فصل اول - جنگل قدیمی -
خورشید کم کم داشت غروب می کرد و جاده ی منتهی به باک لند کم کم مملوع از مردمی می شد که از سر مزارع خود به سمت شهر بر می گشتند و این موضوع باعث ایجاد مشکل و ناراحتی برای سوار می شد و شاید به این علت بود که سوار بعد از طی مسافتی به طرف یک کوره راه حرکت کرد و وارد آن شد و به سوی دشتی که به حصار جنگل قدیمی ختم می شد حرکت کرد.
این اطراف را به خوبی می شناخت و با خلق و خوی اهالی این منطقه آشنا بود و شاید به همین دلیل بود که نمی خواست زیاد دیده شود.
از کوره راه تا دشت و سپس تا جنگل قدیمی راه زیادی نبود اما باید از داخل مزارع و از کنار خانه های اهالی منطقه عبور می کرد این مسئله هم خوب بود و هم بد, خوب به این دلیل که از شلوغی جاده جدا می شد و راه کمی نزدیک تر می شد و بد به این علت که هنوز افرادی در سر مزارع و حیاط خانه ها بودند که حرکت مسیر او را تعقیب کنند, اما سوار چاره ای نداشت اگر اسبش همراه اش نبود بهتر و بدون دیده شدن می توانست به سوی جنگل قدیمی برود اما اسب یاور همیشگی اش بود و همانند دوستی دیرین برایش بود, اسبی که از نوع راه رفتنش و قدم های شمرده و شاهانه واری که بر می داشت معلوم بود نژادی اصیل دارد.
اکنون خورشید در افق بود و کم کم داشت نا پدید می شد و جاده هر از چند گاهی از کنار خانه ها می گذشت شامل افراد کمی بودند که او را زیر نظر داشتند.
سواری پیچیده شده در باشلق خاکستری که هیچ اثری از قیافه اش پیدا نبود و سوار بر اسبی خاکستری رنگ که تنها سر و گردن و کمی از پاهایش مشخص بود وباقی آن در زیر باشلق سوار پنهان شده بود, همه ی ویژگی هایش عجیب و غریب می نمود برای اهالی این منطقه از این که سوار هیچ گونه دخالتی در هدایت اسب نداشت و اسب راه خویش را گویا می دانست و عجیب تر از آن این بود که سوار به سوی جنگل قدیمی در حال حرکت است و این خود خوب نبود !!
غریبه ای با این ویزگی ها دیر زمانی بود که در این حوالی دیده نشده بود. سوار که می دانست چشم هایی در حال تعقیب اون هستند اما گویی به ان ها توجه ای نداشت , افکار مهم تری بودند که در ذهن سوار جاری بودند :
" نفرین او همیشه جاریست .... "
جمله ای بود که چند وقت پیش بعد از گذشت زمان های مدیدی از شمشیر دوباره بر خواسته بود این چندمین باری بود که نایی از شمشیر بلند می شود گویی شمشیر سخن می گوید و همین موضع او را به یاد گذشته ها و به یاد آوردن خیلی از وقایع وا می داشت . در همین افکار بود که صدای با کلاغ های در حال پرواز سرش را با آورد و رد شدن ان ها ر تماشا کرد در یک لحظه به یاد واقعه ی چندین سال قبل افتاد .
از جای جای سرزمین میانه خاطر دارد و باز در حال غوطه ور شدن در افکارش بود که با صدای شیهی اسب به خودش امد و متوجه شد که اسب در جلوی حصار جنگل قدیمی ایستاده است. گویا اسب زمان زیادی است که در مقابل حصار مانده است و می داند که سوار در فکر است و نمی خواهد افکارش را بر هم زند . سوار از اسب پایین آمد , باد سردی از طرف غرب در حال وزیدن بود که از دور دست ها ابرهای تیره را که همچون موجودی سیاه و مهیب می نمود به سمت جنگل قدیمی می اورد.
مرد نیم نگاهی به غرب کرد و آهی کشید و سپس افسار اسب را گرفت و دستی بر یال اسب برد و با گفتن کلماتی بر لب به اسب وارد جنگل شد .
جنگل قدیمی همیشه تاریک بود و هنوز ترسناک ...
ادامه دارد...