14
این موضوع صحبت های چند روزه ی هالداد با هاسوفل و سایر مردان بود. هیرگون او را از افکارش بیرون کشید: «تو که از من انتظار نداری مردم خود را ترک گویم و در کنار شما بمانم؟ خانه من پشت سر است. به انتخاب خود قرار بود شما را راهنمایی کنم و از اسرار و اشرار این دنیا آگاهتان کنم.»
- « تو ما را مدیون خود کردی هیرگون، اما این خواسته من نیست.»
با تیره تر شدن هوا مردم به چادرهایشان می رفتند و سر و صداها فروکش می کرد. هالداد صدایش را پایین برد و قبل از این که هیرگون چیزی بپرسد ادامه داد: «البته که ما نیاز داریم روی پای خود بایستیم و دیر یا زود باید به مردمت بپیوندی، اما اکنون کاری هست که فقط تو از پس آن بر میایی. می خواهم جلوتر از ما بتازی و در باب این که ما در زمین های پیش رو ساکن شویم با کارانتیر رای زنی.»
فریاد بلند هالت از پشت چادر شنیده شد. و سپس گرما و نور آتشی که شعله کشان گر می گرفت. پس از تلاش های بسیار توانسته بود آتشی را به تنهایی روشن کند. سایه ای از پشت چادر دیده می شد که از روی شعله ها می پرید. هیرگون چشم از آتش گرفت و به هالداد چشم دوخت:
«هالدار پسر باهوشی است. زبان ما را خوب یاد میگیرد. خود تو هم می توانی کمابیش به زبان ما سخن گویی. فکر نمیکنم مشکلی در ارتباط برقرار کردن با الف ها داشته باشی همانطور که اکنون مشکلی نمیبینم. پس چرا از من کمک می خواهی؟»
هالداد پاسخ داد: «خاطره دفعه ی پیش هنوز جلوی چشمانم در جریان است، مردم بیگانه ای که از راه سفر رسیدند و الف هایی که وحشت زده گریختند. هرچند زبان الف ها را بلد باشیم اما شاهزاده ای چون کارانتیر وقعی به سخنان ما بیگانگان ژنده پوش نخواهد گذاشت.»
هیرگون به تلخی گفت: «فئانور شاه نیست.»
چهره در هم کشید و ادامه داد: «غرور آن ها بهشان اجازه نمی دهد درخواست مرا اجابت کنند. اما اگر با بیگانگان روبرو شوند شاید از روی ترحم نرم خو تر و گشاده دست تر شوند.»
گرچه این طعنه هالداد را خوش نیامد اما آهنگر توانست مزه تلخ حقیقت را بچشد.: «حق با توست. اما من باید اینجا باشم. به راستی چه کسی می تواند همراهیت کند...» و به فکر فرو رفت. باید کسی را همراه الف به سمت کارانتیر می فرستاد. در همان حال هالدار به داخل چادر پرید. هالداد گفت: «پسرم!»
هیرگون حیران پرسید: «هالدار؟ تو مطمئنی؟»
هالداد بی توجه به الف رو به هالدار پرسید: «پسرم! دوست داری با هیرگون مسافتی را از پدر دور بشی و به دیدار الف ها بروی؟»
هالدار که جا خورده بود، نیمی حاکی از اشتیاق و هیجان و نیمی اضطراب پرسید: «و این سفر را بازگشتی خواهد بود؟»
هالداد پاسخ داد: «حتما! فقط به دیدار خویشاوندان هیرگون می روی و سپس به نزد من بازمی گردی. اگر تو نروی مجبور می شوم هالت را بفرستم.»
هالدار شتابزده گفت: «هالت، محال است قبول کند! خیالم آسوده شد. بله...یعنی خیلی می خواهم بروم و الف ها را ببینم...ولی حیف که زبانشان را هنوز کامل نمی دانم.»
پدر لبخندی زد و به الف رو کرد: «این هم از همراه ات. آسوده برو و شتاب کن اما قبل از رفتن به فرزندانم راه دفاع از خود را آموزش بده. شیوه استفاده از سلاح را. دخترم شکار را خیلی دوست دارد. امیدوار هستم در آینده شکارچی قابلی شود. و پسرم. پس از من او باید مواظب خواهرش باشد. پس باید مشق جنگ کند آن گونه که شایسته یک هالادین است.»
هیرگون با رضایتمندی تایید کرد: «بله. به آنان زبان و حکمت می آموزم. چیزی که در وقت نیاز بیش از شمشیر برندگی دارد.»
...