشاهدۀ طلوع خواهی گفت:
به غرب در می گذرم.

آن روز، دگر دور نیست،
و انکار، نفرین خواهد گشت!
... امّا آن که همۀ کارها را به انجام رسانیده است، فاش خواهد گفت:
به غرب در می گذرم.
درود بر تو اي ائارنديل، پرآوازه‌ترين دريانوردان، اي كه ما آمدن‌ات را چشم به‌راه در بي‌خبري، اي كه ما آمدن‌ات را آرزومند در فراسوي اميد! اي آورنده‌ي روشنايي‌ پيش از خورشيد و ماه! اي شكوه فرزندان خاك، اي ستاره به گاه تاريكي، اي درخشنده در صبح‌گاه!

#3 آرون

    از سالیان بی پایان سرزمین الفی

  • Moderators
  • 627 ارسال ها:
  • رهبان سابق

  • نژاد: الف
  • مکان: قلمرو قدسی

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۱۸:۵۷

توجه : در این تاپیک جز شعر پست دیگری نزنید. برای تشکر و تعریف و بحث در زمینه شعرها می توانید به تاپیک مربوطه (بحث در مورد ترجمه شعر) مراجعه کنید.

دستت درد نکنه و با تشکر از مس عزیز بسیار تاپیک جالبی هستش. گرچه قرار بود مندوراس کارهای سایت رو درست کنه تا این اشعار رو تو سرزمین میانه بذاریم , اما میتونیم فعلا اینجا بذاریم تا اون بخش درست شه.
من شعرهای ترجمه شده زیادی دارم البته زیاد روشون کار نکردم و اصلا یه شعر ترجمه حساب نمیشه و باید گفت یه ترجمه سرسریه.
-----------

این شعری که اینجا میذارم خیلی به نظر خودم جالبه . قبلش باید یه توضیحی بدم . این شعر مثلا از زبان دائرون گفته شده , خطاب به لوتین تینوویل . میدونید که دائرون عاشق لوتین بود و برای اون آهنگ می نواخت تا برقصه , اما لوتین جلوی چشمش عاشق برن شد و باهاش رفت ... دائرون هم به لوتین خیانت کرد و برن رو به پدر لوتین لو داد. بعد از اون هم که لوتین فرار کرد و رفت دنبال برن , و دائرون دیگه هیچوقت اونو ندید , با اینکه لوتین و برن برگشتن , اما قبل از برگشتن اونها دائرون تو جنگی شرکت کرد و کشته شد ...

این هم شعر:


«مرثیه دائرون»

برایت می نواختم در نلدورت
در نلدورت برای من می رقصیدی
تا که روزی گام هایت تغییر کردند
و من هنوز می نواختم , جایی که نمی دیدی

آنگاه برای دیگری رقصیدی
یک یاغی , انسانی فانی, که جرات کرد
از میان دهانی خشک و لبانی ترک خورده
نام تو را بخواند چنین زیبا و عاشقانه

دوبار خائن بودم , دو بار برای عشق
اول بار آنگه که با دیگری تو را دیدم
که بسیار پست تر از تو بود , دوم بار
وقتی که با او به خطر گذر کردی قدم به قدم

دیگر آهنگی نیست که برای پاهای رقصان تو بنوازد
آنگاه که تالارهای تینگول را ترک نمودی
دوریات به خاموشی فرو رفته است
خورشید دیگر در نلدورت نمی تابد

هرگز بازنگشتی , با آنکه سراسر دوریات
در رفتن ات کردند سوگواری ها
دیگر هرگز دوباره نرقصیدی
بر خزه ها و سبزه زارها

برای مردمانت گم گشتی و برای من
با آنکه زمانی دراز جستجویت نمودم
نلدورت دیگر برکت تو را ندید و آنچه ماند
تنها ترانه ای تلخ و اندوهناک بود

"آنان عاشق زمين سبز به زير نور ستاره ها و روشنايی های آسمان بودند. و عشقی عظيم به دريا داشتند که هرگاه سرباز ميکرد هرگز آرام نميگرفت . آنان نژادی والا و زيبا بودند, قديم ترين فرزندان جهان, و الدار در ميانشان همچون پادشاهان بودند , و اکنون رفته اند :‌مردم سفر بزرگ, مردم ستاره ها. بلند قامت و زيبا روی و خاکستری چشم بودند ... و موهای سرشان تيره بود, مگر در خاندان زرين فينارفين; و در لحن صداشان شفافيت بيش از هر صدای فانی بود که اکنون شنيده ميشوند. الف ها دلير بودند, اما تاريخ کسانی که در تبعيد به سرزمين ميانه بازگشتند دردناک بود. دوران فرمانروايی آنان مدت هاست که به سر آمده, و اينک در ورای مدارات جهان مقيم اند و باز نميگردند ...."


#4 Niphredil

    Advanced Member

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 40 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۱۹:۲۴

خوب منم یه شعر ترجمه کردم از سایت stories of arda.com که راجع به عزیمت حاملان حلقه است. دوستان هر کمی و کاستی مشاهده نمودید بذارید سز بی تجربگی( اولین چیزیه که ترجمه کردم)
و اما اینم شعر:

راهی به سوی بهشت خاکستری

پگاهی مسکوت، نجواهایی در شبی گسیخته
می نوازند آواها، لطیف و درخشان
نغمه ها میسازند و گذشتگان را می نوازند
و در میگذرند به جایی که بیشتر چشمها از دیدنش عاجزند

بازماندگان مردم زیبارو به خانه خوانده شدنداز سوی خویشان و سرنوشت
همراه با مهمانی ای شگرف
کوچک، همراهانی هنوز قدرتمند، نجیب و شجاع
می راندند، در پناه و آسایش

و نغمه ی خاموش را در عزیمت خود می سرایند
می بافند رشته های امید و ازل را
می سرایند از ستارگان و دریا، از زمین و هوا
در فکر روانهایی بسیار عزیز و زیبا

آنجا در کران های سرزمین میانه
آنجا که در آن هر نژادی خانه و کاشانه ای یافت
آنجا که دوستی پدید آمد و در آن نبردها، بسیار وقوع پیوست
عصری جدید پدیدار گشت؛ هنوز در داستان ها و افکار افسانه ها زنده اند

حامل حلقه را بردند همراه خود
امید در چشمانش، نور تابناک از آن گوهرِ
بسته بر گردنش، که عنقریب فارق از اندوه و غم می شود

نیز جادوگر عزیمت کرد با سران قلمروهای الفی؛ خداحافظی کرد و رفت
باد دریده شد، اشکها ریخته شد
می بافد قدرتمند و در عین حال غمگین افسونی
رها می کند در حال خود دوستان بسیار عزیزش را

پگاه درخشان، میشکفند شکوفه ها در روشنایی آفتاب
به یاد ماندند و مدفون گشتند صداها، لطیف و درخشان
نغمه ی گذشتگان را مشعوف و مسرور بوییدند
و او در یادهاشان باقی ماند، که هم داستانند در به یاد آوردن ها
--------------
یه سوال چشمام ضعیف شده یا قسمت ویرایش نیست؟

#5 آرین

    Member

  • Members
  • ستارهستاره
  • 26 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۱۹:۵۱

باشد که(may it be)

باشد که ستاره ای شبانگاهی
بر تو نور فشاند
باشد که به هنگام تاریکی
دلت آرام بگیرد
بر جاده تنهایی قدم می گذاری
آه که چه قدر از خانه دوری

تاریکی فرا رسیده است
ایمان بدار که ره خواهی یافت
تاریکی فرو باریده است
و اکنون امیدی در تو جوانه می زند

باشد که آوای سایه ها رخت بر بندد
بلشد که همواره ره پویی
تا روز را روشنی بخشی
و آنگاه که شب به سر آید
باشد که برخیزی به جستجوی خورشید

تاریکی فرا رسیده است
ایمان بدار که ره خواهی یافت
تاریکی فرو باریده است
و اکنون امیدی در تو جوانه می زند
امیدی در تو جوانه می زند اکنون

این شعر را از کتاب ترانه های انیا به ترجمه آقای امیر محمد جواهری برای دوستان نوشته ام و همگی این ترانه را در پایان فیلم یاران حلقه شنیده اید.

#6 آرین

    Member

  • Members
  • ستارهستاره
  • 26 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۰:۱۴

آرزو می کنم (Aniron)

از تاریکی ست که
به شب پی می برم
رویاها جاری می گردند
آه! ای ستاره شامگاهی آرزویی کن

بنگر!
ستاره ای از میان تاریکی می درخشد
و ترانه اش دلم را با خود می برد
آه! آرزویی می کنم...

با تشکر از بانو آرون ،این هم ترجمه ترانه Aniron انیا از آلبوم ارباب حلقه ها .

#7 ققنوس آبی

    پیرمرد

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 422 ارسال ها:
  • نژاد: مایا
  • مکان: موریا

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۰:۳۹

سلام به همه ی دوستان !
ببینید، گیر ندهید ها، این شعر مربوط به دنیای تالکین نیست(منظورم اینست که بی شک شاعر این قصد را نداشته است.) ولی خب، حس من از اولین باری که چند روز پیش توی یک کتاب خواندمش، به طور وحشتناکی تالکینی بود! وقتی خواندید میفهمید چرا میگویم:
نام شعر : (ندارد) نام شاعر : مارگوت بیکل مترجم : احمد شاملو
(از کتاب همچون کوچه ای بی انتها -دفتر دوم)
***
پس از سفر های بسیار
عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفان خیز،
بر آنم که
در کتار تو لنگر افکنم
بادبان بر چینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم و
در کنارت پهلو گیرم

آغوشت را باز یابم:
استواری زمین را
زیر پای خویش.
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت من را
پایانی نیست!

#8 MAS

    Advanced Member

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 182 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۱:۲۴

بعد از مدّت ها كه از ايجاد اين تاپيك مي گذرد، بختي دست داد تا دوباره به اينجا سري بزنم و قلمي در ترجمۀ شعري. البتّه در ميان اشعار تالكينيست هاي روس به آن شعرهايي كه تماماً شايستۀ نسبت دادن به وارثان و وامداران پوشكين، لرمانتوف، يسنين و... باشد هنوز برنخورده ام. البتّه باور آوريد به اينكه كم كاري از من بوده است،‌ چه هنوز جستجوي تمام و كمالي در صفحات وب دوستداران روس دنياي تالكين ننموده ام كه شماراين صفحات بي اغراق حتّي بيش از شمارگان اعضاي تارنماي خودمان است... . الغرض... نام سرايندۀ شعر پيش رو مشخّص نيست؛ امّا آدرس سايتي را كه شعر را از آن گرفته ام برايتان مي گذارم. تقديم به شما ...

Please Login or Register to see this Hidden Content




به من بازگردانيد نسيم دشت هاي روهان را

به من باز گردانيد نسيم دشت هاي روهان را
آن هنگام كه نوازشگرانه بر مي آشوبد علف هاي زير پاي را
ترانه اي خواهدم خواند و من در پي او روانه...
بدانجا كه كوه ساران و ابرها به هم ، آميخته ...

امّا آيا سرگرداني ابدي است اين؟
من فرزند گرگ و ميش ام و شعلۀ غروب
خنياگري و نغمه سرايي طريقتي است مرا معهود
سعادتمندم و از تاريكي ام هراس نيست

تقدير، مرا آنست كه آدميان را حكايت اعصار گويم
دگرباره با قلب ها از نيروي ايمان گويم:
كه آتش سوزاني است فايق آينده بر تباهي
و حلقه هاي قدرت را نباشد بر كس، فرمانروايي.

بگذار تاريكي تاريك تر شود و دم به دم غليظ تر
نخواهم گريخت، تا مگر به خاك اوفتم در كارزار
پيروزي را بهاي، مرگ باشد صدها هزار
و الف ها نگاه خواهند داشت خاطرۀ خود و مرا
در ترانه هاشان، و در اشعار....
درود بر تو اي ائارنديل، پرآوازه‌ترين دريانوردان، اي كه ما آمدن‌ات را چشم به‌راه در بي‌خبري، اي كه ما آمدن‌ات را آرزومند در فراسوي اميد! اي آورنده‌ي روشنايي‌ پيش از خورشيد و ماه! اي شكوه فرزندان خاك، اي ستاره به گاه تاريكي، اي درخشنده در صبح‌گاه!

#9 MAS

    Advanced Member

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 182 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۲:۱۲

عيدي دير هنگام

در راستاي رويت شدن سفيد سيماي عزيز و اينكه عيدي دادن يكي از رسوم خوب قديميه، هرچند كه دير شده باشه(به قول روس ها: دير بهتر از هيچ وقته!)، تصميم گرفتم به اعضاي سايت يه عيدي بدم... !
يه شعر ديگه است كه از روسي ترجمه كردم، عنوانش همونطور كه باعث تعجّب شما ميشه، منو هم شگفت زده كرد. مضمون بكر وتازه اي داره. اين پتانسیل رو هم داره كه روش بحث بشه، البتّه تو تاپيك بحث هاي ترجمه شعر.
راستي عيدتون هم مبارك....!

فينگولفين و پنگوئن

آنجا كه نولدور در ميان توده هاي يخ روان بود
بهر هوا خوردن برون از لانه شد پنگوئني چاق
خام و ابله بود او حتماً، چرا كه
ساز و كرناشان نيوشيدن ندانست

الف ها او را به جمع خويش بردند
شور و غوغايي بشد، وي را بگفتند:
كيستي، اهل كجايي، چيست نامت؟
گوش را بر وي سپرده، ليك زو پاسخ نیامد!

داد در آنگه نظر، مهتر ِ آن الفيان:
آه كه نولدو است او، ليك ز پیشینیان!
ناله و نفرين بكرد، مورگوتِ باگلير را
زآنچه كه آورده بود، بر سر آن بي زبان

فينرود، آن نامدار، پس به سخن لب گشود:
كِي بتواند بُود، الف، چنين زشت روي؟
مكن دگر تا ابد، ضايع مان زين نمط!
بُود مرا اين نظر: يك بشر است او، بشر!

كنون پذيرش نما، عذر ز ما اي رفيق
بدان: فقط الف بود، به روزگار عتيق
ولي ارو آن پدر، همو كه عزّ است و فرّ
بداد بهر ياري، به ما، چو تو، برادر

بُود كه روشن كند، طریق ِ ما البريت
نهيم ما پشت سر، به همره يكدگر، هزارها دردسر...
پنگوئن بي خبر، صحبت او گوش ليك، نكرد تا به آخر
و هيكل فربه اش، ميان يخ هاي تيز، نهان نمود از نظر....
درود بر تو اي ائارنديل، پرآوازه‌ترين دريانوردان، اي كه ما آمدن‌ات را چشم به‌راه در بي‌خبري، اي كه ما آمدن‌ات را آرزومند در فراسوي اميد! اي آورنده‌ي روشنايي‌ پيش از خورشيد و ماه! اي شكوه فرزندان خاك، اي ستاره به گاه تاريكي، اي درخشنده در صبح‌گاه!

#10 ققنوس آبی

    پیرمرد

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 422 ارسال ها:
  • نژاد: مایا
  • مکان: موریا

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۲:۳۷

سلام!
نمیدانم نظرتان راجع به این شعر چیست، ولی خب من که بی هیچ حرفی از آن خوشم آمد. حالا ترجمه ام بد باشد یا نه، نمیدانم!
عزیزم

من با عزیزم دلشاد بودم،
در مغاره ی خود زیر زمین،
و شنا میان آبهایش،
و خوردن ماهی های لذیذش.

ناگاه بگینز سر رسید
و عزیزم را به سرقت برد
دیگر ندیدیمش! آه عزیزم... آه عزیزم!

جستیمش و جستیمش...
اما نتوانستیم که بیابیمش!
و دستگیر شدیم...
عزیزم... عزیزم!

بیرونمان کردند،
آه عزیزم... عزیزم!
و ما به دنبالشان رفتیم...
به دنبال آن دو هابیت پست کثیف!

تا کوه هلاکت آنها رفتند
و من ، عزیزم را بازیافتم!
و در مرگ خود اما، فرو غلطیدم...
آه عزیزم... آه عزیزم!
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت من را
پایانی نیست!

#11 ققنوس آبی

    پیرمرد

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 422 ارسال ها:
  • نژاد: مایا
  • مکان: موریا

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۳:۱۲

سلام دوستان! این نام این ترانه نغمه ی آرون است. به عنوان ترجمه ی یک مبتدی بپذیرید!
دیگر قضاوت با خودتان... ولی نسخه ی انگلیسی اش انصافا زیبا بود. نمیدانم که توانستم آن حس را منتقل کنم یا نه!
--------

من مدتی طولانی به زیر خورشید زیستم
و او در چهره ام لبخند میزد.
و سرزمین برگهای طلایی ، از خشم و رحم مرا آموخت.
اما چونان خورشید که هر پگاه در تاریکی فرو میافتد،
کودکیم گذشت و من،
بر آتش درونم، نقابی کشیدم.


آنگاه به ریوندل بازگشتم... به کوهستانهای شمال.
مهتاب فرو نگریست، مرا دید و پسین نشانه اش را فرستاد:
من ظلمت را آموختم ،صداهای پنهان را،
و مخاطره ی نوشین ژوئن را...
با گامهایی تابناک و آرزومند، کوهستانهای مهتاب را درنوردیدم.


آن سالها گذشتند، آه! یک از هزارش،
بیشتر از زندگیهایی که توان دانست.
بالهای حیات ، مرا از میان تابان طلایی و سفید گذر میدادند.
خورشید و ماه... ماه و خورشید... و آنگاه دوباره ماه!
بدین سان ، روزهای من سپری شد،
و حلقه ی زندگی تا ابد ایستادن را گذشت.


مهتاب ریوندل، کم رنگ تابید آندم که من و تو در آن شب دیدار کردیم.
چشمان پسرانه ی تو،
پر تلالو از عشق،
نمیتوانست درخشش را در هم شکند.
من دست نخورده بودم : ایستادم و لبخند زدم،
و خیالم در رهایی غوطه ور شد...
هم از آن گونه بی خبر،
که تو، پسرک دلنشین،
مجذوب و غرق من شدی.

ایام از برای این دوشیزه ی الف آرام گذشتند،
و شتابان برای انسانها:
تو شاهزاده ای بودی در خرد و قدرت،
پیش از آن هنگام که دوباره دیدمت...
براستی که در برابر عشق من که در دامت افتاد،
سرنوشت چگونه تسلیمی شد!
و هماندم که هردوی ما از سایه ها رخت بر بستیم،
من نیز از غرب دست کشیدم.

آه آراگورن! تابناکی تو، هر درخشش دیگری را برایم خاموش ساخت.
زندگانیم تغییر یافت؛
و اجلم ، تمامی ابدیتها را در آغوش کشید.
آه آراگورن! همانگونه که تو فرو پژمری،
من نیز باید که بمیرم...
همانگونه مه خورشید و ماه در تاریکی، کنون آسمان پر ستاره ای را رهنمونند...

بالا نگریستن در این ستارگان اما، از برای من سودی ندارد؛
مردم من در گذشته اند، و منزلگاهشان تهی و سرد است.
هم از آنگونه که تو : سرور من... معشوق من،
اینک آخرین وداع است که با تو میگویم.
و تو را بر بستر سنگی ات، که تا ابد در آن مامن خواهی گزید،
ترک میکنم.

کنون، تنها به سرزمین برگهای طلایی باز میگردم.
لوتلورین خاموش است و محزون،
خویشاوندان من ، همه چون باد در گذشته اند.
بستر مرگم ، سبزی است...تپه ای سبز.
و یادبود گورم، درختی خواهد بود...
آه اما، حتی در اینجا
به حال شنیدن نغمه های امواج دریا،
خواهم مرد.
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت من را
پایانی نیست!

#12 ققنوس آبی

    پیرمرد

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 422 ارسال ها:
  • نژاد: مایا
  • مکان: موریا

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۳:۴۰

سلام دوستان خوب! امیدوارم شاد و سرحال باشید!
دفعه ی پیش ، ترانه ای با نام نغمه ی آرون را برایتان گذاشتم... ایندفعه، ترانه مال لوتبن است!
یک نکته را هم یاد آور میشوم. میدانم که ترجمه های من بسیار ابتدایی بوده، و اصلا سطح کیفی قابل مقایسه ای با آثار استادانی مثل مس، یا آرون ندارند. این را قبول دارم و به آن اذعان دارم. اما گمان کردم که اینجا فقط برای حرفه ای ها نیست. شاید با نظرات شما عزیزان و این استادان بتوانم به درجه والاتری از این راه دست یابم.
این دلیل گذاشتن ترجمه هایم در اینجاست.
حالا اگر واقعا کثرت بی معنی و بی کیفیتی این ترجمه ها، باعث آزار هست، کارم را متوقف میکنم!
موفق باشید و عجیب
-------------
نام ترانه: ترانه ی لوتین

از برای رسیدن به ستاره های تعالی بهشت،
آیا نیازیست که به بلندای بالهای عقاب پرواز کنم؟
و آیا نیازیست در ژرف ترین ژرفناها فروغلتم،
برای دیدار اولمو در آبهایش؟
من هنوز اینجا، در آرتانور،
سرزمین زیبای پر جویبار و درخت ، و عاری از بلبل،
با تو که در برابرم هستی،
میرقصم.

و اینجا با تو، و دستان که در تملک دستان منند،
تمامی سررزمین میانه از آن من است؛
ستاره های از سریر آسمانیشان سر فرود می آورند؛
و اولمو، خود از دریا جلوه گر خواهد شد...
پس من اینجا در سرزمن آرتونار میرقصم،
سرزمین زیبای آسمان و جویبار،
با دستان تو که از آن منند، من همه چیز را خواهم داشت.
حتی اگر که زندگی باز ایستد.

بگذار تمامی آردا میان ما جدایی افکند!
بگذار ملکور نفرینی سر دهد از بدشگونی خویش!
تنها مرگ و ظلمت توانند که دستهایمان ز هم بگسلند.
تاندم من در سرزمین آرتونار میرقصم،
سرزمین زیبای گل و برگ،
و پایان جهان را میخواهم که درنوردم،
اگر آنجا،
جاییست که تو مرا بدان رهنمونی.
------------
پ.ن: استاد آرون! آرتانور کجاست؟! هیچ جا به آن برنخوردم؟ مسلما انگلیسی که نیست!
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت من را
پایانی نیست!

#13 بانو گالادريل

    Advanced Member

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 69 ارسال ها:

ارسالی دوشنبه ۹ دي ۸۷ - ۲۲:۲۴:۱۹

سلام
من فعلا قسمتي از يك شعر طولاني رو ترجمه كردم كه گفتگويي بين الروند و ستاره ي شامگاهيست.ميدونم خيليييي افتضاحه!ولي خوب اولين شعريه كه تاحالا ترجمه كردم!به بزرگيه خودتون ببخشيد ديگه.

الروند به آرون:
ماه بدر امشب بر من فشار مياورد
واز درون فراميخواند ؛
اينجا سرگردان نشسته ام ،
حس ميكنم انوار نقره ايش را
بر من فرو ميريزند و قلبم را سرشار از درد ورنج ميكنند.

در جستجو هستند دوستانم
تا بيهوده مرا آرام كنند
همچنان خموش مانده ام و بي اعتنا به افسونشان
رحم و شفقت آنان بر من فرو ميريزد
مانند باراني از يخ
و بر اين سنگ سرد،
هيچ آفتاب زمستاني گرما نميبخشد

روزگاران اينچنين بود تا اينكه
تو بازوانم را گرفتي
كودكي بيش نبودي و اكنون،بانوي بزرگي هستي
در زير درخشش منصفانه ي ايتيل، اسمي بر ستارگان نهادم
و بوسه باران شد پيشاني ات از بوسه هايي مهرانگيز

بر چهر ه ي سپيد و برف گونه ات
پرتوان درخشان آنور ،ناز و نوازش خود را فرو ميريختند
شتابان درخشش طلايي اش را حس ميكردي
وهمچنان كه بر گونه هايت فرو ميريختند
طلوع كردي و خود را پوشاندي

Nan* اموهايت را شانه ميكرد و گيسوانت را ميبافت
و اينچنين تو به سان بانويي ميشدي
وقتي براي اولين بار روزه ات را باز كردي
با پرتقالها،در حالي كه بر زانوانم نشسته بودي

فرزند؛چه كسي موهايت را خواهد بافت وقتي كه شب بگذرد
و تمامي نغمه هايت سرد و غمگين شده اند
هنگامي كه ماه و ستارگان و خورشيد براي آخرين بار بدرخشند
و هيچ چيز غصه ها را از بين نبرد و درد ها را تسكين نبخشد

آرون به الروند:
به سان لوتين عادل ،من نيز خود بهايي پرداختم
و براي باز پس گرفتن روزهاي شادمانيم،
گرو گذاشتم هر آنچه ميدانستم را
عشق من از آن اوست،اين انتخاب من است
و هم اكنون نيزبه آن نخواهم انديشيد...

* كلمه ي Nan رو در اينجا نميدونستم چي بايد ترجمه كنم!هر چي هم توي دايرةالمعارف آردا گشتم همچين كلمه اي نداشت.خواهشا هر كي ميدونه بگه اينجا منظورش از اين كلمه چي بوده.با تشكر!

#14 ائارندیل Eärendil

    فرمانروای نیمه الفها

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 424 ارسال ها:
  • نژاد: نیمه الف
  • مکان: تبریز

ارسالی سه شنبه ۲۱ آذر ۹۱ - ۱۶:۲۰:۱۶

*
پست محبوب

ترجمه قطعه ای از شعر بلند و معروف ائارندیل دریانورد

Please Login or Register to see this Hidden Content

که بیلبو اونو سروده

فارسی انگلیسی

زیر نور ماه و ستاره
سرگردان ،به دور از کرانه ها
سردرگم در راه های طلسم شده
فراتر از روزگار سرزمین فانی.
از خرد شدن باریکه یخ
که در آن سایه بر روی تپه ها نهفته است،
از درون گرم و سوختن بیهوده
او شتابان تبعید شد و هنوز هم در غربت است.

او به تالارهای بی انتها آمد
جایی که روشنایی به سالهای بی شمار می تابید ،
و سلطنتِ بی پایان پادشاهی کهن
در ایلمارین بر فراز مرتفع ترین کوه ؛
و کلمات ناشناخته ای که در آن زمان گفته می شد
توسط انسانها و الف ها و خویشانش،
فراتر از تصورات زمینیان بود
و ممنوع به کسانی که در آن ساکن بودند.

او خیزش کوه خاموش را دید
که شفقی در آن نهفته بود
بر فراز والینور، و الدامار
از دور دستها دیده میشد، فراتر از دریاها.

او به تالارهای بی انتها آمد
جایی که روشنایی به سالهای بی شمار می تابید ،
و سلطنتِ بی پایان پادشاهی کهن
در ایلمارین بر فراز مرتفع ترین کوه ؛
و کلمات ناشناخته ای که در آن زمان گفته می شد
توسط انسانها و الف ها و خویشانش،
فراتر از تصورات زمینیان بود
و ممنوع به کسانی که در آن ساکن بودند.

سیلماریلِ الوینگ را بِروی بست
و با نور آن برای خود تاجی ساخت
بی پروا، با جبینی مشتعل
سکان کشتی اش را به دل شب برگرداند ،
از جهانی دیگر فراتر از دریا.
طوفانی سخت و آزاد برخاست،
و باد گزنده اش کشتی را سُفت
و برای همیشه دریاها را ترک گفت .

از سرزمین میانه گذشت
و اشکهای سوزناک زنان و الف بانوان را شنید
در روزگار کهن، در سالهای قدیم.
اما او را به چنین عذابی آماده کرده بودند،
تا زمانی که ماه باید محو میشد، و ستاره او می تابید.

Beneath the Moon and under star
he wandered far from strands,
bewildered on enchanted ways
beyond the days of mortal lands.
From gnashing of the Narrow Ice
where shadow lies on hills,
from nether heats and burning waste
he turned in haste, and roving still.

He came unto the timeless halls
where shining fall the countless years,
and endless reigns the Elder King
in Ilmarin on Mountain sheer;
and words unheard were spoken then
of folk of Men and Elven-kin.
Beyond the world were visions showed
forbid to those that dwell therein.

He saw the Mountain silent rise
where twilight lies upon
of Valinor, and Eldamar
beheld afar beyond the seas.

He came unto the timeless halls
where shining fall the countless years,
and endless reigns the Elder King
in Ilmarin on Mountain sheer;
and words unheard were spoken then
of folk of Men and Elven-kin.
Beyond the world were visions showed
forbid to those that dwell therein.

The Silmaril she bound on him
and crowned him with the light
and dauntless then with burning brow
he turned his prow; in the night
from Otherworld beyond the Sea
strong and free a storm arose,
his boat it bore with biting breath
and long-forsaken seas.

And over Middle-earth he passed
and heard at last the weeping sore
of women and of elven-maids
in Elder Days, in years of yore.
But on him mighty doom was laid,
till Moon should fade, an orbéd star



این ترجمه شعر رو تقدیم میکنم به همه اعضای فروم،مخصوصاً مهدی و تضاد که تو این کار منو راهنمایی کردن،همینطور به بانو آرون که به حق گلایه کرده بودن اعضای جدید به تاپیک های قدیمی و ترجمه های بچه ها سر نمیزنن

Please Login or Register to see this Hidden Content



اینم شعر به همراه تصویر با فونت نستعلیق

Please Login or Register to see this Hidden Content

 

Please Login or Register to see this Hidden Content

  930.38K   21 تعداد دریافت ها

ویرایش شده توسط ائارندیل Eärendil: سه شنبه ۵ فروردين ۹۳ - ۱۴:۱۸:۱۹

اِئارندیل نا امید گشت و بر آن شد تا بازگردد ، ناگهان بانگی از بالای تپه به گوش رسید،
" درود بر تو ای اِئارندیل پرآوازه‌ ترين دريانوردان، اي كه ما آمدن‌ ات را چشم به‌ راه در بي‌ خبري، اي كه ما آمدن‌ ات را آرزومند در فراسوي اميد، اي آورنده‌ ي روشنايي‌ پيش از خورشيد و ماه ، اي شكوه فرزندان خاك، اي ستاره به گاه تاريكي، اي درخشنده در صبح‌ گاه "................... ..........صدا از آن ائونوه، قاصد مانوه بود. او اِئارندیل را نزد والار فراخواند.

#15 شوالیه سپید

    شوالیه

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 54 ارسال ها:
  • نژاد: انسان
  • مکان: North

ارسالی شنبه ۳۰ شهريور ۹۲ - ۱۴:۰۷:۲۵

*
پست محبوب

سلام به همه دوستان

ترجمه شعر پایانی ارباب حلقه ها رو اینجا براتون نوشتم .امیدوارم لذت ببرید... :))

بخواب
تو شیرین هستی ولی در سرت منفور
شب داره سقوط میکنه
و سفر شما پایان یافته

حالا بخواب
و خواب کسی را ببینی که قبلا امده است
انها میگویند
از میان سواحل دور امده

چرا گریه میکنی؟
این اشکها چیه روی گونه هات
به زودی میبینی
تمام ترست از بین میرود

در پیش بازوانم ایمن هستی
تو فقط خوابی
چی میبینی؟
در افق

چرا مرغان سپید صدا میزنند؟
از میان دریا
ماه رنگ پریده بالا می اید
قایق می اید
تا تو را به خانه ببرد

و همه چیز تبدیل خواهد شد
به لیوانهای نقره ای
نور روی اب است
تمام کاوشگران برگشته اند

امید ها نابود شده
در دنیای شب
از میان سایه ها سقوط میکنه
خارج از زمان و یاد ها

نگوکه ما حالا به انتها رسیدیم
سواحل سپید صدا میزنند
من و تو دوباره همدیگر را می بینیم
و تو در میان بازوان ( اغوش ) من جای خواهی گرفت

فقط بخواب
چی میتونی ببینی
در افق؟
چرا مرغان سپید صدا میزنن ؟

از میان دریا
ماه رنگ پریده بالا می اید
قایق می اید
تا تو را به خانه ببرد

و همه چیز تبدیل خواهد شد
به لیوانهای نقره ای
نور روی اب است

کشتیهای خاکستری رفتند
به سوی غرب

من و تو دوباره همدیگر را می بینیم
و تو در میان بازوان ( اغوش ) من جای خواهی گرفت.

ویرایش شده توسط شوالیه سپید: شنبه ۳۰ شهريور ۹۲ - ۱۹:۳۱:۴۲


#16 LObeLia

    ملیانِ مایا

  • Members
  • ستارهستارهستاره
  • 870 ارسال ها:
  • تیم تهیه پادکست

  • نژاد: مایا
  • مکان: دوریات
  • امتياز: 3


جوایز کاربر

ارسالی شنبه ۳۰ شهريور ۹۲ - ۱۶:۱۹:۳۰

بسیار بسیار آرامش بخش و زیبا. خوندن این شعر یه تصویر واقعن لطیف و سرشار از احساس واسه آدم میسازه. لذت بردم. :)) :| :D

میدانم جایی روی زمین جای پای محکمی دارم,حتی اگر هرگز دوباره پایم به آنجا نرسد...






1 کاربر در حال خواندن این تاپیک است

0 کاربر, 1 مهمان, 0 عضو مخفی


آردا، دنیای تالکین ::: کلیه‌ی حقوق و مطالب سایت محفوظ است

ورود