رویاهای تالکینی ما

تعداد پست‌ها: 159

فکر و ایدۀ ایجاد این تاپیک از پریروز صبح که یه خواب عجیب و غریب دیدم به سرم زد. البتّه قبلش بگم که اعضایی که می خوان توی این تاپیک پست بزنن(غیر از نظراتشون)، لطف کنن دو سه تا مسئله رو حتماً رعایت کنن:

یک- خواب و رویایی رو تعریف کنن که حتماً ربطی به اون چه که ما در این سایت در پی انجامش هستیم داشته باشه و هیچ رویای متفرّقه ای رو به صرف عجیب بودنش اینجا تعریف نکنن که خواب های هممون مملو از این جور رویاهاست.

دو- اگه رویایی که می خواهید تعریف کنین یه رویای شاعرانه و لطیفه، لطف کنید یا مثل بانو آرون به شعر تبدیلش کنین(ترجیحاً فارسی البتّه :cool: ) و یا با یه نثر زیبا توصیفش کنید و مهمتر از همه اینکه اونو توی این تاپیک نزنین چون که هرچی باشه این تاپیک مباحثش همگی ترولیه!

سه- لطف کنید این رویایی رو که می خواین تعریف کنید هیچ موردی اعمّ از سیاسی، اخلاقی و ... نداشته باشه!

خوب ایده ی جالبیه mas عزیز خودت بسم الله رو بگو و اون خواب عجیبت رو بنویس تا ما هم یاد بگیریم.

من خواب دیدم :

بعد از ظهر ساعت 3:20 بود از یه قلعه اومدم و دیدم آرگورن منتظرم هست ! با هم رفتیم به یه جنگل که یدفعه سر و کله سارومان پیدا شد و زد آرگورن رو نفله کرد ولی من مثل شیر پریدم که بزنم نصفش کنم که یکدفعه از خواب بیدار شدم

البته این خواب رو بعد از دیدن فیلم دو دیدم یعنی همون شب !

قبل از هر چیز ممنون از رابر برای تعریف کردن خوابش.

خوب ایده ی جالبیه mas عزیز خودت بسم الله رو بگو و اون خواب عجیبت رو بنویس تا ما هم یاد بگیریم.

راستش من اون خواب رو که بیشتر از اینکه به آردا ربط داشته باشه به سایت آردا ربط داره، با تمام جزئیاتش توی ذهنم دارم. فقط هنوز فرصت نکردم بشینم مرتّبش کنم و بنویسمش. تا یه هفتۀ دیگه امتحانام تموم میشن و اون موقع حتماً این کار رو می کنم.

دیشب وقنی برای بار n ام فیلم رو دیدم یه خواب باحالم دیدم! خواب دیدم دیسکو گذشتم تو دستگاه(اسلات دستگاه ما عمودیه و مث ضبط ماشیه و پوششی نداره!) بعد رفتم نشستم رو مبل ... اطرافمو نگاه کردم دیدم چند نفر با لباسهای نیروهای ویژه نشستن رو مبلها و دارند چای میل میکنند و با من خوشو بش میکنند!(دوربین خواب سوم شخص بود! اکثر خواب های من اینجوریند!) که یه هو سی دی با سرعت- مث یه شوریکن یا سنگ فرض در رفته!- از دست گاه پرت شد بیرون و زد کله ی اونی که بغل من بود رو دو شقه کرد! خوب البته سی دیش فیلم لوتر بود!

من الان دارم پستو ویراسش میکنم! خوب نمی خواستم اینو بگم ولی دیدم لطفش به همینه : وقتی او طرف مرد یه صدای گفت :

Terorists win!

من هم دو بار رویاهای آردایی-الفی دیدم ولی ترولی نبوده. و شعرشون هم نمیشه کرد ولی لحظه های لذت بخشی بود.

بله ،عالم رویا واقعا عجیبه البته من اصولا کم خواب میبینم ،و اگه ببینم هم کمی مسخست مثلا یه روز بعد از آمادگی دفاعی خواب دیدم در نبرد مورانون وایسادم و دارم با کلاش اورکه رو میزنم!

ایمراهیل غزیز منم یک با ر خاب دیدم به همراهه اراگورن و سر بازانه گاندور در سنگر پناه گرفتیم و با تبر کمان و m4 در هاله درم کردن اورکها و مردانه شرقی هستیم بعد یهو ما ضعیف شدیم و اونا ریختن بیرون از سنگراشون وبه ترفه ما هخوم اوردن ما از ترسه تیر همه می پری دیم روزمین که ناگهان چشمم به اراگورن اوفتاد(البته شخسییت اراگورن در بازی اکشن لوتر) که جلویه یکی از ورودیا استلده و در حاله جنگ و جلو گیری از وروده اورک ها است

بعد یک ترول اومد اونجا ووقتی خواست با گورز بزنه کمر اراگورنو خورد کنه (گریم میگیره)یک سربازه فدایی خودشو پرت کرد جلو و بعد از خوردن زربه گورز که بگم خدا نسیبه وارگهایه جنگل نکونه به روی من پرت شود که باعث شود من از خواب بپرم

تو جنگ با ترول ها بهتره از موشک ضد تانک استفاده کرد ....

ام-4 وتبر به درد نمی خوره...

منم یه شب خودمو بین یاران حلقه تو موریا دیدم...

حالا نمی دونم نزگول چطور اونجا اومده بود وبه ما حمله کرد.

و امّا رویایی که دیدن آن ایجاد این تاپیک را باعث گشت:

خواب و رویایی که من دیدم، نه در مورد تاکین و یا آردا، که در مورد مرکز اجتماع پیروان تالکین در آردا( http://WWW.ARDA.IR ) بود. راستش من خواب دیدم که برو بچّه های سایت برای منظوری که هنوزم دقیقاً به یاد نمی یارم که چی بود، در یک روز پنجشنبه و یا شاید هم جمعه، دور هم جمع شده اند. نه،اشتباه نکنید!، من خواب ِ همایش ندیدم(قابل توجّه اونایی که نیومدن همایش و یا اون موقع هنوز عضو نشده بودن!). این گردهمایی بیشتر شبیه یه جور مهمونی بود که تو خونۀ یکی از اعضای سایت به اسم لاله(!؟! داریم همچین کسی رو اینجا؟؟) برگزار می شد؛ البتّه تا اونجایی که یادمه، گویا این لاله خانم غیر از عضو بودن توی سایت، از دوست های صمیمی بانو آرون هم بودن . از نکات قابل توجّه این گردهمایی – میهمانی، سادگی بیش از حدّ اون بود، به نحوی که موقع نهار(!!!)، مثل این اردوهای دسته جمعی، رو زمین از این سفره های سرتاسری پهن کرده بودند و جالب تر اینکه خود لیدی آرون که اصلاً شبیه اونی نبود که توی همایش و توی فیلم دیده بودیم، داشت وسط سفره راه می رفت و یه چیزی شبیه به یه ژلۀ سه طبقه(دقیقاً مثل این کیک های سه طبقۀ تولّد، البته تو اندازۀ کوچکتر) رو می ذاشت جلوی مهمونا! این ژله رنگش قرمز بود و بیشتر شبیه این شمع های تزئینی بود و به خاطر همین هم اشتهای آدم رو کور می کرد! یادمه عدّۀ نسبتاً زیادی اومده بودن؛ دخترها همگی ته اتاق بودن و پسرها هم در طول سفره، کنار من نشسته بودن. البتّه توی پسرها شخص خاصی رو به اسم یادم نمی یاد، ولی یکیشون بود که خیلی شرّ و شیطون بود و همش این ور و اون ور می رفت؛ توی خواب می شناختمش و می دونستم که یکی از کسایی هست که زیاد پست می زنه توی سایت، ولی الان یادم نمی یاد که کی بود و اصولاً این آقا پسر، هیچ کدوم از این اعضای سرشناس سایت هم نبود. دخترها همه لباس توی خونه و البتّه بسیار ساده پوشیده بودن. آدم احساس می کرد این بندگان خدا از خود صبح داشتن توی آشپزخونه زحمت می کشیدن!(اگه لیدی آرون، اون پیراهن سفید خالدار و اون دامن مشکی بلندی رو که پوشیده بود می دید، یا سر خودش یه بلایی می آورد و یا سر من که این خواب رو دیدم!). خونۀ محلّ برگزاری این گردهمایی، اوّلش خیلی شبیه به خونۀ مرحوم عموی پدرم توی فرمانیه به نظر می رسید که خوب، خونه ای بود ساده و نسبتاً کوچیک؛ ولی بعداً فهمیدم که خونۀ بزرگیه که در یه جایی مثل سعادت آباد واقع شده و حیاط بسیار بزرگی هم داره، حیاطی که برای من خیلی آشنا بود و به نظرم می رسید که اونو یه جایی خیلی وقت پیش دیدم، احتمالاً توی دوران کودکی ام. یه قسمتی از وسط های این حیاط هم که خیلی شبیه به بخشی از یک قلعه بود، عجیب منو یاد سرزمین میانه و شاید هم فیلم های تاریخی می انداخت. تو یه جای دیگۀ این خونه، جشن تولّد بچّه ای در حال برگزاری بود؛ البتّه به سبک و سیاق خانوادۀ ما که خوب خانواده ای هستن سنّتی و مذهبی. بعداً تر فهمیدم که پدر ِ این لاله خانم، یکی از هنرپیشه های تلویزیون است. ترجیح می دم که اسمش رو نگم، ولی خوب میشه گفت که از این هنرپیشه هایی نیست که فیلم های خیلی سردستی رو بازی می کنن؛ مرد میانسالیه که بیشتر نقش آدم های نسبتاً پولدار و خیلی جدّی رو بازی می کنه و رنگ کاراکترش بیشتر، خاکستری رو به تیره هست. در کل اگر از شما بخوان همۀ هنرپیشه های وطنی رو که می شناسید نام ببرید، اسم هنرپیشۀ مذکور جزو بیست تای اوّل لیست تون هم نخواهد بود(اگه اصلاً اسم این هنرپیشه رو بدونید!). اتّفاقاً یکی از اتاق های بزرگ اون خونه، شبیه به اتاق خونۀ یکی از سریال هایی بود که این هنرپیشه توش بازی کرده بود. حیاط این خونه، یه در ِ ماشین رو داشت و یه در ِ مخصوص ِ رفت و آمد به داخل ساختمان که سطحش حدوداً هفت- هشت تا پلّه پایین تر از سطح کوچه بود. آخر سر هم یه عدّه از دوست های اون آقای هنرپیشه اومدن دنبالش که برای انجام کاری برن بیرون(بر خلاف سایر بخش های این رویا، این اتّفاق ِ اخیر، بیشتر به نظرم در یه عصر ِ پنجشنبه بود که روی می داد)؛ یکی از فامیل های ما هم جزو اونها بود و با دیدن من در اونجا خیلی تعجّب کرد!

اینهایی که خوندید، تقریباً همۀ اون چیزهایی هستن که من تو خواب دیدم و هنوزهم بعد از گذشت بیش از دو هفته تماماً به یادشون دارم. اوّلاً کسی منو متّهم نکنه که شب قبل از دیدن این خواب، زیادی طعام تناول کرده بودم، چه بنده کلّاً یه یکی – دو سالی هستش که توی رژیم هستم! و بعدش هم علّت نقلش در اینجا این بود که:

علیرغم این که این تاپیک از اوّلش رویاهای ترولی نام داشت(خوب خودم ایجادش کرده بودم!)، و من هم قول داده بودم خوابی که انگیزۀ ایجاد اینجا بوده رو تعریف کنم(حتّی حالا که، هم عنوان تاپیک و هم محلّش عوض شده)، با نقل این رویا به قولم عمل کردم.

با سلام

می خوام خواب دیشبمو تعریف کنم :

در واقع یه خواب عجیب بود ...

به همراه یک سری از دوستام و برخی از شخصیتهای یکی از کارهای استودیو اسکوئر انیکس !!! به سرزمین آردا رفته بودیم و شاهد تاریخش بودیم ... و منم اونو برای سایرین نقل میکردم!

جالبه که خواب به زبان اصلی بود! یکی از دوستامم که زبانش خوب بود برامون ترجمه میکرد اون بخشی از صحبتا رو که نمیفهمیدیم! ! بقیه شم به الویش و دورفی و دارک اسپیچ بود که هیچی نمی فهمیدیم . و خواب تا نبرد در مقابل در وازه های سیاه ادامه داشت ، جالبه که دورفها همراه س=اه سارون کبیر بودند . و بخشی از تاریخ وار کرفت و شخصیت های تیکین!!!! هم توی واب دیده می شدند .

منم دیشب یه خواب زجر آور دیدم،میدونید از اون خوابهایی که همش تو سرما میگذره،تنها نکته خوبش که همون نقطه ارتباطشم هست،این بود که آراگورن و گندالف با ما همراه بودن،خواب در مورد یه سعود بلند بود به کوهی که یادم نمیاد اسمش چی بود،گروه ما من،گندالف،آراگورن و یک سری از دوستان همیشه همراه در سفر من بودن اما دوستانم و آراگورن از کمپ وسط راه بالاتر نیومدن ،و فقط من وگندالف بودیم که به قله رسیدیم ،از اونجا هم یک سقوط طولانی داشتیم به یک دریاچه که در کنار دریا بود،داستان داشت ادامه پیدا میکرد که مادرم من رو بیدار کرد!زجر آور ترین داستان این بود که من نفرت و ترس ذاتی از مار دارم و در طول مسیر سعود داۀما به مار برمیخوردم.

نمیدونم ربطی داره یا نه... اما این نه تو خواب... که تو واقعیت به ذهنم رسید: توی دنیای آردا بعد از این که غذا میخوردن دندوناشونو مسواک نمیزدن؟ یعنی چیزی به اسم مسواک وجود نداشت؟

نمیدونم ربطی داره یا نه... اما این نه تو خواب... که تو واقعیت به ذهنم رسید: توی دنیای آردا بعد از این که غذا میخوردن دندوناشونو مسواک نمیزدن؟ یعنی چیزی به اسم مسواک وجود نداشت؟

جالب.حاظرم شرط ببندم که الف ها یه چیزایی در این زمینه داشتن.هر چی باشه آراستگیشون معروفه.ولی به احتمال زیاد هابیت ها اصلا تو این خطها نیستند.در مورد انسان ها هم فقط بزرگانشون

خب این که خیلی خیلی بده! حقیقتش من از موقعی این سوال به ذهنم رسید رفتم دندونپزشکی و دردهای جانفرسایی رو تحمل کردم و پیش خودم فکر کردم چطور یک جنگجو میتونه با خیال راحت بجنگه و از تموم تواناییش استفاده کنه، اونم مقعی که دندونش داره به شدت درد میکنه؟

هابیت ها که هیچ، ولی دورفها هم زیاد تمیز به نظر نمیرسیدند؟

اين به اين تاپيك ربطي نداره . لطفا يه جاي ديگه پي بگير.

و امّا جديدترين(بخوانيد Up to date ترين) روياي تالكيني بنده...

خيلي وقته منتظر اينم كه يه خواب تالكيني كاملاً جدّي ببينم. البتّه اين خوابي رو كه الان مي خوام براتون تعريف كنم يكي دو جنبۀ جدّي بيشتر نداره. پريشب توي خواب ديدم كه دارم برنامۀ شما و سيما رو از شبكۀ يك سيما نگاه مي كنم. داشتن يه برنامه به سبك سينماي حرفه اي(هموني كه توش پشت صحنه هاي ياران حلقه و دو برج رو پخش كردن...) نشون مي دادن. گويا جريان اين بود كه صدا و سيماي ايران در حال ساخت سريال و يا فيلمي بود كه جريان آن در دنياي تالكين مي گذشت(فكر كن... صدا وسيماي ايران و تاكين...!). قسمت هيجان انگيز قضيه هم داستان فيلم بود كه بر خلاف اونچه كه عموماً تا به حال باهاش برخورد داشتيم، به دوران پس از جنگ حلقه مربوط مي شد: قبايلي از انسان ها كه به همراه الف ها كوچيده بودند(البتّه اين ديگه از اون حرفهاست، ولي چه كنم كه به خواب ديدمش و ناگزير از تعريف كردنش هستم). دقيقاً وقتي كه داشت روشن مي شد كه اينا كيا بودن و كجاي سرزمين ميانه زندگي مي كردن و چرا بهشون اجازۀ رفتن با الف ها داده شده بود، متأسّفانه(خيلي خيلي خيلي....) از خواب بيدار شدم...!

اگه اجازه بدین من هم یه خواب تالکینی یا بهتر بگم لوتری دیدم. اتفاقا همین دیروز هم بود.

خواب اینجانب از جنگل های سیاه بیشه شروع شد. من بودم و گلولاس، آراگورن، گیملی، فرودو و سام. در تاریکی جنگل راه می رفتیم که اورک ها بهمون حمله کردن. لگولاس شروع کرد به تر اندازی و بقیه هم به نحوی وارد عمل شدند. تنها من بودم که فقط بیننده بودم مثل اینکه وجود خارجی نداشتم. بعد از جنگ که نمی دونم چرا خیلی زود تموم شد گولوم از راه رسید. گیملی و لگولاس به طرفش حمله کردند. لگولاس می گفت؟: من باید بکشمش اون بچه ی خواهر منو خورده( فکر کنم شب خیلی سنگین خوابیدم) ولی گیملی با تبرش زد تو سر گولوم بیچاره. حالاا جالب این بود که گولوم اصلا بیدار نبود بلکه خئاب بود و با احساس ضربه گیملی از خواب بیدار شد. و بدون اینکه کسی مخالفت کنه با ما همراه شد. کمی که جلو تر رفتیم به دنیای متمدن رسیدیم . لگولاس و آراگورن رفتن یه راست به طرف یه کلانتری و می خواسن از کسی شکایت کنند. و از من که در اون موقع وجود خارجی داشتم خواستند که ضامنشان شوم. بحث بر سر این بود که ارباب لگولاس و آراگورن حقوق آنها را به موقع نمی دهند. داشتیم به دادگاه می رفرفتیم که از خواب بیدار شدم.

کمی خوابم مسخره اس ولی حقیقت داره.

من چند شب پیش یه خواب دیدم که اگه باورتون بشه 2 ساعت بعد یادم اومد چی دیدم!!!!!! خواب دیدم گندالف در غرب داره به منوه جواب پس میده گویا منوه پرسیده بود حلقه ی اتش چی شد و گندالف می گفت اون برای ما موریت مهمی توی سرزمین میانه موند بعد دوربین به سرعت از روی دریاها گذشت و نشان داد که پیپین صاحب حلقه شده و در سفری که به شرق و گوندور داشت یکی که به خیالم سارومان بود اومد و پیپین رو کشت و حلقه رو برداشت همون موقع که ساعت 4 صبح بود ساعت زنگ زد و من از خواب پریدم راستی شما هم شخصیت ها رو با چهره ای که تو فیلم داشتن می بینین؟

من اصلا خوابهایی که احساس میکنم در رابطه با تالکین و نوشته های اونند رو هرگز با چهره ی خاصی تجربه نکردم. بیشتر توی مکان ها وصداها غوطه ورم تا در تعامل با افراد. خیلی دوست دارم تجربه ی شما رو هم داشته باشم.

هورا آخرش من یه خواب صد در صد لوتری دیدم.قبلش بگم که من هنوز نسخه see لوتر رو ندیدم.خواب دیدم که سه تا فیلم لوتر به صورت اسپشیال ادیشن تو یه دی وی دی به دستم رسید.قبل از دیدن فیلم پشت صحنه رو دیدم.بعد یاد حرف لگولاس افتادم.دنبال گودی ها گشتم و پیداشون کردم.زیر صفحه کاملا پیدا بودن.دو تاش حلقه بود ولی نه حلقه سارون.فکر کنم حلقه های الفی بودن چون نگین داشتن.یکیشون یادمه آبی بود با نگین بسیار زیبا.جای برج ها هم یه شمشیر بود.

خوب همین جوری ازم قبول کنید دیگه من هفته ای،دو هفته ای یه بار خواب میبینم.همین هم خیلی زیاد بود. :)

ارادتمند

گولوم(برید دعا کنید من به خوابتون نیام ممکنه به جای یه بچه ارک یه لقمه چپتون کنم)

خوش به حالت! خوابهاست کلی جزییات دارد...(راستی اون حلقه ی نگین آبی مال من بود، بهش دست که نزدی؟! از حلقه ی سارون هم بدتره، بجای این شکلی شدن دم در میآوری و پر و منقار!)

بابا خوش به حال شما چقدر از این خوابا میبینید

راستیتش منم یکی دو باری از این خوابا دیدم ولی بعد از اینکه بیدار شدم هرچی فکر کردم یادم نیومد چی بودن؟؟

تو همین چند روز آینده سعی میکنم از این خوابا حتمن ببینم .

شما که میدونید چه جوری از این خوابا ببینید؟ نمیدونید؟

خوب من بهتون می گم :

شب که می خواید بخوابید کافیه تمام ذهنتون رو به ارباب حلقه ها متمرکز کنید و کلآ توی ذهنتون توی اون دنیا باشه ، بعد راحت خوابتون می بره و صبح (شایدم نصفه شب) از خواب پا میشید و متوجه میشید که خوابه ارباب حلقه ها رو دیدید.

به همین سادگی

با تشکر

به نام خدا

من این تایپک رو تازه دیده ام چون عضو جدید هستم اما خلاصه موضوع

من از بچه گی زمانی که اصلا فیلم ارباب حلقه ها رو ندیده بودم خواب ارباب حلقه ها رو میدیدم :D :D :D

من اونقدر این جریان رو در خواب دیده بودم که وقتی فیلم رو دیده ام شناختم

بعد از دیدن فیلم جو گیر شده ام رفتم شمشیر خریده ام بعدش تیرکمان خریده ام بعدش انگشتری شبیه انگشتر آراگورن و ارباب حلقه ها خریده ام

خلاصه کم کم تکمیل کرده ام اما متاسفانه هنوز کتاب ارباب حلقه ها رو نخونده ام و دلیلش عدم تسلط به انگلیسی

و اما از جالب ترین خواب هایی که دیده ام

این خواب رو زمانی دیده ام که فیلم ارباب حلقه ها رو برای اولین بار دیده ام

جریان از شایر شروع شد و به طور کامل فیلم ارباب حلقه ها رو در زمان فشرده با سرعت فوقالعاده دیده ام

روز بعدش با زور فیلم اورجینال ارباب حلقه ها رو با آخرین کیفیت پیدا کرده ام

تا الان حدودا هزار بار دیده ام که هر هفته نگاه میکنم و هر بار لذت میبرم و هر بار بیشتر لذت میبرم

در خواب متاسفانه من نتونستم همراه فرودو برم ولی خوبی که داشت نذاشتم برومیر رو بکشن و تا آخر کل یاران حلقه زنده موندن

بعدش رو هم در روز ها بعدی دیده ام

اگه خلاصه کنم من تا امروز کل فیلم و داستان رو به همراه اضافاتش به طور کامل دیده ام و جالب اینکه تنها روزی که ارباب حلقه ها با دنیا مدرن

مخلوط شد جریانی بود که در ترول داشت گاندولف رو میکشت منم اون اصلحه قوی در کانتر رو که اسمش رو یادم نیست ولی دوربین داره رو برداشتم

چند تا خشاب زده ام به قلبش اما تاثیر چندانی نداشت و به طرف من حمله کرد وقتی داشت میرسید آراگورن پرید با شمشیر زد سرش از تنش جدا شد

بعد از اون طرف سارومان جادوگر داشت آراگورن رو میزد که چنان شمشیر رو برداشتم پرتاب کرده ام که صحنه ای دلخراش ایجاد شد و سارومان

کشته شد :D

فعلا امروز بسه اما اگه دوست داشتین بگین تا جدیدترین خواب ها و بهترین ها رو تعریف کنم

همه چیزتون رو بخورم :D :D :D

:D

جالب بود خوابهايي كه ديدي

اما كتاب ارباب حلقه ها كه به فارسي ترجمه شده و انصافا هم ترجمه بسيار قوي اي داره.شما ميتوني از نشر روزنه تهيه اش بكني حتما

ببخشید:

بهترین مثالی که پیدا کردم

ملکور نسخه ی جدید و آپدیت شده :D :D

:D

مثال قشنگي بود

راستي ورژن قبلي اش كجاست؟

به نام خداوند

سلام

ممنون از Tulkas Astaldo که من رو راهنمایی کردین ولی در شهرستان ما چنین چیزی به زور پیدا میشه ولی دنبالش میرم

حالا خوابی رو میخوام تعریف کنم که در مورد ارباب حلقه هاست و عنوانی هم براش انتخاب کرده ام

عنوان مشکل که به وجود آمده

اولش باید توجه کنین من وقتی خوابی رو از ارباب حلقه ها میبینم ادامه اش رو هم صد در صد میبینم

برای مثال

وقتی سارومان رو کشتم جریان همان جا تموم نشد و شب بعد ادامه همان داستان را در خواب دیده ام

و فکر کنم علتش علاقه شدیدی است که من به داستان ارباب حلقه ها دارم

حالا جریان از نقطه ای شروع میشه که ما یا همون یاران حلقه به همراه من میخوایم از کوهستان رد بشیم ولی خوب من کمی ترسو هستم

گاندوالف گفت یا بیا بریم یا برگرد و برومیر هم از اون طرف هی میگقت برگردین از تنگه روحان بریم که آراگورن مخالفت میکرد

بلاخره جونم رو گرفتم تو دستم و رفتم از کوه بالا ولی حالا مشکلی که وجود داشت این بود که تا بر میگشتم زمین رو نگاه میکرده ام از ترس

بیدار میشده ام و به همین دلیل مشکل به وجود اومده بود و نمیتونستم بخوابم اخرش تصمیم گرفته ام که فعلا همون نقطه صبر کنیم

تا من برم کوه نوردی رو بلد بشم بعد برگرده ام بریم از کوه بالا و گیملی گفت اگه از چند روز بیشتر طول بکشه ما میریم و تو میمونی

منم با همون وقت فشرده که حدود یک شبانه روز بود رفتم تا تمرین کنم اولش بیشتر برای کسب قدرت بدنی و بازو تلاش کرده ام

بعدش هم رفتم کوه و شروع به تمرین کرده ام که اسم فارسی کوهی رو که رفته بوده ام رو نمیدونم ولی اسمش کوه اینالی بود

تقریبا نصف شب بود که راهم رو به دلیل مه که به خاطر بارش باران به وجود آمده بود گم کرده ام البته چون تا حالا با چنین شرایطی روبرو نشده یودم

کمی ترسیده ام ولی بلاخره رفتم و رفتم و رفتم تا رسیده ام دیده ام پشت سیم خار دار هستم و فکر کرده ام که رسیده ام به نقطه ای

که کوه رو حسار کرده اند ولی بعدش فهمیده ام اونور هستم موبایل رو برداشتم زنگ بزنم ولی آنتن نمیداد

حالا خدایا چیکار کنم

خانواده نگران هستن

خوده ام ترسیده ام

صدا گرگ و روباه و سگ و گفتار هم که دیگه استخون آدم رو سست میکرد

تصمیم گرفته ام تا صبح اونجا باشم تا که مه بره بعدش از این دنیا پریده ام به ارباب حلقه ها و اون کوهی رو که ازش میترسیده ام رو به زور

بالا رفتیم بعد تا خواستم از گاندولف بپرسم چطوری باید از اون کوه خودم رو بیرون بیارم از خواب بیدار شده ام

بلند شده ام دیده ام منظره ای عجیب به وحود اومده و سعی کرده ام با صدا ماشین ها راهم رو پیدا کنم ولی متاسفانه نقطه ای رفته بودم که خبری از

ماشین نبود

حالا میپرسین چه ربطی به رویا تالکین داره

در همون کاوش گری ها کوهی رو دیده ام که شبیه کوه موردور بود و خیلی عجیب بود از شانس من هم کوه آتش فشانی بود

رفتم جلو دیده ام داره گرد و غبار میره بالا و نمیدونم چرا عرق میکرده ام معلوم نبود از خسته گی بود یا هوا کوهستان

رفتم غباری شبیه گوگرد داشت بیرون میومد با خودم فکر کرده ام گوگرد چه غلطی وسط کوه میکنه

گوگرد رو هم در کلاس شیمی دیده بودم واصه همین از بوش شناختم

حالا رفتم و رفتم و رفتم تا دیده ام از بالا کوه تقریبا خیابون معلومه چنان دویده ام که راهم رو گم کرده ام دیگه از کرسنگی و تشنگی مخ آدم جواب نمیداد

حالا نقطه حساسش رسید

گروهی از گرگ ها که چنان به طرف من میومدن که انگار دارن قاتل پدرشون رو پیدا میکنن

اولش خواستم فرار کنم ولی بعدش از خودم پرسیده ام با این حالم میتونم به سرعت این گرگ ها حرکت کنم

پس نشسته ام رو زمین و خدا خدا خدا کرده ام

شمشیرم رو برداشتم و آماده شده ام هر چند با اون کلاس هایی که من رفته بوده ام چندان کاری نمیشد کرد

گرگ ها رسیده ان اولیش رو زده ام افتاد زمین جون داد دومی ها کمی ترسیده ان ولی یکیشون که خیلی خطری بود خیلی سریع پرید و تا میخواست

توسط دندان ها ترسناکش حالم رو بپرسه توسط تیر لگولاس از افتاد رو زمین و دیده ام از اون ور کل یاران حلقه رسیدن

گرگ ها هم فرار کردن بعد از خواب بیدار شده ام دیده ام مادرم داره مثل دیرل میگه بلند شو برو مدرسه

و منم متنفر از مدرسه

داستان تموم شد

اگه کمی گنگ بود و متوجه نشدین بگین چون در واقع چون خواب کامل و دقیق یاد آدم نمیمونه البته تازه من که خواب هام خیلی بهتر یادم میمونه

به هیمن دلیل شاید مشکلاتی داشته باشه

اما در حقیقت نکته اصلی داستان خواب دیدن در خواب بود که اونقدر به ارباب حلقه ها علاقه دارم که در خوابش هم خواب ارباب حلقه ها رو میبینم

اگه هر مشکلی و اشتباه گرامری و غلط املائی بود ببخشید

به نام خداوند

تکه خواب کوچک اما جالب

داستان از روزی شروع شد که به دلیل دیدن فیلم ارباب حلقه ها برای بار هزارم جو گیر شده بودم :D

میگین چی هزار بار نکنه مبالغه میکنی ؟

مبالغه ای در کار نیست من بیشتر از هزار بار فیلم ارباب حلقه ها رو دیده ام که به طور دقیق اگه بخوایم برسی کنیم

من از سه سال پیش که برای اولین بار فیلم ارباب حلقه ها رو دیده ام که حتی ترجمه نشده بود و اصلا معلوم نبود دارن

چی میگن رفتم خریده ام و از اون روز هر هفته فیلم ارباب حلقه ها رو حداقل یک بار دیده ام

میگی این آقا بیکار و کلی پول داره خیر اینطور نیست آرزومه روزی سرم شلوغ نباشه

هر بار هم که فیلم ارباب جلقه ها رو میبینم انگار برا اولین بار که فیلم ارباب حلقه ها رو میبینم

حالا بریم سراغ خوابی که دیده ام

دیده ام که رفتم به دوران ارباب حلقه ها و در هلمز دیپ هستم بلند شده ام رفتم دنبال آراگورن اما نذاشتن

چون ظاهرا سرش شلوغ بود دیگه خواب بود و که کیفیت کم و به یاد داشتن دقیق نبود پس عیب تراشی نکنین ها

دیده ام اورک ها رسیدن و دارن فریاد میزنن حالم خراب شد رفتم تیر کمان رو برداشتم رفتم بزنم بکشم

گفتن هنوز تیر نزن صبر کن

بلاخره جنگ شروع شد چنان اورک ها رو میکشتم که اگه اون لحظه فیلم برداری میکردن دیگه بیخیال آراگورن میشدین

و قهرمان مورد علاقتون من می شده ام :D

اونقدر جنگ کرده ام که وقتی برگشتم دیده ام همه رفتن و من تنها رو دیوار قلعه هنوز جنگ میکنم

اورک ها هم که دیگه نصفشون رو تنهایی کشته بودم ازم ترسیده بودن و دیگه کاری به کارم نداشتن :D

میگین اگه اورک رو ببینم از ترسم میرم رو هوا ؟

اینطوری ها هم نیست چنان جو گیر شده بودم که با دست هم خفشون میکرده ام :D :D :D

خلاصه اونقدر کشتم که وقتی برگشته ام دیده ام دارن فرار میکنن و نیازی به طلوع خورشید و رسیدن گاندولف نیست

اما خیلی هم راحت نیست کمی سخته :D

نتیجه چی شد

فرداش رفتم مدرسه چند تا از اون دانش آموزان خارج از صفت خواستن بیان بهم زور بگن

اولیشون که با چند تا فحش و چرت و پرت که مثلا من میزنم معلم رو میکشم و ازش نمیترسم شروع کرد به حمله

در ضربه اول چنان زده امش که معلوم نبود چی شد و چرا افتاد زمین و شکمش پاره شد و آخرش خاجه شد

از اون مدرسه هم که اخراجم کردن و خون بهاش رو هم که دیگه دادگاه خواستن

البته جریان مربوط دوران راهنمایی و کودکی بود و سخت نگرین ولی خلاصه حساب کنین چقدر شخص مزاحم

خارج از صفت بود که ذره ای ناراحت نشده ام و حتی خانواده و دوستان و مدرسه هم تشویقم کرد ولی خوب اخراج شدم

ولی چون خدا حق رو دوست داره منو به مدرسه ای راهنمایی کرد که خیلی بهتر از اون مدرسه بود

نکته اتصال داستان به ارباب حلقه ها جریان جنگ بود که از بس خون اورک پاشید رو صورتم کمی شجاع شده ام

و طبق خواسته انبیاء نذاشتم بهم ظلم بشه و از حقم دفاع کرده ام

میخوام بدونم نظر شما در مورد این اتفاقات چی هست

یا حق

؟

خب خوبه كه از ارباب حلقه ها به هر نحو،چيزي از زندگي ياد گرفت.موفق باشي برادر

فقط مارو ديدي يهو نيفتي دنبالمون.(حداقل اسم آواتارم بهت بايد نشون بده كه نبايد اينكارو بكني):دي

با این چیزایی که گفتی من تنیجه گرفتم تو تبریز زندگی میکنی! :D

من 6، 7 سال پیش از همین کوه اینالی(یا شاید هم عینالی بالا رفتم) اسمش تا اونجایی که یادمه عون بن علی بود(اسم امام زاده ای که نوک کوهه) بیشتر شبیه تپه های روهان بود تا کارادراس!

در مورد خواب آخرت هم باید بگم بابا زیاد جو گیر نشو میزنی آخرسر کار دست خودت میدی! بیخود نیست که میگن این فیلمارو نباید زیر 14 سال ببینن.

خب خوبه كه از ارباب حلقه ها به هر نحو،چيزي از زندگي ياد گرفت.موفق باشي برادر

فقط مارو ديدي يهو نيفتي دنبالمون.(حداقل اسم آواتارم بهت بايد نشون بده كه نبايد اينكارو بكني):دي

احتمالا شما سیلماریلیون رو نخوندی. باید بهت بگم که این تولکاس والای گردن کلفتیه، پیشنهاد میکنم توصیه اش رو جدی بگیری.

آقا من چرا از اين خواب ها نمي بينم؟؟ :D بعد از خوندن پست هاي شما عقده به دل شدم

اگه همون طوري كه گفتيد بايد قبل از خواب بهش فكر كنم باور كن خيلي وقتا هست كه فكرم مشغوله ولي شب فقط كابوس ميبينم

اگه دقيق تر بخواي بگم من سالي يه بار خواب درست و حسابي ميبينم(سينما مجاني :D ) كه اونم هيچ ربطي به لوتر نداره :D

منم زیاد خواب نمیبینم (در حد سالی 5، 6 تا) که اونام زیاد یادم نمیمونه ولی دو سه باری اژدها کشتم! حالا گلائرونگ بود یا اسماگ یا آنکالاگون نمیدونم :D

به نام خداوند

از اینکه خواب منو رو خوندین و نظر دادین بسیار خوشحال شده ام

در ضمن متوجه نشده ام که چرا میگین نباید طرف تولکاس برم

ولی آقا مهدی یادمه وقتی من فیلم رو دیده ام تلویزیون نگفته بود زیر 14 سال ممنوع چون من خیلی سنم کمتر بود

حالا در مورد اینکه شما چرا خواب ارباب حلقه ها رو خیلی ها نمی بینن

طبق تحقیقی که کرده ام من بیشتر از هر کس دیگه ای خواب میبینم و کار هایی که من قبل از خواب میکنم به ترتیب

شام میخورم

قرص امگا سه میخورم

بعد ورزش میکنم :D این دیگه از کار ها حرفه ای ها و معمولا ورزش سنگین میکنم مثل بارفیکس

بعدش میرم دزدکی چند تا قرص امگاسه دیگه میخورم همراه عسل

بعد شیر میخورم

بعد در حال و هوای ارباب حلقه ها با بالش جنگ میکنم

بعد که دیگه صدا همه در میاد و نفرین و لعنت میرم مسواک میزنم

بعد تا نصف شب به ارباب حلقه ها فکر میکنم

بعد خواب ارباب حلقه ها رو میبینم

بعد بیدار میشم میرم مدرسه و خواب هم کوفتمون میشه

در ضمن

حدس زدین من از تبریز هستم

آقا عجب هوش و اطلاعاتی

عجب حافظه ای

عجب انسانی

عجب فعالیتی

عجب ورزشکاری

دیگه من فهمیدم که جناب مهدی که هم نام هستیم بسیار شخص کمیابی هستن

حالا بریم سراغ خواب جدیدی که دیده ام

به همراه عده ای قرار بود برم اون طرف میناس تریت رو که دقیقا یادم نیست حفاظت کنیم

اولین نیرویی که اومد به زور عقب نشینی کردن

من فعلا در اون قسمت فرمانده بودم و شخصا جنگ نمیکرده ام

در دفعه بعد که حتی فیل هم آورده بودن که نمیدونم چطوری فیل به اونجا رسیده بود

به طوری جنگ کردیم که دیگه از جنگ پله نور هم جذاب تر شد

فیل چنان داشت طرف من میومد که خیلی خطری شده بود

خواستم مثل لگولاس بپرم رو آجش که با ضربه ای پرت شدم به آن سو بوستان

دیده ام داره میره بقیه افراد رو له کنه

چند وقت پیش صحنه ها شبیه این رو در تلویزیون میدیدم

ولی وای دارم چی میبینم :D

رفتم به تمام سرعت پریده ام دیدم نمیرسم با شمشیر زده ام به پا فیل

پاش بریده شد رفت اون ور افتادن زمین یکی افتاد رو من که دقیقا وسط پاهاش افتاد تو صورتم

کم مونده بود خفه کنه

وای عجب صحنه هایی رو دارم میبینم

خلاصه سرم بسیار درد کرد

دیده ام کمان دار ها میخوان منو بزنن دویدم پنهان بشم

از کوه افتادم زمین

با دستم گرفته ام سنگی رو اما داشت سنگ کنده میشد

دیده ام کار تمومه

شمشیر هم که دیگه افتاده

دیگه سنگ رفت

وقتی افتادم چنان دردی گرفت که از خواب بیدار شده ام دیده ام از تخت زمین افتادم

خلاصه اون روز ها انگشت کوچیکم در اومد

رفتیم دکتر خلاصه اونا هم اونقدر عکس انداختن که خودش خوب شد

پس توجه کنین که دیدن خواب ارباب حلقه ها خطراتی هم داره

یا حق

در ضمن متوجه نشده ام که چرا میگین نباید طرف تولکاس برم

خب این به خاطر اینه که سیلماریلیون رو نخوندی. این کتاب مقدمه ارباب حلقه ها و در واقع تاریخچه ی اونه. این سائرون که توی ارباب حلقه ها میبینی خیلی گردن کلفته توی سیلماریلیون نوچه ی ملکوره، اونوقت این تولکاس عزیز پوزه ملکور رو به خاک مالیده. حالا خودت حساب کتاب کن ببین صرف داره بری باهاش بجنگی یا نه.

بعدش هم بابا حسابی ما رو خجالت زده کردی. حالا میشه دو تا مورد اول رو نتیجه گرفت ولی دیگه انسان و فعالیت و ورزشکار رو از کجا آوردی؟

به نام خداوند

ایول پس تولکاس دیگه دوست ما شد

اگه تولکاس ملکور رو کشته باشه که دیگه خیلی آدم خوب و شجاع و زرنگی بوده

ولی تا جایی که یادمه ملکور که نمیمرد ؟ :D\

حالا چرا باید با تولکاس بجنگم ؟

مگه اون دشمن تاریکی نیست؟

یا منظورت اینه که ملکور نوچه تولکاس بوده

در ضمن من مگه با تولکاس میخوام جنگ کنم ؟

در ضمن به تازه کار ها جواب بدین در مورد تولکاس که آیا از ارتش خوبی بوده یا از ارتش بدی و تاریکی کمی توضیح بهم بدین

چون من کتابش رو پیدا نکرده ام

در ضمن در مورد اون تعریف ها

اگه فعال نبودی کوه چیکار میکردی ؟

اگه ورزشکار نبودی قله کوه چیکار میکردی ؟

در مورد انسان ببخشید چون انسان ها همشون خوب نیستن و بعضی هاشون آبرو واصه انسان نذاشتن

کلمه انسان خوب بهتره

یا حق

خب باید بگم که تولکاس توی جبهه نیکی بود و با ملکور کشتی گرفت و اونو اسیرش کرد. قرار نیست تو باهاش بجنگی تولکاس این حرف رو زد تا یهو تو خواب جو گیر نشی بری باهاش بجنگی :D

خب من دستور العمل شما رو انجام میدم ببینم نتیجه میده یا نه

فقط من قرص امگا سه ندارم :D

منم خواب نمی بینم اما اگه ببینم دوست دارم

خواب قدرت گرفتن دوباره سائورون رو ببینم

ای بابا ، سائرون جون ، تو نمیتونی خواب ببینی ، اگرم قرار باشه خواب ببینی ، خواب پادشاه گوندور رو میبینی که داره با شمشیرش بهت حال میده! :D

به جز کابوس حلقه از دست رفتت، نابودی کامل ارتشت ، اشتباه بزرگت ، و به ابدیت پیوستنت ، چه خوابی میتونی ببینی؟ :D

من دوست دارم خواب میناس رو ببینم ، دوست دارم تو خواب با چتر نجات یا کایت از طبقه هفتم بپرم پایین ، یا یه تاب ببندم به درخت سفید...

خیلی هم دلم میخواد فرودو رو ببینم ، یقین دارم اگه تو خواب ببینمش ، بغلش میکنم و واسه تمام سختی هایی که کشیده دل سیر گریه میکنم .

دوست دارم با گاندلف حرف بزنم و با هم مسابقه دو بدیم. ، و مو های بانو گالادریل رو شونه کنم . دوست دارم اووین برام لالایی بخونه (( با همون صدای

غم انگیزش ، موقعی که پسر تئودن عزیز رو دفن میکردن )) :D :D :D :D :D :D :)

:D) :D مراقب باش هنگام کایت سواری Nazgul ها نگیرنت

آقا دیشب اینقدر به سائورون فکر کردم خواب تمیزی دیدم

خواب دیدم که یه نفر برای برای برگشت اون تلاش می کنه و یه سری ورد از الفا کش می ره نمی دونم چطوری سائورون را دوباره برگردوند

حالا جالب اینجا بود که وقتی سائورون برگشت دوربین خواب رفت از چشمای سائورون

وشروع کردم به حمله

جاتون خالی یک فازی می داد

البته خوابم به روندل نرسید اما دیدم که هلمز دیپ سقوط کرد

برید بابا ، خواب شما ها که خواب نیست ، سریاله.

احتمالا منم از امشب ، هر شب قرار 52 صفحه و 5 خط از کتاب ها رو خواب ببینم ، با فرق این که خودم نقش گاندلف و فرودو رو بازی میکنم. :D)

خواب تازه که فرداش امتحان دینی رو داشتم دیدم

خواب دیدم دارم امتحان مینویسم و معلم دینی که در کلاس کتاب قران رو به دلایلی زمین میکوبید

میخواست ورقه رو بکوبه زمین

با توجه به حال و هوا خاص خواب میخواستم بلند بشم معلم رو با شمشیر بکشم که آراگورن نزاشت

یک لحظه یاد پادشاه تئودن افتادم و داشتم کیف میکردم که ساعت با اون صدا بی رحمش خواب رو کوفت کرد

خوابی رو که دیشب دیدم که دیگه امتحانات تمام شده بود و صبح خوبی در پیش رو داشتم خیلی هیجان داشت

همون خوابی که تو ادعاش رو داری و میگی قصه هاتو

خواب دیدم در جنگ پله نور هستم

ولی فرقش اون بود که خانوادگی رفته بودیم جنگ پله نور

قسمت جالبش صلاح ها بودن و آسان بودن مراحل خواب

یک اصلحه مدرن برداشته بودم و در ضربتی صد تا اورک میکشتم

تا جایی که مجبور شدم از جایی برم بالا ولی کفش ها مناسب نبودن

اونقدر دنبال کفش کشتم که صبح شد

یا ارباب حلقه ها

من اون روز سعی کردم خواب ببینم ، دو ساعت به لوتر و صحنه جنگ فکر کردم ، فکر میکنید نهایت چی دیدم .

خواب دیدم دارم رو ماکت ریوندل کار میکنم ، و یه نفر هم هی دستور میداد سریع تر ، من دوست داشتم جای گاندلف تو فیلم بشم ، نمیدونم چرا شدم کارگر پشت صحنه !!!!......

من باشم دیگه بخوام خواب ببینم.

شما مشکلت از جا دیگه است

هر کسی در یک هفته صد و پنچاه تا پست بزنه فکر کنم اونطوری میشه

میخواستم بدونم شما نمیخواین در وبلاگ http://www.gondor.blogfa.com مطلب بنویسی

چون با شور و ذوقی که دیدم فکر کنم رتبه اول وبلاگ بروز رو ببریم

در ضمن میخواستم یک خواب جدید رو تعریف کنم که مربوط به سیلماریلیون

خواب دیدم اینو ها دارم موسیقی میخونم

داشتم رپ میخوندم ارو هم تشویق میکرد

از اون طرف ملکور داشت مشکل درست میکرد نمیزاشت کارمون خوب بشه

رفتم گرفتم ملکور رو اونقدر کتک زدم که گفت غلط کرده و از ترسش مرد

نمیدونید چه حال و هوایی بود

بعدش دوربین خواب چرخید و رفتم جایی دیگه و یکی رو پیدا کردم و باهاش دوست شدم

اسمش فکر کنم ملیان بود

مثل گاندالف حرف میزد و قیافش هم زیبا بود

در ضمن اونم موسیقی میخوند ;))

خلاصه خواب ارام و راحتی در ضمن متفاوت بود

از بس اورک کشته بودم که دیگه اورک ها ازم فرار میکردن و ادم بیشتر خسته میشد

هر چند تازگی ها با تیر کمان اورک ها رو میکشم

بعدش خواب کمی هیچانی شد

سارون زیبا شده بود ;))

میخواست با کلک واصه انتقام ملکور من رو کتک بزنه اما نتونست

اما نتونست من از همون اول فهمیدم که چه بی شرفی

بعدش گرفتم کتکش زده ام و گفت غلط کرده و کار ها بدش رو ول میکنه

خواستم بکشمش یکی پرید و نزاشت

فکر کنم اسمی اونی که نزاشت ایونوی بود

خلاصه خواب عجیبی بود

یا ارباب حلقه ها

دوست عزیز اگه طبیب میبودی سر خیش دوا میکردی! ;))

فکر نکنم 10000 تا پست تو یه هفته مشگل ایجاد کنه ، چیزی که مشگل ایجاد میکنه تبلیغ وبلاگه اونم با دو تا اسم ;)) ;))

وقتی رفیق ادم طوری حرف بزنه که انگار کشتم پدرش

ببخشید و ببخشید و ببخشید

اگه بی احترامی شد ببخشید

اگه حرف بد بود ببخشید

اگه ناراحت شدید ببخشید

خلاصه خواستم اگه همکاری بود در جهت پیشرفت اقدامی بشه

یا ارباب حلقه ها

ناراحت؟ ;))\

نه ه ه ه ه ه ه ه ه !!!

برای چی ؟ یه چی گفتی منم یه چیزی تو همون وزن جواب دادم . اینجوری یر به یر میشیم و کسی دلخوری واسش نمیمونه ;))

در هر صورت همه مثل شما تو خواب از نعمت های ویژه این چنینی بر خوردار نیستن ;)) ، خوب نیست ویزگی های منحصر به فردتون رو تو سر بقیه بزنید ;))

میدونم میدونم میدونم

محتوای این پست به علت توهین به کاربران و دربرداشتن الفاظ نامناسب و غیراخلاقی حذف شد.

سلام

من ی دفعه خواب دیدم

خواب دیدم دوش به دوش آراگورن شمشیر میزنم

بعدش WITCH-KING اومد جلو منم بیخیال آراگورن و پادشاهی و رفاقت و این حرفها اونو هل دادم جلو خودم پشتش قایم شدم

آخرشم فرار کردم

بعد اسیر اورک ها شدم جاتون خالی تا صبح ازشون کتک خوردم

با سلام خدمت همه دوستان عزیز,این خواب وخواب دیدن وجهان های موازی خودش از عجیبترین وزیبا ترین کار های خلقته اینکه در عالم رویا وارد جهانی میشی که در عالم واقع وبیداری امکانش نیست ,خودش نعمت بزرگیه.منم تا بحال چندین خواب در مورد دنیای تالکین دیدم.که بعضی هاش رو می خوام نقل کنم.من از همون موقعی که این سه گانه ساخته شد علاقه زیادی بهش پیدا کردم ,بعدا هم که کتاب های the lord of the rings رو خوندم,دیگه رسما وارد این دنیا شدم ,نه فقط به این دنیا ورود پیدا کردم بلکه خودم رو هم بخشی از این دنیا میدونم,شاید باور نکنید اما بیشتر مواقع حس می کنم که دارم توی دنیای تالکین وسرزمین میانه زندگی می کنم.حالا می خوام یه چند تا خوابی که سال قبل دیده بودم رو براتون تعریف کنم.سال 88 (سال قبل )تقریبا یه 20روزی از عید می گذشت که من یه شب خواب دیدم توی یه جای تاریک که نمی دونم دقیقا کجا بود داشتم با فرودو و سام می رفتم گالم هم همراهمون بود.یه جای تاریک کوهستانی که یه دشت بزرگ هم جلوش بود داشتیم می رفتیم سام هم با طناب گردن گالم رو بسته بود ومی کشید گالم هم هی زوزه می کشید ومی گفت طناب می سوزونه می سوزونه ...در حین این که اینها رو می دیدم یه لحظه به نقطه دیگه ای رفتم انگار در یک لحظه محیط عوض شد به احتمال زیاد اونجا سرزمین موردور بود شک ندارم .همه جا اتش وخاکستر بلند میشد ومنظره اون کوه خوفناک و بزرگ کوه نابودی و همینطور برج تاریک با هیبت بزرگش جلوی چشمم بود انگار من سوم شخص مفرد بودم که داستان از چشم من روایت میشد همه دشت گور گوروت وسنگلاخ ها وتپه های دور وبرش پر از موجودات کثیف وچندش اور واهریمنی وهمینطور اورک ها در تمامی قلمرو سائورون در حال اماده شدن برای جنگ بودند .من هم از پشت یه تپه خیلی کوچیک همه این ها رو می دیدم.یک بار دیگه انگار مکان در یک لحظه عوض شد ناگهان دیدم داخل برج تاریک در تالار سائورون ایستادم ودارم به همراه خادمان سائورون نقشه های جنگ رو طرح ریزی می کنم .یک تالار بزرگ و تاریک با ستون هایی از جنس سنگ سیاه که بر بالای اون ها نشان های اهریمنی وجود داشت تالاری تاریک وخفقان اور که ادم وقتی در راه پله هاش قدم می زد ترس برش می داشت.هنگامی در جلسه با سائورون صحبت می کردیم من هم از نقشه های خودم براشون گفتم وکل مشاوران سائورون وخود شخص سائورون از نقشه های من استقبال کردند.سائورون با همون هیبت وهیکل در اونجا حضور داشت واون کلاه خود بزرگش هم سرش بودو من بعضی وقت ها به چشمان سائورون خیره میشدم اما نمی تونستم عمق چشمهاش رو ببینم سائورون واقعا ماهیتی شیطانی داشت.یکی از نزگول ها که نمی دونم کدومشون بود سر جلسه پیشنهادی به سائورون داد که به مذاقش خوش نیومد با خشم وعصبانیت تمام از تختش بلند شد و باعصایی که شبیه گرز بود وتو دستش داشت عصا رو به طرف اون نز گول گرفت و ورد هایی به زبان تاریک موردور که بعضی هاش شبیه عباراتی بودند که توی کتاب اومده رو خوند در یک لحظه اون نز گول انگار قالب تهی کرد ونابود شد .لااقل من که خودم نتونستم ببینمش.بعد از اون به یه مکان دیگهای رفتم و خواب های در هم و بر همی دیدم ویه لحظه از خواب پریدم ودیدم ساعت 7و25 دقیقه صبح هست.حالا لطفا این مطلب من رو بخونید ونظراتتون رو بگید.اگه استقبال شد بقیه خواب هام رو هم تعریف می کنم .خواب هایی ترسناک وراز الود که نیمه ای در واقعیت ریشه داره.با تشکر.

بیخیال اگه در مورد تالکینه بگو .یه کم خلاصه ترشم کن . :D

چی کار کنیم وقتی تاپیک بالا میاد نمیشه نظر نداد منم یه بار یه خوابی دیدم خلاصه بگم :D تو یه صحرایی بودم اون ته صحرا دیدم ارتش موردور داره راستشو بخواید تو خواب ترسیده بودم که الان میرسن اینجا پیش من بعد یک دفعه دیدم ارتش موردور با اون برجک ها و غول های پشتش از کنارم (خیلی نزدیک نه) رد شد بعدشم دیگه از خواب بیدار شدم .فکر کنم جنگ خونینی تو میناس تیریت راه افتاد . :D

من هم یه خواب که حدودا 2 سال پیش دیدم رو بگم.

ما یه خونه ی سه طبقه داشتیم که تو خواب من شده بود هلمز دیپ و قرار بود ( یا من اینطور فکر می کردم) که بهش حمله کنن. ( عین هلمز دیپ واقعی)

بعد آراگورن و تئودن و بقیه هم بودن. و ما داشتیم آماده میشدیم.پشت تمام پنجره ها هم یه تعدادی الف کماندار ایستاده بودن. و خلاصه خونه پر بود از سرباز.

ولی من نمی تونستم یه سلاح پیدا کنم که باهاش بجنگم ولی بعد از تلاش های فراوان یه کمان بدقیافه پیدا کردم و از اراگورن هم یه شمشیر کوتاه گرفتم و رفتم طبقه ی سوم و کنار دیوار از گوشه ی پنجره منتظر اومدنشون شدم که مثلا با تیر بزنمشون :D

بعد از یکمی انتظار کم کم اورک ها از سر کوچه پیداشون شد و اومدن در رو شکستن و وارد حیاط شدن. من بلافاصله یه تیر تو کمان گذاشتم و کشیدم و رها کردم و تیر رفت پایین و خورد به اورکه ولی حتی یه خراش هم روش ننداخت و تیر افتاد زمین. بعدش پشت گروه اورکها یه دفعه لورتز رو دیدم که چشمش به من افتاد و کمونشو به طرفم کشید و من از جلوی پنجره با سرعت نور جیم شدم. ..... :D

کمون رو انداختم و شمشیرم رو برداشتم رفتم طبقه دوم. دیدم اورکها دارن از پله ها میان بالا من فکر کردم حالا که تیر اثر نمیکنه لابد باید شمشیر حداقل یه کم تاثیر روشون داشته باشه ولی هر چی با تموم زورم می زدم از زرهشون رد نمی شد. و یه جا یکیشون یقم رو گرفت بلند کرد( نمیدونم برا چی) ولی فکر کنم لگی جون بود که یه تیر نثارش کرد و منو رها کرد افتادم زمین و اونم افتاد رو من :D با هزار بدبختی خودم رو کشیدم بیرون. دیدم خبری از اورکها نیست و افراد خودمون میرن طرف حیاط. منم رفتم تو حیاط دیدم پلیس اومده :D و اورکها رو دستگیر کردن و دارن می برنشون.( نمیدونم چرا تعداد اورکها یه دفعه کاهش یافت.)

بعدشم دیگه چیزی یادم نیست.

:D :) :D :-o :D :D :D :D

نمیخوام اسپم بدم ولی کلی خندیدم .واقعا خواب جالبی باید باشه . :))

پیوست : زره هاشون تو قسمت کتف و گردن ضعیفه .معلومه دیگه تو زدی یه جا تیرت کمونه کرده . :) دفعه بعد دقت کن شاید این دفعه کسی کمکت نکنه . :D

زره هاشون تو قسمت کتف و گردن ضعیفه

مگه من تو امرم چند بار کمون دستم گرفتم ؟! :D

کتف و گردن؟!

همینجور چشمم رو بستم و پرتابیدم دیگه :D

خوش به حال همتون بچه ها !

هر وقت این جا پست میخوره تن من میلرزه ، چون همونجوری که قبلا گفتم تنها خوابم در مورد ساخت ماکت ریوندل بود !

بعد سحر دیروز هم فقط تو خواب یه کلمه برام تکرار میشد ! نبرد کورمالن نبرد کورمالن ! اصلا نمیدونم چیه ؟

سلام

خواب عجیبی دیدم هنوز هم دارم بهش فکر میکنم

طرفداران یاران حلقه ببخشید ها ولی با اراگورن زور بازو زدیم زورش نرسید :D

خواب دیگه میدونم

ولی خیلی حال داد L-)

جالب :ymapplause:

برادران آردایی اگه میشه نحوه دیدن خواب آردایی و دستورالعملشو به ما هم بگید بلکه یه خوابی دیدیم تا حالا خواب هرچی فیلم و کتابو که دیدمو خوندمو دیدم غیر از آردا

نمیشه فرمولش خطر نارک L-)

فکر کنم از رو سایت حذفش کردن

و اما خواب جدید

چه بدونم تازگی ها اراگورن بد شانسی میاره در خواب هایی که میبینم

دیدم کوه ریزش کرد اراگورن وداع گفت

یا شاید فکر کنم فیلمی دیدم که کسی که نقش اراگورن رو اجرا میکرد ویگو رو له کردن

فیلمش خیلی مسخره بود

:ymapplause:

اقا ما هم یه بار خواب دیدیم خیر سرمون

خواب دیدم من هری پاترم رفتم پیش گاندولف جادو یاد بگیرم بعد از اون گاندلف چند تامرحله برای اینکه ببینه من میتو نم جادو یاد بگیرم برام میزاره بعد من همه ی اونا رو باراحتی پشت سر میزارم

بعد گاندلف بهم میگه که تو پسر مرلینی هستی وباید بری و با والدر مورت بجنگی که اون خودش خوابش مفصله

اگه مایلید بگید تا بقیه ی اون رو هم بن وی سم :-? :-

من خیلی خواب های رویایی تالکینی میبینم ، حتی یک بار یک کتاب تخیلی هم نوشتم که شبیه کتاب ارباب حلقه ها بود ،

من یک بار خواب دیدم دارم با فرو و سم و آراگورن در یک جنگل عجیب داریم میریم که میرسیم به یک باتلاق مربع که هر ضلعش تقریبا 20 متر بود (شب هم بود ساعت 3 شب ) میخواستیم بریم اونطرف باتلاق که یهو سواران سیاه به ما حمله کردن و فرودو رو زخمی کردن و فوری پا به فرار گذاشتن که من شمشیر رو زمین افتاده بود که مال فرودو بود رو ورداشتم و رفتم سریع دنبالشون ولی دیر شده بود و فرار کردن ، یکی از خواب هام رو میخوام نقاشی کنم تا ببینین ، بزودی

دیروز بعد از ظهر یه خواب تالکینی دیدم ، البته بیشتر هابیتی بود ، خواب دیدم بیلبو تو یه گودال پر از آب افتاده و صداهایی از اطرافش به گوش میرسه که زمزمه میکنند به صدا ها گوش بده ، بعد تصاویری عجیب و هنری تو اعماق آب ظاهر میشد ، تصویر هایی که من رو خیلی به یاد فیلم آلیس در سرزمین عجایب مینداخت ، اما صد افسوس که دوستم وقتی وارد اتاق شد ، بیدار شدم . البته بعدش تلافی کرد و حسابی از دلم در آوردش .

خوابم یه آهنگ تم خیلی زیبا داشت ، البته به خاطرش نمی آرم ، فکر کنم از آهنگ های لوتر بود .

این چندمین خواب من از فیلم هابیت بود ، اما فراموششون کردم .

دیشب تو خواب ، وسط یه مزرعه که تمام سطحشو علف هرز گرفته بود ، نشسته بودم و گریه می کردم ، علف های هرز تو جون مزرعه ریشه انداخته بودن و من برای چیزی گریه می کردم که هنوز درکش نمی کردم . یه پیرزن اونجا بود ، می تونستم بوی کهنگی رو احساس کنم ، انگار به قدمت تمام جهان عمر داشت، لباساش پاره و خاکی بود و نیمی از موهاش سفید و نیم دیگه اش سیاه بود . کنارم نشست و دستام رو تو دستای چروکش گرفت ، وقتی یکی از دستاش رو از گره دستامون خارج کرد ، دیدم چندتا بذر گیاه تو دستام گذاشته ، با دستی که آزاد بود ، شروع کرد خاک رو لمس کردن ، به آرومی خاک مقابلش رو نوازش میکرد ... احساس میکردم داره خاک رو با این کارش شخم میزنه ، وقتی نوازش اون قسمت تموم شد ، خاک ، نرم و تیره شده بود ، با انگشتاش سوراخ کوچیکی درست کرد و دستای من رو به سمتش هدایت کرد تا بذر ها رو اونجا بریزم ، دستاش پشت دستم رو به آرومی گرفته بود و خاک رو به کمک نیروی دست اون ، روی بذر ها ریختم . همونطور که روی خاک نشسته بودیم و من به محلی که بذر ها رو کاشته بودم نگاه میکردم ، تو تو گوشم زمزمه میکرد ، از بذر ها ، گیاهان هرز ، خار ها ، خاک و هزار چیز دیگه برام حرف زد ، احساس میکنم به اندازه یک عمر ، برام حرف زد ، اما من حتی به اندازه یک خط ، از کلماتش رو به یاد نمیارم ...

قلبم به من میگه : مادر طبیعت ،برای تسکینم اومده بود... یاوانا

خواب دیدم روشنایی کم بود و من هم گندالف بودم و چپ و راست همه رو جادو و نفله میکردم.

یه بار هم برای استاد یه فاتحه خوندم اومد به خوابم،چیزی نگفت،فقط دو تا پرستار متشخص زیر بغلشو گرفته بودن و از جلوم ردش کردن،اوندفعه هم که خواب امام رو دیدم که تو مصلا بود،دو تا فرشته زیر بغلشو گرفته بودن.

میشه در باره این پرستارها بیشتر بگی؟

که چجوری متشخص به نظر میومدن؟

من چند شب پیش خواب دیدم با اقوام رفتیم والینور

این قدر قشنگ بود

شب رفتیم توی یه کاخ بزرگ در جوار مانوه و واردا خوابیدیم

روز بعدشم وقتی برای گشت زدن توی والینور داشتیم می رفتیم بانو یاوانا رو دیدم

خلاصه خیلی خوش گذشت

یادم نیست ولی سه ،چهار سال پیش بود.

خواب دیدم توی جنگل فنگورن هستم و با مری و پی پین حرف میزنم.بعدا چوب ریش اومد پیش ما در حالی که بسیار زیبا شده بود...

اون چی بود... یه گردنبند زیبا به رنگ قرمز ... و چوب ریش با غرور بسیار گفت.این ماله خودمه،اینو بانوی جنگل گلادریل بهم هدیه داده آخه ما خیلی وقته که همدیگه رو میشناسیم...

دیگه چیز زیادی یادم نمیاد.

((به زور منو قانع کردین که این یه خوابه.ومن هم قانع شدم)) :3تا دی

راستش من دور و بر دی ماه بود خواب دیدم سارومانم. اما موضع جالب این بود که یه یارو که یادم نمی یاد چه شکلی بود به یه شهر تو یه کوهستان برفی حمله کرده بودیم. (احتمالا این خواب تحت تاثیر وار این د نورث بوده.)

بههد روی پل اون یارو می جنگید و من با جدو اورکها رو پرت می کردم تو دره. اورکها عقب نشینی کردن. به برج شهر نگاه کردم. یهو چشمو دیدم. توی خواب سفیدم خیلی درخشان بودی یه آتش بین برف. تو خواب ترسیده بودم. منو میکشوند سمت خودش. من می رفتم به سمتش ولی اون یارو دستمو می گرفت و منو می کشوند. آخرش به خودم اومدم و رفتم. بعد یکم با گندالف اینها حرف زدیم و من رفتم تو یه دره. رفتم پایین. جایی رسیدم که دیگه خورشید نبود.( ایده ی رولپلینگ از این خواب به ذهنم رسید.)

اونجا یه سری آدمهایی رو دیدم که رنگ عوض می کردن و همدیگه رو می خوردن و مضاعف می شدن.

در اون زمان تو افسانه ها بودم و همین خواب باعث شد اسممو به سارومان تغییر بدم.کلا خواب باحالی بود.

من تا به حال فكر نكنم خواب ارباب حلقه‌ها يا هری پاتر و خلاصه، داستان‌ها رو ديده‌باشم؛ ولی شده خواب فروم رو ببينم! (البته خوابش رو نه؛ پيش‌خوابش رو! يعنی قبل از خواب، هی فكر می‌كردم الان تو آردام و... . يعنی يه جور حالتی بين خواب و بيداری. البته از كجا معلوم خوابش رو هم ديده‌باشم كه الان يادم نمياد؟!)

ديشب يه خواب آردايی ديدم:

خواب ديدم اومدم تو فروم، می‌بينم مسدود شدم؛ زير اسمم هم نوشته‌شده "Banned"! فقط يه اشكال و اين كه وقتی مسدود بشيم، هيچی غير از صفحه‌ی «لطفاً توجه فرماييد» رو نمی‌تونيم ببينيم؛ درحالی كه من می‌تونستم پروفايلم و نوشته‌ی "Banned" رو ببينم! خلاصه، وقتی از خواب بيدار شدم (تو حالت بين خواب و بيداری) دعادعا می‌كردم اين فقط يه خواب بوده‌باشه! :)

راستش منم چند شب پیش خواب دیدم داشتم توی فروم می چرخیدم و احتمالا با کسی بحث می کردم و کاملا توی خوابم مشخص بود که ایفای نقش و گروه بندی در تالار اعمال شده بود ولی زمان زیادی از خوابم نگذشته بود که یهو بن شدم (!!!) نمی دونم چی شد و چه اتفاقی افتاد ولی خلاصه بن شدم

حالا باید حواسم به کارم باشه یه موقع حقیقت نشه (شکلک فردی که با زور آب دهان قورت میده)

بچه‌ها؛ چند شب پيش، يه خواب تالكينی ديدم كه هی می‌خواستم براتون تعريفش كنم؛ ولی همه‌ش يادم می‌رفت:

خواب ديدم با چندتا از اعضای خانواده‌م (احتمالاً پدرم و پسر عمه‌ام كه صميمی‌ترين دوستمه)، رفته‌بوديم بيرون و منم از يه مغازه، لباس گندالف رو خريدم. (البته اون موقع گندالف مندالف حاليم نبود و احتمالاً اونو فقط يه لباس گشاد و بلند جادوگری می‌دونستم!) بقيه‌ش گنگ بود و الان يادم نيست؛ اما يادمه آخرش يه جورايی از دستش دادم و داشتم درحالی كه در دست يه مشتری ديگه (دست اون چی‌كار می‌كرد؟! :دی) يا روی دوپای خودش (!) ازم دور می‌شد و فرار می‌كرد، افسوس می‌خوردم. حيف... ای كاش حداقل توی همون خواب، از دستش نمی‌دادم!

من یه بار خواب دیدم اسمیگلی بدبختم یه دفعه دیدم سوار سیاه سوار تانک با یه کلاشنیکف منو دنبال میکنه بعد یه دفعه فضا عوض شد و رفتم توی جنگ جهانی و دیدم اسلحه دارم و مثل بازیهای کامپیوتری اول شخص فقط اسلحه رو میدیدم که یه عصای گاندولفی بود هی میرفتم جلو و تیر اندازی میکردم و بعد دیدم سوار موتورم و فرودو ترک من نشسته و با هم زدیم به جمعیت اورک بعد یه دفعه من افتادم یه ارک خبیثی اومد جلو و منو هل داد که فلانی بلند شو استاد داره نگات میکنه

یه دفعه بلند شدم دیدم تو کلاس تاریخ سیاسی نشستم و استاد نگاهشو به من دوخته و بغل دستیم گفت نیم ساعته خوابیدی استاد هی نگات میکرد .....

خوب خود من چون هیچ خاطره جالبی در مورد ارباب حلقه ها برام پیش نیومده (چون اگثر بچه های اطرافم از این موضوعات خارجن) گفتم تاپیکی درست کنم مثل خواطرات یک آردایی با این تفاوت که باید خواب هایی رو که دیدیم بنویسیم ولی امیدوارم لا اقل تایید بشه و بعدشم حذف نشه ولی خوب اگرم حذف شد اشکال نداره!

خواب خودم:

توی اتاقم نشستم نزگول ها هم پیش منن ولی قصد کشتن منو ندارن ها!

نمی دونم روح یکیشون توی شمعدونی های کنار تختم محبوس شده ولی نمی تونه از توش اونو در بیاره من پیچش رو باز می کنم و بهش می دم و دوستی با علت مزخرف ما از همین جا شروع می شه!

بعدش اینا جلوی تختم نشستن و سرشون گرمه (ویچ کینگ نیست)بعد من جلوشون دست تکون می دم چون کارشون دارم یکیشون سرشو بلند می کنه ومن می گم می تونی بری و لیست اسامی بچه هایی رو که با هم توی یک کلاس می افتن رو از مدرسه بگیری با لیست معلمارو؟(به علت تغییر کلاس هامون در سال اول دبیرستان حواسم خیلی آشفتس)

بعد گفت بهشه برم پیش ویچ کینگ ازش اجازه بگیرم حالا ویچ کینگ داشت چی کار می کرد سر سفره نشسته بود داشت نون و پنیرو گوجه و خیار می خورد اونم با نون سنگک!

اجازه شو گرفت و من فک می کردم این نزگول به حالت مخفی میره دو سه نفرو می کشه لیست رو می قاپه با اژدهاش برمی گرده نگو عین بچه آدم بلند میشه با تاکسی(شایدم اوتوبوس) میره میگه میشه لیست بچه ها رو بدید اونم میگه نه بعد جوابشو برام ایمیل می کنه نوشته بو از طرف nazgul 5-9یعنی نزگوله پنچمی چون وقتی هم که جلوی تختم نشسته بودن نفر پنجم بود!

من شب جمعۀ هفتۀ پیش هابیتو نگاه کردم و بعدش خوابیدم.توی خواب دیدم که منو چن نفر دیگه(که همشون همسن و سال من بودن اما من نمیشناختمشون) توی جنگل کنار همدیگه واستاده بودیم که یه دفعه دیدیم که 5 شیش تا ترول پریدن جلوی ما تا ما رو بگیرن.ما هم فرار کردیم اونا هم افتادن دنبال ما تا اینکه ما از توی جنگل خارج شدیم و وارد یه فضای باز شدیم.خورشید طلوع کرده بود.اونا هم با کمال پررویی زیر نور حورشید باز هم ما رو دنبال کردن و بعدش رفتن بالای یه تپه و بعد از یه دو دیقه تبدیل به سنگ شدن.شبیه مجسمه های پر شکوه و زیبای سنگی شده بودن.حتی یکیشون یه تاج هم داشت!بعدش من و دوستام از خوشحالی می پریدیم توی هوا و اونا رو مسخره میکردیم که من از خواب بیدار شدم.

واسه اولین بار که فیلممو دیدم ، خیلی بچه بودم ! همش فکر میکردم گولم اسکلته ! و همون شب بعد از دیدن گولم تو فیلم که همش دنبال حلقه بود و خینانت میکرد خواب دیدم گولم اومده بالای سرم نشسته

میخواد منو با خودش ببره!!!!!!!!! تو خوابم اینقدر جیغ زدم و تا صبح از ترس گولم خوابم نبرد :-? :-? پتو مو بغل کرده بودم و چسبیده بودم به دیوار که نکنه گولم بیاد منو باخودش ببره !!! تا چند شب کار من

همین بود و میترسیدم بخوابم یا حتی پا مو از در خونه بیرون بذارم ;)

به نام خداوند

تکه خواب کوچک اما جالب

داستان از روزی شروع شد که به دلیل دیدن فیلم ارباب حلقه ها برای بار هزارم جو گیر شده بودم :-?

میگین چی هزار بار نکنه مبالغه میکنی ؟

مبالغه ای در کار نیست من بیشتر از هزار بار فیلم ارباب حلقه ها رو دیده ام که به طور دقیق اگه بخوایم برسی کنیم

من از سه سال پیش که برای اولین بار فیلم ارباب حلقه ها رو دیده ام که حتی ترجمه نشده بود و اصلا معلوم نبود دارن

چی میگن رفتم خریده ام و از اون روز هر هفته فیلم ارباب حلقه ها رو حداقل یک بار دیده ام

میگی این آقا بیکار و کلی پول داره خیر اینطور نیست آرزومه روزی سرم شلوغ نباشه

هر بار هم که فیلم ارباب جلقه ها رو میبینم انگار برا اولین بار که فیلم ارباب حلقه ها رو میبینم

حالا بریم سراغ خوابی که دیده ام

دیده ام که رفتم به دوران ارباب حلقه ها و در هلمز دیپ هستم بلند شده ام رفتم دنبال آراگورن اما نذاشتن

چون ظاهرا سرش شلوغ بود دیگه خواب بود و که کیفیت کم و به یاد داشتن دقیق نبود پس عیب تراشی نکنین ها

دیده ام اورک ها رسیدن و دارن فریاد میزنن حالم خراب شد رفتم تیر کمان رو برداشتم رفتم بزنم بکشم

گفتن هنوز تیر نزن صبر کن

بلاخره جنگ شروع شد چنان اورک ها رو میکشتم که اگه اون لحظه فیلم برداری میکردن دیگه بیخیال آراگورن میشدین

و قهرمان مورد علاقتون من می شده ام biggrin.png

اونقدر جنگ کرده ام که وقتی برگشتم دیده ام همه رفتن و من تنها رو دیوار قلعه هنوز جنگ میکنم

اورک ها هم که دیگه نصفشون رو تنهایی کشته بودم ازم ترسیده بودن و دیگه کاری به کارم نداشتن tongue.png

میگین اگه اورک رو ببینم از ترسم میرم رو هوا ؟

اینطوری ها هم نیست چنان جو گیر شده بودم که با دست هم خفشون میکرده ام biggrin.pngsmile.png) biggrin.png

خلاصه اونقدر کشتم که وقتی برگشته ام دیده ام دارن فرار میکنن و نیازی به طلوع خورشید و رسیدن گاندولف نیست

اما خیلی هم راحت نیست کمی سخته :-?

نتیجه چی شد

فرداش رفتم مدرسه چند تا از اون دانش آموزان خارج از صفت خواستن بیان بهم زور بگن

اولیشون که با چند تا فحش و چرت و پرت که مثلا من میزنم معلم رو میکشم و ازش نمیترسم شروع کرد به حمله

در ضربه اول چنان زده امش که معلوم نبود چی شد و چرا افتاد زمین و شکمش پاره شد و آخرش خاجه شد

از اون مدرسه هم که اخراجم کردن و خون بهاش رو هم که دیگه دادگاه خواستن

البته جریان مربوط دوران راهنمایی و کودکی بود و سخت نگرین ولی خلاصه حساب کنین چقدر شخص مزاحم

خارج از صفت بود که ذره ای ناراحت نشده ام و حتی خانواده و دوستان و مدرسه هم تشویقم کرد ولی خوب اخراج شدم

ولی چون خدا حق رو دوست داره منو به مدرسه ای راهنمایی کرد که خیلی بهتر از اون مدرسه بود

نکته اتصال داستان به ارباب حلقه ها جریان جنگ بود که از بس خون اورک پاشید رو صورتم کمی شجاع شده ام

و طبق خواسته انبیاء نذاشتم بهم ظلم بشه و از حقم دفاع کرده ام

میخوام بدونم نظر شما در مورد این اتفاقات چی هست

یا حق

:D :D :D :D ;) یا حضرت عباس

داداشفک کنم الان تو زندان بند نسوان هستید

به نام خدا

اقا اول بگم كه اصلا منظورم شيطان پرستي و اين چيز ميزا! نيست خيلي وقت بود ميخواستم چيزي رو با طرفداران اردا در ميون بزارم كه قسمت نبود اما ديدم شايد اينجا جاش مناسب تر باشه...

چند ماه پيش تو عيد شب كه خوابيدم خواب عجيبي ديدم:

خواب ديدم اخرالزمان شده ولي جالب تر اين بود كه يه سپاه شيطاني شروع كرد به درو كردن! دنيا و جالب تر اينكه فرمانده ي كل سپاه هم كسي نبود جز سائرون!

شايد الان بخنديد ولي واقعا اونقدري كه من اونجا ترس مردن داشتم كه تا حالا نداشتم حالا ميگم چرا...

سپاه تشكيل شده بود از اورك ها فيل ها همون يارو! انسان ها و ترول ها اين ارتش مثل سگ هر چيزي جلوش بود رو با خاك يكسان ميكرد تا اينكه بعد از فقط چند دقيقه يه قسمتش رسيد به ايران...

شروع كردن به حمله هر كسي رو ميديدن با بي رحمي تمام ميكشتن به هر حال تقريبا هركسي رو ميشناختم كشتن منم به يه كوهي پناه بردم اونجا اقاي اذر رو ديدم!(همون اقا هه كه تو شبكه ي اموزش مسابقه ي شعر خواني برگزار ميكنه)ديدم داره از كوه پايين به پايين مي دوه و يه شعري رو ميخونه دقيق يادم نيست ولي انگار ميگفت همه ي ياران به ديدار حق شتافته اند واي بر من ديوانه كه نشسته ام...

اقا فقط ما چند نفر زنده مونده بوديم و هيچ راه فراري نداشتيم تا تونستيم شمشير(تو خوابم زمان حال بود ولي جنگ ها با شمشير و... بود)جمع كرديم مردو زن و بچه ميدونستيم كه ارتش سائرون(بهش ميگفتن شيطان) تا چند دقيقه ي ديگه ميرسه كنار اقاي اذر نشسته بوديم و ميخواستيم لحظات اخر عمرمونو از حرفهاي ايشون استفاده ببريم...

بالاخره رسيد...سائرون بي رحم رسيد و واي نايستاد بدون توقف حمله كرد و شروع كرد به قتل عام سپاه وحشتناكش به من نزديك و نزديك تر ميشد منم واقعا از بس خوابم واقعي بود فكر ميكردم اخر عمرمه يكي از دوستام همراهم بود يه اورك اونو كشت بعدش اقاي اذر با يه ضربه ي شمشير جان داد بعدش چيزي ديدم كه شايد خوشتون نياد...يه زن جوان حدود 20و22 ساله و مادر پيرش هر دو جلوي چشماي من به فجيع ترين شكل ممكن با چندين ضربه كشته شدند(اين دو تا كسايي بودن كه براي من شمشير قايم كرده بودن كه فقط به من بدنش...اخي!!...) سپاه سائرون به من نزديك ميشد منم كاري نداشتم جز چرخاندن شمشيرم...

هيچي ديگه بعدش خدا بهم رحم كرد بيدار شدم! اما...

واقعا اگه اخرالزمان اينطوري باشه چي؟

يه كم سائرون واستون ملموس تر نشد؟(منظورم با توجه به شيطان خوابمه)

خدا وكيل...(هيچي بابا هر چي مي خواين بنويسيد!)

New Wordpad Document.doc

منا خواب دیدم که ایزنگاردو تسخیر کردیم (با گاندالف سفیده و بر و بچه ها)

بعد رفتیم از برج بالا تا سارومانو از اتاقش بکشیم بیرون

گاندالف رفت داخل اتاق(توجه من ائووین بودم یه لباس سفید هم پوشیده بودم)

بعد منم می خواستم برم بقیه بهم گفتن نرو نرو

من گفتم :چرا گاندالف میره ؟

اونا گفتن :اون جادوگره

من گفتم :خو منم جادوگرم و رفتم تا برم داخل که ناگهان صدای انفجاری اومد و من کلا منصرف شدم

انت ها هم ریشه هاشونو دو تا دور اونجا کشیده بودن بعد یهو سر از دریا در آوردیم و بقیه شو دیگه یادم نیست

من وقتی کوچیک بودم ارباب حلقه ها رو دیدم ولی زیاد نمیفهمیدم .وقتییهبار ارباب حلقه هارو درست و حسابی دیدم واقعا لذت بردموتا یک هفته تو شوک بودم یه شب خواب دیدم که داستان ارباب حلقه هارو عوض کردم:خواب دیدم که در امون هن اورک ها بهمون حمله کردن تعدادشون زیاد بود انا هرچه به من میزدند اثر نداشت نمیدونم چرا که یهو صدای شاخ برومیر اومد اومد بعد من جلدی پریدمهمه اورک هاروکشتم ونجاتش دادم...

عاقا من سیستم خوابم درست کار نمی کنه

الان چند شبه دارم برای استاد تالکین فاتحه می خونم به خوابم نمیان

خو بیاین دیگه گناه دارم تا حالا استاد به این با احساسی ندیده بودم دوستون دارم خوب

چند وقت پيش خواب گندالف رو میدیدم اونطور که یادمه همسفر شده بودیم

من دیشب یه خوووووووووووووووابی دیدما سوز به دل همتون: خواب دیدم که من برای نقش بیلبو در هابیت انتخاب شدم{خودم میدونم دخترم و مارتین فریمن برای اون نقشه جالب این جاست که خودمم اینو تو خواب می دونستم}

بله و باید برای ملاقات با پیتر جکسون در ساعت 3:45دقیه به همراه یه عده بازیگر دیگه می رفتیم یه جایی اونا رفتن ولی من یه اتفاقاتی برام پیش اومد که نتونستم برم و دیرم شد و وقتی رسیدم ساعت دیگه 4 شده بود .بعد من پیش خودم گفتم وای اگه اون یه جوری انگلیسی حرف زد که من نفهمیدم چی کار کنم و عجله داشتم که زود برسم.

خلاصه از پله هایی که توی ساختومن مذکور بود بالا رفتم و به یه اتاقی رسیدم که ... یه تلویزیون بزرگ توش بود و داشت قسمت هایی از برهوت اسماگو نشون میداد یه آقایی اون جا بود که فکر کنم در حال گذاشتن موسیقی روی فیلم بود .اون بازیگرا بودن اونا داشتن !نون پنیر سبزی می خوردن!و جناب آقای پیتر جکسون کبیر لم داده بود و در حال چرت زدن بود منم بچه خجالتی همون طوری وایسادم دم در تا بیدار شه یه کم صبر کردم بعد پیتر بیدار شد من دسپاچه شدم گفتم:

excuse me sir،i'm late-

بعد در کمال تعجب اون به زبان شیرین فارسی!گفت :طوری نیست بیا بشین

فارسی صحبت می کرد ولی تو تلفظ کلمات مشکل داشت معلوم بود که فارسی زبان مادریش نیست(جزئیات خوابو حال میکنید تازه کیفیتشم hdبود)

بله بعد من نشستم و پیتر گفت خوب بریم استراحت (کاری نکرده بودیم که) و همگی (من پیتر و بازیگرا ی نون پنیر سبزی خور)شروع به قدم زدن در باغ های اطراف کردیم یک زوج بازیگر که همراهمون بودن دعواشون شد و پیتر مانند مشاور خانواده مشکل اونا رو حل کرد.

بعد داشتیم برمی گشتیم که یهو پیتر برگشت به من گفت : از این که باهاتون همکاری میکنم خوشحالم (یا گفت :از این که باهام همکاری می کنین ممنونم . این جاشو درست یادم نمیاد) و من از ذوق مرگی در حال مرگ بودم .

بعد یکی گفت:پاشو پاشو ساعت هشت و بیست دقیقه ستا دیرت میشه

مادر گراممان ما را از خواب و رویایی شیرین بیرون کشیدند .

عایا من باید خودمو به دکتر نشون بدم؟

پ.ن اگه توی هابیت برهوت اسماگ یه سکانسی بود که یه موجودی (نمی دونم انسان بود جادوگر بود یا دورف بود یا هابیت هر چی بود یه عصا داشت)جلوی یه غاری وایساده و از توی اون غار نور بیرون میاد تعجب نکنین من قبلا تو خواب دیدم در ضمن بیلبوی پیر هم در فیلم خواب من حضور داشت

پ.ن2اگه جرئت دارین مسخره کنین

ههههههههههههههههههههههییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی وای من خواب دیدم توی آردا هزار و شونصد و هفت صدتا اخطار قرمز دریافت کردم عایا این درست است{اسمایل بلا به دور}

مثل این که گندالف خیلی توی خواب ها پرکاره !!!

خلاصه میگم چون بسیار طولانی , به تعداد زیاد و برخی جاهاش نامربوط هستن و البته خیلیاشون خییلی قدیمین و کامل یادم نمیاد !

1.یه بار با یه قایق داشتیم به یه برج نزدیک میشدیم و گندالف رو تو قایق یادمه , برجه به خودش میپیچید و گندالف اخطار داد نریم تو ولی ما رفتیم !

2.یه بار با کمک گندالف میخواستیم جهانو نجات بدیم , پرواز میکردیم و برای دفاع و نجات جهان برنامه ریزی میکردیم آخرشم محاصره شدیم توسط اورک ها ولی نجات پیدا کردیم :P

3.یادمه تو برخی خواب ها بهم مشاوره میداد و حتی تو یکی یه نفرو به شکل مرلین-گندالف یادمه که تو خواب بهم گفته شد باید در مورد این یارو بری مطالعه کنی و پیداش کنی !

4.حسابش از دستم در رفته از بس خواب دیدم توی ماجرای ارباب حلقه ها هستم و کاری میکنم !

چه خوابی دیدم من

خواب دیدم با گالم (تلفظش درسته دیگه؟)سفر میکردم گویا من فرودو بودم بعد گالم موهای سیاه بسیار پرپشتی داشت

هی می خواست شرارت کنه و احتمالا منو بکشه منم نصیحتش میکردم :نه حالا این کارو نکن خوب باش بذار ببینیم این جوری آخر فیلم چی میشه

این وسط یه اتفاقاتی هم افتاد که من یادم نمیاد:?

"گولوم" درستش هست...:?

من خواب هام متاسفانه تا حالا زیاد تالکینی نبودن فقط چند بار خواب بچه ها و سایت رو دیدم!!

نمیدونم چیکار میشه کرد مثلا خواب تورین رو ببینیم...یا فین گولفین و دوران اول! دارویی معجونی اکسیری چیزی کسی سراغ نداره؟! :دی

"گولوم" درستش هست... :?

من خواب هام متاسفانه تا حالا زیاد تالکینی نبودن فقط چند بار خواب بچه ها و سایت رو دیدم!!

نمیدونم چیکار میشه کرد مثلا خواب تورین رو ببینیم...یا فین گولفین و دوران اول! دارویی معجونی اکسیری چیزی کسی سراغ نداره؟! :دی

شاید اگر موقع خواب،اسم هر کدوم رو صد بار به زبون بیاری بیان تو خوابت.

یا هم که به زبان الفی درخواست خواب کن.راستی اگه سارومان رو دیدی از طرف من بهش بگو: بهش بگو... خیلی دوستت دارم :? :? .(فقط حیف که رفتی سمت تاریکی)

تور: اگه قبل از خواب فیلمی در مورد تالکین ببینی یا چیزی بخونی در این مورد شاید خواب هات تالکینی بشه.(تجربه شخصیه ولی تا حالا در مورد تالکین امتحانش نکردم)

نمیدونم چیکار میشه کرد مثلا خواب تورین رو ببینیم...یا فین گولفین و دوران اول! دارویی معجونی اکسیری چیزی کسی سراغ نداره؟! :دی

تا جایی که من تجربه کردم، معمولا آدم در مورد چیزهایی خواب میبینه که فکرش درگیرش باشه. برای من پیش اومده که در مورد مشکلاتی که همه ی فکرم رو مشغول کرده بودم خواب دیدم، حتی یه بار راه حل یکی از مشکلاتی که برام پیش اومد رو توی خواب پیدا کردم. تا حالا چند بار هم خوای تالکینی دیدم که با دنیای تالکین با مسائل روزمره ام ترکیب شده بود. احتمالا دلیلش این بوده که فکرم ( یا ضمیر نا خودآگاهم) به شدت درگیر این قضایا بوده.

یه چیز دیگه، آهنگ گوش کردن موقع خواب هم تاثیر های زیادی روی خواب دیدن داره. یه نوع خاص از آهنگ ها باعث میشن من توی خواب توی یه فضای سه بعدی رنگی شنا کنم

آره حرف شما در اغلب موراد درسته. اما من به شخصه به هر چی قبل از خواب فکر نمیکنم میاد به خوابم!

مثلا کل روزمو درگیر کاری بودم و فکر مشغول بوده بعد در خواب اونچه ابدا به ذهنم خطور نمیکرد میاد سراغم...

فکر کنم این ضمیر ناخودآگاهم میخواد با من در بیفته! :دی

من فقط یه بار خواب بچه های سایتو دیدم.ک چقدرم بدجنس بازی دراوردن. دعوتشون کردم مهمونی اما اونا همه ی غذاهارو خوردن.هیچی واسه من نموند. واقعن حرصم تو خواب دراومد.

منم مث تور به هرچی فکر نمیکنم همونو خواب میبینم. یا اینکه فکر فلان چیز هستم اما ی هفته بعد خوابشو میبینم.

واقعا متعجم چرا خواب تالکینی ندارم.

منم زياد خواب آردايي نديدم ولي سه روز پيش يكي ديدم(ولي خوب يادم موند)

خواب ديدم با ياران حلقه و يكي ديگه{نفهميدم كيه چون همش پشتش بم بود. فقط يادمه موي بور داشت} رفتيم وارد موريا شديم{بماند كه داخلش زمين تا زيرزمين متفاوت بود} از يه پل سنگي مي خواستيم رد شيم كه گندالف گفت دسته جمعي رد نشيد و به ترتيب عبور كنيم وگرنه پل ميشكنه{يكي نيس بگه مرد مومن اون پله اخه؟}

تا پامونو گذاشتيم اونور آتش از تاريكي اونور بيرون زد و بالروگ از توش اومد بيرون{بازم بماند كه زياد شبيه بالروگ نبود. يكمي زيادي گنده بود} . وقتي پاشو گذاشت اينور همه بدون استثنا د فرار!!! من با سرعت دويدم و از همه جلو زدم. يه لحظه برگشتم ببينم فاصلمون چه قدره ! يارو علنا داشت مي رسيد بالا سرم. سريع رومو برگردوندم تا ادامه بدم ولي ديدم تك تك ياران حلقه جلو تر از من دارن از پل رد ميشن و گندالف دم پل واستاده. يني كف كردم!! من كه از اونا جلو زده بودم ، نمي دونم چي شد حالا اونا جلوتر از من بودن!!!!!{من كه نفهميدم چه طور از من جلو زدن! شما فهميديد بنده رو بي اطلاع نذاريد!}

حالا نمي دونم چي شد يهو لوكيشن عوض شد!:

ديدم تائوريل توي اتاق هتل هست. از جاش پاشد اومد درو باز كرد! اونور در كاملا تاريك بود و صداي جيغ گابلين ها شنيده مي شد كه هر لحظه داشتن نزديك تر ميشدن! تائوريل هم با سرعت زد به چاك{فك كنم خودم توي اين سكانس نقش دوربين رو داشتم} با بدبختي از راهروي هتل دويد! همه ي درهارو امتحان مي كرد ولي اكثرا غفل بودند. آخر سر پنجره رو باز كرد با نردبون اومد پايين{نفهميديم نردبون اون جا چيكاره بود}

بعد دوباره لوكيشن عوض شد و خواب سه تا ملعون رو ديدم كه خوشبختانه ربطي به آردا نداشتن

*

*

*

نمي دونم چرا توي اكثر خواب هام ، يا يكي افتاده دنبالم يا من افتادم دنبال يكي!

من دیشب همه ی سعیم رو کردم تا خواب تالکینی ببینم ولی آخر سر خوابم مدرسه ای از کار در اومد.میبینید چه قدر بدشانسم.

من خواب دیدم کمان بلگو دارم وای که عجب خوابی بود یه کمان بلند و کشیده رنگش یه قهوه ای خیلی تیره ی زیبا نقش و نگار ها و کنده کاری های بیشمار خیلی قشنگی روش بود این قدر با عظمت و زیبا بود که تو خواب فقط نگاش میکردم و به کنده کاریشاش دست میکشیدم یه تیر هم بیشتر نداشت منم وقت نکردم ازش استفاده کنم واقعا سعادتی بود خواب کمان بلگ کوتالیونو دیدین یه کمی جزئیاتش یادمه اگه شد کمانه رو نقاشی میکنم :))

پ.ن:وای خدا من چه قدر خواب تالکینی میبینم !

بالاخره دیشب یه خواب تالکینی دیدم. :|

صبح با صدای ناز مادر درحالی بیدار شدم که توی خواب سر دیوار یه قلعه (شما فرض کن ایزنگارد چه میدونم کجا بود) دارم در مورد این که با سایرون چی کار کنیم حرف میزدم (باهاش حرف میزدم ولی دقیقا نمیدونم چی بهم میگفتیم اثرات کلاس زیسته دیگه :D ).

اینو زدم که بهتون بگم که بعد از مدت ها رویای مورد علاقم رو دیدم.یعنی بازم پیش میاد؟؟!!!!! :))

واااااااااااااااااااااااااااااای داغ ترین خواب من

دیشب خواب دیدم ویگو مورتنسن تو ی هابیته ...یعنی...؟هست عایا ؟ یا باید فقط اینا رو تو خواب ببینم ؟خو از بس دلم برا آراگورن تنگ شده ...کاشکی توی هابیت باشه :))

آقا ما بعد یه عمری دیشب خواب هابیتو دیدیم که متاسفانه از تعریف کردنش معذوریم!!! :))

اینم اوضاع ما!... :| الیته من خودم تو خواب فقط رهگذر بودم. دوستان الفمون قهرمان خوابمون بودن!...

آقا ما بعد یه عمری دیشب خواب هابیتو دیدیم که متاسفانه از تعریف کردنش معذوریم!!! :))

اینم اوضاع ما!... :| الیته من خودم تو خواب فقط رهگذر بودم. دوستان الفمون قهرمان خوابمون بودن!...

دیگه چرا بانو دهنمونو آب میندازی؟

من خواب زیاد دیدم.یه بار از شب تا خود صبح خواب یاران حلقه(فیلم یاران حلقه رو)دیدم اما وقتی از خواب بیدار شدم هیچی یادم نبود.تنها الفی هم که خواب دیدم لگولاسه.ترسناکترین خواب من هم درمورد سارومان سپید بود که واقعا توی خواب ابهتی داشت.

یه بار هم توی خواب انیمیشن لوتر رو دیدم!توی معادن موریا بودیم و بورومیر رئیسمون بود و مارو برای حمله به اورکها آماده میکرد.یه بار هم خواب معادن رو دیدم که بعد از سقوط گاندالف همه مون وقتی که از معادن خارج شدیم،گریه میکردیم و چشمای متعجب و غمگین لگولاس و اون فضای درۀ دیمریل هنوز هم یادمه.

آی که چه حالی داد همسفر شدن با یاران!

من دوباره خواب تالکینی دیدم ...

خواب دیدم عضو گروه دورف های تورین سپر بلوط م عاقا خیلی با حال بود ما همگی رفته بودیم زیر ریشه های یه درخت بزرگ پناه گرفته بودیم تا شبو اون جا بگذرونیم این تورین چه دورف شریف و با تربیتی بود اصلا آداب معاشرت 20محشر واقعا از مصاحبت با ایشون لذت بردم . بله اما از بخت بد ما بئورن خل شده بود و هی به ما حمله می کرد و می خواست تیکه تیکه مون کنه !ما هم از دستش فرار کردیم و نمی دونم چه جوری سر از یه اتاق بزرگ در آوردیم ما هم درو رو بئورن قفل کردیم و سعی کردیم از پنجره در بریم که نشد حالا این وسط بئورن داشت درو می شکوند تا بیاد ما رو بخوره . بعد با فداکاری دو تن از اعضای گروه که تقریبا پریدن تو دهن بئورن و ارو بیامرزتشون ما تونستیم از اون اتاقه فرار کنیم اما چشمتون خواب بد نبینه که من به خودم اومدم و دیدیم تک و تنها دارم تو راه رو های مدرسه میدوم و با حضور شوم ناظم های مدرسه رویای تالکینی من تبدیل به کابوس مدرسه ای شد .:|

پایان;) :| :)

من یه بار خواب دیدم...

خیلی ترسیده بودم...

خوابم محو بود و من توی جنگل (مثل همون جنگلی که تو فیلم آرون ازش عبور میکنه تا به بندرگاه بره) سرگردون بودم.

من خواب دیده بودم که آراگورن یه هابیت شده بود و گندالف هم تبدیل به گالوم شده بود ... :دی

خلاصه خواب عجیب و غریبی بودش و معلوم نبود توش چه خبره ...

خواب دیدم مه این فردو باز داره دهنش کف میکنه برگشتم به مری و پپین میگم این سرطان داره،بعد به دلایلی خیلی چرت مری یه شمشیر رو تا نصفه میکنه تو پهلوم...من از شدت درد بیدار شدم دیدم بعـــــله...رو غلطگیرم گرفتم خوابیدم...

راستش خواب شیرینی دیدم...ای کاش بیدار نمیشدم

در یکی از جنگل های تاریک آرنور بود.جادوپیشه به همراه تعدادی از مبارزاش وارد جنگل شد.تقریبا خواب به هم ریخته ای بود.مثلا ایارنور رو دیدم که با تمام قدرت شمشیرش رو به طرف مارزبان پرتاب کرد.

یهو دیدم که توی یک جلسه هستم.

شاید این یکی خیلی مسخره باشه اما خواب دیدم دارم با ویچ کینگ چایی میخورم. :)

خب چه میشه کرد...؟ولی عجب دنیایی داره این خواب.

اِ... من چرا یادم رفته بود اینو براتون تعریف کنم؟ منی ک همش منتظر یه خواب تالکینی ام. =))

حدود یه ماه پیش (شایدم بیشتر!) خواب دیدم به لوتلورین دعوت شدم . داشتم توش قدم میزنم و خونه ی بانو گالادریل رو پیدا میکردم. بعدش رسیدم... از پله هاش بالا رفتم... خیلی پله های زیبایی داشت.پله هاش کف پوش گل های سرخ و زرد داشتن... :)) غروب پاییز بود و یه نسیم خوشبویی میوزید و برگای طلایی و نارنجی و سرخِ درختای لوتلورین با یه رقص زیبایی پایین میریختن... بالاخره ب اتاق بانو رسیدم. با یه شکوه عجیبی نشسته بود و منتظر اومدن من! منو ک دید از جاش بلند شد ب طرفم اومد. لبخند میزد و من از خجالت گونه هام سرخ شده بود. توی خوابم اینو حس میکردم! سرمو انداخته بودم پایین و منم لبخند رو لبام داشتم! دستشو گذاشت رو شونه ام و با اون یکی دستش سرمو آورد بالا و با یه صدای خیلی لطیفی گفت: این میز مال منه. و توش هر چی ک هست مال تو باشه... من دارم ب والینور میرم و این خونه و این باغ و این زندگی رو به تو میبخشم!... :))

یه نگاه عمیقی بهم کرد و لبخندشو بیشتر کرد . یه برقی تو چشمای آبی رنگش بود.و رفت... آروم از پله ها پایین رفت و من دیگه ندیدمش...

یه نگاهی ب سرتاسر باغ و خونه ای ک توش بودم انداختم و یهو ذوق کردم! :D رفتم کنار اون میزی ک بهش اشاره کرده بود و کشو رو باز کردم ببینم چی توشه! .... یه عالمه سنجاق سر !!! خیلی زیبا بودن. یه درخشش خاصی داشتن. کشو پر بود از این چیز میزای قیمتی و دخترونه. کشو رو بستم تا برم بقیه خونه رو بگردم ک یهو بیدار شدم! =))

آقا خلاصه خیلی خواب قشنگی بود. واقعن حال و هوای تالکینی داشت. :|

ووووواااااااااااااااااااااوووووووووووووو ملیان

چه خواب قشنگی دیدی خوش بحالت واقعا....

آقا من امروز سه تا خواب بد درمورد سایت دیدم. =))

توی هر سه تاش همه ی اعضای سایت داشتیم با دشمن رویای تالکین میجنگیدیم. ترسناک بود. اون دو تا رو دقیق یادم نیس. اما یادمه توی هر دوتاش الوه رو گروگان گرفته بودن.:| ک یکی از خوابام نصفه موند.:) و یکیش هم من الوه رو نجات دادم. اما این آخری:

توی یه خونه ی متروک و خرابه بودیم ک من برای اینکه همتونو از حمله ی دشمنای آردا باخبر کنم همش داشتم از پله ها بالا و پایین میرفتم. خیلی دویدم. و خسته شدم. آخر سر هم خودم گروگان گرفته شدم. :) :(( :((

خلاصه الان حالم یجوریه. :|

چه تاپیک خوبی اینو اصن ندیده بودم

راستش حدود یه هفته پیش بود یه خواب دیدم در حد تین گول!

خواب دیدم که توی اسگیلیات هستم ارتش مورگول هم به ما حمله کرده و من هم یکی از مردم عادی ام که تو همین سن خودم هستم شهر رو گرفتن ما هم به میناس تریث فرار کردیم (خوابی که دیدم آراگورن در اون موقع پادشاه گوندور بود و چیزی به اسم کارگزار وجود نداشت)خب داشتم میگفتم اراگورن رو دیدم که بسیار مغرور شده بود تعداد سربازان مورگول حداکثر به 40000 نفر میرسید و تعداد سربازان شهر سفید هم 2000 نفر نمیشدن دستور داده شد که هر کس که توان جنگیدن داره بهش یه زره و شمشیر وسپر بدین(دقت کنین تو این جا با نبرد گودی هلم قاطی شده)به من هم زره و شمشیر دادن...بر روی دیوار رفتیم خبر شنیدیم که که روهان کاملا سقوط کرده و ما اخرین نیروهای خیر هستیم شجنگ شروع شد نمیدونم چرا هر چی شمشیر و تیر به ارک ها میزدم کشته نمیشدن مجبور بودم هی به این طرف اون طرف فرار کنم واقعا وحشتناک بود اراگورن رو دیدم که درخت نیملوت رو کامل اتیش زد وو بعد برای شاه جادوپیشه سجده کرد بعد خودشو از اون صخره بزرگه انداخت پایین شهر سقوط کرد...همه قتل عام شدن حتی خونوادم هم تو خوابم بودن اونارم دیدم که همشون جلوی چشام کشته شدن بعدش توسط ارکا خورده شدن واقعا وحشتناک بود یکی از ارکا منو دید بعد سریع به من حمله کرد تا تبرش رو اورد بالا از خواب پریدم...

این خواب کاملا واقعی بود یه اتفاقای دیگه هم افتاد ولی اونارو اصن به یاد ندارم

من خواب بعد از دیدن دوبرج ... خواب دیدم جزو سربازاییم که با هالدیر و آراگورن اینا تو جنگ شرکت کردن ... بعد زدم اون ارک زشته رو که تبر زد تو کله هالدیرو کشتش نفله کردم

خیلی چسبید بعد تازه منم واسه خودم یه سردار جنگی باحال بودم مثل آراگورن ...

بقیشو یادم نیست چون خیلی از این خوابا میبینم خوابای هری پاتریم که دیگه از شماره خارجن .

البته یه نکته دیگه این که من معمولا چیزایی که مبینم و میخونم رو توی خواب یه فصل کامل دوباره می بینمشون :-)

صبح چن تا خواب خیلی زیبا دیدم که یکیشون تالکینی بود. خواب دیدم که من و یه دوستم (که نمیشناسمش:دی) داشتیم توی خیابون راه میرفتیم که اسماوگ ما رو گرفت. دوستم رو اسیر کرد اما من حلقه رو داشتم تونستم از دستش فرار کنم. اسماوگ هم متعجب بودش که این چجوری غیبش زد. بعد خوابم در هم برهم شدش. یکی دیگه هم به ما اضافه شد بعد من خودمو به اسماوگ نشون دادم و اجازه دادم تا منو دستگیر کنه. البته اون از راز من (حلقه) خبر نداشت. نمیدونم چرا اینکارو کردم شاید برای اینکه دوستمو نجات بدم. بعدش رفتم توی یه رویای غیر تالکینی.

من یه خواب تالکینی دیدم البته رویا نبود کابوس بود !

خواب دیدم کتاب سیلم به طرز فجیعی پاره و داغون شده جلدش تا نصفه کنده شد برگه هاش تا نصفه کنده شد هر چی هم ورق می زدم بدتر میشد آخه این چه خوابیه ؟:-bd

دوستان من قسمت سوم هابیت رو تو خواب دیدم! بسوزین! با کیفیت بلوری که شما حداقل دو سال باید براش صبر کنین! :-bd

نه ولی جدی فیلمی رو که تو خواب میدیدم به نام قسمت سوم هابیت میدیدم و در خواب هم خیلی ذوق زده بودم و حتی بخش هایی از سکانس ها رو هم دیدم. اینو گفتم تا بگم که بعد از خواب و الان که فکر میکنم میبینم اصلا شبیه قسمت سوم هابیت نبود! :-j

امیدوارم قسمت سوم هابیت، کیفیت قسمت دوم و آردایی بودن قسمت اول رو داشته باشه.

همین دم صبحی...

لگولـاس و آراگورن... توی دشت های روهان میون تپه های سبز روهان...با اسب هاشون می تازیدند. آرون از راه رسید و آراگورن طبیعتا به طرفش رفت... هر دو سوار یه اسب بودند و روی صورتهاشون فقط یه لبخند بود...

لگولـاس که جدا افتاده بود برای چک کردن اطراف کمی دور شد و اما چه خوب که دور شد. یه دسته اورک که یوروک های بودند برای جستجوی آراگورن آومده بودند.... :-bd

لگولـاس از اون ور تپه ها بلند صدا میزد: آراگورن... آراگورن...

و ازون طرف آراگورن که با آرون مشغول چمیدن بود پاسخش میداد: لگولـاس...

لگولـاس خودشو به آراگورن اینا رسوند و اونا رو نهیب زد که فرار کنن... هر سه در حال noro lim....noro lim گفتن بودند که اورک ها بهشون رسیدند و...

ناگهان چشمهای من باز شدند:-j

لو

همین دم صبحی...

لگولـاس و آراگورن... توی دشت های روهان میون تپه های سبز روهان...با اسب هاشون می تازیدند. آرون از راه رسید و آراگورن طبیعتا به طرفش رفت... هر دو سوار یه اسب بودند و روی صورتهاشون فقط یه لبخند بود...

لگولـاس که جدا افتاده بود برای چک کردن اطراف کمی دور شد و اما چه خوب که دور شد. یه دسته اورک که یوروک های بودند برای جستجوی آراگورن آومده بودند.... @};-

لگولـاس از اون ور تپه ها بلند صدا میزد: آراگورن... آراگورن...

و ازون طرف آراگورن که با آرون مشغول چمیدن بود پاسخش میداد: لگولـاس...

لگولـاس خودشو به آراگورن اینا رسوند و اونا رو نهیب زد که فرار کنن... هر سه در حال noro lim....noro lim گفتن بودند که اورک ها بهشون رسیدند و...

ناگهان چشمهای من باز شدند @};-

لوبلیا شما چقدر خواب می بینی ! خوشبحالت ..

من یه خواب خیلی وحشتناک دیدم @};-

خواب دیدم یه اورک اومده منو ببره سربازی :-* @};- منم نمیخواستم برم از دستش فرار کردم.اونم دوید دنبالم و منو عین هندونه از زمین بلند کرد و زد زیر بغلش تا ببره !منم لگد پروندم و بابامو صدا زدم تا بیاد نجاتم بده .بعدشو دیگه یادم نمیاد ...

این اورکی که من تو خواب دیدم احتمالا کل خونواده رو برده سربازی :D

چند شب پیش خواب دیدم توی یه ویلای بزرگ زندانی شدم و از اون بالا به جنگل های سیاه بیشه دید دارم. از پنجره ها یه سفینه قرمز معلوم بود. من همینطور گیج بودم که یه دفعه متوجه گالوم شدم! داشت با یه چیزی شبیه گوشی یا کنترل تلویزیون یا هرچیز شبیه این بازی میکرد. نمیدونم چی شد که با هم درگیر شدیم. یعنی من که دست و پام انگار بسته بود اون محکم منو گرفت همون لحظه سفینه قرمز فرود اومد (اینجای خوابم ویلا سقف نداشت) درش باز شد و من و گالوم با هم رفتیم تو. وقتی سفینه پرواز کرد (از دید سوم شخص) متوجه شدم که اون اسماگه. تا قسمت بال اسماگ اژدها بود و بقیه اش یه جور ساخته ی فلزی که اتاق و کابین داشت @};-

یه خواب تالکینی خوب دیدم

خواب دیدم با یکی از بچه های آردا {نمیگم کی D:} رفته بودیم نمایشگاه کتاب .رفتیم غرفه روزنه چون انگار یه کتاب جدید از استاد چاپ شده بود ،بعد کتاباشون اونجا مرتب نبود باید خودمون میگشتیم تا کتابی که میخواستیمو پیدا کنیم چاپای جدید لوتر هم بود که کلا جلدش عوض شده بود... هیچی دیگه کلی گشتیم و کتابه رو پیداش کردیم جلدشم قهوه ای بود .خریدمونو کردیم و از نمایشگاه بیرون اومدیم و دیگه یادم نمیاد ...

دیشب یکی عجیب ترین خواب هامو دیدم.خیلی شبیه به واقعیت بود!

خواب دیدم رفتم به یکی از کتاب خونه های شهرمون تو یه قفسه رو نگاه کردم یه کتاب بود که روش نوشته بود میتراندیر!!!!(حالا نمیدونم چرا)ازش پرسیدم اون کتاب چیه؟گفت اون کتاب ارباب حلقه هاست.منم بال در ارودم... (البته کتاب رو در دو سایز داشت!)هر کدوم قیمتش 17 هزار تومن بود!خوب نگاه کردم دیدم ای داد بی داد هم سیلو داره هم هابیتو(البته جلدشون یکم عجیب بود)منم عین کتاب ندیده ها همه رو جمع کردم اوردم.البته دقیقا یادمه فرزندان هورینو نداشت!:((

من چند وقت پیش خواب دیدم با کاربرای آردایی یه جای سبز و زیبا همگی خوشحالیم ,میخندیم بعدش یهو نمیدونم چرا زلزله اومد یهو زمین شکافت و یه سری از کاربرارم که نمیخوام نام ببرم رفتن توی شکاف :((بعدش با گریه از خواب بیدار شدم :))

من چند وقت پیش خواب دیدم در اعماق موریا گم شده ام و همین طور در دالان ها پیچ و تاب میخورم بعدش رسیدم به یک در و اون در رو باز کردم و وارد یک اتاق شدم که خیلی تمیز بود ولی هنوز اضطراب معادن موریا باهام بود وقتی بیشتر دقت کردم یه تابوت دیدم، رقتم جلو و دیدم درون تابوت خودم هستم و همون موقع چهارتا آدم سیاهپوش اومدن و در تابوت رو بستن و اون رو مهر و موم کردن و همون موقع صدای زجه های جسدم از درون تابوت بلند شد...حس عجیبی بود... یه شمع برداشتم و گذاشتم زیر تابوت و همه چیز سوخت.

من یه خواب هیجانی دیدم دیشب در حد .

طرفای نیمه شب بود که دیدم این خواب رو. اولش از چشمای یه رنجر خوابم شروع شد. خواب دیدم ضد مردم شرقی کمین گذاشتیم اما این کمین در حقیقت ضد کمین خودمون بود. وقتی اومدن تو تیر رس شروع کردیم به تیر اندازی تعدادیشون رو کشته بودیم که یهو از پشت سرمون یه عالمه پیاده نظام شرقی رسیدن. شمشیر کشیدیمو جنگیدیم. رنجری که من بودم 3 تا زخم خورد اما نه کاری. بعدش بئورن و فارامیر با هم رسیدن کمکمون . شرقی هارو تارو مار کردیم بعد اجساد خودی هارو دیدم. یه حس غمی گرفته بودم با بغض انگار صد ساله میشناسمشون.

بعد از این قضیه عقب نشستیم به سمت اوزگلیات. بعد از اینجا خودمو میدیدم.رسیدیم به قسمت شمالی شهر و اونجا کمین کردیم و منتظر شدیم. برعکس داستان نیروی ما زیاد بود و به طرز عجیبی همه جا پر بود از گارد های ویژه گوندوری.خلاصه ارکها رسیدن و اصلا انتظار نداشتن ما توبخش شمالی باشیم که یهو حمله کردیم بهشون . پشت سره هم ازشون میکشتیم حتی ترول هارو هم قلع و قمع کردیم من شونه به شونه آراگورن میجنگیدم (از کجا اومد نمیدونم اما حضورش تو خواب کاملا طبیعی بود برام) نزگول اومدن و مارو عقب زدن اما یهو گوایهیر و عقاباش با گندالف رسیدن. خلاصه داشتیم پیروز میشدیم که دیدم یه ارک یه تیر رها کرد سمت آراگورن و من خودمو انداختم جلوش و متاسفانه اینطوری از خواب پریدم (مردم)

من تازگیا عجب خوابایی میبینما :|

خواب دیدم تایوین لنیستر تو باغچه ی خونه ی ما یه سری گیاه با قدرت های شیطانی پرورش داده .حالا یکی از این گیاها حلول کرد تو جسم گالادریل و گالادریل تبدیل به یه موجود پلید شد!منم زدم با یه شمشیر سفید کشتمش و اون پودر شد ولی دوباره برگشت با قدرتی پلیدانه تر ...حالا در این قسمت از خواب من شده بودم آریا استارک و با یه تیپ خفن گوتیک ویه کلت کمری در دست میدویدم دنبال گالادریل تا بکشمش .خلاصه یه ماجرا هایی این وسط پیش اومد و ما از یه جایی سر در آوردیم که بی شباهت به کاور آلبوم Imaginaerum نبود !!!و بالاخره من گالادریلو به چنگ آوردم و سینه شو شکافتم و اون گیاهو از قلبش کشیدم بیرون حالا این که زنده موند یا نه رو خودمم نمیدونم ! :|

دیشب خواب دیدم که یه مهمونی بزرگ تو خونمون هست. رفتم آشپزخونه که میوه بیارم دیدم در و دیوار خونیه. قسمتای اول که تالکینی نیستند رو خلاصه کنم فهمیدم من یه گرگ نما هستم و هر لحظه ممکنه به گرگ تبدیل شم و غیر از من هم سه چهار نفر دیگه از مهمونا گرگ نما هستند. ما راه کنترل تغییرات رو پیدا کردیم و در سطح شهر پخش شدیم تا به بقیه گرگ نماها آموزش بدیم. وظیفه من کار در بیمارستان بود. اونجا متوجه حالات عجیب یه دکتر به اسم مارتین شدم، با یکی دیگه از همکارها پنهانی درموردش تحقیق کردیم و فهمیدیم توی یتیم خونه بزرگ شده. قرار شد به گذشته برگردیم و علت وحشی گری های اون دکتر رو پیدا کنیم و یادش بدیم که چطور خودشو کنترل کنه. بیست سال به عقب برگشتیم. فقط یه بار شانس تغییر گذشته رو داشتیم. اونجا فهمیدم بچه های یتیم خونه به صورت گروهی تحت نظارت سرپرست های خاصی هستند که متهم ما در گروه الوه تینگول هست که بهشون آداب الفی آموزش میده (شمایلش درست مثل همون نفاشی ای بود که تو امضای ناظر الوه میبینیم). اطراف بچه ها یه حصار نامرئی بود که نمیشد بهشون نزدیک شد. برای شکستن مانع تلاش میکردم که دیدم مارتین درحال تبدیله و پشت سر سرپرستش دندونهای تیزش دارن بلند و بلندتر میشن و هر چقدر من داد میزدم کسی متوجه نمیشد. الوه هم داشت برای یه بچه دیگه بادکنک باد میکرد :| خوشبختانه تغییرات مارتین متوقف شد. آهی کشیدم و دست به جیب با شونه های خمیده شروع کردم به قدم زدن توی خیابونهای تاریک. هوا بارونی بود. نمیدونستم چکار کنم؟ یه دفعه وانا در آسمون ظاهر شد و خیلی باوقار جلوی من فرود اومد. شاد شدم:« خواهری ! کجا بودی؟ خیلی به کمکت نیاز دارم.» به صورت ناخودآگاه میدونستم میتونه کمکم کنه. (دقت کنید که اینجا در نقش واردا فرو رفته بودم) وانا (آواتار وانای خودمون رو تصور کنید) خیلی سرد زل زد تو چشام:« من به تو کمک نمیکنم. وقتی اورومه از تو مشورت خواست تو نصیحت خودت رو از ما دریغ کردی. باشد که در آتش بسوزی». من هم اینجوری شدم :| بعدش اینجوری :| بعد اینجوری :| شروع کردم به التماس:« خواهر این کار رو نکن. با خصومتهای شخصی باعث مرگ بی گناهان نشو». مشغول عجز و لابه بودم که مادرم بیدارم کرد و گفت اگه میخوای بخوابی برو تو اتاقت، دیگه هم تو پذیرایی نخواب.

بن نشوم خوب است...

خوش به حال شما من هر چه سعی می کنم خواب تالکین وآثارش رونمی تونم ببینم ، حتی اگر ببینم هم تا برم دستشویی و دست وصورتم رو بشورم فراموششان می کنم ، من خواب خون آشام وگرگینه و هر جه فکرشو کنین دیدم ، اما دریغ از یک بار دیدن تالکین یا آثارش ولی هنوز امیدوارم خوابشان را ببینم واگر دیدم هم حتما برایتان تعریف می کنم.

امیدوارم که در خواب سحرگاهی به دیدار من بیایی

ای استاد بزرگ من همیشه چشم به راه تو ام

امید دارم تا ایلوواتار بزرگ تو را به من نشان دهد

وای بلا به دور!خواب دیدم یه الفم! یه الف بانوی موبلوند بودم که سوار یه اسب خاکستری با چندتا الف دیگه مثل خودم داشتم از وسط یه ارتش فرار میکردم ! من؟الف؟ واه!

وای بلا به دور!خواب دیدم یه الفم! یه الف بانوی موبلوند بودم که سوار یه اسب خاکستری با چندتا الف دیگه مثل خودم داشتم از وسط یه ارتش فرار میکردم ! من؟الف؟ واه!

چشه مگه بانو!!! خیلی هم خوب... :((

وای بلا به دور!خواب دیدم یه الفم! یه الف بانوی موبلوند بودم که سوار یه اسب خاکستری با چندتا الف دیگه مثل خودم داشتم از وسط یه ارتش فرار میکردم ! من؟الف؟ واه!

خوش به حالتون بانو ، من تو دیدن یک خواب موندم شما هر شب دوتادوتا می بینی . مگه چه حالتی می خوابید؟ من که هر چی تلاش می کنم موفق نمی شم :((

نمیدونم والا...دنیای تالکینه دیگه ...همه جوره رو زندگیم اثر گذاشته تو خواب و بیداری باهامه :((

دیروز حرف از چگونه خواب دیدن شد ،بالآخره تونستم ببینم .

خواب دیدم که تراندویل داشت با بئورن حرف می زد ولی از نظر من مبهم بود ، خیلی نمی فهمیدم چی می گن (الفی حرف نمی زد، فارسی بود ) بعد تو دست تراندویل همون صندوقی که تراین به تراندویل نشان داده بود رو دیدم .

یه چیز خیلی عجیبی بود اصلا ، فکر کنم با بئورن رفته بودند اره بور را لخت کرده بودند.

ناگاه در حالتی پریشان اطرافم را دیدم که مادرم دارد می گوید پاشو سحریتو بخور بعد بگیر بخواب ، خیلی ضد حال بود :D

رفتم به بستر خواب هرچه سعی کردم نتونستم ادامه ی خوابم رو ببینم ، اینم از شانس ما :D

برای اولین بار تجربه ی خوبی بود :huh:

با عرض اجازت

ما هم چند وقت پیش خواب بروبچه های الف را دیدیم. الروند گالادریل و.... بودند. کلاهمه چیز عجیب بود.

با عرض اجازت

ما هم چند وقت پیش خواب بروبچه های الف را دیدیم. الروند گالادریل و.... بودند. کلاهمه چیز عجیب بود.

یکم توضیح می دادی ، دور هم بودیم :huh:

دوستان اگه بگم چه خوابی دیدم باورتون نمیشه البته این خواب مربوط به دو سه ماه پیش بود توی خواب من توی یه قلعه بودم و سرتاسر اونجارو دریای طلا پوشونده بود ولی نمیدونم چرا مظطرب بودم که دلیلشو فهمیدم یه اژدها دنبالم بود پس خیلی سریع توی یه ستون قایم شدم اما اژدها همه جارو به آتیش کشید و آتش به داخل ستون راه یافت و من به سرعت فرار کردم اما غافلگیر شدم و هیولا از روبرو ظاهر شد همون موقع که خواست با نفسش منو خاکستر کنه یدفعه یکی منو گرفت و از اونجا دورم کرد که واقعا نجاتم داد ...........................نمیدونم شاید تورین بود و شاید خودمم در نقش بیلبو بودم ولی هیچوقت این خواب رو فراموش نمیکنم البته دوستان خوابی که براتون تعریف کردم عین حقیقت بود

یکم توضیح می دادی ، دور هم بودیم :huh:

با عرض اجازت

توضیح: الف های بزرگ بودند مثل الروند گالادریل به نظرم لگولاس نیز بود خودم نیز در هیبت فین رود ظاهر شدم. و انگار ضیافتی برگزار شده بود.

اين هم خوابي كه بنده ديدم....

خواب ديدم با يك گروه جمع شديم در حال گشت و گذار در جنگل و من داشتم مثل اين راهنمايان تور توضيح ميدادم:عزيزان ميبينيد كه اينجا قلمرو الف هاي جنگله،لگولاسي كه ميشناسيد از اينجاست... بعد يهو ردگاست از ناكجا آباد پديدار شد و جوون بود! نميدونم توي چند سالگي اون بوديم كه يه جوون شاد و خندون رو ديدم! بعد من پريدم بهش گفتم عصاي دوست منو بده! خجالت نميكشي؟ چند ماه ديگه عمو پيتر( بله دوستان،تو خواب ميگفتم عمو پيتر!)ميخواد نبرد پنج سپاه رو اكران كنه،بدو عصاي دوستمو بده!ردگاست خيلي پليدانه خنديد و گفت: دوستت؟ اي الف احمق!(بله،الف بودم تو خواب)سرورم سارون گندالف رو كشته،ديگه هيچ وقت هابيت سه ساخته نميشه!

اين هم شانس من،يا خواب نميبينم يا كابوس ميبينم:دي

اين هم خوابي كه بنده ديدم....

خواب ديدم با يك گروه جمع شديم در حال گشت و گذار در جنگل و من داشتم مثل اين راهنمايان تور توضيح ميدادم:عزيزان ميبينيد كه اينجا قلمرو الف هاي جنگله،لگولاسي كه ميشناسيد از اينجاست... بعد يهو ردگاست از ناكجا آباد پديدار شد و جوون بود! نميدونم توي چند سالگي اون بوديم كه يه جوون شاد و خندون رو ديدم! بعد من پريدم بهش گفتم عصاي دوست منو بده! خجالت نميكشي؟ چند ماه ديگه عمو پيتر( بله دوستان،تو خواب ميگفتم عمو پيتر!)ميخواد نبرد پنج سپاه رو اكران كنه،بدو عصاي دوستمو بده!ردگاست خيلي پليدانه خنديد و گفت: دوستت؟ اي الف احمق!(بله،الف بودم تو خواب)سرورم سارون گندالف رو كشته،ديگه هيچ وقت هابيت سه ساخته نميشه!

اين هم شانس من،يا خواب نميبينم يا كابوس ميبينم:دي

دوست عزیز زحمت بکش یا نخواب یا اگه میخوابی از این خواب ها نبین ما ارزو داریم:دی

خواب دیدم که یاران حلقه برای نابودی حلقه دارن آماده سفر میشن.منم به لگولاس میگم اجازه بده همراهشون برم،اونم هی میگه نمیشه،دیگه دیر شده باید زودتر به فکرش میافتادی!

خلاصه اونقدر ازش خواهش کردم که بالاخره اجازه داد

منم یه چمدون بزرگ !برداشتم تا لبلسا و وسایلم رو جمع کنم. آخر از همه داشتم نارسیل(البته از نوع سالمش)رو به زور تو چمدونم جا میدادم :huh:

همین که چمدونم رو بستم از خواب پریدم :D

با عرض اجازت

من یک چیزی را از قلم انداختم آن هم این بود که من در طی خواندن دوبرج خواب گولوم را دیدم که به فردو معصومانه کمک می کرد و با خود نیز کم تر از گذشته درگیر می شد. شاید برای همین است که از گولوم خوشم می آید.

آقا ما دیشب بعد از مدتها خوابی دیدیم بس خفن!!

جونم براتون بگه که...خواب دیدیدم یه شخصیت نامعلومی هستیم همراه با شخص قدرتمند راداگاست!

بعد از نبرد پله نور به سمت میناس مورگول حرکت کردیم و از دروازه اش هم رد شدیم!! (یه چیز جالب این بود که راداگاست یه شمیر مثه گندالف واس خودش داشت!)رفتیم طرف برج اصلی نمیدونم یه دفعه تصویر سیاه شد بعد از چند ثانیه خودمو همراه با آراگورن الروند ایووین و راداگاست بالای برج دیدم!طرف های مقابلوم هم گولوم. جادوپیشه(نمیدونم چرا زنده بود!)مارزبان و مورگومیر(شخصیت ساختگی EA) بودن.

راداگست جو گرفتتش یکه و تنها حمله کرد بهشون در کسری از ثانیه دار فانی را وداع گفت:D اما شمشیرش موند و الروند ورش داشت و دادش به من و یه جمله ای هم گفت که اصن نفهمیدم چی گفت چی شد دیدم شمشیرو فروکردم تو شیکم مارزبان که ناگه..............................................................................................:) از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 6 عه....هر چقدر زور زدم ادامشو ببینم نشد........

امروز بامداد با بیلبو و استاد تالکین ملاقات کردم :) زیبا ترین خوابم .

صحنه های خاصی ازش یادم نمیاد فقط می دونم توی یک قلعه ی رومی بودم و شروع کردم به دویدن در راهرو های قصر ، مشعل هایی که بر روی دیوار بودن ، فروزان بودند و منو هدایت می کردند به سمت اتاق پادشاه و من با سرعت به راهنمایی آنان عمل می کردم ، وقتی رسیدم به اتاق پادشاه رومی بهم گفت : بیلبو بیرون منتظرته !

با سرعت شروع کردم به دویدن ، راه به طور عجیبی برام کوتاه شده بود و وقتی رسیدم به محوطه قلعه تعداد زیادی با تلسکوپ داشت آسمان را رصد می کردند . بدون توجه به اونا به خارج از قلعه رفتم ، از دروازه بیرون رفتم ، ناگهان هوا روشن شد و نور خورشید صورتم را نوازش کرد ، خودمو توی شایر دیدم و خانه ی بیلبو مقابلم بود و خودش هم داشت باغبانی می کرد :| با لبخند به سمتش رفتم و بغلش کردم ؛ نسبتا هم اندازه بودیم . بعد از چند کلمه صحبت کردن منو به داخل خونه اش راهنمایی کرد و من با روی باز به داخل رفتم ولی او نیومد ، حدس بزنید کیو توی توی اتاق بیلبو دیدم !

استاد تالکین با چهره ی خندون و چپقی که بر دستش بود به من خیره شد ، از بس خوشحال بودم که یک کلمه هم نتونستم بگم و از خواب پریدم ( به خشکی شانس )!

خدا قسمت شما هم بکنه از این خواب ها :)

خواب تورین تورامبار و نوچه ها شو دیدم ،بعد همشون نمیدونم بنزین بود چی بود ریخته بودن رو سر و کله شون میخواستن خودشونو آتیش بزنن .حالا من هی حرص میخوردم میگفتم نه نه خودتونو نسوزونید این تورین هی فندک در میاورد میخواست خودشو آتیش بزنه :)

خواب میبنم مثلا :)

یبار خواب دیده بودم که دارم فیلم ارباب حلقه ها نسخه خیلی اکستندد رو میبینم ! صحنه هایی داشت که تا حالا ندیده بودم ! فرودو و سم از کنار دو کوه بزرگ که شبیه کوه موردور بود ولی آتش نداشت میرفتن و یجا بود زمین از هم باز شده بود و خشک بود و یجا هم دیدم که یک انباری بزرگ هستش که کاملا چوبیه و دو طبقه هم هستش ! فردو و سم میرن اونجا مخفی میشن اژدها اونا رو نبینه ! یه موجود عجیب هم حمله کرده بود به روهان ! کلا نمیشه توصیفش کرد چون فقط تصویر و صدا نیست ، بلکه حس هم هستش ! اون حس فانتزی عمیق !

به تازگی برخاسته ام از خوابی رویایی!! گفتم تا داغه، نون رو بچسبونم:D

روزنه بود و من و رفت و آمد های زیاد...

یکراست رفتم توی اتاق آقای علیزاده که دکوراسیونش رو کمی عوض کرده بود اما هنوزم اون پنجره ی مشرف به شمالش، باز بود و نسیمی داخل سرک میکشید و چند شاخه ای از درخت بزرگ کوچه، خواسته بود تا کمی آرامش از این مرد نازنین بگیره و خم شده بود توی اتاق...

سفارش دادم تا فرزندان هورین رو برام بیارن برای امضا گرفتن و خودم نسشتم در جوار استاد علیزاده. نه اون چیزی میگفت و نه من. چیزهایی می نوشت و و منم در سکوت همینطور به دویدن تند قلمش رو کاغذ نگاه میکردم و خوشحال بودم.

زمان گیذشت و ایشون اتاق رو ترک کردن. پا شدم و رفتم دنبال سفارشم که هنوز نیاورده بودنش. رفتم ته سالن و دیدم تعداد زیادی فرزندان هورین - که دو برابر اندازه ی الـانش شده بود- داخل قفسه گذاشتن و خانم مسئول گفت که

داشتم برات میاوردم. اما دیدم روی یه میز کوچیک کنج دیوار تعداد زیادی از بسته هایی که در واقع کتاب بودن بی ترتیب، کنار هم چیده شدند. اینا کتاب جدید استاد تالکین بود. با اسم: سه گوهر الفی یا سه قطره ی الفی.{دقیق یادن نیست.}

اندازه ی یه استکان چای خوری یا کمی بزرگتر اندازه ی جامدادی های استوانه ای شکل بودن. اما هر کدوم سر و تهشون متفاوت بود. سر و ته یکیشون 6 گوشه بود و یکی دیگه لـامپی بود و یکی دیگه کلـا به جای کاغذ استوانه ای، تشکیل شده از کنجدهای قرمز بود که به شکل لوله ای باریک درست شده بود. و همینطوری در شکل کلی استوانه، اما طرحهای مختلفی داشتند و من به شدت مردد بودم کدومو انتخاب کنم...

به یکی از دختران مسئول انتشارات سپردم که منو به یکی از مسئولیت های روزنه، بپذیرن تا بتونم اینجا کار کنم و اون گفت تا یکسال آینده باید صبر کنی. و گفت آخر ماه مراسمی داریم که قراره هممون با آقای علیزاده عکس دسته جمعی بگیریم...@};-

اما روی استوانه ها، صحنه هایی از فیلم نبرد سپاه رو لو میداد. روی هر وجه از استوانه ها، عکسی بود. عکسهای گلـادریل در حالت مبارزه با سائورون{اما بدون سائورون} بود و گندالف و بارد و بیلبو و ... اما روی هر وجه فقط یک شخصیت بود.اما وقتی بازشون میکردی صحنه های متحرک از خود نبرد سپاه و پشت صحنه رو لو میداد و بی نهایت ابتکار جالب و باحالی بود. :D

در نهایت متوجه آقای علیزاده شدم که با یه کاپشن نازک نخودی، چای به دست، داره از میون شلوغی آشپزخونه ی انتشارات بیرون میاد. با دست اشاره ای کردم که بیاد طرف من. کتاب و خودکارم رو نشونش دادم و گفتم که برام امضا کنه. خنده های ملیح و مهربون همیشگیش رو بهم هدیه کرد و گفت بشینم روی صندلی تا امضا کنه... . :|

آخر سر هم بی وداع با ایشون، رفتم دوباره طرف اون استوانه های هنری، و نمیدونم کدومو برداشتم و بیدار شدم...

{یه چیزای بیخودی این وسط حذف شد.}

خدایا چه خوابی بود!

هابیت تو ایران میخواست اکران بشه اونم با حضور پیتر جکسون!من بودم با این گندالف خیر ندیده(امیر محمد).هر چند خواب کوتاهی بود اما خیلی شیرین بود.یه چند تا عکس با پیتر جکسون انداختیم ،داداشم هم بود;)

واقعا رویای شیرینی بود ولی کاش واقعیت داشت:))

سلام....بااجازه. :D واااااایییی...چه خوب که الان میتونم خوابموبگم....من خواب خودخوداستادتالکینودیدم..تقریبن خیلی وقت پیشبود که این خوابودیدم... رویه مبل بلندکنارشومینه نشسته بودن واستادلوئیس هم روبه روشون بودند...(الان متوجه شدیدمن چه احترامی براشون قائلم یاهنوادامه بدم؟؟)تامنودیدن صدام کردن بیام وراجع به داستانم براشون بگم..(دارم یه داستان خفن راجع به آرداونارنیا مینویسم)...بعدش یهوشعله شومینه یه جوری شدومن فهمیدم که بایدبپرم توش..وبعدش....یادم نییییییییسسسسس.... :) ;) :| :)) ;)

خیلی زود تموم شد اما...

خواب دیدم به مکانی دور افتده در کوه های مه آلود تبعید شدم و چاره ای جز انتظار در اون کوهستان ندارم تا زمانی که دستور آزادی ام توسط الروند داده بشه.چنان سرمای سوزناکی از کوره راه های کوهستان عبور میکرد که پلکم یخ زده بود.(البته ناگفته نمونه اتاقم دیشب سرد بود)یک روز در دره های عمیق و پر برف قدم میزدم که به جسم عجیبی برخورد کردم.یک پلانتیر!! برف ها رو از اطراف پلانتیر کنار زدم و اون جسم نورانی رو برداشتم.مثل یخ سرد بود اما جلوه ای داشت که به تحمل کردن سرما می ارزید.به پلانتیر خیره شده بودم که پام سر خورد و مثل اسکی باز های سوئیسی سرازیر شدم.انقدر به پایین سقوط کردم که به دامنه ی کوه رسیدم و اونجا،..مراسم اکران نبرد پنج سپاه بود.جلو تر رفتم و بعد،گابلینا حمله کردن:D

تمام خوشحالی من به نا امیدی تبدیل شد اما بعدش دیدم که گابلینا برای خرید هابیت اومدن:|

من پولی نداشتم که هابیت بخرم.جلو تر رفتم و اون پلانتیر رو به پیتر جکسون دادم.اونم به من دست داد و با خوش آمد گویی بهم نسخه ی اکستندد نبرد پنج سپاه رو تقدیم کرد. ;)

و بعدش بیدار شدم اما هابیتی توی دستم نبود :))

من خوابم تالکینی نیست آرداییه!یعنی مربوط به سایته

راستش من چند وقت پیش تو تاپیک دور هم جمع شیم،داشتم عکس و گزارش میتینگ دوستانو میدیدم.چندنفرو به چهره شناختم.انگار رو ضمیر ناخود آگاهم تاثیر داشته. D:

دیشب خواب دیدم تو خونمونم.یه نفر دیگه هم بود که قیافشو نمیدیدم.فقط از گردن به پایین میدیدمشون.تو خواب حس کردم که ایشون معلم خصوصیم هستن :|

این بنده خدا یه پلاستیک داد دستم گفت این کادو روز معلمه بهم دادن.میشه برام تا پایین بیاریش.منم قبول کردم جلوتر از ایشون رفتم از پله ها پایین.نمیدونستم توش چیه.همیجور دستم رو تو هوا میچرخوندم و واسه خودم سوت میزدم که یهو دستم خورد به دیوار شترق صدا داد. :)

هیچی دیگه تازه فهمیدم کادوئه ی ظرف کریستال بود که خدا بیامرزتش D:

همون لحظه اون معلم گرانقدر داد زد-شکوندیش؟

منم دستپاچه برگشتم تازه قیافه شونو دیدم با خودم گفتم اوا چقد آشناست!! :)

بعد تو خواب یادم اومد یکی از کاربرای آردا. هستن :|

حالا نمیدونم شغلشون معلمیه یا نه P:

من خیلی وقت پیش خواب دیدم که یه سرباز بودم در کنار کلی سرباز دیگه. جلوی ما یه دیوار عریض و کشیده قرار داشت که دور هم بود. قهوه ای رنگ بود. بعد یه دفعه توی هوا پر تیر شد و بعد همه عقب نشینی کردیم و از دیوار دور شدیم. نکته جالبش اینجاست، همینطور که داشتم فرار میکردم یه تیر به کمرم خورد. داغون شدم. :)

کلا من خواب هام عجیب و غریب هستن، یه بار داشتن گوشمو میبریدن که واقعا درد شدیدی داشت، بعد بیدار شدم دیدم، گوشم خورده به یه چیزی.:| یه بار دیگه هم جلوی گردنم رو بریدن، خیلی حس باحالی بود. :)

توی خوابم یکدفعه از جایی دیگه تو یه ماشین ظاهر شدم.چشم چرخوندم دیدم دیدم لگولاس کنار من رو صندلی عقبه:)آراگورنم رو صندلی شاگرد جلو بود ;)

راننده رو هم ندیدم اما لابد گیملی یا گاندلف بوده :D

یه جماعتی هم پشت سر ما با ماشین بودن.آراگورن هم هی غر میزد سر لگولاس.خلاصه من تا رسیدیم بیمارستان نفهمیدم قضیه از چه قراره بعدش فهمیدم با لگولاس عمل جراحی مشترک دارم :D

حالا قیافه ی لگولاس رو تو اون لباس سبزای مخصوص تصور کنید که موهای بلندش رو هم از تو کلاه بیرون ریخته.تازه وسط عملم با هم اختلاف نظر پیدا کرده بودیم بحث میکردیم :D

من یه خوابی دیدم خواب دیدم که انگار توی این دنیا بودیم و من خونه خاله ام بودم بعد من یه عادتی که دارم دفتر سررسیدمو همه جا میبرم و توش مینویسم مخصوصا درمورد دنیای آرادا که یکهو دیدم یه کتاب خیلی خیلی مهمی که نمیدونستم چه کتابی بود دستمه و محکم نگهش داشتم درش رو باز کردم دیدم نوشته که (راز هایی درباره ی کنترل آدم ها و ایجاد زندگی و مرگ ) درشو بستم و کنارم گذاشتم که یکهو از توی دفتر سررسیدم صدای جیغ و فریاد شنیدم در دفتر سررسیدمو باز کردم دیدم کیلی و فیلی دارن داد میزنن (البته مثل فیلم از توی سر رسید پخش شد!!!!) که سائرون میخواد اون کتابو به دست بیاره تا ارتش مرده اش رو زنده کنه و یه ارتش رو بسازه و آدم ها رو کنترل کنه بهتره این کتابو نابود کنی چون اگه به دست سائرون برسه نه تنها زندگی ما حتی زندگی شما انسان ها هم به خطر میفته الان هم مطمئن باش که یه چیزی رو فرستاده دنبالش. که خاله ام ازم پرسید ماجرا چیه منم براشون توضیح دادم که یکهو دوباره صدای کیلی فیلی رو شنیدم که داد میزدن کتاب...... ظاهرا نزدیک شدن سائرون به کتاب روی تمام موجودات تاثیر میزاشت که نگاهی به کتاب انداختم که دیدم یه اسکلت استخوانی دست قطع شده اومد کتابو برد که من رسیدم کتابو ازش گرفتم و با همون کتاب یه دل سیر زدمش بعد یه بالش روی اون گذاشتم و خودم به دورترین منطقه ی خونه رفتم که دیدم اون دست بازم داره تکون میخوره گفتم بزارمش کجا گفتم خب بزارمش توی فریزر تا یخ کنه گفتم نه میاد بیرون .که داشتم از دیگران مشورت میگرفتم که یکی گفت ما که هنوز خودمونو نمیشناسیم چه طوری میتونیم یه کتاب بعدشم به این مهمی رو نابود کنیم ؟؟؟؟ که من داشتم دعا دعا میکردم که گاندولف برسه که یکهو بیدار شدم ببخشید اگه طولانی شد.. :-w :-w #-o #-o :? :?

یه صبح زیبا و دل انگیز در ادوراس بیدار شدم و با دیدن خانه های چوبی مردم روهان و دشت ها و چمنزار های سرسبز اطراف،فهمیدم که توی قلمروی اربابان اسب ها هستم.نور سفید و گرمی در لحظه ی بیدار شدن چشمم رو میزد.چند لحظه بعد،ائومر رو کنار خودم دیدم  که به زبان الفی صحبت میکرد.مدتی با نگاه کردن به دشت ها گذشت و بعد با صدای مامان برای رفتن به مدرسه بیدار شدم :(

نمی تونم بهتر از این توصیف کنم!بعضی از خواب ها انقدر زیبا و با شکوه هستن که تا مدت ها در ذهن باقی می مونن ^ـ^

من همون اوایل که داشتم لوتر رو نگاه میکردم ااز این جور خوابا دیدم! خواب دیدم تو خونه خودمون(!) من و فرودو و چند نفر دیگه که یادم نیست داریم فرار میکنیم! بعدش یادم نیست چی شد ولی یهویی سائورون ظاهر شد و با غضب گفت حلقه من رو بدین. فرودو هم گفت که نمیده! بعدش یهویی سائورون زد زیر گریه! گفت که بابا من اینهمه بدبختم اخه بذارین این حلقه رو داشته باشم! خیلی دوستش دارم!!! منمکه دل رحم گفتم به فرودو : عخی!نازی! بذار حلقه شو داشته باشه بچه!گناه داره! فرودو هم حلقه رو داد! بقیه شو یادم نیس ولی یه خنده شیطانی شو یادمه! شرمنده دیگه!

اما یادمم میاد که حتی قبل از اینکه یه بارم لوتر رو ببینم صحنه حلقه کنار کوه اتشینی که باید توش بیافته رو میدیدم! حالا چه طوریشو خدا عالمه!

امروز صبح بود كه خواب اسميگل رو ديدم :|

مثل فيلم كه در اولين ديدارش با هابيت ها به اونا حمله ميكنه به ما حمله كرده بود، ما كه ميگم منو و فرودو منظورمه، وقتى كه داشت با فرودو ميجنگيد و داشت خفش ميكرد از توى آشپزخونه (!) يه چاقوى بزرگ و اره اى برداشتم و اومدم پشت اسميگل و محكم زدم زير گردنش، فرو نرفت، هر جا ميزدم به كمرش فرر نميرفت كه نميرفت. بعد با صورتي پر از خشم و نفرت برگشت و نگاهم كرد كه از خواب پريدم :| خيلى صورتش ترسناك شد.

اينم از اين خواب بد، اميدوارم كه نبينيد :)) كلا هروقت خواب اسميگل رو ميبينم هروقت كه باهاش ميجنگم يا چاقويي چيزى بهش فرو ميكنم اصلا فرو نميره و هيچيش نميشه :|

در 20 ساعت قبل، Peredhil گفته است :

امروز صبح بود كه خواب اسميگل رو ديدم :|

مثل فيلم كه در اولين ديدارش با هابيت ها به اونا حمله ميكنه به ما حمله كرده بود، ما كه ميگم منو و فرودو منظورمه، وقتى كه داشت با فرودو ميجنگيد و داشت خفش ميكرد از توى آشپزخونه (!) يه چاقوى بزرگ و اره اى برداشتم و اومدم پشت اسميگل و محكم زدم زير گردنش، فرو نرفت، هر جا ميزدم به كمرش فرر نميرفت كه نميرفت. بعد با صورتي پر از خشم و نفرت برگشت و نگاهم كرد كه از خواب پريدم :| خيلى صورتش ترسناك شد.

اينم از اين خواب بد، اميدوارم كه نبينيد :)) كلا هروقت خواب اسميگل رو ميبينم هروقت كه باهاش ميجنگم يا چاقويي چيزى بهش فرو ميكنم اصلا فرو نميره و هيچيش نميشه :|

میدونی تعبیرش چیه؟؟

خب اسمیگل یه قسمت پلیدم داشت دیگه..گالوم..گالوم فقط میتونست با اسمیگل حرف بزنه بهش مشاوره پلید بده ولی نمیتونست به زور مجبورش کنه که کاری رو انجام بده یا حتی جای اون خودش دست به کار بشه...واسه این شمشیرت فرو نمیره:D:)) با خودت کاری نداشته باش:D تعبیرشم احتمالا اینه که یه کاری کردی الان پشیمونی ولی دیگه کار از کار گذشته نمیشه زمان رو برگردوند!:D:D

البته طبق گفته های قدیمیه خودت گفتم:D

در 4 ساعت قبل، Lord Thranduil گفته است :

میدونی تعبیرش چیه؟؟

خب اسمیگل یه قسمت پلیدم داشت دیگه..گالوم..گالوم فقط میتونست با اسمیگل حرف بزنه بهش مشاوره پلید بده ولی نمیتونست به زور مجبورش کنه که کاری رو انجام بده یا حتی جای اون خودش دست به کار بشه...واسه این شمشیرت فرو نمیره:D:)) با خودت کاری نداشته باش:D تعبیرشم احتمالا اینه که یه کاری کردی الان پشیمونی ولی دیگه کار از کار گذشته نمیشه زمان رو برگردوند!:D:D

البته طبق گفته های قدیمیه خودت گفتم:D

:))

درواقع روى گالومش اومده بود بيرون. 

من چند سال پیش خواب دیدم که در سرزمین میانه شاه الف های سبز هستم و جادوگر ماهری نیز. و یک الف بسیار زیبا همسرم بود. جالب که همعصر من آراگورن دوم بر میناث حکم می راند و هم پیمان بودیم!

نمیدونم کدوم خوابمو بگم ! بعضیاشون رو نمیشه گفت :D اما بیشترشون جنگی بودن کلا فقط خواب جنگی میبینم:)

یکی از بیمزه هاشو میگم بقیشون صحنه دارن :دی

خواب دیدم تورین تورامبار ام

بعد داشتیم با به لگ قدم میزدیم که ارک ها بهمون حمله میکنن . تعدادشون خیلی زیاد بود . به بلگ گفتم فرار کنیم وگرنه شکست میخوریم اما اون گیر داد که اگه فرار کنیم به شهر پشت سرمون حمله میکنن همه مردرو میکشن

خلاصه گرفتیم همه ارکارو نصف کردیم و خسته رفتیم کنار رودخونه نشستیم . اما دیدم یهو بلگ افتاد رو زمین . تو اون صحنه حماسی دیدم که شمشیر خورده . گفتم نه بلک تو نباید بمیری ( دقیقا مثل فیلم هندیا :) ) که اون دستمو گرفت و یسری حرف زد و تو حرف هاش گفت که :

تورین دوست خوبم ٬ بدون که همیشه به فکرتم ٬ برا اینکه به یادم باشی اسم پروفایلتو بلگ بزار ( نمیدونم اونجا پروفایل چیکار داشت ) و همیشه بشین یه گوشه برو سایت آردا وگرنه اطرافیانتو به کشتن میدی ! اصفهانم به گند میکشی !

آخر حرفاشم گفت :

آینده تو.... اوهوم اوهوم ( سرفه ) ... با یه نفرین ... اوهوم ... بزرگ هست و بدون سرنوشت .... سرنوشتتتت .... دنیااااا ....

مرد :|

خیلی ضد حال بود

این خواب خیلی تاثیر گذار بود و بخاطرش اسممو به به لگ فرداش تغییر دادم :دی

بعدشم فهمیدم نفرینم کردن بیشتر تو سایت موندم و بیرون نزدم از خونه :)

خیلی طولانی شد . بیشتر شبیه رمان بود :)

اولاشو خلاصه کردم وگرنه داستانی داشت برا خودش 

همین پریشب بود خواب دیدم من یه بچه ی کوچیکم(وات؟) و تو خونه بودم که فرودو اومد و دیدم حلقه دستشه خیلیم پریشون بود گقتم چخبره؟گفت سائرون دنبالمه یهو دیدم اقامون سائرون بیرون خونه وایساده...حلقرو داد به من و گفت فرار کن از هم جدا میشیم بنده دویدم رفتم سمت پنجره و از پنجره رفتم بیرون و از میله ی کنار پنجره آویزون شدم(بچه و اینکارا؟؟/:) خلاصه یهو دیدم اونطرف یه سریا داد میزنن اهای بچه اویزون شده و فلان اینا نجاتش بدین? منم داد زدم من خوبم ولم کنین (خداروشکر حرف گوش کن بودن و بیخیال شدن همسایه های فضول) 

سعی کردم از میله های کناری کمک بگیرم تا پام برسه به زمین چند دقیقه ای همین طوری پیش رفت دیدم سائرون بیخیال شده با خیال راحت داشتم میرفتم که دست بزرگ میاد سمتم خوب سائرون بود اومد منو گرفت کشید سمت خودش:>)سریع تیریپ مظلوما ورداشتم گفتم با من کاری نداشته باش اصلا چطور پیدام کردی؟

دستشو اورد جلو و یک صفحه ظاهر شد که معلوم شد سائرون از سیستم لیزری برای شناسایی استفاده میکنه :دی خلاصه باهم دوست شدیم لیموزین و راننده ی شخصیش اومد و رفتیم بستنی خوردیم(/: من و سائرون بستنی خوردیم باهم) 

و بعدشم بیداری بعد این خواب عجیب غریب :دی ولی بستنیه چسبید حس شاخس داشتم مخصوصا تو لیموزین سائرون :))))

دیشب خواب عجیبی دیدم.
ابتپت از نجات سر بدویر از دست وایکینگ ها شروع شد اما به آردا و دوران سوم رسید!
درحال نبرد با وایکینگ ها بودم که ناگهان در دشت های نامعلومی ،احتمالا پله نور ظاهر شدم( چون اسکله داشت و دقیقا اونچه که تو فیلم دیده بودیم بود).
 بیشتر دشت را اورک ها گرفته بودند اما در بعضی مناطق اشخاص مشهوری را میدیدم. آراگورن با همان لباس های تکاوری شما ،بورومیر با همان زره های تزئینی در هنگام نجات مریو پپین و گیملی هم مثل همیشه اما بدون کلاه خود مانند اخر فیلم بازگشت شاه شده بود و نهایت گندالف سفید را به خوبی یادم میآد اما لگولاس و سایرین را نه زیاد.
توپ مسابقه رو هیچگاه ندیدم اما وقتی وسط مسابقه ظاهر شدم آراگورن چند اروک را باتنه و شمشیر عقب انداخت و جلو رفت.خیلی بی حوصله بود احتمال میدم مسابقه سر چیز مهمی بوده مثل میناس تریت یا آورن و ...
گندالف هی از بیرون زمین ،داد می زد پاس بده لگولاس اما اله سار خودش یک تنه آنقدر جلو رفت تا اورک ها به اوت راهنمایی اش کردن و سانترش رفت بیرون.
تو خواب فکر کردم میخواست سانتر کنه برای بورومیر که جلوی دروازه منتظر بود اما در هر صورت نتوانست اینکارو رو انجام بدهد.
دروازه بان اورک ها خیلی بزرگ جثه بود.تبر طلایی کوچکی را به وسط زمین پرتاب کرد اما آراگورن با سر آن را روی زمین انداخت!
اروک ها شاه میناس تریت را احاطه کرده  و شخصی،فکر میکنم لگولاس برای کمک به او می دوید اما دورف نزدیک تر بود بنابراین تبر طلایی را برای گیملی که کلاه خود به سر نداشت انداخت.
اوروکهای ها خیلی وحشی بودن و ریختن رو سر گیملی ?? اما آراگورن و شاید بورومیر و لگولاس و چند نفر دیگه اومدن و همه شون رو هل داد کنار.
آراگورن را هیچ وقت اینقدر عصبانی ندیده بودم زیرا همه ش سر اورکهای ها داد میزد.حتی منم ترسیدم ازش.
چند جای زخم روی صورت گیملی بود و کمرش یه ذره درد میکرد که کمر صاف کرد و تبر دو لبه خودش رو هم درآورد و مسیری که آراگورن دفعه ی قبل به اوت رفته بود رو اریب طی کرد و دست و پای اورک ها رو هم قطع کرد.
جلوی دروازه خیلی شلوغ بود اما گندالف یه نور سفید انداخت رو چشم اورک ها و بورومیر و بقیه ی اعضای تیم اومدن کمک اما گیملی با تبرش شکم یک اروک رو شرحه شرحه کرد و تبر تو شکم اورکی گیر کرد که اینبار تبر طلایی روبرداشت و زد تو شکم دروازه بان و تبر رو انداخت تو دروازه.
تیم آراگورن از گیملی تشکر میکردن و فکر کنم بازی تمام شده بود که یهو از خواب بیدار شدم ?.