امضای من یه شعر از آرسنی تارکوفسکی پدرآندری تارکوفسکی از بزرگترین کارگردانهای سینمااست
پدر تارکوفسکی شاعر بود و آندری از همون کودکی در خونواده ای مذهبی و فرهنگی بزرگ شد و این در آثار این کارگردان شهیر بخوبی مشخصه
تاکوفسکی رو میتونیم پدر سینمای معناگرا بدونیم کسی که با دقت خاص خودش به همراه استنلی کوبریک عمقی ویژه به سینما بخشید
معروف ترین فیلمهای تارکوفسکی عبارتند از :آینه،سولاریس،استاکر،نوستالژیا و ...
متن شعر که در ادامه به صورت کامل براتون میارم رو تارکوفسکی در فیلم استاکر استفاده کرده
باشد که رویا ها ، بارور شوند ، چنانکه شاید ...
باشد که مردمان ایمان آورندگان باشند ...
و باشد که به سخره گیرند ، شهواتشان را
چرا که آنچه شهوتش می نامند
توان نهانی احساساتشان نیست
بلکه سایشی است میان روح درون و جهان بیرون
و فرای هرچه ...
باشد که بر خویشتن خویش ایمان آورند ...
باشد که چون خردان ناتوان شوند
چرا که ضعف توانی مضاعف است و قدرت بی بها ...
آدمی چون زاده شود ، ضعیف است و منعطف
و به مرگ مغلوب ، جامد است و ناهموار
به هنگام رویش ، درخت سست و ظریف است
اما چونان که به خشکی ، سخته شود ، فراز مرگ اوست
جمود و قدرت ، یاوران مرگ اند ...
و ضعف و سستی ، صورتگران تازگی بودن ...
پس هر آنچه بر جمود خویش مزمن شود ، پیروزی نخواهد یافت.
۲
و زمین از زلزله ای عظیم در خود لرزید
و خورشید تیره گون شد
به سیاهی گیسوان تنیده در هم
و کاسه ی ماه ، لبریز از خون گشت
و ستارگان آسمان بر زمین فرود آمدن
چونان انجیربنی که از بادی سهمگین
نارسیده انجیرکانش را می پراکند
و آسمان شکافت و چون طوماری در خود پیچید
و کوه و جزیره ای بر جای خود در نماند ...
و شاهان زمین
و بزرگان
و توانگران
و دلیران
و زورمندان
و آزاده مردمان
خویش به غارها و صخره ها و کوهها ، نهان کردند
و فریاد بر آوردند بر صخره ها :
" فرو ریزید بر ما
و نهانمان دارید از اوی
آنکه بر سریر شاهی نشسته است
آنکه سخت است در غضب
چرا که موعود روز خشمش در رسیده
و اینک که راست مجال مقاومت ؟ "
۳
تابستان سپری شد
و کتیبه ی یادبودی بر جای نگذاشت
خورشید کماکان گرم بود
اما این نیز کافی نبود
حقایق را توان تحقق بود
چونان کرک نرم گیسوانت
محصور شده در کف دستانم
اما این نیز کافی نبود
اهریمنی از بین نرفت
اما در آینده ای نیک انجام
جهان در شور می درخشید
اما این نیز کافی نبود
زندگانی جاودان پنهان بود
و این مرا به خنده وا می داشت
و من سرمست خوش اقبالی بودم
اما این نیز کافی نبود
برگی هرگز پژمرده نشد
شاخه ای هرگز نشکست
و روز ، چون آینه ای درخشانشان می نمود
اما این نیز کافی نبود
۴
چشمانت را دوست می دارم ، ای دوست....
و آن فریبنده حرکات آتش وارش را ....
و هنگامی را که به ناگاه خیره می شوند
به سان آذرخشی آسمانی که همه جا را می لرزاند
اما من چیز دیگری را در شگفت و تحیرم ....
چشمانت را
زمانی که به زیر افکنده شده اند
هنگامی که شعله های آسمانی عشق در آنها فرو خفته است
و در آن گاه
می توان از میان مژگان اندوهگینت
خواهش غمگین و سرد آرزوها را دید