ماندنت شاديست
بودنت ياريست
مرو از پيشم ديوانه ميشم
سر هر کوي ساقيو هم دم پيمانه ميشم
رنگ چشم تو
رنگ چشم تو
مرا اسير قلبت کرده
انگشتانم ديواره خونين قلبت را چنگ ميزنند
تا شايد دلي زتو بدست ارند
آن کس که ستاره شامگاه راديده
آن کس که وعده بهشت ديده
چرا با من بماني
چرا از من بخواني
بودنت شوغ است
رفتنت وي لا
مارا باخود بردي به اوج اسمانها
...
از سوي ايوين به آراگورن