ممنون از آرون عزیز برای اصلاحات. قبل از اینکه دوستان پست بدن داشتم نظراتم رو مینوشتم {هنوز متن ـشون رو نخوندم، اگه حالت موازی داشت. عذر}
1. مواجهه با سیزده میهمان ناخوانده دورف
- وقتی دورف ها رو ببینم نمی تونم خودم رو گول بزنم، خون ماجراجو ها تو رگ هام ـه ولی تا گندالف رو ندیده باشم اجازه ورود به هیچ کدومشون رو نمیدم. {البته امیدوارم خام چرب زبونی دورف ها نشم:دی}
2. تصمیم گیری برای رفتن به "تنها کوه"
- موقع تصمیم از گندالف یه قول دیگه میخوام، بهش میگم تو تموم مسیر باید پیشم باشه. {البته قول برگشتنم هم پشت گوش انداخته، امیدوارم این یکی رو قبول کنه :D}
3. حضور در ریوندل و هم صحبتی با الروند
- وقتی بفهمم که دوباره میخوام به این جای زیبا دوباره برگردم تمام زیبای های دلرباش رو تا موقع برگشتنم از یاد میبرم، تا به یاد بگ اند نیفتم.
لرد الروند، فرمانروای جنگ بین گابلین ها و الف ها و اولین آدم های شمال؛ قهرمان قصه های عجیب که تا حالا شنیده بودم. قبل از ذوق مرگ شدن ازش میخواستم تا وفاداری الف ها رو نشون بده چندتا الف کماندار دورا دور مراقبمون باشن.
4. مسیر کوهستان و دیدن غول های سنگی
- هیچ چیز رعب انگیز تر از خالی شدن زیر پام تو اون ارتفاع نیست، ولی وقتی ببینم چیزی از جنس سنگ داره یه یه سخره رو پرتاب میکنه، فقط میتونم روم رو ازش بگیرم و امیدم رو به چشمای گندالف بدم. {امیدوارم تو گزینه دوم قولم رو قبول کرده باشه}
5. پیدا کردن حلقه و طرح معما با گالوم
- توی اون تاریکی مخوف هر چیزی که از خودش رنگ ساطع کنه رو هوا به سمتش میرفتم، {هرگز از حلقه ها خوشم نیومده ولی نمیدونم هیچی نشده چرا این یکی رو این همه دوست دارم! :دی} . ولی تو بازی معما به هیچ وجه آخرین سوالم و به سمت ـش جلب نمیکردم، هابیتی که میتونه این همه معما بلد باشه یه چیز دیگه هم میتونه به یاد داشته باشه دیگه. {نه به سمت عزیزم :عذر میخوام ولی قلبم به پاکی برادر زاده ام نیست :D}
6. رویارویی با عنکبوت ها برای نجات سیزده دوست
- تا قبل از شروع سفر یه مشت اراذل ، خورنده تمام سردابه ـم، تو خونه ـم بلند بلند شعر خونده بودن و از همه بدتر ازشون میترسیدم ولی حالا دوست هایی هستن که هیچ وقت نداشتم ـشون و کسایی که حاضر بودن برای نجات ـم جونشون رو بدن. اگه حلقه هم باهام نبود سنگ های مرگبارم رو برای نجاتشون به کار میگرفتم. {دوست هایی که از تعهدی که دادن فراتر بودن و بد قولی گندالف رو از یادم خواهند برد}
7. منظره بالای درخت بلوط در سیاه بیشه {انتخاب من}
- این قسمت کتاب برام مثل رویا می موند، مثل رویاها غیر قابل دسترس و وصف ناپذیر بود. حاضرم خیلی چیزهای با ارزش زندگی رو بدم تا اون چند ثانیه پر از امید رو تجربه کنم.
وقتی بالا رسیدم، اجازه نمیدادم تا صدای هیاهوی دورف ها برای اطلاع از وضعیت منو از اون حال و هوا در بیاره. یکم کتک خوردن و بدوبیراه شنیدن برام هیچ بود، انقدر صبر میکردم تا یکی از دورف ها بیاد و منو پایین بکشه.
8. طرح ریزی فرار از چنگ الف های جنگل
- اصلا دوست نداشتم تو اونجا باشم و باعث سر افکندگی بشم. هوش بیلبوی داستان رو تحسین میکنم.
9. گفتگو با اسماگ
- برام عجیب بود، چرا با وجود حلقه باید لب به سخن باز کنم. اسماگ هر چقدر هم که با هوش بوده باشه، صداهای یه هابیت بیصدا رو چجوری میخواسته تشخیص بده. {البته الان فرض کنید اسماگ حس بویایی نداشته:دی}
وقتی نقطه ضعفش رو پیدا کردم، مجال ـی براش نمیذاشتم. تمام دق دلی مسیر رو سرش در میاوردم. و دعا میکردم که با همون ضربه اول قلبش گسسته بشه.
10. تقدیم کردن گوهر آرکن تراین به دشمن
- اینجا که اصلا {No nono}، شجاعت نگاه کردن تو چشم تورین رو ندارم. شاید هیچ وقت نمی فهمید چه کار با ارزشی انجام دادم. تا آخر عمر این تصمیم قلبم رو می تنید.
درست همین کار رو انجام میدم. بیلبو با دورف ها تا اینجا این همه خطر پشت سر نذاشته بودن تا بدست الف و انسان ـی که طالب خونشون نیستن از این دنیا برن. اونا چیزهای که میخواستن رو قبلا بدست آورده بودن: وفاداری، شرافت و قلبی راضی.
ممنون، خیلی دوست دارم نظرسنجی بعدی هم در مورد هابیت باشه. هر چی به فیلم نزدیک تر میشیم بیشتر احساس هابیت ـی میکنم ;)