سلام دوستان من این داستان نه چندان بلند رو قرار دادم تا با بنده آشنایی کامل پیدا کنید و نام واقعی و وظیفه ی اصلی من رو بدونید خوشحال میشم بخونیدش.
نکته:لطفا با بقیه ی داستان ها مقایسه و به اون ها کار نگیرید.
بالاخره فرا رسید آن روز بزرگ که آراشورگ اتحاد را ایجاد و مردم را پیرو خود کرد.
آنها از کمپ های جان پناه دره ی بور خارج شدند و با آمادگی کامل به سمت سرزمین میانه به راه افتادند.
حال زمانی است که گفته میشود پلیدی پدید آمده و سایه های وحشت مردم را میترسانند گاهی کوه نابودی فوران های عظیم می کند و مردم از اشباح اهریمنی سخن میگویند.
آراشورگ و مردمانش به سرزمین میانه وارد شدند آنها برای حفظ جان خود موردور را که از رشته کوه هایی بلند محاصره شده است را انتخاب میکنند در آن ساکن و زندگی میکنند.
بوی خاکستر مردم را آزار میدهد مدتی بعد بوی مردار همه جارا فرا میگیرد همه ناراضی هستند شب ها گفته میشود صدای زمزمه می آید موجوداتی عجیب و خوک مانند دیده میشوند و کودکان ناپدید...
انگار نیرویی میخواهد آنها را از موردور خارج کند کم کم پس از سه سال صدایی خوف آور از دهانه ی آتش فشان به گوش میرسد که میگوید: (نابودی، نابودی از آن شماست، شما را نابود خواهم کرد، در کسری از ثانیه...) و با گفتن این جمله ناگهان کوه فوران میکند و بمب های آتشفشانی به کیلومتر ها دور تر پرتاب میشوند. آنگاه آراشورگ دلیر و جسور قصد ترک سرزمین وسیع موردور را میکند اما این بار شاید بتوان حدس زد با مردمش کجا خواهد رفت.
او تمام این چند سال سکونت در موردور را مشغول ساخت قلعه ای پر صلابت و شکیل تنها چند کیلومتر دور تر از موردور بود، قلعه ای به بزرگی کوه فارتیروزارد.
بازار,خانه,سیاهچال,سربازخانه و...وهمه در آن قلعه بنا بود مردم با آسایش زندگی میکردند بدون هیچ ترسی از دشمنان خود بالاخره وقتی مردم سامان گرفتند آراشورگ فرمانروایی را به وجود آورد به نام فرمانروایی گوندور و با اعتماد مردم به تخت نشست سربازانی قدرتمند و زره پولادی به تن را پرورش داد فرماندهانی را برگزید اما مشکلی بزرگ به وجود آمد:
جمعیت قلعه افزایش یافته بود و جایی برای تازه متولد شدگان نبود پس او تصمیم گرفت چندین کیلومتر جلوتر از گوندور شهری را به وجود آورد تا رعایا و مردم عادی در آن ساکن شوند و اصیل زادگان در گوندور بودند.
اوضاع به خوبی پیش میرفت فرمانروایی گوندور چندین سال پاینده بود الف ها به انسانها ملحق شده بودند تا جلوی اهریمن را بگیرند اما نمیتوانستند. فرمانروای تاریکی سائورون قدرتمند تر از این حرف هابود آرامور فرمانروای گوندورکه تازه به تخت نشسته بود کلافه شده بود بسیاری از سربازان خود را از دست داده بود و نمیدانست چه کند! تا اینکه روزی یکی از سربازان گوندور به ملاقات آرامور رفت از او خواست تا به وی اعتماد کند و به کمک او سایرون را نابود کند آرامور ابتدا نپذیرفت اما با اصرار اطرافیان قبول کرد.
نام سرباز: پیتر نادمو
وظیفه گذشته: سرباز دژها ی قلعه
وظیفه ی تازه:نماینده ی گوندور
لقب:فیثاغورث
او مهمترین وظیفه را در گوندور بر عهده دارد. ابتدا به پادشاه گفت نامی برای قلعه ی گوندور برگزیند، پیتر نادمو نام میناس تی ریت را انتخاب کرد و به دلیل تدبیرو استدلالی که داشت به فیثاغورث مشهور شده بود.
روز موعود فرا رسید مردم گریان از او استقبال میکردند و او هم با ناراحتی از میناس تی ریت خارج شد و تنها به سمت موردور به راه افتاد. پس از یک ماه به موردور رسید اما راهی برای ورود به موردور نبود تا ماموریت ویژه ی خود را انجام دهد او پشت صخره ها منتظر ماند تا چند سرباز از دربازه ی سیاه خارج شدند و با آنها به نبرد پرداخت و به نابودی سپردشان و او در این هنگام بود که میبایست مدت طویلی رنج و عذاب را تحمل میکرد اولین سختی او این بود که باید بدن بدبو و کثیف اورک ها را متلا شی میکرد و پوست آنها را به بدن میکشید تا کسی متوجه انسان بودن او نشود پس از کشیدن پوست اورک به بدنش زره های آن را به تن کرد و به عنوان سرباز سایرون وارد موردور شد. ماموریت فیثاغورث در موردور آغاز شد...