به نظر من تو اين كتاب تنها چيزي كه خيلي جالب بود و واقعا به نظر من عالي ترين قسم جادو بود داشتن جان پيچ ها يا همان هوروكروكس ها و قديسان مرگ كه همان چوب برتر . شنل نامرئي و سنگ احيا بود متشكر مي شم نظراتتون رو بنويسيد
نقدي بر كتاب هري پاتر وقديسان مرگ
یاد اون روزها که هری پاتر میخوندیم به خیر!
این کتاب بهترین کتاب رولینگ بود و به بهترین شکل ممکن داستان رو تموم کرد. خلی خوب با شخصیت اسنیپ بازی کرد و باعث شد تا دوباره بشینم کل کتابها رو از اول بخونم و به اسنیپ با دید جدید نگاه کنم.
اتفاقا بر خلاف مهدی من این کتاب رو دوست نداشتم.به جز مانور شخصیت اسنیپ،بقیه داستان خیلی ساده لوحانه جلو رفت.قهرمان کشی های پی در پی به جای اینکه نقطه قوت داستان باشه،به نقطه ضعفش تبدیل شده بود.آخرین فصل کتاب هم که دیگره شورش رو درآورده بود.نوشتن موخره تو یه کتاب دنباله دار به این سبک تقریبا مساوی با خود کشی در حد فیلم هندیه به نظرم.
بهترین کتاب محموه از نظر داستان پردازی(از نظر من) محفل و بعد از اون آزکابان بود.
ای بابا, یاد دوران نوجوانی به خیر !! با هری پاتر بزرگ شدیم .. .
کشتن های پی در پی به جای اینکه نقطه قوت داستان باشه،به نقطه ضعفش تبدیل شده بود
موافقم .. .
آخرین فصل کتاب هم که دیگره شورش رو درآورده بود.نوشتن موخره تو یه کتاب دنباله دار به این سبک تقریبا مساوی با خود کشی در حد فیلم هندیه به نظرم.
بیشتر موافقم .. .
به جز مانور شخصیت اسنیپ،بقیه داستان خیلی ساده لوحانه جلو رفت.قهرمان کشی های پی در پی به جای اینکه نقطه قوت داستان باشه،به نقطه ضعفش تبدیل شده بود.آخرین فصل کتاب هم که دیگره شورش رو درآورده بود.نوشتن موخره تو یه کتاب دنباله دار به این سبک تقریبا مساوی با خود کشی در حد فیلم هندیه به نظرم.
منم با این چیزایی که میگی موافقم، نبرد هاگوارتز خیلی بچه گانه بود. موخره داستان هم برای نشون دادن پایان خوش برای بچه ها(که مخاطب اصلی کتاب هستن) بود. اما به نظرم شخصیت اسنیپ و تقابل یادگارها و هورکراکسها جالب بود و به نقصهای کتاب میچربید.
اما از چیزی که اصلا خوشم نیومد پیش بینی های مسخره دامبلدور بود. آخه روی چه حسابی فکر میکرد که هری از خونه مالفوی سر در میاره و چوب دستی دراکو رو به زور از دستش در میاره و ارباب چوبدستی شکست ناپذیر میشه. چند مورد دیگه هم از این قبیل بود که الان یادم نیست ولی اون موقع خیلی اذیتم میکرد.
دقیقا با نظرت موافقم 3D Mahdi آخر داستان یا همون جنگ هاگوارتز خیلی بیخود تموم شد در مورد نظرات دامبلدور هم باز باهات موافقم بهترین قسمت داستان همون بازی با شخصیت اسنیپ بود و از همه مهمتر خود قدیسان مرگ بود واقعا ایده ی جالبی داده بود به نظر من یکی از بهترین قسمت های جادوگری بود
راتی در مورد کنکورت خیال کردم کنکور آزمایشی داری نمی دونستم واس ارشد می خونی ببخشید :ymapplause:
من هم با پیشگویی های دامبلدور اصلا حال نکردم !
از کجا میدونست که رون قراره اون دوتا رو ترک کنه که بهش اون فندک رو دارد ؟؟؟؟؟؟؟؟
نقش ابر چوب جادو و شنل و اون سنگ عمر به نظرم نقطه مقابل مسخره ای بود در مقابل یادگاران ، که نقششون زیاد بچشم نمیومد و نقش قابل توجهی نداشتند !
مرگ های پی در پی هم به ششششششششششششششششدتتتتتتتتتت عذابم میداد !
و با وجود این که خیلی ها بهم گفتن محفل ققنوس کتاب ضعیفی بود ، و فلان و فلان و فلان ، من شخصا از خوندنش بیشتر از بقیه کتاب ها لذت بردم.
نقش ابر چوب جادو و شنل و اون سنگ عمر به نظرم نقطه مقابل مسخره ای بود در مقابل یادگاران ، که نقششون زیاد بچشم نمیومد و نقش قابل توجهی نداشتند !
من که منظورت رو در این رابطه نمی فهمم :ymapplause:
سنگ و ابر چوب و شنل در واقع همون قدیسان مرگ بود درسته که نقشش زیاد معلوم نبود ولی نقطه ی مقابل با هورکورکس ها که ولدرمورت رو هوروکورکس ها جاودانه می کنه و هری رو قدیسان مرگ در واقع این ایده که این سه شی به انسان فنا ناپذیر بودن رو به ارمغان مباره خیلی جالب بود واقعا جادویی جادویی بود
که ولدرمورت رو هوروکورکس ها جاودانه می کنه و هری رو قدیسان مرگ در واقع این ایده که این سه شی به انسان فنا ناپذیر بودن رو به ارمغان مباره خیلی جالب بود واقعا جادویی جادویی بود
موافقم, به نظرم نظریه ی جالبی بود و همینطور داستان اقتباسی از این نظریه هم خیلی جالب بود .. .
و با وجود این که خیلی ها بهم گفتن محفل ققنوس کتاب ضعیفی بود ، و فلان و فلان و فلان ، من شخصا از خوندنش بیشتر از بقیه کتاب ها لذت بردم.
جالب اینجاست که خیلی از کسایی که کتاب ها رو مطالعه نکردن از برداشت سینمایی هری پاتر و محفل ققنوس بیشتر از کارای دیگه خوششون اومده !! " البته این نظر سنجی نیست !! و نتیجه از اطرافیان خودم به دست اومده !! !
راستش می خواستم یه ذره در مورد شخصیت والدرمورت بحث کنیم و به این سوالات پاسخ بدیم که :
آیا والدمورت قوی بود ؟؟
والدمورت قوی بود یا دامبلدور ؟
از بین والدمورت - گریندل والد و دامبلدور کدومشون قوی بود ؟
دلایل شکست والدموت چی بود ؟؟
شخصیت والدمورت چه گونه بود ؟ به نظرم یه ذره عقده ای بار اومده بود هر چی باشه یه اصیل زاده بود و در فقر و فلاکت بزرگ شده بود که می تونه تو شخصیتش تاثیر بزاره
و از اهمه مهم تر آیا هری قدرت مند بود ؟
خلاصه فعلا همین سوالات هستش که فکر کنم فعلا کافی باشه
اول و مهمتر از همه:اصلان جان: Lord Voldemort که خونده میشه:لرد ولدمورت
به نظر من ولدمورت جادوگر بسیار قدرتمندی بود.البته از نوع سیاهش.
اما دامبلدور از نوع خوبش قوی بود...و میدونی که برای اجرای خیلی از وردهای سیاه باید قصاوت قلب زیادی رو چاشنی کار کرد(اونجایی که سیریوس بلک از بلاتریکس شکست میخوره و میفته پشت پرده...اونجایی که هری میفته دنبال بلاتریکس....اونجایی که هری تلاش میکنه ورد آلوهومورا رو نثار بلاتریکس کنه ولی موفق نمیشه)پس در تقابل بین دامبلدور و ولدمورت شاید نیروی ولدمورت بر دامبلدور غلبه کنه...اما دامبلدور مطمانا از گریندال والد قویتره و بنابر خاصیت تعدی :-? ولدمورت از گریندال قوی تر!
راستی یه سوال:سن هم میتونه موثر باشه توی قدرت؟
اونطوری که کتاب گفته ولدمورت قلبش خالی ازهر گونه محبت و عشقه و پر از سیاهی و قصاوت...واسه همین وقتی با جادوی باستانی عشق که مادر هری براش به یادگار میزاره روبه رو میشه شکست میخوره
شاید یکی از اصلی ترین دلایل بد بودن ولدمورت همین محدودیتهاش تو بچگی و بی سرپرست بودن و عقده ای شدنش باشه...هر چند که دامبلدور همه تلاششو کرد تا اون رو به راه بیاره ولی خب خودش هم نخواست.پس همه ی دلیل نمیتونه اون باشه.انتخاب خود ولدمورت این بوده که بد باشه
در مورد هری اصلا موافق قدرتمند بودنش نیستم...من موافق وجود مقدار زیادی شانس براش هستم.ولی خب پسر شجاعی بود!
اول و مهمتر از همه:اصلان جان: Lord Voldemort که خونده میشه:لرد ولدمورت
حالا شما چرا گیر می دی :دی
مثل اینه که بعضی ها اصلان رو می نویسندش اسلان :دی
به نظر من ولدمورت جادوگر بسیار قدرتمندی بود.البته از نوع سیاهش.
البته به نظر من خیلی قوی بود و حتی تو فیلم هم به این نکته اشاره کرد
زمانی که ابر چوب دستی تو دستش بود اما مال خوش نبود با قدرت خودش سپر مدافع هاگوارتس رو از بین برد و در این بین چوب دستی ترک خورد
اما دامبلدور از نوع خوبش قوی بود...
کجاش خوب بود این دامبلدور
کار های شیطانیش رو با گریندال والد یادت نیست
در واقع والدمورت از طریق جان پیچ ها می خواست جاودانه بشه اما دامبلدور از طریق قدیسان مرگ
راستی یه سوال:سن هم میتونه موثر باشه توی قدرت؟
فکر کنم موثر باشه اما در وهله ی دوم
مهم اینه که خون جادوگری تو رگ هات باشه
برای مثال تام ریدل تو زمان بچگی هم جادوگری می کرد بدون چوب دستی
در مورد هری اصلا موافق قدرتمند بودنش نیستم...من موافق وجود مقدار زیادی شانس براش هستم.ولی خب پسر شجاعی بود!
البته می شه گفت هری قوی بود اما نه به اندازه ی والدمورت
هری حتی نتونست جلوی اسنیپ مقاومت کنه
به نظر من هری بیشتر از این که قوی باشه خیلی شانس داشت و از اون مهم تر دامبلدور و محفل جونشون رو واسه هری می دادن
به نظر من اگه تورین تورامبار یه ذره از شانس هری رو داشت مسلما الان بزرگ ترین شخص اردا می شد
کجاش خوب بود این دامبلدور
کار های شیطانیش رو با گریندال والد یادت نیست
در واقع والدمورت از طریق جان پیچ ها می خواست جاودانه بشه اما دامبلدور از طریق قدیسان مرگ
توی کتاب که چیز خاصی در مورد گریندال والد گفته نشده...فقط پشت اون شکلات های قورباغه ای یه مختصر توضیحی داده بود....البته بعد ها رولینگ تو مصاحبه ش گفت که دامبلدور و گریندال ....(آره)والبته من این رو بزرگترین نقطه سیاه کارنامه دامبلدور میدونم.البته خوب وقتی دید که گریندال زده تو جاده خاکی خودش گریندال رو معدوم کرد که این هم از نکته های مثبتش میتونه باشه.
حالا اصلان جان این که گفتی "دامبلدور از طریق قدیسان مرگ" یعنی چی؟من ذهنم فرسوده گشته همچین چیزی رو به یاد ندارم...کمی توضیح.
فقط پشت اون شکلات های قورباغه ای یه مختصر توضیحی داده بود
مطمئنی که پشت شکلات های غورباقه یا در مورد گریندال والد توضیح داده بود ؟؟؟
گریندل والد رو می تونیم هموم والدمورت بلغارستان و دورمشتراگ بدونیم چون به خباثت والدمورت بود افکارش
البته می گفتن آخر های عمرش تو یه قلعه وسط دریا توبه می کرد
حتی تو فیلم هری پاتر قسمت اولش هم یه قسمتی بود که والدمورت می ره پیش گریندل والد تا سراغ ابر چوب دتی رو ازش بگیره
توی کتاب که چیز خاصی در مورد گریندال والد گفته نشده.
چرا تو کتاب هری پاتر هفت یه چیز هایی نوشته و مخصوصا اون قسمتی که هری با دامبلدور دارن صحبت می کنند
اگه در مورد گریندال والد مطلب می خواهی این رو بخون :
http://en.wikipedia.org/wiki/Gellert_Grindelwald#Gellert_Grindelwald
البته بعد ها رولینگ تو مصاحبه ش گفت که دامبلدور و گریندال ....(آره)
مسئله فقط همین نبود
دامبلدور هم در اوج جوانیش مثل والدمورت دنبال جاودانه شدن بود
و به همراه گریندال والد داشتند قدیسان مرگ رو جمع می کردند تا ارباب مرگ بشن
البته بعد از دوئلی که بین دامبلدور و برادرش ابرفورث و البته گریندل والد رخ داد که منجر به مرگ آرینا خواهر دامبلدور شد
گویا دامبلدور متحول شد و سر عقل اومد
البته اخر عمری هم باز افتاد تو کار خلاف و یه ذره وسوسه شد
چون ابر چوب دستی رو داشت و سنگ احیا هم گیر اورده بود و فقط مونده بود شنل نامرئی کننده که دست هری پاتر بود
حالا اصلان جان این که گفتی "دامبلدور از طریق قدیسان مرگ" یعنی چی؟من ذهنم فرسوده گشته همچین چیزی رو به یاد ندارم...کمی توضیح.
در واقع داستانش مفصل که می تونی تو کتاب بیدل بخونیش
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Tales_of_Beedle_the_Bard
اما خلاصه ی داستان می گه که سه شی وجود داشت که صاحب اون می تونست بر مرگ غلبه کنه :
1- ابر چوب دستی که همون چوب دستی دامبلدور بود 2- شنل نامرئی کننده ی واقعی که واسه هری بود که از جدش بهش به ارث می رسید 3- سنگ احیا که همونی بود که نگین انگشتر تام ریدل بود که اون هم بهش به ارث رسیده بود در زمانی که تو هاگوارتس در می خوند اگه یادت باشه تو هری پارت و شاهزاده ی دورگه تام تو مجلس پرفسور اسلاگهورن داشت با اون بازی می کرد و توجه اسلاگهور رو به خودش جلب کرد
خلاصه این که اگه کسی این سه تا رو داشته باشه با هم داشته باشه می تونه بر مرگ غلبه کنه در واقع این نقطه ی مقابل جان پیچ ها بود که والدمورت از اون طریق می خواست جاودانه بشه
البته فکر نکنم والدمورت از قدیسان مرگ خبر داشت چون به سراغ قدیسان می رفت
پ.ن :
به این درخت خانوادگی نگاه کنید
هری پاتر و والدمورت می شه گفت ابا و اجدادشون با هم فامیل بودند :
خب من کتاب بیدل رو دارم ولی هنوز وقت خوندنش رو پیدا نکردم...
مطمئنی که پشت شکلات های غورباقه یا در مورد گریندال والد توضیح داده بود ؟؟؟
گریندل والد رو می تونیم هموم والدمورت بلغارستان و دورمشتراگ بدونیم چون به خباثت والدمورت بود افکارش
البته می گفتن آخر های عمرش تو یه قلعه وسط دریا توبه می کرد
چرا تو کتاب هری پاتر هفت یه چیز هایی نوشته و مخصوصا اون قسمتی که هری با دامبلدور دارن صحبت می کنند
اگه در مورد گریندال والد مطلب می خواهی این رو بخون :
http://en.wikipedia....ert_Grindelwald
اینو که پشت شکلات ها نوشته بود رو مطمانم....به این آدرسی که داده بودی دقت کن...اونجا هم نوشته:
His name is first mentioned on Dumbledore's Chocolate Frog card
اما راجع به اینکه گریندال ولدمورت بلغارستان و دورمشترانگه و قضیه ی توبش رو از کجا میگی؟؟؟اگر از کتاب بیدل میگی من تسلیمم وگرنه یادم نمیاد اینو تو کتابهای هری خونده باشم
البته اخر عمری هم باز افتاد تو کار خلاف و یه ذره وسوسه شد
چون ابر چوب دستی رو داشت و سنگ احیا هم گیر اورده بود و فقط مونده بود شنل نامرئی کننده که دست هری پاتر بود
این آخر عمری رو از کجا برداشت کردی که وسوسه شده؟
مگه اون سنگ نیکلاس فلامل رو که تو سال اول هری از گرینگوتز آوردن تو هاگوارتز هم خاصیت جاودانگی نمیداد؟...خب اگه دامبلدور دنبال این چیزا بود خیلی راحت میتونست اینکارو بکنه
پ.ن :
به این درخت خانوادگی نگاه کنید
هری پاتر و والدمورت می شه گفت ابا و اجدادشون با هم فامیل بودند :
http://fa.wikipedia....%DB%8C%D8%AA%29
اولا که خیلی نمیشه درستی این مطلب رو ثابت کرد...حالا بر فرص درست بودن...چه برداشتی میشه کرد؟
پ.ن:اطلاعات خوبی دادی اصلان جان.ممنون
تام جان اینکه گریندل تو بلغارستان بود از اینجا معلوم بود که ویکتور کرام تو بلغارستان بود. بعد یه روز (فکر کنم تو عروسی بیل و فلور) میگه که این علامت (گردنبند زینو) رو میشناسم. مال گریندل والده که توی مدرسمون بود.
خب حالا شاید بشه بودنش تو دورمشترانگ و بلغارستان توجیه کرد ولی اینا رو چطوری و از کجا؟
"گریندل والد رو می تونیم هموم والدمورت بلغارستان و دورمشتراگ بدونیم چون به خباثت والدمورت بود افکارش
البته می گفتن آخر های عمرش تو یه قلعه وسط دریا توبه می کرد"
کلا کتاب های خوبی بودند ولی همون طوری که همه ی دوستان گفتن سری نواقصی که مشاهده می شد بد جوری آدم رو زده می کرد
سوال هایی که جوابی نداره ........
من هر کاری کردم فقط تونستم تا کتاب 4 رو با دقت بخونم و برای بقیه ش بی انگیزه شدم و فقط جهت این که خونده باشم سرسری رد می شدم
بر خلاف خیلی ها به نظرم مثبت نشون دادن شخصیت اسنیپ اصلا خوب نبود و هر کاری کردم از این شخصیت خوشم نیومد (همون بهتر که مُرد :دی)
در پایان سیر داستانی جالبی داشت ولی از فیلم ها بیشتر از کتاب هاش خوشم اومد
خب حالا شاید بشه بودنش تو دورمشترانگ و بلغارستان توجیه کرد ولی اینا رو چطوری و از کجا؟
"گریندل والد رو می تونیم هموم والدمورت بلغارستان و دورمشتراگ بدونیم چون به خباثت والدمورت بود افکارش
البته می گفتن آخر های عمرش تو یه قلعه وسط دریا توبه می کرد"
خب خباثت رو که میگن خیلی آدم بدجنسی بوده...
اما قلعه وسط دریا نبوده. وسط دریا ازکابانه. قلعه همون نورمنگارد بوده!
تار جان منم مشکلم با همینجاست...اینا رو از چه منبعی میگی؟؟؟نگو که از کتابه...چون به خودم شک میکنم!!!...
در مورد بعضی از حرفای اصلان هم منبعی ارایه نشده...خب اینطوری که نمیشه قبولشون کرد.
به لگولاس:برعکس تو داستان اونقدر برای من جذابیت داشت که شبها قبل از خواب لحظه شماری میکردم تا صبح بشه و من بتونم ادامشو بخونم.
در مورد کتاب آخر:در مورد اسنیپ و هورکراکس ها بنظرم نقطه های قدرتمند شدن کتاب آخر بودن....هر چند خیلی از جاها بچه گانه به نظر میرسید ومیتونست خیلی بهتر باشه...ولی خب قبول کنیم که مخاطب هری در مقابل مخاطب تالکین خیلی کم سن و سال تره.ولی بدترین قسمت این کتابها رو زنده مونده هری و اون فصل کذایی 19 سال بعد میدونم!!!حاضر بودم هری بمیره و من یه هفته بخاطش گریه کنم ولی زنده نمونه
از کتابه...علت اینکه من خوب یادمه به خاطر اینه که کل کتاب ها رو پنج شیش بار خوندم و غیر از اون هر روز یکی از کتاب ها رو تیکه تیکه میخونم.
سلامی دوباره
اول کار خطاب به تام عزیز :
پیرامون نوشته ای که در مورد گریندا وال پشت شکلات قورباقه ای نوشته بود , حق با توئه توجه به این نکته نکرده بودم ای ول داری تو :دی
اما راجع به اینکه گریندال ولدمورت بلغارستان و دورمشترانگه و قضیه ی توبش رو از کجا میگی؟؟؟
همجون جوری که تار عزیز هم گفتند
در این رابطه تو کتاب هفتم و در عروسی فلور با بیل زمانی که رون با هیرمیون مشغول رقصیدن هستند
ویکتور یهو کنار هری ظاهر می شه ( البته هری تغییر چهره داده ) و از دست پدر لونا لاوگود عصبانی
و دلیل عصبانیتش هم اون علامت گردنبندی که پدر لونا انداخته و ویکتور می گه : این علامت , علامت گریندال والده که هنوز هنوزه
تو دورمشترانگ هم وجود داره و در ادامه می گه که گربندال والد کسی بود پدر بزرگ من رو کشت و هنوز هم طرفدارانی داره
و اخر حرف هاش هم گفت گریندال والد یه چیزی مثل والدمورت شماست (( داستان همین جوری بود دیگه ؟؟ اگه بعضی جا ها رو کم و زیاد گفتم شمنده . ))
این آخر عمری رو از کجا برداشت کردی که وسوسه شده؟
اولا پیرامون وسوسه شدن داملبدور فکر کنم خودش به این موضوع زمانی که والدمورت هری رو می کشه و هری تو یه جایی با دامبلدور ملاقات می کنه واسه هری اعتراف می کنه
اگر هم این جوری نباشه ( فکر کنم همین جوری بود ) تو متن کتاب اگه توجه کنی بهش اشاره شده :
دامبلدور مالک ابر چوب دستی بود بعد از زمانی که پدر مادر هری می میرند شنل نامرئی کننده ی پاتر ها هم به دامبلدور می رسه البته فکر کنم تو فیلم هری پاتر پنج یا شش دامبلدور دوباره شنل رو از هری قرض می گیره
اما می مونه سنگ احیا که یه ذره پیچیده است. اگه توجه کنی زمانی که تو هری پاتر و سنگ جادو , هری دفترچه ی خاطرات تام رو نابود می کنه جناب دامبلدور می فهمه که این یه جان پیچ بوده واسه والدمورت به همین خاطر از همون زمان دنبال جان پیچ های دیگه می ره تا این که تو هری پاتر شش اون سنگ احیا رو دوباره پیدا می کنه و باز توجه کنی دست داملبدور تو کتاب شش دستش خشک شده بود چون دامبلدور وسوسه شده و سنگ که به صورت انگشتر رو تو دستش می کنه و باز توجه کنی موقعه ای که با هری می رن خونه ی اسلاگهورن, اسلاگهور زمانی که دست دامبلدور رو می بینه به نگین انگشتر شک می کنه
در واقع تو هری پاتر شش دامبلدرو موفق می شه هر سه قدیس رو بدست بیاره اما سنگ احیا یه ذره فکر کنم واسش مشکل ایجاد می کنه و.... ( امیدوارم جوابت رو گرفته باشی )
اما در مورد سنگ احیا که گفتی :
مگه اون سنگ نیکلاس فلامل رو که تو سال اول هری از گرینگوتز آوردن تو هاگوارتز هم خاصیت جاودانگی نمیداد؟...خب اگه دامبلدور دنبال این چیزا بود خیلی راحت میتونست اینکارو بکنه
اشتباه نکن تام بامبادیل خردمند
اون سنگی که واسه فلامل بود اسمش سنگ جادو یا بهتر بگم سنگ فلاسفه بود یا همون philosopher ston بود
این سنگ " سنگ جادو " که می شه گفت رولینگ از واقعیت برداشته در واقع سنگیه که می تونه یک اکسیر باشه هم جاودانه می کنه و هم مس رو به طلا تبدیل می کنه و ...
اما اون سنگی که نگین انگشتر تام ریدل بود و از جد بزرگش که صاحب یکی از قدیسان مرگ بود بهش به ارث رسیدهه سنگی که تو کتاب بیدال بهش اشاره شده و به عناون سنگ زندگی مجدد شناخته می شه
پ.ن:اطلاعات خوبی دادی اصلان جان.ممنون
متشکر و در ادامه وظیفمونه
بر خلاف خیلی ها به نظرم مثبت نشون دادن شخصیت اسنیپ اصلا خوب نبود و هر کاری کردم از این شخصیت خوشم نیومد (همون بهتر که مُرد :دی)
در پایان سیر داستانی جالبی داشت ولی از فیلم ها بیشتر از کتاب هاش خوشم اومد
ای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
لگولاس جون در مورد اسنیپ این حرف رو نزن هیچ وقت
بهترین شخصیتی رو که رولینگ بازیش داد اسنیپ بود
در واقع اسنیپ محبوب دل هلست
نمی گک چرا
حتما کتابش رو بخون
اسنیپ از طرفدارن سر سخت هری بود و به خاطر مرگ سیریوس می دونی چه قدر گریه کرد
اسنیپ یک مرد به تمام معنا بود و فکر کنم تنها کسی بود که تو استلترین به این شجاعت بود
پ.ن :
گویا در زمانی که من داشتم می نوشتم تام و تار هر دوشون پست دادن پس پست رو ویرایش می کنم
در مورد بعضی از حرفای اصلان هم منبعی ارایه نشده...خب اینطوری که نمیشه قبولشون کرد.
کجای حرف هام شک بر انگیز بود ؟؟
بگو تا دوباره توضیح بدم و البته با سند
سنگ جادو:
در واقع سنگ جادو یا سنگ کیمیا برگرفته از آرزو های شیمیدان های قدیم هست.
کلمه "شیمی" (chimie در زبان فرانسوی و chemistry در زبان انگلیسی) برگرفته از کلمه ی پارسی کیمیا هست که کیمیا وارد عربی شده (al-kimia) و بعد وارد زبان های دیگه شده (alchemy) و اروپایی ها هنوز از این کلمه برای کیمیا گری (نه شیمی) استفاده میکنند.
حالا کیمیا گر ها چه کسی بودند، هر چی بودند شیمیدان نبودند. اون موقع به کسی کیمیا گر میگقتند که فقط و فقط سعی در تبدیل فلزات به طلا و داشتن عمر جاودانه بودند. بنا براین سنگ کیمیا یعنی سنگی که فلزات رو به طلا و عمرشون رو جاودانه میکنه هست.
حالا کیمیا گر ها چه کسی بودند، هر چی بودند شیمیدان نبودند. اون موقع به کسی کیمیا گر میگقتند که فقط و فقط سعی در تبدیل فلزات به طلا و داشتن عمر جاودانه بودند. بنا براین سنگ کیمیا یعنی سنگی که فلزات رو به طلا و عمرشون رو جاودانه میکنه هست.
البته نمی شه گفت که کیمیاگران شیمیدان نبودند
در واقع خیلی از ازمایش های کیمیاگرن باعث کشفیات جدید در شیمی شد
و صد البته دانشمندانی مثل جابر ابن حیان هم شیمی دان بود و هم کیمیا گر
فکر کنم حث داره منحرف می شه :دی
در مورد سنگ جادو من یه مقاله دارم ترجمه می کنم با نام سنگ جادو که در چند هفته اینده یم ره تو وبلاگم : http://arda.persianblog.ir/post/19/
اتفاقا بر خلاف مهدی من این کتاب رو دوست نداشتم.به جز مانور شخصیت اسنیپ،بقیه داستان خیلی ساده لوحانه جلو رفت.قهرمان کشی های پی در پی به جای اینکه نقطه قوت داستان باشه،به نقطه ضعفش تبدیل شده بود.آخرین فصل کتاب هم که دیگره شورش رو درآورده بود.نوشتن موخره تو یه کتاب دنباله دار به این سبک تقریبا مساوی با خود کشی در حد فیلم هندیه به نظرم.
بهترین کتاب محموه از نظر داستان پردازی(از نظر من) محفل و بعد از اون آزکابان بود.
زندانی آزکابان فوقققققققققققققققققققالعاده بود
کتاب آخرم خوب تموم شد البته خانم رولینگ نباید هی همه رو میکشت ولی گویا قرار بود رون بیچاره در این راه کشته بشه ولی بعد تصمیم عوض میشه و بقیه شخصیت های کتاب به جای رون کشته میشن
زندانی آزکابان فوقققققققققققققققققققالعاده بود
کتاب آخرم خوب تموم شد البته خانم رولینگ نباید هی همه رو میکشت ولی گویا قرار بود رون بیچاره در این راه کشته بشه ولی بعد تصمیم عوض میشه و بقیه شخصیت های کتاب به جای رون کشته میشن
نوچ نوچ :ymapplause:
کتاب پنج و بعد از اون چهارمش خیلی جالب تر بود
کتاب هفت خیلی ساده بود و ب دور از هنر
من کاری ندارم رولینگ کی رو کشته و کی رو نکشته تو پرانتز هر کاری کرده بدتر از مارتین ک کارکتر کش نبود
اما به نظرم نباید هفت گانه تموم می شد حداقل می تونست هشت گانه تموم شه
والدمورت اصن در شان یه لرد سیاه نبود بعد از ظهورش
یه ذره باید بیشتر خلاف می کرد به نظرم
نوچ نوچ :ymapplause:
کتاب پنج و بعد از اون چهارمش خیلی جالب تر بود
کتاب هفت خیلی ساده بود و ب دور از هنر
من کاری ندارم رولینگ کی رو کشته و کی رو نکشته تو پرانتز هر کاری کرده بدتر از مارتین ک کارکتر کش نبود
اما به نظرم نباید هفت گانه تموم می شد حداقل می تونست هشت گانه تموم شه
والدمورت اصن در شان یه لرد سیاه نبود بعد از ظهورش
یه ذره باید بیشتر خلاف می کرد به نظرم
خو توی کتاب هفت توی هاگوارتز نبودن فکر کنم دلیل سادگی هم همین بود
موافقم میتونست ادامه بده ولی نداد که نداد فکر کنم از هری پاتر زده شده
حتی می تونست در مورد دنیای جادویی(و نه هری پاتر)باز هم بنویسه ولی انگار نمی خواد دیگه چیزی از جادو بنویسه که مایه تاسفه
خو توی کتاب هفت توی هاگوارتز نبودن فکر کنم دلیل سادگی هم همین بود
موافقم میتونست ادامه بده ولی نداد که نداد فکر کنم از هری پاتر زده شده
حتی می تونست در مورد دنیای جادویی(و نه هری پاتر)باز هم بنویسه ولی انگار نمی خواد دیگه چیزی از جادو بنویسه که مایه تاسفه
نه نبود هاگوارتس فکر نکنم مشکل داستان باشه
در واقع داستان خوب شروع شد اما تو روند داستان این پیشگویی های دامبلدور داستان رو خیلی مسخره می کرد که چه جوری این قدر پیشگویی هاش درست بوده
در واقع رولینگ به نظرم نباید پیشگویی ها رو به عهده ی دامبلدور می ذاشت بلکه ان ها رو به عهده ی خود هری می ذاشت و بر اساس همین کار تو کتاب هفت می تونست قدرت ولدرمورت رو نشون بده که چه جوری داره جهان رو خراب می کنه و هم زمان با اون زندگی هری رو نشون می ده که چه جوری داره رمز ها رو کشف می کنه و ... و بلاخره تو کتاب هشت کار رو به نحوه احسنت تموم می کرد و ...
در خلال این کار به واسطه ی کتاب هفت می تونست یه ذره در مورد جهان خودش بیشتر توضیح بده !!
نه نبود هاگوارتس فکر نکنم مشکل داستان باشه
در واقع داستان خوب شروع شد اما تو روند داستان این پیشگویی های دامبلدور داستان رو خیلی مسخره می کرد که چه جوری این قدر پیشگویی هاش درست بوده
در واقع رولینگ به نظرم نباید پیشگویی ها رو به عهده ی دامبلدور می ذاشت بلکه ان ها رو به عهده ی خود هری می ذاشت و بر اساس همین کار تو کتاب هفت می تونست قدرت ولدرمورت رو نشون بده که چه جوری داره جهان رو خراب می کنه و هم زمان با اون زندگی هری رو نشون می ده که چه جوری داره رمز ها رو کشف می کنه و ... و بلاخره تو کتاب هشت کار رو به نحوه احسنت تموم می کرد و ...
در خلال این کار به واسطه ی کتاب هفت می تونست یه ذره در مورد جهان خودش بیشتر توضیح بده !!
با اون بخش دامبلدور موافقم زیادی خوب و دانا و عاقل و خردمند و استاد همه چی دون بود تازه خودشم که میگفت از پیش گویی بدم میاد
تو كتاب ششم كلي گريه كردم وقتي دامبلدور جونم مرد و كتاب 7 وقتي فهميدم اسنيپ بيچاره چقققققققققققققدر مظلوم بوده.هوركروكس ها هم خيلي جالب بودن و كتاب هفت وقتي نويل لانگ باتم نگيني رو كشت خيلي حال داد.كتاباي هري پاتر بهترين كتابايي هستن كه تو عمرم خونده م .فقط از اين موضوع ناراحتم كه كتاب چرا اسمي از خدا نيست و فقط book 7 يه بار گفت خداي اسمان (ما الهه هاي باستاني رومو داريم مث:خداي اتش و دريا كه تفكر چندخدايي داشتن كفره)و ما اين مشكلو تو همه كتاباي فانتزي داريم.
عاقا من کتاب هفتو که می خوندم لباسم خیسیده بود از پس زار زده بودم خخخخخ...
من سوم ابتدایی بودم که هری پاتر و ارباب حلقه هارو خوندم.البته هری پاتر رو چند ماه زودتر!یادمه واسه اومدن جلد جدیدش هر هفته میرفتم کتاب فروشی.اون موقع که میخوندم تازه فیلم یکش دراومد و هنوز همه اشنایی نداشتن اولین رمان بلندی بود که خوندم و به همین خاطر بهش احترام میذارم.نسل بجه های هم دوره ی من نسل هری پاتره چه تب داغی بود....یادش بخیر!اما از فصل اخر کتاب متنفرم من سنم متناسب با کتابا هرسال بالا میرفت انس گرفته بودم فک میکنین چه حسی بم دست داد وقتی فهمیدم شخصیت ها هم سن مما بزرگمن؟!البته اغراقه ولی به هر حال از17 پرید به 30به بالا.میخواست به سن خودش نزدیک کنه. حواشی هم زیاد داشت...
یادمه به خاطر دامبلدور و اسنیپ گریه کردم به خصوص اسنیپ!گناهی....
در کل در نوع خودش خارق العاده بود.فیلمشو دوست ندارم رادکلایفو با اون دماغش میبینم کهیر میزنم البته دماغ اورلاندوم بلوم هم زیبایی چهره لگولاس رو خدشه دار میکرد رو نروم میره هر دفعه میبینم!!!!!!
در پایان یه جمله دارم از هری پاتر متشکرم که منو بیش از پیش به کتاب علاقه مند کرد اونقدر که دیگه کتابارو بر حسب علاقه نمیخونم.
ناگفته نماند اولین کتابی که خوندم شاهنامه بود اول ابتدایی با بابام و اون تاثیر فوق العاده ای داشت.
منم به خاطر این که اولین کتابم بود که خوندم خیلی دوسش داشتم ولی یادگاران مرگ رو نباید این جور می نوشت ولدمورت با اون عزمت نباید با چهار تا جاخالی هری و بعد با یک اکسپلیارموس میمرد
ولی هری پاتر با تمام بدی ها تعداد کسیری از نو جوان های قرن بیستو یک رو به کتاب خوانی علاقه مند کرد
<p>وقتی من این کتا%2
وقتی من این کتاب و خوندم دیگه تقریبا آتیش هری پاترم خوابیده بود داشتم با دارن شان آشنا می شدم :دی و بعدشم که استاد تالکین..اما بیرون اومدنشون از دنیای تی نیجری و بزرگ شدنشون..اتفاقای جدید و پشت سرهم باعث می شد که خواننده هم سردرگم و هیجان زده بشه و هم دلزده و غمگین...با اون دوستی که گفت قهرمان کشی اش به نقطه ضعفش تبدیل شد کاملا موافقم...من یکی که هیچ وقت رولینگ و بخاطر کشتن فرد نمی بخشم :)
اما حرفای نویل روبروی مرگ خوارها و دفاع از هاگوارتز تا آخرین نفس و دوست داشتم..برعکس خیلیا من فکر می کنم این بهترین پایان برای هری بود و اون نباید می مرد. این طوری میشه بعدها با هری و همین طور بچه های اون تجدید دیدار کرد..با فن نوشتن و خیلی چیزای دیگه
اصلان جان کجا تو کتاب یا فیلم گفته اسنیپ برا سیریوس گریه کرده؟؟مگه از هم بدشون نمی اومد؟؟
اصلان جان کجا تو کتاب یا فیلم گفته اسنیپ برا سیریوس گریه کرده؟؟مگه از هم بدشون نمی اومد؟؟
تو فیلم شک دارم بود یا نه { یادم نیست } اما تو کتاب اون فصل آخر که هری داره خاطرات اسنیپ رو نگاه می کنه یه جایی هست که اسنیپ رفته خونه سیریوس اینا و جلو تختش داره گریه می کنه :|
اصلان اون موقع بخاطر نامه لیلی گریه میکنه نه واسه سیریوس چون از سیریوس و جیمز متنفر بود
تو فیلم شک دارم بود یا نه { یادم نیست } اما تو کتاب اون فصل آخر که هری داره خاطرات اسنیپ رو نگاه می کنه یه جایی هست که اسنیپ رفته خونه سیریوس اینا و جلو تختش داره گریه می کنه :|
اصلان اون موقع بخاطر نامه لیلی گریه میکنه نه واسه سیریوس چون از سیریوس و جیمز متنفر بود
اصولا با گذاشتن پست های چند خطی و کلمه ای مخالفم :|
اما تا جایی که یادم میاد { فکر کنم 5 6 سال پیش خوندم هری پاتر رو } اونجا این جوری نوشته بود که برا سیریوس گریه می کرد
حالا اگه اشباه بوده پوزش می طلبم از دوستان :|
خب مفصلش این میشه:
اصولا با گذاشتن پست های چند خطی و کلمه ای مخالفم :|
اما تا جایی که یادم میاد { فکر کنم 5 6 سال پیش خوندم هری پاتر رو } اونجا این جوری نوشته بود که برا سیریوس گریه می کرد
حالا اگه اشباه بوده پوزش می طلبم از دوستان :|
اگه یادت باشه وقتی هری و دوستاش از مرگخوارا تو اون کافه فرار کردن رفتن به خانه گریموالد که از سیریوس به هری ارث رسیده بود.اونجا هری تو جستجوهاش به نامه ای از مادرش که واسه سیریوس نوشته شده بوده برمیخوره که نیمه دومش گمشده بود.وقتی این ماجراها میگذره، تو فصل داستان شاهزاده هری خاطرات اسنیپو تو قدح اندیشه میبینه و میفهمه تیکه دوم نامه دست اسنیپ بوده و اسنیپ وقتی که نامه رو میخونده واسه خاطر لیلی گریه میکرده چون میدونیم که اسنیپ از همون بار اول عاشق لیلی بوده و حتی از ولدمورت خواسته بوده تو اون شب حمله به لیلی اسیب نزنه که درنهایت اینگونه نشد و اسنیپ هم چن روز پیش از حادثه بخاطر این موضوع به جاسوسی ولدمورت واسه دامبلدور مشغول میشه و باقی قضایا.
مجموعه داستان های هری پاتر اولین کتاب هایی بودن که من در کودکی از ژانر فانتزی وتخیلی خوندم توصیف لذتی که از خوندن این کتاب ها بردم غیر ممکنه به نظرم زیباترین عنصر داستان خود مدرسه ی هاگوارتز بود و مدرسه بود که همه چیز رو معنی می بخشید بهترین کتاب هری پاترهم به نظرم تالار اسرار بود چون بی اندازه از شخصیت تام رایدل خوشم می یاد . کتاب یادگاران مرگ کتاب جالبی نبود انگار رولینگ هول هولکی تمومش کرده بود و به اندازه ی کتاب های قبلی هیجان انگیز و جدال برانگیز نبود من که به شخصه اصلا از پایانش خوشم نیومد .
خوب من همه ی نظرای دوستان رو خوندم چون برام مهم بود که دوستان در مورد کتاب های هری پاتر چه نظراتی دارن .
از نظر من کتاب هری پاتر بهترین کتاب فانتزی بوده که نوشته شده البته من تو این مقایسه ارباب حلقه ها رو گذاشتم کنار چون اون موقع کار سخت میشه .
و میخواستم یه سری اطلاعات در اختیار کسانی که دوست دارن بذارم :
بی شک ولدمورت باهوش ترین و قدرتمند ترین جادوگر شناخته شده ی کتاب هری پاتره اما از یک نظر دامبلدور از ولدمورت برتره و اون قدرت درک بالای این شخصه که این باعث میشه دست ولدمورت رو بخونه و در واقع ( اونطور که دو ستان اشاره کردن ) دامبلدور هیچ پیشگویی نمیکنه مثلا در پست دوم مهدی جان که گفت
اخه روی چه حسابی فکر میکرد که هری از خونه مالفوی سر در میاره و چوب دستی دراکو رو به زور از دستش در میاره و ارباب چوبدستی شکست ناپذیر میشه. چند مورد دیگه هم از این قبیل بود که الان یادم نیست ولی اون موقع خیلی اذیتم میکرد.
جوابش اینه که دامبلدور این فکرو نمیکرد چون در واقع این نقشه اش نبود . نقشه ی اون این بود که اسنیپ بکشتش که ابر چوبدستی بیفته دست اون که این نقشه همون لحظه ای که دراکو خلع سلاحش کرد نقش بر اب شد و دراکو صاحب حقیقی ابر چوبدستی شد و بعد در قصر مالفوی وقتی هری چوب دراکو رو از دستش در اورد در واقع دراکو رو خلع سلاح کرد و خودش مالک ابر چوبدستی شد .
نکته ی بعد این که زنده شدن هری بعد از این که ولدمورت توی جنگل ممنوعه اونو میکشه به این علته که ولدمورت بخشی از روحشو موقعی که برای اولین بار تو دره ی گودریک اقدام به کشتن هری میکنه درون هری میگذاره ( غیر عمد بوده ) و زمانی که تو جنگل ممنوع هری رو به اصطلاح میکشه در واقع قسمتی از روح خودشو میکشه .
و این که علت کشته نشدن هری در هنگام دوئل با ولدمورت این بوده که مغز چوبدستی هاشون با هم یکی بوده و نمیتونستن همدیگه رو بکشن .
در ضمن این که یکی از دوستان گفت هری با چند تا جاخالی و یک اکسپلیارموس جادوگر به اون بزرگی ولدمورت رو شکست داده به این علت هاست که اول ولدمورت به علت تقسیم روحش به هفت قسمت در واقع قدرتوشو به هفت تقسیم کرد پس وقتی که هری و دوستانش تمام جان پیچ ها رو از بین بردن قدرت چندانی نداشت
و دوم اینکه هری پشتوانه ی جادوگری خوبی داشت و اعتماد به نفسش هم بیشتر بود و سوم اینکه ولدمورت در اثر بازگشت طلسم خودش ( اواداکداورا ) و اصابت ان به خودش مرد .
در ضمن کسانی که میگن نبرد هاگوارتز خیلی مسخره و بچگانه بود بدونن که تمام داستان شکل گرفته بر این اساس بوده که اخرش یک نبرد بزرگ بین نیرو های خیر و شر در بگیره و اگه این نبرد انجام نمیگرفت داستان بی معنی میشد .
در ضمن بی انصافی نکنید چون عنصر مرگ در کتاب ها و فیلم ها مهم ترین عنصره و اگه اخر داستان همه ی ادم های خوب زنده و ادم های بد بمیرند که داستان زیبا و کشش دار نمیشه .
و در مورد نوزده سال بعد من مطمئنم که اگه رولینگ این قسمت اندک رو اخر کتاب ننوشته بود خیلی ها بهش اعتراض میکردن و میگفتن اگه یه همچین چیزی مینوشت خیلی بهتر بود .
در اخر امیدوارم که اوقات خوشی داشته باشید .
کتاب های هری پاتر ایده جالب و خوبی داشتند و این گریز به دورانی کودکی و لذت های خاص اون دوران برای اکثر کسانی که اون کتابو خوندن دلپذیر بود ولی لفظ برترین اثر فانتزی برای مجموعه داستان هری پاتر به نظرم َشاید اشتباه باشه
کلا هری پاتر فکر خوبی پشت بوده و بسط داستانی رولینگ خوب بوده ولی شاید خیلی از گره گشایی هاش صرفا بر مبنای احساسش و نه منطقی بر گرفته از روایت باشه
این مجموعه کتابها خیلی خوب شروع میشه و شاید نقطه اوجش زندانی آزکابان باشه ولی بخصوص از جام آتش افولش شروع میشه وباید قبول کنیم هری پاتر تا سرگرم کننده هست و کودکانس جذابه ولی وقتی میخواد تبدیل به یه حماسه بشه عملا می لنگه چون اون عناصر لازم رو نداره
در مورد هوشمندترین جادوگرم والا اینم جای تردیده.هری پاتر یکی یکی پاره های روحشو دم دستش نابود میکنه و اون مستاصله از مقابله !
این نبرد پایانی و در کل تمام برخوردها در داستان هری پاتر جالب نبود چون تمام عناصرش وابسته به چوب دستی بودند اینکه دنیای جادو رو محدود به وابسته ای به نام چوب دستی کنی خودش از جذابیت ماجراها و بخصوص نبرد ها کم میکنه
این شتاب رولینگ باعث شد یادگاران مرگ پایان خوبی برای این مجموعه داستان نباشه
مطمئنا هری پاتر رو نمیشه یک شاهکار ادبی در حد ارباب حلقه ها به حساب بیاریم چون مطمئنا با خوندن این دو اثر و مقایسه شون متوجه میشیم که توصیف هایی که تالکین اورده و کلماتی که اون استفاده کرده خیلی ادبی تر از توصیف های رولینگ بوده و می فهمیم که رولینگ بیشتر به خود داستان توجه کرده . ولی چیزی که در این کتاب دیده میشه ولی در کتاب های دیگه دیده نمیشه کشش این کتابه . این کششه که باعث میشه شما یه روزه کتاب هری پاتر رو بخونید و یا باعث میشه که بارها وبار ها اونو بخونید و ازش خسته نشید و هربار که میخونید نکته ی پنهانی رو مشاهده کنید . این چیزیه که من ب شخصه تو هیچ کتابی ندیدم .
با ای که یکی از نقاط اوجش زندانی ازکابان بوده موافقم اما با اینکهنقطه ی افولش از جام اتش شروع میشه مخالفم . ما دو جا تحول عظیمی رو در کتاب مشاهده میکنیم . که اولیش ظهور دوباره ی ولدمورت در اخر کتابه چهارمه و دومین تحول کشته شدن دامبلدور در کتابه ششمه که هر دو این احساس رو به ادم میدن که موعود جنگ فرا رسیده و همه باید خودشون رو اماده ی نبرد کنن پس بنابراین رولینگ نمیتونه داستان رو بیش از حد طولش بده و در کتاب هشت تمومش کنه چون هیچ دلیلی وجود نداره که ولدمورت حمله به هاگوارتز رو عقب بندازه به خاطر اینکه همانطور که میدونیم دامبلدور تنها دلیل حمله نکردن ولدمورت به هاگوارتزه .
در مورد هوشمند ترین جادوگر نیز خود دامبلدور میگه که ولدمورت باهوش ترین دانش اموزیه که تا حالا هاگوارتز به خودش دیده و در مورد قدرتمند ترین جادوگر هم دامبلدور در اخر کتاب محفل ققنوس به هری میگه : من چیزی برای محافظت کردن از تو نداشتم چون میدونستم که هر طلسمی که من برای محافظت از تو به کار ببرم ، مانع ولدمورت در کشتن تو نمیشه ، پس من به خون مادرت اعتماد کردم ....
در ضمن این که بگیم نبرد پایانی هاگوارتز به این دلیل که فقط از عنصر چوبدستی استفاده می کنند جذاب نیست اشتباهه و مانند اینه که بگیم در نبرد ها چون از شمشیر استفاده می کنند پس نبرد ها جذاب نیستند و با توجه به این که تمام دنیای ساخته شده ی رولینگ بر پایه جادوگریه و مثل ارباب حلقه ها نیست پس تنها چیزی که اونها برای دفاع و حمله دارند چوبدستیه و نمیتونن با مشت و لگد به هم حمله کنن و این باعث یکنواختی نمیشه چون از طلسم های مختلفی استفاده میکنن و این که دنیای جادوگری رولینگ وابسته به قدرت چوبدستی ها نیست بلکه وابسته به پشتوانه ی جادوگریه هر فرده و این باعث قوی تر شدن یا ضعیف تر شدن هر جادوگر میشه
کلا نمیشه این دوتا رو با هم مقایسه کرد . هر کدوم جای خودشون شاهکار ن اصلا چیزی نیست که بگیم هری پاتر سرتره یا ارباب حلقه ها. چون اصلا قابل قیاس نیست .
یادگاران مرگ هم پایان خوبی برای این هفتگانه نبود و فکر می کنم به خاطر همین تعداد زیادی فن فیکشن برای این کتاب نوشته شد و هرکدوم یه طوری داستان رو تموم کردن .
می خواستم بپرسم چه چیزی شما رو وادار میکنه اینو بگید که یادگاران مرگ پایان خوبی برای این هفتگانه نبود ؟
یعنی مطلبی هست که توضیحی راجع بهش نیست تو این کتاب ؟
یا یه نقطه ی گنگی توش هست ؟
این کتاب موقعی که هفت جلد ادامه پیدا می کنه و هر جلد بهتر از جلد قبل می شه ، طرفدار انتظار داره که پایان یه پایان فوق العاده باشه ، که متاسفانه اینطور نبود.لااقل من که انتظار چیز بهتری داشتم .
منظورم یه نبرد پرقدرته ، یه جنگ واقعی با کلی توصیف و اتفاق . بعد خواننده وقتی فصلهای مربوط به نبرد هری و ولدمورت رو می خونه یه جورهایی ناامید می شه (همش همین ....؟)
نقطه ی گنگی نیست ولی پایان خیلی خیلی ساده ای برای همچین کتابیه .
در مورد نبرد هاگوارتز باید بگم که ما در اینجا با نبرد های معمولی مانند نبرد های بزرگ تاریخ یا نبرد های ارباب حلقه ها مواجه نیستیم بلکه با نبردی روبه روییم که هر فرد میتونه با یه طلسم طرف دیگه رو از پای در بیاره و ما نباید انتظار داشته باشیم توصیف هایی که از این جنگ میشه با توصیف هایی که از جنگ های ارباب حلقه ها میشه برابر باشن و توصیف های نبرد هاگوارتز درنبرد های تن به تنی که بین افراد در میگیره نیست بلکه در ابهت نبرده . در اینه که اکرومانتیولا ها و سانتور ها و دیوانه ساز ها و غول های غارنشین ، گرگینه ها و .... با هم می جنگند و باید توجه کنیم که داستان رولینگ خیلی به واقعیت نزدیکه و هیچکدوم از شخصیت ها اسطوره نیستند که یک تنه با ده ها نفر بجنگند و رولینگ بیشتر به توصیف نبرد ها پرداخته تا دوئل ها .
دوم نبرد بین ولدمورت و هری مثل نبرد اسنیپ و مک گونگال نیست چون در نبرد ولدمورت و هری ، ولدمورت میخواد هری رو بکشه به وسیله ی یک طلسمی که هیچ ضد طلسمی نداره و هری نمیتونه مانند اسنیپ که طلسم های مک گونگال رو دفع می کرد ، طلسم ولدمورت رو دفع کنه پس نبرد بین این دو چهار حرکت بیشتر نداره : اواداکداورا ، اکسپلیارموس ، برخورد و کشته شدن یکی از ان دو
من با فرمانروای انگمار موافقم در این مورد که ولدمورت زیرکترین جادوگر دنیای رولینگه وقتی به گذشته ی اون برمی گردیم فراوانی هوش و استعداد در اون بسیار بیشتر از هری پاترو هرکس دیگه ای هستش
اما واقعا شخصیت هری پاتر برای مقابله با چنین شخصیتی خوب پرداخته نشده بود انگار این هری نیست که داره می جنگه بلکه امدادگرهای غیبی دارن به جای اون می جنگن شخصیت تام رایدل بسیار برجسته بود اون درمدرسه شاگرد بسیار زرنگی بود ولی هری یه دانش اموز متوسط بود و درخیلی جاها ضعف های زیادی داشت پس به نظر من درکل شانس باعث پیروزیش بود و این پایان اصلا منطقی نیست
سیر کلی داستان تاوقتی درهاگوارتزه قویه ولی به محض اینکه عنصرمدرسه حذف میشه جذابیت داستان افول میکنه و به حالت کلیشه ای درمیاد و پایان همیشگی پیروزی خیر بر شر رخ میده و میشه مثل قصه ی مادربزرگها
البته خود هری پاترهم خیلی متبادرکننده ی شخصیت خوب نیست و دراین خوب بودن هم باز ضعیفه
باتشکر
البته در این که شانس در این امر نقش داشته شکی نیست اما همانطور که قبلا اشاره کردم ولدمورت روحشو به هفت قسمت که در واقع با هری میشه هشت قسمت تقسیم کرد و با این کارش قدرتشو به هشت قسمت تقسیم کرد . تا موقعی که همه ی این جانپیچ ها سالم بودن در قدرت ولدمورت هیچ تغییری ایجاد نشده بود و چون ولدمورت میدونست که اگه هر کسی اونو در دوئل بکشه ، نمیمیره و دوباره میتونه به زندگی برگرده اعتماد به نفس خیلی بالایی داشت و همین باعث می شد که کسی جرئت مبارزه با اونو نداشته باشه اما زمانی که در اخر کارهری با ولدمورت می جنگید تمام جانپیچ هاش نابود شده بود و ضربه ی شدیدی به اعتماد به نفسش خورد و برای اولین بار تو یه دوئل جوانمردانه گیر افتاده بود و می دونست که اگه به هر نحوی هری اونو بکشه دیگه برای همیشه میمیره ،همین باعث شد که قدرتش افول پیدا کنه و هری که بخشی از قدرت ولدمورتو درون خودش به همراه داشت بتونه اونو مغلوب کنه . در ضمن خود هری هم جادگر بی عرضه ای نبود و در واقع شاید از همه ی هم سن وسالاش بهتر می جنگید .
این کششه که باعث میشه شما یه روزه کتاب هری پاتر رو بخونید و یا باعث میشه که بارها وبار ها اونو بخونید و ازش خسته نشید و هربار که میخونید نکته ی پنهانی رو مشاهده کنید . این چیزیه که من ب شخصه تو هیچ کتابی ندیدم .
این سلیقه ایه و برای من خوندنش یکبار لذت بخش بود و برای شما بیشتر
از این نکات پنهان بگید چون طوری گفتید که یاد کمدی الهی دانته افتادم
اما با اینکه نقطه ی افولش از جام اتش شروع میشه مخالفم . ما دو جا تحول عظیمی رو در کتاب مشاهده میکنیم . که اولیش ظهور دوباره ی ولدمورت در اخر کتابه چهارمه و دومین تحول کشته شدن دامبلدور در کتابه ششمه که هر دو این احساس رو به ادم میدن که موعود جنگ فرا رسیده و همه باید خودشون رو اماده ی نبرد کنن پس بنابراین رولینگ نمیتونه داستان رو بیش از حد طولش بده و در کتاب هشت تمومش کنه چون هیچ دلیلی وجود نداره که ولدمورت حمله به هاگوارتز رو عقب بندازه به خاطر اینکه همانطور که میدونیم دامبلدور تنها دلیل حمله نکردن ولدمورت به هاگوارتزه .
خب هیچ کدوم از این دو نقطه عطف خوب از آب در نیومدن
در قسمت چهارم که وجود جام جهانی کوییدیچ زیادیه و مسابقات مربوط به جادوگران در هاگوارتز و صرفا تفننی و برای سرگرمی و خوب در نیومده
در قسمت ششمم با اینکه سیریوس بلک کشته شده ولی باز اوضاع عادی و بر مبنای همون روال گذشته مثل رقابت بین گروه ها، مسابقات کوییدیچ و...
اتفاقا اینهمه ولدومورت مقدمه چینی میکنه و در یک کتاب سریع قال قضیه و حکومتش برچیده میشه
در مورد هوشمند ترین جادوگر نیز خود دامبلدور میگه که ولدمورت باهوش ترین دانش اموزیه که تا حالا هاگوارتز به خودش دیده و در مورد قدرتمند ترین جادوگر هم دامبلدور در اخر کتاب محفل ققنوس به هری میگه : من چیزی برای محافظت کردن از تو نداشتم چون میدونستم که هر طلسمی که من برای محافظت از تو به کار ببرم ، مانع ولدمورت در کشتن تو نمیشه ، پس من به خون مادرت اعتماد کردم ....
کلا دالمبلدور باهوش ترینه و کل دنیای جادوگری رو با اون نقشه مفصلش به بازی میگیره
در کل کتاب ها هم یا اون از هری پاتر حمایت کرد یا سوروس اسنیپ و اگه یکی از این دو نبود هری پاتر از همون ابتدا کله پا میشد
البته این خودش یه ضعفه که دوستتو بفرستی طرف تاریک که ممکنه خودش جذبشون بشه یا اون همه ریسک بکنی و شاید نابودی طرف خیر رو بپذیری اونهم بخاطر یه پیشگویی؟
پیشگویی که با توجه به گویندش معلوم نبود درست باشه یا غلط و هرکدوم از مراحل نقشه دامبلدور موفق نمیشد کل نقشه اش عقیم میموند
در ضمن این که بگیم نبرد پایانی هاگوارتز به این دلیل که فقط از عنصر چوبدستی استفاده می کنند جذاب نیست اشتباهه و مانند اینه که بگیم در نبرد ها چون از شمشیر استفاده می کنند پس نبرد ها جذاب نیستند و با توجه به این که تمام دنیای ساخته شده ی رولینگ بر پایه جادوگریه و مثل ارباب حلقه ها نیست پس تنها چیزی که اونها برای دفاع و حمله دارند چوبدستیه و نمیتونن با مشت و لگد به هم حمله کنن و این باعث یکنواختی نمیشه چون از طلسم های مختلفی استفاده میکنن و این که دنیای جادوگری رولینگ وابسته به قدرت چوبدستی ها نیست بلکه وابسته به پشتوانه ی جادوگریه هر فرده و این باعث قوی تر شدن یا ضعیف تر شدن هر جادوگر میشه
خب همینکه مثل ارباب حلقه ها یا بقیه داستان های بر پایثه جادوگری نیست خودش یه عیبه
اینکه تنها کاتالیزور قدرت یه جادوگر رو یه تیکه چوب کنیم ، اونوقت بقیه عناصر قدرت در یک فرد رو از بین بردیم و اونو صرفا وابسته به قدرتی کردیم که اونم صرفا از یه چوبدستی خارج بشه
.
با یه مقایسه شروع می کنم شاید بفهمید :
کتاب ارباب حلقه ها محتوای عالی داره و خیلی چیزا به شما میده ولی ساختارش سادس یعنی چیز پیچیده ای رو در خودش نداره که شما نفهمی یا سوالی رو در ذهنت ایجاد کنه که نیاز به مکاشفه داشته باشه. همه چیز به خود دنیاش برمیگرده و معلوماتی که نویسنده داره به ذهن شما وارد میکنه. ولی سری هری پاتر دارای ساختار پیچیدس که شما میبینی سوالات زیادی توش وجود داره که خیلیا متوجه نشدن در حالیکه مسئله یا دالان مخفی تو داستان بوده و بعد از توضیح یک نفر همه تازه متوجه میشن که همیشه در کتاب پاسخش وجود داشته . پس این نشان میده که شما با یکبار خوندن دقیق ارباب حلقه ها همه چیز رو درباره ی اون می فهمی ولی هری پاتر اینطوری نیست و چون شما یکبار خوندید پس مطمئنا هنوز نکاتی وجود داره که شما متوجه اون نشدید مثل این که ولدمورت باهوش ترین فردیه که پا به هاگوارتز گذاشته و امثال دیگه ی سوالاتی که دوستان می پرسن .
می خواستم بپرسم چه چیزی شما رو وادار میکنه اینو بگید که یادگاران مرگ پایان خوبی برای این هفتگانه نبود ؟
یعنی مطلبی هست که توضیحی راجع بهش نیست تو این کتاب ؟
یا یه نقطه ی گنگی توش هست ؟
خب نیازی نیست که برای کوچکترین چیزی توضیح داده بشه اتفاقا اینکه رولینگ تمام چیزارو روشن میکنه در ابتدا جذاب ولی بعدا باعث دلسردیه
مثلا تام بامبادیل که بود؟ نژادش چی بود؟ چرا حلقه رو به دست کرد غیب نشد؟
این سوالات و گره هایی که خواننده خودش مجبوره با ذهنش و با کنار هم گذاشتن قرینه هایی حل کنه ( تازه اگه حل بشه)خودش باعث جذابیته
کتاب ارباب حلقه ها محتوای عالی داره و خیلی چیزا به شما میده ولی ساختارش سادس
اگه منظورت روایته موافقم چون بهرحال روایت کلاسیکی داره ولی ساختار نه
مثل همون تام بامبادیل و نمونه هایی از این دست
ولی سری هری پاتر دارای ساختار پیچیدس که شما میبینی سوالات زیادی توش وجود داره که خیلیا متوجه نشدن در حالیکه مسئله یا دالان مخفی تو داستان بوده و بعد از توضیح یک نفر همه تازه متوجه میشن که همیشه در کتاب پاسخش وجود داشته . پس این نشان میده که شما با یکبار خوندن دقیق ارباب حلقه ها همه چیز رو درباره ی اون می فهمی ولی هری پاتر اینطوری نیست و چون شما یکبار خوندید پس مطمئنا هنوز نکاتی وجود داره که شما متوجه اون نشدید مثل این که ولدمورت باهوش ترین فردیه که پا به هاگوارتز گذاشته و امثال دیگه ی سوالاتی که دوستان می پرسن .
خب از این ساختار پیچیده و سوالات مثال بزن
به نظر من نیست و هوشمندترین دامبلدوره
اگه هوشمند بود که بعد اون همه تلاش برای رسیدن به صدر هری پاتر پاره های روحشو دم گوشش نابود نمیکرد و بساطشو جمع نمیکرد
من دلیلی برای هوشمندیش نمی بینم
اینکه یه استعداد ویژه داشته باشه با هوشمندترین بودن فرق داره
خب همینکه مثل ارباب حلقه ها یا بقیه داستان های بر پایثه جادوگری نیست خودش یه عیبهاینکه تنها کاتالیزور قدرت یه جادوگر رو یه تیکه چوب کنیم ، اونوقت بقیه عناصر قدرت در یک فرد رو از بین بردیم و اونو صرفا وابسته به قدرتی کردیم که اونم صرفا از یه چوبدستی خارج بشه
البته شما دقیق صحبت های منو نخوندی وگرنه من گفتم که هری پاتر کلا بر پایه ی جادوگریه و مثل ارباب حلقه ها که عده ای از قهرمانان ادم های معمولی و عده ای جادوگر باشن نیست و رولینگ دنیای مشنگ ها رو از دنیای جادوگران جدا کرده و فقط در قسمت ها ی کوچکی این دو با هم تلاقی پیدا می کنند و در دنیای رولینگ قدرت جادوگر ها به چوبدستی های ان ها نیست بلکه به قدرت درونیشان و بنیه ی جادوگریشونه و مثلا همه نمیتونن با طلسم کروشیو یکیو شکنجه کنن که نمونه شو تو کتاب پنجم دیدیم و بستگی به بنیه شون و خواست قلبیشون داره .
البته شما دقیق صحبت های منو نخوندی وگرنه من گفتم که هری پاتر کلا بر پایه ی جادوگریه و مثل ارباب حلقه ها که عده ای از قهرمانان ادم های معمولی و عده ای جادوگر باشن نیست و رولینگ دنیای مشنگ ها رو از دنیای جادوگران جدا کرده و فقط در قسمت ها ی کوچکی این دو با هم تلاقی پیدا می کنند و در دنیای رولینگ قدرت جادوگر ها به چوبدستی های ان ها نیست بلکه به قدرت درونیشان و بنیه ی جادوگریشونه و مثلا همه نمیتونن با طلسم کروشیو یکیو شکنجه کنن که نمونه شو تو کتاب پنجم دیدیم و بستگی به بنیه شون و خواست قلبیشون داره .
خب صحبتم سر همینه .فقط اشخاص رو وابسته و محدود به جادو کردن و همچنین محدود بودن به کاتالیزوری به نام چوب دستیه.کاتالیزور قدرت بودن با منشا قدرت بودن فرق داره
کلا دالمبلدور باهوش ترینه و کل دنیای جادوگری رو با اون نقشه مفصلش به بازی میگیره
در کل کتاب ها هم یا اون از هری پاتر حمایت کرد یا سوروس اسنیپ و اگه یکی از این دو نبود هری پاتر از همون ابتدا کله پا میشد
البته این خودش یه ضعفه که دوستتو بفرستی طرف تاریک که ممکنه خودش جذبشون بشه یا اون همه ریسک بکنی و شاید نابودی طرف خیر رو بپذیری اونهم بخاطر یه پیشگویی؟
پیشگویی که با توجه به گویندش معلوم نبود درست باشه یا غلط و هرکدوم از مراحل نقشه دامبلدور موفق نمیشد کل نقشه اش عقیم میموند
البته همانطور که قبلا گفتم و در کتاب هم ذکر شده ولدمورت باهوش ترین جادوگره البته دامبلدورم به جای خودش خیلی باهوش بوده ولی ولدمورت از اون باهوش تر بوده .
ولی این ضعفه دامبلدوره که اسنیپ رو فرستاده جاسوسیه ولدمورت ؟ نه چون دامبلدور به اسنیپ کاملا اعتماد داشت و می دونست دیگه به جبهه ی تاریکی نمیپیونده و در ضمن زمانی که دامبلدور پیشگویی تریلانی رو برای اولین بار می شنوه اونو جدی نمی گیریه ولی چون اون موقه اسنیپ پیشگویی رو شنیده بود و دامبلدور می دونست که اون از مرگخوارای ولدمورته و حتما پیشگویی رو به ولدمورت میگه و با شناختی که از ولدمورت داشت می دونست که ولدمورت پیشگویی رو جدی می گیره پس تریلانی رو استدام کرد تا ولدمورت نتونه بگیرتش و بعد رفت که از لیلی و جیمز مراقبت کنه . و دامبلدور میگه که خود ولدمورت با جدی گرفتن پیشگویی باعث به وقوع پیوستنش شد پس زمانی که دامبلدور اسنیپ رو میفرسته جاسوسیه ولدمورت پیشگویی به حقیقت تبدیل شده بود .
اینکه سوروس اسنیپو بفرسته ایده خوبیه ولی نه اینکه قمار به این بزرگی بکنه و حتی جونشم صرف ریسکی بکنه که وسطش ممکنه اسنیپ پاپس بکشه یا به طرف تاریکی محلق بشه
چطور دامبلدور به اسنیپ کاملا اطمینان داشت؟.اگه دقت کرده باشی اسنیپ در کتاب از همه متنفره الا مادر هری پاتر!
دلیل این اعتماد اون قسمی بود که الان اسمشو یادم نیست ولی اگه طرفی که قسم میخورد عهد خودش رو میشکست میمرد.فکر میکنم توی اون فصلی که هری خاطرات اسنیپ رو میبینه بهش اشاره شد و اسنیپ این عهد رو با دامبلدور بستاینکه سوروس اسنیپو بفرسته ایده خوبیه ولی نه اینکه قمار به این بزرگی بکنه و حتی جونشم صرف ریسکی بکنه که وسطش ممکنه اسنیپ پاپس بکشه یا به طرف تاریکی محلق بشه
چطور دامبلدور به اسنیپ کاملا اطمینان داشت؟.اگه دقت کرده باشی اسنیپ در کتاب از همه متنفره الا مادر هری پاتر!
دلیل این اعتماد اون قسمی بود که الان اسمشو یادم نیست ولی اگه طرفی که قسم میخورد عهد خودش رو میشکست میمرد.فکر میکنم توی اون فصلی که هری خاطرات اسنیپ رو میبینه بهش اشاره شد و اسنیپ این عهد رو با دامبلدور بست
بلگ جان فکر کنم که اسنیپ این عهدو با بلاتریکس و نارسیسا بلک بست که دامبلدور رو بکشه وگرنه جون خودش گرفته میشد
راستی این بحث هم برای رجوع وجود داره و مکمل تاپیک هست
https://arda.ir/forum/index.php?showtopic=1128&view=findpost&p=39999
علاوه براون پس از مرگ پاتر ها سیریوس اسنیپ با دامبلدور با هم صحبت میکنن اسنیپ و دامبلدور برای حفاظت از هری قسم ناگسستنی(فکر میکنم همین بود اسمش :) ) رو میبندن.بلگ جان فکر کنم که اسنیپ این عهدو با بلاتریکس و نارسیسا بلک بست که دامبلدور رو بکشه وگرنه جون خودش گرفته میشد
شرح کاملش تو فصل سی و سوم هست ;)
علاوه براون پس از مرگ پاتر ها سیریوس اسنیپ با دامبلدور با هم صحبت میکنن اسنیپ و دامبلدور برای حفاظت از هری قسم ناگسستنی(فکر میکنم همین بود اسمش :) ) رو میبندن.
شرح کاملش تو فصل سی و سوم هست ;)
آها پس شما درست میگید و من یادم رفته بود اون فصلو.چون چیزی که نقل کردم از کتاب ششم : شاهزاده دورگه بود
در قسمت چهارم که وجود جام جهانی کوییدیچ زیادیه و مسابقات مربوط به جادوگران در هاگوارتز و صرفا تفننی و برای سرگرمی و خوب در نیومده
من فرصت نداشتم که همه پستا رو بخونم. فقط یه نکته ی کوچیک این که جام جهانی کوییدیچ زیادم زیادی نبود! چون یه جا دیگه هم گفته بودین که فقط واسه قدرت نمایی مرگخوارا بود.
با استفاده از جام جهانی دو تا نکته رو مطرح کرد:
معرفی رمزتاز
برخورد اولیه با خادم ولدمورت یا بارتی کرواچ پسر
و به جز اونا یه آشنایی اولیه هم با شخصیتی که آخر کتاب قرار بود بمیره(سدریک دیگوری) داشت.
حتماً همه ی اینا رو توی بستر دیگه ای هم می تونست توضیح بده ولی خب همینم به اون صورت بد و بی هدف نبود. چون اگه اینطوری بخوایم بگیم کل اون قسمت تام بامبادیلم بی هدفه توی یاران حلقه، عملاً تنها فایده ش دادن یه شمشیر وسترنس دست مری بود:دی
من فرصت نداشتم که همه پستا رو بخونم. فقط یه نکته ی کوچیک این که جام جهانی کوییدیچ زیادم زیادی نبود! چون یه جا دیگه هم گفته بودین که فقط واسه قدرت نمایی مرگخوارا بود.
با استفاده از جام جهانی دو تا نکته رو مطرح کرد:
معرفی رمزتاز
برخورد اولیه با خادم ولدمورت یا بارتی کرواچ پسر
و به جز اونا یه آشنایی اولیه هم با شخصیتی که آخر کتاب قرار بود بمیره(سدریک دیگوری) داشت.
حتماً همه ی اینا رو توی بستر دیگه ای هم می تونست توضیح بده ولی خب همینم به اون صورت بد و بی هدف نبود. چون اگه اینطوری بخوایم بگیم کل اون قسمت تام بامبادیلم بی هدفه توی یاران حلقه، عملاً تنها فایده ش دادن یه شمشیر وسترنس دست مری بود:دی
دلیل شما ملموسه ولی این طرز روایت باعث چند پاره شدن داستان میشه .میشه خیلی از شخصیت هایا وسیله ها وصفشون در دیالوگ یا توصیف نویسنده بیاد ولی این جام جهانی و مسابقات بین مدارس جادوگری بیشتر وجه سرگرم کننده و تین ایجری داستان بود و جلوی روایت یکپارچه و رو به تاریک رو میگرفت.در کنار این از روایت حذفش کنید خللی وارد نمیشد .تام بامبادیل دو وجه داره
در فیلم چون روایت جکسون جاده ای بود بله نبودش بصلاح بود
ولی در داستان نماد روشنی ، امید و وجود نیروهای برتر بود .نیروهایی که امید میدن همیشه راهی مقابله با تاریکی هست
تام بامبادیل به نوعی بازمانده از روزگاران کهن و نیروی عظیم اون زمان بود بعلاوه این قسمت رمز و رازی رو داشت که بسیار جالب بود و وقتی این رمز و راز با امید و میل به شادی ترکیب میشه، تبدیل به شعار اصلی یاران حلقه میشه این تعادل خوبی بین سرگرمی سازی و توجه تالکین به اهداف و شعارهاش بود
سلام ببخشید میشه اسامی تمام کتاب های هری پاتر رو از اول تا آخر برام بگزارید به ترتیب ممنون
در در 01/09/2016 at 11:06 AM، pmm گفته است :در در 01/09/2016 at 11:06 AM، pmm گفته است :
سلام ببخشید میشه اسامی تمام کتاب های هری پاتر رو از اول تا آخر برام بگزارید به ترتیب ممنون
هری پاتر و سنگ جادو.هرى پاتر و تالار اسرار.هری پاتر و زندانی آزکابان.هری پاتر و جام آتش.هری پاتر و محفل ققنوس.هری پاتر و شاهزاده دورگه.هری پاتر و قدیسان(یادگاران) مرگ
در در January 9, 2016 at 11:06 AM، pmm گفته است :سلام ببخشید میشه اسامی تمام کتاب های هری پاتر رو از اول تا آخر برام بگزارید به ترتیب ممنون
با سلام
تشكر از نيه نور عزيز
بابت جوابش
تو اين تاپيك مي تونيد اطلاعات كافي در مورد هري پاتر و ساير كتب فانتزي پيدا كنيد ![]()