این هم نبرد مورگوت و فینگولفین :
هم اینک رسیده خبر از نبرد
ز تن ها و اجساد بی روح و سرد
چو بشنید آن شه ، خبر از شکست ،
ز تخت و ز جانش بشویید دست
شنیده هم اکنون شکست سران
گریز ز میدان ، ز بد گوهران
در آندم ، جهان تیره و تار شد
به چشمان شه ، سقف آوار شد
گمان برد نولدور همه نیست گشت
همه خاندان هایشان پست گشت
هم اینک ز خشمش ، مجنون شده
ز دنیا بریده ، محزون شد
ز نومیدی وی ، افق رنگ باخت
به توسن پرید و سری پیش تاخت
همان اسب نیرو فزای سفید
که روخالورش در زمان نام بید
ز چشمان وی نور قدسی دمید
که هر کس در آن راه وی را بدید :
گمان برد اورومه آمد به جای
جهید از مسیر یورش ، زودپای
به دروازه های دژ خصم شد
دریغا که مغلوب آن خشم شد .
*****
دگر شاه ، آنجا تنها شده
گمان برد فرصت مهیا شده
نفیری ز شاخش بیاورد اوی
بکوبید دروازه جنس روی
ز فریاد وی ، دشت ها پر بگشت
بپیچید صوتش به قصر دهشت
گشود او دهانش به تیزی زبان ،
برون صوت وی ، چو تیر از کمان
که " ای تو سیه خصم بدخوی ما ،
تو ای دزد بد پیشه خود نما
برون شو زبون جبون لعین ،
به تن کن هم اکنون ، زره آهنین
خداوند و رب ستم پیشگان
تو ، معبود بیچاره بندگان ! "
به گوش سیه خصم شد آن صدا ،
به اکراه شد وی ز تختش جدا .
چو شرمنده شد از نگاه سران
رسیده صدا بر همه ، آن زمان
مهیا شد و رو به بالا گذاشت :
ز دخمه برون میشد و صبر داشت .
به آهستگی پا به هر پله داشت ،
طنین قدم های وی لرزه داشت .
نگاه شه نولدوری باز شد :
که دروازه خصم وی باز شد :
ز دروازه برجی سیه شد برون
بلند و عظیم و بسی بد شگون ،
به دستی سپر وی ، مکدر چو شب ،
چو طوفنده ابری ، سیاه و صعب .
به دست دگر پتک زیرین جهان ،
که نامش " گروند " بود در آن زمان
ولیکن به زیر آن شه نولدوری ،
ستاره نما ، چون امید پَری
به دستی سپر وی ، بلورین نشان ،
به دست دگر ، رینگیل درفشان ،
چو یخ میدرخشید شمشیر اوی ،
گزنده ، برنده ، دو دَمّ و دو سوی .
هم اکنون بگشته شروع آن نبرد
که آوازه اش پر ز دود و ز درد
به بالای سر برد مورگوت ، گروند
بکوبید وی بر زمین پتک کند
مغاکی پدید آمد از ضربه اش ،
که پر بود از دود و فواره تش
ولیکن شه نولدوری پر توان :
جهید همچونان آذرخش از مکان
به هر بار مورگوت به جهد تمام ،
به هر بار فینگولفین پر سلام ،
به هر بار ضربت ز دود و ز تش ،
به هر بار ز ابر سیه ، آذرخش .
بزد هفت زخم عمیق و دقیق ،
به خصم خودش ، آذرخشی ز میغ ،
بزد هفت ضجه ، سترگ سیاه ،
دمر شد همه اورک و بالروگ ، به گاه .
زمین شمالی شده پر طنین
از آن ضجه دردناک لعین
ولیکن دگر شاه ، خسته شده ،
سپر بر سر وی شکسته شده .
سه بار اوفتاد و زجان دست شست ،
سه بار دگر باز از جا بجست .
ولیکن زمین آبله گون نمود
دگر جای پایی برایش نبود .
بپیچید و افتاد در چاله ای :
در اندیشه خصم وی چاره ای :
به پای چپش گردن شاه کوفت ،
که نور از دل و دیده وی بروفت .
در اینجا ببین شاه قصه چه کرد .
به پایان رساند ضربتش این نبرد .
بکوبید رینگیل به پای حریف ،
ببرید پای رقیب سخیف .
ولیکن از این ضربت وی چه سود :
هم اکنون دگر شاه ما غرقه بود .
شده غرقه در خون پای رقیب ،
به گودال خون ، داده جان وی غریب.
چنین شد سرانجام شاه برین
شده کشته در خون ، نقش زمین
ولیکن حریفش رهایش نکرد :
تن پاک وی را به دست خرد کرد
فراخواند گرگان خود را به خوان
به دندان کشند از تنش استخوان
دگر بیش از این قدسیان و والار
به تاب و تحمل ندارند بار :
فرستاد مانوه توروندور به جای
که تا آورد نعش شه را به جای.
کریسایگریم را رها کرد اوی
به فرمان مانوه به جا گشت اوی
به پنجه ز مورگوت چهره درید
ز بالش نوایی ز مانوه شنید.
به دخمه بشد باز خصم سیه
به خواری ، به خفت ، میان سپه
رهانید از چنگ گرگان اوی ،
توروندور ، تن شاه نولدور ز سوی
از آن روز مورگوت ، گه گاه و گه ،
که خواهد شود از سوی جایگه ،
به پای شل و لنگ لنگان رود
روانش همه پر پریشان شود .
کنون هم ز زخمان تیغی چو یخ ،
بنالد چو تشنه به صحرای فَخ
کنون نیز ردی ز زخمی بزرگ
ز پنجه بمانده به رویش سترگ
و اما توروندور تن شاه را
ببرد اندرون در میان ، صخره ها
همانجا که نامش پر آوازه شد
به شهر نهان صخره ها یاد شد
شه گوندولین روی تپه ز یاد
بر آورد گورپشته ای رو به باد
به سنگی سترگ از نشان پدر
علامت نشان کرد آن تپه سر
به پایان شد و این قصه سوزناک
سیه تیغ ، نامت شود تابناک .
امیدوارم خوشتون اومده باشه . هفته آینده : داستان فرزندان هورین ، قسمت اول .