پایان یک معما
بخش اول
خورشید مانند آهن گداخته ای که در زیر چکش های غروب،سرخ شده باشد رو به افول بود.آسمانِ نارنجی،مغبّر و تیره به نظر می رسید.سواران در حالیکه هرنو،کوین و گلاندو را با دست های بسته بر روی اسب ها نشانده بودند ،به آرامی به سمت دهکده حرکت می کردند.سایه های بلندشان بر روی زمین کشیده شده بود.
هرنو با یأس و ناامیدی به گلاندو نگاه کرد و گفت:تو چه کردی مرد؟!
اما گلاندو جوابی نداد.بی توجه به همه سرش را پایین انداخته بود و شانه به شانه ی سواران حرکت می کرد.
به دهکده رسیدند.خانه ها چوبی بود اما به سبک معماری شرقی.مردمِ چشم بادمیِ دهکده با نگرانی وتردید عبور سواران را نظاره می کردند.حضور غریبه ها در این سرزمین برایشان ناخوشایند بود اما نمی توانستند با آنها وارد جنگ شوندو یا حتی از خواسته و هدف آنان مطلع شوند.به زبان عجیبی سخن می گفتند.این دهکده ی نمیه متروک،سال ها در کنار رشته کوه های آتام به زندگی خود ادامه داده بود اما از لحظه ی ورود ارلین و سواران،بوی تباهی از جای نعل اسبان غربی شنیده میشد.
چادر هایی در اطراف دهکده به دست سواران برپا شده بود.با این حال،خانه هایی را نیز در اختیار گرفته بودند.به ویژه برای بازجویی از گلاندو و اسیر نگه داشتن او چادر مکان خوبی نبود.
تردید و ترس از اینکه چه اتفاقی قرار است رخ دهد هرنو و کوین را رها نمیکرد.اما گلاندو که تا قبل از بسته شدن دست هایش در تب و تاب و ناآرامی بود،حال با خیالی آسوده و ظاهری آرام رفتار میکرد.و همین برای هرنو عجیب بود.
شاهزاده ارلین مغرورانه کنار گلاندو آمد و گفت:اینجا سرزمینی غریب است.در مرام من نیست که هموطنم را اینجا به سزایش برسانم.
گلاندو با لبخندی ملایم و نیش دار پریسد:پایان این ماجرای عجیب را تو برایم رقم میزنی؟
ـ این پایان ماجرا نیست!تو هنوز هم برای زنده ماندن فرصت داری.میدانم که متوجه منظورم هستی
گلاندو نفسی کشید و گفت:دیگر مهم نیست چه اتفاقی بیفتد!
ارلین در حالی که اسب خود را به جلو حرکت میداد گفت:بله تو سعی خودت را کردی!
سواران از اردوگاه گذر کردند و گلاندو را به همراه هرنو و کوین در یکی از خانه های دهکده که از هر طرف حفاظت میشد حبس نمودند.با فرا رسیدن شب،فانوس ها در سراسر خانه ها روشن شد و دهکده مانند آینه ای در روبروی ستاره ها قرار گرفت.کوین فانوسی را به سختی روشن کرد و گفت:باید هر چه زود تر از اینجا برویم!
گلاندو به آرامی بر روی صندلی نشست و گفت:بنشینید دوستان من!عجیب نیست که انتهای این سفر مانند هدفی که دنبال می کنیم عجیب تمام شود.
هرنو با خشم و سردرگمی از حرف های گلاندو بر روی دیوار چوبی خانه کوبید و در حالی که به سمت او می آمد گفت:شاید اینظور باشد اما من اینجا عجیب تر از رفتار تو در مقابل کائودا و تانیا ندیدم!معنی آن حرف ها چه بود؟
ـ یقین داشته باش در آن موقعیت بهتر از این نمی توانستم ماجرا را ختم به خیر کنم!
هرنو با خشم گفت:چه می گویی؟ اگر اینجا هستیم فقط به خاطر حرف ای بزدلانه ی توست.
گلاندو با آرامش جواب داد:اشتباه می کنی دوست من!
ـ فعلا که اشتباهات تو در این سفر حکم میکند!حتی کائودا و تانیا را از خود تَرد کرد! حال می گویی دیگر مهم نیست چه اتفاقی بیفتد؟
طاقت گلاندو تمام شد ودر حالی که نور فانوس بر نیمی از چهره اش افتاده بود،سمت هرنو آمد و گفت:تانیا و کائودا در حال حاضر با قدم های آهسته به مست ساحل می روند و از این مهلکه ی نافرجام دور می شوند.من آن حرف ها را برای نجات آنها زدم!فکر می کنی برایم راحت بود که در چشم های تانیا نگاه کنم و بگویم همه ی این ها یک حیله بوده است؟در چشم های کسی که بعد از سال ها مرا به محبت گمشده ی زندگی ام بازگرداند!
هرنو از حرکت ایستاد و مثل پتکی که بعد از ضربه ای بی اثر به سنگ های محکم از دست رها شده باشد ساکت ماند.
گلاندو به چشم های حیرت زده ی او نگاه کرد و لحظه ای بعد به خودش آمد و با ناراحتی بر روی صندلی نشست.
کوین به رسم دلجویی در کنار گلاندو نشست و گفت:برای بازگرداندن تانیا و کائودا هر کاری بتوانیم انجام می دهیم اما فعلا باید از این اسارت نجات پیدا کنیم.ارلین از ما چه می خواهد؟منظور او از راه نجات چه بود؟
گلاندو گفت:او فکر میکند ما به تنایج راه گشایی در مورد دو جادوگر آبی رسیده ایم.منتظر شنیدن است!
هرنو پرسید:مگر به نتیجه ای هم رسیده ای که برایش شرح دهی؟
ـ نمی دانم.احساس میکنم هر لحظه به حقیقت نزدیک تر می شوم اما هیچ سرنخی ندارم که به یافته هایم دلگرمی دهد.مهم نیست! ارلین در هر صورت ما را می شکد! پس لزومی ندارد حقیقت را به او بگوییم.
با عزم شجاعانه ای برخاست و درحالیکه از پنجره ی کوچک خانه به حرکت آرام شوالیه ها در دهکده نگاه میکرد گفت:او را همراه خودم با پایان ماجرا خواهم کشاند.
شب با همه ی سختی ها و بی تابی هایش به پایان رسید و نور آفتاب بر دیوار های اتاق بازجویی نقش بست.مدتی گذشت اما خبری از بازجویی نبود.هر سه بعد از ظهر تلخی را در سکوتی تبخ تر گذارندند تا اینکه نزدیک غروب،قفلِ در باز شد و ارلین به همراه سه تن دیگر تلخی انتظار را در زهرِ بازجویی حل نمودند.شاهزاده پشت میز نشست و خطاب به گلاندو گفت:تصمیمت را گرفته ای؟
گلاندو نیز بی درنگ پاسخ داد:بله.حاضرم تمام نتایج به دست آمده را در اختیار شما بگذارم اما در ازای آن می خواهم من و دوستانم را در ادامه ی مسیر،با خود همراه کنید.
ـ تو در موقعیتی نیستی که شرط تعیین کنی اما...
جلوتر آمد و به آرامی گفت:اگر معمای تاریک دو جادوگر ابی را روشن کنی حتما این کار را انجام خواهم داد.
گلاندو ماجرایی خود ساخته و زیرکانه را برای شاهزاده شرح داد.بازجویان با تردید و تعجب به یکدیگر نگاه می کردند و منتظر واکنش ارلین بودند اما او با آرامش مغرورانه ای از گلاندو پرسید:چطور می توانم به تو اعتماد کنم...؟
گلاندو فرصت ادامه ی حرف را به او نداد و گفت:راه دیگری وجود ندارد!نه برای من و نه برای تو!
درست نیست با دست خالی به میناس تریت برگردی.آیا این بازگشت برای پرنس گاندور مایه ی سرافکندگی نیست؟
ارلین به طرز بدبینانه ای به گلاندو نگاه کرد و هرنو ادامه داد: تا مدتی این حرف بر سر زبان ها خواهد افتاد که شاهزاده برای کشتن هموطن خود به شرق دور رفت و بازگشت.
ارلین برخاست و رو به گلاندو گفت:من به دلایل زیادی اینجا هستم.کشتن تو تنها یک هدف کم اهمیت است! تو و دوستانت همراه ما می آیید اما تصمیم نهایی به عهده ی من خواهد بود.
و در لحظه ی بیرون رفتن از اتاق،خاطر نشان کرد:یادت باشد که تو تنها یک اسیر هستی.لرد گلاندو دیگر وجود ندارد!
گلاندو لبخندی زد و گفت:طناب روزگار،همه را در بند می کشد.اما آنچه این بازی نافرجام را به راه انداخته بندِ حرص و طمع پدرت است که هر لحظه بر گریبان او تنگ تر می شود!
هرنو وکوین از حرف بی مهابای گلاندو ترسیدند و مردّد شدند که مبادا شمشیر ارلین را به سمت آنان بجهاند.اما شاهزاده بدون اینکه حرفی بزند سوار بر اسب شد و گفت:کار ناتمامی در این دهکده هست که باید انجام دهم.بیش از حد به تأخیر افتاده! شما برای حرکت آماده شوید.
لحظه ای بعد،شوالیه ها در کنار یکدیگر آرایش نظامی ایجاد کردند و در حالی که توسنِ اسب های ناآرام خود را در دست گرفته بودند منتظر دستور ارلین شدند.
گلاندو با دیدن سواران مشعل به دست،به طرف ارلین دوید و گفت:چه می کنی؟اینجا چه خبر شده؟!
ـ گفته بودم تصمیم نهایی را من خواهم گرفت.
گلاندو گفت:با کشتن این مردم بی گناه به جایی نمی رسی! بیا با آرامش از این دهکده بگذریم.
ـ نمیتوانم! آن ها بیش از حد دیده اند و شاید بیش از حد زنده مانده اند.
ـ فکر نمیکردم تا این حد پست شده باشی! آن ها حتی فانوس هایشان را در شب برای شما روشن کردند!
ارلین با لحن تند و تیزی گفت:اگر لازم باشد برای ایجاد دلهره در دل های مردم شرقی و تسلیم آن ها پایتخت ایسترلینگ ها را هم با خاک یکسان خواهم کرد.از سر راهم برو کنار!
این را گفت و با حرکت اسبش گلاندو را نقش بر زمین کرد.طوری که جای نعل اسب بر روی سینه ی گلاندو نقش بست.
سپس به جلو حرکت کرد و در عین کشیدن شمشیر فریاد زد:به نام گاندور...دهکده را در آتش بسوزانید!
شوالیه ها به سمت خانه های چوبی مردم هجوم بردندو مشعل هایشان را بر روی سقف خانه ها پرتاب نمودند.بیشتر مردم دهکده در حالیکه کودکان خود را درآغوش گرفته بودند،پراکنده شدند و به طرف رشته کوه های آتام فرار کردند.برخی هم با چنگک های کشاورزی و شمشیر های برّنده ی شرقی مقابل سواران ایستادند.اما ایستادن شجاعانه ی آنها در برابر زره های فولادین و اسب های نیرومند غربی دوام نیاورد.
گلاندو به سختی از روی زمین برخاست و در حالی که بی سلاح،به سمت ارلین می دوید او را از روی اسب،به زمین زد و گفت:من اجازه نمی دهم اینجا را تبدیل به خاکستر کنی.در این صورت مرا هم همراه این مردم بسوزان تا معمای دو جادوگر آبی را با خودم به گور ببرم!
ظاهرا در یک لحظه همه چیز تغییر کرده بود.هرنو و کوین در کنار گلاندو با عده ای از شوالیه ها درگیر شدند و به سلاح های آنان به نبرد ادامه دادند.خورشید در آستانه ی غروب بود اما رنگ عجیبی داشت.در هاله ای از نارنجی و سفید و گرد و غبار تیره ای که با دودِ برخاسته از خانه های آتش گرفته ترکیب شده بود،بسیار ناآرام نمود می کرد.پرنده های ناشناخته ای در آسمان پرواز می کردند و با صدا های عجیبی شبیه به صدای زاغچه های وحشی فریاد می زدند.
سواران در کوچه پس کوچه های دهکده می تاختند و دود و تباهی را به خانه های چوبی هدیه می دادند.نیزه هایشان در پرتوی زعفرانی خورشید،نور خیره کننده ای را ساطع می کرد.