راز دو جادوگر آبی

تعداد پست‌ها: 34

سلام به همه

بعد از مطالعه ای که در مورد پنج مایا داشتم.سرنوشت و سرگذشت دو جادوگر آبی رو کاملا راز آلود و ناشناخته دیدم و سعی کردم ماجرا رو با نوشتن یک فن فیشکن دنبال کنم.نگاه کوتاهی هم به وضع سرزمین میانه،400 سال بعد از نابودی حلقه انداختم.امید وارم مورد پسند شما واقع بشه :D

 

گفته می شود از بین پنج مایا که به سرزمین میانه فرستاده شدند،دو جادوگر آبی به همراه سارومان به شرق دور سفر کردند.مدتی بعد،سارومان به غرب بازگشت و نهایتا در آيزنگارد اقامت گزید.اما دو جادوگر آبی یعنی آلاتار و پالاندو در شرق مانده و به زندگی گمنام خود ادامه دادند.حتی داناترین ها هم از ان دو چیزی نمی دانند! به راستی چه اتفاقی برای آنها افتاد؟ آیا سرنوشت آنها مانند الف ها و مایا های دیگر بود؟ یا مسیری بس جدا گانه و عجیب را طی نمودند؟

شایعات زیادی در این مورد بر سر زبان ها افتاده بود.برخی می گفتند در سرزمین های ناشناخته ی شرق دور که تا به حال پای هیچ کس به انجا باز نشده زندگی می کنند و دنیا را در گوی های جادویی خود می بینند.عده ای هم معتقد بودند دو جادوگر آبی مدت ها قبل توسط ایسترلینگ ها کشته شده و دیگر نشانی از آنها وجود ندارد.

در اینجا ماجرای دوک ثروتمندی را میخوانیم که برای کشف راز دو جادوگر به شرق دور سفر میکند.

مدت های از نابودی حلقه می گذشت.صلح و آرامش به سرزمین میانه باز گشته بود.انسان ها در جای جای زمین به سکونت پرداخته در دنیایی پر از شادی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند.البته نه در همه ی سرزمین ها.با اینکه مدت زیادی از سفر الف ها به غرب می گذشت اما هنوز سرزمین هایی مانند لیندون خالی از سکنه بود.در عوض سواحل فالاس و بخصوص شهر هایی که در ناحیه ی گاندور وجود داشتند روق فراوانی گرفته بود.کشتی های کوچک و بزرگ پر از اقلام و جنس های گوناگون ازنواحی مختلف سرزمین میانه در سواحل گاندور به تجارت می پرداختند و داد و ستد میکردند و البته این دریانوردان زود ثرونمند می شدند.خوشبختانه با اقداماتی که شاه اله سار در سال های اخیر انجام داد،دزد های دریایی اومبار تا حد زیادی از سواحل گاندور عقب نشینی کردند و امنیت تضمین شده ای بر این سواحل حکم فرما شد.

در شمال هم همینطور.دیل از بزرگ ترین و زیبا ترین شهر های آن ناحیه بود و در اطراف ان هم دهکده های زیادی ساخته شده بود.در آنسوی کوه های مه آلود هم زمزمه هایی از حیات گسترده ی انسان ها به گوش می رسید.قلمروی آرنور دوباره احیا شده و عده ای هم با عنوان فرماندار بر آن نواحی حکمرانی می کردند.اما هنوز زمان زیادی لازم بود تا این قلمروی باستانی و کهن،مثل گذشته ها شود.

قلمروی اربابان اسب ها نیز سرزمین پر رونقی شده بود.شاه اله سار آیزنگارد را بر قلمروی روهان افزود و پس از آن مهاجرت گسترده ی روهیریم به رود خانه ی آیزن و اطراف آن نواحی آغاز گشت و آیزنگارد،دژ مستحکم و بزرگی برای آنان شد.در تنگه ی روهان هم کمپ های زیادی بنا شده بود که توسط روهیریم اداره می شد.روهان به عنوان یک پل ارتباطی از شرق به غرب،دارای موقعیت استراتژیک مهمی بود.پادشاه «ائوما» نیز یکی از نوادگان ائومر بود که بر روهان حکمرانی میکرد.

در یکی از بنادر پر رونق گاندور که در سواحل فالاس قرار داشت،دوک ثروتمندی زندگی میکرد.نام ثابتی نداشت اما در گاندور،او را با نام لرد گلاندو می شناختند.او فرد با نفوذ و شناخته شده ای بود که تجارت سه بندر مهم را در دست داشت و از راه تجارت،ثروت زیادی را به دست آورده بود.مدتی قبل با تلاش های بی وقفه و سفر های دریایی متعددی که انجام داد،کلید تجارت سرزمین میانه در انحصار گاندور قرار گرفت و به همین سبب پادشاه گاندور شخصاً او را به شهر سفید دعوت کرد و از او تشکر نمود.بعد از آن ماجرا لرد گلاندو لقب دوک گاندور را برای خود برگزید و نامش به عنوان ثروتمند ترین مرد گاندور بر سر زبان ها افتاد.

او اکنون د سن 47 سالگی به سر می برد و دوست های زیادی داشت.تجارت را هم برای مدتی رها کرده بود و بیشتر وقت خود را در مهمان خانه های حومه ی شهر می گذراند.در یکی از همین مهمانخانه ها بود که صحبت از دوران قدیم باز شد.صحبتی که بوی سفر میداد...

خب خیلی جالب بود بقیش چی میشه میشه بگی لطفا؟ممنونم

متن و داستان جذابی شده :D ادامه بده تا ببینیم چی میشه!

مهمانخانه ی اسب چوبی نسبت به بندرگاه اصلی در مکان دور افتاده ای قرار داشت و جای آرامی برای گذراندن وقت بود.سکوت بی سابقه ای در آنجا حکم میکرد.سکوتی که فقط خدمتکاران مهمانخانه به آن عادت داشتند.کمی جلو تر در کنار شومینه،مرد خوش قیافه ای با لباس بلند و اشرافی نشسته بود و از پنجره ی کوچک مهمانخانه به ساحل نگاه میکرد.

هوا ملایم بود اما ابر های تیره گاه آسمان را در تاریکی فرو می برد.موج های سفید با نسیم سردی به ساحل برخورد میکردند و صدایی مملو از آرامش را به دنیبال خود می کشیدند.گلاندو همچنان در سکوت مهمانخانه نشسته بود و به امواج دریا نگاه میکرد.نور نارنجی رنگ آتش شومینه بر نیمه ای از صورتش پرتو افکنده بود.زمان در سکوت سپری می شد و گاهی فریاد سار های وحشی که به دور مهمانخانه پرواز می کردند،سکوت را می شکست.کمی بعد صدای حرکت سریع دو اسب به سمت مهمانخانه شینده شد.یکی از خدمتکاران از پشت پنجره،پرده های سرخ را کنار زد و دو سوار ناشناس را دید که با بالاپوش ها سیاه به مهمانخانه نزدیک می شدند.پس به سمت لرد آمد و گفت:آنها رسیدند ارباب.فکر نمیکردم به این راحتی اینجا را پیدا کنند.

-آنها را شناختی؟

-خیر سرورم.صورت های خود را پنهان کرده بودند.

-خوب است.می توانی بروی.

دو فرد ناشناس به مهمانخانه رسیدند و از اسب های خود پایین آمدند.نگاهی به تابلوی چوبی مهمانخانه انداختند و با دیدن کلمه ی اسب چوبی،از صحت راه،اطمینان یافتند.پس باشلق های خود را کنار زده و وارد مهمانخانه شدند.یکی از آن دو،مرد درشت هیکلی با مو های بلند و قهوه ای بود که پوست خزی بر روی شانه هایش انداخته بود. و می شد حدس زد که از شکارچیان «لبنین» باشد.او هِرِنو نام داشت و دیگری مرد جوان و خوش سیمایی به ناین کِوین از دول آمروت بود.از مو های بور و شمشیر بلندی که در نیام داشت می شد فهمید که از شوالیه های دول آمروت است.

ورود این دو نفر به مهمانخانه اتفاقی نبود.کوین و هرنو با دعوت لرد گلاندو به اینجا آمده بودند تا در مورد موضوع مهمی با یکدیگر صحبت کنند.دوک گاندور در حالی که به بیرون نگاه می کرد با لبخند زیرکانه ای گفت:دیر رسیدید!

کوین و هرنو به یکدیگر نگاه کردند و با خوشحالی پشت میز لرد نشستند.هرنو گفت:کار های ما به اندازه ی شما حساب شده نیست ارباب.ببخشید کمی دیر کردیم.

گلاندو خنده ای کرد و گفت:هرنو! دوست قدیمی.برای رسیدن به شکار هم دیر میکنی؟ نه.اگر اینطور بود که بهترین شکارچی لبنین الان اینجا نبود.تو چه توضیحی داری کوین؟یک شوالیه باید سریع تر از باد و حیله گر تر از راه باشد.اما به نظر می رسد یک لحظه راه اینجا را گم کرده باشید.

-راه را گم نکردیم.مسیر بدی را پیمودیم که از میان سنگ ها و رود خانه ها می گذشت و بارش باران آن را بسیار لغزنده و خطرناک کرده بود.

گلاندو با لحن خوشی گفت:در هر صورت خوش آمدید.این مهمانخانه مخفیگاه من است و امروز پذیرای شماست.

سپس از روی صندلی برخاست و صدا زد:پیتر،برای دوستانم نوشیدنی داغ بیار.

هرنو که از مسیر پر فراز و نشیب خسته شده بود،خمیازه ای کشید و پرسید:تجارت در چه وضعی است؟شنیده ام در دنیای تجارت درخشیده ای!

لرد جواب داد:تجارت را برای مدتی کنار گذاشته ام.راستش را بخواهید از سفر های دریایی و رابطه با تاجران خسته ام.تصمیم دارم مدتی برای خودم زندگی کنم... به دور از هرگونه دغدغه و کار سخت.

هرنو نوشیدنی داغ را سر کشید و گفت:اهوم...تصمیم خوبی گرفتی.من هم مدتی است دست از شکار کشیده ام.همین یک ماه پیش نزدیک بود فرمانده ی لبنین را اشتباهی به جای آهو بزنم!

این را گفت و خندید.لرد رو به کوین کرد و گفت:مثل همیشه کم حرف هستی دوست من.از دول آمروت چه خبر؟

-این روز ها حال و هوای خاصی دارد.نه تنها در دول آمروت بلکه در سراسر بل فالاس درگیری ها موج میزند.آن هم برای انتخاب بهترین شوالیه و جشن های پر تنشی که حاکم ما راه انداخته.

گلاندو با لحن شوخی گفت:خوب است.حتما باید شرکت کنم.کسی چه میداند؟ شاید من بهترین شوالیه شدم!

کوین خندید و لحظه ای بعد،هرنو گفت:گلاندو،می شود دلیل دعوت ما به این مهمانخانه ی دورافتاده را بگویی؟

-البته.اما قبل از هر چیز باید سوگند یاد کنید که در مورد این دیدار و حرف هایی که بین ما رد و بدل خواهد شد به کسی چیزی نگویید.

هرنو با تعجب گفت:سوگند یاد کنیم؟!

-بله.مکان های مخفی زیادی در آنفالاس وجود داشت و می توانستم یکی از آنها را برای ملاقات انتخاب کنم.اما اهمیت این دیدار را بیش از هر چیزی دیدم.

کوین و هرنو که به اهمیت این دیدار مخفی پی برده بودند،سوگند یاد کردند که در این مورد به کسی چیزی نخواهند گفت.گلاندو نفس عمیقی کشید و گفت:یک سال پیش در دیداری که با شاه اله سار چهارم داشتم،وظیفه ی مهمی به من داده شد.

کوین پرسید:پادشاه آن وظیفه را به تو داد؟

-بله!او می گفت که جدش شاه اله سار اول بعد از نبرد دشت های پله نور و نابودی حلقه،مردان شرقی را که متحد ارباب تاریکی بودند بخشید و به حال خودشان رها کرد. و در ادامه پیش بینی کرد که شاید آنها از اشتباهات گذشته عبرت نگرفته باشند و خطر آنها هنوز گاندور را تحدید می کند.پادشاه در ادامه گفت پدر و پدر بزرگش اهمیتی به رویداد های خارج از مرز های گاندور نمی دادند.اما خودش می خواهد تمامی ضعف ها را جبران کند.

هرنو گفت:یعنی می خواهد اعلان جنگ کند؟

-نمیدانم.جنگ گزینه ی آخر او بود.

کوین گفت:این اصلا خوب نیست.با بروز یک جنگ،تعادل در گاندور بر هم خواهد خورد.نه تنها گاندور بلکه سرزمین های شمالی هم در طول جنگ،آسیب های غیر مستقیم خواهند دید.

هرنو گفت:حق با کوین است.سال های زیادی می گذرد که ما در صلح زندگی میکنیم!

گلاندو نگاهی به اطراف کرد و گفت:بله،می دانم.اما موضوع،گسترده تر از این حرف هاست.خواسته ای که پادشاه از من داشت،نقشه ای زیرکانه و همه جانبه بود.حتما شما خبر دارید که چند وقت پیش همه ی پیشگوها و ستاره شناسان به دربار پادشاه دعوت شده بودند.

کوین نیشخندی زد و گفت:بله.مردم می گفتند پادشاه کابوس دیده.

-نه کوین! آن شب ستاره شناسان و پیشگویان به این نکته پی بردند که دو جادوگر آبی یعنی آلاتار و پالاندو که نام آن ها را فقط در افسانه ها شنیده ایم زنده اند و در شرق دور... مانند سایه های گمنام زندگی می کنند.

سپس با صدای آهسته گفت:پادشاه،آن دو جادوگر را می خواهد! حمله به شرق و تحدید ایسترلینگ ها فقط بهانه ای برای پیدا کردن دو جادوگر آبی است!

کوین که دلیل این خواسته ی عجیب را درک نمیکرد پرسید:این دیگر چه خواسته ای است؟اصلا چرا پادشاه آن دو را می خواهد؟

آری.در طی این سال ها عظمت و شکوه گاندور تا جایی رسید که پادشاهی دیگر را در زیاده خواهی و غرور،گم کرد.«شاه المار»،اله سار چهارم،فرمانروای سرزمین میانه قصد داشت با پیدا کردن دو جادوگر،راه عبور از مرز های غربی دریای بزرگ را پیدا کند و به دنیایی دیگر پا بگذارد...

داستان خیلی خوبی شده و واقعا مث یه نویسنده کارکشته نوشتی

منتظر ادامه‌ش هستیم :D

لرد گلاندو پس از ساعت ها صحبت با هرنو و کوین،حقیقت را برایشان روشن ساخت.اندیشه ی پادشاه،اندیشه ای بود عجیب و تامل بر انگیز.اما چرا گلاندو پیشنهاد سفر به شرق دور را پذیرفته بود؟

هرنو در حالی که به حرف های اخیر او فکر میکرد پرسید:موضوع جالبی را شنیدم اما هنوز نمیدانم دلیل آمدن ما به اینجا چیست!

گلاندو با نگاه ساده ای جواب داد:برای سفر!سفر به شرق دور! آن هم با بهترین دوستانم.

هرنو با چشم های باز و متعجب گفت:تو پیشنهاد پادشاه را قبول کردی؟!

-البته! اما نه برای گذشتن از مرز های دریا و این حرف های احمقانه.بلکه برای ماجراجویی در سرزمینی که تا به حال به آن جا نرفته ام.علاوه بر این به سرنوشت دو جادوگر آبی بسیار کنجکاو شده ام.می خواهم به جستجوی آن دو بپردازم و راز هایی را آشکار کنم.با خودم فکر کردم که این سفر به تنهایی لذتی ندارد...پس شما را به اینجا دعوت کردم تا درخواستی داشته باشم.همراه من بیایید تا این ماجرا را به اتمام برسانیم.این سفر می تواند تنوع خوبی برایمان باشد.

هرنو دستی به چانه اش کشید و گفت: کار های مهم تری دارم... خب راستش من مرد سفر نیستم اما بعید می دانم در آینده چنین پیشنهاد ارزشمندی را از یک دوست خوب دریافت کنم.من همراهت هستم گلاندو.

کوین گفت:یک ماجراجویی در شرق دور! به نظر جالب می آید.من هم به عنوان یک دوست،با شما خواهم آمد.

گلاندو لبخندی زد و گفت:بسیار خب.من به عده ای از دوستانم نامه می نویسم و آن ها را از ماجرا با خبر می سازم تا در صورت امکان به ما ملحق شوند.یادتان باشد این یک ماجراجویی ساده نیست! ما در واقع این سفر را به دستور پادشاه انجام می دهیم.

کوین گفت:باید مراقب باشیم.بعد از ورود ما به مرز های «رون» دیگر امنیتی در کار نیست و انتهای این ماجرا با خطر همراه است.

هر سه به بیرون مهمانخانه آمدند و هوایی تازه کردند.لرد رو به کوین کرد و گفت:اول از همه نقشه های قدیمی را می خواهیم.نقشه هایی که سرزمین های ناشناخته و دوردست را به خوبی ترسیم کرده باشند.

-تا جایی که می دانم قدیمی ترین کتیبه ها و اسناد در میناس تریت نگهداری می شوند.

گلاندو گفت:دسترسی به آن ها دشوار است.از طرفی نمی خواهم به شهر سفید وارد شوم.ممکن است پادشاه مسئولیت هایی به ما بسپارد که خارج از توانمان باشد.بگذارید ادامه ی فعالیت های سری را گارد سلطنتی انجام دهد.تنها وظیفه ی ما پی بردن به سرنوشت دو جادوگر آبی است!

کوین کمی فکر کرد و گفت:پس تنها یک راه داریم! کتابخانه ی قدیمی در تول فالاس می تواند مکان خوبی برای دیدن نقشه ها باشد.

-تو به دول آمروت بتاز و عده ای از شوالیه ها را جمع کن.من و هرنو به سمت تول فالاس حرکت می کنیم.در آنجا نیاز به حفاظت داریم.نمی خواهم دزدان دریایی برایمان مشکل ساز شوند.

کوین سوار بر اسب شد و با سرعتی خیره کننده به سمت دول‌ آمروت شتافت...

واقعا داستان قشنگی نوشتی خدا خیرت بده مثل اسم خودت سکرته آخرشکه چطور تموم میکنی...

ببخشید دیر شد.به محض اینکه تایپ کنم ادامه ش رو میذارم ^^

آخرش سفر به سرزمین «رون» هست و تمامی اتفاقات عجیبی که در اون سرزمین راز آلود اتفاق میفته. و خیلی چیزای دیگه.نمیشه که داستان لو بره :D

آفرین خیلی خوب می نویسی داستانت هم کشش خوبی داره و حوصله سر بر نیست.کاش میشد تمام این داستان هایی که توی سایت نوشته شدن رو جمع آوری می کردیم و به صورت کتاب چاپ می کردیم تا همه ازش لذت ببرن.

بابت تاخیر معذرت میخوام دوستان ^^

آسمان در پرده ای از ابر های خاکستری پنهان گشته بود و نسیم ملایمی هم زمان با حرکت ابر ها می وزید.چند پیر مرد ماهی گیر در آب ملایم دریا قلاب های خود را به آب انداخته بودند و در سکوتی که گاه با غرش ابر های تیره می شکست،به کار خود ادامه می دادند.یکی از ماهی گیران که بر روی قایق کوچک نشسته بود،لوکا نام داشت.اون بر خلاف ماهی گیران دیگر جوان بود و با شور و اشتیاق بیشتری در دریا تور می انداخت.مدتی گذشت و دریا طوفانی شد.یکی از پیر مرد ها که با بد بینی به ابر های تیره خیره شده بود گفت:در طول عمرم طوفان های زیادی دیده ام که موج های دریا را متلاتم می کنند.اما این با بقیه ی آن ها فرق دارد.انگار در آسمان اندوهی عظیم نهفته که ممکن است هر لحظه جاری شود.

لوکا گفت:حق با شماست عمو.اما درست نیست که دست خالی به ساحل برگردیم.

ماهی گیر پیر گفت:بله.ما حتی یک ماهی هم صید نکردیم.اما از نشانه هایی که می بینم میترسم.طوفان بزرگی در راه است.

یکی از ماهی گیران گفت:هنوز وقت داریم.این اولین باری نیست که با طوفان دست و پنجه نرم می کنیم.

پیرمرد گفت:ماهی گیری در این هوا خوش یمن نیست.بر می گردیم به ساحل

پس تور ها را از آب بیرون کشیده و به سمت ساحل حرکت کردند.حق با پیر مرد بود.موج های بلند،قایق هایشان را لگد کوب میکرد.اما به هر سختی که بود با لباس های خیس و بدن های سخته به ساحل رسیدند.

ساحل تول فالاس مکان آرامی بود.خانه های اندکی در اطراف ان وجود داشت که ساکنین آن اغلب ماهی گیر و کشاورز بودند.با اینکه زمان تغییر کرده بود و کلید تجارت سرزمین میانه در دست های با شکوه گاندور وجود داشت،به ساحل دورافتاده ی تول فالاس اهمیتی داده نمی شد.نه لنگرگاه مهمی داشت که تجارت های بزرگ در آن شکل گیرد و دارای موقعیت استراتژیک حساسی بود که به آن اهمیت داده شود.مردم آن هنوز مانند پدران خود زندگی میکردند و امنیتشان وابسته به میزان مالیاتی بود که به حکومت پرداخت می نمودند.اما همیشه امنیتی متغیر را تجربه می کردند.زیرا این ساحل دور افتاده در معرض عبور و مرور کشتی های دزدان دریایی بود و خطر آن ها همیشه مردم بی گناه را تحدید میکرد.با این حال مردم به زندگی خود ادامه می دادند و با اینکه زور گیری دزدان دریایی آن ها را آزار میداد سکوت می کردند.

لوکا دست پیرمرد را گرفت و او را از روی قایق بلند کرد.آسمان به شدت از وجود ابر های تیره و متراکم وهم ناک شده بود و گاهی وزش تند باد،محیط ساحل را وحشی نشان می داد.لوکا در حالی که دست بر روی زانو هایش گذاشته بود و از خستگی نفس می زد،به جسم تیره ای در فاصله ی نه چندان دور خیره شد و پس از نگاه دقیق با ترس و خشم به سمت دیگر ماهی گیران دوید و فریاد زد:دزدان دریایی...! آن ها نزدیک ساحل هستند.

یکی از ماهی گیران که تور ها را جمع میکرد،رنگ چهره اش پرید و گفت:حتما ما را دیده اند.خدا به ما رحم کند!

دیگری با عصبانیت گفت:آن باج گیر های لعنتی از ما چه می خواهند؟حتما می خواهند تمام صید امروز را به آنها بدهیم تا شکم هایشان را سیر کنند.نمی دانند که امروز هیچ صیدی نداشته ایم.ما به اندازه ی کافی با پرداخت مالیات ها درگیر هستیم.نمی توانیم به خواسته ی این پست فطرت ها را هم توجه کنیم.پس گاندور در ازای این مالیات ها برایمان چه می کند؟؟ دلم میخواهد کشتی شان را به آتش بکشم تا برای ابد در آب غرق شوند.

پیرمرد ماهی گیر با خونسردی گفت:با این حرف ها چیزی درست نمی شود.آن ها به سمت ما می آیند.بگذارید ببینیم چه خواسته ای دارند.ما که دیگر چیزی برای از دست دادم نداریم!

کشتی تیره رنگی که با بادبان های سیاه دزدان دریایی اومبار حرکت می کرد،به ساحل رسید و عده ای از آن پیاده شده و بر روی خشکی پا گذاشتند.زور گویی را می شد در چشم هایشان دید.یکی از آن ها مرد کوتاه قدی بود که با پای چوبی و صورتی پر از خشم به سمت ماهی گیران حرکت می کرد و به نظر می رسید که سر دسته ی دزدان باشد.با حالت مغروری روبروی ماهی گیران ایستاد و گفت:شما باید از ماهی گیران تول فالاس باشید.چند لحظه ی پیش شما در دریا دیدم.ظاهرا ماهی های خوبی گرفته اید.

ماهی گیران در سکوتی آمیخته با ترس به یکدیگر نگاه کردند.سردسته ی دزدان گفت:انگار از چیزی فرار می کردید.چه چیزی شما را ترسانده بود؟کشتی ما؟

ماهی گیر پیر جواب داد:اگر کمی به این هوای خشن بنگری دلیلش را خواهی فهمید.قایق های ما ضعیف هستند و توان رویارویی با طوفان را ندارند!

سردسته ی دزدان نگاهی به چهره ی ماهی گیر انداخت و او را برانداز کرد.سپس گفت:افراد من گرسنه هستند!ما ماهی هایی که صید کرده اید را می خواهیم.سریع ان ها را به ما بدهید.

پیر مرد گفت:ببخشید مرد دریانورد! امروز،روز خوبی نبود.حتی یک ماهی هم صید نکردیم.

سردسته ی دزدان پوزخندی زد و گفت:می خواهی باور کنم؟

پیرمرد به آرامی گفت:می توانید قایق هایمان را بگردید.

تعدادی از دزدان قایق ها را زیر و رو کردند اما به جز تور و قلاب ماهی گیری چیزی نیافتند.سردسته ی آن ها با عصبانیت فریاد زد:احمق های بی خاصیت.حتی یک ماهی هم برای سیر کردن خودتان نگرفته اید؟

ماهی گیران سرشان را پایین انداختند.اما لوکا با جسارت و اعتماد به نفس جلو رفت و گفت:ما برای شما ماهی نمی گیریم آقا! این که هیچ صیدی نکرده ایم به شما مربوط نمی شود.پس لطفا در کار ما دخالت نکیند و از اینجا بروید!

دزد خنده ای کرد و با ضربه ای لوکا را بر زمین زد.در همان لحظه صدای غرش ابر برخاست و توجه همه را به خود جلب کرد.پیر مرد ماهی گیر به سمت سردسته ی دزدان آمد و گفت:ما در این هوا چگونه می توانیم صید کنیم؟کمی انصاف داشته باش.

ـ به همین راحتی تمام نمی شود.حال که هیچ صیدی نکرده اید،ما قایق هایتان را با خود می بریم.هر چه باشد بهتر از این است که دست خالی از اینجا برویم.از سر راهم برو کنار پیرمرد!

او را محکم با دست کنار زد و با افرادش به سمت قایق ها حرکت کرد.

در همان لحظه صدایی به گوش رسید و لحظه ای بعد،ده ها شوالیه ساحل را در محاصره ی خود گرفتند.آن زره های سفید و شمشیر های بلند آشنا بود.آن ها شوالیه های دول آمروت بودند که در راس های آن ها کوین قرار داشت. و در کنار آن دو چهره ی دیگر هم دیده می شد.لرد گلاندو و هرنو.کوین و تعدادی از شوالیه ها دور تا دور دزدان را محاصره کردند.ماهی گیران بی خبر از همه چیز با حیرت به آنها نگاه می کردند و نمی دانستند موضوع از چه قرار است.

کوین رو به سر دسته ی دزدان کرد و گفت:مدت ها بود که شکاری نکرده بودم.اما امروز بر حسب اتفاق ،شکار ارزشمندی را در دام خود گرفتار کردم.آن هم سردسته ی یکی از کشتی های اومبار! حتما حاکم دول آمروت پاداش خوبی به من خواهد داد.

سپس با چهره ای مصمم و جدی فریاد زد:به نام گالادور...! شما را به جرم بر هم زدن امنیت تول فالاس به مرگ محکوم می کنم.

این را گفت و نیزه ای را در سینه ی سردسته ی دزدان فرو زد.دزد فریادی کشید و بر روی زمین افتاد و در حالی که نفس می زد به افرادش دستور حمله داد.اما آن ها ترسیده بودندو تیغ هایی که در دست های لرزان باشند،بُرّنده نخواهند بود.شوالیه ها همه ی انان را از دم تیغ گذراندند و خود برای استراحت به آن سوی ساحل رفتند.

اما اینجا موضوع عجیبی وجود داشت.بدون شک هرنو وگلاندو از راه دریا هم زمان با کوین و شوالیه ها به تول فالاس رسیده بودند.اما چرا این ناحیه از ساحل دور افتاده توجه آنان را به خود کرده بود؟

بله.پیرمرد ماهی گیر همان صاحب کتابخانه ی قدیمی بود که نقشه های شرق دور در آن نگهداری می شد.گلاندو هم آن نقشه ها را می خواست...

گلاندو با نگاه سردی به پیرمرد ماهی گیر خیره شد و گفت:تو باید صاحب کتابخانه ی قدیمی باشی درسته؟

پیرمرد که با تعجب به او و شوالیه ها نگاه می کرد جواب داد:بله.خودم هستم! چه کاری از دستم ساخته است؟

گلاندو جلو آمد و در حالی که به امواج پرتلاتم دریا خیره شده بود گفت:آن دزد های دریایی با شما چه کار داشتند؟فکر نمی کردم کشتی های اومبار تا این حد سواحل شما را در انزوا قرار داده باشند.

پیرمرد با ناراحتی گفت:مدت زیادی است که آن باج گیر ها در سواحل ما رخنه کرده اند.زمین های ما را غارت می کنند و وسایل با ارزشمان را با خود می برند.امنیت را از ما گرفته اند! عجیب است که گاندور نیرو هایش را برای کمک به ما نمی رساند.اما عجیب تر از آن ورود ناگهانی شما به این ساحل بود.انتظار نداشتم در این ساعت شوم،شوالیه ها از راه برسند و ما را نجات دهند.

پیرمرد با نگاه تردید آمیزی گلاندو را زیر نظر گرفت.لرد همچنان بر روی اسب نشسته بود و به دریا نگاه میکرد.ساحل را دوست داشت.آراماش خاصی را در آن می یافت.آرامشی که از کودکی در ساحل تجربه کرده بود.به همین خاطر وقتی که در ساحل پا میگذاشت،با سکوت دلنشینی به امواج دریا چشم می دوخت و دریچه های فکرش بیش از هر لحظه ای بر روی مسائل مختلف باز می شد.

آسمان کمی آرام گرفته بود و ابر های خاکستری جای خود را در آن محکم کرده بودند.طوری که انگار خورشید،فکر بیرون آمدن از پرده ی تیره ی آنها را نداشت.طولی نکشید که قطره های سرد از میان توده های تیره ی ابر رها شدند و باران بی رحمی شروع به باریدن کرد.گلاندو بی اعتنا به باران شدیدی که به ساحل برخورد می کرد و دریا را مواج می نمود گفت:پس فهمیدی که ما از فرستادگان میناس تریت نیستیم! شاید بتوانی هدفمان را از آمدن به اینجا حدس بزنی.

پیرمرد گفت:فرستادگان گاندور هر کجا باشند،پرچم سفید پادشاه را با خود حمل می کنند که درخت سفیدی بر روی آن کشیده شده است.اما شما... با اینکه با نام گالادور ما را نجات دادید،حتی پرچم دول آمروت را در دست نداشتید.

_ به راستی که با هوش و ذکاوت هستی پیرمرد.دیگر شکی ندارم که راه را درست آمده ام.می توانم اسمت را بپرسم؟

باران به شدت در حال باریدن بود و صورت و ریش پیرمرد خیس شده بود.هرنو و کوین و تعدادی از شوالیه ا که تاب ایستادن در این باران را نداشتند به کومه ای بدون دیوار در آنسوی ساحل رفتند و هرنو در عین حرکت فریاد زد:گلاندو! یا پیرمرد بیا به طرف کومه ها.

ماهی گیر ها نیز به زیر یکی از کومه ها رفتند و با ناامیدی بر روی شن ها نشستند.احساس پوچی می کردند.خود را افراد بی ارزشی می دیدند که در بیابانی دور اقتاده فراموش شده اند.

تنها گلاندو و پیرمرد در ساحل باقی ماندند.پیرمرد با نگاهی تردید آمیز و متفکرانه به او نگاه میکرد و در عین حال مقابل باران تندی که به صورتش می خورد همچنان ایستاده بود.گلاندو با صدایی جدی گفت:جواب بده!

_ آندین هستم. و شما باید لرد گلاندو،تاجر و دوک گاندور از لنگر گاه آنفالاس باشید.

گلاندو نگاهش را از امواج متلاتم دریا برداشت.سری تکان داد و به پیرمرد نگاه کرد.

آندین گفت:جناب گلاندو،نمیدانم چه خواسته ای از من دارید اما به هر حال،مدیون شما هستم.در چنین شرایطی حتی تصور نمی کردم که دوک گاندور به همراه شوالیه های دول آمروت به این سمت بتازد و ما را از دام دزدان دریایی نجات دهد.

لرد تبسمی کرد و گفت:شاید یک تاجر کهنه کار باشم اما نسبت به امنیت مردمی که در هم نژادی و هم همسایگی من هستند،نمی توانم بی تفاوت باشم.

پیرمرد روی مو های خیسش دستی کشید و گفت:همیشه عادت دارم کمک دوستانم را جبران کنم.شاید پیرمردی مثل من نتواند خدمت قابل قبولی به دوک گاندور داشته باشد اما می توانم تو و دوستانت را به یک فنجان چای دعوت کنم.

_خوشحالم می کنی دوست من!

پس به سمت کومه ها حرکت کردند.از شدت باران کاسته شده بود و با پیدا شدن نیمی از خورشید در پشت ابر های سفید،رنگین کمان ملایمی در آسمان زیبا دیده می شد.پیرمرد سوار بر یکی از اسب ها شد و گفت:به دنبالم بیا ارباب گلاندو.مطمئنم با دیدن کتابخانه ی من تعجب خواهی کرد.نمی دانم! شاید هم این کتابخانه ی من باشد که شما را به اینجا کشانده و امید وارم خواسته شما دست کم ربطی به اشیای آنجا نداشته باشد.آنها یادگار اجداد من هستند و برایم ارزش زیادی دارند.

هرنو و کوین به گلاندو نگاه کردند اما او با خونسردی حرکت کرد و گفت:تو از جلو حرکت کن آندین عزیز.خواسته ی ما در دیدن یک نقشه خلاصه می شود...

پ.ن:دوستان وقت تنگ است و امورات بسیار.خلاصه ببخشید دیر شد.بزودی به بخش های بعدی یعنی «کتابخانه ی قدیمی» و «گذر از تکاور های ایتلین» می رسیم و هیجان بیشتر میشه. :D

جادوگر آنگمار عزیز

خسته نباشی

بسیار عالی بود

به نظرم این داستان کوتاه فن فانتازیت رو در قالب یک پی دی اف تهیه کن و در سایت قرار بده

آفرین

سعی کن یکم سرعتت رو کم کنی

یعنی کمی به توصیف بیشتر بپرداز

مثل ادویه برای غذا

اینجوری به راحتی میتونی یک داستان کوتاه عالی داشته باشی

آفرین

و اینکه از اسامی مثل پیتر استفاده نکن

منظورم اسامی خارجی که امروزه استفاده میشود

چون پیتر لاتین شده ی پتر حواری مسیح هست

یعنی اسمی با ریشه آرامی هست

در حالیکه ماجراهای دنیای تالکین مربوط به پادشاهان نخستین است

یعنی ابتدای تاریخ ، اسطوره

پس فرهنگ خاص اون میشه ریشه فرهنگ ساکسون انگلستان پیش از حمله روم و تسلط فرهنگ مسیحی

ممنون از پیشنهادت.حتما عمل می کنم :D

کتابخانه ی قدیمی

بخش اول

کتابخانه ی قدیمی بر روی پرتگاهی از سنگ های ساحلی ساخته شده بود.شیروانی چوبی داشت و از پنجره های گرد گرفته اش می شد فهمید که قدمتی طولانی دارد.درختان کاج پیر،دور تا دور کتابخانه سربرافراشته بودند و مخروط های پر چین و چروک آن ها در چمن های زرد افتاده بود.ابر ها تا حدودی کنار رفته بودند اما باران ملایمی همچنان می بارید.راه کتابخانه از پای صخره که در ساحل شنی وجود داشت با پله های پیچ خورده و مرتفع به بالا می رفت و به پرتگاه می رسید و به نحوی ساخته شده بود که با اسب هم می شد از آن بالا رفت.

باد ملایمی از غرب می وزید و طراوت درخت های کاج را که در باران خیس شده بودند به شمام می رساند.نسیم ساحلی صورت گلاندو را نوازش کرد.او نفس عمیقی کشید و گفت:جای زیبایی زندگی میکنی!

آندین گفت:چشم های شما زیبایی ساحل را بهتر از هر کسی درک می کند!

هرنو در حالی که به کتابخانه و درخت های اطراف آن نگاه می کرد گفت:اینجا خیلی ساکت است! حتی پرنده پر نمی زند.چنان سکوتی حکم فرماست که از زیبایی آن می کاهد.

_ بله...! اما مدت زیادی است که به این سکوت عادت کرده ام.

پیرمرد،انگار که یاد گذشته ها افتاده باشد به ستون های چوبی کتابخانه خیره شد.گلاندو متوجه حالت او شد اما حرفی به زبان نیاورد تا اینکه جلوی درِ ورودی کتابخانه رسیدند.از اسب ها پایین آمدند و نگاهی به آسمان نیمه ابری انداختند.آسمانی که کاملا آرام گرفته بود و غروب نارنجی رنگ خورشید،ابرها را با پرتوی طلایی مشتعل ساخته بود.پرندگان مهاجر روبروی خورشید نارنجی پرواز می کردند و دسته جمعی فریاد می کشیدند.صدایشان به سختی شنیده می شد.از این بالا همه ی ساحل قابل رؤیت بود.در سمت غرب،صخره های پیوسته به پرتگاه دیده می شدند. که سایه های بلندشان زمین های پست ساحل را پوشانده بود و در پرتو های روشن غروب،قهوه ای و قرمز به نظر می رسید.کمی آن طرف تر چشم انداز ساحلی دیگری وجود داشت که انتهای آن به سواحل بلفالاس ختم می شد.قایق های چوبی و بدون سرنشین،مدام با حرکت امواج تکان می خوردند و مرغان دریایی در اطراف آن ها پرواز می کردند.خورشیدِ در حال غروب،رنگِ زیبا و خیره کننده ای به پر های سفید آنان داده بود.

پیرمرد،اسب ها را نزدیک درختان برد تا آزادانه حرکت کنند و نیرو بگیرند.سپس به طرف گلاندو و دوستانش آمد و هر سهِ آن ها را به داخل دعوت کرد.

درِ قدیمی کتابخانه با صدای جیرجیر پیوسته ای که سالخوردگی آن را نشان می داد گشوده شد و مرد ها وارد آن شدند.

کهنه بود.اما تمیز و دست نخورده.دیوار هایش با قاب هایی از جنگجو ها و نقاشی های کم نظیر تزئین شده بود.نقاشی هایی که گلاندو تا به حال نظیر آن ها را ندیده بود.حتی در سفر هایی که به دیل و شهر دریاچه داشت،به همچین هنر هایی بخورد نکرده بود.البته نقاشی ها با همه ی زیبایی شان گرد گرفته بودند و بعضی تصاویری نا مفهوم و فراموش شده را در بر داشتند که مربوط به دوران قدیم می شد.دورانی که دیگر در ذهن هیچ کس جایی نداشت.حال دیگر تعداد اندگی توانایی درک این تصاویر را داشنتد.

ظاهرا الف ها نه تنها از از سرزمین میانه بلکه از یاد و خاطره ی انسان ها نیز رفته بودند.به ندرت از آن ها سخنی به میان می آمد!

ابتدای کتابخانه با راهرویی طولانی به تالار اصلی منتهی می شد.کمی جلوتر رفتند و با گذر از تابلو ها و نقاشی ها به اتاقی بزرگ و با شکوه رسیدند که با پرده ها و صندلی های سلطنتی تزئین شده بود.این تالار با سنگ های یکنواخت و طرح دایره ای نمود می کرد و از دو راهروی دیگر هم راه ورود داشت و دور تا دور دیوار ها پر از قفسه های قدیمی کتاب بود.هر کدام با نظم خاصی چیده شده بودند و از رویداد های تاریخی گرفته تا افسانه های کهن را در بر داشتند.

سقف تالار با فانوس ها و نقش های متعدد بنا شده بود و کسی که زیر آن می نشست،با نگاه کردن به بالا دنیایی از نقش های معنا دار را می دید که با نور نقره ای فانوس های می درخشد.گلاندو که از زیبایی این تالار به وجد آمده بود،ابتدا با اشاره ی چشم به هرنو و کوین یاد آوری کرد که به دنبال نقشه های قدیمی بگردند.سپس رو به آندین کرد و گفت:اعتراف می کنم که جایی به این زیبایی ندیده ام.نه به خاطر ظاهر آن! اینجا ترکیب مستحکمی از علم و زیبایی نهفته است که چشم هر کسی را به خود خیره می کند.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت:واقعا؟آیا شما کتابخانه ی بزرگ شهر سفید را دیده اید؟

_ بله! بار ها برای مطالعه در مورد سرزمین های شمالی و افسانه های کهن به آنجا رفته ام.کتاب خانه ی میناس تریت دنیایی از کتاب ها و دانس های مختلف را در بر دارد؛ اما عجیب است... نمی دانم چه چیزی این تالار قدیمی را از آن متمایز می کند.

آندین چهار فنجان چای روی میز گذاشت و گفت:یعنی این کتابخانه را نسبت به کتابخانه ی شهر سفید ترجیح می دهید؟ نظر لطف شماست ارباب!بفرمایید بنشینید.چای حاظر است.

لرد بر روی صندلی نشست و درحالیکه فکر می کرد گفت:سوالی هست که ذهن مرا مشغول کرده! می توانم بپرسم؟

_ بله.جواب می دهم.

_با وجود کتابخانه ای که حتی یک اشراف زاده هم با دیدن آن حیرت زده می شود...

پیرمرد حرف او را قطع کرد و طوری که انگار ذهن او را خوانده باشد گفت:چرا با هویت یک ماهی گیر پیر زندگی می کنم و تن به سختی های زمانه می دهم؟

گلاندو جا خورد و به چشم های آندین که زیر ابرو های پر پشتش پنهان گشته بود نگاه کرد.

پیرمرد گفت:فراز و فرود موج های زندگی،انتخاب های زیادی را تغییر می دهد.مدت ها قبل... وقتی جوان بودم مثل شما تجارت می کردم.زندگی پر فراز و نشیبی داشتم.در آن زمان هنوز کتابخانه به این شکل نبود.زیرا سفر های دور و دراز و تجارت های بلند مدت،مرا از کتابخانه و سرزمینم غافل می کرد.تا اینکه یک روز بر حسب اتفاق،ماجرایی برایم پیش آمد که افکارم را دگرگون کرد.

گلاندو با علاقه به حرف های پیرمرد گوش می داد.شنیدن حرف های کسی که سرد و گرم روزگار را چشیده و اکنون در دنیایی گمنام زندگی می کرد برایش جذاب بود.آندین جرئه ای از فنجان چای را نوشید و ادامه داد:در یکی از سفر هایم به سرزمینی ناشناخته در غرب،اشیای عجیب و ارزشمندی را یافتم.کهن و پر از راز های تاریخی! همه در میان ریشه ی درختان مدفون شده بودند و باد و باران آن ها را فرسوده کرده بود.کتیبه هایی یافتم که به زبانی نا شناخته نوشته شده بودند.آن ها را به این کتابخانه آوردم و بعد از مدتی فهمیدم که این اشیاء،از الف های باستانی غرب هستند.ارزش آن ها بیش از حد تصور بود! من هم که شیفته ی دوران باستان و الف ها بودم آن ها را نزد خود نگه داشتم.مطاله ی نوشته های الفی و افسانه های آنان زندگی من را متحول کرد.تجارت و دنیا پرستی را رها کردم و کتابخانه ی قدیمی را با نوع معماری زیبایی که از مطالعه ی کتیبه های الفی دستگیرم شده بود،بازسازی کردم.روز ها در سکوتی سنگین،مملو از دانش های نهفته در نوشته های الفی می گدشت.اما به مروز زمان اتفاقات عجیبی برایم افتاد!

با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت:کشتی هایم در سواحل اومبار مورد حمله ی دزدان دریایی قرار گرفت؛خانه ی بزرگی که در دول آمروت برای گذراندن تعطیلاتم خریده بودم متروکه شد؛همسرم بر اثر یک بیماری مبهم از دنیا رفت.من ماندم و تنهایی دراز مدتی که تا امروز ادامه دارد!

هرنو و کوین با اینکه به دنبال نقشه های قدیمی می گشتند،چنان جذب داستان پیرمرد شدند که دست از کار کشیدند و نقشه ها را فراموش کردند.

گلاندو پرسید:آن اتفاقات شوم چگونه رخ داد؟

آندین نفس عمیقی کشید و گفت:در آن اشیای الفی طلسمی نهفته بود که زندگی ام را تیره کرد.وقتی به این نکته پی بردم تمام آن اشیاء و نوشته ها را در جعبه های محکم جبس کردم و سوار بر یک قابق کوچک به آن دوردست ها راندم. و همه ی آن ها را در دریا انداختم.

طلسم از زندگی من برداشته شد و برای همیشه در دریای بزرگ پنهان گشت! از آن به بعد مثل یک پیرمرد تنها،قلاب ماهی گیری را به دریا اندختم و زندگی جدیدم را آغاز کردم. این انتخاب من بود...!

خواهش میکنم دوست عزیز

اگر پشتکار داشته باشی موفق میشی

تو این پتانسیل رو داری که نویسنده بشی

جدا میگم

اما اگر هم نخواستی و یا نشد مهم نیست

چون هنوز قلمت رو داری

و این یعنی کلام از دلت جاری میشه

سعی کن ارزان نفروشیش

باشد که ستارگان بر راهت بتابد

عالیه فقط خیلی هر قسمتو طول میدی

دوستان ضمن تقدیر و تشکر از از ویزارد عزیز بابت داستان شیوا و جذابی که داره مینویسه، از همگی میخوام لابلای پست های داستان پست تشویق یا حاوی اظهارنظر نگذارید. بذارید خط داستان منسجم و یکنواخت پیش بره. اینکار رو با پیغام خصوصی یا از طریق نمایه هم میتونید انجام بدید. از همکاریتون ممنونم. :)

کتابخانه ی قدیمی

بخش دوم

چشم های پیرمرد به حرکت شاخ و برگ درختانی که بیرون کتابخانه با وزش باد تکان می خوردند خیره شده بود.بعد از اینکه ماجرای زندگی اش را تعریف کرد،سکوت تأمل برانگیزی بر اتاق حاکم شد.طوری که هیچ کس نمی خواست حرفی بزند.در واقع کسی حرفی برای گفتن نداشت.چهار فنجان چای بر روی میز سرد شده بود و تنها عطر ملایمی از آن ها به هوا بر می خاست.پیرمرد با خستگی چشم هایش را مالش داد و گفت:این داستان زندگی من بود.اما چیزی در مورد شما نمیدانم.از خودتان بگویید.به راستی چه چیزی شما را به اینجا کشاند؟

هرنو و کوین که از یافتن نقشه ها در قفسه خسته شده بودند جلو آمدند و پشت میز نشستند.گلاندو گفت:تو سرگذشت پرفراز و نشیبی داشته ای و داستانت واقعا بر رویم تأثیر گذاشت.اغلب افکارم را با هر کسی در میان نمیگذارم اما حال دیگر به هوش و درایت تو یقین پیدا کرده ام و راز سفرمان را به تو می گویم.

ماجرا را برای آندین تعریف کرد و او را از خواسته ی عجیب پادشاه با خبر ساخت.پیرمرد از روی تأسف سری تکان داد و گفت:من المار را از کودکی می شناسم.چون مدت ها پیش بخش عظیمی از تجارت هایم در میناس تریت انجام میشد.المار آن زمان یک پسر چهارده ساله بود و اهمیت زیادی به اتفاقات دنیا نمیداد.سال ها بعد،پس از مرگ ناگهانی پدرش برتخت نشست و با غرور و شکوه بر گاندور حکمرانی کرد.اما او با پدرانش فرق داشت! هر روز تفاوتی چشمگیر از نگرش او به فرمانروایی می دیدم.روز ها گذشت تا اینکه پرده ای از غرور و خودبینی بر چشم هایش دوخته شد.واقعیت های ملموس را درک نمیکرد!جهت های زندگی اش در غرور و قدرت خلاصه شده بود.برنامه های زیادی را برای حکمرانی بر سراسر سرزمین میانه دنبال کرد.اما وقتی با مخالفت درباریان روشن فکر روبرو شد،به ناچار از این هدف دست کشید.مدتی بعد برای کاهش قدرت دربار،با حرکتی برنامه ریزی شده عده ای از آنان را به نیزه کشید و حاکمیت فردی خودش را بر گاندور ثابت کرد.مخالفت هایی در گوشه و کنار سرزمین میانه شکل گرفت اما به دستور المار،گارد سلطنتی مستقیماً وارد عمل شد و آنان را سرکوب کرد.کار به جایی رسید که هیچ کس در مقابل او جرئت اظهار نظر نداشت.این اصلا خوب نیست.حال دیگر پایش را فراتر از خواسته هایش گذاشته!

گلاندو پرسید:شما از این ماجرا خبر داشتید درست است؟

_ شنیده بودم که اخیرا پیش گویان به شهر سفید دعوت شده اند اما دلیلش را نمیدانستم.

_ او برای پیدا کردن دو جادوگر آبی راه های زیادی دارد.جنگ آخرین گزینه ی اوست.هرچند شرقی ها توان ایستادگی در برابر سپاه المار را ندارند اما این فقط بهانه ای است برای در دست گرفتن سرزمین های شرق دور و در نهایت،یافتن دو جادوگر.

پیرمرد کمی فکر کرد و پرسید:شما هم باید یکی از آن ها راه ها باشید نه؟

گلاندو خنده ای کرد و گفت:آندین عزیز! من و دوستانم اهمیتی به دستور پادشاه نمی دهیم.او صرفا به خاطر اعتمادی که به من داشت آغاز این جستجو را پیشنهاد داد و من هم قبول کردم.البته اعتراف میکنم که در مورد دو جادوگر آبی بسیار کنجکاو شده ام.مطمئن باش گارد سلطنتی زود تر از ما به سمت شرق حرکت میکند در ضمن،پادشاهی مانند المار انقدر احمق نیست که مسئولیت چنین جستجویی را به عهده ی یک تاجر بگذارد.

_ درست است،اما من خواسته ی پادشاه را جدی تر از این حرف ها می بینم.

گلاندو که دیگر نسبت به رفتار آندین کنجکاو شده بود گفت:بله.این را میدانم که سفر پرفراز ونشیبی را در پی داریم.البته با برنامه ریزی هایی که مدت ها قبل داشته ام راه سفر تاحدودی هموار خواهد شد.

پیرمد گفت:واضح است که دورک گاندور بدون برنامه ریزی دست به همچین سفری نمیزند.در این مورد شکی ندارم.موضوع دیگری ذهن مرا به خود مشغول کرده!

کمی بیشتر به جلو خم شد و درحالی که چروک ها بر پیشانی اش نقش بسته بود،با احتیاط ادامه داد:اگر پادشاه بتواند دوجادوگر آبی را بیابد،باید منتظر رویداد ها و بلا های عجیبی در سراسر سرزمین میانه باشیم!

این را گفت و انگار که یاد افسانه ای غم انگیزو کهن شبیه به این دوره افتاده باشد به فکر فرو رفت.هرنو درحالی که چای سرد شده را جرئه جرئه می نوشید گفت:منظورت این است که حضور دو جادوگر در کنار شاه المار بدیمنی می آورد؟

_بهتر بگویم؛حضور شاه المار در کنار دو جادوگر تعادل را بر هم میزند!

کوین پرسید:تعادل؟

_ بله،در طبیعت قانونی وجود دارد که هر موجودی را تا ویژگی ها و خواسته های دست یافتی اش می شناسد.فیل را از روی هیبت وبزرگی.پرنده را از روی بال ها.طاووس را از روی پر های زیبا و درنده ها را از روی دندان های تیز.همه ی این موجودات در محدوده ای متناسب با ویژگی هایشان آفریده شده اند که البته توان گذر از آن را نیز ندارند.همانطور که یک زاغ نمیتواند بال های سفید داشته باشد،یک انسان هم با وجود همه ی برتری هایش نمیتواند فراتر از آنچه برایش تعیین شده گام بردارد.در این صورت موجب خشم خدایان(والار)قرار خواهد گرفت و با دستی بسته در مقابل آنان زانو خواهد زد!

گلاندو به نشانه ی تایید سری تکان داد و گفت:کاملا درست گفتی آندین.ادامه اش را به عهده ی من بگذار.اگر پادشاه به دو جادوگر آبی برسد ممکن است هدف های نادرستش تحقق یابد و خشمی که نباید برانگیخته شود به سمتمان بیاید.

هرنو گفت:نگرانی شما درست اما این احتمال را هم مد نظر بگیرید که ممکن است همه چیز دروغی بیش نباشد و دو جادوگر آبی سال ها پیش سرزمین میانه را ترک کرده باشند.

پیرمرد گفت:این را به من بسپار.باید نوشته هایی را در این مورد بخوانم و تحلیل کنم تا به نتیجه برسم.

گلاندو با اعتماد به نفس گفت:در مورد پادشاه نگران نباش.ما تلاش میکنیم زود تر از او آن ها را بیابیم و از خطر آگاهشان سازیم.البته اگر وجودشان واقعا حقیقت داشته باشد.

_ خوب است.این سفر را بیش از یک ماجراجویی ساده بدانید.گلاندو،در این مورد هر کمکی که از دستم بیاید خواهم کرد.

لرد با این حرف خوشحال شد و گفت:ممنونم.اول از همه به نقشه ی سرزمین های شرق دور نیاز داریم.به این امید اینجا آمدیم که نقشه های قدیمی را برای مدت کوتاهی امانت بگیریم.

پیرمرد مصمم و جدی از جایش برخاست و گفت:دنبالم بیایید...

به سمت یکی از قدیمی ترین قفسه ها رفت و کتاب های آن را با دقت برانداز کرد.نور خیره کننده ی شمع هایی که دور تا دور قفسه چیده شده بودند بر روی جلد کتاب ها انعکاس می یافت.آندین دستش را تا بازو در یکی از قفسه ها کرد و تعدادی نقشه ی قدیمی و گرد گرفته را بیرون کشید«مدت زیادی است که این نقشه ها گرد و خاک خورده اند.ارزش زیادی دارند اما هیچ وقت فکر نمیکردم به درد بخوردند!به هر حال،اکنون در دست های شما راهنمای خوبی خواهند بود.

کوین از پنجره به بیرون نگاه کرد.شب بود.ستارگان در آسمان می درخشیدند و ماه نقره ای به امواج دریا زیبایی خاصی داده بود.همه از آندین تشکر کردند و سوار بر اسب ها شدند.پیرمرد،یال های ابریشمی اسب گلاندو را نوازش کرد و گفت:در صورتی که وجود دو جادوگر حقیقت داشته باشد نگذارید دست المار به آن ها برسد.نمی خواهم آرفارازونی دیگر زندگی مردم آزاد را به خاطر خواسته هایش تباه کند!

مسیر ساحلی

پیرمرد را بدرود گفتند و مسیر ساحلی را برای رسیدن به جاده ایتلین برگزیدند.یعنی حرکت در مسیر ساحل شنی تا جایی که به جاده ی هاراد برسند و بعد از آن با امنیت خاطر به شمال برانند.سکوت ملایمی با صدای آرامش بخش امواج ساحل بر قرار بود.ستارگان در آسمانی صاف و زیبا می درخشیدند و در کنار آنها،ماه نقره فام با زیبایی خیره کننده ای به ساحل می تابید و مسیر را روشن میکرد.در این میان،سه سوار به آرامی در حال پیشروی بودند.صخره ها در کنارشان با هیبتی سیاه،قد برافراشته بود و آمیزه ای از تهدید و شکوه را نمایان می ساخت.ولی خوشبختانه مانعی بر سر راهشان نبود.صخره ها در بعضی قسمت های ساحل،زیاد در آب کشیده شده بودند و مسیر را برای عبور،تنگ میکردند.اما این مشکل نیز با پیاده شدن از اسب ها قابل حل بود.هرنو در شک و تردید حرکت میکرد.در کل از سفر های شبانه دل خوشی نداشت.از نظر او شب همیشه موجی از رویداد های پر رمز و راز و غیرمنتظره را در برداشت.به گلاندو نگاهی کرد که با خستگی بر روی اسب نشسته بود و گفت:بهتر نبود شب را در کتابخانه می ماندیم و صبح با نیرویی بیشتر به راه خود ادامه میدادیم؟

گلاندو انگار که درست نشنیده باشد گفت:هوم؟

هرنو با بی حصلگی گفت:گلاندو،ما خسته ایم و نیاز به استراحتی کوتاه داریم.کجا میشود شب را به صبح رساند؟

کوین به آرامی گفت:نمیدانم.اما تا از مسیر ساحل عبور نکرده ایم استراحت نمی کنیم.

گلاندو به خودش آمد و گفت:بله.جای بسیار زیبا و آرامی است اما اصلا برای استراحت شبانه مناسب نیست!به این موج های آرام و صخره های ثابت نمی شود اعتماد کرد.اگر جزر و مد زیاد شود سنگ های فرسوده از صخره ها ریزش می کنند و این واقعا خطرناک است.

این را گفت و دوباره پلک هایش بسته شد.موسیقی دل انگیز امواج،او را جادو میکرد اما هرنو کسی نبود که بر روی اسب چرت بزند.با بدخلقی گفت:این مسیر لعنتی کی تمام میشود؟

گلانو پاسخ داد:کمی تحمل داشته باش دوست من.با دیدن اولین قایق ماهی گیری به انتهای مسیر ساحلی رسیده ایم.

کوین راه را تجسم کرد و گفت:بعد از جاده ی فرعی به سمت شمال حرکت میکنیم تا به ایتلین برسیم!

_ بله.با رسیدن به مرز های ایتلین جنوبی میتوانیم استراحت کنیم.آنجا کسی است که به ما ملحق شود.

هرنو با چشم های خسته اش نگاهی پرسشی به گلاندو کرد و پرسید:نام او چیست؟

_ او یک تکاور است.یک تکاور آزاد که جدا از نیرو های وابسته به گاندور فعالیت میکند.یک روز قبل از حرکت،نامه ای نوشتم و او را از سفرمان مطلع ساختم.به او اعتماد کنید.

هرنو خده ای کرد و گفت:خوب است.همیشه می خواستم یک تکاور را از نزدیک ببینم.

_شنیده ام هیچ کمانداری در سرزمین میانه به اندازه ی آنها زیرک نیست.

هرنو با جدیت گفت:تکاور ها را با شکارچیان کارکشته ی لبنین مقایسه نکن! کمان او در برابر کمان من اسباب بازی است.همه میدانند یک تکاور نمیتواند یک بوفالوی وحشی را با یک تیر از پا درآورد.کمان از همان ابتدا نماد قدرت ما بود.

_ میدانم هرنو،داشتم شوخی میکردم.

سرانجام مسیر باز شد و صخره های تیره از بستر ساحل فاصله گرفتند.به تدریج،راه برای تاختن اسب ها محیا شد.کوین با دیدن جاده و درخت های تیز برگ ایتلین جنوبی که در پرده ای آبی از مه فرو رفته بودند،امید وار شد و با سرعت به جلو راند.گلاندو سرش را بالا گرفت و به پیش رو نگاه کرد«هرنو،نگاه کن به ایتلین جنوبی رسیدیم.حتما تا الان متوجه شدی که این مسیر را صرفا به خاطر امنیت و دور بودن از چشم گارد سلطنتی انتخاب کردم و همانطور که دیدی مشکلی مانع ما نشد.

در راه به تعدادی قایق برخوردند که ماهی گیران پیر در آن به خواب رفته بودند و قلاب هایشان در دریا آویزان بود.کمی بعد به کلی از ساحل دور شدند و جاده ی فرعی را برای ورود به بیشه ی سرد ایتلین جنوبی در پیش گرفتند.

مسیر کوتاهی بود اما هر چه نزدیک تر می شدند،ترس مبهمی در وجودشان پدیدار می شد.آنجا با مسیر ساحلی خیلی فرق داشت...

فرار از گرگ های ایتلین

سکوت مرگباری در بین درختان تیز برگ حکم می کرد و مه صبحگاهی جلوی تابش ماه را گرفته بود.صدا های عجیبی از بین درختان بر می خاست.صدا هایی شبیه به زوزه ی گرگ یا جغد شومی که در آن دور دست ها هوهو می کرد.همه با ترس و تردید حرکت می کردند.حتی شاخه ی درختان هم در مه به سختی دیده می شد و صدا های مرموز،نه تنها خواب را از چشم گروه می گرفت بلکه هشیار تر و حساس تر از هر لحظه ای آنان را برای رویارویی با اتفاقی غیر منتظره آماده می ساخت.هر سه از اسب ها پایین آمدند و با احتیاط،اما با عزم جدی وارد جنگل شدند.گلاندو با گام های سریع حرکت می کرد و فانوسی را در دست گرفته بود که مسیر تاریک و مه آلود را تا حدودی روشن می نمود.هرنو با چهره ای عبوس و خسته کمانش را در دست گرفته و زیر چشمی به اطراف نگاه می کرد.کوین هم با حالتی آشفته از پشت سر او می آمد.هر لحظه در این فکر بود که گرگ های وحشی از میان درختان حمله کنند یا گروهی از تکاوران مرموز آن ها را مورد هدف قرار دهند.لحظه ای بعد سایه ای در بین درختان حرکت کرد.در تاریکی و مه به خوبی دیده نمی شد.

گروه از حرکت ایستاد.هرنو نزدیک لرد آمد و پرسید:تو هم آن سایه را دیدی؟

گلاندو با حالتی متفکرانه به اطراف خیره شده بود.شمشیر خود را از نیام بیرون کشید و گفت:دیدم...!

در آن سکوت وهم آور،با چشم هایش به کوین اشاره کرد که آماده شود و گفت:نزدیک هم بمانید.

و فانوس را خاموش کرد.بار دیگر اجسامی در بین درختان حرکت کردند و زوزه ی سوزناک گرگ ها از نزدیک برخاست.کوین از گرگ ها وحشت داشت و از رویارویی با آن ها بیزار بود.اما هرنو با خشم ایستاده بود و زیر لب می گفت:بیایید جلو! شکار امروز من با گرگ ها شروع خواهد شد.از پوست بدنتان بالاپوش می سازم!

کوین با آشفتگی گفت:بهتر نیست سوار بر اسب ها فرار کنیم؟!

گلاندو به آرامی جواب داد:نه.نمی توانیم با سرعت در تاریکی بتازیم.اگر آهسته حرکت کنیم به راحتی طعمه ی گرگ ها خواهیم شد.ثابت بایست کوین! منتظر یک علامت هستم!

زوزه ی گرگ ها اوج گرفت و دیگر شکی در این نبود که گرگ ها به سمت گروه می آیند.یکی از گرگ ها زود تر از بقیه به طور ناگهانی به گروه حمله ور شد.اما هرنو با هشیاری خنجر بزرگی را در گردن آن فرو کرد و فحشی داد.چشم های تیزبین گلاندو که با دقت به اطراف خیره شده بود،نور ضعیفی را در تاریکی دید و سپس با حرکتی سریع،شیپورکوچکی را از کمر بیرون کشید و در آن دمید.صدایی رمزآلود شبیه به صدای یک پرنده از آن برخاست و لحظه ای بعد تکاور ها از میان درختان ظاهر شدند و گرگ ها را مورد هدف قرار دادند.گرگ ها که با صدای این شیپور آشنایی داشتند،ترسیدند و پا به فرار گذاشتنذ.اما تعدادی از آنها با تیر تکاور ها از پا درآمدند و در مسیر های یخ زده ی ایتلین جنوبی به زمین افتادند.تکاور ها با بالا پوش های تیره در بین درختان ایستاده و به سه مسافر نگاه می کردند.

هرنو با تردید و بد بینی،آنها را زیر نظر گرفته بود.به راستی با رسیدن تکاوران از خطر گرگ ها نجات یافته بودند.یکی از آنها جلو آمد و گفت:گلاندو کجاست؟میدانم که او به ما علامت داد.

لرد جلو آمد و گفت:من اینجا هستم مرد.مثل همیشه به موقع آمدی!

تکاور با دیدن او خوشحال شد و گفت:بله.این شما هستید ارباب.به بیشه ی ما خوش آمدید.

گلاندو دستش را روی شانه ی تکاور گذاشت و به دوستانش گفت:این مرد همان کسی است که در موردش می گفتم.با جرالد،تکاور شجاع غرب آشنا شوید.

کوین که زندگی اش را مدیون ورود به موقع تکاور ها می دانست،با جرالد دست داد و گفت:من کوین از شوالیه های دول آمروت هستم.ممنونم که ما را نجات دادید.

هرنو در حالی که به درختی تکیه داده بود با بدخلقی گفت:از شکارچیان لبنین هستم و لازم نمی دانم که اسمم را به شما بگویم.

جرالد لبخندی زد و گفت:خوب است.دنبالم بیایید تا به اردوگاه برسیم.در آنجا می توانید با خیال آسوده استراحت کنید.

سپیده دم در اردوگاه شرقی ایتلین به چادر ها رسیدند و از خستگی زیاد به خواب عمیقی فرو رفتند.خواب سحرگاه بسیار شیرین و دلچسب بود.آن هم بعد از یک شب پر دلهره.حال در میان تکاور ها دلشان تا حدودی آرام شده بود و احساس امنیت داشتند.در گرگ و میش آسمان،مه صبحگاهی با سرمای سختی که بر بیشه حکم میکرد همه جا را پوشانده بود.سپیده دم همه ی تکاوران از چادر ها بیرون میزدند و به جستجوی شکار میپرداختند.سراسر بیشه پر از خرگوش ها و سنجاب های دم سفید بود که خود را بین درختان تیز برگ پنهان کرده و حتی از چشم های تیز بین تکاور ها نیز مخفی میشدند.با وجود سختی شکار،تکاوران خواستار پذیرایی از مهمانان خود بوده و اردوگاه را نیز برای آنان به مکانی آرام تبدیل کرده بودند.

هرچند صدا های نا آشنایی از دور ونزدیک به گوش میرسید.مانند صدای پرنده های وحشی که در سپیده ی صبح با جنب و جوش فراوانی به دور درسختان پرواز میکردند و صدای زوزه ی خفیف گرگ ها که از دور دست شینده میشد.یا صدای رمز آلود شیپور تکاور ها که از گوشه و کنار بیشه در مورد مسائل مختلف یکدیگر را با خبر میساختند.و گاه صدای تمرین تیراندازی عده ای از آنها که اکثرا به هدف میزدند.

با این وجود،سه مسافر خواب آرامی داشتند و بالا پوش ها را به خود پیچیده بودند تا سرمای اول صبح را کمتر احساس کنند.ساعتی بعد با صدای رها شدن تیر تکاور ها از خواب بیدار شده و از چادر ها بیرون زدند.خورشید در آسمان شرق میدرخشید و مثل سواری که با موهای طلایی بر اسبی تیره سوار شده باشد بر بلندای کوه های تیره ی نورن به زمین افسرده می تابید.

هرنو با چهره ای خسته به سمت چشمه ای که در گوشه ای از اردوگاه جریان داشت حرکت کرد و نگاه بدبینانه ای به تکاور ها انداخت که از پرتاب تیر آنان بیدار شده بود.آب چشمه بسیار سرد بود اما پاک و گوارا مثل چشمه ای که از دل کوه سر زده باشد خستگی را از بدن میگرفت.

هرنو چند مرتبه صورتش را شست و به سمت تکاوران رفت که در حال تمرین بودند.کمان یکی از آنها را گرفت و بعد از برسی اندازه و کارایی آن گفت:کمان خوبی داری اما طوری که باید از آن استفاده نمیکنی.

تکاور جوان با چشم های عسلی اش نگاهی به هرنو کرد اما حرفی نزد.شکارچی لبنین کمان بزرگ خود را در دست گرفت و نشانه ی روی شاخه ی درخت را مورد هدف قرار داد.زه کمان را کشید و تیر با صدای خاصی از کمان رها شد و شاخه ی درخت را شکافت.صدای شکسته شدن شاخه ی محکم کاج در اردوگاه پیچید.تکاور ها هرنو را تحسین نمودند اما او با بی اعتنایی از کنار آنان عبور کرد و به چادر رسید.اردوگاه با درختان تیزبرگ احاطه میشد و به شکل دایره ای برپا شده بود.درختانی که در محوطه ی اردوگاه وجود داشتند از هدف گیری تکاور ها زخمی و چند لایه شده بودند و تیر های زنگ زده ای در آن ها دیده میشد.

گلاندو روبروی چادر در کنار آتش نشسته بود و به شعله ی زیبای آن نگاه میکرد.شعله های کوتاه آتش،خود را به دست نسیم صبحگاهی داده و تکان میخورند.هرنو نیز کنار آتش نشست و در حالی که تکیه چوبی را در دست گرفته بود گفت:آمدن ما به این اردوگاه باعث کند شدن حرکتمان میشود.

ـ حداقل طعمه ی گرگ ها نشدیم و نجات یافتن ما به این تاخیر می ارزد.

هرنو دستی به ریش قهوه ای اش کشید و گفت:سکوت اینجا را دوست دارم اما باید با دوستانت وداع کنیم و به شمال شرق بتازیم تا به مرز های رون برسیم!

گلاندو چند شاخه ی خشک بر روی آتش گذاشت و دود سفید و خوش بویی از آن برخاست.کوین نیز درحالی که سه نان کنجدی در دست گرفته بود از چادر بیرون آمد و کنار آتش نشست.

سه دوست در کنار یکدیگر نان ها را خوردند و اسب ها را زین کردند که به راه خود ادامه دهند.در همن لحظه جرالد به آنان رسید و گفت:به این زودی اسب ها را زین میکنید؟میخواستم امروز گوشت شکار را در کنار هم میل کنیم.

گلاندو پاسخ داد:بله؛باید برویم.بعد از اتمام این ماجرا دوباره به اینجا می آیم تا با هم شکار کنیم.برای همه چیز از تو ممنونم جرالد.خدانگهدار.

ـ هر طور مایل هستید ارباب.دوستانم شما را تا انتهای مرز ایتلین همراهی میکنند.بسیاری از درختان ایتلین شمالی را بریده اند و آنجا دیگر تازگی و شادابی قدیم را ندارد.

گلاندو تبسمی کرد و سوار بر اسب شد.مدتی بعد از مرز های ایتلین گذشتند و راه سرزمین های شرقی را در پیش گرفتند.با حرکت در مسیر بلند و بی انتهایی که به شرق منتهی میشد،گرمای هوای هم افزایش می یافت.هنوز در محدوده ی قلمروی گاندور بودند اما این مسیر برایشان نا آشنا و خسته کننده به نظر میرسید.

دیگر از درختان تیز برگ ایتلین جنوبی خبری نبود اما درختچه های کوتاه و بوته های زیادی اطراف مسیر را گرفته بود.هرنو رو به گلاندو کرد و پرسید:قبلا در این مسیر حرکت کرده ای؟

گلاندو دست را سایه بان چشم کرد و در حالی که استپ های پربوته را نظاره میکرد گفت:وقتی نوجوان بودم به همراه پدرم در این مرز ها تجارت میکردیم اما حال برایم نا آشنا به نظر میرسید!

شاهین های صحرایی در آسمان پرواز میکردند و سایه هایشان در بر روی زمین در حال حرکت بود.گلاندو مدام به بالا نگاه میکرد و آنها را زیر نظر داشت.هرنو متوجه دو دلی او شد و گفت:شاهین های صحرایی پرنده های تیزبال و زیرکی هستند.ما شکارچی ها در مواقع حساس از آن ها استفاده میکنیم.

گلاندو با لحن کنایه آمیزی گفت:واقعا؟ نمیدانستم با شاهین های صحرایی هم همکاری میکنی.

ـ در لحظه ای که شاهین بر روی شانه ات بنشیند احساس غرور میکنی!

گلاندو به او نگاه کرد و گفت پس میشود به دوستانت بگویی بالای سر ما پرواز نکنند؟هر لحظه ممکن است یکی از آنها به کمان روی شانه ات چنگ بزند و جایی برود که نتوانیم به او برسیم.

هرنو با تعجب پرسید:تو برای کمان من نگران هستی یا از شاهین ها می ترسی؟

ـ کمان بر سرت بخورد! من از شاهین ها نمی ترسم.

با دقت بیشتری به شاهین های تیز بال نگاه کرد و زیر لب گفت:نگرانی من از بابت چیز دیگری است.در ماورای رفتار این شاهین ها هدف خاصی نهفته!

کوین حرف گلاندو را تایید کرد و گفت:درست است.شاهین ها هیچ وقت گروهی پرواز نمیکنند.این حرکت گروهی و فریاد های پیوسته ی آنها غیر عادی و مرموز است.

هرنو گفت:دست بردار؛شاهین که جاسوسی نمیکند.باز از افسانه های قدیمی خوانده ای؟

گلاندو سعی کرد تردید خود را فراموش کند اما در همان لحظه همه ی شاهین ها با هماهنگی غیر عادی مسیر غرب را در پیش گرفتند و سریع تر از هر لحظه ای پرواز کردند.کوین بر روی تپه های کوتاه رفت و مسیر حرکت آنان را رمز گشایی کرد.سپس به سمت هرنو و گلاندو تاخت و فریاد زد:حق با تو بود گلاندو! جاسوسان شاه المار تمام این مدت بر بالای سر ما پرواز میکردند.مسیر میناس تریت را در پیش گرفتند.باید هرچه زود تر از اینجا برویم.

هرنو که حتی فکر نمیکرد آن شاهین ها تربیت شده برای جاسوسی باشند پرسید:آن زبان بسته ها چگونه میخواهند حضور ما را در این مسیر به پادشاه اطلاع دهند؟و اصلا چرا باید همچین کاری کنند؟

گلاندو افسار اسب خود را برای حرکت کشید و گفت:شاه المار نمیخواهد کسی بدون اجازه و خواسته ی او قدم به سرزمین های ناشناخته بگذارد.فکر میکنی چرا درخت های ایتلین شمالی را قطع کرده اند؟ آن شاهین ها به گونه ای آموزش دیده اند که بعد از دیدن هر کسی در این مسیر،گارد سلطنتی را با فریاد های خود با خبر سازند.شما شکارچی ها تنها کسانی نیستید که از شاهین ها استفاده میکنند.حال اگر نمیخواهی توسط گارد سلطنتی دستگیر شوی حرکت کن.بتاز!

هر سه اسب ها را حرکت دادند و در مسیر بلند شرق پیش رفتند.وزش بادهای گرم شرقی احساس میشد و این نشان از نزدیک شدن به مرز های رون میداد.هرچند بعد از پیمودن این مسیر،ابتدا به مرز های جنوبی داگورلد می رسیدند که مسافت کوتاهی را در پی داشت.

در هیاهوی باد،صدایی به گوش آنها نمیرسید.لحظه ای بعد کوین احساس کرد موجود بزرگی بر روی شانه اش نشسته است.خنجر خود را کشید و به پشت سر را نگاه کرد اما شاهین عظیم الجثه صورت او را چنگ زد.چنگ سه شاخه ی شاهین بر روی صورت زیبای کوین نشست.پرنده ی صحرایی از روی شانه ی او بلند شد تا به آسمان برود اما تیر از کمان هرنو جهید و او را بر زمین انداخت.

کسی فکر نمیکرد شاهین ها قصد حمله داشته باشند.کوین بر روی زخم صورت خود دست گذاشت و نگاهی به عقب کرد و از دیدن شاهین های تیزچنگی که به سمت گروه می آمدند ترسید.گلاندو از مسیر اصلی فاصله گرفت و فریاد زد:از یکدیگر فاصله بگیرید! این شاهین ها هدفی جر کم کردن سرعتمان ندارند.

یکی از شاهین ها به اسب گلاندو چنگ زد اما با ضربه ی مرگبار شمشیر کوین مواجه شد.هرنو با مهارتی که داشت،تعدادی از شاهین ها را شکار کرد و گروه به حرکت خود ادامه داد.حدود سه ساعت در این مسیر تاختند و در نهایت به نزدیک یک روستا رسیدند.مثل سوارانی که از جنگ سختی نجات یافته باشند نفس میزدند.گلاندو گفت:در اینجا استراحت کوتاهی میکنیم و شب در جایی دور از مسیر اصلی چادر میزنیم.

آفتاب در حال غروب بود.آسیاب های بادی با وزش باد های شرقی می چرخیدند و جیرجیر صدا میدادند.روستا مثل یک متروکه به نظر میرسید.سه مسافر با اسب های خسته جلوی یکی از آسیاب ها توقف کرده و در حالی که خیالشان تا حدودی از بابت تعقیب کنندگان راحت شده بود استراحت نمودند.

پی نوشت:دوستان توجه کنید فقط برای برخی از پست ها سرفصل گذاشتم و هر پست ماجرای جدایی رو در بر داره.همه ی غلط های املایی هم در پست های اخیر اصلاح شد:|

­گلاندو با خستگی بر روی سکو نشست و کمی آب نوشید.روستا را نظار میکرد و منتظر دیدن کسی بود که دست کم با او صحبت کند و از موقعیت فعلی روستا با خبر شود.اما درِ خانه ها بسته بود و پنجره ها با وزش باد،باز و بسته می شدند.حتی کشتزار های گندم هم طراوتی برای دیدن نداشت.خوشه های چیده شده ی گندم در غروب نارنجی خورشید می درخشید و جلوه ی دلگیر کننده ای به خود گرفته بود.گروه در حمله ی شاهین ها بعضی از وسایل خود را از دست داد اما خوشبختانه نان های کنجدی سالم باقی مانده بودند.هرنو مقداری از آن را خورد و با لحن تلخی گفت:دلم گوشت شکار میخواهد.گوشت یک بوفای وحشی که بر روی آتش کباب شده باشد!

گلاندو گفت:اگر تعقیب کننده ای پشت سرمان نبود قبل از تو به شکار میرفتم.اما نباید به خاطر گوشت شکار،خود را در خطر بیندازیم.وقتی شاه المار پرنده ها را تحت فرمان خود گرفته باشد،به خدمت گرفتن اراده ی انسان ها برایش کار سختی نخواهد بود.بهتر است امشب با نان کنجدی بسازیم.

کوین ساکت تر از همیشه نشسته بود و به کشتزار ها نگاه میکرد.گلاندو بر روی گونه ی او دست کشید و گفت:شاید جای این چنگ تا سال ها بر روی چهره ات بماند و هر وقت خود را در آینه دیدی مرا به خاطر این ماجرا سرزنش کنی! متأسفم.

هرنو گفت:اشکالی ندارد.این چنگ را به عنوان یک یادگاری از سفر به همراه خواهی داشت.

کوین خندید و گفت:مهم این است که همه سالم هستیم.

هرنو رو به گلاندو کرد و پرسید:مگر ما به دستور پادشاه به این سفر نمی رویم؟پس گارد سلطنتی نباید ما را تعقیب کند.

ـ بهتر است بگوییم پیشنهاد.قرار بود به پادشاه نامه ای بنویسم و او را از سفر به شرق مطلع سازم اما انجام این کار را صلاح ندانستم.وقتی همه چیز در کتابخانه ی قدیمی برایم روشن شد به درستی تصمیم خود پی بردم.

بعد از استراحتی کوتاه سوار بر اسب ها شدند و درامتداد کشتزار ها پیش رفتند.تا اینکه به طور اتفاقی در یکی از کشتزار ها پیرمردی را دیدند که با چهره ای بی انگیزه در حال شخم زدن زمین بود.گلاندو با دیدن او امیدوار شد و به سمت او رفت تا سوالاتی بپرسید.

سه سوار به کشتزار پیرمرد آمدند و او با نگاه بدبینانه ای آن ها را زیر نظر گرفت«اینجا چه میخواهید؟»

گلاندو به آرامی از اسب پیاده شد و گفت:ما مسافر هستیم.شما در این روستا زندگی میکنید؟

پیرمرد دهقان نیشخندی زد و با لحن تلخی گفت:مسافر هستید؟یا باج گیر های گاندور؟

ـ باج گیر؟!

پیرمرد دهقان به لباس و سلاح او نگاه کرد و با دیدن چهره های خسته ی هرنو و کوین فهمید که واقعا مسافر هستند.اما حرفی نزد و دوباره مشغول به کار شد.گلاندو مانند یک روان شناس با تجربه،رفتار پیرمرد را زیر نظر گرفت و اندوه سنگینی را در وجود او یافت که با گلایه از روزگار همراه بود.

کوین گفت:این روستا خانه های زیادی دارد اما همه متروکه اند.اینجا چه اتفاقی افتاده؟

اشک در چشم های پیرمرد حلقه زد و زیر لب گفت:همه رفته اند...

صدای زاغ های سیاه همیشه در هنگام غروب در کشتزار ها شنیده میشد.صدایی که دهقان پیر به آن عادت کرده بود و هر روز در مزرعه ی خود،آن را می شنید.تعدادی از زاغ های سایه بر روی مترسک چوبی نشستند و پیرمرد ادامه داد:اینجا زمانی پر رونق و ارزشمند بود.ما زندگی خوبی داشتیم.اما دو سال قبل،مسیر شرقی را که از کشتزار های ما می گذشت بستند و زندگی همه ی کسانی که در این روستا زندگی میکردند بی ارزش شد.دیگر کسی نبود که گندم های ما را بخرد یا از این مسیر عبور کند!مثل خاری که در گوشه ای از بیابان افتاده باشد بی ارزش شدیم.همه به سرزمین های شمالی مهاجرت کردند اما من اینجا به زندگی خود ادامه دادم.

گلاندو از داستان پیرمرد متأثر شد و گفت:پادشاه به سزای کارش خواهد رسید.اما فعلا باید هر چه زود تر به رون برسیم.آیا نیرو های گاندور در طول جاده ی شرقی حضور دارند؟

پیرمرد با تأسف سر تکان داد و گفت:زنده بر نخواهید گشت!تنها خاکستر جسمتان ازسرزمین جور و ستم برمی گردد !

صبح روز بعد-میناس تریت

ابر ها مانند وصله های بلندی که به آسمان دوخته شده باشند،گاه جلوی تابش خورشید را می گرفتند.هوایی معتدل بر جَو حاکم بود و نسیم صبحگاهی،پرچم زیبای گاندور را با دست های خود نوازش میکرد.شهر سفید همچون مرواریدی گرانبها روبروی خورشید می درخشید.بسیار بزرگ تر و با شکوه تر از سال های قبل،چشم هر کسی را از دوردست ها به خود خیره میکرد.سکوتی آمیخته با انزوا در این شهر برقرار بود و محافظانِ برج با لباس های فاخر در کنار درخت سفید الندیل از آن پاسداری می نمودند.در یکی از تالار ها عده ای دور هم جمع شده بودند و در رأس آنها مرد دانایی نشسته بود.چهره ی زیبایی داشت و خشم مبهمی در آن یافت میشد.از قامت بلند و موهای مشکی اش میشد فهمید که تبار پادشاهان است.او شاه المار بود و در کنار او تنها پسرش شاهزاده ارلین به افراد حاضر در تالار نگاه میکرد.

ظاهرا پادشاه برای پیشبرد بهتر اهدافش عده ای را به تالار مشورت فرا خوانده بود.مشاوران در سه ردیف منظم نشسته بودند و بدون اجازه ی پادشاه حرفی نمیزدند.لحظه ای بعد،المار برخاست و سخن گفت:در روز های اخیر،اتفاقاتی رخ داد که ذهنم را درگیر کرد.ما سال ها برای حفظ سرزمین های شرقی برنامه ریزی کردیم.حتی پرنده ها را به خدمت گرفتیم.اما ظاهرا عده ای مسیر شرقی را بهتر از شما می شناسند و این برایم خوشایند نیست.

یکی از مشاور ها با لحن احترام آمیزی گفت:توجه زیاد همیشه باعث بدبینی میشود سرورم.ما حتی کوره راه های اِمین آرنِن را زیر نظر گرفتیم.

المار حرکت کرد و در حالی که بین افراد حاضر در جلسه قدم میزد گفت:چشم هایی به تیزی چشم عقاب میخواهم که راه ها را تحت نظر داشته باشد.پس از سال ها به هدف مورد نظر نزدیک شده ایم! حال بی اهمیت ترین اتفاق هم میتواند سرنوشت را تغییر دهد.

ناخدا فراندر فرمانده نیرو دریایی گاندور یکی از افراد مورد اعتماد المار بود و افکار شبیه به او داشت.همه او را از روی مو های بلند و سفیدش می شناختند.

رو به پادشاه کرد و گفت:تنها با برنامه ریزی نمی توان به هدف های بزرگ دست یافت.بهتر است به گزینه های روی میز،نگاهی بیندازیم.تا کی باید راه ها را زیر نظر گرفته و با تردید حرف بزنیم؟

المار پرسید:پیشنهاد شما چیست ناخدا؟

فراندر با لحن بی رحمانه ای گفت:باید شمشیر ها را کشید سرورم...

المار بر روی تخت پادشاهی اش نشست و به فکر فرو رفت.وزیر اعظم نیز پیشنهاد فراندر را تأیید کرد و افراد حاضر در شورا تا ساعت ها به بحث پرداختند.در نهایت تصمیم بر این شد که نیرو های گاندور به فرماندهی شاهزاده ارلین به رون حمله کنند و خاک سرزمین های شرقی را مورد تاخت و تاز قرار دهند.

نبرد با ایسترلینگ ها و تصرف شرق دور تنها بهانه ای برای یافتن دوجادوگر آبی است.خواسته ی پادشاه،هدف بی نهایت بزرگی بود که راه رسیدن به سرزمین نامیرایان و دنیایی جدید را در پی داشت.المار از جا برخاست و درحالی که ظرف شراب را در دست گرفته بود گفت:به امید سربلندی امپراتوری ما !

ساعتی بعد،همه تالار را ترک کردند پادشاه تنها بر روی تخت خود نشست.محافظ او دختر جوان و زیبایی به نام ریوِن بود و تحت هر شرایطی از ارباب خود محافظت میکرد.المار او را فراخواند و گفت:دارو های من را از روی صندوقچه ی اتاقم بیاور.

این را گفت و مثل برگی که در حال افتادن باشد سست شد.نفس های تنگی کشید و با چهره ای رنگ پریده،دست بر روی سینه اش گذاشت.او از دوران نوجوانی اسیر یک بیماری قلبی ناشناخته شده بود که هیچ یک از پزشکان سرزمین میانه راه درمانی برای ان پیدا نکردند.گاه سینه اش را می فشرد و به سختی نفس می کشید و ه خود تلقین میکرد که خوب است.اما این بیماری همیشه مثل ابر تیره ای که گاه آرام و گاهی خشمگین است،قلب او را با درد پیوند میزد و فکر او را مشغول میکرد.

ریون که این صحنه را بار ها دیده بود،روبروی پادشاه زانو زد و با هر دودست،قلب او را فشار داد و لحظه ای بعد،پادشاه با نفس های پیوسته جان گرفت و ظرف نوشیدنی روی میز را سر کشید.

ریون پرسید:می خواهید پزشک را خبر کنم؟

المار با صدایی که پس از حمله ی قلبی گرفته شده بود گفت:نه ! آنها نمی توانند برایم کاری کنند.این دردی است که سال ها با من انس گرفته و در لحظه ای که انتظار آن را ندارم مرا از ریشه خشک می کند !

در شیپور نقره ای دمیده شد و شاهزاده ارلین با سواران زره پوش گاندور حرکت کرد.این در حالی بود که گلاندو و همراهانش به مرز های جنوبی داگورلد رسیده بودند.سرزمین کهن و بسیار وسیعی که زمانی نبرد بزرگی در آن روی داده بود.قبار تیره ای در آسمان حرکت میکرد و جلوی تابش خورشید را می گرفت.هنوز از تکاپو های پیش رو خبری نبود اما همواره باد های بی رحمی می وزید.

هرنو با نگاه کردن به آسمان تیره نفس عمیقی کشید و گفت:می دانم بسیار دلگیر است اما بیایید نیمه ی پر لیوان را ببینیم.سکوت اینجا واقعا بی نظیر است.دلم می خواهد در این سرزمین های وسیع،بتازم و پرنده ها را شکار کنم! البته اگر پرنده ای باشد.

دوباره نفس عمیقی کشید و با ورود هوایی آمیخته با خاکستر به ریه اش پشت سر هم سرفه کرد.

گلاندو خندید و گفت:از هوا لذت می بری؟

هرنو صدایش را صاف کرد و گفت:لعنت به این گرد و خاک.حال آدم را به هم می زند.این خاکستر ها از کجا می آیند؟

گلاندو گفت:مدت ها پیش؛ زمانی که هیچ کس آن را به یاد نمی آورد در اینجا نبرد سختی بین نیرو های تاریکی و مردم آزاد درگرفت.چه شمشیر ها شکسته شد و چه خاکستر ها به هوا رفت.این گرد و قبار و خاکستر هایی که آسمان را فراگرفته اند نتیجه ی همان نبرد وحشتناک هستند.

هرنو پرسید:نبرد چگونه خاتمه یافت؟

_ در این مورد زیاد نمی دانم.پدر بزرگم عاشق این روایت های تاریخی بود.اطلاعات کمی که از سرزیمن های ناشناخته دارم را مدیون او هستم! به نظر می رسد این نبرد،برنده ای نداشته.احتمالا هر دو سپاه در نبردی سهمناک کشته شده اند واجسادشان تاکنون جزئی از خاک شده است.

کوین یک لحظه احساس سرگیجه کرد و پلک هایش سنگین شد«نمی دانم چرا انقدر خوابم می آید! تاحدی که می خواهم به زمین بیفتم.»

لحظه ای بعد،گلاندو و هرنو نیز احساس تنگی نفس کردند و گلاندو گفت:ارو به ما رحم کند! گاز های موجود در هوا سمی اند! صورت های خود را بپوشانید و تا جایی که می شود خود را بیدار نگه دارید.

همه بینی و دهان خود را با پارچه ای پوشاندند.هرنو گفت:بهتر نیست به سرعت بتازیم و این سرزمین لعنتی را پشت سر بگذاریم؟

_ نه.در آن صورت نفس کم می آوریم.بعضی از قسمت های خاک هم نرم و باتلاقی است.امید وار باشید زیرا این وضعیت پایدار نمی ماند.تا جایی که می دانم این یک توده هوایی متحرک می باشد که در دامنه ی کوه های سفید متوقف می شود.به همین خاطر است که بعضی مواقع برف های کوهستان تیره به نظر می رسند!

خواب مرگ آوری در پلک های همه رخنه کرده بود تا اینکه گلاندو به یاد نقشه های قدیمی افتاد.یکی از نقشه ها را از جیب خود بیرون کشید و با چشم هایی که انگار افسون شده بودند به آن نگاه کرد.

با نگاهی پر تکاپو و دلهره آور بر روی نقشه به دنبال واژه ی داگورلد می گشت.نفسی کشید و احساس سرگیجه کرد.رخنه ی گاز های سمی تا حدی رسید که نقشه ها را تار می دید و نوع خط آن ها را به درستی تشخیص نمی داد.اما تلاش خود را کرد و بر حسب اتفاق،جمله ای را بر روی نقشه ی پیچیده ی داگورلد دید که با دست خط آندین نوشته شده بود.«تنها آب می تواند جسم را از هجوم خاکستر های مرگبار این سرزمین حفظ کند»

گلاندو مدتی به این نوشته خیره شد و سپس مشک آب را در دست گرفت.آب گوارایی که از چشمه ی ایتلین جنوبی گرفته شده بود را نوشید و به صورت خود زد.به راستی احساس کرد دوبازه زنده شده است.باقی آب را بر روی صورت هرنو و کوین ریخت و آنها نیز تا حدودی هشیار شدند.گلاندو توان صحبت کردن نداشت اما با اشاره به مشک های آب منظور خود را فهماند.

امیدی در این برهوت سیاه وجود نداشت.در سمت شرق،کوه های خاکستر مغلوب و مغرور سر به فلک کشیده بودند و در غرب،بیابانی بی انتها پر از خاک های تیره و هوای مسموم دیده می شد.

کوین با چهره ای رنگ پریده کمی از ذخیره ی آب خود را نوشید و در لحظه ی افتادن از روی اسب،هرنو شانه اش را گرفت و خود بر روی اسب به خواب رفت.مدتی با توهمات و نفس های سخت سپری شد تا اینکه تودۀ هوایی مسیر خود را با باد های شرقی تغییر داد و عبور کرد.

باور نکردنی بود.زیرا بدون اینکه متوجه شوند داگورلد را پشت سر گذاشته بودند.

حال تماشای خورشید و تنفس در هوای آزاد،لذت بخش تر از هر لحظه بود.عبور از داگورلد و این نسیم دلنواز شرقی یک معنا بیشتر نداشت.گلاندو از اسب پیاده شد و با دیدن ستاره های سفیدی که در آسمان غروب(!) می درخشیدند و گاو میش هایی که در علفزار های اطراف می دویدند گفت:بالاخره به «رون» رسیدیم!

باد شرقی مو های او را تکان داد و ورود همه را خوشامد گفت.

دهکده ی گمنام و بیشه ی پاییزی

بخش اول

گله ی بوفالو های وحشی از کنار گروه می گذشت و زمین را به لرزه می انداخت.

گلاندو با دوربین کوچک خود به تپه ها و علفزار های دور دست نگاه کرد و با دیدن دود تیره ای که آرام آرام به هوا می رفت،لبخندی زد و همانطور که نقشه نشان می داد متوجه وجود یک دهکده در آن ناحیه شد.هرنو یکی از نقشه ها را با دقت برسی میکرد که صدای به هم خوردن شاخ دو گاومیش توجه او را به خود جلب کرد.لبخندی زد و با اشاره به یکی از گاو میش هایی که در علفزرا می دوید گفت:ظاهرا منحفر به فرد و خوشمزه هستید اما حیف که فعلا حوصله ی شکار ندارم.

گلاندو گفت:در حال حاضر به دهکده ای گمنام نزدیک می شویم.یادتان باشد ما مسافر هستیم و برای دیدن فرمانروای ایسترلینگ ها به رون آمده ایم.ظاهرا این دهکده هم در چنگ سیاست های المار،منزوی و نیمه متروکه شده اما بوی زندگی می آید!مطمئنم عده ای در این دهکده زندگی می کنند.

کوین کمی آب نوشید و گفت:امیدوارم اینجا آب سالم پیدا شود.

گلاندو گفت:در این سرزمین چشمه های معدنی و جوشان به وفور دیده می شوند.نادیده های زیادی هست که در طول سفر به آنها برخورد خواهیم کرد.

سرانجام به دهکده رسیدند.مکان آرام و مرموزی بود و ظاهرا امنیتی در آن وجود نداشت.سقف همه ی خانه ها با شیروانی های منبت کاری شده ساخته شده بود و فلز هایی که نظیر آنها در گاندور یافت نمی شد و نمای خیره کننده ای در غروب خورشید داشت.روبروی هر خانه پرچمی سرخ برافراشته بود که بر روی آن مار سیاهی در کنار دو نیزه دیده می شد.هرنو با دیدن حال و هوای دهکده آرام صدا زد:گلاندو...

_ چیه؟

_دلم می خواهد فرار کنم.

دوک گاندور در حالی که بی توجه به اطراف خود حرکت می کرد گفت:چقدر حرف می زنی! برای یک لحظه هم شده وانمود کن خدمتکار یک فرد ثروتمند هستی.

_فکر کنم واژه ی محافظ بهتر باشد.با این کمان دو متری که بر روی شانه ام انداخته ام،خدمتکار بودن به من می آید؟

گلاندو کمی خنده اش گرفت و گفت:هرنو؛به جای این حرف ها یک مسافر خانه پیدا کن.من از دست شما به کدام بیابان بزنم؟

هرنو دست خود را به نشانه ی پاسخ بالا گرفت و گفت:بیابان هاراد مکان بسیار خوبی برای این مورد است!

عده ای از ایسترلینگ های زره پوش در اطراف خانه ها حضور داشتند و ایستاده به سه مسافر نگاه می کردند.گلاندو احترام آمیز و باوقارانه به آن ها سلام کرد و زره پوشان شرقی هم با تعظیم کوتاهی به او خوشامد گفتند.

لحظه ای بعد،پرنده ی زیبایی از راه رسید و با حرکت های معنا دار خود به دور گلاندو و همراهان او پرواز کرد و مسیر فرعی را که دهکده جدا می شد در پیش گرفت.گلاندو مجذوب این پرنده شد و درحالی که به بال های سفید او خیره شده بود گفت:حرکت کنید! حس میکنم این پرنده می خواهد ما را به جایی دور از دهکده راهنمایی کند.

پس از دهکده خارج شدند و در مسیر فرعی،پرنده را تعقیب نمودند و در انتهای مسیر،به یک بیشه رسیدند.بیشه ای که درخت های آن با برگ های طلایی و نارنجی جلوه ی پاییزی به خود گرفته بودند و شاخه های آن به خورشید،تعظیم می کرد.ترکیب مه و گرد و خاک،مانع دیدن جزئیات می شد اما ظاهراً کلبه ای چوبی در میان درختان پاییزی وجود داشت.گروه که انتهای مسیر را به سرعت طی کرده بود جویای آن پرنده شد اما پیدا کردن آن پرنده در این بیشه ی پر درخت،کار دشواری بود.گلاندو از یافتن پرنده نا امید شد و باخودش فکر کرد مبادا در دام پرنده بازان این سرزمین افتاده باشد.اما وقتی پرنده را در لحظه ی ورود به دودکش کلبه دید زیر لب گفت:دیدمت!

به هرنو و کوین اشاره کرد تا به آنطرف کلبه بروند و آماده ی هر اتفاقی باشند و خود با دلهره ی مبهمی به سمت کلبه حرکت کرد.صدای زاغ های وحشی از روی شاخه ی درختان شنیده می شد.هرنو و کوین به دیوار تکیه داده و منتظر علامت گلاندو بودند.

گلاندو خواست در بزند اما درِ چوبی خود به خود باز شد و صدای موسیقی دلنوازی بعد از آن به گوش رسید.آنقدر زیبا بود که حتی پرنده ها و موجودات بیشه هم با آن انس گرفته بودند.هرنو کمان خود را کنار گذاشت و از پنجره ی گرد گرفته ی کلبه به داخل نگاه کرد.گلاندو نیز با گام های آهسته جلو آمد و خود را به صدا رساند.

یک لحظه صدای موسیقی متوقف شد و زن جوانی که بر روی صندلی نشسته بود برخاست.چهره ای به زیبایی ماه و لباسی به رنگ بیشه داشت.موهای بلند و مشکی اش با نسیم ملایم شرقی موج بر می داشت.به گلاندو ادای احترام کرد و ورود او را خوشامد گفت.

ماجرا داره جالب میشه دوستان ;)

دهکده ی گمنام و بیشه ی پاییزی

بخش دوم

با پنهان شدن خورشید در پشت تپه های غرب،تاریکی مرموزی بر بیشه حکم فرما شد.باد های شرقی بر خلاف وزش دلنواز همیشگی خود،تند و بی امان به درختان پاییزی حمله می کردند و برگ های خشک را به پنجره ی کلبه می کوبیدند.صدای گوش خراش زغ های سیاه در هیاهوی وزش باد شنیده می شد که بر روی درخت ها جابجا می شدند و خبر های شوم را در بین خود رد و بدل می کردند.بیشه در وحشتی مرموز،درختان را با باد های وحشی تکان می داد و گاه،گردبادی از برگ های خشک پاییزی را جابجا میکرد.هرنو و کوین با دیدن چهره ی خشمناک بیشه وارد کلبه شدند و با دیدن بانویی که در کنار آن پرنده ی سفید ایستاده بود تعجب کردند.بادی که در آغاز شب می وزید بسیار سرد بود و دست ها را خشک میکرد.آتش گرمی که در شومینه ی کلبه روشن بود،توجه هرنو را به خود جلب کرد و او پس از ادای احترام به بانو بر روی صندلی جلوی آتش نشست تا گرم شود.کوین هم به او پیوست و هر دو به زن نگاه کردند.

گلاندو که از تغییرات سریع این بیشه در هنگام غروب و ورود خود به این کلبه متعجب شده بود از پنجره به بیرون نگاه کرد و با متانت گفت:این نمی تواند اتفاقی باشد! شما ما را به اینجا فرا خوانده اید؟

_ من از ورود شما به این سرزمین با خبر بودم.

_ اول از همه بهتر است خودتان را معرفی کنید بانو.من از هویت شما آگاه نیستم و بنابر دلایلی نمی توانم در این سفر به هر کسی اعتماد کنم!

زن با لحن مودبانه ای پاسخ داد:من تانیا هستم آقا.و شما باید لرد گلاندو،تاجر بزرگ گاندور باشید.

گلاندو با تردیدِ تحدید آمیزی پرسید:اسم مرا از کجا می دانی؟

_ شما را صرفا به خاطر وظیفه ای که از یک شخص به من محول شده به اینجا فرا خواندم تا بعضی چیز ها را شرح دهم.

گلاندو تأملی کرد و پرسید: و آن شخص کیست که از ورود ما به رون آگاهی داشته؟

تانیا سرش را پایین انداخت و گفت:متأسفم ارباب.در این مورد نمی توانم چیزی بگویم اما بزودی خواهید فهمید! او یک دوست است.

کوین درحالی که دست هایش را جلوی آتیش گرفته بود تا گرم شود به آرامی از هرنو پرسید:نکنه از خادمان المار باشد؟

_ نمی دانم اما انقدر زیباست که نمی خواهم به او شک کنم!

تانیا خندید و گفت:آسوده خاطر باشید که من ارتباطی با پادشاه ندارم حتی تا به حال او را ندیده ام!

سپس به صندلی های پشت میز اشاره کرد و گفت:شما مدت زیادی در سفر بوده اید و مطمئنم که خسته هستید.به عنوان یک دختر شرقی،اجازه بدهید رسم مهمان نوازی را به جا بیاورم.در این هوای عجیب و غریب،یک فنجان چای داغ،خستگی را از تن بیرون می کند.امشب هوا بی اندازه غیر متعادل شد.

گلاندو همچنان در تردید بود و به چای تیره رنگی که در فنجان ها ریحته شده بود نگاه میکرد.هرنو و کوین پشت میز نشستند و تانیا برای اینکه صحت چای را نشان دهد یکی از فنجان ها را نوشید و از گلاندو نیز خواست جلو بیاید و بنشیند.

عطر نشاط آوری از لباس سرخ رنگ تانیا به شمام می رسید.گلاندو با دیدن مهربانی و رفتار او،تردید خود را تا حدودی کنار گذاشت و بر روی صندلی نشست.زن در حالی که دست هایش را روی هم گذاشته بود و به گلاندو نگام می کرد گفت:خوشحالم که توانستم شما را از آن دهکده دور کنم.اگر تا حالا در آن جا مانده بودید زنده بر نمی گشتید.

_عجیب است! دهکده بسیار آرام بود.

_ ظاهر دهکده بسیار فربینده است! به محض غروب خوشید و تاریکی هوا،شبگرد ها وارد دهکده شده و رهگذران را غارت می کنند.

_ پس در این صورت باید از شما تشکر کنم.ما حتی می خواستیم شب را در یکی از مسافرخانه های دهکده بگذاریم!

تانیا از تشکر گلاندو خوشحال شد و گفت:وقت زیادی نداریم پس بهتر است مطلب اصلی را بیان کنم.در نامه ای که دو روز پیش به دست من رسید،گفته شده بود شما باید دهکده را هر چه زود تر ترک کرده و خود را به سواحل دریای رون برسانید.چون بزودی موجی از شوالیه های گاندور به مرز های رون حمله ور خواهند شد و مشت هایشان را به جامعه ی سست این سرزمین خواهند کوبید.

گلاندو که پیش بینی این اتفاق شوم را میکرد با ناراحتی گفت:از همین می ترسیدم! بالاخره پادشاه،گزینه ی آخر خود یعنی جنگ را در پیش گرفت.

کوین با ناباوری گفت:نه! این اصلا خوب نیست.

تانیا لبخندی زد و گفت:خونسرد باشید.هنوز برای تصمیم درست وقت داریم.

هرنو آخرین جرعه ی چای را نوشید و گفت:بهتر است همین حالا حرکت کنیم تا دیر نشده.

گلاندو حرفی نزد و وقایع را در ذهن خود برسی نمود.هنوز در مورد تانیا و نامه ای که از جانب فردی ناشناس به دست او رسیده بود تردید داشت.

تانیا از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:در هر صورت تصمیم نهایی با شماست اما پیشنهاد میکنم ساعتی با خیال آسوده در اینجا استراحت کنید تا هوا آرام شود و مهتاب از پشت ابر های تیره بیرون بیاید.به من اعتماد کنید!

گلاندو با دیدن تاریکی هوا و باد بی رحمی که درختان را تکان می داد،صلاح دید که مدت کوتاهی در کلبه استرحت کنند تا هوا بهتر شود.باران تندی به شیشه های کلبه میزد و تک تک صدا می داد.گلاندو با خستگی به دیوار کلبه تکیه داد و در حالی که برای رویارویی با اتفاقات پیش رو برنامه ریزی میکرد به خواب رفت.

هرنو و کوین دوباره به کنار شومینه رفتند و منتظر ماندند.تانیا دوست داشت بیشتر با آن دو آشنا شود پس جلو رفت و گفت:می توانم اینجا بنششنم؟

هرنو لبخندی زد و گفت:البته ! بفرمایید بانوی من.

...

ساعتی گذشت و گلاندو با صدای غرش ابر های تیره بیدار شد.ظاهرا باران بند آمده بود و باد ملایمی می وزید.با چشم های خسته و پر از خواب به هرنو و کوین نگاه کرد که در کنار تانیا مجذوب حرف های او شده بودند و برای او از ماجرا های خود تعریف میکردند.

به سختی از جا برخاست و گروه برای حرکت آماده شد.تانیا مقداری نان و شیرینی در کوله پشتی همه گذاشت تا در طول سفر ار آن استفاده کنند و گفت:از اینجا تا ساحل دریای رون راه نسبتا پر پیچ و خمی است.بعید می دانم نقشه های قدیمی شما را به ساحل برساند!

گلاندو لحظه ای به او نگاه کرد و با دیدن آن چهره ی مهربان،تردید خود را کنار گذاشت.تانیا گفت:می توانم در این مسیر،راهنمای شما باشم.عمویم در سواحل دریای رون از کشتی سازان ماهر این سرزمین است.او به ما کمک خواهد کرد.

گلاندو با خوشحالی گفت:باعث افتخارم ست که بانویی چون تو را در گروه خود به عنوان راهنما برگزینم. همراه ما بیا تاینا!

تانیا اسب نقره ای خود را زین کرد و به همراه گروهی که از حضور او خشنود بودند،بیشه ی پاییزی را بدورد گفت.اما نامه ای که از فردی ناشناس به دست او رسیده بود،همچنان برای گلاندو یک معمای عجیب بود.

کارگاه کشتی سازی

با اینکه اجرام آسمانی در پشت ابر های نیمه متراکم پنهان گشته بودند،نور سفید و خیره کننده ی ستارگان از پرده ی ابر ها عبور می کرد و مسیر را روشن می نمود.باد های سرد نیمه شب از سمت دریای رون،وزیدن گرفته بود و طراوت بوته های یاسی همراه با آن به شمام می رسید.مسیر پر از سنگ های بزرگ و نوک تیز بود که خوشبختانه در زیر نور ستارگان قابل دید بودند.جاده ای که هم اکنون در آن حرکت می کردند در محیطی باز قرار داشت و آن طور که تانیا گفته بود پر پیچ و خم به نظر نمی رسید.گلاندو هوای پاکی که با عطر بوته های شب بو آمیخته شده بود را تنفس کرد و به ستاره های بزرگ و چشمک زنی که گاه از پشت ابر ها نمایان می شدند نگاه کرد و گفت:این ستاره ها آسمان سرزمین مرا تا به حال زینت نداده اند.برایم تازگی دارد.واقعا زیباست!

تانیا لبخندی زد و گفت:در افسانه های شرقی گفته شده کسانی که مجذوب ستاره ها می شوند،روح پاک و آزادی دارند.

ـ واقعا؟ تو به افسانه ها باور داری؟

تانیا با نگاهی متأثر از احساس پنهان خود خواست جواب دهد که گلاندو گفت:من اعتقاد دارم! حتی زندگی الان خود را بی تأثیر از آنها نمی بینم.

تانیا با شیندن این حرف،احساس همدلی کرد اما حرفی نزد.هرنو و کوین جلو تر از او با دوربین های خود،اجرام آسمانی را نظاره می کردند و ابر هایی که از تابش نور ستارگان،بنفش به نظر می رسیدند را با اشاره به یکدیگرنشان می دادند.

سرانجام با گذشتن از جاده ای که در زمین های پست و بی صدا امتداد داشت به نزدیک سواحل دریای رون رسیدند.می شد نسیم ملایم ساحل را احساس کرد.ابر ها کنار رفته بودند وستاره ها زیبا تر از همیشه به ساحل می تابیدند.تانیا از اسب پیاده شد و گفت:محو این دریا نشوید! نباید ما را اینجا ببینند.دریانوردان و شبگرد های زیادی در این اطراف پرسه می زنند.از لنگرگاه فاصله ی زیادی داریم اما بهتر از تا خانه ی عمویم پیاده برویم.اسب ها توجه مردم ما را به خود جلب می کنند زیرا از سواحل دریای رون تا بیشه های آخفان کسی با اسب تردّد نمی کند!

گلاندو اطراف خود را با نگاهی بدبینانه و تردید آمیز برانداز کرد و از اسب پیاده شد.هرنو اسب خود را نوازش کرد و ناراحت از رها کردن او،افسارش را باز نمود تا آزاد باشد«:خدانگهدار دوست من.اگر زنده ماندم دوباره به دشت های لبنین بر می گردیم و شکار می کنیم.

تانیا گفت:اسب من او را به بیشه ی پاییزی باز می گرداند.نگران نباش.

حصاری از درختان پهن برگ از ابتدا تا انتهای ساحل کشیده شیده بود و گروه با پای پیاده از پشت این حصار حرکت می کرد.گلاندو ساکت و خسته شاخه ها را کنار می زد و به سرنوشت این سفر فکر می کرد.هر چه از کنار درختان می دویدند تمامی نداشت.تا ایکه تعداد درختان کم شد و نور ماه به جای سایه ی آنها به گروه تابیدن گرفت.تانیا از حصار درختان عبور کرد و با دیدن کارگاه کوچک و دور افتاده ای که نیمی از آن در آب فرو رفته بود خوشحال شد و گفت:نگاه کنید! آن جا کارگاه کشتی سازی عمویم است.بیایید...

کمی دور تر از کارگاه کشتی سازی،خانه ای ساخته شده از سنگ های تیره وجود داشت و دود سفیدی از دودکش بلند آن به هوا می رفت.فرد ناشناسی به دیوار آن تکیه داده بود و در سکوت آمیخته با صدای امواج،آهنگ عجیبی را به خود زمزمه می کرد.

هرنو آرام به او اشاره کرد و پرسید:آن مرد کیست؟

تانیا جواب داد:او کارآموز عمویم بارویل است.همیشه شب ها در کنار ساحل،آوازی را زمزمه می کند و چرت می زند.کاری به هیچ کس ندارد.او نا شنواست.

هرنو در عین حرکت به او نگاه کرد و تردیدش برطرف شد.شب پر از نشانه های عجیب بود.گاه صدای خنده های بلند و وحشیانه از مسافر خانه های دور شنیده می شد و گاه صدای دو مرد که در انگار در همین نزدیکی ها قدم می زدند به گوش می رسید.تانیا به نزدیک کلبه رفت و در زد.اما جوابی نشنید.صدا زد:کسی خانه نیست؟

کوین از پنجره ی کلبه به داخل نگاه کرد اما به جز تعدادی میز چوبی و نقشه های پیچیده ی کشتی سازی،کسی در آنجا نبود.گفت:حالا باید چه کار کنیم؟

تانیا به طرف بارویل رفت و او را به آرامی از خواب بیدار کرد.جوان ناشنوا با دیدن تانیا خوشحال شد و با تکان دادن سر خود به او سلام کرد.تانیا روبروی او نشست و با حرکات دست خود از او پرسید:عمویم کجاست؟

بارویل بدون اینکه جوابی بدهد به ماه نگاه کرد.هرنو با تعجب پرسید:چه می گوید؟!

تانیا دست های بارویل را گرفت و از او خواست جواب دهد.جوان ناشنوا به کارگاه کشتی سازی اشاره کرد و دوباره به ماه خیره شد.

تانیا زیر لب گفت:یعنی عمویم این وقت شب در کارگاه خود چه میکند؟!

پس به طرف کارگاه حرکت کردند و صدایی از آن جا گفت:اینجا مسافرخانه ی دریانوردان نیست.از اینجا بروید!

تانیا پرسید:دیگر خانه ی یک مرد مهمان نواز هم نیست؟!

مرد با شنیدن این صدا زیر لب گفت:تانیا! و با دیدن او غافل گیر شد.تانیا عموی خود را در آغوش گرفت و از دیدن او ابراز خوشحالی کرد.

کائودای کشتی ساز ظاهر مهربان و زحمت کشی داشت و در عین حال،بسیار تنومند بود.از ریش کوتاه و زردی که بر روی صورتش داشت نیز زیاد پیر به نظر نمی رسید.گفت:از دیدنت خوشحالم تانیا! چی باعث شد بعد از مدت ها به دیدنم بیای؟

ـ ما به کمک شما احتیاج داریم عمو.باید از راه دریا به شمال رون برویم.

مرد به گلاندو و همراهانش نگاه کرد و گفت:این مرموزان که هستند؟

تانیا با خنده گفت:این مرموزان همسفران من هستند.انسان های شریفی اند.به موقع همه چیز را تعریف می کنم.به ما کمک می کنید؟

کائودا گفت:البته که کمک می کنم.فکر می کنی چرا تا این وقت شب در کارگاه،چکش می زنم؟می خواهم بهترین کشتی ام را برای حرکت در دریا بازسازی کنم.خوب شد که آمدی دخترم!

تانیا با تعجب پرسید:یعنی شما هم با ما می آیید؟

ـ نه! این شما هستید که با من می آیید! همه باید از بلایی که می آید فرار کنیم.به من خبر رسیده نیرو های گاندور به مرز های جنوبی رسیده اند.این لنگرگاه فردا پر از کشتی های مهاجر می شود پس بهتر است همین امشب حرکت کنیم.

تانیا با ناباوری گفت:امشب...؟

ـ بله دخترم.امشب! و بعد از پشت سر گذاشتن دریای رون به سرزمینی دورافتاده و سرسبز می رویم و زندگی می کنیم.

تانیا با خوشحالی گفت:این بی نظیر است! بی صبرانه منتظر رسیدن آن لحظه هستم.

کائودا به طرف کارگاه حرکت کرد و گفت:کشتی تقریباً آماده است.بزودی حرکت می کنیم.

سپس خطاب به گلاندو گفت:اگر می خواهی نجات پیدا کنی بیا کمک کن.

گلاندو بدون اینکه حرفی بزند نزد کائودا رفت و تا در بازسازی بخشی از بدنه ی کشتی به او کمک کند.کائودا در حالی که بدنه ی آسیب دیده را با تخته چوب های محکم تعمیر میکرد پرسید:من هنوز اسم تو را نمی دانم مرد.نامت چیست؟ از کجا می آیی؟

گلاندو که انگار از اتفاقی ناراحت بود گفت:چه اهمیتی دارد؟

کائودا خندید و گفت:راستش را بخواهی تانیا با هر کسی سفر نمی کند.برایم جالب است که تو را تا اینجا راهنمایی کرده!

ـ فردی که هنوز برایم یک معماست از او درخواست کرده تا به ما کمک کند! شاید اسم من را شنیده باشی.من گلاندو هستم.تاجر گاندور!

ـبله! این اسم را شنیده ام.پس لرد گلاندو تو هستی!

هرنو تخته چوب ها را به کائودا داد.سپس رو به گلاندو کرد و گفت:تو حالت خوب است؟

گلاندو به نشانه ی تایید سر تکان داد.

ـ اما رفتارت عادی نیست.از وقتی بیشه ی پاییزی را ترک کرده ایم مدام در فکر هستی.

ـ من؟ نه...

ـ گلاندو من می فهمم که قلبت پر از تردید و دوراهی است!

گلاندو به تندی جواب داد:بله تو درست می گویی.من رفتارم غیر عادی شده.همه چیز مبهم و غیرمنتظره پیش آمد.در این فکر بودم که مثل تاجر های دوره گرد،همه جای این سرزمین را بگردم و دو اسطوره ی کهن که حتی نمی دانیم وجود دارند را بیابم.حال باید از ترس پادشاه سرزمین خودم به دریا بزنم و تا می توانم دور شوم!

سفری پر ماجرا در دریای رون

 

در سپیده ی صبحی که با صدای پرنده های مهاجر همراه شده بود،کشتی حرکت خود را آغاز کرد.کائودا بادبان ها را گشود و کشتی را به دست باد سپرد تا سریع تر حرکت کنند.مه صبحگاهی سراسر دریا را فرا گرفته بود.صدای پرندگان ناشناخته از نزدیک به گوش می رسید که گاه بر روی نرده های کشتی می نشستند و بال های بزرگ خود را باز می کردند.باد نسبتا تندی امواج دریا را بی تاب کرده بود.به غیر از کائودا که مغرور و سخاوتمند،کشتی را هدایت می کرد،همه در اتاقک کشتی نشسته بودند و در مورد ادامه ی این سفر با یکدیگر حرف می زدند.تانیا با استفاده از علف های خوش بویی که همراه داشت،چای عطر آگینی دَم کرده بود که به انسان نیرو می داد.هرنو بالاپوش پشمی اش را به خود پیچانده بود و آرام،چُرت می زد.کوین هم در کنار گلاندو بی توجه به همه،شمشیر خود را تمیز می کرد.گلاندو با چشم های خسته در حال برسی نقشه های قدیمی بود و مسیر های منتهی به شمال شرق را دنبال می کرد.انگار چیزی توجه او را به آن سرزمین های دور جلب کرده بود.
رو به تانیا کرد و گفت:این سرزمین ها را نمی شناسم اما حال که تهدید بزرگی در پشت سرمان حرکت می کند،بهتر است مسیر حرکت خود را به شمال شرق تغییر دهیم و از تاخیر آن ها نهایت استفاده را ببریم.
تانیا با تعجب گفت:اینگونه به رشته کوه های «آتام» خواهیم رسید و در مسیر های مه آلود و نمناک،به دهکده های زیادی با فرهنگ های عجیب و نا شناخته برخورد خواهیم کرد که حتی برای من هم نا آشنا هستند.
گلاندو لبخندی زد و گفت:بله.«آتام» را در نقشه می بینم.به دنبال این رشته کوه ها که تا دشت های هموار «تازار» ادامه دارند زمین های وسیع و دور افتاده ای هست که نامی از آنها در نقشه برده نشده.احساسم می گوید باید به آنجا نیز قدم بگذاریم! دوست دارم نظرت را بدانم.
تانیا از پنجره به بیرون نگاه کرد.تابش نور،جلوه ی زیبایی به او داد و گفت:دوست دارم تا انتهای این سفر همراه شما باشم اما نمی خواهم به این زودی عمویم را ترک کنم.
ـ می دانم به این راه تردید داری اما چشم هایت را ببند و مثل پرنده از ابر های تردید بگذر.
تانیا با لبخند،چشم هایش را بست و گفت:فکر کنم عبور کردم.
ـ البته هنوز معما های زیادی برایم وجود دارد.اینکه سواران گاندور به کدام جهت برای جستجو می روند و از همه مهم تر نامه ای که از آن فرد ناشناس به دست تو رسید هنوز برایم یک سوال عجیب است! به راستی او کیست؟آیا در طی این سفر او را خواهم دید؟
تاینا گفت:نمی دانم! امیدوار بودم او را در سواحل دریای رون ببینم اما نیامد.شاید اگر اینجا بود مسیر درست را به ما نشان می داد و تردید را از قدم هایمان می زدود!
کوین با لحنی آرام و بی تفاوت گفت:تردید تا انتهای این ماجرا با ما خواهد بود و مثل یک سایه ی تیره و جدایی ناپذیر در کنار ما حرکت خواهد کرد.هدفی که دنبال می کنیم در سرابی پر از خطر های غیر منتظره و عجیب نهفته است.
این را گفت و سرِ خود را به دیوار اتاقک تکیه داد.گلاندو بر روی شانه ی او دست گذاشت و گفت:همه چیز درست می شود.ما زنده می مانیم و به گاندور بر می گردیم.
تانیا فنجان ها را با چای تازه دم پر کرد و از گلاندو خواست بنوشد.سپس نزد هرنو رفت و او را بیدار نمود و فنجانی هم در دست او گذاشت.گلاندو چای خود را نوشید و گفت:خوش طعم و نیرو بخش است! خستگی بدنم رفع شد.
تانیا لبخندی زد و ادای احترام نمود.
مدتی گذشت.هرنو با فنجان چایی که در دست داشت به عرشه رفت.طلوع خورشید،پرده ی طلایی رنگی را در دل دریا گسترده بود.هرنو با دیدن این منظره ی گرما بخش،چشم های خود را مالش داد و بیشتر نگاه کرد.خواب بی موقعی در چشم هایش رخنه کرده بود.انگار آفتاب شرقی یخ چشم های خسته اش را آب می کرد و طلسمی از خواب را به او هدیه می داد.کائودا که در کنار او طناب های بادبان را محکم می بست گفت:زیاد نگاه نکن! چشم هایت کم سو می شود.
ـ من تا به حال،طلوع خورشید را اینگونه ندیده بودم.آن هم بعد از یک شب سرد.به راستی که لذت بخش است!
کائودا گفت:افسانه های زیادی در این باره وجود دارد که اکثراً بر مبدأیت این سرزمین برای طلوع خورشید،هم عقیده هستند.نخستین پرتو های خورشید در شرق رون پدیدار گشت و بعد از آن به سراسر سرزمین میانه اشاعه یافت.به آنسوی کوه ها و تپه ها! سرزمین هایی که برای ما ناشناخته و گمنام اند.
...
شب از راه رسید و آفتاب درخشان شرق،جای خود را به ستارگان نقره ای داد.دریا تا حدودی تغییر کرده بود.سنگ های بزرگ و نوک تیری که مانند نیزه های آب دید از آب بیرون زده بودند،هر لحظه کشتی را تهدید می کردند.تنها یک برخورد کافی بود تا کشتی در این آب های سرد،متلاشی شود.
گاه افسونگران دریایی که موهایی روشن و صورتی ناپیدا داشتند در میان این سنگ ها دیده می شدند.چهره هایی مبهم و نامعلوم که هر کسی را ناخواسته به دنبال خود می کشید و در نهایت،او را در آب دریا غرق می کرد.هرنو و کوین هرکدام فانوسی در دست گرفته بودند و مسیر را زیر نظر داشتند تا مبادا کشتی به سنگ های نوک تیز برخورد کند.در همین لحظه صدای خنده ای عجیب برخاست.این صدای خنده ی یک افسونگر دریایی بود که دوستان خود را فرا می خواند.کائودا به طرف هرنو و کوین آمد و گفت:تا به حال به این افسونگر های پلید برخورد نکرده اید! پس اگر به شما نزدیک شدند چشم های خود را ببندید.
هرنو با ترس و تعجب پرسید:مگر واقعیت دارند؟
ـ واقعی تر از آنچه فکر می کنی!
کوین با نگاهی بدبینانه اطراف خود را دید زد و گفت:نمی توانیم این مسیر را با چشم های بسته طی کنیم!
ـ من کشتی را متوقف می کنم تا با افسون این پری های مزاحم به صخره ها برخودر نکنیم!خیلی مراقب باشید.شما مردان غربی کمی غیر قابل اعتماد هستید.می فهمید که؟
هرنو خندید و گفت:به مرور زمان به ما عادت می کنید.
ـ اگر امشب زنده بمانیم به آن مرحله هم خواهیم رسید.
دریا بسیار تاریک شده بود زیرا بیشتر ستاره ها در پشت ابر های تیره پنهان گشته بودند.هرنو با نور اندک فانوس،اطراف خود را زیر نظر داشت که یک افسونگر روبرویش ظاهر شد و او را چند قدم به دنبال خود کشید.کوین متوجه او شد و فریاد زد:هرنو! برگرد.
و افسونگر را با شمشیر خود دور کرد.هرنو با حیرت و ناباوری به آنچه دیده بود اندیشید.جسمی از سایه و چهره ای ناپیدا که در میان مو های طلایی دیده بود،مدام برایش تداعی می شد.افسونگر ها در اطراف کشتی با نغمه هایی شبیه به گریه و خنده حرکت می کردند.کائودا ناخواسته به نور خیره کننده ای که از موی افسونگران نشأت می گرفت توجه کرد و آن را دنبال نمود.گلاندو فانوس به دست از کابین بیرون زد و در لبه ی کشتی او را گرفت. گفت:ما تحمل این افسون های ناشناخته را نداریم ناخدا!
ـ می دانم سخت است اما مثل یک دریانورد محکم باش.ممنون که نجاتم دادی!
مدتی با ترس و فرار از افسون ها گذشت تا اینکه تانیا با قدم های آهسته به عرشه آمد و در فلوت بلندی که در دست گرفته بود دمید.بعد از برخاستن صدای زیبای فلوت،اتفاق حیرت آوری رخ داد.افسونگر ها از حرکت ایستادند.این بار،آنها افسون شده بودند پس به دور تانیا حرکت کردند و با جیغ های اندوهناک به داخل آب برگشتند.سکوت معنا داری محیط را فرا گرفت.همه با خوشحالی به سمت تانیا رفتند و از او تشکر نمودند.کائودا گفت:گاه بزرگ ترین مردان هم از پس ساده ترین کار ها بر نمی آیند.ما در تاریکی شب و افسون پریان محو شده بودیم که نغمه های فلوت تو ما را نجات داد.ممنونم دخترم!
ـ فلوت زدن که کار ساده ای نیست عمو جان!
همه خدیدند و بعد از صرف یک نوشیدنی خنک،برای استراحت به کابین کشتی رفتند.هرنو و کوین می خواستند شب را بر روی عرشه بگذرانند.گلاندو هم در کنار آن ها به خواب رفت...
جادوگر پیر به عصای خود تکیه داده بود و در کنار آسیاب بادی که با سنگ های مرمر آبی رنگ ساخته شده بود به دریا نگاه می کرد.بالاپوش آبی و ریش بلندش در هیاهوی باد های شرقی تکان می خورد.دریا بسیار نا آرام و پر تلاتم بود.انگار موج ها با حرکت چشم های نگران جادوگر حرکت می کردند و خود را به سنگ های بیرون زده از آب می زدند.
کشتی با سرعت زیادی در دریا پیش می رفت و هر لحظه به مکانی که جادوگر پیر در آن جا ایستاده بود نزدیک می شد.گلاندو با حالتی حیرت زده و سراسیمه از روی کشتی به ساحر نگاه کرد و پرسید:تو کی هستی؟
جادوگر جوابی نداد.تنها به گلاندو نگاه کرد.ابری از مه سفید،دور او را فرا گرفته بود.گلاندو بار دیگر فریاد زد:آیا تو همان کسی هستی که دنبالش می گردم؟جواب بده!
ساحر بدون اینکه حرفی بزند راه خود را در پیش گرفت و ناپدید شد.گلاندو بار ها او را صدا زد اما انگار باد اجازه نمی داد صدایی به جادوگر برسد.ناگهان کشتی به یکی از سنگ ها برخورد کرد و در تلاتم موج های دریا تکیه تکیه شد.
گلاندو با حالتی وحشت زده از خواب پرید و هرنو و کوین را در کنار خود یافت که قلاب های ماهی گیری را در دریا انداخته و در سکوت زیبای شب ماهی گیری می کردند.
 
 
پی نوشت:این پیش در آمدی برای آغاز فصل دوم بود.ممنون از همراهی شما :)

سلام دوست عزیزم چرا داستانو ادامه نمیدی؟؟درباره ی داستانت باید بگم فوق العادس و مهم ترین نکتش اینه که از اسم و اصطلاحات قلمبه ثلمبه استفاده نکردی پس یک شخص با کوچک ترین دامنه اطلاعاتم میتونه لذت ببره.موفق باشی منتظر داستانای قشنگت هستم.

سلام به همه بابت تأخیرم عذر خواهی می کنم:)

فصل دوم داستان رو با این پست شروع میکنم.امیدوارم که این فصل بیشتر مورد پسند شما سروران قرار بگیره!

 

رشته کوه های آتام

بخش اول

 

با طلوع پرنور آفتاب شرقی،روح امید بر همه ی افراد گروه دمیده شد.اتفاقات آن شب بی طلوع و پرماجرا هنوز مثل تیغه های آب دیده در ذهن همه فرو می رفت.

کوه های نقره فام آتام از دور دیده می شدند.برف مانند ستاره ی صبح بر روی قله ها می درخشید و دامنه ی کوه پوشیده از سنگ های سفید بود که چشم را به طرز عجیبی فریب می داد.رودخانه ی زلال و سردی در دل کوهستان جاری بود و مسیر پر فراز و نشیبی را برای پیوستن به دریای رون می پیمود.

آهو های سفید با خال های سیاه بر دامنه ی کوه در حال دویدن بودند و علف های تازه ای را که از لای سنگ های سرد آتام بیرون زده بود با یکدیگر می خوردند.منظره ی زیبایی در پیش بود.در یک سو دریایی به وسعت آسمان و در سوی دیگر ساحلی با شن های یخ زده که در حال آب شدن بودند و در آنسوی این پدیده ها رشته کوه مغرور آتام چشم نوازی میکرد!

کائودا تبر بزرگ خود را در دست گرفت و گفت:باید قبل از غروب آفتاب از این سرزمین عبور کنیم.

هرنو چشم های خود را مالش داد و گفت:ساحل به این زیبایی را رها کنیم و کجا برویم؟

آتام با طلوع خورشید بیدار گشته بود و با قلبی تپنده در این سرزمین می تپید.کائودا با نگاهی جدی و لب های اخم کرده جواب داد:این ساحل و رشته کوه ها هیچ وقت تابش ماه را به خود ندیده اند! اینجا تنها اکسیر زندگی خورشید است! رشته کوه آتام روز ها زنده می شود و شب ها به خوابی فرو می رود که تنها پرنده ی مرگ در ان نغمه خوانی می کند.

هرنو با دهان باز به کائودا نگاه کرد و گفت:بیایید هر چه زود تر حرکت کنیم.

گلاندو و کوین با عزمی استوار از روی عرشه پایین پریدند و پا بر ساحل شنی گذاشتند.گلاندو رو به کائودا کرد و گفت:خوشحالم که در این سفر راهنمای ما هستید.بهتر است قبل از اینکه شوالیه های گاندور به دریای رون برسند از اینجا دور شویم.هرچند دور از انتظار نیست که تا چند لحظه ی دیگر آن ها را پشت سر خود بیابیم.

حرف گلاندو کمی شک برانگیز بود.مدتی نقشه ها را بررسی کردند و پس از گمانه زنی ها سرانجام مسیر منتهی به رشته کوه های آتام را در پیش گرفتند.

به پشت سر خود نگاه میکرد.  کائودا با مسیر های این سرزمین آشنایی دیرین داشت و جلو تر از همه حرکت می کرد.تانیا نیز پشت سر او با لباسی شبیه به جنگجویان دریانورد،راه را می پیمود.اما گلاندو با وجود ظاهر آرام همیشگی اش ناآرام بود و مدام

مدتی در مسیر حرکت کردند و هم زمان با عبور گوزن های خال دار از رودخانه ی آتام گذشتند.مسیر خسته کننده ای بود اما دیدن آن همه زیبایی در اطراف کوه ها و آبدره های مه آلود،خستگی را از بدن می گرفت.هرنو با دیدن خورشیدِ در حال غروب به سمت کائودا دوید و گفت:هنوز به اولین دهکده نرسیده ایم؟گفتی بعد از غروب اینجا طلسم می شود!

ـ نگران نباش شکارچی.با این لباس و بالا پوش پشمی که تو بر تن کرده ای در قله ی کوه هم طلسم سرما به تو اثر نمیکند.اما بین خودمان باشد... امشب شب سختی خواهد بود.

هرنو از حرکت ایستاد و گفت:پناه بر ارو!

کائودا خندید و بر روی شانه ی او دست گذاشت و به راه خود ادامه داد.ساعتی بعد،آسمان در صفحه ی غروب تسلیم شد و این در حالی بود که اثری از دهکده های روی نقشه در دامنه ها دیده نمیشد.

کائودا با تأسف به نقشه ها نگاه کرد و گفت:راست می گویند نباید به نقشه ها اعتماد کرد!

تانیا بر روی تپه ای رفت و هوای سرد و تازه را استشمام نمود.نگاهی هم به مناظر روبرو انداخت اما اثری از دهکده و خانه ها نبود.

کوین گفت:این نقشه ها بسیار قدیمی اند!شاید دهکده های این سرزمین در طی زمان از بین رفته باشند

کائودا کوله بار خود را بر زمین نهاد و گفت:امشب را همین جا بیتوته می کنیم.

و به جمعاوری تکیه چوب های خشک برای روشن نمودن آتش پرداخت.گلاندو دوباره با نا آرامی به پشت سر خود نگاه کرد و گفت:یعنی راهی نیست که زود تر از این رشته کوه های عبور کنیم؟

کائودا گفت:در شب نمیتوانیم حرکت کنیم.گفتم که این سرزمین تابش ماه را به خود ندیده است.اما اگر در کنار آتش،خود را بپوشانیم و بر سرمای ناجوانمردانه ی کوهستان غلبه کنیم شاید فردا طلوع افتاب را ببینیم! شما غربی ها بیشتر از ما با سرما دست و پنجه نرم کرده اید.امشب نیز می گذرد.نکند تو هم از طلسم شب می ترسی؟

ـ نه! از سرازیر شدن اتفاقی بدتر از آن می ترسم.

کائودا لحظه ای از حرکت ایستاد و سپس گفت:خوش بین باش مرد!

شب فرا رسید و تاریکی مرگبار خود را بر تخت نشاند.رشته کوه های آتام به خواب فرو رفتند و مثل شبح های سنگی و یخ زده شدند.در آن لحظه تنها عنصر امید بخش آتشی بود که همه به دور آن حلقه زده بودند و نان های کنجدی خود را می خوردند.تنها خوبی این کوهستان عدم وجود حیوان های وحشی و درنده بود.زیرا تحمل سوز و سرما حداقل از کمین گرگ های ایتلین جنوبی که از بین شاخه های مه گرفته ی درختان تیز برگ حمله ور می شدند بهتر بود.

همه در پتو های پشمی خزیده بودند برای طلوع خورشید لحظه شماری می کردند.پلک ها یخ زده و از خیره شدن به آتش و لمس حرارت زنده ی آن در چشم های اشک جمع شده بود.سرمای بی رحمی بر جَو حکمرانی می کرد اما خواب سنگین تری در چشم همه موج میزد.از همه زیبا تر «در کنار هم بودن»سختی سرما را به سخره می گرفت.پس همه به خواب فرو رفتند...

رشته کوه های آتام

بخش دوم

 

صدای سار های کوهی از بلندای آسمان شنیده میشد و چقدر دلنشین بود.آن شب سرد و طاقت فرسا به پایان رسید و مانند کابوسی که در نهایت به رویایی شیرین منتهی شود محو شد.تپش های پیوسته دوباره به قلب رشته کوه های آتام برگشت و آن را زنده کرد.صبح خاکستری و نسبتا سردی فرا رسید و چشم های یخ زده در خواب را بیدار نمود.

کائودا زود تر از همه برخاست اما تانیا و گلاندو را در کنار خود نیافت.پس دامنه های کوه را نظاره کرد و با دیدن آن دو همسفر که خندان و با طراوت در حال جمعاوری بوته های یاسی برای دم کردن چای کوهی بودند،تبسمی بر لبانش نشست.خوشحالی تانیا او را خوشحال می کرد و برایش مهم بود که تنها یادگار بردارش را خوشبخت ببیند.

دود سفیدی از خاکستر های آتش دیشب برمی خاست و در طراوت وتازگی صبح،با مه صبحگاهی همراه میشد.گلاندو در حالی که بوته های معطّر را از زمین افسرده در سرما می چید،از سفر ها و اتفاقات خنده دار زندگی اش می گفت و تانیا هم با اشتیاق فراوان به او گوش میداد.پس در میان خنده هایش گفت:چه ماجرا های جالبی! آیا شما صاحب همسر یا فرزندی هستید؟باید بگویم آن ها با وجود شما خوشبخت ترین خانواده هستند!

گلاندو با شنیدن این حرف،بی حرکت شد و بوته های یاسی از دستش افتاد.اشک در چشم هایش لانه کرد و مثل کبوتر غم زده ای که تنها مانده باشد،نفسی کشید و گفت:همسرم...؟ او سال هاست که از کنارم رفته! مدت ها پیش در شبی بارانی از دنیا رفت.

این را گفت و آن صحنه ی اندوهناک و دردآور برایش تداعی شد.سال هاپیش در شبی سیاه و بارانی،دزدان دریایی به خانه ی او حمله ور شدند و پس از تاراج اشیای گران قیمت،گلاندو را تا سر حد مرگ زدند و همسر او سوفیا را که مدام با فریاد و دست و پا زدن مانع آن ها میشد با خنجری زهرآلود،بی صدا نمودند.

گلاندو در شهر با پریشانی به این سو آن سو می دوید و فریاد کمک سر میداد.اما کسی به دادش نمیرسید.پس در حالی که سوفیا را در آغوش گرفته بود رو به آسمان کرد و با ناله های دلخراش فریاد زد.آسمان نیز با غرّش ابر های تیره برای سرنوشت همسر او گریید.

و باران به تندی بر روی چهره ی پر از غم و فریادِ او فرود می آمد؛اشک های گلاندو با باران همراه گشت و بر روی گونه های سرد سوفیا نقش بست.هنوز هم تبسم زیبای سوفیا حتی در لحظه ی مرگ،بر روی لبش جلوگری میکرد.این آخرین تصویر او در پرده ی فکر گلاندو بود که هرگز کنار زده نمی شد و از یادش نمی رفت.

تانیا بوته های یاسی را در دست گلاندو گذاشت و گفت:متأسفم که ناراحتت کردم.بهتر است برویم.عمویم منتظر چای کوهی است!

کائودا به آرامی هرنو و کوین را بیدار نمود و همه در کنار هم از چای کوهیِ تانیا که با بوته های یاسی دم کرده بود،نوشیدند.

حرکت دوباره آغاز شد.احتمال می رفت که تا فرا رسیدن شب،رشته کوه های آتام را پشت سر بگذارند یا دست کم به دهکده ای برسند که شب را در آنجا بگذرانند.اما ناآرامی های گلاندو و تردید او بی معنا نبود.در لحظه ی غروب سرخ آفتاب،به دهکده ای رسیدند که صدای زنگِ زندگی در بین خانه های چوبی آن به گوش می رسید.این مایه ی خوشحالی همه بود اما در آنسوی تپه ی مشرف به غروب،پرچم های نقره ای برافراشته شد که بر رویشان طرح درخت سفید گاندور نقش بسته بود و سواران گاندور با زره های سفید که گویی گرد زعفرانی غروب بر آن ها ریخته شده بود به صف شدند.در میان آن ها سواری با مو های طلایی و افشان در باد،با شمشیر پر گوهر خود به گلاندو اشاره ای کرد.او شاهزاده اِرلین پسر اِلمار بود.سواران به سمت گلاندو و همراهان او سرازیر شدند.همه به جز گلاندو با دیدن این صحنه متحیّر گشتند و در حالی که سلاح های خود را آماده می کردند به آن پرچم های نقره ای چشم دوختند.هرنو زیر لب گفت:نه! این امکان ندارد!

یکی از سواران نیزه ای را سمت کائودا پرتاب کرد و او با تبر خود نیزه را به سوی سوار برگرداند.کوین با شمشیر خود یکی دیگر از سواران را نقش بر زمین کرد و گلاندو نیز با سه سوار،به سختی درگیر شد.

با پشت سر گذاشتنِ این نبرد کوتاه،طولی نکشید که سواران به دورشان حلقه زدند و حصاری از زره پوشانِ شمشیر به دست،آنها را فرا گرفت.شاهزاده ارلین از اسب پیاده شد و در حالی که به سمت گلاندو می آمد گفت:آیا سزای خیانت می تواند جز مرگ در سرزمینی دورافتاده از تعلقات باشد؟هرچند شایسته ی دوک گاندور نیست که به این راحتی از صفحه ی روزگار محو شود.اما بهتر است نامی از او به گاندور باز نگردد! پس به خواسته ی پدرم او را محو خواهم کرد.

گلاندو لبخندی زد و گفت:به این زودی انتظار محو شدن نداشتم!

کائودا با نگرانی گفت:چطور ممکن است؟ما فرسنگ ها با مرز های جنوبی فاصله داریم!

گلاندو لبخند تلخی زد و گفت:آن ها برای فتح و تصرف رون نیامده اند.المار انقدر ساده نیست که عده ای سوار را برای فتح یک سرزمین وسیع رهسپار کند.

همه با بدبینی به یکدیگر نگاه کردند.کائودا تبر خود را بر زمین کوبید و گفت:پس آن ها دنبال تو اند؟

ـ از وقتی که ایتلین شمالی را گذراندیم و با شاهین های صحرایی که در واقع پرنده های تربیت شده ی پادشاه بودند درگیر شدیم دنبال مان هستند!

هرنو از شنیدن این حرف تعجب کرد اما سکوت کرد.کائودا با لحنی آرام و گزنده پرسید:این حقیقت دارد؟

گلاندو در حالی که نفس میزد چشم هایش را بست و سرش را پایین انداخت.

کائودا با همان لحن تلخ پرسید:چرا زود تر نگفتی؟

ـ اینگونه نمی توانستم با کشتی تو به اینجا برسم! تو به من کمک بزرگی کردی کائودا! اما از این جا به بعد را خودم ادامه میدهم.ابهتی پر از خشم در چشم های کائودا موج میزد.تانیا حیرت زده به گلاندو و عمویش نگاه میکرد.نمی توانست باور کند که آن مرد او را فریب داده است.پس اشک در چشم هایش حلقه زد و به او خیره شد.

انگار زمان از حرکت ایستاده بود و به آن دو نگاه میکرد.هیچ کس نمیدانست خشم کائودا با چه نغمه ای نواخته خواهد شد.کوین در کنار گلاندو دست بر روی شمشیر خود نهاد و به کائودا خیره شد.دریانوردِ ناآرام،تبر خود را به سرعت در دست گرفت و قبل از اینکه کوین بتواند حرکتی کند او را نقش بر زمین کرد.اما لحظه ای که به سمت گلاندو حمله ور شد تانیا خود را جلوی او انداخت و فریاد زد:نه!

تیر از حرکت ایستاد و کائودا با تعجب به آن دو نگاه کرد.اشک چشم های تانیا در آن لحظه از طنین پتک کوبنده تر بود.

هرنو کائودا را از پشت گرفت و گفت:آرام باش مرد!

تانیا نامه ی آن فرد ناشناس را از آستین خود بیرون آورد و در حالی که آن را روبری چشم همه گرفته بود گفت:این همان نامه ای است که در آن از سفر تو به رون برای کشف یک حقیقت گفته شده! حتی از حمله ی زودهنگام شوالیه ها برای تصرف این سرزمین هم نوشته شده...

ـ تانیا! من هنوز نمیدانم این نامه از چه کسی به دست تو رسیده اما او ظاهرا هیچ شناختی از ساز و کار های پادشاه نداشته.تنها بر اساس یک احتمال ظاهربینانه دست به کار شده.در هر صورت نقشه های او تا بحال نقش بر آب شده اند.دیگر منتظر او نباش!

تاینا با ناراحتی زیر لب گفت:نه!

شاهزاده ارلین با لحن تحقیر آمیزی خندید و خطاب به تانیا گفت:تو در سرزمین بی عدالتی ها بزرگ شدی اما هنوز نمیدانی که نباید به هر کسی اعتماد کرد.میدانم که نمیخواهی گناه این مرد ناسپاس را باور کنی.اما حقیقت تغییر نمی کند! او از احساسات تو نیز سو استفاده کرد.

کائودا که هنوز در ناباوری و خشم می خروشید از گلاندو پرسید:اما چگونه شایعه ی حمله ی عظیم پادشاه،قبل از رسیدن تو به کارگاه کشتی سازی در بین مردم زبانزد شد؟!

گلاندو بر روی صورت خود دستی کشید و گفت:حمله ای در کار نبود دوست من!عده ای مزدور را برای پراکنده کردن این شایعه به اطراف سواحل رون فرستادم.تنها در این صورت حرف مرا باور میکردی! متأسفم.

هرنو با لحن تندی به گلاندو گفت:چه میگویی؟!

کائودا از حرکت ایستاد و متحیّر از حرف گلاندو جواب داد:نه! من برای تو متأسفم!

گلاندو به چشم های پر از اشک تانیا نگاه کرد تا حرفی بزند اما تانیا با بغضی که هر لحظه گلویش را می فشرد گفت:دیگر نمی خواهم حرفی از تو بشنوم!از این به بعد،من کسی را به نام لرد گلاندو نمی شناسم.او هم مرا نمی شناسد!

این را گفت و بغض گلویش شکست.حرف آخر او مثل نمک های بلورین بر چشم های گلاندو نشست و اشک در چشم های او نیز حلقه زد اما بدون اینکه حرفی بزند سرش را پایین انداخت و چشم هایش را بست.

ارلین سوار بر اسب شد و خطاب به کائودا و تانیا گفت:حال که حقیقت روشن شده دیگر به شما نیازی نیست.شما آزادید.

مرد دریانورد تبرش را بر روی شانه اش انداخت و همراه با تانیا به سمت کشتی رهسپار شد.

دهکده ای که در آن نزدیکی وجود داشت در واقع پادگان شاهزاده و شوالیه ها شده بود.به دستور ارلین،گلاندو و دوستانش را اسیر کرده و به آنجا بردند.

 

پی نوشت:خیلی غم انگیز بود قبول دارم ^^

پایان یک معما

بخش اول

 

خورشید مانند آهن گداخته ای که در زیر چکش های غروب،سرخ شده باشد رو به افول بود.آسمانِ نارنجی،مغبّر و تیره به نظر می رسید.سواران در حالیکه هرنو،کوین و گلاندو را  با دست های بسته بر روی اسب ها نشانده بودند ،به آرامی به سمت دهکده حرکت می کردند.سایه های بلندشان بر روی زمین کشیده شده بود.

هرنو با یأس و ناامیدی به گلاندو نگاه کرد و گفت:تو چه کردی مرد؟!

اما گلاندو جوابی نداد.بی توجه به همه سرش را پایین انداخته بود و شانه به شانه ی سواران حرکت می کرد.

به دهکده رسیدند.خانه ها چوبی بود اما به سبک معماری شرقی.مردمِ چشم بادمیِ دهکده با نگرانی وتردید عبور سواران را نظاره می کردند.حضور غریبه ها در این سرزمین برایشان ناخوشایند بود اما نمی توانستند با آنها وارد جنگ شوندو یا حتی از خواسته و هدف آنان مطلع شوند.به زبان عجیبی سخن می گفتند.این دهکده ی نمیه متروک،سال ها در کنار رشته کوه های آتام به زندگی خود ادامه داده بود اما از لحظه ی ورود ارلین و سواران،بوی تباهی از جای نعل اسبان غربی شنیده میشد.

چادر هایی در اطراف دهکده به دست سواران برپا شده بود.با این حال،خانه هایی را نیز در اختیار گرفته بودند.به ویژه برای بازجویی از گلاندو و اسیر نگه داشتن او چادر مکان خوبی نبود.

تردید و ترس از اینکه چه اتفاقی قرار است رخ دهد هرنو و کوین را رها نمیکرد.اما گلاندو که تا قبل از بسته شدن دست هایش در تب و تاب و ناآرامی بود،حال با خیالی آسوده و ظاهری آرام رفتار میکرد.و همین برای هرنو عجیب بود.

شاهزاده ارلین مغرورانه کنار گلاندو آمد و گفت:اینجا سرزمینی غریب است.در مرام من نیست که هموطنم را اینجا به سزایش برسانم.

گلاندو با لبخندی ملایم و نیش دار پریسد:پایان این ماجرای عجیب را تو برایم رقم میزنی؟

ـ این پایان ماجرا نیست!تو هنوز هم برای زنده ماندن فرصت داری.میدانم که متوجه منظورم هستی

گلاندو نفسی کشید و گفت:دیگر مهم نیست چه اتفاقی بیفتد!

ارلین در حالی که اسب خود را به جلو حرکت میداد گفت:بله تو سعی خودت را کردی!

سواران از اردوگاه گذر کردند و گلاندو را به همراه هرنو و کوین در یکی از خانه های دهکده که از هر طرف حفاظت میشد حبس نمودند.با فرا رسیدن شب،فانوس ها در سراسر خانه ها روشن شد و دهکده مانند آینه ای در روبروی ستاره ها قرار گرفت.کوین فانوسی را به سختی روشن کرد و گفت:باید هر چه زود تر از اینجا برویم!

گلاندو به آرامی بر روی صندلی نشست و گفت:بنشینید دوستان من!عجیب نیست که انتهای این سفر مانند هدفی که دنبال می کنیم عجیب تمام شود.

هرنو با خشم و سردرگمی از حرف های گلاندو بر روی دیوار چوبی خانه کوبید و در حالی که به سمت او می آمد گفت:شاید اینظور باشد اما من اینجا عجیب تر از رفتار تو در مقابل کائودا و تانیا ندیدم!معنی آن حرف ها چه بود؟

ـ یقین داشته باش در آن موقعیت بهتر از این نمی توانستم ماجرا را ختم به خیر کنم!

هرنو با خشم گفت:چه می گویی؟ اگر اینجا هستیم فقط به خاطر حرف ای بزدلانه ی توست.

گلاندو با آرامش جواب داد:اشتباه می کنی دوست من!

ـ فعلا که اشتباهات تو در این سفر حکم میکند!حتی کائودا و تانیا را از خود تَرد کرد! حال می گویی دیگر مهم نیست چه اتفاقی بیفتد؟

طاقت گلاندو تمام شد ودر حالی که نور فانوس بر نیمی از چهره اش افتاده بود،سمت هرنو آمد و گفت:تانیا و کائودا در حال حاضر با قدم های آهسته به مست ساحل می روند و از این مهلکه ی نافرجام دور می شوند.من آن حرف ها را برای نجات آنها زدم!فکر می کنی برایم راحت بود که در چشم های تانیا نگاه کنم و بگویم همه ی این ها یک حیله بوده است؟در چشم های کسی که بعد از سال ها مرا به محبت گمشده ی زندگی ام بازگرداند!

هرنو از حرکت ایستاد و مثل پتکی که بعد از ضربه ای بی اثر به سنگ های محکم از دست رها شده باشد ساکت ماند.

گلاندو به چشم های حیرت زده ی او نگاه کرد و لحظه ای بعد به خودش آمد و با ناراحتی بر روی صندلی نشست.

کوین به رسم دلجویی در کنار گلاندو نشست و گفت:برای بازگرداندن تانیا و کائودا هر کاری بتوانیم انجام می دهیم اما فعلا باید از این اسارت نجات پیدا کنیم.ارلین از ما چه می خواهد؟منظور او از راه نجات چه بود؟

گلاندو گفت:او فکر میکند ما به تنایج راه گشایی در مورد دو جادوگر آبی رسیده ایم.منتظر شنیدن است!

هرنو پرسید:مگر به نتیجه ای هم رسیده ای که برایش شرح دهی؟

ـ نمی دانم.احساس میکنم هر لحظه به حقیقت نزدیک تر می شوم اما هیچ سرنخی ندارم که به یافته هایم دلگرمی دهد.مهم نیست! ارلین در هر صورت ما را می شکد! پس لزومی ندارد حقیقت را به او بگوییم.

با عزم شجاعانه ای برخاست و درحالیکه از پنجره ی کوچک خانه به حرکت آرام شوالیه ها در دهکده نگاه میکرد گفت:او را همراه خودم با پایان ماجرا خواهم کشاند.

شب با همه ی سختی ها و بی تابی هایش به پایان رسید و نور آفتاب بر دیوار های اتاق بازجویی نقش بست.مدتی گذشت اما خبری از بازجویی نبود.هر سه بعد از ظهر تلخی را در سکوتی تبخ تر گذارندند تا اینکه نزدیک غروب،قفلِ در باز شد و ارلین به همراه سه تن دیگر تلخی انتظار را در زهرِ بازجویی حل نمودند.شاهزاده پشت میز نشست و خطاب به گلاندو گفت:تصمیمت را گرفته ای؟

گلاندو نیز بی درنگ پاسخ داد:بله.حاضرم تمام نتایج به دست آمده را در اختیار شما بگذارم اما در ازای آن می خواهم من و دوستانم را در ادامه ی مسیر،با خود همراه کنید.

ـ تو در موقعیتی نیستی که شرط تعیین کنی اما...

جلوتر آمد و به آرامی گفت:اگر معمای تاریک دو جادوگر ابی را روشن کنی حتما این کار را انجام خواهم داد.

گلاندو ماجرایی خود ساخته و زیرکانه را برای شاهزاده شرح داد.بازجویان با تردید و تعجب به یکدیگر نگاه می کردند و منتظر واکنش ارلین بودند اما او با آرامش مغرورانه ای از گلاندو پرسید:چطور می توانم به تو اعتماد کنم...؟

گلاندو فرصت ادامه ی حرف را به او نداد و گفت:راه دیگری وجود ندارد!نه برای من و نه برای تو!

درست نیست با دست خالی به میناس تریت برگردی.آیا این بازگشت برای پرنس گاندور مایه ی سرافکندگی نیست؟

ارلین به طرز بدبینانه ای به گلاندو نگاه کرد و هرنو ادامه داد: تا مدتی این حرف بر سر زبان ها خواهد افتاد که شاهزاده برای کشتن هموطن خود به شرق دور رفت و بازگشت.

ارلین برخاست و رو به گلاندو گفت:من به دلایل زیادی اینجا هستم.کشتن تو تنها یک هدف کم اهمیت است! تو و دوستانت همراه ما می آیید اما تصمیم نهایی به عهده ی من خواهد بود.

و در لحظه ی بیرون رفتن از اتاق،خاطر نشان کرد:یادت باشد که تو تنها یک اسیر هستی.لرد گلاندو دیگر وجود ندارد!

گلاندو لبخندی زد و گفت:طناب روزگار،همه را در بند می کشد.اما آنچه این بازی نافرجام را به راه انداخته بندِ حرص و طمع پدرت است که هر لحظه بر گریبان او تنگ تر می شود!

هرنو  وکوین از حرف بی مهابای گلاندو ترسیدند و مردّد شدند که مبادا شمشیر ارلین را به سمت آنان بجهاند.اما شاهزاده بدون اینکه حرفی بزند سوار بر اسب شد و گفت:کار ناتمامی در این دهکده هست که باید انجام دهم.بیش از حد به تأخیر افتاده! شما برای حرکت آماده شوید.

لحظه ای بعد،شوالیه ها در کنار یکدیگر آرایش نظامی ایجاد کردند و در حالی که توسنِ اسب های ناآرام خود را در دست گرفته بودند منتظر دستور ارلین شدند.

گلاندو با دیدن سواران مشعل به دست،به طرف ارلین دوید و گفت:چه می کنی؟اینجا چه خبر شده؟!

ـ گفته بودم تصمیم نهایی را من خواهم گرفت.

گلاندو گفت:با کشتن این مردم بی گناه به جایی نمی رسی! بیا با آرامش از این دهکده بگذریم.

ـ نمیتوانم! آن ها بیش از حد دیده اند و شاید بیش از حد زنده مانده اند.

ـ فکر نمیکردم تا این حد پست شده باشی! آن ها حتی فانوس هایشان را در شب برای شما روشن کردند!

ارلین با لحن تند و تیزی گفت:اگر لازم باشد برای ایجاد دلهره در دل های مردم شرقی و تسلیم آن ها پایتخت ایسترلینگ ها را هم با خاک یکسان خواهم کرد.از سر راهم برو کنار!

این را گفت و با حرکت اسبش گلاندو را نقش بر زمین کرد.طوری که جای نعل اسب بر روی سینه ی گلاندو نقش بست.

سپس به جلو حرکت کرد و در عین کشیدن شمشیر فریاد زد:به نام گاندور...دهکده را در آتش بسوزانید!

شوالیه ها به سمت خانه های چوبی مردم هجوم بردندو مشعل هایشان را بر روی سقف خانه ها پرتاب نمودند.بیشتر مردم دهکده در حالیکه کودکان خود را در‌آ‌غوش گرفته بودند،پراکنده شدند و به طرف رشته کوه های آتام فرار کردند.برخی هم با چنگک های کشاورزی و شمشیر های برّنده ی شرقی  مقابل سواران ایستادند.اما ایستادن شجاعانه ی آنها در برابر زره های فولادین و اسب های نیرومند غربی دوام نیاورد.

گلاندو به سختی از روی زمین برخاست و در حالی که بی سلاح،به  سمت ارلین می دوید او را از روی اسب،به زمین زد و گفت:من اجازه نمی دهم اینجا را تبدیل به خاکستر کنی.در این صورت مرا هم همراه این مردم بسوزان تا معمای دو جادوگر آبی را با خودم به گور ببرم!

ظاهرا در یک لحظه همه چیز تغییر کرده بود.هرنو و کوین در کنار گلاندو با عده ای از شوالیه ها درگیر شدند و به سلاح های آنان به نبرد ادامه دادند.خورشید در آستانه ی غروب بود اما رنگ عجیبی داشت.در هاله ای از نارنجی و سفید و گرد و غبار تیره ای که با دودِ برخاسته از خانه های آتش گرفته ترکیب شده بود،بسیار ناآرام نمود می کرد.پرنده های ناشناخته ای در آسمان پرواز می کردند و با صدا های عجیبی شبیه به صدای زاغچه های وحشی فریاد می زدند.

سواران در کوچه پس کوچه های دهکده می تاختند و دود و تباهی را به خانه های چوبی هدیه می دادند.نیزه هایشان در پرتوی زعفرانی خورشید،نور خیره کننده ای را ساطع می کرد.

پایان یک معما

بخش دوم

جلوه ی عجیب کوه ها در غروب،دیدنی بود.گلاندو و ارلین با هم گلاویز شده بودند و هر دو با خشمی آمیخته به ترس،در نبردی تن به تن یکدیگر را بر زمین می زدند و مثل پلنگ های بی رحم،به یکدیگر حمله ور می شدند.و این را خوب می دانستند که زنده ماندن یکی در گروی کشته شدن دیگری است.اما برتری با ارلین بود.چرا که دست های گلاندو دیگر توانایی مقابله با زره و سپر نقره ای او را نداشت.پس در حالی که گریبان ارلین را گرفته بود بر روی زمین افتاد و به او خیره شد.

هرنو و کوین سعی کردند خود را به گلاندو برسانند و او را نجات دهند اما شوالیه هایی که به دورشان حلقه زده بودند،این اجازه را نمی دادند.

ارلین در حالی که گردن گلاندو را با دست می فشرد گفت:می خواستم این سفر را با هم ادامه دهیم.اما حیف شد... تو راه دیگری برایم باقی نگذاشتی!

در میان صدای به هم خوردن شمشیر ها و دودِ برخاسته از سقفِ سوخته ی خانه ها،صدای دیگری هم از دور شنیده می شد.صدای حرکت اسب های تازه نفسی که با نعل های فولادین و سوارانی دلیر به سمت دهکده حرکت می کردند.

لحظه ای بعد،تیر هایی از جانب آنان برخاست و بر گردن دو تن از شوالیه های ارلین نشست.شوالیه ها با ترس و تردید به یکدیگر نگاه می کردند.یکی از آنان نزد ارلین شتافت و گفت:سرورم! عده ای سوار...

ارلین گفت:هر اتفاقی که افتاد سر جایتان بمانید.من آن دو را برای محاکمه در میدان میناس تریت زنده می خواهم.اما قبل از اینکه این مرد(گلاندو)را برای همیشه به مرگ

 بسپارم باید حرف هایی از او بشنوم.حرف هایی که بهتر است در مورد معمای دو جادوگر باشد.

چیزی از کشته شدن آن دو شوالیه نگذشته بود که تیر های آب دیده و تیز پرواز،بار دیگر بر گردن تعداد دیگری از شوالیه ها نشست.اسب های ناآرام با دیدن شوالیه هایی که  بر زمین می افتادند نا فرمان شدند و لحظه ای بعد،صدای زیبای فلوت شرقی به جای تیر های فولادی برخاست.مثل نوری بود که در میان انبوه ابر های تیره چشم نوازی می کرد.یا مثل مهربانی آشنا در بین صد ها مرد خشن.همه چیز برای لحظه ای از حرکت ایستاد و محو صدای اندوهناک و زیبای فلوت شد.حتی ارلین هم گلاندو را رها کرد و به حرکت سواران خیره شد.گلاندو با شنیدن صدای فلوت،لبخندی زد و زیر لب گفت:تانیا...!

 نغمه ی فلوت به پایان رسید و پس سکوتی کوتاه،اسب ها شوالیه های خود را بر زمین زدند و به سمت رشته کوه های آتام  فرار کردند. فریاد کوبنده ای از سواران به گوش رسید و به سانِ رودخانه ای خروشان به شوالیه های ارلین حمله ور شدند.هرنو با خوشحالی صدا زد:کائودا...

مردِ کشتی ساز جواب داد:بله خودم هستم.فکر کردی این نبرد را از دست می دهم و تنهایت می گذارم شکارچی؟

این برای ارلین پایان ماجرا  بود پس در حالی که کشته شدن شوالیه های خود را با چشم هایش می دید به سمت گلاندو دوید و او ر ا نقش بر زمین کرد و لحظه ای که شمشیر خود را برای فرو بردن در سینه ی او بالا می برد،سواری از پشت،تیری به قلب او زد و ارلین در حالی که زره نقره ای اش را خون فرا گرفته بود همه ی خاطرات در پندارش مرور شد.از روزی که دست های مادرش را گرفت و خوب بودن را آموخت و بعد از رفتن او... تا روزی که وارد دربار المار شد و به اینجا رسید.همه را به یاد آورد.پس آخرین نفس هایش را به سختی زد.شوالیه ها با دیدن این صحنه تسلیم شدند و به غرب فرار کردند.

وارث تاج و تخت المار بر روی زمین افتاد و خون اطراف وی را فرا گرفت.گلاندو با حیرت و ناباوری به روبرو نگاه کرد و در کنار جسم بی جان ارلین،پیرمردی را دید که او را می شناخت.او آندین،صاحب کتابخانه ی قدیمی بود.

                                                                    ×××

حال دیگر همه چیز تغییر کرده بود.راهی دور و بی سرانجام که در ذهن گلاندو ایجاد شده بود،بی اختیار محوشد و افق تازه ای در سفر او برای ادامه ی مسیر رخ داد.

گلاندو وی را در آغوش گرفت و گفت:تو اینجا چه می کنی مرد؟

آندین چشمکی زد و گفت:برای تفریح آمده ام.البته نجات دادن شما و کمک به پایان معمایی که در آن گیر کرده ایم را هم مد نظر داشتم.

تانیا آهسته به سمت گلاندو آمد تا نامه ی آن فرد ناشناس را که در واقع همان نامه ی آندین بود به او بدهد.حال فهمیده بود که حرف های گلاندو قبل از اسیر شدن در رشته کوه های آتام برای فریب دادن ارلین و نجات او و کائودا بوده است.پس با لبخند و نگاه معنا داری نامه را به گلاندو داد.گلاندو به پیرمرد نگاه کرد و گفت:این نامه از طرف تو بود! درست است؟

ـ بله.آن را با شاهینِ نامه رسان نزد تانیا فرستادم که اول از همه در ایتلین شمالی با دیگر شاهین ها اشتباه گرفته شود و بتواند به راحتی عبور کند؛و دوم اینکه با تانیا همسفر شوید و بتوانید با کشتی از دریای رون بگذرید.و اینکه خود را به شما برسانم و معما را برایتان روشن سازم.من خیلی فکر کردم و با مطالعه ی کتب قدیمی به نتایج خوبی رسیدم که فعلا توانایی فهم آن را ندارید.حال همه در حیرت به سر می بریم.باید تا فردا صبح استراحت کنیم تا فکرمان آزاد شود.

کوین پرسید:اما چرا انقدر دیر آمدی؟

ـ موانعی برایم ایجاد شد مرد جوان.ابتدا برای یافتن تعدادی از  دوستانم که زمانی شوالیه بودند به راه افتادم و سرزمین های گاندور را از دول آمروت گرفته تا اِمین آرنِن پیمودم تا آن ها را با خود هم پیمان سازم.نقشه ها و نوشته های قدیمی را برداشتم و به سمت شمال حرکت کردیم.با اینکه از کوره راه های ناشناخته و دور افتاده حرکت می کردیم،باز هم با تعدادی از نیرو های امنیتی گاندور درگیر شدیم و دو تن از دوستانم کشته شدند.به هر سختی از ایتلین شمالی عبور کردیم و پس از آن با عبور از داگورلد و سرزمین های کهن به رون رسیدیم.نمی دانم چرا اما در علفزار های رون مورد حمله ی گاو های وحشی  قرار گرفتیم و البته بسیار جالب بود! سرانجام با عبور از دهکده های عجیب و بیشه ی سرد پاییزی به دریای رون رسیدیم و با خرج یک صندوچقه پر از سکه ی طلا،کشتی دزدان دریایی را خریدیم و با آن به سواحل رشته کوه های آتام آمدیم.در آنجا بود که تانیا و کائودا را دیدم و این بهترین اتفاقی بود که در این سفر برایم رخ داد.بدون آنان نمی توانستم شما را پیدا کنم.پس به این دهکده رسیدم و باید اعتراف کنم فکر نمی کردم تا اینجا برسید.سفر ما  بی نتیجه نخواهد ماند پس فکر نکنید که این راه طولانی را بیهوده آمده اید.

گلاندو نفسی کشید و گفت:بله؛من هم این احساس را دارم.

اگر چه خون ارلین در سرخی غروب،می درخشید و ندای بی وارث ماندن تاج و تخت گاندور را سر میداد اما در عین حال،آرامش غریبی در دل همه شکل گرفت.آندین لبخندی زد و در حالی که به خون ریخته شده ی شاهزاده خیره شده بود با لحن تلخی گفت:او را به دریا بسپارید.هرچند امواج ناآرام دریای رون از گرفتن او اکراه دارند اما اینگونه خون گران قدر اودر دریا های بی کران محو می شود.بگذارید این لکه ی سیاه تاریخ گاندور را همینجا به آب ها بسپاریم.برای یافتن او از شهر سفید خواهند آمد.

هرنو با پریشانی گفت:بله خواهند آمد اما نه با کالسکه های سیاه رنگ و آواز سوگواری.با پرچم های سرخ و نیزه های آب دیده خواهند آمد.

آندین خندید و گفت:و این پایان کار آنها خواهد بود.

همه از حرف او تعجب کردند.

هرنو گفت: اگر این خبر به میناس تریت برسد المار لحظه ای برای نابود کردن شرق دور درنگ نخواهد کرد.او با سپاه عظیم خود(اژدهای غرب) به این سرزمین شعله می دمد و در نهایت چیزی جز خاکسترِ اجساد و خانه ها باقی نخواهد ماند.

آندین با تکان های دستش که ناشی پیری بود جلو آمد و گفت:بگذار بیاید! دوره ی او نیز به پایان رسیده است.به زودی زمانی فرا خواهد رسید که گاندور از زیر سلطه ی او رها شده و دوباره از نو متولد شود.حاکمیت المار از اول هم اشتباه بود!

این را گفت و در حالی که آرام شده بود،آن روز شوم را به یاد آورد و گفت:من آنجا بودم.بیست سال پیش،شورای سلطنت پس از چند روز گفتگو و جدال بی فایده،به پیشنهاد من انتخاب پادشاه جدید را به عهده ی مردم میناس تریت گذاشت.این انتخاب،بیانگر اوج رشد و تعالی در جامعه ی گاندور بود.آلندر،برادر المار محبوبیت زیادی در بین مردم داشت و برای همه عزیز بود! از جمله برای من.همه چیز خوب پیش می رفت اما زمانی که معلوم شد همه ی نتایج به نفع اوست و مسلما با حمایت مردم به پادشاهی خواهد رسید،درست در روز انتخابات،کودتای سیاهی رخ داد که سنگ فرش های میناس تریت را با خون بی گناهان تزئین نمود.المار برادر خود را به نیزه کشید و از آن روز به بعد،پرچم های سرخِ استبداد،سپیدی زیبای درخت گاندور را از یاد برد!

این را گفت و اشک در چشم هایش جمع شد.کوین با تعجب گفت:می دانستم کودتایی در آغاز سلطنت المار شکل گرفته اما این اتفاقات...

هرنو پرسید:تو چگونه در آن روز جان سالم به در بردی؟

آندین با ناله ی دردناکی زیر گریه زد و گفت:من آلندر را تنها گذاشتم می فهمی؟از ترس جانم آلندر عزیزم را به حال خود رها کردم!

گریه ی آندین دل سنگ را به درد می آورد و به راستی از روی حقیقت بود.طوری که کسی باور نمیکرد این پیرمرد با آن اراده ی پولادین در حال ناله سر دادن است.او خود را مدام سرزنش می کرد که چرا تا آخر نایستاد و این نامی بود که در تنهایی،خود را با آن صدا می زد «مردِ نیمه راه»

سپس گریه اش را تمام کرد و با جدیّت ادامه داد:همان روز باید تمام می شد.اگر آن کودتای پلید شکل نمی گرفت... و آلندر بر تخت می نشست نه سفر به شرق دوری بود و نه یافتنِ دو جادوگر آبی! اما امروز او می بیند که من وارث پادشاه دروغین را از میان برداشتم!من خون ارزشمند نومه نوری را از جسم پلید او جدا کردم!

هرنو پرسید:اما چرا این ماجرا تا به امروز سربسته باقی مانده بود؟

پیرمرد پاسخ داد:همه ی شاهدان آن کودتا کشته شدند.حتی المار برخی از همراهان خود را که از مهره های کودتا بودند از میان برداشت تا مبادا خبری از جزئیات آن در گاندور پخش شود؛و اینگونه وانمود کردند که کودتا علیه شورای خائنین(شورای سلطنت)بوده.پس از آن هم شایعه ای توسط خود شاه ایجاد شد که آلندر در روز انتخابات توسط جوانی از شرق دور به قتل رسیده است.این هم نقشه ای زیرکانه و حرکتی برنامه ریزی شده بود!

کائودا سَری تکان داد و گفت:چه نیرنگ های عجیبی! آن هم برای رسیدن به قدرت.آن وقت به ما می گویند مردم شرقیِ عجیب.

کوین با ذهنی درگیر به آندین نگاه کرد و گفت:اینجا با یک مشکل بزرگ روبرو هستیم.

نگاه ها به سوی او برگشت و او ادامه داد:ارلین تنها فرزند شاه بود و به عبارت دیگر«تنها وارثی که خون اله سار را داشت»حتی اگر این پایان ماجرا باشد.ما سِیر سلطنت گاندور را دچار وقفه ای بزرگ کرده ایم.

آندین با لحن تلخ و گزنده ای پاسخ داد:گاندور...دوباره تا مدتی به دست کارگزاران اداره خواهد شد .سرانجام،این خبر به فرمانروایان آرنور خواهد رسید و یکی از آنها که به راستی سزاوار پادشاهی باشد بر تخت خواهد نشست.در طی این مدت بسیاری از فرماندهان حتی تعدای از اعضای خاندان سلطنتی به دلیل مخالفت با المار به سرزمین های شمالی تبعید شدند.

سپس نزدیک کوین آمد و در حالی که به او خیره شده بود گفت:خون اله سار هنوز در وجود عده ای پا برجاست و هرگز به طور کامل از روی زمین محو نخواهد شد.این یک تقدیر است! اما به نظر من اینجا نکته ای مهم تر از انچه شما تصور می کنید وجود دارد؛ و آن ارزش و اراده ی فرد است نه خونی که در رگ های او جاری است.این را به عنوان یک پند از من بپذیر شوالیه ی جوان!

گلاندو متحیر از کشتن بی محابای ارلین و بدبین به حرف های آندین به او نگاه می کرد.او مثل فرمانروایی حرف می زد که انگار می خواهد  وارث گاندور را تعیین نماید.این تصویر بلند پرواز از آندین در ذهن گلاندو نقش بست و این حرف مدام در ذهنش تکرار می شد«من خون ارزشمند نومه نوری را از جشم پلید او جدا کردم»