ملکور به وسیله ی سائرون...علم آئوله رو آموخت..
و به وسیله ی سائرون..
توانست امتیازات زیادی رو کسب کنه..
و این که ملکور میتونه اندک چیز هایی رو خلق کنه..
درسته...
ملکور در تاریکی میتوانست کار هایی رو بکند..
و اون اندک تاریکی که در هنگام موسیقی آینور ملکور نظم رو به هم میزد..
درسته..همون اندک کار کرد و میزانی توانایی بسیار اندکی برای ملکور محیا شد...
که توانست حلقه ی یوا را در لورین پس از نابودی کامل لورین بسازد..
و از ابزار الف ها کمک گرفت..
که بخاطر این که ملکور در موسیقی...اندک نا نظمی به وجود آورده بود..
توانست از همان اندک نا نظمی...و یا به معنای دیگر(سیاهی)
یک حلقه ی قدرت کوچک بسازد..که البته سائرون با جسم فیزیکی و اون وجود حاکمیش...در ریوندل توانست
حلقه ی بهتری بسازد که به اسم خودش بود(Sauron) که همتای همان حلقه ای بود که ساخته بود...
ولی هر دو حلقه در بخش وسیع روهان...متلاشی و آتش گرفتند..
و در 232 دوره ی پنجم از زمین فرار کرد و به آسمان رفت... و خودش را به نحوی پنهان داشت...
تا که در سال 2362 که معادل تقریبا 2000 سال و یا کمی بیشتر میشه...
ملکور دباره در همان منطقه ای که رفته بود برگشت..
و این بار با خشم آیلوواتار ملکور نابود شد...
("در موقع رفتن به اسمان...ملکور...میزانی سنگ و میزانی خون خیس چسپیده به سنگ را
از زمین برداشت...و هیچ کس از این کارش...سر در نیاورد.. و اهمیتی داده نشد..")
ولی به گفته ی ماندوس..و بقیه ی الف ها و آینور ها که پلیدی را درک میکردند..
اون هنوز وجود داشت..
ولی از (بود ائا) به بیرون انداخته شد...
در این جا بود که اندک احساسی که در درون آینور ها بود...از بین رفت و فکر کردن..ملکور نابود شد...
ولی هیچ معلوم نیست که ملکور باز هم با همان علم اندکی که داشت...بتواند همان طور که جسمی را برای سائرون
بیدار کرد..
به دور از چشم تمام آینور ها جهان دیگری برای خود درست کرده و برای مبارزه با منشاء مشکلاتش که آیلوواتار بود... به جنگ بپر دازد..
که این زمان درازی رو میبرد..
پس فعلا هیچ کاری رو نمیکرد...جزء تفکر و حل معما هایی که بتواند چکونه دباره حلقه ای بسازد و با آن حلقه....بتواند نیروی لازم را بر خود بکشاند.. و با آن نیرو کاری را بکند....
علت این که امکان داشت دباره نظام تشکیل دهد این بود که عنصری از آردا که سنگ بود... و قطره ای خون از موجودات آن داشت...
و این دو عنصر خون و سنگ... یا همان خاک... چون از دنیای ائا خارج شده بود. پس آئوله و آینور های حاکم بر این عنصر ها..
اطلاعی از این دو عنصر نداشته و یا به معنای دیگر ملکور اونو دزدیده بود...
پس ملکور با شکنجه و سیاه کردن این دو عنصر... اون رو پایداری بخشید..
و این پایداری... منشاء پایداری ملکور شد..
و ملکور با خون الف و انسانی که به صورت ترکیبی...به همراه داشت...آب به وجود آورد...
با عنصر (آب/خون) سنکی که داشت را به دو قسمت تقسیم کرد...
و با آبی که داشت... به صورت اندک اندک ..تکه ای از آن سنگ کوچک را فرسایش داد و به خاک تبدیل کرد
و با این دو عنصر (خاک/سنک) با پلیدی جانش تابید..و آنها را سیاهی و Eivl کرد.. ارز هر دوی اینها مقدار کمی
آهن..که بسیار کم بود به دست آورد..
ملکور با دیدن این مقدار آهن...باز هم بسیار خوش حال شد...
و با آهن...سنگ... و پلیدی و سیاهی خودش... آتشی را شعله ور کرده و از آن آهن را زوب کرد..
ملکور با همین مقدار آهن..
فرمول آن را از سه عنصر دیگر جامد...مایع گاز... ساخت..
و آهن لازم خود را برای ساخت حلقه ای کوچک فراهم کرد.
و با فراهم کردن حلقه....شروع به خواندن...وردی کرد که...سائرون...به او...هنگامی که با روحش...دیدار کرد. یاد داده بود و با همان امکانات حلقه را..ساخت..
حلقه ی کوچک...طی زمان درازی...انرژی خود را به دست آورد..
اون نیز کاری را کرد که سائرون میخواست انجام دهد.
ملکور در آن جای بی نام نشان...حلقه ی خود را طی زمان بسیار درازی ساخت..و اون انرژِ که برای خود میخواست را به دست آورد...
و از انرژی جامد ماسع گاز...توانست قدرت حلقه ای ضعیف را تکمیل کند..
و از این فرمول..اون شروع به تکسیر این سه عنصر جامد مایع و گاز شد...
و با اون...باز آهن دیگری... را به بیرون کشید...
و از آن...دباره حلقه ای را ساخت...
یکی حلقه ی مادر...معروف به میدر...که در اینگلیسی به این کلمه صدا میشه..و با قدرت اندکی که در اون حلقه نهوفته بود...
حلقه ای دیگر را شروع به ساخت کرد...که در طول این مدت اون شروع به پرورش تمام استعداد های نهفته در این حلقه شد.
و الا رقم این که کسی هم در اون غربت از اون اطلاعی نداشت....
همچنان شروع به ساخت حلقه ی دومش میکنه...و بدون هیچ نگرانیی ادامه میده..
اون خاک خون آردارو دزدید و با اون عناصر جامد مایع گاز را ساخت..و اونارو با سیاهی...خودش...شکنجه و سیاه کرد.
و آبی که از خون شکنجه شده چکید..همانند چرکی بود که بسیار زشت و پلید بود..
و از این عناصر آهن را بیرون کشید.
و با آهن... حلقه ساخت..و با حلقه...قدرت گرفت تا حلقه ای دیگر را بسازد... که طی زمان درازی.....بسیار دراز....اون
توانست بسازد..
خلاصه.
خلاصه
خلاصه
و خلاصه تر...
اون با حلقه ی دوم..که یکی در دست چپش بود... و دیگری در دست راست او..
حلقه بر او که استعداد...های بسیار کمی داشت...بخشید..
همچون تیز هوشی...هوش یاری....از همه مهم تر....قدرت...
و تمام اون استعداد هایی که کم بودن در ملکور....بسیار...شکفتند...
ملکور با این استعداد...و با روح بزرگی که تازه به دست آورده بود..
بخش کوچکی از اون روح رو از بدنش جد کرده...و کلیدی را بر آن نهاد..
که این روح جدا....همیشه... برایش مسخر باشد
در آن دنیا هیچ اسمی برای هیچ چیزی نبود...اصلا هیچی وجود نداشت
جزء عناصر زیر...که بسیار اندک بودن
آتش(از سیاهی)
آب(از خون)
خاک(از سنگ)
سنگ(از صحرای هاراد)
خون(از الف و انسان که به صورت ترکیبی است)
آهن(از خاک و از سنگ)
با این عناصر بود که ملکور کار خود را راه مینداخت..
ملکور از روح پلیدش روح دیگری را از خود جدا کرد..و این روح را
برای این که اسمی داشته باشد..
...........در این لحظه ملکور به یاد اسم دومش مرگود یا مرگوت را نهاد.
و روح پلید او را نیز....سیاه و کبود کرد...و اون رو مسخر خود کرد... و استعداد هایی رو از اون گرفت..
همچون خواندن فکرش... و خواندن روحش...و خیانت ...
و از سه عنصر آب.خاک . خون .
برای اون یک جسم ساخت.
جسمی شبیه جسم ارک ها.
و شبیه یک نوع انسانی که قبلا شبیه الف ها بوده...و بعد از شکنجه شبیه ارک شده..
و با اون جسم ارک مانند..
شروع ساخت حلقه ای را کرد که باز هم از عناصر آهن کمک گرفت.
و این حلقه نصبتا بسیار قوی بود..
و همچون که حلقه ی دوم از حلقه ی اول قوی تر بود.
ملکور با این حلقه...باز هم
قفلی را بر آن نهاد که این موجود...خیانت نکند..
و توانایی هایی را از حلقه ی خود برداشت.
و بعد بر جسم اون تقدیم کرد.
و روح آلوده ی اون نیز بر جسم ساخته شده...وارد شد...
ملکور برای خود...
در اون جهان پلید.
خاک و سنگ تولید کرد.
چون فرمول این دو رو پیدا کرده بود...
و چون قبلا توانایی کامل برای این کار را نداشت...
و اصلا نمیتوانست که این کار را بکند...
برای همین...
ملکور برای خودش حلقه ساخت...
بگذریم...
این خاک و این سنگ...و این آهن...برای ملکور.....مسخر شدند..
یعنی مسخر ملکور شد....هر آنچه که ساخته شده توسط پلیدی در آن مکان بی معنا و هیچ...
ملکور با ساخت خاک... و سنگ...باز هم آهن به دست آورده و برای خودش....تاجی را ساخت..
و زره خود را به دور انداخت..
و زره ای جدید ساخت..
ساخت این زره...که زره سیاه بود....بسیار تول کشید.. و ملکور برای ساخت آن هزاران هزار سال صبر کرد..
. برای مرگوت نیز زره ای را طراحی و ساخت..
مرگوت با این زره..و با ان قدرت حلقه...مانند یک سوار سیاه شده بود..
و ملکور در تاج خود....جایی کوچکی را گذاشت...
انگار جای نگین بود..
جای چیزی که مثل نگین بود...
ملکور باز هم دست به کار میزانی آهن شد..
و با آن آهن...یک نگین عجیبی را ساخت....نگین شیشه ای سرخ..و همچون که به سرخی آتش پلید روحش...و به پلیدی خودش..
که این یک نگین قدرت بود...نگینی که زره ملکور را بسیار مقاوم میکرد.
ملکور با سه عنصر جامد مایع گاز....باز هم یک جسم تشکیل داد...
و در آن جسم...روح پلید خود را دمید...
و بخشی از کار های خود را با آن جسم انجام داد...
و سرعت پیشرفتش را باز هم بالا برد...
ملکور سنگی از سنگ هایی را که ساخته بود را برداشته و بر سر خود میکوبد..
در همان لحظه سرش پاشیده و روحش از جسمش بیرون میشود...
و باز هم بدون هیچ مزاحمتی...مشغول پیشرفت میشود...
اون به میزان بسیار بسیار زیاد...سنگ و خاک درست کرده و برای ساخت زمینی بسیار بزرگ... آماده میشود..
ملکور طی هزاران سال....زمینی را برای خود طراحی میکند..
و مرگوت و ملکور...هر دو به زمین می آیند..
ملکور از خون مرگوت میزانی گرفته و از روح خودش میزانی برداشته و یک آینور میسازد...
آینوری بسیار ضعیف...لی با حلقه...قدرت اون نیز...فوران میکند...
ملکور برای اون نامی را بر میگذیند که برای سائرون برگذید...
احوال کنونی سائرون("اون موجودی را که قبلا بوده را فراموش کرده و به وسیله ی آینور های آیلوواتار")
کاملا از پلیدی شسته شده...
ملکور نام اون رو به خاطر آورده و او را سارلوس مینامد...
ملکور برای مرگوت یک توانایی میدهد..
قدرت بسیار زیاد...و به وجود آورنده ی تمام قدرت های پلید....
از ارک گرفته تا به همه چیز.
و برای سارلوس هم یک توانایی میدهد..
استاد آتش...و یا نعوزبلله (خدای آتش)
و برای سومین موجود خودش....
که به اسم تورلوس
بود شب را در سلته ی اون در میاورد.
و برای چهارمین ارباب که اسم او
شارکا بود...که مالک جان هایی بود که
ملکور آن را میساخت..
البته به هیچ عنوان نمیتواند یکی از این چهار نفر و یا خودش... و یا ملکور را نابود کند...
به معنایی دیگر...سرلشکر تمام افراد بود..
و روح بسییار بزرگی داشت..که این روح برای ساخت افراد دیگر...بود.. و شارکا بود که روح افراد بعدی را در خود داشت...
شارکا بود که میکوشید تا از تکسیر روح و تکسیر جانها در جهان نامرئی....روحی را برای کسی بفرستد..
همه ی این افراد...توانایی دفاع...و توانایی وظایفشان را داشتند...
و به هیچ عنوان نمیتوانستند در برابر... ملکور مقاومت کنند..
چون ملکور سه قدرت داشت...
1
نگین آنووین که نگینی بسیار بسیار سرخ و بسیار قدرت مند بود...و میتوانست با سرخیش....افق را سرخ کند..
و ملکور نام دیگر آن را سیلماریل سرخ نامید...
و یکی حلقه ی یوا...که دباره ساخته شد...و ملکور اونو در خود داشت...و یکی حلقه ی ریسا که حلقه ی دوم و حلقه ی
اصلی شناخته شد.
ملکور برای اسم های حلقه ی یارانش....یا همان....فرزندان ملکور.... که برای او یاری میرسوندن....کاری نکرد...
و اسم خود اونها رو بر روی خودشون گذاشت...
ملکور برای جذب قدرت بیشتر برای زمین پوچ خالی که ساخته بود.
به کمک این چهار نفر...
و آب سیاه....یک ابر در آسمان به وجود آورده و به کمک مرگوت اون ابر در آسمان بزرگ و بزرگ تر شده و کل زمین را فرا میگیرد
ملکور با آب پلید ابر را سنگین کرده و آنرا میباراند.
و شارکا از این موقیت استفاده کرده و بر جسم زمین نفوز میکند..
و رشد موجودات و چیز ها و گیاهان عجیب در روی زمین..
شارکا با روح پلید خود طی سالیان دراز... با آن باران تیره رنگ و سرخ رنگ...همراه با خود...زمین به کلی سیراب شده و شسته میشود...
و سنگ ها در زمین به وجود می آید..
و در یا هایی سیا در روی زمین به وجود می آید...
ملکور به سارلوس امر کرد که در آن سوی دنیا...چهار مشعل را بساز...که با نور آن...بتوان زمین را قابل دید کرد...
سارلوس... چهار مشعل در چهار سوی این دنیا دنیا ساخت... که بسیار شعلور و بسیار سوزاننده بودند..و به اسم چهار ستاره ی پلید شناخته شدن..
این چهار مشعل از نور های قرمز...زرد و از نور هایی که باعث میشد...زمین نورانی شود..
در چهار سوی این دنیا قرار گرفت..
و نوری نه چندان زیاد و نه چندن کم را به صورت پرتو ضعیف..بر روی زمین فرستاد...
زمین برای شکل کیری... به وسیله ی باران سنگ...کاملا تخریب شد..
و اولین کو ها و اولین چاله ها و اولین حالت ها را به خود گرفت..
ملکور و سه نفر دیگر...برای ساخت برجی بلند شروع به کار کردند..
و برجی را بنا کردند...
شارکا بخشی از روح خود را از زمین بیرون کشیده و به خدمت ملکور در می آید...
ملکور با آن قسمت روح..
و با خون هر سه نفر....و خاک زمین اِما که خودش نام گذاری کرد....یک گل ساخت..
و آن گل را با روح پلید خود و هر چهار نفر....سیاه کرد..
و برای این گل سیاه که تشکیل شده بود از خون و خاک
یک میدان بسیار گود ولی کوچک...در زیر زمین این زمین( ماردا) که بعد ها نتوانستند اونو تلفض کنند و ملکور اسم اونو همان مردور
گذاشت...در این استخر لجنی که ملکور درست کرده بود...آون قسمت از روح شارکا رو که شارکا از خودش جدا کرد...ملکور اونو
بر لجن آن استخر داد.. و استخر هم جای خوبی برای ساختن بهترین ماموران شد.
ملکور برای تداوم این عنصر سه خون و چهار روح در اونجا..
سیلماریل سرخ را برای استخر ساخت و اونو در درون استخر انداخت...
و همین..
اکنون مایه ی لجنی درون استخر کاملا قابل بقا بود...و هیچ وقت تمامی نداشت....
همان ماده ای که از اون برای ساخت ارک استفاده میشد..
و ملکور به این شکل ادامه ی رشد میکند...
(اگر خوب بود....بگین...خوش حال میشم)