سلام
این هم ادامه داستان
نمی دانم چقدر گذشت تنها به یاد دارم که از خواب پریدم در گودی .گوینود را دیدم اما اثری از او نبود دوباره خواب بر من غلبه کرد زمانی که چشم باز کردم کمی از بی توانیم کم شده بود او نشسته بود همان جای سابق ، نفهمیدم که واقعا او رفته و بازگشته بود یا من خواب دیدم اما آنچه مشخص بود رسیدگی او به گوینود بود . می خواستم حرف بزنم راستی کارهایش مرا دگرگون کرده بود شکی احمقانه وجودم را فرا گرفته بود دستهایم را روی زمین کشیدم خرده سنگی را پیدا کردم و با آن به زمین زدم برگشت نگاهم کرد همان صورت کریه ،همان زخم ، همان چشمان منحوس و عجیب تر شده ،مردد شدم سرش را دوباره پایین انداخت ایلوواتار را خواندم . تردید کنار رفت صدای سنگ که بلند شد سرش را بالا آورد با دست فراخواندمش جست کوچکی زد ، روبرویم قرار گرفت دستم را گرفت چشمانش را بست با همه وجود لرزیدم ترسیده بودم دستم را بیرون کشیدم او هم برگشت که برود خیالش از من راحت شده بود. دوباره سنگ را به حرکت در آوردم برگشت و متعجب نگاهم کرد دستش را گرفته معجونی از هراس و درد در چهره اش نمایان شد بی ترحم جلو کشیدمش سرش به موازات صورتم قرار گرفت چشمها را بسته و سرش پایین بود اما میلرزید چونان بنده ای پست و ناتوان که به جرمی نابخشودنی به پیشگاه اربابی خشمناک و قهار آورده شده بود احساس قدرت میکردم و او چقدر ذلیل و خوار شده بود دستم را به زیر چانه اش بردم سرش را بالا آورد لرزشش دو چندان شد اما هنوز مقاومت میکرد چشمهایش را بسته بود بی صدا نهیبش زدم چون خادمی مطیع چشم گشود چشمهایمان در هم قفل شد و او در دام افتاد.
به گذشته اش سرک کشیدم خیلی به یاد ندارم اما چند تایی را هنوز خوب به یاد دارم.
همراه چند اورک مخفیانه در تاریکی به گمانم سیاه بیشه پیش می رفت آتش از دور دیده می شد الفهای سبز از فاصله دور میخواندند هم آوازی دلربا بود و داستان برن یک دست را روایت میکرد لحظه ای متحیر ایستاد تیر به سرش سابید خون از سرش بیرون ریخت هراسناک جست زد و تنها به تاریکی گریخت.
این یکی را خیلی خوب به یاد دارم گاهی حتی در خواب هم میبینمش : آفتاب ظهر گاهی روی دشت سبز و فراخی می تابید او نیم خیز داخل سوراخ پاسبانی به دشت نگاه می کرد صدای غرغر و نچ نچ بقیه به راه بود با الفاظ مشترک و اورکی دشنامش می دادند چند ده الف سوار بر اسبهای درخشان از جاده میان دشت عبور میکردند گلور فیندل پیش رو دسته میراند و همسرم با فاصله و شاهوار اسبش را پیش میراند و آه ایلوواتار بلند مرتبه سوار بعدی من بودم با لباسی به سپیدی برف های کوهستان مه آلود، تاجی درخشان و شنل خاکستری هدیه سالهای قبل مادرم و ما به لوتلورین میرفتیم نگاه خیره اورا می دیدم تا آخرین لحظه مرا می نگریست چشمهایش می درخشید.
آنقدر این کابوس را دیدم که نمیدانم این از ذهن من است یا واقعا دیدم: روی تخته سنگی مچاله نشسته بود هوا تاریک و سرما استخوان خورد کن بود به ستاره ها نگاه میکرد از آنها وحشت داشت و درد می کشید به سختی نگاهش را نگه میداشت اندوهگین بود صدایش بود اری صدایش که می گفت تو از خدای ما برتری ، تو ستاره ها را آفریدی اما میگویند او از ستاره ها بدش میامد تو زیبایی و سوز ناک کاش من را تو می آفریدی مثل آنها. هر وقت این کابوس را میبینم گوینود بیدارم می کند و معذب کنار تختم با دستمال و آب می ایستد.
جنازه چند انسان روی زمین افتاده بود اورکها و وارگها جنازه ها را پاره میکردند تکه های گوشت را حریصانه میخوردند او به پیرمردی نزدیک شد انگاردر ریوندل دیده بودمش . کتابی را صلیب وار به سینه چسبانده بود با خشنونت کتاب را بیرون گرفت پیرمرد که هنوز جانی در تن داشت به خود آمد اما گابلین بلند روی سینه اش افتاد و صدای کشیده شدن خنجر روی استخوان را شنیدم . کتاب را باز کرد چیزی نمی فهمید .
وارد خرابه ای شد کتاب را از زیر سنگی برداشت بازش کرد به سختی میخواند ملکور ارباب تاریکی که الفها مورگوت مینامندش از الفها اورکها را ساخت حیرت کرد کتاب را به گوشه ای پرتاب کرد و دیوانه وار دوید نفسش بند آمده بود تلوتلو خوران به برکه آبی رسید دستش را به سمت آب برد خودش را دید از کراهتش منزجر شد و گریخت.
باران تند و با ضربات محکم افکارم را بهم ریخت نگاهم را از او برگرفتم دستش را رها کردم جستی زد و درجای قبلش چمباتمه زد بی کلام صدایش کردم : تو الفها را دوست داری
ساکت ماند سرش بالا و دهانش بسته بود دیگر نا امید شدم گفت:نه تورا دوست دارم چون تو زیبایی مثل آب مثل گل مثل ....مثل نور، هرچند از همه اینها آزار میبینم آیا برای تو هم دردناکند
گفتم : تو از ایلوواتار بزرگ ، مانوه فرهمند و آلبریت آفریننده ستارگان چه میدانی
گفت: هیچ اما ستاره ها قشنگند هر چند وقتی نگاهشان می کنی تن ما را میسوزانند
گفتم: می دانی مورگوت فساد کرد و با شکنجه و پلیدی شما را از ما ساخت
گفت: در کتاب خوانده ام اما ارباب ،ارباب است او خیلی قوی است نوکران ارباب سیاه رحم ندارند تمرد کنی میمیری من تو را نجات میدهم باقیش مهم نیست فرقی نمی کند زیبایی ما را نمی خواهد و زشتی ما را فرا گرفته من از زیبایی می ترسم وقتی دستور می دهند باید اطاعت کنیم من اورک هستم برده تاریکی و تو الفی از نورهای قشنگ و سوزنده
گفتم: با من بیا من از تو محافظت می کنم
گفت: توهم ازمن متنفری فقط فراموش کردی و نیاز مندی
دستش را به زخم صورتش برد بلند شد دهانش هنوز بسته بود هرگز نفهمیدم آیا ما بی زبان سخن گفتیم یا نه خواب دیدم یا آنکه خدای رویا ایرموی مهربان از رو ترحم رویایی خوش عطایم کرده و اصلا آیا اورکی هست که چنین زیبا و خردمندانه سخن بگوید اما دوست دارم با همه وسعت قلبم که آن را بپذیرم.
به زبان مشترک گفت: آیا ارباب تو ،ارباب همه است
با سر پاسخش دادم تکانی خورد هوا را بو کشید وبیرون رفت .