در 10 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :
من موردی صحبت می کنم و یه سوال پرسیدم: یعنی اگه اون شستن ظرف و درست کردن غذا رو به طور طبیعی و بدون جادو انجام بدن٬ داستان هری پاتر و تقابل محفل ققنوس با لرد ولدمورت بر باد میره؟ اگه جواب بله باشه یعنی این فضاسازی در خدمت روایت بوده، اگه نه و یعنی اینکه قابل حذف بوده این یعنی اینکه ریتم روایتی قابل تغییره و این استفاده دم دستی از جادو ضروری نیست.
.........
در مورد باز تعریف کردن ارزش ها اونم در یه فانتزی که در حال و هوای جادوگریه این صحبت ایده بکر، یا روایتی جدید محلی از اعراب نداره. فانتزی هایی که بر محور جادو شکل می گیرن اصولا بر پایه کلیشه ها شکل می گیرن حالا اگه نویسنده درست از کلیشه استفاده کنه ممکنه داستانش موفق باشه اگه درست استفاده نکنه ممکنه تو ذوق بزنه و تکراری به نظر برسه. در روایت هم که عملا اکثر فانتزی ها روایتی معمولی دارن تنها فانتزی ای که شاید کمی روایتش متفاوت باشه نغمه ای از آتش و یخه که اونم نحوه بیان روایتش تقریبا مثل رمان های نوشته شده بر پایه سبک ناتورالیسم در قرن نوزدهمه.
فرقی در اصل موضوع نمی کنه.
به خاطر اینکه همزمان به دو نفر جواب میدم و به نظر می یاد دو تا حرف مختلف می زنین. من نباید جوابم رو دو تا یکی می کردم. بسیارخوب، موردی میگم:
اگه کارهای روزمره شون رو بدون جادو انجام می دادن. خانواده های ثروتمند تر برای انجام این کارها به یه موجود جادویی نیاز پیدا نمی کردن و ریسک حضورش رو کنار خودشون نمی پذیرفتن. به جاش افرادی که جادو ندارن و عوضش از فیزیک مناسب تری بهره می برن، به عنوان مثال فشفشه های خانواده های فقیرتر یا ماگل ها، رو به خدمت خودشون در می آوردن. در این صورت ما کریچر رو توی خونه ی سیریوس نمی داشتیم. و مشخصه که نقش کریچر در اولین رویارویی مستقیم محفل ققنوس و ولدمورت از خود محفل و لرد بیشتر بوده.
مورد دیگه ای که یادم می یاد نابودی قاب آویزه. اگر عادت نکرده بودن که با جادو آب آشامیدنی ظاهر کنن، وقتی دنبال قاب آویز می رفتن خیلی احتمال داشت که بین تدارکاتشون آب ببرن، اونوقت قضیه ی نوشیدن از آب دریاچه و درگیری با دوزخی ها پیش نمی اومد.
مورد دیگه وین گاردیوم لوی یوسا بود. یه ورد ابتدایی که مالی ویزلی هم ازش برای معلق نگهداشتن کیک استفاده می کرد. وقتی بچه ها یادش گرفتن هم به نظر نمی رسید کاربرد خاصی به جز فعالیت های روزمره داشته باشه. اما همون توی مبارزه با غول کتاب اول به دادشون رسید.(این صحنه رو ازفیلم یادمه، جزئیات کتاب رو یادم نیست.)، مشابه همین مورد رو با ورد جمع آوری هم داشت، و این دو تا اگه هم درخدمت روایت اصلی نبودن انقدر در راستای پیام داستان قرار می گیرن که بودنشون بهتر از نبودنشون باشه.
حالا اگه بخواین بگین که نه منظورمون رویارویی نهایی محفل و لرده و اینا قبول نیست و مبارزه ی کتاب پنجم کلا قابل حذف بوده یا هر انسان جاسوسی هم می تونست توی محفل اون کار رو بکنه، من دیگه قبول نمی کنم. ریتم روایت همیشه قابل تغییره، در هر داستانی.می تونیم نقاط مبداء و مقصد رو در نظر بگیریم و از بی شمار راه بهشون برسیم، ولی هرکدوم از این راه ها یه داستان دیگه اند. هنر رولینگ پل زدن مدام از زندگی روزمره به زندگی پرماجرا بود. این که عادت ها کجا در ماجرا ها به کار می یان و کجا محدود میشن. جادویی بودن کارهای عادی کمک کرد که مسیر شکل بگیره.
و این پرداختن به زندگی روزمره داستان رو از ریتم ننداخته و سکته ایجاد نکرده، برای اینکه تعداد صفحاتی که بهش اختصاص داده انقدرها هم زیاد نیست. در اصل فقط معرفیشون می کنه و سیاهی داستان رو می گیره گاهی.
در مورد بازتعریف شدن ارزش ها: اگه روایت تنها ارزشتون باشه بله. ولی برای من که صحنه. و شخصیت پردازی هم ارزش به حساب می یان، جای پرداختن به ایده های بکر همیشه هست. وقتی روایت کلیشه اییه قدرت فانتزی ها و تفاوتشون به ناچار توی فضاسازی خودشو نشون میده دیگه. هیچ نویسنده ای با هدف نوشتن یه کلیشه ی دیگه پا به میدون نمی گذاره. مگر اینکه قدرت طرح ایده های نو رو در خودش پیدا نکنه و خیلی هم دلش بخواد بنویسه. اونوقت میشه مثل مقلدین تالکین.
ضمنا موضوع تاپیک حفره های داستانی بود، استفاده ی به قول شما دم دستی که به روایت اصلی گره نمی خوره معمولا نمی تونه حفره ایجاد کنه. برعکس اونجاهایی که عناصر پیش برنده ی روایت هستن ممکنه با هم به تناقض برسن و حفره ایجاد کنن. که اونا رو من دونه دونه اسم بردم.
مثال زدن از مارتین این تاپیک رو شلخته تر از چیزی که هست می کنه ولی می خوام مثال بزنم
.(اسپویل کتاب چهار و پنج)
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
دو تا خط داستانی توی دوتا کتاب آخر هست، یکیشون به نظر می یاد در خدمت روایت و پیش برنده ی وقایع بعدی بشه و دیگری نه چندان.
اولی خط داستانی کوئنتین مارتله. که به نظر من یکی خیلی خسته کننده بود و آخرش هم به ناکجاآباد ختم شد. حالا اگه از مارتین بپرسن این چی بود نوشتی، احتمالا برگرده بگه اوناها دیگه! اژدهاها رو براتون آزاد کردم. ضمنا این اتفاق رابطه ی بین دورن و دنریس رو به هم می زنه. تازه اون تیم مزدور هم قراره به یه درد مهمی بخورن!
خب اگه همچین چیزی رخ بده کاملا در خدمت روایت بوده. و صحنه ی سیاهچال هم خیلی هیجان انگیز بود. ولی من شک دارم که به تحمل شخصیت های کسالت آور دورنی ها می ارزیده یا نه.
دومی خط داستانی برین. رویداد جادویی هم تا آخراش نداره. خیلی توی جنگل های وسط وستروس وقت گذروند. می تونست جمع و جور تر باشه و به همون جایی که می خواد هم برسه. ولی تقریبا تنها جای داستانه که ما برخورد با مردم عادی رو می بینیم و با زندگی واقعیشون مواجه می شیم. یکی از -به نظر من- بهترین دیالوگ های داستان که مربوط به اون راهب هفت هست توی اون فصل هاست(جنگ شاهان نُه پنی اگه درست یادم باشه.). ولی خب شما فکر کنم طرفدار حذف اون فصل ها باشی.
پرفروش بودن: در اصل موضوع بی تأثیره. راجع به اصل موضوع قبلا صحبت شده بود و محل اختلاف نبود. اما وقتی از من نقل قول می گیرین اینطور برداشت می شه که لابد من با این قضیه مشکل داشتم و پرفروش بودن رو ملاک خوب بودن گرفتم. بنابرین ناچار شدم سوء تفاهم پیش اومده رو رفع کنم.
در 19 ساعت قبل، lord of gondolin گفته است :
به ورنوه :
من روی حرفم با شماست که میگید فضا سازی از بدنه مهمتره .
خب من آخر شب خسته بودم و تمرکز کافی برای استفاده از کلمات دقیق نداشتم. اما بازهم نگفتم مهمتره، مقصودم هم این بوده که بدنه ای که می گید بدون فضا سازی تعریف نمی شه. توی پستی که روز بعدش زدم توضیح دادم. و الانم با مثال توضیح می دم:
داستان کوتاه مثل یه آپارتمان توی شهره. می تونی از گل و گیاه برای کیفیت بخشیدن بهش استفاده کنی ولی خیلی جای کار نداره.
رمان مثل یه خونه باغ بزرگه. روایت رو خونه بگیر و فضاسازی(در فانتزی دنیاسازی) رو باغ(این انتخاب هم به دلیل وسعت و هم به دلیل پایداریشه.) هرکدوم از اینا که حذف بشن دیگه خونه باغ نخواهی داشت. و نمی تونی بگی کدوم اصله. ولی باغ مقدم هست چون به شکل طبیعی زودتر طراحی و اجرا میشه. و تأثیرش توی ذهن موندگار تر. می تونی خونه رو خراب کنی و یکی دیگه بسازی. یا باغت جا داشته باشه و چند عمارت بسازی.(مثل کاری که تالکین اوایل انجام داده. نوشتن داستان های مستقل در دنیایی که ساخته و پیوند زدنشون به هم. و تمام این مدت دنیا و داستان ها روی هم تأثیر گذاشتن و همدیگه رو کامل کردن.)
حالا تصور کن بوته های گل رز صورتی از پنجره های عمارت دیده نمی شن. اما توی یکی از مسیرهای رسیدن به عمارت کاشته شدن و اگه اون مسیر برای رفت و آمد انتخاب بشه دیده می شن. چون از توی ویلا نمی بینیمشون باید از ریشه درشون بیاریم؟ استفاده ی روزمره از جادوی هری پاتر به نظر من همین بوته های رز صورتی اند.
ممکنه این گل ها حتی توی مسیر هم نباشن، گوشه کنار مخفی باشن و فقط با پرسه زدن توی باغ متوجه بودنشون بشی. و کشفت تو رو خوشحال کنه. حالا چون اینا در حالت عادی به چشم نمی یاد و عطر خاصی هم ندارن، باید حذف بشن؟
تجربه ی خوندن رمان، تجربه ی رسیدن به عمارت و مقیم شدن در اون نیست. تجربه ی پرسه زدن در باغه. باغ جاییه که با هربار گشتن می تونی چیزهای جدیدی کشف کنی. جایی که ارزش داره وقتت رو براش صرف کنی. اگر باغ برات مهم نباشه بهتره بری توی همون آپارتمان زندگی کنی. بهتره شعر یا داستان کوتاه بخونی که مستقیم می زنن وسط خال و وقتت رو تلف نمی کنن.
به نظرم به واضح ترین شکلی که تونستم منظورمو گفتم و چون نمی تونم از سروته فضاسازی بزنم پستم طولانی شده. ولی دیگه حرفی ندارم.