مقدمه: ثالمها[1]
سال نهصد و بیست و پنج بعد از انقراض امپراتوری پراون[2]، روز هشتم از گشت اول، حدود دو دوره و پنجاه گردش پس از غروب خورشیدها
«باید قضاوت بشی.»
«توسط کی؟»
«هونلینس ها[3].»
«هونلینس ها؟» ثالمها اخم کرد. مطمئن نبود در مقابل این کلمه باید چه واکنشی نشان دهد. اما با شنیدن آن حس خوبی به او دست نداده بود. شاید این اسم رده ای از راهبان جزیره بود، اما در این صورت به طور قطع قبلا اسمشان را شنیده بود، از راهبان معبد، یا شاگردان بزرگ تر از خودش در آنجا. با این حال تصمیم گرفت فعلا فرض را بر این بگذارد.
ثالمها هفت سال قبل به جزیره ایدرت[4] آمده بود تا شیوه مبارزه آنها را بیاموزد. در سفر از وطنش کوهستان ساول[5] به اینجا عمویش توریکال[6] او را همراهی می کرد، و قبل از خداحافظی با او قول داده بود که باز هم به دیدارش می آید. دست کم هر دو فصل یک بار. با این حال هرگز به قولش عمل نکرده بود. ثالمها از زمان ورود به جزیره هرگز یکی از خویشاوندانش را ندیده بود، نه حتی برادر دوقلویش گیسرول[7] را که او را بیشتر از سایر خانواده اش دوست داشت. چند ماهی طول کشیده بود تا این مسئله برایش عادی شود. به هر حال اگر آنها او را از یاد برده بودند دلیلی نبود که او تمایلی به دیدارشان داشته باشد.
ثالمها بعد از ورود به جزیره توسط مردم بومی به این معبد با راهبان عجیب که پیرو دینی عجیب به نام تاوالی[8] بودند راهنمایی شده بود. برایش عجیب بود که تعلیمات رزمی توسط راهبان آموزش داده شود ولی با این حال بعد از چند روز برایش عادی شد. هفت سال آنجا ماند و تعلیمات درسی بی محتوای معبد را به همراه روش های جنگیدن آروری[9] ها فرا گرفت. مدت ها قبل بود که ثالمها به این نتیجه رسیده بود از ماندن در پرستشگاه هیچ چیز دیگری جز مزخرفات مذهبی که هیچ علاقه ای به آنها نداشت یاد نمی گیرد. از همان موقع توانایی رزمی او از همه اساتید و راهبان معبد بالاتر بود. با این حال جهت آزمودن خود چند ماه دیگر صبر کرد تا فصل معتدل فرا برسد و یخ هایی که در فصل سرد جاده های منتهی به کوهستان ساول را می پوشاندند ذوب شوند، و در این مدت خودش را در مبارزه های متعدد آزمود، و بعد از اطمینان از پیشرفت نکردنش در آنجا تصمیم به ترک معبد گرفته بود. با این حال با صحبت با راهب اعظم فهمیده بود که این کار برایش چندان راحت نبود. لحظه ای به این فکر افتاده بود که بدون اجازه آنها وسایلش را جمع کند و برود. چه کسی می توانست جلوی او را بگیرد؟ ولی بلافاصله این فکر را کنار گذاشت. بومیان جزیره به شدت به دین تاوالی معتقد بودند، و راهبان معبد به راحتی می توانستند آنها را تحریک کنند که برای ثالمها دردسر درست کنند یا به او آسیب بزنند.
راهب اعظم که با او سخن می گفت ویرسالو[10] نام داشت، مردی میانسال با قد متوسط بود، یک وجب کوتاه تر از ثالمها، و ردای پشمی ساده ای همرنگ موهایش پوشیده و عبایی قهوه ای روی شانه هایش انداخته بود، و کلاهی پشمی همرنگ ردایش که سر کچل و گوش هایش را می پوشاند به سر داشت. صورتش مانند یک نوجوان صاف و بی مو، و پوستش مانند همه بومیان جزیره که از نژاد تروکرن[11] بودند، آبی کم رنگ بود. با چشمان خاکستریش طوری به چشمان یاسی رنگ ثالمها خیره ماند که انگار از میان چشمانش می تواند روح او را ببیند، و فریاد زد: «اسمشون رو آهسته ببر.» و عصای چوبی نوک تیزش را بلند کرد و بر زمین کوبید. صدای تق در تمام تالار سنگی طنین انداخت.
ثالمها در برابر تمایلش به چرخ دادن چشمانش مقاومت کرد. یکی دیگر از خرافات این مردم عجیب. چیزهای زیادی از اعتقاداتشان را مطالعه کرده بود و به هیچ کدام باور نداشت، ولی لزومی نمی دید این افکارش را به زبان بیاورد. از خود پرسید صدای برخورد عصا با زمین سر چند نفر از کسانی که در تالار شام می خوردند را به سوی او و ویرسالو برگردانده است، ولی به خودش زحمت نداد نگاهش را برگرداند تا تعداد آنها را بشمارد. به راهب اعظم خیره ماند و منتظر شد او چیزی بگوید. گاهی سکوت بهتر از سوال افراد را به حرف می آورد.
ویرسالو با صدایی که فقط ثالمها می توانست بشنود نجوایش کرد: «اونا از آسمون خواهند اومد ... و به زودی می رسن.»
«چقدر زود؟» صدای ثالمها کمترین ته رنگ ممکن از تمسخر را داشت، و ظاهرا ویرسالو متوجه آن نشد.
«جرات پرسیدنش رو نداشتم. هیچ کس نداره. اونا گفتن به زودی، و من هم قبول کردم.»
«چطور بهت گفتن با اینکه هنوز نرسیدن؟ و چطور باید من رو قضاوت کنن؟»
«پیام آورهایی دارن. به رویای هر کس می یان و ازش کابوس می سازن، با این حال ممکنه شناخته نشن. در بیداری هم می شه دیدشون. در سنگ، در آب و در آینه. در آهن گداخته و در سرب مذاب.»
«تو چطوری دیدیشون؟»
«اولین بار به رویام اومدن، و بعد چند بار در آینه دیدمشون. از ترس بهشون تعظیم کردم، و ایمان آوردم. پرستیدمشون و اونا. بهم اطمینان دادن که وقتی برسن من رو نمی خورن.»
ثالمها دسته ای از موهای بلند قهوه ای تیره اش را از جلوی چشم راستش کنار زد. «منظورت چیه که نمی خورنت؟»
«اونا گرسنه ان. خیلی گرسنه. وقتی برسن عده زیادی توسطشون بلعیده خواهند شد. ولی نه جسم هاشون. ذهن ها و روح هاشون.»
«منم می تونم این هونلینس ها رو ببینم؟»
«شاید به رویات اومده باشن، ولی فقط افرادی که لیاقت داشته باشن اونا رو در بیداری می بینن و باهاشون صحبت می کنن. و تو لیاقت نداری. تکبرت کورت کرده، و می دونم در قلبت حرفام رو به تمسخر می گیری.»
ثالمها هیچ چیز نگفت. حرف های راهب اعظم حقیقت داشت. او به هیچ کدام از مطالب مذهبی که در کتاب ها و طومارهای آن معبد خوانده بود اعتقادی پیدا نکرده بود.
«با من بیا. می برمت تا در موردت قضاوت کنن.»
راهب اعظم به او پشت کرد و به سمت دیگر تالار رفت.
ثالمها بی درنگ و بدون هیچ حرفی به دنبال او به راه افتاد و با چند قدم سریع در کنارش قرار گرفت، بعد از آن قدم هایش را آهسته کرد و با فاصله سه قدم پشت سر ویرسالو به راهش ادامه داد. به خوبی می دانست پرسیدن اینکه به کجا می روند بیهوده است. بنابراین هیچ نگفت.
تمام تالار به جز باریکه ای به پهنای یک و نیم بازو از در ورودی تا ایوان پشت محراب که اکنون ثالمها و راهب اعظم روی آن قدم بر می داشتند پوشیده از فرشی ابریشمی با رنگ های چشم نواز بود که اکنون رویشان سفره گسترده شده بود و راهبان و شاگردان و خدمتکاران معبد و مردمی که آن شب برای دعا به آنجا آمده بودند روی آنها نشسته بودند و شام می خوردند. بوی خوش غذاهای مختلف به مشام ثالمها رسید و شکمش قار و قور کرد، اما او گرسنگیش را نادیده گرفت. کاری که در پیش رو داشت مهم تر بود.
دو کارآموز که بر در تالار ایستاده بودند و ثالمها حدس زد یکی شان دوازده و دیگری پانزده ساله باشد با نزدیک شدن آن دو به راهب اعظم تعظیم کردند و دو لنگه در را گشودند. ثالمها از اینکه به او اعتنا نکردند اندکی عصبانی شد. عادت کرده بود که شاگردان کوچکتر یا همسال او و حتی شاگردان رده های بالاتر به خاطر استعدادهای برترش به او احترام بگذارند و از اینکه آن دو کارآموز او را نادیده گرفتند جا خورد، ولی خشمش را بروز نداد. این مسئله دیگر اهمیتی برای او نداشت. همین فردا صبح آنجا را ترک می کرد و معبد و شاگردان و راهبانش را هرگز نمی دید. بی اعتنا به آن دو به دنبال راهب اعظم رفت.
با برخورد هوای آزاد به او بدن ثالمها از سرما لرزید، و دندان هایش به هم خوردند. دستانش را روی سینه اش قلاب و شروع به مالیدن بازوانش کرد. به محض اینکه از تالار قدم به بیرون گذاشت درها پشت سرش بسته شدند، و او به خاطر اینکه موقع خروج از اتاقش لباس گرم تری نپوشیده بود خودش را سرزنش کرد. لباسی که اکنون به تن داشت شامل ردایی پشمی اما نه چندان کلفت به رنگ سرخ بود، و شالی قهوه ای دور کمرش. لباسی که کارآموزانی که تعلیمات اولیه معبد را تمام کرده بودند و فقط انجام مراسم مذهبی مانده بود تا به راهب ارتقا یابند موظف به پوشیدن این لباس بودند.
ثالمها از خود پرسید این کارها برای چیست. او آزاد بود هر زمانی که خواست معبد را ترک کند و به هر جا که خواست برود. هیچ احتیاجی به اجازه راهب اعظم یا قضاوت شدن توسط هونلینس های گرسنه نداشت. تا جایی که می دانست در هیچ معبد دیگری چنین مسائلی نبود. بعد برای هزارمین بار این حقیقت را به یاد آورد که احتمالا هیچ معبد دیگری در هیچ کجای کرالیدا تعلیمات رزمی را همراه با آموزه های دینی به شاگردانش آموزش نمی دهد. ولی این معبد گویی از راهبان و شاگردانش یک نیروی نظامی می ساخت. حاکم جزیره از سوی دربار پادشاهی هیوا از این امر چندان راضی نبود ولی با توجه به محبوبیت زیاد راهبون معبد بین مردم جزیره که همه پیرو آیین تاوالی بودند هیچ کاری نمی توانست در این مورد انجام دهد. ثالمها دوباره اخم کرد با این حال اعتراض هایش را به زبان نیاورد و در سکوت همراه راهب اعظم به راه ادامه داد.
معبد روی تپه ای در وسط جزیره بنا شده بود و تا شعاع زیادی در اطراف آن هیچ خانه یا بنایی وجود نداشت. چند قدم که فاصله گرفتند ثالمها سرش را به عقب خم کرد تا به آسمان نگاهی بیندازد. ستاره های زیادی می درخشیدند و قرص ماه ثالمرین[12]، یکی از چهار ماهی که شب ها در آسمان ایتریاس[13] می درخشیدند، نوری مایل به قرمز داشت که حال او را بد کرد. دوباره به مقابلش خیره شد و دید چند قدم از راهب اعظم عقب افتاده است. سریع به جلو دوید و بعد از رساندن فاصله اش با مرد به اندازه قبل دوباره از سرعت قدم هایش کاست.
راهب اعظم نجوا کرد: «زیباست؟»
ثالمها در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد تا جلوی لرزش آنها را بگیرد گفت: «چی؟»
«آسمون رو می گم. زیباست؟»
«آره. ولی ثالمرین باید یاسی باشه ....» از آنجایی که نمی دانست چه بگوید حرفش را تکمیل نکرد، و راهب اعظم نیز دنباله صحبت را نگرفت.
چند لحظه سکوت حاکم شد. بعد راهب اعظم پرسید: «سردته؟»
«آره.»
«سرماهای بدتر از این هست.»
ثالمها به خود زحمت مخالفت نداد.
چند قدم جلوتر راهب اعظم از جاده خارج شد و به چمن قدم گذاشت. ثالمها متعجب شد، پا گذاشتن بر حتی یک شاخه از علف های اطراف تپه برای همه ممنوع بود، و یک بار دیده بود که کودکی هشت ساله به خاطر آن کار از راهبان معبد شلاق خورده بود. با این حال تصمیم گرفت دنبال راهب اعظم برود.
«دقیقا جایی که من راه می رم حرکت کن. روی علف هایی که کوتاه تر و یه ذره روشن ترن. روی بقیه پا نذار.»
ثالمها برای اولین بار متوجه شد که تکه ای از علف ها با بقیه تفاوت دارند. مرز آن قسمت از مرتع با بقیه قسمت های آن یک خط کاملا راست بود، که این بر تعجب ثالمها افزود.
کمی عقب تر از جایی که آن تکه از علف ها به آخر می رسیدند و بعد از آن همه علف ها بلندتر و تیره تر بودند راهب اعظم ایستاد، دولا شد و زمین را گرفت. ثالمها لحظه ای بعد متوجه شد که راهب اعظم درپوشی استتار شده با علف را از جایش بلند کرده تا حفره ای سیاه در زمین نمایان شود.
ویرسالو نجوا کرد: «وقتی داخل شدی دقت کن که درپوش دقیقا در جای خودش قرار بگیره.» و از نردبان چوبی درون حفره شروع به پایین رفتن کرد.
ثالمها بی هیچ وقفه ای به دنبال او داخل حفره شد، درپوش را گرفت و با استفاده از حلقه آهنی ای که در سطح چوبی زیرین قرار داشت آن را در جایش گذاشت تا حفره از قبل تاریک تر شود، و کورمال در تاریکی از نردبان پایین رفت.
وقتی کفش هایش به زمین سخت و خشک برخورد کردند فضای اطرافش به لطف مشعل های موجود در دیوار روشن تر شده بود. راهب اعظم آن پایین منتظر بود و به او می نگریست. به محض اینکه هر دو پای ثالمها روی زمین قرار گرفت رویش را برگرداند و در راهرویی که مقابلشان بود به جلو رفت.
پهنای راهرو همیشه ثابت و حدودا پنج بازو بود. بنابراین راه رفتن در آن سختی زیادی نداشت. ثالمها هرازگاهی سرش را به سمت چپ و راست می چرخاند تا اشکال انسان ها و حیوانات و موجودات عجیب که بر دیوارهای سنگی تراشیده شده بودند را تماشا کند. دیدن این سنگ تراشی ها برایش بسیار جالب بود. می دانست چنین موجوداتی ریشه در افسانه های دینی دارند، تعداد معدودی از آنها را به نام می شناخت، ولی بیشتر آنها را نه. چند بار خواست نام آن موجوات را از راهب اعظم بپرسد ولی از آنجایی که اخلاق راهب اعظم را می شناخت از این کار صرف نظر کرد. وقتی چشمش به تصویر موجودی با سر اسب و بدن گرگ که روی دو پا ایستاده بود و بال هایی مانند عقاب داشت افتاد دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی خودش را بگیرد. ایستاد و از راهب اعظم پرسید: «اون چیه؟» همان طور که انتظار داشت راهب اعظم بدون اینکه عکس العملی حاکی از شنیدن سوال او از خود نشان دهد به راهش ادامه داد. بنابراین ثالمها دیگر سوالی نپرسید.
در طول راهرو چند بار آنها به دوراهی و سه راهی برخوردند، و راهب اعظم همیشه به سمت راست پیچید. تا اینکه سرانجام آنها به اتاقی مدور قدم گذاشتند. قطر اتاق از ضلع بزرگ تر اتاق مستطیلی ثالمها در طبقه هشتم معبد که شش ماه بود که به او داده شده بود کمی بزرگ تر بود.
روی میزی مرمری و آراسته به قطعات درشت زمرد در مرکز اتاق، قدحی سنگی قرار داشت که از آبی زلال پر شده بود.
راهب اعظم نجوا کرد: «همین جا بمون. حتی یه قدم برندار.» منتظر جواب ثالمها نشد و به سمت میز رفت. زانو زد و با دستانش دو طرف قدح را گرفت. چیزهایی را زیر لب گفت که ثالمها نشنید.
ثالمها چند بار پلک زد تا مطمئن شود چیزی که می دید توهم نیست.
آب قدح بالا آمد ولی حتی یک قطره آن از لبه هایش نچکید. روی انگشتان راهب اعظم را گرفت و از دستش به بالا رفت تا تمام بازوهایش را فرا بگیرد و بعد روی شانه های او جاری شد. چند لحظه بعد تمام بدن او را فرا گرفت. سرمای اتاق شدیدتر شد، و تمام بدن دختر به لرزه افتاد. با این حال از فرمان راهب اعظم سرپیچی نکرد و همانجا ماند.
لحظاتی بعد آبی که تمام بدن راهب اعظم را فرا گرفته بود شروع به عقب نشینی از روی بدنش کرد و به آرامی به قدح سنگی بازگشت. همزمان سرما کاهش یافت.
وقتی تمام مایع به درون قدح بازگشته بود راهب اعظم ایستاد و به سمت ثالمها چرخید. او در کمال حیرت دریافت که پوست و لباس های راهب اعظم خیس نیستند.
«چی شد؟» به محض اینکه این کلمات دهانش را ترک کردند متوجه احمقانه بودنشان شد.
راهب اعظم گفت: «دنبالم بیا.» از کنار ثالمها رد شد و به راهرو قدم گذاشت. به محض قدم گذاشتن به اولین انشعاب راهش را کج کرد و این بار به راهروی وسطی که هیچ مشعلی روی دیوارهایش به چشم نمی خورد قدم گذاشت. ثالمها به محض قدم گذاشتن به آن راهرو گرمای ناخوشایندی را تجربه کرد. مدتی طول کشید تا چشمانش به تاریکی عادت کند و حتی بعد از آن تصاویر کنده کاری شده روی دیوارهای سنگی را درست نمی دید. با تکیه بر حواسش متوجه شد راهرو به سمت بالا می رود، اما عجیب بود که هر چه جلوتر می رفتند هوایش سنگین تر و خفه تر می شد. عرق از سر و روی ثالمها جاری بود و حس می کرد موهایش به هم چسبیده اند. بعد از هشت گردش پیاده روی، در لحظه ای که طاقتش تمام شده بود و نزدیک بود اعتراض کند، راهب اعظم ایستاد و ثالمها به سختی دید که او دستانش را به جلو برد. صدای غژ غژی آمد و نوری که بعد از آن راهرو را پر کرد چشمان دختر را زد. در حالی که مرتب پلک می زد به دنبال راهب اعظم به اتاق گام نهاد. پشت سرش در با صدای غژغژ بسته شد.
این اتاق مستطیل شکل بود، و دست کم چهار برابر اتاقی که آن میز با قدح سنگی رویش قرار داشت. تمام دیوارها و سقف و کف اتاق سفید بود، حتی دری فلزی که به آنجا ختم می شد و اکنون راهب اعظم در حال بستنش بود. روی دیوارها انواع سلاح میخکوب شده بودند.
تقریبا مقابل ثالمها یک دختر دیگر به دیوار تکیه داده بود و با صورتی غیرقابل خواندن به آن دو می نگریست. لباسش درست مثل او بود، که به معنای این بود آنها همزمان تعلیماتشان را در معبد شروع کرده اند، اما ثالمها اطمینان داشت که قبلا هرگز او را ندیده بود، نه در کلاس هایشان و نه در میدان تمرین و نه در هیچ جای دیگر. دختر پوستی سفید و بی نقص و چشمانی سبز داشت، موهای سرخ و درخشانش کمی مانده بود که به کمرش برسد، ابروهایش با پیوستن به هم یک اخم را شکل داده بودند. با توجه به رنگ پوست و مویش قطعا از نژاد تروکرن یا ایبرویف[14] یا ایگرا[15] نبود، و نه از هیچ کدام از نژادهای انسانی دیگری که ثالمها می شناخت. ابتدا فرض کرد خودش کمی قدبلندتر است ولی وقتی دختر قد راست کرد و به آنها نزدیک شد متوجه شد که دختر هم قد اوست.
راهب اعظم اعلام کرد: «اراده هونلینس ها بر اینه که امشب فقط یکی از شما اجازه ترک معبد رو داشته باشین. و تعیین اینکه کدومتون، بسته به خودتون هست.» چرخید و دو خنجر بلند که عینا مشابه هم بودند را از دیوار برداشت. بعد به سوی آن دو بازگشت و هر کدام را به سوی یکی انداخت. ثالمها ناخودآگاه دست دراز کرد و دسته سلاح را در هوا گرفت، از گوشه چشم دید که دختر دیگر هم همین کار را کرد. «یا اینکه می تونین چند دوازدهه صبر کنین تا انقلاب اولیه برسه.»
ثالمها اخم کرد و گفت: «نه.» خنجر را بررسی کرد. تیغه ای به رنگ سفید و دسته ای ساده از جنس عاج، بدون نیام، و با قوسی ملایم در وسط آن. بسیار زیبا اما بدون هیچ نقش و نگار و پیرایه ای یا جواهری که آن را زینت دهد. ثالمها هرگز خنجر یا شمشیری منحنی را حتی ندیده بود، با این حال در دست گرفتن آن برایش چندان متفاوت نبود. اندیشید که می تواند آن را به خوبی خنجری راست به کار ببرد. یک دفعه حس ناخوشایندی که از زمان ورود به حفره به او دست داده بود ذوب شد و جای آن را آرامشی عجیب گرفت.
«تو چی، سلریتیا[16]؟»
دختر به ثالمها اشاره کرد و با صدایی آرام گفت: «هیچ ترسی از جنگیدن باهاش ندارم.»
ثالمها به ندرت این قدر خشمگین می شد. سلریتیا طوری در مورد او حرف زده بود که انگار یک وسیله است. به شدت دلش می خواست جلو برود و حد دختر را به او بفهماند. اما خودش را آرام کرد و به خنجر نگریست. سلریتیا به زودی تاوان رفتارش را می داد. ثالمها تصمیم گرفت او را زنده بگذارد اما همه انگشتانش را قطع کند. یا شاید بهتر بود زبان او را ببرد. برای تصمیم وقت زیادی داشت. باید اینکه سلریتیا در نبرد چقدر برایش دردسر درست می کرد را هم در نظر می گرفت. از قدم ها و حرکات او متوجه شده بود که با مبارزی ماهر روبرو است، و حتی تا حدی خوشحال بود که فرصت کمی تفریح دارد. ولی به هیچ وجه تصمیم نداشت زیاد مبارزه را طول دهد. لحظه ای به این فکر کرد که بگوید «باید داشته باشی.» ولی از به زبان آوردن این حرف منصرف شد.
راهب اعظم گفت: «خب پس باهام بیاید.» رو برگرداند و به سمت در رفت. با نزدیک شدن او در بی آنکه لمس شود با صدای غژغژ دوباره باز شد و راهب اعظم دوباره به راهرو قدم گذاشت. این مسئله به تعجب ثالمها افزود ولی او تصمیم گرفت آن را به فراموشی بسپارد و به دنبال راهب اعظم رفت. به خوبی آگاه بود که سلریتیا به دنبالش می آید، و صدای غژغژ بسته شدن در را شنید.
ناگهان حس عجیبی را در خود احساس کرد. تمایل به آسیب رساندن به موجودی زنده. به زخمی کردن و دریدن. به خون ریختن و کشتن. با هر قدم این تمایلش رشد می کرد و قوی تر می شد. چند بار سرش را برگرداند تا به سلریتیا بنگرد و مطمئن شود که او جا نزده است و همچنان به دنبالشان می آید.
آنها به انشعاب راهروها بازگشتند و این بار راهب اعظم به راه سمت چپ رفت. این راهرو از دو راهروی دیگر کوتاه تر بود، و به اتاق مستطیل شکلی دست کم سه برابر اتاق قبلی راه داشت. کف اتاق سفید بود اما دیوارها و سقفش از سنگ خاکستری بودند، و مشعل هایی روی دیوار تمام فضا را روشن کرده بود. به فاصله کمی از در کرسی ای بزرگ به دیوار سمت راست تکیه داده شده بود، و درست مقابل آن در سمت دیگر دیوار میزی سیاه از جنس چوب آبنوس قرار داشت.
راهب اعظم به کرسی اشاره کرد. «بنشینید.»
ثالمها با بی میلی اطاعت کرد و سلریتیا کمی دورتر از او در سمت چپ نشست. درنده خویی ثالمها به حداکثرش رسیده بود. می خواست با دندان گلوی سلریتیا را پاره کند. ولی همچنان خودش را نگاه داشت و تماشا کرد که راهب اعظم به سمت دیگر اتاق رفت و دو جام طلایی و جواهر نشان را از روی میز برداشت. بعد به سمت آنها بازگشت و هر جام را به دست یکی از آنها داد. «بنوشید.»
ثالمها این بار هم اطاعت کرد. جام را یک نفس نوشید و بعد آن را کنار خود روی کرسی گذاشت. در هر شرایط دیگری از مزه شیرین و دلپذیر آن لذت می برد ولی اکنون تنها چیزی که می خواست مبارزه کردن با سلریتیا بود.
راهب اعظم به عقب رفت و به دیوار تکیه داد. «می تونین مبارزه رو شروع کنین.»
ثالمها همزمان با سلریتیا از جا برخاست و چند قدم از او فاصله گرفت. چند گام به عقب برداشت و وقتی حس کرد از هر طرف فضای کافی برای مبارزه دارد با احتیاط کامل به سلریتیا که فاصله ای مشخص را با او حفظ می کرد نزدیک شد.
دو دختر با خنجر رقصیدند.
بارها با حرکاتی زیبا و باوقار به هم نزدیک شدند، سعی داشتند در عین اجتناب از تیغه خنجر یکدیگر به حریف زخم بزنند. هر موفقیتشان نشانی سرخ رنگ روی تیغه خنجرها و لباس حریفشان به جا می گذاشت، و لکه هایی به روی زمین. عرقی که از سر و صورتشان جاری بود در برخورد با قطرات خون پاشیده شده به صورتشان با آن مخلوط می شد.
راهب اعظم با لبخندی بر چهره از روی کرسی مبارزه را تماشا می کرد. سرعت سلریتیا و ثالمها به حدی بود که گاهی دنبال کردن حرکات آن دو برایش غیرممکن می شد.
ثالمها لبخندی وحشیانه به لب داشت. معدود جراحت های خود را اصلا حس نمی کرد، هر زخمی که بر پیکر سلریتیا وارد می کرد درنده خویی او را اندکی تسکین می داد. چیزی که با تمام وجود می خواست به قتل رساندن حریفش بود، که اکنون به خوبی می دانست چندان راحت نیست. سلریتیا سرسخت ترین حریفی بود که ثالمها در این چند سال با او روبرو شده بود، و برایش سوال بود چرا تا کنون او را در معبد ندیده است. با این حال او به خود اطمینان داشت. می دانست که در نهایت به نبرد و به زندگی سلریتیا خاتمه می دهد. حرکات حریفش به نسبت کند و نفس کشیدنش نامنظم شده بود.
ناگهان اندکی احساس سرگیجه کرد. یک قدم تلوتلو خورد، و سلریتیا که به طور دائمی او را زیر نظر داشت با استفاده از آن موقعیت جلو آمد و ضربه ای را از بالا به پایین به قصد سر ثالمها وارد کرد. ثالمها می توانست به سادگی سرش را بدزدد، اما به جای این کار تیغه اش را سریع بالا آورد و ضربه را دفع کرد. سلریتیا با استفاده از موقعیت با چرخاندن تیغه اش توانست خنجر ثالمها را از دست او خارج کند.
صدای جرنگ جرنگ فلز روی کف سنگی اتاق گوشش را آزار داد.
ثالمها با بهت آنجا ایستاد و به سلریتیا نگریست. او خلع سلاح شده بود.
چگونه ممکن بود؟ و بعد به خود پاسخ داد که به خاطر سرگیجه ناگهانیش بوده است، نه به این خاطر که حریفش از او بهتر بود.
سلریتیا در فاصله چند قدمی او ایستاده بود، و مستقیم به چشمانش می نگریست. لحظه ای نگاهش را به سمت خنجر روی زمین برد، و ثالمها خواست با استفاده از آن موقعیت حمله کند، اما بدنش از او فرمان نبرد.
سلریتیا خنجرش را روی زمین پرت کرد، درست به کنار خنجر ثالمها. مشت هایش را بالا گرفت و جلو آمد.
ثالمها اندکی خشمگین شد. بی شک سلریتیا او را دست کم گرفته بود. حتی با دست های خالی هم می توانست در نبرد علیه خنجر پیروز شود.
اولین ضربه سلریتیا را با ساعدش منحرف کرد. در برابر مشت دوم خم شد و به جلو شیرجه زد. با کناره دستش به پشت زانوی سلریتیا کوبید و تعادل او را به هم زد. سلریتیا روی زانوها و دست هایش افتاد، و بعد با لگد ثالمها به پهلویش به زمین غلتید.
ثالمها لحظه ای شرایط را بررسی کرد. در حالی که تخمین می زد آیا می تواند قبل از بلند شدن سلریتیا دو خنجر را از روی زمین بردارد و به او حمله کند قدمی به آن سمت برداشت. بعد متوجه شد که فرصت کافی ندارد و با هجوم به جلو به محض راست ایستادن سلریتیا دست چپش را دور گردن او حلقه کرد و مچ دست چپ او را گرفت. با چسباندن شانه اش به شانه سلریتیا مانع استفاده او از دست راستش شد. و با دست راست آزادش شروع به مشت کوبیدن به شکم او کرد. با شنیدن ناله های سلریتیا حس رضایتش بیشتر شد. دستش را دور گردن او محکم تر کرد و با قدرت بیشتری مشت زد.
ناگهان دوباره سرش گیج رفت، این بار شدیدتر و طولانی تر از قبل. نگه داشتن سلریتیا برایش طاقت فرسا شده بود، دستش را از گردن او برداشت و او را به جلو هل داد تا به زمین بیفتد و خودش چند قدم به عقب تلوتلو خورد. بعد نتوانست بایستد. به عقب روی آرنج هایش افتاد و با چند نفس عمیق خودش را آرام کرد. به سلریتیا نگریست تا ببیند با صورتی پوشیده از خون بی حرکت به زمین افتاده بود. لحظه ای او را بیهوش پنداشت ولی وقتی سلریتیا سعی کرد بلند شود متوجه اشتباهش شد.
به سختی از جا برخاست و فاصله بین خود و سلریتیا را به آهستگی طی کرد. قصد نداشت به سلریتیا فرصت بلند شدن بدهد ولی نتوانست با سرعت کافی جلو برود. قبل از اینکه دو سوم فاصله بین خودش و او را بپیماید سلریتیا روی پاهایش بود.
سلریتیا جلو آمد و مشتش با سرعت حیرت آوری به شکم ثالمها خورد. ضربه شدیدی نبود، ولی صرف اینکه نتوانسته بود آن را دفع کند برایش حیرت آور بود. مشت دوم به دنده های ثالمها کوبیده شد و نفس او را بند آورد.
سلریتیا همچنان جلو می آمد و مشت می زد. به شکم و پهلوهای ثالمها، به صورت و چانه او. ثالمها سعی کرد در برابر ضربات او از خودش دفاع کند، ولی حتی جلوی یک مشت را نتوانست بگیرد. دست هایش از او فرمان نمی بردند، دیدش تار شده بود، بدنش از درد و خستگی می لرزید، سرش گیج می رفت و با ضربان درد می تپید. بعد از چند تیک به زمین افتاد. سلریتیا عقب رفت تا به او فرصت بلند شدن دهد اما ثالمها نتوانست. تمام بدنش درد می کرد و حس ناخوشایندی از کرختی داشت. حس سبعیتش از بین رفته بود. جای آن را حس شرم پر کرده بود. اگرچه به هیچ وجه نمی خواست اعتراف کند، ولی باخته بود. سلریتیا او را شکست داده بود. اما چگونه ممکن بود؟ حتی توان بلند شدن نداشت. و کمی هم ترسیده بود. سلریتیا قصد داشت با او چه کند؟ سعی کرد چهره او را بخواند و موفق نشد. از گوشه چشمش دید که راهب اعظم به آن دو نزدیک می شد.
سلریتیا نگاهی به راهب اعظم انداخت و بعد به ثالمها نگریست. نفس نفس زنان گفت: «بلند شو. بلند شو و باهام بجنگ.»
دهان ثالمها خشک تر از آن بود که بتواند چیزی بگوید. به سختی مقداری بزاق را در دهانش جمع کرد و بعد با بلندترین صدایی که آرواره دردناکش اجازه می داد گفت: «من ... باختم.»
صورت سلریتیا با زبانه ای ناگهانی از خشم سفید شد. ثالمها حدس زد سلریتیا او را زیر لگد می گیرد، و خودش را برای درد آماده کرد، اما سلریتیا برخلاف انتظار او رو برگرداند، و از او دور شد، و ثالمها نفس راحتی کشید. بعد ناگهان دریافت او به سمت خنجرها می رود، و درونش با وحشت پر شد.
ثالمها با آخرین توانش از جا برخاست تا مانع او شود. به سمت او هجوم برد و از پشت بازوانش را دور او حلقه کرد و سعی کرد سلریتیا را به عقب بکشد. سلریتیا پیچ و تابی به بدن خود داد و ثالمها را به زمین انداخت. بعد خنجری را از روی زمین برداشت و لنگ لنگان به حریفش نزدیک شد.
راهب اعظم گفت: «نکشش.» وحشت ثالمها زایل شد. اندیشید که تمام مدت ترسش بی دلیل بوده است. امکان نداشت راهبی اجازه گرفتن جان انسانی را دهند. در نهایت باید تا اعتدال آغازین صبر می کرد تا مراسم را به جای آورد و بعد می توانست برود، یا در بدترین حالت تنزل درجه می یافت و مجبور می شد مدتی بیشتر را در آنجا سپری کند. با تکیه به آرنج هایش به سختی سر و گردنش را اندکی بالا گرفت تا به راهب اعظم بنگرد.
سلریتیا عقب رفت و اجازه داد راهب اعظم کنار دختر مجروح زانو بزند. ثالمها نالید: «آب.» و راهب اعظم بی اعتنا به ناله او دوگوی از جنس شیشه و به اندازه یک تخم مرغ، یکی آبی و یکی سبز، را از جیبش بیرون آورد. درخشش گوی ها آخرین چیزی بود که ثالمها دید.
لحظه ای که سر ثالمها به کف زمین خورد سلریتیا هم دیگر نتوانست سر پا بماند. خود را روی زمین سرد سنگی انداخت و در اثر برخورد درد شدیدی در تمام بدنش پیچید. با خوابیدن حرارت مبارزه در بدنش کوفتگی ها و زخم ها درد خودشان را نشان می دادند. دستش را به پیشانیش برد تا رگه ای خون که به سمت چشمش جاری بود را پاک کند و گفت: «اون مسموم شده بود.»
راهب اعظم سریع سرش را از بدن بیهوش و خون آلود ثالمها به سمت او چرخاند. «نه دقیقا. تو شربتی که قبل مبارزه بهش دادم پودری ریخته بودم که باعث سرگیجه می شد. سم نبود.»
سلریتیا سعی نکرد خشمش را مخفی کند. داد زد: «برای چی؟»
راهب اعظم گفت: «تا تو پیروز بشی. از تکبر و نخوتش خوشم نمی یاد، به هونلینس ها اعتقاد نداره، و نمی تونیم برای کارهایی که لازمه انجام شه ازش استفاده کنیم. برای همین تو باید برنده می شدی.»
سلریتیا گفت: «و می تونستم. به هر حال شکستش می دادم. نیازی به این کار نبود.»
راهب اعظم لحظه ای خواست مخالفت کند، ولی بعد راه بهتری به ذهنش رسید. گفت: «خب پس چه فرقی می کرد؟» بعد شانه بالا انداخت. «به هر حال تصمیم هونلینس ها بود پس من رو سرزنش نکن.»
«بذار حالش خوب بشه و دوباره باهاش مبارزه کنم.»
«دست من نیست که چنین اجازه ای بدم. هونلینس ها خواهان اینن که همین امشب عاملمون رو برای انجام کارها بفرستیم. اگه اطاعت نکنی تو هم همینجا می میری و یکی از شاگردهای خودم رو به جات می فرستم. ولی باور کن، دوست ندارم استعدادهات هدر بره.»
«و با اون چی کار می کنی؟»
«می میره. همین امشب.»
«حداقل بهش آب بده.»
«نیاز نیست.»
سلریتیا دستانش را روی سینه اش قلاب کرد و در سکوت با اخم راهب اعظم را تماشا کرد که گوی ها را دو طرف سر دختر گرفت و کلماتی نامفهوم را زمزمه کرد.
بی درنگ ثالمها چشمانش را گشود و با دستانش دو طرف سرش را گرفت. با صدایی بلند و گوشخراش ضجه زد، و لحظاتی بعد او برای همیشه در سکوت فرو رفت. پوست جمجمه اش چروکیده شده و به رنگ سیاه در آمده بود. همزمان درخشش گوی ها چند برابر شده بود.
راهب اعظم بعد از اتمام کارش از جایش بلند شد و به سمت سلریتیا نگریست. به چشمان سبز او خیره شد، وحشت درون آنها، و گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است به آرامی پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
سلریتیا به ثالمها اشاره کرد، گفت: «انتظار نداشتم ... این طوری بشه.»
«انتخاب با خودش بود. می تونست پا پس بکشه.»
«در این صورت نمی مرد؟»
«در این صورت زجر نمی کشید. ذهن و روح یه ترسو به درد هونلینس ها نمی خوره.» گوی آبی را زیر ردایش گذاشت و گوی سبز را به سمت او دراز کرد. «بگیرش. از حالا تو ثالمها از خاندان دیرسک[17]، قبیله سالدیس[18] هستی. کارت در معبد تموم شده، فقط باید یه سوگند بخوری تا بتونی بری که همین امشب انجام می شه. ولی یه چیزی یادت باشه. هنوز به ما بدهکاری، کارهایی هست که برای فرقه تاوالی باید انجام بدی. وقتش که برسه پیدات می کنیم. و اگه سرپیچی کنی این سرنوشتته.» به ثالمها که روی زمین افتاده بود اشاره کرد.
دختر سر تکان داد و تلاش کرد از جا برخیزد. با سومین تلاش موفق شد و لنگ لنگان به سمت ویرسالو که همچنان دستش را به سمت او دراز کرده بود رفت. گوی را گرفت. پرسید: «این گوی ها چی هستن؟»
«ذهن و روحش. همه افکار و احساسات و خاطراتش. با گرفتنش در دست می تونی همه چیز رو از دیدش ببینی. تو ماموریتی که گفتم لازمت می شه.»
سلریتیا گوی را در جیب ردایش گذاشت. «ازم می خوای که جاش رو بگیرم؟»
راهب اعظم با تکان سر تایید کرد. «آره.»
سلریتیا گفت: «ولی من خیلی شبیهش نیستم. اگه خانواده اش من رو ببینن ...»
راهب اعظم با بالا بردن دستش به حرف او خاتمه داد. «نگران نباش. برای اون هم چاره داریم. دنبالم بیا.»
راهب اعظم به راهرو رفت و سلریتیا قدمی برداشت تا به دنبال او برود. بعد فکری به ذهنش رسید و مکث کرد. سرش را برگرداند تا به ثالمها بنگرد. در کمال حیرت متوجه شد که سینه ثالمها اندکی بالا و پایین می رفت و چشمان یاسی او، که هنوز می درخشیدند، به سقف خیره بودند، انگار که دختر هنوز قادر به دیدن بود. نگاهی به راهب اعظم انداخت که با قدم های آهسته به سمت راهرو می رفت و بعد دوباره به ثالمها نگریست. بعد از لحظه ای تردید تصمیمش را گرفت و به سمت ثالمها رفت. کنارش زانو زد و با ملایمت به رگه ای از خون خشکیده روی پوست سیاه شده صورت او دست کشید. انگار که ثالمها قادر به شنیدن بود نجوا کرد: «نمی خواستم بکشمت، و نمی دونستم این طور می شه. می دونم اظهار تاسفم فایده ای نداره، ولی اگه این مایه تسلی خاطرت می شه، همه خاطراتت پیش منه. اینطوری تو به نوعی زنده ای.»
سر ثالمها اندکی تکان خورد، یا حداقل سلریتیا اینگونه پنداشت. ولی خودش را قانع کرد که چنین چیزی امکان ندارد. ثالمها بی تردید مرده بود. و بعد صدای راهب اعظم آمد: «داری چی کار می کنی؟»
سلریتیا سریع خودش را جمع کرد و ایستاد. به سمت راهب اعظم که به راهرو رسیده بود دوید و گفت: «می خواستم ببینم لمس پوست صورتش چه حسی داره.»
ویرسالو سری تکان داد و از او رو برگرداند و در راهرو پیش رفت. دروغ ناشیانه سلریتیا را باور نکرده بود ولی چیز دیگری نگفت.