گمان آن گيرم از انسان که داند حق اين عالم..
که حق اين خداي ما و حق حق هر عالم...
ولي ملکور شيطاني کند لاف سليماني...
که رسم الفو دورفو من نباشد راز ملکوري..
ز اينک هر کسي گويد که نفرينم برو بادا..
زمين من سرايه من حرامش باشدو بادا..


ولي آتش ز آتش شد...
پليديه دگر آمد
نگينه اختره قدرت
براي او محيا شد..
لب از لب ها بجنبيدو (اشاره به ورد حلقه)
سياهي در درونش شد...
نگينه آتشينه خون
به رنگ خون محيا شد..

بگير آن گرز ديو افکن
بزن بر عالمو آدم..
که کارت اينچنان باشد شکار اينو آن باشد

لياقت در تو را اين نيست..
که باشي شاهد مرگت
که لاف هر عمل گيرو
فراغ غم به خود را گير...
به خشم خود بسوزو سوز...بیفکن دیده بر امروز
که چشمت آتشين باشد..به خشم خود چنین باشد

که چشم تو نراه پیشو
نه راهي زه پس دارد
شاعر=خودم
لطفا مسخره نکنين..
خيلي بد بود؟
من بيشتر شعر عارفانه ميگم..
ولي اين شعرم از بقيه يکمي تندو تيز بود..
من بر ملکوت توکل ميکنمو
هر آنچه در ذهنم ميگذرد..
به شعر به ورق ميارم..
مثلا:
به شعر هر کسي خواني از آن پندي بگير عاقل
که غافل را به غفلت بودو بودش در جهان جاهل.
اين العان يه شعر جديد از منه..
اراده کنم يه ديوان ميتونم بگم ولي
شعر براي من احترام نداره..
چرا که به پيامبرم احترامي نداشت...چرا که بر مولايم احترامي نداشت...
نميدونم..
يه لب دارم که بيکار که ميشه
ميگه و ميسرايه...
خواستم امتحان کنم ببينم آيا در باره ي ارباب حلقه ها ميتونم شعر بگم؟
که گفتم..
اميد وارم بد نشده باشه
چون بد جوري خجالت ميکشم...
ممنون :D