حلقه داوری (نقد فن فیکشن)

تعداد پست‌ها: 54

با سلام به همه دوستان

با توجه به استقبالی که بخشی از کاربران آردا نسبت به نوشتن فن فیکشن از خودشون نشون دادن، و نیز با توجه به اینکه تاپیکی منحصرا برای نقد نوشته های دوستان وجود نداشت، و صد البته با توجه به اهمیت مقوله ی نقد در همه ی حیطه های هنری و تاثیر اون در بالندگی و رشد استعدادها، تصمیم گرفتیم تاپیکی در این راستا ایجاد کنیم تا محلی باشه برای بحث و تبادل نظر درباره داستان دوستان...

باشد که نواقص و مزایای نوشته هامون رو به درستی نقد کنیم و برای بهبود آثارمون تلاش بیشتری بکنیم. منتظر نظرات دوستان هستیم.

ممنونم و موفق باشید. :| :|

ببخشید جناب اله ماکیل،یعنی نوشته های بخش کتاب سرخ سرحد غربی مورد نقد قرار میگیره؟یا هر بخش دیگه یی؟و کی قراره نقد کنه؟ :|

ببخشید جناب اله ماکیل،یعنی نوشته های بخش کتاب سرخ سرحد غربی مورد نقد قرار میگیره؟یا هر بخش دیگه یی؟و کی قراره نقد کنه؟ :|

سلام به شما.

همونطور که میدونید برای نقد نوشته های کتاب سرخ سرحد غربی که به صورت رول پلینگ نوشته شدن، تاپیک حلقه ی داوری (نقد رول) رو داریم، وبرای نقد نوشته هایی که به صورت فن فیکشن انفرادی نوشته میشن و غالبا هم در تالار سرزمین میانه هستن، این تاپیک رو ایجاد کردیم.

اما در مورد اینکه چه کسی قراره نقد بکنه، خودمون قراره نقد کنیم. درسته که منتقد شش دانگ نیستیم ولی میشه در مورد داستان های همدیگه نظر داد و از نظرات همدیگه استفاده کرد تا مهارت و تسلطمون بر نوشتن از این طریق افزایش پیدا کنه.

تایپک خوبیه.امید وارم همه ازش استفاده کنن

شکوفا شدن حس نویسندگی از همین قدم های کوچیک شروع میشه.گاهی وقتا یک نظر،نقد و پیشنهاد نویسنده رو تشویق به نوشتن یک فن فیشکن خوب میکنه

بیایید آثار همدیگرو از دو بعد فنی و درون مایه نقد کنیم.چون من بار ها دیدم فن فیکشن هایی نوشته شده که ماجرا های زیبایی رو در خودش جا داده و نوآوری های زیادی داره اما از نظر فنی زیاد مناسب نیست.تاحدی که عدم وجود قواعد دستور و نوشتار از زیبایی درون مایه هم کم میکنه.و برعکس... بعضی از فن فیکشن ها با فن خوبی نوشته شدن اما بعد از خوندن چند صفحه حوصله بر نمود میکنن چون دورن مایه و ماجرای جالبی ندارن.

Aiya Arda

با سلام خدمت دوستان آردایی

قبل از هرچیز از اله ماکیل گرامی سپاسگذاریم که این تاپیک رو تشکیل دادن. واقعا جای همچین تاپیکی خالی بود. این مساله باعث میشه که اگر کسی بخواد از نوشته ای نقد کنه اول بره نوشته رو کامل بخونه بعد بیاد نظرش رو به صورت انتقاد. تاکید میکنم **انتقاد** نه بی احترامی و توهین و ضعیف جلوه دادن زحمات دوستان بیاد و حرفهاش رو بزنه. این کار هم سازنده و هم آموزنده خواهد بود. امیدوارم در اینجا شاهد انتقادهای سازنده و درستی باشیم و تبدیل به محیط جدال نشه انشاالله. بعد از این عرایض اعلام کنم که با سخنان دوست گرامی ما جناب سکرت ویزارد کاملا موافقم امیدوارم که فن فیکشن ها مسیر درستی رو انتخاب کنن هم از نظر درون مایه و شرح داستان هم از نظر کاراکتر سازی و هم از نظر وابستگی وبه پایه و اساس کارهای استاد تالکین و هم از نظر توصیفات و فضا سازی های صحیح بهتر و بهتر بشن.

من به شخصه تاپیک و فن فیکشن بازگشت ملکور رو ادامه دادم . متاسفانه مشکلاتی باعث خوابیدن این داستان شده بود بعضا به بیراهه هم رفته بود گلد بری و تام بامبادیل بیشتر توش بود تا ملکور که با دیدن این پست ها تصمیم گرفتم کار رو ادامه بدم. هرچند چند وقته که شرایط اجازه ی نوشتن بهم نداد اما از همون خط اول تا آخر کار رو میدونم که چه برنامه ای در کاره. این از بازگشت ملکور.

تاپیک و فن فیکشن بعدی در تالار ایفای نقش قرار داشت و مضمونشم سفر به سرزمین میانه بود که با دیدنش من به این نتیجه رسیدم که قابلیتش توی فن فیکشن بارها بهتر از بودنش توی تالار ایفای نقشه. پس به همین دلیل و با هماهنگ کردن با بزرگان و صاحب نظران آرداییمون این داستان رو آغاز کردم.همونطور هم که ملاحظه میکنین دوستانی مثل جناب لرد اکساندر سان و خصوصا بانو منصوره نیز بنده رو همراهی کردن.(ازشون کمال تشکر رو دارم) . در کل قبول دارم که نوشته های بنده خالی از اشکال نبوده و نیست و نخواهد بود اما از این به بعد این تاپیک جدید نقد، کار رو برای ما هم آسونتر میکنه.

از دوستان خواهشمندم نقدی اگه دارند درست و سازنده باشه و جنبه ی توهین و تمسخر و کم جلوه دادن فعالیت اعضا رو نداشته باشه. محیط محیطی دوستانه س لذا اگر خواستید نقدی هم به نوشته ای بکنین توجه داشته باشین که دوستی ها از بین نره .

موفق باشید دوستان

Tenn Enquetielva Melonin

با سلام خدمت آردایی های عزیز...

اول یک تشکری از جناب اله ماکیل بکنم بابت ایجاد چنین تاپیکی...

فن فیکشنی که من حدود دو سال پیش نوشتم (به نظرم خودم) با استقبال تقریبا خوبی مواجه شد. داستان فن فیکشن "سفر به شرق و جنوب دور" از دو سال قبل از ارباب حلقه ها شروع میشه و در شش سال بعد از آن ماجرا ختم میشه. داستان به شهر دیل و اسگاروت و نبرد دیل در سال 3019 می پردازد و نهایتا به ماجراجویی بارادیل در سرزمین های رون و شرق کارنن و هاراد و اومبار ختم می شود.

یکی از بزرگ ترین مشکلاتی که فن فیکشن ایجاد می کند(بازم به نظر خودم) این است که با متن و داستان اصلی خود نویسنده تداخل ایجاد می کند ... برای رفع این مشکل من از شخصیت های اصلی خود تالیکن خیلی کم استفاده کردم و یا به خلق شخصیت پرداختم یا از شخصیت های بدون توصیفی مثل داین پاآهنین , براند , بارد دوم و ... استفاده کردم. راه دیگری که نیز برای حل مشکل اندیشیدم این بود که داستان در سرزمین هایی اتفاق بیفتد که استاد تالکین هیچ توصیفی از آنان به میان نیاورده و جای مانور زیادی برای نوشتن فن فیکشن داشته باشند.

دلیل اصلی که من این فن فیکشن رو نوشتم این بود که خودم به شخصه علاقه ی زیادی به سرزمین های ناشناخته و آن جاهایی که در نقشه ها نیستند , دارم.

حالا من "سفر به شرق و جنوب دور" را دوباره دارم با تغییراتی در متن و توصیف ها و کاراکتر ها و محاورات(که توضیحات کامل آن در خود تاپیک آمده) و متن را طولانی تر می کنم و به کمک دو نفر از دوستان بسیار عزیزم جناب تور و جناب آر-فارازون {تاحالا این دو بزرگوار زحمت ویرایش و نقد داستان را در پ.خ به عهده گرفتند} سعی می کنم که متن بی نقص تر از داستان اولیه باشد که دو سال پیش به اتمام رسید.امیدوارم این تاپیک جای مناسبی برای نقد و بررسی سایر اعضای فروم در صورت تمایل به بهبود دادن داستان باشد.

با تشکر

خب ممنونم از استقبال دوستان.

پیشنهادی که دارم اینه که برنامه ای بذاریم برای نقد فن فیکشن های دوستان و ترتیبی اتخاذ کنیم که مثلا به صورت جلسه ای، یک بار به نقد فن فیکشن سفر به شرق و جنوب دور، یک بار به نقد فن فیکشن بازگشت ملکور، یک بار به نقد فن فیکشن بانوی بره تیل و... بپردازیم.

فکر میکنم این روش بهتر باشه تا اینکه به صورت آشفته هر کدوم از دوستان در مورد فن فیکشن های مختلف و بدون ترتیب نظر بدن. روش نقد رو هم میتونیم همونطور که کاربر عزیز The Secret Wizard اشاره کردن، به صورت دو شاخه ی نقد محتوایی و درون مایه ای و نقد فنی و نگارشی قرار بدیم.

اگه دوستان موافق هستن، اولین داستان رو انتخاب کنیم و در موردش نظر بدیم. برای این انتخاب میتونیم تاریخ تقدم و تاخر استارت فن فیکشن ها رو ملاک قرار بدیم، ینی اولین فن فیکشنی که استارت خورده. اگه پیشنهادی دیگه ای دارن دوستان مطرح کنن. :|

...اگه دوستان موافق هستن، اولین داستان رو انتخاب کنیم و در موردش نظر بدیم. برای این انتخاب میتونیم تاریخ تقدم و تاخر استارت فن فیکشن ها رو ملاک قرار بدیم، ینی اولین فن فیکشنی که استارت خورده. اگه پیشنهادی دیگه ای دارن دوستان مطرح کنن. :|

پبشنهاد من اینه (همونطور که خودتون گفتید) با زمان پیش بریم، یعنی از اولین فن فیکشن یه زمانی رو درنظر بگیریم (بنظر من مناسب ترین تقسیم بندی ساله)، به ترتیب تقدم زمانی آثار رو بررسی کنیم و درکنار بررسی اون آثار به طور مجزا؛ درنهایت نقص ها و نقاط قوت اون بازه ی زمانی رو اعلام کنیم. اینطور که (مثلا) در فن فیکشن های سال 89 چه خصوصیاتی غالب بوده، آیا بین فن فیکشن های اون سال وحدت موضوعی بوده یا نه، نوشته های اون سال نسبت به سال قبل چه نقاط قوت و نقاط ضعفی دارن، اتفاقاتی مثل اکران فیلم ها چه تاثیری بر فن فیکشن های اون سال داشته و ... .

سوالی داشتم، قصد دارید فن فیکشن هایی که ادامه پیدا نکردند و بعضا نویسنده دیگه فعالیتی در سایت نداره رو هم بررسی کنید؟

پبشنهاد من اینه (همونطور که خودتون گفتید) با زمان پیش بریم، یعنی از اولین فن فیکشن یه زمانی رو درنظر بگیریم (بنظر من مناسب ترین تقسیم بندی ساله)، به ترتیب تقدم زمانی آثار رو بررسی کنیم و درکنار بررسی اون آثار به طور مجزا؛ درنهایت نقص ها و نقاط قوت اون بازه ی زمانی رو اعلام کنیم. اینطور که (مثلا) در فن فیکشن های سال 89 چه خصوصیاتی غالب بوده، آیا بین فن فیکشن های اون سال وحدت موضوعی بوده یا نه، نوشته های اون سال نسبت به سال قبل چه نقاط قوت و نقاط ضعفی دارن، اتفاقاتی مثل اکران فیلم ها چه تاثیری بر فن فیکشن های اون سال داشته و ... .

سوالی داشتم، قصد دارید فن فیکشن هایی که ادامه پیدا نکردند و بعضا نویسنده دیگه فعالیتی در سایت نداره رو هم بررسی کنید؟

در مورد نظرتون باید بگم که خیلی تقسیم بندی جامعی نیست به نظرم. ینی بحث خیلی کلی میشه اگه بخوایم این معیار رو مد نظر قرار بدیم. من نظرم اینه که داستان ها رو به صورت مجزا مورد بررسی قرار بدیم، بعد میتونیم به روشی که شما گفتید هم امتحان کتیم.

بله. ولی اولویت ما داستان هایی هست که تموم شده، ادامه داره، و در آخر داستان هایی که نیمه کاره مونده.

با سپاس از اله ماکیل عزیز

فقط یک سوال پیش میاد اونم اینه که آیا با پرداختن به نقد فن فیکشن های قدیمی و تموم شده وقفه ای ایجاد نمیکنه با وجود اینکه فن فیکشن هایی هم اکنون فعالن درصورت بروز اشتباهاتی ازشون دوباره این اشتباهات تکرار میشه اشکالی نداره بیایم از کوتاه ها و فعالها شروع کنیم؟ منظورم اینه که اشکالات دارن روز بروز بیشتر میشن اما فن فیکشن های بسته شده و به اتمام رسیده که تغییری نمیکنن. جایی نمیرن. به قول معروف جلوی ضرر رو هرجا بگیری منفعته. ضمنا ممکنه بررسی فن فیکشن های آغازشده ی اخیر سریعتر به اتمام برسه در صورتی که فن فیکشن های بلند تر زمان زیادی لازم داشته باشه. اگه بخوایم از کوتاه ترینشون شروع کنیم خیلی سریعتر میتونیم کار رو تموم کنیم و در صورت ادامه مطالبشون این اشکالات رفع شده پیش خواهند رفت.

بعد میشه به داستانهای بلند تر بیشتر پرداخت. و نهایتا چاره ای برای فن فیکشن های تعطیل شده و خوابیده یافت.

البته یک پیشنهاد مشابه سخنان قبلی دوستان هم داشتم که هرچه زودتر فن فیکشنی رو برای مطالعه ی دوستان و منتقدین گرامی صاحب نظر در آردا مشخص کنین که بعد از مطالعه بیان و نظراتشون رو بفرمایند. یک زمان یک هفته ای شاید بد نباشه.یعنی هر هفته یه فن فیکشن. چطوره؟

با سپاس از اله ماکیل عزیز

فقط یک سوال پیش میاد اونم اینه که آیا با پرداختن به نقد فن فیکشن های قدیمی و تموم شده وقفه ای ایجاد نمیکنه با وجود اینکه فن فیکشن هایی هم اکنون فعالن درصورت بروز اشتباهاتی ازشون دوباره این اشتباهات تکرار میشه اشکالی نداره بیایم از کوتاه ها و فعالها شروع کنیم؟ منظورم اینه که اشکالات دارن روز بروز بیشتر میشن اما فن فیکشن های بسته شده و به اتمام رسیده که تغییری نمیکنن. جایی نمیرن. به قول معروف جلوی ضرر رو هرجا بگیری منفعته. ضمنا ممکنه بررسی فن فیکشن های آغازشده ی اخیر سریعتر به اتمام برسه در صورتی که فن فیکشن های بلند تر زمان زیادی لازم داشته باشه. اگه بخوایم از کوتاه ترینشون شروع کنیم خیلی سریعتر میتونیم کار رو تموم کنیم و در صورت ادامه مطالبشون این اشکالات رفع شده پیش خواهند رفت.

بعد میشه به داستانهای بلند تر بیشتر پرداخت. و نهایتا چاره ای برای فن فیکشن های تعطیل شده و خوابیده یافت.

البته یک پیشنهاد مشابه سخنان قبلی دوستان هم داشتم که هرچه زودتر فن فیکشنی رو برای مطالعه ی دوستان و منتقدین گرامی صاحب نظر در آردا مشخص کنین که بعد از مطالعه بیان و نظراتشون رو بفرمایند. یک زمان یک هفته ای شاید بد نباشه.یعنی هر هفته یه فن فیکشن. چطوره؟

حرفتون کاملا منطقی و به جا بود. درسته، به نظرم این کار رو بکنیم بهتره. پس خودتون یه زحمت بکشید و یه داستان رو پیشنهاد بدید تا کسایی که مایلند تو نقد شرکت کنن شروع کنن به مطالعه.

ممنونم. :|

بسیار خوب خوشحالم که قبول کردید.

خب همونطور که بنده متوجه شدم ما در تالار سرزمین میانه که مربوط به فن فیکشن هستش نه(9) تا فن فیکشن داریم و یه فن فیکشن هم در تالار ایفای نقشه فعلا که امیدوارم منتقلش کنن به سرزمین میانه انشاالله.

خب فن فیکشن های فعال ما از این قراراند:

1)سفر به شرق و جنوب دور

2)رازدو جادوگر آبی

3)بانوی بره تیل

4)بعد از حلقه

5) بازگشت

6)بازگشت ملکور

7)سفر به سرزمین میانه- که این مورد اخیر در تالار ایفای نقش قرار داره فعلا

یک فن فیکشن غیر فعال و میشه گفت تعطیل شده هم داریم که نام تاپیک هست: نماینده ی گوندور

دو فن فیکشن دیگه هم هستن که عملا هنوز آغاز به کار نکردن بلکه فقط بحثهایی برای آغاز شدنشون صورت گرفته کا بدین شرح اند:

1)ادامه ی تاریخ سرزمین میانه

2)بازگشت سائورون

در اینجا هم لازمه یک نکته رو اطلاع بدم خدمت عزیزان اینکه تاپیک فن فیکشن سفر به شرق و جنوب دور از کاربر بارادیل سربازی از دیل گرامی درواقع تمام 9 فصلش به اتمام رسید اما متاسفانه کوتاه و سریع این داستان زیبا و شیوا تموم شده بود لذا ایشان لطف کردند و از فصل اول شروع به بازنویسی مجدد و ادامه ی داستان نمودند. جاداره در اینجا ازایشون تشکر کنم.

دوستان چیزی از قلم افتاده بفرمایین تا ویرایش کنم. ممنون.

خب برگردیم به انتخاب فن فیکشن اول که باید بررسی بشه.

راز دو جادوگر آبی به همراه سفر به سرزمین میانه و بعد از حلقه در میان فن های فعال از حجم کمتری فعلا برخوردارن که میشه از این سه آغاز کرد. البته از بین این سه فن فیکشن در اولویت اول راز دو جادوگر آبی چون یک صفحه هستش پس من این تاپیک رو پیشنهاد میدم. بعد از این تاپیک در اولویت دوم سراغ فن فیکشن سفر به سرزمین میانه میریم چونکه تقریبا میشه گفت هرهفته فعاله و سپس سراغ بعد از حلقه میریم که گویا اخیرا چیزی نوشته نشده هنوز پس وقت داریم همچنان. انشاالله بعد از اون هم به ترتیب زیر دوستان پذیرا باشن:

راز دو جادوگر آبی اولویت اول

سفر به سرزمین میانه اولویت دوم

بعد از حلقه( بدلیل فعالیت در حجم کم ) اولویت سوم

بازگشت ملکور اولویت چهارم

بانوی بره تیل اولویت پنجم

بازگشت اولویت ششم

سفر به شرق و جنوب دور اولویت هفتم

نماینده ی گوندور اولویت هشتم

ادامه ی تاریخ سرزمین میانه اولویت نهم

بازگشت سائورون اولویت دهم

خب همانطور که مستحضرید تاپیکهای فوق به ترتیب : فعال کم حجم- فعال پر حجم – غیر فعال و نیمه کاره- هنوز آغاز نشده اولویت بندی شده. امیدوارم مقبول باشه. حال منتظریم که جناب اله ماکیل گرامی تشریف بیارن و بفرمایند که بازه ی زمانی مطالعه و بررسی از کی تا به کی آغاز میشه و ادامه داره.

بفرمایید:

خیلی ممنونم از توضیحات مبسوط و مفصل آرماندوی عزیز.

من چیزی نمیبینم که به توضیحاتشون اضافه کنم. پس اولویت اولشون رو انتخاب میکنم. از دوستانی که مایلن تو بحث ما شرکت کنن تقاضا دارم تو یه بازه زمانی سه روزه داستان راز دو جادوگر آبی رو بخونن، نقطه نظراتشون رو در نظر بگیرن تا ایشالله بعد از سه روز در موردش صحبت کنیم.

یکم زیاد نیست؟من الان تا سر کتابخانه ی قدیمی خوندم و نقد کردم.فکر کنم چون تابستونه وقت بشه تو مدت کمتر

راز دو جادوگر آبی که هنوز تموم نشده :| هنوز چند قسمت دیگه داره

اگه میخوایید در عین اضاف شدن به داستان،شما میتونید نقد رو انجام بدید

خب من با اجازه نظر و نقد خودم رو در مورد داستان راز دو جادوگر آبی میذارم.

*اول از انتخاب اسم بگم.کلمه ی "راز" به خودی خود مرموزه.کنار "دو جادوگر آبی" هم هست که دیگه کلا معمایی هست.میتونه خواننده رو کنجکاو کنه و به سمت خودش بکشونه!

*قسمت مقدمه بهتر بود از ابتدای داستان جدا بشه که مشخص بشه متن خود داستان از کجا شروع میشه.

*تو مقدمه اشتباها "دورک ثروتمند "نوشته شده.فکر کنم منظور دوک بوده دیگه؟

*تو داستان اشاره یی به "دوک" و "شوالیه" شده.خب اینا یکم فضای داستان رو از داستان های قبلی تالکینی دور کرده و بیشتر آدم رو یاد ادبیات اروپا(دقیقا یادم نیست کدوم کشورا و چه زمانی)میندازه.البته این یه ایراد نیست.شاید این ظرافتی بود که نویسنده به عمد و آگانه به خرج داده :|

*تو پست دوم..."گلاندو با لحن خوشی گفت"...بهتر بود لحنش مشخصتر بشه.مثلا مشخص میشد که منظور از خوشی چیه!شادی،سرخوشی یا مهربانی و...

*تو پست سوم بهتر بود یکم بیشتر فکر کنن.مخصوصا هرنو که گفت کارهای مهم تری دارم.بنظرم یکم زود قبول کرد.

*پست پنجم...اشتباه تایپی تو جمله "آراماش خاصی در آن میافت"....یک جا هم واژه "جرئه جرئه" رو دیدم که درستش جرعه جرعه هست.

*در کل داستان نثر دل نشین و روون و زیبایی داره که مشخصه با اطلاعات نوشته شده و روش هم وقت گذاشتن.

موضوعش هم چیزیه که کم بهش پرداخته شده و تقریبا بکره.به نظرم برای نوشتن فن فیکشن موضوع کاملا مناسبیه.

توصیفات حالات و مکان و حوادث هم به نظرم به جا و به اندازه ست.

با تشکر و آرزوی موفقیت برای نویسنده...:|

با سلام خدمت دوستان آردایی

این بخش رو با قسمت اول انتقاد و پیشنهادات و تعریفات از نوشته ی راز دو جادوگر آبی آغاز شده توسط کاربر سکرت ویزارد که اسمشون هم بی ارتباط به فن فیکشنشون نیست رو آغاز میکنم.

قبل از هرچیز این نکته رو خدمت دوستان عرض کنم که بنده خودم هم مشغول نوشتن توی آردا هستم و اعتراف میکنم که قبل از این هم چیزی به عنوان داستان و فن فیکشن ننوشتم و کلا رشته ی تحصیلیم هم فنی مهندسی بوده و با ادبیات در کل میونه ی خوبی نداشتم اما آشناییم با آردا سبب شد که بخوام این فن رو یاد بگیرم و آغاز کنم و نخست با نوشتن فن فیکشن سفر به سرزمین میانه آغاز شد که بعدها به سمت بازگشت ملکور تغییر مسیر دارم چون میخواستم شانسمو توی اون داستان هم امتحان کنم. البته نوشته هام قطعا پر از انتقاد خواهد بود پس این انتقاد از سکرت رو به پای برتر دونستن نوشته های خودم تلقی نکنین چون اینگونه نیست.

برای قسمت اول انتقاداتم در فن فیکشن راز دو جادوگر آبی باید این تعریفات رو عرض کنم که زیاد در داستان کلی گویی نشده . همین عمل باعث برتریت این فن فیکشن نسبت به نوشته هایی مشابه هم هست اینکه داستان رو به صرف کلی گویی گذرا از روی مسائل و جریانات و توصیفات داستان عبور کنه چونکه کلی گویی باعث سرعت گرفتن در داستان و عدم احساس رضایت در خواننده میشه اینکه حس و حضور خواننده در محیط داستان تداعی نشه. خب این خودش یک نوع ضعفه که خوشبختانه در فن فیکشن راز جادوگر آبی پدیدار نشده. این داستان از حس های مختلفی هم بهره بردا و صرفا به حس بینایی و توصیفات بصری متکی نبوده بلکه در طول داستان میبینیم که نویسنده از حس هایی مثل حس بویایی و شنوایی و حتی لامسه و تاثیر باد بر صورت و غیره و همینطور از همه مهمتر به تصویر کشیدن حس ششم یک پیرمرد دنیا دیده نسبت به دریای طوفانی و غیره ... خواننده رو وادار به تصویر سازی و حتی ورود به دنیای مجازی داستان میکنه. این برتری توصیفات حس های ششگانه واقعا خوب و تحسین برانگیز بود پس جای انتقاد رو بر ای نوشته های نیمه حرفه ای اینچنینی میبنده. در کل تا بدینجا متن متنی غیر توصیفی نبوده به نظر بنده چرا که در طول داستان ایت توصیفات هنر مندانه قابل تشخیص و مشهوده البته این نکته رو هم اضافه کنم که افراط در توصیفات هم نداشته تا بدینجا چرا که این افراط در توصیف باعث افزایش بی رویه ی حجم داستان و ایجاد خستگی در خواننده و حتی کمتر شد تاثیر داستان میشه. پیشنهاد میکنم توصیفات به همین حد متعادل پیش بره چراکه بدون توصیف هم داستان تاثیر گذاریش کمتر میشه باز و اینکه لذت کشف و تفکر رو از مخاطب میگیره حتی اجازه ی همراهی و دخیل شدن خواننده و ایجاد حس متقابل نسبت به داستان رو ازش میگیره. پس تعادل همینطور که هست حفظ بشه خیلی خوبه.

یکی از انتقادات در مورد ریتم داستانه که خودم در فن بازگشت ملکور باهاش درگیرم و موجب برانگیخته شدن اعتراضات هم شد بعضا چرا که ریتم داستان پس از دو یا سه موضوع و پست تغییری نمیکنه پس خواننده بطور ناخودآگاه احساس میکنه جای یه اتفاق جدید و یه تلنگر به داستان و وارد شدن یه هیجان به جریان کار میتونه ترغیب بیشتری ایجاد کنه در حالی که اگه نوشته همینطور ادامه داشته باشه مخاطب یا از خوندن خسته میشه یا کلا بیخیال ادامه دادن داستان میشه که این یکی از نقاط ضعف داستانه . امیدوارم ریتم ثابت داستان ادامه نداشته باشه مثلا وارد شدن شوالیه های سفید در ساخل و نجات جان ماهیگیران یک تلنگر و تغییر ریتمی کوتاه بود که خواننده رو در مقابل یک جریان پیش بینی نشده قرار میده که این خودش یک امتیاز در این داستانه. وحالا انتقاد این قسمت اینه که این داستان داره ادامه پیدا میکنه پس لازمه این جو سنگینی که روی مجهولات و شخصیتهای داستانه برداشته بشه و خواننده بیشتر با شخصیتها و کاراکتر ها ارتباط پیدا کنه. حتی گلاندو نیز که در ابتدای داستان انتظار میره بیشتر شناخته بشه و حتی ممکنه در ذهن خواننده این انتظار پیش بیاد که قهرمان داستان و کاراکتر اصلی همین گلاندو باشه که متاسفانه دیده میشه که از توصیف بیشتر به این شخص کاسته میشه در صورتی که داستان با گالاندو آغاز میشه. توصیفات در مورد گالاندو کمتر بود در آغاز داستان و اگه قرار باشه شخصی کاراکتر مهمتر باشه باید معرفیش هم بیشتر باشه. در مورد توصیفات ظاهر افراد امتاز کمتر میشه چرا که بخوبی بهش پرداخته نشده همین ضعف در مورد آغاز کردن داستان سفر به سرزمین میانه بنده هم وارده تازه به شدت بیشتر هم این انتقاد و اعتراض وارده در مورد نوشته ی بازگشت هم چون با آینور طرف بودم ظاهر بخصوصی رو نمیتونستم توصیف کنم چون تقریبا توی کارهای تالکین هم پوشیده س این توصیفات(البته تقریبا). به همین دلیل این انتقاد رو کردم وبه لحن پیشنهادی مطرح میکنم که برتریت و کانون توجه بودن یک کاراکتر رو بهتره با مشخص تر کردن در توصیفات و تعاریف نسبت بهش بیشتر کنیم تا خواننده بتونه تشخیص بده که شخصیت تعیین کننده در داستان کیه. البته اگه شخصی مورد نظر نویسنده باشه. چون مکنه داستان مثل سیلماریلیون پیش بره که قهرمانان زیادن و تعیین کننده ها هم همینطور. مثل لوتر نیست که حول تاثیر فرودو و هابیت ها بر زندگی بقیه و یا فعالیت های چند نفر تعیین کننده خلاصه بشه.

برای قسمت اول انتقاداتم در این نوشته ی موثر و گیرا و تحسین برانگیز راز جادوگر آبی این رو عرض کنم که شرع عالی ای داشت چرا که خواننده رو معطل و سرگردان توضیحات نکرد و مستقیما رفت سر اصل مطلب و با شروعی ناگهانی خواننده رو بلاجبار وارد داستان میکنه که جای تحسین و تشکر داره. در مورد ایجاد سوال در ذهن خواننده و ترغیب به خواندن بیشتر خوب عمل کرده. در مورد شرایط خوب مطالعه شده و اسامی تالکینی و جغرافیای تالکینی درش دخیله همین جای تقدیر داره. با توصیفات حسی کار رو شروع کرد به طوری که مثل آغاز یه فیلم وارد داستان میشی که این هم عالی بود. و در آخر این بخش از انتقادات عرض کنم که وظیفه و هدف داستان رو به صورت یک طرح کلی بیان میکنه و به مخاطب میفهمونه که داستان در مورد چیه و وظیفه ی داستانش چیه که این هم به نوبه ی خود عالیه.

در پایان امیدوارم این کار از خود سکرت ویزارد گرامی باشه و از کارهای نویسنده ی دیگه ای طبعیت نکرده باشه چون واقعا در این فن نویسندگی برای جوانی مثل ایشون خوب عمل کرده. ازشون تشکر میکنم واسه این فنفیکشن خوبشون. امیدوارم هرچه زودتر و بیشتر شروع به نویسسندگی کنن دوباره.

منتظر بخش دوم عرایض بنده هم باشید دوستان

با سپاس از همه

با سلام و عرض خسته نباشید خدمت جناب secret wizard عزیز... بی مقدمه سراغ بحث میریم :|

1- توصیف های داستان بسیار متعادل هست و این یک امتیاز مثبت و تاثیرگذار در داستانه...

2- سعی کن به جای "شوالیه" از کلمه ی "شهسوار" استفاده کنی و دوک رو کلا حذف کنی به جاش یا چیزی استفاده نکن یا در صورت نیاز از کلمه ارباب استفاده کن.

3- این مورد بستگی به نظر و ترجیح خودت داره و اونم اینه که اگه مشکلی با این قضیه نداری دیالوگ ها بعضی جا ها حالت محاوره ای بگیرند. مثلا دیالوگ های گالاندو با اشخاصی در سطه خودش رسمی تر باشه و مثلا با تکاور ها یا رفقاش محاوره ای تر باشه.

4- سعی کن اسما رو تالکینی تر کنی مثلا جرالد و پیتر و اینا به جو سرزمین میانه نمی خورن , از اسمایی مثل آنبورن و برگوند و تارکیل و ... استفادع کن

بقیه نکات رو هم که منصوره و آرماندو به خاک و خون کشیدن و چیزی واسه من باقی نذاشتن :|

چند تا توصیه

1- این یکی رو حتما خودت در ادامه ی داستان در نظر داری ... سعی کن به شرق جنبه ی پر رمز و راز و پر از عجایب{اما به صورت افراطی نه} بدی ... مثلا شرق تو دنیای واقعی خودمون اینطوریه یا ایسوس در داستان نغمه ی یخ و آتش... مثلا اینکارو می تونی با اضافه کردن حیوانات عجیب و غریب انجام بدی.

2-اگه تونستی یه نقشه واسه شرق بکش ... همونی که تو کتاب خانه ی تول فالاس هست رو تو ذهن خودت مجسم کن و رو کاغذ پیاده کن بذارش رو پست بعدیت. میدونم مشکله ولی ممکنه :|

سلام به همگی.

ممنونم از همه ی دوستان بابت نقدهایی که به داستان راز دو جادوگر آبی وارد کردن.

منم بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب.

محتوای داستان از نظر من (مثل خیلی از دوستان دیگه) جذاب و کنجکاوکننده ست. همه ی ما در مورد این دو جادوگر سوالات زیادی داشتیم و داریم؛ اما چون هیچ کجای داستان ها به تفصیل اشاره ای به این دو تن نشده، ما به همون گمانه زنی ها اکتفا کردیم. پرداختن به این موضوع هم ریسک به حساب میاد و هم امتیاز بزرگی محسوب میشه، به دلایل زیادی که من دیگه واردش نمیشم.

اما پرداختن به موضوعی که بهش اشاره ای نشده یه بحثه، چگونگی پرداختن به این موضوع یه مسئله دیگه ست. اینکه نویسنده این داستان تصمیم گرفته فن فیکشن خودش رو با این موضوع ادامه بده، درست. سوالی که پیش میاد اینه که: حالا میخواد چطوری تو این داستان ازشون استفاده کنه؟ برخورد سردستی و ساده این بود که گلاندو و همراهانش برن این دو جادوگر رو پیدا کنن و بعد از پیدا کردنشون کمی توصیفشون کنن و در نهایت این دو تن درگیر ماجرایی بشن و در گیرودار این پروسه، کمی از غباری که روی این دو شخصیت نشسته زدوده بشه و ما بتونیم حداقل یه تصویری از مایار تو ذهنمون ایجاد بکنیم. هوشمندی نویسنده در اینجاست که به همین حد اکتفا نمیکنه. توضیح میدم.

دوران چهارم به بعد، دوران فراموش شدن اساطیر و افسانه های سرزمین میانه و واقع گرایانه تر شدن زندگی مردم آرداست. دوران باستانی الف ها، شکوه نومه نور و سلحشوری های دوران سوم سپری شده و زندگی از نمودها و جلوه های حضور و دخالت نیروهای برین یا موجوداتی که به نوعی پیوندی عمیق تر با این نیروها داشتن (منظورم الف هاست) عاری و خالی شده. دوران حکومت انسان ها فرا رسیده و همین موضوع، برای ما که طرفداران دنیای تالکین هستیم کمی دلگیر کننده ست. ما دوست داریم در هر برهه از تاریخ آردا (اگر ادامه پیدا میکرد) ردپایی از جلوه های اساطیری فراموش شده رو لمس کنیم و ببینیم. یادآوری دوران های گذشته برامون شیرینه، به همین خاطره که اکثر اعضای این فروم، اونایی که مطالعه جامع تری از آردا دارن، دوران اول رو بیشتر دوست دارن. این نگاه به داستان های تالکین باعث میشه هرجا که صحبتی از تاریخ شکوهمند گذشته و یا حتی اشاره ای به اون دوران پیش بیاد با لذت تعقیبش کنیم. حالا تو دورانی که انسان ها غرق در حقایق و واقعیت های "این جهانی" آردا هستن، نویسنده دست روی دو جادوگر میذاره و اون ها رو در کسوت یه حلقه ی ارتباطی بین دنیای واقعی و جهانی توصیف میکنه که فقط در افسانه ها و ترانه ها زنده ست. شاه گوندور به تاسی از اجداد خیلی دور خودش در نومه نور نتونسته به وسوسه ی دستیابی به سرزمین نامیرایان غلبه کنه و بعد از کلی تفکر و تدبر، به یاد شرق دور و دو جادگر آبی افتاده. ما قراره که دوباره شاهد رد پای مایار و اتفاقات عجیب و غریب در دوران های متاخر آردا باشیم. این همون موضوعی هست که باعث جذابیت مضاعف این داستان و کشش برای خوندنش باشیم. سیکرت ویزارد در این مورد بسیار هوشمندانه و قابل تحسین عمل کرده که جای تشکر داره.

شخصیت گلاندو در کسوت یک تاجر و دوک پولدار گوندوری باورپذیر ترسیم شده. چون مشابه این شخصیت رو حتی در دنیای اطراف امروز خودمون هم میبینیم و سراغ داریم. آدمهای پولداری که تو برهه ای از زندگی خودشون دست از ثروت اندوزی میکشن و به دنبال ماجراجویی میرن. اینکه بخشی از زندگی گلاندو در دنیای شناخته شده و رسمی تجارت و دادوستد تعریف میشه، و بخش دیگه ای از زندگیش به صورت مخفیانه و به اصطلاح توی حیاط خلوت خودش و در حشرونشر با شوالیه ها و تکاورهای گمنام میگذره هم به دلم نشست و باعث شد با شخصیتش کنار بیام و بپذیرمش. اما اگر یه مقدار توصیفات بیشتری ازش میشد تا به عنوان شخصیت اصلی داستان شناخت کاملتر و جامعتری ازش پیدا کنیم خیلی بهتر میشد. اما این رو به عنوان یه نقص فعلا نمیبینم. چون داستان تازه شروع شده و با ریتم و استایلی که نویسنده داستان رو شروع کرده، انتظار سیر دراماتیک و ذکر کامل جزئیات شخصیت ها رو ندارم. از طرفی بوی حادثه و ماجرا به مشام میرسه و ترجیح میدم نویسنده این شناخت رو در جریان داستان در اختیارم قرار بده.

فعلا در همین حد جانمایه اصلی داستان و شخصیت گلاندو رو مورد تحلیل قرار دادم.

ادامه بحث در مورد این داستان رو تو پست های بعدی بهش اشاره میکنم.

پ.ن: این موضوع رو هم اشاره بکنم که طبق تصمیم کادر مدیریت، دوستانی که نقدهای کاربردی و پربار رو در مورد داستان هایی که تو این تاپیک مورد بررسی قرار میگیرن ارائه بدن، در ماراتن کسب امتیاز برای تصاحب گوهر آرکن، یک امتیاز دریافت خواهند کرد.

موفق باشید.

خب. نقد داستان راز دو جادوگر آبی رو پی میگیریم.

جانمایه اصلی داستان و بخش کوتاهی از مقوله ی شخصیت پردازی رو بهش پرداختم تو پست قبلی. تو این پست شخصیت های دیگه داستان ینی هرنو و کوین رو مورد بررسی قرار میدم. از اسم هاشون شروع میکنم.

بعضی از دوستان توی مطالبشون اشاره کرده بودن که بهتر بود نویسنده از اسم های بیشتر آردایی استفاده میکرد. من به شخصه روشی که نویسنده توی داستان انتخاب کرده رو ترجیح میدم. تو این داستان سال های سال از دوران شناخته شده ای که تالکین به ما معرفی کرده میگذره. اخلاق، کلام و عادات مردم سرزمین میانه قاعدتا باید دستخوش تغییر و تحولات زیادی شده باشه. اگر از این دید به قضیه نگاه کنیم، طبیعیه که دیگه اسم هایی از قبیل آراگورن، لگولاس و .... (نه اینکه اصلا) کمتر در سرزمین میانه به چشم میخورن. وانگهی من این مسئله رو فقط به عنوان مسئله ای دلخواه و باب طبع نویسنده قلمداد میکنم و خیلی بهش نمیپردازم.

هرنو و کوین از دوستان نزدیک لرد گلاندو هستن که طبق قرار و سوگندی که توی یه قهوه خونه خوردن، باهاش عازم این سفر ماجراجویی میشن. هرنو مرد درشت هیکل و تیره مویی هست که از شکارچیان منطقه ای به نام لبنین به حساب میاد. رفتار تا حدی ولنگارانه داره و ظاهرا آدم صریح اللهجه ای هست. کوین شوالیه ای از منطقه ی باستانی دول آمروت هست. جوان، موهای طلایی و قامت بلندی داره. بر خلاف هرنو، رفتار حساب شده تری داره و گزیده گو تر از هرنوست. به شخصه نمیدونم چه چیز این خصلت های اخلاقی باعث شده که نویسنده این دو نفر رو به عنوان همراهان گلاندو انتخاب کنه. اما این ترکیب ترکیب قابل قبول و باورپذیری هست. مخصوصا با این توجیهات که این سفر به دور از دید و نظر شاه وقت گوندور داره اتفاق میفته و گلاندو نمیخواد این مسئله رو خیلی تو بوق بکنه، از طرف دیگه این دو نفر آنچنان هم نسبت به این سفر و هدف اون بی تفاوت نیستن و نمیشه گفت که قصدشون فقط ماجراجویی صرف باشه. تو قسمت کتابخانه ی قدیمی میبینیم که کوین و هرنو در حالیکه توی قفسه ها دنبال نقشه های قدیمی میگردن، با صحبت های آندین توجهشون جلب میشه و به طرفش میان تا حرفهاش رو در مورد شرق بشنون.

البته که چینش شخصیت ها با توجه به ذوق و قریحه ی نویسنده میتونه فرم ها و شکل های مختلفی به خودش بگیره، تنها مسئله اینه که نویسنده هر شکلی که برای شخصیت های داستانش در نظر میگیره، در عمل بتونه اونها رو به شکل باورپذیر و منطقی به تصویر بکشه و برای خواننده عجیب و غریب به نظر نیاد.

اما آندین. پیرمرد دنیا دیده ای که فارغ از قیل و قال دنیا ماهیگیری میکنه و در عین حال از چیزهایی خبر داره که زیر غبار زمان فراموش شدن. مشابه این شخصیت ها رو توی داستان های این چنینی خیلی سراغ داریم و نویسنده در این مورد هم همین عادت مرسوم رو به کار بسته و این شخصیت رو وارد داستانش کرده.

این رو میخوام داخل پرانتز بگم. توی برخورد مسافران با آندین یه صحنه ای بود که دزدان دریایی اومبار در صدد چپاول دسترنج ماهیگیران بودن که کوین همراه چند تن از شوالیه های دول آمروت فرا میرسه و چند تن از دزدان رو میکشه و بقیه رو فراری میده. به عنوان یه خواننده خیلی از این قسمت استقبال نکردم. احساس کردم که نویسنده صرفا خواسته بعد از چند پست که همه چیز به آرومی پیش رفته، یه درگیری و جنگ و گریزی هم ایجاد بکنه که فضای داستان از این یکنواختی دربیاد. باید بگم که در توصیف این صحنه هم (اگر چنین هدفی داشت) خیلی کم کاری کرده و این مصاف رو در چند سطرونیم خلاصه کرده. بعد از خوندن این سطور یه جورایی حس یکنواخت و منسجم توصیفات داستان برام از هم گسست و از اون نشئه بیرون اومدم. ای کاش نویسنده از این قسمت منصرف میشد.

آندین ماهیگیر در کسوت یه کتابدار که اسراری رو با گلاندو و همراهانش مطرح میکنه شخصیت معقولی به نظر میاد. ولی واکنش هاش نسبت به سفر گلاندو و همراهانش خیلی سردستی بود. ای کاش نویسنده به پروسه ی جلب اعتماد آندین کمی کش و قوس بیشتری میداد. انتظار داشتم که آندین به راحتی اونها رو به کتابخونه ش راه نده و حتی به اصطلاح خودمون کمی اونها روبپیچونه. اینکه گلاندو و همراهانش بدون بیرق گاندور و دول آمروت به کمک اونها اومدن خودش موضوع شک برانگیزیه و طبیعتا آندین در این مورد حساسیت و کنجکاوی بیشتری به خرج میداد. البته این نظر من به عنوان یه خواننده ست. شاید نویسنده از این رهگذر هدف خاصی رو در نظر داره که باید منتظر موند و دید.

همینجا قسمت دوم نقدم رو خاتمه میدم. تو قسمت بعدی داستان رو از زوایای بیشتری بررسی خواهم کرد.

خب اين تاپيك متاسفانه داره خاك مي خوره ... قرار نيست بقيه فن فيكشن ها بررسي بشه؟؟؟ ... الان نوبت "سفر به سرزمين ميانه" است... كسي موافقه دوباره شروع كنيم؟

خب اين تاپيك متاسفانه داره خاك مي خوره ... قرار نيست بقيه فن فيكشن ها بررسي بشه؟؟؟ ... الان نوبت "سفر به سرزمين ميانه" است... كسي موافقه دوباره شروع كنيم؟

خوبه ادامه دادن کار.

البته من پستای خودمو نمیتونم نقد کنم اما نظرمو راجع به پستای اول خواهم گفت :)

در مورد سه پست آخر راز دو جادوگر آبی:

*لفظی تو داستان استفاده شده که برام جالب بود.از این نظر که خود تالکین تا محدوده ی اطلاعات من چندان استفاده ای ازش نکرده. اونم "ارو به ما رحم کند" است.

*برخوردشون با توده ی گازهای سمی جالب بود و کمی داستان رو مهیج کرد اما این هیجان زودم فروکش کرد.این قسمت به خوبی پرداخته شده بود اما به نظرم کمی طولانی تر بود جالبترم میشد.

*به نظرم نویسنده شخصیت هرنو رو کمی شوخ تر یا طنازتر ساخته.همین شوخی هاش که در قالب جدی هم هست کمی داستانو از قالب کاملا جدی در میاره و خیلی خوبه هر از گاهی باشه.اما اونجا که گفت "دلم میخواهد فرار کنم" راستش من زیاد باهاش ارتباط برقرار نکردم : /

*خب جالب شد.یک خانوم هم که به گروهشون اضافه شد.به نظرم این کار هم داستان رو از کاملا مردونه بودن درآورده اما با وجود تعاریف زیاد! ;) نویسنده از این بانو جای شک وجود داره.تا آخر داستان مشخص نمیشه که واقعا خیرخواه و مثبته یا نه!

اما جدا از اینا بنظرم حوادث کمی سریع رخ داد.گلاندو و هرنو و کوین مردای باتجربه ای هستن.دنبال کردن ناگهانی یک پرنده و اعتماد به زنی عجیب (اینقدر سریع) یکم عجیبه :|

مگه اینکه بعدها بیشتر این شخصیت پرداخته بشه!

با تشکر و خسته نباشید و همچنین آرزوی موفقیت برای The secret wizard گرامی :)

فصل اول راز دو جادوگر آبی به پایان رسید.پیشنهاد می کنم تا پایان فصل دوم (که فصل آخر هم هست) فن فیکشن های دیگه ای رو نقد کنیم.

ممکنه اتمام این فصل خیلی طول بکشه چون کنکور نزدیک است:D  به هر حال ممنون از نظرات و نقد های دلگرم کننده ی شما :)

سلامی مجدد.

با توجه به اینکه فصل دوم طبق گفته ی ویزارد قراره یه کم طول بکشه، فرصت رو غنیمت میشماریم و آخرین نقد رو به فصل اول داستان وارد می نماییم.

شخصیت ها با ادامه پیدا کردن داستان برای من به شخصه واضح تر شدن. خلقیات و واکنش هاشون قابل پیش بینی تر شد و تونستم هماهنگی بیشتری بین این سه نفر آدم تو ذهنم تجسم کنم. این موضوعی بود که اساس کار این ماجرا رو تشکیل میداد و اگر در این مورد کاستی اتفاق می افتاد، کلیت داستان تا آخر لنگ میزد. هرنو با اون رفتار ولنگارانه، کوین با منش سمباده خورده و در چارچوبش و خود گلاندو که باید اعتراف کنم بیشترین باورپذیری رو برام به همراه داشت. خیلی بیشتر از دوشخصیت دیگه. اما تا جایی که لازم هست برای داستان، نویسنده در مورد معرفی این شخصیت ها خوب عمل کرده.

موضوع بعدی که باید بهش اشاره کنم، ریتم و ضرباهنگ داستان هست. بعد از جدا شدنشون از آندین و کتابخانه قدیمی، گریزی به گاندور زدن و طی دو پست، تصویری مختصر از المار ارائه دادن، کاری بسیار به جا و پسندیده بود. به هر حال پشت سر تمام این وقایع، شاهی وجود داره که به نحوی جرقه ی این سفر ماجراجویانه رو ایجاد کرده. نیاز بود که به جای اشاراتی جسته و گریخته به پادشاه گاندور، به وضوح در داستان دیده بشه که مخاطب بفهمه با چه شخصیتی طرف هست. شخصیتی خود رای، بیمار و حریص به چیزی که ازش منع شده. تصویر جالبی هست. نمیدونم چرا همیشه دوس داشتم تصور کنم که پادشاهان دوران چهارم بعد از اله سار، آنچنان به شیوه حکومتداری اجدادشون وفادار نموندن (با اینکه خودم تو داستان خودم خلافش رو نوشتم). المار (که ای کاش اشاره ای هم میشد به اینکه چندمین پادشاه از نسل آراگورن هست) با اینکه خودش به نحوی گلاندو رو ترغیب به این کار کرده، مشخص نیست که چرا ناگهان تصمیم به حمله به شرق میگیره. نمیدونم اینو بذارم به حساب تخطی از منطق داستان یا اینکه نویسنده قصد خاصی از اینکار داره. باید ببینیم تو فصل دوم چه اتفاقاتی میخواد بیفته. اما به هر حال کمی این قضیه عجیب و غریب به نظر اومد. شایدم المار فکر کرده گلاندو در جریان این سفر ممکنه از هدف اصلی این ماجراجویی منحرف بشه و بهش نارو بزنه یا .... به هر حال بهتر بود اشاره ای به درونیات المار در این مورد میشد.

نحوه ی اتخاذ تصمیم برای حمله به شرق هم خیلی برق آساس و ناگهانی اتفاق افتاد. مطمئنم که خود مشاورین پادشاه هم از این تصمیم شوکه شدن :دی کمی تعلل در این مورد بهتر میتونست ذهن مخاطب رو آماده بکنه. خیلی سریع همه چیز اتفاق افتاد و من به عنوان یه خواننده بعد از خوندن اون پست با خودم گفتم "الان چی شد؟!". به ویژه، به ویژه اینکه حمله به ایسترلینگ ها تا جایی که من اطلاع دارم کار خیلی ساده ای نباید باشه. چون همیشه قوم جنگجو و قدرتمندی بودن. حالا شاید در دوران داستان ما به خاطر محدودیت هایی که المار بر اون ها اعمال کرده (ازجمله مسدود شدن شاهراه شرقی که پیرمرد روستایی بهش اشاره میکنه) قدرتشون کاستی گرفته باشه، ولی سوال اینجاست که المار هدفش از این سفر این بود که ته و توی قضیه دو جادوگر رو دربیاره، خوب، وقتی هیچ خطری از جانب شرق متوجه پادشاهی گاندور نیست، چرا باید با هزینه های فراوان و کشتار به شرق حمله کرد و چرا این موضوع بی سر و صدا و پنهانی برگزار نشد؟!

وانگهی اگر هدف نویسنده از توصیف شاهین ها این بوده که به مخاطب نشون بده حمایت المار از گلاندو دیگه به قوت خودش باقی نیست، باید بگم راه مناسبی رو برای اینکار انتخاب نکرده. چطور بگم، با موضوع شاهین ها خیلی مچ نشدم. استفاده از اونها برای جاسوسی و احیاناً مراقبت از سرحدات و مسافران ما امر غیرمتعارفی بود. به جای اونها، نویسنده میتونست از چند تا تکاور بین همون تکاوران همراه جرالد یا جاسوسای بین راهی استفاده کنه. هم باورپذیر بود و هم جذاب.

اما فضای داگورلد، توصیف خوبی بود. غبارات مسموم باقی مونده در میدان جنگ بزرگ و باستانی، تداعی کننده اموری بود که بالاخره باید یه جورایی زنده بمونن. اما ای کاش نویسنده به همین حد بسنده میکرد. دلیلش رو جلوتر میگم.

تانیا، زن اسرارآمیزی که به کمک مسافران میاد برای من هنوز در جایگاه نقد قرار نگرفته. از توصیفات نویسنده و کارای عجیب و غریبی که این زن انجام میده، مشخصه که نویسنده این شخصیت رو گرون خرید کرده و گذاشته به فصلش بده بیرون :دی بنابراین هیچ قضاوتی نمیتونم در موردش بکنم و همه چیز رو سپردم به ذوق نویسنده که چیکار میخواد بکنه.

یه مسئله ای که میخواستم بگم این بود که نویسنده ای کاش مقیاس های جغرافیایی رو بهتر رعایت بکنه. این همون موضوعی هست که تو داستان من هم به چشم میخوره. ارتش سپید طی دو روز از دیوارهای شهر واقع در سرحدات شرقی اریادور و نزدیکی تنگه روهان، خودش رو به اره بور میرسونه!!! الان وقت داستان رو میخونم با خودم فکر میکنم که با چه منطقی چنین چیزایی رو نوشتم واقعا؟! مشابه این موضوع رو (البته نه به این فضاحت) تو نوشته ویزارد هم دیدم. مسیر حرکت کاملا منطقیه، فقط سرعتشون یه جایی خیلی زیاد شد، در عرض یک روز عبور از دشت های داگورلد و به مررزهای رون رسیدن یه کم کار سختیه، اما این یه داستانه، و توی داستان همه چیز ممکنه. :دی

یه پیشنهاد هم میخواستم مطرح کنم، صرفا یه پیشنهاد و نه چیز دیگه. هر چقدر رد موجودات افسانه ای و اساطیر سرزمین میانه از داستان ها کمتر بشه، به مذاق خود من بیشتر میشینه. شاید بقیه دوستان چنین نظری نداشته باشن البته. اما دلیل حرفم اینه که ما اگر خودمون جلوه هایی از افسانه رو توی نوشته هامون خلق بکنیم خیلی بهتر میشه. ینی هر چقدر کمتر از نوشته های تالکین و موجوداتش وام بگیریم، میتونیم به نوشته هامون استقلال بیشتری بدیم و زیباترشون کنیم. افسونگران دریایی برام جالب بودن. تاثیری که روی دریانوردان میگذاشتن جالب تر. اما ای کاش تانیا با فلوتش اونها رو فراری نمیداد. هیچ دلیلی هم برای حرفم ندارم، و چون هنوز در مورد این زن و جنبه های عجیب و غریبش (که با فراری دادن افسونگران عجیب تر هم شد) نمیتونم نظری بدم، فلذا سکوت پیشه میکنم.

تا اینجا فکر کنم کافی باشه. منتظر ادامه داستانت هستیم ویزارد. خیلی طولش نده. ;) :)

 

پ.ن: گریزت به فصل دوم هم عالی بود.

خوب من فقط می خوام یه نظر کوچیکی در مورد فن فیکشن آخرین ملکه بگم.

نمی تونم چیز زیادی بگم چون داستان بلنده . پس فقط سعی می کنم نکات مثبتی رو که در این دو فصل خوندم رو بگم. البته شاید نظر بنده خیلی حرفه ای نباشه!

به نظرم واقعا قلم خوب و صریحی دارید. مکالمه ها بسیار خوب و درگیر کننده هستش و فضا سازی داستان هم خیلی خوب منتقل میشه. و البته بیش از حد هم چیزی کش داده نشده. 

شخصیت ها به جز آر فارازون کمی برای من غیر آشنا هستند. من فقط یه بار سیلماریلیون رو خوندم. هر چند باز هم شما خوب تونستید همین شخصیت های غیر آشنا ( برای من) رو خوب توضیح بدید و کم کم می تونم با اونا ارتبط بر قرار کنم. و در ضمن به اطلاعات و وقایع آردا به نظرم تسلط خوبی دارید و همین موضوع هم تاثیر مثبتی روی داستانتون گذاشته.

در مورد داستان آخرین ملکه:

نکات مثبت:

روایت داستان روان و خوب بود

مکالمات و جملاتی که گاها در اونها به کار میره خوب و  بیانگر حس شخصیت هاست یعنی میتونه شادی یا حس شخصیت رو به طور کلی نشون بده

پیشنهاداتی برای بهتر شدن کار:

نمیدونم داستان ادامه داره یا نه ولی در این داستان یه شخصیت محوری داشتیم و انبوهی از شخصیت هایی که روی اونها تمرکز نمیشه بخاطر همین نیازه در فصل قبلی یا در حین روایت بیشتر در مورد شخصیت ها صحبت بشه و  به عنوان شخصیت گذری و صرفا برای پررنگ کردن شخصیت محوری(النتیر) مطرح نشن.

شخصیت های داستان لحن و نحوه بیان مستقل ندارن یعنی همه تقریبا به یک صورت صحبت می کنن شاید تنها شخصی که لحنش کمی فرق داشت و قابل قبول بود هانتن بود. ارباب حلقه ها رو در نظر بگیریم تام بامبادیل، دهقان ماگوت و سارومان به یک صورت صحبت می کردند؟ باید تفاوت گفتار و شخصیت رو بشه یا با حالت های ادا و ظاهر به مخاطب گفت یا با لحن 

بازم بر میگردم به داستان ارباب حلقه ها که خیلی دیالوگا محاوره هستند ولی زبان  روایت آخرین ملکه  رسمیه و همین شاید پتانسیل این رو ایجاد کنه که روایت با مخاطبش فاصله داشته باشه.شاید برای داستانی شاده کمی لحن محاوره ای تر بهتره

داستان تقریبا  گره،فضاسازی و توصیف خاصی نداره. اول داستان و یا در آخر خواب النتیر خوبه ولی از چهره یا حالت درونی شخصیت ها صحبتی نمیشه. برای راهنمایی بهتره نگاهی به نغمه ای از آتش و یخ بندازیم و اینکه چقدر تاملات درونی شخصیت ها و نشون دادن اونا به مخاطب باعث همذات پنداری با شخصیت محوری و روایت و هیجان انگیز شدنش میشه

در مورد داستان آر فارازون در یه فرصت دیگه صحبت می کنم

 

خب... اول از همه تشکر کنم از وقتی که گذاشتید برای خوندن و و نظر دادن راجع به داستان و مرسی از نظرات مثبتتون

در مورد شخصیت ها... بیشتر شخصیت های اصلی این داستان تو کتاب سیلماریلیونی که دستمونه و می خونیم بودند و نقشای نسبتا مهمی هم تو داستان داشتند، مثل همین آر-فارازون یا الندیل، ایسیلدور و... و صرفا جهت پر رنگ شدن النتیر نبودند. آوردنشون توی داستان هم به دلیل این بود که خانواده اش بودند  و هم اینکه کارهاشون رو در ادامه انجام بدن. بعضی شخصیت ها هم کلا وجود خارجی نداشتند اما خود شخصیت النتیر که به عنوان یکی از سه ضلع مثلث روایتم هم انتخابش کردم، تو نسخه های منتشر نشده ی سیلماریلیون بوده و ابتدا قرار بوده این داستان با حضور یه همچین شخصیتی نوشته بشه که در انتها توی کتاب آورده نشده.

@R-FAARAZON در مورد لحن و توصیفات شخصیت ها هم سعی مینم بیشتر روش کار کنم:D البته راجع به دیالوگ ها متوجه نشدم که منظور از محاوره ای مثل نغمه منظورتونه یا خود ارباب حلقه ها البته ترجمه هاشون

و در مورد تسلط روی وقایع آردا بگم که من همون اول بیشتر تاریخایی که نیاز داشتم رو مشخص کردم، البته بعد چند بار دوره ی بعضی جداول زمانی و نوشتن سال تولد و مرگ و سن بعضی شخصیت ها اما هنوزم پیش میاد که احساس کنم یه جایی رو گم کردم. به نظرم این تداوم زمانی داستان باعث سخت تر شدنش میشه و یه جورایی ریسکه که امیدوارم بتونم خوب جورشون کنم

باز هم ممنونم از نظراتتون:53:

 

در مورد شخصیت ها من نقششونو در داستان شما میگم. یعنی وقتی میگید الندیل یا نومندیل نقششون مهمه پس باید این در داستان شما نشون داده بشه و صرفا در حد احوالپرسی با شخصیت اول داستان نباشه. یعنی کمی وقایع رو پیچ و تاب بده از شخصیت های مکمل و احساسات درونشون صحبت کن یا وقایعی رو در داستان وارد کن که شخصیت های مکمل در اون دخیل اند( مثل همون شمشیر زنی آماندیل در خواب و...) تا در داستان کارکرد داشته باشن.

من راستش چه در مورد تالکین و چه نغمه کتاب های اصلی رو نخوندم و ترجمه رو خوندم ولی میتونم بگم که در یاران حلقه به خصوص زبان روایت سهل و ممتنع و ساده بود . یعنی ما توصیف و قالب کلی رو به زبان معیار داریم ولی دیالوگ ها و مکالمه به زبان نزدیک به محاوره و همین خوبه و به نوعی تنوعه ولی در داستان شما دیالوگ ها به زبان کتابه(مثل سریال های تاریخی خودمون) .به نظرم این میتونه نزدیکی  و همذات پنداری مخاطب (عمدتا نوجوان و جوان) به داستان شمارو کم کنه

فصل دوم تا حدودی نسبت به فصل قبلی جذاب تر بود.شخصیت ها کمتر بود و تمرکز روی شخصیت ها بیشتر بود. بیشتر میشد به آگارون و آر فارازون نزدیک شد و می تونیم بگیم بر گردان خوبی بود 

پیشنهاد: باز ماجرا یا حادثه کم داشت، یه مقدمه در مورد رفتار شخصیت اول، دوباره دیالوگ هایی بین شخصیت اول و بقیه شخصیت ها برقرار شد و این بار متمرکز تر و باز در پایان به نوعی به قضاوت در مورد شخصیت اول فصل رسیدیم

به نظرم کمی برای این قضاوت زود بود و میشد به جای نشانه گذاری های واضح یا حتی القای حس بودن بد در رفتار فارازون، چیزی رو که می خواهیم ببریم به لایه زیرین رفتاری شخصیت فارازون . نیازی نیست لزوما شخصیت ما سپید سپید یا سیاه سیاه بشه می تونیم اونارو خاکستری تر روایت کنیم و بجای به تصویر کشیدن کلی تیره نمود یه رفتار یا خصیصه رو باعث ویرانی یه شخصیت بدونیم و لزوما داستانمون تقریر مبسوط روایت تالکین نباشه میشه واقعا کلیات رو گرفت و جزئیات رو بسیار گسترش داد یعنی سلیقه من اینه نیازی نیست فارازون کاملا منفی باشه میشه اون سرکشی رو حتی ببریم در جلد یه شخصیت تقریبا مثبت ولی همین سرکشی رو در نهایت باعث  باغی بودن و زمینه سقوطش بدونیم مثل جمشید شاه اساطیری ایران زمین و... البته این نیاز به جسارت و صبر و حوصله فراوانی داره تا به این رویه رسید

من قدم اولشو این دیدم که فارازون چانه فاسدیر رو گرفت و پیشانی شو که آسیب دیده رو بررسی کرد.به نظرم باز جای کار داره و شاید برای ارجاع بتونم مکبث و هملت شکسپیر رو بهتون معرفی کنم . من زمینه روایی تونو مستعد این می دونم که کار بیشتری روش انجام شه طوری که بتونیم شخصیت های اسطوره ای دنیای تالکین رو سه بعدی و زنده ببینیم با تمام نقاط قوت و ضعف آدمی

 

نقد امید های گمشده

 

امید های گمشده: داستانی با نام مجذوب کننده که ماجرایی شیرین را به نمایش گذاشته است. داستانی با توصیف های دقیق که به خواننده اجازه ی غرق شدن در داستان را می دهد و همزادپنداری با داستان را در اسرع وقت انجام داد. 

نمی توان این کار را در سطح حرفه ای قلمداد کرد چرا که بنا بر اصول خاصی نوشته نشده است و حتّی در این بداهه نویسی نمی توان سبک جدیدی را یافت ولی توقعی نیز از اثر نمی رود پس قصد ندارم اثر را به دقت بررسی کنم. 

روند داستانی دارای صفا و صمیمتی خاص میان وسپور و دوست شیردالش برقرار کرده بود که فقدان طنز در داستان را با لطافتش جبران می کرد. 

از طرفی توصیفات داستانی در اوج دقت مناسب داستانی فانتزی نیست چرا که در داستان های درام و عاشقانه موقعیت سازی ارزش دارد و در داستان های فانتزی دنیا سازی. نویسنده این قدرت را دارد که با رقص کلماتی خواننده را در داستان غرق کند ولی استفاده ی بیش از اندازه از توصیفات و عدم پرداختن شخصیت های اصلی و افکارشان یا توضیح دادن در مورد دنیای داستان ممکن است داستان را کمی کسالت بار جلوه دهد.

توصیفات و روند داستانی هر دو زیبایی خود را دارند و عدم تفکیک این دو عنصر به داستان صدماتی وارد کرده است یعنی در حین توصیف اطراف داستان جلو رفته و در حین اتفاق افتادن نویسنده به توصیف می پردازد. این گونه مشکلات با استفاده از پاراگراف به سادی قابل حل می باشد به نحوی ابتدا در یک پاراگراف فضا توصیف شود سپس اتفاقات افتاده و در نهایت دیالوگ یا منولوگ ها رد و بدل شود. ولی تلفیق تمامی این اتفاقات در بعضی قسمت های داستان آن را گیج کننده نشان می دهد.

با این که نحوه ی پیش بردن داستان جالب بود ولی چه بهتر که در ابتدای داستان نویسنده حداقل چند خطی در مورد آینده ی داستان، هدف نقش اول و محورهای اصلی داستان توضیح دهد. این گونه خواننده نیازی ندارد در میان داستان به دنبال هدف نقش اول باشد بلکه از قبل هدف را دانسته و خطوط داستانی را به خط اصلی داستان وصل می کند و به خود اجازه ی منحرف شدن از مسیر اصلی داستان را نمی دهد.

توصیف شخصیت نقش اول ها نیز کمی نادیده گرفته شده است. با توجه به نوع داستان چه بهتر بود که قسمتی از ویژگی های اخلاقی نقش اول یا شیردالش در قالب توصیفات یا حتی به صورت مستقیم گفته می شد تا خواننده بتواند نکات مشترک میان نقش اول و خودش را پیدا کند.

 

در کل داستان را می توان در سطح متوسط دانست. با استفاده ی زیرکانه از تمام توصیفات و نه تنها یک نوع از آن ها، شخصیت پردازی و دنیا سازی صحیح و سریع تر و ویرایش مجدد داستان برای اصولی تر کردن نحوه ی نوشتار اثر جای پیشرفت بسیار زیادی دارد

+

نمی دانم نویسنده چه مقدار تجربه ی نویسندگی دارد ولی اگر این کار از اولین اثرهای وی بوده جای تحسین زیادی وجود دارد چرا که اثر برای قلمی تازه کار بسیار خوب و قابل قبول بود

در در 12/16/2016 at 11:04 PM، lord of the moon گفته است :

نقد امید های گمشده

 

امید های گمشده: داستانی با نام مجذوب کننده که ماجرایی شیرین را به نمایش گذاشته است. داستانی با توصیف های دقیق که به خواننده اجازه ی غرق شدن در داستان را می دهد و همزادپنداری با داستان را در اسرع وقت انجام داد. 

نمی توان این کار را در سطح حرفه ای قلمداد کرد چرا که بنا بر اصول خاصی نوشته نشده است و حتّی در این بداهه نویسی نمی توان سبک جدیدی را یافت ولی توقعی نیز از اثر نمی رود پس قصد ندارم اثر را به دقت بررسی کنم. 

روند داستانی دارای صفا و صمیمتی خاص میان وسپور و دوست شیردالش برقرار کرده بود که فقدان طنز در داستان را با لطافتش جبران می کرد. 

از طرفی توصیفات داستانی در اوج دقت مناسب داستانی فانتزی نیست چرا که در داستان های درام و عاشقانه موقعیت سازی ارزش دارد و در داستان های فانتزی دنیا سازی. نویسنده این قدرت را دارد که با رقص کلماتی خواننده را در داستان غرق کند ولی استفاده ی بیش از اندازه از توصیفات و عدم پرداختن شخصیت های اصلی و افکارشان یا توضیح دادن در مورد دنیای داستان ممکن است داستان را کمی کسالت بار جلوه دهد.

توصیفات و روند داستانی هر دو زیبایی خود را دارند و عدم تفکیک این دو عنصر به داستان صدماتی وارد کرده است یعنی در حین توصیف اطراف داستان جلو رفته و در حین اتفاق افتادن نویسنده به توصیف می پردازد. این گونه مشکلات با استفاده از پاراگراف به سادی قابل حل می باشد به نحوی ابتدا در یک پاراگراف فضا توصیف شود سپس اتفاقات افتاده و در نهایت دیالوگ یا منولوگ ها رد و بدل شود. ولی تلفیق تمامی این اتفاقات در بعضی قسمت های داستان آن را گیج کننده نشان می دهد.

با این که نحوه ی پیش بردن داستان جالب بود ولی چه بهتر که در ابتدای داستان نویسنده حداقل چند خطی در مورد آینده ی داستان، هدف نقش اول و محورهای اصلی داستان توضیح دهد. این گونه خواننده نیازی ندارد در میان داستان به دنبال هدف نقش اول باشد بلکه از قبل هدف را دانسته و خطوط داستانی را به خط اصلی داستان وصل می کند و به خود اجازه ی منحرف شدن از مسیر اصلی داستان را نمی دهد.

توصیف شخصیت نقش اول ها نیز کمی نادیده گرفته شده است. با توجه به نوع داستان چه بهتر بود که قسمتی از ویژگی های اخلاقی نقش اول یا شیردالش در قالب توصیفات یا حتی به صورت مستقیم گفته می شد تا خواننده بتواند نکات مشترک میان نقش اول و خودش را پیدا کند.

 

در کل داستان را می توان در سطح متوسط دانست. با استفاده ی زیرکانه از تمام توصیفات و نه تنها یک نوع از آن ها، شخصیت پردازی و دنیا سازی صحیح و سریع تر و ویرایش مجدد داستان برای اصولی تر کردن نحوه ی نوشتار اثر جای پیشرفت بسیار زیادی دارد

+

نمی دانم نویسنده چه مقدار تجربه ی نویسندگی دارد ولی اگر این کار از اولین اثرهای وی بوده جای تحسین زیادی وجود دارد چرا که اثر برای قلمی تازه کار بسیار خوب و قابل قبول بود

ممنون از شما که لطف کردید داستان منو خوندید و نقد کردید.  اکثر توضیحاتی رو که دادید رو قبول دارم و دنبال توجیه کردن هم نیستم! به خصوص در مورد اینکه میگید داستان در سطح متوسطه که خوب واقعا هم هست. این اولین تجربه من در نوشتن یه داستان بلنده و خوب یه سری ایرادات هم همیشه تو اوایل کار هست. ولی سعی می کنم نکاتی رو که گفتید رو در ادامه داستان برطرف کنم به خصوص شخصیت ها و انگیزه هاشون و گذشته و آیندشون رو بیشتر باز کنم.

در در 12/18/2016 at 11:09 AM، FILI گفته است :

ممنون از شما که لطف کردید داستان منو خوندید و نقد کردید.  اکثر توضیحاتی رو که دادید رو قبول دارم و دنبال توجیه کردن هم نیستم! به خصوص در مورد اینکه میگید داستان در سطح متوسطه که خوب واقعا هم هست. این اولین تجربه من در نوشتن یه داستان بلنده و خوب یه سری ایرادات هم همیشه تو اوایل کار هست. ولی سعی می کنم نکاتی رو که گفتید رو در ادامه داستان برطرف کنم به خصوص شخصیت ها و انگیزه هاشون و گذشته و آیندشون رو بیشتر باز کنم.

خواهش می کنم

معمولا منم توی نقد یک کم زیاد از اندازه گیر میدم که باید ببخشی ... 

با این تجربه و مهارت قابل عرضه ای ندارم ولی اگه هر گونه کمکی در مورد نوشتن داستان و مراحلش داشتی می تونم تجربیات و اطلاعات اندکم رو در اختیارت بگذارم

در مورد داستان امیدهای گمشده... داستان رو که قبلا با اسم دو گمشده خوندم، ارتباط خوبی با اسمش برقرار کردم. فکر می کنم الان هم اسمش متناسب با داستانه اما این اسم می تونه معنایی کاملا متفاوت با اسم قبلی داشته باشه. امکان داره مرتبط با اون گوی ها باشه و قلمرویی که ازش صحبت میشه. داستان از همون اولاش داره برامون یک یا چند معما طرح می کنه و این خوبه و ذهن خواننده رو به بازی می گیره. می تونه در صورت پرداخت درست و ادامه ی خوب درگیرش کنه و با خودش همراهش کنه. البته باید توجه کرد که معماها زیاد و همزمان نشن و موضوعات کوچکتر بنا به صلاحدید نویسنده کم کم روشن بشن. 
در مورد انتخاب کاراکترها باید بگم که به نظرم انتخاب یک شیردال داستان رو کمی متفاوت می کنه. من شخصا داستانی با این نوع شخصیت نخوندم. و اینکه یه پسربچه همراهشه و بعدها گفته میشه که شیردال به هر کسی اجازه ی سواری نمیده. 
در مورد نثرتون هم باید بگم نثر روون و راحتی دارید و مکالمات خوبی رو شاهدیم تا به اینجا. امیدوارم به همین صورت جلو بره و موفق باشید

در مورد داستان فیلی 

نکات مثبت:

1) فکر کنم این دومین داستان از فیلی بود که خوندم و نسبت به کار قبلی پیشرفت محسوسی داشت ایشون

2)امتیاز بزرگ داستان بکربودن این کار بود. نرفتن به سمت فن فیکشن و استفاده از بعضا کاراکترهای بومی یا کمتر استفاده شده از مزایای این کاره بخصوص اینکه شیردال جایگزین مناسبی برای اژدها بود.اوایل داستان تا حدی بازگشت مومیایی رو تداعی می کرد اینکه داستان به سمت بازگشت مومیایی، شاهزاده ایرانی یا دنیای ایندیانا جونز نره رو باید در ادامه دید که میتونه نویسنده به سمتشون نره یا نه 

3)نثر روان بود و روی شخصیت های وسپور و پادرا خوب کار شده بود و رابطه بینشون هم  بخصوص اون صمیمیت بین راکب و مرکب خوب در اومده بود 

4) اسامی هم جالب بودن پادرا،کهرم ،آنیما و...

پیشنهادات:

1) یه مقدار نیازه روی توصیفات بیشتر کار شه یعنی میشه توصیفات یا حالت شخصیت هارو بصورت مقدمه نوشت و بعد در ماجرا ریتم کلی رو تندتر کرد.اینو من زیاد در داستان ندیدم ریتم روایتی بدون لکنت بود ولی توصیفات میتونست گیراتر و تخیلی تر باشه  

2) وقتی شخصیت های فرعی و جانبی وارد داستان میشه شاید لازمه بصورت موجز ولی کارا یه توصیف از شخصیت به خواننده داده بشه ولی اینو در مورد شخصیت های جانبی مثل کهرم، آنیما و تینوش ندیدم  و مثل اکثر داستان هایی که از بچه های آردا تمرکز روی روایته و شخصیت های جانبی زیاد بهشون بها داده نمیشه همین در ادامه شاید دیگه سرعت روایت این اجازه رو به نویسنده نده که بیشتر به شخصیت های مورد اشاره بپردازه همین باعث تک بعدی و کلیشه ای بودن شخصیت های جانبی و در مورد داستان میتونه باعث تصنعی شدن بیان داستان بشه 

3) جدا از توضیفات کلی داستان یه مقدار وقتی داستان به جایی می رسه که گره روایتی ایجاد میشه یعنی مثلا در داستان امیدهای گمشده در تالار کمی اگه تمرکز و توصیفات نویسنده و پیچش و گستردگی  وقایع بیشتر باشه باعث جذاب شدن مکان ها و اقلیم داستان برای مخاطب میشه مثل مثلا شایر یا ریوندل در ارباب حلقه ها و بسیاری مکان های دیگه که جدا از این شخصیت های دنیای تالکین همین مکان ها هم بسیار پرطرفدارند

پیشنهاد برای ویراستار :

چندجای داستان جای ویرایش داره 

مثلا متن جاستیفای نشده بود، گاها غلط های املایی یا دستوری دیده میشد، میشد گاهی مطالبی رو از پاراگراف یا صفحه ای بعدی شروع کرد تا داستان نظم بیشتری بگیره

 سلام کسی میتونه بگه داستان درباره کیه ؟ 

در 3 ساعت قبل، فینگون گفته است :

 سلام کسی میتونه بگه داستان درباره کیه ؟ 

فین گون قسمت جلوتر رو گذاشتی بعد ویرایش کردی؟:-\ خب من نشستم درباره ی اون نظر نوشتم که. می خوای اونو برات پیام شخصی کنم یا بذارم وقتی پستش رو زدی؟

فعلا اینایی که مربوط به پست اولته می ذارم:

اهل فن فیکشن خوندن نیستم، ولی موضوع و شخصیتی که انتخاب کردی توجهم رو جلب کرد.

نقش کلبریان توی لوتر فقط تعریف رابطه ی خویشاوندی آرون و الروند با گالادریله. اما اتفاقی که براش افتاده برای چنین نقش دست چندمی خیلی سنگینه. از معدود جاهایی که شرارت ارک ها رو بیرون از میدان جنگ می بینیم. ولی حاشیه ای بودنش باعث میشه ساده ازش بگذریم. پرداختن به این بخش داستان نکته سنجی شما رو می رسونه.

نثر شاعرانه ای داری و بیشتر جاها واژه ها رو خوب و هماهنگ باهاش انتخاب کردی. فقط چند مورد ناهماهنگی به نظرم رسید که در ادامه می گم.

یه درخواست هم دارم، اینکه علائم نگارشی رو رعایت کنی. دست کم نقطه و ویرگول ها رو بذار. حدس می زنم با این هدف که شاعرانگی و سیالیّت نثرت بیشتر بشه حذفشون کردی. اما خواننده به هر حال نمی تونه بی وقفه این متن رو بخونه. و خیلی جاها ابهام بیش می یاد. بعضی عبارت ها رو چندبار خوندم تا محل صحیح مکث ها رو تشخیص بدم.(توی پست جدیدت کاما گذاشتی. پس احتمال توی قبلی ها مشکلی بوده که نتونستی رعایت کنی. پس هیچی.)

باز یه سری نکات ریز هست که به نظرم رسید، و بیشتر پیشنهاده البته. موقع خوندنشون هم در نظر بگیر که من خیلی ملانقطی هستم و اینا ایرادای مهمی نیستن. خودم بنویسم شاید بیشتر از این حرفا مشکل داشته باشم.

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

شعرهای اینگوی و وانیارها رابشنوم

وانیار اسم جمع هست. یا خودش رو استفاده کن یا وانیا ها.

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

اشکهایت از خاطرات بد پاک باد

از این دعا خیلی خوشم اومد. اولش فکر کردم می خواستی بگی چهره ات از اشک های خاطرات بد پاک باد. اما بعد متوجه شدم واردا آرزو نمی کنه که کلبریان اشک نریزه، آرزو می کنه که اگر روزی اشکی هم ریخت برای خاطرات تلخش نباشه.

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

خوش آمدی دختر الفی! خوش آمدی. بعد از سالها زندگی در والینور خوش آمدی

بعد از سال ها زندگی به والینور خوش آمدی

یا

بعد از سال ها به زندگی در والینور خوش آمدی

فکر می کنم دومی به منظورت نزدیک تره.

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

درد تو و زخمهای تو ما را فرساند

فرسود بهتره.

فرساندن و فرسانیدن هم داشتیم ها. به ریشه ی اوستایی کلمه برمی گرده. ولی  الان انقدر نامعموله که توجه بهش حواس آدم رو از متن اصلی پرت می کنه. ولی باز اگه جایی دیدی و خوشت اومده مشکلی نداره.

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

همانگونه که در مقابل نومه نورهای سرکش تنها نگذاشت

نومه نور اسم سرزمین بود. برای اهالی نومه نور بهتره از نومه نوری ها استفاده کنی.

یا اگه می خوای حالت ادبیش به هم نخوره:

مردمان سرکش نومه نور

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

تو رازی در سینه داری رازی کوچک یا بزرگ از نگاهت

این تیکه رو متوجه نمی شم، رازش از دید والار کوچیکه اما از نگاه خودش بزرگه؟ در این صورت باید بگه از نگاه خودت

یا

راز کوچکی درسینه داری که در نگاه تو بزرگ است.(بزرگ می نماید.)

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

اما چه بسیار کوچکهای بزرگ و چه زیاد بزرگهای کوچک

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

آیا من برای تو نخواندم؟ برای تو نرقصیدم و بزرگیت را سپاسهای فراوان و ناچیز نگفتم؟

تضادی که  توی این دو قسمت به کار بردی دلنشین بود.

بعد از تموم شدن صحبتای مانوه، مونولوگ گویی کلبریان رو داریم. بین این دو تا باید یه اینتر می زدی. من بی وقفه این قسمتا رو خوندم و تا وسطش گیج بودم که مانوه چشه:/

در در 8/12/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

با آب روان بنویس و غمهایت را با نوشتن بشور و دستور اروی بزرگ را ارج بنه و بدان اینک زمان نوشتن است)  برخاستم کمی گیج و کمی خسته توان ماندن کنار این بزرگان از تن رنجور من برنمی آید و حالا در خانه اجدادی نشسته ام و می خواهم بنویسم روی تحفه های زیبای شهبانوی روییدنیها و با جوهر الموی ژرف اندیش و ارو را شاهد میگیرم که هرآنچه دیدم و شنیدم و حس کردم را خواهم نوشت من با قسم به تبارم آن را موکد میکنم و امید دارم سرنوشت قسمم چون قسم بزرگ و زجر آور پدرانم نشود.

"بشوی" ادبی تره.

یا

بگذار نوشتن غم هایت را بشوید.

"توان" و "برآمدن "همزمان باهم توی جمله ضروری نیستن:

 ماندن کنار این بزرگان از تن رنجور من بر نمی آید.

ماندن کنار این بزرگان در توان تن رنجور من نیست.

ماندن در کنار  این بزرگان از تن رنجور من ساخته نیست.

توان ماندن کنار این بزرگان در تن رنجور من نیست.

"شهبانوی روییدنی ها" ترکیب قشنگیه، به جای روییدنی ها از رُستنی ها هم می تونی استفاده کنی.

در آردا، از ارو بیشتر با نام ایلوواتار یاد می کنن. توی انجمن چون ارو ساده تره بیشتر جا افتاده. ولی شما که داستان می نویسین، برای جاهایی که از زبان شخصیت هاست  گاهی از ایلوواتار هم استفاده کنین که به فضای داستان اصلی نزدیک تر بشین.

"پدران" کلبریان به طور خاص، قسم نخوردن. اول اینکه منظور از پدران معمولا چند نسل قبله، از پدرپدربزرگ به اونور. ولی اینجا نسل چندان عقب نمیره. مادر کلبریان بود که با شاهزادگان شورشی نولدور همراه شد، بدون اینکه سوگندی یاد بکنه. و پدربزرگش فینارفین بود که "به رسم عادت از در نرم خویی در آمد." و در ادامه هم منصرف شد و درکشتار بندرگاه قو هم نقش نداشت. از سمت کله بورن هم – چه شاهزاده ی سیندار بوده باشه چه تله ری-سوگندی نداشتیم.

برای همین فکر می کنم بهتره به جای پدران از خویشان استفاده کنی.

پست جدیدت:

در 5 ساعت قبل، فینگون گفته است :

مردان خود را قوی میدانند حال که این زنانند که قویترند و این خواست اروست

به نظرم همچین نظراتی رو غیر مستقیم بگو. اینطوری که میگی زنان قوی ترن حالت شعارزده پیدا می کنه. بذار اعتقادش رو در رفتارش نشون بده یا توی موقعیت پیچیده تر و به شکل پنهانی تری بیانش کنه. چون اینطوری تأثیری که می خوای رو نمی ذاره.

یه بخش هم دارم که مربوط به پست فردات میشه.:| دیگه همونجا می گم! در کل قشنگ نوشتی.

سلام

میخواستم قسمت بعدی بذارم اما  ورونوه عزیز نکات گرانقدری مطرح کرد که جز شرمندگی چیزی برام باقی نذاشت میخوام این نکات لحاظ کنم پس بعد یه زمان کوچک ادامه را تقدیم می کنم

در 15 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

گون قسمت جلوتر رو گذاشتی بعد ویرایش کردی؟:-\ خب من نشستم درباره ی اون نظر نوشتم که. می خوای اونو برات پیام شخصی کنم یا بذارم وقتی پستش رو زدی؟

بله شرمنده 

واقعیت من داستان تو بخش آرون شروع کردم اما نیه نور تاپیکش کرد که از لطفش ممنونم اما فکر نمی کردم لایق باشه. ادامه اش تو پیام ایشان گذاشتم و فکر میکردم با تاپیک شدن هر جفتش میاد و نخونده بعدی گذاشتم اینجا اشتباه از من بود.خیلی خیلی شرمنده

اما درباره نکات شما انتقاداتت عالی دقیق بود و انشا الله بعد رفع آنها و در پایان کل داستان دوباره میذارم اما چند تا نکته بگم

من عاشق یاد گرفتنم و دوست دارم خط به خط کلماتم بررسی بشه اما چون سطح نوشتنم و .... را میشناسم توقع خیلی زیادی که از دوستان بخوام اینطوری نقدم کنند 

پ.ن. از اینکه کسی مثل شما متن اینقدر دقیق و با حوصله اما نمیگم کامل چون باید بازم اشکال داشته باشه نقد کرد رو هوام .سپاس سپاس سپاس

 چیزی که امروز می خوام بگم درباره ی شخصیت پردازی کلبریانه. اینطور که من متوجه شدم نسبت به گالادریل و آرون شخصیت وابسته تر و اقتدار کمتری داره.

خودش رو بیشتر وابسته به همسر و  با این که مادر سه فرزنده،  بسیارنیازمند مادرش توصیف می کنه. می خواد قوی باشه(با اشاره به کلبورن و خنجر) ولی اینطور بار نیومده.(عملکردش جلوی اورکه خوبه ها، ولی همین که برای قوی بودن باید خودش رو متقاعد کنه یعنی اینکه در حالت عادی اعتماد به نفس چندانی نداره.)

نمی دونم خودبه خود کاراکترش اینطوری شده یا آگاهانه بهش جهت دادی. ولی به نظرم شخصیت پردازیت درسته. چون کلبریان یه مادر قدرتمند داره و در امنیت و رفاه لوتلورین بزرگ شده، بعد از اون هم با الروند ازدواج کرده و در فضای امن ریوندل به زندگی ادامه داده. نه جاه طلبی مادرش رو داره و نه به اندازه ی آرون سختی و تنهایی کشیده که قاطعیت اون رو داشته باشه. میشه گفت بیشتر از اون دو تا تسلیم تقدیره.

نقشش در کتاب هم، چنین شخصیتی رو می طلبه. حداقل من همینطوری تصورش می کردم. حالا باز نمی دونم نظر خودت چی باشه یا چند نفر دیگه با من هم عقیده باشن.

پی نوشت: آرون با تصمیم ازدواجش فقط از الروند جدا نشده. هیچ وقت به این دقت نکرده بودم که مادرش هم توی والینور شاید چشم به راهش بوده.

در 4 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

نقشش در کتاب هم، چنین شخصیتی رو می طلبه. حداقل من همینطوری تصورش می کردم. حالا باز نمی دونم نظر خودت چی باشه یا چند نفر دیگه با من هم عقیده باشن

سلام منم موقع خوندن لوتر همین حس داشتم امیدوارم داستان در حدی بشه که بقیه در موردش نظر بدند یا بخوننش من که از تحلیل شما لذت بردم تو داستان چند تا ریسک وجود داره که امیدوارم جواب بده 

ورونوه عزیز بازهم سپاس سپاس سپاس

سلام بر شما فینگون دلاور :) چه داستان جالبی نوشتی فقط این قسمت آخری که گذاشتی بعضی از جمله هاش باعث شد که یه لحظه از شدت تعجب صورتمو بچسبونم به صفحه مانیتور /: 

در در 8/15/2017 at 4:25 PM، فینگون گفته است :

بدتراز همه آرون من برتختی سیاه عروس زبان سائورن فراری،

میگم این تیکه دیگه خیلی تخیلی نشده ؟ آخه اصلا به اونا نمیخورد که اهل زن گرفتن و اینجور کارا باشن به خصوص زبان سائرون و نزگول ها . میدونم آرون زیبا بود و اینجور چیزا اما نهایتش یه مدت نگهش میداشتن و از زیباییش و شکنجه کردنش لذت میبردن و بعدم میکشتنش اما فکر نکنم هیچ وقت حاضر میشدن به همسری بگیرنش /: 

به نظرم تجسم این دو نفر در کنار هم یکمی خنده داره :( 

در در 8/15/2017 at 4:25 PM، فینگون گفته است :

ساعتی بعدبرایم گوشت خام و نوشیدنی متعفنی آوردند گرسنه بودم اما نخوردم اورک آهن پوش با سینی پر از غذا آمد اما من فقط کمی نان برداشتم اما نان سیاه و سفت بود و من هم دهانی برای جویدن نداشتم وقت غذای بعدی برایم سوپ نان آوردند آب داغ و نان و این بهترین نامی بود که برایش انتخاب کردم دو روز یعنی شش وعده گذشت چرا که شب روز در این سوراخ های متعفن معلوم نمی شد.

عجب ارک های دست و دل بازی /:) اون مری و پپین بیچاره که چند روز اسیر ارک ها بودن فقط یه تیکه نون و گوشت بهشون دادن اونم نه تو سینی بلکه پرت کردن جلشون |: 

بعد این ارک ها سلف سرویسی دارن ناهار و شام هم میدن . خدا بده شانس :دی 

بقیه داستانت به نظرم خوب بود . 

در در 8/15/2017 at 4:25 PM، فینگون گفته است :

آلبریت نجاتمان بده)

 این الف ها هم شورشو در آوردن بس که البریت ؛ البریت کردن :/ تو قسمت های قبلی هم خیلی کلمه البریت رو بکار بردن /:

در در 8/15/2017 at 2:43 AM، فینگون گفته است :

سلام منم موقع خوندن لوتر همین حس داشتم امیدوارم داستان در حدی بشه که بقیه در موردش نظر بدند یا بخوننش

دیگه ببخشید خودت گفتی نظر بدین منم نظر دادم دیگه :|:D

سلام 

ممنون از این که نظر دادی اگر اجازه داشته باشم یکم توضیح بدم

در 56 دقیقه قبل، Uinen گفته است :

میگم این تیکه دیگه خیلی تخیلی نشده ؟ آخه اصلا به اونا نمیخورد که اهل زن گرفتن و اینجور کارا باشن به خصوص زبان سائرون و نزگول ها . میدونم آرون زیبا بود و اینجور چیزا اما نهایتش یه مدت نگهش میداشتن و از زیباییش و شکنجه کردنش لذت میبردن و بعدم میکشتنش اما فکر نکنم هیچ وقت حاضر میشدن به همسری بگیرنش

این وهمی که به عنوان شکنجه به کلبریان نشان داده شده است نه واقعیت یا آرزوی اورکها . در بعد دیگه من از کتابهای تالکین چنین برداشتی کردم که شکنجه تاریکی برای تفریح و کشتن نبوده برای شکستن و از بین بردن مقاومته . منظورم این بود که به کلبریان نشان بده آنها دخترش را به مسلک تاریکی در آوردند چون روی تخت و در کنار قائم مقام باراد دور قرار داده یه آرون خبیث و از دست رفته و تباه شده

در ۱ ساعت قبل، Uinen گفته است :

عجب ارک های دست و دل بازی /:) اون مری و پپین بیچاره که چند روز اسیر ارک ها بودن فقط یه تیکه نون و گوشت بهشون دادن اونم نه تو سینی بلکه پرت کردن جلشون |: 

بعد این ارک ها سلف سرویسی دارن ناهار و شام هم میدن . خدا بده شانس :دی 

این چند تا بحث داره 

۱.توی لوتر آنها با نهایت سرعت در حال حرکتند .اما اینجا خانه شونه

۲.کلبریان باید برای تحمل شکنجه های تاریکی آماده بشه

۳. چون میخوام قسمت بعد رو بذارم و با توضیح دادن پیشداوری میشه و روال داستان بهم میخوره خواهش می کنم تا دو سه قسمت دیگه اگر فرصت داشتی بخون چون هدف من از حسی  که پیدا کردیبا یه کم تفاوت در اومده

 

خیلی ممنون داستان واقعا به نظرات شما و بقیه نیاز منده  امیدوارم باز هم نظر بدید و سپاس سپاس و سپاس

 

دستت درد نکنه. این پست آخر پاراگراف بندی بهتری داره و از نظر علائم نگارشی هم پیشرفت داشته و خواناتره. هرچند همچنان کم نقطه می ذاری.;)

در 40 دقیقه قبل، فینگون گفته است :

به گذشته اش سرک کشیدم خیلی به یاد ندارم اما چند تایی را هنوز خوب به یاد دارم.

کتاب رو خوب یادت مونده. اینو که خوندم یه لحظه گفتم مگه الف ها توانایی ذهن خوانی داشتن؟ بعد یادم اومد که یه الف خاص داشته دست کم. البته گالادریل بیشتر "نیت خوانی" از خودش نشون داد. نمی دونم می تونست به خاطرات کسی راه پیدا کنه یا نه. ولی تاحد زیادی پذیرفتنیه. چون به نظر می یاد خود اورکه هم می خواد همکاری کنه.:/

در 45 دقیقه قبل، فینگون گفته است :

وارد خرابه ای شد کتاب را از زیر سنگی برداشت بازش کرد به سختی میخواند

خودش خوندن یاد گرفت یا از کسی که بعدها می شناسیم؟

در 46 دقیقه قبل، فینگون گفته است :

زیبایی ما را نمی خواهد و زشتی ما را فرا گرفته من از زیبایی می ترسم وقتی دستور می دهند باید اطاعت کنیم

این جمله ی قشنگیه، مخصوصا دو تا نکته ای که درباره ی زیبایی میگه.

در 47 دقیقه قبل، فینگون گفته است :

گفت: توهم ازمن متنفری فقط فراموش کردی و نیاز مندی

اینم همچنین.

در 47 دقیقه قبل، فینگون گفته است :

آیا اورکی هست که چنین زیبا و خردمند سخن بگوید؟

خردمندانه. چون قید لازم داری. خردمند صفته.

 پرداختن به اورک خردمند، یا اورک رستگار، دست کم در جستجوی رستگاری، ریسک بزرگیه.( این تاپیک رو دیدی؟).  البته تا اینجا باورپذیر دراومده.

در 48 دقیقه قبل، فینگون گفته است :

به زبان مشترک گفت: آیا ارباب تو ،ارباب همه است؟

مثلا این دیالوگ خوبه. چون رابطه ی ایلوواتار و الف ها رو هم رابطه ی ارباب و برده می بینه. امیدوارم کلبریان سعی نکنه برداشت اورکه رو تغییر بده و به راه راست هدایتش کنه.:دیـ  وگرنه باورش سخت میشه.

این یکی هم از پست قبله:

در در 8/15/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

من نیز بو کردم، باورم نمی  شد بویش چندان کریه نبود .ارو مرا بکش.

 

در در 8/15/2017 at 5:25 PM، فینگون گفته است :

مرتب او را بو می کردم و زمانی که کراهتش را می یافتم شاد می شدم و زمانی که نه مستاصل می شدم

این قسمت های مربوط به بو جالب بود. هم از نظر توجهت به سایر حواس(به جز بینایی یعنی). هم اینکه توجه به شکل مستقیم نبوده. یعنی شخصیت داستان داره ازش حواس برای سنجش چیزی استفاده می کنه. و هم از این نظر که حدسش غلط در می یاد. یعنی اون نگران از دست رفتن هویت الفی خودشه در حالی که در اصل طرف مقابل هویت اورکی  تمام عیاری نداره.

سلام

باز هم سپاس سپاس سپاس

در هم اکنون، ورونوه گفته است :

علائم نگارشی هم پیشرفت داشته و خواناتره. هرچند همچنان کم نقطه می ذاری.;)

در ۱ ساعت قبل، فینگون گفته است :

به گذشته اش سرک کشیدم خیلی به یاد ندارم اما چند تایی را هنوز خوب به یاد دارم.

کتاب رو خوب یادت مونده. اینو که خوندم یه لحظه گفتم مگه الف ها توانایی ذهن خوانی داشتن؟ بعد یادم اومد که یه الف خاص داشته دست کم. البته گالادریل بیشتر "نیت خوانی" از خودش نشون داد. نمی دونم می تونست به خاطرات کسی راه پیدا کنه یا نه. ولی تاحد زیادی پذیرفتنیه. چون به نظر می یاد خود اورکه هم می خواد همکاری کنه.:/

در ۱ ساعت قبل، فینگون گفته است :

وارد خرابه ای شد کتاب را از زیر سنگی برداشت بازش کرد به سختی میخواند

خودش خوندن یاد گرفت یا از کسی که بعدها می شناسیم

گلیم که در کنار گلی چون شما نشستم و گرنه همان خاک قبلی ام.

راستش تو لوتر تو قسمت اسارت فرودو در قلعه اورکی . چند بار لفظ گزارش اومده بود و من چون این را معادل خواندن یا نوشتن بطور دقیق ندانستم یه خورده مبهم گذاشتم موضوع را

در 1 دقیقه قبل، ورونوه گفته است :

پرداختن به اورک خردمند، یا اورک رستگار، دست کم در جستجوی رستگاری، ریسک بزرگیه.( این تاپیک رو دیدی؟).  البته تا اینجا باورپذیر دراومده

نه ندیده بودم اما حتما استفاده می کنم.

 

من همه تلاشم کردم چیزی را در دنیای تالکین عوض نکنم . حتی تو شخصیت ها هم سعی کردم مشابهت پیدا کنم و چیزی نگم که به قواعد تالکینی نخوره

 دست آخر باز هم سپاس فراوان 

داستان رو خوندم . خوب بود به نسبت تازه کاری عالی بود ! فقط حتما به نظرای ورونوه گوش بده و به نظرم نثرشو یکم آردایی تر کن :) از کلمات آردایی تری هم استفاده کن و در کل یه داستان آردایی بساز که به کتاب وفاداریشو نشون بده .

منتظر پی دی اف هستم :)))

سلام

سپاس از به لگ عزیز

توضیحاتی که قول داده  بودم.

داستان را از منظر روایت و نثر بررسی می کنم . 

اول نثر:

نثر داستان براساس شخصیت های آن سه گونه است. نثر کلبریان الف ،نثر ایرموی والا و نثر بیلبوی هابیت که البته مدتهاست تو والینور و تا حد زیادی هنوز روان و ساده است . امیدوارم این تفاوت نثر ،نگاه و جایگاه در آمده باشه .

بعد روایت:

برداشت من از تالکین به نوعی سرعت در روایت رسیده که من سعی کردم به آن وفادار باشم و ضرباهنگ داستانک را شبیه کنم البته کوتاه بودن داستان باعث شد بسیاری داستانکهای فرعی را کنار بذارم و شخصیت های دسته چندم را پردازش نکنم.

اما اصل موضوع پاسخ به این سوالات است.

۱. اورک در جستجوی رستگاری

۲. راهی برای بازگشت ملکور

۳. ذهن یا قلب خوانی کلبریان 

۴. بیلبو ،گندالف و دوستان در والینور

۵. دست نزدن به دنیای آردا در هیچ بعد

امیدوارم دوستانی که منت گذاشتن و داستان خواندن در باره این پنج سوال باور پذیر بودن یا نه آنهم توضیح دهند.

سلام

چندتا نظر:

من شخصیت پردازی کلبریان رو دوست داشتم. اول یه مقدار وابسته به نظر می رسید که در عین حال به معنی "بی دست و پا بودن" نبود. خودش یکی دو جا درباره ی احساس مسئولیت و از خودگذشتگی برای کسانی که دوستشون داره حرف زده بود، و دلیلی که برای "آسیب های التیام ناپذیر و ترک سرزمین میانه" باعث شد که اون حرف ها ثابت بشه. و این ازش یه شخصیت قابل احترام می سازه.

درباره ی قابلیت ذهن یا قلب خوانیش پرسیده بودی، باز با اونم موافقم. به خاطر نسبتش با گالادریل قابل پذیرشه. و اینکه تواناییش به جای اینکه بهش کمک کنه بیشتر باعث آزارش میشه، داستان رو باورپذیرتر می کنه.

در کنار این قابلیت، گرفتارشدن مدام در دام وهم و خیال و کابوس های پیاپی  هم ایده ی خوبی بود. پریشان گویی و لحن نه چندان با ثباتی که داشت هم، علاوه بر توضیح موقعیت، به شخصیت پردازیش کمک کرده بود.

برای همین توی بعضی قسمت ها می شد از اینکه نقطه و ویرگول کم می ذاری گذشت.:دی

بخش هایی که کلبریان راویش بود، پیوسته بین فضای ذهنی و محیط واقعی جابه جا می شد و راوی هم انگار در حالت خواب و بیدار با خودش حرف می زد.

شما استعداد این مدل نوشتن رو داری. ولی خب هنوز جای کار داره و باید پخته تر بشه. راوی می تونه آشفته باشه و توهم و واقعیت رو در هم بریزه؛ اما باید حواسش به خواننده هم باشه و اون رو سردرگم یا خسته نکنه.

از بین راوی ها، بیلبو بگینز هم خوب بود تقریبا. حال و هوای هابیتی داشت. اینکه سرزمین مقدس نزده این موجود فانی بینوا رو خاکستر کنه خودش مایه ی خوشحالیه.: )

وایره(توی پست پایین نوشتی ایرمو، وایره مگه راوی نبود؟) هم لحن بی اعتناش خوب بود. چون کسیه که درگیر تاریخ( حداقل بخش عمده ش) نیست و از بیرون به اتفاقات نگاه می کنه. ولی یه مقدار هم بی حوصله به نظر می رسید. یه جوری بود که انگار بیلبو ورداشته نوشته ی وایره رو خلاصه کرده و بعد ردپاهای خودش رو پاک کرده. :دی

وایره بافنده ی تاریخه. پس بیشتر از اینکه نویسنده باشه، تصویرگره. و تاریخ رو کامل ثبت می کنه، اینجا رو هم اولش خوب شروع کرده، ولی بخش انجمن والار خیلی گزارش گونه و دیالوگ محوره و فضاسازیش کمه به نظرم. البته توصیف ها و فضاسازی هم باید طوری باشه که وایره درک می کنه. که قاعدتا یه الهه  احساساتش به راحتی  برانگیخته نمیشه ( تحسین، شگفتی، شادی، اندوه) و اون لحن بی اعتنایی که بهش داده بودی اینجا می تونست به  کمک بیاد و بیشتر خودش رو نشون بده.

در مورد ریتم روایت، به نظرم رسید که نیمه ی دوم داستان به نسبت نیمه ی اول شتاب زده شده. البته طول داستان خوبه، می تونست طولانی تر باشه ولی همین کوتاه بودنش باعث میشه بیشتر خونده بشه. ولی بعد از خوندن نامه، قسمت هایی که والار دست به کار میشن و به بار نشستن تلاش هاشون، خیلی سریع پیش میره. که البته اوایل سیلماریلیون(آفرینش آردا) همین حالت رو داره. ولی خب اون اول کاره و در ادامه به خاطر حجم کتاب فراموش میشه. اما این همه فعالیت برای یه داستان کوتاه، زیاده و گزارشی شدن  لحن بعضی قسمت ها اجتناب ناپذیر بوده.

از بخش های آخر و عاقبت به خیر شدن اورکه هم راضی بودم. که البته فکر می کنم خودت چندماه دیگه بخونیش بتونی پرحوصله تر بازنویسیش کنی.

ولی بخش مربوط به والار رو اگه من می خواستم بنویسم یه مقدار از تعداد فعالیت ها و حجم دیالوگ ها کم می کردم و به توصیف و فضاسازی بیشتر بها می دادم که با بقیه ی داستان هماهنگ تر بشه:

نمایش محتوای مخفی‌شده (اسپویلر)
مخفی کننده

یه راهش این بود که همه رو توی "ستاره سازی" شریک نکنی. درک می کنم که بهبود یک گزند ازلی، چه قدر نیازمند عزم همگانیه. ولی نقش بعضی ها می تونست غیر مستقیم یا در مراحل بعدی باشه. مانوه که نقشش در حد مجوز صادر کردن بود و همون هم کافی بود. برای ساختن ستاره می شد فقط واردا و آئوله و ایرمو(این خدای وهم و رویاست، من انتظار داشتم بیشتر ببینیمش توی داستان) کار کنن. تولکاس و ماندوس(چه قدرم که اخلاقشون به درد کار گروهی می خوره.) و اورومه(اینم جا براش پیدا نکردم الکی گذاشتم توی این گروه.) می تونستن مراقبانی باشن که از بازگشت دوباره ی ملکور یا هرموجود پلید دیگه ای جلوگیری کنه. یا دست اندرکار تمهیدی باشن برای تفکیک سره از ناسره. چون الان ایده ی بازگشت ملکور خیلی خودش رو نشون نداده و در ترس مبهمی که اینا دارن خلاصه شده.

استه درمانگره. وانا و یاوانا و نسا هم که ارتباطشون بیشتر با رویش و شادیه می شد که کارشون در مراحل بعدی شروع بشه. کافی بود فقط رسیدن موجودات هدایت شده رو انتظار بکشن.

نقش اولمو می تونست این باشه که مثل سابق دوباره قدرتش رو، و این بار نوعی آگاهی رو در آب ها جاری بکنه. اولمو تنها والایی بود که قدرتش رو به این طریق از مرزهای والینور فراتر می برد. حیفه که دامنه ی کارش به ازه لوهار محدود بشه.

می مونه نیه نا. الهه ی قدرتمندی که از ظرفیت هاش به اندازه ی کافی استفاده نشده.(به نظر من.)

اندوه همراه با خرد، یه پله پایین تر از شادی ناشی از حکمته. یعنی نیه نا روی آخرین پله ای که به درگاه رستگاری می رسه از اون ها که میان استقبال می کنه. نقشش می تونه همین باشه. می تونه هم توی ساختن ستاره نقش داشته باشه. منبع نوری که برای ستاره ی جدید استفاده کردی می تونست تکراری نباشه. نور واردا سرجاش، ولی چیزی که ستاره رو به درخشش وا می داره می تونست اشک باشه. که به نظر من معنی می ده اتفاقا. این ستاره برای الف ها نبود که خود به خود راه والینور رو پیدا می کردن. برای آدم ها هم نبود که راهی به والینور نداشتن. بلکه برای موجوداتی بود که از زخمی خیلی باستانی تر رنج می بردن. از چیزی که حتی ماهیتش رو نمی شناختن. چرا اشک به اینا راه رو نشون نده و سرآغاز شناخت نباشه؟

رنج می بردن. از چیزی که حتی ماهیتش رو نمی شناختن. چرا اشک به اینا راه رو نشون نده و سرآغاز شناخت نباشه؟

البته اینکه قسمت والار، گیرایی دو قسمت دیگه رو نداره همش تقصیر شما نیست. والار کلا موجودات نچسبی هستن.

شخصیت های زن  باورپذیرتر شدن. واردا که اصلا خودشه:دیـ

شخصیت های مرد(به ویژه والار، و به طور خاص مانوه و ماندوس) احساساتی تر از کتاب به نظر می یان. مانوه البته بهتر شد بعدش. ولی ماندوس دیالوگش طولانیه، تاجایی که یادمه این ماندوس بیشتر وقت ها ساکت بود و فقط سر نفرین نولدور خیلی حرف زد:/

اونی که همیشه از آفریده ها طرفداری می کنه اولموئه. و بعدش اورومه.

در مود ایده ی آخر، دست نبردن در آردایی که می شناسیم، فکر می کنم تا حد زیادی موفق بود. هرچند به احتمال زیاد سرگذشت کلبریان به چیزی که تالکین در نظر داشته شباهت نداره و در مورد رستگاری اورک ها هم برنامه ی خاصی ارائه نداده.(چند سطر کلی توی یکی از نامه ها هست.) ولی داستان تو  چیزی رو نقض نمی کرد. بعضی از جزئیات رو هم خیلی خوب یادت بود و تونسته بودی استفاده کنی.( مثل شنوایی، بو و اون دسته ی 12 تایی که دقتت رو می رسوند.)

فقط باز یه کم بخش والار، بیش از حد الگوی کتاب رو تکرار کرده بود. جای دیگه اگه خواستی از والار استفاده کنی، نمی خواد همون رفتارها و فعالیت های کتاب رو تکرار کنی. از شخصیتشون استفاده کن و ببین چه اعمال دیگه ای می تونه ازشون سر بزنه. قدرت های زیادی دارن.

نظر از داستان طولانی تر شد:/

نمایش محتوای مخفی‌شده (اسپویلر)
مخفی کننده

پی نوشت: نوشته هات دو تا مشخصه داره که با تمرین میشه ازش ویژگی سبکی ساخت. یکی تکراره، یکی جابه جایی بین وهم و واقعیت، از نویسنده های داخلی صادق هدایت با هردوی این ویژگی ها به خوبی کار می کنه. از خارجی ها ویلیام فاکنر(البته من فقط خشم و هیاهو و دو تا داستان کوتاهش رو خوندم و خوندنش برام راحت نبود.). یه رمان دیگه رو هم که چندسال پیش خوندم و خیلی خوشم اومد، "خدای چیزهای کوچک" از آرونداتی روی-ترجمه ی گیتا گرکانی- بود که هردوی این عناصر رو داره و اینکه نویسنده و هر دو راوی زن هستن خیلی ازش داستان ملموس و باورپذیری ساخته.

 

سلام

اول سپاس ویژه از شما جناب ورونوه که بدون شک خوبیهای داستان برای شماست.

اما چند نکته:

در 2 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

من شخصیت پردازی کلبریان رو دوست داشتم. اول یه مقدار وابسته به نظر می رسید که در عین حال به معنی "بی دست و پا بودن" نبود.

من از اولین باری که لوتر خوندم . با این شخصیت ارتباط برقرار کردم و اولین بار که خودم تو آردا تصور کردم در کنار اون بود. احتمالا میتونید حدس بزنید کدوم شخصیت تو داستان میگم.اما از روایتش میترسیدم .چون ارتباط باعث میشد نثرم قضاوت بشه و این برای من که حدود دوهزار صفحه ای داستان نوشتم و جز یکی دو نفر کسی ندیده و نخونده ،ترسناکه شدید.

در 2 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

بین راوی ها، بیلبو بگینز هم خوب بود تقریبا. حال و هوای هابیتی داشت. اینکه سرزمین مقدس نزده این موجود فانی بینوا رو خاکستر کنه خودش مایه ی خوشحالیه

این باعث خوشحالیه ،چون من نثر هابیت خیلی می پسندم. البته نه اینکه از این چیزها سررشته داشته باشم،اصلا. من هابیت از بقیه کتابهای تالکین بیشتر دوست دارم و حال وهواش سعی کردم دربیاد.

در 2 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

وایره(توی پست پایین نوشتی ایرمو، وایره مگه راوی نبود؟

بله کاملا حق با شماست.

در 2 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

وایره هم لحن بی اعتناش خوب بود. چون کسیه که درگیر تاریخ( حداقل بخش عمده ش) نیست و از بیرون به اتفاقات نگاه می کنه. ولی یه مقدار هم بی حوصله به نظر می رسید. یه جوری بود که انگار بیلبو ورداشته نوشته ی وایره رو خلاصه کرده و بعد ردپاهای خودش رو پاک کرده. :دی

وایره بافنده ی تاریخه. پس بیشتر از اینکه نویسنده باشه، تصویرگره. و تاریخ رو کامل ثبت می کنه، اینجا رو هم اولش خوب شروع کرده، ولی بخش انجمن والار خیلی گزارش گونه و دیالوگ محوره و فضاسازیش کمه به نظرم. البته توصیف ها و فضاسازی هم باید طوری باشه که وایره درک می کنه. که قاعدتا یه الهه  احساساتش به راحتی  برانگیخته نمیشه ( تحسین، شگفتی، شادی، اندوه) و اون لحن بی اعتنایی که بهش داده بودی اینجا می تونست به  کمک بیاد و بیشتر خودش رو نشون بده.

در مورد ریتم روایت، به نظرم رسید که نیمه ی دوم داستان به نسبت نیمه ی اول شتاب زده شده. البته طول داستان خوبه، می تونست طولانی تر باشه ولی همین کوتاه بودنش باعث میشه بیشتر خونده بشه. ولی بعد از خوندن نامه، قسمت هایی که والار دست به کار میشن و به بار نشستن تلاش هاشون، خیلی سریع پیش میره. که البته اوایل سیلماریلیون(آفرینش آردا) همین حالت رو داره. ولی خب اون اول کاره و در ادامه به خاطر حجم کتاب فراموش میشه. اما این همه فعالیت برای یه داستان کوتاه، زیاده و گزارشی شدن  لحن بعضی قسمت ها اجتناب ناپذیر بوده

گفته بودم که چند تا ریسک کردم . این یکیش بود که بدجوری خراب شد. من خلقت در سیلماریل سریع و کوتاه دیده بودم و همین کار اول انجام دادم . اما بعد مخصوصا، با توجه شخص شما روایت وایره اضافه کردم???. در کل تالکین  با والار ،کمترین ارتباط برقرار کردم . اونها را از منظر ارو ،الفها یا بقیه میتونم تصور کنم . اما با ویژه گی هایی که تالکین بهشون میده ،نسبت بهم نه خیلی . البته یه وسوسه دیگر بود دخالت همه والا ها و به نظرم کار سخت تر کرد .بهمین دلیل ریسک کردم و لحن بی اعتنا و گزارشی اضافه کردم که نتیجه اش جالب نشده،.

باید بپذیرم دید شما را نسبت به والار نداشتم و اگر همین چند نکته که گفتید در نظر میگرفتم این بخش خیلی بهتر در میامد.

در 2 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

در مورد رستگاری اورک ها هم برنامه ی خاصی ارائه نداده.(چند سطر کلی توی یکی از نامه ها هست.

کل ،نمی دانم چی بگم که منظور برسونه،ناراحتی ،اشکال ،دلخوری یا هر چیز دیگه من به تالکین همینه . تاریکی رستگار نمیشه اونهم در الفها. قیاس نحو برخورد تالکین با الفهای اورک شده در ابتدا، با نحوه برخورد ایشان با نولدور ،من نمی پسندم . هرچند جایگاه من کجا و پرفسور کجا.

نکته آخر: درباب ایرمو ،من خیلی دوست داشتم . آن را به داستان اضافه کنم با غلظت بالا ،اما به چند دلیل،از این مورد و چند مورد دیگه  منصرف شدم. اول کوتاه بودن داستان که برام اولویت بود‌. دوم سرعت در ارائه داستان .سوم دور نشدن بیش از حد از داستان های شخصیم.

به هر حال شما ودو سه دوست عزیز فقط به داستان توجه نشان دادید . با توجه به میزان علاقه تالکین خونها به فن فیکشن  و اختلاف سطح بی نظیر میان داستان و خوندن چند باره تالکین من میخواستم با سرعت مناسب و کوتاه کردن داستان هر چه زودتر به نقد برسم . که از این بابت هم خیلی راضیم . نقد شما از سر داستان زیاد هست و همین برای من تجربه خیلی خوبی بود.

در 2 ساعت قبل، ورونوه گفته است :

نظر از داستان طولانی تر شد

من نتیجه کارم گرفتم حالا اگر بقیه دوستان هم مارا بی نصیب نذارند که ....‌

با سپاس بی کران به ورونوه عزیز

در در 8/16/2017 at 7:26 PM، فینگون گفته است :

سلام 

این هم ادامه داستان

نمی دانم چقدر گذشت تنها به یاد دارم که از خواب پریدم در گودی  .گوینود را دیدم اما اثری از او نبود دوباره خواب بر من غلبه کرد زمانی که چشم باز کردم کمی از بی توانیم کم شده بود او نشسته بود همان جای سابق ، نفهمیدم که واقعا او رفته و بازگشته بود یا من خواب دیدم اما  آنچه مشخص بود رسیدگی او به گوینود بود . می خواستم حرف بزنم راستی کارهایش مرا دگرگون کرده بود شکی احمقانه وجودم را فرا گرفته بود دستهایم را  روی زمین کشیدم خرده سنگی را پیدا کردم و با آن به زمین زدم برگشت نگاهم کرد همان صورت کریه ،همان زخم ، همان چشمان منحوس و عجیب تر شده ،مردد شدم سرش را دوباره پایین انداخت ایلوواتار را خواندم . تردید کنار رفت صدای سنگ که بلند شد سرش را بالا آورد با دست فراخواندمش جست کوچکی زد ، روبرویم قرار گرفت دستم را گرفت چشمانش را بست با همه وجود لرزیدم ترسیده بودم  دستم را بیرون کشیدم او هم برگشت که برود خیالش از من راحت شده بود. دوباره سنگ را به حرکت در آوردم برگشت و متعجب نگاهم کرد دستش را گرفته معجونی از هراس و درد در چهره اش نمایان شد بی ترحم جلو کشیدمش  سرش به موازات صورتم قرار گرفت چشمها را بسته و سرش پایین بود اما میلرزید چونان بنده ای پست و ناتوان که به جرمی نابخشودنی به پیشگاه  اربابی خشمناک و قهار آورده شده بود احساس قدرت میکردم و او چقدر ذلیل و خوار شده بود دستم را به زیر چانه اش بردم سرش را بالا آورد لرزشش دو چندان شد اما هنوز مقاومت میکرد چشمهایش را بسته بود بی صدا نهیبش زدم چون خادمی مطیع چشم گشود چشمهایمان در هم قفل شد و او در دام افتاد.
به گذشته اش سرک کشیدم خیلی به یاد ندارم اما چند تایی را هنوز خوب به یاد دارم.


همراه چند اورک مخفیانه در تاریکی به گمانم سیاه بیشه پیش می رفت آتش از دور دیده می شد الفهای سبز از فاصله دور میخواندند هم آوازی دلربا بود و داستان برن یک دست را روایت میکرد لحظه ای متحیر ایستاد تیر به سرش سابید خون از سرش بیرون ریخت هراسناک جست زد و تنها به تاریکی گریخت.


این یکی را خیلی خوب به یاد دارم گاهی حتی در خواب هم میبینمش : آفتاب ظهر گاهی روی دشت سبز و فراخی می تابید او نیم خیز داخل سوراخ پاسبانی به دشت نگاه می کرد صدای غرغر و نچ نچ بقیه به راه بود با الفاظ مشترک و اورکی دشنامش می دادند چند ده الف سوار بر اسبهای درخشان از جاده میان دشت عبور میکردند گلور فیندل پیش رو دسته میراند و همسرم با فاصله  و شاهوار اسبش را پیش میراند و آه ایلوواتار بلند مرتبه سوار بعدی من بودم با لباسی به سپیدی برف های کوهستان مه آلود، تاجی درخشان و شنل خاکستری هدیه سالهای قبل مادرم و ما به لوتلورین میرفتیم نگاه خیره اورا می دیدم تا آخرین لحظه مرا می نگریست چشمهایش می درخشید.


آنقدر این کابوس را دیدم که نمیدانم این از ذهن من است یا واقعا دیدم: روی تخته سنگی مچاله نشسته بود هوا تاریک و سرما استخوان خورد کن بود به ستاره ها نگاه میکرد از آنها وحشت داشت و درد می کشید به سختی نگاهش را نگه میداشت اندوهگین بود صدایش بود اری صدایش که می گفت تو از خدای ما برتری ، تو ستاره ها را آفریدی اما میگویند او از ستاره ها بدش میامد تو زیبایی و سوز ناک کاش من را تو می آفریدی مثل آنها. هر وقت این کابوس را میبینم گوینود بیدارم می کند و معذب کنار تختم با دستمال و آب می ایستد.


جنازه چند انسان روی زمین افتاده بود اورکها و وارگها جنازه ها را پاره میکردند تکه های گوشت را حریصانه میخوردند او به پیرمردی نزدیک شد انگاردر ریوندل دیده بودمش . کتابی را صلیب وار به سینه چسبانده بود با خشنونت کتاب را بیرون گرفت پیرمرد که هنوز جانی در تن داشت به خود آمد اما گابلین بلند روی سینه اش افتاد و صدای کشیده شدن خنجر روی استخوان را شنیدم . کتاب را باز کرد چیزی نمی فهمید .


وارد خرابه ای شد کتاب را از زیر سنگی برداشت بازش کرد به سختی میخواند ملکور ارباب تاریکی که الفها مورگوت مینامندش از الفها اورکها را ساخت حیرت کرد کتاب را به گوشه ای پرتاب کرد و دیوانه وار دوید نفسش بند آمده بود تلوتلو خوران به برکه آبی رسید دستش را به سمت آب برد خودش را دید از کراهتش منزجر شد و گریخت.

 

 


 باران تند و با ضربات محکم افکارم را بهم ریخت نگاهم را از او برگرفتم دستش را رها کردم جستی زد و درجای قبلش چمباتمه زد بی کلام صدایش کردم : تو الفها را دوست داری
ساکت ماند سرش بالا و دهانش بسته بود دیگر نا امید شدم گفت:نه تورا دوست دارم چون تو زیبایی مثل آب مثل گل مثل ....مثل نور، هرچند از همه اینها آزار میبینم آیا برای تو هم دردناکند
گفتم : تو از ایلوواتار بزرگ ، مانوه فرهمند و آلبریت آفریننده ستارگان چه میدانی
گفت: هیچ اما ستاره ها قشنگند هر چند وقتی نگاهشان می کنی تن ما را میسوزانند
گفتم: می دانی مورگوت فساد کرد و با شکنجه و پلیدی شما را از ما ساخت
گفت: در کتاب خوانده ام اما ارباب ،ارباب است او خیلی قوی است نوکران ارباب سیاه رحم ندارند تمرد کنی میمیری من تو را نجات میدهم باقیش مهم نیست فرقی نمی کند زیبایی ما را نمی خواهد و زشتی ما را فرا گرفته من از زیبایی می ترسم وقتی دستور می دهند باید اطاعت کنیم من اورک هستم برده تاریکی و تو الفی از نورهای قشنگ و سوزنده
گفتم: با من بیا من از تو محافظت می کنم
گفت: توهم ازمن متنفری فقط فراموش کردی و نیاز مندی
دستش را به زخم صورتش برد بلند شد دهانش هنوز بسته بود هرگز نفهمیدم آیا ما بی زبان سخن گفتیم یا نه خواب دیدم یا آنکه خدای رویا ایرموی مهربان از رو ترحم رویایی خوش عطایم کرده و اصلا آیا اورکی هست که چنین زیبا و خردمندانه سخن بگوید اما دوست دارم با همه وسعت قلبم که آن را بپذیرم.
به زبان مشترک گفت: آیا ارباب تو ،ارباب همه است 
با سر پاسخش دادم تکانی خورد هوا را بو کشید  وبیرون رفت .

با سلام . 

متن بسیار خوبی نوشتی. معمولا نقدی نمی کنم ولی از اون جا که شور تو رو در نوشتار دیدم حدس می زنم که ذهنت نسبت به انتقادات دوستانه باز باشه 

++++

اول این که ازت می خوام جمله بندی هات رو استاندارد کنی چون گاهی احساس میشه جایگاه فعل و فاعل ومفعول و نشانه های ربط رو سهوا جا انداختی ... یک بار متن رو قبل از گذاشتن ویرایش کنی این مشکلات به سادگی رفع میشه

علائم نگراشی ؟ ! ؛ هم فراموش نشه

++++

"مردد شدم سرش را دوباره پایین انداخت ایلوواتار را خواندم" 

برای مثال در این جمله (که مشابه اش در متن زیاده) تعداد فعل های استفاده شده زیاده . یعنی خواننده در 6 ثانیه خوندن با 3 جمله سر و کله می زنه که اتفاق خوبی نیست

اگه تبدیلش کنی به چیزی مثل : «یاد ایلوواتار تنها راه شکستن زنجیر تردید به دور قلبم بود.» 

در یک تبدیل این چنینی هم یک فعل به کار رفته هم موسیقی کلام رسایی بهتری داره

++++

گفت : «

گفت : «

گفت : « 

....

 

تا جایی که می تونی از این روش استفاده نکن در عوض از یکی از این دو راه بهره ببر

1-

گفتم: «

گفت: «

- «

....

 

2- گفت خالی خواننده رو خسته می کنه پس سعی کن همراه با توصیف بیانش کنی

با صورتی پریشان گفتم: «

با آرامش به من لبخندی زد و گفت: «

 

نکته : از این روش هم در حد کفایت استفاده کن چون اگه زیاد هم این طوری با توصیف متن رو بیان کنی خواننده گیج میشه 

 

+++

به عنوان آخرین نکته هم که زیاد سعی نکن متن رو ادبی بنویسی . می دونم هدفت ایجاد زیباییه ولی حداقل زمانی که داری از دیالوگ استفاده می کنی ادبی ننویس و این که متن ادبی گیج کننده است و استفاده اون در داستان از عهده ی اساتید ادبیات برمیاد و اونم در کتاب های انگشت شمار جواب میده مثل سیلمارلیون و نوشتن کتابی از این قبیل از عهده ی خیلی ها خارجه

+++

اشکالات بیشتری نمی گیرم تا دل زده نشی و به اصل داستانت نقد وارد نمی کنم چون اجازه اش رو ندارم. داستان خوب یا بد داستان توهه و از دید حرفه ای تا خودت اجازه ندی نمی تونم این کارو بکنم

در هر صورت که قلم خوبی داری . هنوز با پختگی فاصله داره ولی قدرت نوشتار و شخصیت پردازی درش موج می زنه 

امیدوارم با رعایت ریزه کاری ها بتونی داستان بهتری خلق کنی چون عامل زیبایی یک اثر در همون ریزه کاری هاست 

در 5 ساعت قبل، lord of the moon گفته است :

با سلام . 

متن بسیار خوبی نوشتی. معمولا نقدی نمی کنم ولی از اون جا که شور تو رو در نوشتار دیدم حدس می زنم که ذهنت نسبت به انتقادات دوستانه باز باشه 

سلام

از اینکه به داستان توجه داشتید،سپاسگذارم.

من از هر نقدی با هر سطحی لذت میبرم و استفاده می کنم . این تو همین تاپیک چند بار گفتم. پس با سپاس فراوان از شما.

در 5 ساعت قبل، lord of the moon گفته است :

اشکالات بیشتری نمی گیرم تا دل زده نشی و به اصل داستانت نقد وارد نمی کنم چون اجازه اش رو ندارم. داستان خوب یا بد داستان توهه و از دید حرفه ای تا خودت اجازه ندی نمی تونم این کارو بکنم

از ایرادات شما تشکر می کنم .

داستان خوب از لحاظ محتوی ،قالب و روایت قطعا ارزش نقد را دارد . من دوست دارم، تصور خوبی از داستان داشته باشم . اما با وجود توان کمم ،یاد گرفتن بیشتر از هرچیزی برای خودم موثر میدانم . پس منتظر نقدهای شما و بقیه دوستان خواهم بود حتی اگر داستان قابلیت لازم نداشته باشه.

در در ۱۳۹۶/۵/۳۰ at 2:52 PM، فینگون گفته است :

اول نثر:

نثر داستان براساس شخصیت های آن سه گونه است. نثر کلبریان الف ،نثر وایره والا و نثر بیلبوی هابیت که البته مدتهاست تو والینور و تا حد زیادی هنوز روان و ساده است . امیدوارم این تفاوت نثر ،نگاه و جایگاه در آمده باشه .

بعد روایت:

برداشت من از تالکین به نوعی سرعت در روایت رسیده که من سعی کردم به آن وفادار باشم و ضرباهنگ داستانک را شبیه کنم البته کوتاه بودن داستان باعث شد بسیاری داستانکهای فرعی را کنار بذارم و شخصیت های دسته چندم را پردازش نکنم.

اما اصل موضوع پاسخ به این سوالات است.

۱. اورک در جستجوی رستگاری

۲. راهی برای بازگشت ملکور

۳. ذهن یا قلب خوانی کلبریان 

۴. بیلبو ،گندالف و دوستان در والینور

۵. دست نزدن به دنیای آردا در هیچ بعد

امیدوارم دوستانی که منت گذاشتن و داستان خواندن در باره این پنج سوال باور پذیر بودن یا نه آنهم توضیح دهند

این تو چند پست قبل گذاشته بودم و کل داستان را هم در قالب pdf آوردم .شما دوست عزیز و هر یک از دوستان دیگه در صورت تمایل از این بعد ها یا هر شیوه دیگه ای برای نقد داستان استفاده کنند . جز شرمنده کردن من چیزی باقی نمیمونه.

لرد عزیز اگر قابل دونستید از نظراتتان من بی نصیب نذارید.سپاس

پ.ن .یه دوستی هم قرار بود نقدش بذاره اما چون سرشون شلوغه فعلا خبری نشده . خواهر تورین اینهمه تاخیر...

پ.ن ۲. آرفاروزان عزیز از لطفتون تشکر ،اما کاش شما هم مارا بی نصیب نذارید.

پ.ن ۳..

باز هم سپاس ویژه از لرد اف مون عزیز بابت نقدشون

 

در 52 دقیقه قبل، فینگون گفته است :

سلام

از اینکه به داستان توجه داشتید،سپاسگذارم.

من از هر نقدی با هر سطحی لذت میبرم و استفاده می کنم . این تو همین تاپیک چند بار گفتم. پس با سپاس فراوان از شما.

از ایرادات شما تشکر می کنم .

داستان خوب از لحاظ محتوی ،قالب و روایت قطعا ارزش نقد را دارد . من دوست دارم، تصور خوبی از داستان داشته باشم . اما با وجود توان کمم ،یاد گرفتن بیشتر از هرچیزی برای خودم موثر میدانم . پس منتظر نقدهای شما و بقیه دوستان خواهم بود حتی اگر داستان قابلیت لازم نداشته باشه.

این تو چند پست قبل گذاشته بودم و کل داستان را هم در قالب pdf آوردم .شما دوست عزیز و هر یک از دوستان دیگه در صورت تمایل از این بعد ها یا هر شیوه دیگه ای برای نقد داستان استفاده کنند . جز شرمنده کردن من چیزی باقی نمیمونه.

لرد عزیز اگر قابل دونستید از نظراتتان من بی نصیب نذارید.سپاس

پ.ن .یه دوستی هم قرار بود نقدش بذاره اما چون سرشون شلوغه فعلا خبری نشده . خواهر تورین اینهمه تاخیر...

پ.ن ۲. آرفاروزان عزیز از لطفتون تشکر ،اما کاش شما هم مارا بی نصیب نذارید.

پ.ن ۳..

باز هم سپاس ویژه از لرد اف مون عزیز بابت نقدشون

 

ممنون از اخلاق نقد پذیرت منتها درباره ی باور پذیر بودن داستان. اولین نکته اینه که زمانی که تو از دیگران می پرسی: «به نظرتون داستان باور پذیر بود.» خود به خود اون داستان باور پذیری خودش رو برای همیشه از دست میده. معیار باور پذیری رو بهتره از روی واکنش خواننده بسنجی، اگه با شوق و ذوق ازش حرف زد یعنی باور کرده و در غیر این صورت هم که جواب مشخصه. 

در کل اگه هدفت نوشتن یک فن فیکشن متوسط و قابل قبول بود بهش رسیدی دلیلی هم نداره که زیاد با داستان قاطعانه برخورد بشه. 

نمی دونم چه طوری اینو بگم که بد برداشت نکنی ولی با داستان به صورت حرفه ای برخورد نکردی که حالا کسی بیاد حرفه ای نقد کنه. داستان به شدت کلی، قلم سریع و گاه گیج کننده است. تکرار می کنم متن خوب و به عنوان یک فن فیکشن قابل قبول هست امّا یک داستان حرفه ای یا حتی شبه حرفه ای هم حساب نمیشه

اهدافی که معرفی کردی رو می تونستی کامل تر بهش بپردازی. در داستان نویسی هدف نوشتن یک اتفاق و به سرانجام رسوندنش نیست . برای مثال خود ارباب حلقه ها هم تقریبا از همون اول مشخص بود که چه طور قراره تموم بشه و تقریبا کسی در دنیا فکر نمی کرد که سائرون قراره برنده باشه. زیبایی اثر به خاطر چگونگی و نحوه ی نشون دادن اتفاقات بود. 

+

و یک نکته ی دیگه، فن فیکشن نباید با داستان اصلی تداخل داشته باشه. یعنی استفاده از کاراکترهای اصلی برای جلو بردن داستان یک اشتباهه و باعث میشه باور پذیری داستان پایین بیاد می تونی از اون ها استفاده کنی و به اصلاح بهشون یک کَمیو بدی ولی این که بخوای حول " نقش اول" های اصلی داستان رو جلو ببری کار تو نیست. چون دنیا که از قبل آماده شده، دیگه لااقل باید کاراکترهای اصلی رو خودت درست کنی.

+

شرمنده که اینقدر کلی گویی کردم چون به نظرم وقتی کلیت یک اثر و بناهای اون اشتباه چیده شده دیگه بررسی جزئیات محلی از اعراب نداره. 

در کل داستان خوب بود ولی اهدافی که داستان داشت رو از طریق غیر حرفه ای به سرنجام رسوندی که اونم اشکالی نداره و کسی توقع خاصی از استادانه بودن قلم کسی نداره. ولی مطمئنم توانایی های نوشتارت می تونه خیلی بهتر و پخته تر از این باشه . مطمئنم در آینده می تونیم کارهای بهتر و حساب شده تری هم ازت ببینیم

موفق باشی

سلام 

با سپاس فراوان

تو پست قبلی تشکر کردم که پاک شد.پس به ناچار دوباره مینویسم . سپاس ویژه از لرد او مون.

خواهش می کنم نکات ادامه را مقابله یا پاسخ ویا نقد ناپذیری ندانید. من عموما مینویسم و خیلی بیشتر میخونم .

در در ۱۳۹۶/۶/۲۵ at 7:17 PM، lord of the moon گفته است :

یک نکته ی دیگه، فن فیکشن نباید با داستان اصلی تداخل داشته باشه. یعنی استفاده از کاراکترهای اصلی برای جلو بردن داستان یک اشتباهه و باعث میشه باور پذیری داستان پایین بیاد می تونی از اون ها استفاده کنی و به اصلاح بهشون یک کَمیو بدی ولی این که بخوای حول " نقش اول" های اصلی داستان رو جلو ببری کار تو نیست. چون دنیا که از قبل آماده شده، دیگه لااقل باید کاراکترهای اصلی رو خودت درست کنی.

کلا از مفهوم فن فیکشن سر در نمیارم.اگر بخواهم شخصیت خلق کنم ترجیح میدم آن در دنیای خودم و با قواعد خودم خلق کنم سر فرصت و با فراغ بال نه در دنیای تالکین.من تو لوتر چندین نحله داستان دیدم که استاد اگر زمان داشت شاید به آنها میپرداخت . یکیش کلبریانه.

قطعا روایت من از حادثه ،با روایت استاد متفاوته . اما من با ذهنیت نوشته های تالکین سعی کردم به یک تصور برسم و تصور بنویسم . در داستان کوتاه (دلایل کوتاه بودنش قبلا گفتم)،آنهم با قواعد متفاوت تالکینی من جز یکی دو شخصیت ،فرصت خلق و پرداخت ندیدم و سعی کردم از شخصیت پردازی خود تالکین بهره ببرم .هرچند در والار به دلیل ضعفم نشد.

کلا دست بردن تو شخصیت داستان اصلی خیانت میدونم.سعی کردم شخصیتها در داستانک

از سیل و لوتر زیاد دور نباشه.

در در ۱۳۹۶/۶/۲۵ at 7:17 PM، lord of the moon گفته است :

شرمنده که اینقدر کلی گویی کردم چون به نظرم وقتی کلیت یک اثر و بناهای اون اشتباه چیده شده دیگه بررسی جزئیات محلی از اعراب نداره. 

در کل داستان خوب بود ولی اهدافی که داستان داشت رو از طریق غیر حرفه ای به سرنجام رسوندی که اونم اشکالی نداره و کسی توقع خاصی از استادانه بودن قلم کسی نداره. ولی مطمئنم توانایی های نوشتارت می تونه خیلی بهتر و پخته تر از این باشه . مطمئنم در آینده می تونیم کارهای بهتر و حساب شده تری هم ازت ببینیم

چون سواد ادبی بالایی ندارم عموما مصداقی بهتر مطلب میفهمم و تخصصی گیج میزنم .

غرض از نوشتن اول پاک نشدن تشکر از شما بود و بعد اگر شما یا دوستان حوصله داشتید . درستش بگید  تا سواد ما بیشتر شود . البته بگم احساس کردم با پست قبلی شما ،شاید بتوانم چیز بیشتری یاد بگیرم.یه جورهایی دنبال سو استفاده ام.

با سپاس ویژه از لرد او مون عزیز

داستان خوبی بود، همین که نویسنده این شجاعت رو پیدا میکنه که ایده ای که در ذهن داره پیاده کنه و بعد در معرض قضاوت عمومی بزاره خیلی خوبه. داستان مقدمه خوبی داشت، دل نوشته اولیه صمیمی و جالب بود و نویسنده در خلق عبارات ادبی گرم و دل نواز، سطحی قابل قبول داره. ایده استفاده از شخصیت اورک آهنین خوب و جالب بود و وسطای داستان به خصوص جایی که محوریت ماجرا بر دوش اورک آهنین بود هیجان خوبی داشت. واما چند نکته که به نظر من جای کار بیشتری داشت:

1) به نظرم اگه زبان سوم شخص می بود فرقی در روایت نداشت. استفاده از روایت اول شخص برای نزدیکی هرچه بیشتر خواننده به راوی ماجرا است ولی این امر مستلزم یه سری فاکتوره از جمله نزدیک شدن به حس درونی راویه. این حس می تونه با یه سری علائم روحی و روانی،  درونی یا جسمی طوری همراه بشه که مخاطب رو به سمت  نتیجه ای که می خواد بکشونه این احوالات درونی و بیانشون رو من خیلی در داستان ندیدم. مثلا حالت هایی مثل سردرد، سر گیجه، بی هوشی، تاری دید،  گرسنگی، تشنگی ، خستگی، یاس، ترس، دو دلی  و تردید ، درد بدن و... اینا می تونه شخصیت رو باور پذیر و برای خواننده ملموس کنه و چه بهتر که این مثلا حالات رو زمینه کند و کاو در شخصیت هایی داستانی کنه مثلا میشد حالت هایی مثل بهت و تردید رو با علائم جسمی کلبریان ترکیب کرد و اونارو در خدمت هرچه گسترده تر کردن اون ذهن خوانی کلبریان در مورد اورک آهنین کرد که می تونست خیلی گسترده تر و یا در طی روایت و به صورت خرد خرد و پازل پازل در مورد اورک آهنین ارائه داد.

2) داستان توصیف افراد رو کم داشت و از اون کمتر توصیف مکان هایی رو که در اون داستان رخ میده مثل همون مغاره ای که در اون راوی داستان زندانی بود و یا توصیف گیرای ماجراهایی که رخ میده . توصیف هایی از این دست جالب به نظرم اومد و هرچه بیشتر استفاده بشه برای کشوندن مخاطب به داخل داستان بهتره : فیندوم مرا هل داد باصورت به زمین افتادم تیزی سنگها دستها و پاهایم را زخمی کرد لبهایم پاره و پشتم غرق خون شد به سختی برخاستم خون از گلوی اربل که تیری تا پر داخل آن بود بیرون میریخت و مرا چنین غرق خون کرده بود

مثلا این جملات به خصوص در آخراش تصویر سازی جالبی داشت و می تونست بازم استفاده بشه.

3) داستان عبارات زیادی رو در وصف والار، گفتارشون ، تصمیمشون داره و به نوعی عقیده راوی رو در مورد اونها نشون میده ولی خیلی اعمالی رو از والار نمی بینیم که بشه اینارو به مخاطب نشون بده و شاید  نیاز چندانی به حضور اسامی زیاد و البته  عمدتا بدون کارایی نبود. نمونه بارزش یاوانا یا وانا که اگه نبودن به داستان ضربه ای نمی خورد. میشد اون هسته اصلی که همین ماهیت اورک هاست رو زمینه صحبتی بین کلبریان مثلا با مانوه یا با ماندوس یا با هردو بشه. باید نویسنده بستری رو فراهم کنه که مخاطب آروم آروم به هدفی که نویسنده می خواد برسه. شاید داستان بهتر بود تمرکزشو بر روی همون اورک آهنین ( به عنوان یه قربانی و اسی سرنوشت) می زاشت و بیشتر در احوالاتش کند و کاو می کرد، حتی میشد به جای کلبریان از یه شخصیت دیگه استفاده بشه تا سیر تحول اورک آهنین و حتی نتیجه تحولش بیشتر به چشم بیاد.

4) خیلی با بیان مستقیم پیام های داستانی رابطه خوبی ندارم و همین موضوع باز بر می گرده به مورد سوم. بارزترین مثالش هم اینه :

.بی شک تفاوت ملکور با بقیه آینورها رابهتر میشد دید  . ملکور پر از شهوت خلقت و خدایی کردن و بقیه تا این حد خاکسار و بنده . شاید این تصمیم در پست تر شدن ملکور تا آن حد که پیشگویی بزرگ می گوید، استیلای تورامبار بر او ،تاثیر مهمی داشته باشد.

مثلا اینجا توضیحی داده نمیشه پیشگویی بزرگ چیه؟ تورین تورامبار چه شخصیته . به نظرم  وقتی جملاتی رو انتخاب می کنیم اون جملات محدود تر باشن و اهداف کمتری رو در بر بگیرن ، همچنین اگه از شخصیتی اسمی برده میشه در داستان دارای کارکرد و نقشی کلیدی در سیر روایی داستان باشه . همچنین شاید نیازی نبود در باب ملکور، افت شخصیتش و... خیلی صحبت بشه شاید اگه همون ایده خوب یه اورک به عنوان یه قربانی بیشتر بسط داده میشد برای داستان کافی بود چون حس میکنم داستان 3 پاره شده. یه مقدمه ، یه شرح ماجرا و یه نتیجه گیری طولانی . اصل کار اون شرح ماجرا و مواجهه کلبریان با اورک آهنینه  که جای کار بیشتری برای بسط داشت و مقدمه و نتیجه گیری  میشد خیلی خلاصه تر، گنگ و مرموزتر بشه و یا کلا حذف بشه.

سلام

آرفاروزان عزیز سپاس فراوان من را بپذیر.

در 8 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

می بود فرقی در روایت نداشت. استفاده از روایت اول شخص برای نزدیکی هرچه بیشتر خواننده به راوی ماجرا است ولی این امر مستلزم یه سری فاکتوره از جمله نزدیک شدن به حس درونی راویه. این حس می تونه با یه سری علائم روحی و روانی،  درونی یا جسمی طوری همراه بشه که مخاطب رو به سمت  نتیجه ای که می خواد بکشونه این احوالات درونی و بیانشون رو من خیلی در داستان ندیدم. مثلا حالت هایی مثل سردرد، سر گیجه، بی هوشی، تاری دید،  گرسنگی، تشنگی ، خستگی، یاس، ترس، دو دلی  و تردید ، درد بدن و... اینا می تونه شخصیت رو باور پذیر و برای خواننده ملموس کنه و چه بهتر که این مثلا حالات رو زمینه کند و کاو در شخصیت هایی داستانی کنه مثلا میشد حالت هایی مثل بهت و تردید رو با علائم جسمی کلبریان ترکیب کرد و اونارو در خدمت هرچه گسترده تر کردن اون ذهن خوانی کلبریان در مورد اورک آهنین کرد که می تونست خیلی گسترده تر و یا در طی روایت و به صورت خرد خرد و پازل پازل در مورد اورک آهنین ارائه داد.

سپاس

فرمایش شما کاملا درسته، اما نکته اصلی اینجاست که من اصلا به فرمایش شما در داستان توجه نداشتم و جای کار خوبی از دست دادم .

در 8 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

داستان توصیف افراد رو کم داشت و از اون کمتر توصیف مکان هایی رو که در اون داستان رخ میده مثل همون مغاره ای که در اون راوی داستان زندانی بود و یا توصیف گیرای ماجراهایی که رخ میده . توصیف هایی از این دست جالب به نظرم اومد و هرچه بیشتر استفاده بشه برای کشوندن مخاطب به داخل داستان بهتره : فیندوم مرا هل داد باصورت به زمین افتادم تیزی سنگها دستها و پاهایم را زخمی کرد لبهایم پاره و پشتم غرق خون شد به سختی برخاستم خون از گلوی اربل که تیری تا پر داخل آن بود بیرون میریخت و مرا چنین غرق خون کرده بود

مثلا این جملات به خصوص در آخراش تصویر سازی جالبی داشت و می تونست بازم استفاده بشه.

سپاس

توصیفات داستان کمه، شاید برای کم حجمتر کردن داستان از خیلیهاش صرفنظر کردم .چون در توصیفات کوتاه و مضرابی تسلطی نداشتم ،از خیر خیلیهاش گذشتم . در کل میپذیرم داستان تصویر زیادی نداره و این نقص بزرگیه.

 

در 8 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

3) داستان عبارات زیادی رو در وصف والار، گفتارشون ، تصمیمشون داره و به نوعی عقیده راوی رو در مورد اونها نشون میده ولی خیلی اعمالی رو از والار نمی بینیم که بشه اینارو به مخاطب نشون بده و شاید  نیاز چندانی به حضور اسامی زیاد و البته  عمدتا بدون کارایی نبود. نمونه بارزش یاوانا یا وانا که اگه نبودن به داستان ضربه ای نمی خورد. میشد اون هسته اصلی که همین ماهیت اورک هاست رو زمینه صحبتی بین کلبریان مثلا با مانوه یا با ماندوس یا با هردو بشه. باید نویسنده بستری رو فراهم کنه که مخاطب آروم آروم به هدفی که نویسنده می خواد برسه. شاید داستان بهتر بود تمرکزشو بر روی همون اورک آهنین ( به عنوان یه قربانی و اسی سرنوشت) می زاشت و بیشتر در احوالاتش کند و کاو می کرد، حتی میشد به جای کلبریان از یه شخصیت دیگه استفاده بشه تا سیر تحول اورک آهنین و حتی نتیجه تحولش بیشتر به چشم بیاد.

سپاس

کلا همانطور که ورونوه عزیز هم گفتند اوج ضعف داستان همین بخش هست.

در 8 ساعت قبل، R-FAARAZON گفته است :

خیلی با بیان مستقیم پیام های داستانی رابطه خوبی ندارم و همین موضوع باز بر می گرده به مورد سوم. بارزترین مثالش هم اینه :

.بی شک تفاوت ملکور با بقیه آینورها رابهتر میشد دید  . ملکور پر از شهوت خلقت و خدایی کردن و بقیه تا این حد خاکسار و بنده . شاید این تصمیم در پست تر شدن ملکور تا آن حد که پیشگویی بزرگ می گوید، استیلای تورامبار بر او ،تاثیر مهمی داشته باشد.

مثلا اینجا توضیحی داده نمیشه پیشگویی بزرگ چیه؟ تورین تورامبار چه شخصیته . به نظرم  وقتی جملاتی رو انتخاب می کنیم اون جملات محدود تر باشن و اهداف کمتری رو در بر بگیرن ، همچنین اگه از شخصیتی اسمی برده میشه در داستان دارای کارکرد و نقشی کلیدی در سیر روایی داستان باشه . همچنین شاید نیازی نبود در باب ملکور، افت شخصیتش و... خیلی صحبت بشه شاید اگه همون ایده خوب یه اورک به عنوان یه قربانی بیشتر بسط داده میشد برای داستان کافی بود چون حس میکنم داستان 3 پاره شده. یه مقدمه ، یه شرح ماجرا و یه نتیجه گیری طولانی . اصل کار اون شرح ماجرا و مواجهه کلبریان با اورک آهنینه  که جای کار بیشتری برای بسط داشت و مقدمه و نتیجه گیری  میشد خیلی خلاصه تر، گنگ و مرموزتر بشه و یا کلا حذف بشه

سپاس فراوان

ابتدا نمیخواستم پیامها را واضح بدم ،اما چون زیر جلکی نشد . پیام کوبیدم تو برد.

در این که سطح داستان در حد نقد دوستان نیست ،حرفی نیست . بیشتر هدفم یادگیری است.پس به آرفاروزن عزیز میگوییم .از وقتی که گذاشتید.سپاس سپاس

سلام

موضوع نقد فن فیکشن بازگشت

داستان به دو بخش تقسیم می شود.

نقد بخش اول

۱. متن

نثر روان ،دایره واژگان خوب و جمله بندیها مناسب است. از خواندن متن واقعا لذت برده ام .

۲.موضوع

بی شک سر گل موضوعات باقی مانده در تالکین بازگشت ملکور است هرچند این موضوع و ابعاد آن بسیار گسترده و عظیم است و اصلا با این فن فیکشن قابل قیاس نیست و نویسنده طرحی کوچک را به قلم آورده و شخصیت های کمی استفاده کرده است که این به سیالی و روانی داستان کمک فراوانی کرده است . قطعا تالکین این پروژه را بسیار عظیمتر و با تعلیق و شخصیت های بیشتری می نوشت .اما هنر نویسنده ودر بسط مناسب داستان و دنبال کردن آن با طرح اولیه خود است که الحق موفق بوده است.

۳.داستان

داستان به چند بخش تقسیم می شود

بخش اول به کشف دنیای آردا میگذرد . این بخش داستان و تعلیق های آن بسیار خوب در آمده است. به نظرم داستانهای معمایی ،جنایی و پلیسی را خوب خواهید نوشت.

بخش دوم ورود به دنیای آردا

دلیل و انگیزه های آدانل به قوت لازم پرداخت نشده است و پدیده هایی چون الف و دورف و آردا چندان کشف نشده و به نظر نویسنده فرض آشنایی خواننده را در نظر گرفته است با کمی پرداخت داستان مستقل خواهد شد.

راستی مسافت ها چندان معقول نیست به نظرم بعد زمان هم همینطور

بعضی بخش ها، شخصیت های داستان به شرایطی مشابه لوتر دچار می شدند که جالب بود

راستی دنیل به سادگی آردا را پذیرفت و درونش حل شد.

 بخش سوم ماموریت ها

بعضی ماموریت ها هدف خاصی نداشت در واقع یه جور خروج شخصیت های اضافه و خلق محیط مطلوب بود که با کمی فکر بهتر می شد عمل کرد.

تعقیب پدر بزرگ و مرگ اون از استثنایی ترین و قشنگترین بخش های داستان بود من از این قسمت خیلی لذت بردم.

بخش چهارم جنگ بزرگ

کلا حرکت و رسیدن به هدف ساده انگارانه در نظر گرفته شده که البته می شد با اضافاتی توجیه بشن که نشده ،اما اهداف خیلی خوب پرداخت شده است . جنگ بزرگ هم خوب بود و خروج بالروگ ها و ملکور هم مناسب بود اما کاش تنوع خدمتگذاران ملکور بیشتر می شد راستی سواران سیاه چه شدند چرا در نبرد بزرگ نبودند.

بخش پنجم شخصیت ها

ایلین یه تورین نمونه است.به همون دیوانگی 

آدانل عالی بود.

دنیل تا حد زیادی عجیب و فرا انسانی است که البته حالتهاش نشان ازخواست نویسنده است.

ماگلور خود خودش بود همانگونه که از او و تبارش برمی آید . در جنگش شبیه فینگو لفین بود که کاملا قابل پذیرش و خوب در آمده بود.

گلور فیندل هم خوش آیند بود.

نتیجه گیری:

من از بخش اول داستان لذت زیادی بردم . اله ماکیل عزیز از داستانت و زحمتت تشکر می کنم.واقعا داستان سیال و جذاب و ایده های شیرینی داشت.

پ.ن. من کلا فقط ضعفها را از دید خودم گفتم وگرنه خوبی هاش زیاد و واضحه

پ.پ.ن. کلا همه این نکات نظرات شخصی من است که قطعا بسیاریش در نظر اهل فن اشتباه است . امیدوارم باز هم بنویسید و ما هم دوباره بخوانیم.

خسته نباشی 

به بقیه دوستان هم خواندن این فن فیکشن توصیه می کنم