بانوی بره تیل

تعداد پست‌ها: 58

به نام خدا

 

در این تاپیک داستانی از سیلماریلیون رو بر حسب علاقه ام و حساسیت و اهمیت موضوع انتخاب کردم و بهش پرداخته ام (شبیه کاری که کریستوفر با تورین تورامبار کرد!). اصلیت داستان وام گرفته از متن موثق سیلماریلیونه اما تمام مکالمات، برخی اسامی و توصیفات در داستان از ذهن بنده هست.

داستان رو همونطور که از ذهن و قلمم میاد در فروم قرار میدم بدون هیچ گونه ویرایش یا بازبینی! برای راحتی در خوندن شما کوتاه کوتاه میذارمشون و هر پست رو با شماره مشخص میکنم.

داستان رو که از کجاست و چیه رو فعلا لو نمیدم تا اسپویل نشه و موقع خوندن لذت ببرید. (گرچه از اسم تاپیک، حوالی داستان مشخصه!)

به یاری خدا داستان رو پس از این که تموم شد با فراغت بال ویرایش اساسیش میکنم و به صورت کتاب (PDF) با طرحی مناسب و غیره و ذلک آمادش میکنم؛ تقدیم به تمام آردایی های عزیز :P

 

اگر پیشنهاد یا انتقاد و نظری دارید الان (و یا از این به بعد لطفا هر موقع اعلام کردم) بگید.

فصل اول

1

وقتی خبر رسیدن نامه ای از جانب شاه میان جمعیت پخش شد، شایعات و حدس های دلهره آور شروع شد.

چند روز پیش با گذر از کوه و رسیدن به جنگل های فراخ و جلگه های خوش آب و هوا و رود های خروشان به خیال رسیدن به روشنایی و غرب موعود مدتی شادمان بودند و فرسودگی گذر از کوهستان را به فراموشی سپردند. و وقتی الف های بلند قامت و زرین موی را دیدند به سان خویشاوندانی که از دیرباز چهره شان در خاطرات ذهن نقش می بندد به ملاقاتشان شتافتند اما آنچه را می دیدند آزاردهنده بود. آن سبزجامگان و زرین مویان با ترشرویی راه آمده را با شتاب باز میگشتند. حتی یک بار یکی از آن ها با دشنه ی باریک و کوچکی به مواخذه هالادین ها پرداخته بود و آنگاه که می دید از زبان این قوم چیزی نمی فهمد دشنه را بیهوده در هوا تاب می داد.

فردای آن روز را با گفتگو با نگهبانان رودخانه گذرانده بودند. زبانشان بسیار شبیه هم بود جز این که کلام الف ها (نسبت به دورف هایی که در مسیر با آن ها هم کلام شده بودند) فاقد تکلف و روان تر بود. در صحبت ها کلمات آشنا را بر میگزیدند و با تاکید روی آن به تدریج مفهوم کلام هم را دریافت می کردند. چیز های خوبی نصیبشان شد و کمک کرد که رفتار الف ها را در روز قبل بهتر درک کنند. این که آن ها خارج از تمایل شاه در محدوده تحت امر او و در سرزمین اوسیریاند بودند و این که آن ها را از دیدن مخلوقاتی که همچون خود حرف می زدنند، شعر می خوانند و دلشاد هستند شگفت زده می کرد اما به راستی از آسایش خود دفاع می کردند.

بزودی کلمات آشنا را استخراج و هضم کردند با هم به گفتگوی صمیمانه پرداختند. برخی داستان ها و قصه ها حوصله هالت را سر می برد و دختر در واقع از مشاهده همان برخورد اولیه الف ها از جماعت آن ها دلسرد شده بود. در آب به ماهیگیری مشغول بود. با همان دست های ظریف اما قوی و چابکش و دشنه چوبینی که خودش درست کرده، در آب شناور بود و چشمانش گشاد و خیره به آب در جستجوی ماهی بود. اما هالدار، برادر دوقلوی او که صورت پدر و سیرت مادر را به ارث برده بود، شیفته الف ها شده بود و کنار پدر با عشق و علاقه به صحبت های الف ها گوش می سپرد.

امروز خورشید درخشان تر می تابید و صدای هجمه آب در بستر رودخانه گوش را نوازش می داد. سواران الف که حامل نامه شاه بودند اکنون در حال تیمار اسب هایشان بودند. هالدار خوشحال از این که به او اجازه داده شده بود سوار اسب سفید شود مغرورانه لبخند می زد.

...

2

«هیرگون؟»

الف راست ایستاد. او اولین قراولی بود که با انسان ها رو به رو شده بود. به پسر آموخته بود که اسمش را صدا کند و برای روشن شدن معنای آن به سنگی اشاره می کرد و به پهنای سنگی می زد. هالدار در ذهن خود معنایی برای هیرگون یافته بود. سفت و محکم.

«سوال؟» هیرگون به او اشاره کرد.

هالدار با سر تایید کرد. مدتی بعد پرسید: «در آن نامه، همان نوشته ای که آوردی، چه نوشته بود؟ به ما اجازه ماندن می دهند؟» و اشاره به چادر بزرگی کرد که پدرش و سایر مرد ها در آن به بحث درباره آن نامه مشغول بودند.

هیرگون مدتی سکوت کرد و اجازه داد مفهوم کلمات پسر را درک کند. بعد به سختی جواب داد: «نمی دانم. من فقط نامه را حمل می کردم. نامه سنگینی بود.»

هالدار پرسید: «خودت چه فکر می کنی؟»

هیرگون جواب داد: «طبق تصمیمات گذشته فکر میکنم شاه احتیاط کند و به شما اجازه گذر از رودخانه را ندهد.» و با دست به آن طرف رود اشاره کرد.

به پرسش های هالدار افزوده می شد. «شاه شما کیست؟ همیشه اینقدر می ترسد و میهمان خود را نمی پذیرد؟»

سایه ای از غم چهره زیبای هیرگون را پوشاند. زیر لب زمزمه کرد: «شاه ما از دست رفته.»

هالدار با بهت چهره الف را جستجو می کرد. هیرگون ادامه داد: «ما به مردم و ساکنان اوسیریاند شاه می گوییم. آن ها هستند که تصمیم گیری می کنند. پس از شاه دنه تور بسیار سوگواری کردیم و بر احتیاط ما افزوده شد. دیگر شاهی برنخواهیم گزید.»

هالدار رو این اسم دقیق شده بود: «دنه تور؟»

هیرگون توضیح داد: «بله. شاه ما بود. بلند بالا و مغرور. اما همواره غمی ژرف پشت لبخندش پنهان بود.»

جنب و جوش از هالدار روی اسب گرفته شد و با چهره ای جدی چشمان خاکستری هیرگون را کاوید. «گفتی از دست رفته. مرده؟ چطور؟ پدرم می گفت که الف ها نمی میرند و آنچه از بیماری و زخم ها که بر ما تاثیر می گذارد در شما درمان می یابد.»

هیرگون چشم از او برگرفت و به آن طرف چشم دوخت. به خیال هالدار جایی در میان درختان را می دید. آهی کشید و گفت: «چه بسا زخم هایی که عمق دل ما را می شکافد و می سوزاند و کالبد ما را فرسوده می کند اما در شما تاثیراندکی می گذارد. زمانه تاریکی است، هالدار پسر هالداد.» سپس ادامه داد «شاه در محاصره اورک ها گرفتار شد. در آمون ارب. از دامنه کوه بالا می رفت و زوبین خود را تاب می داد. با هر حرکت چند اورک را زمین گیر می کرد. من در میانه سپاه فریاد های فرمانده را شنیدم که دستور عقب نشینی به سمت تپه را می داد. اما دشمن از پشت سر ما را تعقیب کرد. شاه به زوبین خود در قله آمون ارب تکیه داده بود. دور او حلقه زدیم و توسط اورک ها محاصره شدیم. خیلی از دوستانم توسط دشمن سلاخی شدند اما هنگامی که عقبه سپاه دشمن با شیپور شاه تین گول فرار کردند و باقی قیچی شدند به پشت سر نگاه کردیم و شاه را چون تمثالی با شکوه تکیه زده بر زوبین دیدیم. موهایش را باد عصرگاهی پریشان کرده بود و تلالو خورشید در حال غروب نیزه را به رنگ خون درآورده بود. شاه از دست رفته بود.»

صدایش لرزید و قطره اشکی گونه اش را خیس کرد.

...

3

«من...متاسفم.» جمله بهتری پیدا نکرد.

هالدار وضعیت را مناسب سوال و جواب بیشتر ندید. گرچه کلام الف نامفهوم بود اما هالدار تا حدودی موضوع را دریافت و در دل غمگین شد. سرش را پایین انداخت.

هیرگون به سمت هالدار برگشت، سرش را بالا کرد و گونه پسر را نوازش کرد. با لبخند گفت: «تو پسر مهربان و غمخواری هستی. من با تو احساس بیگانگی نمی کنم.» و افسوس خورد.

درهمین حال هالت از پشت درختان پیدا شد و لبخندی بر لب و دو خرگوش بزرگ در دست داشت. هالدار به کمک هیرگون از اسب پایین پرید و به دنبال هالت برای بررسی خرگوش ها دوید. هیرگون مدتی به آن دو نگاه کرد سپس به یکی از درختان تکیه داد و به صدای آب گوش سپرد. هالت و هالدار بین چادر ها می دویدند و گویا دختر نیز فهمیده درگیر یک بازی شده است پس فرباد زد: «اگر دستت به من رسید یکی از این خرگوش ها مال تو!» و تعقیب و گریز ادامه پیدا کرد. هالت دوباره به درختان وارد شد و هالدار که به نفس نفس زدن افتاده بود او را گم کرد و روز زمین ولو شد. مدتی بعد خواهر را کنار خود یافت. یکی از خرگوش ها را به او داد و هشدار داد که محکم بگیرد و گرنه فرار می کند: «او هم اگر از دستانت بگریزد مثل من کنارت بر نخواهد گشت.» و هر دو خندیدند. هالت در بین درختان دو خرگوش زنده را شکار کرده بود.

تا ظهر به همین منوال سپری شد. هالت به خرگوش ها آب و علف می داد و هالدار دور و بر چادرشان کشیک می کشید. مدتی از ظهر گذشته بود که چادر بالارفت و مردان یک به یک و گاه دو به دو در حال صحبت بیرون آمدند و اغلب به سمت خانواده هایشان حرکت کردند. هالدار دقیق شد اما پدر را ندید. پس به داخل شتافت.

هالداد در راس سفره ای بزرگ نشسته بود که خبری از غذا در آن نبود. فقط تعدادی لیوان آب و ظرف های پر از میوه در آن بود. طومار بزرگی آن طرف روی میز بود. هالدار به آن سمت شتافت اما از خطوط روی طومار چیزی نفهمید. خواندن و نوشتن بلد نبود.

«پدر! الف ها از ما چه خواستند؟ اجازه ماندن به ما می دهند؟»

هالداد سرش را بالا آورد. چشمان نافذ مشکی اش در میان چهره ای مصمم، پسر را ورانداز کرد.

...

4

«پدر؟» هالدار صبر زیادی نداشت.

هالداد گفت: «تو و خواهرت باید آماده مواجهه با مخاطرات زیادی شوید پسرم. فعلا برو...از دوران کودکی ات لذت ببر.»

هالدار غرولند کرد: «پدر من می خواهم با هیرگون بمانم! کجای سفر طولانی مان با چنین موجودات زیبا رو و مهربانی روبرو شدیم؟»

پدر گفت: «تو چقدر عجولی پسر!» برخواست و کنار هالدار روی صندلی نشست و پسر را روی زانوی خویش گذاشت

«الف ها بسیار زیادند و در قلمروهای گوناگونی در این سرزمین زندگی می کنند. شاه تین گول در دوریات است و فرزدان فئانور درشمال. فین گولفین نامی به همراه پسرانش در غرب و شمال سکونت دارند و باخبر شدم که دوستمان بالان با فین رود ملاقات کرده. او هم الف است پسر! از تبار نولدور. آن هایی که به غرب دور آن طرف دریا سفر کردند و روشنایی زوال ناپذیر بر جبینشان می درخشد. آن ها هم اکنون در این سرزمین سکونت دارند و ما باید با آن ها باشیم. مگر هدف ما از ابتدا رسیدن به غرب نبود؟»

در حال صحبت بودند که هالت وارد شد. حسادت دخترانه اش باعث شد به آغوش پدر بجهد و بوسه ای بر صورت او بزند. هالداد فرزندانش را بوسید و گفت: «بانوی من! برای ما چه داری؟»

هالت جستی زد و آن طرف ظاهر شد. با غرور گفت: «یک جفت خرگوش بریان و برشته برای شاه هالداد کبیر!»

هالداد برخواست و خنجر از نیام کشید و جلوی دختر زانو زد: «خنجر و شکم ما در خدمت خرگوش های شاهزاده است.»

خواهر و برادر بلند خندیدند. هالت دست پدر را گرفت و به بیرون هدایت کرد.

هالدار دوباره به طومار ها خیره شد. خطوط زیبایی روی آن را تشخیص می داد اما از خواندنشان عاجز بود. با شتاب یکی از آن ها را برداشت و به سمت رودخانه دوید. هیرگون را آن طرف رود پیدا کرد. او را صدا زد و الف با نرمی و چابکی حیرت آوری از روی قلوه سنگ های رود پرید و کنار پسر آمد.

«مشکلی هست؟»

«هیرگون! من نمی توانم این ها را بخوانم...در واقع هیچ کس نمیتواند. تو می توانی؟» و طومار را به هیرگون داد.

هیرگون در پاسخ گفت: «حتما می توانم. این زبان و نوشتار مردمان خودمان است. الف ها. همه ی ما می توانیم این را بخوانیم.»

«اما ما نمی توانیم، درست است؟ حتی پدرم! هیچ کدام از ما»

هیرگون متحیر از هوش پسر گفت: «راست می گویی. شما به زبان ما آگاه نیستید. حال آن که در تمام این سرزمین الف ها وجود دارند. در هر کجا نیازمند این زبان خواهید بود...و آن طور که من اینجا می خوانم به شما اجازه ماندن داده نشده.»

«چطور ممکن است؟ ورق های دیگری هم بود؛ شاید در آن ها شرایطی برای ما گذاشته اند...میروم آن ها را بیاورم.» و با شتاب چرخید تا برود اما الف دست او را گرفت. «صبر کن هالدار! آن نامه خطاب به پدرت است. ممکن است او را برنجانی. این طومار را هم برگردان. من باید بروم. دوستانم منتظرند...»

و هالدار را با بهت و نا امیدی و طوماری در دستش تنها گذاشت.

...

5

هالت خرگوش ها را به بند کشیده بود. مدتی بعد آن ها در آب جوش می پختند. دختر به آب سبزیجات اضافه می کرد و پدر آن ها را با خنجر به هم می زد.

«امیدوارم امروز این خرگوش ها به دهانمان مزه کنند. دفعه پیش یادت هست؟»

چهره هالت در هم رفت و جواب داد: «آری! یاد آوری آن هم بدمزه است»

هالداد با خنده گفت: «خرگوشی را برایمان آوردی و در دیگ آب جوش انداختی. زنده زنده داخل آب دست و پا می زدند.»

هالت ادامه داد: «تصمیم گرفتیم به جای شکنجه آن موجود ابتدا او را سر ببریم تا پختنش را شاهد نباشد.»

پدر گفت: «خرگوش بی سر مدتی در دیگ جوشید اما بعد از آن پوستش مانند پوست گاو و گوشتش سفت تر از چوب بلوط شده بود.»

هالت گفت: «اما این بار با تدبیر من حتما خاطرات گذشته تکرار نمی شوند.»

«آن ها صرفا خاطره نیستند. تجربه اند. تجربه ای تا موجودی را با پوست در دیگ نیاندازی و ابتدا پوستش را بکنی»

هر دو خندیدند. مدتی گذشت تا خنده ها خوابید و صدایی جز غل غل آب جوش در دیگ و همهمه سایر مردمان شنیده نمی شد. خیل عظیمی بودند که این طرف رودخانه اتراق کرده بودند. به یکدیگر کاری نداشتند و به ندرت با هم صحبت می کردند مگر به هنگام تصمیم گیری های مهم. مردمان کوشایی نبودند و در دادن دست اتحاد به یکدیگر کند عمل می کردند اما هنگام تصمیم گیری ها سریع و قاطع بودند. در میان ایشان هالداد به سبب پشتکار و همتی که داشت و نیز چون آن طرف کوهستان با بالان پیر بیشتر از سایر مردان در ارتباط بود از مقام و منزلت بالایی در میان سایر خاندان هالادین ها برخوردار بود. پیشه اش آهنگری بود و بازوان توانایی داشت. فلزات را شکل می داد و از آن برای خود و گاه خاندان های دیگر اسباب زندگی می ساخت.

هالت مدتی پیش برخواسته بود و به دنبال گیاهی خوش عطر که خودش در جنگل پیدا کرده روانه آن جا شده بود. هالداد هم چشم به داخل دیگ داشت در تفکری ژرف غرق بود. تحرکی غیر طبیعی در اطراف او را از تفکر بیرون کشید. از دور و در حاشیه رودخانه هیئت سیاهی را تشخیص داد که به سمت او می آمد. دو چشم را مانند دو نقطه زرد و سیاه دید که مستقیم به او زل زده بودند. وقتی نزدیک تر شد صورت سبزه او را در پناه خودی بدقواره یافت. جای زخم های گوناگونی بر صورتش بود که چهره اش را کریه ساخته بود. موهای ژولیده اش چون علفزار سیاهی از زیر خود بیرون زده و روی شانه بدریختش ریخته بود و فلز آلات زیادی بر تن و دست داشت. هالداد به سختی توانست زره، سپر و شمشیرش را از میان آن ها تشخیص دهد. بویی متعفن فضا را پر کرده بود.

...

6

جلو آمد و با صدای ناهنجاری که هالداد هرگز نشنیده بود الفاظی را گویا از ژرفای چاه عمیقی بیرون فرستاد. هالداد چیزی نمی فهمید. ناچار به آرامی پرسید: «از مردمان الف هستی؟»

هیئت تاریک شتاب بیشتری به خود داد. آهنگر او را به گواه گوش دراز و چشم خاکستری اش از قراولان الف پنداشت. برخاست تا او را به سفره خود دعوت کند. دوباره از او پرسید: «از سربازان هستی؟ زبان ما را متوجه نمی شوی؟»

و گویا آن موجود متوجه نشد و با صدای بلندتری صحبت کرد. جلو آمد و بیان کلمات شدت گرفت و دندان های قرمز و سیاهش نمایان شد. هالداد هراسان یک گام عقب رفت و حس خطر دستش را به سمت خنجر سوق داد اما خنجر را نیافت. کنار دیگ آن را جا گذاشته بود. موجود سیاه اکنون فریاد می زد و شمشیر از نیام می کشید. آن را بالا برد و وحشیانه پایین آورد. هالداد چاره ای جز جابه جا شدن نداشت پس به کناری جست و آن موجود روی دیگ سرنگون شد و شمشیرش به کناری افتاد. فریاد دهشتناکی از خود سر داد و تمام مردمان آن جا سر از کار خود کشیدند. بچه ها به آغوش مادر شتافتند و بزرگتر ها جلو آمدند. هالدار وحشت زده گویی از کابوسی بیدار شده به بیرون پرید و از دیدن منظره پیش رو خشکش زد.

آن موجود برای برخواستن تقلا می کرد. سپر را به کناری انداخت و دیوانه وار به روی هالداد پرید اما آهنگر با دستان قدرتمندش حمله او را دفع کرد و پنجه در پنجه مهمان ناخوانده شد. از قدرتش شگفت زده بود و شکست نزدیک می شد. اما لحظه ای انگار آن موجود سیاه بدریخت تعجب کرد. چشمانش گشاد و قرمز شدند و هیئتش به سان پاره سنگی بر زمین افتاد. تیری عمق سرش را شکافته بود و خود در محل اصابت تیر مچاله شده بود. خون غلیظ سیاهی زمین سبز زیر پا را لوث کرد.

هالداد نفس نفس می زد و دستانش را مالش می داد. هالدار با چشمان لرزان به سمت پدر آمد. در راه مواظب بود با سپر سیاه و صاحب آن برخورد نکند. هیرگون و دو الف دیگر خود را به هالداد رساندند.

«یک اورک»

هالداد پرسید: «پس این ها همان اورک ها هستند. زمانی از مردم شما بودند. چطور تا اینجا آمده؟»

هیرگون جواب داد: «برای جاسوسی می آیند و اغلب به صورت پراکنده در پناه درختان از جنگل عبور می کنند. میان ما می آیند و با ظاهری دلسوزانه در کار ما شریک می شوند و اغلب...»

«جنگل!» هالداد صحبت الف را نا تمام گذاشت و با صدایی لرزان تکرار کرد: «جنگل!»

هالدار پرسید: «هالت به جنگل رفته؟»

...

7

فریاد «هالت» در گلوی هالداد خفه شد و تمام نیرویش را در پاها برای دویدن متمرکز کرد و دل به جنگل زد. از پی او الف ها روانه شدند. هیرگون چیزی به زبان خودشان به همراهانش می گفت اما جز صدایی مبهم چیز دیگری برای هالداد به ارمغان نداشت. ذهن آهنگر دغدغه دیگری داشت.

«هالداد!»

الف این گونه با صدای رسا آهنگر را از دویدن بی هدف باز ایستاند. کمان را به دست کرد و تیری از تیردان برداشت. هالداد راستای دید هیرگون را دنبال می کرد اما چیزی پیدا نمی کرد. الف به نرمی آهو به جلو می خرامید و زه را می کشید. نفس را حبس کرد و بر سر جای ایستاد. تیر به چشم بر هم زدنی میان درختان نا پدید شد و اندکی بعد الف به دنبال آن رفت و هالداد هم چاره ای جز دنبال کردن الف نداشت. باقی هم پشت سر می آمدند. پیش تر هالداد انگار سنگ سیاهی بر روی زمین را مشاهده می کرد اما اندکی بعد وقتی دقیق شد یک اورک دیگر را روی زمین دید. تیر در گردن او شکسته بود.

هالت روی درختی بود که بلافاصله پایین آمد و در آغوش پدر جای گرفت. هالداد موی او را نوازش می داد. ترس گویی از بدن دختر تراوش و به پدر سرایت می کرد.

«پدر آن ها می خواستند مرا با خود ببرند. از چنگشان گریختم و به درختی پناه بردم. وقتی تیری از میان درختان به سمتشان آمد و به این خورد بقیه فرار کردند.»

هیرگون گفت:«فرار کردند تا بازگردند. آن ها برای اطلاعات به این جا می آیند. گذر شما از کوهستان شاید خبری باشد برای اربابشان تا بیش از پیش به نقشه های شوم خود ببالد.»

الف دیگر دست بر تنه درختی می کشید که هالت از آن بالا رفته بود. شمشیر سیاه اورک بر مغز درخت فرو رفته و شیره درخت بیرون ریخته بود. به زبان خودشان چیزی گفت و هیرگون ترجمه کرد: «اورک های پست! از هر چیز زیبایی نفرت دارند و دل هاشان درست مانند اربابشان مملو از سیاهی شهوت است.»

هالت دید که الف به هنگام بیرون کشیدن شمشیر اشک می ریخت.

...

8

به چادر باز گشتند و هالدار تا مدتی از خواهر جدا نمی شد. پدر در تدارک سفر بود و هالت می دید که با ظرافت همه چیز در کوله پشتی جمع می شد. به اندازه چند روزشان آب و میوه برداشته بودند. پسر همچنان در ماتم ترک اوسیریاند با بی میلی در آماده سازی وسایل کمک پدر می کرد.هالت در تفکر تیر و کمان الف غرق بود و مدام دشنه خود را لمس می کرد و به فکر ایجاد یک کمان برای خود بود. هالداد شب هنگام با کوچکترین صدایی آشفته از خواب بیدار می گشت و وقتی بیرون چادر می رفت جز صدای آب و زمزمه دیگر چادر ها چیز دیگری نمی شنید. ترس در آهنگر کارساز نبود اما در مورد فرزندانش نگران بود و دیگر نمی گذاشت هالت به جنگل برود و دختر از این بابت شاکی بود.

صبح روز بعد در حالی که اغلب چادر ها در حال برچیده شدن بودند و هالادین ها آماده ادامه سفر خود بودند، هالدار با بی قراری به آن طرف رود نگاه می کرد اما خبری از هیرگون نبود. آفتاب از میان درختان راهی برای نفوذ باز می کرد و پرتوان پرتوانش را به هالادین ها که چند روزی بود در پناه کوهستان ارد لوین اتراق کرده بودند می رساند. باد از بین جنگل زوزه می کشید و کار را برای چادر هایی که هنوز برچیده نشده بودند سخت می کرد. جنبشی در میانشان حاکم بود و گروه انگار بی تاب از ماندن و بی قرار برای رفتن بود.

هالداد جلوتر در حال گفتگو با چند تن از مردان بود. هاسوفل، آلاندیر و هالمیر از آن ها بودند. قرار بود مردان در این سفر پیرامون زنان و بچه ها را بگیرند و مسلح پا در جاده بگذارند. هالداد آن ها را قانع کرد که سریع و بی صدا، مسلح و مراقب دل به جاده بزنند چه آن ها هم از درگیری دیروز مضطرب گشته و سیاهی سایه گذشته بر دل هاشان افتاده بود. گذشته ای که از آن وحشت داشتند و کابوس فرزندان و نگرانی بزرگان بود. گذشته ای که آن را در پس پشت جا گذاشته و به امید یافتن روشنایی راهی غرب شده بودند. از آن کمتر یادی در هالت و هالدار مانده است اما هالداد به خوبی از آن آگاه بوده است.

هالدار چشم به تجمع مردان روبه رویش دوخته بود. هاسوفل بر خلاف پدرش ریش بلند و پرپشتی داشت و پتکی بر دوش آویخته بود. پس از هالداد آهنگر، مردان دیگر گوش به پند او بودند و اکنون با پدرش در حال صحبت بودند. دیگران گوش می کردند. پسر امیدوار به ماندن نبود اما از عاقبتشان در جاده هم احساس نگرانی می کرد. حالا بیش از پیش به ضعف قوم خود پی برده بود. در همین افکار غرق بود که هیرگون را یکه و تنها سوار بر اسب سفیدش در کنار سایر مردان یافت. الف از اسب به پایین آمد و هالدار دید که قد او از نصف مردان حاضر بلند تر بود. بیش از این توان صبر کردن نداشت و به سمت پدر شتافت.

همه نگاه ها از هالداد و هاسوفل به الف دوخته شد و زمزمه ها خوابید. هیرگون این گونه آغاز کرد:

«درود بر شما و مهتر شما، هالداد. شما زبان ما را نیک نمی دانید حال آن که در اطراف و اکناف این سرزمین مردمان ما پراکنده اند. آداب رزم نمی دانید در حالی که دشمن در جای جای مسیر پیش رویتان کمین کرده. از نیرو های شیطانی که در شمال در کار است باخبر نیستید. آیا کسی در میان شما هست که در موردش اشتباه قضاوت شده باشد؟»

هیچ جنبشی از جمع حاضر بر نخواست.

هاسوفل پاسخ داد: « و در این وضعیت خطیر مردم شما ما را تنها می گذراند.»

زمزمه هایی به تایید هاسوفل بلند شد.

هالمیر گفت: «مردم شما در نامه خود ما را از این جریانات بی خبر نگذاشته بودند. و به ما از روی خیر خواهی سفر به غرب را برای دوری از کشمکش های شمال پیشنهاد داده اند.»

هیرگون با صدای رسا گفت: «مردم اوسیریاند همچنان سوگوار شاه از دست رفته خود هستند و با اختیار خود مقدم هیچ بیگانه ای را خوش نمی دارند و به این اصل برای اجتناب از تنش ها پایبند هستند...»

هالداد صحبت او را قطع کرد: « و این مردم سوگوار و محتاط به ما سفر به غرب را پیشنهاد داده اند. هیچ کدام از جمع ما به این پیشنهاد مردم شما خوش بین نیستند.»

هیرگون پرسید: «پس تصمیم شما چیست؟»

هالداد پاسخ داد: «ما به دنبال نولدور هستیم. به شمال خواهیم رفت.»

هیرگون گفت: «پس بگذارید در این سفر و در جاده پر مخاطره شمال میهمانانم را تنها نگذارم.»

اندک نفری از جمع حاضر خوشحال شدند و هالدار از آن ها بود و به پدر نگاه کرد. آهنگر نگاهی سرشار از اطمینان خاطر به هاسوفل کرد و او نیز با سر تایید کرد. آفتاب از بالای درختان سرک می کشید و سرخی لبخند هالدار بر صورتش را نمایان می کرد.

***

خب دوستان فصل اول تموم شد.

اگر هر گونه نظری در باره نوشته هام، شخصیت ها، حوادث، قلم من و شیوه روایی داستان دارید همینجا بگید...

یا حداقل چیزی که من رو امیدوار و دلگرم به ادامه داستان بکنه...

بسیار مشتاق شنیدن نقد هاتون از داستانم تا اینجا هستم تا اشکالات به امید خدا برای فصول بعدی برطرف بشه.

در حقیقت هدف اصلیم از نوشتن داستان در فروم هم همین بود...

با تشکر :P

عالي بود. انصافا عالي بود. توصيف حالات جسماني و فكري شخصيت داستان نيز حرف نداشت.مخصوصا از توصيف لحظه ي ديدن اون اورك خيلي لذت بردم.

من که بسی لذت بردم، ریتم روون و خوب با جزئیات خوب

هنوز مقدار مطالب کمه که با فضای اون زمان همزادپنداری کنم اما تا الان که خیلی خوب بوده

کارهای بچه گونه و بی تجربه هم قسمت جالبی بود که خوشم اومد!

کلا از من نظر نخواید، چیزی بلد نیستم بگم :پی

من یه پارازیت این وسط بدم. شما و باردیل و بقیه دوستانی که توی نوشتن دستی دارید میتونید توی این مسابقه داستان نویسی افسانه ها که خبرش رو سایت هم هست شرکت کنید. واقعا تواناییش رو دارید.

خب اینطور که شما میگید یعنی تا حالا اشکالی نبوده؟!

به نظر خودم این فصل اول پر از اشکال ادبی بود و از نقایص فنی و نگارشی که بگذریم، اونچه که من از خوندن دوباره متن خودم فهمیدم این بود که اتفاقات حیلی تند تند رخ میدن. و در واقع من تنها اتفاقات رو مانند آجر های یک دیوار کنار هم چیدم و بینشون سیمان کم و ناچیزی به کار بردم و این دیوار با کوچکترین لگدی خراب میشه!

من نتونستم حوادث رو به صورت منطقی و طبیعی خیلی خوب سر هم کنم...و دیالوگ هام به ندرت از دو سه خط تجاوز می کنن و این یه نقص بزرگه!

استاد در کتابش، در هر فصلش از 40 صفحه میانگین فقط 10 صفحه به شرح یک واقعه پرداخته و باقی بیان ارتباط بین حوادثه. و اونقدر ماهرانه همون حادثه رو طی یک فصل در ذهن مخاطب فرو میکنه که خواننده از خودنشون لذت میبره و حادثه رو از یاد نمیبره...مقایسه نمیکنم اما طبیعتا من استاد رو الگو قرار دادم...

همیشه قضاوت یک اثر ادبی توسط نویسنده ـش خیلی سخت بوده و امیدوارم من رو بیشتر راهنمایی کنید با بیان نقایص...

اتفاق اصلی این فصل در حال حاضر حمله اورک بود اما خواننده ممکنه این طوری تصور نکنه و این شکست من در نوشتن فصل اوله...

کش دادن وقایع خیلی بیش از حد ظرافت میخواد! شاید یکم سریع بوده باشه، اما حداقل اونقدر کند نبوده که خواننده ای مثل من که بیش از حد سخت گیرم از خوندنش خسته بشه! درکل معدود کتاب هایی هستن (مثل لوتر یا...) که ترجیح میدم طولانی باشن و بقیه نویسنده رو نفرین میکنم :P :دیــ

می بخشید ولی به نظر من نمیشه به نوشته هاتون به عنوان یه داستان مستقل نگاه کرد،یعنی اگر کسی با دنیای تالکین آشنا نباشه یا آشنایی کمی داشته باشه(مثل من)براش خوندن داستان یک کم سخت میشه :P نه؟

برعکس از نظر من میشه، تنها وابستگی اسم ها هستن با دو الی 3تامنظقه که توی هرکتابی به همین شکل یافت میشه

یه خورده حق با آخیلوسه. خب البته این شاید به خاطر قضاوت زود هنگامه! هنوز فصل اوله و من خیلی چیز ها رو گذاشتم تا در فصل دوم و سوم مشخص بشه. بطوریکه اگر کسی با دنیای تالکین آشنا نباشه تا فصل 3 میتونه درکشون کنه و با داستان ارتباط برقرار کنه. امیدوارم در این راه موفق بشم.

البته همین فصل اول هم مطئمنا ویرایش میشه و قصد دارم یکم به جزئیات کار اضافه کنم. از فصل آتی که وارد یک سیر آرام و ملایمی می شیم کار من راحت تر و البته مهم تره و اون آماده کردن بستر داستانیه برای حوادث آینده.

پ.ن

من خودم قبل از سیل، فرزندان هورین رو خوندم و ابتدای کتاب که با بسط روابط فامیلی شروع می شد واقعا برام گیج کننده و در عین حال جذاب بود و اگر نمایه ها و شجره نامه های آخر کتاب نبود من هیچ وقت درک درستی از داستان پیدا نمیکردم و شاید این گیجی تا به آخر همراه من می موند!

خب به نظرم اضافه کردن جزئیات توی خودِ پست هات با یه رنگ خاصی، چیزی، متمایزشون کنی، به نظرم بهتر باشه! البته توی متن نهایی همشون یه شکل باشن :وی

و کل داستان رو جاهای خیلی خوب تموم میکنی، خواننده برای ادامه اش واقعا کنجکاو میشه، همینجور یبرو جلو (فقط خیلی توی تنگنا نذاریمون که یهو دیدی کشته شدی :وی)

با سلام و درود بی پایان خدمت نویسنده گران قدر فروم :|

خوب داستانت رو خوندم و واقعا خوب بود در حد خودت

داستانت همون طوری که گفتم خوب بود اما خوب مشکلاتی داشت که امیدوارم اون ها رو بگم از دستم نارحت نشی :?

در واقع دوستان این مشکلات رو گفتم و ما فقط اون ها رو باز گو می کنیم اما باز گو کردن اون ها خالی از لطف نیست به نظرم :?

من که بسی لذت بردم، ریتم روون و خوب با جزئیات خوب

هنوز مقدار مطالب کمه که با فضای اون زمان همزادپنداری کنم اما تا الان که خیلی خوب بوده

کارهای بچه گونه و بی تجربه هم قسمت جالبی بود که خوشم اومد!

کلا از من نظر نخواید، چیزی بلد نیستم بگم :پی

با نظر الوه موافقم که ریتم داستانت روون و خوب بود اما من مخالف این ریتم هستم

تو داری داستان رو بر گرفته از داستان های سرزمین میانه تالکین می نوسی و به نظرم باید ریتم تالکین رو داشته باشی

یه ریتم سنگین و تا حدودی با کلمات سنگین و اگه این جوری باشه به نظرم خیلی بهتره و بیش تر داستانات شبیه به داستن های تالکین می شه

خب اینطور که شما میگید یعنی تا حالا اشکالی نبوده؟!

به نظر خودم این فصل اول پر از اشکال ادبی بود و از نقایص فنی و نگارشی که بگذریم، اونچه که من از خوندن دوباره متن خودم فهمیدم این بود که اتفاقات حیلی تند تند رخ میدن. و در واقع من تنها اتفاقات رو مانند آجر های یک دیوار کنار هم چیدم و بینشون سیمان کم و ناچیزی به کار بردم و این دیوار با کوچکترین لگدی خراب میشه!

من نتونستم حوادث رو به صورت منطقی و طبیعی خیلی خوب سر هم کنم...و دیالوگ هام به ندرت از دو سه خط تجاوز می کنن و این یه نقص بزرگه!

استاد در کتابش، در هر فصلش از 40 صفحه میانگین فقط 10 صفحه به شرح یک واقعه پرداخته و باقی بیان ارتباط بین حوادثه. و اونقدر ماهرانه همون حادثه رو طی یک فصل در ذهن مخاطب فرو میکنه که خواننده از خودنشون لذت میبره و حادثه رو از یاد نمیبره...مقایسه نمیکنم اما طبیعتا من استاد رو الگو قرار دادم...

همیشه قضاوت یک اثر ادبی توسط نویسنده ـش خیلی سخت بوده و امیدوارم من رو بیشتر راهنمایی کنید با بیان نقایص...

اتفاق اصلی این فصل در حال حاضر حمله اورک بود اما خواننده ممکنه این طوری تصور نکنه و این شکست من در نوشتن فصل اوله...

خوشحالم که خودت به این نتایج می رسی و اصل خودت هستی نه ما ها

یه پیشنهاد بهت می کنم و اون هم اینه که هر داستان یا فصلی رو که می نویسی چندین بار بخون شده 100 بار هم شده بخون این خیلی بهت کمک می کنه

تالکین هم همین کار رو کرده مسلما پشت کتاب ارباب حلقه ها یه 12 جلدی هست که این قدر قویه و گرنه اگه قرار بود مثل رولینگ بنویسه که نمی شد حماسی

در واقع به نظرم 12 جلدی تاریخ سرزمین میانه همون چک نویس های تالکینه

تو هم این قدر باید یه فصل رو بازخوانی کنی تا به اون نتیجه ی مطلوب برسی

می بخشید ولی به نظر من نمیشه به نوشته هاتون به عنوان یه داستان مستقل نگاه کرد،یعنی اگر کسی با دنیای تالکین آشنا نباشه یا آشنایی کمی داشته باشه(مثل من)براش خوندن داستان یک کم سخت میشه :? نه؟

با این نظر آخیلوس کملا موافقم

من هم داستانم رو خوندم همه شون یه ذره گیج شدن :)

جوابی برای این مسئله ندارم مگر اینکه قبل از خوندن یه توضیحی کامل بدی در مورد داستانت

در کل به نظرم خودت فهمیدی که داستانت چی کم داره چون تو نقل و قولی که ازت آوردم خودت بهش اشاره کرید و سعی کن همون چیز هایی رو که گفتی بر طرف کنی:

1- نثرت رو مثل تالکین کن

2- فضای داستانیت رو بیشتر کن تا خواننده بره تو داستان

3- داستانت رو زیاد شاعرانش نکن :دی منظورم اینه که فضا سازی داستان رو شاعرانه نکن

به امید منتشر شدنت کارهات :|

فصل دوم

9

دو روز بود که مستقیم به جلو می رفتند. اکنون اوسیریاند و جاده دورفی را در پس پشت جا گذاشته و عازم شمال بودند. گروه بزرگی که به سبب بار ها و آذوقه شان سرعت کمی داشتند. روز ها سفر می کردند و به محض غروب خورشید که در غرب به زودی زیر ستیغ بلند ارد لوین پنهان می گشت اتراق می کردند. رشته کوه های سر به فلک کشیده ارد لوین در سمت راست آن ها سیاه و استوار تا دور دست شمال امتداد داشت اما در جانب دیگر درختان پراکنده در دشت های بی انتها وجود داشت.

هالدار در کنار الف قدم بر می داشت. هر از گاهی به پشت سر نگاه می کرد. مدتی بود که جنگل و رودخانه از نظر دور شده بودند و نگاه های آخر پسر کوتاه و گذرا بودند.

صبح پرطراوت و گرم از شرق از راه می رسید و به عصری دل انگیز و پر حکمت زیر سایه دراز کوهستان –از آن جهت که بیشتر اوقات عصر پسر با داستان های هیرگون سپری می شد- و شبی خنک و پر ستاره منتهی می شد. الف هر شب از داستان ها و افسانه های خودشان به هالدار می گفت. داستان هایی که برخی را پدر در آخرین شب اقامتشان در اوسیریاند برای فرزندانش شرح داده بود. هالدار اصرار داشت که شب ها هالت هم به آن ها بپیوندد اما دختر مغرورانه در کنار پدر راه می رفت و هیچ گاه به پشت سر نگاه نمی کرد.

هالداد پیش قراول گروه بود و با عده ای از مردان دیگر اما پراکنده در جلوی گروه قرار داشتند. جای جای جمعشان مردان مسلح یافت می شد که البته هیرگون به آن ها دلگرمی می داد که تا دوردست ها خطری آن ها را تهدید نمی کند اما مدتی زمان لازم بود تا انسان ها دورنگری الف ها را درک کنند.

خورشید در میانه آسمان خودنمایی می کرد که هیرگون برای تهیه غذا با اسب از گروه جدا شد و پس از گذر ار چند تپه از نظر ناپدید شد. هر روز این کار را انجام می داد و مدتی بعد با شکارش برمی گشت که اگر خوش اقبال بودند با گله ای از گوزن های کوهی مواجه می شدند و غیر از آن مجبور بودند خرگوش ها را از لانه هایشان بیرون بکشند. هر بار هالت گردن می کشید و کنجکاوانه الف را دنبال می کرد. خیلی مشتاق شکار چیزی بزرگتر از جثه خودش بود. از شکار پی در پی خرگوش احساس حقارت می کرد. مخصوصا وقتی مدتی بعد هیرگون با دو لاشه گوزن پیدایش شد. با دستش دشنه اش را لمس کرد. از وقتی آن تکه چوب را تراشیده بود غذای پدر و برادرش را او فراهم می کرد. اما جلوی چشمش یک الف با رفت و آمدی خوراک نیمی از گروه را آماده کرد. شیفته سلاحی شده بود که به پشت هیرگون نصب بود و کمان نام داشت. نمی دانست اگر یکی از آن ها داشته باشد آیا می تواند غذای یک قوم را فراهم کند یا گردن دشمنی را بشکافد. فکر آن اورک و وحشت آن روز لرزه به اندامش انداخت اما همچنان با سری بالا آمدن گوزن ها را نگاه می کرد.

...

10

هیرگون با محصول شکارش برگشت و گروه برای صرف غذای ظهر از سفر دست کشیدند. مردم به فرمان هالداد آتش کوچکی درست کردند و به هرخاندان تکه گوشتی رسید و البته برخی ذخیره غذایی خودشان را داشتند. هالدار با خود فکر می کرد که ترق تروق آتش زیر آفتاب سوزان ظهر و غذای بریان رویش چقدر خاطره انگیز بود. به یاد روزهای قدیم پشت ارد لوین افتاد. و سر و کله زدنشان با دورف ها برای گذر از کوه. آن زمان شاید هدف واحدی داشتند و آن گذر از کوه و رسیدن به غرب و دیدار دوباره بالان بود اما اکنون گویا مقصدشان تنها شمال بود. با احتساب امروز سه روزی می شد که به شمال می رفتند. نمی دانست در ذهن پدر چه میگذرد. هیچوقت از افکارش سر در نمی آورد. هالت هم مانند پدر بود. سه روز را کنار پدر گذرانده بود و مطمئنا چیزهایی را که از مردان شنیده بود به این سادگی ها به او نمی گفت.

موقع خوردن غذا، هالت و هالدار به همراه هیرگون و پدر و زن و مرد جوانی که تازه به هم پیوسته بودند در یک سفره شریک شدند. با هم پچ پچ می کردند و تکه گوشتی با سبزیجات معطر را می خوردند. هیرگون اشتهایی برای خوردن گوشت نداشت. در این چند روز به خوردن میوه و نان های گرد و شیره رقیق شده درختان بسنده می کرد. هالت با خود می اندیشید که چطور مقداری میوه و نان یک الف را تا این حد چابک و سرحال نگه داشته است. چند روزی را در کنار پدر سفر کرده بود. هالداد به ندرت صحبت می کرد و بیشتر در تفکر بود. هالت هم هر چه شنیده بود در دل نگه می داشت و سعی نمی کرد بیشتر بداند.

پس از وعده سبک غذای ظهر آتش ها را خاموش کردند و اندک اندک آماده ادامه سفر شدند. سفر بعد از نهارشان شامل پیاده روی سبک بود. ارد لوین به سان دست هایی سفید به آسمان چنگ زده بودند و تو گویی خورشید را به سمت خود می کشیدند. هیرگون از افسانه های خودشان به هالدار می گفت که اربابان غرب برای غلبه بر تاریکی شب ارابه ای آتشین را مامور کردند تا با سپاهیانش از مشرق تا مغرب بتازد. اما در شب نوبت به خرامیدن ارابه سیمین ماه بود. ماه سرکش بود و گاهی در مسیر خورشید ظاهر می شد و برای همین ارابه اش سوخته است.

هالدار در حالی که به سیبی سق می زد پرسید: «هیرگون، این راه به کجا می رود؟»

هیرگون توضیح داد: «فیانور هفت فرزند داشت. مهتر این فرزندان در شمال دور و تپه های هیم رینگ سکونت دارد. سرزمین پیش روی ما از آن مردم کارانتیر است. سرزمین فراخی است. دشتی است میان گلیون و ارد لوین. آب و هوای بسیار مساعدی برای کشت و زراعت دارد. خیل مردمان کارانتیر از دیگر برادران بیشتر است. هم به خاطر سرزمین فراخ و مساعد و هم به خاطر روابطشان با دورف ها. با خبر شدیم دورف ها با کارانتیر بهتر از سایر نولدور ارتباط دارند. در جانب چپ ما در غرب گلیون کهترین فرزندان فئانور، دوقلوهای آمرود و آمراس ساکن هستند. شکارچی اند و زمین های هموار و باز بلریاند شرقی محل کارشان است.»

هالت با کلمه «شکارچی» گوش تیز کرد و قدم آهسته کرد تا به هالدار نزدیک گردد. مایل بود بداند هیرگون به برادرش چه می گفت. آیا در مورد او بود.

...

11

هیرگون ادامه داد: «دیگر پسران فیانور هم در شمال حکمرانی می کنند. هیم لاد که منطقه ای سردسیر و دارای پشته های فراوانی هست در اختیار دو پسر دیگر فیانور، کله گورم و کوروفین قرار دارد. در آخر ماگلور تنگه ای میان گلیون بزرگ و گلیون کوچک را در دست دارد.»

«رود گلیون رود بزرگی است، هالدار. شاخه کوچک آن از تپه های هیم رینگ و شاخه بزرگتر از ارد لوین جاری می گردند و در سرزمین پیش روی ما، تارگلیون که به معنای پشت گلیون هست، به هم می پیوندند. در پشت سر ما، در سرزمین اوسیریاند که مدتی در جوار آن ساکن بودی شش رود از ارد لوین به پایین جاری شده و به گلیون می رسند. سپس این رود بزرگ و خروشان به دریا می ریزد. به همین خاطر اوسیریاند را سرزمین رود های هفت گانه می نامند.»

در میانه صحبت، هیرگون با دست های خود مناطق را به هالدار نشان می داد. و هالدار خیلی سعی می کرد اسم ها را به خاطر بسپارد. تا آنجا که برشمرده بود، فیانور هفت پسر داشت که پس از او مناطق مختلفی را پاس می دارند. از فیانور و نولدور از پدر چیزها شنیده بود اما نه آن قدر که او را سیراب کند.

هالت پیش دستی کرد و هالدار جا خورد: «هیرگون! آیا تو یک شکارچی هستی؟ من هم مایلم مانند تو حیوانات بزرگ تر را شکار کنم.»

هیرگون به هالت نگاهی کرد و اجازه داد در کنارش قرار گیرد.

«برای ما الف ها شکار یعنی دفاع. یعنی جنگ. ما به ندرت برای تهیه غذا حیوانات را شکار می کنیم. بلکه برای دفاع از شبیخون، اورک شکار می کنیم. الف ها به حیوانات و حتی درختان زبان خود را یاد می دهند و با آن ها صحبت می کنند.»

وقتی با چشمان گرد شده هالدار و چهره بهت زده هالت مواجه شد بیشتر توضیح داد: «اورک ها درختان را قطع می کنند و میوه هایش را ضایع می سازند. جنگل را می سوزانند تا کوره های آهنگری شان کار کند. لانه های درختی را محل فساد خود می کنند. الف ها به درختان حرف زدن یاد می دهند. درختان را به تحرک و دفاع از خود وا می دارند. درخت جان دارد هالت و هالدار عزیز.»

«بگذریم. از شکار پرسیدی. ما به میوه و سبز درختان راغب تریم تا گوشت و خون حیوانات. معده سنگین و پر از گوشت داغ عقل را ضایع می سازد. چون باید آن را با مقدار زیادی شراب پایین برد» و خندید. از خنده بلند و سرخوش او به ناچار لبخندی نیز بر لب هالت آمد.

«و تو هالت عزیز. تو دختر شجاعی هستی و خوب شکار می کنی. می دیدم که چطور با دست از رودخانه ماهی شکار می کردی. اگر مایلی می توانم به تو شکار با کمان را بیاموزم.»

برقی در چشمان و شعفی در قلب هالت ایجاد شد. جرقه امیدی بود تا رویاهایش جامه عمل بپوشند. هیرگون که شادی هالت را تشخیص داد دوباره خندید و موهای دختر را آشفته کرد اما هالت وقار خود را در ظاهر حفظ کرد و پس از تشکر از هیرگون -که رسم ادبی بود که از پدر آموخته بود- از آن ها جدا شد و به کنار هالداد بازگشت. یک چیز را تضخیص داده بود. خنده های سرخوش و بلند الف نمی توانست سایه چهره اش و غم نهفته در دلش را بپوشاند. هالت با خود فکر می کرد که چه نوع غمی می تواند تا این حد عمیق و پایدار بماند.

...

12

هر چه بیشتر پیش می رفتند زمین نرم و سبز جای خود را به علف های کوتاه و پراکنده می داد. بوته های جوان و کوتاه را روی تپه های سمت راست می دیدند. در دامنه کوهستان که با پایین تر رفتن خورشید هر دم کم فروغ تر می شد، درختان برگ سوزنی و همیشه سرسبزی وجود داشت که در غروب رنگشان به تیرگی می گرایید.نه آنقدر منسجم که بتوان آن را جنگل نامید اما از دور کنار هم به نظر می رسیدند. اکنون پا به میان پشته های کم ارتفاعی گذاشته بودند. برخی از مردان مسلح از جمله آلاندیر و هالمیر جلوتر از بقیه روی پشته ها جا می گرفتند و اطراف را می پاییدند تا مبادا برایشان کمین گشوده باشند.

به گودی پهناوری رسیدند که در میان پشته ها محصور شده بود. آنقدر وسیع بود تا بتواند هالادین ها را در خود جای دهد. بنابراین فرمان اتراق در آنجا صادر گشت و دیرک ها و چادر ها برافراشته شدند. در کناری درختی روییده بود و هیرگون اسب ها را با طناب بلندی به آن بست تا به چریدن مشغول شوند.

داخل چادر بزرگ هالداد نشسته بود. چادر را در سمت غرب بالا زده بود تا آخرین شعاع های خورشید از فراز ارد لوین به داخل بتابد. هیرگون را فراخواند و از حاضرین خواست تنها باشند. با صدایی آرام بطوریکه خارج از چادر کسی نشنود و بی مقدمه این گونه شروع کرد:« در نامه ی مردم شما خیلی چیز ها برای ما روشن شد. قلمروهای شاهزادگان الف در سرزمین های بلریاند برای ما تعریف شد. همچنین گفته شد اگر به دنبال زندگی آرامی هستید از شمال دوری کرده و راه جنوب را در پیش گیرید. جایی که کمتر قوم و نژادی زندگی می کند. اما ما هیرگون، ما در مقابل نژادی را می بینیم که به مانند ما حرف می زنند. با یکدیگر مراوده دارند. مغزی برای تفکر و قلبی برای احساس در درون دارند. ما برادریم هیرگون! نمی توانیم نسبت به دنیای بیرون خود بی تفاوت باشیم.»

«درست است. دریافتیم که روشنایی زوال ناپذیر غرب چیزی است که در ترانه ها و قصه های شب کودکان است و انسان ها را به آن جا راهی نیست. اما می بینیم که دوستمان بالان به مانند سایر مردمان به زندگی و معاشرت عادی با دیگر اقوام پرداخته است و جای دیگر زندگی می کند.»

هیرگون گفت: «اما شما را دخالتی در کشمکش های نولدور نیست. شایعات می گویند آن ها به طمع جواهرات دزدیده شده از غرب بیرون زده اند. برخی می گویند تبعید شده اند. اما او که آن ها از پی اش آمده اند در شمال در دژهای سهمگین منزل دارد و ارتشش هر دم قوی تر می شود. کمترین خادمان او اورک ها هستند که در همه جای این سرزمین پراکنده اند. دشمن ما...»

هالداد حرفش را قطع کرد: «بله. درست است. دشمن ما. کسی که به گفته مردم شما به دنبال جواهرات و زمین نیست. از طرفی خصومت شخصی هم با کسی ندارد. یا مال دزدیده شده یا دختر بیوه. او سلطنت بر کل سرزمین ها را می خواهد. او می خواهد ما جلویش زانو بزنیم و او را ارباب زمین و آسمان بدانیم. او طرد شده است. شیری است زخمی. و این یعنی ما هر کجا که فرار کنیم، او همچنان دشمن ماست. در هر زمینی به زراعت بپردازیم او به آن چشم طمع دارد. هیرگون! ما خطر گذر از کوهستان آبی را به جان نخریده ایم تا از دشمنانمان فرار کنیم. اما حماقت هم نمی کنیم و قصد ندارم این مردم را به آن جا نزدیک کنم.» و سکوت کرد.

...

13

هیرگون که جواب قانع کننده ای گرفته بود و با نگاهی سرشار از تحسین هالداد را می نگریست پرسید: «چه کاری از دست من بر می آید؟ مرا فراخوانده بودی، گمان بردم از من مشورت می خواهی. اما اکنون می بینم که بحث های شما باهم به جاهای خوب و مشخصی رسیده. تصمیم درستی گرفته اید اما تضمین نمی کنم که خوشایند باشد. احساس می کنم تو به هدف والاتری از سفر فکر می کنی و من اینجایم تا به تو کمک کنم، درست حدس زدم؟»

هالداد با لبخند پاسخ داد: «همینطور است.» و ادامه داد:

«سرزمین کارانتیر پیش روی است و آن طور که دیده وران ما گزارش داده اند چند فرسنگ جلوتر جویبار های خروشانی به میان دشت ها جاری می گردد و منطقه بسیار مناسبی برای زراعت به وجود آورده است. در دامنه کوهستان درختان فراوانی وجود دارد که می شود از چوب و برگ و میوه آن بهره مند شد.»

«مردم من سرپناه می خواهند. امنیت لازم دارند. نصف عمرشان در سفر گذشت و من نمی خواهم دوباره آن ها را به سفر بزرگی دعوت کنم. ما زمین و آبی از آن خود می خواهیم. دیوار و سقفی مستحکم تا زنان و بچه هایمان در آن آرام گیرند. ما هم مرز و بوم خودمان را می خواهیم. قلمرو هالادین ها باید مشخص شود.»

صدای هالت از بیرون می آمد. گویی حیوان دیگری را به دام انداخته و با دستان چابکش مهار ساخته بود.

هالداد می دانست که الف ها زمین های خود را به آنان نمی بخشند. از طرفی هر روز خستگی سفر طولانی و مخاطرات را در این مردم به خصوص زنان می دید. قصد نداشت از الف ها زمینی را بخرد یا برای بخشیده شدن آن التماس کند. بنابراین اضافه کرد: «و قصد دارین در این سرزمین مدتی استراحت کنیم و با زراعت و تجارت کار و بارمان را رونق دهیم. کودکانمان بزرگ شوند و سلاح به دست گیرند و در این مدت ما به فکر ایجاد و ثبات قلمروی خود در مکان دلخواه باشیم.»

احساس می کرد آنچه را باید می گفت به الف گفته است. گرچه برخورد سرد الف های اوسیریاند بر هالداد سخت آمده بود گرچه مایل بود در میان آن بیشه های سرسبز و رودهای خروشان و آواز پرندگان بچه های خود را بزرگ کند و ازدواجشان را شاهد باشد اما او اکنون در سفری دیگر بود. به ذهن خسته خود فشار می آورد. مردم اوسیریاند با نامه خود و اطلاعات و نقشه های بسیار کمک خوب و قابل توجهی به هالادین ها در ادامه ی سفر کرده بودند و هالداد سعی می کرد با خود فکر کند که می توانست از این بدتر باشد. ممکن بود اکنون یک الف در مقابل من نباشد و ما همچنان کورکورانه در جست و جوی غرب در سفر باشیم. اکنون که چشم مردم به من است باید در اولین قدم به سفرشان خاتمه دهم و مکانی برای استراحتی طولانی بیابم.

...

14

این موضوع صحبت های چند روزه ی هالداد با هاسوفل و سایر مردان بود. هیرگون او را از افکارش بیرون کشید: «تو که از من انتظار نداری مردم خود را ترک گویم و در کنار شما بمانم؟ خانه من پشت سر است. به انتخاب خود قرار بود شما را راهنمایی کنم و از اسرار و اشرار این دنیا آگاهتان کنم.»

- « تو ما را مدیون خود کردی هیرگون، اما این خواسته من نیست.»

با تیره تر شدن هوا مردم به چادرهایشان می رفتند و سر و صداها فروکش می کرد. هالداد صدایش را پایین برد و قبل از این که هیرگون چیزی بپرسد ادامه داد: «البته که ما نیاز داریم روی پای خود بایستیم و دیر یا زود باید به مردمت بپیوندی، اما اکنون کاری هست که فقط تو از پس آن بر میایی. می خواهم جلوتر از ما بتازی و در باب این که ما در زمین های پیش رو ساکن شویم با کارانتیر رای زنی.»

فریاد بلند هالت از پشت چادر شنیده شد. و سپس گرما و نور آتشی که شعله کشان گر می گرفت. پس از تلاش های بسیار توانسته بود آتشی را به تنهایی روشن کند. سایه ای از پشت چادر دیده می شد که از روی شعله ها می پرید. هیرگون چشم از آتش گرفت و به هالداد چشم دوخت:

«هالدار پسر باهوشی است. زبان ما را خوب یاد میگیرد. خود تو هم می توانی کمابیش به زبان ما سخن گویی. فکر نمیکنم مشکلی در ارتباط برقرار کردن با الف ها داشته باشی همانطور که اکنون مشکلی نمیبینم. پس چرا از من کمک می خواهی؟»

هالداد پاسخ داد: «خاطره دفعه ی پیش هنوز جلوی چشمانم در جریان است، مردم بیگانه ای که از راه سفر رسیدند و الف هایی که وحشت زده گریختند. هرچند زبان الف ها را بلد باشیم اما شاهزاده ای چون کارانتیر وقعی به سخنان ما بیگانگان ژنده پوش نخواهد گذاشت.»

هیرگون به تلخی گفت: «فئانور شاه نیست.»

چهره در هم کشید و ادامه داد: «غرور آن ها بهشان اجازه نمی دهد درخواست مرا اجابت کنند. اما اگر با بیگانگان روبرو شوند شاید از روی ترحم نرم خو تر و گشاده دست تر شوند.»

گرچه این طعنه هالداد را خوش نیامد اما آهنگر توانست مزه تلخ حقیقت را بچشد.: «حق با توست. اما من باید اینجا باشم. به راستی چه کسی می تواند همراهیت کند...» و به فکر فرو رفت. باید کسی را همراه الف به سمت کارانتیر می فرستاد. در همان حال هالدار به داخل چادر پرید. هالداد گفت: «پسرم!»

هیرگون حیران پرسید: «هالدار؟ تو مطمئنی؟»

هالداد بی توجه به الف رو به هالدار پرسید: «پسرم! دوست داری با هیرگون مسافتی را از پدر دور بشی و به دیدار الف ها بروی؟»

هالدار که جا خورده بود، نیمی حاکی از اشتیاق و هیجان و نیمی اضطراب پرسید: «و این سفر را بازگشتی خواهد بود؟»

هالداد پاسخ داد: «حتما! فقط به دیدار خویشاوندان هیرگون می روی و سپس به نزد من بازمی گردی. اگر تو نروی مجبور می شوم هالت را بفرستم.»

هالدار شتابزده گفت: «هالت، محال است قبول کند! خیالم آسوده شد. بله...یعنی خیلی می خواهم بروم و الف ها را ببینم...ولی حیف که زبانشان را هنوز کامل نمی دانم.»

پدر لبخندی زد و به الف رو کرد: «این هم از همراه ات. آسوده برو و شتاب کن اما قبل از رفتن به فرزندانم راه دفاع از خود را آموزش بده. شیوه استفاده از سلاح را. دخترم شکار را خیلی دوست دارد. امیدوار هستم در آینده شکارچی قابلی شود. و پسرم. پس از من او باید مواظب خواهرش باشد. پس باید مشق جنگ کند آن گونه که شایسته یک هالادین است.»

هیرگون با رضایتمندی تایید کرد: «بله. به آنان زبان و حکمت می آموزم. چیزی که در وقت نیاز بیش از شمشیر برندگی دارد.»

...

15

نسیم خنکی از شرق می وزید. گویی بهمنی از کوهستان سرازیر می شد و به صورت هایشان برخورد می کرد. هوا به تیرگی می گرایید اما روشن بود و با این حال هالت آتشی درست کرده بود. پس از آن که برادرش به داخل چادر شتافت در فکر شکار بود و کم کمک گوشت های گوزن آغشته به نمک را روی آتش قرار می داد. گوشت شکار. بی صبرانه منتظر طلوع دوباره خورشید بود تا با الف به شکار رود.

هالدار با صورتی خندان از چادر بیرون آمد و سپس هیرگون پشت سر او قرار گرفت. قضیه را از برادر شنید که قرار بود به عنوان نماینده آن ها با هیرگون برای رایزنی پیش الف ها برود. اما هیچ چیز به اندازه دیدن الف ها برای هالدار جذاب نبود.

هیرگون کنار آتش نشست: «بنشین هالت. کار ما نیاز به نور دارد. این را بگیر و به دقت وارسی کن.» و به پشت سرش دست برد و کمان را برداشت. هالت خود را آماده مواجهه با بار سنگینی کرد اما وقتی کمان را به دست گرفت از وزن آن شگفت زده شد. هم وزن دشنه خودش بود. چند بار آن را این دست و آن دست کرد. کمی از قد خودش کوتاه تر بود. زه محکمی داشت و به نظرش وقتی به آن دست می زد دوست نداشت دست را از آن بردارد اما زیبا تر از جنس زه، خود کمان بود. خمی دلنشین از چوب با حکاکی های ظریفی بر روی آن که با کف دست لمس می کرد و احساس دلنشینی داشت. در نظرش دشنه خودش چقدر زمخت و بدقواره می نمود. اشتیاقی در دلش شعله کشید تا زه را بکشد و دست به آن برد. ناشیانه در تقلا بود اما زه مقاومت می کرد و هالت نتوانست حتی ذره ای آن را خم کند.

هیرگون سرانجام پس از مشاهده تقلای دختر به حرف آمد: «کمان از جنس چوب درختان خودمان است. الف های سبز بهتر از هر نژادی می توانند چوب درخت را بتراشند و منحنی وار کمانی از آن در بیاورند. نقطه وسط کمان جایی است که باید تیر را قرار دهی و زه را بکشی. اگر زه آنقدر محکم نباشد تیر قبل از رسیدن به هدف به زمین می افتد. باید زه را به اندازه طول دست بکشی و من حتم دارم از پس آن برمیایی.»

و هالت سعی کرد به خاطر بسپارد. اما حتی نمیتوانست ذره ای زه را جابجا کند. الف کمان را گرفت و طرز صحیح نگه داشتن آن را نشان داد. با یک دست کمان را عمودی جلوی خود گرفته بود و با دست دیگر زه را کشید و در نظر هالت زه در دستان الف چقدر نرم و منعطف است. دستان توانای هیرگون زه را کشیدند تا قژ قژی از کمان برخواست و کمی خم شد. هیرگون زه را رها کرد و به چشم بر هم زدنی زه در جای خود قرار داشت.

...

16

اوقات سفر برای هالت دیگر خسته کننده نبود و اغلب در کنار هیرگون قدم بر می داشت و از او درباره شکار حیوانات مختلف می پرسید. شاید مهیج ترین روزهای عمرش را تجربه می کرد. با اولین شعاع های نور در شرق چادر ها برچیده می شدند و گروه حرکت می کرد. روزها را با تمرین شکار با الف می گذراند. هیرگون در دامنه کوهستان، بین درختان و در تپه ماهور ها چیزی را به جای طعمه شکار جا می زد و هالت وظیفه داشت از چند قدمی آن را با تیر بزند. روز اول حتی به هدف نمی رسید و وقتی شب از راه می رسید بازوانش آزرده بودند. شب هنگام آموزش اسرار شکار بود. این که شکار در شب کار خطرناک و نامعقولی است. در آن شب ها دانست که ترس از شکار نباید مغلوبش کند بلکه همیشه باید شکار از او بترسد. نزدیک شدن به شکار آن را فراری می دهد.

هیرگون به او نحوه صحیح نشاندن تیر بر زه را آموخت و بالاخره در روز سوم تیر به هدف علامت گذاری شده بین درختان برخورد کرد. الف خشنود می نمود و اجازه داد غذای روز چهارم به عهده هالت باشد. اما شوق و شعف هالت وقتی کامل شد که شکار را نقش بر زمین دید. البته هیرگون هم کمکش کرده بود و آن گاه شادمان به سمت پدر دوید.

هالدار تا می توانست از حضور پدر قبل از ترک گروه استفاده می کرد. پدر به او فهماند که به عنوان نماینده قومش به جانب الف ها می رود و باید نهایت احترام را با آن ها داشته باشد. باید به مانند یک هالادین واقعی قدم بردارد. صاف بایستد و موقع صحبت به جایی جز چشم سخن گو نگاه نکند. به او گفت که رفتارش بیش از گفتارش برای آن ها کارساز خواهد بود. و هالدار تلاش می کرد از همین حالا به سخنان پدرش عمل کند. عصر ها را به جای شنیدن داستان ها و افسانه های الدار، زبان و حکمت از الف فرا می گرفت. بزودی سخن گفتن به زبان الدار را دریافت اما هنوز در نوشتن لنگ می زد.

دو شب بعد را پدرش با هیرگون و سایر مردان سپری می کرد. اکنون دیگر می دانست موضوع بحث چیست و حتی به او اجازه شرکت در جلسه داده شد اما ترجیح داد با خواهرش باشد. در حالیکه مشتاقانه به هالت از زبان و حکمت الدار می گفت در جواب چیز های نامفهومی از اسرار شب دریافت می کرد. اما خوشحال بود. چون برق رضایت و خرسندی را در چشمان هالت می دید. از زمان حمله اورک، هالت با چهره ای گرفته و بی تفاوت به اطرافش می گذراند اما اکنون گویا ترس و خاطره شر از چهره اش رخت بر بسته بود. صدای خنده هایشان آن شب از ترق تروق شعله های زبانه دار آتش پیشی گرفت و دست در دست هم به رویایی شیرین فرو رفتند و در سوز شب احساس گرما می کردند اما دلیلش آتش نبود.

***

فصل سوم

17

هوا در خاکستری گرگ و میش صبح گاهی فرو رفته بود. نرم نرمک اشیا دوردست چون اشباحی پراکنده می نمودند. آتش ها خاموش شده بودند و دودی که از کنده ها بر می خواست انگار نامرئی بودند و دیده نمی شد.

هالدار خودش را کش و قوسی داد و شاکی از این که هوا هنوز تاریک است از خواب برخواست. آن گاه که چشمانش را مالش داد به یاد آورد که گاه سفر فرا رسیده است. هر آنچه از میوه و گوشت سرد نمک سود و نان تکه شده پیدا کرد در بقچه خود جمع آوری کرد.

گروه همچنان در خواب به سر می برد و تنها هالداد و سپس هالت برای بدرقه اش آمده بودند. هالداد سخنان نهایی را با هیرگون در میان گذاشت و هالدار دست در دست هالت خواهر را وداع گفت و سرانجام وقتی خواست در آغوش پدر جای گیرد، هالداد او را جدا کرد و گفت: «بزودی همدیگر را ملاقات می کنیم، پسرم. سخنان دیشب مرا به خاطر داشته باش. بدرود هالدار.»

طولی نکشید که خود را روی اسب سفید هیرگون دید. با اولین تابش های خورشید می توانست یال های مرتب و بلند اسب را تشخصی دهد. گردن عضلانی حیوان، مغرورانه بالا بود و با حرکت های تند سم هایش هم خوانی داشت. زمین زیر پای هالدار تند تر از هر چیزی که تاکنون تصورش را داشت حرکت می کرد. ترس از سقوط بر او هجوم می آورد و به جلو خم می شد و گردن اسب را می گرفت. بقچه اش با بندهایی به پشتش آویزان بود اما پشت او هیرگون براسب سوار بود و هالدار در شگفت ماند که هیچ باری جز کمان و تیردانش بر دوش ندارد.

به زودی از میان پشته ها و تپه ها در آمدند و فرش وسیعی روبرویش، سرخ و طلایی پهن می شد. آخرین چادر ها و دیده بان ها را مدت ها پیش پشت سر گذاشته بودند و در خط مستقیمی به جلو می راندند. گرمای آفتاب جانب چپ صورتشان را نوازش می کرد.

ناگهان کوه بزرگ و بلندی در شرق پیدا شد. انگار از بقیه دوستانش در کوهستان چند قدم جلوتر بود. هالدار با خود فکر کرد که این می تواند نشانه من و هیرگون باشد که جلوتر از گروه حرکت می کنیم.

«دولمد» هیرگون افکارش را پاره کرد. «نام این کوه، دولمد است. نگهبان ارد لوین. از این پس کوهستان به سمت شرق انحنا دارد.»

دامنه فراخ و پر شیبِ دولمد در هر طرف دایره وار گسترده می شد و به تپه هایی کوتاه تر ختم می شد. به جویبار های دراز و باریکی رسیدند که صدایشان با هم آمیخته و طنین بلندی همچون رود خروشان آسکار در اوسیریاند پخش می کردند. اسب سرعتش را در حد یورتمه کاهش داد و سبک از جویبار ها گذشت. صدای شر شر کرکننده اما دلنوازی از هر طرف آن ها را احاطه کرده بود. هالدار منشأ این آب های روان را دولمد دید.

به زمین کوچک و سرسبزی رسیدند که در میان جویبار ها اسیر بود. آنجا اسب پس از چند ساعت سواری ایستاد. به هالدار اجازه داده شد آبی بر صورت بزند و صبحانه ای بخورد.

...

18

به هالدار اجازه داده شد آبی بر صورت بزند و صبحانه بخورد. بی درنگ بقچه را گشود اما هیرگون از جیب خود نان گردی پیچیده در برگ های پهن و معطری درآورد و به پسر تعارف کرد. «از این بخور.»

هالدار تکه ای از آن را جدا کرد و در دهان گذاشت. در برابر نان های سفت خودشان مانند عسل نرم و شیرین بود. طوریکه با همان یک تکه احساس قوت کرد و به برداشتن سیبی از بقچه بسنده کرد.

به راه ادامه دادند. در حالیکه به سیب سق می زد هوس دوباره شنیدن افسانه های الفی در دلش شعله کشید و از هیرگون پرسید:« تو هم غرب را دیده ای؟»

هیرگون بلافاصله جواب داد: «خیر ما از سفر انصراف دادیم.» کمی تأمل کرد و توضیح داد: «سال ها پیش زمانی که هنوز خورشید و ماه بر نیامده بودند، مردم ما در شرق دور زیر نور ستارگان بیدار شدند. از آن روزها و شروع سفرمان به غرب چیز های اندکی در یادم مانده درست مانند مرد بالغی که از کودکی خاطراتی مبهم داشته باشد. سه تن از با شهامت ترین ما به دعوت یکی از والار به غرب رفتند و با خبر روشنایی و زندگانی زوال ناپذیر بازگشتند و جمله مردمان را به سفر به آن سو هدایت کردند. مردم ما در ابتدا خیل بزرگی بودند اما درست یادم نمی آید هالدار، چطور شد که این قوم بزرگ پس از چندین توقف در راه سفر، پراکنده شدند. شاید اختلاف نظری که بین الف ها برای ادامه سفر پیش آمده بود و شاید هم رفتن لنوه، رهبر ما، این چند دستگی را سبب شد اما به خاطر دارم که بیشتر خویشانم مایل به ادامه سفر و ترک آن سرزمین نبودند. ما شیفته ستارگان شده بودیم، شیفته شب های پر آرامش و روشن سرزمین میانه، شیفته سکوتش. سرزمین میانه هرآنچه ما نیاز داشتیم را برآورده می کرد و چه دلیلی داشت آن را رها کرده و خطر کنیم و مسافتی بسیار طولانی را سفر کنیم تا به چیزی نادیده دست پیدا کنیم؟»

«این شد که ما از گروه جدا ماندیم. اما پراکنده بودیم و بی راهبر. تا که پس از مدت ها سرگشتگی دنه تور شجاع، فرزند لنوه، با اخبار سکونت شاه تین گول در بلریاند ما را متحد ساخت و از سرگردانی نجات داد. ما از کوهستان گذر کردیم و به بلریاند وارد شدیم درست مانند سفر شما! در ملاقات با شاه تین گول با رأفت و مهمان نوازی او و مردمش مواجه شدیم و سپس در اوسیریاند ساکن شدیم. با مردم خودمان و رهبرمان دنه تور. رود های هفتگانه تبدیل شدند به مرز و بوم ما و جنگل ها و درختان، خانه ما.»

هالدار پرسید: «تین گول شاه تمام الف هاست؟»

هیرگون پاسخ داد: «او اولین و بزرگترین الفی بود که در بلریاند ساکن شد و مردمش به دنبال او رفتند و اکنون سرتاسر بلریاند از فرامین او تبعیت می کنند. مردم او بسیارند. آن ها هم به غرب نرفتند.»

خورشید به میانه آسمان نزدیک می شد.. هر چه جلوتر می رفتند کوهستان از آن ها فاصله می گرفت طوری که بار ها هالدار احساس کرد خط مسیر آن ها مستقیم نیست. اما در واقع کوهستان به سمت شرق انحنا داشت. درختان سمت چپ اکنون در فاصله ای بسیار دور شکل منظمی به خود میگرفتند و هالدار می توانست خط مشخصی را بعنوان مرز جنگل ببیند. برای غذا و استراحت توقف کوتاهی داشتند و از جیره غذایی خود استفاده کردند. هیرگون جلوتر رفت و از روی پشته ای دست را سایه بان چشم کرد و سپس برگشت. رو به هالدار گفت: «جنگل را دیدم. آن مرز قلمرو کارانتیر است. قراولان در آن جنگل ها حضور دارند. تا شب به آن خواهیم رسید. اکنون بیا درنگ بیش از این صحیح نیست. بهتر است شب نشده از بیشه عبور کنیم.» و سواره به راه خود با شتاب ادامه دادند.

...

19

بی وقفه تاختند و درختان دور دست هر لحظه نزدیک تر می شدند. زمین سنگلاخ زیر پا با شیبی ملایم ارتفاع کم می کرد و نرم تر و هموارتر می شد. بالاخره درختان انبوهی در برابرشان قد کشیدند. تک دروازه ای در میان درختان قرار داشت که به روی جاده ای که مستقیم به دل جنگل پیش می رفت باز بود. دروازه را با تنه درختان ساخته بودند. هالدار شگفت زده پرسید: «این دروازه چیست؟ وجود آن اینجا به چه کار می آید؟»

هیرگون پاسخ داد: «این دروازه ی اول است که همیشه باز است و مشخص می کند که جاده از این جا شروع می شود. جاده را دورف ها ساختند و معمولا از این راه با مردم کارانتیر در ارتباطند. من این مسیر را یک بار رفته ام.» همانطور که سوار بر اسب از دروازه می گذشتند ادامه داد: «کسی که خارج از جاده پای در جنگل بگذارد معلوم نیست بتواند از آن خارج شود مگر مانند الف های جنگل با رمز و راز آن آشنا باشد. درختان در مقابل بیگانگان از خود اراده نشان می دهند.»

با این حرف هالدار لرزید و با شک به تک تک درختانی که از کنارش رد می شدند نگاه می انداخت. درختان البته پراکنده اما در پهنه وسیعی پخش شده بودند. نور آفتاب در حال غروب راهی از میان درختان پیدا نمی کرد. هالدار دیگر گرمای آرامش بخش آفتاب را به همراه نداشت. به جای آن احساس میکرد هر لحظه جاده باریک تر میشود و درختان به یکدیگر نزدیک می شوند. بالا را نگریست. هنوز می توانست آسمان روشن آبی را از میان برگ های درختان ببیند. اکنون اسب سرعت خود را در حد یک یورتمه آرام، کم کرده بود. هیرگون گفت: «هنوز روشنایی هوا را داریم. شب هنگام جنگل از این هم مخوف تر می شود. اما نگران نباش. اصلا نترس. من خوب زبان درختان را می فهمم. هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. مدتی را بین این درختان خواهیم بود و احتمالا پس از آن هوا تاریک خواهد بود. می توانی کمی بخوابی و استراحت کنی.»

هالدار احساس کرد چقدر نیاز به خواب دارد. روی پشت نرم با حرکات متوازن اسب قرارداشت. گذر آرام درختان دور و بر چشمانش را گرم می کردند. پس از مدتی آن ها را بست. هنوز از درختان دور و بر واهمه داشت و حضور آن ها را احساس می کرد.

«ایسیل هیلول!» (1)

هالدار چشمانش را باز کرد. هوا تاریک شده بود. خود را در آغوش هیرگون یافت. الف دوباره فریاد برآورد: «ایسیل هیلول!» و صدای رسایش انگار در ظلمات جنگل خفه شد. هالدار صاف نشست و پرسید «چه شده؟»

هیرگون کوتاه پاسخ داد: «نگهبانان دور و بر ما هستند!» و سکوت کرد. مدتی بعد دوباره فریاد زد: «ایسیل هیلول!»

...

__________________________________________________________________________________

1. Isil hílol

20

«ایم هیرگون تلین او اوسیریاند!» (1)

هالدار به جلو نگریست. حصاری بزرگ و چوبین در راه آن ها قرار داشت که در وسط آن دروازه ای بسته جای گرفته بود. اسب ایستاد و هیرگون از آن پایین پرید. اشباحی از میان شاخه های درختان پدیدار شدند. هالدار توانست تشخیص دهد آن ها نیز از الف ها هستندو آنگاه الفی که جامه رزم بر تن و شمشیر بلندی در نیام داشت جلوی دروازه ظاهر شد و رو به هیرگون با زبان خودشان فریاد برآورد: «مای گوانن ملون نین!»(2)

هیرگون جلو رفت و با فرمانده نگهبانان به گفتگو پرداخت. هالدار نمی توانست بفهمد چه می گویند. پس از مدتی فرمانده دوباره فریاد زد: «ادرو ای آنون!» (3) و دروازه چوبی با قژقژی آرام باز شد. هیرگون سوار بر اسب شد و از دروازه گذر کرد. پس از دروازه درختان از همدیگر پراکنده شدند و پس از آن دشتی هموار و بزرگ پیش روی آن ها قرار داشت. تمام دشت با نور ستارگان و مهتاب روشن بود. در افق سوسوی نورهایی دیده می شد که در گوشه و کنار دشت خود نمایی می کردند. هیرگون گفت: «دروازه دوم را هم پشت سر گذاشتیم. اینان نگهبانان مرزهای قلمرو کارانتیر بودند. به آن ها گفتم که پیغامی برای کارانتیر دارم و اجازه دادند گذر کنیم. در پیش رو می توانی مزارع و خانه ها و دهکده ها را ببینی. پس از مسافتی طولانی که به جلو طی کنیم وارد شهر خواهیم شد. شهری که در پایین کوه های شمال و در کنار دریاچه ای قرار دارد. با احتساب استراحت های شبانه مان دو روز و شب دیگر تا آن جا فاصله است. اکنون باید به دنبال جایی برای اتراق باشیم.»

شب را در پای درختی روی پشته ای کم ارتفاع گذراندند. هر دو خسته بودند و خبری از قصه های الفی نبود. صبح زود به راه افتادند و از مسیر بین مزارع گذر کردند. شماره خانه ها و مردم داخل مزارعشان از دست هالدار در رفت. هنگام غروب روز دوم سفرشان کوه های پراکنده ای در دور دست شمال دیدند که به سرعت به آن ها نزدیک می شد. هالدار شب را روی اسب خوابید در حالیکه هیرگون بیدار بود و به سفر با سرعت ادامه می داد. صبح روز سوم آن ها در شهر بودند. هالدار چشم باز کرد و دید اسب در خیابان ها و از میان مردن و خانه ها به آرامی راه خود را باز می کند و پیش می رود. تو گویی شهر در دره ای بنا شده بود که سه طرف آن را کوه های بلند فراگرفته بودند. ردیف های نامنظم خانه های الفی با دیوار های بلند سفید را پشت سر گذاشتند. در مسیر به چندین آهنگرخانه و انبار سلاح رسیدند و سربازانی که شمشیرهای خود را تیز می کردند. به چپ پیچیدند و جلو رفتند تا به حاشیه دریاچه بزرگی رسیدند. سپس دوباره به راست چرخیدند و در امتداد دریاچه رو به شمال پیش رفتند. سایه کوه بلندی بر این دریاچه افتاده بود و آب آن به تیرگی می گرایید. سوز سردی می وزید که باعث شد هالدار لباس خود را محکم به دور خود پیچد.

هیرگون گفت: «این دریاچه هلورن است. در زبان شما به آن آیینه تیره می گویند و دلیل اسم مشخص است. دریاچه نصف روز را در سایه کوه ها قرار دارد و آب زلال آن تیره می نماید. و اما کوه روبرو که منشا آب های منتهی به این دریاچه است را ره ریر می گویند. خانه کارانتیر در کوهپایه هایش بنا شده است و روی قله کوه برج های دیده بانی بسیاری قرار دارد.»

هالدار از دور و در ورای سقف خانه ها توانست خانه ای بسیار بزرگ تر را ببیند. آن چنان بزرگ که دیگر خانه نبود و به قلعه ای محکم می مانست. دیوار های سفید و بلندی که چند سر و گردن از سقف بلند ترین خانه های آن اطراف بالا بود. دو جفت ستون عظیم در ورودی سقف کج و شیروانی مانندی را روی خود نگه داشته بودند. دسترسی به دری بزرگ بعنوان ورودی از طریق پلکانی کوتاه اما عریض میسر بود. پنجره هایی در دیوار های سفید و صاف آن خانه به چشم میخورد. بلندترین جایگاه این خانه متعلق به تک برج سفیدی بود که در وسط سقف جای داشت و ناقوسی در بالای آن در کار بود. به تدریج که جلو رفتند به محوطه بازی رسیدند که نگهبانان در آن قرار داشتند. هالدار توانست بالای در، حکاکی هایی برجسته ببیند که به چشمانش نا آشنا بودند. بیشتر شبیه به سه خورشید یا سه ماه بود. در سمت چپ جویبار هایی از کوه به سمت دریاچه هلورن که آن را پشت سر نهاده بودند سرازیر می شد. هیرگون از اسب پایین پرید و آن را به گوشه ای از حیاط هدایت کرد. سس به سمت ورودی به راه افتاد. با نگهبانان صحبتی کرد و در باز شد. هالدار از پی او رفت.

...

_______________________________________________________________________________________________

1. Im Hirgon, Telin O Ossiriand

2. Mae govannen melon nin

3. Edro I anon

21

داخل اتاق بزرگی بودند که سقفی دست نیافتنی و بلند داشت. روشنایی داخل دست کمی از بیرون نداشت. منبع روشنایی چلچراغ های متصل به دیوار ها بود که با شیشه های رنگی طوری تزئین شده بودند تا نور مناسب را در روز در فضا پخش کنند. دیوار ها از ردیف های منظم سنگ های سیاه و صیقلی تشکیل یافته بودند. دو جفت ستون سنگی در دو طرف اتاق، طبقه فوقانی را، که به سبب احاطه داشتن به اتاق اصلی میشد آن را دید، نگه داشته بودند. همین بیرون زدگی طبقه دوم از دو طرف برای بعضی از اتاق اصلی سقفی کوتاه فراهم می کرد.

اما در انتهای اتاق صندلی بزرگی که به شاه نشینی می مانست، قرار داشت و رو به روی آن صندلی های کوچک تر و ساده تری در ردیف های منظم در اتاق چیده شده بودند. کسی روی هیچ کدام از صندلی ها ننشسته بود. هیرگون هالدار را روی نزدیک ترین صندلی نشاند. «جایی نرو و به چیزی دست نزن!»

هیرگون در اتاق مجاور با یکی از الف ها به گفتگو پرداخت. هالدار سرش را چرخاند. تعدادی از الف ها را دید که در اتاق ها در حرکتند و بعضی در حال گفتگو با هم هستند. همهمه ای از طبقه فوقانی به گوش می رسید و هالدار احتمال داد مربوط به میز صبحانه یا ضیافتی بزرگ است. هیرگون کنار هالدار نشست: «بزودی کارانتیر را می بینی. او یکی از نولدور است و به گویش خودشان صحبت خواهد کرد که احتمالا فهمش برای تو آسان تر از زبان الف های سبز باشد. سخن گفتن را به من بسپار. یا این حال اگر لزومی به صحبت تو بود به او خواهم گفت که تو هنوز به گویش نولدور تسلط نداری پس دقت کن چه از تو می پرسند و چه جواب می دهی. کارانتیر فرزند فئانور است. غرور و تند خویی پدر را به ارث برده است. در صحبت با او بسیار باید محتاط بود. تا از تو سوالی نپرسیده صحبتی نکن. درست است که شاهزاده است و شاه نیست اما صاحب خانه است و به محض ورود از جا بلند می شوی و درصورتی که تو را به سفره خویش دعوت کرد رد نمیکنی.»

هالدار گفت: «متوجهم» و پس از مدتی تأمل پرسید: «هیرگون نشان برجسته بالای در ورودی هنگام ورودمان مرا کنجکاو کرد، چه چیزی را نشان می دهد؟»

هیرگون گفت: «آه بله آن نقش سیلماریلی است که بر دیوار خانه کارانتیر دیدی. داستان سیلماریلی را که می دانی؟»

هالدار جواب داد:«بله پدر برایمان توضیح داده است.» و یاد صدای گرم پدر و خاطره بازی هایش با هالت سرتاسر وجودش را فراگرفت. به خیالش مدت زیادی را از آن ها دور بوده و دلتنگشان بود. ادامه داد: «داستان جواهراتی که پدر کارانتیر ساخت و مورگوت آن ها را از او ربود...»

بلافاصله تمام الف های مجاور آن ها سر خود را برگرداندن و با نگاهی مشکوک به هالدار زل زدند. هیرگون متوجه شد و به هالدار اخطار داد: «دیگر هیچ وقت نام آن دشمن بزرگ را بلند بر زبان نیاور!» و سکوت کردند.

...

22

زنان و مردان الف و کودکان در راهروها حرکت می کردند و از این طرف به آن طرف می رفتند. بعضی داخل اتاق ها ناپدید می شدند و بعضی از در ورودی بیرون می رفتند. در آن حال از اتاق سمت چپ، کسی آمد که همه جلویش سر خم می کردند و پشت سر او به راه می افتادند. الفی بود سیاهپوش، بلندقامت با گام هایی بلند و سریع که با سری پایین وارد اتاق اصلی شد. هالدار بی اختیار برخاست. اگر کسی قرار بود کارانتیر، پسر فیانور باشد بدون شک همو بود. کارانتیر با دست راست خود، ردای سیاهش را جمع کرد و روی صندلی بزرگ نشست. سایر همراهانش نشسته یا ایستاده کنارش قرار گرفتند. موهای سیاه و بلندش، نامنظم به روی شانه هایش ریخته بود و صورتش معلوم نبود. لباس تیره و فاخری به تن و انگشتری به دست داشت. یکی از الف های ایستاده در گوش او چیزی گفت و کارانتیر سرش را بالا آورد. چهره اش گلگون بود، پیشانی بلند و ابروانی کشیده داشت و با چشمان نافذ و سیاهش میهمانان را وارسی کرد. اینجا بود که هیرگون برخاست و درود گفت. هالدار زبانش به کلامی نچرخید. کارانتیر او را زیر نظر داشت و هالدار نتوانست برق نگاه او را تاب بیاورد و سر را پایین انداخت.

سخن آغاز کردند و هیرگون به زبان نولدوری صحبت می کرد. هالدار ناآشنا به زبان الفی نبود و می توانست بفهمد که هیرگون از آن ها و سفرشان از شرق و گذرشان از کوهستان آبی می گوید. از زنان و کودکان و از تهدیدهای راه بیشتر از همه حمله ی اورک ها. هالدار سرش را بالا آورد و کارانتیر را دید که به جلو خم شده و با دقت گوش می دهد و گهگاه ابرو بالا می اندازد. هیرگون دستی به سر هالدار کشید و به او گفت: «هالدار، سخن بگو!»

هالدار به کارانتیر که اکنون تکیه زده بر پشتی بلند صندلی با لبخندی بر لب به هالدار می نگریست، نگاهی انداخت. کلمات با سرعت از ذهنش می گذشتند و انتخاب آن ها برایش بسیار سخت بود با این حال مضطرب از سکوت اتاق و انتظار کارانتیر که هر آن ممکن بود به خشم بدل شود، با به یادآوری داستان های هیرگون و با درود، این گونه لب از لب گشود:

«آیا کارانتیر، فیانوریون!» (1)

در نظر خودش، صدایش در آن خانه بسیار ضعیف و لرزان می نمود. اما متوجه شد که کارانتیر همچنان لبخند به لب دارد و دیگر الف ها نیز با کنجکاوی آن دو را نگاه می کنند.

کارانتیر نامش را پرسید: «مان اسلیا؟» (2)

«هالدار!»

«او مان دور تولیل لی؟» (3)

هالدار نام سرزمینی که از آن طرف کوهستان آبی آمده بودند را به یاد نداشت. اما می دانست که شرق بود. شرق دور آن طرف کوهستان. پس جواب داد: «تلین او رومن، لا...ای...ارد لوین» (4)

می دانست درست از قواعد زبان استفاده نکرده است و همین باعث خنده برخی از حاضران شد اما کارانتیر همچنان با لبخندی بر صورت مایل به ادامه گفتگو با غریه ای بود که گویش نولدور را می دانست.

کارانتیر پرسید: «نالیه مینیا یوندو؟» (5)

هالدار پاسخ داد: «ناتو! نی پن مین اونونا نث. آمیلیه نا فیرین آدا آتیا تولیا ای لیه.» (6)

لبخند کارانتیر محو شد. هالدار ابتدا فکر کرد سخن نامناسبی به زبان آورده و پسر فیانور را از خود رنجانده است یا آن را نشانه ای از نعی عصبانیت قلمداد کرد اما با سکوتی که بر اتاق حاکم شد دانست که سخن از مرگ مادرش بود که الف نامیرا را ناراحت کرده است. کارانتیر سپس به هیرگون نگاهی جدی و آرام انداخت و آن دو مذاکره را ادامه دادند. هیرگون مصمم و با احتیاط درخواست هالادین ها برای سکونت در سرزمین تارگلیون را مطرح کرد. اینجا بود که کارانتیر چهره در هم کشید و گفتاری آنچنان خشن بر زبان آورد که هیرگون سرش را پایین انداخت و دندان به هم فشرد. هالدار تا به حال او را در چنین حالتی ندیده بود. کارانتیر گویا راضی از سکوت هیرگون پس از مدتی تأمل چهره باز کرد و با یکی از همراهان خود صحبت کرد. زمزمه ها در اطراف شروع شد اما کارانتیر بی توجه به آن و با حوصله رایزنی می کرد. هیرگون دست هالدار را گرفت و روی برگرداند تا به قصد خروج از آن خانه قدم بردارد اما صداها خوابید و کارانتیر برخاست و در چشمان هالدار زل زد. با نگاهی ثابت و در حال خارج شدن از اتاق، کلامی را بلند بر زبان آورد -که هالدار منظورش را درنیافت- و رفت. حتی نیم نگاهی هم به هیرگون نیانداخت و چشمان سیاه و پر عمقش تا آخرین لحظه خروج پسرکی کهنه پوش را زیر نظر داشت. برای اولین بار هالدار به خود نگاه کرد و متوجه شد بین آن همه مردمان زیبا با لباس هایی روشن و بلند، لباس تیره و پینه دوخته او وصله ناجوری در آن محفل بود. در نگاه کارانتیر بیشتر ترحم بود تا تحقیر. اما هالدار همچنان هیچ حدسی نمیتوانست درباره جمله آخر او بزند. پس بی صبرانه از هیرگون پرسید: «چه شد هیرگون؟»

الف سبز با صورتی برافروخته به هالدار گفت: «از تو پذیرایی خواهد شد. پس از استراحت آماده برگشت باش.»

***

_________________________________________________________________________________________

1. !Aiya Caranthir, Feanorion

2. ?Man essëlya

3. ?O man dôr túliel le

4. Telin o romen, La...I...Ered luin

5. ?Nalyë minya yondo

6. !Náto! Ni pen min onóna neth. Amilyë na firin ada atya tulya I lië

خب دوستان به یاری خدا فصل 2 و 3 هم تموم شد و باز به مرحله ای رسیدیم که لازمه من نظر خوانندگان داستان رو جویا بشم.

مهم ترین چیزی که درخواست دارم در موردش نظر بدید اصلاح اشکالات گذشته است. اشکالاتی که در فصل اول بهش اشاره شد. حالا میخوام ببینم آیا در فصل 2 و 3 تونستم برطرفشون کنم یا نه. یا حتی میتونید به صورت دلخواه جاهایی که خیلی خوب نوشته شده هم (البته اگر باشه همچین جاهایی!) از نظر خودتون بگید. تا شروع فصل بعدی زمان هست و حتی دوستانی که داستان رو هم نخوندند میتونن بخونن و نظر بدن. با نظراتتون خیلی میتونید کمکم کنید. ممنون

من به خودم جرات میدم و اولین نظر رو میدم! فصل 1و2 جذاب تر و لذت بخش تر هستن. دیالوگها طولانی تر شدن. به جزییات بیشتر پرداخته شده و فضای داستان صمیمی تره. توصیف کارانتیر عالی بود؛ روحیات خاصش رو خیلی قشنگ منتقل کردین! سکونتگاه الف ها نسبت به بقیه داستان یه مقدار ضعیف تر توصیف شده بود (از نظر من البته). پر توقع شدیم دیگه! <_<

یه نکته درمورد جملاتی كه به زبان الفی بیان میشن. لطفا فارسی اونا رو هم بنویسین.

پ.ن: یه اعتراف کوچیک كه امیدوارم کسی رو آزرده خاطر نکنه: پست های اول خیلی من رو جذب نکرد؛ ولی وقتی فصل جدید رو خوندم با علاقه برگشتم به عقب و از اول شروع به مطالعه کردم. قلمتون خیلی روانتر شده و با شخصیت ها احساس نزدیکی بیشتری کردم. ممنون از زحماتتون.

پ.ن2: با توجه به سبک نوشتاری كه انتخاب کردید فکر میکنم استفاده از عبارت "خیره شد" مناسب تره تا "زل زد". اینجوری با ابهت تره!

خب تور منم خوندمش اون جایزه منو بده :دی

منم با ضحی موافقم سه چهار پست اول منو جذب نکرد و ادامه ش برام جذاب شد وچون امروز شروع کردم و تا انتها اومدم قشنگ جذب شدم توصیفات مکان واشخاصت خیلی خوبه و دیالوگهام همینطور استفاده از زبان الفی و نقشه میدل ارث تبحر شما رو بر آردا نشون میده و این عالیه مورد دگه ای بذهنم نمیرسه جز اینکه کمی قلمتو روان تر کن مثل اینکه ادم داره داستانهای سیلیماریلونو میخونه کمی روان تر بنویس نظر دیگه ای ندارم منتظر ادامه شم

تور عزیز سلام. خیلی ... خیلی ... خیلی مشتاقم بقیه ش رو بخونم. خواهش میکنم زیاد منتظرمون نگذار.

خیلی ممنون از نظرات النتاری و وانای عزیز. نکات به جایی رو اشاره کردید حتما مد نظر قرار میدم.

بله این کاملا درسته که هرچه جلوتر میرم با شخصیت ها احساس نزدیکی بیشتری میکنم و این در بیان حالات شخصیت ها و حتی فضاسازی داستان کمک میکنه.

و موقعی که دست از کار میکشم و وقفه ای پیش میاد وقتی دوباره شروع به نوشتن میکنم این گسستگی متن تو ذوق میزنه و من حواسم به این هست بنابراین در آخر کار حتما کل داستان رو یک ویرایش اساسی میکنم تا متن یک دست بشه.

یه نکته درمورد جملاتی كه به زبان الفی بیان میشن. لطفا فارسی اونا رو هم بنویسین.

اینجا قصد ندارم فارسیشون رو بگم. توی تاپیک آموزش زبان الفی در اولین فرصت میذارمشون اونجا دنبالش باشین :|

...کمی قلمتو روان تر کن مثل اینکه ادم داره داستانهای سیلیماریلونو میخونه کمی روان تر بنویس نظر دیگه ای ندارم منتظر ادامه شم

خب این یه تاثیرپذیری اجتناب ناپذیر از منبع اقتباسمه. سیلماریلیون. این داستان در سیلماریلیونه. حوادث در دوران اول هستند و من نمیتونم مثلا به سبک هابیت در دوران سوم و با اون فضای شوخ و شنگ هابیتیش بنویسم. داستان حکایت اساطیره. پدران آدمیان و الف ها در زمان هایی دور. و این ها همه تاثیر داره. ولی سعی میکنم متنم رو از تکلف و پیچیدگی خارج کنم و به اصطلاح روان بنویسم. (البته اصلان خلاف اینو ازم در پستش میخواد! :| )

خیلی ... خیلی ... خیلی مشتاقم بقیه ش رو بخونم. خواهش میکنم زیاد منتظرمون نگذار.

خیلی ممنون. :))

چشم...بزودی فصل بعد رو شروع میکنم.

پ.ن

اگر میشه یک پست دیگه در این صفحه ارسال بشه تا من فصل جدید رو از اول صفحه بعدی آغاز کنم. مرسی :((

سلام. نثر خیلی به جا و برازنده ی سیر داستان و شخصیت هاست. هر چه زودتر هالادین رو به بره تیل برسون تا بیشتر از داستان لذت ببریم. راستی یه جایی هم برای شخصیت بزرگا بذار! :)) :((

فصل چهارم

23

هالت از چادر بزرگ بیرون آمد. مردم در حال رفت و آمد بودند. کودکان داخل جویبار ها که صدای دلنشین ساییده شدن قلوه سنگ های کوچک در بستر آن توسط هجمه آب روان هر دم گوش را نوازش می داد بازی می کردند و صدای خنده هایشان در دشت پیچیده بود. خورشید همچنان پشت هیأت عظیم کوه دولمد قرار داشت و سایه ای بسیار بزرگ تر از آن، دشت های اطراف را خنک کرده بود. هالت به کنار نزدیک ترین جوی آب رفت و روی خاک نرم و سرد آن زانو زد. آب زلال و خنک جوی را در دستان خود جمع کرد و از آن نوشید. بسیار گوارا می نمود و تمام وجودش را طراوت فرا گرفت. مشتی دیگر از آب را بر صورت زد و همچنان که قطرات آب پوست سفید و شفاف هالت را طی میکدند و به پایین می ریختند، چشمان دختر، ستیغ سفید و بلند دولمد را جست و جو می کرد. در اواخر فصل بهار قرار داشتند و هوا گرم شده بود و آب خنک این جویبار های موازی مستفر در دشت بی شک سرچشمه ای جز دولمد نداشت. برف هایی که طی زمستان روی کوه جمع شده بودند حالا جلوی پای هالت در جریان بودند.

ترکیب رضایتمندی از عتاصر طبیعت در اطراف هالت در جریان بود که او را بیشتر به یاد جنگل الف ها و سرزمین هایی می انداخت که اکنون فقط خاطره ای از آن ها در یاد هالت مانده بود زیرا یا مربوط به خیلی وقت پیش بود، مربوط به زمان کودکی هالت که او آن را به یاد نمی آورد و یا اقامت آن ها اندک بوده و سریع عبور کرده اند. گرمای مسرت بخش خورشید بر پهنه وسیع آسمان بر فراز دشتی سرسبز و خرم مساعد زراعت و آبی چنین گوارا. رمه های وحشی بر دامنه دولمد و درختان پر شمار آن طرف دشت. منابع خوبی هستند تا یک قوم را برای مدتی طولانی تامین کنند. هالت با خود فکر کرد اگر قرار باشد در این سرزمین جایی برای سکونت آن ها وجود داشته باشد همینجاست. این را روز پیش به پدر نیز گفته بود. و هالدار. او قرار است حامل خبر و نتیجه گفتگوها باشد. بازگشت هالدار همه چیز را روشن خواهد کرد. چند روزی از رفتن او و هیرگون می گذشت. و در این مدت حرکت گروه بسیار آرام و با توقف هایی طولانی همراه بود. گاهی اوقات احساس تنهایی دختر را فرا میگیرد و دوری او از دیگر کودکان و شرکت نکردن در جمع های آن ها نیز این احساس را آزار دهنده می کرد.

به فرمان هالداد گروه در این مکان که پیشتر دیده وران وعده رسیدن به آن را داده بودند، چادر برافراشتند و ساکن شدند. این روز ها پدر کمتر با مردان بزرگ صحبت می کرد و بیشتر وقت خود را به بررسی زمین های این اطراف می گذراند. شاید او هم به این نتیجه رسیده است که سرزمین خوبی را برای سکونت انتخاب کرده ایم.

...

24

«خنک و زلال است، نه؟»

صدای شفاف پدر، هالت را از افکارش بیرون کشید. هالت به قامت بلند پدر نگاه کرد که خم شد و کنار او نشست. دستی به آب زد و ادامه داد: «برف زمستان است دخترم. از این کوه بزرگ سرچشمه می گیرد. تمام زمستان برف آن بالا جمع می شود و هنگام تابستان چنین جویبارهایی را به وجود می آورد.»

هالداد مشتی از آب بر صورت زد و هالت دید که آب تمام صورت پدر را خیس کرد و قطرات در میان ریش های مشکی او نور آفتاب را بازتاب می کردند. هالداد دست را سایه بان چشم کرد و گفت: «این هم از یار با وفای ما. بالاخره از پشت آن کوه بیرون آمد.» رو به هالت لبخند زنان گفت: «امروز بیشتر خوابیدی. راستش را بخواهی دلم هم نیامد بیدارت کنم. خیلی وقت بود ندیده بودم فرزندانم اینقدر راحت بخوابند. همراه با آرامش خاطر از سقفی که بالای سرشان است که به آن خانه می گویند و آن را دوست دارند و از آن محافظت می کنند.» آهی کشید و ادامه داد: «هالدار. نمی دانم پسرم در چه وضعیتی است امیدوارم با آن الف راحت باشد.»

هالت رو به پدر گفت: «همینطور است پدر. مطمئن باش. هالدار خیلی با آن الف خوشحال است. از سوار شدن بر اسب او احساس غرور می کند. از صحبت کردن به زبان آن ها لذت می برد. همه اش می خواهد با او باشد.»

هالدار سری به تایید تکان داد و گفت: «الف ها مردمان خوبی هستند هالت. مطمئن هستیم که دشمن ما نیستند و همین خودش خیلی خوب است. هیرگون بهتر. او خیلی به ما کمک کرد.» مکثی کرد و سپس ادامه داد: «دورف ها را یادت هست؟ آن ها سرشان به کار خودشان بود و همانقدر که آمدن ما برایشان بی اهمیت بود رفتن ما هم توجه شان را جلب نکرد.»

هالت گفت: «یادم می آید. هالدار یکی از آن هارا کلافه کرده بود. تنها کمی از او بلند تر بود.»

هالداد خندید و گفت: «با همان قد کوتاهش خوب در مقابل سوال های هالدار مقاومت می کرد.» سپس برخواست و رو به هالت گفت: «تازمانی که هالدار بیاید زمان هست. و کار های بهتری از کنار این جویبار ها نشستن در این دشت می توان انجام داد. اگر خواستی می توانی در این دشت قدم بزنی و دور و بر را نگاهی بیندازی فقط آسایش دیگران را بر هم نزن. ضمنا زیاد دور نشوی و هنگام ظهر برگردی.» و با گفتن این حرف چرخید و به سمت چادر رفت.

...

25

هالت برخواست و به دور و بر خود نگاهی انداخت. پیش رویش دشتی با پستی و بلندی های اندکی تا افق ادامه داشت. در سمت راست کوهستان قرار داشت و وقتی به چپ نگاه کرد درختان پراکنده ای را دید که هرچه دورتر می شدند به شمارشان افزوده می شد. هالت بیش از هر چیز مایل بود به کوهستان برود. با حیوانات ساکن آنجا آشنا شود و حرکت های آن ها را زیر نظر بگیرد. از طرفی قدم زدن در دشتی هموار و بی انتها را خسته کننده یافت و از پرسه زدن در میان درختان نیز خاطره خوشی نداشت. پس عزم کرد تا از دامنه کوه دولمد بالا رود نه تا قله آن بلکه تا جایی که بتواند بزهای کوهی و گوزن ها را با فاصله ای مطمئن نگاه کند.

ابتدا از چادر، مقداری نان در جیب خود گذاشت تا بتواند با گرسنگی مبارزه کند و سپس در خطی مستقیم از میان چادر های دیگر آنجا و مردم در حال عبور گذر کرد و آن ها را پشت سر گذاشت. به سرعت جلو می رفت و خاک نرم دشت را با قدم هایش طی می کرد تا خورشید دوباره پشت دولمد قرار گرفت. زمین به آرامی ارتفاع می گرفت و از سرعت هالت کم می شد اما دختر همچنان مصمم با گام هایی استوار پیش می رفت. صداهای گروه را همچنان پشت سر می شنید، خنده بچه ها و صحبت بزرگتر ها که ضعیف می شدند و در صدای باد محو می گشتند. زمین سنگلاخ با شیب های تند و سخت که گاهی دستان هالت را به کمک پاهایش مجبور می کرد جای خود را به خاک نرم و سبزه زار دشت داد و به شیب خود افزود.

هالت همچنان بالا می رفت. برخی صخره ها را که همچون دیواری مورب جلوی راهش ظاهر می شدند را دور می زد و راه دیگری را از کنار بر می گزید. از سرعتش کاسته بود و هر کجا قدم می گذاشت با دقت انتخاب می کرد. دستانش شکاف های داخل سنگ ها را با قدرت می گرفت و با احتیاط قدم از قدم بر می داشت. دوباره شیب نرمی به سوی بالا اما همچنان با بستری سنگی پیش رویش قرار گرفت و هالت به سرعتش افزود. احساس کرد که به استراحت نیاز دارد چون دستانش را عرق، لیز کرده بود و از نفس افتاده بود. سنگ بزرگی را که روی دامنه ی سنگی کوه جا خوش کرده بود را برای استقرار انتخاب کرد که ناگهان حرکتی بالاتر و در دامنه پر شیب کوه توجهش را جلب کرد.

...

26

هالت به بالا نگریست. هیأت یک بز را تشخیص داد که با مهارت در میان سنگ های دامنه کوه ایستاده بود و هالت را نگاه می کرد. هالت بی حرکت ایستاد و آنگاه آرام آرام قدم پیش برد و پشت سنگ بزرگ پناه گرفت در حالیکه حیوان را زیر نظر داشت. او یک بز کوهی بود. با شاخ هایی بزرگ و محکم که دایره وار و به شکل تاجی زیبا روی سرش قرار گرفته بودند. به محض حرکت او، هالت نیز از پناهگاه بیرون جست و به سرعت به دنبال آن حیوان رفت. می خواست هر طور شده یک گله از بز ها را شناسایی کند و حرکت های فصلی آن ها را زیر نظر داشته باشد. اگر خبر از یک منبع غذایی مثل یک گله بز کوهی یا گوزن های وحشی را با خود به چادر ببرد بی شک پدر و همه را خوشحال خواهد کرد و وقتی هیرگون برگردد و کار با کمان را به او بیاموزد می تواند هر روز برای شکار به کوه برود و غذای نصف گروه را فراهم کند. فکر خوشحالی پدر و کار مهمی که قرار است برای مردمش انجام دهد به او قدرت و انگیزه داده بود تا بی توجه به درد پاهایش به دنبال بز کوهی بدود. دیگر احتیاط در کارش نبود و چندین بار زانوانش با سنگ ها برخورد کرد و سکندری خوران به عقب رانده شد اما از نیروی عجیبی که او را همچنان سراپا نگه می داشت تعجب کرده بود. دیری نگذشت که بز کوهی از دیدرس خارج شد و هالت هر چه تقلا می کرد نمی توانست اثری از او یا دیگر حیوانات پیدا کند. به خودش نگاه کرد. لباس هایش پاره و پاهایش زخمی شده بودند. دیوانه وار نفس می کشید و زانوانش سست بود. نمی دانست چقدر بالا آمده است. اولویت او استراحت در جایی مطمئن بود شاید اگر مدتی آرام بنشیند دوباره یکی از بزهای کوهی خودشان را نشان دهند. به سمت صخره بزرگی که مورب و به شکلی خشمگین از کوه بیرون زده و پرتگاهی هول انگیز را تشکیل داده بود حرکت کرد تا بتواند مدتی در آنجا پناه گیرد. سنگ بزرگی آنجا قرار داشت. هالت با احتیاط کوه را چسبیده بود و از کنار راه خود را به سمت صخره می جست. سنگ های زیر پایش می لغزیدند و با سر و صدا به پایین می افتادند. در حالیکه هالت به دنبال جای دست می گشت دستان زخمی اش نفس های لرزان و تند خود را احساس می کرد. هالت می دانست که در این وضعیت به پایین نگاه کردن تعادل او را میگیرد. پس با نگاهی به جلو حرکت کرد و از روی باریکه راهی رف مانند سرانجام خود را به کنار آن سنگ بزرگ رساند اما ایستاد و به جلو خیره شد. آنچه توجه هالت را جلب کرد آن سنگ نبود. دهانه غاری بود که سنگ جلوی آن قرار داشت.

...

27

هالت نا آشنا به طبیعت غارها نبود. قبلا چندتا از آن ها را کاویده بود. پس اکنون نیز با دلی محکم و ذهنی کنجکاو راه خود را به طرف ورودی غار ادامه داد و با گذر از سنگ بزرگ که ورودی غار را کاملا پوشانده بود وارد سیاهی و تاریکی بی مثالی شد. انگار چشمانش را بسته بود اما وقتی به چشمانش دست زد آن ها را باز یافت اما چندان با بسته بودن تفاوتی نمیکرد. غار تاریک بود، بسیار ظلمانی و سیاه طوریکه هیچ چیز قابل تشخیص نبود. حتی نور روز هم راهی برای ورود به غار نداشت. هالت مدتی تامل کرد تا چشمانش به تاریکی عادت کردند و توانست فاصله دیوارهای دو طرف از هم را تخمین بزند. با احتیاط به جلو رفت. زمین سنگی زیر پا پستی و بلندی های خشن و ناگهانی داشت که باعث میشد دختر بسیار آهسته پیش برود اما هر چه جلوتر می رفت به تاریکی غار افزوده می شد. صدای خس خس سینه اش در فضای بسته و نمناک غار می پیچید و گرمای نفس گیر آنجا، دختر را از پا انداخته بود. احساس می کرد تنها هوایی که در غار وجود دارد بازدم خود اوست که ناچار می بلعد. احساس خفگی او را آزار می داد. غار ها معمولا بوی تعفن ناشی از زندگی یا لاشه حیوانات پست تر می دادند اما رایحه ای که اینجا احساس می شد از آن جنس نبود. بویی آشنا سرتاسر فضای غار را پر کرده بود. بویی که هالت آن را می شناخت و سال ها به آن خو کرده بود. حالا بیشتر کنجکاو شده بود تا گوشه و کنار این غار را کند و کاو کند. پس دستانش را جلو گرفت و به سرعت گام هایش افزود اما به زودی متوقف شد چون دستانش به انتهای غار برخورد کردند. هیچ راه دیگری وجود نداشت و انتهای راه مسدود بود. برگشت و حالا می توانست خیلی چیز ها را واضح تر ببیند. دیوار های زمخت و نتراشیده غار در دو طرف قرار داشتند و سقف نیز به شکلی تهدید آمیز و نزدیک در بالا قرار داشت. هالت به دیوار ها بیشتر نگریست و توانست رگه های سیاه درخشانی را در سنگ های خاکستری تشخیص دهد. هالت در کمال ناباوری فریاد زد: «خودش است.» آنگاه تلاش کرد سنگی را پیدا کند و البته کار سختی نبود و از گوشه غار سنگی را که تقریبا به اندازه مشت یک مرد بالغ بود و میتوانست به راحتی حمل کند، به دست گرفت و به سمت نور دوید. سنگ را به دقت وارسی کرد. آن را بو کشید و با خوشحالی وصف ناپذیری رگه های آهن را با انگشتان زخمی اش لمس کرد.

...

28

به مقصود خود رسیده بود. هالت در حالیکه تکه نانی را که به همراه آورده بود با دستان زخمی اش در دهان می گذاشت و به بیرون از غار می رفت به سنگی می نگریست که نزد پدرش بسیار ارزشمند تر از چند گله حیوان بود. هیچ چیز به اندازه یک کوه آهن و فلز نمی تواند هالداد آهنگر را خوشحال کند. می توانند کوه را حفر و سنگ ها را ذوب کنند و از آهن داخل آن ساز و برگ جنگی یا ابزار کار درست کنند. آهن را حتی می توان داد و ستد کرد. هجوم تمامی این افکار به ذهن هالت او را بیش از پیش ذوق زده و مشتاق ملاقات با پدر کرد.

برخورد باد خنک به صورتش و تنفس هوای آزاد که مانند آبتنی در برکه ای با آب خنک در یکی از روزهای گرم تابستان بود برای اندک زمانی هر فکری را از سرش بیرود کرد. هالت سرحال آمد و نشست. به پایین نگاه کرد و برای اولین بار دید که چقدر بالا آمده است. دشت پهناور در زیر پایش همچون فرشی به رنگ سبز و زرد گسترده بود و با رگه هایی روشن از آب زلال و درختان سرسبز و بزرگ آلش آراسته شده بود. رودی بزرگ را در انتهای دشت و به موازات افق که به واسطه درختان پرشمار و متراکم در بستر آن دیدنش کار سختی بود، تشخیص داد. احتمالا باید همان رود گلیون باشد و سرانجام قرارگاه هالادین ها را دید که در وسط این دشت قرار داشت. چادر ها چون سنگ هایی پراکنده که روی زمین ریخته باشند در دشت و اطراف نهرها بر افراشته بودند و از بین جمعیت که چون مورچگانی در آمد و شد بودند بخار غذا و دود آتش بر می خواست. هالت آفتاب بالای سرش را نگریست. موقع غذای ظهر شده بود و باید بی درنگ قبل از آن که پدر نگران شود به چادر بازگردد. پس برخواست و سنگ را به زحمت در جیب خود جای داد و از تنها مسیری سنگلاخ و با شیب تند و خطرناک با احتیاط و به آرامی راه پایین آمدن را برگزید و حرکت کرد.

...

29

هنگامی که به میان چادر ها برگشت، مردم مشغول آماده کردن وعده غذای ظهر بودند. هالت مستقیم و با امید رویارویی با پدر به طرف چادرشان حرکت کرد. اما وقتی به آنجا رسید و پدر را گرم گفتگو دید خشکش زد. ایستاد و به داخل چادر نگاه کرد. هالداد با مردان دیگر جلسه تشکیل داده بود و صحبت می کرد. هیرگون نیز برگشته بود و در آن جا حضور داشت. هالدار را افتاده روی تخت گوشه چادر پیدا کرد که چشمانش بسته بودند. معلوم بود مدتی هست که برگشته است و از فرط خستگی به خواب فرو رفته است. اما تشویشی که در چهره پدر و هیرگون تشخیص داد او را نگران و کنجکاو کرده بود. بنابراین آهسته مسیر خود را به طرف پشت چادر پیدا کرد و از میان بندهای استواری که چادر را به زمین متصل می کرد خود را در پناه چادر قرار داد و گوش خود را به آن چسباند. صداها واضح شنیده می شدند. هالت برای مدتی کاملا از فکر سنگ آهن بیرون آمده بود و غرق در صحبت های آن جمع بود.

صدای پدرش می آمد: «مردم من پس از سال ها رنج سفر را به همراه داشتن و خانه و مال و عیال خویش را بر دوش حمل کردن به این دشت زیبا فرود آمده اند و این جا را مناسب زندگی می بینند. و من را اگر به عنوان بزرگ این مردم قبول داشته باشند مردم را به کوچ دوباره از زمین دلخواهشان امر نمی کنم. مردم ما دست کم به یک عمر استراحت و بهره مندی از طبیعت نیازمندند. کودکان باید در آرامش بزرگ شوند. زنان باید زیر سقفی امن بچه بزایند. اگر این زمین در دست دوست است با او رایزنی می کنیم. اگر در دست دشمن است برای زندگی در آن می جنگیم.»

صدای دیگری برخاست که احتمالا از آن هاسوفل بود: «همینطورست هالداد. ما همه تو را قبول داریم. و از قضا همه با تو موافقیم. بسا رنج ها در این کوچ بی پایان کشیده ایم که در خاطر هیچ انسانی یا الفی نمی گنجد. نمی شود هالادین ها هم مانند بالان بزرگ مزد آن همه زحمت را بگیرند؟ مگر ما را سهمی از این زمین نیست؟ حال آنکه همه یک دشمن داریم.»

هیرگون گفت: «الف ها را افکاری بیش از سرگردانی شما مردم نوپا در دشت ها مشغول کرده است. ما دل افگار تر از آنیم که به حال نژادی دیگر دل بسوزانیم. خود آواره تز از آنیم که آوارگان را پناه دهیم. تو هاسوفل؛ از دشمن یاد کردی حال آن که نمی دانی او با ما چه کرد.» و صدایش را در حد یک نجوا پایین آورد و ادامه داد: «آن نام نابردنی که فئانور نفرینش کرد را مورگوت می خوانیم. جنایات مورگوت بر شما پوشیده نیست. اما بدان هالداد بزرگ که این جنایات را نمی توان روی کاغذ آورد یا با کلمات توصیف کرد. سروده ها از بیان کاری که او با ما کرد عاجزند. بسا خانه ها که خراب کرد. بسا عزیزانی که از ما گرفت. بسا زمین هایی که لوث کرد. خاطره سرزمین میانه قبل از ورود او مانند برکه زیبایی است قبل از آن که به باتلاقی متعفن تبدیل شود. هرجا پای بگذارد پلیدی به بار خواهد آورد.»

آهی کشید و گفت: «اما من اینجا نیستم تا مرثیه سرایی کنم یا یک تنه از یک قوم دفاع کنم. من اینجا هستم تا به شما نتیجه صحبتم با کارانتیر را اطلاع دهم. خاطرتان را آسوده کنید. کارانتیر با سکونت شما در مرز های جنوبی قلمرو اش، سرزمین تارگلیون، موافقت کرد.»

...

30

سر و صدای شادی از داخل چادر برخاست و آنقدر بلند بود تا توجه هر کسی را آن اطراف به خود جلب کند. لبخند ناخودآگاه بر لبان هالت نقش بست و داخل رویاهایی فرو رفت که او و برادر و پدرش را داخل این دشت تصور می کرد. اما تمام این سرخوشی ها متوقف شد زمانی که هیرگون کلام خود را ادامه داد:

«هرچند کارانتیر شما را در سرزمین خود پذیرفت اما در آخر مجلس جمله ای را خطاب به این کودک گفت که دل مرا زخم زد. و اکنون که شعف شما را می بینم از تکرار آن پروا دارم.»

هالداد گفت: «بی پروا سخن بگوی ای هیرگون فرزانه. چه چیز تو را ناراحت کرد؟ در دل پسر فیانور چه می گذرد؟»

هیرگون گفت: «بگذار از قبل ترش بگویم. کارانتیر با پسرت سخن گفت. و هالدار با اندک کلماتی که از زبان ما می دانست به او جواب هایی بی نقص داد. و جمله ای تاثیرگذار را گفت که دل کارانتیر را نرم کرد. هالدار در جمع بی مرگان و فناناپذیران ار مرگ مادرش گفت و جمع را تألم و تأسف فرا گرفت. پس من موفعیت را مناسب یافتم و درخواست شما را مطرح کردم. کارانتیر ابتدا پرخاش کرد اما بعد از رایزنی با مشاورانش دلش پذیرفتن شما را رضا داد و در پایان این جمله را گفت: «از مرزبان جدیدمان پذیرایی کنید.» من همانجا از قصر و خانه او بیرون آمدم. کارانتیر گستاخ ترین پسران فیانورست. زبان او همواره برنده تر از شمشیرش عمل می کند اما جوهره او پاک است گرچه از خرد و دلسوزی سهمی کمتر از برادران خود برده است.»

صدای جوان و رسایی سخن گفتن آغاز کرد تو گویی افکار خود را به زبان می آورد و توجهی به سخنان هیرگون نداشت؛ صدای هالمیر بود:

«من می دانم در دل پسر فیانور چه می گذرد. او به ما زمینی عطا نکرده بلکه ما را استخدام کرده است تا مرزهای سرزمینش را پاس بداریم. و چون مرزهای او خانه و کاشانه خودمان نیز هست می داند که با جان خود از آن دفاع خواهیم کرد بنابراین دشمن به او نخواهد رسید مگر ما را از میان برداشته باشد و آن زمان اوضاع تازه چون گذشته است که مرزهایش باز بودند و هالادین ها گذرشان به این جا نیافتاده بود. پذیرایی او از ما اینچنین است که ما را سپر خود قرار دهد. به راستی که گستاخی کرده است.»

هیرگون جواب داد: «قبل از این که شما بیایید و حتی همین زمان که من با شما سخن می گویم مرزبانان حصار و ورودی جنگل را پاس می دارند که تنها چند روز جلوتر از شماست. آرام باشید و دل قوی کنید! شما در سرزمین مردم کارانتیر هستید. از او خواستید تا در اینجا بمانید و او نیز این زمین ها را در اختیار شما قرار داد تا بکارید و درو کنید، دام های خود را پرورش دهید، فلز کوه را نرم کنید و از آن ساز و برگ جنگی تولید کنید و این چنین زندگی امنی برای خانواده خویش فراهم کنید. اما تحت امر کارانتیر هستید و باید خراج خود را به او بپردازید. خراج شما نگاهبانی مرز هاست. حال آنکه امر شریفی است مگر نگفتید همه یک دشمن داریم؟»

...

31

هالداد پس از مدتی به سخن درآمد و گفت: «هیرگون درست می گوید.» آهی کشید و ادامه داد:

«این بار نیر نمی توانیم قلمرویی از برای خود ایجاد کنیم. خود صاحب ما یملک خود باشیم و متحد، تحت امر بزرگی از قوم خویش باشیم. توقع ما از کارانتیر که تکه ای از زمین های خود را به ما ببخشد اشتباه بود. در این روزگار تاریک و با وصفی که از دشمن کرده اید، بخشیدن و تکه تکه کردن زمین چون رها کردن فرزند خود به دست غیر است تا او را پرورش دهند و باز نمی توانی خود را از فکر کردن به سرنوشت او رها کنی. کسی برای قومی که فانی است و از آن طرف کوهستان آمده است دل نمی سوزاند. تنها سلاح ما، محبت و دلسوزی خودمان است. ما خود باید برای همدیگر دل بسوزانیم و در غم و شادی یکدیگر را شریک کنیم. اتحاد، ما را از سرگردانی ها نجات خواهد داد. اما افسوس! تقدیر چنین رقم خورده است که هالادین ها همچنان چند دسته و متفرق باقی بمانند. چنین باد!»

سکوتی در گرفت، اما هالداد ادامه داد: «حال که به سرزمین دلخواه رسیده ایم، آن را بر می گزینیم، خانه و کاشانه خویش را آنجا می سازیم و از آن محافظت می کنیم. بگذار کارانتیر هر طور می خواهد فکر کند. ما از این سرزمین بهره می بریم و به پاس نعماتش تا پای جان از آن دفاع می کنیم و دشمن پایش را روی زمین ما نخواهد گذاشت مگر خون ما ریخته شود.»

لرزه بر اندام هالت افتاد و دیگر توجهی به صداهای حاکی از تحسین جمع نداشت. با خود فکر کرد که مدت زیادی است پدر را ندیده، دستش را نگرفته و با او سخن نگفته است. اشتیاقی برای دیدن هالداد به دلش چنگ می زد. دختر نتوانست بیش از آن پنهان ماندن پشت پرده را تحمل کند و به سمت ورودی چادر دوید. داخل شد و جمع را متوجه خود کرد. پدرش گفت: «هالت! دخترم، بیا و کنار ما بنشین.»

هالت ناگهان دستش را داخل جیب برد و سنگ را بیرون آورد و جلوی خود گرفت: «پدر؛ برای شما چیزی آورده ام که شاید توجهتان را جلب کند.»

...

32

هالداد که با دیدن سنگ کنجکاو شده بود از جا برخاست و با حالتی پرسشگرانه گفت: «صبر کن ببینم! این پاره سنگی معمولی نیست درست است؟» و سنگ را از هالت گرفت و با حرص و ولع به آن نگاه کرد و دستان خود را ماهرانه روی سنگ حرکت کرد. برق داخل چشمان پدر که با اشتیاق به سنگ می نگریست روشنایی دل هالت شد. هالداد دست هالت را گرفت و بیرون رفت، در میان جمعیت بی تفاوت مردم قرار گرفت و فریاد برآورد: «ای مردم! دمی دیگ های غذا را وانهید و به من گوش کنید. بیایید که سخن مسرت بخش و البته مهمی دارم.»

این گفت و مردان از استراحت گاه های خود بیرون آمدند و زنان دست از کار کشیدند، جوانان از اطراف گرد آمدند و همه دور هالداد زیر آفتاب ظهرگاهی جمع شدند. برخی از کودکان همچنان به بازی خود می پرداختند. آهنگر ادامه داد:

«بالاخره پس از سال ها سفر و گذشتن از کوهستان به سرزمینی رسیده ایم که صبح ها در سایه خنک کوه قرار دارد و شب هایی پر ستاره دارد. جویبارهای زلالی دشت را می نوازند و درختان پر شماری در نزدیک رودش قرار دارند. رمه های فراوانی بر کوه و فلزات کارآمد درون آن دارد. اینجا را برای اقامت بر گزیده ایم پس شتاب کنید که کار زیادی داریم؛ باید خانه و کاشانه خویش را در اینجا بنا کنیم، به هر خانواده زمینی تعلق خواهد گرفت تا در آن کشت کند. چوب بران توانمند باید در کنار بستر رود گلیون بی وقفه کار کنند و الوار فراهم کنند و فلزکاران با من به داخل کوه خواهند آمد.»

در میان هیاهوی شادی جمعیت، هالت را با دست قدرتمندش به آسمان برد و دست دیگرش که در آن سنگ قرار داشت را نیز بلند کرد و فریاد زد: «بنگرید که این دختر برای شما چه به ارمغان آروده! این سنگ آهن است. تمام این کوه از فلزات مختلف است. هالت برای من مایه دلگرمی را آورد. دلگرمی من به آهن است که در برابر ضربه مقاوم و در صورت اتحاد با دیگر فلزات شکست ناپذیر خواهد بود.»

هالدار بیرون آمد و حیرت زده از شور بی سابقه جمعیت، کنار پدرش جای گرفت. هالداد صحبت های دیگری نیز با هالادین ها کرد و همگی پس از آن به شور و سرور پرداختند. تنها هیرگون بود که در چادر بر سر جای خود باقی مانده بود و با نگاهی غمبار و مضطرب به نقشه ای که روی میز قرار داشت می نگریست.

***

فصل پنجم

33

آفتاب خود را به پهنه آسمان می کشید و صبح می گذشت. هوا داغ بود با این حال نسیم ملایمی می وزید و خوشه های گندم را به حرکت در می آورد. هالدار با سرعت می دوید و باد، موهای بلند و آشفته اش را به حرکت در می آورد. مزارع یکی پس از دیگری از نظرش می گذشتند و در افق، سیاهیی بالارونده ای تا سقف آسمان پیدا می شد. آهنگرخانه پدر بود. آن را به فاصله بیشتری از مزارع قرار داده بودند چون مردم از دودهای سیاه کوره های سوزان آن برای مزارع شان می ترسیدند. اما در عوض نزدیک معادن دولمد بود. بسیاری مردان آن جا مشغول کار بودند و به اندازه نصف مردان قوم، سلاح تهیه شده بود. در میان کوره های متعدد، کوره آهنگرخانه پدر بزرگترین بود و او پیوسته کار می کرد و آهن و فولاد را آب و تیغه برنده شمشیر را شکل می داد. در آن کارگاه، تنها بود اما همیشه دوست داشت کسی همراهش باشد و به او کمک کند. هالدار این را می دانست. پدر خیلی به او اصرار کرده بود تا کار آهنگری را بیاموزد و در کنارش کار کند اما هالدار چندان میل و رغبتی به این کار نشان نمی داد تا این که از چند روز پیش عزم کرد پدر را در آهنگرخانه تنها نگذارد. این را خواهرش از او خواسته بود.

دودکش های بلند آهنگرخانه ها و از پس آن بناهای سنگی کارگاه ها نمایان شدند و هالدار از سرعت خود کاست. مسیر همواری را طی کرده بود اما تکه آهنی را که در دست داشت او را به نفس نفس زدن انداخته بود. تق تق مکرر چکش ها شنیده می شد. وقتی وارد کارگاه پدر شد گرما را دو چندان حس کرد، اما در دل آن جهنم قامت استوار و در عین حال خسته پدر را دید که سنگ ها را در کوره قرار می داد. موهای سپیدش از دور بر جامه سیاهش نمایان بود. صدای پدر، گرم تر از همیشه برخاست: «مانند همیشه دیر آمدی. کار زیاد داریم بیا جلو.»

هالدار در کنار پدر قرار گرفت. گرمای طاقت فرسا راه نفس را بر هر انسانی می بندد. هالداد پیر در حالیکه عرق می ریخت زیر لب غرغر می کرد:

«الف ها هرچقدر زبان خود را به تو خوب آموخته اند، وقت شناسی را به تو نیاموخته اند! چه زمان می خواهی مرد شوی؟ طلوع آفتاب را در خواب ناز بودی که من از معدن، سنگ آوردم و در کوره گذاشتم. اما مهم نیست.» سپس قد راست کرد و رو به هالداد گفت: «ببینم؟ تو واقعا می خواهی آهنگری یاد بگیری؟»

هالدار به پدر نگاه کرد؛ به چین و چروک های صورت او که با عرق پر شده بود و با خودش فکر کرد که چقدر این پیرمرد را دوست دارد و اگر خودش هم بخواهد نمی تواند کاری را بکند که پدر ناراحت شود.

پدر دوباره گفت: «بگو! نترس من مشکلی با علایق تو ندارم.»

هالدار پاسخ داد: «من به هر کاری که شما دوست داشته باشید علاقه دارم، پدر.»

هالداد لبخند رضایت بخشی زد و دست بر شانه پسر گذاشت و گفت: «خستگی را از تنم به در کردی جوان! بیا. باید چیزهایی را بیاموزی. با همین تکه آهن شروع میکنیم. با انبر آن را میگیری و در کوره قرار می دهی تا رنگش سرخ شود. سپس آهن نرم و آماده چکش خوردن است.»

و تمام روز را در آهنگرخانه این گونه گذراندند. پدر از آموختن مهارتهای حرفه اش به هالدار خوشحال بود و هالدار نیز از خوشحالی پدرش خرسند بود. هرچه باشد آهنگری کار محترمی است و لبخند پدر از آن هم بالاتر است. هالدار گرمای فزاینده آن جهنم را تحمل می کرد و لبخند میزد با این که چندبار از فرط خستگی و گرما مجبور شد مدتی را در اطراف و اکناف دشت سپری کند و سپس بازگردد و به کار ادامه دهد و اما سایه پدر را چون ابری که گرمای آفتاب را می کاهد ترجیح می داد.

...

34

چند روز به همین منوال گذشت تا این که روزی در بازگشت به خانه با هالت رو به رو شد. تیری صفیرکشان هالدار را بر سر جای خود میخکوب کرد و سپس هالت از پشت بوته ها جستی زد و جلوی برادر ظاهر شد. مثل همیشه لباس هایش خاکی و تیر هایش خون آلود بودند. تیر رها شده را از تنه درختی که به آن چسبیده بود جدا کرد و با صدای رسایش هالدار را خطاب قرار داد: «در بیشه هایی که هالت کمین کرده است بی پروا راه می روی پسر هالدار. نمی ترسی شکار شوی؟»

هالدار دور خواهر چرخید و گفت: «مرا از دام تو باکی نیست چه سال ها پیش یک بار دلم را شکار کردی!»

- «شمشیرت هم به اندازه زبانت کارگر هست؟»

- «اقرار می کنم که به اندازه تیرهای تو نافذ نیست. اما برق چشمانت از آن هم بران تر است.»

- «تو امروز یک چیزی ات شده است برادر!»

هالدار آهی کشید و گفت: «از فرط خستگی دارم هذیان می گویم! چند ساعت که با پدر کار کنی مغزت داغ می شود.»

هالت با شیطنت پرسید: «راستش را بگو! مغزت داغ شده یا دل ات؟» سپس چشمکی زد و نزدیک برادر شد و نجوا کنان پرسید: «دل در پی چه کسی داری که اکنون داری رویارویی با او را تمرین می کنی؟ به خواهر بگو.»

هالدار سری جنباند اما قبل از آن که بتواند مخالفت خود را ابراز کند هالت ادامه داد: «بگو تا او را با تیرهای خود به درب خانه شان بدوزم.» و سپس خندید.

هالدار گفت: «بس کن خواهر! کدام یک از مردان این قوم حاضرند در این روزگار خطیر دخترشان را به من بدهند؟ کسی ام که نه در زور و بازو هم پای دیگر مردان هستم و نه پیشه ای دارم. و نیز در تعجبم که چه کسی حاضرست به قیمت جان خود دل در گرو تو بگذارد!» و حالا نوبت هالدار بود تا خنده های بلند کند.

هالت که سعی کرده بود خنده خود را پنهان کند ،گویی غرورش جریحه دار شده بود، ادامه داد: «مطمئن باش قبل از آن مفلوک، من جان تو را می گیرم.» و با کمان خویش ضربه ای به هالدار زد. اما در کمال ناباوری برادر را نقش زمین یافت. خنده دیگر بر لبانش نبود و چشمانش بسته بود. هالت هراسان زانوانش خم شد و با دستان لرزان شانه های هالدار را تکان می داد و او را صدا می کرد اما جوابی نمی آمد. پیشانی اش زخم شده بود. هالت مضطرب و وحشت زده نام برادر را فریاد زد. اما هالدار که در دل می خندید زیر لب گفت: «اگر به گوش هیرگون برسانم که چه کردی مطمئن باش کمانش را از تو پس خواهد گرفت.»

هالت به سرعت خودش را پیدا کرد. ایستاد و کمانش را نوازشی کرد و گفت: «به کمان الفی امیدوار شدم.» لرزش هنوز در صدایش پیدا بود. هالدار نشست؛ خندید و پوزش خواست: «مرا ببخش. نباید ناراحتت می کردم.»

هالت دست برادر را گرفت و او را از زمین بلند کرد. سرش را نوازشی کرد و گفت: «از این کارها با من نکن. هالت بی تو خواهد مرد.» و سپس ناگهان روی برگرداند. هالدار دور شدن هالت را می نگریست، تیر هایی که در تیردانش به جنبش افتاده بودند و موهای بلندش که در باد می رقصیدند.

...

35

غروبی پر امید از راه رسید. صدای خش خش خوشه های گندم به گوش می خورد. چراغ های متعدد میدانچه بزرگ محصور در درختان را روشن کرده بودند. زوج جوانی که در صدر مجلس جای داشتند آغاز خوشبحتی خویش را جشن گرفته بودند. جوانی با موهای اصلاح کرده و جامه ای آراسته و تیره رنگ که با لبی خندان کنار بانویی با لباسی سبز رنگ و موهای طلایی بافته ای نشسته بود. پیش روی آن دو مردم، نشسته یا ایستاده، زورآزمایی دو مرد را وسط میدانچه تماشا می کردند. هالت و هالدار، ایستاده کنار هم مسابقه را با هیجان دنبال می کردند. آن دو پهلوان هر دو زورمند بودند و برتری به همدیگر نداشتند اما عاقبت یکی بر زمین افتاد و فریاد تشویق و هورای جمعیت بلند شد.

هالدار، پدر را آن طرف مجلس کنار دیگر مردان دید. هاسوفل که او نیز موهایش سفید شده و هالمیر که اثر گذر سالیان بر چهره اش مشهود بود. هالدار به یاد می آورد زمانی را که آنان جوان بودند. زمان، خیلی بی رحم است. گاهی برنده تر از شمشیر بر دل ها زخم می زند. زخمی کاری که تا پایان عمر همراه انسان خواهد بود. مانند مرگ مادر که گرچه پدر همیشه هنگام سخن گفتن از او می خندد اما غم از دست دادنش را نمی تواند پنهان کند. هالدار به یاد آورد سخن هیرگون را که در ایام کودکی به او گفته بود زخم زمانه بر دل الف ها بیشتر کارگر است چه الف ها در این دنیا جاودانند اما عمر انسان ها کوتاه است و پس از چند صباحی این دنیا را ترک می کنند. در همین افکار بود که شخصی با نیزه و لباس رزم راه خود را به میان جمعیت باز کرد، عده ای را متوجه خود کرد و در گوش پدر چیزی گفت که او را بسیار هراسان کرد. نجوا کنان سخن می گفت و گاه از ایما و اشاره هم استفاده می کرد بهرحال هر چی می گفت کاملا بر هالدار پوشیده بود. پدر ناگهان برخاست و همراه آن قراول به بیرون از جمعیت رفتند. جز هالدار هیچ کس دیگر در آن مجلس نبود آن دو را احساس نکرد. پس از مدتی دوباره با لبخندی بر لب به مجلس بازگشت و سر جای خود قرار گرفت. در گوش هاسوفل چیزی گفت که او را هم سراسیمه کرد.

...

36

هالدار زیر لب سخن گفتن پدر و هاسوفل را می نگریست و نمی دانست چرا نگرانی آن دو به او هم سرایت کرده است. صدای هالت او را متوجه خود کرد: «به کجا خیره شدی برادر؟»

هالدار پاسخ داد: «به پدر! احساس می کنم اتفاقاتی در حال وقوع است با به زودی رخ خواهند داد. تاکنون پدر را این چنین آشفته ندیده بودم.»

هالت که پدر را زیر نظر گرفته بود تایید کرد: «راست می گویی. اما من به تو می گویم که چیز مهمی نیست. لابد مانند سال های پیش اورک ها اموال مردم را غارت کرده یا گوسفندانشان را دریده اند.» و نگاهش را به مجلس دوخت.

هالدار با شک گفت: «امیدوارم همینطور باشد.»

پاسی از شب می گذشت و مردم اینک مشغول خوردن شام بودند. میزهای بزرگی پر از انواع خوراکی جات و شربت های گوناگون با فاصله زیادی از هم قرار داشتند و مردم گرد آن ها نشسته و در حال صحبت یا خنده بودند. برای بزرگان و نیز زوج جوان مجلس میزهای جدایی تعبیه شده بود. هالت و هالدار نیز در کنار هم مشغول صرف شام بودند. اوقات مفرحی بود که می گذشت و پس از صرف شام مراسم به انتهای خود نزدیک و کم کم خواب بر هالدار چیره می شد. هالت سکوت را شکست و بار دیگر به یکی از دختران حاضر در مجلس اشاره کرد و گفت: «هالدار! او را ببین. همان که موی طلایی بافته دارد و پیرهنش گلدوزی شده و به رنگ سرخ است. ببین چقدر با وقار نشسته و به آرامی غذا می خورد؟ او دختر سوم آلاندیر و تازه رسیده است. او را به اولین مرد خواستگارش خواهد سپرد خصوصا اگر آن مرد، فرزند هالداد کبیر باشد!»

هالدار با بی میلی گوش می کرد و هر از گاهی برای دل خوشی هالت نگاهی به دختر می کرد. هالت ادامه داد: «می گویند او فنون عجیبی در زیبایی و سحر مردان می داند. هنرش در دوخت و دوز است و لباس های زیبای این مجلس را همه او دوخته است. میخواهی از او درخواست کنیم برایت لباسی در خور بدوزد؟!»

هالدار گفت: «هالت بس کن. باور کن تلاش هایت همه بیهوده است. موقع اش که بشود خبرت می کنم کسی را پیدا کنی تا لباس هایم را بدوزد!»

هالت با تعجب پرسید: «چرا؟ من که می دانم تو کسی را زیر نظر داری اما چرا به خواهر نمیگویی؟!»

هالدار که خستگی برو چیره شده بود و هر طور که فکر میکرد دیگر راه گریزی پیدا نمیکرد عاقبت راز دل سالیان خود را به خواهرش وانهاد گرچه هالت هم تاکنون به این قضیه پی برده بود اما همیشه اولین بازگو کردن راز از زبان خودت خیلی سخت تر است. بنابراین خودش را جمع و جور کرد و با احتیاط شروع به سخن گفتن کرد: «درست فکر می کنی هالت. یکی هست...» و با مشاهده برق چشمان هالت خنده اش گرفت.

...

37

هالت با تعجب پرسید: «درست حدس زده بودم. حالا او کیست؟»

اما قبل از آنکه هالدار بتواند جواب دهد توگویی از آن دور ها صدای ناله های مردی به گوش رسید: «اورک ها! دشمن! ای مردم...» هالدار جوابی نداد اما به جای آن گوش تیز کرده بود. هالت بی تفاوت گرفت: «به پدر نخواهم گفت فقط به من نشانش بده.» و با لبخندی بر لب چشم در چشم برادر دوخت. اما هیچ جوابی نیامد. هالدار نجوا کنان گفت: «هالت! گوش کن.»

از فراز درختان فریاد خشن مردی پر از درد و ناله برخواست که بر دیگر صداها رجحان یافت: «اورک ها! اورک ها بدین سو می آیند. ای مردم نادان! نشسته اید و خوش گذرانی می کنید؟ برخیزید و دست خانواده خود را بگیرید و ازین منطقه بگریزید. اورک ها! سپاهی از اورک ها به سوی ما می آیند.» و صدای فریادش در هوهوی بادی که بین درختان می وزید گم شد. سکوت بر مجلس حاکم بود توگویی مردم از شکستن آن واهمه داشتند. هیچ صدای مشکوکی نمی آمد. هالدار انتظار داشت هر دم شیپور جنگی یا صفیر تیری سکوت را بر هم زند اما همه چیز آرام بود و جمع حاضر سرد و سخت بر جای خود میخکوب شده بودند و نمی دانستند آنچه را می شنوند باید باور کنند یا نه. کم کم ترس در چهره زنان و دلهره در چهره مردان نمایان گشت. بالاخره هاسوفل برخواست و رو به آن مرد که روی درختی قرار گرفته بود کرد و فریاد زد، صدایش در دشت پیچید: «چه می گویی ای دیوانه؟! اورک ها چه کار به کار ما دارند؟ مگر با نگهبان نداریم که تو آسمان جل برای ما اخبار جنگ می آوری؟ از روی آن درخت بیا پایین تا زبانت را داغ نکردم. چشم نداری خوشی و دورهمی این مردم را ببینی؟ آهان...فهمیدم...نکند زن می خواهی و به تو نمی دهند؟»

صدای خنده مردم بلند شد اما دوباره زود خوابید چون آن مرد با ضجه توضیح می داد: «چه می گویی ای دلاور! من خود آن ها را به چشم دیدم. مردمانی زشت صورت بودند با جامه هایی آهنین و سیاه که شمشیر های پهن و آبدیده حمل می کردند. زمین زیر پایشان می لرزید. من رفتم تا از رود بزرگ ماهی بگیرم...» و ناگهان کلامش را فروخورد و سکندری خوران روی درخت لغزید و با صورت به روی یکی از میزهای غذا افتاد. سر و صدای زیادی به پا خواست و مردم با هیاهوی بسیار از جا پریدند و دور او جمع شدند. هالدار راه خود را از میان جمعیت باز کرد و در میان الوار های شکسته و غذا های در هم آمیخته جسم نحیف و خون آلود مرد را پیدا کرد. دستان او را ظالمانه قطع کرده بودند. با دهان خون آلود هشدار داد: «دست زن و بچه خود را بگیرید و ازینجا بروید که سپاه بزرگ آن ها این بار برای کشتار و غارت تمام مردم می آیند.» و دیگر کلامی بر نیاورد.

هالدار به خود آمد. دور و برش را نگاه کرد. مردم در حال گریختن بودند. گریه کودکان و ناله زنان بلند بود. همه از ترس و بی تفاوت به دیگران به این سو و آن سو می دویدند. مجلس بهم ریخته بود و داد و بی داد هاسوفل هم کارگر نیافتاد. کم کم سر و صدا ها دور شدند و میدانچه بی درخت آنجا خلوت شد. هالدار وزش باد سردی را احساس کرد و به خود لرزید اما گرمایی آشنا بر او نفوذ کرد. دستش را در دستان هالت یافت. قامت پدر را دید که از میان میزهای شکسته و غذاهای ریخته به آن ها نزدیک می شد. مشت های گره کرده و لرزانش حکایت از خشم او می کردتد. کسی جرأت آغاز سخن نداشت. هالداد به جسد آن مرد نزدیک شد و خطاب به او گفت: «ای مفلوک مزدور! تو تندبادی شدی که پیش از سررسیدن طوفانی سهمگین آرامش این مردم را بهم زد و آن ها را بیش از پیش از هم پراکند.»

...

38

دخترک با لباس سفیدش ناباورانه بر صحنه به هم ریخته مراسم ازدواجش خیره شده بود. پدرش آلاندیر و چند تن از مردان دیگر در آنجا باقی مانده بودند و نیز مرد زندگی اش که به هالدار نزدیک می شد. از او پرسید: «حال تصمیم شما چیست؟ آنچه این مرد می گفت راست بود؟»

هالداد گفت: «آری! اخبار درستی را اما نادرست بیان کرد.» سپس چشم از زمین برگرفت و به صورت جوان نگاه کرد و پرسید: «نام تو چیست جوان؟» و پاسخ شنید: «هاروین هستم فرزند هاردویر.»

-« تو چرا نگریختی هاروین؟ تو هنوز جوانی. اگر اخبار راست باشد که هست ماندن تو کمکی برای زندگی ات با معشوق ات نخواهد بود. دستش را بگیر و برو.»

هاروین پاسخ داد: «چشمان آلایره! چشمانش که به هم ریختن مجلس ما را دید حاکی از ناامیدی داشت. من با او پیمان بستم در سختی ها در کنارش بمانم و بجنگم نه که بگریزم. زندگی در سختی هاست که معنا پیدا می کند. من اگر به این پیمان وفادار ماندم می توانم امید زندگی را به چشمانش برگردانم.» با گفتن این سخن آلایره چشم از میدانچه برگرفت و پشت شوهرش جای گرفت و دست به دستانش سپرد.

هالدار برای آنکه باری از روی دوش پدرش بردارد به او گفت: «پدر! من بزرگان از دیگر مناطق را خبر خواهم کرد تا برای شور به اینجا بیایند.»

هالداد برگشت و با رضایت تایید کرد: «حتما همین کار را بکن. می خواهم فردا صبح همه آن ها جهت امور جنگ در اینجا حاضر باشند.»

هالدار سر فرود آورد و سپس خواهر را وداع گفت و به اصطبل رفت. بی درنگ چابک ترین اسب را برگزید و دل به تاریکی شب زد. به مناطق جنوبی و شرقی می تاخت. به هر کدام از مناطق که می رسید بزرگشان را از اخبار جنگ مطلع می کرد و می گفت که هالداد همه آن ها را فردا صبح برای مشورت فراخوانده است. تمام شب را بی وقفه در حرکت بود و نمی دانست تاکنون به چندین نفر خبر رسانده بود. با پدیدار شدن اولین شعاع های نور در آسمان به نزد پدر بازگشت که خانه را محل گردهمایی بزرگان و سران کرده بود. صندلی های بسیاری را به دور میز بزرگی چیده بودند که روی آن نقشه ها و طومار های متعددی پهن بودند. هالداد، هالدار را خوشامد گفت: «درود بر تو. پسرم! اندکی استراحت کن و سپس با خواهرت در جلسه ما شرکت کن.»

هالدار پاسخ داد: «همین کار را خواهم کرد.» و به اتاق خواب رفت و هالت را آرمیده در بستر یافت. آنجا بود که هالدار دانست حتی از برداشتن یک قدم دیگر عاجز است. تمام بدنش مغلوب خستگی و خواب شده بود و در کنار این ها هجوم افکار متعددی درباره جنگ ذهنش را مشوش ساخته بود. دستان بریده آن مرد مفلوک جلوی چشمانش بود و خنده های مردم که به گریه بدل شد. اما نفس های آرام و منظم هالت کنار گوشش مانند لالایی مادر برای فرزندش هالدار را آرام آرام به دنیای خواب هدایت کرد.

...

39

پس از لختی آرمیدن، هالدار مهیای شرکت در گردهمایی شد. آن روز صبح همه آمده بودند. تمام سران قبائل مختلف هالادین از شمال و غرب و جنوب. تمام آن هایی را که هالدار شب گذشته دعوت کرده بود به همراه کسانی که در ماجرای دیشب حضور داشتند اکنون به سرعت در جاهایشان مستقر می شدند. به اندازه کافی میز و صندلی آنجا بود و صبحانه مختصری برای همه وجود داشت. هالدار، هالت را روی یک صندلی در گوشه ای از جمع پیدا کرد و کنار او نشست. هالداد نیز در بالای مجلس کنار هاسوفل و آلاندیل و هالمیر قرار گرفت.

هالدار چهره ها را از نظر گذراند. بیشتر آن ها را می شناخت. مردی سیاه موی و خاکستری چشم بهمراه ریشی بلند و صورتی آفتاب گرفته در کنار او قرار داشت. او از جنوب آمده بود. پیشه اش نجاری بود و الوار ها را در جنوب به هم می دوخت و حصارهای چوبینه ای گرداگرد مزارع درست می کرد. در کنار او مرد مسنی با صورتی پر چین و چروک و چشمانی روشن با ردایی خاکستری بر دوش نشسته بود. نگاه نافذش را به نقشه های روی میز دوخته بود و گویی به فکر فرو رفته بود. هالدار نام او را نمی دانست اما میدانست که از شمال آمده بود. هالدار از روی میز دو کاسه شیر برداشت، یکی را به هالت داد و دیگری را خودش برداشت.

هالداد کلام خود را این گونه آغاز کرد:

«همه شما از اتفاقات شب گذشته آگاه شده اید یا در آن حضور داشتید. بنابراین بی مقدمه و با افزودن گزارشاتی که به دست ما رسیده است شروع می کنم. دیشب برای من از وضعیت دشمن خبر آوردند. تعداد آن ها، تجهیزات جنگی و مقصدشان. آن ها سپاهی از اورک های شمال هستند که دشت های آن منطقه را پس پشت نهاده اند رو به سمت تارگلیون در حرکتند. آنطور که معلوم است جنگل را دور زده اند و از راه رودخانه خود را از مرز های کارانتیر دور نگه داشته اند و این یعنی مقصد آن ها همینجاست. تعدادشان بیش از هر زمانی که شبیخون می زدند یا مزارع مان را غارت می کردند تخمین زده می شود.

حرکتی که آغاز شده است، نمی دانم چرا اما احتمالاتی می دهم، برای نابودی تک تک ما، سوزاندن خانه ها و تصاحب زمین هایمان تدارک داده شده است. دقیقا همان چیزی که سعی می کردیم سال ها از آن پرهیز کنیم اما اکنون با آن مواجه شده ایم و توانایی فرار از آن را نداریم. بیش از این نمی شود سر را در لاک خود فرو برده، بی اهمیت به سرنوشت همسایگانمان دست در گوش فرو ببریم تا صدای فریاد کمک آن ها را نشنویم. خطابم دقیقا به توست هریون!»

خشم و دلخوری از صدای پدر می بارید. آنقدر که جمع حاضر انگار جرأت نفس کشیدن نداشت. صدای آهنگر هر دم پتکی می شد و بر سر هریون فرود می آمد. هالدار او را می شناخت. همان که ردای خاکستری بر دوش داشت. او هدایت گروهی از هالادین ها را بعهده داشت که در منطقه شمال غربی تارگلیون زندگی می کنند. چند سال پیش اورک ها به یکی از قبایل شمالی یورش بردند اما آن ها برای کمک حتی از خانه هایشان بیرون نیامدند. و اورک ها بیشتر خانه ها را غارت کردند و حتی چند نفری را کشتند.

هریون گردن راست کرد و خطاب به هالداد اعتراض کرد: «آی آهنگر زیاد تند نرو! آن دفعه دشمن ناغافل یورش برد و ما دیر متوجه شدیم. چاره ای نداشتیم. اما اکنون اوضاع فرق کرده است. من دوست ندارم منتظر بمانم دشمن به درب خانه من بکوبد و اجازه ورود طلب کند! اگر آمارت راست باشد که احتمالا هست چون اخبار به ما هم رسیده، می خواهم اول نقشه خودت را بشنوم و بعد در مورد سرنوشت مردمم تصمیم بگیرم.»

...

40

هالداد گفت: «تو آنجا نیک سخن گفتی که یورش دشمن را غافلگیرانه خواندی. اما دیگر آن طور نیست. اکنون با اطلاعاتی که در دست داریم ما می توانیم غافلگیرشان کنیم.» و با مشاهده حیرت جمع ادامه داد:

« "سپاهی مجهز، سنگین و پر تعداد" این تعبیری است که از دشمن به من گزارش کرده اند که نوید فرصتی مناسب و از طرفی گمان هایی شوم را در ذهن من آورده است. خبر خوب این که ادوات سنگین نظامی و تعداد پر شمارشان از سرعتشان کاسته و برای ما وقت مناسبی را فراهم آورده است. از هم اکنون تا رسیدن آن ها به اینجا دو روز وقت داریم.»

هاسوفل دست خود را بر روی میز کوفت و گفت: «دو روز! خیلی خوب است گرچه می شد بهتر هم باشد اما در وضعیت فعلی از غافلگیر شدن خیلی بهتر است. در احوال جنگ این واقعا خبر خوب تلقی می شود.»

هالداد ادامه داد: «اما خبر بد این که به شرکت در جنگی تمام عیار دعوت شده ایم. سربازان ما کمتر از ثلث آن ها هم نیستند. بنابراین اگر تمام مردان ما سلاح به دست گیرند شاید بتوانیم با تعداد آن ها برابری کنیم که باز در آن صورت مهیا کردن آن ها فرصت بیشتری را می طلبد.»

آلاندیر که تا کنون ساکت مانده بود گفت: «دو روز فرصت مناسبی است تا سپاه هالادین ها متشکل از تمام مردان و جوانان این قوم حاضر شوند انبار های ما لبریز از سلاح هایی است که سال هاست رنگ آفتاب را ندیده اند. من می توانم در این دو روز به اندازه کافی از اسرار جنگ با کشاورزان و نجاران و سنگ کاران بگویم. از این بابت خیالت راحت باشد هالداد.»

هالداد با رضایت بیان کرد: «ممنون آلاندیر. اما این تنها کاری نیست که باید در این فرصت انجام شود. من دیشب تا صبح را در این فکر گذراندم که فرصت باقی مانده را باید به چه کاری مشغول شد و کاری بهتر از ترمیم تنها نقطه ضعف اصلی ما به ذهنم نرسید. که آن همان پراکندگی ماست. سرزمین تارگلیون وسیع است و هر قبیله ما در گوشه ای از آن منزل دارد.»

«درست شنیدم هالداد؟» هاسوفل چشمان قهوه ای زیر ابروان پر پشتش را به صورت هالداد دوخت و با حیرت پرسید: «می خواهی یک میدان نبرد درست کنی؟»

هالداد تایید کرد: «بله همینطور است. در وضعیت فعلی بسیار آسیب پذیر و ناهماهنگ هستیم. باید منظم و از پیش تعیین شده حرکت کنیم.»

مردی که ریش های خود را تراشیده بود و تا این مدت مشغول خوردن گرده ای نان با شیر بود موهای خاکستری اش را از توی صورتش جمع کرد و پرسید: «هیچ فکر کرده اید که خانه و کاشانه مان که تاکنون مشغول بالا بردن و پرداختن آن ها بودیم چه می شود؟»

هالدار به لباس های پر زرق و برق او نگاهی انداخت. او یکی از همان هایی بود که هالدار شب پیش به خانه اش رفت و خدمتکار او درب خانه را باز کرده بود. او رهبری قبیله ای در جنوب را بعهده دارد که زرخیز ترین بخش رودخانه و معتدل ترین آب و هوا را در اختیار دارند. هالت در گوش هالدار نجوا کرد: «به حال او تاسف میخورم هالدار.»

هالداد پاسخ داد: «در هر صورت خواهند سوخت کاستامیر!»

کاستامیر گفت: «من بر خلاف تو، هالداد، برای ملاقات با مرگ عجله ای ندارم.»

هالمیر خطاب به کاستامیر که روبه روی او نیز نشسته بود سخن آغاز کرد: «کاستامیر! شکست زمانی است که اورک ها از روی جنازه من و تو رد شوند و دستشان به سوی زنان و کودکان دراز شود. هجوم اورک ها از شمال برای تو خیالی راحت به ارمغان آورد تا در زمانی چنین خطیر سخن به گزافه بگویی اما فراموش نکن شکست ما شکست تو را نیز در پی خواهد داشت.»

قبل از این که کاستامیر بتواند پاسخ گوید هاسوفل گفت: «یک لحظه صبر کنید! با یکدیگر جدال نکنید.» و رو به هالداد ادامه داد: «هالداد! جا به جا شدن زنان و کودکان ممکن است خطرناک باشد. توان تحلیل رفته شان را چه کنیم؟! میخواهی همین دو روز فرصت را نیز در حرکت بگذرانیم و وقتی دشمن به ما رسید ما نفس زنان در حال خالی کردن بارهایمان باشیم؟»

...