سلام
داستان کوتاهی که از خود من هست سعی کردم پر معنی باشه. امیدوارم مفید باشه:
پسر بچه ای هر روز در گوشه ی راه می ایستاد و منتظر بعضی رهگذران بود.
وقتی از دور میدیدشان با نگاه خشم آلود… سنگی را از جیبش بیرون می آورد و از پشت سرشان محکم به سر آنها میزد.
و مثل همیشه فرار میکرد.
یکی از رهگذران سنگ او را خورد و برگشت و پسر بچه ای را دید که دارد فرار می کند.
عصبی شد و رفت.
روز بعد هم باز کودک سنگی از پشت سر به او زد و فرار کرد.
اما روز سوم آن کودک به آن مرد سنگ نزد
آن رهگذر وقتی کودک را دید انتظار داشت باز سنگی به او پرت کند و فرار کند.
اما با تعجب دید این کار را نکرد.
پیش او رفت و با عصبانیت گفت چرا باز سنگ نمیزنی؟
بچه گفت:
تو دو روز قبل شبیه دزدانی بودی که پدرم را زدند اما امروز نه.
گفت: پدرت چه شده بود؟
گفت دزد هایی که لباسهایی شبیه لباس تو داشتند به پدرم حمله کردند و او را کتک زدند و از او دزدی کردند و فرار کردند. و من فهمیدم کسانی که شبیه آنها هستند دزدند.
رهگذر گفت کی این اتفاق افتاد؟
گفت: چند روز پیش بود. پدرم ناراحت به خانه آمد و چهره و لباس دزد ها را در خانه برای ما تعریف کرد و تو مثل دزد هایی لباس پوشیده بودی که پدرم تعریفشان کرده بود. من هم تصمیم گرفتم از دزد ها انتقام بگیرم
گفت: پس حالا چرا به من سنگ نمیزنی؟
کودک گفت: امروز لباست مثل دزدها نیست.