سفر به شرق و جنوب دور

تعداد پست‌ها: 52

خب اینم یه داستانکی در مورد شخصیت بارادیل هست. امیدوارم مورد پسند همگان واقع شود.الان هم جوگیر شدم داستان رو مینویسم :Ring:راستی اسم این سرفصل ها در طی دو ماه نوشته و ویرایش شده.

فصل اول: سفیری در تاریکی

فصل دوم: تندبادی از شرق

فصل سوم: هدیه ائوتئود

فصل چهارم: صخره و یخ

فصل پنجم: اولفاست

فصل ششم:شهر سرد زمستاني

فصل هفتم:نبرد نیزار های نورن

فصل هشتم:رویای کشتی بادبان سیاه

فصل نهم:بيگانه

*

*

*

 

فصل اول : سفیری در تاریکی

سال 3018 دوران سوم

پاسی از غروب خورشید می گذشت. تابستان دیگر به پایان رسیده بود و بادی سرد نوید شروع ماه سپتامبر را می داد. آن شب مردمان دیل از سرما در خانه های خود چپیده بودند. فقط عده ای از نگهبانان شهر با بالاپوش هایی از جنس خز و با چهره های در هم کشیده تنها یا دوتا دوتا در خیابان های شهر قدم می زدند. بارادیل بعد از صرف شام به همراه پدرش باراگوند خانه را به صرف هواخوری ترک کرد.

بارادیل پسر کارگزار شاه براند و فرمانده چهارم لشکر دیل بود.همه او را به خاطر مهارتش در تیراندازی می ستودند ولی او هیچ وقت در جنگ بزرگی شرکت نکرده بود.چون بعد از حمله اسماگ شهر دیل در صلحی طولانی به سر می برد. تنها نبرد جدی وی کارزار او با عده ای از اورک های کوهستان خاکستری بود که به امید غارت روستاهای شمال دیل راه طولانی کوهستان تا تنهاکوه را طی کرده بودند. بارادیل در آن نبرد فرمانده اورک ها را از پای درآورد و به همین خاطر تبدیل به یکی از قهرمانان مردمی دیل شده بود.

بارادیل بعد از ترک خانه اش که در فاصله ای اندک از کاخ شاه براند قرار داشت به پایین کوچه سرازیر شد و راهش را تا بازار شهر ادامه داد. آن شب برخلاف شب های تابستان چراغ های بازار و دکان های تاجرا خاموش بود و غیر از دو نگهبان که مامور حفاظت از مغازه ها واجناس بودند هیچ جنبنده ی دیگری در بازار نبود. نگهبانان با دیدن بارادیل تعظیمی کوتاه کردند. بارادیل هنگام گذر از خیابان سمت راست بازار چشمش به چراغی کم سو در درون مسافرخانه سه اشکوبه افتاد. توجهش جلب شد و سعی کرد از پشت پنجره بخارگرفته نگاهی به داخل مهمانخانه بیندازد ولی به علت وجود بخار روی شیشه نتوانست به وضوح درون آن را ببیند.فقط صدای پیرمردی شنیده می شد که ظاهرا داشت داستانی را تعریف می کرد. متوجه شد که صدا ازآن همان پیرمرد است که گاهی اوقات در بازار می نشست و قصه ی اژدها را برای کودکان شهر تعریف می کرد زیرا خودش در ایام کودکی آن حمله ویرانگر اژدها به شهر ازگاروت را دیده بود.

بارادیل دیگر صبر نکرد که به بقیه داستان گوش دهد زیرا به طور مکرر و هربار به شکلی متفاوت از پیرمرد شنیده بود!

از پنجره دور شد و و به سمت کوچه های فرعی سرازیر شد که صدای دویدن یک نفر توجهش را جلب کرد.آن فرد را بلافاصله شناخت. یکی از نگهبانان نوبت شب دروازه اصلی دیل بود. خواست اورا صدا بزند ولی به جای آن دنبال نگهبان دوید. نگهبان به سرعت فاصله بازار تا دروازه کاخ را طی کرد و نفس زنان چیزی به یکی از محافظان کاخ گفت. بعد از دقایقی براند به همراه پسرش بارد نزد نگهابان آمدند.بارادیل هم خودش را به آن ها رساند تا بفهمد چه چیزی باعث هراس نگهبان شده.

نگهبان: "سرورم سفیری به روی پل آمده و شما را به دروازه فراخوانده."

براند: "یک سفیر؟ سفیر تراندویل است؟"

نگهبان: "خیر سرورم. می گوید از موردور آمده است!"

چهره براند با شنیدن این حرف تغییر رنگ داد اما این نام برای بعضی از محافظین ناآشنا بود. پادشاه سراسیمه نگاهی به دور و بر انداخت و بعد از درنگی به همراه فرزندش و بارادیل به سمت دروازه حرکت کرد. آن شب نور ماه وستارگان زیر ابر های غم انگیز پاییزی خاموش شده بودند و به همین خاطر وقتی به دروازه رسیدند به سختی و به لطف چراغ نگهبانان توانستند هیبت سوار بلندقدی را ببینند که در فاصله بیست فوتی از پل ایستاده بود. سوار با صدایی مرگبار اینگونه آغاز کرد:

"درود بر براند پسر باین پسر بارد اژدهاکش! نام من زبان سائورن است و از طرف اربابم حامل پیغامی برایتان هستم."

براند: "چه شده که فرمانروای موردور شما را به اینجا فرستاده اند؟

سوار: "سرورم سائورون خواهان روابطی دوستانه با دیل هستند و اگر شما بپذیرید اربابم امنیت شما و شهرتان را تضمین می کند."

براند: "ما در این شصت سال خودمان امنیت خودمان را تامین کرده ایم را و تا ابد خودمان تامین خواهیم کرد و نیازی به کمک سائورون نداریم. به همین خاطر این همه راه را پیموده ای؟"

سوار: "مشکلی نیست. در ضمن ارباب پیغام دیگری نیز برای شما دارد و شرح آن این است که اگر دورف های اره بور با ما وارد جنگ شدند و تقاضای کمک از شما کردند آن ها را رها کنید و کمکشان را بی پاسخ بگذارید.زیرا دوستان دشمنان ما ,دشمنان ما محسوب میشوند."

براند: "این که من لشکرم را به کمک چه کسانی بفرستم دست خودم است و فکر نمی کنم این موضوع به سائورون ربطی داشته باشد."

سوار: "خب در این صورت فکر نکنم اربابم سائورون به همین راحتی از شما بگذرد."

براند: "حرف هایت بوی تهدید می دهند ای زبان سائورون. اربابت هرچه قدر نیرومند باشد در شمال قدرتی ندارد."

در این هنگام ابرها به کنار رفتند و هلال ماه به مدت اندکی صورت سفیر را روشن کرد. صورتش را کلاهخودی بلند پوشانده بود و از چهره اش فقط دهان نفرت انگیزش هویدا بود. قهقهه ای سر داد که هرکسی که آن اطراف بود با شنیدنش لرزید."

سوار ادامه داد: "پس فکر می کنی سائورون در شمال قدرتی ندارد. باشد. من دوبار دیگه هم به اینجا می آیم و امیدوارم نظرتان تا آن موقع عوض شده باشد وگرنه اوضاع به این خوبی برایتان پیش نخواهد رفت."

سوار لگام اسبش را کشید و به سرعت از پل گذشت و در تاریکی شب ابری ناپدید شد.

با درخشش خورشید، بارادیل و پدرش راهی کاخ براند شدند تا با پادشاه در مورد اتفاقات شب قبل به مشورت بپردازند.صبح هوا کمتر سرد بود وسیل عظیمی از مردم شهر و همچنین دورف های اره بور بی خبر از نبرد پیشرو با خیالی آسوده مشغول خرید اجناسی بودند که ظهر روز قبل کاروانی از تاجران میناس تی ریت به آنجا آورده بودند.

بارادیل رو به پدرش کرد و گفت: "این کاروان به احتمال زیاد آخرین کاروانی است که از گوندور به این جا می آید. دیگر هیچ کس جرئت نمی کند که جاده خطرناک رائوروس تا رووانیون را طی کند."

بعد از اندکی آن ها وارد کاخ براند شدند. براند به آنان خوشامد گفت و آن ها را سمت چپ خود نشاند.

براند اینگونه آغاز کرد:

"من نظرم عوض نخواهد شد و تحت هیچ شرایطی به خواسته های فرمانروای موردور عمل نخواهم کرد. دورف های اره بور و مردمان ما همیشه یاور همدیگه بوده اند و تا ابد خواهند ماند.ترس من این است که نمی دانم حمله از کجا صورت خواهد گرفت."

باراگوند جواب داد: "حتم دارم که که یورش از طرف اورک های کوهستان خاکستری صورت خواهد گرفت."

بارادیل پاسخ داد: "تعداد زیادی اورک های کوهستان خاکستری بعد از نبرد پنج سپاه نابود شدند و اکنون آنقدر پرشمار نیستند که بتوانند با ما و متحدان دورفمان وارد جنگ شوند. حمله از طرف شرقی ها صورت خواهد گرفت."

شاهزاده بارد خندید و گفت: "شرقی ها! یعنی آنقدر جرأت دارند که پایشان را از رودخانه کارنن آن ور تر بگذارند؟ما باید همان زمان که آن ها به کاروان های شراب که از دوروینیون راهی دیل بودند حمله کردند, حقشان را کف دستشان می گذاشتیم که دیگر پایشان را به سرزمین های غرب دریای داخلی نگذارند."

براند با شنیدن این حرف ها نگران شد و گفت: "شرقی ها دشمنانی نیستند که به این سادگی شکست را بپذیرند! آن ها طی قرون متمادی هراس انگیز ترین دشمنان شاهان گوندور و پادشاهی سابق رووانیون بودند. ما آماده نبرد با آن ها نیستیم!به زمان نیاز داریم تا بتوانیم سپاهمان را منسجم و تدارکاتش را آماده کنیم."

بارادیل سریع پاسخ داد: "ما هنوز وقت داریم.الان تازه سپتامبر است و به زودی شمال با برف سنگینی روبرو خواهد شد. برف مشکلات زیادی برای شرقی ها که دور از دیارشان قرار دارند ایجاد می کند و خطوط تدارکات آن ها را فلج می کند. پس آن ها منتظر بهار و شروع ماه مارس می مانند."

براند حرف بارادیل رو با تکان دادن سرش پذیرفت و رو به او و شاهزاده کرد و گفت: "شش ماه وقت داریم. شما به کل دهکده ها و شهر ازگاروت هشدار دهید و در سرتاسر قلمرو وضعیت اضطراری اعلام کنید.در ضمن به روستا هایی که در شرق رودخانه رانینگ قرار دارن اطلاع دهید که هر چه زودتر خانه و کاشانه خود را ترک کنند و به این سوی رودخانه بیایند چون برای ما مقدور نیست که در آن سمت رودخانه با شرقی ها ستیز کنیم."

پایان فصل اول

امیدوارم تا اینجا موردپسند شما واقع شده باشد. اگر مشکلی در داستان می بیند و پیشنهاد یا انتقادی دارید حتما بگویید . نظراتتان را هم بگویید خوشحال میشم.با تشکر.

دوست عزیز ببخشید که اینو میگم، ولی فکر کنم شما اشتباهی دارید داستانتون رو توی انجمن ایفای نقش قرار میدید. ولی اگه داستانی دارید می تونید از انجمن های دیگه استفاده کنید. اینجا انجمن ایفای نقش ـه، یعنی یه موضوع برای داستان نوشتن شروع می کنید و با کمک دیگران ادامه اش میدید. اگه می خوایید همه داستان رو خودتون بنویسید تاپیک رو ببَرید توی یک انجمن دیگه، در غیر این صورت ادامه اش رو به دوستان دیگه واگذار کنید. ممنون.

(اگه ناظرین یا مدیران صلاح میدونن خودشون این پست رو بعدا پاک کنن.)

آره گویا...

مرسی از توجه ات گندالف سپید.

پیشنهاد:

نثر داستان جذابه و منو درگیر خودش کرده. گرچه فعلا این داستان ها در نوشته های تالکین اومده ولی شما خوب بهش پرداختی.

خیلی بهتر و ماهرانه تر میتونی داستان رو شاخ و برگ بدی و بیشتر بهش بپردازی.

به جزئیات باید توجه بیشتری بکنی...توصیفات بیشتر. این داستان از زبان شماست و همگی مایلیم توصیفات رو هم در متن بیارید.

همچنین داستان به فضاسازی مستحکم تری نیاز داره.

در کل خوبه و من منتظر بقیه فصل ها هستم. :Ring:

بابت اینکه توی تاپیک کتاب سرخ سرحد غربی نوشتم عذر می خوام و از آقای گنداللف سپید هم بابت پیشنهادش و اینکه داستان رو در تاپیک مربوطه قرار داد سپاس گذارم.

از آقای تور هم بابت پیشنهادشون متشکرم. در مورد اینکه فضاسازی داستان ضعیفه حقیقتشو بخواهید من اصلا تجربه ای در داستان نویسی ندارم و این اولین داستانک منه. یکی از نگرانی های من اینه که توصیفاتم ممکنه زیاد و ناماهرانه باشه و خواننده را زده کنه. ولی حتما سعیم را می کنم که توصیفاتم رو بیشتر کنم به خصوص در فصل هایی که مربوط به سفر بارادیل در سرزمین های ناشناخته است.امیدوارم هروقت به مشکلی برخوردم دیگران هم مثل شما ایراد کار را بگویند تا روند داستان بهتر شود.

البته ناگفته نماند که توصیفات من یک کم(شایدم خیلی) داغونه. الان که دارم فصل دوم رو آماده تایپ می کنم می فهمم چه قد کارم می لنگه.حالا امشب می ذارم ببینید چه افتضاحیه :Ring:

فصل دوم: تندبادی از شرق

سال 3019 دوران سوم

صبح روز 17 مارس نیروی متحد دیل و اره بور در دره مشرف به دامنه های شمالی تنهاکوه صف آرایی کرده بودند. نقشه براند و داین این بود که با شرقی ها درست همان جایی مقابله کنند که شصت سال پیش در آنجا نبرد پنج سپاه به وقوع پیوسته بود. فرماندهان طلایه و قلب سپاه متحدین , براند و شاهزاده بارد بودند. میمنه سپاه تحت امر داین و فرزندش تورین خودسنگ قرار داشت. بارادیل هم به علت ناخوشی پدرش , به جای او میسره سپاه و عده ای از کمانداران دیل را که بالای صخره ای مرتفع کنار دره موضع گرفته بودند , رهبری می کرد.

ترسی عظیم به مانند سایه ای وجود بارادیل را فرا گرفته بود. با پریشانی و نگرانی, بی وقفه به رقص خلنگ هایی که سراسر دره شمالی را فراگرفته بودند , خیره شده بود. زیرا این دومین نبردی بود که او در آن شرکت می کرد. اما اینکه فرماندهی بخش بزرگی از سپاه را به او داده بودند, بیشتر او را نگران می ساخت. می ترسید با تصمیمی اشتباه , میسره ی سپاه را به نابودی کشاند و باعث شکست متحدین شود. نگاهش را از دره به سوی آسمان انداخت. مدتی به ابر های خاکستری غم انگیزی خیره شد که سوار بر باد سردی که از شرق می وزید , در حال بلعیدن آسمان بالای سرشان بودند. چشم هایش را بست و اتفاقات شومی را که ممکن بود برای او و مردمان شهرش پیش آید , تصور کرد. رشته افکارش با صدای یکی از کمانداران پنهان شده بر بالای صخره , گسیخته شد. کماندار فریاد زد: "شرقی ها دارند می آیند." بارادیل نگاهی به شمال انداخت و لکه ی سیاهی را دید که به آرامی بر دشت تازه جان گرفته از بهار , حرکت می کرد. شرقی ها رسیده بودند.

آن ها مردمانی بودند که در دشت پهناور رون زندگی خود را از راه تجارت و کشاورزی و بعضا غارتگری , می گذراندند. اما شغل عمده ی آنان شکارگری بود. زیرا محل زندگی آنان مملو از جانورانی بود که نمونه ی آن ها کمتر در قسمت های غربی سرزمین میانه دیده میشدند. پوست گربه های وحشی و بزرگ آن جا حتی در دیل هم خریدار داشت .هنوز هم میشد گله های پراکنده رمه وحشی آراو را در آنجا مشاهده کرد که شیپور دلاورمرد گوندور , بورومیر پسر دنه تور از شاخ همان رمه ساخته شده بود. سرزمین آن ها از شزق به کوهستان فراموش شده اوروکارنی و بیشه وحشی می رسید و مرز جنوبی آن را بیابان های خاند و هیلدورین مشخص کرده بودند. در آن زمان پادشاه آنان اولفانگ پسر اورلاخ نام داشت. نام او برگرفته از یکی از سرداران باستانی شرقی ها بود که به عقیده خود آنان در سال های دور از شماره, در سرزمینی که اکنون بر زیر آب آرمیده است سپاه متحد الف ها و انسان های غربی را شکست داده بود. مردمان شرق به الف ها , به چشم موجوداتی پلید و خبیث نگاه می کردند و به همین دلیل هیچ وقت پای خود را درون بیشه وحشی , جایی که پدران الف ها بیدار شدند , نمی گذاشتند. آنان در سالیان دور , در کنار اداین زیسته بودند به همین دلیل از نظر شعور و تفکر به مراتب از دیگر انسان های تاریک مانند هارادریم ها بالاتر بودند که هیچ وقت پایشان را از رودخانه ی بزرگ آن ور تر نگذاشته بودند.

هم اکنون این برودا پسر اولفانگ بود که لشکر مهیب شرقی ها را به سمت تنهاکوه می راند. شرقی ها فقط پنجاه هزار نفر از نیروی خود را برای جنگ با شمال اعزام کرده بودند. زیرا تعداد زیادی از آنان به همراه ارتش سائورون روانه نبرد با گوندور شده بودند و تعدادی دیگری از آنان مرزهای جنوبی را در برابر واریاگ های وحشی خاند , محافظت می کردند.

شرقی ها در فاصله پانصد یاردی از سپاه متحدین توقف کردند. برودا با بیرق سرخ اژدهانشانش در قلب سپاه که متشکل از سواره نظام سنگین اسلحه و کمانداران سوارکار زبده بود , قرار داشت. طرفین او را پیاده نظام سپر بدست و نیزه دارانی تشکیل داده بودند که شمشیر هایی خمیده در نیام حمل می کردند. عقبه ی سپاه برودا نیز بر افراد براند و داین نامعلوم بود.به دستور برودا , تنی چند از افرادش در شاخ های خود دمیدند و پیاده نظام شرقی ها با سرعتی دیوانه وار به سمت خطوط متحدین هجوم بردند. نبرد آغاز شده بود.

براند به داین و بارادیل علامت داد که با جناحین سپاه برودا مقابله کنند.افراد بارادیل و داین در دویست یاردی طلایه سپاه متحدین با شرقی ها وارد ستیز شدند. بارادیل در سمت چپ میدان نبرد با انبوه نیزه های شرقی ها مواجه شد به همین خاطر صف اول سپاهش به شدت آسیب دید ولی در نهایت توانستند با میمنه ارتش برودا وارد ستیز شوند. بارادیل و افرادش مانند آتشی که در علفزاری خشک شعله ور شده باشد, افراد خصم را هلاک می کردند. در سمت راست نیز داین به سرعت در حال پیشروی بود. زره شرقی ها تاب ضربه ی تبرزین ها وشمشیرهای کوتاه و پهن دورف ها را نداشت و آن ها به آسانی در برابر مردمان اره بور از پای در می آمدند. دیگر تقریبا پیاده نظام شرقی ها منهدم شده بود و آن ها با سرعت به سمت شمال عقب نشینی می کردند. اکنون دیگر افراد بارادیل و داین همدگیر را ملاقات کرده بودند. آن ها از خوشحالی موفقیت آمیز بودن ضد حمله در حال پیشروی بودند که ناگهان متوجه پیشروی عقبه لشکر برودا شدند. عقبه ای که تا دقایقی پیش کاملا نامعلوم بود حالا به طرز وحشتناکی برایشان معلوم شده بود:ارابه سواران!

سپاه متحدین به مانند موجی که به صخره خورده باشد در برابر ارابه سواران متوقف شد. دیگر زره دورف ها هم فایده ای برایشان نداشت و افراد پیاده نظام متحدین , پشت سر هم کشته می شدند.غیر از ارابه ران , یک کماندار و یک نیزه دار نیز سوار ارابه بودند وبدتر از آن به هر چرخ ارابه , یک داس متصل بود که هرکسی که خیال نزدیک شدن به ارابه را داشت , از پای در می آورد. در همان حال نفیر شاخی شنیده شد و همگان براند و سواره نظام دیل را دیدند که به کمکشان می آیند. ارابه سواران تا حدی غافلگیر شدند. افراد براند با تیر های خود راننده ی ارابه یا را می کشتند تا ارابه واژگون شود و بقیه سرنشینان هم هلاک شوند. بارادیل هم جان تازه ای گرفت و با نیزه ای گلوی یکی از ارابه ران های فراری را هدف قرار داد.

بعد از به هزیمت رفتن ارابه رانان , افراد داین و بارادیل دوباره صف آرایی کردند و دوشادوش براند آماده هجوم به سواره نظام سنگین اسلحه و تازه نفس شرقي ها شدند.

سپاه متحدین دوباره تشکیل خطوط منظم دادند و با سواره نظام برودا درگیر شدند اما آن ها حریفانی سرسخت بودند. تقریبا تمام بدن اسب های اسواران شرقی با زرهی مفرغی پوشانده شده بود که توسط دورف های کوهستان سرخ ساخته شده بودند. سواران ایسترلینگ مهارت زیادی در تیراندازی بر روی اسب داشتند و همین کار سپاه دیل و اره بور را سخت کرده بود.هنگامی که سواران تیرانداز به صفوف آنان نزدیک می شدند , بعد از رگبار تیر به سرعت به عقب برمیگشتند تا دشمن را گیج کنند و صفوف آن ها را بر هم بریزند که در این کار موفق شدند. بعد از اینکه آرایش نظامی سپاه متحدین به هم ریخت نوبت سواران مهیب نیزه دار بود. نیزه های ده فوتی شرقی ها به آنان این برتری را می داد که تا فاصله خود را با افراد دشمن حفظ کنند. کاری از دست براند نیز ساخته نبود و او این نکته را به خوبی میدانست که اگر به جنگ در دشت باز ادامه دهد افرادش قتل عام خواهند شد. به یکی از همراهانش دستور داد تا در شیپور عقب نشینی بدمد. هنگامی که صدای نفیر در سراسر دشت شنیده شد روحیه ی سپاهیان شرقی بالا رفت و برودا دستور تعقیب هزیمت شدگان را صادر کرد. متحدین شکست خورده بودند.

هنگامی که فراری ها به دره ی شمالی تنهاکوه رسیدند, بارادیل به کماندارانی که بالای صخره پنهان شده بودند علامت داد. شرقی هایی که قصد قتل عام فراری ها را کرده بودند , هم اکنون با باران تیرهای خصم خود مواجه شده بودند. تیرباران به فراری ها فرصت داد تا راحت تر به داخل کوه عقب نشینی کنند. براند نیز یک هفته قبل از جنگ دستور تخریب پل دیل را صادر کرده بود که دشمن نتواند شهر را تصرف کند به همین دلیل فراری ها غیر از تنهاکوه دیگر پناهگاهی نداشتند. براند و داین داخل کوه نشدند و بر بالای پلکان دروازه ایستادند تا زمانی که تمام افراد وارد کوه شوند. شرقی ها نیز به طور موقت عقب نشینی کردند و همین فرصتی به کمانداران می داد تا از صخره پایین بیایند و به بقیه افراد بپیوندند. اما سواره نظام برودا با سرعتی دیوانه وار به سمت کوه می راندند و چیزی نمانده بود که به افرادی که هنوز بیرون کوه بودند برسند , زیرا تعداد زخمی های سپاه متحدین زیاد بود و همین گذر آنان را از پلکان طویل ورودی اره بور , کند می کرد. داین فریاد زد:" به پیش براند! باید به پایین پلکان رویم تا افردامان در امنیت وارد کوه شوند."

براند و داین به همراه بارادیل و بارد و تورین و جمعی از افراد زبده ی دو سپاه به پایین کوه راندند. چون افراد سپاه آنان در سربالایی قرار داشتند , راحت تر می توانستند با شرقی ها و سوارانشان ستیز کنند اما تعداد شرقی ها بیشتر از آنان بود و علاوه بر آن حضور کمانداران سواره هر لحظه آنان را بیشتر به عقب می راند ولی در هر صورت افراد سپاه متحدین تقریبا به طور کامل وارد کوه شدند و حالا نوبت فرماندهان بود که عقب نشینی کنند, اما با وجود آن همه شرقی عقب نشینی اصلا کار بی خطری نبود...

***

اووووووووووووووووووووووووووففففف!قسمت توصیف جنگ که یکی از سخت ترین قسمتاش بود تموم شد.واقعا توصیف جنگ کار یک عده ی انگشت شماره!دیگه سعدی هم با اون عظمتش نتونست یک جنگ رو به خوبی فردوسی توصیف کنه.

آگهی نیازمندی:

دوستان به کمک شما نیازمندم از پست بعدی! کسانی که تسلطی بر زبان های خوزدول یا الف های موریکئوندی(آواری یا کلا الف هایی که هیچ وقت از ارد لویین عبور نکردند) یا زبان نومه نوری ها(آدوناییک بود دیگه؟البته اینو برای فصل های خیلی بعدتر میخوام) دارند لطفا با پیام خصوصی بنده را در جریان بگذارند.با تشکر!

هر دم عقب نشینی پادشاه و ملازمانش مشکل تر میشد.انبوه نیزه های شرقی ها در زیر نور خورشید در حال غروب به مانند گندمزاری دیده می شد. براند رو به بارادیل کرد و گفت:"تو و بارد به داخل کوه بروید و با عده ای کمانگیر در بالای دیوار کنگره دار دروازه اره بور موضع بگیرید که ما راحت تر بتوانیم داخل کوه عقب نشینی کنیم و فرصت داشته باشیم که دروازه را به روی دشمن ببندیم."

بارادیل سریع اطاعت کرد و به همراه بارد به داخل دروازه دویدند و به همراه عده ای از کمانگیران سپاه دیل از پلکان سمت راستشان بالا رفتند. شرقی ها دیگر به دروازه رسیده بودند و عده ای از آنان به دژ نفوذ کردند و از تیررس کمانداران خارج شدند. بارد فرمان تیرباران را صادر کرد تا جلوی وارد شدن بقیه شرقی ها گرفته شود. در همان حال صدای فریاد یکی از شرقی ها بلند شد. بلافاصله بقیه ایسترلینگ ها نیز به زبان خودشان فریاد سر دادند.شور و شوقی عجیبی در افراد برودا پدیدار شده بود.

بارد در حین تیراندازی از بارادیل پرسید:" آن ملعون چه گفت؟"

بارادیل پاسخ داد:" نمی دانم. عده ی اندکی را می شناسم که بتوانند زبان آن ها را متوجه شوند."

بارد در جواب گفت:" بهتر نیست برویم پایین تا ببینیم چه شده؟"

بارادیل:"تا موقعی که شرقی ها از دروازه فاصله نگرفته اند نباید اینجا را ترک کنیم.هر وقت اوضاع مناسب شد یکی از دورف ها به ما ندا خواهد داد."

بعد از دقایقی به علت تیراندازی بی امان کمانگیران دیل , شرقی ها از دروازه فاصله گرفتند. دورف مذکور به بالای پلکان آمد و گفت:"دروازه بسته شده است.دیگر می توانید به پایین بیایید ولی ..."

بارد:"ولی چه؟"

دروف بغضش را فروخورد و دیگر پاسخی نداد. بارد و بارادیل به پایین شتافدند.افراد دو سپاه دور دروازه جمع شده بودند وآن دو به سختی توانستند جمعیت را کنار بزنند. پیکر های بی جان براند و داین بر زمین افتاده بود. تیر های پرسرخ بسیاری بر بدن براند دیده میشد. پهلوی داین نیز توسط نیزه ی یکی از شرقی ها شکافته شده بود. اندوه بارد از دیدن جنازه پدرش آنقدر زیاد بود که بی اختیار بر روی زمین افتاد. بارادیل هم اندوهگین به کناری نشست و تا مدتی از شدت غم با کسی سخن نگفت.

***

نیمه شب گلوین , یکی از مشاورین پیر داین , بارادیل را به تالار اصلی اره بور فراخواند. آن دو در تاریکی تالار قدم می زدند. گلوین رو به تخت خالی پادشاهی اره بور کرد و گفت:"این تخت در حال حاضر متعلق به تورین خودسنگ است ولی ایشان از غم از دست دادن پدرشان همانند پادشاه بارد قادر به تصمیم گیری در مورد وضعیت پیش آمده نیستند."

بارادیل گفت:" ما در کوه محاصره شده ایم. این وضع تا کی می تواند دوام بیاورد؟"

گلوین:"تاحالا هیچ خصمی غیر از اسماگ نتوانسته است دروازه های میتریل اره بور را در هم بشکند. ما می توانیم در مقابل شرقی ها دوام بیاوریم اما در مقابل گرسنگی نه! آذوقه ی موجود در اینجا , با وجود این همه سرباز, حداکثر بیست روز دوام میاورد. عده ی زخمی ها نیز زیاد است و کار زیادی از دست طبیبان اندک ما بر نخواهد آمد."

بارادیل پاسخ داد:" حاضرم در میدان جنگ به فجیع ترین وضع کشته بشم ولی از گرسنگی نمیرم."

گلوین:"به نظرم بهتر است تا به پایان رسیدن آذوقمان اینجا بمانیم."

بارادیل گفت:" می ترسم در این مدت شرقی ها زمین های کشاورزی و دهکده هایمان را با خاکستر یکسان کنند.مردم پناه گرفته در شهر دیل هم مدت زیادی دوام نخواهند آورد و دیر یا زود شرقی ها راهی برای رسیدن به شهر پیدا می کنند. امیدوارم خبر جنگ به گوش تراندویل رسیده باشد و الف ها به کمکان بشتابند."

چهره گلوین با شنیدن اسم تراندویل در هم کشیده شد و خشمگین پاسخ داد:"آن ها زمان حمله ی اسماگ کجا بودند؟زمانی که آزوگ تالار های خزد-دوم را غارت می کرد کجا بودند؟الف ها هیچ وقت به ما کمک نخواهند کرد! در همان آلونکشان در سیاهبیشه قایم خواهند شد تا زمانی که تاریکی آن جا را هم در کام خود فروبلعد!"

من که میگم عالی نوشتی جنگ رو خیلی خوب توصیف کردی طوری که من 2 تا از ناخون هامو به خاطر استرس جنگ کندمو قورتشون دادم!!!!

من عمرا بتونم اینطوری بنویسم ادامه بده تا این جا که فوق العاده بود دهنم کف کرد!

نمرت بیست بیسته.

هرچی سریع تر فصلای بعدیشم بنویس.

به راداگاست: سپاس گذارم :ymapplause: خدارو شکر که این فصل لعنتی بالاخره تموم شد. خیلی رو اعصابم بود.

***

ده روز بعد یعنی بیست و هفتم مارس , نگهبانی که مخفیانه در بالای تپه زاغ اردوگاه شرقی ها را زیر نظر داشت , سواری را دید که به سرعت از جنوب وارد لشکرگاه برودا شد. مدتی آنان را زیر نظر داشت و بعد از آن شادمان محل کشیک خود را ترک کرد و به سوی در مخفی اره بور دوید.

در این ده روز تعدادی از زخمی ها جان سپرده بودند . به دستور تورین اجساد آنان را به داخل کوره های آهنگری می انداختند تا بیماری خطرناکی بین ساکنین کوه شایع نشود. بارادیل نیز بی هدف در تالار تورین پرسه می زد. در آن هنگام نگهبانی که دشمن را زیر نظر داشت نفس زنان وارد تالار پادشاه شد.

نگهبان اینگونه آغاز کرد:" سرورم مدتی پیش سواری به اردوگاه برودا آمد. ساعاتی بعد متوجه شدم که شرقی ها بی سر و صدا در حال جمع کردن بار و بنه ی سپاه خود هستند. هم اکنون ارابه های باری آنان به سمت شرق در حال حرکت است."

لبخندی بر چهره ی تورین نشست و گفت:" یعنی دارند فرار می کنند؟"

بارادیل پاسخ داد:" لابد چیزی آنان را ترسانده! شاید الف های بیشه به کمک ما آمده اند."

نگهبان جواب داد:"اینطور فکر نمی کنم.چون سوار از سمت جنوب آمد نه غرب!"

گلوین زیرلب گفت:"این خبر شکست فرمانروای موردور هست که آنان را ترسانده!" سپس با صدای بلند فریاد زد:"سائورون شکست خورده است"

همهمه ای در تالار پیچید و بارقه ی امید در دل فرماندهان روشن شد.

بارد گفت:"نمی گذاریم آنان به سادگی به سرزمین خودشان برگردند. باید خونبهای تمام کسانی را که کشته اند را بپردازند. به تمام سربازانی که هنوز قادر به جنگیدن هستند دستور آماده باش دهید. بر آنان می تازیم و انتقام پادشاهانمان را از آن ها می گیریم."

***

بعد از ساعتی دورف ها و انسان ها پشت دروازه به صف شدند. به فرمان بارد و تورین دروازه ها را باز کردند و آنان با سرعتی دهشتناک به سمت اردوگاه خصم سرازیر شدند. هنگام حمله تورین در شاخ اره بور دمید و با شنیدن صدای نفیر آن مو بر تن شرقی هایی که هنوز در اردوگاه مانده بودند سیخ شد. سپاه متحدین به مانند رودی خروشان که از دامنه ی کوهستان سرازیر می شود به ایسترلینگ ها برخورد کردند. دیگر کسی تاب مقاومت در برابر خشم بارد و تورین خودسنگ را نداشت و ایسترلینگ ها نفر به نفر بر زمین می افتادند. برودا هم سراسیمه از خیمه ی خود خارج شد و به همراه عده ی اندکی از محافظانش به سمت رودخانه کلدوین گریخت اما رودخانه عمیق تر و خروشان تر از آن بود که بتوان با اسب آن را طی کرد. در نتیجه بارد به همراه شهسواران دیل به موکب او رسیدند .بارد در نبردی تن به تن فرمانده ی دشمن را از پای درآورد تا انتقام خون پدر و مردمان خود را یکبار برای همیشه از شرقی ها گرفته باشد.خورشید ظهر درخشان تر از همیشه به برف های آب نشده ی تنهاکوه تابید و بازتاب آن تا دوردست ها به مانند ستاره ای دیده میشد.

*

*

*

پایان فصل دوم

فصل سوم : هدیه ائوتئود

سال 4 دوران چهارم

غروب یکی از روز های نوامبر بارادیل خانه را به مقصد مهمانخانه ی قدیمی دیل ترک کرد. رفتن به مهمانخانه عادت روزانه او شده بود زیرا در آن جا می توانست با مسافران و تاجرانی که از سرزمین های دور به آنجا آمده بودند , گفت و گو کند. صدای خنده ها و آواز های بسیاری از مهمانخانه سه اشکوبه شنیده میشد. زمانی که در مهمانخانه را گشود دود حاصل از بریان کردن گراز , تمام فضا را احاطه کرده بود و به سختی میشد اطراف را مشاهده کرد. مردم بیکار شهر هم در آن جا مشغول گپ زدن و نوشیدن آبجو بودند اما عده ی زیادی از دورف ها و انسان ها دور یکی از میز ها که در گوشه ی مهمانخانه بود , جمع شده بودند. بارادیل نگاهی به میز انداخت و توانست دورفی را ببیند که مشغول سخنوری برای حضار بود.

بلافاصله دورف را شناخت و با خنده گفت:" گیملی! دوست قدیمی!"

گیملی لیوانش را بر روی زمین گذاشت و به استقبال دوستش رفت:"بارادیل!از آخرین ملاقاتمان فکر کنم دو سال میگذرد!"

بارادیل او را به آغوش گرفت و کنارش نشست و ادامه داد:" بله! یادم هست که آخرین بار عده ای از دورف ها را برداشتی و عازم جنوب شدی."

گیملی پاسخ داد:" به همراه آنان به میناس تریت رفتم تا دروازه ای نو برای شهر شاه اله سار بسازم. باید آن جا را ببینی بارادیل. شکوه شهر نومه نوری ها در تمام ساخته های انسان ها بی همتاست. تا کی می خواهی در آن خانه ی کوچکت بنشینی وبیرون نیایی؟برایت یک پیشنهاد خوب دارم. من بعد از یک استراحت کوتاه عازم غار های آگلاروند هستم تا شهری در آن جا بنا کنم.می توانی با ما بیایی و به مدت دو سه سال پیش ما اقامت گزینی.در این مدت من می توانم تمام عجایبی را که در سفرم دیدم به تو نشان دهم."

به ناگاه یکی از دورف ها فریاد زد:"بس است دیگر گیملی. ادامه ی سفرت را در تالار های پدرانمان , خزد-دوم , تعریف کن!"

هنگامی که گیملی مشغول تعریف کردن خاطراتش شد , ذهن بارادیل به سرزمین های دور پرکشید. در تالار شاه بارد نقشه ای از سرزمین میانه وجود داشت که از شرق و جنوب ناتمام بود.بارادیل از کودکی همیشه در این فکر بود که در ورای دریای رون و رود هارنن چه سرزمین هایی وجود دارد. از مردمان اره بور شنیده بود که بعضی از اقوام دورف در منتهی الیه شرق سرزمین میانه زندگی می کنند و ثروت هنگفتی در اختیار دارند.حالا که دشمن نابود شده بود , بهترین فرصت بازدید از سرزمین های ناشناخته برایش پیش آمده بود.

گیملی در حال تعریف کردن ملاقاتش با بلای جان دورین , در تالار های موریا بود و دورف های دیگر با چشمان گشاد به وی خیره شده بودند و با دقت گوش می دادند. بارادیل رو به گیملی کرد و گفت:"ببخشید که حرفت را قطع می کنم. من به خانه ام بر می گردم. اگر مشکلی نیست هر وقت کارت تمام شد نزد من بیا. در مورد سفری می خواهم با تو صحبت کنم."

دوستان چون برنامه ام تا حدی عقب افتاده من سعی می کنم این فصل رو زودتر تموم کنم. تا جایی که ممکن بود فصل رو کوتاه ترش کردم.چون خیلی وقته که هنوز به اصل داستان نرسیدم. شرمنده! به امید خدا از فصل بعد از تعداد دیالوگ های داستان کاسته میشه :ymapplause:

****

نیمه های شب باران سختی می بارید. بارادیل صدای ضربه به در خانه اش را شنید. به سمت در شتافت و در همان حال فریاد زد:"دیر کردی!دیگر داشتم آماده می شدم که بخوابم. حقت است که بگذارم پشت در بمانی."

در را گشود. گیملی باشلقش را کنار زد و لبخند زنان گفت :" نمی توانستم آن همه دورف را در حسرت شنیدن داستانم قرار بدم. خصوصا وقتی که داستان در مورد موریا باشد.گفتی که در مورد سفری می خواهی با من صحبت کنی. تصمیمت را گرفتی؟ با ما به جنوب می آیی؟می توانیم سه نفری روز های خوشی را در آن جا سپری کنیم."

بارادیل در حالی که او را به اتاق پذیرایی خانه اش راهنمایی می کرد متعجبانه پرسید:" سه نفری؟ "

گیملی گفت:" لگولاس پسر تراندویل. با جرات می تونم بگم که بهترین دوستم هست."

بارادیل به قصد استهزا نیشخندی زد و گفت:" فکر می کنم اولین بار است که می شنوم یک دورف , الفی را بهترین دوستش خطاب کند. مطمئن نیستم که خویشاوندانت از شنیدن این حرف خوشحال شوند. حداقل پدرت را که مطئمنم.چون اصلا دل خوشی از پدر دوستت ندارد. خودتم می دانی الف ها هم شما دورف ها را یکی از نالایق ترین مردمان سرزمین میانه می پندارند"

گیملی به یاد ملاقاتش با بانو گالادریل افتاد و با حالتی جدی پاسخ داد:" چون با من و لگولاس سفر نکرده ای و بانوی طلابیشه را ندیده ای مزخرفاتت را نادیده می گیرم."

بارادیل جواب داد:"نام بانوی طلابیشه را شنیده ام. به گمانم باید یکی از آن عجوزه هایی باشد که با نیرنگ ها و افسون های پیش پا افتاده , خود را سرگرم می کند.بابت دوستان جدیدت به تو تبریک می گویم."

گیملی این بار با صدایی خشمگین پاسخ داد:" بارادیل داری در مورد چیزی صحبت می کنی که عقل ناچیزت در مورد آن قد نمی دهد.فکر کنم بدت نمی آید دندان هایت را با دسته ی تبرزینم خرد کنم."

بارادیل از حالت دورف ترسید و گفت:" بگذریم!" و به همراه دورف بر میز غذاخوری نشست. اتاق تقریبا تاریک بود زیرا تنها سه شمع آن هم بر روی میز روشن بود. "سفری که در موردش می خواهم صحبت کنم این است: من به آگلاروند خواهم آمد ولی دلم می خواهد قبل از آن به شهر دورف های کوهستان سرخ نگاهی بیندازم."

دروف گفت:"باشد.برو.ولی چرا می خواهی به آن جا بروی؟در ضمن این موضوع چه ربطی به من دارد."

بارادیل پاسخ داد:" شنیده ام آن جا شهری ثروتمند است و بدم نمی آید که نگاهی به آن ور بی اندازم. چون پدرم و همچنین پادشاه بارد با رفتنم به آن جا مخالفت می کنند , من به آن دو می گویم که به همراه تو به جنوب خواهم رفت و سه سالی را آن جا سپری خواهم کرد. تا زمانی که من در شرق هستم تو باید وانمود کنی که نزد شما اقامت دارم.بعد از اتمام سفرم مستقیم نزد شما خواهم آمد. در ضمن راه را هم بلد نیستم. می توانی کمکم کنی؟"

گیملی نگاهی به تاریکی درون خانه انداخت و گفت:" دورف های کوهستان سرخ در دو شهر مجزا زندگی می کنند. شهری که تو می گویی در شمال اوروکارنی قرار دارد و محل زندگی مشت آهنین ها(1) و ریش سفت ها(2) است. آن ها دورف هایی مهربان و مهمان نوازند. آن ها حتی در نبرد آزانول بیزار به کمک ما آمدند. شهر دیگری نیز در در جنوب کوهستان قرار دارد که اقامتگاه سیاه گیسویان(3) و پاسنگی ها است. مردمان دورین و همچنین دیگر دورف ها رابطه ی سردی با آنان دارند. زیرا آن ها به مدتی طولانی با شرقی ها روابط دوستانه داشته اند و بدتر از آن , سه هزار سال پیش در نبرد آخرین اتحاد به کمک سائورون آمدند و رو در روی ما و پادشاهمان دورین چهارم , جنگیدند."

بارادیل دوباره پرسید:" کسی را می شناسی که راه رفتن به آن جا را بلد باشد؟"

گیملی گفت:"تاجری به نام فارین مسیر اره بور تا تپه های آهن و اوروکارنی را به طور مکرر طی می کند. می توانم ترتیبی دهم که با او بروی."

بارادیل نگاهی به اطراف انداخت و با صدایی آرام جواب داد:"پس سعی کن با او هماهنگ کنی که روز سفرتان یکی باشد.من وانمود می کنم که با شما می آیم ولی در نهایت به آن ها ملحق می شوم."

________________________________________________________________________________________

1- Ironfists

2-stiffbeards

3-Blacklocks

در روز های بعد بارادیل موضوع سفر را با بارد و پدرش در میان گذاشت. آن دو نیز با سفر او به آگلاروند و اقامت سه ساله اش موافقت کردند.بارادیل هم از اینکه حربه اش کارگر افتاده بود , خوشحال شد و به سفری آرام و بی دغدغه می اندیشید.

صبح روز بیست و پنجم نوامبر پادشاه بارد , به طور غیرمنتظره ای بارادیل را به کاخش فراخواند. بعد از خوشامد گویی بارد لحظاتی بارادیل را در تالار تنها گذاشت.در این مدت بارادیل به آتش روشن در میان تالار خیره شد و به کار هایی که می توانست در سفرش انجام دهد , فکر کرد.

بارد دوباره به تالار وارد شد اما در دستانش گردنبدی خیره کننده قرار داشت. بارادیل لحظه ای مجذوب زیبایی جواهرات آن شد که به طور هنرمندانه ای در کنار یکدیگر چیده شده بودند. حواسش با شنیدن صدای بارد پرت شد. بارد این طور آغاز کرد:

"همان طور که میدانی نسل مردمان دیل و روهیریم ها به ساکنان سابق رووانیون می رسد که قلمرو ی آن ها در حملات پیاپی شرقی ها نابود شد. از دیرباز رابطه ی گرمی میان ما و آنان برقرار بود , طوری که شاه گیریون ,لئوف واین , دختر هلم پتک مشت را به زنی گرفت. این گردنبند هموست. لئوف واین به همراه گیریون در حمله ی اژدها کشته شد و این گردنبند سالیان دراز در اینجا باقی ماند.از آن جایی که تو به روهان می روی , از تو تقاضا دارم که این را به شاه ائومر بازگردانی."

بارادیل گردنبند را تحویل گرفت و نگاهی به آن انداخت. در کنار الماس های آن, دندان هایی دیده میشد. رو به بارد کرد و پرسید:"این ها دیگر چیست؟"

بارد بر روی تخت سلطنتش نشست و گفت:" دندان های اسکاتای ثعبان , یکی از اژدهایان سرددم که دورف ها را از ماندگاهشان در کوهستان خاکستری بیرون کرد. اسکاتا توسط فرام , یکی از جنگوجیان ائوتئود و همچنین نیای پادشاهان روهان , کشته شد. دورف ها نیز خواستار مقداری از گنجینه ی اژدها شدند. فرام با دندان هایش این گردنبند را ساخت و به همراه نامه ای تحقیر آمیز برای دورف های کوهستان خاکستری فرستاد. اما بین آن ها نزاعی پیش آمد و او به قتل رسید. سال ها بعد دورف ها این را به ائورل پس دادند و گردنبد جزئی از میراث خاندان او شد."

بارادیل به شاه پاسخ داد:"از این گردنبند محافظت می کنم و قول میدهم آن را به صاحبان اصلی اش بازگردانم."

بارد نیز سرش را تکان داد و گفت:"سفر خوبی را برایت آرزومندم."

بارادیل تشکر کرد و از تالار خارج شد.هنگام خروج در حضور نور دوباره نگاهی به گردنبد انداخت. نور خورشید باعث میشد که الماس های آن درخشان تر از پیش به نظر رسند.

*

*

*

پایان فصل سوم

خب دیگه داستانو به اونجایی که می خواستم رسوندم.این سه پست قبلی خیلی عجله ای شده بود.دیگه دستم برا توصیف موصیف بازه.واقعا تمام تلاشمو می کنم که از این جا به بعد , بد از آب در نیاد. خواهشا اگه مشکلی داشت بگید(ترجیحا پ.خ کنید) چون از این فصل به بعد من با این سبک خواهم نوشت .اگر توی این سبک مشکلی باشه من الان راحت تر می تونم درستش کنم و بعدا این کار سخت تر میشه. ممنون.

فصل چهارم : صخره و یخ

28 نوامبر سال 4 دوران چهارم

در اتاق بارادیل باز شد. بارادیل با چشمانی نیمه باز پدرش را دید که شمعی در دست گرفته. هوا هنوز تاریک بود و پاسی تا طلوع خورشید مانده بود. بعد از دقایقی بارادیل بالاپوشش را برتن کرد و به سراغ وسایلش رفت.غیر از کمان و ترکش و شمشیرش , کیسه ای پر از کرام برداشت. گردنبدی که بارد به او داده بود را بر گردنش آویخت زیرا در این صورت خیالش راحت تر بود. با پدرش خداحافظی کرد و عازم دروازه شهر شد.

بعد از خروج از شهر , به سمت صخره ای که در فاصله ای پانصد یاردی از پل قرار داشت پیچید , زیرا فارین و همراهانش در آن جا انتظار او را می کشیدند. هنگامی که به پای صخره رسید فارین به همراه ده دورف دیگر به استقبال او آمدند. فارین دورفی دویست ساله بود و با مسیر کوهستان سرخ تا اره بور , به خوبی آشنایی داشت. هم اکنون او و یارانش برای تجارت یاقوت , که به وفور در اوروکارنی یافت می شد, راهی شرق بودند. گروه جنگ افزار اندکی با خود به همراه داشت زیرا بعد از سقوط سائورون , دوباره بر جاده ها امنیت حاکم شده بود.

فارین با خنده رو به بارادیل کرد و گفت:" فکر می کنم اولین انسانی باشی که پایش به شهر خویشاوندان شرقی ما باز می شود. قرار است که اول به تپه های آهن برویم.مدتی در آن جا میاساییم سپس دوباره راهی می شویم."

بارادیل هم با لبخندی جواب داد:" معطل چی هستیم؟ زودتر راه بیفتیم دیگر."

گروه درست دقایقی بعد از طلوع خورشید رهسپار شرق شد. زمین های پیش روی گروه توسط چمنزاری پوشانیده شده بود که تک و توک در آن درخت های کاج روییده بود. گروه فقط در روشنی روز به حرکت خود ادامه می داد , زیرا جاده ی بین تپه های آهن و اره بور کمتر مورد استفاده قرار گرفته می گرفت و قسمت هایی از آن توسط علف پنهان شده بود.به همین دلیل گروه در تاریکی شب حرکت نمی کرد و به استراحت می پرداخت. غذای عمده ی گروه کرام بود ولی هر از چند گاهی بارادیل پرنده ای را با تیر می زد اما به خاطر شروع فصل زمستان اکثر پرنده ها راهی سواحل دریای رون شده بودند و به ندرت جنبنده ای در آسمان رویت می شد.

از روز سوم سفر ابر هایی در آسمان شرق پدیدار شدند که توسط باد سردی که از شرق می وزید , آرام به استقبال گروه می رفتند. چهره ی زمین نیز تغییر کرده بود,چمن زار جایش را به علفزاری بی درخت داده بود که بلندی آن ها تا زانوان یک انسان بالغ می رسید. عصر روز چهارم یعنی اول دسامبر , ابر های تاریک بر آسمان بالای سر گروه سایه انداخت. اما نور خورشید در حال غروب از بین روزنه هایی در میان ابر های سیاه هنوز به زمین می رسید و علفزار به رنگ خاکستری غم انگیزی در آمده بود.

فارین رو به اعضای گروه کرد:" امشب را همین جا می گذرانیم"

تمام اعضای گروه با شنیدن این حرف بر زمین ولو شدند. بارادیل نیز با چهره ای خسته مشغول مالیدن پاهای از جان افتاده اش بود. دورف جوانی به نام گرور که در کنارش بود به او نگاه کرد و پرسید:"اولین بار است که به این چنین سفر درازی دست می زنی؟"

پاسخ داد:"آری! ای کاش مشکل فقط طولانی بودن راه بود. حالم دارد از کرام به هم می خورد! پرنده ای هم در این دشت لعنتی پر نمی زند که شکارش کنیم! آخخخخخ! بهتر است قدم بزنم چون در این صورت پاهایم کمتر احساس درد می کند!"

دورف پاسخ داد:"هرطور که راحت تری! من هم بهتر است آتشی رو به راه کنم."

بارادیل از جایش بلند شد و پنجاه یاردی از اردوگاه فاصله گرفت.نور طلایی خورشید هر لحظه افول می کرد و دشت در تاریکی ابر ها فرو می رفت. مدتی دشت پهانور اطرافش را از نظر گذارند.غیر از تکان علف ها در باد هیچ چیز در دشت نمی جنبید. اما بارادیل به نظرش آمد که در دوردست جنوب نقطه ای سیاه حرکت می کند. چشم هایش را تنگ تر کرد اما در گرگ و میش هوا دیگر چیزی دیده نمیشد.آخرین پرتوی خورشید نیز به زیر ابر فرو رفت.

صبح روز بعد ,هوا به مانند دیروز ابری بود. سفر به شکل کسالت کننده ای ادامه می یافت. تا چشم کار می کرد فقط علفزاری به رنگ سبز تیره دیده میشد. اما اندک اندک دامنه های عریان و بایر تپه های آهن در افق دیده میشدند. اعضای گروه شروع به خواندن ترانه کردند.خواندن ترانه ها تا حوالی ظهر ادامه داشت که به ناگاه یکی از دورف ها فریاد زد:" فارین. آن جا را نگاه کن!"

حواس تمام اعضای گروه به جایی که آن دورف اشاره می کرد پرت شد. به فاصله ی صد یاردی در جنوب عده ای کلاغ دور چیزی جمع شده و پرواز می کردند.اما به علت بلند بودن علف ها معلوم نبود که دور چه چیزی جمع شده اند.

بارادیل گفت:"برویم ببینم چه شده است! اما سلاح هایتان را دم دست نگاه دارید. ممکن است جانوری نیمه جان باشد و بی اخطار به ما حمله کند."

دورف های تبر بدست با فاصله از هم آرام آرام به مکان مورد نظر نزدیک می شدند. بارادیل توانست لاشه ی نیم خورده ی یک گوزن را ببیند. اما بر گردن آن تیری پرسرخ دیده میشد! بارادیل نگران نگاهی به فارین انداخت و گفت:"شرقی ها! و آن طور که از وضعیت مردار معلوم است , گوزن پریروز شاید هم دیروز کشته شده!"

فارین سعی کرد ترس خود را پنهان کند و گفت :"شاید عده ای شکارچی دوره گرد باشند."

بارادیل نفس عمیقی کشید و گفت:"امیدوارم حق با تو باشد." و به یاد نقطه ی سیاهی افتاد که غروب دیروز آن را دیده بود.

بعد از دیدن تیر پرسرخ ترسی عظیم بر دورف ها و نیز بارادیل , مستولی گشت. اکنون آن ها در دشتی بی حفاظ قرار داشتند و با شنیدن هرگونه صدایی از جا می پریدند.هیچ یک از اعضای گروه با دیگری سخن نمی گفت و این سکوت به شدت برای بارادیل آزاردهنده بود. شب اوضاع به مراتب بدتر شد. آن شب هیچ آتشی روشن نکردند و هیچ کس جرات نداشت که بخوابد. سکوت حاکم بر اردوگاه آن قدر سنگین بود که هروقت یکی از اعضای گروه تکانی به خود می داد , صدای مفاصلش به گوش بقیه می رسید.

***

صبح روز بعد با روشن تر شدن هوا , گرور بارادیل را از خواب بیدار کرد. شاکیانه به او گفت:"دیشب مدام غلت می زدی.لحظه ای برایم آسایش نگذاشتی."

بارادیل با دهان دره ای از جایش برخاست و وسایلش را جمع و جور کرد.سپس به سراغ فارین رفت و از او پرسید:"چند روز دیگر مانده تا به مقصدمان برسیم؟"

فارین گفت: "دو روز. جاده از این جا به سمت شمال شرقی می پیچد.زیرا دروازه ی شهرمان در تپه های آهن , در دامنه های شمالی آنجا قرار دارد.امدوارم زودتر به آن جا برسیم.هوا به شدت سرد شده و می ترسم که امشب برف ببارد."

آن روز اتفاق خاصی نیفتاد و روحیه گروه دوباره بالا رفت. بر سرعت راه رفتنشان اضافه کردند و بی وقفه تا غروب به راهشان ادامه دادند. اردویشان را در گودی کنار جاده برپا کردند. یکی از دورف ها نگاهی به آسمان انداخت و به فارین گفت:" آن طور که از ظاهر ابر ها معلوم است , امشب قطعا برف خواهد بارید. نمی توانیم امشب را بدون آتش بگذارنیم.باید زودتر دست به کار شویم."

تاریکی مطلق همه جا را فراگرفته بود و به فاصله ی کمی دورتر از آتش تقریبا هیچ چیز دیده نمیشد. اعضای گروه تنگ هم دور آتش نشسته بودند. فارین نیز برای آنان سرگذشت پادشاهان باستانی دورف ها را تعریف می کرد. از خزد-دوم گفت. از شکوهش. از دلاوری های ساکنانش در جنگ آخرین اتحاد و داستانش را تا پادشاهی دورین ششم و نزول وحشت بی نام در تالار های موریا ادامه داد. بعد از اتمام سخنانش بارادیل بر زیرانداز پشمین خود دراز کشید و مشغول کشیدن چپقی شد که از گرور به عاریه گرفته بود. متفکرانه به تاریکی اطراف چشم اندوخت اما ناگهان سرجایش خشکش زد. سی یارد آن طرف تر , بازتاب نور آتش اردویشان در شیئی فلزی دیده می شد...

دیگه ته ته زورم رو زدم این شد. اگه جایی روی نقشه ناخوانا بود ازم بپرسید(!).پدرم در اومد تا همینو بکشم :ymapplause:

22765785003804790862_thumb.jpg

کجاست این جا؟

تپه های اهنه؟

ولی هر چی هست قشنگ کشیدی.

و بیصبرانه منتظر بقیه داستانتم هر چی زود تر بنویسش!

کجاست این جا؟

تپه های اهنه؟

ولی هر چی هست قشنگ کشیدی.

این جا کوهستان اوروکارنی و سرزمین رون هست. تپه های آهن میشه دقیقا حاشیه سمت چپ نقشه که کاغذ کم اوردم!

یه چیز مهم:اصلا این نقشه و مقیاسشو جدی نگیرید فقط این یه دید کلی از مکان ها هست. بعدا هم نامگذاری بعضی از جا ها رو به کمک کاربر تور کامل می کنم.

قبل از اینکه بارادیل بتواند فریاد بزند, صدای پرواز تیری شنیده شد و دورفی با سینه ی شکافته بر زمین افتاد. بقیه ی اعضای گروه هراسان جنگ افزار های خود را برداشتند ولی دیگر دیر شده بود. صدای شیهه ی اسبانی از دورن تاریکی به گوش رسید.از هر طرف باران نیزه ها و تیر ها بر سر گروه می بارید. سواران شرقی به اردوگاه آنان تاختند و مقاومت در برابر آنان بی فایده بود. در بحبوحه ی شبیخون , مردی با سپرش محکم بر سینه ی بارادیل کوبید. بارادیل بر زمین افتاد و شمشیرش از دستش رها شد. آن شرقی نگاهی بر گردن بارادیل انداخت و زانویش را بر سینه ی او قرار داد. "اوه! چه گردنبند زیبایی. بی شک برازنده ی توست اما دگر مال تو نخواهد بود." سوار بلند قدی بر لبه ی گودی ظاهر شد اما سیمایش در تاریکی ناپیدا بود.

مرد شرقی گردنبد را سمت سوار پرت کرد و با نیشخندی گفت:" غنیمت گرانبهایی از این ریشوهای کثیف گرفته ایم."

سوار اشاره ای به مرد شرقی کرد. مرد نیز قداره اش را بالا برد تا کار بارادیل یکسره کند. اما بارادیل به کنده ای نیم سوز که در کنار او افتاده بود چنگ انداخت و ضربتی بر چشم چپ او وارد نمود. فریاد آن مرد به هوا خواست و به کناری افتاد. همین به بارادیل مجالی داد تا بگریزد. بارادیل دشنه اش را برداشت و به دل تاریکی دوید.

در آن سیاهی شب هیچ چیز دیده نمی شد.عرقی سرد بر پیشانی اش نشسته بود و حتی نمی دانست که به کدام جهت دارد می گریزد.به این فکر می کرد که چرا فرار کرده و بقیه ی دوستانش را رها کرده است. پشیمان از کردار خود بر زمین نشست. بعد از دقایقی صدای ضعیف پارس سگ ها به گوشش رسید. رویش را برگرداند و در دوردست نقطه های روشنی را دید که به سرعت به سمت او می آیند. تعقیب شروع شده بود. از جایش برخاست و با آخرین توانی که در پاهایش داشت , به دویدن ادامه داد. همچنان دیوانه وار می دوید تا اینکه احساس کرد چیزی نرم به صورتش برخورد کرده است. این هم خبری خوشایند و هم مایوس کننده برای او بود , زیرا پیدا کردن رد یک انسان در برف حتی برای سگ ها نیز سخت است و این را نیز خوب می دانست که بدون سرپناه تا صبح روز بعد هم دوام نخواهد آورد.

باریدن برف شدت گرفت و راه رفتن برای او سخت شده بود. کورکورانه به دنبال پناهگاهی می گشت تا اینکه پایش به سنگی گیر کرد و در درون گودالی پرت شد و مدتی بیهوش در آنجا افتاد.

بارادیل با ناله چشمانش را باز کرد. زانویش درد می کرد. مدتی در چاله دراز کشید و اتفاقات شوم دیشب را از ذهن گذارند. نمی دانست دوستانش زنده اند یا نه. بدتر از همه جواهر ارزشمندی که از بارد گرفته بود تا به صاحبانش بازگرداند , اکنون در دستان آن مردان پلید بود. به این فکر می کرد که هرطور شده باید آنان را پیدا کند و گردنبد را پس بگیرد. به سختی توانست بر دو پای خود بایستد.خوشبختانه شیب چاله زیاد نبود و با هر مشکلی که بود که توانست از آن بالا بیاید. هنگامی که به سطح زمین رسید خود را درمیان دریا سفیدی از برف یافت و تازه فهمید چه بلایی بر سرش آمده است. تمام مدت شب پیش را به سمت شمال دویده بود! هم اکنون در حاشیه ی بیابان شمالی(1) قرار داشت.

اقلیمی نامهربان که در گذشته جزئی از سرزمین مخوف "دور دایده لوس" بود. بیابانی گسترده از شرق تا غرب اندور و آکنده از نفس سرد مورگوت. هیچ الف و دورفی در آن نمی زید اما عده ی از انسان های گوشه گیر در کناره های غربی آن , در خلیج یخزده فروچل , امرار معاش می کردند. هنوز هم عده ی اندکی از اژدهایان در آنجا زاد و ولد می کردند. اما در افسانه های لوسوت , انسان های فروچل , این سرزمین جولانگاه سایه ای اهریمنی نیز بود که نام دورلاخ را بر او نهاده بودند. وحشتی از دوران باستان. بی سر و صدا اما بسی قدرتمند و پلید.

بارادیل از شمشیرش به عنوان تکیه گاهی استفاده کرد و عازم جنوب شد. با خود فکر کرد:"تا هوا آفتابی است باید به سرزمین های گرمتر برسم. آن وقت رد دوستان شرقیمان رو پیدا خواهم کرد و می دانم که چه طور از آنان پذیرایی کنم!"

بازتاب نور خورشید بر روی برف ها تا حدودی چشمانش را آزار می داد. در این دشت سپیدجامه هیچ جنبنده ای دیده نمیشد اما گهگاه به تعداد زیادی ردپای بزرگ بر می خورد که معلوم بود متعلق به گله ای از جانوران عظیم الجثه است. بر قدم زدنش سرعت بیشتری بخشید چون اصلا تمایل نداشت گذرش به راه یکی از این مخلوقات بخورد.

همچنان که قدم می زد به نظرش آمد که اشباحی در اطراف او حرکت می کنند. اما هروقت نگاهش را برمی گرداند چیزی نمی دید. بی اعتنا به آنان راهش را ادامه داد تا اینکه به بالای تپه ای رسید. لحظه ای ایستاد و خنده ای تلخ کرد که چرا تا الان متوجه حضور آنان نشده بود. کمانش را به زه کرد و آماده ی رویارویی با وارگ های سفید شد که تا این جا او را تعقیب کرده بودند.

_________________________________________________________________________--

1- northern waste

اقا یه ذره به این دوستمون امید بدید اینقدر چیزی نگفتین دوست نداره ادامش بده!

اقا یه ذره به این دوستمون امید بدید اینقدر چیزی نگفتین دوست نداره ادامش بده!

نه دوست عزیر این چه حرفیه. :ymapplause: یکمی سرم شولوغ بود .در ضمن اون موضوعی که داریم روش کار می کنیم هم برا من جذاب تر بود به همین خاطر یکی دو روز بیخیال این داستان شدم.

****

بارادیل نگاهی به قفا انداخت تا مبادا وارگی خیال نزدیک شدن به او از پشت سر را داشته باشد.سه وارگ سپید آرام آرام به سمت دامنه تپه نزدیک می شدند. یکی از آنان به خود جرئت داد و به سمت بارادیل دوید اما تیری به گردن او اصابت کرد و بی جان بر زمین افتاد. اما ناگهان صدای له شدن برف را در سمت چب خود شنید. وارگی به دور از چشم او از دامنه های غربی تپه بالا رفته بود و به سمت بارادیل جهید. بارادیل فقط توانست خود را از مسیر آن جانور کنار بکشد. هنگامی که وارگ برای بار دوم حمله ور شد , بارادیل شمشیرش را به سرعت از نیام برکشید و زخمی عمیق بر پهلوی جانور وارد نمود. دو وارگ دیگر با دیدین کشته شدن سردسته شان شروع به زوزه کشیدن کردند.

در کسری از دقیقه صدای زوزه های دیگر سوار بر باد سوزناک , از دوردست ها به گوش رسید. هم اکنون گرگ های بیشتری در راه بودند. بارادیل آشفته نگاهی به اطراف انداخت. در سمت جنوب صخره هایی نوک تیز دیده می شد که هر لحظه بیشتر در مه فرو می رفتند. سریع از تپه پایین آمد و با نهایت سرعت به سمت صخره ها دوید. زیرا آن جا راحت تر می توانست از جان خود دفاع کند. هر لحظه وارگ های بیشتری در دشت رویت می شدند که سعی داشتند راه فرار بارادیل را ببندند. مه نیز به سمت آنان نزدیک تر می شد. بارادیل به سرعت خود افزود زیرا می ترسید در آن مه گم شود و نتواند سرپناهی مناسبی پیدا کند. یکی از وارگ ها به او بسیار نزدیک شده بود طوری که می توانست صدای نفس کشیدنش را بشنود.

همان طور که پیش می رفت صدای غرش خفه ای را در درون مه شنید. سایه هایی از درون مه پدیدار شد که بارادیل با دیدن آن ها سر جایش خشکش زد و بر روی برف لیز خورد.

وارگ ها نیز ترسیده بودند. در مسیر حرکت گله ای ازموجوداتی قرار گرفته بودند که لوسوت به آن لوساندامور می گفتند. موجوداتی پشمالو و عاج دار و قوی هیکل به مانند همان هایی که در جنوب دور می زیند. باردیل سریع به مانند مار از جایش برخاست . لوساندامور هم با ضربتی از عاجش وارگ را به کناری پرتاب کرد. بارادیل با حالتی خمیده اما سریع به سرعت از میان گله می دوید و از اقبال خوشش جانوران غول پیکر نیز بی اعتنا به او حرکت می کردند. بعد از مدتی به صخره ها رسید و آن جا زمانی آسود تا مه به کنار رود.

***

حوالی ظهر مه تحلیل رفت و بارادیل به سمت تپه های آهن به راه افتاد و هنگام غروب به جاده ی واقعا در دامنه های شمالی آن رسید. جاده زیر انبوهی از برف مدفون بود و بارادیل فقط به واسطه ی سنگ هایی که در کنار آن بیفراشته بودند , توانست آن را پیدا کند. تصمیم گرفت که به محل شبیخون بازگردد تا از سرنوشت دوستانشان مطلع شود و رد سرقی ها را از همان جا دنبال کند.

جاده خالی بود و بارادیل همچنان پیش می رفت. خورشید در حال غروب به مانند کوره ای آتشین و بزرگ , رنگ سرزمین های مدفون در زیر برف را به شکل نارنجی زیبایی در آورده بود. بارادیل از پشت پیچ جاده , صدای سم اسبی را شنید و سریع پشت صخره ای پنهان شد. سوار یکی از شرقی ها بود که به حالت یورتمه در جاده پیش می رفت. بارادیل سنگی را برداشت و به سمت سوار پرتاب کرد. سوار بر زمین افتاد و اسبش وحشت زده دوید و اندکی آن طرف تر ایستاد.

سوار از درد به خود می پیچید. بارادیل شمشیرش بر بر گردن او گذاشت و پرسید:"نترس! تو یکی را نمی کشم. بقیه افرادتان کدام گوری هستند؟"

سوار با ترس پاسخ داد:"بقیه افرادمان از اینجا رفته اند. مرا فرستاده بودند تا تو را پیدا کنم. قرار بود بعد از انجام ماموریتم به آن ها ملحق شوم."

بارادیل خشمگین پرسید:"محل قرارتان کجاست؟ رئیستان کیست؟"

سوار با ناله جواب داد:"محل قرارمان جایی است که جاده به یک دوراهی میرسد. یک راه به سمت شهر دورفی لوهگاتول می رود.دیگری هم به خود سرزمین رون می رسد. رئیسمان نامش لورگان است که چشمش را کور کردی. اما خود او هم از مردی به نام آگاندائور دستور می گیرد. او را اصلا نمی شناسم. به گمانم یکی از مردمان جنوب است."

بارادیل پرسید:"اینجا چه غلطی می کردید؟ چه بلایی بر سر دوستانم آوردید؟"

مرد شرقی پاسخ داد:"نمی دانم! دستور لورگان بود که آگاندائور را همراهی کنیم. در مورد دوستانت هم اطلاع دقیق ندارم ولی من خودم آن شب نه تا جنازه شمردم."

بارادیل مرد را ول کرد و به سوی اسبش رفت. ممکن بود دو تا از دوستانش زنده باشند ولی پس گرفتن گردنبد برایش مهم تر بود.

مرد شرقی فریاد زد:"هیییی! لعنتی! می خواهی مرا اینجا رها کنی؟"

بارادیل در حالی که سوار اسب میشد گفت:" اینجا محل یکی از اقامتگاه های دورف هاست. می توانی در آن جا را بزنی. اگر مایل باشند ممکن است به وضعت برسند. شاید هم اگر بدانند چه بر سر فارین و افرادش آورده ای , تو را در دم به قتل رسانند."

مرد شرقی با خنده ای گفت:"تو هم مگر یکی از افرادش نبودی؟ فکر می کنم اول از همه تو فرار کردی!!!"

بارادیل بی اعتنا به پوزخند های او , افسار اسب را کشید و به سمت شرق تاخت.

*

*

*

پایان فصل چهارم

فصل پنجم: اولفاست

بارادیل با درخشش دوباره خورشید بارادیل از جایش برخاست. به مدت چهار روز متوالی در خلنگ زار های خالی از سکنه تاخته بود و اکنون قله های رفیع کوهستان سرخ بسیار نزیک بودند که در سمت شمال دور به کوهستانی موحش متصل بود که همیشه ابر هایی سیاه , قسمت های فوقانی آن را پوشانده بودند. حوالی ظهر به دو راهی رسید. بارادیل با دقت به اطراف نگاهی انداخت اما کسی را ندید. در این استپ های سرد نیز جایی برای پنهان شدن وجود نداشت. مدتی مقابل جاده ی روون ایستاد زیرا می ترسید از آن جلوتر برود. از آن عده ی انگشت شمار که به سرزمین ایسترلینگ ها سفر کرده بودند , تقریبا هیچ کس زنده بازنگشته بود. اما از طرفی سوگندی که در برابر بارد خورد را فراموش نکرده بود. همه این بلا ها به خاطر سهل انگاریش رخ داد و اگر به سمت خانه اش بر می گشت قطعا دیگر مورد اعتماد واقع نمیشد. بعد از مدتی تعلل , افسار اسب را , هر چند با اکراه , به سمت راست کشید.

تا پاسی قبل از غروب خورشید در جاده ی تاخت تا اینکه به یک مایلی جنگلی رسید که از سالیان دور آن را بیشه ی وحشی می نامیدند.دیگر بیشتر از این ادامه نداد چون ممکن بود در شب راهش را گم کند . بنابرین اردویش را در نیزاری کمی آن طرف تر از مدخل جنگل , زیر تک درخت کاجی برپا کرد. شب به واسطه ی بادی که از سوی کوهستان می وزید , شب سردی بود و بارادیل مجبور شد آتش کوچکی برپا کند.اسبش را نیز به همان درخت بست و سعی کرد که بخوابد.

نیمه های شب با صدای شیهه اسبش بیدار شد. اسب بی قرار بود و دائما سم های خود را برزمین می کوفت. بارادیل در همان حالت نیمه نشسته نگاهی به روبرو انداخت. کمی آن طرف تر از نور آتش , یک جفت چشم درخشان به مانند چشمان گربه اما بسیار بزرگ تر , به آنان خیره شده بود. بارادیل کنده ای افروخته برداشت تا ببیند چه موجودیست اما حیوان با دیدن آتش فرار کرد و ناپدید شد.

صبح روز بعد بارادیل سوار بر اسب به راه افتاد تا وارد جنگل شود. اما به محض اینکه به مدخل آن رسید , اسبش از ورود امتناء کرد. به همین خاطر مجبور شد پیاده شود و افسار اسب را به جلو بکشد و با دست دیگر شمشیرش را حایل می کرد زیرا می دانست که آن بیشه کنام جانورانی درنده و ناشناخته است .عمده ی درخت های بیشه , کاج های سیاه و درهم بودند به همین خاطر طرفین جاده ی جنگلی تا حد زیادی از دید پنهان بود.حرکت هایی پنهانی در جنگل جریان داشت و هر از چند گاهی صدای خرد شدن برگ های خشک از اطراف به گوش می رسید. عرقی سردی بر پیشانی بارادیل نشست و او با ترس و نگرانی به راه خود ادامه می داد.

بارادیل بر جای خود ایستاد و با دقت گوش کرد. در فاصله ی نه چندان دورتر از جاده صدای آوازی غمگین اما بسیار زیبا به گوش می رسید. صدا از آن مردمان الف بود. از نسل آن هایی که در سالیان دور از شماره در این جنگل بیدار شدند و برای نخستین بار به ستارگان چشم دوختند. بارادیل محسور آن آواز دلنشین شد و مدت زیادی به آن گوش فرا داد. شعر تا تمام حواس بارادیل را معطوف به خود کرد و بارادیل به مانند سنگی بی حرکت در جای خود ایستاده بود. مدتی بر این منوال گذشت تا این که صدای آواز قطع شد. بارادیل به مانند موجودی افسون شده , با تعجب نگاهی به دور و بر انداخت. حتی نمی دانست که چه مدت از شنیدن آن آواز گذشته است. باری به حرکت خود ادامه داد.

روز هنوز به نیمه نرسیده بود و بارادیل همچنان پیش می رفت تا اینکه توانست صدای شر شر رودی خروشان را بشنود. جاده هر لحظه روشن تر می شد و بارادیل فکر می کرد که بیشه به پایان رسیده است. هنگامی به فضای باز رسیدد با منظره ای ناامید کننده مواجه شد. اکنون دیگر اثری از ادامه ی جاده نبود. بارادیل سعی کرد تا گداری برای گذر از آب پیدا کند اما سرعت و شیب رودخانه در دامنه های کوهستان , بیشتر از آن بود که بتوان سالم از آن عبور کرد. همچنین سنگ های نوک تیز و خطرناکی در رودخانه ی خروشان دیده می شد که فکر شنا کردن را از سر بارادیل بیرون کردند.

اما بارادیل رد سم اسبانی بر روی گل های کنار رودخانه پیدا کرد و به دنبال آن ها به راه افتاد. رد ها همچنان در نوار باریک و بی درخت کناره رودخانه ادامه می یافت. اکنون هنگام ظهر بود و بارادیل توانست بالای نوک درختان , دود رقیقی را تشخیص دهد که از آتش کوچکی در پایین دست نهر برخاسته بود. اسبش را در میان درختان پنهان کرد و بی سر و صدا به سمت اردوگاه پایین آمد و با خود گفت:" پس اینجایید. آماده باشید که دارم به سراغتان می آیم."

دود آتش از میان فضای بی درختی که در کنار رودخانه قرار داشت, بر می خواست. بارادیل به آرامی پشت درختی در حاشیه ی فضای باز پنهان شد و آن جا را زیر نظر گرفت. مردی تنها سخت مشغول روشن نگه داشتن آتش بود. از چهره ی گندمگون و موهای پرکلاغی اش معلوم بود که از مردمان روون است. اما بارادیل به شک افتاد که ممکن است این مرد از افراد لورگان نباشد. تازه نمی دانست که تنها است یا خیر. به همین دلیل حمله ور نشد و مدتی سرجای خود ماند.

مرد خطاب به شخصی که معلوم نبود کیست فریاد زد:" لعنت بر شماها! نباید زیر باران رهایشان می کردیم. الان تر هستند و آتش به سختی روشن می ماند." اما پاسخی نشنید.

بارادیل شمشیرش را قلاف کرد. دودل بود که آیا می تواند از او کمک بگیرد یا نه. قطعا به تنهایی نمی توانست به راه ادامه بدهد. نفس عمیقی کشید و جلو رفت. مرد با شنیدن صدای پا برگشت و با دیدن بارادیل کورکورانه به دنبال کمانشش گشت.

بارادیل آغاز کرد:" نترس! کاری با تو ندارم. در این جا گم شده ام و آذوقه ام هم در حال اتمام است. به کمکت نیاز دارم." و شمشیرش را به نشانه ی اعتماد بر زمین گذاشت.

مرد با نگاهی مظنونانه به او انداخت و گفت:" بسیار خب! اول کمان و ترکشت را هم زمین بگذار. تا موقعی که دوستانم نیامده اند. همان طور بی حرکت کنار آتش بنشین. اگر کوچک ترین خطایی ازت سر بزند مجبور می شوم یک تیر حرامت کنم."

بارادیل چاره ای جز اطاعت نداشت و محبور شد طبق خواسته ی آن شرقی عمل کند. مدتی همانجا نشست تا این که حوالی ظهر سر و کله ی دو شرقی دیگر از میان درخت ها پیدا شد. یکی از آن ها بر دوشش گوزنی را حمل می کرد.

آن دو با دیدن بارادیل متعجب بر سر جای خود ایستادند. یکی از آنان که قد بلندی داشت از همان مردی که بارادیل را زیر نظر داشت پرسید:" بورتاند , این دیگر کیست؟"

بورتاند پاسخ داد:" هنوز نمی دانم اولفاست. فکر می کنم بهتر است خودش توضیح دهد."

***

آن سه مرد به دور آتش نشستند و نفر سوم که نامش بلوردن بود , شروع به بریان کردن گوزن کرد. بارادیل نیز مشغول تعریف تمام جزئیات سفرش شد و آن سه دوست نیز به دقت گوش فرا می دادند. هنگامی که داستانش به پایان رسید اولفاست اینگونه آغاز کرد:" نمی دانم چرا حس می کنم حرفایت دروغ نیست. بسیار خب! می توانیم کمکت کنیم تا در کمال سلامت از این سرزمین بگذری. اما بیش از این یاریت نمی کنیم. ما اصلا دلمان نمی خواهد با آگاندائور درگیر شویم." سپس رو به بورتاند کرد و گفت:"اسبش را پیدا کن و به این جا بیاور."

بارادیل با لحنی پرخاشگرانه پرسید:"او کیست؟ یعنی در این حد خطرناک است؟ فکر نکنم درگیری با آگاندائور بدتر از جنگیدن با گوندور باشد. مگر نه؟ شما چه طور و با چه جرئتی وارد نبرد با گوندور شدید؟ آیا خدمت به سائورون ملعون بدتر از همه ی این ها نیست؟"

اولفاست دستی به موهای بلند سیاهش کشید. نیشخندی زد و گفت:"خیلی چیز ها را نمی دانی."

" بعد از اینکه سرزمین فراموش شده به زیر آب ها رفت , مردمان ما بعد از پیمودن راهی بس طولانی به اینجا آمدند و به واسطه ی دوستی با دورف های ناراگ زیگیل قدرتمند تر از پیش شدند. پادشاهان ما سالیانی طولانی در صلح زندگی می کردند تا اینکه سائورون برای اولین بار به روون آمد. پادشاهمان خامول از او به گرمی اسقبال کرد. زیرا افسانه ها می گویند در آن زمان سائورون سیمایی زیبا داشت و هنوز نیات پلیدش رو نشده بود. سائورون پیشکشی به خامول اعطا کرد و او نیز به نیت دوستی پذیرفت. اما آن طور که در داستان آمده خامول بعد از پذیرفتن پیشکش هرروز بیشتر تحلیل می رفت. به طرز عجیبی فرتوت شده بود و اختیارش دست خودش نبود و مدام حرف هایی بی معنی بر زبان میاورد. تا این که یک شب برای همیشه از رومنوست رفت و دیگر هیچ وقت دیده نشد. کسی نمی داند که چه بر سر او آمده است."

"بدین ترتیب پادشاهانی که از پی خامول آمدند تسلط سائورون را بر روون به رسمیت شناختند. اما هنوز سائورون مردمان ما را برای جنگ احضار نکرده بود. تا اینکه سالیان دراز بعد در کالبدی ترسناک و نفرت آور به ما پیغام فرستاد که در جنگ بر علیه سپاهیان متحد گیل گالاد و الندیل شرکت کنیم وگرنه سرزمینمان را با خاکستر یکسان می کند. ما هم چاره ای جز اطاعت نداشتیم."

"بعد از آن جنگ مدتی از سائورون خبری نبود تا اینکه دوباره او از دول گولدور ما را بر علیه گوندور تحریک کرد. ما همچنان تحت امر او بودیم تا همین شش سال پیش که برای همیشه نابود شد. من خودم هیچ وقت در جنگ با گوندور شرکت نکردم. در آن زمان وظیفه ی من پاداری از مرز های جنوبی در برابر واریاگ های خاند بود. واریاگ ها بدون شک بی رحم ترین آدمیان هستند. حتی شایعه شده بود که بعضی از آنان به فرمان سائورون با اورک ها جفتگیری کردند و نژاد یلید اما قدرتمند از اورک ها را به وجود آوردند. بعد از سقوط سائورون اولفانگ به ما مرزداران جنوب دستور داد تا تمام اورک هایی که از نورنن به روون می گریختند را نابود کنیم و در این کار هم موفق شدیم."

بارادیل پرسید:"اما چیزی در مورد آگاندائور نگفتی!"

اولفاست پاسخ داد:" او یکی از مردمان اومبار است. و از طرف سائورون مامور بود تا در روون و هاراد سربازگیری کند. چیز زیادی در موردش نمی دانم ولی شنیده ام مرد خطرناکیست و تا حدی ساحری آموخته است. اولفانگ بعد از سقوط سائورون او را از روون بیرون کرد. مدتی در جنگل تائور نیمرایس و شمال دریای داخلی به کارهای شرورانه اش پرداخت و اکنون می پندارم عازم اومبار باشد. لورگان هم یکی از فرماندهان جنگ با گوندور بود.آدمي به غايت احمق و بی اختیار. وقتی شنیدم چشمش را کور کردی بی نهایت خوشحال شدم."

بارادیل با خود فکر کرد:"اومبار!ولی باید قبل از این که از روون خارج شود جلویش را بگیرم."

با دمیدن پگاه چهار سوار آماده ی عزیمت به جنوب شدند. مدتی را در امتداد نهر راندند تا این که به پلی چوبی رسیدند که در قسمت کم شیب تر رودخانه ساخته شده بود.بعد از عبور از پل, راه همچنان درون بیشه ادامه داشت. بارادیل با بودن سه مرد بومی تا حدودی احساس امنیت خاطر می کرد. سه سوار عبوس همچنان می راندند تا این که بارادیل نتوانست بیشتر از این سکوت را دوام بیاورد. پرسید:" آیا الف ها در این بیشه مخفیانه به حیات ادامه می دهند؟"

اولفاست همچنان که به جلو خیره شده بود پاسخ داد:"آری. عده ای زیادی از آنان در جنگل های دامنه می زیند.آن ها مردمان خطرناکی هستند. می گویند از خون نوزادان عطش خود را رفع می کنند."

بارادیل خنده ی خود را از حرف های بی سر و ته اولفاست پنهان کرد.

اولفاست ادامه داد:"از خوف الف ها کسی به این بیشه نمی آید مگر عده ای سبکسر مانند ما. ما شکارچی هستیم. اکثر جانوران زمستان ها به اعماق جنگل پناه می برند , به همین خاطر مجبور شدیم تا این حد به شمال بیاییم. اما کاش فقط الف ها در این بیشه موجبات وحشت ما را پدید می آوردند. سالیانی دور پیش از حال دو پیرمرد به این جا آمدند. ساحرانی در ردایی نیلگون و آسمانی فام. گویند کومه ی آنان در انتهای شرقی بیشه است, مکانی افسون شده."

بورتاند از این که شاید حرف های اولفاست دلهره ای در بارادیل ایجاد کرده است , شادمان شد و در ادامه ی حرف فرمانده اش موذیانه گفت:"نخجیرگر را فراموش کرده ای اولفاست! نخجیرگر سیاه. شکارچی قلوب و نفوس.شب های مه آلود سوار بر اسب سیاهش به دنبال گمشده گان در درون بیشه می گردد."

بارادیل کوچک ترین اعتنایی به حرف های بورتاند نکرد و سرش را مدتی پایین انداخت. ناگهان اولفاست افسار اسب خود را کشید و ایستاد. صدای خفیف در سمت چپ جاده شنیده شد. ناگهان گربه ای راه راه اما عظیم الجثه از میان درخت ها به روی بلودرن و اسبش جهید. اسب سرنگون شد و حیوان سوار را به دهان گرفت و به کناری انداخت. اولفاست شتابان تیری در کمان گذاشت اما اسبش رم کرد و به زمین افتاد. گربه ی خشمگین به سمت اولفاست حمله ور شد تا کار او را نیز یکسره کند اما بارادیل تیری به پهلوی او پرتاب کرد.گربه برگشت تا به سمت بارادیل یورش ببرد اما اولفاست سبک تیغی از میان برکشید و جراحتی بر شکم جانور وارد نمود. گربه نعره ای سوزناک کشید و به همان سمتی که آمده بود , گریخت.

اولفاست سرش را به نشانه ی تشکر از بارادیل تکان داد.از جای خود برخواست و به سمت پیکر دوستش دوید. اشک بر چشمان بورتاند حلقه زد و با ناراحتی رو به اولفاست کرد:"دیگر کاری از دستان ما ساخته نیست. او مرده است. باید تا شب نشده او را دفن کنیم.ممکن است نخجیرگر ما را پیدا کند."

بارادیل خشمگین به بورتاند گفت:"اگر کمتر در مورد آن نخجیرگر موهمی سخن می گفتی , بعید می دانم آن حیوان صدای ما را می شنید."

*****

پایان فصل پنجم

فصل ششم: شهر سرد زمستاني

پاسی از نیمروز گذشته بود و برف نرمک نرمک می بارید. به پیشنهاد اولفاست , بارادیل جامه ی سرخ و خفتان مفرغین بلودرن را بر تن کرده بود تا مبادا نژادش نزد شرقی ها فاش شود.اندک اندک شهری در هویدا شد که در دامنه های اوروکارنی آرمیده بود. هنگامی که به دروازه ی شهر رسیدند , اولفاست به بارادیل گفت:" باشلق ات را بر سر بکش و سخنی مگو. اگر متوجه شوند که از مردمان دیل هستی , به چوبه ی دار آویزانت می کنند."

اکثر خانه های رومنوست دو اشکوبه و چوبی بودند و سقفی شیبدار داشتند که توسط انبوهی از کاه پوشانیده شده بود. هیچ کدام از خیابان های شهر نیز سنگفرش نشده بود و در زمان بارش باران و برف به طور آزاردهنده ای گل آلود می شد.

بارادیل با چشمانی گرد به شهر و مردمی نگاه می انداخت که اندک کسانی آنان را از نزدیک دیده بودند. با این که هوا بسیار سرد بود اما رفت و آمد هنوز در شهر جریان داشت. عده ای از اسواران مخوف روون به دلیلی ناشناخته , دسته دسته راه خروج از شهر را در پیش گرفته بودند. جمعی از مردان و سربازان شهر نیز در قسمت مسقف کومه های خود مشغول چپق کشیدن یا کباب کردن گوشت شکاری بودند. بیشتر ساکنان رومنوست سیاه موی بودند اما تک و توک مردان یا زنانی با موهایی به رنگ خرمایی دیده میشد. عده ای از دورف های ناراگ زیگیل نیز مشغول آمد و شد در کوچه پس کوچه ها بودند. دورف هایی تنومند و دارای سیمایی خشن. از همان هایی که سالیان پیش در کارزار واپسین اتحاد به نفع سائورون وارد میدان شدند.

اولفاست به درون یکی از خیابان های فرعی شهر پیچید و آن دو نیز از پی او رفتند. اولفاست نگاهی به بارادیل انداخت و گفت:"یادت باشد هیچ سخنی بر زبان نیاوری."

مردی از ساختمان سمت راست آمد و اسب ها را به اصطبل هدایت کرد. سه دوست وارد مسافرخانه ای شدند که روبه روی اصطبل قرار داشت. اولفاست جلو آمد و مشغول صحبت با مهمانخانه دار شد. بارادیل و بورتاند نیز بر میزی در کنار بخاری نشستند. بعد از دقایقی مهمانخانه دار آن ها را به اتقشان در طبقه ی بالا راهنمایی کرد. اولفاست رو به آن دو کرد و گفت:"بعد از تاریک شدن هوا برای صرف شما دوباره به پایین خواهیم رفت اما تا زمان موعود اینجا بیاسایید."

با غروب خورشید سه همسفر برای صرف شام به طبقه ی پایین مسافرخانه رفتند. به واسطه ی نور اندک عده ی قلیلی در تالار دیده می شدند. سه یار بر سر میزی نشستند که در انتهای آن سربازی مشغول صرف غذا بود. اولفاست پرسید:"برای چه تعداد کثیری از اسواران به بیرون رومنوست اعزام شده اند؟"

سرباز با دهانی پر جواب داد:"مگر نمی دانی چه شده؟ واریاگ ها و هارادریم ها درحال پیشروی از جنوب هستند.به روستاهای ما یورش می برند , غارت می کنند,در سر راهشان مزارع را طعمه ی حریق می کنند."

نگرانی در چهره ی اولفاست و بورتاند هویدا شد. زیرا خانه و کاشانه ی آنان در جنوب روون قرار داشت و یحتمل از تجاوز هارادریم ها مصون نمانده بود.

وحشتزده رو به بورتاند کرد و گفت:" باید در اسرع زمان به آن جا برویم. بر ماست که سحرگاه فردا راه بیافتیم."

سرباز مداخله کرد:"می توانید فردا به همراه پسر کهین شاه اولفانگ , اولدور , عازم شوید. سپاهی قدرتمند از تمامی دژ های روون او را تا روون همراهی خواهند کرد. اولفانگ با عزیمت فرزند ارشدش اولوارث مخالفت کرد. زیرا نمی خواست او را نیز به مانند برودا روانه ی مرگ کند."

اولفاست از جایش برخواست و بارادیل را به گوشه ای احضار کرد و گفت:" شرایط وخیم تر از پیش شده.حتم دارم آگاندائور آنان را تحریک به حمله کرده است. اگر می خواهی او را بیابی راهی در پیش رو نداری مگر این که به همراه ما وارد کارزار شوی."

بارادیل جوابی نداد.چون می دانست حق با اولفاست است ولی پذیرفتن جنگیدن برای کسانی که شش سال پیش خویشاوندانش را هلاک کرده بودند , برایش دشوار بود.

اولفاست ادامه داد:"می دانم به چه چزی می اندیشی ولی چاره ای نیست. بیا برویم گشتی بزنیم. باید خفتانی برای خود پیدا کنیم تا مارا نیز به جمع افراد اولدور بپذیرند."

سپس از بارادیل روی تافت و از سرباز تقاضا کرد که آنان نیز به ارتش اعزامیان ملحق شوند.

سرباز گفت:"ترتیبی می دهم که در زمره ی اسواران باشید. اما این برایتان به قیمت پانزده سکه ی نقره تمام می شود. چون خلاف قوانین این دیار است که کسانی را که اندک سررشته ای در محاربه سوار بر اسب را ندارند , به جمع اسواران بپذیریم."

اولفاست و بورتاند همان اندک سکه ای را که با خود داشتند به سرباز دادند.

سرباز دستانش را بر هم سایید و گفت:"امشب همراه من به اصطبل بیایید تا جوشن مفرغین را بر اسب هایتان را بیاویزیم. فردا پیش از برآمدن خورشید بیدارتان خواهم کرد."

***

نیمه های شب بارادیل و دوستانش از اصطبل بازگشتند تا اندک زمان باقی مانده تا پگاه را بیاسایند. به مهمانخانه دار شب خوشی گفتند و راهی اتاق خود شدند. بارادیل بر روی تخت نشست. هوای اتاق به شدت سرد بود. اولفاست چفت در را انداخت و مشغول رو به راه کردن آتش شومینه شد. بورتاند در حالی که بر تخت دراز کشیده بود از اولفاست پرسید:"به نظرت از این کارزار جان سالم به در می بریم؟"

اولفاست اعتنایی نکرد و کنده ای به درون آتش افکند.

شب عمیق تر شد و برف همچنان بی امان می بارید.بارادیل از خواب پرید زیرا از شدت سرما نمی توانست بخوابد. آتش شومینه نیز فروکش کرده بود و به سختی می شد درون اتاق نیمه تاریک را دید.هنگامی که از جایش برخاست , بورتاند به او گفت:"این وقت شب به کجا می روی؟"

بارادیل پاسخ داد:"می روم چند کنده ی دیگر از مهمانخانه دار بگیرم.آتش خاموش شده. نمی توانم بخوابم." شمعی روشن کرد. چفت در را به آرامی کنار زد و به طبقه ی پایین رفت.اثری از مهمانخانه دار نبود. در را گشود و وارد کوچه شد تا شاید بتواند از صاحب اصطبل کمک بگیرد. اما صدایی آشنا او را سرجایش میخکوب کرد.

در چندقدمی اش مردی یک چشم به او گفت:"فکر نمی کردم تا این جا دوام بیاوری."

بارادیل با سرعت به سمت در دوید اما یکی جلوی در ایستاد.بارادیل با قدرت به او تنه زد و هر دوی آن ها به درون مسافرخانه افتادند. شتابان از جایش برخاست و به سمت پله ها دوید. اما دستی پای او را گرفت.لگدی به صورت آن مرد زد و هراسان اولفاست و بورتاند رو ندا داد. آن دو نیز سراسیمه از اتاق بیرون آمدند اما با دیدن افراد لورگان به اتاق خزیدند.به محض آن که بارادیل وارد شد اولفاست چفت در را انداخت. بارادیل لرزان بر زمین ولو شد. صدای لگدهای فراوانی از پشت در به گوش می رسید.

اولفاست گفت:"در نمی تواند بیشتر از این دوام بیاورد."

بارادیل و بورتاند به سمت پنجره ی برف گرفته ی اتاق رفتند. با هر زحمتی بود پنجره را از جای خود در آوردند.

در با چند ضربه ی پی در پی وا رفت اما لورگان و افرادش با اتاقی تاریک و پنجره ای باز مواجه شدند. لورگان به تنی چند از آنان فرمان داد که به سمت کوچه بروند و جلوی فرار آنان را بگیرند. خودش نیز به همراه چهار نفر در اتاق ماند.قدمی به سمت پنجره برداشت تا نگاهی به بیرون بیندازد. اما ناگهان بارادیل و اولفاست از گوشه ی تاریک اتاق جهیدند. لورگان و چهارتن دیگر کاملا غافلگیر شدند.آن دو در چشمی بر هم زدن سه تن از آنان را از پای درآوردند.لورگان نیز با دیدن وضعیت سعی کرد که از میان آن دو بگریزد.اولفاست تلاش کرد تا مانع او شود اما لورگان قوی پیکر و جنگ آزموده به سادگی او را کنار زد و به سمت پلکان گریخت. بارادیل و اولفاست نفر چهارم را به هلاکت رساندند و شتابان از پی او دویدند.

در این اثنا بورتاند که از پنجره گریخته بود, به سمت چندی از نگهبانانی دوید که شب ها در کوچه های باریک و تاریک رومنوست کشیک می دادند.نگهبانان به دنبال او به سمت کوچه دویدند و آن دسته از افراد لورگان که بیرون آمده بودند را بازداشت کردند. لورگان از مسافرخانه خارج شد و سعی کرد به خیابان اصلی بگریزد اما با مشاهده ی سربازان بازگشت تا از طرف دیگر بگریزد اما بارادیل راه را بر او بست. لورگان شمشیرش را ازنیام برکشید و به او حمله ور شد اما اولفاست از پشت به او نزدیک شد و ضربتی به او زد که شمشیرش از دست او افتاد.در همین هنگام نگهبانان فانوس به دست به آنجا آمدند.کوچه تا حدی روشن شد و بارادیل به خوبی توانست چهره ی لورگان را ببیند.برف همچان در حال بارش بود و دانه های درشت آن در چشم و دهان حاضرین نفوذ می کرد.

لورگان بر زانوانش نشست. باردیل تیغ را بیخ گلویش گذاشت گفت:"درست است که من انتظار آمدن تو را نداشتم ولی تو هم انتظار این را نداشتی.فکر کردی که تمام دوستان من را کشتی و الان تو افرادت تقاص آن را پس دادید. آن چیزی را که از من دزدیدی را همین الان بازگردان."

لورگان گفت:"مگر ندیدی که آن را به آگاندائور دادم؟!اگر مایلی دوباره آن را ببینی برو از خودش تقاضا کن!" این را با نیشخندی گفت.

بارادیل دستی به موهای برف گرفته ی خود کشید و گفت:"تو هم فردا صبح به دیدار اولفانگ می روی تا در مورد سرانجامت تصمیم گیری کند.امیدوارم ان جا هم بتوانی در روی او بخندی."

لورگان موذیانه پاسخ داد:"از دوستان دورف خود خبر داری؟فکر کنم خالی از لطف نباشد سراغی از آنان بگیری.شاید هم اکنون ج..."

بارادیل مجالی به او نداد و مشتی بر صورت او زد و بر زمین افتاد. نگهبانان او و باقی افرادش را از خیابان اصلی بالا بردند. اولفاست در حالی که رفتن آنان را تماشا می کرد گفت:"برویم مهمانخانه دار را بیابیم. نمی شود امشب را درون اتاقی درشکسته گذراند."

**********

پایان فصل ششم

فصل هفتم: نبرد نیزارهای نورن

خورشید در میانه ی آسمان بر زره های اسواران شرقی بازتاب خیره کننده ای داشت. سپاهیان اولدور به مانند رودی زرین چهار روز متوالی را بی وقفه در دشت های سرسبز روون جنوبی رانده بودند. اواسط روز پنجم , ارتش به دامنه های غم انگیز کوهستان خاکستر رسید ; کوهستانی که مرز شمالی سرزمین شوم موردور را تشکیل می داد. از روز بعد سپاهیان با سرعت بیشتری به حرکت خود ادامه می دادند. هیچ کدام از سواران نگاهی به سمت راست خود نمی انداخت.چه بسا آن نگاه ممکن بود تداعی گر خاطرات شوم گذشته آنان شود. روزهایی که در دشت خفقان آور گورگوروت گذرانده بودند.روز هایی که در کنار اورک ها آمد و شد می کردند.روز هایی که زیر سلطه ی فرمانروای تاریکی بودند.

سپاهیان اولدور همچنان پیش می راندند تا اینکه بالاخره در روز هفتم راهپیمایی , سایه های مخوف و دهشت آور افل دوات جنوبی نمایان شد.کوهستان سایه ; حفاظ مستحکم موردور از غرب تا جنوب.

سپاهیان اولدور همچنان پیش می راندند تا اینکه بالاخره در روز هفتم راهپیمایی , سایه های مخوف و دهشت آور افل دوات جنوبی نمایان شد.کوهستان سایه ; حفاظ مستحکم موردور از جنوب و نیز غرب.زمین ها هم اکنون بایر تر شده بودند و علفزار های سرسبز جای خود را به خلنگ زارهایی داده بودند. به فرمان اولدور اسواران از حرکت بازایستادند. در جنوب دودهایی سیاه و پراکنده دیده میشدند که سر به آسمان می سراییدند.

از جنوب جاده گرد و خاکی به هوا خواسته بود.سواری نالان و خسته با زحمت فراوان خود را به اولدور رساند. سواری نفسی تازه کرد و سپس با هن و هن گفت:

"سرورم اولدور پسر اولفانگ , مبادا سایه ی شما و پدرتان از سرزمین روون کم شود. قوای پراکنده ی ما در جنوب هر دم به عقب رانده می شوند.اکنون تعدادی از روستا های مرزی را به هارادریم ها و واریاگ ها واگذار کردیم. خط دفاعی ما هر دم شکننده تر می شود. باید سریع تر به کمک آنان بشتابید وگرنه سنگر ما فرو می ریزد."

اولدور جواب داد:"نمی توانم به همین سرعت به میدان بروم.زمان می خواهم تا ارابه سواران به عقبه ی ارتش ما بپیوندند. اکنون فقط عده ای از بالخوت را به نبرد اعزام می کنم."

سوار گفت:"ولی سرورم... با جمعی از بالخوت نمی توانیم مدت زیادی در برابر واریاگ های مخوف و موماکیل هاراد دوام بیاوریم..."

اولدور سخنان سوار را قطع کرد:"می توانیم آنان را مدتی سرگرم کنیم." سپس رو به سواری کرد که در سمت راستش قرار داشت:"بورلاخ! تو به همراه پنج هزار تن از بالخوت ها به کارزار بتاز و با دشمن ستیز کن .من به همراه مابقی افراد همین جا خواهم ماند تا ارابه سواران و دیگر اسوارانی که هنوز نرسیده اند به ما بپیوندند.بخت یاور تو باشد."

بورلاخ به همراه میمنه ی سواران به جنوب تاخت. بارادیل و دوستانش نیز درجمع افراد او قرار داشتند. بارادیل با ترسی عظیم مرکبش را می راند و مدام به این فکر می کرد که آیا از این جنگ جان سالم به در می برد یا خیر.هر دم که پیش می راند دلهره اش بیشتر میشد.اگر امکانش بود از میدان جنگ می گریخت اما این تنها فرصت رویارویی با آگاندائور بود.

حوالی ظهر سپاه به خط مقدم نبرد رسید. هوا به واسطه ی باد خشکی غبارآلود بود و دودهایی که از خانه های آتش گرفته ی اطراف بر می خواست , بیشتر دید را مختل می کرد.آن دسته از مرزبانانی که هنوز زنده مانده بودند به افراد بورلاخ پیوستند. بورلاخ کهنسال تشکیل خطوطی منظم از سواران مهیب نیزه دار داد که از طرفین توسط کمانداران سواره پشتیبانی می شدند.در شیپور برنجی خود دمید و همگی آماده ی محاربه با لکه ای سیاهی شدند که با سرعتی زیاد از جنوب به سمت آنان نزدیک می شد.

پیاده نظام هارادریم ها با درفش سرخ مار نشان خود دیوانه وار به سمت شرقی ها می دویدند. هرکدام جامه ای سیاه و سرخ بر تن داشتند و دستاری بر سر بسته بودند که چهره ی آنان را تا حد زیادی پوشانده بود. به زبان خشن خود فریاد می زدند و قداره های خود را در هوا تاب می دادند.

به فرمان بورلاخ سواران کماندار به سمت پیاده نظام هارادریم ها یورش بردند. تیر ها از هر طرف بر جنوبی ها فرود می آمد. پیادگان دشمن به کلی گیج و متفرق شده بودند.سپس نوبت حمله ی سواران سنگین اسلحه ی بالخوت فرا رسید.همان شیوه ی مرگباری که شش سال پیش در برابر بارادیل و افرادش به کار برده بودند.بارادیل به همراه دوستانش و دیگر اسواران با خشمی مهارناپذیر نیزه های ده فوتی دهشتناک خود را در سینه ی خصم فرو می کردند.پیاده نظام هارادریم با همان سرعتی که یورش آورده بود , وحشت زده به عقب گریخت. در همان حال صدای نفیری ترسناک در میدان نبرد به گوش رسید. واریاگ ها به یاری همرزمان خود وارد کارزار شدند.

مردمی کوچ نشین که در مراتع خاند روزگار می گذراندند. شغل عمده ی آنان پرورش اسبانی تنومند بود که نظیر آنان در هیچ کجای سرزمین میانه یافت نمی شد. مردمی آموخته به شرایط دشوار.اکثر آنان پوستی تیره داشتند و دارای چشمانی باریک و بادامی شکل بودند. در نبرد جنگاورانی بسیار بی رحم و بی باک بودند و از مرگ هراسی نداشتند.

واریاگ ها با بالخوت درگیر شدند.در نبرد و نیزه دوزی سوار بر اسب , دست کمی از شرقی ها نداشتند.بارادیل هیچ وقت در طول عمرش چنین مردانی ندیده بود.مردانی که با ریختن خون هماورد خود وجدانشان آرامش می یافت. دو طرف سفاکانه می جنگیدند. عده ی زیادی از هر دو سپاه هلاک شدند اما هیچ کدام حاضر نبودند تا شکست قطعی دشمن دست از رزم بکشند. اما پس زمانی واریاگ ها به طور عجیبی به عقب نشستند اما بورلاخ دستور تعقیب آنان را صادر نکرد تا آرایش رزمی سپاه حفظ شود. اما ناگهان به نظر شرقی ها آمد که زمین زیرپایشان , به لرزه در آمده است. یکی از سواران وحشتزده فریاد زد:"موماکیل هاراد!"

بارادیل با چشمانی گرد به جلو خیره شد. ناگهان از دل غبار جانورانی عظیم الجثه و عاجدار بیرون آمدند.اسب ها از هیبت موماکیل رم کردند و سواران خود را به خاک می افکندند.موماکیل به خطوط بالخوت یورش بردند. تعداد زیادی از سواران زیرپای آن ها کشته شدند. شرقی ها تلاش می کردند تا چشم آن مخلوقات دهشتناک را هدف بگیرند اما تعداد بسیاری از آنان جان سپردند.بورلاخ می دانست که اگر در این جا بماند به همراه تمامی افرادش به هلاکت خواهند رسید. رو به یکی از آجودان هایش کرد و گفت:

"هر چه سریع تر باید به نیزار های نورن عقب نشینی کنیم.زمین های آن جا باتلاقی است و موماکیل ها نمی توانند به سادگی در آن جا حرکت کنند.آن جا به جنگ ادامه می دهیم تا اولدور به کمک ما بیاید. فرمان عقب نشینی را ابلاغ کن و فی الفور به سمت اولدور بتاز و او را از نقشه ی من با خبر ساز."

روز رو به افول بود.سپاهیان تقلیل یافته ی روون به سان ستونی منظم در دامنه های افل دوات جنوبی راهپیمایی می کردند تا در نهایت به رودخانه برسند و از آن جا با کمک کشاورزان نورن به سمت دریای داخلی عقب نشینی کنند. آن طور که دیدبانان پشت سپاه خبر می دادند , ارتش جنوبی ها و واریاگ ها درصدد تعقیب آنان بر آمده بودند زیرا حمله به داخل سرزمین روون در حالی که سپاهی از شرقی ها در پیش و پس آنان قرار داشت , عملی بس احمقانه بود.

سواران خسته و افگار , با سرهایی خمیده و بی اعتنا به اطراف همچنان پیش می راندند.با محو شدن آخرین ستیغ خورشید , آن ها صدای فریاد های خشن و گوش خراش اورک ها را شنیدند که از دامنه ها به سمت آنان یورش می برند. بارادیل وحشت زده نگاهی انداخت و توانست در گرگ و میش شامگاه هیبت یوروک های بزرگ موردور را ببیند که از جنگ حلقه جان سالم به در برده بودند. شرقی ها هراسان سپر های خود را حایل کردند.اما یوروک ها خود را بر سر اسواران پرتاب می کردند و تلاش می کردند تا آنان را واژگون کنند. هر سواری که به زیر کشیده می شد توسط دیگر یوروک ها به قتل می رسید. بورلاخ دستور تشکیل دو صف به هم چسبیده از سواران نیزه دار داد که توسط کمانداران پشتیبانی می شدند. یوروک ها با دیدن وضعیت پیش آمده تا حدی از شرقی ها فاصله گرفتند و بارانی از تیر را بر سر آنان پرتاب کردند اما در برابر زره دورف ساز شرقی ها بی فایده بودند.

سپاه بورلاخ هم اکنون میان باتلاق و دسته ای از اورک ها گرفتار شده بود. اورک ها برای بار دوم آماده ی هجوم به سمت شرقی ها شدند اما انبوه نیزه ها و طوفان تیر ایسترلینگ ها تلفاتی سنگین بر یوروک ها وارد کرد و به طور موقت آنان را به هزمیت واداشت.در همین میان از پشت سر صدای دویدن کشاورزان و ساکنان نورن به گوش رسید که به یاری شرقی ها آمده بودند.اورک ها با دیدن مشعل های فراوان آنان ترسیدند و به سمت دامنه های تاریک کوهستان بازگشتند.

***

شب عمیق تر شد.ارتش بورلاخ با راهنمایی کشاورزان محلی مشعل به دست , راه خود را از میان باتلاق ها و نیزارهای انبوه می پیمودند. همزمان عده ای از عقبه ی سپاه محافظت می کردند تا مبادا اورک ها از پشت شبیخون بزنند. دو روز بی وقفه همچنان راندند تا اینکه به ساحل دریای غم انگیز نورنن رسیدند. آن عده که هنوز توانایی جنگیدن داشتند به زخمی ها کمک کردند تا از اسب ها پایین بیایند. بارادیل و اولفاست زیر کتف بورتاند زخمی را گرفتند و او را به کنار دریای داخلی کشان کشان آوردند.

بارادیل نگاهی به آب های خاکستری رنگ نورنن نگاهی انداخت که توسط باد غربی به تلاطم افتاده بود. تعدادی زورق در میان نی های کنار دریا دیده می شدند. ابری خاکستری رنگ آسمان شمال دریاچه رو پوشانده بود و در دوردست شبح قله ی مهیب اوردورین دیده می شد.

بارادیل نگاهی به شمال انداخت و گفت:"هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی پایم به موردور باز شود."

بورتاند با ناله جواب داد:"کجایش را دیدی؟ اگر روزی گذرت به گورگوروت بخورد چی می گویی؟"

اولفاست بحث را عوض کرد:"پایت چه طور است بورتاند؟زمانی که اسب روی تو واژگون شد, اقبال با تو یار بود که توانستیم تو را از چنگ آن مخلوقات پست نجات دهیم , وگرنه تو هم همان جا کنار آن نگون بخت ها مثله مثله میشدی!من به دنبال یکی از طبیبان محلی می روم تا شاید درد پایت تسکین یابد." این را گفت و آن دو را ترک کرد.

بورتاند نگاهی به اطراف انداخت و گفت:"آب های این جا نیز اهریمنی است. نفرین سائورون زمین و هوا و آب را آلوده می کند.لعنت بر نام او!"

اولفاست دوان دوان بازگشت و با شعف گفت:"زخمی ها را با قایق به شمال دریاچه منتقل می کنند.تازه عده ی زیادی از کشاورزان و مردمان محلی به یاری ما خواهند آمد"

بارادیل با شگفتی پرسید:"این ها کیستند که در این سرزمین شوم به زراعت می پردازند؟"

اولفاست پاسخ داد:"اصالتا از ساکنین هیلدورین می باشند.مردمانی بی آزار و بسیار گوشه گیر که با دیگر انسان ها هیچ مراوده ای ندارند و سرشان به کار خودشان گرم است.در طول سالیان تاریک واریاگ ها آنان را دسته دسته اسیر می کردند تا برده ی سائورون باشند. بعد از سقوط فرمانروای باراد-دور شاه اله سار زمین های این جا را به آنان بخشید."

بارادیل با کنجکاوی سوال کرد:"هیلدورین کجاست؟"

بورتاند چشمانش را گشود و گفت:"شرقی ترین منطقه ی سرزمین میانه.در ساحل دریای بزرگ شرق قرار دارد.هیچ کس نمی داند که در ورای این دریا چه چیزی وجود دارد!"

در همان حال چندی از دیدبانان شتابان وارد اردوگاه شدند.بارادیل و اولفاست به سوی آنان دویدند. یکی از آنان رو به بورلاخ کرد و گفت:"

سرورم. دشمن در حال پیشروی به این جا است.فرماندهی آنان را خود شخص آگاندائور به عهده دارد.تا فردا صبح به این جا می رسند."

بورلاخ پیر فریاد زد:"همه ی بالخوت آماده ی نبرد باشند. کارزار فردا سرنوشت مان را برای همیشه تعیین می کند."

فریاد شور شرقی ها به آسمان رسید.بارادیل شمشیر خود را از نیام کشید و تیغه ی آن را به دقت از نظر گذراند.فردا رو در روی آگاندائور قرار خواهد گرفت.

واقعا تا حالا عالی کار کردی....جای تقدیر داره.... :P

diyako :D

واقعا تا حالا عالی کار کردی....جای تقدیر داره.... :D

ممنون.لطف داری دوست عزیز.

بازم خدا را سپاس که توصیف این جنگ هم در این پست به پایان رسید. :P :D :D :D توصیف جنگ که سخته , توصیف جنگ تن به تن بدتر از اون. :D :D

*

*

*

خورشید از فراز خلیج بیداری گذشت و هم اکنون در افق ظاهر شده بود.نور طلایی آن نیزه های شرقی ها را به مانند گندمزاری در میانه ی تابستان , درآورده بود.ارتش ایسترلینگ ها تشکیل یک نیم دایره ای داده بودند که از پشت توسط دریای نورنن محافظت می شد. در پس چهره های مصمم آنان , نگرانی و اضطراب موج می زد. هر کدام نیزه های خود را محکم در مشت می فشردند و به این فکر می کردند که آیا زین پس دوباره نزد خانواده های خود باز می گردند یا خیر.

قشون دشمن برای وارد نمودن ضربه ی نهایی نزدیک می شدند.نقشه ی بورلاخ تا حد زیادی عملی شده بود.موماکیل ها به علت سنگینی وزن نتوانسته بودند از باتلاق ها بگذرند و فقط اورک ها و واریاگ های تبر به دست و باقی هارادریم ها پیش می آمدند. طبق پند مردم محلی , بورلاخ در قسمت های باتلاقی تر آرایش نظامی تشکیل داده بود تا سپاه تا جای ممکن موقعیت افرادش محفوظ باشد.

پییشاپیش طلایه ی دشمن سواری بلند قامت سوار بر مرکب سیاهش پیش می آمد. آگاندئور , با ابهت و عبوس به مانند سایر نومه نوری ها , اما سقوط کرده در تاریکی. از معدود کسانی که اجازه ی شرفیابی به حضور سائورون را داشت. با چشمان سیاه خود سپاهیان بورلاخ را از دیده گذارند. لبخندی بر لبانش نشست , زیرا در هم شکستن چنین سپاهی در نظرش آسان می نمود. دست راستش بالا برد. نبرد آغاز شد:نبرد نیزار های نورن. تنها نبرد پس از جنگ آخرین اتحاد که در خود سرزمین موردور اتفاق افتاد.

سپاهیان دشمن با فریاد های زننده ی خود به نیم دایره حمله ور شدند. اما انبوه نیزه ها و دیوار سپر های ارتش روون مستحکم تر از آن بود که به این سادگی ها در هم بشکند. اما اورک ها خود را محکم بر سپر ها می کوبیدند.هر دو اورک یکی از شرقی ها را از دیوار دفاعی به بیرون می کشیدند و باقی سپاه خصم آن سرباز را به قتل می رساندند. هرچند قشون دشمن در برابر شرقی ها سه به یک تلفات می دادند, اما عده ی آنان بیش از آن بود که این تلفات مشکلی برایشان ایجاد کند.

بارادیل هم اکنون سومین و سهمگین ترین نبرد عمرش را تجربه می کرد. میدان در اندک زمانی پر از جنازه ی سربازانی شد که به خاک افتاده بودند.بوی تعفن اجساد اورک ها و سایرین فضا را پر کرده بود.از هر طرف افراد دو سپاه به درون آب های باتلاق ها می افتادند و عاجزانه تقاضای کمک می کردند. بارادیل با ضربات پی در پی شمشیر خود , افراد سپاه دشمن را به هلاکت می رساند. اما در این میان به دنبال آگاندائور می گشت اما مرد نومه نوری دورتر از آن بود که بتوان به او دست یافت. حلقه ی محاصره ی دشمن همچنان تنگ تر و تنگ تر می شد.

در همان حال که امید ها رو به خاموشی می رفت , نفیر خشن شاخی شنیده شد. در سمت شمال شرقی بیرق خورشید نشان روون به اهتزاز در آمد.شاهزاده اولدور با جمع کثیری از ارابه سواران مخوف و بالخوت به میدان شتافت. سپاهیان دشمن به طور کامل غافلگیر شدند و به مانند نهال هایی نورسته در برابر تندباد , به زمین می افتادند. روحیه ی افراد بورلاخ بالا گرفت و نیرویی مهار نشدنی به قلب سپاه آگاندائور یورش بردند. جمعی از هارادریم ها و واریاگ ها , سلاح خود را بر زمین انداختند و طلب عفو نمودند.

بارادیل در همان میان به همراه باقی شرقی ها به قلب سپاه دشمن زد. در همان میان آگاندائور را دید که به عبث , در جست و جوی راهی برای گریز بود. سریع خود را به اون رساند و مرکبش را پی کرد.اسب به همراه سوارش بر زمین افتاد.

آگاندائور از زمین برخاست و با تعجب به بارادیل خیره شد. بارادیل نیام شمشیرش را به کناری پرتاب نمود و با صدایی خشمناک آغاز کرد:"

شناختی؟بهتر است آن شی کوچک را همین حالا پس بدهی وگرنه پایان خوشی در انتظارت نخواهد بود."

آگاندائور خونسرد و به حالت تحقیر پاسخ داد:" حالا که انقدر برای مرگ شتاب داری , من کمکت می کنم تا به خواسته ات برسی."

بارادیل به نیزه ای چنگ زد و آن را به سمت آگاندائور پرتاب کرد اما او جاخالی داد.سپس با هم گلاویز شدند.مرد نومه نوری نیرومند تر از آن بود که به همین سادگی مبارزه را به حریف واگذار کند. مهارت آگاندائور در شمشیرزنی بالا بود.مدتی صدای چکاچک شمشیرهای آنان ادامه داشت تا اینکه بارادیل احساس خستگی کرد. آگاندائور به ناگه با آرنج ضربتی به صورت بارادیل وارد کرد.بارادیل تعادلش را از دست داد و از پشت افتاد و شمشیرش به کناری پرتاب شد. سعی کرد خود را کشان کشان از دشمن سهمناک خود دور کند اما آگاندائور به سرعت خود را بالای سر او رساند. تیغش را بالا برد تا کار او را یکسره کند اما در این هنگام تیری به کتف راست او اصابت کرد. فریادی کشید به قفا نگاهی انداخت و توانست اولفاست را ببیند که با کمانی بی تیر به او خیره شد. بارادیل از فرصت استفاده کرد و دشنه اش را قلب به آگاندائور فرو برد.مرد نومه نوری بی جان بر زمین افتاد.

بارادیل خسته و زخمی , با صورتی خون آلود به زمین نشست. اولفاست به بالای سر او آمد و با لبخندی شیطنت آمیز گفت:" مانده بودم کمکت کنم یا اینکه بشینم مرگت را تماشا کنم.اما یادم آمد یکبار جانم را نجات دادی."

بارادیل خون را از صورتش پاک کردو گفت:"خودم از پسش بر می آمدم."

اولفاست خنده ی تلخی کرد و گفت:"آری دیدم!" و به بارادیل کمک کرد تا از جایش برخیزد.

بارادیل به اطرف نگاه کرد. جنگ به پایان رسیده بود. بیشتر افراد دشمن کشته شده و مردان باقی مانده به اسارت در آمده بودند. سپس به بالای جنازه ی آگاندائور رفت. چشمان سیاه و نافذ مرد بی جان همچنان باز بود. بارادیل به آرامی یقه ی او را کنار زد.این همه را طولانی را برای پس گرفتن آن آمده بود.کلی مشقت و سختی را برای همین به جان خریده بود. آن را بالا گرفت و در زیر نور خورشید برانداز کرد. گردنبند اژدها تلالوء محسورکننده ای داشت و به مانند جواهری زنده در میان مشت او می درخشید.

***

پایان فصل هفتم

خب دوستان وارد یه فصلی شدیم که من خیلی دوستش دارم. امیدوارم بتونم خوب توصیف کنم. خواهشا نظرتون رو در مورد این پست بگید.

*

*

*

فصل هشتم: رویای کشتی بادبان سیاه

اندکی زمان تا طلوع خورشید مانده بود و دشت ها هنوز در گرگ و میش دلنشین صبحگاهی خفته بودند. لحظه ی وداع سه دوست فرا رسیده بود.

اولفاست با صدایی غمگین گفت:"نمی خواهی کمی بیشتر پیش ما بمانی؟"

بارادیل همچنان که افسار اسب را در دستانش می فشرد , با لبخند پاسخ داد:"دیرزمانی است که خانه ام را ندیده ام. بیشتر از این نمی توانم صبر کنم."

بورتاند با بغض گفت:"حق با توست.تو خانه ای داری , اما از خانه ی ما جز خاکستر , چیزی باقی نمانده. من و اولفاست قرار است کومه ای در حاشیه ی تائور نمیرایس برپا کنیم. آن جا بهشت سرزمین ماست. می خواهیم زندگی جدیدی به دور از آشوب برای خود ایجاد کنیم."

اولفاست نفسی کشید:" اکنون برو بارادیل.هر چند دلمان برایت تنگ می شود ولی عده ی دیگری نیز دلتنگ تو هستند. اگر زمانی گذرت به شمال دریای روون افتاد , درب کلبه ی ما به روی تو باز است. بدرود دوست گرامی. باشد خورشید همیشه بر زندگی تو بتابد."

بارادیل آن دو را به آغوش کشید.سوار اسبش شد و دستی برای آنان تکان داد و شتابان به سمت شرق تاخت.

****

مدتی همچنان در نورن پیش می راند ور در نهایت از موردور خارج شد. جاده از آن طرف به جنوب می پیچید. یک روز در مراتع خاند راند تا اینکه در روز سوم سفرش وارد سرزمین هاراد شد. آفتاب در آن کویر بی آب وعلف , به شدت داغ بود و موجودی در بیابان نمی جنبید. اما هر از چند گاهی به چادر های پراکنده ی هارادریم ها برخورد می کرد و بدون هیچ گونه اعتنایی از میان آنان می گذشت. شب ها به مدت زیادی به ستاره های آسمان شامگاه خیره می شد. ستارگان عجیب و ناآشنایی که در آسمان منجمد کویر, چشمان هر مسافری را مجذوب زیبایی خود می کردند.

هفت روز بر همین منوال گذشت تا اینکه در میانه ی روز دهم , بارادیل احساس کرد نسیمی خوشایند چهره اش را نوازش می دهد.نسیمی آکنده از رایحه ای ناشاناخته اما بی نهایت دلربا. بارادیل هم اکنون وارد باغ های زیتون فراوانی شد که عده ای از هارادریم ها در آن جا سخت مشغول کشت و کار بودند. بارادیل با تعجب از تپه ی پیش رو بالا رفت تا اینکه از حیرت واماند.

پیش رویش دریا قرار داشت!دریا! رنگ زلال آب و صدای دلنشین موج هایی که بر ساحل می خوردند , حواس از چشم و گوشش ربود. احساس می کرد که روحش از بدن جدا شده و به همراه نسیم دریایی در تکاپو است. اما این تنها شگفتی نبود. در سمت چپ شهری باشکوه قرار داشت:اومبار , مروارید گوندور! یادمان آرمنه لوس.شهری با دیوار های سپید و گنبد های سنگی که نماد شکوه و عظمت نومه نوری ها بود.به راستی که نگین سرزمین میانه بود.

بارادیل با دهانی بازمانده وارد شهر شد. تمام خانه های اومبار, به مانند دیگر شهر های گوندور , از سنگ سخت سپید رنگی ساخته شده بودند که گذر زمان تاثیر ناچیزی بر روی آنان به جا می گذاشت. بارادیل مدتی به ساکنین شهر چشم دوخت. به مردان بلندقامت نومه نوری با چشمانی مغرور و سیمایی عبوس که در شهر مشغول آمد و شد بودند. تعداد زیادی از سربازان گوندور در شهر نگهبانی می دادند تا مبادا خیال شورش به سر ساکنان اصلی اومبار بزند. بارادیل توانست پلیدی را از چهره ی آن دسته از مردم تشخیص دهد که به نومه نوری های سیاه معرف بودند. اما هرگاه یکی از این انسان های سقوط کرده در تاریکی به او چشم می دوخت , رویش را بر می گرداند تا از نگاه نافذ ایشان اجتناب کند.

بهت تبریک میگم دوست عزیز،واقعا تا اینجا که من حسابی لذت بردم،دستت درد نکنه و خسته نباشی، به امید خدا با این توانایی که در داستان سرایی داری،کارای اورجنال خودتو ببینیم.

بهت تبریک میگم دوست عزیز،واقعا تا اینجا که من حسابی لذت بردم،دستت درد نکنه و خسته نباشی، به امید خدا با این توانایی که در داستان سرایی داری،کارای اورجنال خودتو ببینیم.

خیلی لطف داری آرشاوین عزیز.ولی توی این دو ماه به این نتیجه رسیدم که هیچگونه توانایی خلق فانتزی نو رو از خودم ندارم. :P

***

بارادیل از یکی از سربازان گوندور نشانی مهمانخانه را پرسید.سرباز با لهجه ای شیرین او را تا مسافرخانه راهنمایی کرد. بارادیل وارد آن جا شد. جمعیت بسیار اندکی در آن جا حضور داشتند.بارادیل سراغ رد چاقی رفت که به شدت مشغول طبخ غذا بود.پرسید:"ببخشید صاحب این جا شمایید؟"

مرد چاق بدون این که رویش را برگرداند پاسخ داد:"آری خودم هستم.اگر می خواهی اینجا بمانی اول باید هشت سکه ی نقره پرداخت کنی."

بارادیل از شنیدن جواب نامحترمانه ی مرد دلخور شد. از زمان ترک دیل هیچ گونه پولی با خودش نیاورده بود. اندکی درنگ کرد و سپس پاسخ داد:"نمی خواهم اینجا بمانم.من تازه رسیده ام و گرسنه هستم. مبلغی نیز با خود به همراه ندارم , ولی می توانم این را به تو بدهم!از چوب خدنگ هست و نمونه اش کم در سرزمین میانه یافت می شود!"

سپس کمانش را که از رومنوست خریده بود , به مرد نشان داد. مرد رویش را برگرداند و کمان را برانداز کرد.زیر چشمی از بارادیل پرسید:"تو از ایسترلینگ ها هستی؟"

بارادیل می دانست که گفتن حقیقت هیچ سودی به حال او ندارد و به نشانه ی تصدیق سرش را تکان داد.

مرد دستانش را برهم کوفت و گفت:"بسیار خوب. خرج ناهارت را می تونی با این پرداخت کنی!برو بنشین تا طعامت را بیاورم."

بارادیل نفسی از آسودگی کشید.سپس بر روی یکی از میز ها نشست. مدتی همچنان غرق افکار خود بود تا اینکه مهمانخانه دار سفره را گشود. ران کبابی بره , ماهی طبخ شده در روغن زیتون , نان های گرد ترد و شراب قوی جنوب. بارادیل مدت زیادی را بدون کوچکترین حرفی مشغول خوردن شد و هیچ سخنی را بر زبان میاورد. چنین طعام لذیذی را از زمان ترک دیل تا به حال میل نکرده بود. مهمانخانه دار با نیشی باز به بارادیل نگاه می کرد و به طعنه گفت:"می دانستم در روون جنگ بیداد می کند.بالطبع جنگ , قحطی را نیز در پی دارد."

بارادیل پس از صرف نهار , افسار اسبش را در دست گرفت و راهی بارانداز شد. در کنار یکی از لنگرگاه ها نشست و زمان زیادی به دریا و امواج خیره شد.لنگرگاه مملو از کشتی های بادبان سیاه بود. از جایش برخاست و به سمت یکی از کشتی هایی رفت که در حال بارگیری بود. از یکی از باربران پرسید:"من مسافرم و از این جا عازم روهان هستم. آیا می توانم با کشتی سفر کنم؟"

باربر پاسخ داد:"از الندور اجازه بگیر.ناخدای کشتی اوست. آن جاست... کنار انبار."

به سوی الندور رفت. مردی خوش چهره از ساکنین پلارگیر و با موهایی به رنگ قهوه ای سوخته , که بارگیری کشتی را مشاهده می کرد.بارادیل قصدش را برای او شرح داد.

الندور با متانت و شیوایی کلام پاسخ داد:"به اومبار خوش آمدی غریبه. ما عازم پلارگیر و سپس میناس تی ریت هستیم.از آن جا می توانی به روهان بروی.مشکلی ندارم تا با ما همسفر شوی منتها اسبت را همین جا بگذار.زیرا جایی برای اسبان در کشتی باقی نمانده است.ما سحرگاه فردا راهی دریا خواهیم شد.امشب را نزد افراد من , به استراحت بپرداز." سپس رو به یکی از زیردستانش کرد:"تارگون!تو به این مرد کمک کن تا اسب را به فروش برساند."

بارادیل با شنیدن نام میناس تی ریت چشمانش برق زد و شادمان شد که می تواند شهر شاهان را از نزدیک ببیند. تشکری به جا آورد و به همراه تارگون راهی بازار شهر شد تا اسب را به حراج بگذارد.

نغمه ی مرغان دریایی در سرتاسر لنگرگاه پیچیده بود.مسافران به صف سوار کشتی می شدند. بارادیل با تردید قدم در کشتی گذاشت.کشتی ناگهان تکانی خورد.بارادیل از ترس دکل کشتی را گرفت. یکی از افراد الندور که آنبورن نام داشت , به قصد استهزا گفت:"کشتی ندیده!مانند دیگر شرقی ها جاهلی و هیچ چیز از دنیای بیرون نمی دانی!" اما بارادیل مرد را بی پاسخ گذاشت.به هیچ وقت نمی خواست که دردسر کند. تارگون با دیدن وضعیت پیش آمده دستش را بر شانه ی بارادیل گذاشت و گفت:"به دل مگیر. آنبورن با همه این طور برخورد می کند.آن تکان نیز چیزی جز یه موج ساده نبود.به این تکان ها عادت می کنی!" چشمکی زد و رفت!

الندور فریاد زد:"بادبان ها را بکشید!"

بالاخره کشتی بادبان سیاه سینه ی دریا را شکافت و سوار بر امواج بله گائر به سوی شمال رهسپار شد. بارادیل همچنان در عرشه نشسته بود زیرا احساس تهوع داشت. بقیه ی افراد کشتی سخت مشغول کار بودند.در عرشه چیزی جز یک زورق کوچک , که برای مواقع ضروری ساخته شده بود , چیزی تقریبا دیده نمی شد. مدتی همچنان به دریای نیلگون پهناور خیره شده بود و به صدای مرغان دریایی گوش فرا می داد. به نرده تکیه داده بود.دیگر آن احساس بد را نیز نداشت. چنین لذتی را پیش از این تجربه نکرده بود. تا شب همچنان به دریا نظر اندوخت تا اینکه به زیر عرشه رفت تا بیاساید.

از پله ها پایین رفت. بقیه سکنه ی کشتی روی ملحفه هایی , روی زمین خوابیده بودند. دراز کشید اما نتوانست چشمانش را بر هم بگذارد. دائم گردنبد را فشار می داد و به دیل فکر می کرد. به اینکه در زمان غیابش چه بر سر پدر و دوستانش آمده. زمان درازی را غرق افکار خود بود تا این که در نهایت به خواب رفت.

چهار روز بر همین منوال پیش رفت.تا اینکه در میانه ی شب چهارم سفر از به ناگه از خواب برخاست.زیر عرشه توسط فانوسی روشن شده بود.آنبورن و دیگر ساکنان کشتی دور فانوس حلقه زده بودند.بارادیل احساس کرد که گردنش سبک شده.خشمگین از جایش برخاست و به آنبورن نگاه کرد.

آنبورن با لبخندی موذی گردنبند را بالا گرفت:"ایسترلینگ بدبخت! فکر نمی کردم چنین چیز ارزشمندی را با خود حمل کنی!راستش را بگو! آن را از کی دزدیده ای؟"

دیگر مردان کشتی خندیدند.بارادیل از جایش برخاست:"لعنت به تو!آن را ندزدیده ام. مال خودم است و اگر لازم باشد برای پس گرفتنش تک تکتان را از دم تیغ می گذارنم."

آنبورن قهقهه ای سر داد:"پس بیا پسش بگیر!البته اگر بتوانی"

اما بارادیل به مانند افعی جهید و به آنبورن حمله ور شد.آنبورن که انتظار این را نداشته بود , تلاش کرد تا خود را عقب بکشد.اما برای نجات خود بسیار دیر اقدام کرده بود. قبل از اینکه دیگران بتوانند جلوی بارادیل را بگیرند , به بالای سر او رسید و مشتی به دهان او زد. کار داشت به جای باریک کشیده می شد که همه با شنیدن صدای فریاد الندور , بر سر جای خود خشکشان زد. الندور و تارگون به پایین آمدند.

"آنبورن!آن را به صاحبش بازگردان!خودت آن را دزدیدی و حال دیگران را به دزدی متهم می کنی؟!بارادیل تو هم دیگر اغتشاش ایجاد نکن.با تک تکتان هستم.اگر سعی کنید نظم و آرامش کشتی من را بر هم زنید , چاره ای نمی بینم جز این که شما را به اعماق دریا پرت کنم!تارگون این جا نگهبانی بده تا دیگر مشکلی پیش نیاید" این را گفت و با قدم های سنگین به بالای عرشه برگشت.

آنبورن گردنبد را سمت بارادیل پرت کرد و با دهانی خون آلود گفت:"منتظر باش شرقی!این کارت را فراموش نمی کنم."

بارادیل در حالی که دراز می کشید پاسخ داد:"دفعه ی بعد بدتر از این را بر سرت می آورم!"

تارگون خشمگین فریاد زد:"تمامش کنید."

بارادیل با تکان های شدید کشتی از خواب پرید.تمام اشیای زیر عرشه مدام به اطراف غات می خوردند.از جایش برخاست و به بالای پلکان رفت و ما منظره ای موحش مواجه شد!آسمان را ابرهایی ضخیم و خاکسرتی فراگرفته بود که با دیدن آن ها در میانه ی دریا , وحشتی عظیم بر او مستولی شد.امواج بزرگی به کشتی برخورد می کردند و باران به شدت در حال باریدن بود. افراد کشتی با بدن و موهای خیس , مشغول پرت کردن اضافه بارها به اعماق دریا بودند تا از وزن کشتی کاسته شود. تارگون با خنده گفت:"صبح به خیر بارادیل."

بارادیل پاسخ داد:"از این توفند می توانیم جان به در بریم؟"

تارگون برای اینکه امیدی به او داده باشد جواب داد:"توفند؟؟؟!این چیزی نیست جز یه نسیم ساده.ترس به دلت راه مده. هیچ طوفانی نمی تواند جلوی الندور کبیر را بگیرد"این را با خنده ای گفت.

بارادیل به کناری رفت و مشغول تماشای سایر دریانوردان شد.در این وضعیت حتی شنیدن صدای آذرخش های پی در پی , او را به وحشت می انداخت. تا آن موقع نمی دانست که دریا تا این حد می تواند سهمگین باشد.در همان حال به نظرش آمد که چیزی به کشتی برخورد کرده.الندور و خدمه ی کشتی نیز دست از کار کشیدند و با چشمانی نگران به دریا نظر انداختند.ناگهان بازویی به قطر کمر یک مرد بالغ , از آب بیرون آمد و یکی از دریانوردان را به عمق دریا کشید.

الندور سراسیمه فریاد زد:"نگهبان آب!نگهبان آب!شمشیرهایتان را دم دست نگاه دارید!زورق را بر آب بیندازید. هیچ کشتیی تا کنون از دست آنان نجات نیافته!"هنوز این حرف کامل از دهان الندور خارج نشده بود که بازوهای دیگری از دریا سر بر آوردند و به دور افراد الندور پیچیدند.

بارادیل از ترس مانند مجسمه ای یخ زده به دکل کشتی چسبید!نگهبان همچنان دریانوردان سیاه بخت را به درون آب پرتلاطم می بلعید. الندور توانست یکی از بازو های آن را قطع کند .تارگون و جمعی دیگر از افراد , با زحمت فراوان در حال هل دادن زورق به بیرون کشتی بودند.ناگهان یکی از بازوی ها جانور پای بارادیل را گرفت و او را روی عرشه کشید.بارادیل که تازه به خود آمده بود با شمشیرش ضربه ای عمیق به آن وارد کرد.با ضربت دوم بازو کاملا از جا کنده شد. قایق نیز بالاخره به آب افتاد.

الندور فریاد زد:"همه تان بدون فوت وقت سوار شوید!عجله کنید!"

بارادیل شتابان از جایش برخاست اما درد غیرقابل تحملی را در پای چپش احساس کرد!آنبورن خنجری را در پایش فرو کرده بود وهمچنان آن را می فشرد.

"ایسترلینگ احمق!گفته بودم که کارت را فراموش نمی کنم. توی زورق برای همه ی ما جا نیست. به ناچار باید بعضی هایتان طعمه ی آن جانور شوید تا شاید دست از سر قایق بردارد!" این را گفت و شتابان به سمت قایق دوید اما بازویی مچ پایش را گرفت و او را به درون سرنوشت سیاه خویش کشاند!بارادیل که نمی توانست برخیزد , فریاد کمک سر داد اما در این طوفان صدایش به الندور نرسید.الندور نیز به خیال اینکه دیگر کسی زنده نمانده, به پاروزنان اجازه ی حرکت داد.کشتی نیز هر لحظه بیشتر در آب فرو می رفت.بارادیل با آخرین توانی که داشت , خود را به سختی به درون دریا انداخت و به دکل شکسته ی کشتی چنگ زد تا شناور بماند.

با دست راستش , گردنبند را فشار می داد تا مبادا در این دریای پهناور برای همیشه از دست برود.هربار که فریاد کمک سر می داد , آب شور به درون دهانش نفوذ می کرد. امواج ها او را گهگاه به درون دریا می فرستادند. همچنان با دست دیگرش دکل شکسته را گرفته بود اما موجی عظیم او را جدا کرد.عاجزانه تلاش می کرد تا شنا کند اما دریای خشمگین او را به تسلیم واداشت.

خورشید از پنچره ی خانه اش در دیل , به داخل می تابید. پدرش را دید که با چشمانی بسته در بسترش آسوده بود. به نظرش آمد که صدای اولفاست و بورتاند از باغ خانه اش می آید.سمت پنجره رفت اما به جای باغ ,با شهری با خانه های چوبی روبرو که به زیر دریای طوفانی فرو می روند. فارین و گرور و بقیه ی دورف ها را دید که از او تقاضای کمک می کردند تا غرق نشوند. اما جرئت آن را نداشت که برود و آنان را نجات دهد.رویش را برگرداند تا بگریزد اما بارد را دید که سردر خانه اش نشسته و با نگاهی حاکی از تاسف به او خیره شده است. با شنیدن صدای خنده ی آگاندائور رویش را بازگرداند اما او را نیافت. اما توانست در افق دریای طوفانی , مردی سرتاسر سیاه پوش را ببیند که در زنجیر پیچیده شده بود.اما سرش را به زمین دوخته بود و نمی توانست چهره اش را ببیند.بارادیل فکر کرد که مرد خفته است.ناگهان مرد سرش را بالا گرفت.بارادیل با دیدن چهره ی کریه و موحشش , خواست قبل از اینکه ار خواب بیدار شود بگریزد.اما مرد چشمان سفیدش را باز کرد و دهان نفرت آورش را گشود و به او خندید.خنده اش به مانند فولاد سرد بود و بارادیل را سرجایش میخکوب کرد.دستش را به سمت بارادیل دراز کرد..."

بارادیل با سرفه های پیاپی از خواب برخاست. فشار عظیمی را بر سینه اش احساس می کرد.تارگون سعی می کرد تا آب را از ریه های او خارج کند. مثل همیشه با خنده گفت:"بخت با تو یار بود که من چشمانی به مانند چشمان عقاب دارم , وگرنه از دست رفته بودی!"

***

پایان فصل هشتم

فصل نهم: بیگانه

صدای کوبیدن پتک ها و تیشه های بی شمار در فضا پیچیده بود.گیملی به سرعت از میان مغاره های آگلاروند می گذشت تا به استقبال شخصی ناشناس برود که او را به دروازه فراخوانده بود. هنگامی که مدخل غار رسید از تعجب سرحایش خشکش زد.با اینکه چهره ی بیگانه کثیف و موهایش ژولیده بود , اما هنوز می توانست او را بشناسد.

گیملی مرد را در آغوش کشید:"بارادیل!بارادیل!از دیدنت بی نهایت مسرورم!همه فکر می کردیم که تو کشته شدی!بیا تو!بیا تو!چه اتفاقی دقیقا افتاد!"

بارادیل گفت:"درود گیملی!خودمم فکرش را نمی کردم که دوباره چشمم به شما ها بیفتد.از دیل چه خبر؟"

گیملی سگرمه هایش را در هم کشید و پاسخ داد:"بعدا برایت تعریف می کنم.اما اول برو استحمام کن و جامگانت را آب بکش!نمی توانی با این وضع سر میز شام بنشینی."

***

بعد از نیم ساعت بارادیل با ردایی سفید بر سر میز شام نشست و مشغول تعریف کردن تمام وقایعی شد که برایش اتفاق افتاد اما اسمی از گردنبند به میان نیاورد.

"گیملی! این ماجرا بین خودمان بماند.به همه خواهم گفت که اسیر شده بودم و به زحمت گریختم!نمی خواهم کسی از جریان واقعی خبردار شود. اما نگفتی که در دیل چه اتفاقی افتاد.اصلا چگونه از مرگ من با خبر شدید؟" با گفتن این حرف کاسه ی قلیه اش را سرکشید و چپقش را آتش کرد.

گیملی با چهره ی غمگین گفت:" گرور و دورفی به اسم نار از مهلکه نجات یافتند!"

خنده ای بر لبان بارادیل نشست و پرسید:"گرور زنده ماند؟"

گیملی ادامه داد:"آری هم اکنون در همین جا مشغول سنگ تراشی است.خودش می گوید که شرقی ها از او غافل شدند و توانست دور از چشم آنان در تاریکی بگریزد.اما در دیل اوضاع آن طوری که فکر می کنی نیست!بارد از شنیدن خبر مرگ تو بیشتر خشمگین شد تا غمگین!آن طور که از شایعات بر می آید , چیزی را به تو سپرده بود تا به روهان بیاوری.اما تو از دستور او سرپیچی کردی! چون تو مرده بودی , پدرت را مجازات کرد و هم اکنون خاندان باراگوند مقام کارگزار خلع شده اند.پدرت که به خاطر مرگ تو به شدت غمگین شد , دربار را ترک کرد و به ازگاروت رفت. ظاهرا اصلا ..."

بارادیل دیگر نتوانست خشم خود را مهار کند. از جایش برخاست و میز را به عقب هل داد.همان طور که لنگان لنگان دور میز قدم می زد , فرایدکشان می گفت:"من به خاطر سوگندی که دربرابر بارد خورده بودم , این سفر را به جان خریدم.سفر به شرق و جنوب دور. سفری که کمتر انسانی جانش را برای آن به خطر انداخته است.من به ادوراس رفتم تا آن شی را بازگردانم, اما روهیریم ها با دیدن وضعیت من , اجازه ی ورودم را به تالار زرین ندادند.به همین خاطر نزد تو آمدم تا مرا به آن جا ببری. آن را پس خواهم داد اما دیگر بارد با قضاوت عجولانه اش, نزد من شرف و منزلتی ندارد. دیگر نیز به دیل بازنخواهم گشت."

گیملی از جایش برخاست و بازوی بارادیل را گرفت .سعی کرد او را آرام کند:"می دانم چه حالی داری.ولی قبول کن خودت نیز مقصر بودی!حالا آن شی مگر چیست؟"

بارادیل گفت:"بهتر است پنهان بماند."

بارادیل در تاریکی غار,متفکرانه کنار آبگیر نشسته بود و سنگ های اطراف را به درون آن پرت می کرد.گیملی بالای سرش آمد و کنار او نشست."می توانی به حجره ی کارگران بروی و امشب را آن جا بیاسایی!"

بارادیل همان گونه که به آبگیر خیره شده بود پاسخ داد:"خوابم نمی آید" سپس ستون های مارپیچ و درخشان مغاره را از نظر گذراند. گیملی که دید بارادیل هیچ حرف دیگری نمی زند, سکوت را شکست و گفت:"فردا به اتفاق هم به ادوراس می رویم. وقتی کارت را انجام دادی , نزد ما می مانی؟یادم می آید که گفتی سه سال اینجا خواهی ماند تا من گوندور و عجایبی را که در سفرم دیده بودم , به تو نشان دهم"

بارادیل برخاست و کش و قوسی به بدنش داد.با صدایی آرام گفت:"من به اندازه ی کافی در سفرم با عجایب برخورد کرده ام!بدترین بلاهای ممکن در طی سفر به سرم آمد.چیزی نمانده بود در بیابان شمالی از سرما بمیرم.حتی نزدیک بود غرق بشوم.پای چپم هم نیز کرخت شد!دیگر نمی خواهم حتی یک روز به جایی سفر کنم.حال که برگشته ام می بینم که اگر به دیل بروم با استقبال مواجه نخواهم شد."

گیملی با صدایی غمناک گفت:"باشد.هر طور که راحتی. اتاقت بالای پلکان است.سمت راست , حجره ی نهم. همانگونه که خواستی راستی دو تا کاغذ و جوهر نیز برایت بردم.شب خوش"

بارادیل لنگان لنگان از پلکان بالا رفت.شمشیرش را به مانند عصا تکیه گاه خود کرده بود , زیرا هنوز درد زیادی در پایش احساس می کرد.از آن جایی که تخت های آسایشگاه کوچک و مخصوص دورف ها بود, برایش تشکی را روی زمین پهن کردند. مدتی را مشغول نوشتن نامه شد.یکی برای پدرش و دیگری برای بارد که آکنده از لغات غضبناک بود. بعد از کتابت نامه ها زمانی زیر نور شمع , دراز کشید و غرق افکار خود شد.

ضربه ای به در خورد.بارادیل آن را گشود و با دیدن گرور , شعفی عظیم به او دست داد."گرور!دوست گرامی!راستش تا امروز از دیدن دوباره ی تو کامل نا امید شده بودم!بگو چگونه توانستی از دست آنان نجات یابی؟"

گرور پاسخ داد:"زمانی که فرمانده تو را بر زمین انداخت, حواس اکثر شرقی ها به او پرت شده بود.من هم از فرصت استفاده کردم و گریختم.آن طور که از گیملی شنیدم , اما تو چگونه زنده ماندی؟" بارادیل نفسی کشید و گفت:"مرا اسیر کردند" و مشغول تعریف داستانی کاذب شد تا دورف از جریان اصلی با خبر نشود اما از حالت چهره ی گرور, احساس می کرد که حرف های او را باور نکرده است.

زمانی که بر زمین نشست , گریبان جامه اش اندکی به کنار رفت اما زمانی متوجه شد که دیگر دیر شده بود. دورف با چشمانی گرد و دهانی باز پرسید:"این را از کجا آوردی؟جواهری ساخته ی مردمان ما است!!!"

بارادیل زیرچشمی نگاهی به دورف انداخت و پاسخ داد:"هیچی از یکی از شرقی ها دزدیدم."

گرور لبخندی موذیانه زد و گفت:"می توانی مدتی آن را به من بدهی؟؟؟من از آن می دانم چه جوری محافظت کنم.حتی می توانم گوهرانی گرانبها به آن بیندازم."

بارادیل با لحنی خشک پاسخ داد:"نه لازم نیست.من هم می توانم از آن مراقبت کنم."

نگاهی به گرور انداخت.با دیدن هرگونه جواهری , آتش شهوت در دل دورف ها روشن شده بود و گرور نیز از این قاعده مستثنا نبود.آتشي مهارناشدني.برقي عجيب در چشمان دورف مشاهده مي شد

یک سوال دارم ارمان جان

اون خوابی که برادیل دید اون اخریش ملکور بود فک کنم بعد میشه رابطه ی اون رو با داستان بگید.

یک سوال دارم ارمان جان

اون خوابی که برادیل دید اون اخریش ملکور بود فک کنم بعد میشه رابطه ی اون رو با داستان بگید.

مي دوني راستش خودم نمي دونم چرا به ذهنم رسيد يارو ملكور رو ميبينه. يه جوري شايد بشه به اون نگهبان آب ربطش داد كه از ماياهاي اولمو بود كه توسط ملكور فاسد شد. يعني توهمو اون يه جوري تو ذهنش ايجاد كرد. كلا اين ملكور تو فصل هشتم و نخجيرگر فصل پنجم و دورلاخ فصل چهارم رو به خاطر تاريك تر نشون دادن جو استفاده كردم. دورلاخ جه بالروگ بود، نخجير گر هم همون ياروييه كه تو سيلماريليون نوشته الف هاي كوئي وينن رو مي ترسوند و اونارو به اتومنو مي برد(هيچ كدوم از اين سه توضيح رو تو متن نوشتم)

گرور به مانند ماری که طعمه ی خود را هدف قرار داده باشد , بر روی بارادیل پرید.بارادیل که انتظار چنین عملی را از یار قدیمیش نداشت , سعی کرد او را به عقب هل دهد. ام گرور به مانند دیگر دورف ها , برخلاف جثه ی کوچکش نیرومند بود و به همین سادگی تسلیم بارادیل نمی شد. دورف با زانویش روی سینه ی بارادیل نشست و سعی کرد جواهر را از گردن او جدا کند.بارادیل با تمام نیرویی که داشت , با آرنج ضربه ای به بینی گرور وارد کرد.دورف به کناری افتاد.این بار نوبت بارادیل بود که حمله کند.لگدی به پهلوی او زد و به جان او افتاد. فکری به ذهن گرور رسید.با شدت لگدی به پای زخمی بارادیل وارد کرد.فریاد بارادیل به هوا خاست طوری که دورف هایی که در حجره ها مشغول استراخت بودند , با شنیدن صدای آن از خواب پریدند.

اما با این کار خشم بارادیل دو چندان شد. شمشیرش را که بالای رف بود , به چنگ گرفت و ایغ آن را بر روی گلوی گرور گذاشت.تند تند نفس می کشید و دندان هایش را به هم می سایید. دورف نیز با دیدن تیغ مانند موم آب رفت و حتی جرات التماس را نداشت.بارادیل با چهره ای سرخ به او خیره شد.بعد از اندک زمانی , تیغ را دوباره در نیام فرو برد. نامه هایش را برداشت و لنگان لنگان از پلکان پایین رفت.گرور وحشتزده همچنان روی زمین دراز کشیده بود.

گیملی که در حال بالا آمدن از پلکان بود پرسید:"بارادیل چه شد؟چرا فریاد زدی؟"

بارادیل گفت:"حاضر شو به ادوراس برویم.همین الان!"

گیملی با لحنی حاکی از تعجب پرسید:"الان؟؟؟چرا فردا نرویم؟من که عجله ای ندارم؟"

بارادیل فریاد زد:"ولی من عجله دارم!!!دیگر یک لحظه هم اینجا نخواهم ماند.در ضمن این نامه ها را برگیر.یکی خطاب به بارد است و دیگری خطاب به پدرم>هروقت گذرت با آن ور خورد , این ها را به دستشان برسان.در ضمن توی نامه ای که برای پدرم نوشتم , توضیحات لازم را داده ام. می توانی آن را بخوانی. مسئله ای شخصی و خصوصی را در آن بیان نکردم.ولی یادت باشد که فقط تو و پدرم از آن خبر دارید!"

گیملی نامه را به دست گرفت اما با خواندن چند خط آخر متعجبانه فریاد زد:"دیوانه ای؟؟؟؟می خواهی آن جا بروی؟"

بارادیل زیرچشمی گفت:"آری!تصمیم را گرفتم.دیگر عمرم را این جا تلف نخواهم کرد!"

****

باد خنکی صورت بارادیل را نوارش می داد.در حین راه رفتن دستش را بر علف های سبز تاکستان دورینیون می کشید.با لبخندی به دریای نیلگون روون خیره شده بود که تصویر آسمان با ابرهای سپیدرنگ و پنبه ای شکل اش , در آن دیده می شد. رمه ی سپید آراو در دشت مشغول چرا بودند.همچنان پیش می رفت تا اینکه به جنگلی مملو از صنوبرهای سپید رسید که چشم هر مسافری را می ربودند. بیشه ی تائور نیمرایس , بهشت سرزمین روون!در حاشیه ی جنگل , کلبه ای چوبی و نیم ساخته ای را دید که در نزدیکی آن دو مرد مشغول جا به جا کردن الوار بودند.آن دو با دیدن بارادیل خنده ای بر لبانشان نشست و به استقبال او دویدند.

اولفاست از دور فریاد زد:"یادم می آید که گفتی دلت برای خانه ات تنگ شده بود!"

بارادیل با خنده گفت:"در میانه ی راه تازه یادم اومد که خانه ای نداشتم!"

بورتاند و اولفاست او را به آغوش کشیدند و به اتفاق هم راهی کلبه شدند و کنار آتشی که برپا کرده بودند نشستند.بورتاند به شوخی گفت:"حالا که آمدی باید خودت تنهایی کومه را بسازی!"

اولفاست دستش را بر شانه ی بارادیل گذاشت و گفت:"فکر نمی کردم که انقدر زود برگردی دوست من!"

بارادیل نفسی کشید و پاسخ داد:"خودم هم نیز فکرش را نمی کردم!" کنده ای به دورن آتش افکند و شعله آن پرسوز بالا رفت.

*

*

*

پایان

خب این هم از داستنک ما.اگه خسته کننده بود به بزرگی خودتون ببخشید. :P

از جناب تور بی نهایت سپاس گذارم که در نگارش و کتابت داستان کمک ویژه ای به من کردند.همچنین از دوستان گرامی و عزیزم د دورف, فرید(راداگاست قهوه ای) , وایت ویچ , آرشاوین و Gandalf the Grey , bard , امیرمحمد(گندالف سپید) نیز بسیار بسیار سپاس گذارم که همیشه در نوشتن داستان مشوق من بودند و به من امید می دادند که داستان را نیمه کاره رها نکنم و به پایان برسانم.

شاید همین داستانو با محوری جادوگران آبی بعدا ادامه بدم(شاید ندم).شایدم هم داستان آنگمار و آرنور رو نوشتم(شایدم ننوشتم). ولی خودم یحتمل داستان آمدن الندیل از نومه نور و جنگ آخرین اتحاد رو به زبان خودم خواهم نوشت(دوستان حواستون باشه که حق داستان رو من خریدم :D :D ) ولی هرکاری بخوام کنم میره برای بعد از 4 تیر 94 که کنکورو بدم.دوستان حالا که داستان تموم شده دوست دارم نظراتتون رو در مورد هر نه فصل و جنگ ها و توصیف ها و مخصوصا کاراکتر ها و پایان داستان بدونم.بی نهایت خوشحال میشم که اگه نظراتتون رو بنویسید.

با تشکر از شما

ارمان خیلی ازت ممنونم و بهم لطف داری!

و نبرد دومین اتحاد رو یادت رفت داستان ارنور رو هم هفته ی بعد بقیه اش رو مینویسم بعد با هم بشینیم روی مقدمش کار کنیم باید حتما قبل از تابستون تمومش کنیم!

و خودم شاید بعد از تابستون روی داستان بازی نبرد درشمال کار کنم(نه به شکل داستان مقاله)

و اصل ماجرا: داستانت بسیار عالی بود میخوام یه بار دیگه بشینم با حوصله بخونمش بیصبرانه منتظرم تیر 94 بشه (البته منم اون موقع باید برم تو فاز کنکور!) و با هم از دوباره بشینیم روی یه مقاله مثل همین ارنور کار کنیم

و برات ارزوی موفقیت میکنم مخصوصا در کنکور و یه خواهشی ازت داشتم سعی کن اخر هفته ها یه سری بزنی تو سایت!!

دوستدار تو فرید.

دوست عزیز.

واقعا خسته نباشید ، داستان فوق العاده زیبایی شد و البته به یاد ماندنی.

همین جا یک تشکر ویژه هم از جناب تور بابت داستان فوق العاده که نوشتند ، دارم (البته ادامه داره)

انصافا داستان نویسی ، اونهم با پس زمینه ای همچون سرزمین میانه کار ساده ای نیست و نیاز به توانایی بالایی داره که تصور مناسبی در زمینه ذهن خواننده ایجاد کنه، در توان هر کسی ساخته نیست.

بنده به عنوان یک خبرنگار ، تا به امروز مقالات مختلفی رو نوشتم و واقعا حس کردم که طرز بیان و توضیح شرایط تا چه اندازه تاثیر گذار هست حالا بخواهیم این موضوع رو تا حد داستان شما و جناب تور گسترش بدیم ، شرایط واقعا سخت تر و پیچیده تر میشه ، به هر حال توصیف مکان هایی از سرزمین میانه که متاسفانه در مدتی زندگی استاد تالکین چندان به اون پرداخته نشد و در اون اندک توصیفات هم تقریبا چیزی جز وحشی گری شرقی ها ندیدیم ، واقعا جذاب بود ، حداقل برای من که همیشه توی ذهنم نقطه تاریکی هست که در پس دریای روون یا جنوب اومبار چه خبر هست.

داستان شما هم جزء همون موردی که قبلا عرض کردم مشکلی نداشت ، که اون بخش هم گذشتن سریع از هاراد بود ، در اون فصل ریتم داستان بیش از حد تند شد و شاید جا داشت در حد یک پست بیشتر توصیف بشه ولی در برابر کل مطلب واقعا چیزی نیست.

در پایان هم امیدوارم در تمام مراحل زندگی خصوصا کنکور موفق باشی ولی این رو هم در نظر داشته باش که تفریح و سرگرمی لازمه ، خصوصا در جایی مثل سرزمین میانه که از دریای شرقی تا دریای غربی و از شمال سرمای جاودانه تا بیابون ها جنوبی ، خیلی داستان ها توش میگذره ، وقت کردی یه سر هم به گندالف خاکستری بزن ، مدتی شایر خواهم بود...:P

خوش باشی.

آخرش یکم کپ کردم با نمک تموم شد خیلی غیر منتظره ایول منتظر داستان های بعدی می مونم هی چند دیرترباید بخونمشون.

واقعا خسته نباشید دم برای یه داستان توی این زمینه لک زده بود.

موفق باشی. :D :P

خیلی ممنون از شما سه دوست گرامی و عزیز.

راستش خودم خیلی غمزده ام که چرا نتوانستم هاراد رو بیشتر وارد داستان کنم.راستش توی داستان اصلی که توی ذهن داشتم , بارادیل با راداگاست ملاقات می کنه و ترغیب میشه که دو جادوگر آبی رو پیدا کنه. کلبه شون رو توی جنگل وحشی پیدا می کنه و متوجه می شه که سال ها پیش از ترس سائورون(که می خواست نابودشون کنه) به جنگل هاراد فرار کردن.ولی بعد از یه مدت دیدم که هیچ ایده ای برای پایانش ندارم و اینکه اصن چرا بارادیل دنبال اون میره.و اینکه اگه پیداشون کنه بعدش چی؟؟؟ کلا قید این داستانو زدم و استوری لاین رو عوض کردم.اصلا تا اواسط کتابت فصل سوم آگاندائوری در کار نبود و آنتی هیروی داستان قرار بود لورگان باشه.بعدش قرار شد که آگاندائور یه جوری دربره و بارادیل توی اومبار دخلشو بیاره که ایده ای برای پرورشش نداشتم.(اگه این طور می شد حتما نقش هاراد رو پررنگ تر می کردم)

یه مشکل دیگه ای که پیش اومد(که خداروشکر پیش اومد) این بود که من می خواستم گرور و اون یکی دورف دیگه توسط خود بارادیل توی فصل چهارم(صخره و یخ) کشته بشن که عجله ای کار کردم و این اتفاق نیفتاد.

یه پوستری برای داستانم ساختم که به محتوای داستان ربط داره. خودم با نرم افزار fotoMix ساختمش. می دونم ... زدم ولی خواهشا به روم نیارید چون اولین کار من در زمینه ی جفنگ بازی های فوتوشاپی هست. :? انشالله بهترشو می سازم.

پ.ن: در ضمن می دونم پایین عکس لورگان نوشته شده onering.net. انصافا حال نداشتم یه دونه دیگهشو پیدا کنم.ولی بازم ببخشید. قول میدم بهترشو بذارم. در بست مخلص تک تک شما آردایی های عزیز هستم

اینم لینک پی دی اف نسخه ی اولیه:Journey to Far East & South.pdf

52470923591751164868.jpg

چقدر زود تموم شد :) :| :) :| :| واقعا آدم وقتي ميشينه پاي اين جور داستاناي خوب و جذاب اصلا نميدونه زمان چه جوري مگذره :| ولي تو رو خدا خواهش ميکنم ادامش بده =)) :(( :((

چقدر زود تموم شد :) :| :) :| :| واقعا آدم وقتي ميشينه پاي اين جور داستاناي خوب و جذاب اصلا نميدونه زمان چه جوري مگذره :| ولي تو رو خدا خواهش ميکنم ادامش بده =)) :(( :((

خب صد در صد نمیتونه ادامش بده :|

ارمان با این داستانی که ساخته اگر کریستوفر اینو ببینه مطمئن هستم اینو قبول کنه همینطور ازش یه بازی فوق العاده میشه ساخت

ارمان واقعا یه استعداد فوق العاده داره نمیدونم ولی مطمئنم اگر این کارو ادامه بده در اینده یه نویسنده فوق العاده میشه.

در کل ممنونم البته ارمان تا سال 94 درست حسابی نمیتونه بیاد سایت و وقتی هم که اومدش میخوایم با هم دیگه رو ارنور و انگمار کار کنیم البته مقالهشو درست کردیم ولی یه داستان در مورد یکی از فرماندهان ارنور مینویسیم