از خاطره تا ترانه ...

تعداد پست‌ها: 55

نبود مبحثی مستقل و نام آشنا برای ارايه ی اشعار سروده شده توسط دوستان عضو سایت، من را بر آن داشت تا این مبحث را برای اشعار شما درست کنم.البته خود من بیش از هر کس دیگری مشتری اینجا خواهم بود چون اگر چه ورود من به این سایت در یک مبحث طنز و فکاهی بود، اما توانایی های من محود به این نمیشود.(همانطور که بی شک توانایی های تک تک شما).

این قسمت را خطاب به ناظران محترم میگویم: گمان مبرید که ایجاد این مبحث از طرف من تنها یک تلاش هرزه و نا جوانمردانه برای شلوغ کردن یا کسب امتیاز است. بلکه من شخصا شعر را حکمتی میدانم که خواسته یا ناخواسته رد پای آن در هر جا که انسان اثری از خود به جای گذاشته، دیده میشود. پس اندیشیدم که متمرکز کردن این حکمت در این دریای آردا میتواند موجی سهمگین بوجود آورد که با مهار ناظران عزیز، کارهای زیادی از آن بر می آید( اولی اش استخراج طلای ناب احساس از دل طرفداران و شیفتگان و مسحوران است).

بگویید دوستان! بگذارید قلبهایتان فریاد بزند از رنج ها و شادی ها و درد و لذایذ و زیبایی ها و زشتی ها و ترسها و شهامتها، آنگاه فریاد را در قالب لغت بریزید و نام آن را شعر و ترانه بنهید! کسی بر شما ایراد نخواهد گرفت!

بیایید شروع کنیم!

اول شما، بعد من!(اگر هم دیر کردید اول خودم بعد شما!)

نام شعر : زائر خاکستری سروده ی : ققنوس آبی (خودم)

آه ای بشکفته گل خاکستری!

بر آسمان هر شب،

تو ترانه ی نور میفشاندی

قلب را،

گاه به تقدس پرواز آشنا میکردی،

بر خاک زمین ،

به افتادگی بوسه اش میدادی.

در جلاجنگ شمشیر،

هنوز تو فریاد دشت های پر گل را از یاد نمیبردی،

بر آسمان شجاعت،

خورشیدی بودی،

و در دشت تاریکی و وحشت، مهتابی چنان بودی

که سر برآوردنت چونان رستاخیز مردگان دهشت بود.

و چون شکفتن الانور،

دل را در امید تازه ای میانداخت.

آری،

براستی که خود خورشیدی بودی

که به آتشی تند،اما پاک،

بر دشتهای امیدمان

میتابیدی.

نام شعر : گوندور نام شاعر:ایمان

آفتاب را سرودی بودی،

مرگ را تابشی،

و رنگ را چنگی که بر قیلوله های درد مشرف است.

بودنت را چراغ آفرینشی خواهم دانست.

در تاریکی سزمین خویش.

خیلی دوست نداشتنی هستید! حتی یک گذر هم نمیکنید!

اصلا این تاپیکو ندیده بودم ! شاید دلیل پست و نظر ندادن بچه ها به علت سنگینی و جدیت مطالب این تاپیک از همان ابتدا بوده. اما شعرهای بسیار قشنگی اند و در خور تفکر . من الان در وضعیتی نیستم که بتونم با دقت بیشتری بخوانمشان اما آفلایت می گذارم و نظرم را بعد خواهم داد.

ممنون ققنوس عزیز!

ای بابا کی تاپیک و زدی ندیدم منم !!!! خیلییییییییی باحاله !!!تو دستو بالتون شعر الفی جدید ندارید؟؟

نه منوه سلیمو جان عزیز! خداوند از همون اول منو یه اورک بدبخت آفریده(شوخی کردما! من یه ققنوس تمام عیارم!) ممنون! امیدوارم الکی تعریف نکرده باشید تا خودمو دار نزنم!

آرون عزیز! بزرگا کوچیکا رو نمیبینن! خیلی ممنون منتظر هستم ببینم واقعا به نظرتون چطوره... راستی خودتون شعری دم دست ندارین؟ بقیه چطور؟

راستش ققنوس عزیز یه تاپیک دیگه هست که بچه ها اشعارشون رو اونجا گذاشتن و منم برا شعرم یه تاپیک زده بودم ... اما اگه شعر دیگه ای گفتم میذارم حتما !

خب زودتر میگفتین منم اونجا میومدم و الکی اینجا رو شلوغ نمیکردم!

دوستان عزیز! نظرتون راجع به این شعر که بی شک خواهید فهمید راجع به فرودو هست ، چیه؟

******************

نام شعر : دستهای کوچک نام شاعر : خودم (ققنوس آبی)

بی منت سخینیست این:

مثال آن خرد قطره ی بارانی تو،

که به معبر هم کوشی عقل و عشق،

( معبری که از چهار راه ندرت میگذرد)

کوه تقدیر را پس زدی.

در سایه ها ی تشویش و وسوسه

دریغا که جز بر دامن خاردار هدفت چنگ بیندازی،

مگر

آنگاه که دستانت را

بی آنکه بخواهی

پاسخ ندایی دگر بود در ظلمتی سخت مرده وار.

*

چشم عقابی بودم من :

آنگاه که در آغوش عموی ات

پیش از آنکه سختی کوچ بی بازگشت تقدیر حلقه را زخم خوری،

به آزمون بس سخت تر مهر ورزیدن

مشغول بودی.

که سکان دار تقدیر خوب میدانست

بر جوشن تاریک ،

بر کلاه خود ترس،

بر سپر مرگ،

آن یگانه،

دشنه ای برنده تر از عشق ،

در وجود نیاورده است.

گوش گرگی بودم من:

آن گاه که فساد قلب آدمیان،

شانه ی از بار خمیده ات را

در گذر گاه دشنه ی نفرین زده ی مورگولی بیانداخت،

و فریاد تو

تا بدانجا رفت،

که گوش زنده گان را از شرم آکند و

گوش مردگان را

از ندامت.

اشکی بودم من:

ان گاه که به غرب در میگذشتی

میغلتیدم بر رخسار درد آشنای سام ،

و دل او را،

با شوری خویش ،

ز گندیدگی اندوهی منفور

نجات میدادم.

*

همه بودم و هیچ نبودم،

آنگاه که کام دریا و آسمان،

تو را در دور دست

بوسه ای زد،

تا آرامش خاطر را

مرهمی باشدت

بر زخمهای قساوت تقدیر...

آموختی،

نه من را،

که جهان را،

که دستهای کوچک،

هر چند فرود شمیری را بر نتابند،

سخت ماهرند،

خود به شمیر ،

هرگز،

فرود آمدن،

نخواهند گرفت.

ققنوس جان چی میشه گفت غیر از اینکه:

بسیار زیبا بود.

حقّا که کسانی که نوستالژی شخصیت فرودو رو درک می کنند، کسانی هستند که بیشترین رابطه رو با دنیای آفریدۀ تالکین(که بر هر روی می تواند نمادی از گذشته و یا هر سرزمین دیگری بر پهنۀ کائنات باشد) دارند و احساسشون به احساس تالکین هنگام آفرینش اثر بی همتایش، نزدیک ترینه.

برادر مس را 100 درصد تایید می کنم ... واقعا شعر زیبایی بود... اگه ادامه بدی می تونی یک کتاب شعر بدی ....

نه بابا؟ جدی خوشتون اومد؟ خیلی خوشحال شدم!( از فکر دار زدن خودم اومدم بیرون!) فقط باید دامنه ی اطلاعاتم رو در باره ی دنیای آردا اونقدر زیاد کنم تا کنایه های شخصی من که استنباط خودم از برخی رویداد هاست در تناقض با گفته ها و نوشته های تالکین نباشه ... و در این راه خیلی به شما دوستان خوب نیازمندم.

آه شعر! بازم شعر! بیشتر برای اله سار گفتمش!

نام شعر : تقدیر خاک نام شاعر : ققنوس آبی

____________________________

از همه درد بار من،

شگفت ترین حدیث ها، تویی

که خنجر انتظار ،

زخمه ای بر قلب تو زد، که گلی از میعاد گاه آن سر بر آورد...

***

نوای تاریک دشت های مه آلوده ی ترس

ر از جنس حقارت شبزی انتظاریست که تو را،

جز به مسلخ رنج نیفکند،

و من را

بر جایگاه باستانی حیرت بنشاند.

بیهوده ،

آه چه بیهوده آدمی عشق را میزید،

و ذکاوت روح تقدیر را،

در رگهای عشق آتشین مضحک بر کار گیرد!

سخت ،

آه چه سخت تو از گستره ی وحشت و رحم گذشتی

و دامن خویش را،

حتی،

از شوقی پاک گریزاندی.

*

چه ترانه وار،

از لبخند میگذشتی ،

و از گلهای زهر آگین دشنه ها ... بوسه میچیدی!

چه معصومانه پاکبازی طلوع و غروب را میدیدی ،

ولی بر بوسه ی ظهر گونه شان رشک نبردی.

*

آه آری!

شگفت ترین حدیث هاست،

و زیباترین از دربار من،

بوسه ی بریده ی آن شهبانوی پاک،

از تو،

به طول آخرین هبوط،

تا تقدیر خاک.

_______________________

نظر بدهید!

این ققنوس عجب کار درستی ها.من یه شعر دارم.ولی مال خودم نیست.خیلی به اراگوزن می خوره

چو می توان که همچو تو عمود و ایستاده مرد

حرام باد هر که را

که تن به بستری سپرد

عجبا! ممنون!

بد نبود شعرت رو کمی بسط میدادی! خود این نظرو نداری؟

آقا یه خواهش از ناظران محترم، یک کم این قسمت رو که هیچ، این تالار رو پر بازدید کننده تر کنید خواهشا!

راهی نیست؟

باورتان میشود چند تا شعر( التبه نه فکاهی ها!) برای اینجا گفته بودم و همه گم شدند؟ متنشان را میگویم. خب... اصلا مهم نیست. بقول یارو گفتنی به درک! خودم گفتم دوباره هم میگویم. نه؟

درود بر شما دوستان عزیز باد!

و نیز درود بر بازدید کنندگان نامرئی این مبحث! :tongue:

یکی از اشعار مفقودم را بازنویسی کردم... ولی از آن شعرهاییست که خیلی دوست دارمشان( باور کنید نه به این خاطر که خودم سرودمش!!)

خب... به هر حال شما را زیاد چشم انتظار نمیگذارم... :unde: برویم سر شعر :

----------------------

نام شعر: شب روهان نام شاعر : خودم (ققنوس آبی)

شب سرزمینم را عاشقانه ،

دوست میدارم

میدان باکرگی بستر مرگم را !

آنگاه که بیداری ستارگان بر رویای مردمم ،

لبخند میزند

آنگاه که بی هودگی سپاس شهامت ،

به یکباره در حریق حقیقت میسوزد.

شب سرزمینم را بیاد آر.

*

شب از سخاوت مملو است و

از ستاره لبریز،

از ترانه بی نیاز،

که همسرایی هزاران ستاره را،

نه سرودن ، که گوش سپردن بیش شاید.

آری! من بلندای پست ترین تپه ی سرزمینم،

نه شهامت دلیران خاک ریشه را میستایم

نه دامان سفید انحنای عاطفه و تقدیر را میبوسم

و نه گلباران نبردی را،

امیدوارم.

تنها،

رها تر از ستارگان مبهوت،

غم های خفتگان را چون شب در نظاره ای سوگوارم.

*

چگ.نه عاشقانه در فسون شبش نمیتوان بود

این نو عروس خون و لبخند را؟

وین سخاوت فراموشی را؟

وین الماس خنجر بخشایش،

و تلالو دشنه ی مقصود را؟

آنگاه که تو در اندیشه ی خویش

پرواز خیال ، پروای اندیشه ات است و

ترحم را

از گریه باران مهتاب ،

یاد میگیری.

چگونه نمیتوان...؟!

*

شب سرزمینم را ،

عاشقانه،

دوست میدارم.

---------------

خب این هم از شعر... تا ببینم شما چه میگویید.

با سلام

بابا ققنوس جان دمت گرم

هوس کردم یه سر به دشتهای روهان بزنم(همین الان فیلم 2 را میزارم که ببینم)

ولی ایول شعر قشنگی بود.

با تشکر

با سلام

بابا ققنوس جان دمت گرم

هوس کردم یه سر به دشتهای روهان بزنم(همین الان فیلم 2 را میزارم که ببینم)

ولی ایول شعر قشنگی بود.

با تشکر

عجبا! پس بهتر باود با پیتر جکسون همکاری میکردم برای تبلیغات فیلمش ... نه؟

آه دوباره سلام! من با یک شعر جدید در خدمتم دوستان... من آمده ام، وای وای، من آمده ام... اهم اهم ببخشید... یک لحظه جو مرا در خود کشید! برویم سر شعر خودمان

------------------

نام شعر : په له نور نام شاعر: ققنوس آبی (خودم) :unde:

مرد به خاک افتاده،

در تلنگر صاعقه ی درد به خود آمد:

بر دامان برج سفید شرافتش،

کودک وار

آرمیده بود.

بی نشویش نبردی تشویش زا...

تقدیر یگانه ی دردناکش را کنون

نطفه ی نیزه ای بر جان نشسته بود و

مادرانه،

حلول مرگی تازه را انتظار میکشید.

فریادی می جست،

تا درخت شرمساری کرنش سپرش را به شمشیر هاراد،

میوه ی فغان بنشاند و اندوه

تا در سیاه بازار داد و ستد جانش،

خویشتن را ارزان تر از افتخار نفروشد.

باری باز ، در تنش درد خلید...

*

هم چنان که سرزمین زندگی را،

با بالهایی زخم نیزه

وداع میگفت...

در پرواز ادنیشه اش،

چونان نخستین تجربه ی عشق،

خیالش شکفت و رد پای حقیقتی

لبخند بر جانش دواند:

مرگ صادق ترین دهان است،

در بی کرانگی فریاد بهت این ندا،

که در بیشه ی نبرد

مرگ گزیدگان

سترگ ترین درختایند و

تنومند ترینشان...!

مرد به خاک افتاده، خندان نالید:

-آری مرگ،

به گزین ترین سلاخ است!

---------------

من چندروزی نیستم... آمدم نبینم که اینجا تار عنکبوت ورداشته و شلوب هم منتظر هست ها!

خودتان میدانید!

ای ول ققنوس

بابا خیلی خنی ها به خدا .

من نمی دونستم ذوق هنری و رمانتیکتون تا این حد بالا و زیباست .

کف کردم . به این می گن نمونه ای بارز از یک کاربر بینظیر

ای ول ققنوس

بابا خیلی خنی ها به خدا .

من نمی دونستم ذوق هنری و رمانتیکتون تا این حد بالا و زیباست .

کف کردم . به این می گن نمونه ای بارز از یک کاربر بینظیر

ممنون ارش جان... ولی خن یعنی چی؟ ببخشید... احتمالا یعنی خنگ نه؟ چون نفهمیدم چی نوشته...(شاید منظورش خفنه؟!)

کاربر بی نظیر! :grin:لطف داری! :afro:

دوستان! از این که اینقدر به اینجا سر میزنید ممنون!

سلام دوستان! بعد از مدتي آمدم تا در خلوت اين تاپيك شعري با خودم زمزمه كنم!( كي ميگويد دارم به شما كنايه ميزنم؟)

نام شعر: انتهاي نغمه نام شاعر: ققنوس آبي

اي الف!

من انسانم

نياسوده ام در آرام گذر لحظه ات كه سيلاب هستي من است؛

و نه والا ريشه گان را ميوه اي بر درخت زندگاني بوده ام.

آري: انساني كهترم من.

باري،

عشق را والاتر از تو توانم سرود اي الف،

چرا كه در رهگذار شكوه،

عشق مرا به هيچ نميگيرد.

و انديشه ام در خلا هر بزرگي،

ميزبان هر احساسيست.

اي الف!

من انسانم

آندم كه ما

دير زماني به بطالت از كف داديم،

در آن گذر كه لحظه زان برون جهد،

و در خاطره فرو افتد،

تو راه اندوه تواني پيش گرفت،

ولي هردمي تقدير من در آسمان اميدي بال ميزند

كه دستان بلورين اولمو خورشيدش،

و واردا لالايي خوان شبهاي هراسش است.

اي الف!

من انسانم،

كهتر انساني در پست ترين كنج جهان

و اينك است كه به آواز گلو بر ميدرم:

انسانم من،

و تنم باغ شگفتي و آرزوست،

واحساس من

با لبخندي از آفتاب و تقدير،

يا با دستاني پينه بسته از شناعت مرگ حتي،

شكوه والينور را تاراج توان كرد.

آري:

انسان هر سروديست انسان.

--------------------

شبانه شعري چگونه توان نوشت

تا هم از قلب من سخن بگويد. هم از بازويم؟

شبانه

شعري چنين

چگونه توان نوشت؟

من آن خاكستر سردم كه در من

شعلة همه عصيان هاست،

من آن درياي آرامم كه در من

فرياد همه توفان هاست،

من آن سرداب تاريكم كه در من

آتش همه ايمان هاست....

(شاملو)

به راستی، 20% طلا از مال بی ارزش این دنیا چه گونه میتواند پاسخگوی این عشق باشد !؟؟....... یه لحظه به انسان بودن افتخار کردم!......

شبانه شعري چگونه توان نوشت

تا هم از قلب من سخن بگويد. هم از بازويم؟

شبانه

شعري چنين

چگونه توان نوشت؟

من آن خاكستر سردم كه در من

شعلة همه عصيان هاست،

من آن درياي آرامم كه در من

فرياد همه توفان هاست،

من آن سرداب تاريكم كه در من

آتش همه ايمان هاست....

(شاملو)

به راستی، 20% طلا از مال بی ارزش این دنیا چه گونه میتواند پاسخگوی این عشق باشد !؟؟....... یه لحظه به انسان بودن افتخار کردم!......

ممنون منوه جان! روحم را با این قطعه از شاملوی کبیر شاد کردی!

بگذریم... بیست در صد طلا بخورد توی سرم(البته خب طلا زیادی محکم است... خام بر سرم بشود بهتر نیست؟):grin:! دو نفر نیستند بیایند یه انتقادی چیزی بکنند تا شعر گفتن را یاد بگیرم!

چه کنیم: بقول استاد،

برو مرد بیدار اگر نیست کس که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

(خام -ک بر سر دشمنت ... )....

جدا راست میگی ....منتقدین خردمند آردا کجان؟؟؟؟

من فکر کردن راجع به امضات رو بیشتر ترجیح میدم.......

خب؛ مثل اين كه اينم يكی از اون تاپيک‌های خاک‌خورده‌ايه كه موضوع به انحراف كشونده‌شده و مدت‌ها هم كسی بحث (چه اصلی و چه فرعی) رو دنبال نكرده و پست نزده. پس بذارين من يه دستی بكشم و بعد از تقريباً دوسال از آخرين پست، نوشته‌ای رو كه درباب گندالف خلق كردم، براتون بنويسم. فقط قابل توجه كه اين نوشته، شعر نيست؛ بلكه يه نثر ادبيه. تاپيک مناسب‌تری از اين نبود تا پستم رو اون‌جا بزنم و ناچار شدم به اين تاپيک رو بيارم. حالا خودم مديرا اگه فكر می‌كنن جاش نامناسبه، به يه جای ديگه انتقالش بدن. ممنون.

39739.jpg

تو ای نيكوفريننده‌ی آردا؛ تو ای مينوی كهتر ارو؛ تو ای خردمندترين مايار غرب؛ تو ای راهی رهنمون والينور؛

تو ای سوار پادشاه اسبان؛ تو ای ساحر مهروار سيمين؛ تو ای فناآور ديوان ملكور؛ تو ای فرمانروای برنای پير؛

ای كه در شب‌های ظُلَم، می‌درخشی؛

ای كه ژرفای زمين را با نور خود می‌كاوی؛

ای كه سينه‌ی ديوان آتش را به خاموشی می‌فَكَنی؛

ای كه از مرگ سياه، به گيتی بازمی‌گردی؛

تو را مردمان بسيار چشم در راهند؛

و نيم‌قدهای زارع، منتظر؛

و تو را الف‌های مه‌سيما می‌ستايند؛

و آدميان فانی، ياری‌خواهت؛

و تو را دورف‌های سنگی، الگو می‌دانند؛

و می‌رهايی ز بندهای مرتفع، با بال‌های عقابان مانوه؛

و تو را انت‌های جنگلبان كه بسی دوستت می‌دارند، دلتنگ‌اند.

تو ای مرغ طوفان، سوار سپيد، ساحر خاكستری، ميترانديرِ اولورين؛ گندالف تارخون!

پس به شاير برو؛ و گوندور و آرنور؛ و رهسپار شرق شو، نزد كوه‌های مرتفع كه در دامنه‌های سرسبزشان، دورف‌ها خانه دارند؛ و به كرانه‌های رودهای زلال سرزمين ميانه سفر كن، كه الف‌های گوش‌تيز، در آ‌ن‌جا می‌زيند؛ و علم و معرفت را بر خانه‌ی ذهنشان قرار ده، و مهربانی و نيكی را در ژرفای قلبشان.

و هم گه‌گداری راهی زمان شو، گذشته و آينده؛ و از سقوط گوندولين و دوريات جلوگير گرد؛ و نيز به دورانی پا بگذار كه ستارگان آسمان را كه به‌سان موج بر كف كشتی ائارنديل می‌مانند، با دو شيشه می‌نگرند؛ و به گاهی كه ارابه‌ها، اسب لازم ندارند؛

كه زمـــان نيز،

نيازمند رخشندگی

تـــــــــــــــــــــوســـــــــــــــــت... .

بدرود؛ ای پيرسال ايستار!

يه نثر ادبی (اسمش رو می‌ذارم "شعر نو" تا اسپم نباشه! :دی) ديگه درباب ريوندل هم گفتم كه براتون می‌ذارم. درمورد لورين و شاير هم می‌خوام بنويسم. انشاءالله چيزای بيشتری از من می‌خونين. راستی، يكی ديگه درباره‌ی مورگوت هم دارم. اما اول ريوندل:

******

باز پگاهی دگر در ريوندل؛

ماه، رخت خواب بر تن می‌كند،

ستارگان، خموش می‌گردند،

و خورشيد، درخشيدن را از سر می‌گيرد.

پرده‌ها را بكشيد؛

آفتاب می‌تابد!

صدای نغمه‌ی آب‌های زلال را می‌شنوم؛

و بوهای دل‌انگيز و شيرين را.

و الف‌های زيبا و گوش‌تيز، با رداهايی بلند و گشاد، تاج گل‌هايی بر سر، لبخندی بر لبان، دل‌هاي‍ی آكنده از طرب، و انديشه‌های پاكشان، بر زمين سرسبز اين‌جا گام می‌نهند؛

و «صبح به خير» می‌گويند؛

و زمزمه‌كنان، ترانه‌های نيـک می‌خوانند؛

و گل‌های شبنم‌دان باغ‌ها را می‌بويند؛

و دست در آب‌های خنک حوضچه‌ها فرو می‌برند.

اين‌جا ريوندل است، منزلگاه آرامش و خوش‌بختی؛

آن‌جا كه خانه‌ی الروند نيم‌الف، پور ائارنديل، در آن قرار دارد... .

و باز پگاهی دگر در ريـونـدل آغاز شده‌است!

Rivendell2.jpg

******

ای خصم سياه آردا؛ ای پليدترين موجودات جهان؛ ای قَدَرتر زِ هَر مخلوق ارو؛ ای فرمانروای سياهی‌های زمان!

ای كه جان مردمان بی‌گناه را می‌ستانی؛

و بر قلب‌های پاكشان، آلودگی و بر انديشه‌های خالصشان، آلايش می‌نهی؛

و ای كه دل‌های آرام الف‌ها را می‌هراسانی؛

و ز قامت كوتاه دورف‌ها در زير جثه‌ی عظيم جفايت، می‌كاهی؛

و ای كه آدميان را به بردگی می‌كشی؛

و مينويان والينور را، ديو آتش می‌كنی!

تو ای پادشاه آتش؛ ای خداوندگار تاريكی؛ ای سلطان شب‌های ستم؛ ای زورگوی آنگباند، در پس كوه‌های آهن!

به هر سو كه روی، آب‌ها، آتش؛

گُل‌ها، گِل؛

باران، تگرگ؛

ابْرها، اَبَر؛

رعدها، صاعقه؛

درياها، خشک؛

كشتی‌ها، سوراخ؛

مردمان، پليد؛

خانه‌ها، گور؛

و چشم‌ها، چشم

می‌شوند؛

بدان كه هيچ‌گاه فرجام بد، خوب نبوده‌است و نيست و نخواهدبود.

هيچ فانی دل‌تاريكی، هبه‌ی مرگ را با عشق دريافت نخواهدكرد؛

و هيچ الف سياهی، به زندگی بازنخواهدگشت؛

و هيچ نيم‌قد و كوتاه‌قد سنگی‌ای، به آسايش نخواهدزيست؛

و هيچ برده‌ی اسيری، وفادار نخواهدماند؛

و هيچ ديو آتشی، از شعله‌ی درون رهايی نخواديافت؛

و هيچ اژدهای بالداری، جز ماری فلس‌دار نخواهدبود؛

و هيچ گرگ‌خوی پليدی، بر ماه زوزه نخواهدكشيد؛

و هيچ مورگوتی، از نگاهبانی ائارنديل نخواهدگريخت.

پس بدان كه سرانجام بدی، اين است؛

هيچ‌گاه فرجام بد، خوب نبـوده‌است و نيـست و نخـواهدبود... .

200px-Melkor.jpg

******

پ.ن: از امتيازات و بازديدهای فراوانتون از پست قبليم هم خيلی ممنونم. فقط جای ائرنديل خاليه تا بياد و يه امتياز مثبت بده و پستم بشه يه پست سوپرمحبوب. ماشاءالله نظر هم زياد دادين. سرگيجه گرفتم از بس خوندم! ;) انشاءالله اين يكی اون‌جوری نباشه! :-? تا بعد! :)

(راستی، عجيب نيست كه تو هرشعرم، يه اثری از ائارنديل هست؟! سبک جالبيه. انشاءالله بتونم تا آخر ادامه‌ش بدم.)

دوستان این قطعه چند شب پیش به ذهنم رسید،اینجا میذارم تا شما هم بی نصیب نباشین.:دی (سبک ترکیبی،تقلیدی)

[table]

[th]ائارندیل (سروده خودم) [/th][th]گیل گالاد(سروده تالکین)[/th]

امواج دریا داستان او را با افتخار می سرایند.

قلمرو آخرینش زیبا بود و آبگین،

میان گاندولین و آروِرنین.

کشتی اش زیبا بود و فروزان و پاروانش طلایی،

و برق بادبانهای نقره ایش از دور دستها پیدا بود.

یگانه ستاره اش در دشت آسمان،

در کف دریای بزرگ هویدا بود.

سالها پیش سوار بر کشتی رفت،

و همه چشمها را به خود امیدوار کرد،

به سوی سرزمین آمان، آنجا که والاها آرمیده اند،

زیرا ستاره اش آخرین نور امید بود،

ستاره اِئارندیل آخرین سیلماریل.

[/td][td]"گيل-گالاد پادشاه اِلف‌ها بود،

چنگ‌ها داستان او را غمگينانه مي‌نوازند،

قلمرو آخرين‌اش زيبا بود و آزاد،

ميان كوهستا‌ن و دريا.

شمشيرش بلند بود و ضربت نيزه‌اش سهمگين بود،

و برق كلاهخودش از دوردست‌ها پيدا بود،

ستارگان بي‌شمار دشت آسمان،

در آينه زره نقره‌اش هويدا بود.

سال‌ها پيش،سوار بر اسب رفت،

و كس را ندانست كه‌‌‌ از آن پس در كجا سكني گزيد،

چرا كه ستاره‌اش در تاريكي افتاد،

در سرزمين موردور آنجا كه سايه‌ها آرميده‌اند..." .[/td]

[/table]

خیلی دوست داشتم از هر دو شعر(خوشامد گوئی به ائارندیل و سقوط گیل گالاد)بصورت همزمان تقلید کنم ولی بیشتر از دو مصراع نتونستم پیش برم:

اِئارندیل پر آوازه ترین دریانوردان بود،

امواج دریا آمدنش را در بی خبری میسرایند.

.

.

.

خب . شعری در وصف داگور براگولاخ سرودم . فقط اگه از نظر املایی چیزی کم و کسر دیدین ببخشین . کیبوردش سفته ! بعضی جاها به خاطر وزن و عروض شعر عمدا کلمه تغیر کرده پس اصلاح نکنید لطفا.

زمانی که شد نولدو را سروری

یکی خاندان بود در مهتری

وزان خاندان بود یک سرتری

امیر وزینی ، شهین سری

که بودست نام او فین گولفین

به نولدور همی بود شاه برین

همی وزنه ی قدرتش پر شده

به دور سیه خصم ، محصون شده

به لشکر شده آنگباند را حصین

گذشته پنجاه و صفری ازین

به گاه شب و دشت آرام بود

تو گویی همه لشگرش خواب بود

تنی چند او ، دیده بان داشتی

بر آن دشت او ، پاسبان داشتی

نبودش در آن گه هیچ اطلع

که دشمن ندارد کمی ، از سلحه

که خصمش بسی زیرک . پر قَدَر

ولی صبر کم بود ، حیف از هدر

کمی صبر اگر او ، میداشتی ،

ز ریشه هر آن الف ، برداشتی

به ناگه ، ناغافل آن شعله ای

بیامد برون از میان کهی

گرفت اندرش هرکه در دشت بود

بسوزید هر کس که در دست بود

شد حیران هر آن کس که آن صحنه دید

فرار همه کس از آن سخت بید

ز پیش تشُ ، سَم و دود سیه

گلایرونگ زرین بیاورد سپه

ز پس و زپشتش بسی بالروگ

وزان پس بوَد تا به دوزخ ، اورک

بکشت هر کسی در سر راه بود

بمرد هرکسی پیرو شاه بود

بدین سان شروع گشته است این نبرد

هر اورکی بدان نازد و آن سترد

به ناغافلان شعله اش شد شهیر

"دگور برگولاخ" اش بخوانند ، دیر

شروع اش بود در زمستان سخت

به پایان رسیده ش بهاران ، به بخت

چه بسیار الدار در آن شب بمرد

چه بسیار ارواح ، ماندوس شمرد

چه بسیار تن ، بی سر و گور بود

چه ستخوان که دودیده ، نَمسوز (نیمسوز) بود

بیفتاده هر سو تن سروری

بغلتیده هر سو سر سروری

چه بسیار نولدور دلیران پیر

بیامد در این گاه گاهان به زیر

ندنم چه تعداد مرد دلیر

از انسانیان کشته شد سیر ، سیر

بگشته ست چک چاک یه زخم سنان

تن برگولاس ، آن بئور پهلوان

بگشته ست سوراخ ز پیکان تیر

تن هادور و گوندور شیر گیر

ز تیغ کج اورکی و خصم و کین

بیوفتاد آنگرود و آیگنور ز زین

اگر چه بشد تمَّت آن شعله ها

ارد وتِّرین شعله را منتها

ز سوی دگر دورتونیون که بود

ببست راه این شعله و سَمُّ و دود

و لیکن نه هرگز ، سدی بوَد

که راه سپه را ، بند آورد

از آن پس دگر ، آرد گالن بمرد

به نام دگر گشته اش سر سپرد

که یعنی دگر آن همه خرمی

غبار نفس گیر شد ، شد غمی

قلمرو دیگر ، آن قلمرو نبود

ز هر سو دگر نولدو سرور نبود

سقوطید دیگر کارانتیر زمین

که این است خشم والای مهین

نه نیروی انسان به کار آیدت

نه جادوی الفی به یار آیدت

کارانتیر گریزید با مردمی

همان مردم کم شمار بقی

به یاری نخجیرگر الف سبز

ببستند هرگونه روزن و درز

به مردان آمرود و آمراس رسید

ز ایشان در آن دم ، یاری سزید

گریزید از معرکه ، سر سلام

ببرده ز جنگش بسی او الام

کله گورم و کورفین نماندند جای

چه مردم از ایشان بمردند ، وای

به سوی دژ فینرودی تاختند

به مردان ایشان مُضَف ساختند

گلایرونگ فرصت غنیمت شمرد

به سوی شِکَف مایگلور پیش برد

میان دو بازوی گلیون برفت

همه آن زمین ها ز سوزش بتفت

به کوه ره ریر وی درآمد سپس

هر آن مردمی یافتی ، راند پس

هر آن دژ که آنجا بوَد شد صحاب

هله ورن را وی ملوثید ، آب

در وصف نژاد فینرود فلاگوند و نبرد فین گولفین و مورگوث دفعه بعدی شعر میگم.

یا حق .

دوستان هیچ نظری راجع به شعر بنده ندارین ؟ اگه هست بگین تا در اشعار بعدی اصلاحاتی به وجود بیارم .

خب . شعری در وصف داگور براگولاخ سرودم . فقط اگه از نظر املایی چیزی کم و کسر دیدین ببخشین . کیبوردش سفته ! بعضی جاها به خاطر وزن و عروض شعر عمدا کلمه تغیر کرده پس اصلاح نکنید لطفا.

زمانی که شد نولدو را سروری

یکی خاندان بود در مهتری

وزان خاندان بود یک سرتری

امیر وزینی ، شهین سری

که بودست نام او فین گولفین

به نولدور همی بود شاه برین

همی وزنه ی قدرتش پر شده

به دور سیه خصم ، محصون شده

به لشکر شده آنگباند را حصین

گذشته پنجاه و صفری ازین

به گاه شب و دشت آرام بود

تو گویی همه لشگرش خواب بود

تنی چند او ، دیده بان داشتی

بر آن دشت او ، پاسبان داشتی

نبودش در آن گه هیچ اطلع

که دشمن ندارد کمی ، از سلحه

که خصمش بسی زیرک . پر قَدَر

ولی صبر کم بود ، حیف از هدر

کمی صبر اگر او ، میداشتی ،

ز ریشه هر آن الف ، برداشتی

به ناگه ، ناغافل آن شعله ای

بیامد برون از میان کهی

گرفت اندرش هرکه در دشت بود

بسوزید هر کس که در دست بود

شد حیران هر آن کس که آن صحنه دید

فرار همه کس از آن سخت بید

ز پیش تشُ ، سَم و دود سیه

گلایرونگ زرین بیاورد سپه

ز پس و زپشتش بسی بالروگ

وزان پس بوَد تا به دوزخ ، اورک

بکشت هر کسی در سر راه بود

بمرد هرکسی پیرو شاه بود

بدین سان شروع گشته است این نبرد

هر اورکی بدان نازد و آن سترد

به ناغافلان شعله اش شد شهیر

"دگور برگولاخ" اش بخوانند ....

وزنش "فعولا فعولا فعولا فعل" بود. وزن شاهنامه

خیلی جاها هم از لحاظ وزن به هم میریخت اما آهنگشو تا آخر حفظ کرده بودی...

بسیار عالی بود. معلومه که وقت زیادی صرفش کردی...خسته نباشی. همچنین معلومه که ذوق خوبی داری. میشه خوب به ابیات برسی و وزن هاشو بهتر کنی اما باید اعتراف کنم وقتی داشتم متن ا در قالب شاهنامه می خوندم نوعی احساس غرور بهم دست داد..

جای الوه خالیه...احساس میکنم :-?

دوستان هیچ نظری راجع به شعر بنده ندارین ؟ اگه هست بگین تا در اشعار بعدی اصلاحاتی به وجود بیارم .

زیبا بود! از اونجا که ما در آرشیو مقالاتمون " شعر فارسی درباره ی دنیای تالکین" داریم. خوبه که با مدیریت صحبت کنید شعرتون رو در اونجا قرار بدن.

این هم نبرد مورگوت و فینگولفین :

هم اینک رسیده خبر از نبرد

ز تن ها و اجساد بی روح و سرد

چو بشنید آن شه ، خبر از شکست ،

ز تخت و ز جانش بشویید دست

شنیده هم اکنون شکست سران

گریز ز میدان ، ز بد گوهران

در آندم ، جهان تیره و تار شد

به چشمان شه ، سقف آوار شد

گمان برد نولدور همه نیست گشت

همه خاندان هایشان پست گشت

هم اینک ز خشمش ، مجنون شده

ز دنیا بریده ، محزون شد

ز نومیدی وی ، افق رنگ باخت

به توسن پرید و سری پیش تاخت

همان اسب نیرو فزای سفید

که روخالورش در زمان نام بید

ز چشمان وی نور قدسی دمید

که هر کس در آن راه وی را بدید :

گمان برد اورومه آمد به جای

جهید از مسیر یورش ، زودپای

به دروازه های دژ خصم شد

دریغا که مغلوب آن خشم شد .

*****

دگر شاه ، آنجا تنها شده

گمان برد فرصت مهیا شده

نفیری ز شاخش بیاورد اوی

بکوبید دروازه جنس روی

ز فریاد وی ، دشت ها پر بگشت

بپیچید صوتش به قصر دهشت

گشود او دهانش به تیزی زبان ،

برون صوت وی ، چو تیر از کمان

که " ای تو سیه خصم بدخوی ما ،

تو ای دزد بد پیشه خود نما

برون شو زبون جبون لعین ،

به تن کن هم اکنون ، زره آهنین

خداوند و رب ستم پیشگان

تو ، معبود بیچاره بندگان ! "

به گوش سیه خصم شد آن صدا ،

به اکراه شد وی ز تختش جدا .

چو شرمنده شد از نگاه سران

رسیده صدا بر همه ، آن زمان

مهیا شد و رو به بالا گذاشت :

ز دخمه برون میشد و صبر داشت .

به آهستگی پا به هر پله داشت ،

طنین قدم های وی لرزه داشت .

نگاه شه نولدوری باز شد :

که دروازه خصم وی باز شد :

ز دروازه برجی سیه شد برون

بلند و عظیم و بسی بد شگون ،

به دستی سپر وی ، مکدر چو شب ،

چو طوفنده ابری ، سیاه و صعب .

به دست دگر پتک زیرین جهان ،

که نامش " گروند " بود در آن زمان

ولیکن به زیر آن شه نولدوری ،

ستاره نما ، چون امید پَری

به دستی سپر وی ، بلورین نشان ،

به دست دگر ، رینگیل درفشان ،

چو یخ میدرخشید شمشیر اوی ،

گزنده ، برنده ، دو دَمّ و دو سوی .

هم اکنون بگشته شروع آن نبرد

که آوازه اش پر ز دود و ز درد

به بالای سر برد مورگوت ، گروند

بکوبید وی بر زمین پتک کند

مغاکی پدید آمد از ضربه اش ،

که پر بود از دود و فواره تش

ولیکن شه نولدوری پر توان :

جهید همچونان آذرخش از مکان

به هر بار مورگوت به جهد تمام ،

به هر بار فینگولفین پر سلام ،

به هر بار ضربت ز دود و ز تش ،

به هر بار ز ابر سیه ، آذرخش .

بزد هفت زخم عمیق و دقیق ،

به خصم خودش ، آذرخشی ز میغ ،

بزد هفت ضجه ، سترگ سیاه ،

دمر شد همه اورک و بالروگ ، به گاه .

زمین شمالی شده پر طنین

از آن ضجه دردناک لعین

ولیکن دگر شاه ، خسته شده ،

سپر بر سر وی شکسته شده .

سه بار اوفتاد و زجان دست شست ،

سه بار دگر باز از جا بجست .

ولیکن زمین آبله گون نمود

دگر جای پایی برایش نبود .

بپیچید و افتاد در چاله ای :

در اندیشه خصم وی چاره ای :

به پای چپش گردن شاه کوفت ،

که نور از دل و دیده وی بروفت .

در اینجا ببین شاه قصه چه کرد .

به پایان رساند ضربتش این نبرد .

بکوبید رینگیل به پای حریف ،

ببرید پای رقیب سخیف .

ولیکن از این ضربت وی چه سود :

هم اکنون دگر شاه ما غرقه بود .

شده غرقه در خون پای رقیب ،

به گودال خون ، داده جان وی غریب.

چنین شد سرانجام شاه برین

شده کشته در خون ، نقش زمین

ولیکن حریفش رهایش نکرد :

تن پاک وی را به دست خرد کرد

فراخواند گرگان خود را به خوان

به دندان کشند از تنش استخوان

دگر بیش از این قدسیان و والار

به تاب و تحمل ندارند بار :

فرستاد مانوه توروندور به جای

که تا آورد نعش شه را به جای.

کریسایگریم را رها کرد اوی

به فرمان مانوه به جا گشت اوی

به پنجه ز مورگوت چهره درید

ز بالش نوایی ز مانوه شنید.

به دخمه بشد باز خصم سیه

به خواری ، به خفت ، میان سپه

رهانید از چنگ گرگان اوی ،

توروندور ، تن شاه نولدور ز سوی

از آن روز مورگوت ، گه گاه و گه ،

که خواهد شود از سوی جایگه ،

به پای شل و لنگ لنگان رود

روانش همه پر پریشان شود .

کنون هم ز زخمان تیغی چو یخ ،

بنالد چو تشنه به صحرای فَخ

کنون نیز ردی ز زخمی بزرگ

ز پنجه بمانده به رویش سترگ

و اما توروندور تن شاه را

ببرد اندرون در میان ، صخره ها

همانجا که نامش پر آوازه شد

به شهر نهان صخره ها یاد شد

شه گوندولین روی تپه ز یاد

بر آورد گورپشته ای رو به باد

به سنگی سترگ از نشان پدر

علامت نشان کرد آن تپه سر

به پایان شد و این قصه سوزناک

سیه تیغ ، نامت شود تابناک .

امیدوارم خوشتون اومده باشه . هفته آینده : داستان فرزندان هورین ، قسمت اول .

خب دوستان. نظرتون راجع به شعر جديد چي بود؟ مقبول افتاد؟نسبت به شعر قبلي چطور بود؟

در مورد فرزندان هورين چه غالب شعري رو پيشنهاد ميكنيد؟ لطفا با دليل پيشنهادتون رو مطرح كنيد.

خب ، مثل اينكه كسي نظري نداره. اما بنده نااميد بشو نيستم.

مطمئن هستم كه خيلي هاتون موسيقي blunt the knives هابيت رو دوست دارين ، گفتم به فارسي برگردونم . لازم به ذكره كه بعضي تيكه ها براي جور دراومدن قافيه و وزن حذف يا تغير داشتن :

كارد كند كن ، چنگال خم!

بطري هارو بكوب رو هم !

كاسه بشقابارو خرد كن !

بيلبو بدش مياد؟! ولش كن!

روميزي هارو پاره كن!

چربي ها رو با پات له كن!

روي درها شراب بريز!

آشپزخونه رو شيرمالي كن!

كوزه ها رو بنداز تو آبجوش !

هم بزن با ميله اي توش!

اگه يكيشون سالم موند...

قل بده تو سالن زير و روش!

بيلبو بدش مياد؟! ولش كن!

البته بنده مثل گندالف عزيز و پيجك جان امكانات لازم براي ميكس اين آهنگ رو كليپ اصلي رو ندارم و اگرنه صدام واسه خوندن عاليه :دي !

به هر حال اميدوارم مقبول افتد .

قالب مناسب واسه فرزندان هورين هم نگفتين چيه ها!

واقعا بنده اينقدر منفورم كه يكي حاضر نيست به پستم جواب بده!

اصلا قيد فرزندان هورين رو زدم !

واقعا بنده اينقدر منفورم كه يكي حاضر نيست به پستم جواب بده!

اصلا قيد فرزندان هورين رو زدم !

میگم اگه امکانش هست این آهنگ misty mountens cold هابیت رو یه قالب خوب بهش بدید

چون الان همه منتظر فیلم هابیت هستن بشینن فارسیشو بخونن تا فیلم بیاد

ممنون

واقعا بنده اينقدر منفورم كه يكي حاضر نيست به پستم جواب بده!

اصلا قيد فرزندان هورين رو زدم !

دوست عزیز حتما لازم نیست کسی پستی بزنه. یه نگاه به امتیازاتت بنداز، اون وقت جوابت رو می گیری.

از اینکه یه شاعر دیگه تو فروم هست، خیلی خوشحال شدم. تا اینجا من و تو و آگارواین از شاعران آردا هستیم :)

اگه میشه فرزندان هورین رو به قالب شعر نو دربیار. فکر کنم الان کلا قال شاعری رو بزنی با این پیشنهاد :دی

موفق باشی. منتظر شعرهای بعدیت می مونم.

میگم اگه امکانش هست این آهنگ misty mountens cold هابیت رو یه قالب خوب بهش بدید

چون الان همه منتظر فیلم هابیت هستن بشینن فارسیشو بخونن تا فیلم بیاد

ممنون

هرچند لایق نیست، ولی من این اثر رو به شما توصیه میکنم:

https://arda.ir/forum...indpost&p=30243

اول روز فرهنگ و ادب پارسی مبارک {که البته دیروز بود}

دوم :من با اجازه شعرای سایت آردا ترجمه شعری رو که لگولاس توی صفحه666کتاب یاران حلقه می خونه را دوباره شعر کردم البته بعضی جاهاش مشکل داره و بعضی جاهاشم تغییر دادم ^__^

دوشیزه الفی بود در روزگار باستان

همچون ستاره روشن در روز هم درخشان

حاشیه ای زرین داشت سفید بود ردایش

خاکستری نقره گون ،جلوه ی کفش هایش

ستاره بر جبین و انوار برگیسوان

چون آفتاب زرین بر شاخه درختان

در لورین الفیان

گیسوانش بلند و سفید دستان او

بی ریا و با صفا چون ماه سیمای او

وقت وزیدن باد چون نور پر میکشید

در این سو و در آن سو چون برگ بید سفید

در کنارِ نیمرودل،آبشارِ زیبِ لورین

آب زلال و خنک درخشان و بلورین

نغمه ی زیبای او چون آبشار ،نقره فام

در آبگیر رخشان می ریخت نرم و آرام

اکنون کجاست امروز ،نی کس نداند کجاست

در زیر مهر تابان یا در دل سایه هاست

از دیرباز گم شد نیمرودل مه جبین

آواره در کوهستان دل تنگ و قلبی غمین

بندر خاکستری مامن الفیان بود

کشتی ها در پشت کوه از باد در امان بود

ماندند در انتظار دقائقی بی شمار

دور از کف و موج و باد درگوشه ،صیف و بهار

در خطه شمالی باد شابه برخاست

فریاد خشم سر داد،از گرمی فضا کاست

ا زآن خلیج الفی کشتی رمید گم شد

دور شد از کرانه با موج همسفر شد

آمد پگاه تیره خشکی که محو گردید

کوه سترگ و عظیم خاکستری گرائید

دریا و امواج او به هر طرف راندشان

پاشش خیزابه ها آزار دادچشمشان

نگاه کرد آمروت ساحل چه رنگ پریده

در پس موج دریا خطی از آن خزیده

بر باد نفرین گرفت کشتی بی وفا را

زیرا از او می گرفت نیمرودل زیبا را

از دیرباز او بود پادشه الفیان

فرمانروای جنگل ،دره ها و درختان

شاخه های درختان بودند رنگ طلا

در زمانِ بهارِ لوتلورین ِ زیبا

دیدند روی عرشه درون دریا جهید

چون تیر رسته از بند ناگه دوید و پرید

با شیرجه گم شد در قعر آغوش موج

چون مرغ فرود آمد در قعر رفت از اوج

بادی وزید هر دم بر موی تابدارش

کف میدرخشید و موج میریخت در کنارش

از دور دیدند اورا ،زیبا قوی و پرزور

مانند قویی بزرگ هر لحظه میشود دور

تا به کنون از غرب نیامده ست پیامی

نه از ساحل این سو نبوده است کلامی

سالیان بیشمار الفیان در انتظار

نیامده ست آمروت دوباره بین الدار

پ.ن:همین حالا تموم شد نتونستم تا صبح صبر کنم :))

شعر سروییدم !

"دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ؟* ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد ؟"

برهوت اسماگی گر دست ما بیاید *دنیا شود گلستان هر دم شکوفه بارد

این وادی جگرسوز پیتر جکسون ندارد *شهروند استرالیا باید به خود ببالد

ما چه کنیم آخر ؟ایران اکران ندارد * در سینما آمریکا انسان زدر ببارد

قدر چنین گوهری هر منتقد نداند *با امتیاز اندک از خجلتش در آید

سه گانه ی قشنگش هر جایزه نشاید * گلدن گلوب و اسکار باید بر او بر آید

برّهوت اسماگش گر زودتر نیاید *بارانی از اشک و آه بر چهرمان ببارد

کیفیت خوب آن کی و کجا بیاید ؟* از دانشم خارج است بانو دگر نداند

شعر سروییدم !

"دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ؟* ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد ؟"

برهوت اسماگی گر دست ما بیاید *دنیا شود گلستان هر دم شکوفه بارد

این وادی جگرسوز پیتر جکسون ندارد *شهروند استرالیا باید به خود ببالد

ما چه کنیم آخر ؟ایران اکران ندارد * در سینما آمریکا انسان زدر ببارد

قدر چنین گوهری هر منتقد نداند *با امتیاز اندک از خجلتش در آید

سه گانه ی قشنگش هر جایزه نشاید * گلدن گلوب و اسکار باید بر او بر آید

برّهوت اسماگش گر زودتر نیاید *بارانی از اشک و آه بر چهرمان ببارد

کیفیت خوب آن کی و کجا بیاید ؟* از دانشم خارج است بانو دگر نداند

@-)

خیلی خیلی جالب بود بانو! .. به به! ... نتونستم پست ندم! .. خیلی جالب بود! .. و فککنم عقده هاتونو روش خالی کردی!

سه گانه ی قشنگش هر جایزه نشاید * گلدن گلوب و اسکار باید بر او بر آید

..

اون تاج سیمین (!) وایت ویچ هم عالی بود .. فحش چرا لیدی تراندویل؟! .. جدی خیلی قشنگ بود!

من برم چیزی سروپا کنم! :دی! ... بیکارم ! ..

این بود یک شعر کوتاه درموردلگولاس که خودم گفتم

post-2674-0-62668800-1390153822_thumb.jp

این شرح حال بنده در سفر و گرمای هرمزگان كه فکر هابیت یه لحظه دست از سرم برنداشت. فقط یه کم عجله ای شد دور و بریا هم سکوت نمیکردن كه فرد اندیشمندی مثل من بتونه به افکارش نظم بده! @};- خلاصه از هر دری سخنی شد…

مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید/هابیت خوب مگر گیر کسی می آید

مانده ایم بیکار و ول لنگ بلوری نسخه ای/آخر این نسخه ی mkvمگر کار مرا می سازد؟

در میان جمعی ام کز دم همه بی بهره اند/جملگی را بی بصیرت گویی بار آورده اند

هرچه در گوش پدر خوانم مگر گوشم کند؟/این دل تنگ مرا مادر مگر درمان کند

مادر هم انگار مرا دیگر نمی بیند زیاد/تا سخن از هابیت گفتمش مرا زود برد ز یاد

من غریبم در اینجا و کسی نشناستم/یاری اندر کس نمیبینم تالکین دوستان را چه شد؟

هرکه چون من غرق شد در بحر آردای وسیع/از چه کس باید بپرسد دور دوران را چه شد؟

قبل از اینکه دوستان متذکر بشن خودم بگم كه دو بیت آخر خیلی خوب نیستن. همچین وزن خرابی از من بعیده ولی واقعا توی قافیه گیر کرده بودم @};-

حدود نيم ساعت طول كشيد اما شعر خوبي شد؛حتما بخونيد

به آردا ميروم با چشم بي تاب/نگاهي ميكنم بالا به مهتاب

نمايه بي صدا و سوت و كور است/نظر صفر و پيامم بي عبور است

شدم وسواس بر آردا و بدبين/به استاد عزيزم آقا تالكين

هزاران تايپك و ده ها مقاله/نظر دادن براي من محاله!

به استادان آردا مژده اي ده/به مهدي،تور،بر گندالف و الوه

كه شاعر در نظر چون كارد بوده/بدان شاعر همان ويزارد بوده

@};- @};-

شعر دوم:دلبستگي به آردا...!!

««تقديم به همه ي دوستان آردايي»»

نشستم بي صدا در زير سايه/نگاهم روبرو روي نمايه

يكي در تايپكش تصوير دارد/يكي در ذهن خود تزوير دارد

يكي استاد و نامش هم به شهرت/به تعداد علامت هاي مثبت

دگر تعداد تايپك ها زياد است/ بدان تالكين ما هم زنده ياد است

ز شوراي خردمندان بگويم/كمي هم از محبت ها بجويم

بگويم هر چه گشتم من درآنجا/نديدم سايتي كامل تر ز آردا !

هميشه عاشقت بودم و هستم/نمي افتد دگر لپ تاپ ز دستم

سلام به همه ي دوستان آردايي؛اميد وارم از شعراي ناچيز من خوشتون اومده باشه.

بعد از ده ها دانلود ناموفق و ضايع كننده،حسرت ديدن كامل هابيت تو دلم موند اما خب چه ميشه كرد؟بايد صبر كنم تا وارد بازار CD بشه.شعر سوم رو در همين مورد سرودم:دي

شعر سوم: دانلود هاي ناموفق..!

پيتر جكسون بيا زودي به خوابم/كه خسته،نا اميد و دلخرابم

دگر هوش و حواسم با خودم نيست/دگر حتي نخواهم نمره ي بيست

نفهميدم كدامين لينك خوب است/كدامين لينك دانلود بي غروب است

يكي تا نصفه نيمه دانلودش كرد/يكي از حجم دانلود بيخودش كرد

پيتر جكسون بيا زودي به خوابم/كه خسته،نا اميد و دلخرابم!

بيا تا بر نگاهت جان فروشم/براي شادي ات آتش بنوشم

هابيت ميخواهم؛اين را من ندارم/از اين لينكاي دانلود بي قرارم

بسي رفتم به دنبال سر و سايت/همش فيلتر،همش پرتي و آفسايت

پيتر جكسون بيا زودي به خوابم/كه خسته،نا اميد و دلخرابم!

به هر سايتي كه رفتم پول ميخواست/برايم دانلود مفتي نميخواست

اكانت عضويت با خود ندارم/به خود گفتم چقد بدبخت و خارم

دگر دل را به خود بيتاب بينم/هابيت اصل را در خواب بينم

پيتر جكسون بيا زودي به خوابم/كه خسته،نا اميد و دلخرابم!

تقديم به پيتر جكسون عزيز <_<

به ارو قسم كه اسمت/هميشه روي لبامه

شايد عقلم سر و ته شه/ولي ياد تو باهامه

حس نور گرم تالكين/كه شبا مياد به خوابت

ميزنه با يك تبسم/ملك آردا رو به نامت

كاش من هم با تو باشم/مثل يك تب مثل يك كارد

من كجام و تو كجايي/خسته شد بيچاره (ويزارد)!

تو خيالم با تو هستم/با پريشاني و مستي

شعرمو برات ميخونم/چون پيتر جكسون تو هستي

وسوسه سائورون

گفتم در دنیای تالکین به آن صورت نظمی وجود نداره پس تصمیم گرفتم برای شما عزیزان نظمی ترتیب دهم تا لذت ببرید و دنیای تالکین نیز با شخصیت های شرورش زیباتر شود.

سائورون شبی رفت به دنبال جوانی

آراسته با شكل مخوفی بر و رو را

گفتا كه: «منم خوف و اگر خواهی زنهار

باید بگزینی تو یكی زین سه خطر را

یا شاه امین,خودت را بکشی زار

یا بشکنی تو دین خود و حرف پدر را

یا اینکه شوی چندی شما مطیع بنده

لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت

كز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

گفتا: «پدر و شاه من هردو عزیزند

هرگز نكنم ترك ادب این دو نفر را

چون میتوان اندی شوم مطیع سائورون

خادم میشوم تا بکنم چاره ی شر را

وی روزی بشد خادم آن فرد ستم گر

هم دین خودش رفت و همی کشت شاه را

ای كاش شود خشك بن شر و خداوند

زین فرد خشن حفظ كند نوع بشر را

شعر: طلوع فرمانروا شاعر:VICTOR

روزی از روزگار آن زمان

برپا شد جشنی در شهری زیبا

دید هابیت کهنسال

دوستش را پس از سالها

پیرمردی خنده رو و لطیف

با شنل و ریشی عریض

با هم گفتند ز خوبی ها وبدی ها

یاد آوردند در خاطر ز خوشی ها

گندالف خاکستر پوش در آن شب

دید قدرت اسائرون در خفا

حلقه را زدوست گرفت و مهر و موم زده

آشکار کرد رازش را حضور برادر زاده

او را برگزید و راهیش کرد

به سوی کوه نابودی عازمش کرد

هابیت جوان با دوست با وفاش

به سوی سرنوشت خویش راه افتاد

در هیاهوی آردا شتافت

رسیدند به روستایی مجاور

طبق گفته دوست هاجر

در استراحتگاه کردند تامل

آشنا شدند با رهرویی

که نامش نهاده بودند آراگورن

یاران با سرنوشت جهان

افتادند به راهی بی کران

دری این مسیر خطر ها کردند و قرار

سر انجام رسیدند به دره ها وسرزمینی در آن

مکانی بس زیبا و نهان

آرام و پر رویا

مردمان آن مهربان و ساده دل

یکتا بود شهری که نامش بود ریوندل

چشم به الروند باز کردند

و یاران حلقه رو کامل

بر پایان مسیر عهد بستند

زیر ستارگان شب قدم زدند

به جنگل انبوهی رسیدند

به زمین افتاده تا نفسی یابند

که اورک ها آرامش را دریدند

برای پاس از حلقه فدا شد وارث برج سفید

آراگورن در جنگ دید مرگ برومیر

تن بی جان را با احترام به آب سپردند و شدند رهسپار

منتظر سرنوشتی که

ساخته شده به دست ایلوواتار

یاران حلقه از هم شدند جدا

تا به اتمام برسد ماموریت آنها

اراده ی خود را برای پیمودن مسیر باز آفریدند

و برای مقاومت به سوی مقصد دویدند

دو هابیت جوان یافتند موجودی

که سر بود از آنان در گستاخی

دو یار با راهنما به دنبال کوه گشتند

و به سوی جنگ با نفس رفتند

اورک ها پس از چند شکست

برای حمله نهایی خود نفس گرفتند

عزمشان را برای چیرگی باز پس گرفتند

برای سائرون ارتشی عظیم بود

هدفش نابودی میناس تری یت بود

شهر در حال سقوط می سوخت که نور تابید

خورشید تابان ، پادشاه آینده

با یارانش به سوی شهر تازید

شهر رو از نابودی رهانید

خود را وارث آراتورن خوانید

هابیت کوچک باید کاری می کرد

باید کاری ناشدنی می کرد

به کوه نابودی

به زادگاه حلقه دست یافت

در صدد نابودی آن بر خواست

اما حلقه بر او چیره شد

روحش را بر حلقه در یافت

راهنما حلقه را از او ستاند

غروب زندگیش را حلقه به او داد

او را همراه خود به درون کوه کشاند

و جهان از ارباب حلقه ها خود را رهاند

بقیشو خودتون می دونید...

ممنون که حوصله کردید این شعر رو خوندید، اگه کم و کاستی داره ببخشید دیگه، توانم تا همین قدر بود ولی سعی می کنم بهتر از این شعر بنویسم :huh:

سلام به همه،اين شعريه كه در مورد ياران حلقه سرودم،اميدوارم خوشتون بياد.

كنون رسم ياران حلقه شنو / " دگر ها شنيدستي اين هم شنو"

نخست رسم شيردل ترين يار ما / فرودوبگينز دانا شنو

سپس رسم سم،يار نيكو سرشت / كه هستي مهتر ز او كم نوشت

پس از آن گندالف جادوگر است / كسي كه سرشتش ز انسان سر است

ز گوندور آمده پيلتني شهسوار / بورومير،شهزاده ي آن ديار

دگر نام،نام شه گوندور است / آراگورن اله سار شه مردم است

ز مردان سبز بيشه هيچ نيست نام / مگر لگولاس،آن كماندار تام

و گيملي دگر ياور حلقه است / دلير و شجاع و يلي زيرك است

مري و پپين آن دو يار دلير / شجاعند و تيزند به مانند شير

و اينان همانند كه نامي شدند / همان كه رقيب سياهي شدند

ميانه زمين هرچه دارد كنون / ز اين ياوراني است كه راهي شدند

با عرض اجازت

شعری که ممکن کمی مشکل ادشته باشد اما برایش خیلی زحمت کشیده ام:

گلائرونگ :

به تو گویم کی بوده گلائرونگ/که دارد سرنوشتی مجهول وگنک

که او اژدهایی بود آتشین دم/همه اورک کرده جلویش کمر خم

همه الدار بترسید از بردن نام او/همین کرده جهان را به کام او

کشید نارگوتروند را به توبره اش/که او بود دوای درد و چاره اش(گلائرونگ باندی بر زخم های ملکور و دوای درد ملکور بود)

با چشمان بازش تورین را فریفت/ولی بازهم آبرویش نریخت

همه آدمیان جلوش مثل مور/کشت همه را چه زاغ و چه بور

همه کس را ز خود ترس داده/خود شیطان را نیز درس داده

نگفتم غلوه ز اعمال او/ بسی جان سپردم ز افعال او

ف.ف(فین رود فلاگوند)

خب من پس از مدت ها هوس کردم  دوباره ترجمه ای رو تبدیل به شعر کنم .البته شعر نمیشه اسمش رو گذاشت بیشتر به یه فرم آهنگین درش آوردم .

شعر سقوط گیل گالاد هستش که سم در کتاب یاران حلقه میخونه :

گیل گالاد بود پادشاه الف ها:

چنگ نوازان ساختند غمگین برایش نغمه ها

واپسین مرز های او زیبنده و آزاد بود

گستریده در میان بحر و کوه و  صخره ها

***

شمشیر او بلند و نیزه ای او بران بود

برق کلاه خودش از دور نمایان بود

ستارگان بی شمار در دشت های آسمان

بر زره سیمینش چون آیینه عیان بود

***

اما به دورها تاخت ،ناچار دیرزمانی

مامن چه جایی گرفت ؟نتوان که گفت کلامی

در تیرگی سقوط کرد ستاره ی بخت او

جایی که سایه هایند ،در موردورِ تباهی