امروز لباست مثل دزد ها نیست

تعداد پست‌ها: 6

سلام

داستان کوتاهی که از خود من هست سعی کردم پر معنی باشه. امیدوارم مفید باشه:

پسر بچه ای هر روز در گوشه ی راه می ایستاد و منتظر بعضی رهگذران بود.

وقتی از دور میدیدشان با نگاه خشم آلود… سنگی را از جیبش بیرون می آورد و از پشت سرشان محکم به سر آنها میزد.

و مثل همیشه فرار میکرد.

یکی از رهگذران سنگ او را خورد و برگشت و پسر بچه ای را دید که دارد فرار می کند.

عصبی شد و رفت.

روز بعد هم باز کودک سنگی از پشت سر به او زد و فرار کرد.

اما روز سوم آن کودک به آن مرد سنگ نزد

آن رهگذر وقتی کودک را دید انتظار داشت باز سنگی به او پرت کند و فرار کند.

اما با تعجب دید این کار را نکرد.

پیش او رفت و با عصبانیت گفت چرا باز سنگ نمیزنی؟

بچه گفت:

تو دو روز قبل شبیه دزدانی بودی که پدرم را زدند اما امروز نه.

گفت: پدرت چه شده بود؟

گفت دزد هایی که لباسهایی شبیه لباس تو داشتند به پدرم حمله کردند و او را کتک زدند و از او دزدی کردند و فرار کردند. و من فهمیدم کسانی که شبیه آنها هستند دزدند.

رهگذر گفت کی این اتفاق افتاد؟

گفت: چند روز پیش بود. پدرم ناراحت به خانه آمد و چهره و لباس دزد ها را در خانه برای ما تعریف کرد و تو مثل دزد هایی لباس پوشیده بودی که پدرم تعریفشان کرده بود. من هم تصمیم گرفتم از دزد ها انتقام بگیرم

گفت: پس حالا چرا به من سنگ نمیزنی؟

کودک گفت: امروز لباست مثل دزدها نیست.

خیلی قشنگ بود و فلسفی.

سلام

خودم راضی نیستم. نکته ی دیگر این که من خواستم یک داستان جذاب بگم، اما خواسته یا ناخواسته شبیه داستان های فلسفی شده.

جالب بود ولی ای کاش تصویری از این لباسه رو تو داستان کوتاهت میاوردی به نظر بهتر بود

فکر نمیکنم لباس زیاد مهم باشه.

بیشتر روش تفکر پسر مدنظره

خیلی خوب بود دوستان فیلمنامه نویسم خیلی حال کردند