تامریل

تعداد پست‌ها: 47

سلام به دوستان گرامی

خیلی وقته فکرم رفته تو حول و ورای اسکایریم و سرزمین اصلیش تامریل خب بریم سر اصل مطلب دوستان هر چی از سرزمین تامریل میدونن مثل شهر هاش منطقه هاش مانند همین اسکایریم وضعیت جغرافیایی مردمشون نوع نژاد رفتار افسانه هاشون و در اخر مقایسه آردا با تامریل رو بنویسن با تشکر از دوستان گرامی:

راداگاست قهوه ای

چگونگی تاسیس گروه کومپانیوس

فکر کنم خیلی هاتون تو بازی با این گروه در شهر وایتران اشنا هستید این گروه برای پادشاهان و مردم اسکایریم قابل احترام بسیاری هستش خب بریم سر اصلش:

ایزگرامور او قهرمان نورد ها و شهریار اسکایریم قبل از ورود نژاد های مختلف به اسکایریم است در حمله و کشتار معروف الف ها به شهر سارتال که به شب اشک ها شهرت یافت تنها بازماندگان تعداد اندکی از نورد ها و ایزگرامور و دو پسرش اینگول و ایگل که به سرزمین اصلیشان اتمورا بهاجرت نمودند ایز گرامور به فکر انتقام و باز پس گیری اسکایریم که که پس از چند سال یک ارتش 500 نفره که یکی از حماسی ترین ارتش ها در طول تاریخ تامریل را مهیا میکند پس از پایان این جنگ ایزگرامور شهر وایتران را بنا ساخت سپس تبر واتراد که به شکل یک الف وحشت زده است را ساخت در همان حال هم گروه کومپانیوس را برپا کرد که پسران او هم بعد از او به وراثت گروه رسیدن اما چگونگی گرگینه شدن او مشخص نیستش و حتی خارج شدن از فرمانروایی بر وایتران.

بهتر بود با اینکه اول یه قاره ی تکه تکه تَمریِل داریم که کلا بهشون میگیم آرِنا به خاطر زمانی که تحت کنترل امپراطوری بود، صحبت میکردی نه اینکه بری از یک شهر اونم توی یه کشور نام ببری! :P تلفظ هاتم اگه میشه درست کن، ووتراد (مثل داوود) درسته و کومپانیوس چیه؟ :D کامپَنییِنز بهترین حرف هست که همرزمان یا همراهان معنیش کنی بهتره!

آرنا به مجموع کشورهای سیرودیل، بلک مارش، اِلسویِر، همرفِل، های راک، موروویند، اسکایریم، جزیره ی سامر سِت، وِلِن وود و مکان های دیگه که نقشه ای ازشون یافت نمیشه تقسیم میشه

درکل اگه میخوای این تاپیک رو ارائه بدی یه فهرست تهیه کن و پست هاتو بنا به اون بزن و لینک هاشو بزار، گرچه از نظر من بری یه ویکی درست کنی بهتره! چون حجم مطالب با کارهای تالکین راحت برابری میکنه اگه بیشتر نباشه!

اینم یه نقشه از آرنا

TamrielMap.jpg

سلام الوه جان خوشحال میشم بهم کمک کنی فقط من میخوام بیشتر روی افسانه ها کار کنم تا داستان و جغرافیا.

اسکایریم در یک منطقه ی وسیعی در بخش شمالی tamriel قرار دارد.خانه هایی از مردمان نورد ,مردمانی مقاوم در برابر سرما (هم به صورت طبیعی و جادویی) زندگی می کنند.

این است که اسکایریم از طرف Morrowind شرق .. ملکه ی Cyrodiil جنوب ..در Hammerfell جنوب غربی و High Rock به سمت غرب هم مرز است .جزیره ی Solstheim در شمال شرق اسکایریم قرار دارد.

اسکایریم توسط پادشاه بالا و یا ملکه اداره میشد تا اینکه........شورش Stormcloak آغاز شد و جنگ داخلی در گرفت.قبل از این اتفاق اسکایریم زیر پرچم ارتش امراتوری قرار داشت

و امور جهان را آن ها کنترل می کردند .برای همین شاهان بالا تصمیم به تشکیل شورایی کردند.

اسکایریم را با نام های سرزمین پدری و پادشاهان قدیم نیز میشناسند.

در طول دوران Merethic سر زمینی به نام Atmorans Mereth مردمانی به نام mer زندگی می کردند.این منطقه همان tamriel بود ولی به وسیله ی انسان هایی که از سرزمین atmora مهاجرت کرده بودن و از دریاچه ی ارواح گذشته بودند نام گزاری شد.در افسانه ی Ysgramor :گفته شده او و همراهانش در نقطه ی شمالیه HSAARIK بزرگترین شورش را آغاز کردند.

در مدتی طولانی صلح میان الف ها و آدمیان خوب بود و بارش برف نیز عالی بود.با این حال الف های برف دیدند که نورد ها با امید به زندگی و با بلوغ جسمانیه قوی چگونه پیش میروند.

الف های برفی این گونه زندگیه نورد ها را نوعی خوی حیوانی میشناختند و می گفتند اکوسیستم tamriel در خطر است و طولی نکشید که در جنگ اشک تاریکی سرزمین Saarthal با خاک یکسان شد.برای همین Ysgrmar به همراه دو پسرش با ارتشی شناخته شده به نام "Five Hundred Companions", به اسکایریم لشکر کشی کرد و الف های برفی را بیرون راند.

بعد از شورش Ysgrmar اعلام کرد که از امروز به بعد مردم اسکایریم مستقل هستند.(در آن زمان اسکایریم را آتمورا(atmora) می شناختند)

در عرض پنجاه سال سلطنت نورد ها حکومت تمام مردم اسکایریم را در اختیار داشتند و همچنین سرزمین Cyrodiil و Dunmer Morrowind برای دوران پادشاهیشان انتخاب کردند.

post-2150-0-05270900-1376995689_thumb.jp

متاسفانه وقتشو ندارم، چون روی دستم دانشنامه و چندتا چیز دیگه مونده که... :P

افسانه ها هم خوبه، اما شخص باید بدونه کجا و چطور داره بحث میشه، یه توضیح کوچیک در مورد گذشته همیشه لازمه برای تصویرسازی بهتر...

+ فایل ها رو تا میتونید روی سرور ذخیره نکنید، سرور گنجایش مشخصی داره...

خب دوستان این ترجمه کتاب روح های سیاه و سفید هستش امیدوارم لیاقت سایت اردا رو داشته باشه.

ماهیت روح قابل شناخت نیست. هر ساحری که برای شناخت آن اقدام میکند بدون هیچ نشانه ای ناپدید میشود. تنها چیزی که در مورد روح ها میتواند فهمید این است که آنها منبع انرژی رازآلودی هستند که میتوان به دست آورد.

هر موجودی چه زنده و مرده، دارای یک روح است. بدون آن آنها فقط تکه ای گوشت و استخوان هستند. این نیرویی که آنها را به حرکت در می آورد میتواند داخل یک جواهر روح قرار گیرد البته به شرطی که ظرفیت آن را داشته باشد. با قدرت این جواهر میتوان برای قدرت دادن به ابزارهای جادویی استفاده کرد.

قرنها آزمایش مشخص کرده است که دو نوع روح سفید و سیاه وجود دارد. تنها جواهر روح سیاههای کمیاب هستند که میتوانند روح جانور بالامرتبه مثل انسان و الف را در خود نگه دارند. روح جانوران پایینتر میتواند درون هر جواهری قرار بگیرد که جواهر روح سفید نامیده میشوند. با توجه به دو نوع سفید و سیاه بودن روح ها، روحهای سفید امنتر از سیاه هستند و زیاد قدرتمند نیستند. دانش آموزان تازه کار میستیسیسم نباید وارد حوضه روحهای سیاه شوند. حتی کسی که بر خلاف قوانین اتحاد، بخواهند از این جواهر برای مقابله با ساحرگی استفاده کنند نیزبه مدت زیادی نمیتوانند جادوهایشان را کنترل کنند. اگر روح سیاه دقیقا هم اندازه جواهر سیاه نباشد، تکه هایی از روح اجراکننده ممکن است به داخل جواهر نفوذ کند.

جواهر روح های سیاه منظورش همون بلک سول جم ها هستند همونایی که رنگ ابی پررنگ دارن و روح های سفید هم همونجواهر های سفید هستند که قیمتشون پایینه.

خب اینم ترجمه کتاب میرتیل انگوت به نوشته ی خود میرتیل انگوت که با نصب مود دانگارد این کتاب در دره ی فراموش شده قابل دید میباشد.

چهارمین روز از ماه ستاره شامگاهی

همیشه آرزو می کردم که همچون پدرم بتوانم در میادین نبرد، مبارزه کنم. پدرم از لحظه ای که توانستم شمشیر به دستم بگیرم، شروع به آموختن فنون نبرد به من کرد. مادرم مخالفت می کرد و می گفت که من هنوز خیلی برای جنگیدن، جوان هستم. ولی پدرم خیلی به حرف های او توجه نکرد. هنوز شادی ای را که در اعماق وجودم حس کردم را به یاد می آورم در لحظه ای که برای اولین بار توانستم در نبردی تن به تن پدرم را شکست دهم و آن چهره ی خرسند و مغرور پدرم را پیش چشمانم می بینم که به قدرت پسرش می بالید. اگر تصمیم گیری با او بود، می دانم که به من اجازه می داد که همراه او به میدان نبرد با نُردها بروم و با حضور من در کنارش، شاید سرنوشتش بهتر رقم می خورد. حال که پدرم و خیلی های دیگر کشته شده اند، ریش سفیدان می گویند که جنگجویان بسیار کمی برایمان باقی مانده تا بتوانیم نبرد را ادامه بدهیم. من تنها جوانی نبودم که مخالفت خودم را با نظر ریش سفیدان آشکارا اعلام کردم. ولی به صدای ماجوان ها توجهی نشد. این تصمیم گرفته شده که همگی باید بگریزیم و به دنبال پناهگاه و حفاظت و حمایت دوستانمان باشیم.

هشتمین روز از ماه ستاره شامگاهی

اخبار رسیده که شاهزاده ی برفی کبیر در میدان نبرد از پای درآمده است. با سقوط او، ضرورت یافتن پناهگاهی بیشتر حس می شود. اما هیچ کس نمی داند که به کجا پناه ببریم. هر شب همگی دور هم جمع می شویم و از حوادث و بلایای وحشتناکی که ممکن است رخ بدهد برحذر می شویم تا زمانی که اولین پرتوهای خورشید مقدس تابیدن را آغاز می کنند. باشد که اوریل حمایت و هدایتمان کند.

سیزدهمین روز از ماه ستاره شامگاهی

در یکی از شب ها شنیدم که ریش سفیدان از شهرهایی در زیرزمین و کوهستان ها صحبت می کنند و از دورف هایی که در آن جا زندگی می کنند. قصه ای را درباره ی دورف ها به یاد آوردم که سال ها پیش پدرم برایم تعریف کرده بود. داستان هایی سرشار از شکوه و اقتدار آن ها. ریش سفیدان هم حتما این قصه ها را شنیده اند. چون تصمیم گرفته اند که در سپیده دم مسیرمان را به سمت یکی از شهرهای دورف ها تغییر دهیم. احساس امیدواری می کنم که با کمک قدرت دورف ها بتوانیم انتقام شهیدانمان را بستانیم و سرزمین های از دست رفته مان را باز پس گیریم

خب دوستان کتابی که در بالا من توضیح دادم خاطراتی در مورد یک الف برفی به نام میرتیل انگوت هستش. در اولین پستم نوشته بودم که ایزگرامور رهبر نورد های اسکایریم از اتمورا برای باز پس گیری مجدد اسکایریم ارتش پانصد نفره که مورگومیر عزیز اسم ارتش هم در پستشون گذاشته تشکیل میده تا الف های برفی رو از سرزمینش یعنی اسکایریم بیرون کنه بعد از بازپسگیری سارتال او به قلمروهای الف های برفی که فکر کنم شرق اسکایریم باشه حمله میکنه الف های برفی شکست میخورن و همون طور که در کتاب گفته شده شاهزاده برفی هم کشته میشه الف ها مجبور بودن که به دورف ها پناه ببرن دورف ها هم از ان ها استقبال میکنن ولی با یک حیله دورف ها کم کم الف هارو به بردگی خودشون در میارن و به اون ها یک قارچ سمی میدن کم کم الف ها کور میشن وشکلو قیافه خودشون رو از دست میدن...ادامه دارد.

در ترجمه کتاب بعدی که مینویسم ادامش هست.

Dawnstar

post-2150-0-93909700-1377156919_thumb.pn

پادگان نظامی در سواحل شمالیه اسکایریم پایتخت اسکایریم معروف به رنگ پریده .پس از تخریب Dawnstar در تاریخ 2E 283 که سلطان versidue-shaie اعلام حکومت نظامی کرد

و در آن تاریخ یکی از خونین ترین و وحشیانه ترین دوره در تاریخ Tamriel است .Dawnstar یکی از تاریخی ترین و بزرگترین شهر شمالی در skyrim است البته به همراه winterholf

Markarth

post-2150-0-61618400-1377157504_thumb.jp

شهری در غرب اسکایریم .شهری که سرمایه پایتخت اسکایریم میباشد.برای در اختیار داشتن the Imperial College of the Voice که توسط Tiber Septim تاسیس شده بود و برای یک هدف......بازگرداندن صدا به هنر جنگ.نیمی از شهر را اشرافی هایی که کاملا ثروتمند هستند تشکیل داده اند به نام the Silver-Bloods و کنترل شهر را در دست دارند.

Falkreth

شهری در جنوب غربیه اسکایریم .معروف به نگهدارنده ی پایتخت .نزدیک به مرز Hammerfell. درست در آن سمت مرز hammerfell شهر Elinhir قرار دارد و این شهر به قبرستانی غالب بخش جنوبی شهر قرار دارد معروف است.

پیمان DARK BROTHER HOOD

در جنوب اسکایریم در حوالی شهر riften مخفیگاهی وجود دارد که مطعلق به یک گروه اساسینی اهل تمریل است

این گروه توسط زنی به نام استرن اداره میشود و نژاد او نورد است

از دیگر اعضا میتوان به یک مرد سیاهپوست یا از نژاد ردگارد به نام nazir اشاره کرد که تمامی ماموریت هارا او به ما میدهد

یک انسان از نژاد بریتون هم هست که با لباس دلقک در جمع ظاهر میشود و بعدها به گروه خیانت میکند نام او سیزرو است

دیگر اعضای گروه یک دارک الف مونث

یک آرگونیان مذکر

و یک نورد پیر که در گذشته یکی از اعضای کمپانیونز بوده و همچنان قدرت تبدیل شدن به گرگینه را دارد

اساسین های دارک برادرهود دستورات خودرا از جسدی سخنگو به نام دارک مادر میگیرند و به شکل حرفه اشخاص متعدد را میکشند

از جمله کسانی که توسط این گروه اساسین کشته شدند میتوان به دوتن از امپراطوران تمریال و از تبار امپریال و شاهزاده ی اسکایریم در روز عروسیش در سالیتود اشاره کرد

راه عضویت در این گروه کشتن یک عجوزه ی منفور که بچه هارا اذیت میکند در ریفتن است و سپس در ویندهلم یا قلمرو نوردهای نژاد پرست یا همان استورم کلوک ها نامه ای از طرف انان به شما میرسد و شمارا برای عضویت در گروهشان دعوت میکنند.ولی پیش از ان چندبار تلاش میکنند جان شخصیت شمارا بگیرند

قلعه ی DAWNGUARD

این قلعه ی قدیمی مطعلق به یک گروه از شوالیه های بسیار توانمند است که وظیفه ی اصلی انان تعغیب و کشتن خون آشام هاست

رهبری این گروه را یک انسان سیاهپوست و ردگارد به نام ایسرن به عهده دارد

و دیگر اعضاع همگی جز یک نفر انسانند

یا نورد یا بریتون هستند

و یکی از انان یک اورک سبزپوست است

محل اصلی خون آشام ها در شمالی ترین نقطه ی اسکایریم در قلعه ای سرد است و ارباب انان خون اشامی به نام لرد هارکون است و او قابلیت تبدیل به یک اهریمن خفاشی و قد دراز و خاکستری رنگ را دارد مجودی شبیه به گارگویل ها ولی نحیف تر و بدون شاخ

شما یک بار با او روبرو میشوید و میتوانید به او ملحق شده و به دانگارد خیانت کنید.او شمارا گاز گرفته و خونتان را میخورد و پس از مرگ دباره به زندگی بازگشته و تشنه ی خون هستید

هارکون شمارا به یک خون اشام تبدیل میکند و قدرتش را به شما میدهد و شما هم میتوانید به اهریمن خفاشی تبدیل شوید ولی قدرت گرگینه شدن را ازدست میدهید

غذای شما خون و تخت خواب شما تابوت خواهد بود همانند تمامی خون اشام های دربار و درنور خورشید بسیار ضعیف میشوید و بهترین موقعیتتان شب است

دانگارد نسلهاست که توسط شوالیه های متعدد ادره میشود و به شکار خون اشام ها میپردازد و سلاح اصلی و محبوب انها کمان صلیبی است که یک اسلحه ی مرگبار و کشنده بر علیه خون اشام هاست.شما میتوانید پیشنهاد هارکون را رد کرده و همچنان در دانگارد به عنوان یک شوالیه بر علیه او بجنگید

ادامه...(کتابشو بعدا مینویسم)

و به موجودات زشتی اما قدرتمند به نام فالمر تبدیل میشن اون ها دور از چشم اربابانشان تندیس شاهزاده برفی رو در یکی از مغاره های میدان تاریکی میسازنند.

انان سر به شورش بر علیه اربابانشان یعنی دورف ها میزنند یکی یکی شهر های انان را میگیرند ولی در اخرین نبرد وقتی به میدان نبرد میرسند میبینند هیچ دورفی نیست و تا سال های بعد هم همچنان همینطوری پیش میرود اکنون چند صد سال گذشته و نظم اسکایریم به هم خورده همه از موجودات کوچک اما قدرتمندی حرف میزنند که از غار ها بیرون میان و به گله گاو ها و گوسفند ها حتی به دهکده ها حمله میکنند پی در پی حملاتشون نظم بیشتری پیدا میکنه و حکمرانان قلمرو با بیتوجهی از این مسئله میگذرن اما یک چیزی رو نمیدونن که انان در حال اماده سازی حمله عظیمی هستند که هیچ کس جلودار ان نیست.

میدان تاریکی تقریبا 20 درصد کل نقشه ی اسکایریم رو میگیره و تقریبا چهار شبانه روز اسکایریم طول میکشه تا کل میدان تاریکی رو بگردید یکی از مراحل بازی هم باید برید به میدان تاریکی تا یک تومار کهن را پیدا کنید اینه مرحله طولانی ترین وسخت ترین مرحله ی بازی هستش.

خب اینم ترجمه کتاب اصلی فالمر:

فالمر: یک تحقیق

نوشته ی اورسا اوثراکس

تحقیقی درباره ی فالمر ها و بازگویی نبرد آن ها با دورف ها

من تحقیق کرده ام،سفر کرده ام،اکتشاف کرده ام و مشاهده کرده ام و سرانجام فرضیه ی من اثبات کرد: که فالمرهای پلید که در تاریک ترین اعماق اسکایریم زندگی می کنند در واقع همان الف های برفی(Snow Elves) افسانه ها هستند.

هیچ کس دقیقا نمی داند که داستان الف های برفی دقیقا از چه زمانی آغاز شد.ولی کتاب قدیمی «سقوط شاهزاده ی برفی»(Fall of the Snow Prince) که شرح نبرد موزرینگ(Battle of Moesring) نوشته ی لوخیم(Lokheim) می باشد،شرح نسبتا روشنی درباره ی پایان دوران شکوه این نژاد ارائه می کند.

طبق گفته ی نویسنده ی این کتاب که شاهد نبرد موزرینگ بوده است،رهبر کبیر فالمرها که فقط با عنوان شاهزاده ی برفی(Snow Prince) شناخته می شد،در نبردی عظیم کشته می شود و جسد او با احترام کامل توسط دشمنان و قاتلینش که نردها(Nords) بودند،دفن می شود.بعد از مرگ او دیگر الف های برفی پراکنده شدند و یا توسط نردها کشته شدند و دیگر خبر و یا نشانی از آن ها دیده نشد.یا حداقل خیلی ها چنین پنداشتند.

اما جایی که داستان الف های برفی باستانی به پایان می رسد،داستان فالمرهای امروزی آغاز می شود.چون وقتی سپاه پر شمار الف های برفی در آن روز شوم،توسط نردها شکست خورد،الف های برفی شکست خورده پراکنده و در نهایت منقرض نشدند،بلکه به اعماق زمین نزول کردند.فالمرها در آن موقع در غیر محتمل ترین مکان ها به دنبال پناهگاهی می گشتند، در میدان تاریکی(The BlackReach) در عمیق ترین دالان ها در زیر سطح اسکایریم،در قلمرو افسانه ای خود دورف ها.

بله.میدان تاریکی واقعیت دارد.من آن جا بوده ام.برخلاف بیشتر کسانی که به آن جا سفر کرده اند،من زنده از آن جا بازگشتم.و حالا من حقیقت را درباره ی فالمرها می دانم.

بعد از شکست الف های برفی از نردهای اسکایریم،دورف های باستانی پذیرفتند که از الف های برفی یا فالمرها حمایت کنند.ولی به قیمتی وحشتناک.از آن جا که دورف ها نسبت به مهمانان فالمر خود بی اعتماد بودند،آن ها را مجبور کردند که نوعی قارچ سمی را بخورند.قارچی که زمانی فقط در اعماق زمین می رویید.خوردن همین قارچ های سمی به تدریج فالمرها را نابینا کرد.

به زودی الف های برفیِ متمدن و مقتدر،ناتوان شدند و بعد از آن تبدیل به خدمتکاران دورف ها شدند و سپس بردگان آن ها.خیانت دورف ها بسیار عمیق و حساب شده بود.قارچ های سمی نوعی اثر اعتیادآور هم داشت و به زودی فالمرها خود، آن قارچ را به عنوان غذای اصلی خود برگزیدند.این وابستگی نه تنها ضعف غلامان فالمر فعلی دورف ها را تضمین می کرد،بلکه از ضعف و نابینایی نسل های بعدی فالمرها هم اطمینان حاصل می کرد.الف های برفی تا ابد کور خواهند بود.

ولی طبق معمول که همیشه برده بر ضد اربابش شورش می کند،سرانجام فالمر ها نیز علیه دورف ها شوریدند.نسل ها بعد از زمانی که فالمرها برای یافتن آرامش به دورف ها پناه آوردند،و خیانت تلخ دورف ها را تجربه کردند،سرانجام فالمرها علیه اربابان ظالم شان قیام کردند.آن ها با دورف ها جنگیدند و حتی بیشتر به اعماق زمین گریختند و به داخل عمیق ترین و مخفی ترین غارهای میدان تاریکی(BlackReach) رفتند.

برای دهه های متمادی،دو طرف جنگی تلخ را ادامه می دادند.جنگی خونین و کامل،جنگ سنگ ها(War of the Crags)در اعماق اسکایریم در جریان بود.نرد هایی که در سطح اسکایریم زندگی می کردند،به کلی از جنگی که در اعماق زمین در جریان بود،بی اطلاع بودند.جنگی که میدان های نبردش و قهرمانانش برای همیشه از حیطه ی علم ما بیرون خواهند ماند.تا آن که یک روز جنگ پایان یافت.در آن روز لشکر فالمرها وارد میدان نبرد شد تا با دشمنان دورف خود مصاف دهد.ولی متوجه شدند که کل نژاد دورف…ناپدید شده است.

سرانجام آسوده از تهدید همیشگی اربابان دورف خود،فالمرها توانستند که آزادانه در میدان تاریکی سکونت کنند و آن را توسعه دهند.اما سال ها جنگ خونین با دورف ها،آن ها را بی رحم و تشنه ی خون کرده بود.آن ها احساس می کردند که باید سرزمین های بیشتری فتح کنند و بیشتر بُکُشند.به همین دلیل آغاز به غارت سرزمین های سطح اسکایریم کردند.

و بدین ترتیب قصه ها آغاز شد.داستان هایی در مورد موجوداتی کوچک،کور و شبیه به گابلین(Goblin) که در تاریکی هوا از اعماق زمین از میان صخره ها به بیرون می خزند تا گله های گاو را قتل عام کنند،به مسافران تنها حمله کنند و کودکان خواب را از داخل گهواره شان بدزدند.

البته در سال های اخیر،مشاهده ی این موجودات،در روی سطح زمین بیشتر و بیشتر شده است.حملات غارتگرانه ی آن ها بهتر از گذشته سازماندهی می شود و بی رحمانه تر از همیشه شده است.در واقع یکی از نتیجه گیری های ممکن این است که فالمر ها آماده هستند تا بار دیگر تغییر کنند.امکان دارد که حقیقت داشته باشد؟ آیا الف های برفی قرن های پیش،آماده هستند که شکوه و اقتدار فراموش شده ی گذشته ی خود را،دوباره بر سطح زمین مستقر کنند؟آیا آن ها آماده هستند که همچون سیلی خروشان از اعماق زمین بر سطح زمین سرازیر شوند و جنگی عظیم را با ساکنین نور(ساکنین سطح زمین) آغاز کنند؟

اگر این اتفاق بیفتد،اگر فالمرها واقعا در حال برنامه ریزی برای فتح مجدد اسکایریم هستند،من از هراسی،واهمه دارم که نه انسان ها و نه خدایان توان ایستادگی در مقابل آن را نخواهند داشت.

Morthal

شهری در غرب اسکایریم.پایتخت Hjaalmarch نزدیک به هر دو پل اژدها.mageها و falion ها که می توانند از قدرت vampirism در آنجا سکونت دارند.

در حال حاضر فرمانروای Morthal امیر Idgrod Ravencrone نام دارد.

Rifton

ریفتن پایتخت ریفت واقع در جنوب شرقیه اسکایریم مرزهای نزدیک به این استانCyrodiil و Morrowind می باشد .خانه ی گروهی مرموز دزدهای اسکایریم .

در اینجا بود که Barenziah به صنف بازگشت از تبعیدش در Morrowind به اسکایریم برگشت .MAVEN معروف به سیاه گل موئثرترین فرد در اسکایریم و ریفتن می باشد.

و فرمانروای Dark Brotherhood و امیر ریفتن نیز است

دوستان لطفا اگر از تایپک خوشتون نمیاد بگید تا تایپکو حذف یا ادامه ندیم دیگه به هر حال من و مورگومیر عزیز زحمت میکشیم تا این مطالب رو پیدا کنیم.

تاپیک خیلی خوبیه، اما واسه کسانی که سررشته ندارن مثل خوندن یه متن عجیب غریب هست!

سعی کنید از اول با شماره های بازی پیش برید که ریتم داستانی داشته باشه

یعنی داستان رو تعریف کنید توی هر شماره ی بازی

بعد در مورد اسم ها و چیزایی که به کار رفته اطلاع بدید، کتاب های مهم رو ترجمشو بزارید و این حرفا

درغیر این صورت کسی اینا رو نمیخونه!

تاپیک خیلی خوبیه، اما واسه کسانی که سررشته ندارن مثل خوندن یه متن عجیب غریب هست!

سعی کنید از اول با شماره های بازی پیش برید که ریتم داستانی داشته باشه

یعنی داستان رو تعریف کنید توی هر شماره ی بازی

بعد در مورد اسم ها و چیزایی که به کار رفته اطلاع بدید، کتاب های مهم رو ترجمشو بزارید و این حرفا

درغیر این صورت کسی اینا رو نمیخونه!

حالا فعلا از جغرافیا ومکان ها و افسانه ها شروع میشه بعد میتونیم از اول داستان شروع کنیم تا پایان

هرجور راحتید

اما وقتی یه داستان (عامل جذب کننده) نباشه، کسی علاقه ای به جغرافیایی ناشناخته نخواهد داشت

نشانه های پنهان

نوشته «دِلوین مَلوری»

می خواهی بدونی دور و برت چه خبره، هان؟ نمی خوای از توی کلبه یک جادوگر سیاه سر در بیاری یا گیر یکی دیگه از تله های نگهبان های شهر بیفتی؟ پس باید این کتاب رو از این جلد اولش تا اون جلد تَه بخونی. یاد داشتن «نشانه های پنهان» تنها فرق بین دزدی هست که پولدار میشه و دزدی که یک خنجر شکمش رو پاره میکنه.

این نشونه های کوچولو و باهوش، سرتاسر اسکایریم حک شده. معمولا روی چارچوب درها یا محوطه جلوی ساختمان ها، تقریبا هر جایی که یک دزد بوده باشه، می تونی این نشونه ها رو پیدا کنی. این راهی هست که ما دزدها با هم حرف می زنیم، بدون این که حرف بزنیم. این طوری دزدهای تازه کار رو از این که تبدیل به دزد مرده بشن، نجات میدیم و همه این جور مزخرفات. اون قدرها هم تعداد این نشونه های کوفتی زیاد نیست، پس دیگه هیچ بهانه ای که مثلا وقت نکردم اینها رو یاد بگیرم، نشنوم. خیلی خوب دیگه، پر حرفی بسه. وقتشه که کلاه دانشمندی رو بذاری سرت و کمی مطالعه و تحقیق کنی.

فرهنگ لغت «نشانه های پنهان»

post-2150-0-39817100-1382034478_thumb.jp

  1. صنف: این نشونه صنفمون هست. معنیش اینه که اونجا، به امنیه آب انبار قوریه (مقر صنف سارقین). اگر این نشونه پنهان رو دیدی، یعنی یکی از اعضای صنف حتما همون دور و برا می چرخه.
  2. امن: معمولا این علامتو جایی می ذاریم که اونجارو بررسی کردیم و راه مخفی ای رو به سمت جایی پیدا کرده باشیم. یک کوره راه بدون تله یا حتی خونه ای که قبلا سرقتش کردیم. اگر یکی از این علامت ها رو دیدی، به سمت جایی برو که بهش اشاره میکنه و مشکلی نخواهی داشت.
  3. خطر: اگر این نشون پنهان رو دیدی، سریع راهتو کج کن، یا این که دیگه خودت مسئول جونت خواهی بود. معنیش اینه که یک چیزی در اون مسیر یا پشت اون در هست که می خواد دل و رودت رو بریزه بیرون و پشت و روت کنه.
  4. راه فرار: خوب، حالا اگر در مواقع بسیار نادر (باید نادر باشه اگر می خوای توی صنف ما کار بکنی!) دیدی توی زندان افتادی، دنبال این نشونه کوچولوی خوشکل بگرد. این نشونه پنهان رو اگر پیدا کنی، راه فرار از زندان تنها چند قدم اون وَر تره.
  5. تحت حفاظت: ما این نشونه پنهان رو جایی می ذاریم که نمی خوایم تو اونجا بری. پس داخل اینجا ها نشو یا اگر شدی، بدون که به زودی کَفِ یک چکمه رو اون نواحی پشتت احساس خواهی کرد. این آدما، تحت حفاظت صنف ما هستن و نباید مورد سرقت یا حمله قرار بگیرن.
  6. سمساری: این خیلی زود نشون پنهان مورد علاقه ات میشه. اون کسی که نزدیک این علامت وایساده، همه اجناسی که … با زحمت و عرق ریختن، دزدیدیشون، با قیمت خوبی ازت می خره.
  7. انبار سارقین: کی میگه ما فقط می دزدیم و چیزی رو به کسی برنمی گردونیم؟ اگر این نشون پنهان رو جایی پیدا کردی، یک غافلگیری خوب داخل صندوق یا کنده ی درختی منتظرته. یک هدیه از طرف صنف برای دزد در حال انجام ماموریت. کی بود، می گفت عضویت در صنف سارقین، هیچ فایده ای نداره؟
  8. غارت: یک چیزی که ارزش دزدیده شدن رو داشته باشه، نزدیک این نشون پنهان هست. این طوری دیگه حماقت نمی کنی و ناآگاهانه به یک خونه ای نمیزنی که بعد بفهمی توی کل خونه و جیب ساکنینش، جمعا دو سکه هم پیدا نمیشه که ازشون بدزدی.
  9. خالی: نقطه مقابل نشون پنهان «غارت». بیخیال این طور جاها بشو. هیچ چی اون تو نیست که بدزدیش.

كتاب شیطان

خلاصه ای از اطلسی طویل که به توصیف اخلاقیات هر یک از شیاطین پرداخته است

آزورا، که حیطه ی حکمرانی اش غروب و طلوع است. او جادوی حاکم بر سرزمین های شامگاهی (معروف به سایه ی ماه)، مادر نسیم شامگاهی و ملکه ی آسمان شب است.

بوئیتیاه، که حیطه ی حکمرانی اش نیرنگ و دسیسه چینی است. و توطئه چینی مخفیانه برای قتل، ترور، خیانت و به نا حق به زیر کشیدن فرمانروایان از تخت پادشاهی.

*** معبد بوئیتیاه در اسکایریم***

کلویکس وایل، که حیطه ی حکمرانی اش اعطای قدرت و آرزوها از طریق برگزاری مراسم نیایش و میثاق است

معبد کلویکس وایل دراسكايريم

هرموس مورا، که حیطه ی حکمرانی اش پیشگویی سرنوشت است. دیدن گذشته و آینده، آن طور که در ستاره ها نقش بسته است.درون قلمروی او گنجینه های علم و خاطرات هم وجود دارد.

هیرسین، که حیطه ی حکمرانی اش شکار است، ورزش شیاطین، بازی بزرگ، تعقیب و گریز. او همچنین ملقب به شکارچی و پدر گرگینه ها هم می باشد.

ملکث، که حیطه ی حکمرانی اش حمایت از محرومین و مظلومان است. او حافظ عهد های سوگند خورده و نفرین های ملعون است.

معبد ملکث در اسکایریم

مهرونز دیگن، که حیطه ی حکمرانی اش ویرانی، دگرگونی، شورش، نیرو و جاه طلبی است

** معبد مهرونز دیگن در اسکایریم**

مفالا، که حیطه ی حکمرانی اش برای فانیان مبهم و ناشناختنی است. حیطه ی اختیارش با نام های ریسنده ی تار، بافنده و عنکبوت یاد می شود.تنها زمینه ی ثابتی که از فعالیت هایش دیده شده، دخالت در امور فانیان برای سرگرمی خویش، است.

مریدا، که حیطه ی حکمرانی اش برای فانیان مبهم و ناشناختنی است. او مرتبط با نیروی موجودات زنده هست.

معبد مريدا در اسكايريم

مولگ بال، که حیطه ی حکمرانی اش سلطه و برده داری فانیان است.آرزوی او دزدیدن روح فانیان است و سپس مسلط شدن بر روح آن ها از طریق پاشیدن بذر اختلاف و ناسازگاری در قلمروی فانیان.

نمیرا، که حیطه ی حکمرانی اش تاریکی باستانی است.او با نام های روح شیطان، فرمانروای تاریکی های گوناگون و ارواح سایه، شناخته می شود.او شریک عنکبوت ها، حشرات، حلزون ها و دیگر موجودات چندش آوری است که نوعی نفرت غریزی را در فانیان زنده می کنند.

ناکترنال، که حیطه ی حکمرانی اش شب و تاریکی است.او را با نام بانوی شب نیز می شناسند.

پریایت، که حیطه ی حکمرانی اش فرمانروایی بر پایین رتبه ترین گروه جهنم است.او را با نام کارفرما نیز می شناسند.

سنگاین، که حیطه ی حکمرانی اش عیاشی و هرزگی است و کمک کردن به بد ذات ها.

شگوراث، که حیطه ی اختیارش جنون است و انگیزه هایش ناشناختنی.

ورنیما، که حیطه ی حکمرانی اش دنیای رویا ها و کابوس هاست.او از درون قلمروی خویش نشانه های بدشگون را پیش می راند و اداره می کند.

بسیاری از تحفه ها و هدایای افسانه ای شیاطین مشهور و سرشناس هستند.مثل ستاره ی آزورا و وباجک(Wabbajack) شگوراث.بعضی دیگر کم تر شناخته شده هستند.مثل شلاق، چکش ملکث، قاتل شیطان و… .

«… با این که ملکث قدرتی به «شلاق» بخشیده که مخصوصا آن را در مقابل دیگر شیاطین قدرتمند می سازد، او فکر کرد که بهتر است چنین اسلحه ای به دست هیچ یک از شیاطین نیفتد.بنا بر این ملکث آن ابزار را نفرین کرد تا اگر هر یک از شیاطین بخواهد از قدرت آن استفاده کند، آن گاه آن شیطان به عرصه ی پوچی وارد خواهد شد تا خود بعد از گذر یک دوره ی کامل، راه بازگشت به دنیای واقعی را بیابد.»

خیانت شده

نوشته انگوی املوث

و زمانی که شاهزاده ی برفی، سقوط کرد

الف های یخی به دو دسته ی رویی و زیرین تقسیم شدند

آن ها مغلوب و بیرحمانه محدود شده بودند

در یک لحظه همه ی خِرد و حکمتشان درهم شکسته بود

کسانی که زمانی نسیم خنک بر پوستشان می وزید

حال گرمای شعله های آتش را روی پوستشان حس می کردند

و غروری را که زمانی در اعماق وجودشان حس می کردند

همراه نامشان به فراموشی می سپردند

جداشده از خانه های یخی و سردشان

زندانی شده در تاریکی قیرگون و وحشتناک شب

در حالی که شعورشان رو به نزول بود، در ترس و وحشت زندگی کردند

و در حالی که چشمانشان عاجز از دیدن نور میشد

به زنجیر کشیده شده و اسیر شده بودند

آن چه که زمانی روشنایی بود، به تاریکی تبدیل می شد

تنها بودند و مورد خیانت واقع شده بودند

تا آن که بیشتر و بیشتر به کرانه های جنون، نزول کردند

post-2150-0-92902500-1382738729_thumb.jp

سارهای سیاه:

حقیقت یا افسانه

نوشته ی ویلیمین راث

مقاله ای که وجود یا عدم وجود گروه مرموزی از سارقین را بحث می کند

وقتی کلمه ی “سار سیاه” را به یک سارق بگویید،او به شما خواهد خندید.به شما خواهد گفت که شخصیت انتقام جو،عشایی(Nocturnal)،یکی از اربابان شیاطین(Daedric Lord که در دنیای Elder Scrolls شانزده ارباب شیاطین وجود دارد که هر کدام هم چون خدایانی شیطانی بر قلمروهای خود با قدرت های ماوراالطبیعه حکومت می کنند.) فقط یک شخصیت خیالی است که هیچ جایی غیر از درون قصه ها وجود ندارد. او را خلق کرده اند تا دزدان تازه کاری که به عضویت صنف سارقین در می آیند را بترسانند و بدین ترتیب مجبورشان کنند که دستورات مافوقشان را مو به مو انجام دهند.ولی آیا سارهای سیاه افسانه هستند یا برداشتی نادرست از آن ها به وجود آمده است؟

با این که این موضوع حقیقت دارد که بیشتر محققان وجود یک فرقه ی مقدس و مذهبی را درون طبقه ی پست و غیراخلاقی جامعه که همان صنف دزدان است را خنده دار و غیر ممکن می پندارند،مدارکی وجود دارد که موجودیت این فرقه را در گذشته در داخل مرزهای اسکایریم،اثبات می کند.صد و بیست سال پیش از تاریخ انتشار این کتاب،یک جسد پیدا شد.جسدی که زرهی عجیب به تن داشت که شاهدین آن را با عبارت “بافته ی نیمه شب” توصیف می کنند.روی زره پاره و فرسوده ی جسد،نمادی حک شده بود.نماد نوعی پرنده ی سیاه که دایره ای کاملا مشکی را در آغوش گرفته بود.بقایای جسد و زره برای تحقیق بیشتر به دانشگاه وینترهلد(Winterhold) برده شد.اما به طور بسیار مشکوکی یک روز پس از رسیدن بقایا به دانشگاه،ناگهان جسد و زره ناپدید شد.

post-2150-0-81339500-1382953283_thumb.jp

نماد سارهای سیاه

مدتی صحبت از این نماد و زره استثنائی در اسکایریم بود.اما شناسایی این نماد تقریبا غیرممکن بود.تا این که غیر محتمل ترین منبع اطلاعات،خود را نمایان کرد.یک زندانی که در معادن مارکارث(Markarth) دوران محکومیتش را سپری می کرد،ادعا کرد که آن نماد،علامت گروهی از دزدان است که خود را سارهای سیاه می نامند.زندانی ادامه داد که سارهای سیاه،جنگجویان عشایی یا ناکترنال ،یکی از اربابان شیاطین، هستند که دستورات و خواسته های او را تمام و کمال اجرا می کنند.زندانی ادعا کرد که منبع اطلاعاتش یکی از دوستانش که عضو صنف سارقین هست،می باشد.اما این زندانی نام دوستش را فاش نکرد و به همین دلیل به تدریج گفته های او به فراموشی سپرده شد.

دومین مدرکی که دال بر وجود سارهای سیاه است،و تا همین امروز هم پابرجاست،در فاصله ی نه چندان دوری از شهر ریفتن(Riften) قرار دارد.در انتهای کوره راهی که از جاده ی اصلی ریفتن،منشعب می شود،صخره ای بزرگ و قائم وجود دارد که از ماده ی سیاه رنگ ناشناسی ساخته شده است.روی این صخره همان نماد پرنده ای که بر روی آن زره دیده شده بود،تراشیده شده است.کسانی که وجود سارهای سیاه را تایید می کنند،معتقدند که این محل،قرارگاهیست که سارهای سیاه در آن گرد هم می آیند.دیگران این صخره ی نشانه گذاری شده را یک شوخی می پندارند یا یک حقه و فریب که صنف سارقین عامل آن بوده است. آخرین و بحث برانگیزترین مدرک،جمله ای است که با دست روی دیوار سلولی در زندان وایت ران(Whiterun) حک شده بود.آن سلول توسط یک دانمر(Dunmer رگه ای از نژاد اِلف هست) به نام لرثوس(Lorthus) اشغال شده بود که به اتهام قتل زندانی بود و در نهایت اعدام شد.پس از آن که او را اعدام کردند و سلول او را بازرسی کردند،نوشته ی زیر را دیدند که بر روی دیوار سلول زندان حک شده بود:

“بانوی عشایی،دست مرا بگیر.چون که وصیت من خدمت به توست.به عنوان یک سار سیاه من دوباره متولد خواهم شد.باشد که گذشته ی من پیروزی ما را پژواک کند.”

این اولین و تنها مدرکی است که گویای ارتباط مستقیم و مستحکمی میان بانوی عشایی(Nocturnal) و سارهای سیاه است.ذات غیرعادی این عبارات و تمایل مذهبی یک مجرم حرفه ای به بانوی عشایی،بحث ها درباره ی وجود این فرقه ی مرموز را تا به امروز زنده نگه داشته است.متاسفانه از آن جا که مدرک دیگری غیر از شواهد سه گانه ی فوق الذکر،تا به امروز در این رابطه کشف نشده،این کشف هیجان انگیز به ابهام رسیده و تحقیقات متوقف شده است. با این مدارک بسیار کم،سخت است که بتوان نتیجه گیری کرد.تحقیقات بدون دادن جواب مشخصی به سوالات ما تنها ما را با سوال های بیشتری رها می کند.آیا دزدی و دین می توانند با هم وجود داشته باشند؟آیا ارباب شیاطین،بانوی عشایی،ماموران فعالی در اسکایریم دارد که اهداف به طور قطع پلید او را دنبال می کنند؟ آیا صنف سارقین اطلاعات گسترده ای از سارهای سیاه دارد،ولی سوگند به رازداری خورده است؟شاید روزی پاسخ به این سوالات یافت شود.ولی در حال حاضر قضاوت به عهده ی شماست.شما خواننده ی این کتاب باید نتیجه بگیرید که سارهای سیاه یک حقیقت انکارناپذیر است یا تنها یک افسانه ا ی ساده؟

داستان بازی اسکایریم قسمت اول

بارها شده بود که روی صخره های سرد دراز بکشد و آسمان شب را نگاه کند.ستاره ها از پشت ابر بیرون می امدند آرامشی وجودش را فرا می گیرفت.

با اینکه بارها خواسته بود وصفش کند ولی قادر به انجامش نبود.خودش را دلداری میداد که ((تو شاعر نیستی!بزرگترین هنرت این است که در کوهستان ها و جنگل ها بچرخی

وشمشیر بچرخانی و از زندگی ات لذت ببری)) ولی هربار که چشم اش به ستاره ها می افتاد و ان احساس وصف ناپذیر نوازش اش می داد دوست داشت شعر بگوید و هربار هم نا امید میشد.

به او میگفتند((جانور کوهستان)).مردی قوی بنیه و بلند قامت بود و خیلی کم پیش می آمد جایی ساکن شود هیچ کس گذشته اش را نمیدانست.کنجکاوی کسی را بر نمی انگیخت که بخواهند بدانند

کیست و از کجا آمده.آرام بود و کم حرف.به هر شهری که میرسید به مهمان خانه اش میرفت... گوشه ای غذا میخورد و بعد ناپدید میشد.

کم پیش می امد زیر سقف بخوابد. گاهی اوقات شکار میکرد و همین قوت روزی اش میشد و گاهی هم شکارش را به شهر می اورد و می فروخت.

باکسی بحث نمیکرد و اهل مجادله نبود.

اما هیچکدام این ها دلیل نمیشد که آن روز سرباز های امپراطوری یقه اش را نگیرند.گوزنی را نشان کرده بود و همه ی جوانب احتیاط را برای شکارش رعایت کرده بود:جهت وزش باد سکوت و گردنبندی

جادویی سکوت که به گردنش بود. ولی حساب این را نکرده بود که وقتی میخواست تیر را رها کند سربازی از پشت با لگد او را نقش زمین کند و بعد چند سرباز دیگر روی سرش آوار شوند.

دیگر بعد از آن را یادش نمی آمد.

افسر سربازان امپراطوری

چشم هایش را که باز کرد سوار گاری روبازی بود.دست ها و پاهایش را بسته بودند.علاوه بر او سه مرد دیگر هم سوار گاری بودند. مردی که روبرویش نشسته بود به نظر (نورد)((NORD)) می رسید.

درشت اندام بود و پوست بدنش نشان میداد تمام عمرش را در اسکایریم (Skyrim) سرد و پر برف زندگی کرده است. نگاه نافذی داشت که در پس اش شرارت موج میزد.

دهانش را با پارچه ای بسته بودند و لباس فاخری از پوست خرس به تن داشت. نگاه های سنگین مرد را نمی توانست تحمل کند.سر چرخاند و به مرد کنار دستی او نگاه کرد.

یک های اِلف (High elf ) رنگ پریده که آشکارا می لرزید و زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد.صدای مردی که کنارش نشسته بود توجه اش را جلب کرد: تازه فهمیده قرار است چه بلایی سرش بیاید!

یک دله دزد احمق که بخاطر چند تکه آشغال دستگیر شده و حالا باید با این برود زیر تبر جلاد!

وقتی گفت ((این)) به مردی اشاره کرد که دهانش را بسته بودند.مرد ادامه داد:محال است نشناسی اش! این لعنتی که مارا به خاطرش گرفته اند همانی است که این جنگ لعنتی را راه انداخته و همه را سر کار گذاشته!

وقتی حرف از جنگ به میان آمد فهمید کسی که روبرویش نشسته کیست! آلفریک استورم کلاک(Ulfric Stormcloack)! نوردی که با افکار جدایی طلبانه اش جنگ بزرگی را در اسکایریم راه انداخته بود.

او و طرفدارانش نوردهایی جدایی طلب بودند که دوست نداشتند کسی جز یک نورد بر سرزمینشان حکومت کند. درموردش شنیده بود که سخنور قهاری است و با همین حربه تعداد زیادی از

نورد های اسکایریم را به سوی خودش جلب کرده بود.بی خود نبود که دهانش را بسته بودند.اگر دهانش باز میماند چیزهایی میگفت که شاید سرباز های نورد نگهبانی را که او را به محل اعدام میبردند

تحت تاثیر قرار میداد.او و ارتش اش سه شهر بزرگ اسکایریم یعنی وینترهولد(WinterHold) ویندهلم(Windhelm) و ریفتن( Riften) را تحت کنترل خود داشتند.

او همان کسی بود که پادشاه بزرگ اسکایریم و فرمانروای سولیتود(Solitude) پایتخت اسکایریم یعنی توریگ(Torygg) را دوئلی کشته بود و این بنای جنگی شده بود علیه امپراطوری تامریل(Tamriel).

با همه این اوصاف عجیب بود که دستگیرش کرده بودند.

شهر سولیتود

مرد گفت: به هلگن(Helgen) می رویم! آخرین جای سفتی که قرار است با پاهایتان احساس کنید زمین این شهر اشت پس بهتر است از آخرین لحظات تان لذت ببرید!

مرگ! وازه ای که داشت برایش به واقعیت تبدیل میشد.دست هایش را نگاه کرد. طناب زخمی اش کرده بود. تکان های گاری آزاردهنده بود و صدای مزاحم مرد وراج که دائما حرف میزد هر لحظه غیرقابل تحمل تر

میشد.دیگر به دروازه های هلگن نزدیک شده بودند. دروازه که باز شد باز هم باورش نمیشد که قرار است بمیرد...

قسمت دوم هم هر وقت وقت کنم میذارم و امیدوارم مورد قبول بچه های آردا قرار گرفته باشد

قسمت دوم

هلگن

بعضی از مردم هلگن از ترس آلفریک به داخل خانه ها می رفتند و در و پنجره ها را میبستند.بعضی ها می ایستادند و به او ناسزا می گفتند.

بعضی ها هم ساکت و مات و مبهوت فقط تماشا میکردند.چشم چرخاند و به انها نگاه کرد.آخرین موجودات زنده ای که داشت میدید.

تارسیدن به قلعه ی امپراطوری راهی نمانده بود.در ایوان یکی از خانه ها دختربچه ای تنها ایستاده بود.عروسک رنگ و رو رفته ای در دست داشت و آنها را نگاه میکرد...

به نزدیک ترین فاصله از دختر بچه رسیدند که نگاهش را به چشمان درشت و معصوم او دوخت.دختر به او لبخند زد!این لبخند حس خوبی به او داد. تا وقتی از پیچ دالانی رد شدند

و دختر پشت دیوار ها محو شد به او چشم دوخته بود.

درشکه ایستاد و او به همراه زندانی های دیگر پیاده شدند.همه را به صف کردند تا بعد از پرسیدن اسم انها به مراسم اعدام هدایتشان کنند.های اِلف دله دزد از ترس شروع

به دویدن کرد.میخواست از مرگ بگریزد اما ماموران امانش نداند و با تیری اورا کشتند.یکی از افراد صف اعدام کم شد.مرگ احمقانه ای بود.به خودش افتخار میکرد که قرار نبود مثل او بمیرد.

وقتی اسمش را پرسیدند چیزی برای گفتن نداشت.یکی از سربازهای امپراطوری که او را شناخته بود جانور کوهستان خطابش کرد . گفت مطمئن هستم که او جزو لشگریان استورم کلاک نیست

ولی بخشش در کار فرمانده نبود.

آخرین گام هایش را برداشت.با این که حس خوب نگاه دختر به شکل غیرمنتظره ای باعث شده بود نترسد ولی برای تمام کردن گام هایش اکراه داشت.

احساس کرد پاهایش نافرمانی میکنند در حالی که قلبش شجاعت و آرامشی عمیق داشت.سرش را روی سنگ اعدام گذاشتند.جلاد تبر بزرگش را بالابرد.

یکی از آن تبر های شیشه ای های الف ها بود که یکبار کنار جسد راهزنی پیدا کرده بود.متعجب شد که چرا در آن لحظه به جای مرگ دارد به آن تبر می اندیشد.

صدای مهیب رعد آمد!

آسمان روشن بود و بدون ابر!جلاد برای لحظهای ایستاد و سرباز ها و فرمانده هم متعجب بودند!جلاد تبرش را پایی آورد...

همه نگاه ها به آسمان خیره بودند! صدای فریاد و جیغ مردم به هوا بلند شد.صدای رعد این بار نزدیکتر بود و بیشتر به غرش لرزان می مانست.

سایه ای در آسمان دید که از مقابل خورشید گذشت و پشت قلعه محو شد.صدای جیغ و فریاد مردم وحشت زده هلگن بیشتر و بیشتر میشد.

سرباز ها هم فقط به همدیگر مثل دیوانه ها نگاه میکردند و لال شده بودند!ناگهان صدایی شنید مانند شعله های عظیم آتشی که فوران میکرد.به ناگاه موجودی عظیم الجسه ای روی سقف

دژ امپراطوری با شدت فرود امد.فرودش به قدری غیر منتظره و سریع بود که دیوار قلعه شکست و به اطراف فرو ریخت.جلاد پا به فرار گذاشت.تقریبا همه فرار میکردند.

سرباز ها فریاد میزدند و شمشیر از نیام میکشیدند.خاک حاصل از فرو ریختن دیوار که کنار رفت توانست آن موجود را درست ببیند.

اژدهای خاکستری رنگ و بزرگی که روی قلعه نشته بود به او خیره شده بود... .

پایان قسمت دوم

قست سوم

هلگن در آتش غضب اژدها سوخت...مردمانش خاکستر شدند و شهری که زمانی یکی از مهمترین شهرهای اسکایریم بود در طی چند ساعت نابود شد.

در این اوضاع به هم ریخته سربازی که او را شناخته بود در میان آتش و دود فراری اش داد. از طریق تونل های زیر زمینی سیاه چال های زندان هلگن گریختند. پشت سرشان آتش و دود بود

وصدای فریاد هایی که حتا از فاصله ی دور هم شنیده می شد.هنگامی که به شهر سوخته نگاه کرد یاد دختر بچه افتاد.و از اینکه که نمیتوانست کاری برایش بکند خشمگین بود.

دوست داشت برگردد و اورا نجات دهد ولی احساس کرد اژدهایی که اتش سوزانش را نثار شهر میکرد دنبال او میگردد.حس احمقانه ای بود ولی داشت ته دلش را خالی میکرد.

اژدها هنگامی که سر بر سنگ اعدام داشت به او خیره شده بود.همانطور که از روی ان تپه مشرف به شهر آزدها و شهر در حال سوختن را نگاه میکرد زیر لب میگفت:باید برگردم!

هادوار(Hadvar) ناجی اش در حالی که هنوز نفس نفس مسزد کنارش ایستاد و گفت:اگر میخواهی طعمه این شیطان بیرحم نشویم باید زودتر راه بیفتیم.به ریوروود(RiverWood) خواهیم رفت. آنجا امن است.

نقشه هادوار این بود که به ریوروود و نزد عموی او آل وُر(Alvor) بروند.

آل ور ارتباط خوبی با سالار شهر وایتران(Whiterun) داشت. به نظر هادوار توسط عمویش میشد به دربار وایتران راه پیدا کرد و خبر حمله ی اژدها را به گوش او و حتی تمام اسکایریم داد.

هادورا در راه درباره ی اژدهایان باستان و انسان ها و جنگ های باستانی که قرن ها قبل بین آنها در اسکایریم درگرفته بود صحبت کرد.اینکه بعد از این همه سال بازگشته اند به نظر هولناک میرسید.

اما برای جانور کوهستان مواجهه با اژدها چندان ترسناک نبود.نمیدانست چیزی که به او آرامش میداد شجاعت غیر منتظره چند ساعت اخیر بود یا نتیجه گشت و گذارهای فراوانش در

گوشه و کنار اسکایریم و دیدن نماد های اژدهایان و دیوار نوشته ها و تندیس های آنها.آنچه مسلم است افسانه ای بود که هنوز هم بین مردم این سرزمین زنده است.

افسانه ای که از جنگ چندقرن پیش ساخته شده بود و به واقعیت بدل شدنش برای مردم ترسناک بود.

برای هادواری که حتی بعد از اینکه فرسنگ ها دوری از اژدها به قدری گیج و سنگین بود که شمشیرش را غلاف نکرده بود و آن را تمام راه در دست داشت... .

پایان قسمت 3

همینطور که داستان بازی رو میخواستین اینم داستان بازی که توسط خود سازننده بازی به صورت رمان در اومده دوستان اگه خوششون اومده ادامش بدم؟؟

تو این مدت به خاطر یه مشکلاتی نتونستم بنویسم

قسمت چهارم

-وقتی به ریوروود رسیدند روستا چنان در آرامش بود که گویی به دنیای دیگری پا گذاشته بودند.روستای کوچک ریوروود در کنار رودخانه ای مستقر بود بین دو کوه بزرگ و جنگلی پرپشت.

روستای بزرگی نبود ولی به هرحال مثل هلگن در آتش نمیسوخت و این در نظر دو مسافر خسته و زخمی گریخته از هلگن آرامش بخش بود.عموی هادوار با خوش رویی از آنها با غذای گرم و نوشیدنی

پذیرایی کرد.اما وقتی هادوار درباره اژدها به او گفت سکوت کرد.در اتاق به راه افتاد و مثل ماری زخمی به خود میپیچید.پیرمرد بسیار نگران به نظر میرسید و این نگرانی حتی به نظر هادوار هم بیش از اندازه مینمود.

دور از هادوار یک ساعتی خوابید و وقتی بیدار شد پیرمرد درخانه نبود.لباس و زره و کلاه خودی روی میز کنار تختش گذاشته بودند.لباس ها را به تن کرد و به سرسرای خانه رفت.هادوار جلوی شومینه نشسته بود و به

شعله های آتش نگاه میکرد.وقتی اورا دید لبخندی زد و گفت: عمویم به قلعه وستم(Westem) رفته تا به نگهبانان آنجا هشدار بدهد.تعدادشان زیاد نیست ولی میتوانند قبل از رسیدن نیروهای بیشتر کمک حالمان باشند.

من هم به انجا خواهم رفت.

جانور کوهستان گفت: شمشیر میخواهم! هادوار جواب داد: چندبار قبل از ملاقات در هلگن دیده بودمت.یکبار در نزدیکی های اورفان راک(Orphan Rock) بود.روی صخره ای ایستاده بودی و آسمان را نگاه میکردی.

خوب که دقت کردم دیدم داری به عقابی نگاه میکنی.کمانی به دست داشتی ولی عقاب را نزدی.مدتی نگاهش کردی و سپس برگشتی و پشت صخره ها ناپدید شدی.حسی به من گفت تو بیشتر

از این که یک شکارچی باشی یک شاعری!

در جواب شنید: تیرهایم تمامشده بود!به من شمشیری بده باید به هلگن بازگردم.

هادوار با صدای بلند خندید و سپس از جایش بلند شد و به طرف میز بزرگ گوشه اتاق رفت.درحالی که خنده اش را می خورد گفت: عمویم هم مثل من با یک نگاه به تو اعتماد کرد.نمیدانم چرا!

ولی امروز پر بود از اتفاقات غیرمنتظره و غریب.این هم رویاش! سپس شمشیری را از روی میز برداشت و به طرف او برگشت.درحالی که شمشیر را با دو دست در مقابل او گرفته بود ادامه داد:

شمشیر نیاکان! عمویم گفت این شمشیر را با خود ببری تا سالاربالگروف(Jarl Balgruuf) از این که پیک او هستی مطمئن شود.

هادورا نامه را به طرفش گرفت و گفت:باید به وایتران بروی.نامه را به سالار شهر بده.بدون نیروی کمکی برنگرد.اسب سفیدی که بیرون است از این پس مال توست.

شمشیر و نامه را گرفت تا به حال نه تیغی به زیبایی آن شمشیر در دست گرفته بود و نه نامه ای به ان مهمی تا به حال در دست نداشت.

راستی یه چیزی یادم رفت بگم این کتاب توسط خود کارگردان بازی به نام:تاد هاوارد نوشته شده که من این رمان رو دارم و دارم خلاصه اش میکنم و در تاپیک میذارم

مترجمش هم رضا قرالو هست

خب از اونجایی که فهمیدم این خلاصه هایی که از رمان مینویسم اصلا طرفدار نداشت:| لازم میدونم تا داستان کامل اسکایریم رو براتون شرح بدم:

بعد بسته شدن دروازه های جهنمی اوبلیویون در سال 433 دوران سوم دوران جدیدی در تامریل آغاز شد دورانی که سرنوشت سرزمین شمالی تامریل یعنی اسکایریم را مشخص میکند...

200 سال از بسته شدن دروازه ها گذشته و اکنون آرامش نسبی بر تامریل و اسکایریم واقع گشته اما این آرامش به زودی پایان میگیرد.

در سال 201 دوران چهارم استورمکلوک ها توسط رهبرشون اعلام استقلال میکنن و رهبرشون در طی دوئلی با پادشاه اسکایریم او را به قتل میرساند.اسکایریم به هم میریزد گروهی فرمانروایی استورمکلوک ها را میپذیرند و گروهی وفادار به پادشاهی میمانند و امپریال را تشکیل میدهند اما در همین گیرو دار جنگ داخلی اسکایریم طبق پیشگویی های طومار کهن اسکایریم اژدهایان در زمانی از خواب بیدار خواهند شد و به سرزمین اصلی خود یعنی اسکایریم بازخواهند گشت بزرگترین و قدرتمند ترین این اژدهایان آلدوین نام دارد که به خدای نابودی مشهور است سرزمین های شمالی را در وحشت اژدهایان تحت فرمان خود فرو میبرد.

اما فقط یک نفر میتواند این آشوب را از بین ببرد او یک دواکین است با بدنی فانی و با روح اژدها. یک اژدها زاده...

ادمه دارد...

امیدوارم تا اینجا خوب بوده باشه:|

اولین دواکین(اژدها زاده)یک کاهن اژدها به نام میراک نام داشت که قدرتمند ترین کاهن اژدها بود.

در دوران های باستان زمانی که ایزگرامور با مردمان نورد خود وارد تامریل شد مردمی که همراه با اون بودند آیین حیوان پرستی را به این سرزمین اوردند انان عقاب مار ماهی و دیگر حیوانات را مورد پرستش قرار میدادند که مهمترین این آیین فرقه ی اژدها پرستی بود.

اژدهایان را دراگ-کن مینامیدند که به غیر از کاهنان اژدها استفاده از این کلمه ممنوع بود.معابد عظیمی برای پرستش دراگ-کن ها ساخته شد که تا دوران چهارم هنوز هم بقایای ان ها باقیست و اجساد اعضای فرقه های اژدها پرستی هنوز هم در ان عبور و مرور میکنند اژدهایان که بزرگترینشان اکتاش نام داشت خود و دیگر اژدهایان را پادشاهان مطلق اسکایریم خواند و 9 نفر را از جمله"میراک" قسمتی از قدرت های خود را به آنان دادند و ان 9 نفر به کاهن اژدها معروف شدند و وظیفه ی باج گیری و مالیات گیری را از مردم اسکایریم داشتند.از نظر اژدهایان قدرت همان حقیقت است پس بنابراین هر موجودی که قدرتمند باشد باید بر همگان حکومت کند پس دوران اژدها شروع شد و حکومت انان سراسر اسکایریم را فراگرفته بود...

اما یکی از کاهنین اژدها به نام میراک که قدرتمند ترین بود شروع به خواندن کتاب های ممنوعه کرد و حقیقت هایی از اژدهایان یافت پس بر ضد آلدوین یکی از نوادگان اکتاش شورش کرد اما سرنوشت او هیچ گاه مشخص نشد و در اسکایریم تنها ماسک او به یادگار مانده است.

ادمه دارد...

اما طبق افسانه هایی که آمده است اکتاش هم میتواند سمبل بدی و هم خوبی باشد برای مثال اژدهای شر و یا اژدهای خیر که میتوان هر دورا با سمبل اکتاش نشان داد.

مردم از کاهنین اژدها ناراضی بودند ستم های آن ها باعث شده بود که جمعیت بسیار زیادی از نورد هارا در خشم وحشتناک فرو ببرد.مردم شورش کردند که ناگهان با حمله بسیار قدرتمند اژدهایان مواجه شدند نبرد اژدها آغاز شد.

در ابتدا هزاران انسان کشته شدند اما در اواسط جنگ تعدادی از اژدهایان از برادرانشان جدا شدند و به انسان ها پیوستند رهبر این اژدهایان پارتوراناکس نام داشت بعضی از روحانیون و مردم مدعی هستند که روح اکتاش در همه چیز دخالت داشت عموما هم به سمبل بدی کمک میکرد و هم سمبل خوبی.

انسان ها از متحدین اژدهای خود جادوهای بسیاری علیه اژدهایان آلدوین فراگرفتند بنابراین جنگ تغییر کرد صد ها سال نبرد با اژدهیان تلفات بسیاری بر اژدهیان زد بنابراین کاهنین از تخت سلطنت به زیر کشیده شدند و اژدهیان نیز به دور از انسان ها عموما در شمال اسکایریم پراکنده زندگی میکردند اما کاهنین در اسکایریم معبد هایی برای پرستش اژدهایان بنا نهادند اما انان معتقد بودند روزی اژدهیان بازخواهند گشت و به انان که ایمان به اژدهایان داشتند پاداش خواهند داد ان روز سال 201 دوران چهارم است بعد از واقعه ی ابلیویون(بعدا اشاره میکنم بهش)که اخرین فرد از نسل دواکین سرنوشت تمام اسکایریم را رغم خواهد زد...

تاثیرپذیری تامریل از آردا

سری بازی های Elder Scrolls و دنیایی که این بازی ها در اون به وقوع میپیونده شباهت های زیادی به دنیای ساخته تالکین داشته و تاثیر زیادی از اون گرفته. در این پست و پست های بعد به وجه های اشتراک دو دنیای تامریل و آردا میپردازیم.

خب اولین چیزی که میخوایم بهش بپردازیم نژاد های موجود در تامریل هست. نژاد های بسیاری در این سرزمین زندگی می کنند که به پنج دسته اصلی الف ها و اورکها و انسان ها و Khajiit و Argonian تقسیم میشوند.

.....................................................................

الف ها: در تامریل سه دسته هستند Dark Elves (الف های تاریک) و Wood Elves (الف های جنگل) و High Elves ( الف های والا). خب با یک نگاه به این دسته بندی میشه فهمید که خیلی شبیه به دسته بندی تالکین از الف ها هست. در دنیای تالکین هم همینطور که خودتون میدونید سه نوع الف داریم: الف های تاریک و الف های سیندار و الف های برین. خب حالا تک تک این ها رو بررسی می کنیم.

الف های تاریک: الف های تاریک در اسکایریم همونطور که از اسمشون پیداست پوستی تیره دارند و از این نظر با الف های تاریک آردا متفاوت هستند. اما از نظر خرد و دانایی مانند الف های تاریک تالکین خرد کمتری از الف های والا دارند.

الف های جنگل: وجه اشتراک زیادی با الف های سیندار دارند. مانند الف های سیندار در مناطق جنگلی زندگی میکنند و کماندارانی عالی هستند و مانند الف های سیندار از خرد کمتری نسبت به الف های والا برخوردارند.

الف های والا: مانند الف های برین خرد بسیار زیادی دارند و تقریبا در هر زمینه ای ماهر هستند و میشه گفت برترین نژاد در تامریل هستند و مانند الف های برین در سرزمینی جدا از بقیه نژاد ها به نام Summersat Isles زندگی میکنند.

.....................................................................

اورک ها: در تامریل بیشتر در دو رشته کوه Wrothgarian و Dragontail زندگی میکنند و از لحاظ خلق و خوی شبیه به اورک های آردا هستند.

اورک های تامریل در مناطق کوهستانی زندگی میکنند که این بی شباهت به اورک های تالکین نیست و مانند اورک های آردا موجوداتی نا آرام و جنگجو هستند.

خب با این دسته بندی و مقایسه موافق نیستم چون دقیق و درست نیست...

الف های دنیای TES به بیش از 3 دسته اصلی تقسیم میشن، مثلا توی نسخه ی اسکایریم به نژاد Snow Elves که بعدا تبدیل به Falmer شدن (و دیگه داستانش رو میدونیم) هم بسیار اشاره میشه، سوای نژادهای فرعی الف دیگه که توی نسخه ها دیگه یا پچ های مختلف بهش برخوردیم

اما الف های داستان تالکین دو دسته ی کلی اند: الف هایی که روشنایی درختان رو دیدن (کالاکوئندی)، الف هایی که روشنایی درختان رو ندیدن (موریکوئندی)؛ حالا بعدا به شاخه های مختلفی تقسیم میشن با توجه به موقعیت (که میتونید یه لیست تقریبا کامل رو توی انتهای سیلماریلیون ببینید)

در مورد اورک ها هم موافق نیستم، جز علاقه ی اون ها به نبرد (که متفاوته به علاقه به نابودی اورک های تالکین، موجوداتی که پلید هستن؛ اورک های اسکایریم پلید نیستن)، محل زندگیشون هم قلعه های کوچک خودشون هست که برای استفاده از معادنی که بهش احتیاج دارن و جزوی از زندگیشونه، در نزدیکی کوه ها بنا میشه، علاوه بر اینکه مشکلی با روشنایی ندارن (یکی از علت های اصلی زندگی اورک های دنیای تالکین در بطن کوه ها، مشکلشون با نور هست تا منابع معدنی) بیشتر میتونیم بگیم شبیه به اورک های وارکرفت یا مثلا اورگال های چهارگانه ی وراثت باشن

خب با این دسته بندی و مقایسه موافق نیستم چون دقیق و درست نیست...

الف های دنیای TES به بیش از 3 دسته اصلی تقسیم میشن، مثلا توی نسخه ی اسکایریم به نژاد Snow Elves که بعدا تبدیل به Falmer شدن (و دیگه داستانش رو میدونیم) هم بسیار اشاره میشه، سوای نژادهای فرعی الف دیگه که توی نسخه ها دیگه یا پچ های مختلف بهش برخوردیم

اما الف های داستان تالکین دو دسته ی کلی اند: الف هایی که روشنایی درختان رو دیدن (کالاکوئندی)، الف هایی که روشنایی درختان رو ندیدن (موریکوئندی)؛ حالا بعدا به شاخه های مختلفی تقسیم میشن با توجه به موقعیت (که میتونید یه لیست تقریبا کامل رو توی انتهای سیلماریلیون ببینید)

در مورد اورک ها هم موافق نیستم، جز علاقه ی اون ها به نبرد (که متفاوته به علاقه به نابودی اورک های تالکین، موجوداتی که پلید هستن؛ اورک های اسکایریم پلید نیستن)، محل زندگیشون هم قلعه های کوچک خودشون هست که برای استفاده از معادنی که بهش احتیاج دارن و جزوی از زندگیشونه، در نزدیکی کوه ها بنا میشه، علاوه بر اینکه مشکلی با روشنایی ندارن (یکی از علت های اصلی زندگی اورک های دنیای تالکین در بطن کوه ها، مشکلشون با نور هست تا منابع معدنی) بیشتر میتونیم بگیم شبیه به اورک های وارکرفت یا مثلا اورگال های چهارگانه ی وراثت باشن

الف های تامریل اتفاقا دقیقا به سه دسته اصلی تقسیم میشن. اون دسته Snow Elves هم که شما میگید اونها منقرض شده اند و دیگه نمیشه جزو نژاد های زنده الف حسابشون کرد. همچنین سر الف های Dwemer هم همین بلا اومد و منقرض شده اند و دیگه جزو نژاد های زنده محسوب نمیشن. در ضمن خود این تبدیل شدن الف های برفی به فالمر هم خودش یکی دیگه از شباهت هاست همینطور که میدونید توی دنیای تالکین مورگوت الف ها رو به موجوداتی به نام اورک تبدیل کرد و در اسکایریم هم میبینیم که الف های برفی به واسطه Dwemer ها به موجوداتی نفرت انگیز به نام فالمر تبدیل شدند.

................................................................

البته که اورک های اسکایریم پلید نیستند و من هم جایی ذکر نکردم که پلید هستند من گفتم که جنگجو هستند.

و اینکه شما میگید توی قلعه های کوچیک زندگی میکنند کاملا نادرسته چون این فقط در مورد اورک های مهاجر که به اسکایریم اومدند صدق میکنه. اورک هایی که در سرزمین خودشون زندگی میکنند در کوهستان های موجود در High Rock یک پادشاهی دارن و حتی شهر و پایتخت هم دارن و مثل اورک های اسکایریم در قلعه های کوچیک زندگی نمیکنن. و در آخر اینکه من هم نگفتم اورک های اسکایریم به نور حساس هستند. دقت کنید در این پست بیشتر به شباهت ها پرداخته شده تا تفاوت ها برای همین من بیشتر تفاوت ها رو ذکر نکردم.

الف های تامریل اتفاقا دقیقا به سه دسته اصلی تقسیم میشن. اون دسته Snow Elves هم که شما میگید اونها منقرض شده اند و دیگه نمیشه جزو سه نژاد الف حسابشون کرد. همچنین سر الف های Dwemer هم همین بلا اومد و منقرض شده اند و دیگه جزو نژاد های زنده محسوب نمیشن. در ضمن خود این تبدیل شدن الف های برفی به فالمر هم خودش یکی دیگه از شباهت هاست همینطور که میدونید توی دنیای تالکین مورگوت الف ها رو به موجوداتی به نام اورک تبدیل کرد و در اسکایریم هم میبینیم که الف های برفی به واسطه Dwemer ها به موجوداتی نفرت انگیز به نام فالمر تبدیل شدند.

................................................................

البته که اورک های اسکایریم پلید نیستند و من هم جایی ذکر نکردم پلید هستند من گفتم که جنگجو هستند.

و اینکه شما میگید توی قلعه های کوچیک زندگی میکنند کاملا نادرسته چون این فقط در مورد اورک های مهاجر که به اسکایریم اومدند صدق میکنه. اورک هایی که در سرزمین خودشون زندگی میکنند در کوهستان های موجود در High Rock یک پادشاهی دارن و حتی شهر و پایتخت هم دارن و مثل اورک های اسکایریم در قلعه های کوچیک زندگی نمیکنن. و در آخر اینکه من هم نگفتم اورک های اسکایریم به نور حساس هستند. دقت کنید در این پست بیشتر به شباهت ها پرداخته شده تا تفاوت ها برای همین من تفاوت ها رو ذکر نکردم.

انقراض دلیلی بر وجود نداشتنشون نیست! درهرحال تقسیم نژادها اونجا کاملا متفاوت هست، Dwemer به قولی کوتوله های دنیای TES هستن یا اورک ها یا اون الف های که نام برده شده، همه و همه از نزاد Mer یا الف هستن و بازم نمیشه مقایسه کرد با 2 گروه الف های دنیای تالکین!

میدونم، اما یادم نمیاد ذکر شده باشه توی کوه زندگی میکنن پایتختشون بین دو کوه هست!

درهرحال با 2-3تا شباهت که اصلا ربط اختصاصی به تالکین نداره و فقط یک شباهت اسمی (مثلا اورک) نمیشه این دو دنیا رو به هم مرتبط کرد یا بگیم تاثیرش به طور مستقیم از دنیای تالکین گرفته شده...

انقراض دلیلی بر وجود نداشتنشون نیست! درهرحال تقسیم نژادها اونجا کاملا متفاوت هست، Dwemer به قولی کوتوله های دنیای TES هستن یا اورک ها یا اون الف های که نام برده شده، همه و همه از نزاد Mer یا الف هستن و بازم نمیشه مقایسه کرد با 2 گروه الف های دنیای تالکین!

میدونم، اما یادم نمیاد ذکر شده باشه توی کوه زندگی میکنن پایتختشون بین دو کوه هست!

درهرحال با 2-3تا شباهت که اصلا ربط اختصاصی به تالکین نداره و فقط یک شباهت اسمی (مثلا اورک) نمیشه این دو دنیا رو به هم مرتبط کرد یا بگیم تاثیرش به طور مستقیم از دنیای تالکین گرفته شده...

ما اینجا درباره نژاد های در قید حیات! حرف میزنیم.

درباره Mer جایی گفته نشده که هر موجودی که از نژاد Mer باشه الف هست. درسته که اورک ها و الف های تاریک و... همه از این نژاد هستند اما بازم نمیشه اورک ها رو الف حساب کرد! درسته که از یه ریشه هستند اما اگه خصوصیات ظاهری و حتی توانایی های این دو رو با هم مقایسه کنید میبینید که زمین تا آسمون با هم فرق دارند.

الف های تالکین هم درسته که دو گروه هستند اما اگه همین تقسیم بندی رو تشریح کنیم اینجوری میشه:

الف---->الدار---->سیندار - برین

الف---->آواری----> الف های تاریک

من قسمت سوم این تقسیم بندی رو ذکر کردم.

درباره اورک ها هم من که نگفتم ((توی)) کوه زندگی میکنن!

اتفاقا اگه دو سه تا شباهت بود یا شباهت اسمی بود که اصلا این پست رو نمیدادم. ایشالا توی پست های بعدی به بقیه شباهت ها هم خواهم پرداخت. تاثیرش رو هم من نگفتم به طور مستقیم از تالکین گرفته بلکه یه جاهایی میشه گفت نه فقط از دنیای تالکین بلکه از بقیه دنیاهای فانتزی الگو گرفتند. اتفاقا خیلی خلاقیت هایی در تامریل می بینیم که در هیچ دنیای فانتزی دیگه ای دیده نمیشه که این خودش قابل تحسینه.

ما اینجا درباره نژاد های در قید حیات! حرف میزنیم.

وقتی در مورد یک دنیا صحبت میشه، انقراض یا عدم انقراض اون ها بی معنیه، مثل اینه که وقتی میخوایم به طور کامل کره ی زمین رو مثلا با یکجا (فکر کنیم یه کره ی دیگه کشف شده با حیات!) مقایسه کنیم، بگیم چون دایناسورها منقرض شدن، لازم نیست اون ها رو حساب کنیم یا مثلا پلنگ نمیدونم کجا (فرض میکنیم!) که منقرض شده رو حساب نکنیم! این چه معنی داره آخه :/ ما داریم به طور کلی مقایسه میکنیم، پس باید همه ی زوایا رو حساب کنیم

الف های تالکین هم درسته که دو گروه هستند اما اگه همین تقسیم بندی رو تشریح کنیم اینجوری میشه:

الف---->الدار---->سیندار - برین

الف---->آواری----> الف های تاریک

من قسمت سوم این تقسیم بندی رو ذکر کردم.

قسمت سوم؟ :/

درهر صورت این تقسیم بندی کامل نیست و میشه بگیم غلط هست، برای اطلاعات بیشتر همونطور که گفم به کتاب های تالکین مراجعه کنید :D

تاثیرش رو هم من نگفتم به طور مستقیم از تالکین گرفته بلکه یه جاهایی میشه گفت نه فقط از دنیای تالکین بلکه از بقیه دنیاهای فانتزی الگو گرفتند. اتفاقا خیلی خلاقیت هایی در تامریل می بینیم که در هیچ دنیای فانتزی دیگه ای دیده نمیشه که این خودش قابل تحسینه.

وقتی عنوان به اون بزرگی وجود داره "تاثیرپذیری تامریل از آردا" و بعد با این توضیحات: "سری بازی های Elder Scrolls و دنیایی که این بازی ها در اون به وقوع میپیونده شباهت های زیادی به دنیای ساخته تالکین داشته و تاثیر زیادی از اون گرفته. در این پست و پست های بعد به وجه های اشتراک دو دنیای تامریل و آردا میپردازیم." درش موجوده، نمتونم راحت از این ادعای سنگین بگذرم! و نگفتم هم تاثیری از جاهای دیگه نگرفته، به اندازه ی کافی فکر کنم اطلاع دارم و شباهت ها رو تا حدی میشناسم، چیزهای بهتری میشد گفت که بازم اختصاصی تالکین نیست بخوایم کاملا حساب کنیم خیلی هاش

درهرحال منتظر پست های بعدیت هستیم :|

سلام به همه...

در این پست قصد دارم درباره دورف های سرزمین اسکایریم بحث و گفت و گو کنم...

اگه مراحل اصلی بازی رو طی کرده باشین در یکی از اون ها برای به دست آوردن یه طومار به شهری زیر زمینی به نام میدان تاریکی (blackreach) فرستاده می شین...

post-3303-0-26689500-1415201358_thumb.jp

post-3303-0-43874400-1415201281_thumb.pn

شهری که ساختمان هایی بزرگ با شکل ساخت و مهندسی خاصی توش وجود داره ، بنا هایی که در سطح سرزمین اسکایریم کمتر دیده میشه...

post-3303-0-47101800-1415201230_thumb.pn

معادن فراونی از سنگ های ارزشمند و البته عجیب رو می توان در سرتاسر این شهر زیر زمینی دید...

طبق اطلاعات داده شده درباره ی این موضوع شهر ها متعلق به نژادی باستانی به نام (Dwarves) یا همون دورف ها هست...این نژادی طی داستانی که در ادامه ی بهش اشاره می کنم، منقرض و برای همیشه ناپدید می شه...

اما ابزار های زندگی عادی و البته نظامی زیادی از این نژاد در این شهر زیر زمینی و شش شهر دیگر باقی می مونه که شباهت های زیادی به وسایل دورف های آردا دارن...

این داستان ادامه دارد....خیلی هم زیاد ادامه دارد...

سلام از اینکه این همه به نوشته ی من توجه کردین و این همه پاسخ برام فرستادین ممنونم واقعا منو تحت تاثیر قرار دادین.... :)

طبق اون چیزایی که در کتاب نبرد ایتیریوم اثر تارون درث با متن مقدمه ی : مقاله ای درباره ی فروپاشی شهر های دورف های اسکایریم تقدیم به کتریا ، دوست و همکارم......نوشته....درباره ی دورف های تمریل و اسکایریم به نتایج جالبی می رسیم که خودش جای بحث فراوان داره که شما واقعا پکوندین از بس با من سر این مسئله بحث و گفتو گو کردین...

داستان دورف های اسکایریم : در اسکایریم چهار شهر زیر زمینی وجود داره که هر کدوم ورودی های با معماری های خاص در سطح اسکایریم هم دارن...در این کتاب نوشته که دورف های اسکایریم به شکلی جالب و شبیه به دورف های آردا از سنگی معدنی و خاص خودشون به نام ایتیریوم استفاده می کنن ((البته اسم سنگ معدنی دورف های آردا میتریل هستش)).....این سنگ ویژه گی هایی بسیار انحصاری برای خودش داره : رنگش آبی روشنه ، مثل کریستاله ، هاله هایی جادویی و قدرتمند اطرافشه ، از نظر شیمیایی خنثی هستش ، و به هیچ روشی نمیشه ذوبش کرد ، نمیشه قالبش گرقت ، متصل یا جداش کرد و یا حتی نمیشه اون رو شکوند...البته برای دورف های اسکایریم این مشکلات به عنوان مسائلی کوچیک به شمار می رفته خوب البته عادیه چون همهمون می دونیم که آهنگری و کار با سنگ ها و فلزات تو خون دورف هاست...و این مسائل برای دیگر نژاد های اسکایریم مشکل محصوب می شده....در اواخر سال های حکومت شاه هرولد در سطح اسکایریم ، دورف ها طی حفاری هایی بزرگ به معادنی عظیم از این سنگ معدنی دست پیدا می کنن...و همین باعث شکل گیری اتحادی میان چهار شهر برای ایجاد یک آهنگری مشترک برای تحقیق و ساخت اشیائ مختلف با این ماده معدنی میشه...این آهنگری در کوهپایه های جنوب استان ریچ ( در جنوب شرقی شهر ریفتن ) قرار داره و اونطور که تو کتاب نوشته این منطقه به شکلی بسیار منظم کنترل و حفاظت می شده تا اسرار کار با این ماده به دست نژاد های بیگانه نیافته...حتی استخراج این ماده هم با نظارت های چند مرحله ای همراه بوده...

جالبه که بدونید تحقیقاتی که من روی این ماده انجام دادم نشون میده بعضی خصوصیت های زکر شده واقعا درسته (( البته تو دنیای ما این ماده ایریدیوم نام داره با عدد اتمی 77)) حتی اونجایی که نوشته ذوب نمیشه هم درسته چون دمای ذوب ماده ی ایریدیم حدود 2410 درجه سلسیوسه و حتی دمای جوشش هم در عدد بسیار بالای 4130 درجه سلسیوس قرار داره از دسته فلز های گروه پلاتینه و حتی خواصش م مثل rh هاست و کاربرد های آلیاژی داره و توی کاتالیزور ها هم استفادش می کنن ...فقط شکلش با اونی که تو اسکایریم وجود داره و تو کتاب توصیف شده فرق می کنه...ولی دقیقا مثل اونی که تو اسکایریمه خیلی کاربرد داره.

ایریدیوم در جدول تناوبی:

post-3303-0-07455300-1415730730_thumb.jp

ایریدیوم در دنیای ما:

post-3303-0-99529100-1415731979_thumb.jp

بقیشو تو روز های آینده براتون تعریف می کنم فقط اگه میشه این همه تو ذوق ما نزنین و یه نظری ، جوابی ، چیزی بنویسین بلکه ما هم ضایع نشیم.

ویرایش:

همین الان فهمیدم که کتاب نبرد ایتیریوم که یه مطلب ازش توی پست های قبلی گذاشتم نوشته خود تارون درث نبوده.....بلکه نویسنده و محقق اصلی کتاب زنی به نام کتریا بوده که طی خیانت دوستش تارون کتاب به نام تارون درث ثبت می شه....اما بعد ها تارون از کارش پشیمون میشه و برای جبران در مقدمه کتابش می نویسه تقدیم به دوست و همکارم کتریا.....

تنزل چهار شهر :

طی سه سال چهار شهر معروف و عظیم دورف های اسکایریم از ((مارکارث)) تا کوهستان ((ولوثی)) به شکل عجیبی یکی پس از دیگری در برابر لشکر کشی های پادشاه سقوط کردند.شهر هایی که سالیان سال در برابر حملات نورد (( نژاد nord)) های اسکایریم آن گونه مقاومت کرده بود حالا به جولانگاه لشکریان پادشاهی تبدیل شده بود. با اینکه تاریخ نگاران نورد این پیروزی ها رو به خاطر لطف خدایان و البته استفاده از تاکتیک های نظامی جدید توسط شاه (( گلری )) می دونستن ولی فرماندهان نظامی و حتی خود لشکریان پادشاهی هم از این سری پیروزی های مداوم و پر سرعت بسیار متعجب می شن....مشکل کجا بود؟؟؟؟؟

تارون توی کتابش می نویسه شهر های دورف ها غیر قابل نفوذ و لشکریانشان شکست ناپذیرن...دورف ها از روش ها و فنون نظامی خاص خودشون استفاده می کنن که برای دیگران غیر قابل درکه...تارون و کتریا نتیجه می گیرن که چندین سال قبل از حملات و پیروزی های برق آسای شاه گلری نورد تعداد زیادی از دورف ها در جنگ های داخلی از بین رفته بود....دلیل کجا بود؟؟علت این جنگ ها چی بود؟؟مگه هر چهار شهر با هم متحد نبودن؟؟

قبلا گفتیم دورف ها برای کار با ایتیریوم در آهنگری مشترک با هم متحد می شن.....اما قضیه به همین جا ختم نمی شه ، هر شهر قصد داشته تسلط بیشتری روی آهنگری داشته باشه...اول نزاع به صورت سرد و ساده و بعد هم یه جنگ واقعی در بین چهار شهر برای تسلط بر آهنگری به وجود میاد...در طی این جنگ طولانی و البته فرسایشی تعداد زیادی از دورف ها از بین می رن و جمعیتشون افت شدیدی رو متحمل می شه اما هیچ کدوم در این جنگ ها به پیروزی نمی رسن و میراث این جنگ فقط از بین رفتن اتحاد ، به وجود اومدن درگیری های داخلی ، کاهش جمعیت ، در نتیجه کاهش نیروی نظامی و انسانی هر چهار شهر و البته باز شدن راه برای لشکرکشی های شاه گلری نورد بوده.

این موضوع هنوز ادامه داره...اگه سوالی دارین در ادامه تاپیک اعلام کنین...ممنونم.

ادامه ی فتوحات شاه گلری : نورد ها باور نمی کنند!!

جنگ های دورف ها و نورد ها ادامه داشت ، سرعت حرکت سپاهیان شاه برق آسا بود.....حتی خود نورد ها هم سردرگم مانده بودن . یاداشت های کتاب نبرد ایتیریوم نشون میده بعد از یک قرن دورف ها دوباره بخش اعظمی از قلمرو خودشون رو پس می گیرن ولی هیچ مدرکی مبنی بر ادامه کار در آهنگری سری دورف ها وجود نداشته....آهنگری برای همیشه رها شد و هیچکس نتونست اون رو پیدا کنه...ماجراجویان زیادی تلاش کردن تا این میراث کهن رو پیدا کنن ولی هیچکس موفق نشد...انگار فقط خود دورف ها جای اون رو می دونستن...بعد از گذشت چندین سال دیگه خود دورف ها هم به شکل عجیبی ناپدید شدن ، اربابان آهنین مثل آهنگری بزرگشون برای همیشه به تاریخ پیوستن.

post-3303-0-42508300-1416999080_thumb.jp

در ادامه همین تاپیک به دلایل ناپدید شدن دورف های اسکایریم می پردازیم.

انتقام خیانت....دشمن کیست؟

در پست های قبلی در همین تاپیک ، دوستان درباره نژاد های اسکایریم مطالب مفیدی رو ارائه کرده بودن.

گفته بودن که الف ها به سه نژاد : Dark Elves ( الف های تاریکی ) ، Wood Elves ( الف های جنگل ) و High Elves ( الف های والا) تقسیم می شن....خیلی خوبه ولی برای اون چه در جریان بازی می بینید نه اونی که در جریان بازی متوجهش می شین ....اگه ترجمه کتاب های اسکایریم و همینطور مطالب میان لود های بازی رو بخونید به حجم بالایی از اطلاعات و داستان های زیبا و جالب درباره تاریخ اسکایریم و تامریل دست پیدا می کنید... حتی به یه سری نژاد دیگه که در جریان بازی هم بودن توجه نشده بود مثلا دورف ها و این یکی که الان دربارش بحث می کنیم...((البته همینجا بگیم که دوستان واقعا هیچ کم نزاشتن و سخن همه قابل احترام و مفیده )) همه کسایی که توی بازی بودن با نژادی به نام فالمر ها ( Falmers ) آشنایی دارن....موجوداتی شبیه گابلین های آردا...اون ها کور هستن و در تاریکی بیشتر دیده می شن البته بیشتر که نه همیشه تو تاریکی دیده می شن... ولی ما اون ها رو در میدان تاریکی ( Blackreach ) ((همون جایی که توی پست های قبلی بهش اشاره ای داشتیم)) بیشتر می بینیم...

post-3303-0-65257400-1417112949_thumb.jp post-3303-0-43141800-1417112933_thumb.jp

حالا می پرسین به دورف های داستان ما چه ربطی دارن؟؟ادامه رو بخونین تا ارتباطشون با هم رو براتون بگم...

منبع داستان ما :

کتاب فالمر : یک تحقیق

نوشته اورسا اوثراکس

با مقدمه ی : تحقیقی در باره ی فالمر ها و نبرد با دورف ها

این کتاب به زبان محاوره ای خود اورسا بود : من تحقیق کرده ام ، سفر کرده ام ، اکتشاف کرده ام ، مشاهده کرده ام و به این نتیجه رسیدم که فالمر های پلید و قاتل همان الف های برفی ( Snow Elves ) افسانه ای هستند...هیچ کس نمی داند که داستان آغازشان چه بود ولی من از کتاب سقوط شاهزاده ی برفی ( Fall Of The Snow Prince ) که درباره ی شرح نبرد ( Battle Of Moesring ) توسط لوخیم نوشته شده ، اینگونه فهمیدم : لوخیم خوش شانس خود شاهد جنگ بود...رهبر فالمر ها ( الف های برفی )...البته آن زمان هنوز فالمر نبودند...که به او فقط شاهزاده ی برفی می گفتند در یک از جنگ ها کشته و توسط دشمنان و قاتلینش که نورد ها ( Nord ) بودند با احترام کامل دفن شد...بعد از از هم پاشیدگی پادشاهی شاهزاده برفی و شکست لشکریان ...الف های برفی از خانه های خود رانده و آواره ی کوه ها ، دشت ها و غار های تاریک و نمناک شدند...تا اینکه حال دیگر آنان را هرگز نمی بینیم...

من این کتاب رو با نام falmers : the study در زیر زمین هتلی به نام اجاق یخ زده ( Frozen Hearth ) در شهر وینترهولد (Winterhold ) پیدا کردم....

اما جایی که داستان الف های برفی باستان به پایان می رسد....داستان فالمر های امروزی تازه شروع می شود.

انتقام خیانت....دشمن اینجاست.

سلام خسته نباشید..

کتاب فالمر : یک تحقیق

نوشته اورسا اوثراکس

با متن مقدمه ی : تحقیقی درباره ی فالمر ها و نبرد با دورف ها

توی پست قبلی گفتیم که بعد از شکست الف های برفی این نژاد دیگه تو اسکایریم دیده نشدن و بعضیا بر این باور بودن که اونا منقرض شدن.

اما این تازه شروع داستانه.....

بعد از شکست شاهزاده ی برفی ، الف های برفی منقرض نشدند بلکه به اعماق زمین رفتن تا از گزند نژاد نورد در امان باشن اونا مجبور شدن به بدترین جایی ممکن براشون ، پناه ببرین...منطقه ای دور از نور و روشنایی به نام میدان تاریکی (Blackreach ) (( توی پست های قبلی بهش اشاره کردم )) سرزمین باستانی دورف های افسانه ای.

نوشته ی خود اورسا : بله افسانه ی میدان تاریکی واقعا وجود دارد...من آنجا بوده ام و برخلاف دیگر کسانی که از سفر به آنجا هرگز بازنگشتند من زنده از آن جا خارج شدم...و حالا حقیقت ها را درباره ی فالمر ها می دانم..

بعد از شکست الف های برفی از نورد ها و پناهنده شدن این نژاد به سرزمین تاریک اربابان آهنین ، دورف ها راضی شدند تا از الف های برفی بیچاره را حمایت کنند...اما به قیمتی گران !!!

دورف ها نسبت به مهمانان الف خود بی اعتماد بودند...از این رو الف های برفی را به خوردن نوعی قارچ سمی که فقط در تاریکی اعماق زمین می رویید تشویق کردند...این قارچ آنان را نمی کشت اما بردگی همیشگی آنان برای دورف ها را تضمین می کرد...قارچی که مصرفش اعتیاد آور بود و به تدریج باعث کوری مصرف کننده ی خود می شد...اعتیاد آور بودن این قارچ باعث شد الف های برفی این گیاه را به عنوان غذای ثابت خود برگزینند...این اعتیاد نه تنها باعث کوری آنان می شد بلکه کور بودن نسل های آینده این نزاد را هم تضمین می کرد...باری دیگر نژادی نیرومند و بزرگ به زیر کشیده شد......الف های برفی برای همیشه کور شدند....

آنان موجودادتی پلید ، وحشی ، خونخوار و به دور از رحم و صلح و بخشش شدند..

آنان................فالمر شدند.

((این داستان ادامه دارد))

دانه های برف فریاد می زنند.

کتاب : خیانت شده

نوشته ی : انگوی املوث

با متن مقدمه ی : سقوط شاهزادگان برفی به اعماق زمین

متن این کتاب کاملا به صورت شعر بودش...شعری که آقای انگوی املوث در باره ی شکست و سرگزشت نژاد الف های برفی نوشته بوده.

و زمانی که شاهزاده ی برفی سقوط کرد

الف های برفی به دو دسته شدند

آنان که ماندند و آنان که برای بقا به اعماق زمین نفوذ کردند

آنان مغلوب و بیرحمانه محدود شده بودند

تمام خرد و هکمتشان در یک آن از بین رفت

آنان که زمانی نسیم خنک پوستشان را نوازش می کرد

حال باید گرمای شعله های آتش را بر پوستشان تحمل می کردند

و غروری که همیشه به همراهشان بود

همچو نامشان از یاد ها رفت

ترد شده از خانه های یخی و سردشان

زندانی شده در تاریکی دالان ها در دل شب

در حالی که علم و فهمشان رو به نزول بود

و با ترس فراوان نفس می کشیدند

در حالی که چشمانشان دیگر چیزی نمی دید

به زنجیر کشیده و اسیر و برده شدند

رویا ای که زمانی سرشار از روشنایی روز و نور سفید برف ها بود

حال به تاریکی تبدیل شده است

تنها بودند و به آنان خیانت شده بود

تا آنجایی که بیشتر و بیشتر به سوی ذلت و خاری سقوط می کردند

نام کتاب (( the betrayed )) هستش و قیمتشم بیست سکه هست.

((این داستان ادامه دارد))

نبرد سنگ ها

برگرفته از کتاب فالمر : یک تحقیق

نوشته ی اورسا اوثراکس

با متن مقدمه ی : تحقیقی درباره ی فالمر ها و بازگویی نبرد آن ها با دورف ها

خوب تو پست های قبلی تا سقوط و به زنجیر کشیده شدن نژاد الف های برفی و تبدیل شدنشون به نژادی جدید به نام فالمر رفتیم...ولی الان تو این پست قصد دارم ادامه ی داستان پر فراز و نشیب این نژاد را براتون تعریف کنم .

هر برده ای روزی برعلیه ارباب خود قیام و شورش می کند...سرانجام فالمر ها در برابر اربابان دورف خود قیام کردند.سال ها پس از روز هایی که برای در امان ماندن از گزند نورد ها به اعماق زمین پناه آوردند دگر بار برای آرامش و رهایی از دست دشمنانشان دست به شورش زدند...بیشتر و بیشتر به اعماق زمین رفتند و شهر هایی مخفی را در تاریک ترین دخمه ها ی تاریک برای خود ساختند و به جنگ با دورف ها پرداختند...سالیان سال جنگی سخت و خونین بین دو نژاد در اعماق زمین ، جایی که هیچکس از آن با خبر نبود در جریان بود...جنگی که به نبرد سنگ ها(war of the crags ) مشهور شد...در زمانی که دیگر نژاد ها در سطح اسکایریم در آرامش زندگی می کردند و از هیچ چیز با خبر نبودند...جنگی که میادین نبردش ، دلاورانش ، قهرمانانش و اتقاقاتش هرگز شناخته نشد...تا اینکه یک روز جنگ هایی که در صد ها سال جریان داشت به شکل عجیی به پایان رسید...فقط در یک روز!!!

(این داستان ادامه دارد)

پایان جنگ ، دورف ها کجا رفتند؟

در یکی از روز هایی که در اعماق زمین مثل همیشه هیچ نوری وجود نداشت...و شب روزش مشخص نبود ، لشکر فالمر ها آماده ی جنگ و به میدان نبرد وارد شد...اما هیچ دورفی برای مقابله وجود نداشت...چی شده بود؟ هیچ دورفی وارد میدان نبرد نشده بود تا با دشمنش مصاف دهد....همه شان ناپدید شده بودن ، کل نژاد دورف ها ناگهان غیبشان زده بود...تالار ها خالی بود دیگر صدای آهنگری ها و جکش نمی آمد...

(( اینجا برمی گردیم به نبرد با انسان ها ، اورسا و کتریا بر این باورند که نبرد دورف ها با انسان ها از یکی طرف و جنگ با فالمر ها از طرفی دیگر موجب کاهش شدید جمعیت اونا شده این فرضیه قابل قبوله چون جنگ با فالمر ها باعث شده بود که سرعت فقوحات لشکریان شاه گلری نرد برق آسا بشه یعنی دورف ها توی یه جنگ فرسایشی و طولانی مدت با دو جناع بودن....اما یه مشکلی هست...هر چقدر هم که جمعیتشون کاهش پیدا کنه ، اینکه همشون به طور ناگهانی غیبشون بزنه و دیگه پیدا نشن خیلی عجیبه...این مسئله یکی از اون راز هاست که هرگز فاش نشد....مثل آهنگری دورف ها که هیچکس نتونست پیداش کنه و میگن احتمال داره خود دورف ها نابودش کرده باشن ولی بازم اثری ازش نیست ))

رفتن دورف ها از تالار هاشون و خالی ماندن شهر های چهارگانه فصلی جدید برای زندگی آزادانه و جدید فالمر ها گشود...حالا اونا می تونستن به راحتی و بدون چشیدن مزه ی تلخ بردگی وحقارت قلمرو و خانه ی خودشون وداشته باشن....توی روز ها و پست های آینده درباره ی زندگی جدید فالمر ها مطالب جالبی رو ارائه می کنم.

موفق باشین.

آغاز قصه

اینطور بود که الف های برفی که حالا فالمر شده بودند ، زندگی جدید خودشون رو شروع کردن.

طی سال های اخیر مشاهده ی این موجودات در سطح اسکایریم بیشتر شده ، حملات غارتگرانه ی آنان به اهداف مد نظرشان هر روز بی رحمانه تر و با سازماندهی و نظم بهتر انجام می شود...تحقیقات و مشاهدات نشان می دهد فالمر ها دوباره آماده می شوند که قدرت دیرین خود را باز پس گیرند و تاریخ هم نشان داده که این سرزمین تغییرات را خوب می پذیرد...آمده اند تا شکوه باستانی خود را دوباره بدست آورند و برای بدست آوردن این شکوه به هیچ کس رحم نمی کنند...کینه ای که از انسان ها به خاطر به زیر کشیدنشان ، از دیگر الف ها به خاطر همراهی و کمک نکردنشان و از دورف ها به خاطر پست و خار کردنشان دارند هر روز شعله ور تر می شود.

آیا دوباره از اعماق زمین بلند شده و همچو سیلی خروشان ساکنان نور ( سطح اسکایریم ) را با خود می برند؟ و قلمروشان را باز پس می گیرند؟

بدین ترتیب قصه ی آنان آغاز شد...موجوداتی کور شبیه گابلین که در تاریکی هوای شب های سرد و سیاه از اعماق زمین و از لای سنگ ها و سخره ها به بیرون می آیند تا به گله های گاو و گوسفند حمله کنند ، مسافران را غارت کنند ، آنان را بکشند ، خونشان را بخورند و کودکان در گهواره را بدزدند و کلبه های تنهای دشت را نابود و خانواده های درونشان را با خود ببرند.

از همه کسانی که طی این چند ماه مطالب من توی این تاپیک رو دنبال می کردند...حالا به هر نحو از پسندیدن گرفته تا پیام هایی که به خودم می دادن ، ممنونم.

dain ll ironfoot ( آرمان )

دهم دی ماه سال 1393

نامه تمام

در در 1/24/2014 at 3:31 PM، راداگاست قهوه ای گفته است :

همینطور که داستان بازی رو میخواستین اینم داستان بازی که توسط خود سازننده بازی به صورت رمان در اومده دوستان اگه خوششون اومده ادامش بدم؟؟

عالی بود دوست عزیز

ممنون میشم ادامه بدی

اگه امکانش هست کتاب های داخل بازی رو هم ترجمه شو بزارید

در مورد افسانه ها هم  بگید

ممنون عالی بود کارتون

در در 8/4/2014 at 0:52 AM، The Witch-King گفته است :

الف های تامریل اتفاقا دقیقا به سه دسته اصلی تقسیم میشن. اون دسته Snow Elves هم که شما میگید اونها منقرض شده اند و دیگه نمیشه جزو نژاد های زنده الف حسابشون کرد. همچنین سر الف های Dwemer هم همین بلا اومد و منقرض شده اند و دیگه جزو نژاد های زنده محسوب نمیشن. در ضمن خود این تبدیل شدن الف های برفی به فالمر هم خودش یکی دیگه از شباهت هاست همینطور که میدونید توی دنیای تالکین مورگوت الف ها رو به موجوداتی به نام اورک تبدیل کرد و در اسکایریم هم میبینیم که الف های برفی به واسطه Dwemer ها به موجوداتی نفرت انگیز به نام فالمر تبدیل شدند.

................................................................

البته که اورک های اسکایریم پلید نیستند و من هم جایی ذکر نکردم که پلید هستند من گفتم که جنگجو هستند.

و اینکه شما میگید توی قلعه های کوچیک زندگی میکنند کاملا نادرسته چون این فقط در مورد اورک های مهاجر که به اسکایریم اومدند صدق میکنه. اورک هایی که در سرزمین خودشون زندگی میکنند در کوهستان های موجود در High Rock یک پادشاهی دارن و حتی شهر و پایتخت هم دارن و مثل اورک های اسکایریم در قلعه های کوچیک زندگی نمیکنن. و در آخر اینکه من هم نگفتم اورک های اسکایریم به نور حساس هستند. دقت کنید در این پست بیشتر به شباهت ها پرداخته شده تا تفاوت ها برای همین من بیشتر تفاوت ها رو ذکر نکردم.

فکر کنم یه چند سالی دیر دارم میگم
ولی الف های برفی (Snow Elves) منقرض نشدن
2 تا از اونا زنده اند (البته یکیشونو خودمون میکشیم)