در حالیکه بغض راه گلویش را بسته بود، از جا برخواست و به طرف گورپشته رفت. به چوب پاره خیره شده بود و سعی میکرد کلمات آن را به خاطر بسپارد. در درونش تلاطمی بر پا بود. باور نمیکرد که همه چیز بدین سان خاتمه می یافت. اینچنین تلخ و شوم. هنوز ندایی در درونش او را به تلاش و مقاومت میخواند. به آن ندا ایمان اورده بود اما هنوز نمیدانست که چه باید بکند. هنوز انتخاب نکرده بود و هنوز همه چیز در آینده برایش مبهم و تاریک بود.
گلورفیندل بر اسبش نشست و به دنیل گفت: "به زودی باز خواهم گشت. در اطراف دیوار بمانید و پراکنده نشوید. هنوز نمیدانیم ارتش سیاه به دیوار حمله خواهد کرد یا نه." و با شتاب در طرف غرب دور شد.
صدای سم اسبش به تدریج دور شد و سکوت برقرار گشت. "دنیل..." صدای ایلین را شنید. به طرفش نگاه کرد. دختر از جا برخواست و به نزد او آمد. در حالیکه به گورپشته نگاه میکرد با لحنی نگران گفت: "گمان میکنم به این باور رسیده ای که کاری از ما ساخته نیست، همینطور است؟"
دنیل نفس بلندی کشید، سرش را بالا گرفت و گفت: "البته که نه. من به پایان خوش هنوز ایمان دارم. هنوز زنده ایم و شهر سپید هنوز سقوط نکرده است. این بدین معناست که ما هنوز حق انتخاب داریم. باید از شهر دفاع کنیم."
دختر لبخندی از سر آسودگی زد و گفت: "تا زمانی که تو اینچنین سخن میگویی امید در دلم زنده می ماند."
دنیل به طرفش برگشت و در چشمان او خیره شد. پس از لختی گفت: "چرا اینچنین به من باور داری؟ چه چیز باعث میشود فکر کنی که توان انجام کاری در من هست؟"
دختر سکوت کرد و چیزی نگفت. همچنان به گورپشته خیره مانده بود و انعکاس نور کم سوی آتش بر چهره اش به او حالتی مرموز و در عین حال دلنشین داده بود. دنیل دوباره گفت: "کاپیتان؟"
دختر با صدایی گرفته گفت: "نام من ایلین است..."
قلب دنیل به تپش افتاد و آب دهانش را فرو برد. دختر نگاهش را به چشمان او دوخت و بدانها خیره شد. دنیل احساس کرد که در برابر خورشیدی تابان قرار گرفته است که حرارت و نورش تمام زیر و بم وجودش را در معرض دید قرار داده است. دختر در حالیکه به چشمان دنیل خیره شده بود گفت: "چون...." و کلامش را فرو خورد. دنیل تاب نگاهش را نیاورده و به گورپشته خیره شد. ایلین نیز به آنجا خیره شد و گفت: "چون سرباز دلیری هستی و تا جایی که میتوانی..."
صدای گام های شتابان سربازی از دور به گوش رسید. دنیل و ایلین به او خیره شدند. سرباز از تاریکی به کنار آتش رسید و ایلین با تعجب گفت: "آرمانیل..! اینجا چه میکنی؟"
سرباز در کنار آتش ایستاد، خم شد و دستانش را بر زانوانش گذاشت. به تندی نفس میزد، عرق بر چهره اش نشسته و رنگ به رخسار نداشت. سربازانی که کنار آتش نشسته بودند برخواسته و با نگرانی او را نگاه کردند. ایلین به طرفش دوید و گفت: "مگر با پدرم به مقر فرماندهی نرفته بودید؟"
سرباز لختی آسود و سرش را بالا گرفت. با صدایی که ترس و اضطراب از آن میبارید گفت: "کاپیتان..."
ایلین شانه هایش را گرفت و به آرامی گفت: "چه شده است؟"
سرباز بریده بیرده گفت: "فوج بزرگی از شرقی ها به فرماندهی و سرزمین ما حمله کردند.... شبانگاه بود و غافلگیر شدیم.... نمیدانیم چگونه از دیوار عبور کردند... فرصت صف آرایی و دفاع نداشتیم.... بسیاری از سربازان کشته شدند..."
دنیل هراسان به آنان نزدیک شد. ایلین با صدایی لرزان پرسید: "پدرم...؟"
سرباز هیچ نگفت و به چشمان او خیره شد. دنیل از پشت به ایلین نزدیک شد. دختر در حالیکه دستانش بر شانه ی سرباز باقی مانده سرش را به زیر افکنده و با چشمانی گشاده به زمین خیره شده بود. به تندی نفس میزد که با ضجه های خفیفی همراه بود. هیچ یک از سربازان به او نزدیک نمیشد. اما دنیل به طرفش رفت و گفت: "کاپیتان..."
دختر که گویی دچار جنون گشته بود به سرباز گفت: "چند تن گریختید؟"
سرباز به دیگران نگاهی کرد و با مکثی کوتاه گفت: "نمیدانم کاپیتان... نزدیک به هزار و پانصد تن..."
ایلین به آتش خیره شد. چهره اش خوفناک بود و چشمانش درخشیدن گرفته بود. با صدایی جنون آمیز گفت: "سربازان را جمع کنید. به سمت فرماندهی میتازیم."
دنیل که گویی تصمیم دختر را حدس زده بود بلافاصله گفت: "نه کاپیتان... عاقلانه نیست. باید تمام نیروها در دروازه ی جنوبی باقی بمانند."
دختر وحشیانه در حالیکه صدایش از بغض میلرزید گفت: "عاقلــــانه؟ عاقلــــانه.... اینجا منتظر مرگ بمانم و بگذارم آن پست فطرت های رذل در سرزمینم آزادانه جولان دهند و میراث پدرانم را با لوث وجودشان آلوده سازند...؟ تو این را از من میخواهی؟ نه... نــــــه.... من چنین نخواهم کرد. سواران شهر سپید زیر بار این خفت نخواهند رفت. اینطور نیست..؟ (سربازان با سردرگمی سخنانش را تایید کردند) همگی ما خواهیم مرد. چنین باد... اما من اینجا نخواهم مرد. بزدلانه در حال دفاع از دیواری متزلزل و شهری متزلزل تر از آن... در سرزمینم خواهم مرد و در حال حمله... در حال حمله و جنگ ..."
کلامش با گریه بریده شد و بر زمین افتاد. سربازان پریشان به او مینگریستند. دل دنیل از دیدن او به درد آمده بود. به آرامی به او نزدیک شد و کنارش بر زمین نشست. لختی دختر را به حال خود گذاشت. کمی بعد از شدت گریه ی دختر کاسته و ناله های خفیفی جای آن را گرفت. دنیل به آرامی دستش را بر شانه اش گذاشت و گفت: "کاپیتان..."
ایلین به سرعت برخواست و ایستاد. نگاهی به سربازان و سپس به دنیل کرد. پس از کمی سکون در حالی که صدایش گویی از خشم دورگه شده بود گفت: "با من بیا... با من به آنان بتاز. آنان را از سرزمینمان بیرون رانده و به اینجا بازخواهیم گشت.."
دنیل ایستاد و بهت زده گفت: "کاپیتان. این کار شدنی نیست. آنان اکنون تمام قلمرو جنوبی را تصرف کرده اند. خود را به هلاکت خواهید داد..."
ایلین که گویی تمام آنچه از او انتظاز داشت به یکباره فروریخته و رنگ ببازد، چهره اش به سردی گرایید. کمی در سکوت با چشمانی کم فروغ او را نگاه کرد و با لحنی خشک گفت: "هلاک خواهیم شد..."
دنیل گامی به سمت او برداشت و گفت: "کاپیتان. اندکی تأمل کن. تو دلاورانه بر آنان خواهی تاخت و آنان با قساوت تمام شما را تار و مار خواهند کرد. بدون آنکه کوچکترین تاثیری بر این جنگ گذاشته باشید. سلحشوریتان به هیچ نخواهد ارزید..."
دختر ناباورانه او را نگاه میکرد. گویی انتظار سخنانی جز این را داشت. سری به نشانه ی گوش ندادن تکان داد و به سربازان گفت: "اسب ها را آماده کنید. تا دقایقی دیگر به شما ملحق خواهم شد." سربازان تعظیمی کرده و به سرعت به طرف محوطه ی قلعه حرکت کردند.
ایلین به دنیل نزدیکتر شد چهره اش را در برابر چهره ی او گرفت. از نزدیک مدتی به چشمان او خیره شد. سپس گفت: "به من بگو... می ترسی؟"
دنیل بهت زده گفت: "نه... من ترسی ندارم."
ایلین گفت: "پس بدان که درخواست من برای ملحق شدن به ما به عنوان کاپیتان یا فرمانده ی تو نبود..."
ضربان قلب دنیل شدت گرفت. در سکوت به چشمان زیبا و مسحور کننده ی ایلین خیره شده بود. پس از تقلای بسیار، با صدایی گرفته گفت: "کاپیتان... من...."
ایلین لبخندی زد و از او دور شد. سپس گفت: "من وارث فرماندهی پدرم هستم و اختیار هدایت سربازان پدرم اکنون با من است. شاید شما دفاع را به هجوم ترجیح دهید. اما مردان پدرم در برابر ریختن خون فرمانده شان سکوت نخواهند کرد. حال بمان و وفاداریشان را نظاره کن..."
و به سرعت به طرف محوطه ی قلعه دوید. دنیل از پشت سر او را صدا زد: "کاپیتان... صبر کنید..."ایلین خنده ای از روی تمسخر زد و در سایه های شب پنهان شد.
دنیل مستاصل شده بود. مسیر کوتاهی را به چپ و راست پیوسته طی میکرد و هر از گاهی نگاهی به گورپشته ی پدربزرگ می انداخت. مردد مانده بود و پیوسته دستش را در موهایش فرو میبرد. خود را در میانه ی فشار احساس و خردش تصور میکرد و نمیدانست چه باید بکند. نگاهی به آسمان انداخت. آسمان تیره و تار بود و ابرهایی شوم به سرعت با وزش باد به طرف غرب در حرکت بودند. چشمانش را بست و بدون آنکه لحظه ای به چیزی بیندیشد به دنبال ایلین دوید. اگر این همان انتخابی بود که بانوی الف از آن سخن گفته بود، انتخابی حماقت بار بود. اما برای یک بار هم که شده، بر آن بود که تصمیم خود را بگیرد. برخواسته از قلبش و میل پنهان درونی اش. با خردی سطحی و توجیه گرانه به خود می قبولاند که اگر با شرایط خطرناکی مواجه گردند، به هر نحو که شده خواهند گریخت؛ و با این تصور خود را به خیل سواران رساند که کمی دورتر از قلعه ی جنوبی تجمع کرده بودند.
سربازان نگهبان دیوار در سکوت در اطراف آنان ایستاده و با اضطراب نظاره گرشان بودند. دنیل خود را به یکی از آنان رساند و به او گفت: "به فرمانروا پیغام دهید که سواره نظام در حال تاختن به مقرشان در جنوب است." سرباز سری تکان داد و به طرف دروازه دوید. دنیل به خیل سواران نزدیک شد و با تعجب به سازوبرگشان نگریست. جهاز فلزی صیقلی و درخشانی حمایل گردن اسبان کرده بودند که تمام سینه ی آنان را پوشانده بود. بر سطح آنها نیزه های بلند و مخوفی به طول یک دست انسان تعبیه شده بود که دیدنشان هراس بر دل می افکند. دنیل لجام اسبی را که در گوشه ای نزدیک در ورودی قلعه ی فرماندهی بسته شده بود باز کرد و سوار آن شده و خود را در میان سواران جا داد. برخی از آنان با لبخند به کناری رفته و او را در میانشان پذیرفتند.
سکوتی غم انگیز بر محوطه سایه افکنده بود. سواران نگاهشان به سربازانی که در اطرافشان ایستاده بودند خیره شده و سخنانی در بین آنان رد و بدل میشد. برای برخی از نگهبانان دشوار بود که بی مثال ترین سواره نظام سرزمین میانه اینچنین کم تعداد و مردد به جنگ میروند. اما هیچ کس آنان را از رفتن منصرف نمیکرد. عشق به سرزمین و فرمانده شان برای تمام مردم شهر سپید شناخته شده و قابل احترام بود. با به یغما رفتن سرزمین و کشته شدن امیر فارامیرن، جنونی بر آنان مستولی گشته بود که برای هر کاری مهیاشان میکرد که کمترین آن کشته شدن در راه سرزمینشان بود.
شیپور سواره نظام به صدا درآمد و به راه افتادند. سربازان نگهبان با فریادهایی بغض آلود بدرقه شان کردند. دنیل تا آخرین دقایق به پشت سر مینگریست تا فرمانروا را ببیند، بلکه مانع رفتن سواران شود، اما نشانی از آناران ندید.
سواران به سرعت در سکوت تاخته و در امتداد دیوار به پیش میرفتند و پس از چندی از دیوار فاصله گرفته و به جانب غرب متمایل شده و ساعاتی را در همان مسیر ادامه دادند. دنیل خود را از صفوف میانی جلو کشیده و به سواران پیشتاز رساند. نگاهش به دختر خیره مانده بود و به طریقی سعی میکرد او را از حضورش آگاه کند. اما در مدت کوتاهی ایلین خود به عقب برگشت تا چیزی به سواران بگوید که نگاهش به دنیل افتاد. کمی با ناباوری او را نگاه کرد و لبخندی بر لب نشاند. کم کم به کناری رفت و دنیل در میان صفوف آنان جای گرفت. ایلین همچنان با لبخند او را نگاه میکرد. دنیل به آرامی گفت: "کاپیتان. بهتر است شما در میانه ی گروه حرکت کنید، اینطور نیست؟"
ایلین خنده ای کرد و بر رکاب اسب بلند شد و با صدایی بلند گفت: "شنیدید؟ او به من گفت که در میانه ی سپاه حرکت کنم..."
سواران خنده ی بلندی کردند. در پیش رو کورسوی آتش هایی دیده میشد. یکی از سواران به ایلین گفت: "کاپیتان اردوگاهشان نزدیک است."
ایلین گفت: "چند تن به اطراف رفته و مراقب قراولانشان باشند. باید غافلگیرشان کنیم." چند سوار از صف جدا شده و در جانب چپ و راست دور شدند. ایلین همچنانکه ایستاده اسب میراند با فریاد گفت: "از کودکی در میان شما بزرگ شده ام... چه کسی در خاطرش مانده است؟"
سواری از پشت سر پاسخ داد: "من کاپیتان... بارها به خاطر شیطنت های شما از طرف فرمانده مورد شماتت قرار گرفتم..."
سربازان با صدایی بلند خندیدند. دنیل حیرت زده به آنان گوش میداد و نگاهش را به پیش رو و اردوگاه شرقی ها دوخته بود که دم به دم نزدیکتر میشدند. ایلین خنده ی کوتاهی کرده و ادامه داد: "بله ریوان... به خاطر دارم. و امشب از تو عذرخواهی میکنم. شاید فرصت دیگری نباشد..." سربازان سکوت کردند. صدای شیهه ی اسبی به گوش رسید. ایلین با صدایی بلندتر ادامه داد: "اما آنانی که از کودکی مرا دیده اند، به خاطر دارند که من از نبرد ترسیده باشم؟ به خاطر دارند که در تاختن به دشمن تعلل کنم...؟" سواران نیزه هایشان را سه بار بر سپرها کوبیدند. اردوگاه کاملا در دیدرس بود و دنیل میتوانست شرقی ها را ببیند.
ایلین فریاد زد: "من همان هستم، ایلین، دختر فارامیرن... و بدانید که من تمام زنان و کودکان شرق را به عزای همسران و پدرانشان خواهم نشاند... کدامین شما مرا یاری خواهد کرد...؟"
آنچان فریادی از سواران برخواست که گویی به جای هزار و پانصد تن، پانزده هزار تن فریاد کشیدند. دنیل دندانهایش را بر هم فشرد و به پیش تاخت. اردوگاه شرقی ها کاملا غافلگیر شده و سواران چون طوفانی مرگبار بر آنان فرود آمدند....