شعر ارباب حلقه ها

تعداد پست‌ها: 22

گمان آن گيرم از انسان که داند حق اين عالم..

که حق اين خداي ما و حق حق هر عالم...

ولي ملکور شيطاني کند لاف سليماني...

که رسم الفو دورفو من نباشد راز ملکوري..

ز اينک هر کسي گويد که نفرينم برو بادا..

زمين من سرايه من حرامش باشدو بادا..

Melkor_and_Hurin_by_edarlein.jpg

melkor.jpg

ولي آتش ز آتش شد...

پليديه دگر آمد

نگينه اختره قدرت

براي او محيا شد..

لب از لب ها بجنبيدو (اشاره به ورد حلقه)

سياهي در درونش شد...

نگينه آتشينه خون

به رنگ خون محيا شد..

image004.jpg

بگير آن گرز ديو افکن

بزن بر عالمو آدم..

که کارت اينچنان باشد شکار اينو آن باشد

Sauron-mace-4-01.jpg

لياقت در تو را اين نيست..

که باشي شاهد مرگت

که لاف هر عمل گيرو

فراغ غم به خود را گير...

به خشم خود بسوزو سوز...بیفکن دیده بر امروز

که چشمت آتشين باشد..به خشم خود چنین باشد

the-eye-of-sauron.jpg

که چشم تو نراه پیشو

نه راهي زه پس دارد

شاعر=خودم

لطفا مسخره نکنين..

خيلي بد بود؟

من بيشتر شعر عارفانه ميگم..

ولي اين شعرم از بقيه يکمي تندو تيز بود..

من بر ملکوت توکل ميکنمو

هر آنچه در ذهنم ميگذرد..

به شعر به ورق ميارم..

مثلا:

به شعر هر کسي خواني از آن پندي بگير عاقل

که غافل را به غفلت بودو بودش در جهان جاهل.

اين العان يه شعر جديد از منه..

اراده کنم يه ديوان ميتونم بگم ولي

شعر براي من احترام نداره..

چرا که به پيامبرم احترامي نداشت...چرا که بر مولايم احترامي نداشت...

نميدونم..

يه لب دارم که بيکار که ميشه

ميگه و ميسرايه...

خواستم امتحان کنم ببينم آيا در باره ي ارباب حلقه ها ميتونم شعر بگم؟

که گفتم..

اميد وارم بد نشده باشه

چون بد جوري خجالت ميکشم...

ممنون :D

دوستا هیچکدومشون نظری ندارن؟

من خیلی رو این وقت گذاشتما!!!

شغری که حوب میشه،مغمولا خیلی وقت براش نمیذارن شعار!ئلی مال تو خوب شده.

گر چه که بغضی جاها اوزانت با هیچ یک تز شعر های نو و یا کلاسیک نمیخونه.

بعضی حاها هم به نظر من معنی فدای ورن شده.

در هر صورت موفق باشی در هر نوغ شعری که میگی.

من به شخصه شعر دوست دارم و دقیقا منظورت از توهین و اینجور چیزا رو نفهمیدم.

به نظر من (که خودش متاثر از نظز خیلی از بزرگان ادب و فرهنگ این مملکته) شغر بالاترین و در اوج ترین نماد هنره

جریان شعر بسیار طولانیه

نه..

بی انصافی نکن

لاف یعنی دروغ و پلیدی...(نیرنگ)

و سلیمانی یعنی مدعی و کسی که علام چیزی را میکند..

بقیه هم که معلومه...

نگین هم یعنی همان گوهر و همان حلقه..

نگین آتشین یعنی همان گوهر آتش رنگ

بیشتر توضیح بده بفهمم

کجاهارو میگی

تا ویرایش بدم..

شعرت خوبه ولی همونطور که تولکاس گفت بعضی جاها وزن رو رعایت نکردی.

اگه نقد میخوای تو پست بعدی بهت میگم.(باید از خجالتت در بیام :D )

شغری که حوب میشه،مغمولا خیلی وقت براش نمیذارن شعار!ئلی مال تو خوب شده.

گر چه که بغضی جاها اوزانت با هیچ یک تز شعر های نو و یا کلاسیک نمیخونه.

بعضی حاها هم به نظر من معنی فدای ورن شده

تولکاس جان ببینم شما تو غلط املایی با این ملکور کل گذاشتین. فکر مینم کیبوردت نقطه نداشته باشه :D . میخوای عینکمو بهت بدم. :D

به چا دیگه چوابتو دادم! :D

اولا تو که شعرو قبول نداری واسه چی شعر میگی؟ اثر خودت برای خودت احترام نداره؟

دوما اول شعر مثنویه وسطش میشه شعر نو! این چه جور شعریه؟

سوما وزن رو رعایت نکردی.

تو اگر تونستی همینشو هم بگی..

من یه شعر به اسم مهدی میگم.

:D

میدونم یکمی عجیبو غریبه..

ولی خوب سخته انسان بتونه یه شعر به داستان ارباب حلقه ها بگه.

و یه موردی..

دوست عزیز من میدونم شعرم خوب نیست..

شعر امضاء رو میبینی؟

اینو به اسم خودم گفتم..

اسمم نجات است..

و یه شعری گفتم..

اینم از منه:

دباره آمدین وسوسه بر یادم وای..

کند این روز دلم را به شب تارم وای

کندین جسم تفکر به لج ایمانم

بردین چشمو دلم را به ره بی راهم..

...و ادامش...

حالا من میدونم شعر کامل نیست...

منم شاعر نیستم

ولی گه گاهی یه چیزی در میکنم

به نظرت خوبه؟(در کل میگم)

خیلی سخت بود

جریان شعر بسیار طولانیه

نه..

بی انصافی نکن

لاف یعنی دروغ و پلیدی...(نیرنگ)

و سلیمانی یعنی مدعی و کسی که علام چیزی را میکند..

بقیه هم که معلومه...

نگین هم یعنی همان گوهر و همان حلقه..

نگین آتشین یعنی همان گوهر آتش رنگ

بیشتر توضیح بده بفهمم

کجاهارو میگی

تا ویرایش بدم..

بی انصافی کجا کردم؟ :D

معنی لغات رو هم که میدونیم.(گرچه سلیمانی فکر کنم یه حوزایی معنی رو از داستان سلیمان برداشتی)

راستی برای شعر های دوستان در مورد ارباب حلقه ها یه تاپیک از قبل هست.نوشته بورومیر.

بهتره شعر رو ببری تو اون تاپیک

اسم و آدرس و لینک تاپیک رو بده..

شعر های ارباب حلقه ها دو دسته اند

یکی آنکه خارجی باشه و تو فیلم بوده باشه

و یکی دیگر آنکه خودت به زبان فارسی بگی..

ممنون

viewtopic.php?f=19&t=299
گمان آن گيرم از انسان که داند حق اين عالم..

و حق حق هر عالم...

معنیش چیه؟

ولي ملکور شيطاني کند لاف سليماني...

لاف را نمیکنند میزنند درسته؟

که رسم الفو دورفو من نباشد راز ملکوري..

توضیح بدید رسم شما راز ملکوری نیست ینی چی؟

ز اينک هر کسي گويد که نفرينم برو بادا..

زمين من سرايه من حرامش باشدو بادا..

از زبان کی میگید . لطفا معنیش رو بگو.

Melkor_and_Hurin_by_edarlein.jpg

melkor.jpg

ولي آتش ز آتش شد...

پليديه دگر آمد

نگينه اختره قدرت

براي او محيا شد..

لب از لب ها بجنبيدو (اشاره به ورد حلقه)

سياهي در درونش شد...

نگينه آتشينه خون

به رنگ خون محيا شد..

نگین خون چیه و کجای حلقه است؟

image004.jpg

بگير آن گرز ديو افکن

بزن بر عالمو آدم..

که کارت اينچنان باشد شکار اينو آن باشد

Sauron-mace-4-01.jpg

لياقت در تو را اين نيست..

که باشي شاهد مرگت

که لاف هر عمل گيرو

فراغ غم به خود را گير...

کی رو میگی ؟ مصرع اخر یعنی چی؟

به خشم خود بسوزو سوز...بیفکن دیده بر امروز

که چشمت آتشين باشد..به خشم خود چنین باشد

the-eye-of-sauron.jpg

که چشم تو نراه پیشو

نه راهي زه پس دارد

شاعر=خودم

لطفا مسخره نکنين..

نمیکنیم. هم اردایی خودمون رو هرگز :D

خيلي بد بود؟

نه ریتمش خوبه

من بيشتر شعر عارفانه ميگم..

ولي اين شعرم از بقيه يکمي تندو تيز بود..

من بر ملکوت توکل ميکنمو

هر آنچه در ذهنم ميگذرد..

به شعر به ورق ميارم..

مثلا:

به شعر هر کسي خواني از آن پندي بگير عاقل

که غافل را به غفلت بودو بودش در جهان جاهل.

اين العان يه شعر جديد از منه..

اراده کنم يه ديوان ميتونم بگم ولي

شعر براي من احترام نداره..

چرا که به پيامبرم احترامي نداشت...چرا که بر مولايم احترامي نداشت...

حالا که به زحمت افتادی این رو هم معنی کن

نميدونم..

يه لب دارم که بيکار که ميشه

ميگه و ميسرايه...

خواستم امتحان کنم ببينم آيا در باره ي ارباب حلقه ها ميتونم شعر بگم؟

که گفتم..

اميد وارم بد نشده باشه

چون بد جوري خجالت ميکشم...

چرا خجالت شعر گفتن برای اثرتالکین کلی هم افتخار داره. مگه نه؟

ممنون :D

زمانی به چیزهایی پوچ علاقه داشتم لیکن العان مایه ی شرم من است..

از شعر خودت شرم میکنی ؟ حیفه ملکور لااقل به خاطر وقتی که براش صرف کردی.

از شعر خودت شرم میکنی ؟ حیفه ملکور لااقل به خاطر وقتی که براش صرف کردی.

وقتی که برایش صرف کردم عبرت را برایم آورد...ولی خود شعر...چیزی نیاورد...

من فکر نمی کنم که شعر گفتن هیچوقت هیچوقت برای انسان چیزی نیاره منظورم چیز مادی نیست ولی یادی از وقتی که انسان شعر میگه خودش برای خودش لذت بخشه

من فکر نمی کنم که شعر گفتن هیچوقت هیچوقت برای انسان چیزی نیاره منظورم چیز مادی نیست ولی یادی از وقتی که انسان شعر میگه خودش برای خودش لذت بخشه

این لذت را به قیمت گذافی به خود میدهد...(باید حسابش را میکردم)

من که چیز بدی تو شعر ندیدم البته نمی دونم که تو چه حسی داری ولی اگه من جای تو بودم شاید به شعرم افتخار نمی کردم ولی از شعرم شرم نمی کردم

من که چیز بدی تو شعر ندیدم البته نمی دونم که تو چه حسی داری ولی اگه من جای تو بودم شاید به شعرم افتخار نمی کردم ولی از شعرم شرم نمی کردم

افتخار را میتوان از این برتر نیز کشف کرد...

شعر من چندان شعر زیبایی نبود...ولی اگر هم زیبا بود...بی فایده بود...

پس شعری بهتر از این. نیز ممکن بود...

و همینطور با هدفی بهتر نیز ممکن بود..

خيلي جدي نگير!

حس شعر گفتن يه وقتايي مياد و بعد هم ميره!

بعد شعر گفتن كه قرار نيست حتما فايده داشته باشه آدم با شعر حس و علاقه ي خودش رو نشون ميده

خيلي جدي نگير!

حس شعر گفتن يه وقتايي مياد و بعد هم ميره!

بعد شعر گفتن كه قرار نيست حتما فايده داشته باشه آدم با شعر حس و علاقه ي خودش رو نشون ميده

میشود باز از راه های بهتری برای تخلیه ی روحی نیز راه یافت...

ولی عده ای شعر را برتر میبینند...نمیدانم...اطمینان دارند؟ یا فقط برای گذراندن وقت یا ابراز احساسات است؟

به نظر من خیلی باحال بود البته خیلی دیر گفتم ولی زیاد سر درنمی یارم از شعر و این جور چیزا ولی باحال و با مزه بود