بازگشت

تعداد پست‌ها: 69

دوستان سلام. بعد از مدت ها تایپ کردن این داستان، وقتی به عنوان یه مخاطب بهش نگاه کردم، تصمیم گرفتم که دستی به سر روش بکشم تا هم موضوع مشخص تر بشه هم اینکه فصل ها رو از هم تفکیک کنم تا خواننده احساس خستگی نکنه. البته از پیشنهادات دوست عزیزم راداگاست برای بهتر شدن نوشته هم ممنونم.

موضوع داستان مربوط به پسری هست به اسم دنیل که طی یک پروسه ی عجیب و غریب به دنیایی وارد میشه که ما به نام "آردا" میشناسیم. طی این داستان و ماجرای عجیب که البته یکی از عناصر اصلیش پدربزرگ دنیل هست، سعی کردم همونجوری که از اسمش پیداست سعی کردم موضوع بازگشت ارباب تاریکی رو که احتمالا در اواخر دوران چهارم اتفاق میفته رو بیان کنم. برخی شخصیت ها رو میشناسیم و بعضی هاشون برامون جدید هستند. من هرچند تو زبان های آردا و معانی اسم ها هیچ سررشته ای ندارم (مخصوصا در قیاس با جناب تور :(( ) اما سعی کردم که اسم ها حداقل به گوش مخاطب عجیب و ناآشنا نیاد. به هر حال امیدوارم که ازش خوشتون بیاد و خسته کننده نباشه.

 

 

فصل اول: اینجا کجاست؟

 

این یک داستان نیست. ولی مطمئن نیستم بشه اسمش رو واقعیت گذاشت. چون هنوز هم نتونستم در این مورد به نتیجه ی قانع کننده ای برسم. همه چیز فقط اتفاق افتاد و تموم شد. همین.

حقیقتش تا تصمیم بگیرم که روی کاغذ بیارمشون خیلی با خودم کلنجار رفتم. تا اینکه به خودم گفتم دیگه بسه. هرچی که بود رو مینویسم.برام مهم نیست کی، چی فکر میکنه. هرچند حرفایی از این دست رو نمیشه به سادگی به زبون یا روی کاغذ آورد. اونم تو این دوران که خیلی ها خیلی چیزا یادشون رفته.

اسم من دنیل هست. سی وسه سالمه.زندگی آرومی دارم. تا قبل از اون اتفاقات هم همینطور بود. آروم و بی اتفاق. تنها زندگی میکردم. شغلم روزنامه فروشی بود. سر یه چهاراه شلوع یه مغازه کوچیک داشتم. از اول دوست نداشتم این شغل رو انتخاب کنم. دوست داشتم موزیسین بشم. ولی خوب، نشد. خانواده ی فقیری بودیم. پدرم توان پرداخت خرح تحصیلات این رشته رو نداشت. برای همین بعد از اینکه خودش بازنشسته شد، مغازه رو به من سپرد:

- گوش کن دنی! سعی کن تو جایی که قرار میگیری مفید واقع بشی. حتی اگه دلخواهت نباشه. لیاقتت رو ثابت کن پسر!

و بعد از اون زندگی من به این شکل که میبینید شروع شد. به مرور به اوضاع عادت کردم و احساس میکردم شغل بدی هم نیست. بدون اینکه بخوام در جریان همه ی اتفاقات مهم دنیای خودم قرار داشتم. اتفاقاتی که نه درکشون میکردم و نه میخواستم بکنم. به نظرم هیچ چیز تازه ای نبود که بخوام بهش توجه کنم. همیشه همینجوری بود و خواهد موند.

این روند یکنواخت و تکراری ادامه داشت تا اینکه پای من به انفاقاتی باز شد که حتی توی خوابم تصور نمیکردم.

من پدربزرگم رو حدود دو سال پیش از دست دادم. از اون دسته آدمایی بود که بودن یا نبودنش هیچ فرقش تمیکرد.به جرات میتونم بگم جز کارها و حرفهایی که نکردن یا نگفتنش ممکن بود جونشو به خظر بنداره ازش سر نمیزد.خیلی آروم و بی تفاوت بود. نسبت به همه چیز. از این بابت من خیلی شبیهش بودم. ولی در عین حال خیلی ساده خودش رو با شرایط وفق میداد.به حرف های خنده دار میخندید، به حرفای جدی گوش میداد و با شنیدن حرفای غم انگیز سرش رو پایین می انداخت و سکوت میکرد. در این مورد من اصلا شبیهش نبودم. همین رفتارهاش به هیکل تنومند و نخراشیده اش که میگفت توی جنگ به این حال و روز افتاده، حالت مرموزی میداد. دستهای پت و پهن، فد متوسط، صورت پر از چین و چروک و پاهای از هم فاصله گرفته اش خیلی توی ذوق میزد. صورتش بی روح ترین صورتی بود که توی عمرم خواهم دید. چشماش مثل دو تا حفره ی سیاه مه گرفته بودند. نه چیزی آنچنان خوشحالش میکرد و نه خیلی ناراحت. ولی وای به روزی که عصبانی میشد.به هیچ وجه قابل کنترل نبود. یک بار پسر عموم رو از روی عصبانیت بلند کرده بود رو سرش و کوبیده بود زمین. دست پسر عموم شکست و عموم تا آخر عمرش با پدر بزرگ حرف نزد. و پدربزرگ بیشتر از پیش گرفته تر و بی احساس تر شد.

با همه ی این حرفها، گاهی به من، و فقط به من محبت هایی میکرد. بی دلیل و ناگهانی... و من الان دلیلش رو می فهمم!

ماجرا از یک شب سرد پاییزی شروع شد. یادم میاد برای قرض گرفتم یه بخاری برقی قرار بود برم خونه پدربزرگ. بارون شدید و باد تندی میومد. چشم ها و گوشام پر از آب شده بودن و ضربات باد مثل شلاق تو سر و گردنم میخورد. چند سالی میشد که طوفان های موسمی خیلی شدید تر شده بودن.

بالاخره رسیدم در خونه و زنگ زدم. مادر بزرگ تقریبا بلافاصله در رو باز کرد و گفت: دنیل! چقدر دیر کردی! خیس آب شدی!

جواب دادم: سلام مادر بزرگ. منو ببخشید. کارم طول کشید.

با گفتن این جمله خودمو انداختم تو خونه. گرمای توام با بوی قهوه منو به نشئگی انداخت.در حالیکه بارونیم رو از جارختی آویزون میکردم پرسیدم: پدربزرگ کجاست؟

گفت: تو اتاقشه. طبق معمول با خرت و پرتاش ور میره. بخاری تو اتاق زیر شیروانیه. میخوای باهات بیام؟

جواب دادم: نه. ممنون. خودم میرم. باید زود برگردم خونه.

از ترس بیدار شدن پدربزرگ خیلی آروم رفتم سمت اتاق های طبقه بالا. با گذاشتن یه نردبان رفتم اتاق زیر شیروانی. بخاری به جایی درست بالای اتاق پدربزرگ بود. با احتیاط رفتم طرفش. در حین برداشتن بخاری احساس کردم صدای پدربزرگ اومد. محض کنجکاوی از لای تخته های سقف اتاق پدربزرگ که نور خیلی کمی ازش بیرون میزد سعی کردم توی اتاق رو ببینم. به محض دیدن، از تعجب سر جام خشکم زد.

پدر یزرگ با اون هیکل تنومندش روی دو زانو کف اتاق نشسته بود. یه کاغذ شبیه نامه های قدیمی دستش بود و در حالی که میخوند، با یه حرکت ریتمیک مثل پاندول ساعت عقب و جلو میرفت. هر از گاهی شونه هاش میلرزید و ناگهان انگار صدایی شنیده باشه ساکت و بی حرکت میشد؛ درست مثل یه سنگ. بعد از چند دقیقه و اطمینان از نبود کسی، دوباره همون کارا تکرار میشد.ولی هیچ کدوم از این حرکات، به اندازه ی چیزایی که میگفت عجیب نبود. به یک زبون عجیب و غریب که فکر نمیکنم هیچ کسی توی این دوره زمونه شنیده باشه، نامه یا نمیدونم چی رو میخوند، با همون کلمات رو به بالا ضجه های آروم میزد و گاهی هم سرش رو توی دستاش میگرفت و در حالی که به شدت میلرزید به سمت چپ یا راست متمایل میشد...

پدر یزرگ با اون هیکل تنومندش روی دو زانو کف اتاق نشسته بود. یه کاغذ شبیه نامه های قدیمی دستش بود و در حالی که میخوند، با یه حرکت ریتمیک مثل پاندول ساعت عقب و جلو میرفت. هر از گاهی شونه هاش میلرزید و ناگهان انگار صدایی شنیده باشه ساکت و بی حرکت میشد؛ درست مثل یه سنگ. بعد از چند دقیقه و اطمینان از نبود کسی، دوباره همون کارا تکرار میشد.ولی هیچ کدوم از این حرکات، به اندازه ی چیزایی که میگفت عجیب نبود. به یک زبون عجیب و غریب که فکر نمیکنم هیچ کسی توی این دوره زمونه شنیده باشه، نامه یا نمیدونم چی رو میخوند، با همون کلمات رو به بالا ضجه های آروم میزد و گاهی هم سرش رو توی دستاش میگرفت و در حالی که به شدت میلرزید به سمت چپ یا راست متمایل میشد...

دوستان سلام. امیدوارم این ماجرا به دلتون نشسته باشه تا اینجا.

من منتظر حرفها و پیشنهادات شما هستم.

در ضمن بابت نحوه ی ارسال پست ها عذر میخوام.یه کم ناشی گری کردم.سعی میکنم دیگه تکرار نشه.

انقدر از دیدن این صحنه ها تعجب کرده بودم که عرق سردی تمام بدنم رو پوشونده بود. مثل بچه ای شده بودم که یواشکی برای اولین بار چیزی رو میبینه که نباید ببینه. تعجب نکنید. اگه شما پدربزرگی مثل مال من داشتین خوب درک میکردین که چی میگم. وقتی پدربزرگ تا اون حد مراقب اطرافش بود، حتما دلش نمیخواست کسی اون رو تو اون شرایط ببینه و اگر کسی پنهانی اونو میدید و پدربزرگ متوجه میشد، معلوم نبود چه بلایی سرش میاره. با به یاد آوردن عصبانیت هاش، ترس سراسر وجودم رو گرفت و وادارم کرد خیلی آروم و بی سروصدا بلند شم و برم سمت خروجی. فقط میخواستم سریع از اونجا دور شم بدون اینکه دردسری درست بشه.

اومدم پایین و نردبان رو گذاشتم سر جاش. وقتی برگشتم طرف پله ها، از تعجب و ترس نفسم بند اومد؛ در اتاق پدربزرگ تا نیمه باز بود و خودش هم لای در ایستاده و به من زل زده بود؛ ساکت و بی حرکت، مثل سنگ!!!

بعد از مدتی سکوت نفسگیر با صدایی که انگار از ته وجودش در میومد گفت: اینجا چه غلطی میکنی بچه؟

جرات حرف زدن نداشتم. بخاری رو کمی آوردم بالا تا ببینه. کمی به بخاری زل زد بعد دوباره چشماش رو دوخت به من. در حالیکه نور از پشت بهش میتابید ظاهر مخوفی داشت. چشماش مثل دو تا حفره ی سیاه بزرگ و کوچک میشدن، لای دهنش کمی باز بود و صدای نفس هاش خفیف به گوش میرسید.

ناگهان فریاد زد. فریادش انگار صدای خودش نبود. انگار یه موجود دیگه هم باهاش فریاد زد: یالله بزن به چاک، گورتو گم کن!!!

نفسم رو که از ترس حبس کرده بودم به آرومی بیرون دادم و با قدم های شمرده ولی تند از کنارش رد شدم... چه بوی عجیبی می داد ...

به سرعت از پله ها اومدم پایین. بدون اینکه از مادربزرگ سراغی بگیرم، بارونیم رو برداشتم و از خونه خارج شدم. بارون کمی آرومتر شده بود ولی باد شدیدتر از قبل همچنان داشت میوزید. شالگردنم رو سفت تر کردم و سعی کردم به افکارم نظم بدم. پدربزرگ چیکار داشت میکرد؟ یه جور مراسم مذهبی بود یا یه نامه ی غم انگیز از دوستی از کشور دیگه؟ هر کدوم از این فرضیات در مقابل شخصیت پدربزرگ مسخره به نظر می اومد. چون در مقابل بدترین یا بهترین خبرها هم چنین عکس العمل هایی نشون نمیداد. با این حال قضیه ی امشب رو تصمیم گرفتم به عنوان یک راز از پدربزرگ پیش خودم نگه دارم و با کسی در میون نگذارم و این حس دوگانه ی لذت و ناشناختگی یه جورایی احساس افتخار احمقانه ای بهم دست داد: عالی شد؛ من چیزی از پدریزرگ میدونم که کسی ازش خبر نداره! به خودم گفتم منتظر زمان میمونم تا ته و توی قضیه رو بیشتر در بیارم. با این افکار رسیدم خونه، با این افکار دوش گرفتم و با این افکار خوابم برد.

سه روز از این ماجرا گذشته بود. صبح رفتم سرکار، تا نزدیک ظهر که کارم تموم شد و داشتم در حالیکه یه آبنبات رو سق میزدم میرفتم سمت خونه.مردم رو تماشا میکردم که داشتن خودشون رو برای ناهار میرسوندن به رستوران ها و کافه ها. ناگهان احساس کردم بین جمعیت شلوغ قیافه ی آشنایی دیدم. با کنجکاوی رفتم سمت جمعیت و ... درسته... خود پدربزرگ بود. تقریبا پنجاه متر جلوتر از من داشت راه خودش رو از بین مردم باز میکرد. یه پالتوی ضخیم پوشیده بود و داشت به سمت خارج شهر میرفت. دوباره همون حس ماجراجویی و تفاخر سراغم اومد: باید بفهمم موضوع چیه، ولی ایندفعه بی سر و صدا و بدون دردسر.

چشم ازش برنداشتم که گمش نکنم. زیاد کار سختی نبود. از فاصله ی یک مایلی هم میشد پدربزرگ رو بین پنجاه نفر آدم به راحتی تشخیص داد. از این فکر خنده م گرفت. از آخرین خیابون ها هم رد شدیم. اینجا جمعیت و ساختمون ها کمتر میشد و این کار منو سخت تر میکرد. احتیاط بیشتری به خرج دادم. حدس زدم که داره میره سمت ایستگاه راه آهن متروکه و کمتر کسی پیدا میشد که کار خاصی اونجا داشته باشه.

به محوطه ی ایستگاه رسیدیم. یه ساختمون قدیمی با چند تا خونه ی چوبی که به صورت نا منظم اطرافش ساخته شده بود و دور تا دور این محوطه پر از درخت های بزرگ و قدیمی بود.ظاهرا زمانی محل سکونت کارکنان اینجا بوده که بعد از انفجار معدن و آتش سوزی که تو جنگل های اطراف این خونه ها اتفاق افتاد بلااستفاده موند. ایستگاه تعطیل شد و همه ی کارکنانش برگشتن به خونه هاشون.

پشت دیوار مخروبه ی ایستگاه پنهان شدم. پدربزرگ رفت به طرف یکی از خونه ها. از پله ها رفت بالا. دم در ایستاد و پالتوش رو درآورد. مدت نسبتا زیادی رو دم در تعلل کرد. احساس میکردم زیر لب داره چیزی میگه. بعد از مدتی با حالتی شبیه به منصرف شدن از پله ها اومد پایین و ایستاد. کمی به آسمون خیره شد. و اینبار مصمم تر از قبل به طرف خونه راه افتادو تقریبا بدون تعلل وارد خونه شد.

روی زمین نشستم و با خودم گفتم: خب آقای مامور مخفی! حالا نوبت توئه. معلوم نیست تو اون خونه چی منتظرته. ولی ایرادی نداره. برای سردرآوردن از زندگی پدربزرگ باید ریسک کرد. بهاش هرچی میخواد باشه. به خودم تشری زدم و بلند شدم که برم سمت اون خونه. . . سمت سرنوشتم . . .

در حالیکه از پشت ساختمون ها و دیوار ها سرک میکشیدم، رسیدم به خونه ای که پدربزرگ رفته بود توش. چند لحظه صبر کردم که ببینم صدایی میاد یا نه. صدای یه اره برقی از یه جای خیلی دور و صدای زوزه ی باد بین سنگ ها و علف ها. البته که سکوت مشکوکی بود. ولی کم کم از این ماجرا خوشم اومده بود.

تصمیم گرفتم آروم وارد خونه بشم. خونه ها از چوب ساخته شده بود و این به این معنی بود که کوچکترین حرکتی باعث تولید صدا میشد. برای همین کفشهام رو درآوردم و از پله ها رفتم بالا. پالتوی پدربزرگ همونجا افتاده بود. در هم تا نصفه باز بود. نزدیکتر که شدم بوی غلیظ و تهوع آوری به دماغم خورد. به قدری منزجرکننده بود که به سرفه اقتادم. یه جور بوی سوختگی بود. سوختن چوب، پارچه. ولی با بوی تعفن و کثافت ترکیب شده بود که قابل تحمل نبود. هرچقدر هم که بیشتر وارد خونه میشدم بیشتر و بیشتر میشد.

شالگردنم رو دور دهنم بستم و وارد شدم. خونه عبارت بود از یه نشیمن، یه آشپزخونه در گوشه سمت چپش، دوتا پنجره سمت راست و یک پنجره سمت چپ و یه راه پله ی باریک که ظاهرا میرفت طبقه بالا به طرف اتاق خواب ها. خالی خالی، بدون حتی یه صندلی درب و داغون. قاعدتا پدربزرگ طبقه ی بالا بود. با تردید تصمیم گرفتم که برم بالا. پاورچین پاورچین رفتم سمت پله ها و شروع کردم به بالا رفتن. بوی زننده الان دیگه از زیر شالگردن هم غیر قابل تحمل بود. هر از چندگاهی به عق زدن می افتادم و اشک توی چشمم جمع میشد.

آخرین پله رو هم رفتم بالا. ته یک راهروی نسبتا طولانی یه در پوسیده و کهنه بود که نور ضعیفی از زیرش مشخص بود. به آرومی خودم رو بهش رسوندم و گوش دادم.صدای جابجا کردن چیزی رو شنیدم. مثل کشیدن سنگ روی زمین. مدت کوتاهی این صدا میومد و دیگه قطع شد. برای یک لحظه تصمیم گرفتم برگردم. ولی دستم ناخودآگاه دستگیره رو چرخوند و در باز شد.

غیرمنتظره ترین صحنه ای رو که میشه از یه اتاق خواب تصور کرد رو مجسم کنید: کف اتاق پوشیده از سنگ بود که به صورت نامنظمی تا ارتفاع مشخصی از دیوار هم بالا میرفت. سنگ های درشت، کوچیک و سیاه رنگ. وسط این سنگ ها دهانه ی یک چاه رو میشد تشخیص داد که کمی برآمده بود. دود سیاهی ازش بیرون میزد که منو مطمئن کرد بوی گند از همونجاست. بالای دهانه ی چاه، یه چراغ بود. به شکل یه فانوس طلایی که نور آبی رنگی ازش بیرون میزد. هرچند فوق العاده زیبا بود ولی وجودش توی یه همچین جایی کاملا غیرعادی و مرموز بود.

این وسط پدربزرگ کجا بود؟ به محض اینکه این سوال تو ذهنم اومد، صدای بسته شدن در رو شنیدم و با ترس به عقب برگشتم.

پدر بزرگ پشت سرم بود و به من خیره شده بود...

تقریبا با فریاد گفتم:پدربزرگ!!...

کمی خیره به من نگاه کرد و با لحن نسبتا آرومی گفت: آروم باش دنیل. چیزی برای ترسیدن نیست.

در حالیکه از تعجب و کمی ترس و همینطور بوی گند به لکنت افتاده بودم گفتم: ش..ش..شما اینجا چیکار میکنید؟ این ... این بوی گند مال چیه؟

فریاد زد: گفتم آروم باش بچه... وقت زیادی ندارم که برای سوال های احمقانه ت تلف کنم.

صداش دورگه بود، مثل دفعه ی قبل که انگار یه موجود دیگه باهاش فریاد زده بود. در برابر چشمای بهت زده ی من شروع کرد به جمع کردن چند تا از اون سنگ ها جلوی در. انگار میخواست مسدودش کنه. از این کارش اصلا حس خوبی بهم دست نداد. پرسیدم: چیکار میکنی پدربزرگ؟ جوابی در کار نبود. میخواستم دو مرتبه سوال کنم که بوی گند کار خودش رو کرد. توی گوشه ای از اتاق بالا آوردم. پدربزرگ نیم نگاهی به من انداخت و زیر لب با عصبانیت یه چیزایی به زبانی شبیه اون شب گفت و به کارش ادامه داد. کمی که حالم بهتر شد سرم رو بالا آوردم. کارش تموم شد و فانوس رو توی دستش گرفت. به محض اینکه لمسش کرد، نور فانوس چند برابر شد. طوریکه نمیشد بهش خیره شد.

به اینجا که رسید پدر بزرگ از حرکت ایستاد. مثل سنگ ثابت و بی حرکت شده بود. هیکل تنومندش با نفس کشیدن بالا و پایین میرفت وآب دهانش رو پی در پی قورت میداد. سکوت مطلق بود. فقط صدای منقطع نفس کشیدن من و خس خس نفس پدربزرگ به گوش میرسید. بعد از مدتی همونطوری که به زمین زل زده بود گفت: دنیل!

جوابی ندادم.

به آرومی سرش رو بالا آورد. چشماش در گشادترین حالت ممکن بود و این بار برق میزد. چروک های پوستش عمیق تر به نظر میرسید.ظاهر هولناکی داشت.

گفت: گوش کن پسرم! (از شنیدن کلمه پسرم جا خوردم) متاسفم که اوضاع اونجوری که میخواستم و خواهی خواست پیش نمیره. چیزی ندارم بهت بگم. جز اینکه الان روی لبه ی پرتگاهی ایستادی که تفدیر توئه.

دستپاچه گفتم: پدربزرگ؟ راجع به چی داری حرف میز...

فریاد زد: گوش کن بچه! به فدری بار نفرین رو بر دوش کشیدم که دیگه رمقی برای ادامه دادن برام نمونده! تن صداش اومد پایین تر، انگار با خودش حرف میزد: تنها امیدم این بود که اونقدر تحمل داشته باشم یا بهم داده بشه که بتونم این بار رو از گردنم بندازم... من دیگه خسته شدم... خیلی خسته ...

گفتم: پدربزرگ! من ...

انگار یهو به خودش اومد و برگشت سمت من: گوش کن دنیل. میدونم گیج و سردرگمی. انتظاری جز این ندارم. ولی باید صبور باشی و به من اعتماد کنی.

این رو گفت و آروم به طرفم اومد. ناخودآگاه دستم رو به نشانه ی توقف به طرفش گرفتم. تمام بدنم رو عرق سردی پوشونده بود. ظاهر ترسناکی پیدا کرده بود و چشمهاش به نظر می اومد پر از پلیدی بودن.

با تحکمی ساختگی گفتم: چیکار میکنی؟ گفتم چیکار میخوای بکنی؟

با لبخندی ساختگی گفت: دنیل ...

فریاد زدم: ازم دور شو ... گفتم ...

با حرکت خیلی سریعی ساعدم رو گرفت. موج درد تمام بدنم رو گرفت طوری که حتی نتونستم داد بزنم. احساس کردم استخونام داره خرد میشه. اصلا فکرش رو نمیکردم که پیرمرد تو این سن چنبن قدرتی داشته باشه. در حالیکه بریده بریده نفس میزدم و عرق از صورتم میچکید، زل زدم به چشماش. لبخند کم رنگ و پر از اضطرابی رو تو صورتش تشخیص دادم: دنیل ... پسرم ... منو ببخش ...

با قدرت منو کشید و هل داد توی چاه ...

فریادزنان نگاهم به طرف دهانه چاه چرخید. حلقه نور کوچک و کوچکتر ... و پدر بزرگ دور و دورتر میشد ...

فریاد ... فریاد ... فریاد .... و تاریکی مطلق ...

در داستان ها و ترانه ها گفته شده که افسانه ها در کنار ما و همراه با ما به زندگی خویش ادامه میدهند. از خود وجودی جداگانه دارند که حافظه ی آنانی هستند که آنان را رقم زده و زیسته اند. مملو از شکست ها و پیروزی ها، اشک ها و لبخند ها، سوگواری ها و جشن ها. اگر اندکی باورشان کنی، حتی با وجود گذشت قرن ها و هزاره ها و دوران های بیشمار نیز میتوانی صدای خنده های آنان، صدای گریه هایشان، صدای سخن گفتن شان، صدای خطابه های آنان برای تهییج مردانشان به نبرد، صدای چکاچک شمشیرهاشان ... و صدای به خاک افتادنشان را بشنوی.

گاهی یک مرد تقدیر خویش را برمیگزیند و در پی اش میرود. گاهی نیز مردی برای تقدیری برگزیده میشود. تقدیر هر مرد فراتر از آنچیزیست که بتوان آنرا برای دیگری بازگو کرد. زیرا فقط خود وی است که آنرا میفهمد و می زید. درست مانند این که تنها عاشق میداند که در ورطه ی عشق افتاده است، نه هیچ کس دیگر.

دنیل به آرامی چشمانش را گشود. بوی زننده و گندناک او را به خود آورد که در هر نفس، آن را فرو می برد و بیرون می فرستاد. اما این کمترین چیزی بود که آزارش میداد.

در تاریکی مطلق سقوط کرده بود و هیچ چیز از اطرافش نمی دانست. با سرانگشتانش سنگ ها را لمس کرد. تلاش کرد تا کمی به موقعیتش واقف شود ولی بی نتیجه بود. عزم برخواستن کرد. با کمترین حرکت موجی از درد در دستان و پشتش آغاز شد. فریاد درد داشت از گلویش خارج میشد که دستان زمخت و قدرتمندی بر دهانش فرود آمد. وحشت زده شد. ولی توان تقلا نداشت. در کورسوی نوری کم رنگ چشمانش به تاریکی آشنا شد و توانست چهره ی پدربزرگ را تشخیص دهد. بسیار مضطرب در حالی که دستش را بر دهان دنیل گذاشته بود، پشت تخته سنگی گویا در حال پاییدن چیزی یا کسی بود. چشمانش همچون دو حفره ی سیاه در حال گردش به اطراف بود و به تندی نفس میزد. دنیل سعی کرد چیزی را به او بفهماند. پدربزرگ نگاه کوتاهی به او کرد و گفت: با کوچکترین صدایی هر دوی ما را به کشتن میدهی. کمی صبر کن. تا وقتی تو را همراه با من ندیده اند جانت در امان است.

دنیل بی آنکه چیزی از حرف های او بفهمد نفس دردناکی بیرون داد. ناگهان پدربزرگ بی آنکه حرفی بزند نگاه مردد و مضطربی به او انداخت و به آرامی دستش را از دهانش برداشت. با اطمینان کمی از اینکه دنیل آرام خواهد ماند به سرعت از کنارش برخواست و رفت. دنیل صدای پای او را میشنید که دور و دورتر میشد. سپس صدایی دیگر. صدای راه رفتن شخصی دیگر و دیگری. همینطور بیشتر و بیشتر میشدند. گویا ارتش کوچکی بودند که در کنار هم رژه میرفتند. از حرکت بازماندند و مدت کمی سکوت برقرار شد.

دنیل صدای پدربزرگ را شنید که سخن میگفت. به زبانی که آن شب در خانه ی او شنیده بود. با این تفاوت که این بار صدای موجودی که گویی همراه او سخن میگفت قوی تر بود. صدایی خشن و کمی خوفناک. سپس شخص دیگری سخن گفت، اگر بتوان نامش را شخص گذاشت. با لحنی شبیه پدربزرگ ولی بسیار هولناک تر و با صدایی که صدای پدربزرگ در کنارش دلنشین مینمود. کلماتی را گویی با خشم و کینه ای غیرقابل وصف ادا نمود و به دنبال آن گویی صدها تن نعره هایی کشیدند که پژواکش سقف ها را به لرزه درآورد. و دنیل در حالی که از شدت ترس حتی قادر به نفس کشیدن نبود، فهمید که در محیط محصوری هستند. جایی شبیه به یک غار یا دالانی سنگی. صدای نعره ها کمی بعد با صدای گام ها آمیخته شد. گویی ارتش کوچک در مسیر خویش به راه خود ادامه داد.

دنیل در اثر درد و خستگی، به تدریج صداها را گنگ تر و مبهم تر میشنید. تا اینکه نعره هایشان دور و دورتر شد. در این حین پدربزرگ نزد او آمد و گفت: دنیل.. بلند شو پسرم... باید راه بیفتیم...

ولی دنیل کم کم در خوابی عمیق و مضطرب فرو رفت. پدربزرگ ضربات محکمی به صورت او زد: دنیل ... دنیل ....

پسرک با وزش نسیم ملایمی بر صورتش به هوش آمد. گرمای خورشید را بر گونه هایش احساس کرد. صدای نهری را میشنید. به آرامی چشمانش را گشود و خود را زیر درختان یافت و مدتی تلالو کم رنگ خورشید از لابلای درختان را نظاره کرد. توان برخواستن نداشت. با مشقت غلت خورد و خود را به طرف صدای آب کشید. پس از طی مسافتی کوتاه نیمه ی بدنش را در آب انداخت و از آن نوشید و با مشقتی دوچندان خود را از آب بیرون کشید و روی سبزه ها انداخت. هیچ صدایی به گوش نمیرسید. تمام آبه آرامی صدا زد: پدربزرگ..! پدربزر..

صدای پا به گوشش خورد و بی حرکت ماند. صدا نزدیک تر میشد. موجودی خس خس کنان و لنگ لنگان نزدیک میشد. سعی کرد خود را به زیر درختچه ای در آن نزدیکی برساند. با اضطراب و ترس خود را روی زمین کشید و زیر بوته ای پنهان شد و ساکت به بیرون خیره ماند.

موجود با پیکری سیاه رنگ و پاهای از هم فاصله گرفته، دست های آویزان و موهای زرد رنگ آشفته در حالیکه هر نفسش گویی کاری نفس گیر بود از بین بوته ها بیرون آمد. گویی در جستجوی چیزی بود. زمین را بو کشید و به ناگاه به جایی که پسرک پنهان شده بود نگاه کرد و دنیل، در پشت آن همه پلشتی و نکبتی که از سروروی آن موجود میریخت، گویی شمایلی از پدربزرگش را دید! تمام جهان سکوت کرده بود و نظاره گر بهت و حیرت پسرک بود. پس از لختی درنگ، زیر لب زمزمه کرد: پدربزرگ...

پدربزرگ به سمتش آمد. پسرک در بهت تمام حرکاتش را نظاره میکرد. پیرمرد دستانش را به سمت پسرک دراز کرد و گفت: بیا بیرون دنیل.. فعلا چیزی برای ترسیدن نیست. در امانیم.

با خفقان سخن میگفت. اصلا متوجه بهت پسرک نشده بود. با دبدن تعلل وی در بیرون آمدن، چشمانش لرزید و ناگهان صدای زوزه مانندی بیرون داد. در حالی که صورتش را پوشانده بود با صدای خرناس مانندی روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن کرد. دنیل همچنان بهت زده به آنچه پیش چشمانش میگذشت خیره شده بود. نمیدانست کدام را باور کند: این همه نکبت؟ یا تقلای این موجود پدربزرگ مانند به حفاظت از جانش را؟

با اطمینان از اینکه خطری حداقل از این موجود متوجهش نیست از مخفیگاه بیرون خزید. در میان خرناس ها و زوزه های خفیف، گویی صدای گریه شنید، گریه ای انسانی. گریه ای که پشت این وضع فلاکت بار، نشان از حضور یک قلب میداد. پس از کمی نظاره کردن وی در این حالت، دلش به درد آمد. به یاد آورد که با تمام این اوصاف و ظاهر مخوف، این پدربزرگش بود که به این حال و روز افتاده بود. به یاد محبت هایی افتاد که گاه و بیگاه در حق او روا میداشت. هرچند همیشه با کمی خشونت و عتاب. به سختی از جا برخاست و به سمتش رفت. پدربزرگ هنوز در حال گریستن بود. درکنار وی به زانو نشست. پس از مدتی دستش را بر پشت وی نهاد. تقلا و گریه ی پدربزرگ آرام گرفت. به آرامی به سوی او بازگشت و پسرک را نگاه کرد.

دنیل نگاهش را به چشمان کریه و اشک آلود پدربزرگ دوخت ...

پس از مدتی سکوت با صدایی اندوهگین پرسید: پدربزرگ! چه شده است؟ چه بلایی بر سرتو آمده است؟ اینجا کجاست؟

پدربزرگ مکث طولانی کرد.سپس با همان صدای خوفناک پاسخ داد: جواب این سوال و سوال های بعدی تو پسرم، نزد مردمی داناتر از پدربزرگت است. حتی اگر جواب را بدانم از بازگو کردن و یادآوری آنها می ترسم.

دنیل که چیزی از سخنانش نفهمیده بود با استیصال و درماندگی گفت: پرسیدم اینجا کجاست؟ شبیه جایی نیست که از چاه به آنجا افتادم. من میخواهم برگردم به آن غار یا هر چه که بود. میخواهم بازگردم به وطنم...

پدربزرگ پاسخ داد: نه شبیه نیست. بعد از اینکه از هوش رفتی، دو شبانه روز تو را بر دوش کشیدم و ار آن مکان نفرین شده دور کردم. در گذشته ها ی دور محل زندگی مردمان بود، لیکن اینک ماوا و جولانگاه پلیدی شده است. بازگشتی در کار نیست. اگر میخواهی بازگردی باید تنها بروی..

پسرک با صدایی بغض آلود پرسید: منظورت چیست که بازگشتی در کار نیست؟ میتوانیم بازگردیم ... باید بازگردیم. تو حتما میدانی که ...

پیرمرد با فریادی ضجه مانند از روی استیصال گفت: کمی آرام باش پسر. زندگی تو و من به افسانه ها گره خورده است. تو به سبب من، و من به سبب آنچه زیسته ام. دلیلش را نمیدانم. تنها چیزی که برایم اهمیت دارد این است که این نفرین جانکاه را به پایان برم. و در این راه هرآنچه باید را حاضر به از دست دادنم. حتی زندگی خود را. هرچند تقدیر، بعد از مرگ نیز گریبانگیر من خواهد بود. اما باشد که در آن هنگام نور رهایی را با چشمان محتضرم ببینم.

دنیل بی آنکه کلامی بگوید، سردرگم چشمانش را به زمین دوخت. بی آنکه چیزی بداند و تصمیمی گرفته باشد، احساس میکرد در گیرودار ماجرایی افتاده است. هرچند در حال حاضرخطری تهدیدش نمیکرد، اما دلشوره ای در جانش افتاده بود که خبر از پایان خوشی نمیداد، نه برای خودش، ونه برای پدربزرگ. هرچند این پایان برای وی محتمل تر مینمود.

پیرمرد نگاهی به وی کرد.لبخند کریهی بر صورت نشاند و گفت: همانگونه که گفتم انتظاری جز این از تو ندارم. اما اینک برخیز. هوا رو به تاریکی میگذارد و در تاریکی امنیت کمتری نصیب ما میشود. باید به جانب غرب برویم.

مسیر خود را از لابلای درختان آغاز کردند. پیش رویشان به نظر میرسید جنگلی سترگ و در هم تنیده قرار داشت. از همین ابتدای مسیر که گاه و بیگاه از لای درختان پیدا و پنهان میشد، پسرک میتوانست حدس بزند که جنگل کهنسالی ست. درختان به طرز حیرت آوری تنومند و سربه فلک کشیده بودند. پس از مدتی نور خورشید به سختی راه به کف جنگل می یافت. اما در سرتاسر مسیرشان نسیمی خنک میوزید که رایحه ی خوشی با خود داشت و خبری از هوای دم کرده و خفه گون جنگل نبود.

در جای جای مسیر میدانچه هایی بود که عاری از درخت بودند و نور خورشید مستقیم بر آنها می تابید. گویی محل تجمع کس یا کسانی بودند. دنیل میدید که پدربزرگ با نزدیک شدن به میدانچه ها مخفیانه تر و با احتیاط بیشتری حرکت میکرد و نگاهش بیشتر اطرافشان را می پایید.

حال رو روز پسرک همچنان اسف بار بود. درد پشتش آرام شده بود ولی دستانش هنوز آویزان و بی توان بودند. پدربزرگ پیش روی او شلنگ انداز راه میرفت. با این حال سرعت زیادی داشت و دنیل به سختی پا به پای او پیش میرفت. هر از گاهی پدربزرگ شاخه ای از درختی را پایین میکشید و میوه ای را کنده و به دنیل میداد: فعلا به میوه ها اکتفا کن. امیدوارم امشب غذای مناسبی نصیبت شود.

هیچ کدام از میوه ها قابل خوردن نبودند. حداقل برای پسرک؛ ولی پیرمرد با ولع خاصی و به طرز عجیبی آنان را در زمان کوتاهی میخورد و اعتنایی به او نمیکرد.

ساعاتی را به همین منوال مخفیانه و دزدانه طی کردند. تا اینکه نور خورشید در جنگل کاستی گرفت و دنیل فهمید که شب فرا میرسد. زانوانش در هر قدم به لرزه می فتاد و چشمانش در هنگام راه رفتن به زمین دوخته بود.

بیا پسرم... کمی جلوتر...

صدای دورگه و آهسته ی پدربزرگ را شنید و سرش را بالا آورد ولی از شدت ضعف چشمانش تیره شد و برزمین افتاد. پدربزرگ بازگشت و سعی کرد او را ازجا بلند کند. اما پسرک هیچ توانی نداشت. او را به آرامی بر زمین گذاشت و مدتی را به اطراف خیره شد. سپس به پسرک گفت.همینجا بمان. به زودی بازمیگردم.

دنیل خسته تر از آن بود که جوابی به او بدهد. چشمانش را بست و به صدای پاهای پدربزرگ که دور میشد گوش داد. پس از چندی سکوت برقرار شد و در این سکوت چشمان پسرک کم کم سنگین شد. دقایقی به همین منوال گذشته بود که احساس کرد از اطراف کس یا کسانی مراقب او بوده و لابلای درختان در جنب و جوش هستند. چشمانش را باز کرد و تاجایی که میدان دیدش بود اطراف را از نظر گذراند و به نقطه ای در دوردست در میان درختان خیره شد.

مرد سپیدپوشی را دید که دست بر درختی نهاده و از دور دست او را زیر نظر گرفته بود. کمی چشمانش را باریک تر کرد تا بهتر ببیند. حالا دو تا شده بودند. گویی دیگری زنی به مانند مرد سپیدپوش بود. هر دو قامت و موهای بلندی داشتند و لباس هایشان در نسیم باد به نرمی به اهتزاز درمی آمد. دنیل دید که زن به مرد نزدیک شد و در حالیکه به دنیل نگاه میکرد به آرامی دست مرد را گرفت و گویی که ترغیب به رفتنش میکرد دست مرد را کشید و مرد با اکراه در حالی که همچنان هر از گاهی به پشت سر نگاه میکرد به دنبال زن به راه افتاد.

دنیل نیم خیز شد تا بهتر ببیند. اما جز درختان درهم تنیده که در هوای گرگ و میش غروب فرو میرفتند، چیزی ندید...

پس از مدتی پدربزرگ بازگشت. در دستانش ریشه های گیاهان سفیدرنگی بود. کاسه ای چوبی نیز در دست داشت که درون آن مایعی سفیدرنگ مثل شیر بود. پسرک را به پشت برگرداند و به درختی تکیه اش داد. کاسه را به لبانش نزدیک کرد. بوی اشتها آور آن پسرک را وادار کرد که آن را لاجرعه سرکشید. گویی جانی تازه یافت. چشمانش را به آرامی گشود و چهره ی کریه پدربزرگ را از نظر گذراند. تمامی تصوراتش از او به تدریج رنگ می باخت و تغییر میکرد. در وضعیتی که به آن دچار بود، هم نشیشنی آن هم با این شمایل و بدون آنکه به کوچکترین سوال او پاسخ دهد آزرده خاطرش کرد.

پیرمرد که گویی افکار وی را از چشمانش خوانده باشد، چهره در هم کشید و به سراغ روشن کردن آتش رفت.

ساعاتی از غروب گذشته بود و تاریکی بر جنگل حاکم شده بود. دنیل همچنان پشت به درخت داده بود و غذا میخورد. ریشه هایی که پدربزرگ جمع کرده بود روی آتش پخته شده و بسیار خوشمزه از آب درآمده بود. برای پسرک این موضوع که چه بودند و از چه گیاهی بودند مهم نبود. بس که در این مدت چیزی جز آب و میوه های بدمزه و نارسیده به دهان نگذاشته بود، با ولع آنها را به دندان میکشید. آتشی پریده رنگ در وسط میسوخت و پدربزرگ خیره به این آتش هر از گاهی تکه ای میوه در دهان میگذاشت و به آرامی میخورد.

پس از خوردن غذا، دنیل به پدربزرگ نگاه کرد. چشمان کم فروغ پیرمرد در برابر حرارت آتش کم کم بسته میشد. پسرک پرسید: پدربزرگ؟

چشمانش گشادتر شد و سرش را بالا آورده و به او نگاه کرد. دنیل پرسید: به اندازه ی کافی سکوت کرده ای. نمیخواهی اندکی از این دنیای ناشناخته را به من بشناسانی؟

پیرمرد کمی به دنیل نگاه کرد و دوباره نگاهش را به آتش دوخت. سکوت طولانی برقرار شد. گویی با این سوال، پیرمرد غرق در افکاری شده بود که از بازگو کردنشان میترسید. این بود که دنیل دوباره گفت: پدربزرگ؟ و این بار پاسخ آمد.

گذشته ی من تاریک است پسرم. جز خاطرات مبهم چیزی در خاطرم نمانده. آنهایی هم که در خاطرم مانده اند دردناک و جانکاه اند. من تمام عمرم که به سالین دراز میرسد را با یادآوری و مرور آنان سپری کرده ام.

دنیل با تعجب پرسید: مگر شما چقدر عمر کرده اید پدربزرگ؟

پیرمرد پاسخ داد: بیشمار. بیش از هزاران سال... از زمانی که جهان در آرامش بود و خبری از پلیدی نبود.

پسرک در حالی که با شگفتی به او خیره شده بود پرسید: هزاران سال؟! چگونه چنین چیزی ممکن است؟ باور نمیکنم...

پیرمرد پاسخ داد: ادعا نکردم که باور کردنی است. ولی به تدریج باور خواهی کرد. بسیار چیزهایی که در جهان تو باورنکردنی ست، در اینجا پیش پا افتاده و بی اهمیت جلوه میکند.

پسرک پرسید: اینجا کجاست پدربزرگ؟

اینجا دنیایی ست میان دنیای تو و دنیای روشنی که به فراسوی مدارات این جهان رفته است. من به اینجا تعلق دارم. در این دنیا جز شما انسان ها مخلوقات دیگری نیز زندگی میکنند. هرچند در این دوران شمارشان کاستی گرفته است. ولی هنوز هستند. اینجا محل مصاف دادن پلیدی با روشنایی ست. از دیرباز چنین بوده است. جنگ های بیشماری اتفاق افتاده است. شکست های بیشماری حاصل شده است. ولی روشنایی و حقیقت همیشه در آخرین دم پیروز گشته است. نبرد ها همچنان ادامه دارد. هنوز افرادی هستند که پایمردانه در برابر ارباب تاریک ایستاده اند و شجاعانه نقشه های پلیدش را نقش بر آب میکنند، هرچند بزرگترین و قدرتمندترین دشمنان پلیدی در روزگاران گذشته از این دیار رخت بربسته اند.

پیرمرد سکوت کرد. به اندازه ی کافی در سخنانش حرف های مبهم بود که دنیل چیزی از آن سردرنیاورد. ولی یک چیز بیشتر از بقیه سردرگمش کرد. پس از لختی سکوت گفت: "ما" انسان ها؟

پدربزرگ با ریشخندی مأیوسانه پاسخ داد: تو چه می اندیشی؟ کدام انسان در زندگی ات را شبیه من دیده ای؟ شبیه من به این فلاکت و زبونی؟

دنیل بریده بریده پرسید: پس ... شما ....؟

پیرمرد پاسخ داد: زمانی در گذشته ...

سخنان پیرمرد ناگهان قطع شد. گویی ضربتی خورد و زوزه کشان برزمین افتاد. دنیل مبهوت به ماوقع خیره شد. تااینکه ضربت زننده از پشت درخت بیرون آمد.

مردی بود با پیکری کشیده و تنومند. موهای صاف ، بلند و سیاهش بر شانه هایش ریخته بود. نگاه تیزش را اندکی به موجودی که در پیش پایش تقلا میکرد و سپس به پسرک دوخت. دنیل تاب نگاه شکافنده اش را نیاورد و در حالی که کشان کشان به عقب میرفت به پدربزرگ نگاه کرد. صدایی از تاریکی به گوشش رسید، صدایی رسا و دلنشین:

ترهات مضحکت را برای اربابت نگه دار موجود مفلوک . . .

پسرک به سمت صدا چرخید. مردی قدبلند با چهره ای راسخ به او نگاه میکرد...

دنیل در تاریک و روشن او را دید که به همراه چند تن دیگر به آرامی نزدیک میشوند. از ترس و اضطراب به نفس افتاده بود. مسلح بودند. هریک سپری به دست داشت که بر روی آن نقش های عجیب حک شده بود. ونیز نیزه ای که تیغه های آنها پهن و بلند بودند. آرام و با طمأنینه راه میرفتند و حرکاتشان سنجیده و محکم بود. فردی که سخن گفته بود اما سپر یا نیزه نداشت. تنها شمشیری حمایل کمرش بود که نیام آن از چوب بود. به آرامی به طرف پدربزرگ رفت و بالای سرش ایستاد. پیرمرد از شدت ضربه هنوز در تقلا بود و زیر لب زوزه میکشید. اندکی بعد به خود آمد و سعی کرد برخیزد. در حین برخواستن گفت: "سرورم .. من ...."

مرد نگذاشت سخن وی تمام شود. با ضربتی دیگربر پهلویش پیرمرد را نقش زمین کرد. اینبار صدایی از پدربزرگ برنیامد و بی حرکت بر زمین افتاد. دنیل زیر لب با خشم خفیفی گفت: "رهایش کنید..."

مرد که صدابش را شنیده بود نگاهی به وی افکند و به طرفش آمد. دنیل کمی دیگر کشان کشان به عقب رفت تا اینکه از پشت سر به پاهای مرد دیگری تکیه داد. آنکه سخن گفته بود اینک کاملا در برابرش بود و ایستاده او را نظاره میکرد. سپس روی پنجه ی پاهایش نشست و از نزدیک به چشمانش خیره شد. چشمانش کبود رنگ بودند. صورت خوش ترکیب و شکیلش بسیار گیرا و جذاب بود. اما نگاهش گویی بی پرده افکار را میکاوید و تا عمق جان نفوذ میکرد. دنیل سرش را پایین انداخت. مرد با دستانش سرش را با تندی بالا کشید و گفت: "ما اینجا غریبه ها را خوش آمد نمی گوییم. مخصوصا غریبه هایی که همراه این هستند". با حرکت سرش به پدربزرگ اشاره کرد. "که هستی؟ نامت را بگو."

پسرک پاسخ داد: "نامم دنیل است". مرد اندکی سکوت کرد. سپس ابروانش را بالا انداخت و گفت: "همین؟"

دنیل خیره به زمین گفت: "بله." مرد با لبخندی بر لب در حالیکه به او نگاه میکرد کلماتی بر زبان راند که پسرک چیزی از آن نفهمید. به دنبال آن همراهانش نیز خندیدند. دنیل آنها را از نظر گذارند و دوباره به چشمان او نگاه کرد. مرد پرسید: "اینجا به دنبال چه هستی؟" پسرک پاسخی نداشت. سکوت به درازا کشید. صدای پدربزرگ از پشت سر به گوش رسید: "سرورم..." ابروان مرد گره خورد. یکی از همراهان با عزم ضربت زدن به سمت پیرمرد میرفت که صدای مرد که به زبان خودشان با تحکم چیزی گفت، او را متوقف کرد.

پدربزرگ با لرزش از جا برخواست و کشان کشان از پشت به مرد نزدیک شد و گفت: "سرورم! اجازه بدهید سخن بگویم. از او پاسخی نخواهید شنید چرا که چیزی نمیداند. ما دو روز است که آمده ایم. عزم رفتن به غرب را داریم. باید با فرمانروا سخن بگویم. خبرهای بدی دارم که حتما باید بازگو کنم."

مرد برخواست و رو پدربزرگ کرد و گفت: "خبرهایت را بگو."

پدربزرگ در حالی که خس خس میکرد به زمین خیره شد و گفت: "با فرمانروا در میان خواهم گذاشت. من از جانب او گسیل شده ام."

همراهان به مرد خیره شدند. مرد مدتی سکوت کرد و سپس نفسی کشید و گفت: "بارها در صدد آن بودم که تو را از بار زیستنی ابن چنین مشمئزکننده و تهوع آور خلاص کنم ارباب. اما قید و بندی چنین نفرین شده را با مرگ از تو دریغ کردن نابخردانه است. زنده بمان و تحمل داشته باش." با این حرف همراهان مرد به خنده افتادند.

دنیل به پدربزرگ نگاه کرد. پیرمرد به تندی نفس میزد. دستانش را مشت کرده و چشمانش را به زمین دوخته بود. دنیل به طرفش رفت. مرد کمی پیش تر حرکت کرد. در حالیکه میرفت با صدای بلند چیزی به همراهانش گفت و دو تن از آنان با ضربت ته نیزه پیرمرد را به پیش راندند و به دنبال او دنیل نیز به راه افتاد در حالیکه مردان مسلح پشت سر آنها بودند...

تا سپیده ی صبح بدون توقف در حال حرکت بودند. جنگل پهناور گویی انتهایی نداشت. در مسیرشان از تپه های جنگلی و رودخانه های کوچک بسیاری عبور کردند. هر از گاهی کنار رودخانه ای توقف میکردند. آبی نوشیده و لختی استراحت میکردند. برخی از مردان از کوله هایشان مختصر آذوقه ای بیرون آورده و میخوردند.

در یکی از این توقف ها چند تن از مردان دو به دو در حال گفتگو بودند. پدربزرگ در حالیکه به پهلو به درختی تکیه داده و نشسته بود آنان را می پایید. دنیل نیز کمی آنطرف تر در حالیکه به گذر آب و درختان مینگریست مشغول خوردن تتمه ی ریشه هایی بود که پدربزرگ جمع آوری کرده بود.

"بگیر مرد جوان.غذای بهتری برای خوردن هست."

دنیل نگاهش را بالا آورد. مرد سخنگو بالای سر او ایستاده بود و چیزی شبیه نان به او تعارف میکرد. دنیل نگاه بی تفاوتی به او انداخت و دوباره به آب خیره شد. نوعی کینه از او را در اندرونش احساس کرد. هرچند از رفتار و سخنان او نسبت به پدربزرگ هیچ نمی فهمید و هرچند آنچه میدید کالبد استحاله یافته ای از پدربزرگش بود، اما جرات اعتراض و مقابله را نیز نداشت. اینان میتوانستند خطرناک از کار درآیند.

مرد با لبخندی بر لب نان را پیشتر آورد و گفت: "بخور. راه درازی در پیش داری."

بوی اشتها آور نان به مشامش خورد و آنرا بی تعلل گرفت. به نرمی موم بود هنگامی که میخوردی و شیرین، اما نه شیرین چون عسل. با خوردنش دنیل احساس کرد مدت ها غذا خورده است از هر آنچه طبیعت میتوانست ارزانی کند. نان بوی مرغزاران زرین و طعم میوه های بهار را برایش تداعی کرد.

مرد گفت: "تا یک روز و نیم دیگر از جنگل خارج میشویم. سپس شمارا به مردانم در کوهستان میسپارم تا از آن عبور کنید و به غرب ..."

"چرا چنین کردی؟"

مرد به دنیل نگاه کرد. گویی منتظر ادامه ی سخنش بود. دنیل ادامه داد: "چرا او را به ریشخند میگیری؟ چرا او را می آزاری؟ او با شما کاری نداشت!"

مرد با لبخند پرسید: "او را میشناسی؟"

دنیل گفت: "او پدربزرگ من است..."

لبخند مرد محو شد. از جا برخاست و به دوردست خیره شد. پس از لختی درنگ گفت: " این تقدیر اوست. او نفرینی را بر دوش میکشد که به گمانم تنها با مرگ برداشته خواهد شد. ما تنها یاری اش میکنیم. همین."

دنیل با کمی خشونت پرسید: "این چگونه یاری است؟ او را میزنید و تحقیر میکنید. در دنیای من یاری کردن معنای دیگری دارد."

مرد گفت: "دنیای شما تنها سایه ای از حقیقت را بر خود دارد. آنچه میبینی شبحی بیش نیست. نگاهش کن."

نگاه دنیل به سمت پدربزرگ چرخید.یا دست ها و ناخن های رقت انگیزش سبزه های روی زمین را میکند و طرحی میکشید. هر از گاهی صدای خرناسی میداد و آب دهانش آویزان بود.حقیقتا ظاهر مشمئزکننده ای داشت. مرد گفت: "این حقیقت وجودی اوست. چیزی که بوده و هست و خواهد بود."

دنیل پرسید: "وبه خاطر حقیقتی که دارد با او چنین میکنی؟ دست کم در حقیقتش صادق است."

مرد سکوتی طولانی کرد. از لابلای درختان به آسمان خیره شد و گفت: "نه. به خاطر حقیقت یا صداقتش نیست. وجود نژاد او در گذشته های دور مصائب زیادی را بر همنوعان من وارد کرده است. ما مدت زیادی با این قوم در جنگ بوده و هستیم. اینان موجودات و مخلوقات پلیدی هستند که از سال های قبل از طلوع خورشید سرزمین ما را آلوده و ویران میکردند. ما بارها با اینان و اربابانشان در جای جای این سرزمین جنگیده ایم و خون داده ایم. هنوز هم خاطرات غم انگیز به خاک افتادن دوستان و همرزمانم به دست امثال اینان را به یاد دارم. وجودشان انباشته از پلیدی و ضدیت با هر چیزی ست که زیبا و به یاد ماندنی ست. چه بسیارشهرها و سرزمین های زیبایی که از دژخیمی اینان با خاک یکسان شد و به خاطره ها پیوست.گمان میکنم حال میفهمی که چرا سلوک من با او اینگونه است."

دنیل در سکوت به چشمان مرد خیره شد. درخشش خیره کننده ای داشتند. بدون اینکه دلیلش را بداند غم های او را حس میکرد. اما چیزی ذهنش را آشفته کرده بود. با کمی تأنی پرسید: "تو انسان نیستی؟"

مرد با خنده نگاهش کرد و گفت: "نه! من و همراهانم الف هستیم. فرزندان مهتر ارو. فقط کمی با شما متفاوتیم." و خنده ی عمیق و دلنشینی سر داد. دنیل کمی با بهت نگاهش کرد و کم کم خندید.

خنده ی الف کم کم فروکش کرد و نگاهش را به زمین دوخت. پس از لختی به پسرک نگاه کرد و گفت: "نمیدانم چه چیز باعث حضور تو در اینجا شده است. ولی به یقین مقصود بدی نیست. تو شبیه بسیاری از همنوعانت هستی که در گذشته های دور خویشاوند ما بودند. بسیاری از آنان را میشناختم. مردانی سلحشور و نیک ذات بودند. خنده هایشان عمیق و خشمشان هولناک بود. اما به وفاداری شناخته شده بودند. اگر پیمانی می بستند تا پای جان پایمردی میکردند. وحشت اربابان پلید از آنان کمتر از ما نبود."

دنیل به دوردست خیره شد. الف پس از لختی درنگ خندید و گفت: "سخن گفتنی بسیار است. حال برخیز برویم. راهمان دراز است و آفتاب امروز زیبا." سپس برخاست و به زبان خود چیزی به همراهانش گفت. آنان که نشسته بودند برخواستند و آنان که ایستاده بودند به سویش آمدند. پدربزرگ نیز سلانه سلانه به راه افتاد.

الف چند گام دور شده بود که دنیل صدایش زد: "نام تو چیست؟"

الف بازگشت و کمی نگاهش کرد. سپس نزدیکتر شد و در نزدیکی او کمی سرش را خم کرد. دستش را بر سینه گذاشت و سپس به سوی او باز کرد و با لبخند گفت: " نام من گلورفیندل است." . . .

دنیل که از صحبت با الف گویی نیرویی تازه در او دمیده شده بود به پاخاست و به راه افتاد.

طبق گفته ی الف یک روز و نیم دیگر در راه بودند. پس از یک روز طی مسیر کم کم از تراکم درختان کم شد. در اکثر جاهای مسیر آسمان صاف برفراز سرشان پیدا بود.

الف به دنیل گفت:" برای این جنگل در روزگاران گذشته تقدیرهای زیادی رقم خورده است. زمانی سبزیسشه اش می نامیدند و زمانی با مأوا گرفتن پلیدی نامش سیه بیشه شد؛ مکانی هولناک و نفرین شده. اما حتی در آن دوران هم گروه کوچکی از همنوعان من در اینجا ساکن بودند هر چند با هم مراودات زیادی نداشتیم. تا اینکه پس از برافتادن ارباب تاریکی در جنگی هولناک، مردمان ما به تدریج از دره های پنهان و جنگل های محروس خارج شده و در این سرزمین پراکنده شدند. این جنگل نیز روز به روز زیباتر و دلگشاتر شد. زمان زیادی از آن دوران میگذرد. همه چیز در صلح و آرامش بود. تا اینکه همنوعان پدربزرگت مدتی است دوباره رو به فزونی گذاشته و گستاخ تر شده اند. فرمانروای ما بیمناک گشته و مرا برای سرکشی و مراقبت و نیز جمع آوری اخبار به اینجا گسیل داشته است. هرچند تا کنون خبر مهمی به دست نیاورده ام."

دنیل قصد داشت از آنچه در لحظه ی سقوطش شنیده و دیده بود برای وی سخن بگوید که یکی از همراهان الف که مدتی بود جلوتر از گروه حرکت میکرد، بازگشت و چیزی به گلورفیندل گفت. الف در پاسخ گویا چیزی از وی پرسید و قراول به نشانه ی تایید سرش را تکان داد. آنگاه الف به آرامی رو به همراهانش کرد و چیزی به آنها گفت. بیشتر آنان به طرفین جاده ی جنگلی رفته و لابلای بوته ها ناپدید شدند.

گلورفیندل به طرف پدربزرگ رفت. پدر بزرگ نگاه مردد و مضطربی به وی انداخت. ناگهان زوزه ای کشید و با ضربت شانه اش به آنکه نزدیک او بود خود را از دست او رها کرد و به طرف راهی که از آن آمده بودند فرار کرد. گلورفیندل نگاهی به الف کرد و الف که گویا منظور او را فهمیده باشد، به سرعت خارق العاده ای نیزه اش را نشانه گرفت و بر خلاف جهت پرتاب کرد. نیزه به سرعت تیری صفیرکشان به پرواز در آمد و ته آن بر پشت شانه ی پدربزرگ فرود آمد. پیرمرد بدون کوچکترین صدا بر زمین افتاد و بی حرکت ماند. الف به سرعت بر سر او حاضر شد. از خورجینش چیزی ردا مانند بیرون آورد و به روی او انداخت و سپس از جاده بیرونش برد و پشت بوته ها پنهان شد.

دنیل که حیرت زده شاهد این صحنه ها بود ناگهان با فریادی گفت: "پدربزرگ ..." و به سمتش دوید. دست گلورفیندل از پشت نگاهش داشت و گفت: "نگران نباش. زنده است. حال آرام باش و نزد "ایچیلن" بمان." با نیشخندی ادامه داد: "به زودی با خویشان پدربزرگت دبدار میکنی."

پسر را به طرف الف دیگر هدایت کرد و خود در وسط جاده ایستاد. دنیل در پناه الف در میان بوته ها جای گرفت. سکوت محض همه جا را فرا گرفته بود. گلورفیندل را میدید که دست چپش را بر قبضه ی شمشیر گذاشته، پای راستش را کمی جلوتر گذاشته و سرش را بالا گرفته بود. لباس های سپیدش از زیر زره نازک و زرد رنگش در اهتزاز بود. درست به سان موهایش که چون نوری طلایی رنگ درنسیم ملایم بر چهره اش میوزیدند.

دنیل حیرت زده نگاهش کرد. با به یاد آوردن آنچه در غار شنیده بود تنش لرزید و زیر لب گفت: "خطرناک است... کشته خواهد شد... چرا پنهان نمی شود؟"

ایچیلن پاسخ داد: "ترفند زیرکانه ایست. تماشا کن."

اندکی بعد هیاهویی از سمت دیگر جاده شنیده میشد که کم کم نزدیک و نزدیک تر می آمد. گلورفیندل سرش را پایین آورد و از بالای ابروان به جاده خیره شد. گروهی آشفته و لنگ لنگان از پیچ جاده پدیدار شدند. با دیدن الف توقف کردند. سپس یکی از آنها نعره ای کشید و لابلایش چیزی به دیگران گفت. صدای نعره ها بالا گرفت و به دنبالش کوبش گام ها سریعتر شد. دنیل مطمئن شد که اگر اندکی سرش را بیرون بیاورد آنها را خواهد دید. ولی یارای این کار را نداشت.

نگاه گلورفیندل به سرعت اندکی به راست و اندکی به چپ چرخید و شمشیرش را با سرعتی حیرت آور بیرون کشید. صدای خفه گونی بلند شد و سری مهیب و متعفن، درست مقابل چشمان دنیل در کناره ی جاده به زمین غلطید. بسیار کریه تر، متعفن تر و پلید تر از پدربزرگ بود!

شمشیر گویی شعله ای آبی رنگ بود که در دستان الف در تلاطم بود. گلورفیندل میچرخید و تابش میداد و در هر ضربت پیکری مهیب نقش زمین میشد. بوی تعفن فضا را پر کرده بود و جز صدای چکاچک شمشیر و نعره های موجودات مهیب صدای دیگری نمی آمد. الف بی هیچ واهمه ای در حالیکه برق چشمانش هر از گاهی از زیر موهایش که بر صورتش میچرخیدند، میجنگید و حلقه ی گردش تنگ و تنگ تر میشد. گویی تعداد بیشماری بودند. نبرد داشت مغلوبه میشد که الف با ضربتی سهمگین شمشیر را عمودی و با دو دست بر سینه ی موجود فرو کرد. شمشیر پشتش را شکافت و پیکرش را بر زمین دوخت. آنگاه الف برای نخستین بار فریادی کشید. چنان بلند و درنده که گروه محاصره کننده به تزلزل افتاد و چند گام به عقب رفتند.همراهان الف خاموش و خیزان بیرون جستند و از چند سو بر آنان فرود آمدند.

در مدت کوتاهی کشته ها بیجان بر زمین افتاده بودند و الف ها ضربات آخر را فرود می آوردند ...

در تمام این لحظات دنیل زیر بوته ها پنهان شده بود و با ترس و تعجب نگاه میکرد. موجودات پلید روی هم تلمبار شده بودند. بویی گندناک تمام فضا را آلوده کرده بود و پسرک را به تهوع می انداخت. بسیار شبیه بویی بود که در آغاز به مشامش خورده بود. ولی اینجا تحمل کردنش آسان تر بود.

گلورفیندل لحظه ای نگاهش به دنیل افتاد و با خنده گفت: "بیا بیرون ارباب جوان."

دنیل به آرامی بیرون آمد و به عرصه ی نبرد نگاه کرد. الف ها مشغول خارج کردن لاشه ها از جاده بودند. گلورفیندل جوی آب کوچکی پیدا کرده و مشغول شستن شمشیرش بود. سپس برخاست و چیزی به یکی از همراهانش گفت. الف به سمت جایی رفت که پدربزرگ را در آن پنهان کرده بود. ردا را از زیر بوته ها بیرون کشید و به طرفی انداخت. سپس ضربتی به پیکر پدربزرگ زد ولی پدربزرگ تکانی نخورد. قصد ضربه ی دوم را کرده بود که گلورفیندل چیزی به او گفت و سپس با خنده پسرک را نگاه کرد. الف از زدن ضربه منصرف شد . با ته نیزه به آرامی پیرمرد را تکان داد. کم کم پدربزرگ به هوش آمد و با دست ته نیزه را از خود دفع کرد و برخاست. کمی در همان حال ماند. و به سمت لاشه ها برگشت. ناگهان صدای خنده مانندی بیرون داد و شلنگ انداز به طرفشان آمد. ناشیانه خود را میچلاند و جست و خیز میکرد و هر از گاهی لگدی حواله ی یکی از لاشه ها میکرد.

شادی اش که فروکش کرد به طرف دنیل آمد و گفت: "پسرم. حالت خوب است؟ صدمه ای که به تو نزدند؟" دنیل با حرکت سر گفت نه.

گلورفیندل از پشت سرش گفت: "امیدوارم از من رنجیده نباشی ارباب. پلشتی و نکبت شما از فرسنگ ها نیز همنوعانتان را به خود جلب میکند." الف های دیگر خندیدند و پدربزرگ نگاهی تند به آنان انداخت. سپس آماده ی حرکت شدند. الفی به سرعت جلوتر رفت و گروه به راه افتاد.

دنیل در کنار پدربزرگ راه میرفت. مراقبت از وی کمتر شده بود و آزادانه در گروه راه میرفت.

حوالی ظهر بود که گویی به حاشیه ی جنگل رسیده بودند. زمین کم کم سنگلاخی میشد و راه رفتن اندکی دشوار. دنیل به پیش رو نگریست و کوه های عظیمی را دید که در برابر چشمانش صف کشیده بودند. از شمال تا جنوب. انگار تمامی نداشت. از پدربزرگ پرسید: "آنجا کجاست؟"

پیرمرد پاسخ داد: "آنجا کوهستان باستانی است. رشته کوه عظیمی که سرزمین های شرقی را از غرب جدا میکند. مقصد ما ورای آن کوه هاست."

"چگونه از آنجا عبور خواهیم کرد؟"

"از کوره راه ها و مسیرهایی که فقط خودشان میدانند. اگر تنها بودیم من تو را از جای بهتری عبور میدادم. دورتر است ولی امن تر نیز هست."

پسرک پس از کمی سکوت با کمی تأنی پرسید: "آنها که کشته شدند همانهایی بودند که در غار با آنها مواجه شدی؟"

پدربزرگ خس خس کنان گفت: "کشته شدن سعادتی بس بزرگ است. بهتر است بگویی روح پلیدشان کالبد نفرین شده شان را رها کرد و به دوزخ گریخت. نه. آنها نبودند. ولی از همان تیره ی ملعون بودند."

دنیل زیر لب گفت: "شبیه تو بودند..."

پدربزرگ گفت: "آری. در چشم مردمان این سرزمین من نیز چون آنان هستم. آنها را اورک می نامند."

"پس چرا با تو کاری ندارند؟"

پدربزرگ گفت: "اگر در اختیار خودشان بود مدت ها پیش من نیز مانند لاشه هایی که دیدی در حال گندیدن بودم. اما به آنها گفته شده است که تقدیر من به دست آنها رقم نخواهد خورد. خوش اقبالی من است که مردمی هستند مطیع فرمانروایانشان."

دنیل پرسید: "چه اتفاقی برایت افتاده است؟"

چهره ی پیرمرد تیره تر شد. به کوه ها خیره شد و گفت: "زمان بسیار است فرزندم. در وقت مناسب همه چیز را خواهی دانست."

گروه کم کم از دامنه ها و سبزه زارها عبور کرد. ارتفاع مسیر به آرامی بیشتر و بیشتر میشد. در جای جای دامنه ها، ستون هایی از سنگ به مانند باروهای دیده بانی افراشته شده بود. اما فروریخته و قدیمی به نظر میرسیدند. گلورفیندل گویا به الف ها گفت که پراکنده شوند. هرکدام به سمتی رفته و در حالی که در دیدرس فرمانده بودند به مسیر ادامه دادند. مسیر سخت تر و سخت تر میشد البته برای پیرمرد و دنیل. حال دیگر کاملا چهاردست و پا بالا میرفتند. اما الف ها به سبکی نسیم از سنگی به سنگ دیگر میپریدند و صعود میکردند.

پس از مدتی طی مسیر در جانب راست یکی از الف ها دستش را بالا برد و به جایی در سمت راست خود اشاره کرد. گلورفیندل به آنانی که در سمت چپ خود بودند علامت داد و گروه اندک اندک متمرکز شد و به سمت راست متمایل شدند. پس از چندی در یک دامنه ی کم شیب به فرورفتگی نسبتا بزرگی برخوردند که در انتهای آن دری سنگی به چشم میخورد. گروه در ابتدای فرورفتگی متوقف شد و گلورفیندل به سمت درب سنگی رفت. عرض و طول درب طوری بود که سه مرد در کنار هم از آن عبور میکردند. گلورفیندل در برابر درب ایستاد و با صدای بلند کلماتی به زبان راند.

پس از چندی از درون صدایی آمد و درب رو به بیرون باز شد. مردی که گویا او هم الف بود بیرون آمد و در برابر گلورفیندل تعظیم کرد. شروع به گفتگو کردند. هر از چند گاهی گلورفیندل، دنیل و سپس پدربزرگ را مورد اشاره قرار میداد. الف جدید با سوء ظن غریبه ها را نگاه میکرد و گویا در اعتراض چیزی به فرمانده میگفت. دنیل با تردید با آنها نگاه کرد. میخواست از پدربزرگ چندوچون ماجرا را جویا شود که دید پیرمرد در پشت یکی از الف ها پنهان شده و نگاهش را از نگاه الف جدید میدزدد.

گفتگو پس از مدت طولانی پایان یافت. آنگاه گلورفیندل به سمت گروه آمد و چیزی به همراهانش گفت. سپس به سمت پیرمرد رفت و گفت: "خب ارباب! از اینجا به بعد در اختیار او هستی. میدانی که با ورود به این دالان راه فراری نداری. سریعتر برو و اخبارت را به فرمانروا برسان."

پدربزرگ با کمی تعلل، به الف نزدیکتر شد وبا لحنی ملتمسانه گفت: "سرورم. نیازی نبود. من راه بهتری بلد بودم."

الف گفت: "بهتر و طولانی تر. ما وقت نداریم."

آنگاه به سمت دنیل چرخید و با لبخندی گفت: "بدرود مرد جوان. باشد که یکدیگر را باز بینیم. حال برو و همه چیز را دریاب."

دنیل با تردید نگاهش کرد و لبخندی زد.

گروه بازگشت و پیرمرد و پسرک به سمت الف جدید که مغرضانه نگاهشان میکرد حرکت کردند...

الف جدید دژم چهر و تندخو به نظر میرسید. قامتی نسبتا بلندتر از الف های دیگر داشت. اما به همان تنومندی بود. جز زره ی نقره ای که در بر کرده بود و شنلی که به همان رنگ بر دوش افکنده بود، باقی لباس هایش سیاه بود. جنگ افزاری به همراه نداشت. تنها خنجری به کمر بسته بود. موهای تیره، صورتی استخوانی، چشمان سیاه نافذ و فک زیرین کمی برآمده داشت که به چهره اش جدیت و خشونت میبخشید.

دنیل دید که پدربزرگ او را به میان افکنده و از الف دوری میکند. الف بی هیچ کلام و حرکتی به سمت درب سنگی رفت در آستانه ی در ایستاد تا تازه واردان داخل شوند. سپس درب را با حرکت تندی بست و گفت: "به دنبالم بیایید." صدای پر طنین و گیرایی داشت. جلوتر حرکت کرد.دنیل در پشت سر او و به دنبالش پدربزرگ به راه افتادند و صدای گام هایشان در طول دالان منعکس شد.

دالانی بود دراز و بی انتها. دیوار ها و سقف دالان را به دقت تراشیده بودند و در جای جای مسیر چراغ هایی از سقف آویزان بود. با اینکه فاصله ی چراغ ها از هم دور بود اما سراسر دالان روشن و پرفروغ بود. نوری آبی رنگ از آنها ساطع میشد که غیرقابل خیره شدن بود. اما نزدیک تر که شدند، دنیل از فرط تعجب و در عین حال ترس از الف جدید، در حالی که نیم نگاهی به او داشت، به آهستگی و زیر لب گفت:" پدربزرگ! این فانوس ها ..." پدربزرگ با صدایی لرزان گفت: "بله درست است. قبلا دیده ای. حال به راهت ادامه بده."

الف از بالای شانه اش نگاه تندی به آنان انداخت. هر دو ساکت شدند.

مسیر همچنان ادامه پیدا کرد تا اینکه به محوظه ی باز و میدان مانندی رسید. در اینجا مسیر منشعب میشد: دالانی در روبرو قرار داشت. دالانی به سمت چپ و دالانی به سمت راست میرفت. دریچه ای نیز در سقف تعبیه شده بود که با خیره شدن گویا انتهایی نداشت. نیز دریچه ای در کف میدانچه بود. در اطراف روی دیوار ها شمشیرها، سپرها و نیزه های زیادی تعبیه شده و آویزان بود.

پدربزرگ به اینجا که رسید به آرامی به گوشه ای رفت و نشست. دنیل نیز به دنبالش رفته و کنارش ایستاد. الف همچنان ساکت به طرف یکی از دیوار ها رفت و بزرگترین شمشیر را که گویی متعلق به او بود برداشت و به کمرش بست. سپس از خورجینی که بر زمین قرار داشت مشکی درآورده و نوشید. نیم نگاهی به تازه واردان انداخت و به طرفشان آمد. مشک را به طرف دنیل گرفت و گفت: "بگیر و بنوش."

دنیل مشک را گرفت و چند جرعه نوشید. الف به سمت دیگری رفت. دنیل با نگاهش تعقیبش کرد و سپس به آرامی مشک را به پدربزرگ داد. مشک نزدیک دهانش بود که الف به سرعت بازگشت و مشک را به تندی گرفت و با ضربتی محکم پدربزرگ را نقش زمین کرد. پیرمرد بی هیچ واکنشی برخواست و به همان گونه که بود بر زمین نشست.

صدای گام هایی از دالان سمت راست به گوش رسید. دو الف به شمایل الف پیشین وارد شدند و دربرابرش اندکی تعظیم کردند. نگاهشان به تازه واردین افتاد و یکدیگر را نگریستند. سپس به سمت فرمانده رفتند و نزدیک او چیزهایی گفتند. فرمانده بدون اینکه نگاهشان کند در حالی که نیام شمشیرش را بر کمرش سفت تر میکرد پاسخ داد. مکالمه ی کوتاهی رد و بدل شد و پس از آن فرمانده به سمت تازه واردین رو کرد وگفت: "برخیزید. حرکت میکنیم."

وراد دالان روبرویی شدند. مدتی راه پیموده بودند که پدربزرگ در حالیکه صدایش گویی از درون چاهی بیرون می آمد و به زحمت شنیده میشد گفت: "سرورم. گمان میکردم به جانب راست خواهیم رفت."

الف بی آنکه جوابی بدهد همچنان ادامه داد. پدربزرگ کم کم دنیل را پشت سر گذاشته و به الف نزدیک شد. مجددا گفت: "سرورم..."

الف کلامش را قطع کرد و گفت: "از جانب غربی کوه خارج خواهیم شد. از آنجا شما رابه نگهبانان سرحد غربی خواهم سپرد."

پدربزرگ خس خس کنان گفت: "ولی سرورم آنجا هنوز در سیطره ی دشمن است. من بیم آن دارم که ماموریتم ناتمام بماند و به موقع نزد فرمانروا نرسم."

الف با سرعت بازگشت و شمشیرش را کشید و لبه ی کندش را زیر گلوی پیرمرد گذاشت و با خشم گفت: "در این سرزمین خطری تو را تهدید نمیکند. نام فرمانروا را اینچنین لق لقه ی دهانت نکن. تو فرمانروایی نداری. موجودی ملعون و آواره ی تقدیری شوم فرمانروا نیاز ندارد. اگر تفقد خویشاوندم نبود، مدت ها پیش این تن را از بار سنگینی این سر خلاص میکردم. حال دهانت را ببند و راه بیفت."

صدایش از خشم دورگه شده بود و میلرزید. پدربزرگ به رعشه افتاده بود و توان کوچکترین حرکتی نداشت. الف مدتی در چشمان او نگاه کرد و کم کم شمشیرش را از گلوی او دور کرد. پیرمرد بر زمین افتاد و نفس نفس میزد. الف شمشیرش را در نیام فرو برد و به راه افتاد. دنیل به پدربزرگ نزدیک شد و کمکش کرد که برخیزد و پیرمرد لرزان و بیمناک برخواست.

مسیر در پیچ و تابی ملایم جلو میرفت و هر از گاهی به میدانچه هایی به مانند قبلی بر میخوردند که در آن چند الف دیگر مشغول سخن گفتن یا استراحت بودند. همگی سر تا پا مسلح بودند به نحوی که گویا در خارج از این دالان ها نبردی در جریان بود. فرمانده در هر میدانچه اندکی توقف میکرد و چیزهایی از دیگران میپرسید. پاسخی میگرفت و دستوراتی میداد و به راهش ادامه میداد.

پسرک زمان را گم کرده بود و نمیدانست چه ساعتی از شبانه روز است. مدت های طولانی راه رفتند. کم کم خستگی بر آنها مستولی میشد که اینکه به محوطه ی بازی رسیدند که بزرگتر از میدانچه های قبلی بود و محل هایی برای استراحت و خواب داشت. در جای جای آن الف ها مشغول استراحت یا تعمیر سلاح هایشان بودند. با دیدن فرمانده به پا خواستند. الف چیزی با صدای بلند گفت . دیگران با فریاد پاسخ دادند. فرمانده در اینجا به تازه واردان گفت: "امشب را در اینجا خواهید ماند. فردا صبح حرکت میکنیم و تا غروب به آن سوی کوهستان میرسیم."

پدربزرگ در گوشه ای روی زمین نشست و دنیل نیز بالای سر او اطراف را نظاره میکرد. نگهبانان با عبور از کنار آنها نگاه های مردد و گاها خشمگینی به آنها می انداختند. یکی از آنها طبقی از غذا برایشان آورد و پیش رویشان بر زمین گذاشت. مقداری غذا شامل آب، نان و میوه در آن بود. دو غربیه به آرامی شروع به خوردن کردند.

با اینکه توقفگاهشان نوعی پادگان بود اما در نوع خود به طور منحصر به فردی تزئین شده و آراسته بود. هرچند در اعماق کوه بودند ولی هوا به نظر تمیز و تازه میرسید. سرتاسر دیوار های این محوطه پر بود از نقش و نگارهای عجیب و افسانه ای. تصاویر مردمان الف در نبرد با اورک ها، تصاویر مردمانی عجیب با ریش های دراز و چهره های مخوف و ... و تصاویری از شخصیت هایی به نظر برجسته که بزرگتر و پرجلاتر بودند. یکی از آنها تصویر مردی از پشت را نشان میداد که با ظاهری استوار ایستاده بود. لباس سرتاسر سیاهی پوشیده بود و شمشیری سیاه در دست داشت. لبه ی آن شمشیر به سپیدی میزد، گویی نوری از خود ساطع میکرد. در برابرش هیبتی مهیب به مانند توده ابری سیاه و هولناک قد برافراشته بود و از چشمانش نوری سرخ بیرون میزد.

دنیل به نقاشی نزدیک تر شد و به آن خیره ماند. با دیدن آن احساس عجیبی در دلش زنده شد. گویی این تصویر را دیده بود و یا به خاطر داشت. مدت ها به آن نگاه کرد و سعی کرد به خاطر بیاورد که کجا آن را دیده است، اما هر چه بیشتر فکر کرد سردرگم تر شد.

"به چه مینگری؟"

صدای پر تحکمی او را به خود آورد. سراسیمه بازگشت و در برابرش فرمانده را دید. بدون اینکه حرفی بزند آرام از برابرش رد شد، به سمت پدربزرگ رفت و در کنارش نشست.

پدربزرگ آرام گفت: "از او دوری کن. موجود خطرناکی است."

"او را میشناسی؟"

پدربزرگ گفت: "بهتر از هرکسی در این سرزمین. پدر و برادرانش را نیز میشناختم. مردمان جنگجو و سرکشی بودند. اما آنان سالیان بیشمار قبل کشته شده و به ترانه ها پیوستند."

دنیل جرعه ای آب نوشید. سپس پرسید: "الف ها میمیرند؟"

پدربزرگ گفت: "نمیمیرند، کشته میشوند. در غیر این صورت عمر بی پایان دارند و جاودانه میمانند. برخی از اینان که میبینی یک بار متولد شده و تا کنون زنده اند. مانند فرمانده. او روزهای پیش از روزگاران را نیز به یاد دارد..."

پدربزرگ لختی سکوت کرد و سپس با اشاره به دنیل گفت نزدیکتر بیاید. آنگاه در گوشش زمزمه کرد: "تقدیر این سرزمین، زمانی بازیچه ی دست او، پدر و برادرانش بود."

دنیل نگاهش را به طرف فرمانده گرداند و به او خیره شد. الف دژم چهر داشت شمشیرش را تیز میکرد ...

پسرک شب را در رویایی آشفته به صبح رساند. آن شب اولین شبی بود که در این سرزمین به اختیار می خوابید. رویاهایش سرشار از تصاویری از یک دشت بزرگ و سرسبز، گروهی از الف ها که به سوی دریا میروند، مردی که در آن تصویر دیده بود و پدربزرگ بود. میتوان گفت از هیچکدام آنها چیزی نمی دانست. رویاهای پسر در جهان خود همیشه معنایی داشت. اما در اینجا گویی همه چیز قاعده ای دیگر داشت.

صبح با صدای گام های سربازان که از کنارش رد میشدند بیدار شد. پدربزرگ بالای سرش روی زمین نشسته بود و فرمانده جایی دورتر با الفی صحبت میکرد. سپس به طرف آنها آمد و گفت: "برخیزید، حرکت میکنیم".

دنیل برخواست و به دنبال الف حرکت کرد و پدربزرگ در پی او روانه شد.

این بار نه دنیل و نه پدربزرگ تشخیص نداند که به کدام سو روانه شدند. اما پبرمرد با هر گام که به جلو برمیداشتند متزلزل تر میشد. ساعات زیادی در طول دالان پیش رفتند، گاهی به چپ . گاهی به راست متمایل میشدند. گاهی از دریچه های سقف بالا میرفتند و گاهی نیز در دریچه های کف دالان ها فرود می آمدند و در تمام این مدت جز در هنگام ظهر که برای خوردن مختصر غذایی توقف کردند استراحت دیگری نداشتند.

به نظر میرسید که ساعاتی از نیمه روز گذشته بود. از دور دنیل دید که دوباره به یکی دیگر از محوطه ها نزدیک میشدند. هیاهویی در آنجا در جریان بود. الف با نزدیک تر شدن به آنجا گام هایش شتاب بیشتری گرفت و دوید. پیرمرد و دنیل به دنبالش روان شدند. طی مدت کوتاهی به میدانچه رسیدند و با تعجب بدانجا خیره شدند.

گروهی از الف های مسلح در میدانچه پراکنده بودند. برخی از آنان به طرز وجشتناکی زخمی شده و در گوشه ای دراز کشیده بودند. برخی دیگر که توانی داشتند یا زخمی برنداشته بودند در حال رسیدگی و تیمار بقیه بودند در حالیکه زره و لباسهایشان را لکه های سیاه رنگی ملوث ساخته بود. الفی دیگر در گوشه ای با فرمانده در حال صحبت کردن بود. فرمانده با عتاب فراوان بر سرش فریاد میزد و الف با استیصال چیزهایی به وی میگفت و به طرف تنها خروجی دالان اشاره میکرد. فرمانده کلامش را با فریادی قطع کرد، نیزه اش را از دستش کشید و بر زمین کوفت. الف تعظیمی در برابر وی کرد.

فرمانده به سمتشان آمد و گفت: "مدتی باید همینجا بمانید. با تاریک شدن هوا شما را روانه خواهم کرد."

پدربزرگ در حالیکه عرق بر صورتش نشسته بود کمی نزدیک تر شد و گفت: "سرورم این کار خطرناکی است. تا به نگهبانان سرحد غربی برسیم معلوم نیست زنده بمانیم یا نه. من به تنهایی گلیم خود را از آب بیرون خواهم کشید اما با حضور غریبه ای در کنارم، اوضاع وفق مراد من پیش نخواهد رفت."

فرمانده نگاه تندی به وی انداخت و گفت: "پس تلاشت را بیشتر کن. شاید زمان آن رسیده است که ثابت کنی زندگی ات بیهوده نبوده است." سپس چیزی به الف دیگر گفت و به سمت خروجی دالان رفت. در حین رفتن شمشیرش را از نیام کشید و دنیل دید که شمشیر با پرتو آبی رنگی درخشیدن گرفت.

پدربزرگ بر زمین نشست و دستانش را روی سر گذاشت و مانند آن شب شروع به زاری کرد. دنیل پرسید: "پدربزرگ؟ چه خبر شده است؟"

پیرمرد پاسخی نداد. پسرک به طرف الفی دیگر رفت. روی زمین نشسته بود و به دیوار دالان تکیه داده بود. زرهش از شانه ی سمت راست به صورت مایل تا پایین سینه ی چپش شکافته شده بود. الف چشمانش را بسته بود و به آرامی نفس میکشید. دنیل پرسید: "آن بیرون چه خبر است؟"

الف به آرامی چشمانش را گشود و نگاهش کرد. پس از لختی درنگ گفت: "اورک ها راه میانبر ما از کوهستان را یافته اند. از امروز صبح به عزم مسدود کردنش از دامنه ها بالا میکشند. با اینکه ما در موقعیت بالاتر بودیم ..." دیگر ادامه نداد.

دنیل جرعه ای آب برایش آورد و الف با ناتوانی نوشید و با لبخند نگاهش کرد. پسرک برخاست و نزد پدربزرگ برگشت. پیرمرد کماکان در حال لابه کردن بود. دنیل بر زمین نشست و گفت: "ای کاش به دنبالت نمی آمدم، ای کاش وارد آن خانه نمیشدم."

پیرمرد آرام گرفت. سرش را بالا آورد و به دنیل نگاه کرد و دید رنگ به رخسار ندارد و به تندی نفس میکشد. سپس با صدایی لرزان گفت: "پسرم. به اندازه ای زیسته ام که ایمان بیاورم به اینکه هر اتفاقی دلیلی دارد. هر چند در آن لحظه درکش نمیکنی و شاید سالیان سال طول بکشد. اما بالاخره روزی خواهی فهمید. اینجا، در این لحظه فقط به این امیدوارم که از دست این فرمانده ی ابله خلاص شوم و راهم را خودم انتخاب کنم. آنان به آنچه من میدانم واقف نیستند. تحمل داشته باش. چیزی باش که من از تصمیمم نادم نگردم."

دنیل نگاه کم رنگی به وی انداخت و سر به گریبان فرو برد.

لحظات پر اضطرابی را سپری میکردند. زخمی ها پی در پی وارد میشدند و در گوشه ای آرام میگرفتند. قریب به دو ساعت منتظر بودند. تا اینکه ورود زخمی ها کند و کندتر و سرانجام قطع شد. اوضاع کم کم آرام گرفت. پس از مدتی الفی چراغ به دست وارد شد و به تازه واردان گفت: "به دنبالم بیایید. فرمانده شما را فراخوانده است."

دنیل نگاهی به پدربزرگ کرد. پیرمرد هرچند با اکراه برخاست و به دنبال الف به راه افتاد. مدتی راه رفتند تا به دری سنگی رسیدند. مشابه آنچه در ورود به کوهستان دیده بودند. در با کمی فشار باز شد. سه نفر بیرون رفتند و دنیل از آنچه پیش رو میدید متعجب ماند.

دشتی پهناور و سرسبز در برابرش گسترده بود که زیر نور مهتاب حالتی رازآلود داشت. انعکاس مهتاب در رودخانه ها و صخره هایش چشم نواز بود. دنیل پس از لختی درنگ به یاد آورد که آنجا را در خواب دیده است. همان دشت بود، مطمئن بود.

به آرامی از فرورفتگی بیرون رفتند. پدربزرگ با اضطراب به اطراف مینگریست و لنگ لنگان به پیش میرفت. تا اینکه به لبه ی شیب رسیدند. چند تن مسلح ایستاده بودند و پایین را نگاه میکردند. دنیل با ترس در کنارشان ایستاد. از جانب سمت راست صدایی شنید.

درنگ!

به سمت صدا برگشت ولی چیزی ندید. تا اینکه بین صخره ها حرکتی را تشخیص داد. الفی بود کماندار. لباس هایش به رنگ صخره ها بود و اگر حرکت نمیکرد به هیچ وجه قابل تشخیص نبود. چشمانش میدرخشید و در تاریکی چیزی را آن پایین در میان بوته ها تشخیص داد.

درنگ!

تیر زوزه کشان به پرواز درآمد و پس ار چند لحظه صدایی از بیشه برخاست. موجود هلاک شده بود. کماندار همچنان که به پایین خیره شده بود تیری از تیردانش که بر زمبن گذاشته بود برداشت، بر چله ی کمان گذاشت و منتظر ماند.

صدای فرمانده از پشت سرشان آمد: "میتوانید بروید."

هردو برگشتند و پدربزرگ به طرفش رفت و با صدایی لرزان گفت: "سرورم! آنها هنوز آنجایند. میتوانم بویشان را حس کنم. کار خطرناکی است. بهتر است کمی بیشتر به شمال برویم."

فرمانده به آرامی گفت: "از پایین دامنه ها تا برج های نگهبانی راه درازی نیست. با کمی پنهانکاری میتوانید به آنجا برسید. هوا تاریک است. بهتر است عجله کنید."

اما پدربزرگ از نگاهش که گویا لبخندی پلید در آن موج میزد دانست که گفته های خود را باور ندارد. از اینرو پیرمرد دوباره گفت: "پس دست کم دو نفر را با ما همراه کنید تا قسمتی از مسیر را محافظمان باشند."

الف گفت: "مردان من در اختیار من هستند و هرکجا که بخواهم گسیلشان خواهم کرد. حال برو."

پیرمرد سرش را پایین انداخت و در حالی که بازمیگشت با طعنه ای زیر لب گفت: "بله ... بله ... مردان شما ..." سپس رو به دنیل کرد و با خشم گفت: "برویم."

به آرامی و با احتیاط در حالی که به صخره ها چنگ میزدند سرازیر شدند. دنیل نگاهی به بالا کرد و فرمانده را دید که با نگاهی درخشان تعقیبشان میکرد...

صدای غلطیدن سنگ ها و فروریختن سنگریزه ها پیرمرد را به ستوه آورده بود. گویا هر چقدر میخواستند بی سر و صدا پایین بخزند هیاهوی بیشتری بر میخواست. در پایین دست کم کم به بوته ها نزدیک تر میشدند و صدای خس خس پدربزرگ بیشتر و بیشتر میشد. ناگهان توقف کرد و مدتی طولانی به پایین خیره شد. سپس گفت: "بی فایده است. پیدامان میکنند. باید برگردیم..."

دنیل که پایش را به تخته سنگی تکیه داده و بالاتر از پدربزرگ نشسته بود خواست چیزی بگوید که ناگهان تخته سنگ لغزید. سرازیر شد و به روی پدربزرگ افتاد. پیرمرد و پسرک در میان انبوهی از سنگریزه و صخره های ریز و درشت غلطیدند و از دامنه پایین رفتند و در میان بوته ها افتادند.

پیرمرد بلافاصله برخواست و به سمت پسرک رفت. جوی خون باریکی از لابلای موهای پسرک بر پیشانی اش دویده بود. سرش را بلند کرد و صدایش زد: "دنیل... دنیل ... دنی..." صدایی در میان بوته ها توجهش را به خود جلب کرد. به سمت صدا برگشت.

یک اورک از میان بوته ها بیرون خزیده و از پشت نگاهش میکرد. قبل از اینکه کوچکترین حرکت یا صدایی از او سر بزند، زوزه ی تیری نزدیک و نزدیک تر شد و بر پیشانی اورک نشست. اورک به زانو بر زمین افتاد. پیرمرد به بالای دامنه ها نگاه کرد و الفی را بین صخره ها تشخیص داد که گویا تا بخشی از مسیر بنا بود حمایتشان کند.

صدای ناله ی دنیل نگاهش را به طرف پسرک چرخاند: "بیدار شو پسرم. باید ادامه دهیم. اگر تنها مدت کوتاهی زنده بمانیم سفرمان به پایان میرسد. برخیز."

دنیل به آرامی بلند شد و به اطرافش نگاه کرد. کمی طول کشید تا بتواند سر پا بماند. آنگاه در حالیکه پدربزرگ دستش را گرفته بود کشان کشان به دنبالش به راه افتاد.

مانند موش میان صخره ها میخزیدند و پیش میرفتند. هر از گاهی اورکی سر راهشان پیدا میشد و بی درنگ با اصابت تیری نقش زمین میشد. دنیل نگاهی به پشت سر انداخت. دامنه ها در مسافتی دوردست از نظر ناپدید میشد. فکر کرد که چگونه از این مسافت تیرش به هدف میخورد. پدربزرگ گفت: "تیراندازی شان بی نقص است ولی خردشان ناقص است."

مدتی به همین منوال خزیدند و پیش رفتند. تا اینکه به مرز بیشه ها رسیدند. بوته های انبوه گیاهان و در پشت سر آنها درختان. پیرمرد نگاهی به صخره های پشت سر انداخت و گفت: "گوش کن پسرم. کماندار دیگر با ما نیست. در میان جنگل کاری از او ساخته نیست. تنها کاری که میتوان کرد این است که مستقیم از جنگل عبور کرده و به رودخانه برسیم. شاید آنجا به پیشوازمان بیایند. اما باید سریع برویم. تا هنگامی که توجهشان به ما جلب نشده است بی سر و صدا پیش خواهیم رفت. اما به محض اینکه ما را دیدند باید با نهایت توانمان بدویم. اینجا پایان کار ما نخواهد بود. آماده ای؟"

پسرک در حالی که ضربان قلبش را میشنید سرش را تکان داد.

برخواستند و وارد جنگل شدند. کمی جلوتر در جانب چپ یا راست خود در میان انبوه درختان سوسوی آتشی را میدیدند که پیکرهای اورک ها در اطراف آنها در حرکت بودند. پدربزرگ گفت: "تعدادشان خیلی زیاد است..." دنیل در پیش رو و پیرمرد از پشت سر میرفت. هر از گاهی صدای نعره ای آنها را سر جایشان میخکوب میکرد با این حال با گام هایی لرزان و در عین حال شتاب زده به جلو میرفتند. کم کم سوسوی آتشی را در پیش رو تشخیص دادند. کمی به راست متمایل شدند تا از رودررو شدن بپرهیزند. دنیل دیگر فقط به جلو نگاه میکرد و سعی کرد به چیزی توجه نکند.

ناگهان پدربزرگ به آرامی گفت: "سریعتر برو..." دنیل به سرعت گام هایش افزود. صدای نفس پدربزرگ کم کم داشت آزارش میداد و احساس میکرد بیشتر جلب توجه میکند. پدربزرگ گفت: "دنیل... سریعتر.." پسرک حال چند گام در میان میدوید.

ناگهان احساس کرد در طرف چپ چیزی برابر با آنان در حرکت است. ابتدا پنداشت دچار توهم شده است اما کمی که گذشت پرهیب سیاه نزدیکتر شد و صدای خرناس های گوشخراشش به وضوح شنیده میشد. سر پسرک به دوران افتاد. ناگهان پدربزرگ گفت: "بدو ... فرار کن..."

و پسرک دوید. آخرین توانش را به زانوانش داد و دوید. اورک با دیدن فرار آنها نعره ای زد و سر در پی شان گذاشت. از لابلای درختان و بوته ها میپریدند در حالی که شاخه ها به صورتشان میخورد و زخمی شان میکرد. نفس هایشان به شماره افتاده بود. اورک گویا نزدیک و نزدیک تر میشد و در لابلای نفس هایش نعره های خفیف میزد. دنیل احساس کرد اکنون دو نفر در تعقیبش هستند. بر سرعت گام هایش افزود و از بالای صخره ای جهید. گریز همچنان ادامه داشت که ناگهان دنیل صدای نعره هایی را شنید که در پشت سرش در هم آمیخت. صداهایی وحشتناک که گویی دو حیوان درنده به جان هم افتاده اند. در میان نعره ها صدای پدربزرگ را شنید که ضعیف و ضعیف تر میشد: "فرار کن پسرم... فرار کن..."

دنیل برگشت و دید که اورک از پشت دندانش را بر شانه های پیرمرد فرو کرده است. با اینحال پیرمرد همچنان میدوید و با دست سعی میکرد او را از خود جدا کند... گام هایش کم کم به تزلزل افتاد و عقب ماند... و همچنان فریاد میزد: "فرار کن ... فرار کن..."

دنیل اما ایستاد. خون به چهره اش دوید.دندانهایش را برهم فشرد وبدون اینکه بداند چه میکند به سمت آنان شروع به دویدن کرد. در بین راه دستش را دراز کرد و از شاخه ای محکم آویزان شد. شاخه به تردی شکست و دنیل بر زمین افتاد. اما برخواست، شاخه ی شکسته را برداشت و با سرعت بیشتری دوید. پدربزرگ حال کاملا مغلوب شده بود و مذبوحانه تقلا میکرد. اورک همچنان دندان هایش را بر شانه ی پیرمرد فرو کرده بود و به چپ و راست میکشیدش. دنیل چند گام دیگرنزدیک آنان بود. فریاد کشید، چنان فریادی که احساس کرد گلویش خراشیده شد. اورک سرش را بالا گرفت و پسرک شاخه ی شکسته ی نوک تیز را با فریاد در دهان اورک فرو کرد. فرو کرد و به عقب فشار داد. اورک از پشت بر زمین و به رعشه افتاد.

به سمت پدربزرگ بازگشت. دستش را به زیر پهلوی پیرمرد برد و به سختی از جا بلندش کرد و به راه افتاد. پیرمرد در حالی که سرش آویزان بود زیر لب گفت: "احمق... فرارکن..." و دنیل در حالیکه نفس میزد قاطعانه گفت: "با هم میرویم."

در پشت سرشان هیاهویی بر پا شده بود. از همین حالا دنیل فهمید که چند اورک بر سر لاشه ی اورک مرده ایستاده و نعره میزنند. سپس بو کشیده و به دنبال فراریان به راه افتادند. مدتی نکشید که پسرک در دیدرسشان بود. بر سرعت گام هایشان افزودند و نعره زنان نزدیکتر شدند.

کم کم از تراکم درختان کم شد. دنیل در پیش رو دیواره ای سنگی را تشخیص داد که برج هایی روی آن بود. مشعل هایی روی دیوار در حرکت بودند و دنیل با شادی الف ها را دید. اما صدای خرناس و گام های سنگین اورک ها لبخند را از لبانش محو کرد. پدربزرگ حال هر از گاهی پاهایش روی زمین کشیده میشد و این فراتر از توان پسرک بود با این حال با ناله های منقطع پدربزرگش را به دوش میکشید.

از جنگل خارج شدند و در تیررس دیوارها بودند. اما اورک ها دیگر رسیده بودند. امید پسرک به یاس گرایید. یک اورک در چند قدمی او بود که دنیل فریاد زد: "کمک... کمک کنید..."

جنب و جوشی را روی دیوار دید. چند مشعل در یک جا جمع شدند. اورک از پشت جامه ی او را درید اما دنیل بلندتر فریاد زد: "کمک... کمک..."

نسیم تند گذر تیر را روی گونه اش احساس کرد و اورک پشت سرش به زمین غلطید. تیر تا نصفه در چشم اورک فرو رفته بود. تیرها زوزه کشان از برابرش میگذشتند و با صدای خفیفی به اورک ها برخورد میکردند. دیگر کسی پشت سرش نبود.

از سرعت گام هایش کم کرد و به آرامی و تقلا ره میرفت. پیرمرد حالا کاملا بیهوش بود. دنیل دروازه ی بزرگی را دید و به سمتش رفت. کم کم چشمانش سیاهی رفت، پدربزرگ را رها کرد و درست در برابر دروازه به زمین افتاد...

فصل دوم: حل معما

پس از آن پسرک از آنچه پیرامونش رخ میداد جز صداهای مبهم و تصاویر تیره گون چیزی نفهمید. تنها چیزی که به خاطر داشت این بود که از برابر دروازه بلندش کردند و به درون بردند و دیگر هیچ ...

مدت زیادی گویا در خواب بود، شاید نزدیک دو روز. به آرامی چشمانش را گشود. روی بستری نرم آرمیده بود در خانه ای بزرگ و چوبی. کمی به سقف خیره ماند و به صداهایی که میشنید گوش فرا داد. همهمه ی مردمی در بیرون، صدای آواز پرندگان و صدای رودخانه ای را شنید که در جریان بود. کمی سرش را به اطراف چرخاند. یک صندلی در کنارش بود که شنلی روی آن گذاشته بودند. در میز کوچکی کنار تختش طبق کوچکی بود که کمی میوه و ظرفی آب در آن بود. احساس تشنگی دستش را به طرف ظرف آب برد. در همان حین مردی وارد اتاق شد. به محض دیدن پسرک با لبخند به طرفش آمد و گفت: "بالاخره به هوش آمدی. گرسنه هستی؟"

دنیل به او خیره شد. الف نبود. پوستی گندم گون، چشمانی به رنگ روشن، موهای قهوه ای رنگ، ریشی کوتاه و آراسته، قدی نسبتا بلند هیکلی تنومند و چهارشانه و گام هایی استوار داشت. دنیل کمی به او خیره شد و با حرکت سر به او فهماند که گرسنه است. مرد با صدای بلند گفت: "کاران. غذا بیاور." سپس آمد وبر صندلی کنار تخت نشست و با لبخند به او نگاه کرد. کمی بعد مردی کوتاه قد وارد شد و سینی بزرگی از غذا آورد و آن را روی تخت در دسترس پسرک گذاشت. دنیل بی معطلی شروع به خوردن کرد. مرد قد کوتاه تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.

مدتی بی آنکه سخنی ردوبدل شود گذشت. دنیل پس از لختی خوردن کمی آب نوشید و دوباره به مرد نگاه کرد. مرد همچنان با لبخند نظاره گر او بود. پسرک گفت: "تو الف نیستی." مرد گفت: "نه. انسانم همانند تو. جز مردمان الف با کسی دیدار نکرده ای. اینجا سرزمین آنهاست."

پسرک پرسید: "نام تو چیست؟" مرد گفت: "نامم هارادال است، پسر هارامل. نام تو چیست مرد جوان؟"

"دنیل." مرد کمی منتظر ماند، سپس گفت: "همین؟" دنیل به یاد خنده ی الف ها افتاد و گفت: "دنیل، پسر ویکتور." و از حرفی که زده بود به خنده افتاد. گمان نمیکرد این مردم معنای دنیل ساموئلز را بدانند.

مرد کم کم جدی تر شد و با لحن محکمی گفت: "دیده بانان همه چیز را برایمان تعریف کردند. کار قهرمانانه ای کردی. از کجا او را بر دوش میکشیدی؟ چرا فرمانده ماگلور کمکتان نکرد؟"

دنیل پرسید: "ماگلور؟"

مرد با تعجب گفت: "فرمانده ماگلور، فرمانده ی نگهبانان کوهستان. هرچند با آن موجود رذل میانه ی خوبی ندارد. اما دستور مستقیم فرمانروا بود که تمامی سپاهیان در هر حال حامی او باشند و کمکش کنند تا بازگردد."

دنیل به آرامی سرش را بالا آورد. با به یاد آوردن رفتاری که با پدربزرگ کرده بودند و مرور سخنان این مرد درباره ی او، با خشمی که از صدایش میبارید گفت: "آن موجود رذل پدربزرگ من است. من او را بر دوش نکشیدم. او برای نجات جان من، جان خود را به خطر انداخت. من نیز به یاری اش شتافتم و از مهلکه بیرون آوردم. اگر مجبور شوم باز هم اینکار را خواهم کرد و در این راه نیز به کمک فرمانده ماگلور یا دستور فرمانروایتان وقعی نخواهم نهاد..."

مرد با چشمان گشاد و دهانی نیمه باز از تعجب، کمی نگاهش کرد، لبخند کم رنگی بر لبش آورد و گفت: "به هر حال کار قهرمانانه ای بود." و به بیرون از پنجره خیره شد.

دنیل پرسید: "کجاست؟" مرد پاسخ داد: "بیرون خانه است. در حیاط."

بدون اینکه حرفی بزند از تخت پایین آمد و به سمت بیرون رفت، در حالیکه مرد با نگاه شگفت زده دنبالش کرد.

دنیل از خانه خارج شد و محوطه را از نظر گذراند. چند خانه مانند آنکه در آن بود در محوطه ساخته شده بود. فضای پوشیده از درختی بود که رودخانه ای از میان آن میگذشت. در دوردست دیوار سنگی را دید که از آن وارد شده بودند و دانست که با ورود به این محوطه ، جایی نرفته و در تمام این مدت همینجا بوده ست. در جای جای محوطه مردمان سرگرم آمد و شد و گفت و گو و مسلح بودند. از الف ها گرفته تا انسان های قد کوتاهی که ریش های درازی داشتند و با گام های سریع، چهره های خشن و صدای بم و دورگه که با کلماتی ضمخت از گلویشان خارج میشد از برابرش رد میشدند. دنیل آنها را در نقاشی های درون دالان ها دیده بود. اما از نزدیک خطرناک تر به نظر میرسیدند.

دنیل به راه افتاد و در محوطه پیش رفت. مردمان گاهی او را به هم نشان میداده و با هم حرف میزدند. اما دنیل توجهی نمیکرد . فقط به دنبال پدربزرگ بود. مسیر طولانی را در کنار رودخانه طی کرد تا اینکه از دور دست پدربزرگ را دید که خارج از محوطه در میان درختان زیر سایه بانی نشسته است. شتابان به طرفش رفت و با صدای بلند گفت: "پدربزرگ..."

پیرمرد او را دید، برخواست و سلانه سلانه به طرفش آمدو درحالیکه از شوق به نفس افتاده بود در آغوشش گرفت. دنیل خندان دستانش را بر بازوهای پدربزرگ نهاد و گفت: "شما زنده اید. فکر نمیکردم از جان سالم به در ببرید."

پدربزرگ پاسخ داد: "آه پسرم زخم های بدتر از این نیز مرا به زانو در نیاورد. اما این بار گمان میکردم که اقبال خوشی نصیبم نخواهد شد."

دنیل کمی نگاهش کرد و در حالیکه بغض کرده بود گفت: "چرا آنکار را کردید؟"

پیرمرد ناتوان بر زمین نشست و چشم دنیل بر زخمش افتاد. جای دندان های اورک عمیق و کاری روی بدن تیره گون پدربزرگ پیدا بود. از دیدنش پسرک دل آشوبه گرفت و پیرمرد را از پشت به درختی تکیه داد. آنگاه پدربزرگ گفت: "کاری جز این نباید میکردم. هر چند دلیلش هنوز بر من که نجاتت دادم نیز آشکار نیست. اما همانگونه که گفتم، منتظر گذر زمان هستم تا دلیلش را بدانم."

دنیل جرعه ای آب به او داد و در کنارش بر زمین نشست. گفت: "چرا از تو مراقبت نکردند؟ چرا زخمت را درمان نکردند؟"

پیرمرد مستأصل پاسخ داد: "همینقدر که مرا به داخل دیوار راه دادند برایم کافی ست. زخمم به آرامی بهتر خواهد شد."

پسرک پرسید: "پدربزرگ تا کی اینجا میمانیم؟"

پیرمرد پاسخ داد: "تا زمانی که بتوانم راه بروم."

پسرک مصمم به طرفش برگشت و گفت: "پس وقت آن است که برایم بازگو کنید که چه اتفاقی افتاده است. چرا که دیگر تحمل چنین رفتارهایی نسبت به شما را ندارم. اگر گذشته ی شما را بدانم شاید بتوانم سنجیده تر رفتار کنم."

پیرمرد کمی با تعجب نگاهش کرد. سپس در جایی که نشسته بود جابجا شد، گویی قصد داشت صحبتی طولانی بکند. نفسی کشید و شروع کرد..

"اولین چیزی که دیدم ستارگان بودند و اولین صدایی که شنیدم صدای آب. مدت ها دراز کشیده و خیره مانده بودم. زیباترین عرصه در برابر چشمانم گسترده بود و گویی با من سخن میگفت. چنان لذت بخش بود که میخواستم همانگونه که بودم بمانم و در این عرصه غور کنم. دستانم را بر زمین و روی گیاهان کشیدم و از شادی به وجد آمدم. برخواستم و بر زمین نشستم و نگاهم به آنانی افتاد که در فاصله هایی نزدیک و دور کم کم برمیخواستند. برخی زود تر به پاخاسته و در اطراف راه میرفتند. دستانشان را بر درختان میکشیدند، کنار جوی، مشتی آب برمیداشتند و دوباره در جوی آب میریختند و با شگفتی به آن خیره میشدند. برخواستم و به طرفشان رفتم. مدتی در مقابل هم میماندیم و خیره به هم لبخند میزدیم. برخی از ما کم کم صداهایی در آورده و بر هر چیزی نامی میگذاشتند. دیگران نیز به تأسی از آنان تکرار کرده و نام آنان را به هم یاد میدادیم..."

پیرمرد لختی درنگ کرد و ادامه داد: "پس از مدتی در کنار هم جمع شدیم. من به بالای تپه ای اشاره کردم و بدان سو روانه شدیم؛ به آرامی تپه را بالا رفته و شگفت زده نگاه کردیم؛ در دشتی پهناور گروه بیشماری از همنوعان ما، برخی در گروه های منظم و برخی نیز جداگانه در حال گشت و گذار بودند. چنان زیاد که تمام عرصه ی دشت را پرکرده بودند...

ما که تا آن لحظه گمان میکردیم تنها هستیم، با شادمانی از تپه پایین آمدیم به سمت آنان رفتیم. ما را خوشامد گفته و پذیرا شدند. گویا مدتی بود آنان با کلام با یکدیگر سخن میگفتند و به سهولت مقصود یکدیگر را درمیافتند. ما نیز به تدریج با ممارست در مدت کمی به زبانشان آشنا شدیم و در خیل عظیم جای گرفتیم.

پس از آن در این گستره ی جدید که برایمان پر از رمز و راز و شگفتی بود به راه افتادیم. حیواناتی را میدیدم که در اطراف ما در حال جست و خیز بودند. گیاهانی زیبا، درختانی بلند و تناور که سر به آسمان میساییدند. کوه ها و رودخانه های عظیم... همه و همه چیزی برای بازگو کردن و یاد دادن داشتند. به راستی روزگار سعادت باری بود."

پدربزرگ سرفه ای کرد و به نفس افتاد. جرعه ای دیگر از آب نوشید و ادامه داد.

"در میان ما گروهی از مردمان بودند که از دیگران به راحتی قابل تشخیص بودند. هم به سبب ظاهرشان و هم به سبب رفتارهایشان. برخی بودند که در امور چیزهایی که خیل عظیم به آن برمیخورد و ناشناخته بود، بیش از دیگران کنجکاوی کرده و به سرعت زمام امور را در دست میگرفتند. در میان خیل عظیم به راحتی به سبب صدای بلند گقتارشان، موهای سیاهشان و رفتار ارباب منشانه ای که داشتند انگشت نما بودند. به راحتی دیگران را در میان خود نمیپذیرفتند و اگر اینکار را میکردند او را چون خود میپنداشتند. شخصی را به عنوان رهبر خود برگزیده و مطیع او بودند. نام او "فینوه" بود. مردی با رفتار آرام و سنجیده. در خارج از خیل خود دوستی داشت به نام "الوه". نخستین کسانی بودند که یکدیگر را دیده بودند و نخستین کسانی بودند که با یکدیگر سخن گفته بودند.

"الوه" نیز خیلی متعلق به خود را رهبری میکرد. قامت هیچ کس در خیل عظیم به بلندای او نبود... آه ... دنیل ... باید او را میدیدی. موهایش به رنگ سپیده ی صبح بود، قبل از طلوع خورشید. چشمانش نیز به سان موهایش بود که وقتی بدان ها خیره میشدی، گویی در چشمه ای مینگریستی که در زلالی آبش میشد سنگ های نقره ای بسترش را دید. مهربان بود. بسیار مهربان. مردمش او را می پرستیدند و هیچگاه از دورش پراکنده نمیشدند. من نیز از سرسپردگان او و اغلب همراه او بودم. مرا "آدانل" نامیده بود."

پیرمرد سکوت کرد و به دور دست خیره شد. دنیل پرسید: "کشته شد؟"

پدربزرگ لبخندی دردناک بر لب راند و با سر گفت آری. پسرک پرسید: "اورک ها او را کشتند؟"

پدربزرگ همچنان خنده بر لب گفت: "اورک ها هیچگاه دستشان به او و مردمش نرسید. او در افسونی گرفتار شد که در نهایت جانش را بر سر آن نهاد."

پس از لختی درنگ ادامه داد: "اما گروه دیگری نیز بودند. همیشه و در همه حال با هم بودند و در میان خیل عظیم هیچگاه کاری شاق و غیرمترقبه از آنان سر نمیزد. بسیار خردمند و آشتی جو بودند اما یک خصیصه ی بارز داشتند. بسیار بسیار زیبا بودند. موهایشان به سان انعکاس خورشید در آبگیر بود و چشمانشان آبی چون آب. زیبایی آنان احترامی برایشان به ارمغان آورده بود که دیگران از آن برخوردار نبودند. مغرور و راست قامت بودند و همیشه لبخند بر لب داشتند. رهبرشان "اینگوه" نام داشت که زیباترینشان بود. او نیز دوست فینوه بود اما چندان رغبتی به الوه و مردمش نداشت. هرچند همیشه رفتار دوستانه ای با او داشت. من به خیل اینگوه نزدیک از مردمم بودم. آنان با من مهربان بودند و مرا در میان خود میپذیرفتند. زیبایی آنان مرا سرشار میکرد و به بودن با آنان همیشه راغب بودم. اما این همه ی ماجرا نبود."

پیرمرد خنده از لبانش محو شد. چهره اش تیره تر شد و ادامه داد: "دختری در میان خیل اینگوه بود که زیبایی او مرا مدهوش میکرد. "ته آنیس" صدایش میکردند. چنان دلربا بود که من ساعت ها به او خیره میشدم و بی خبر از اطرافم در رویاهایم سیر میکردم. او از تمام مردمش زیباتر بود. چشمانش نیز به رنگ موهایش بود. هنگامی که میخندید صدای جویبار را به خاطرت می آورد. و هنگامی که از کنارت عبور میکرد، گویی نسیمی که از گلستان زیبایی عبور کرده بر صورتت می وزید. دخترک نیز گاهی دزدانه مرا می پایید و من از دیدن این، چون نسیم به پرواز در می آمدم.

زمان گذشت و دل دختر به من مایل گشت. گاهی دست در دست هم در اطراف محل اتراق مردمانمان در میان درختان سیر میکردیم و میخندیدیم. با هم به چیزهای ناشناخته خیره میشدیم و چندوچون آنرا درمی یافتیم. به راستی که روزگار سعادت باری بود."

پدربزرگ گاه گاه در میان سخنانش سکوت میکرد و به نقطه ای نامعلوم خیره می ماند. هر چقدر بیشتر سخن میگفت چهره اش تیره تر میشد و چشمانش گشاد تر. گویی از به یاد آوردن میهراسید:

"روزی با ته آنیس در کنار جویباری بودیم. او سرش را بر شانه ی من گذاشته بود و من ناشیانه ترانه ای برای او میخواندم. ناگهان صدای شیپوری بلند بر آسمان طنین انداز شد. بلند، گوشخراش و رعب آور.. ته آنیس از جا چرید و هر دو به پا خواستیم. به چشمان یکدیگر نگریستیم و به سمت مردمانمان دویدیم. در آن زمان خیل عظیم در جلگه ای که ازاطراف با تپه هایی خرم محصور شده بود منزل کرده بودند. از تپه ی مشرف به جلگه بالا رفتیم و نگریستیم.

خیل عظیم به نقطه ای در بالای تپه ها خیره مانده بود. رد نگاهشان را تعقیب کردیم و او را دیدیم:

سواری عظیم الجثه و سپیدپوش نشسته بر اسبی به رنگ طلایی که سم هایش را بر زمین میکشید، بالای تپه ای ایستاده و به خیل عظیم خیره شده بود. تابناک بود و هول انگیز، حتی از فاصله ی دور نیز تلألو نگاهش که مانند ستارگان در آسمان تیره درخشش داشت، چشم را خیره میکرد.

اندکی بر اسبش نشسته و ما را نظاره کرد. برخی از مردمان با اضطراب فریادی کشیدند و به سمت تپه های دیگر گریختند. اما برخی نیز بر جای ایستاده و حتی برخی به طرف سوار رفتند. بیشتر آنان مردمان فینوه بودند که گویی هراسی از تازه وارد نداشتند. سوار بزرگ، شیپورش را بیرون کشید و در آن دمید و به سمت دیگر تپه سرازیر شد. اسب بزرگش شیهه ای کشید و از سم های آن بر سنگ های تپه رد آتش برجا ماند...

"همهمه ای در میان خیل عظیم افتاده بود. مردمان گروه گروه دور هم جمع شده بودند و با یکدیگر سخن میگفتند. من و ته آنیس از تپه ها پایین آمدیم و هرکدام به طرف همنوعان خود رفتیم. گروه بزرگی از مردم از همین حالا به طرف تپه های مجاور، خلاف جایی که سوار بزرگ در آنجا بود میرفتند. قصد داشتند از او دور شده و به دوردست سفر کنند. من شتابان به طرف رهبر گروه خود رفتم. الوه در میان مردم خویش ایستاده بود و با فینوه سخن میگفت.

فینوه گفت: "دلیلی برای ترسیدن از او نیست. او اگر میخواست آسیبی به ما بزند این کار را میکرد. گمان نمیکنم کسی بین ما توان رویارویی با او را داشته باشد." مردم فینوه زیرلب گفتند: "آری... درست است... باید در پی اش برویم..."

الوه نگاهش را به طرف اینگوه و مردمش گرداند. آنها از هم اکنون در یک جا جمع شده و قصد داشتند به دنبال سوار سپیدپوش بروند بروند. کسی دوان دوان به میان جمع آمد. الوه رو به او کرد و گفت: "چه گفتند؟" مرد گفت: "گفتند ما به جنگل باز میگردیم سرورم. تا زمانی که بر ما آشکار نگردد که او که بوده است، قصد مصاف یا آشنایی با هیچ غریبه ای را نداریم."

الوه نگاهی به فینوه و مردمش انداخت و سپس سرش را بالا گرفت و صدایش در میان مردم طنین انداز شد: "گوش کنید. گمان نمیکنم دراین سرزمین به جز ما موجودی باشد که بتواند با کلام سخن بگوید. من نیز چون دوست خود فینوه از او هراسی نیافتم. اما اگر مرا به عنوان رهبر خویش برگزیده اید، من نیز به شما وامیگذارم. انتخاب میکنیم؛ یا به دنبال سوار میرویم، یا همینجا میمانیم و یا از او دوری جسته و به جای دیگری میرویم." خیل مردم یکصدا فریاد زدند: "به دنبالش میرویم... برویم..."

الوه لبخندی از رضایت به فینوه انداخت و گفت: "حرکت میکنیم." سپس رو به من و چند نفر دیگر گفت: "مردم را جمع کنید. حرکت میکنیم..."

بدون توجه به فرمان او نزد ته آنیس رفتم و با شوق گفتم، ما نیز با شما خواهیم آمد. دخترک لبخندی زد و پنجه های کوچکش را از دستانم کشید و به سمت مردمش دوید."

پدربزرگ سکوت کرد.گویا توان ادامه نداشت. دنیل با چشمانی منتظر و متعجب پرسید: "این اتفاقات کی افتاده است پدربزرگ؟"

پیرمرد آهی کشید و گفت: "سالیان دراز قبل. هزاران سال پیش. زمانی که ما اولین مخلوقاتی بودیم که پا بر سرزمین نهادیم."

دنیل نگاهی از سردرگمی به رودخانه انداخت و پرسید: "بعد چه شد؟"

پیرمرد ادامه داد: "حتی با اینکه گروهی از ما جدا شدند، ما همچنان عده ی بسیار زیادی بودیم. مدت زیادی در تاریکی شب و زیر نور ستارگان به دنبال سوار بزرگ راه میرفتیم و اتراق میکردیم. تا اینکه دوباره او را دیدیم.

با همان هیبت اما این بار دلنشین تر و دوستانه تر از دوردست سوار بر اسب به ما نزدیک شد. مردم کمی عقب نشستند. اما رهبران ما با تأنی به طرف او رفتند. از اسب پیاده شد و به طرفشان گام برداشت. در هر گام نورهایی به شکل ستاره هایی کوچک از دامانش بر زمین میریخت. چهره اش تابناک بود و چشمانش میدرخشیدند. با صدایی که در جان ها رسوخ میکرد با رهبران و سپس با ما سخن گقت. خود را اورومه نامید و گفت به عنوان قاصد خداوندگاران غرب به میان ما آمده است. سخن از دیاری گفت که در دوردست بود و ما را بدانجا دعوت میکرد، نزد اربابان و ما را در این مسیر راهنمایی خواهد کرد. رهبران به تردید افتادند. سوار بزرگ بدون توجه به تردید آنان بر اسبش نشست و گفت که در این دعوت اجباری در کار نیست و ما به عنوان میهمان در سرزمین آنها ساکن خواهیم شد و اگر خواستیم میتوانیم بازگردیم. سپس بر اسبش نشست و دور شد. مدت ها دور شدن اورا نظاره کردیم. رهبران به میان ما آمدند و ما به گردشان حلقه زدیم.

اینگوه و مردمش خواستار رفتن بودند. اما الوه کمی در تصمیم تعلل داشت و فینوه نیز به خاطر تعلل الوه درنگ میکرد. گفت و گوهای بسیاری شد. تا اینکه رهبران گفتند ما سه تن با او خواهیم رفت و اگر آنجا را سعادت بار یافتیم بازگشته و همگی با هم سفر خواهیم کرد.

مدتی سردرگم و مردد به راهمان ادامه میدادیم و اتراق میکردیم تا اینکه مردم ما از حرکت باز ماند."

دنیل با تعجب پرسید: "چرا؟"

پدربزرگ پاسخ داد: "رهبر ما در میانمان نبود. مدت ها در اطراف به دنبالش گشتیم و صدایش زدیم. اما بی فایده بود. گمان میکردیم که اتفاقی برایش افتاده است. زیرا او مردی بود که هیچوقت در طول سفر کوتاهمان مردم خود را تنها نگذاشته بود. گروه گروه خویشان من در جهات مختلف دور میشدیم و به دنبال فرمانروا میگشتیم. اما مدت زیادی گذشت... و اورا نیافتیم...

کم کم مردمان دیگر ندای رفتن سر دادند و من از این خبر اندوهگین شدم. چرا که مردم ته آنیس بیشتر از همه راغب به رفتن بودند. مدتی سعی کردیم تا فینوه را به خاطر دوستی دیرینش با الوه از رفتن بازداریم، اما مردم وی به تدریج معترض شده و بنای رفتن گذاشتند. هرچند ما نیز میخواستیم با آنان راهی شویم اما بیشتر مردم خواهان ماندن و بازگشتن رهبرمان شدند.

ساعت تلخی بود. مردمان دیگر آماده ی رفتن میشدند. برای آخرین بار با ته آنیس در اطراف میگشتیم. هر دو ساکت بودیم و بدون اینکه چیزی برای گفتن بیابیم دستان هم را بیشتر میفشردیم. تا اینکه به کنار جویباری در آن حوالی رسیدیم و نشستیم.

ته آنیس گفت: "بیا با ما برویم. فرمانروایتان دیر یا زود بازخواهد گشت و مردمت به دنبال ما خواهند آمد."

اندوهگین به چشمان زیبایش نگریستم و گفتم: "اگر چنین است که میگویی، ماندن و با فرمانروا آمدن را ترجیح میدهم. نمیخواهم از میان مردمم تنها کسی باشد که پشت به خویشاوندانش میکند."

دخترک گفت: "پس من در آن سرزمین به انتظارت خواهم نشست آدانل. بمان و پیمانت را پاس دار." و اندوهگین به جوی آب خیره شد.

صورتش را به طرفم گرفتم و گفتم: "غم این لحظه تا ابد بر دلم خواهد ماند بانوی ستارگان. اما به انتظار شادی پایدار خواهم نشست."

دخترک با لبخند مرا نگاه کرد. ناگهان لبخند از لبانش محو شد و با چشمانی وحشت زده به جایی در پشت سر من خیره ماند، برخواست و فریادی کشید و گریخت. چند گام ناباورانه به دنبالش رفتم و صدایش زدم. اما او بی توجه گریخت و از نظر پنهان شد.

به ناگاه چشمانم سیاهی رفت و همه چیز از نظرم پنهان شد. در تاریکی مطلق فرو رفته بودم. در حالی که کورانه به اطراف گام برمیداشتم، پایم به سنگی گرفت. به زمین افتادم. سرم به سنگی دیگر خورد و دیگرهیچ نفهمیدم..."...

"به آرامی چشمانم را باز کردم. گویا در سیاهچاله ای بودم شبیه به یک غار. سنگ ها و ستون های بد شکل که از آنها آب میچکید اطرافم را گرفته بود. محوطه ی محدودی بود که در کف آن تخته سنگ های گرد و کوتاه قرار داده بودند و من روی یکی از آنها نشسته بودم. هیچ نوری نبود. محیط تنها با نوری پریده رنگ روشن شده بود که منشا آن معلوم نبود. از دیوارهای غار صدای ناله می آمد، ناله ی کسی نبود. نمیدانم. به نظر میرسید خود دیوارها و سنگ ها در حال نالیدن بودند.

خواستم برخیزم اما نتوانستم. دست ها و جوارحم گویی به فرمان من نبودند و کرخت از اطراف تخته سنگ آویزان بودند. وحشت زده نبودم. چرا که نمیدانستم کجا هستم و چه چیز در انتظار من است. از همین رو فریاد زدم. فریاد بلند و پی در پی که شاید کسی بشنود و پاسخ دهد. در واقع پاسخی نیز آمد اما نه چندان خوشایند."

پدربزرگ که به نفس افتاده بود و صورتش غرق عرق بود، چشمانش را بست و در همان حال ادامه داد: " نمیدانم از کجای غار ظاهر شد. فقط او را دیدم که روبروی من ایستاده است. اگر بتوان نامش را قامت گذاشت، قامت بلندی داشت و ردای تیره و بلندی در بر کرده بود که باشلقش را برداشته بود. صورتش را ندیدم. گویی توده ی مه تاریکی در اطراف صورتش شناور بود. اما چشمانش را میتوانستم ببینم. سرخ و نورافشان و خوفناک به من خیره شده بودند.

با او سخن گفتم: "که هستی؟ اینجا کجاست؟" پاسخی نداد. به آرامی دست چپش را به طرف صورتم آورد و پنجه اش را در برابر چشمانم گرفت. انگشتانش را دیدم که به آرامی تبدیل به دم خزنده ای مارگونه شده و کورمال کورمال به طرف صورتم میخزیدند. خون به چهره ام دوید و قلبم به تپش افتاد. سعی کردم صورتم را دور کنم اما نتوانستم. انگشتان مارگونه اش به منفذهای صورتم لولیدند. یک انگشت در دهانم، دوتا در بینی ام و دو تا در گوش هایم فرو رفتند. به خفقان افتاده بودم و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. مذبوحانه تقلا میکردم که خفه نشوم . اشک از چشمانم جاری شده بود. ناگهان احساس کردم چیزی از او در من جاری شد. چیزی گرم، متعفن و شوم... با هر بار جاری شدن گویی از درون، استخوان های سرم را با پتک ویران میکرد... موجی می آمد و در جسمم رسوخ میکرد . با هر موج، دست ها و پاهایم به هوا پرتاب میشدند... و هیچ صدایی از من خارج نشد... آنقدر به این کار ادامه داد که جسمم فرسوده شد و بر زمین افتادم..."

دنیل حیران و متعجب به پدربزرگ خیره شده بود. پیرمرد چشمانش را گشود و دنیل قطرات اشک را در چشمانش دید. زیر لب گفت: "پدربزرگ..."

پیرمرد ادامه داد: "نمیدانم چه مدتی در همان حال بودم. اما وقتی به هوش آمدم دوباره خود را بر تخته سنگ و انگشتان او را در برابرم یافتم. فریادم را اجازه ی بیرون آمدن از گلویم نداد... دوباره امواج درد ... و دوباره بر زمین افتادم. این کار را چندین و چند بار تکرار کرد. به حدی که شمارش آن برایم ممکن نبود. در دفعات آخر ضعیف تر از آن بودم که مقاومتی کنم و خود را به آسانی به او میسپردم...

تا اینکه یک بار وقتی به هوش آمدم او را در برابرم ندیدم. توان حرکت داشتم. پس برخواستم و به راه افتادم. از لابلای سنگ ها دالانی را دیدم که ادامه داشت. آن را دنبال کردم و به تالاری انباشته از سنگ رسیدم و با تعجب پشت تل سنگ ها روشنایی را نظاره کردم. با مشقت زیادی در حالیکه نمیتوانستم به راحتی نفس بکشم از توده سنگ ها بالا رفتم و از تالار خارج شدم. گلویم صداهای عجیبی میداد و اندامم به سفتی سنگ شده بودند. به سختی دویدم و خود را در میان جنگل ها پنهان کردم. صدای جویباری به گوشم رسید و تشنگی مرا به طرف آب کشاند. به محض اینکه انعکاس صورتم را در آب دیدم مانند صاعقه زدگان بر جایم خشکیدم.

موجودی دیگر مرا نظاره میکرد. با صورتی سیاه، دندان های برآمده چشمانی زرد رنگ که پلیدی از آنان میبارید و آب دهانش جاری بود و انعکاس آب را برهم میزد... دوباره و چند باره به آب نگاه کردم اما این خود من بود. دستم را بر صورتم کشیدم و حقیقت تلخ را لمس کردم. صدای نفس هایم با ضجه آمیخته شد و کم کم به گریه افتادم. اما گریه نبود. زوزه ای بود گوشخراش که هر دم که از گلویم برمی آمد بر محنتم می افزود. دبوانه وار خود را بر درختان و سنگ ها میکوبیدم و میخواستم همانجا بمیرم. اما در نهایت ضعف بر زمین افتادم و نومیدانه به صدای ناله هایم گوش سپردم."

پیرمرد مدتی درنگ کرد. عرقش صورتش را پاک کرد و ادامه داد: "مدتی بر همان حال بر زمین افتاده و زار میزدم. ناگهان به یاد خویشاوندانم افتادم. با استیصال برخاستم و به راه افتادم. بدون آنکه دلیلش را بدانم احساس میکردم به بیماری با نفرینی دچار شده ام که شاید به یاری خویشانم شفا بیابم، شاید هم به یاری آن سوار بزرگ. پس مدت های طولانی از کوه ها و رودخانه ها عبور میکردم و به دنبال خیل عظیم میگشتم. به دنبال ته آنیس. آنچنان عطش دیدار داشتم که شمایلم را فراموش کرده بودم.

پس از مدتی از دوردست مردمم را دیدم که در دشتی بزرگ اتراق کرده بودند. شتابان به سمتشان رفتم و پشت صخره ای پنهان شدم. نمیدانستم اگر به سمتشان بروم مرا چگونه خواهند یافت. مدت ها از دوردست نظاره گرشان بودم و به دنبال مردم اینگوه میگشتم تا اینکه در گوشه ای از خیل عظیم آنان را یافتم. در نزدیک ترین جای ممکن پنهان شدم و چشمانم به دنبال ته آنیس بود.

در میان گروهی از دخترکان دیدمش که نشسته بود و نومیدانه نگاهش را بر زمین دوخته بود. احساس کردم که آزرده و غمگین است. مدتی طولانی به او نگریستم به امید اینکه اندکی از مردمش فاصله بگیرد تا من بتوانم او را دیده و طلب یاری کنم. اما او نیامد. مردمان همه کنار هم بودند و کسی از خیل عظیم جدا نمیشد."

پدربزرگ حال به هق هق افتاده بود و از صدایش ضجه می بارید: "پس از مدت طولانی انتظار با خود گفتم که دیگر بس است. به طرفش خواهم رفت. اگر با آنها سخن بگویم مرا خواهند پذیرفت. برخاستم و با گام های مردد از پشت درختان خارج شدم. حال کاملا در معرض دیدشان بودم. ته آنیس همچنان خیره به زمین مانده بود که صدایش کردم: "ته آنیس..."

دخترک از جا پرید و مرا نظاره کرد. قبل از اینکه بتوانم حرف دیگری بزنم جیغی بلند کشید. به دنبال آن همهمه و فریادی در میان خیل افتاد و همه به سمت من بازگشتند. فریاد زدم: "نه... از من مهراسید... منم ... آدانل... من گم شده بودم." اما گویی از کلام من چیزی نمیفهمیدند. سلانه سلانه به طرفشان رفتم اما زنان و دختران با فریاد از برابرم گریختند و فریاد های من که ته آنیس را صدا میزدم در هیاهوی آنها گم شد.

چند تن از مردانشان به طرفم آمدند و با چوب هایی که در دست داشتند سعی کردند مرا طرد کنند. من همچنان تلاش میکردم که به سخنانم گوش کنند. اما مطمئن شدم که سخنانم برای آنها جز زوزه ها و خرناس هایی نامفهموم نبود. کمی بعد ساکت ماندم و تقلایی نکردم. به چهره های مردانشان که بر سرم فریاد میزدند نگاه کردم. نگاهم به دنبال ته آنیس میگشت اما او را نمیدیدم که ناگهان ضربتی به گردنم خورد و نقش زمین شدم. دیگر مجال ماندن نبود. کشان کشان خودم را دور کردم و به پا خاستم و به راه افتادم در حالیکه نگاهم هر از گاهی به سوی مردمم بازمیگشت... به سوی خویشانم که دیگر جایی در میانشان نداشتم... من طرد شده بودم..."

دنیل با چشمانی اشک بار به پدربزرگ خیره شد. پیرمرد شانه هایش لرزید، دستانش را بر صورتش گذاشت و دردمندانه گریست...

پیرمرد مدت زیادی زار زد و گریست. دنیل لحظه ای به آنچه بر سر پدربزرگ گذشته بود فکر کرد. سالیان چنین بی شماری را با چنین میراث شومی به سر کرده بود و در این سرزمین که هنوز برای پسرک ناشناخته و پر از خطر بود زندگی کرده بود. اکنون میفهمید چرا دیگران با اینگونه اند. تمام آن اهانت ها و ضرب و شتم ها به خاطر چیزی بود که در ید اراده ی پیرمرد نبود. با این حال در تمام این سالیان همچنان زیسته و ادامه داده بود و به این نقطه رسیده بود و ظاهرا همین برای او کافی بود. حس افتخار توام با ترحمی ناچیز بر دل پسر سایه افکند. اشک چشمانش را زدود و دستانش را بر بازوهای پیرمرد گذاشت.

پدربزرگ کم کم آرم گرفت و به درخت تکیه داد. صدای نفس هایش کم کم فروکش کرد و بی حرکت ماند. دنیل پرسید: "بعد چه شد؟"

پیرمرد پاسخ داد: "دیگر در آن میان جایی نداشتم. بارها و بارها به همنوعان سابقم در جای جای این سرزمین برخوردم. اما آنان نیز رفتار مشابه خویشاوندانم را با من داشتند. حتی چند بار به سختی جان به در بردم. تا اینکه دانستم بیشتر از این جستوجو بی حاصل است. مدتی روزگارم را در میان غارها و کوهستان های خالی از سکنه میگذراندم. تمام آنچه بر من گذشته بود را مرور کرده و بر تقدیر شوم خود نفرین میفرستادم. تمام وجودم پر از کینه و نفرت شده بود هر آن چه پیش رو میدیدم را ویران و تباه میکردم. چرا که لذتی نمیتوانستم از آن ببرم. این کینه و عداوت نسبت به این سرزمین آنچنان در وجود من ریشه دوانده بود که میخواستم هر آن چه هست و نیست و خواهد بود را به آتش بکشم و از بین ببرم. اما تنها بودم. تا اینکه یک روز به گروهی از همنوعان جدیدم برخوردم. دسته ای اورک بودند که خود را به جویباری افکنده و آلوده اش میساختند. بی تعلل به میانشان رفتم و هماهنگ با آنان هر آنچه میکردند من نیز تبعیت میکردم. به راه افتادند و به سمت شمال رفتند. چشمانم به برج و بارویی افتاد که سر به آسمان میکشید. آنجا پناهگاه ما بود. در حالیکه سرشار از کینه ودر عین حال هراسناک بودم به نزد "او" بازگشتم."

دنیل پرسید: "او کیست؟"

پیرمرد پاسخ داد: "خداوندگار تاریکی. نامش را نمیدانستیم. او را ارباب صدا میکردیم. هم او را میپرستیدیم و هم از او میترسیدیم. بعدها دانستم که نامش "مورگوت" است. تحت فرمان او به جنگ های زیادی گسیل شدم و بسیار کشتار کردم. اعمالم هم برایم لذت بخش بود و هم زجرآور. اما قید و بند او بر من چنان استوار بود که یارای ایستادگی در برابرش را نداشتم. سالهای بیشمار سپری شد تا اینکه سپاهی بزرگ و درخشان در برابرش صف آرایی کرد. من دانستم که این بار جان سالم به در نخواهم برد. دزدانه و پنهانی از صفوف سپاهش جدا شدم و به کوهستان پس پشتمان گریختم. تمامی سپاهیانمان چون مورچگان در برابر سیل نابود شدند و کوهستانمان به ویرانه ای بدل شد. او را دیدم که به زنجیر کشیدند و با خود بردند. سپاهیان کم کم پراکنده شدند و باد، غبار جنگ هولناک را پراکنده کرد. نمیدانستم باید خوشحال باشم یا اندوهگین. سرافکنده و سردرگم در این سرزمین میگشتم و روزگارم به سختی میگذشت.

تا جایی که میتوانستم از این سرزمین دور شدم و به جانب شرق رفتم. آنچه رخ میداد برایم اهمیتی نداشت. جهان از آن روز بسیار تغییر کرده است. بسیاری از زمین ها زیر آب رفتند و نابود شدند. بسیار لشکرکشی ها صورت گرفت و جنگ های زیادی رخ داد. اما من در گیرودار این حوادث نبودم.

مدتی پیش از این اما همه چیز برایم تغییر کرد. سعی میکردم که خود را به ندیدن و ندانستن بزنم. اما این حقیقت را دردرون حس میکردم و نمیتوانستم نادیده بگیرمش.

پسرک پرسید: "کدام حقیقت؟"

پیرمرد با صدایی آهسته پاسخ داد: "مدتی است بوی او را در این جهان میشنوم. این بو هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود. گمان میکردم در این فکر تنها هستم. اما گویا فرمانروا نیز این را فهمیده است. گمان میبرد دورانی که از روزگاران گذشته پیشگویی شده، نردیک است. او در حال بازگشت است و تخم و ترکه و خادمان منحوسش مقدمات بازگشتش را فراهم میکنند. همانگونه که گلورفیندل گفت اورک ها روز به روز بیشتر و گستاخ تر میشوند و از همین الان بسیاری از سرزمین های آزادمردمان را مورد دست اندازی قرار میدهند."

دنیل پرسید: "فرمانروا کیست؟ یک الف است؟"

پیرمرد گفت: "نه. انسان است. از دودمان پادشاهان باستانی است که ازهزاران سال پیش در این سرزمین فرمانروایی میکردند."

پسرک گفت: "چه زمانی او را خواهیم دید؟"

پدربزرگ پاسخ داد: "شورایی تشکیل خواهد شد که فرمانروایان و امیران سپاه آنان گرد هم خواهند آمد تا درباره ی این موضوع رایزنی کنند. من نیز بدانجا خواهم رفت. اگر با من بیایی شاید بتوانی او را ببینی."

پیرمرد سپس کمی به پشت متمایل شد و چشمانش را بست. دنیل برخواست و کمی به اطراف نگاه کرد و خواست سوال دیگری بپرسد که فکر کرد پیرمرد به خواب رفته است. آنگاه غرق در تفکر در ساحل رودخانه به راه افتاد.

پس جنگی در راه خواهد بود. هر چند زمانش بر او آشکار نبود اما دانست که گواهی دلش بر پایانی نه چندان خوش بیراه نبوده است. اما دلیل حضور خود در میان این مردمان را نمیدانست و افکارش آشفته بود. هنوز سوالات بسیاری داشت که جوابی برای آنها نمی یافت و کسی نیز برای یافتن جواب کمکش نمیکرد. از این فکر احساس استیصال کرد و با درماندگی به طرف خانه ی چوبی به راه افتاد.

تا حوالی ظهر بی آنکه کاری انجام دهد در اطراف در گشت و گذار بود. غذایی مختصر از هارادال گرفت و تنها در گوشه ای خورد. سپس در گوشه ای نشست و به رفت و آمد ها خیره شد. مردمان هر یک مشغول کاری بودند. انسان های کوتاه قد ریش دار در گوشه ای جمع شده و به زبان خود با صدای بلند گفنگو میکردند. انسان ها و الف ها نیز دو به دو مشغول گشت و گذار یا صحبت کردن بودند و کسی از آنان به مردمان کوتاه قد اهمیتی نمیداد. همگان گویا منتظر خبر یا در انتظار کسی بودند و دنیل همچنان که در این افکار غوطه ور بود کم کم به خواب رفت.

مدت زیادی نگذشته بود که با صدای شیپوری از خواب پرید. دید که همه در حال جمع شدن در محوطه هستند و او نیز به آرامی به طرفشان به راه افتاد. کمی بعد چند سوار را دید که از سمت دیوار به طرف محوطه می آمدند. کمی دقت کرد و سواری که پیشاپیش می آمد را شناخت. گلورفیندل بود و در پشت سرش همراهان او. در میان آنان الف دژم چهر را نیز دید. همانکه به گفته ی هارادال نامش ماگلور بود. اما تنها آمده بود. گلورفیندل از دور او را دید و با لبخندی از اسب پیاده شد. دنیل دید که پدربزرگ نیز به آرامی از استراحتگاهش به طرف محل اجتماع می آمد. صدای الف را شنید که سخن میگفت:

"همگی گوش کنید. فرمانروا شمارا به جانب خویش خوانده است. با غروب خورشید حرکت میکنیم و صبح به شهر سپید میرسیم. هر آنکس که اینجا حضور ندارد را مطلع کنید."

دنیل به پدربزرگ نگاه کرد. پیرمرد با چشمانی مضطرب به گلورفیندل مینگریست...

الف ها به یکی از خانه های چوبی رفتند تا کمی استراحت کنند اما ماگلور در گوشه ای از محوطه به تیمار اسبش مشغول شد و دنیل دورادور او را نگاه میکرد. کمی بعد به طرفش به راه افتاد. تصمیم داشت تا کم کم خود پاسخ سوال هایش را دریابد. هرچند شخص بدی را برای آغاز کار برگزیده بود اما این باعث میشد تا بر واهمه ی خود غلبه کند.

ماگلور زین اسب را پایین گذاشته بود و گویا با او سخن میگفت و اسب هر از گاهی سر را بالا می آورد و پوزه اش را بر گردن صاحبش می مالید. دنیل به او نزیدک تر شد و ایستاد. الف همچنان به کار خود مشغول بود. دنیل با اندکی لکنت گفت: "وقتی ما را از تپه ها پایین فرستادید... اورک ها به ما حمله کردند..." الف هیچ واکنشی نشان نداد. پسر ادامه داد: "به سختی موفق به فرار شدیم... چیزی نمانده بود که پدربزرگ کشته شود... اگر کسی را با ما همراه میکردید شاید این اتفاق نمی افتاد."

الف بدون اینکه پاسخی به او بدهد سر اسب را به طرف علف های کنار جاده کشید. سپس بازگشت و جنگ افزار و خورجین خود را گشود و به مرتب کردن آنها مشغول شد.

پسرک که کمی ترسش فرو ریخته بود ادامه داد: "دلیل کینه ی شما به او را نمیدانم. اما گذشته ی او را میدانم. یعنی به تازگی دانسته ام. او پلید نیست... تنها در پی آن است که چیزی را تغییر دهد... چیزی که به اختیار خود آن را برنگزیده است..."

الف هبچ واکنشی به حرف های او نشان نداد. دنیل سردرگم کمی به او و کمی به اطراف نگاه کرد. حرف زدن با او بی فایده بود. بازگشت تا نزد پدربزرگ برود. چندقدمی دور نشده بود که الف گفت: "چیزی تغییر نخواهد کرد. دست کم او تغییرش نخواهد داد." و دیگر هیچ نگفت.

دنیل به طرف او بازگشت اما الف بی آنکه به او توجهی کند جنگ افزار و خورجنش را برداشت و به طرف خانه ای رفت که گلورفیندل و دیگران در آن بودند.

صدای پدربزرگ را شنید: "به تو چه گفت؟"

دنیل در حالیکه الف را نگاه میکرد که دور میشد، به آرامی گفت: "چیز مهمی نگفت." پدربزرگ گفت: "گذر سالیان دراز بر خرد او چیزی نیفزوده است. بیا برویم کمی غذا بخوریم." و به طرف خانه ای به راه افتاد و دنیل کمی بعد به دنبالش رفت.

از هارادال کمی غذا گرفتند و دنیل آنرا نزد پدربزرگ آورد تا در گوشه ای از محوطه بخورند. در حین خوردن غذا پدربزرگ گفت: "به سبب من به تو نیز با تردید و بی اعتمادی مینگرند." دنیل پرسید: "چه کسی؟" پیرمرد پاسخ داد: "همه. از الف ها گرفته تا انسان ها. میپندارند که ما جاسوسان ارک ها هستیم."

دنیل لقمه ای در دهان گذاشت و گفت: "به افکار آنان اعتنایی ندارم. اما گفتارشان بیراه هم نیست پدربزرگ. ابن را فقط برای اطمینان خود میپرسم. چرا فرمانروا به تو اعتماد کرده است؟"

پیرمرد لقمه را فرو برد و گفت: "او نیز تنها به سبب هشداری که از گذشته و پیشینیانش به او رسیده است چنین میکند. وگرنه اورک ها در این سرزمین بی هیچ کلامی به دم تیغ سپرده میشوند."

دنیل پرسید: "چه هشداری؟ چه کسی این هشدار را به او داده است؟"

پدربزرگ گفت: "شاید خود او برایت بازگو کند. اما دل قوی دار. تا زمانی که حمایت او با ماست خطری تهدیدت نمیکند." و کریهانه خندید. دنیل نیز با بی میلی خندید.

خورشید غروب کرده و آسمان هنوز سرخ رنگ بود که الف ها از خانه بیرون آمدند. گلورفیندل با صدای بلندی گفت: "حرکت میکنیم."

همگی به راه افتادند. مردان قد کوتاه جلوتر رفته بودند. به دنبال آنان انسان ها و الف ها با هم به راه افتادند و دنیل و پدربزرگ نیز کمی عقب تر و بافاصله به دنبالشان می آمدند. مدت زیادی سپری نشده بود که دنیل صدای گام های آرام اسبی را از پشت سرش شنید. پدربزرگ نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و سوار را دید. سپس گام هایش را سریعتر کرد و از دنیل جدا شد. دنیل کنجکاوانه نگاهی به پشت سر انداخت و ماگلور را دید که با نزدیک شدن به او، چالاک از اسب پایین جست و در کنارش شروع به راه رفتن کرد.

دنیل نسبت به همنوعانش در دنیای خود قامت بلندی داشت، اما اینجا در کنار او نحیف و ناتوان به نظر میرسید. جنگ افزارهای الف با هر قدمش صدا میداد و زیر نور ستارگان ظاهر مهیبی به او میبخشید. پدربزرگ سعی میکرد که فاصله اش را با آنان حفظ کند. دنیل به تدریج از این وضع معذب میشد که الف سخن گفت: "موجود کریهی است. اما کارت در نجات دادنش قابل ستایش است. مدت هاست که دیگر توان دفاع از خود را ندارد."

دنیل از خشم دندانهایش را به هم فشرد و به آرامی گفت: "چون پیر و ناتوان است."

ماگلور نگاهی به او انداخت و گفت: "خشم تو را احساس میکنم. اما بدان که این خشم در کینه ی من نسبت به پدربزرگت تغییری حاصل نخواهد کرد."

پسرک با عتاب به او گفت: "پس دست کم نزد من او را اینچنین تحقیر نکن. تو نیز بدان که وقتی جانم را برای او به خطر انداختم، تحمل سخنانی اینچنین برایم آسان نیست."

الف با صدای بلند قهقهه ای سر داد و گفت: "پس آتش خشم ناشی از خویشاوند دوستی انسان ها، دوست و دشمن را به یک شکل میسوزاند. پیشینیان تو احترام بیشتری در کلامشان بود."

دنیل سکوت کرد. سپس به آرامی گفت: "من او را دوست میدارم. چون او را قابل ملامت نمیدانم. گمان میکردم شما نیز این را میدانید."

الف مدت درازی سکوت کرد. سپس گفت: "من زمانی دست از ملامت و تحقیر او خواهم برداشت که خندان بر سر جنازه ی او ایستاده باشم. او شایسته ی چنین تفقدی نبود."

دنیل به چشمان الف نگاه کرد و گفت: "کسی نسبت به او تفقدی نکرده است."

ماگلور نفس بلندی کشید و گفت: "نه اکنون. هرچند باورش برایم مشکل است. اما فرمانروا به من گفته است که در سالیان دراز پیش، از جدش، آخرین فرمانروای بازمانده از نسل پادشاهان دریاها که او نیز از خویشاوند من، دختر عمویم شنیده بود، نقل شده است که در روزهای بازگشت تاریکی، موجودی از خادمین دشمن که سالیان دراز از عمرش میگذرد، در برافتادن ارباب مرگ نقش مهمی ایفا خواهد کرد. فرمانروا نیز از سرپیچی از هشدار اجدادش میهراسد."

دنیل در حالیکه با تعجب منتظر ادامه ی سخنان الف بود، پرسید: "او که بود؟ چگونه چنین چیزی را دریافته بود؟"

الف گفت: "او سالیان پیش از این سرزمین رخت بربست و سرزمین روشنایی رفت. مدت های درازی در این سرزمین زیسته و شاهد زخم ها و مرارت های آن بود. اما خسته و فرسوده شده بود." الف با لبخندی ادامه داد: "اما ظاهرا هنگام رفتن نیز دلواپس این سرزمین بود. وگرنه چنین میراثی برای ما باقی نمیگذاشت." با دستش به پدربزرگ اشاره کرد و ادامه داد: "حال همه چیز در گرو این پیش بینی و تلاش این اورک است. تلاش های سالیان دراز من و خویشانم برای مقابله با اربابش راه به جایی نبرد و اینک اوست که در برابر چشمانم در آمد و شد است و از من میخواهند که کمکش کنم... رقت انگیز است..."

دنیل متعجب به ماگلور نگاه کرد. چشمان الف در تاریکی با درخششی مهیب به پیرمرد خیره شده بود...

دنیل چیزی نگفت و به راهش ادامه داد. سخنان الف تا حدی او را نسبت به آنچه که پدربزرگ از بازگو کردنش طفره رفته بود، آگاه کرد. اما کینه ای که در دل ماگلور بود مضطربش کرده و او را نسبت به زندگی پدربزرگ نگران ساخت.

حرکت گروه شتاب بیشتری به خود گرفته بود. ساعاتی را درتاریکی شب سپری کردند تا اینکه سپیده ی صبح از مشرق سر زد. گروه مردان کوتاه قد از پیش رو نمایان شدند که با سرعت کمی در مسیر بودند. اندکی بعد گروه از پشت سر به آنان رسید و گلورفیندل با خنده گفت: "سریعتر بیاید اربابان. گمان نمیکنم فرمانروایتان شفاعت من برای دیرآمدنتان را بپذیرد." الف ها دزدانه خندیدند. یکی از مردان کوتاه قد به تندی به گلورفیندل گفت: "ما راه رفتن بر روی زمین را ترجیح میدهیم. وگرنه ما باید شفاعت شما را نزد فرمانروایتان میبردیم." همراهانش شروع به غرولند کردند و گلورفیندل با لبخند به راهش ادامه داد. ماگلور سوار بر اسبش شد و با کمی سرعت به نزد او رفت و به آرامی در کنارش شروع به صحبت کرد.

دنیل خود را به پدربزرگ رساند و پرسید: "اینها که هستند پدربزرگ؟"

پدربزرگ پاسخ داد: "دورف. کوتوله هایی که از زمان باستان در این سرزمین زندگی میکنند و به هیچ کاری هم نمی آیند. زمانی که از دالان ها عبور میکردیم، دریچه هایی را میدیدی که در کف زمین بودند. اگر آنها را پایین تر بروی به مسکن باستانی آنها برمیخوری. مردمان ثروتمندی هستند. از گذشته با الف ها میانه ی خوبی نداشتند. اما اکنون یکی از قدرتمند ترین متحدان هم محسوب میشوند. البته این فقط نظر فرمانروایشان است. سلوک مردمش با الف ها هنوز به سیاق اجدادشان است."

دنیل پرسید: "مردمان جنگاوری به نظر میرسند."

پیرمرد گفت: "بله، بله. با هرکسی که قصد آزار یا توهینشان را داشته باشد بیرحمانه وارد نبرد میشوند. بیشتر عمرشان را در غارها و معادن خود به سر برده و به ثروت اندوزی مشغول میشوند. در گذشته های دور جنگ هولناکی میان آنان و الف ها درگرفت که آن هم بر سر ثروت بود. فرمانروایشان دورفی است به نام "هازال". بسیار ثروتمند و مورد احترام مردمش است. فرمانروا او را نیز به شورا دعوت کرده است. چرا که اگر دورف ها نیز به جنگی که پیش بینی میشود بپیوندند قدرت مردمان آزاد بسیار فراتر خواهد رفت."

پدربزرگ به پیش رو نگاه کرد و گفت: "رسیدیم. شهر سپید ... نگاه کن..."

دنیل نگاه کرد. در دشتی پهناور شهری را دید که زیر نور کم رنگ آفتاب میدرخشید. شهر در گستره ای از شمال تا جنوب گسترده و خانه ها و مزارع را در سرتاسر شهر پراکنده و نهرهای بسیاری از میان باغ های آن عبور میکرد. در مرکز شهر ارگی بلند قرار داشت که گنبد سپیدرنگ و بزرگی در مرکز آن به چشم میخورد. درفاصله ی کمی از شهر دیوار بزرگی قرار داشت که تا آنجا که چشم توان دیدن داشت به شمال و جنوب کشیده شده بود. هرآنقدر که به شهر نزدیک تر میشدند، هیبت و جلال آن بیشتر خودنمایی میکرد. دنیل پیش خود اندیشید که به راستی شهری شایسته ی یک فرمانرواست.

پس از پشت سر گذاشتن چند تپه ی کوچک کم کم به دیوار ها نزدیک میشدند. روی هم رفته شهر نسبت به مناطق پشت سر در زمین پست تری بود و شیب زمین در مسیر شهر کاملا ملموس بود. وقتی کاملا در دیدرس شهر قرار گرفتند، گلورفیندل شیپورش را بیرون آورده و در آن دمید. مدت کوتاهی بعد از بالای دیوارها آوای شیپوری دیگر به وی پاسخ داد. گروه کمی به جانب راست متمایل شد و زیر سایه ی دیوار بلند در برابر دروازه ی عظیم توقف کرد. دروازه از فولاد ساخته شده و فلزی از حلقه های به هم پیوسته به رنگ نقره ای رویش را پوشانده بود. روی دروازه شمایلی از مردی بلند قد با نقره نقش بسته بود که شمشیری بلند را در دو دست گرفته و نوک آن را بر زمین فرو کرده بود. چهره ای راسخ داشت و چشمانش گویی تا فراسوی کوه های باستانی را میکاوید. دنیل داشت خطوط ناآشنای حک شده بر شمشیر را نگاه میکرد که دروازه با صدایی مهیب گشوده شد و نور خورشید از میان آن بر چهره ی اعضای گره افتاد.

شهر در سپیده ی صبح گویی کم کم از خواب برمیخواست. هر از گاهی چند سرباز مسلح از برابرشان عبور میکردند و نگاهی مردد به تازه واردان می انداختند. زیاد از دیوار ها دور نشده بودند که سواری از راه رسید. نیزه اش را بالا برد که نوعی سلام به نظر آمد. به دنبال آن گلورفیندل و ماگلور نیزه هایشان و دو تن از دورف ها، تبرهایشان را بالا بردند. سوار از اسب پیاده شد و به سمت مسافران آمد و با صدایی رسا گفت: "به نام فرمانروا ورود شما را خوشامد میگویم. شورا در نیم روز در مقر خود در ارگ تشکیل خواهد شد. من شما را به طرف استراحتگاهتان..."

گلورفیندل کلامش را قطع کرد و گفت: "از دیدنت خوشحالم "بارگان". نیازی به این سخنان نیست. ما راه را بلدیم."

مرد کلاهخودش را برداشت در حالیکه لبخندی بر لب داشت به طرف گلورفیندل آمد. الف او را برادرانه در آغوش گرفت. مرد به کناری رفته و با دست و احترام راه را به الف نشان داد. دیگران به دنبال گلورفیندل حرکت کردند. بارگان نگاهی به ماگلور کرد و تعظیمی کوتاه نمود و الف با حرکت سر احترامش را پاسخ گفت. سپس همچنان منتظر ماند تا همگان رد شدند اما از دور نگاهی به دنیل و پدربزرگ کرد، منتظرشان نمانده و به دنبال گروه به راه افتاد.

گروه از میادین زیاد و گذرگاه های متعددی عبور کرد. شهری زنده و خرم به نظر میرسید. در هر طرف مجسمه و پیکره ای از شخصی قرار داشت که در زیر آن بر لوحی سنگی کلماتی حک شده بود. دنیل از پدربزرگ پرسید: "اینها به زبان الفی است؟"

پدربزرگ پاسخ داد: "بله. مردم اینجا غالبا قادر به تکلم به زبان الفی هستند. زبان الفی زبان حکمت و آموزه هایشان است. اما در میان خود به زبان ما سخن میگویند."

دنیل به پیکره ای که از کنارش رد میشدند اشاره کرد و گفت: "اینجا چه نوشته است؟"

پدربزرگ که گویا نوشته را از بر داشت گفت: "خرامان سوار بر موج رفت ... و تلالو نگاه خیره اش به من... در غروب پاییز درخشیدن گرفت..."

دنیل به پیکره خیره شد. زنی بود ایستاده و پوشیده در ردایی سپید که موهایش تا به دامانش میرسید. صدای پدربزرگ او را به خود آورد: "رسیدیم. گمان نمیکنم تو را به درون راه دهند. ولی تا جایی که میتوان رفت با من بیا."

دنیل نگاهی به پیش رو افکند . ارگ بزرگ را در برابرش دید. از نزدیک بس مهیب تر و باشکوه تر جلوه میکرد. همانگونه که از دور دیده بود سپید بود. ساختمان عظیم از سنگ هایی به رنگ لاجوردی و سپید ساخته شده بود و نقش و نگارش چشم را خیره میکرد. محوطه ی بزرگی داشت که ورودی کاخ بود و در پس پشت آن، بناهای زیبا و چشم نواز به ترتیبی مثال زدنی ساخته شده و بالا رفته بود و در نهایت گنبدی سپید رنگ و بزرگ قرار داشت که از راس آن برجی باریک و سپید رنگ قد برافراشته بود. دنیل همچنان که به درب حیاط کاخ نزدیک میشد، در وسط حیاط درختی سپیدرنگ دید که نسبتا تنومند و پرشاخ و برگ قدکشیده بود. محو تماشای درخت بود که نگهبان کاخ روبرویش ایستاد و گفت: "شما نمیتوانید وارد شوید."

پدربزرگ گفت: "با همراهان به مهمانخانه برو. در بازگشت تو را خواهم یافت."

دنیل کمی به حیاط کاخ نگاه کرد و مردی را دید که از پله های کاخ به سمت مسافران پایین می آمد. درب کاخ بسته شد و دنیل خسته و سردرگم به دنبال مهمانخانه رفت...

مردم در گوشه گوشه ی شهر کم کم پدیدار میشدند و به دنبال کسب و کار خود میرفتند. دنبل سعی میکرد از ساکت ترین و کم رفت وآمدترین جاها عبور کند تا کسی توجهش به او جلب نشود. با جامه هایی که به تن کرده بود، هر کسی که او را میدید مدتی میماند و براندازش میکرد و پسرک بی آنکه توجهی کند به راهش ادامه میداد.

پس از مدتی گروهی از همراهانشان را دید که در برابر خانه ای نسبتا بزرگ توقف کرده و مشغول پایین آوردن ساز و برگشان از روی اسب ها بودند. پسرک مدتی دورادور انتظار کشید تا اینکه تمامی آنها به داخل خانه رفتند و سپس به دنبال آنها به راه افتاد. گویا این همان مهمانخانه ای بود که پدربزرگ گفته بود. در را باز کرد و به آرامی داخل شد.

فضای نسبتا بزرگی داشت که در نقاط مختلف آن میزهای بزرگی گذاشته بودند. چند تن از مردم شهر، همراهان الف و بقیه ی دورف ها که فرماندهانشان به شورا رفته بودند، دور آنها نشسته و مشغول غذا خوردن بودند و با ورود پسرک هیچ واکنشی نشان نداده و به کار خود ادامه دادند. دنیل به طرف میزی رفت که در گوشه ای تقریبا دور از سالن اصلی قرار داشت و نشست. اندکی بعد دختر جوانی به طرف او آمد و یک لیوان به همراه تنگی کوچک روی میز گذاست و گفت: "چه چیزی میل دارید آقا؟"

دنیل بدون آنکه بالا را نگاه کند گفت: "چیزی میل ندارم. اگر ممکن است جایی برای خواب به من بدهید."

دخترک به سوی پیشخوان مهمانخانه نگریست. گویا چیزی به او اشاره کردند که در پی آن به دنیل گفت: "جایی برای خواب نداریم."

دنیل نگاهی کرد و بدون اینکه چیزی بگوید برخواست و به سمت در خروجی رفت. در این حین صدایی او را به خود خواند: "بیا اینجا پسر ویکتور. به ما ملحق شو."

به سمت صدا بازگشت. الفی بود که او را صدا میزد. نامش را به خاطر داشت، ایچیلن. اندکی به او نگاه کرد، از لابلای میزها به او رسید، الف کمی جابجا شد و جایی برای او باز کرد. به اشاره اش غذایی برای او آوردند و دنیل با اکراه شروع به خوردن کرد.

الف گفت: "زمان خواب سپری شده است. نشست شورا زیاد طول نخواهد کشید. شاید به سمت کوهستان بازگردیم." اندکی نزدیکتر آمد و گفت: "آنان را شماتت مکن. با اینهایی که به تن کرده ای تو را یکی از خودشان نخواهند پنداشت." جرعه ای آب نوشید و گفت: "هارادال را به خاطر داری. اکنون در مهمانخانه است. او را پیدا کن و جامه ای مناسب بخواه. کمکت خواهد کرد."

پسرک بدون اینکه پاسخی دهد به غذا خوردن ادامه داد. الف ها شروع به صحبت کردند و دنیل به آنها گوش فرا داد. با اینکه از حالاتشان فهمید که در خصوص موضوعی خطیر و نگران کننده حرف میزدند، اما زبانشان دلنشین بود. دوست داشت مدت ها نشسته و شاهد سخن گفتنشان باشد. یکی از آنان نگاه کوتاهی به وی کرد و به دیگران چیزی گفت و به دنبال آن همگی سرشان را به طرف پسرک گرداندند. ایچیلن با کمی لبخند گفت: "زبان ما را میفهمی؟"

دنیل با سر پاسخ منفی داد.

الف گفت: "یاد گرفتنش سخت نیست. کمی که با ما باشی، به سرعت فرا خواهی گرفت."

در همین حین هارادال از پله هایی که به طبقات بالا منتهی میشد پایین آمد. ایچیلن او را فراخواند و خود موضوع را با وی در میان گذاشت. هارادال خنده ای کرد و به پسرک گفت: "بسیار خوب. با من بیا." دنیل برخواست و به دنبالش به راه افتاد. در خانه ی کوچکی کنار مهمانخانه جامه هایی جدید گرفت و به تن کرد. هارادال کمی نگاهش کرد و گفت: "برازنده است. اما به بیماران میمانی."

دنیل پرسید:"چرا؟"

هارادال به سرش اشاره کرد و گفت: "موهایت. گویی طاعون گرفته ای."

دنیل دستی به سرش کشید و فهمید که منظور او کوتاهی موهایش است. زیر لب گفت: "بلند خواهد شد."

از خانه بیرون رفت و به این فکر افتاد که مدتی را در شهر سپری کند. از کوچه های منتهی به کاخ عبور کرد و به طرف مرکز شهر به راه افتاد. خانه ها در کنار هم به ترتیب ساخته شده بودند و کف خیابان ها در بیشتر جاها سنگ فرش و در برخی جاها پوشیده از چمن بود و در آن درختانی چند در کنار هم کاشته شده بود. آنچه بیشتر از کسب و کار مردم دید این بود که اغلب به کار فلزکاری یا سنگتراشی میپرداختند و این برایش تعجب آور بود که مایحتاج روزانه ی خود را از کجا تهیه میکنند. چرا که تقریبا جایی را ندید که آذوقه یا خوراک بفروشند. با کمی دقت فهمید که در این شهر دادوستدی وجود ندارد. به نظر میرسید که مردم شهر، خود نیازهای یکدیگر را درک کرده و تامین میکردند و این باعث شگفتی او شده بود.

به میدانی نزدیک شد که در آن مردی میان جمعیت نسبتا زیادی ایستاده و با صدای بلند گویا قصه ای تعریف میکرد. کودکان با اشتیاق در اطرافش ایستاده و در پشت سرشان نیز مردان و زنان کنار هم با دقت به او گوش میدادند. مرد لباس سفیدی پوشیده بود و ریش بلندی داشت. پیر بود و کتابی نیز در دست داشت. دنیل کمی به مردم نزدیک تر شد. راوی با شور و هیجانی وصف ناپذیر داستان مردی را میگفت که در زمان هایی بس دور، در میان تاریکی گام نهاد و پیروز اما در هم شکسته و ناتوان از آن خارج شد. جملاتی تاثیرگذار و هیجان انگیز داشت و وقتی سخن میگفت، هیچ صدایی از اطرافش به گوش نمیرسید جز صدای قدم های رهگذران.

صدایی از پشت سر توجهش را جلب کرد: "تمام این داستان را میدانم." به سوی صدا بازگشت و دید مردی میانه بالاست که پیشبند آهنگران در بر کرده و پتکی نیز در دست داشت.

دنیل پرسید: "داستان در مورد کیست؟"

مرد گفت: "در مورد یکی از فرمانروایان باستانی که در روزگاران پیش زندگی میکرده است. تو اینجا غریبه ای. از شرق آمده ای؟"

دنیل که فکر نمیکرد داستانش در اینجا خریداری داشته باشد گفت: "بله."

مرد لبخندی زد و گفت: "مردمان شرق با افسانه ها زندگی نمیکنند. برای همین توجه تو برایم تعجب آور بود." در حالیکه به طرف آهنگرخانه اش حرکت میکرد پرسید: "نامت چیست؟"

پاسخ داد: "دنیل،پسر ویکتور."

مرد کمی براندازش کرد و گفت: "نام عجیبی داری. مردمان شهر من این روزها خبرهای خوش کمتری میشنوند. اوضاع بر وفق مراد پیش نمیرود. شرق دوباره متلاطم شده است، همینطور است؟"

دنیل کمی به او خیره شد و گفت: "بله.همینطور است."

مرد چهره اش جدیتر شد و آرامتر پرسید: "تو آنان را دیده ای؟ عده شان زیاد است؟"

دنیل نمیدانست چه پاسخی بدهد و بدون اینکه بداند چرا، چنین پاسخی بر زبانش آمد: "تعدادشان اهمیتی ندارد. آنچه مهم است این است که همیشه آماده باشید."

آهنگر با تعجب به او خیره شد و دنیل نگاهش را از او دزدید و به جمع مردم نگریست. پیرمرد داستانش را تمام کرده و مردم از اطرافش پراکنده میشدند. در همین اثنا صدای پای اسبی آمد و سواری از محافظان کاخ وارد میدان شد و با صدای بلند گفت: "دنیل...پسر ویکتور..."

دنیل کمی با تعجب به او نگاه کرد. مرد آهنگر نیز چشمانش کمی به سوار و سپس به پسرک خیره میماند. سوار دوباره با صدای بلندتری گفت: "دنیل... پسر ویکتور..."

پسرک با صدایی لرزان گفت: "من هستم."

سوار کمی به او نگاه کرد و گفت: " به دستور فرمانروا باید به کاخ بیایید." سپس سر اسبش را کشید و به تاخت از میدان خارج شد.

آهنگر همچنان به دنیل خیره شده بود...

آرام به دنبال سوار به راه افتاد. پس از عبور از کوچه هایی که پشت سر گذاشته بود به دروازه ی کاخ رسید. نگهبان بدون اینکه کلامی بگوید آرام بر در کوبید، کمی بعد دروازه از دو سو باز شد و دنیل به آرامی پای در حیاط کاخ گذاشت. حیاط گستره ای بزرگ و مدور بود که همانگونه که دنیل قبلا دیده بود ساختمان ورودی و بناهای پشت سرش به ترتیب و نظمی مثال زدنی ساخته شده بودند. در گوشه هایی از حیاط چند نگهبان در حال آمد و شد بودند و دنیل در میان آنها پدربزرگ را تشخیص میداد که در حال صحبت کردن با مردی بود. اما آن چیزی که بیشتر از همه توجهش بدان جلب شده بود درخت بزرگ و سپیدی بود که درست در وسط حیاط کاشته شده بود.

تقریبا تمام درخت سپید بود جز شاخه های آن که رگه هایی ظریف سیمین رنگی در آن دیده میشد اما جز در جاهای معدودی که چند برگ زیبا بر آن روییده بود، خالی و بی هیچ برگی بود؛ هر چند در همین حالت نیز بسیار زیبا و چشم نواز بود.

پدربزرگ از دور دنیل را دید و چند گام آهسته و با تردید به طرفش برداشت. وقتی او را شناخت با چند گام سریع خود را به او رساند و دستش را گرفت و گفت: "این لباس ها را از کجا یافتی؟"

دنیل گفت: "با لباس های قبلی انگشت نما میشدم و این آزارم میداد."

پیرمرد گفت: "بله، بله. فکر خوبی است و برازنده ی تو." نزدیک مردی شدند که پدربزرگ در حال سخن گفتن با او بود. پدربزرگ دست او را به آرامی کشید و گفت: "سرورم این فرزند فرزند من است. نامش دنیل است. من با فرمانروا در خصوص او صحبت کرده ام. گمانم اگر مدتی را نزد شما سپری کند میتواند به کارتان بیاید."

فرمانده کمی به سمت دنیل آمد و در چشمان او نگاه کرد. سرتاپا مسلح بود و قامت میانه ای داشت. اما چهره ای راسخ، اندامی نیرومند و کلامی استوار داشت: "تو در برابر فرمانده ی نگهبانان شهر ایستاده ای. من "دارن" هستم. نامت چیست؟"

به آهستگی پاسخ داد: "دنیل."

فرمانده کمی پسرک را برانداز کرد و پس از لختی سکوت گفت: "تا زمانی که از سفر بازگردد تو در قلعه ی جنوبی اقامت خواهی گزید و تحت نظارت و آموزش من خواهی ماند. حال برو و آماده ی حرکت شو."

قبل از آن که دنیل بخواهد پاسخی بدهد پدربزرگ دستش را کشید و به طرف دروازه ی خروجی به راه افتادند. دنیل هراسان پرسید: "منظورش چه بود؟ کدام سفر؟ به کجا میخواهید بروید؟"

پدربزرگ پاسخ داد: "برای سرکشی به کوهستان شرقی میرویم. من به همراه چند تن از سپاهیان. ماموریت خطرناکی است. باید بدانیم اورک ها تا چه مسافتی از کوهستان سیاه پیشروی کرده اند و آیا توانسته اند مقری برای خود آماده کنند. تو را نمیتوانیم با خود ببریم. تا هنگامی که بازگردم اینجا بمان."

دنیل پرسید: "کی باز میگردید؟"

پیرمرد گفت: "نمیدانم. شاید مدت زیادی طول بکشد. ولی بازخواهم گشت."

دنیل گفت: "بگذار من نیز با شما همراه شوم. کمکتان خواهم کرد. مانند دفعه ی پیش که اگر نبودم شاید زنده نمیماندی."

پدربزرگ گفت: "دفعه ی پیش من نمیتوانستم انتخابی کنم و مجبور به آن کار بودم. اما اوضاع حالا متفاوت است. ضمنا این دستور فرمانرواست و من نمیتوانم از آن تخطی کنم."

دنیل با لحنی آرام گفت: "من اینجا کسی را نمیشناسم. آنان حتی جایی برای خواب نیز به من نمیدهند."

پدربزرگ گفت: "تا وقتی من می آیم هر آنچه که باید را خواهی دانست و بدان که آن زمان انتخاب و بینش بهتری خواهی داشت."

دنیل دیگر چیزی نگفت. به همراه پدربزرگ تا مهمانخانه رفتند. ایچیلن و الف های دیگر در حال بستن و آماده کردن توشه و جنگ افزار خود بودند. الف تا آنان را دید به پدربزرگ گفت: "عجله کن. فرمانده در دروازه منتظر ماست."

پیرمرد خس خسی کرد و به دنیل گفت: "همینجا منتظر دارن بمان. به زودی به دنبالت خواهد آمد." و به طرف همراهان رفت. نزدیک اسبان ایستاد و به پسرک نگاه کرد. دنیل احساس کرد که پدربزرگ چیزی زیر لب گفت. گامی به جلو برداشت و گفت: "چه گفتی پدربزرگ؟"

در همین لحظه الف با صدای بلندی گفت: "حرکت میکنیم." با اسب به آرامی به راه افتادند و پدربزرگ به دنبالشان با پای پیاده به راه افتاد.

دنیل از پشت فریاد زد: "مراقب باش." اما پدربزرگ بدون اینکه پاسخی بدهد در پیچ کوچه ناپدید شد.

دنیل همانگونه که به مسیر رفتنشان خیره شده بود مقابل در مهمانخانه روی سنگی نشست. افکارش به شدت پریشان وآشفته بود. در این سرزمین مانند موجودی گرفتار بود که نه میتوانست گامی به جلو بردارد و نه امکان آن بود که به عقب بازگردد. از فرط سردرگمی نفسی عمیق کشید و با شدت بیرون داد. نمیدانست چه باید بکند، حتی نمیدانست که باید کاری بکند یا نه. در تمام طول مسیرشان سخنانی سردرگم از پدربزرگ، فرمانده ی کوهستان و گلورفیندل درباه ی آنچه در این سرزمین روی داده و نیز آنچه روی خواهد داد شنیده بود. اما در میان این سخنان نقاط مبهمی نیز بود که تا آن لحظه هیچ کس در باره ی آنها کلامی با وی در میان نگذاشته بود و آنچنان که پیدا بود همچنان در این ابهام و سردرگمی باید سیر میکرد.

در این افکار غوطه ور بود که صدایی او را به خود آورد: "دنیل... دنیل..."

به طرف صدا بازگشت و فرمانده ی نگهبانان را دید که بر اسبی نشسته و مهار اسبی دیگر را در دست گرفته بود: "برخیز حرکت میکنیم. تا غروب باید به قلعه ی جنوبی برسیم."

دنیل از جا برخواست و به طرفش رفت. وقتی به نزدیک اسب رسید با صدایی آرام گفت: "من تاکنون سوار اسب نشده ام..."

فرمانده بدون اینکه چیزی به او بگوید مدتی خیره به او نگاه کرد و گفت: "فقط بر اسب بنشین. به دنبال من خواهی آمد."

دنیل با مشقت زیاد سوار بر اسب شد و فرمانده ابتدا به آرامی و سپس با سرعت کمی بیشتر از میان کوچه ها گذشت. میدان ها را پشت سر گذاشت و از آخرین خانه ها نیز عبور کرد. در پش رویشان جاده ای عریض نمایان شد که در میان درختان گم میشد. فرمانده در ابتدای جاده با شلاقش ضربتی حواله ی اسب کرد و حیوان چون صرصر باد به پرواز در آمد. با چنان سرعتی می تاخت که دنیل چشمانش را بسته بود و در حالیکه به شدت به یالهای اسب چنگ زده بود سعی میکرد که واژگون نشود. مدت زیادی نگذشت که کم کم ترسش فرو ریخت و به آرامی قامتش را راست کرد و استوار بر اسب نشست.

فرمانده نگاهی کوتاه به پشت سرش انداخت و از سرعت اسبش کم کرده، به برابر دنیل رسید و مهار اسب را به او داد. دنیل با کمی اضطراب آنرا گرفت. فرمانده در حال تاختن گفت: "مهمیز را با حرکت گردن اسب هماهنگ کن. پاشنه هایت را پایین نگه دار." دنیل آنچه او گفت را انجام داد. احساس کرد که اسب کاملا در اختیار او قرار گرفته است. لبخندی از رضایت بر لبانش نشست. فرمانده با دیدن لبخندش، کمی پشت اسب خم شد و گفت: "حال بتاز...." شلاقی زد و در زمان کوتاهی از دنیل فاصله ی زیادی گرفت.

پسرک نیزفریادی زد و همزمان با فریاد پاهایش را به شکم اسب کوبید و با سرعت زیادی به دنبال فرمانده تاخت ...

سایه هایشان در جانب چپ کشیده شده بود که به قلعه ی جنوبی رسیدند. دیواری که دور شهر کشیده شده بود از برابر قلعه کمی به جانب غرب متمایل میشد و انتهای آن همچنان نامعلوم بود. در دوردست کوهستان باستانی دیده میشد که قله های آن در مه فرو رفته بود و با ادامه ی بیشتر به سمت شمال اندک اندک از ارتفاع آن کم شده و به تپه های پست تر منتهی میگشت.

قلعه در زمینی نسبتا مرتفع تر ساخته شده بود. برج و بارویی سترگ بود که قسمت اعظم آن متصل به دیوار بوده و در واقع بلندترین بناهای آن نیز در همانجا بود. این بناها که مشرف به جانب شرق بودند، عبارت بودند از ستون های سنگی افراشته شده بر روی دیوار ها که در فواصل معینی از هم قرار داشتند. اما مرتفع ترین آنها به مانند کاخ فرمانروا، ستونی عظیم بود که در پشت برج های کوچک و درست از مرکز قلعه سر به آسمان می سایید. دنیل با کمی دقت توانست نوعی فانوس بزرگ را در نوک آن تشخیص دهد که گویا برای علامت دادن از آن استفاده میشد.

محافظت از جانب غربی قلعه چندان زیاد نبود. دو سوار با عبور از میان درختان تنک به دروازه ای چوبی رسیدند که راه جنگلی به آن منتهی شده و با کمی ارتفاع وارد محوطه ی قلعه میشد.

فرمانده به چابکی از اسب پیاده شد. دنیل همچنان روی اسب نشسته و به اطراف نگاه میکرد. محوطه ای بس بزرگ بود که گروه گروه افراد مسلح در جای جای آن مشغول به مبارزه و تمرین بودند. مردان تنومندی بودند که زره های ضخیم و سپرهای بزرگی در دست گرفته و با شمشیر یا نیزه با یکدیگر تمرین میکردند و یا اینکه در برابر هم صف بسته و سپرهای خود را از روبرو به هم تکیه داده و به سمت مقابل فشار می آوردند. در کنار آنان مردانی نیز بودند که آنان را تهییج کرده و یا بر سرشان فریاد میزدند.

مردی از گوشه ی محوطه به سمت فرمانده آمد، تعظیمی کرد وگفت: "فرمانده."

فرمانده دارن عنان اسب را به سربازی داد و گفت: "کاپیتان فارگالاین. از سپاهیان خبر جدیدی دارید؟"

کاپیتان گفت: "بله سرورم. به دلیل کمبود تدارکات فعلا در تنگه ی کوهستانی مشرف به برج عظیم زمین گیر شده اند. اما درگیری ها همچنان در جریان است. زخمی ها از دیروز به طرف قلعه فرستاده شده اند و امروز صبح نیروهای کمکی را ارسال کرده ایم."

فرمانده گفت: "بسیار خوب. نام این پسر دنیل است. از امروز تا هنگام بازگشت گروه گسیل شده به کوهستان شرقی نزد ما خواهد ماند."

دنیل به کاپیتان نگاه کرد. فارگالاین گفت: "اسبت را به جانب جنوبی قلعه ببر. تا کمی بعد بدانجا خواهم آمد."

دنیل از اسب پیاده شد و به راه افتاد. راه باریکی بود که از میان میدان هایی تمرین مردان و دیوارهای بلند قلعه میگذشت و به سمت جنوب میرفت. کمی در راه پیش رفت و از هیاهوی اولیه ی محوطه ی قلعه کاسته شد. به محیطی بسته تر و ساکت تر رسید که درجانب شرقی اش بارویی بلند ودر مقابل آن ساختمان هایی کوتاه و یک شکل درکنار هم و درامتدادی طولانی ساخته شده بود. اسب را به تیرکی بست و به آرامی در محوطه شروع به قدم زدن کرده و اطراف را از نظر گذراند. مدت زیادی نگذشته بود که کاپیتان فارگالاین از راه رسید و درحالیکه به سمت ساختمان ها میرفت به دنیل گفت: "همراه من بیا."

مسافت نه چندان زیادی را طی کردند و در برابر یکی از ساختمان ها ایستادند. فارگالاین در را باز کرد و گفت: "اینجا خانه ی موقت توست. از هم اکنون تا فردا صبح میتوانی استراحت کنی. با سپیده ی صبح کار خود را آغاز خواهی کرد."

دنیل گفت: "کارم؟ چه باید بکنم؟"

مرد با تعجب نگاهش کرد و گفت: "نمیدانم. برای چه کاری به اینجا آمده ای؟"

دنیل گفت: "به من گفتند تا وقتی پدربزرگ بازگردد باید اینجا بمانم و دیگر هیچ."

فارگالاین کمی او را برانداز کرد و گفت: "اینجا جای ماندن نیست. تمام آنانی که در بدو ورود دیدی برای انجام کاری به اینجا آمده اند. اگر گمان میکنی کاری برای انجام دادن نداری، فردا با سپیده ی صبح تو را به شهر خواهم فرستاد." با گفتن این حرف به سمت محوطه به راه افتاد.

دنیل کمی از پشت سر رفتنش را نظاره کرد. سپس با صدای بلند گفت: "میتوانم به دنبال آنان بروم. هنوز از دیوار عبورنکرده اند..."

فارگالاین بدون اینکه پاسخی بدهد به راهش ادامه داد و از نظر پنهان شد. دنیل با سردرگمی اطراف را نظاره کرد. دوباره همان حالت استیصال به سراغش آمده بود. در تمام زندگی اش این اولین باری بود که از بودن در جایی احساس بی ثمری میکرد. هرچند در دنیای خود نیز حال و روزی بهتر از این نداشت اما به هر حال کاری برای انجام دادن داشت و نیازی نبود به چیزی یا کسی تکیه کند. اما اینجا چون آوارگان در راه مانده از اینجا به آنجا روانه اش میکردند. اما تمام اینها به اندازه ی این فکر آزارش نمیداد که "راهی برای بازگشت ندارد." یا دست کم آن را نمیشناخت. با حالتی آشفته وارد خانه شد.

فقط یک اتاق بود و دیگر هیچ و چهار تخت برای خوابیدن در چهارسوی اتاق گذاشته بودند. در وسط اتاق میزی قرار داشت که جای نشستن چهار نفر دور آن مشخص بود و چراغی کم نور روی آن در حال سوختن بود. همه چیز در غروب دلگیر به نظر می آمد. سست و بی رمق روی تختی ابتدا نشست و سپس دراز کشید. از بیرون صدای مبهم مردان در حال تمرین به گوش میرسید که کم کم رو به خاموشی می گذاشت. سکوتی رخوت بار فضا را آکنده کرد و پسرک کم کم پلک هایش سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفت.

هوا تاریک شده بود که دو تن از سربازان وارد اتاق شدند و از دیدن پسرک روی تخت تعجب کردند. یکی از آنان پرسید: "این دیگر کیست؟"

دیگری به آرامی پاسخ داد: "به دستور فرمانده به اینجا آمده است. گویا آواره ایست که از شرق به اینجا پناهنده شده است."

دنیل از صدای سخنان آنان بیدار شد و به آرامی چشمانش را گشود. اما هیچ حرکتی نکرد و همانگونه که بود ماند. صدای راه رفتنشان را شنید که وارد شده، جنگ افزار خود را در گوشه ای گذاشته و پشت میز نشستند. هیچ کلامی نمیگفتند. گویا به شدت غمگین بودند. دنیل صدای ریختن شراب را میشنید که پی در پی میریختند و میخوردند.

تا اینکه یکی از آنان سخن گفت: "فردا قاصدی روانه کنیم تا به همسرش خبر دهند."

دیگری گفت: "قصد داشتم خودم این خبر را برایش ببرم. اما از زمانی که از تنگه حرکت کنیم تا بدینجا برسیم منصرف شدم."

دنیل در حالیکه به دیوار خیره شده بود به سخنانشان گوش میداد. بیم آن داشت که اگر بدانند بیدار است دیگر کلامی نگویند و او نیاز به دانستن چیزهای بیشتری داشت.

مرد اول گفت: "به او گفتم که به طرف برج سنگی نرود. دیده وران دیده بودند که گروه بزرگی از اورک ها به جانب آن میخزیدند."

دوستش گفت: "او جسورتر از آن بود که به سخنان بزدلانی چون ما گوش دهد. فهمیده بود که اگر سواره نظام از کمین اورک ها اطلاع نیابد ناغافل در تیررس تیرهای آنان قرار خواهد گرفت." مدتی سکوت کرد و ادامه داد: "روح او در آرامش است. سرباز شجاعی بود."

مرد اول گفت: "گویا از این پس باید با این تازه وارد شرقی هم سقف شویم. اما فردا به او بگو که بر بستر "گئوراد" نخوابد. این بستر از آن سلحشوران شجاع است، نه آوارگان و بی خانمان های شرقی."

دنیل هیچ نگفت اما در چشمانش لرزشی احساس کرد. احساس کرد که چیزی یا کسی در درونش فریاد میزند و او را برمی انگیزد. هر آنچه بود صفاتی که به وی داده بودند برازنده اش نبود، دست کم بعد از نجات پدربزرگ. اما فریاد درونش چیزی فراتر را خطاب میکرد. چیزی عظیم تر و به یاد ماندنی تر. دستانش را مشت کرد و چشمانش را به هم فشرد و خود را به نشنیدن زد، کاری که تا پایان این ماجرا موفق به انجام آن نشد...

نزدیک سپیده ی صبح بود که کابوسی دید و هراسان از خواب پرید. بدنش را عرق سردی پوشانده بود و قلبش به تندی میزد. در کابوسش همان تصاویری را دید که در خواب آشفته اش در دالان های کوهستان دیده بود. اما این بار همه چیز دهشتناک تر بود. تپه ی سرسبز در حال سوختن بود، جنازه ی سلاخی شده ی پدبزرگ، مرد با شمشیر سیاه در حال فریاد زدن ... تنها الف ها را همانگونه دید: به سمت دریا میرفتند اما مغموم و درهم شکسته...

دو سرباز خفته بودند و از بیرون صدای کوبیدن چکش به فلز می آمد. از جا برخواست و به آرامی در را باز کرده و به بیرون رفت. آسمان در سپیده ی صبح رنگ باخته بود و باد سرد و ملایمی از میان شاخه های درختان پشت خانه های کوچک میوزید. اطراف را از نظر گذراند و به یاد حرف های دیشب دو سرباز افتاد. فریاد درونش آرام گرفته بود اما پسرک همچنان متلاطم بود. به دستانش و سپس به آسمان خیره شد. به یاد سخنان فارگالاین و نیز به یاد سخنان پدرش افتاد آن زمان که در دنیای خود شغلی را به ناچار و بدون میل قلبی برای خود برگزیده بود. سینه اش را پر از هوا کرد و به طرف محوطه ی قلعه به راه افتاد. زندگی اش در اینجا آغاز شده بود.

فارگالاین در گوشه ای از محوطه با چند سرباز در حال گفتگو بود. دنیل با نزدیک تر شدن به آنان دانست که درباره ی جنگی سخن میگفتند که آن بیرون جریان داشت. بدون واهمه درکنارشان ایستاد و با صدای محکمی به فرمانده گفت: "من چه باید بکنم فرمانده؟"

فرمانده به سوی او بازگشت، سپس نگاه معنی داری به سربازان انداخت و گفت: "هر کاری که میتوانی. اما فعلا میتوانی از کمک به تیمار اسبان شروع کنی."

پسرک لبانش را بر هم فشرد و با خود اندیشید. تیمار اسبان باید شروع خوبی باشد. بدون لحظه ای درنگ به طرف اصطبل ها به راه افتاد. راه را بلد نبود اما دیگر نمیخواست از کسی چیزی بپرسد. مسیر سم اسبان را تعقیب کرد و در جانب غربی قلعه در چمنزاری وسیع پشت خانه ها اصطبل ها را یافت. در کنار آنها حوض آبگیر مانندی بود که دو سطل نسبتا بزرگ در کنارش بود. به طرف آنها رفت. تا نیمه از آب پر کرد و در حالیکه آب سطل ها در اثر برخورد با پاهایش به بیرون می پاشید کشان کشان به طرف اولین اصطبل رفت و آبشخور اسبان را پر کرد. این کار را چندین و چند بار تکرار کرد و در تمام این مدت، فارگالاین از گوشه ای پنهانی او را نظاره میکرد.

روزها از پی هم می گذشتند و هر روز اخبار بد و بدتری از بیرون به قلعه میرسید. نبرد ها شکل گسترده تری به خود گرفته و در اکثر نقاط شرق کوهستان باستانی جنگ ها و زدوخورد ها هر روز در جریان بود. دنیل روزها را پشت سر میگذاشت و جسته و گریخته از لابلای صحبت های فرمانده و یا سربازان در جریان ماوقع قرار میگرفت. تا میتوانست سعی میکرد فارغ از این قیل و قال به انجام کارهایش بپردازد و منتظر بماند. منتظر فرصتی که پیش آید و کاری را که لازم است انجام دهد. در اثر کار کردن متوالی و سختی هایی که در وظایف محوله برایش ایجاد میشد، اندامش کشیده تر و ورزیده تر شده بود. اما همچنان نسبت به کسانی که در قلعه مستقر بودند کوچک و نحیف به نظر میرسید. با اینحال کسی به ظاهر او اهمیتی نمیداد و سربازان رفته رفته به او اعتماد کرده بودند. چند بار فرمانده برای انجام کارهای جزئی و البته همراه با چند سرباز او را به بیرون دیوارها گسیل کرده بود و آنان بدون مواجه شدن با خطری به قلعه بازگشته بودند. سربازان به تدریج او را به میان خویش میپذیرفتند و به نام صدا میزدند. برخی نیز از زندگی او جویا میشدند اما دنیل هیچگاه از آنچه که اتفاق افتاده بود چیزی بر زبان نراند. میخواست او را یکی از خود بپندارند و بپذیرند. پس به هر آنچه که بر زبان ها شایع شده بود دامن میزد و خود را یک شرقی قلمداد میکرد که از خانه و کاشانه ی خود آواره شد و به غرب پناهنده شده است.

دنیل گاه گاهی که کاری برای انجام دادن نداشت، در گوشه ای از محوطه می نشست و به تمرین سربازان نگاه میکرد و میدید که چگونه از جنگ افزار خود استفاده میکنند. از دور به سخنان فرمانده و آموزش هایی که بدان ها میداد گوش میکرد و ناخواسته آنها را یاد میگرفت و در ذهن خود ثبت میکرد. کم کم علاقه به در دست گرفتن جنگ افزار در او بیدار شد و تا مدت ها این تمایل را در خود مخفی میکرد؛ هر چند این پنهان کاری دیری نپایید. چرا که در نبود جنگ افزار، با ابزار کار خود حرکاتی را که یاد میگرفت تمرین میکرد. این امر در ابتدا باعث خنده ی سربازان میشد ولی به تدریج مایه ی تحسین آنان گشت و دنیل از اینکه در جهان تازه جایی و معنایی پیدا کرده بود خوشنود بود.

روزی مطابق معمول اوقات بیکاری خود در گوشه ای نشسته و مبارزه ی دو تن را نظاره میکرد. یکی از آنان قدبلند و فراخ شانه بود اما دیگری با اینکه قدرتمند بود ولی در برابر حریفش کوتاه قد به نظر میرسید. در چشم به هم زدنی با نیزه ی چوبی پاهایش پی میشد و به زمین می افتاد. دنیل مدتی تلاش وی را نظاره کرد. وقتی برای چندمین باربه زمین خورد و برخواست، دنیل بی اختیار و گویی از حماقت وی به خشم آمده باشد به طرفشان رفت. سرباز دوباره عزم حمله کرد که دنیل فریاد زد: "دست نگه دار."

هر دو به طرف او بازگشتند و منتظر ماندند. دنیل به آنها رسید و گفت: "اینگونه حریف او نمیشوی. باید از نقاط حیاتی بدن وی صرف نظر کنی چون از آنها به خوبی مراقبت میکند."

سرباز مغلوب در حالیکه به نفس افتاده بود متعجب او را نگاه کرد. قبل از آن که پاسخی بدهد، سرباز قد بلند با خنده گفت: "آری درست میگوید. شاید این پسر راه و رسم مبارزه را بهتر از تو بلد است."

دنیل بدون آنکه توجهی به وی بکند به سرباز مغلوب گفت: "به نقاطی ضربه بزن که پیش بینی نمیکند. اینگونه او را دستپاچه کرده و به راحتی حریفش خواهی شد."

سرباز گفت: "قامت او بلند است و بر من احاطه دارد."

دنیل گفت: "این برتری تو نسبت به اوست."

سرباز قدبلند که کمی خشمگین شده بود با طعنه گفت: "ارباب شرقی. اینگونه یاد نمیگیرد. شاید در عمل به او نشان دهی."

دنیل به سوی او برگشت و گفت: "من اجازه ی حمل سلاح ندارم."

صدایی از پشت سر به او گفت: "ازین به بعد خواهی داشت، اگر حریف او شوی."

دنیل هراسان به سمت صدا بازگشت و فرمانده دارن را دید. با تعجب گفت: "اما فرمانده..."

فرمانده کلامش را قطع کرد و به سرباز مغلوب گفت: "نیزه ات را به او بده... شروع کنید..."

سرباز نیزه اش را به دنیل داد و عقب تر رفت. سرباز قد بلند گام هایش را استوار کرده و نیزه اش را در دستش تاب داد. دنیل همچنان مبهوت به نیزه و سرباز خیره شده بود که با حمله ی او مواجه شد. چابک به عقب جست و نفسش را از راه بینی بیرون داد. باور کرد که مبارزه شروع شده است.

کم کم سربازان دیگری اطراف آنان را گرفتند. سرباز قد بلند همینکه تا آن لحظه موفق نشده بود به دنیل ضربه ای بزند، خشمگین شده و پرتاب هایش با نعره های خفیفی همراه بود. کم کم صدای تشویق و خنده ی اطرافیان به گوش میرسید. دنیل خود را به عنوان هماورد او باور کرده بود. سرباز بی محابا به او هجوم می آورد اما دنیل که جثه ی کوچک تری داشت به راحتی ضربات او را دفع کرده و یا از برابرشان می جست. ناگهان در چشم به هم زدنی به پشت او رفت و با نیزه ی چوبی ضربتی سهمگین بر پشت زانوی وی فرود آورد. سرباز نعره ای زده و به زانو بر زمین افتاد. صدای فریاد تماشاکنندگان به هوا رفت و دنیل از فرط هیجان لبخند کم رنگی زد و آب دهانش را فرو برد. سرباز عزم برخواستن کرد اما دنیل با ضربتی بر پشتش او را نقش زمین کرد.

صدای خنده و تحسین سربازان گوشش را پر کرد و به سمت فرمانده نگریست. دارن با لبخندی بر لب بازگشت و به سمت برج فرماندهی رفت...

سرباز قدبلند نگاهی غضب آلود به دنیل انداخته، به سختی از جا برخواست و به طرف خانه ها به راه افتاد. سرباز مغلوب با خنده در حالیکه نیزه ی چوبی را از دنیل میگرفت گفت: "ضربه ی خوبی بود اما نه برای یک تمرین. چیزی نمانده بود پایش را بشکنی."

دنیل نفس زنان گفت: "از فرط هیجان بود."

سرباز گفت: "هیچ کدام از ما نمیدانستیم که تو چنین مهارتی داری. از کجا آموخته ای؟"

دنیل گفت: "غالبا شما را در حین تمرین نگاه میکردم. اینگونه نقاط ضعف یک مبارز را بهتر میتوان تشخیص داد."

سرباز نگاهی به برج فرماندهی انداخت و گفت: "گمان میکنم فرمانده دارن از مبارزه ات رضایت داشت. شاید مجاب شده باشد که به جرگه ی نگهبانان شهر بپیوندی."

دنیل با تعجب نگاهش کرد و گفت: "من تا کنون هیچ گاه در جنگی شرکت نکرده ام..."

صدای فارگالاین از دوربه گوشش خورد: "دنیل. همراه من بیا."

سرباز به فارگالاین نگاهی کرد و با خنده به دنیل گفت: "ما نیز شرکت نکرده بودیم."

دنیل با گام هایی مردد به دنبال کاپیتان به راه افتاد. با هم از پله های برج بالا رفته و وارد اتاق فرماندهی شدند. دنیل در گوشه ای ایستاد و منتظر ماند. فرمانده دارن در پشت انبوهی از نقشه ها و طومارها پنهان بود. فارگالاین گفت: "فرمانده. دنیل اینجاست."

فرمانده سرش را بالا آورد و گفت: "از امروز عضو نیروهای تحت فرمان مستقیم کاپیتان خواهی بود. دستور او به مثابه دستور من است. با او به گشت زنی در سرحدات خواهی رفت و مامور ردوبدل کردن پیغام های او از سرحدات با ما خواهی بود. حال نزد نگهبان انبار برو و جنگ افزاری مناسب حال خود بگیر."

دنیل مدتی مردد ماند. فارگالاین ضربتی به شانه ی او زد و با حرکت سر به در اشاره کرد. دنیل با صدایی آهسته گفت: "فرمانده. از گروه گسیل شده به سرزمین های شرقی پیغامی ندارید؟ مدت زیادی است که رفته اند."

فرمانده بدون اینکه سرش را از نقشه ها جدا کند گفت: "میتوانی بروی."

دنیل با سردرگمی از اتاق بیرون رفت و به طرف انبار به راه افتاد. زرهی به همراه یک سپر، یک نیزه و یک شمشیر به او دادند. نیز کلاهخودی برداشته و بر سر گذاشت و به طرف خانه ها به راه افتاد.

از آن روز تا مدتی نسبتا طولانی با سربازان دیگر به تمرین و مبارزه مشغول بود. گاهی به همراه کاپیتان به نگهبانی دیوار اول میرفتند. دنیل پیغام هایی را به فرماندهی می آورد و گاهی نیز همراه کاپیتان چند روزی را بر دیوار سپری میکردند. در این مدت هیچگاه با جنگ یا درگیری مواجه نشد و بیشتر همراه کاپیتان بود. اما همین امر باعث میشد تا از چندوچون کار سپاهیان بیشتر سر در آورد. دانست که سپاه اصلی شهر در جایی نزدیک کرانه های دریا در جنوب اردو زده و مستقر شده است. همینطور دانست که ارتش نسبتا بزرگی از الف ها به صورت پراکنده در آنسوی کوهستان باستانی در شرق همیشه در حال جنگ و گریز و نبردهای غافلگیرانه است اما سپاه اصلی آنان در پشت شهر سپید و کرانه های غربی دریاست. نیز مناسبات موجود میان ارتش های مختلف را آموخت و دانست که از نظر ظاهری قدرت برتر و پرچمداری سرزمین های غربی ار آن انسانهاست. ولی فرمانروا همیشه به اندرزهای الف ها گوش داده و عمل کرده است. فارگالاین یک بار به او گفت:

"بعد از نبرد بزرگی که در سالیان بسیار قبل رخ داد و تاریکی بر افتاد، مردمان الف به آن سوی دریاها رفتند و برخی از آنان که ساکن سرزمین های شرقی بودند به میان انسان ها آمدند و پادشاه انسان ها آنان را خوشامد گفت. سال های طولانی صلح برقرار بود. تا اینکه در زمان شاه "انه رامیر"، طوفان تند و سیلاب های وحشیانه و مهلک سرزمین شاهان در جنوب شرق را به ویرانی کشاند. بسیاری از مردمان در اثر بیماری جان باختند. تا اینکه شاه مقر خود را تغییر داد و به جانب غرب آمد. جایی که اجداد دورش در دوران سوم پادشاهی غربی انسان ها را در آنجا بنیاد نهاده بودند. از همان زمان سرزمین های شرقی روز به روز نابسارده تر و سترون تر گشت. اکنون نیز تقریبا خالی از سکنه است ولی هنوز قلمروی فرمانرواست، هرچند که اورک ها مدتی است که دست درازی کرده و ملوثشان میکنند. در زمان پدربزرگ فرمانروا، شاه "گالادون" مردمان بسیاری از الف ها که به جانب دیار بی مرگان عزیمت کرده بودند، به این سرزمین بازگشتند. هرچند حضورشان شادی بخش و امیدوار کننده بود، اما شاه گالادون حضور آنان را به طالع نیک نگرفت. چرا که از اجدادش به او پیشگویی شده بود که زمانی خداوند تاریکی بازخواهد گشت و آنچه که در کتاب ها افسانه می نمود، رنگ حقیقت به خود خواهد گرفت. حال مدتی است که این اخبار شوم دهان به دهان میچرخد که در شرق سایه ای نو و قدرتمند در حال ظهور است. از آن زمان سپاه همیشه آماده ی نبرد است. اما من امیدوارم که این نبرد رخ ندهد. چرا که پیش بینی شده است که نبردی هولناک و سهمگین خواهد بود و جهان در اثر آن متلاشی شده و به تاریکی فرو خواهد غلطید..."

دنیل این گفته ها را شنید و پریشان شد. اکنون میتوانست تعبیر کم رنگی از رویاهایش را درک کند. جنگی که در راه خواهد بود جنگی عادی و با مردمانی عادی نخواهد بود. جنگ با نیرویی پلید خواهد بود که از دیرباز بر این سرزمین سایه افکنده بود. تنها چیزی که دلش را به درد می آورد بی خبری از سرنوشت پدربزرگ و همراهانش بود. اکنون مدتی چهارماه بود که گسیل شده بودند و در این مدت هیچ خبری از آنان نشنیده بود. اگر اوضاع به آن قراری بود که فارگالاین میگقت و خود نیز دیده بود، در آن سوی کوهستان باستانی در هر قدم خطری تهدیدشان میکرد و آنان تعدادشان زیاد نبود. دلش گواهی بدی میداد.

روزی از قلعه ی جنوبی به طرف دیوار اول حرکت کردند. این اولین بار دنیل بود که در آن مسیر از قلعه دور میشد. پانزده سوار بودند که به تندی میتاختند. چنان که فارگالاین گفته بود نبردها در تنگه ی جنوبی مدتی بود آرام گرفته بود و این برای فرمانده دارن شک برانگیز بود. ماموریت داشتند تا اوضاع را بررسی کرده و بازگردند.

مدت زیادی نبود که از دیوار اول عبور کرده بودند. از میان جنگل ها به تندی میتاختند تا به اردوگاه سپاه برسند. پس از گذر از پیچ تندی از دور چند سوار را دیدند که به آهستگی پیش می آیند. دنیل چشمانش را باریکتر کرد تا بهتر ببیند. الف بودند و یکی را در میانشان شناخت... گلورفیندل بود. از اشتیاق لبخندی زد.

نزدیک آنها بودند که فارگالاین با دست به سواران علامت داد و سرعتشان کم شد. فرماده از اسب پیاده شد و به طرف گلورفیندل رفت. الف نیز از اسب پایین جست و با خنده پیش آمد. دنیل به اطراف نگاه کرد. پدربزرگ همراهشان نبود. نگاهش از سواری به سوار دیگر میگشت و منتظر بود که گلورفیندل از ماوقع سخنی بگوید.

فرگالاین تعظیم کوتاهی کرد و گفت: "فرمانده. مدت هاست که منتظر شما هستیم."

گلورفیندل با چهره ای خسته و لحنی خسته تر گفت: "فرمانده فارگالاین. متشکرم. سفر سختی بود و همانگونه که میبینید ... تعداد ما کاستی یافته."

فارگالاین گفت: "گمان میکردیم از جانب کوهستان باستانی بازخواهید گشت."

گلورفیندل گفت: "ما نیز قصد همین کار را داشتیم. اما بیشه ی بزرگ کاملا در محاصره ی دشمن بود. از جانب تنگه ی جنوبی نیز مستقیم به پشت خطوط دشمن درآمدیم. لذا مجبور شدیم دامنه ها را بالا رفته و از کنار برج عظیم فرود آییم که به کمین اورک ها برخوردیم. تعدادی از ما کشته شدند."

همهمه ای در میان سواران برخواست. قلب دنیل به تپش افتاد. دو فرمانده کمی از گروه فاصله گرفته و به آهستگی با یکدیگر صحبت کردند. دنیل دید که گلورفیندل چیزی به فرمانده گفت و فرمانده سکوت کرده و به پایین خیره شد. به طرف یکی از سواران الف رفت و از او پرسید: "نام من دنیل است."

الف گفت: "نامت را میدانم پسر ویکتور." کلاهخودش را برداشت و دنیل ایچیلن را شناخت. با تأنی پرسید: "پدربزرگ کجاست؟"

لبخند کمرنگ الف برچیده شد و نگاهش را به فرمانده اش دوخت. گلورفیندل بر اسبش جهید و با عتاب به همراهانش گفت: حرکت میکنیم."

و به سرعت تاختند. دنیل از پشت سر فریاد زد: "فرمانده..." اما الف ها رفته بودند.

فارگالاین سوار بر اسب به طرفش آمد و گفت: "دنیل."

نگاهش را به فرمانده دوخت. فارگالاین به آرامی گفت: "ادامه میدهیم..."

سواران به راه افتادند. دنیل از فرط نگرانی خشمگین شده بود. از اینکه هنوز او را از اخباری که داشتند مطلع نمیکردند، در حالیکه برای او مهم تر از هر کس دیگری بود. ضربات محکمی به اسب میزد و با شتاب پیش میرفت. ساعاتی چند راه پیمودند و به طرف کوهستان باستانی رفتند. کوهستان گویا در این نقطه ارتفاع کم میکرد و به تنگه ای منتهی میشد. تنگه ای دره مانند که با فاصله ی زیادی بین کوهستان باستانی و چند کوه مرتفع دیگر شکافی ایجاد کرده بود.

فارگالاین در حین تاختن فریاد زد: "به ردیف پشت سر هم بتازید."

سواران به دنبال هم تاختند و پیش رفتند. کمی بعد در منتهاالیه سمت چپ خود در میان انبوهی از درختان ستون سنگی عظیمی دید که مرتفع و استوار در انتهای دامنه ها سر به آسمان کشیده بود، سیاه رنگ و مخوف. دانست که این همان برج عظیمی است که گلورفیندل و یارانش در آن به وسیله ی ا ورک ها غافلگیر شدند. ناخودآگاه احساس کرد که شاید پدربزرگ هنوز آنجا باشد و از این احساس قلبش به تپش افتاد. در حین تاختن نگاهش مدام به آنجا بود و سعی میکرد نشانه ای ببیند. اما جز درختان در هم تنیده و سنگلاخ های بزرگ که نشان از جاری بودن رودی در گذشته داشت، هیچ ندید. ستون سنگی به تدریج دورتر شد و دنیل مایوسانه نگاهش را به پیش رو دوخت.

سیاهی هایی از دور نمایان شد و پرچم ها و خیمه های سپاهیان کم کم نزدیکتر شدند و اندکی بعد سواران در میان لشکر بودند. فارگالاین از اسب پیاده شد و از نزدیکترین سرباز پرسید: "کاپیتان کجاست؟"

سرباز تعظیمی کرد و گفت: "در خط مقدم اردوگاه هستند قربان."

فارگالاین به راه افتاد و سواران نیز به دنبال او حرکت کردند. دنیل خیره به سربازان نگاه میکرد و میدید که غالبا افسرده و غمگین در کنار چادری نشسته و در حال غذا خوردن یا تعمیر سلاح هایشان بودند. اردوگاه بوی جنگ نمیداد و این نوعی رخوت بدانجا بخشیده بود. ماه های متوالی جنگیدن آنان را ناتوان ساخته بود. فارگالاین با ظاهری محکم و راسخ از میان خیمه ها میگذشت و به سواران خود نیز میگفت که چنین کنند. این در روحیه ی سربازان موثر واقع میشد.

پس از مدتی نسبتا طولانی به مقدم اردوگاه رسیدند. بر فراز تپه ای صخره ای و مشرف به جلگه ای پست، دو مرد ایستاده بودند که یکی از آنان به نظر میرسید کاپیتان باشد. به جلگه ی پست مینگریستند و با یکدیگر سخن میگفتند. فارگالاین اسبش را به سربازی داد و به دنیل گفت: "با من بیا."

به طرف دو مرد حرکت کردند. یکی از آنان فرگالاین و دنیل را دید و به مردی که به کاپیتان می مانست چیزی گفت. کاپیتان به طرف آنان برگشت و لبخندی زد و با صدای بلند گفت: "فارگالاین... کمتر تو را میبینم." سپس به همراهش گفت: "به نزد چابک سواران برو و خبر را برسان." سرباز تعظیمی کرد و به راه افتاد.

فارگالاین به کاپیتان نزدیک شد و گفت: "کاپیتان تئورادون." دنیل کمی تئورادن را برانداز نموده و سپس تعظیم کوتاهی کرد. فارگالاین ادامه داد: "خسته به نظر میرسید."

تئورادون گفت: "بله، بله. اما در حال حاضر گویا طوفان آرام گرفته است." به طرف جلگه اشاره کرد. دنیل مسیر اشاره اش را تعقیب کرد و نگریست و خشکش زد.

هزاران هزار ارک در فاصله ای نه چندان زیاد در انتهای جلگه گویا اردو زده بودند. در هم میلولیدند و صدای نعره هایشان واضح و آشکار به گوش میرسید. دنیل به تندی نفس زد و چند گام ناخودآگاه به عقب برداشت. تئورادون با خنده او را نگاه کرد و خطاب به فارگالاین گفت: "از دیروز صبح دست از جنگیدن کشیده اند. بله، آنان دست کشیده اند. چرا که گمان میکنم اگر مدتی بیشتر طول میکشید تاکنون اثری از ما نمانده بود." نگاهش جدی تر شد و گفت: "کاپیتان. آنان دیگر مشتی موجود احمق نیستند. احساس میکنم شعوری قویتر آنان را هدایت میکند." فارگالاین چشم از ارک ها برداشت و به او نگاه کرد. تئورادون گفت: "دیروز صبح هنگامی که دیگر توان زدن یک ضربه بیشتر را نداشتیم، دست از جنگیدن کشیدند و تو گویی با استهزاء و خنده عقب نشستند. سربازان میخواستند حمله ور شوند، اما من مانع شدم. تعدادشان آنقدر بود که فقط با دیوانه وار جنگیدن مدتی میتوانستیم مهارشان کنیم. در همین حین بود که فوجی تقریبا سه برابر آنچه پیش رویمان بود، از پشت لشکرشان به آنها ملحق شد. به سختی روحیه ی سربازان را حفظ کردم. اما میدانستم که مرگمان حتمی است. اما آنان حمله نکردند. تا از همان زمان تا کنون در برابر ما صف کشیده و نعره میزنند."

دنیل در حالیکه صدایش میلرزید پرسید: "چرا حمله نمیکنند؟"

تئورادون مدتی سکوت کرد و در حالیکه به فوج اورک ها خیره شده بود گفت: "دلیلشان معلوم است. از حال و روز سربازانمان میتوانی بفهمی. آنقدر در برابرمان نعره کشیده و قداره هایشان را تاب دادند که برخی از سربازانمان از شدت ترس و کثرت آنان به گریه افتادند. گمان نمیکنم دیگر کسی حاضر به جنگیدن باشد. امید و روحیه شان از بین رفته است."

فارگالاین در حالیکه چهره اش از یاس به تیرگی گراییده بود گفت: "شورا تصمیم گرفته است که ..."

تئورادون سخنش را قطع کرد و گفت: "آنچه شورا تصمیم گرفته است برایم اهمیتی ندارد. از امروز صبح فوج فوج از برابرمان پراکنده شده و به سمت میناس تیریت روانه میشوند. یقین دارم که قصد رفتن به اردوگاه ساحلی ارتشمان در جنوب را دارند و برای این کار حتما باید کوه های بلند میناس تیریت را دوربزنند و کاری که با ما کردند را با ارتش مستقر در آنجا نیز بکنند. قاصدی را روانه کردم تا آمادگی رودررویی با آنان را داشته باشند."

فارگالاین گفت: "کاپیتان. نگهداری این تنگه از دیرباز برایمان اهمیت داشته است. از اوضاع سپاهتان اطلاع کمی دارم. اما باید بگویم که تا میتوانید ایستادگی کنید. به محض اینکه بازگشتم نیروی بیشتری به اینجا روانه خواهم کرد."

تئورادون لبخندی زد و دستش را بر شانه ی فارگالاین گذاشت و گفت: "دوست عزیزم. من برای این پادشاهی قسم خورده ام. اما گاهی انگیزه هایم حقایقی را که پیش چشمانم است تغییر نمیدهند. با این حال برو. برو و نیروهای بیشتری به اینجا گسیل کن. باشد که امیدهایمان به بازوهایمان قوت بیشتری بدهند."

فارگالاین دستش را بر شانه ی او گذاشت و در چشمانش نگریست، گویی آخرین بار است که در آن چشمان مینگرد. لبخند تلخی زد و از او جدا شد. دنیل نیز تعظیمی کرده و به راه افتاد. تئورادون همچنان بر بالای تپه ایستاده بود و نظاره میکرد، در حالیکه باد موهایش را به اهتزاز درآورده بود.

گروه بر اسب نشسته و به راه افتادند. دنیل بدون آنکه به چیزی بیندیشد بر اسب میتاخت. در آن روز تنها خبرهای ناگوار شنیده بود و احساس میکرد که این از توانش خارج است. همراهانش نیز سردرگم و پریشان در کنارش میتاختند و دنیل ترس و نومیدی را از نگاهشان میخواند. مدتی تاختند تا اینکه از لشکرگاه خارج شده و فاصله ی زیادی گرفتند. کم کم دوباره برج سیاه در جانب راستشان نمایان شد.

داشتند از برابرش میگذشتند که ناگهان فارگالاین فریاد زد: "سپرها را حمایل کنید..."

سواران سپرهای بزرگ را به جانب راست خویش گرفته و سرشان را تا حد امکان پایین آوردند. دنیل نیز به تاسی از آنان همین کار را کرد و در همین لحظه تیری سیاه بر سپرش نشست و مرتعش بر جای ماند. به دنبال آن تیرهای زیادی از جانب راستشان و از لابلای درختان دامنه ای که منتهی به برج عظیم میگشت بر سرشان باریدن گرفت. چند تیر بر گردن و کفل چند اسب فرود آمد که در اثر آن اسب ها روی دو پا برخواسته و سوارانشان را بر زمین زدند. فارگالاین نیز در میان آنان بود. پس از زمین خوردن به چابکی از حا برخواست و فریاد کشید: "همه در یک ردیف ... سپرها را به هم قفل کنید..."

پانزده سرباز در طول جاده شانه به شانه ی هم قرار گرفتند و منتظر ماندند. دنیل در میان آنان ایستاده بود و در حالیکه از اضطراب بدنش به رعشه افتاده بود، از زیر کلاهخود به بیشه ها خیره ماند. مدت زیادی نکشید که تیراندازان از میان درختان بیرون جستند و شلنگ انداز به سربازان حمله کردند. اورک بودند و تعدادشان نسبت به سربازان تقریبا سه به یک بود.

فارگالاین فریاد زد: "حمله کنید..."

سربازان هجوم آوردند و درگیری آغاز شد. برخی از سربازان با شمشیر و برخی با نیزه میجنگیدند. دنیل اما همچون صاعقه زدگان بر جای خشکیده بود و مهلکه را مینگریست. سربازی شمشیر را در گلوی اورک فرو کرد و او را با ضربت پا به کناری انداخت. اورک تلو تلو خوران به دنیل خورد و به زمین افتاد. پسرک در اثر ضربه به خود آمد و فریادی کشید. نیزه را دردستش محکم کرد و حمله برد. صدای چکاچک شمشیر ها و نعره ی اورک ها و فریاد سربازان فضا را پر کرده بود، اما سربازان در حال شکست بودند. چند اورک دزدانه از بیشه ها بیرون خزیده و با زوبین سربازان را هدف میگرفتند. چهارتن از سربازان نقش زمین شده بودند. فارگالاین با شمشیرش اورکی را از پای درآورد و به دامنه ها نگاه کرد. هیاهوی اورک ها بیشتر میشد و تعدادشان رو به کاستی بود.

رو به دنیل کرد. پسرک با فریاد و وحشیانه نیزه اش را تاب میداد و میجنگید. فارگالاین فریاد زد: "سوار شو... سوار شو و به سمت دیوار بتاز. برو و خبر را به دارن برسان..." دنیل نگاهش را به سمتش چرخاند. در همین لحظه تیری بر شانه ی فارگالاین فرود آمد و کاپیتان به زانو افتاد. اورکی به او حمله ور شد اما او شمشیرش را از دور پرتاب کرد و تیغ در گلوی اورک نشست. حال دیگر کاملا خلع سلاح شده بود. دوباره فریاد زد: "سوار شو و بتاز... خبر را برسان..."

دنیل ناباورانه نگاهش کرد و از روی استیصال فریادی زد. به سمت اسب دوید که دورتر در حال شیهه کشیدن بود. به چالاکی بر آن نشست و برای آخرین بار نگاهی بر سربازان انداخت. سه تن ایستاده بودند و گردبرگردشان را اورک ها گرفته بودند. اشک در چشمانش دوید و با سرعت از آنجا دور شد ...

صدای فریاد ها و نعره ها به زودی به خاموشی گرایید. به سرعت از میان درختان در جاده ی جنگلی میتاخت و به پیش میرفت. نجات یافته بود اما نمیتوانست باور کند. نوعی جنون گذرا بر او مستولی شده بود. جنونی که بعد از اولین نبرد برای هر سرباز اتفاق می افتد و گمان میکند که وظیفه اش را ادا کرده و جنگیده است و به زودی میفهمد که تنها نبرد کوچکی را از سر گذرانده و جنگ همچنان باقی است. در حالیکه اشک از چشمانش بر گونه هایش میلغزید و به سرعت خشک میشد، چهره ی همراهانش را به خاطر آورد. فارگالاین و سیزده سوار دیگر که جانشان را برای او از دست داده بودند و او بزدلانه گریخته بود. تلاش بسیاری کرد که خود را تسلی دهد: من چاره ای نداشتم. اگر میماندم خبری به شهر نمیرسید و آینده تاریک تر جلوه میکرد.. اما دوباره تلاطم در درونش برپا شد: او گریخته بود. فریاد وجدانش را میشنید.. ضربتی بر اسب نواخت و با شتاب بیشتری راند.

پس از ساعاتی چند از دیوار اول گذشت. به طرف قلعه ی جنوبی تاخت و پس از مدتی بدانجا رسید. وارد قلعه شد، با شتاب اسبش را به دیرکی بست و به طرف برج فرماندهی به راه افتاد.

فرمانده دارن در اتاقش بود. دنیل وارد شد و در برابر میز ایستاد و در حالیکه عرق بر پیشانی اش نشسته و به نفس افتاده بود گفت: "قربان... فرمانده..."

دارن سرش را به آرامی بالا آورد. مدتی او را نگریست و سپس گفت: "از تنگه ی جنوبی چه خبر آورده اید؟"

دنیل نفش بلندی کشید و در حالیکه بغض کرده بود: "قربان... کاپیتان فرگالاین..."

دارن از پشت میز برخواست و به طرف او آمد و در برابرش ایستاد. به چشمان دنیل خیره شد و آرام تر پرسید: "اوضاع در تنگه ی جنوبی چطور است؟"

دنیل مبهوت به او نگاه کرد. نمیدانست چگونه کلامش را ادامه دهد. گویا دارن خود دانسته بود که چه اتفاقی افتاده است. اگر اینگونه بود باید اخبار تنگه را هم میداشت. دنیل با تعجب و بریده بریده گفت: "سربازان خسته و ناتوان بودند... کاپیتان تئورادون... گفت فوج عظیمی به طرف مینیس تیریت حرکت کرده است و احتمال دارد به طرف اردوگاه جنوبی در کرانه ی دریا رفته باشد. قاصدی را روانه کرده بود... همینطور گفت نیروهای بیشتری لازم است."

دارن نگاهش را به زمین دوخت و به پشت میز برگشت. از پنجره به بیرون خیره شد و سپس گفت: "نیروهای جدید را خواهم فرستاد. تو باید اخباری را که برایم گفتی به شهر سپید برده و به اطلاع فرمانروا برسانی. به او بگو که جنگ بزرگ در پیش است و سپاه جنوبی باید به طرف دیوار اول عقب نشینی کند. اگر این اتفاق نیفتد میان ناوگان هاراد و اورک ها به تنگنا خواهد افتاد و گمان نمیکنم بتوانند زیاد مقاومت کنند. پیغام را به طور کامل فهمیدی؟"

دنیل سکوت کرد و بهت زده به فرمانده نگاه کرد. گویا نمیخواست از سرنوشت کاپیتان اطلاعی بیابد. با صدای خفه گون گفت: "بله قربان."

پس از لختی درنگ به طرف در رفت.

در حال بیرون رفتن بود که فرمانده گفت: نام آنجا "میناس تیریت" بود، شهر پادشاهی گوندور."

دنیل با تعجب به طرف فرمانده بازگشت. دارن از برابر پنجره به سوی او چرخید. چهره اش به تاریکی گراییده و طنین صدایش حزن آلود بود. پرسید: "کجا از اورک ها کمین خوردید؟"

بغض دنیل به گلویش بازگشت. گویا دردمندی پس از مدت ها همدردی یافته باشد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: "در برابر برج سیاه، کمی قبل از اردوگاه..."

دارن کلامش را برید: " نام آنجا "آیزنگارد" است. گمان میکردم تا کنون نام ها را آموخته ای."

دنیل گفت: "بله قربان. در برابر آیزنگارد کمین خوردیم. تعدادشان بیشتر از ما بود و بختی نداشتیم. بسیاری از پای درآمدند. اما..." نتوانست ادامه دهد.

دارن با تحکم پرسید: "اما چه؟"

دنل به چشمانش نگریست و گفت: "کاپیتان به همراه دیگران جنگید و مرا از مهلکه خارج کرد... که پیغام را به شما برسانم."

دارن به آرامی به سمت پنجره بازگشت و دوباره به بیرون خیره شد. پرسید: "کشته شدنش را دیدی؟"

دنیل مردد پاسخ داد: "خیر فرمانده. اما دیدم که تیر خورد."

فرمانده واکنشی نشان نداد. پس از لختی گفت: "به سرعت برو و خبر را به فرمانروا برسان."

دنیل سردرگم از اتاق خارج شد و به طرف محوطه رفت و سوار بر اسب شد. گمان نمیکرد فرمانده در ازای از دست دادن یکی از بهترین مردانش چنین بی تفاوت باشد. شاید این از دست دادن ها دیگر برایش اهمیتی نداشت. شنیده بود فرمانده در دورانی که مانند فارگالاین کاپیتان بود، در نتیجه ی بی دقتی اش شمار زیادی از سربازان در دامنه های شرقی کوهستان بزرگ جانشان را از دست داده بودند. اما فرمانروا به خاطر دلاوری و سلحشوری اش او را به عنوان فرمانده ی نگهبانان شهر برگزیده بود. دنیل به تدریج دانست که رفتار دارن، حزن از دست دادن کاپیتان و سربازان را در او به انگیزه مبدل کرده بود و از این امر شگفت زده و کمی آسوده شده بود. مهار اسب را کشید و به سرعت به طرف شهر سپید تاخت.

خورشید در حال غروب بود که به دیوار دوم و دروازه ی شهر سپید رسید. کمی در برابر دروازه ایستاد و اندکی بعد وارد شد. به سرعت به طرف کاخ روانه شد. به یاد آورد که بعد از خروجش از شهر پس از رفتن پدربزرگ دیگر از دروازه ی دوم وارد نشده بود. شهر کم کم در تاریکی فرو میرفت که به مقابل دروازه ی کاخ رسید.

یکی از نگهبانان پیش آمد و گفت: "که هستی؟"

دنیل گفت: "از جانب فرمانده دارن پیغامی فوری برای فرمانروا دارم. باید هر چه سریعتر ابلاغ کنم."

نگهبان گفت: "همینجا منتظر بمان." و به داخل حیاط رفت.

دنیل مدتی را منتظر ماند و به نگهبانان خیره شد. طولی نکشید که نگهبان بازگشت و گفت: "همراه من بیا."

با هم به داخل حیاط کاخ قدم گذاشتند و به طرف ساختمان ورودی رفتند. درخت سپید در تاریک و روشن غروب اسرارآمیز و شکوهمند مینمود. در حین عبور از کنار آن، دنیل احساس کرد که بوی فرح بخشی از آن به مشامش خورد، بویی که برایش ناشناخته و سحرانگیز بود. از نگهبان پرسید: "نام این درخت چیست؟" نگهبان بی هیچ پاسخی به راهش ادامه داد.

از ساختمان ها و عمارت های بسیاری عبور کردند که شکوه آنان خیره کننده بود. پر از پیکره ها، تندیس ها و نقاشی های بزرگی که بر دیوارها آویخته شده بود. برخی از آنان را در دالان های کوهستان دیده بود و اینجا با عظمت بیشتری به تصویر کشیده شده بودند. مردمان زیادی در کاخ بودند. بیشتر انسان ها بودند اما در میانشان دنیل الف ها را نیز میدید که با هم در حال گفتگو بودند.

پس از طی مسیری نسبتا طولانی به ساختمان بزرگ و مدوری رسیدند. دنیل حدس زد که این همان گنبد عظیمی است که از فاصله ی دور نیز قابل رویت است. در برابر دری بزرگ و منقش ایستادند. نگهبان به دنیل گفت: "فرمانروا در مقر شورا هستند. کمی اینجا منتظر بمان."

دنیل در کناری ایستاد و نگهبان به درون تالار رفت. پسرک مدتی محو تماشای اطراف شده بود. در گوشه ای تصویری بزرگ نظرش را جلب کرد و به نظرش آشنا آمد. به طرفش رفت و در برابرش ایستاد.

تصویر مرد سیاهپوش بود که در برابر هیبت تاریک ایستاده بود. پسرک با دیدن آن قلبش به ضربان افتاد و هنوز دلیل آن را نمی دانست. گویا سالیان سال با آن تصویر زندگی کرده و آن را لمس کرده بود. همچنان خیره به تصویر ایستاده بود که کسی صدایش کرد: "بیا پسر ویکتور..."

دنیل به طرف صدا برگشت و گلورفیندل را دید که در برابر درب بزرگ ایستاده و نگهبان نیز کنارش بود. دنیل شتابان به طرفش رفت و گفت: "سرورم... شما...."

گلورفیندل به نگهبان گفت: "میتوانی بروی." نگهبان تعظیمی کرد ورفت. سپس الف به دنیل گفت: "میدانم، میدانم. همه چیز را برایت خواهم گفت. اما گفتی که از دارن خبری آورده ای. فرمانروا در شوراست. خودت بیا و خبر را بگو."

دنیل حرفش را فرو خورد. با اضطراب نگاهی به الف انداخت و سپس داخل شد...

به درون تالار قدم گذاشتند. تالار بزرگ و وسیعی بود که همانگونه که دنیل دیده بود گرد و مدور بود. دور تا دور آن را تندیس های بزرگ و مرمرین از اشخاص مختلف گرفته بود. برخی الف، برخی انسان و برخی نیز دورف بودند. سقف تالار از شیشه بود که نور کم رنگ ستارگان از پشت آن سو سو میزد. درست در وسط تالار میزی بزرگ و سپید قرار داشت که افرادی گرد آن نشسته بودند. گلورفیندل به آرامی در گوشش گفت: "فرمانروا همان است که شنلی لاجوردی بر تن کرده است. نامش نیز آناران است." دنیل با صدایی خفیف که خود نیز به سختی آنرا شنید زیر لب گفت: "بله." و به دنبال آن زمزمه کرد: "آناران...آناران..."

افرادی که پشت میز نشسته بودند، سه الف، دو دورف و چهار انسان بودند. به جز یکی از الف ها که ماگلور بود هیچ کدامشان را نمیشناخت. آنان دور میز نشسته بودند و با یکدیگر گرم صحبت بودند که گلورفیندل و دنیل به سر میز رسیدند. نه تن به آرامی تازه وارد را نگریستند. دنیل با تنی لرزان تعظیمی کرد و گفت: "سرورم، فرمانروا آناران. از جانب فرمانده دارن پیغامی برای شما دارم."

افراد در سکوت منتظر ماندند. فرمانروا از پشت میز برخواست و گفت: "پیغامت را بگو."

دنیل او را نگاه کرد. چشمانی کبود رنگ داشت و رنگ مو و ریش های مرتبش نیز به همان رنگ بود. چهارشانه بود و میانه بالا و صدایش طنین قابل اعتماد و گرمی داشت و به شکل تاثیرگذاری بزرگوارانه سخن میگفت و رفتار میکرد. دنیل مبهوت به او نگاه میکرد که گلورفیندل به آرامی گفت: "پیغامت را بگو."

دنیل به خود آمد و شروع به سخن کرد: "فرمانده دارن پیغام رساند که جنگ بزرگ در پیش است. ایشان گفتند که ارتش جنوبی باید به سمت دیوار اول عقب نشینی کند و گرنه در میان اورک ها و ناوگان ... ناوگان ..." گلورفیندل به آرامی گفت: "هاراد." دنیل ادامه داد: "... و ناوگان هاراد منکوب شده و مدت زیادی تاب نخواهد آورد."

فرمانروا با لبخندی گفت: "پیغام خوبی نبود.اگر پیغام رسان خوبی داشت شاید مایه ی مسرت میشد." هشت تن به خنده افتادند. گلورفیندل به آرامی گفت: "کنار بایست." دنیل چند قدم دورتر شد و منتظر ماند. گلورفیندل پشت میز نشست و گفتگو ادامه پیدا کرد.

یکی از دورف ها گفت: "خبر خوبی نیست."

فرمانروا گفت: "با اینحال دستور عقب نشینی به ارتش نخواهیم داد. تا زمانی که آن تنگه و جلگه ی جنوبی گوندور در اختیار ماست امکان دفاع بیشتری داریم. فرمانده ماگلور. در کوهستان اوضاع از چه قرار است؟"

ماگلور گفت: "تعداد زیادی از گذرگاه های ما توسط اورک ها شناسایی شده است. با اینحال هنوز جرات هجوم علنی به خود نمیدهند. ولی گمان نمیکنم این اوضاع مدت زیادی طول بکشد."

دورف گفت: "منظورتان چیست؟"

ماگلور گلویش را صاف کرد و گفت: "اگر تاکنون بر آنان مسلط بوده ایم به دلیل موقعیتمان است. وگرنه همه ی شما میدانید که تعداد نگهبانان کوهستان متجاوز از شش هزار نفر نسیت و این شش هزار نفر در سرتاسر شمال تا جنوب کوهستان پراکنده اند. بنابراین هیچگاه توان جنگیدن در یک نقطه را نخواهیم داشت."

دورف با طعنه گفت: "و این پیشنهاد خود شما بود فرمانده ماگلور."

الف پاسخ داد: "پیشنهاد من برای جلوگیری از دست اندازی چند اروک ترسان و شرقی های پراکنده بود، نه لشکری که قصد عبور از کوهستان را دارند."

فرمانروا پرسید: "چرا گمان میکنید که قصد عبور از کوهستان را دارند؟ آن کوهستان به کلی صعب العبور است."

ماگلور پاسخ داد: "در طول دوماه گذشته اورک ها گروه گروه به طرف ورودی ها هجوم می آورند و ترسی از تیرها و تیغ های ما ندارند. یقین دارم که بیش ار آنکه قصد نبرد داشته باشند، مرادشان شناسایی و یادگیری مسیرهاست."

یکی از مردان گفت: "اگر هم شناسایی کرده و یاد بگیرند توان عبور را نخواهند داشت."

گلورفیندل به سخن آمد و گفت: "اگر نگهبانان از عبورشان جلوگیری نکنند می توانند عبور کنند."

دورف با خشم گفت: "چرا نباید جلوگیری کنند؟"

گلورفیندل در سکوت به ماگلور نگاه کرد. همه ی حاضران نگاهشان به آن دو دوخته شد. گلورفیندل گفت: "فرمانده ماگلور؟"

ماگلور سرش را بالا آورد و گفت: "مدتی است که دیده بانان ما سواران سیاه را میبینند که بر آسمان کوهستان پرواز میکنند.."

فرمانروا با تعجب گفت: "سواران سیاه؟ این غیر ممکن است. در جنگ بزرگ تمام آنها نابود شده و از این سرزمین گریختند."

ماگلور گفت: "خیر سرورم. آنان بازگشته و تعدادشان بسیار زیاد است. چنان مخوف هستند که حتی عقابان نیز از برابرشان میگریزند و چنان اوج پروازند که در تیررس ما قرار نمیگیرند. گمان من این است که تمام راه های عبور از کوهستان تاکنون تحت نظر آنان است. حق با فرمانده گلورفیندل است. اگر کاری کنند که سربازان ما جرات بیرون آمدن از دالان ها را نداشته باشند، ورودی ها کاملا در اختیار آنها قرار میگیرد و این کار دفاع از گذرگاه ها را غیرممکن خواهد ساخت."

حاضران در بهت و سکوت فرورفتند. تا اینکه یکی از انسان ها به سخن آمد: "اگر کوهستان امنیت خود را از دست بدهد، دفاع از تنگه و سرزمین گوندور بی حاصل است. چرا که به یقین مراد آنها حمله به شهر سپید و بندرگاه های غربی خواهد بود و کوهستان کوتاهترین راه است."

فرمانروا رو به گلورفیندل کرد و گفت: "فرمانده اطلاعات دیگری از ماموریت خود به دست نیاوردید؟"

دنیل نگاهش را به گلورفیندل دوخت و با نگرانی منتظر پاسخش ماند. الف کمی سکوت کرد و گفت: "خیر سرورم. ما هنوز از آنچه که در تنها کوه میگذرد بی اطلاعیم. با اینحال میدانیم که در آنجا کارهای پلیدی صورت میگیرد. اورک ها در داخل تالارهای باستانی انباشته شده و به ندرت بیرون می آیند. گویا تنها مرادشان این است که از چیزی درون کوه حفاظت کنند. وگرنه هیچ لشکرکشی از آنجا به بیرون صورت نمیگیرد."

دورف با خشم گفت: "آن کوهستان هیچ وقت مدت زیادی روی آرامش ندید. کاش پسر عمویم دعوا فرمانروا را اجابت کرده و به کوهستان می آمد. آن سرزمین دیگر جایی برای زندگی نبود."

فرمانروا گفت: "فرمانروا هازال. اکنون زمان دریغ گذشته را خوردن نیست. تقدیر ما به مویی بند است. باید تدابیر دفاعی خود را با دقت بیشتری اتخاذ کنیم."

"زمان، زمان دفاع نیست فرمانروا." همه به سمت الفی بازگشتند که سخن گفته بود. از جا برخواست. لباسی سرتاسر سپید پوشیده بود و سخنش بر دلها می نشست. دنیل کمی به او خیره شد و به یاد آورد که او را جایی دیده است. مدت زیادی چشمانش را بست و به ذهنش فشار آورد. سرانجام به یاد آورد و چشمانش را گشود. همان الفی بود که در جنگل عظیم او را همراه زنی دیده بود. زمان زیادی گذشته بود و وقایع زیاد، او را از ذهن دنیل پاک کرده بود ولی اکنون او را گویی بیشتر از هرکس دیگری میشناخت.

در اطراف میز شروع به راه رفتن کرد و در همان حال کلامش را ادامه داد: "سواران سیاهی که فرمانده ماگلور از آنان سخن گفت، آنانی نیستند که در جنگ حلقه نابود شدند. از تبار شیطانی دیگری هستند که گاه و بیگاه از تنها کوه بیرون میخزند و در آسمان شرق به پرواز در می آیند. مرکب هایی بی سوارند که بر بادهای دوزخی میرانند و به هرجا که میرسند، دم شیطانی شان بود و نبود را به عدم میسپارد. تاکنون در این سرزمین دیده نشده اند. یا دیگر دیده نخواهند شد و یا تا ابد خواهند ماند. وحشتی که مستولی میکنند بسی ویران کننده تر از سواران حلقه است. چرا که آنان اربابی داشتند و اینان نیز ارباب دیگری دارند."

همهمه ای در میان حاضران افتاد. الف با دستش آنان را به سکوت فراخواند و ادامه داد: "پیشگویی ها در حال تحقق است سروران. "او" در حال بازگشت است و این نبرد بر جریده ی این سرزمین از دیرباز نگاشته شده است. قلب من گواهی میدهد که دیر یا زود ماهیت پلید خود را بر مردم این سرزمین عیان خواهد کرد. تا آن زمان انتخاب ما بسیار مهم است. یا صبر میکنیم، و یا حمله میکنیم."

حاضران در سکوت به او خیره شدند. فرمانروا برخواست و از الف پرسید: "سرورم؟ به کجا حمله کنیم؟"

الف به سمت فرمانروا بازگشت و قصد سخن داشت که نگهبانی با شتاب درب را باز کرده و وارد شد. حاضران به سمت او چرخیدند. سرباز پیش آمد و تعظمیی کرد و گفت: "فرمانروا. اورک را در سرحدات شرقی در برابر دیوار اول دیده اند."

دنیل قلبش به ضربان افتاد. نگاهی به گلورفیندل کرد و به طرف درب دوید و الف نیز به دنبالش روانه شد...

شرمنده پارازیت میدم اما دیگه طاقت نیاوردم خیلی خیلی داستان جذابی نوشتین واقعا جای تقدیر داره فقط حیف که زیاد ازش استقبال نشد.

در کل عالی نوشتید امیدوارم ادامش بدین چون تقریبا هر روز به امید "بازگشت" دارم میام سایت:|

چنان با سرعت می تاخت که حتی الف نیز به گرد پایش نمیرسید. گلورفیندل از پشت سرش فریاد میزد: "صبر کن... صبر کن..."

اما دنیل در حالیکه از فرط اشتیاقی جنون آمیز دیوانه وار بر اسب ضربه میزد، چون باد از میان کوچه ها و میادین می گذشت و به پیش میرفت. زمان به کندی میگذشت. پس از چندی دیوار شهر را پشت سر گذاشته و با سرعتی بیشتر در جاده ی جنگلی به پیش میتاخت. گلورفیندل حال دیگر بدون اینکه چیزی بگوید در کنارش بود و موهای طلایی اش در باد به پرواز در می آمد.

پس از چندی به محوطه ی باز نزدیک به دیوار اول رسیدند. شب بر آسمان گسترده بود و ستارگان تلألو کم فروغی داشتند. از اسب پایین پریدند و به میان محوطه رفتند. الفی به آنان نزدیک شد و تعظیم کرد. گلورفیندل چیزی از او پرسید و الف پاسخ داده و به طرف یکی از خانه ها اشاره کرد. دنیل با فریادی از نگرانی پرسید: "چه گفت؟" الف به آرامی گفت: "با من بیا." و به سرعت به طرف یکی از خانه ها رفتند.

هیاهویی در خانه برپا بود. دنیل حال دیگر صدای نعره های نامفهوم پدربزرگ را میشنید. وارد خانه شدند و به طرف اتاقی رفتند که هیاهو از آنجا بلند بود. پا به دورن اتاق گذاشتند و دنیل بر جایش میخکوب شد.

پدربزرگ بر روی تختی دراز کشیده بود. دستش چپش از آرنج دریده و قطع شده بود و خون سرخ بسیار تیره ای که به سیاهی میزد از آن بیرون میریخت. رد پنجه ای مهیب بر صورتش بود که چشم راستش را تقریبا کور کرده بود. تمام لباس هایش بر تنش پاره شده و زخم های بسیاری بر بدنش دیده میشد. با اینحال وحشیانه فریاد میزد و نمیگذاشت کسی به او نزدیک شود: "رهایم کنید... موجودات مفلوک... مرگ پیش رویتان است... همگی در آتش سوخته و خاکستر خواهید شد..." همچنان نعره میزد و هر کسی که به او نزدیک میشد را چنگ زده و میدرید. انسان ها و الف هایی که آنجا بودند با چشمانی مضطرب و چهره هایی رنگ پریده به او مبنگریستند.

گلورفیندل فریاد زد: "بیرون... همگی بروید بیرون."

در چشم به هم زدنی اتاق خالی شد. دنیل او را صدا کرد: "پدربزرگ..."

پیرمرد صدایش را شنید و نعره هایش قطع شد. سرش را بلند کرد و چشم خونبارش را بر دنیل دوخت. دستش را به طرف او بلند کرد و با صدایی لرزان گفت: "پسرم..."

دنیل به آرامی و بهت زده به طرفش رفت و دستش را گرفت. گلورفیندل نیز در آن سوی بستر به او نزدیک شد. دنیل گفت: "پدربزرگ... چه شده است؟"

پیرمرد به چشمان او خیره شد و در حالیکه دستانش میلرزید گفت: "پسرم... مرا ببخش... من نباید تو را وارد این ورطه میکردم..."

دنیل دوباره پرسید: "کجا بودی؟ چه اتفاقی افتاده است؟"

پیرمرد چیزی نگفت و به سقف خیره ماند و شروع به لرزیدن کرد. گلورفیندل با پارچه ای ضخیم دستش را از شانه محکم بست و خونریزی تا حد زیادی کاهش یافت. زیر سر پیرمرد را بلندتر کرد. لبخندی زد و دستش را بر سینه ی او گذاشت. نفس های پیرمرد آرام گرفت و لرزشش فرو کاست. دنیل در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود بازوی پدربزرگ را گرفته و به او خیره مانده بود.

پس از لختی گلورفیندل به آرامی گفت: "آدانل..."

پدربزرگ نفسش ایستاد و به چهره ی زیبای الف خیره شد و بریده بریده گفت: "سرورم... چه گفتی؟" دنیل با چشمان اشک بار و متعجب نگاهش به سوی الف چرخید.

گلورفیندل ادامه داد: "آرام باش. گمان نمیکنم مقصود بانو گالادریل از پناه دادن تو این بود که اکنون با نعره هایت باعث وحشت دوستانت شوی."

پیرمرد مدتی بهت زده به او نگریست. کم کم لبخند محتضری بر لبانش نشست و به سختی نفسش را بیرون داد. کمی به الف نگاه کرد ... و به گریه افتاد. چنان کودکانه که دنیل لرزش اشک را در چشمان گلورفیندل دید. الف همچنان به او نگاه میکرد و دستش را بر سینه ی او گذاشته بود. تلاطم پیرمرد آرام گرفت و چشمانش را بست.

پس از لختی گلورفیندل گفت: "حال تعریف کن. در دامنه ی تنهاکوه از یکدیگر دورافتادیم و دیگر تو را ندیدیم. بعد از آن چه شد؟"

پیرمرد به آرامی چشمانش را گشود و گفت: "در میان گروهی اورک خود را پنهان کردم و به طرف تنهاکوه رفتم. تمام رودخانه ها خشکیده شده و از زمین بخار متعفنی برمیخیزد. هر آنچه رستنی است نابود شده و از میان رفته است. برهوتی وحشتناک که هر جنبنده ای را به خفقان می اندازد..."

چهره ی گلورفیندل در هم کشیده شد و گفت: "ادامه بده."

چشمان پیرمرد از وحشت گشاده شد و ادامه داد: "فوج فوج به طرف کوه میرفتند. با کثرتی که حتی در خواب هم ندیده بودم. وارد تالارهای باستانی شدیم و به طرف طبقات تحتانی رفتیم. آنقدر پایین رفتیم که دیگر گرما غیر قابل تحمل شد. در تالاری وسیع و پهناور جمع شده بودند و در یکدیگر میلولیدند. اما گویا این آغاز مراسمشان بود. از انتهای تالار صدای نعره ی اورک ها به هوا برخواست و نوری مهیب از آنجا درخشیدن گرفت. اورک ها راه را برای آنچه که می آمد باز کردند. کوبش گام هایشان تالار را به لرزه در آورده بود... و پس از لختی وارد تالار شدند..."

پیرمرد به نفس افتاده و رنگ از چهره اش پریده بود. گلورفیندل با صدایی گرفته پرسید: "آنجا چه دیدی؟"

پیرمرد هراسان و بریده بریده گفت: "وا...والارائوکار..."

گلورفیندل دندانهایش را بر هم فشرد و گفت: "بالروگ..."

دنیل هراسان پرسید: "بالروگ دیگر چیست؟"

گلورفیندل چهره اش به تاریکی گرایید. از کنار بستر دور شد و دربرابر پنجره ایستاد. در حالیکه به بیرون خیره شده بود گفت: "دیوهای آتش. موجودات قدرتمندی که توسط خداوند تاریکی اسیر شده و تبدیل به دهشتناک ترین خادمان او شدند. پس کابوس هایم به واقعیت تبدیل شدند. آنها تنها به موجودی قدرتمند تر از خود پاسخ میگویند . . . و تنها یکی است که این توانایی را دارد."

به طرف درب به راه افتاد و گفت: "باید فرمانروا را از این خبر مطلع کنم."

پدربزرگ در حالیکه با التهاب فراوان ضجه میزد، گفت: "دیر شده است سرورم..."

الف بر جا میخکوب شد. از بالای شانه هایش نگاه مضطربی به او انداخت. دنیل به پدربزرگ نگریست. پیرمرد رنگی به رخسارش نمانده بود. با حال نزار گفت: "به نظرم رسید گوی شیشه ای عظیمی را تا نیمه در دیوار فرو کرده بودند. نوری سیاه از آن به بیرون می تابید. نوری که پلیدی در آن موج میزد. یکی از آنان به طرف گوی عظیم رفت و خود را به آن چسباند..."

الف به طرف پدربزرگ بازگشت و بالای بسترش ایستاد. نگاهش را به دهان او دوخت. پیرمرد همچنان که نفس میزد گفت: "دو دستش را در گوی فرو برد... آتشش فروکش کرد... دیدم که نور سیاه به درون او میخزید و او را در برمیگرفت... بالروگ نعره میزد و پاهایش را بر زمین میکشید... کمی بعد پیکرش در هم شکست و خاموش و دودناک بر زمین افتاد..."

گلورفیندل خاموش و دژم چهر به او نگاه میکرد. پیرمرد ساکت ماند. گویی در خلسه ای عمیق فرورفته بود. گلورفیندل تکانی به او داد و با صدای بلندی گفت: "سخن بگو پیرمرد..."

پدربزرگ به خود آمد و در حالیکه آب دهانش را فرو میداد گفت: "کمی بعد بالروگ از جا برخواست... اما ... دیگر بالروگ نبود ..." چشم خونبارش را به طرف الف گرداند و با صدایی آهسته گفت: "او را دیدم... ما بختی نداریم ... سرورم..."

گلورفیندل چشمانش را بست و سر به زیر افکند...

درود

باید بگم فوق العاده است همینطور ادامه بده راستی این ماجرای بعداز جنگ حلقه است دیگه؟

بدرود

پدربزرگ بیهوش شده بود. الف مدت زیادی در همان حال ایستاد و صدای نفس های لرزانش در اتاق پیچیده بود. دنیل بهت زده گاهی پیرمرد و گاهی الف را نگاه میکرد. پس از لختی با صدایی گرفته پرسید: "سرورم؟"

گلورفیندل سرش را بالا آورده و با چشمانی کم فروغ به او نگریست. دنیل گفت: "چه باید کرد؟"

الف گفت: "به سرعت به طرف شهر سپید رفته و با فرمانروا سخن خواهم گفت. درنگ بیشتر جایز نیست."

دنیل گفت: "سرورم شاید بهتر باشد که منتظر بمانیم تا خود او اخبار را برای فرمانروا ببرد؟"

الف پاسخ داد: "نه. با این حال و روزی که دارد معلوم نیست کی توان راه رفتن را داشته باشد. تو همینجا بمان." صدایی از پشت سرشان آمد: "نیازی به عجله نیست فرمانده."

به طرف صدا بازگشتند، ماگلور بود. در آستانه ی در ایستاده بود و چهره اش حالت مهیبی داشت. گلورفیندل به آرامی گفت: "این خبری نیست که فرمانروا از آن بی خبر بماند. باید ارتش را به عقب بخوانیم. دور از دیوارها دانه دانه افرادمان را نابود خواهد کرد."

ماگلور پرسید: "چه کسی نابود خواهد کرد؟"

گلورفیندل نگاهی مردد به او انداخت و گفت: "تو سخنان او را شنیدی. میدانی که در مورد چه سخن میگفت."

ماگلور به آرامی بر سر بستر پدربزرگ رسید. نگاهی تحقیرآمیز به بدن پاره پاره ی اوانداخت و گفت: "من به سخنان این اورک اعتمادی ندارم. چرا که اگر قید و بند "او" همچنان پس از سالیان دراز بر او مانده باشد چشمان او از دیدن حقیقت عاجز است."

گلورفیندل پرسید: "مقصودت از این سخنان چیست؟"

ماگلور انگشت اشاره اش را در خون پدربزرگ فرو برده و در برابر چشمانش گرفت. سپس گفت: "او" توان بازگشت را ندارد فرمانده. تو این را بهتر از هر کس دیگری میدانی. تا زمانی که دنیا فروریزد و چیزی بر جای نماند، در پس دیوارهای شب در پوچی خواهد پوسید. اورک ها تنها و تنها آن دیوهای آتش را فراخوانده اند. دست کم تو نباید از یک بالروگ بترسی." و نگاهی پرمعنی به گلورفیندل انداخت.

گلورفیندل گامی به طرف او برداشت و گفت: "نگرانی من از سر ترس نیست. این سرزمین دیگر تاب جنگ ویران کننده ی دیگری را ندارد ماگلور. مردمان بسیاری در این سرزمین زندگی میکنند و نیت فرمانروا حفظ جان و زندگی آنهاست، نه سنجش جنگاوری مردانی چون ما..." گامی به ماگلور نزدیک تر شد و گفت: "وگرنه من از رودررو شدن با یک بالروگ هیچگاه هراسی نخواهم داشت." چشمانش درخشیدن گرفت و ماگلور با لبخندی رویش را از او برتافت. دنیل متعجب به آنان خیره شده بود و به سخنانشان گوش میداد.

ماگلور در برابر پنجره ایستاد. در حالیکه به کوهستان خیره شده بود گفت: "مقصود من این بود که هرچقدر میتوانیم باید از نزدیک شدن آن لشکر به شهر جلوگیری کنیم. با اینکار تنها راه را برای آنها باز میکنیم. وظیفه ی سربازان جنگیدن است و نه چیز دیگر."

گلورفیندل با تحکم گفت: "و وظیفه ی یک فرمانروا جلوگیری از کشته شدن سربازانش بدون دلیل و علت است... هرچند این وظیفه از دیرباز در خاندان شما به فراموشی سپرده شده است."

ماگلور به تندی به طرف او برگشت و گفت: "فرمانده گلورفیندل. آنچه گذشته است باید به فراموشی سپرده شود. من در این هزاران سال در این سرزمین نمانده ام که اینک از طرف خویشاوندم به ریشخند گرفته شوم." در برابر گلورفیندل ایستاد و گفت: "من به تنهایی میراث شوم خاندانم را به دوش خواهم کشید. اگر قصد یاری مرا نداری دست کم به باد تمسخرم مگیر."

دو الف مدتی در چشمان هم خیره شدند و دنیل نیز با نگاه پرسشگرانه آن دو را مینگریست. کمی بعد، گلورفیندل لبخندی زده، دستش را بر شانه ی ماگلور گذاشت و گفت: "البته. در این شرایط ما کاری به جز یاری کردن یکدیگر نداریم. حال از تو میخواهم به کوهستان بروی. مردانت را برای همه چیز آماده کن. دستور فرمانروا را با پیکی به تو خواهم رساند." و دوستانه از او جدا شد.

ماگلور مدتی در اتاق ماند. گاهی بر بستر پدربزرگ می آمد و گاهی از پنجره به بیرون خیره میشد. خشمگین بود و سردرگم، گویا منتظر بود که پیرمرد به هوش آید. دنیل بی آنکه کلامی بگوید سر به زیر افکنده و گام های او را مینگریست. پس از لختی سکوت که به شدت آزاردهنده بود، به آرامی پرسید: "فرمانده. کدام میراث شوم؟"

و ماگلور باز پاسخی نداد. همچنان بی قرار و آشفته طول اتاق را پشت سر هم طی میکرد. دنیل دیگر چیزی نگفت. مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه ناگهان ماگلور با شتاب به بیرون رفت. کمی بعد دنیل صدایش را شنید که در محوطه با کسی سخن میگفت. از پنجره بیرون را نگریست و دید که ماگلور به دو الف دیگر چیزی گفت و بعد هر سه شتابان بر اسب هایشان پریدند و به سرعت به طرف دیوار و کوهستان تاختند.

دنیل بر سر بستر پدربزرگ بازگشت و نشست. پاسی از شب گذشته بود که مردی به اتاق آمد و شروع به پرستاری از او کرد. دست او را از ناحیه ی قطع شده سوزاند و پس از گذاشتن مرهمی آن را بست. زخم های کوچک و بزرگش را مداوا کرده، آنچه لازم بود به دنیل گفت و سپس آنجا را ترک کرد.

غروب روز بعد پیرمرد کم کم به هوش آمد و آب خواست. دنیل که تمام طول روز بر بسترش حاضر بود، آنچه لازم داشت برایش مهیا ساخت. پیرمرد با حالی نزار و با مشقت زیاد کمی غذا و آب خورد و سپس چشمانش را گشوده کمی به اطراف نگریست. از دنیل پرسید که چه مدت خوابیده است و پسرک به او پاسخ داد. سپس ناگهان در بستر نیم خیز شد و با اضطراب گفت: "باید فرمانروا را مطلع کنم.." و عزم رفتن کرد. دنیل او را با تندی به بستر بازگرداند و گفت: "آرام باش پدربزرگ. فرمانده گلورفیندل تمامی آنچه گفتی را برای فرمانروا بازگو خواهد کرد."

پدربزرگ همچنان مضظرب کمی به دنیل نگریست و گفت: "من چه گفتم...؟"

دنیل گفت: "از آنچه در دالان های باستانی دیدی... بالروگ ها..."

پیرمرد ساکت شد و به سقف خیره ماند. دنیل با تردید گفت: "پدربزرگ. پس از گفتن اخبار به فرمانده از هوش رفتی. چیزی هست که نگفته باشی؟"

پدربزرگ کمی بعد با صدایی لرزان پاسخ داد: "قصد حمله به گذرگاه های کوهستانی را داشتند. میخواهند از مسیر مستقیم کوه ها عبور کرده و به دیوارهای شهر سپید هجوم آورند."

دنیل از جا برخواست و هراسان گفت: "پس برای همین بود که دیشب فرمانده ماگلور با شتاب به طرف دیوار تاخت."

پیرمرد نیم خیز شد و گفت: "دیشب؟!... تنها رفت؟"

دنیل گفت: "با دو الف دیگر که گویا از کوهستان آمده بودند رفت. بعد از رفتن گلورفیندل مدتی بر بستر تو مانده بود. گویا میخواست چیزی از تو بپرسد. اما تو بیهوش بودی."

پیرمرد به نفس افتاد و سعی کرد از جا برخیزد. دنیل با استیصال دست او را گرفت و کمکش کرد. پدربزرگ گفت: "خوب گوش کن. هرچه سریعتر به شهر سپید برو و این خبر را به فرمانروا برسان. دنیل با تمام سرعت برو."

صدای گام هایی شتابان از بیرون اتاق آمد. به طرف در نگاه کردند. هارادال به همراه یک مرد دیگر وارد اتاق شدند. هراسان بود و از صدایش اضطراب میبارید. رو به پدربزرگ کرد و گفت: "سریعتر برخیز. همراه سواران به شهر سپید خواهی رفت."

پیرمرد برپا ایستاد و گفت: "چه شده سرورم؟"

هارادال بدون اینکه پاسخی به وی بدهد رو به دنیل کرد و پرسید: "فرمانده ماگلور دیشب تا چه ساعتی اینجا بود؟"

دنیل کمی به پدربزرگ نگاه کرد و گفت: "پاسی از نیمه شب گذشته بود سرورم. سپس به تندی با دو تن از یارانش به طرف کوهستان تاخت."

هارادال نگاهی به همراهش کرد و گفت: "شیپور را به صدا درآورید." رو به پدربزرگ کرد و گفت: "برخیز پیرمرد. با سواران حرکت کن و به شهر سپید برو." سپس رو به دنیل کرد و گفت: "تو با من بیا..."

پیرمرد با فریادی از نگرانی گفت: "سرورم... چه شده است؟"

هارادال نگاه مضطربی به او کرد و گفت: "به کوهستان حمله شده است..."...

سلام. مثل همیشه زیبا و عالی! کاش استاد زنده بودن و داستان های زیبای شما رو میخوندن.

همیشه ادامه یافتن داستان های استاد تالکین آرزوی من بوده. امید وارم در این راه و تمام مسیر های زندگیتون موفق باشید. بی نهایت ممنونم.

سلام. مثل همیشه زیبا و عالی! کاش استاد زنده بودن و داستان های زیبای شما رو میخوندن.

همیشه ادامه یافتن داستان های استاد تالکین آرزوی من بوده. امید وارم در این راه و تمام مسیر های زندگیتون موفق باشید. بی نهایت ممنونم.

ای وای!اصلا مقایسه خوبی نبود!به هرحال مرسی. :|

دو مرد پدربزرگ را به طرف حیاط بردند. دنیل نیز به دنبال هارادال سوار بر اسب شده و به طرف دیوار تاختند. صدای شیپوری مهیب طنین انداز شد. کمی بعد صدای شیپوری دورتر از جانب جنوب و صدایی ضعیف تر از مسافتی دورتر از آن شنیده شد. سربازان پیاده و سواره به طرف دیوار میرفتند. همهمه ای در میان محوطه و برسر باروهای دیوار دیده میشد. کمی بعد همگی بر سر دیوار مستقر شده و نگاهشان را به کوهستان دوخته بودند.

در سکوت مطلق شبانگاهی صدای وزش بادی سرد شنیده میشد. سربازان با اضطراب به کوهستان و بیشه ی پیش رو نگاه میکردند. دنیل کمی پایین تر از دروازه به طرف جنوب در میان چند کماندار ایستاده بود و نظاره میکرد. همه چیز در سکوتی هولناک فرو رفته بود. صدای سواری از پشت سرشان در محوطه شنیده شد و سربازان به طرف او بازگشتند. سواری بود که گویا از قلعه ی جنوبی آمده بود. نزدیک دیوار ایستاد و بالا را نگریست. هارادال شمشیرش را بلند کرد. سرباز بلافاصله ندا داد: "کاپیتان. قلعه ی جنوبی و قلعه ی میانی درگیری های دامنه ها و کوهستان را دیده اند. فرمانده دارن پیغام فرستاد که گروهی کماندار و نیزه دار را بدینجا گسیل کرده است. پس از چندی به اینجا خواهند رسید."

هارادال با صدای بلند گفت: "به طرف دیوار دوم بتاز و به سرنگهبان دیوار بگو گروهی از افرادش را به اینجا روانه کند."

سرباز با شتاب به طرف غرب تاخت و هارادال نگاهش را به بیشه ها دوخت. زمان به کندی میگذشت. سربازان سرآسیمه بر روی دیوار ها در حرکت بودند. نگاهی به بیشه ها و نگاهی به سمت جنوب و در انتظار مردان بیشتر بود. دنیل نگاهی به همرزمانش انداخت. همگان گویا میدانستند که با این تعداد کم قادر به دفاع نخواهند بود. هر چند دیوار کاملا غیرقابل نفوذ بود. اما در طول سالیان دراز گذشته هیچ موجودی به نزدیکی دیوارها حمله ور نشده بود و این میتوانست طلیعه ی فجایع بعدی باشد.

ناگهان صداهای مهیبی از ارتفاعات کوهستان شنیده شد. سربازان هراسان بدان سو نگریستند. گویا چیزی مدام در حال انفجار بود. از دوردست جنوب آغاز شده و به تدریج به طرف شمال آمد، پی در پی و تندر آسا. همهمه در میان سربازان و هراس در دلشان افتاد. هارادال فریاد زد: "در یک صف قرار بگیرید، پراکنده نشوید..."

سربازان سردرگم در کنار یکدیگر قرار گرفتند. یکی از آنان که نزدیک فرمانده بود به آرامی پرسید: "صدای چه بود کاپیتان؟"

هارادال بی آنکه پاسخی دهد با صورتی عرق کرده چشمانش را باریک تر کرد و به کوهستان خیره شد. صدای انفجار ها همچنان به گوش میرسید. تا اینکه کمی بعد به تدریج آرام گرفته و سپس قطع شد. در همین حین صدای پای اسبان زیادی در پشت سرشان از محوطه شنیده شد.

همگی نگاه کردند و سواران پرتعداد الف را دیدند که در میان آنان قاصدی که هارادال روانه کرده بود دیده میشد. گلورفیندل از میان آنان به چالاکی از اسب پیاده شد. در میانشان راه رفت و با صدای بلند چیزی به آنان گفت. سپس شمشیرش را کشید و جمله ای را فریاد زد. به دنبال آن همراهانش با فریادی به او پاسخ دادند. دل سربازان روی دیوار گرمتر شد و استوارانه نیزه ها و کمان هایشان را در دست فشردند. نیزه داران در پشت دروازه ایستادند و کمانداران الف بر روی دیوارها مستقر شدند.

گلورفیندل نزد هارادال آمد و گفت: "کاپیتان. از نگهبانان کوهستان خبری ندارید؟"

هارادال گفت: "خیر فرمانده. هنوز هیچ کدامشان را ندیده ایم."

گلورفیندل مدتی به بیشه ها خیره شد و سپس گفت: "از دامنه ها سرازیر شده اند. آماده باشید."

هارادال به بیشه ها خیره شد. مدتی در سکوت سپری شد و سپس صدای نعره ها و شکستن شاخ و برگ درختن در زیر پاهای اورک ها از بیشه برخواست.

گلورفیندل در طول دیوار به راه افتاد و با صدایی رسا و مهیج کمانداران را برانگیخت: "خوب گوش کنید... من در برابر خود هیچ چیز تازه ای نمیبینم... مشتی موجود رقت بار که شایستگی شان برای تیغ ها و تیرهای شما را از دیرباز روزگاران ثابت کرده اند..." کمانداران با صدای بلند خندیدند.

دنیل لبخندی کم رنگ و ناشی از هیجان بر صورتش نشست. صدای نعره های اورک ها هردم نزدیک و نزدیک تر میشد. الف با چشمانی درخشان و صدایی دوچندان رساتر فریاد زد: "امشب هیچ تیری به خطا نخواهد رفت..." کمانش را به دست گرفت و تیری از ترکش خارج کرد. موج کمانداران تیرها را بر چله ی کمان گذاشتند. نعره ی اورک ها حال به وضوح شنیده میشد.

الف فریاد زد: "به نام فرمانروا...." تیر را بر چله گذاشت و به نرمی کشید: "آماده ...." صدای زه کمان ها به هوا برخواست. موج اورک ها از بیشه بیرون جهید. الف فریاد زد: "تیربارانشان کنید..."

صدای صفیر تیرها به هوا رفت و موج اورک ها نقش زمین شدند. کمانداران به نرمی تیری دیگر درآورده و بر چله گذاشتند. بی وقفه و با صلابت تیرها رها میشدند و محوطه ی مقابل دروازه از خون اورک در سیاهی شب تیره تر مینمود. کشته ها بر روی هم تلنبار شده و اورک ها با نعره های بلند، وحشیانه از بالای سر اجساد پریده و به طرف دروازه هجوم می آوردند.

گلورفیندل در حال تیراندازی فریاد زد: "کاپیتان... تعدادشان زیاد است... از دروازه محافظت کنید..."

هارادال به سرعت باد خود را به دروازه رساند و با گروهی نسبتا بزرگ در پشت دروازه تجمع کرد. نگاه نیزه داران در بالای دیوار به گلورفیندل دوخته شده بود. کمانداران بی وقفه هدف گیری کرده و تیراندازی میکردند. صدای نعره های اورک ها و کوبیدن دروازه به گوش میرسید.

گلورفیندل فریاد زد: "آماده...." نیزه داران آماده ی یورش شدند. الف دوباره فریاد زد: "دروازه را باز کنید..."

به محض باز شدن دروازه پوزه ی اورکی از لای دروازه نمایان شد. هارادال در سکوت نیزه را در دهان موجود فرو کرد. دروازه تا نیمه باز شد و کاپیتان فریاد زد: "حمله کنید..." نیزه داران با فریاد بیرون جستند و نبرد تن به تن آغاز شد. نعره های اورک ها و گاه گاه در لابلای آن فریاد مرگ یک سرباز دلهره آور بود. اما با اینحال سربازان دلیرانه میجنگیدند و توجهی به کثرت دشمن نداشتند. به تدریج اورک ها را به عقب رانده و در تیررس تیرها قرار دادند اما عقبه ی فوج اورک ها همچنان از پشت اضافه میشد. هارادال هر ازگاهی فریاد بلندی میکشید و نیزه داران را که به شکل نیم دایره ای در برابر دروازه در نبرد بودند به جلو میراند. اما تعدادشان رو به کاستی بود و اورک ها همچنان بیشمار از بیشه ها بیرون میجهیدند.

گلورفیندل ناگهان فریاد زد: "کاپیتان... پیشروی نکنید..." هارادال توقف کرد و سربازان در کنارش به جنگیدن ادامه دادند. یک اورک شلنگ انداز به سربازان نزدیک شد و تیغش را از دور پرتاب کرد. تیغ بر سینه ی سربازی در کنار دنیل نشست و نقش زمین شد. گروه به هم فشرده تر شد. سربازان به تدریج خود را باخته و خسته بودند و اگر حمایت کمانداران نبود همگی قتل عام میشدند.

صدای فریادهایی از بیشه به گوش رسید. نیزه داران ایستادند و نگریستند. برای چند لحظه از کثرت اورک هایی که از بیشه بیرون میجهیدند کمتر شد و اغلبشان گویی از برابر چیزی از بیشه ها میگریختند. گلورفیندل دستور توقف داد و نظاره کرد. اورک ها حالا از برابر نیزه داران به طرف بیشه ها هجوم می آوردند.

به مثابه شعله هایی سپید رنگ و درخشان، ماگلور و همراهانش از بیشه ها بیرون جهیدند. چنان متهورانه میجنگیدند که نیزه داران و کمانداران بهت زده بر جای ایستادند و نظاره شان کردند. تعداد نگهبانان کوهستان بیشتر از بیست نفر نبود اما هیچ اورکی حتی به نزدیکی آنان نمیرسید. ماگلور در مرکز گروه کوچکش، شمشیر بزرگ و براقش را جنون آمیز تاب میداد و اورک ها را سلاخی میکرد. دنیل هراسان و مضطرب به هارادال گفت: "کاپیتان. به یاریشان بشتابیم."

اما هارادال دستش را به حالت توقف بالا برد و در سکوت، تو گویی منظره ای باشکوه را مینگرد به مهلکه خیره شد. به سرعت زیادی بیشتر اورک ها سلاخی شده و بر زمین افتادند. الف ها آنان محاصره کرده و گرد بر گردشان ایستادند. اورک ها که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمیکرد، مستاصل نعره میکشیدند و الف ها با چشمانی خوفناک بدانها خیره شده بودند. ماگلور چیزی گفت و در پس آن نیزها و شمشیرها با سرعتی برق آسا، همه ی اورک ها را چون برگی که از شاخه فرو ریزند نقش زمین کرد. همه را جز یکی. ماگلور به او نزدیک شد. اورک زیر لب به زبانی خشن و نامفهوم به او چیزی گفت. اما ماگلور همچنان با سری افکنده نزدیکتر رفته و با ضربتی به زمینش انداخت. پایش را بر سینه اش گذاشته و نوک شمشیرش را بر گلویش قرار داد. سرش را بالا گرفت، چشمانش را بست و شمشیر را به آرامی فرو کرد. اورک به رعشه افتاد و خون سیاه از دهانش به بیرون ترواید. تیغ همچنان فرو رفت تا اینکه از پس گردن بیرون زد و بر زمین فرو رفت.

گلورفیندل دوان دوان از پشت نزدیک شد و نگاه کرد. ماگلور زیر نور ماه بی حرکت مانده بود. گلورفیندل به آرامی صدایش زد: "ماگلور..."

و ماگلور چشمان اشکبارش را گشود...

سربازان آهسته به گروه الف ها نزدیک شدند، الف هایی که هیچ نشانی از شادی در چهره هاشان پیدا نبود. همگی مغموم و سرافکنده در اطراف فرمانده شان جمع شده و جنگ افزارشان را پاک میکردند. ماگلور همچنان بی حرکت در زیر نور ماه ایستاده بود و گلورفیندل، هارادال و دیگر سربازان یارای سخن گفتن با او را نداشتند. ظاهر دلهره آورش نشان از این داشت که جنونش حتی با وجود کشتار آن همه اورک تسلی نیافته بود.

گلورفیندل بار دیگر به آرامی گفت: "فرمانده..."

ماگلور پس از لختی، به آرامی سرش را پایین گرفت و شمشیرش را از گردن اورک بیرون کشیده و در نیام فرو کرد. سپس در حالیکه به آرامی به طرف دروازه حرکت میکرد، با صدایی گرفته و حزن آلود به گلورفیندل گفت: "او بهترین سرباز مرا سلاخی کرد." الف ها به آرامی به دنبال فرمانده شان به راه افتادند.

گلورفیندل نگاهی به بیشه ها انداخت و با صدای بلند رو به سربازان گفت: "جنازه ها را تلمبار کرده و سوزانده، سپس دروازه را ببندید."

دنیل به همراه سایر سربازان مشغول جمع کردن اجساد شدند. هنوز از بیشه ها و از مسافتی دوردست صدای انفجار و نعره های اورک ها شنیده میشد. بوی تعفن فضا را پر کرده بود و سربازان با چهره هایی در هم کشیده اجسا را تلمبار کرده و آتش زدند. سپس به درون دیواررفته و دروازه را بستند.

کمی دورتر از دیوار ماگلور بر سنگی در کنار درختان نشسته بود و الف ها مشغول خوردن غذا یا تیز کردن شمشیرهاشان بودند. در اطراف ماگلور هارادال و چند سرباز دیگر ایستده بودند. دنیل به آرامی به طرف آنان رفت و به سخنانشان گوش داد.

هارادال پرسید: "کی این اتفاقات افتاد فرمانده؟"

ماگلور جرعه ای آب نوشید و گفت: "دیشب ساعاتی مانده به سپیده ی صبح بود که دو تن از نگهبانان برایم پیغام آوردند. هنگامی که به کوهستان رسیدم خبردار شدم که در جانب شرقی، جنگی هولناک میان اورک ها و نگهبانان در درون تالارها در گرفته است."

هارادال با تعجب پرسید: "چگونه نفوذ کرده بودند؟"

ماگلور پاسخ داد: "یکی از نگهبانان به من گفت که در زمان جابجایی کمانداران، یکی از سواران سیاه وارد دروازه شده و همه ی نگهبانان آن حوالی را سلاخی کرده و به سرعت خارج شده است، بعد از آن درب سنگی تا مدت ها باز مانده بود. تا اینکه یکی از نگهبانان به تاخیر بازگشت کماندار مشکوک شده و به طرف خروجی میرود. اما به جای مواجهه با کمانداران، با خیلی از اورک ها مواجه میشود که مانند مور و ملخ در دالان ها سرازیر میشدند. تمام نگهبانان جانب شرقی تا مدت ها ایستاده و مقاومت کردند. اما سواران سیاه با سرعت زیادی وارد دالان ها شده و راه را برای اورک ها باز کردند. هنگامی که من رسیدم تمام دالان های مرکزی به جولانگاه آنان تبدیل شده بود."

هارادال پرسید: "اآنها که هستند فرمانده؟"

ماگلور سرش را تکان داد و گفت: "نمیدانم کاپیتان. حتی نامی که به آنان داده ایم نیز وصف بیهوده ای از آنان است. سوار نیستند. در تمام زندگی خویش حتی یک بار نیز با چنین چیزی روبرو نشده بودم. اهریمنان هولناکی هستند. چون توده ابری تیره و متورم به این سو و آنسو میروند. جسمی ندارند که شمشیر یا نیزه در آن فرو رود. هنگامی که نزدیک ما میشدند، چنان تف سوزانی به خود میگرفتند که حرارتش چهره ها را بریان میکرد. جنگیدن با آنان غیر ممکن است. دست کم از هیچ سربازی ساخته نیست."

هارادال با چهره ای عرق کرده به سمت دیوار نگریست. سربازانی که نزدیک آنان بودند پریشان و هراسان یکدیگر را نگریستند. دنیل قلبش به ضربان افتاد. اگر فرمانده ی دلیر و سلحشور کارکشته ای چون ماگلور که سالیان سال از کوهستان مراقبت کرده بود چنین چیزی میگفت، هیچگونه امید به مقاومتی برای سایرین قابل تصور نبود.

هارادال پس از لختی درنگ گفت: "هازال از آنچه پیش آمده مطلع گشته است، اینطور نیست فرمانده؟"

ماگلور گفت: "نگهبانان ورودی های غربی را نزد آنان فرستادم. تعدادشان به هزار نفر میرسید. به آنها گفتم که آنچه پیش آمده را با او در میان گذاشته و منتظر دستور فرمانروا باشند."

صدای همهمه ای از میان بیشه ها برخواست. فرمانده و کاپیتان بدان سو نگریستند. مردان گسیل شده ی فرمانده دارن بودند که بسیار دیر رسیده بودند. مردی از میان سربازان خارج شده و به طرف آنان آمد. تئورادون بود.

هاردال با شگفتی به طرف او رفت و گفت: "تئورادون! اینجا چه میکنی؟"

تئورادون خنده ای بلند کرد و گفت: "هارادال! گمان نمیکردم هنوز زنده باشی. اورک ها را کشتید؟"

هارادال گویی پرسش او را نشنیده باشد پرسید: "تنگه در چه حال است؟"

تئورادون به تدریج لبخندش فروکش کرده و سکوت کرد. سپس گفت: "دستور فرمانروا بود. عقب نشینی کرده و به داخل دیوار آمدیم. ارتش جنوبی نیز در حال عقب نشینی است. فرمانروا در حال جمع آوری تمام قواست. گویا به جانب شرق لشکرکشی خواهد شد."

ماگلور که از دور دست این سخنان را شنید، به تندی از جا برخواست و همراهانش را با صدای بلند فرا خواند. الف ها به دنبال او به راه افتادند و به سمت دیوار شهر حرکت کردند. هارادال با نگاه آنان را تعقیب کرد. تئورادون که حال دیگر کاملا جدی و نگران به نظر میرسید، از هارادال پرسید: "او فرمانده ماگلور بود؟ اینجا چه میکند؟"

هارادال به آرامی رو به او کرد و گفت: "کوهستان به تصرف اورک ها در آمده است.."

تئورادون چهره در هم کشید و بهت زده پرسید: "تمام کوهستان؟"

هارادال با حرکت سر پاسخ داد. تئورادون چند گام به طرف دیوار رفت و به کوهستان خیره شد. سپس گفت: "پس آنچه دهان به دهان میگردد درست از آب درآمده است. جنگ در حال آغازیدن است. پیشگویی ها تحقق یافته و افسانه ها به حقیقت بدل میشوند." خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد: "در کودکی به این افسانه ها گوش میدادیم. لذت میبردیم و خود را جای قهرمانان آن میگذاشتیم. حال که در گیرودار آنان قرار گرفته ایم... آنچنان هم که گمان میبردم لذت بخش نیست." با خنده ای به طرف هارادال بازگشت و گفت: "اینطور نیست کاپیتان؟"

هارادال با نگاهی مضطرب به او خیره شد و پاسخی نداد. تئورادون با خنده به طرف او آمد و نگاهش به دنیل افتاد. با تعجب به طرف او آمد و گفت: "تو باید همان جوانی باشی که همراه فارگالاین برای سرکشی به اردوگاه تنگه ی جنوبی آمده بودید، همانکه همیشه همراه آن اورک است، اینطور نیست؟"

دنیل گفت: "بله سرورم."

تئورادون گفت: "پس فارگالاین تو را از آن مهلکه خارج کرد. فرمانده دارن آنچه پیش آمد را برایم بازگو کرد. اما نگفت که آن سرباز تو بودی." چند گام دیگر به دنیل نزدیک تر شد و با صدایی گرفته و کمی توام با سوءظن به او گفت: "امیدوارم که اعتماد به تو و پدربزرگت، از سوی هر کس که باشد، منجر به نتایج شومی نشود." نگاهش پر کینه و تند بود. دنیل سر به زیر افکند و چیزی نگفت.

هارادال از پشت سر او را صدا کرد و گفت: "تئورادون. نگهبانی دیوار را بر عهده بگیر. من به جانب شهر خواهم رفت."

کاپیتان همچنان که به دنیل خیره شده بود گفت: "بسیار خوب کاپیتان." سپس به تندی بازگشت و به سمت دیوار رفت و سربازانش را فراخواند.

هارادال در حالی که او را نگاه میکرد به دنیل نزدیک شد و گفت: "مرد بسیار دلیری است. او در جلگه ی جنوبی همراه با خانواده ی خود زندگی میکرد. در آن هنگام هنوز مرد جوانی بود. روزی راهزنان و غارتگران هاراد به منزل آنها حمله ور میشوند. او نیز در صدد دفاع از خانه و خانواده اش برمی آید. اما اقبالش زیاد بلند نبود."

دنیل به هارادال نگاه کرد و کاپیتان ادامه داد: "هارادریم ها در پیش چشمانش همسر و دو فرزندش را به قتل میرسانند. او نیز تا حد جنون خشمگین گشته و یک تنه هفده مرد جنگی را قتل عام میکند. نگهبانان ما او را در حالیکه بیهوش بر مزار خانواده اش افتاده بود می یابند و به قلعه ی جنوبی می آورند. از آن روز زمان زیادی میگذرد اما آن جنون هنوز در وی مرتفع نشده است."

دنیل ناراحت و متعجب پرسید: "او نیز چون فرمانده ماگلور به پدربزرگ کینه میورزد؟"

هارادال لبخند کم رنگی زد و گفت: "نه. نسبت به تو کینه میورزد. فارگالاین بهترین دوست او بود."

...

خب دوستان اینجا فصل دوم هم تموم شد. میخوام یه اونتراکت بدم برای صحبت و نقد و حرف و حدیث. در خدمت همگی هستم. بسم الله.

فصل سوم: پیغام رسانان

مراقبت از دیوار دو چندان شده بود. تعداد زیادی از کمانداران شبانه روز روی دیوار مشغول نگهبانی بودند و سپاه نسبتا بزرگی نیز پشت هر دروازه اردو زده بود. ارتش بزرگ عقب نشینی کرده و در منتهاالیه سرحدات جنوبی مستقر شده بود. تمامی فرماندهان مدام بین دیوارها و شهر سپید در رفت و آمد بوده و در مقر شورا بارها گرد هم آمدند. از زمان درگیری برابر دروازه سه ماه سپری شده بود و هنوز هیچ تصمیمی از طرف فرمانروا اعلام نشده بود و این امر مایه ی سردرگمی و آشفتگی سپاهیان گشته بود. هیچ کس از اهالی شهر مجاز به خروج از دیوارها نبود و آنانی نیز که در بیرون دیوارها زندگی میکردند به زودی در حالیکه خانواده هایشان به اسارت و کاشانه شان به تاراج رفته بود به داخل دیوار پناهنده شدند.

کوهستان بزرگ به تدریج در مهی تیره و غلیظ فرو رفته بودو صدای نعره های اورک ها بی وقفه از بیشه های منتهی به دامنه های غربی شنیده میشد. بارها کم تعداد از بیشه ها بیرون جسته و به طرف دروازه ها حمله ور میشدند که به سرعت و سهولت توسط کمانداران از پای در می آمدند. این در بدو امر باعث سرور و بالیدن روحیه ی سربازان میشد ولی به تدریج به کاری عبث و بیهوده و موجب تحلیل توان و اتلاف تیرهایشان تبدیل شد.

ارتباط با دورف های کوهستان و مردم هازال به کلی قطع شده بود. دیده وران گزارش میدادند که که اورک ها با گذر از دالان های نگهبانی به جانب غربی کوهستان دسترسی پیدا کرده و آزادانه در حال گشت و گذارند. هرچند تمامی سربازان و فرماندهان باور داشتند که تا زمانی که دورف ها دروازه های پنهانی خود را نگشایند، هیچ موجودی پا به داخل تالارها نخواهد گذاشت، اما محصور شدن متحدین قدرتمندشان در کوهستان و عدم توانایی خروج آنان حقیقتی تلخ بود که در این اوضاع بر التهاب و یأس آنان دامن میزد.

در این میان دنیل همواره همراه گروهی از سواران در طول دیوار به کار گشت زنی و ردوبدل کردن اخبار بین قلعه ها و شهر سپید مشغول بود. گاهی نیز بر همراه کمانداران بر دیوار ایستاده و بیشه ی روبرو را زیر نظر میگرفت. او نیز همانند همرزمانش سردرگم و مضطرب بود و انتظار کشیدن در این شرایط برایش خفقان آور مینمود. از پدربزرگ هیچ اطلاعی نداشت. مدت ها بود که گلورفیندل یا هارادال را ندیده بود تا از احوال پیرمرد مطلع شود. دست کم به این دلخوش بود که در شهر خطری او را تهدید نخواهد کرد، هرچند این دلخوشی در شرایط پیش آمده کم اهمیت جلوه میکرد.

شبی از شب ها بر دیوار ایستاده و بیشه ها و کوهستان مه گرفته را از نظر میگذراند. بادی سرد و گزنده بر دیوار میوزید و مهتاب کم فروغ پشت ابرهایی تیره و متراکم بر در حال تلألو بود. مدتی به آنچه از سر گذرانده بود و به آنچه پیش رو داشت می اندیشید. در دنیایی که زندگی میکرد دغدغه ای نداشت. شب را به روز میرساند و روز بعد را نیز به امید فرا رسیدن شب سپری میکرد. نه درد همنوعانش را وقعی مینهاد و نه کسی به آلام او توجهی میکرد. اما در اینجا قواعد دیگری حاکم بود. اینجا انسان ها برای یکدیگر کشته میشدند و از این کار ابایی نداشتند. گویی زندگی مشترک و واحدی داشتند که بقای دیگری به بهای فقدان خود برایشان معامله ای عادلانه بود. به یاد فارگالاین و پدربزرگ افتاد. پدربزرگ که در دنیای خود حتی گاهی دیده نمیشد، اینجا برای نجات جان او و تلاش برای پیروزی تا مرز کشته شدن پیش رفته بود. از این افکار احساس شرم میکرد. احساس اینکه مانند باری است بر دوش دیگران که او را به این سو و آنسو میکشند تا نجاتش دهند. به سربازان نگریست. چهره هاشان را غمی مبهم فرا گرفته بی انگیزه و سردرگم در انتظار جنگ بودند. جنگی که چنان که مینمود بسایر ویران کننده و مصیبت بار جلوه میکرد. سرش را به زیر افکند و چشمانش را بست. دوباره به یاد سخنان پدرش افتاد و شعله ای در دلش فروزان شد. ندایی در درونش برخواست و قلبش به ضربان افتاد. باید کاری میکرد اما نمیدانست چه باید بکند. از آن پس دلگرم تر شد. در انجام وظایف محوله دقت و سرعت بیشتری به خرج میداد و در مواقعی که کاری برای انجام دادن نداشت در میان سربازان به بذله گویی میپرداخت و به سربازان روحیه میبخشید. مشکلات این مردم برایش اهمیت یافته بود و تمام تلاشش را میکرد که گامی در حل شدن آنها و تسکین دل و آلام همرزمانش بردارد.

چهارماه از زمان بسته شدن دیوار گذشته بود و در تمام این مدت روزی نبود که خبری شوم و مأیوس کننده به دیوار نرسد. هنوز هیچ اقدامی برای لشکرکشی صورت نگرفته و هیچ تصمیمی نیز برای اینکار گرفته نشده بود. روزی دنیل در جمع سربازان ایستاده و سخنان تئورادون را شنیده بود که تا زمانی که کوهستان امنیت خود را باز نیابد، هیچ سپاهی از تنگه ی جنوبی گسیل نخواهد شد. چرا که اگر سپاه به شرق اعزام شود در حالیکه دیوارها از جانب کوهستان بی دفاع بمانند انتظار هر چیزی را باید داشت. و مدت زیادی نگذشت که درستی سخنان وی بر همه ثابت شد.

صبح روزی سرد بود که دنیل در حالیکه در برابر دروازه با گروهی از سربازان در حال تعمیر و رسیدگی به سلاح هایشان بودند، فرمانده دارن را دید که همراه گروهی از سواران از جانب شهر به دروازه نزدیک میشدند. همهمه ای در میان سربازان افتاد و همگی به پا خواستند. دنیل با عجله و اشتیاق به سمتش دوید و در کنار اسبش شروع به راه رفتن کرد. گفت: "فرمانده. از پدربزرگ خبری دارید؟"

دارن در حالیکه پیش رو را مینگریست با لحنی خشک گفت: "از پشت سر می آید."

دنیل با تعجب به مسیر آمدنشان خیره شد. اندکی بعد پدربزرگ را دید که از پشت درختان نمایان گشته و لنگ لنگان آهسته پیش می آمد. منتظرش ماند تا اینکه پیرمرد به او رسید. گفت: "پدربزرگ. حالتان خوب است؟ مدت هاست که از شما بی خبرم."

پدربزرگ نیم نگاهی به او کرد و در حالی که از برابرش میگذشت مانند دارن به آهستگی گفت: "خوبم دنیل." و با لبخندی کم رنگ ادامه داد: "حال دیگر سربازی تمام عیار شده ای."

دنیل که انتظار خوشحالی بیشتری داشت، با تعجب کمی از پشت سر پیرمرد را نظاره کرده سپس درکنارش به راه افتاد. پرسید: "پدربزرگ؟ چه اتفاقی افتاده است؟"

پیرمرد پاسخ داد: "اتفاقی نیفتاده است. برای جمع آوری اخبار به آن سوی دیوار خواهم رفت."

دنیل از فرط تعجب از حرکت ایستاد. پدربزرگ بی توجه به او به سمت دارن و همراهانش رفت که در برابر دروازه منتظر او بودند. دنیل از پی اش دوید و خود را به رساند.

دارن خطاب به پدربزرگ گفت: "بسیار خوب. از اینجا به همراه دیگران تا انتهای دیوار در شمال خواهی رفت. باید از خود را از کوره راه ها به دروازه ی پنهان دورف ها در شمال برسانی و پیغام فرمانروا را به آنها برسانی. همانگونه که شنیدی باید از هرگونه درگیر شدن بپرهیزی. این تنها بخت ماست و نمیتوانیم آن را از دست بدهیم. متوجه شدی؟"

پدربزرگ مغموم و سرافکنده به اشارت سر اکتفا کرد.

دنیل که تا اینجا مبهوت به سخنان دارن گوش میداد ناگهان گفت: "فرمانده... این کار خطرناک است. در میان بیشه ها اورک ها بیشمارند و با تمام وجود از هر راهی که به دروازه ی دورف ها میرسد مراقبت میکنند. او هرگز نمیتواند به آنجا برسد."

دارن با تحکم گفت: "این تصمیم فرمانرواست. تو نیز بهتر است به کاری که به تو محول شده است مشغول شوی."

دنیل بی توجه به تحکم او گفت: "قصد دارید او را با پای خود به پیشواز مرگ بفرستید؟ حال و روزش را ببینید. او دست ندارد و به سختی توان راه رفتن دارد. چگونه از او چنین انتظاری دارید؟"

سربازان به دور آنان جمع شده و مضظرب به سخنانشان گوش میدادند. دارن از اسب پیاده شد و به طرف دنیل آمد. در برابرش ایستاد و گفت: "گمان میکنی جان قاصدانی که پیش از این پیرمرد به طرف تالارها فرستادیم ارزش کمتری داشت؟"

دنیل کمی هراسان گفت: "خیر فرمانده. مقصود من این است که باید شخص بهتری را روانه ی این ماموریت کرد. کسی که دست کم توان دفاع از خود یا پیمودن راه را داشته باشد."

دارن ناگهان با صدایی آکنده از خشم فریاد زد: "فرمانروا برای تصمیماتش پاسخگوی هیچکس نیست سرباز ابله. حال گورت را گم و به وظایف خودت بپرداز...."

اما دنیل در حالیکه به تندی نفس میزد، همچنان چشم در چشم او ایستاده بود. دارن که گویی صدایش از عصبانیت خفه گون شده بود به صورت دنیل نزدیک تر شد و گفت: "سخنانم را شنیدی سرباز؟"

صدای گرفته ی پربزرگ از پشت سر به گوش رسید: "دنیل. آرام باش. مداخله نکن. این تصمیم خود من بود."

دنیل او را نگریست و با صدایی لرزان و بغض کرده گفت: "پدربزرگ!" چند گام به او نزدیکتر شد و گفت: "چرا چنین تصمیمی گرفتی؟ میدانی که مرگت حتمی است."

پدربزرگ سرش را بالا آورد و دنیل به چشم بسته ی او خیره شد. پیرمرد با لبخندی تلخ گفت: "به هر حال مرگ حتمی است. من انتخاب دیگری ندارم پسرم."

دنیل شانه های او را گرفت و گفت: "بگذارهمراهت بیایم. من میتوانم از تو محافظت کنم."

پدربزرگ گفت: "البته که میتوانی. اما من به جنگ نخواهم رفت که نیاز به محافظت داشته باشم. باید پنهانی و دزدانه بروم. حال برو و منتظر باش. ممکن است خیلی زود بازگردم."

دنیل خواست سخن بگوید اما پدربزرگ به طرف دارن رفت. دارن چیزی را به همراهان او گفت و روانه شان کرد. دنیل همچنان که دور شدن آنان را مینگریست، با حالتی سردرگم و آشفته مسیر کوتاهی را به چپ و راست می پیمود و زیر لب زمزمه میکرد: "منتظر باش...منتظر باش..." مدت زیادی به همین منوال گذشت. در درونش تلاطمی بر پا بود. دیگر تاب غیبتی طولانی و بی خبری محض را نداشت. سرانجام تصمیمش را گرفت. زیر لب گفت: "منتظر نخواهم ماند..."

بدون آنکه جلب توجه کند در مسیری که پدربزرگ و همراهانش رفته بودند به راه افتاد...

گروه از میان جاده ی باریکی که در امتداد دیوار ادامه داشت در سکوت به پیش رفته و هر از گاهی با نگهبانان روی دیوار علامت هایی را با یکدیگر رد و بدل میکردند. شیب زمین کم کم به طرز ملموسی افزایش پیدا کرده و هوا به تدریج سرد و سردتر میشد. از زمان تاریک شدن هوا از انبوهی و تعداد درختانی که پرشمار در برابر دیوار روییده بودند کاسته شد و گیاهی جز بوته هایی کوتاه که در زم سرما بی برگ و به یک سو خمیده شده بودند به چشم نمیخورد. دنیل کم کم تاب و توان از دست داده بود. فرصت نکرده بود هیچ غذا با آبی با خود بردارد. تنها یک شمشیر و یک نیزه به همراه داشت که آنها نیز با وزن سنگینی که داشتند برای دنیل طاقت فرسا تر شده بود.

کوهستان باستانی کم کم در پیش رو به سمت غرب متمایل میشد و دیوار در آنجا خاتمه می یافت. نگهبانان کم تعداد تر بودند و همان تعداد کم نیز از شدت سرما در اتاقک های کوچکی که در انتهای دیوار ساخته شده بود نشسته بودند.

دنیل که دورادور و دزدانه تعقیبشان میکرد دید که با نزدیک شدن به انتهای دیوار یکی از سربازان شمشیرش را محکم و با ضرباهنگ مشخصی به سپرش کوبید. کمی بعد دو سرباز از اتاقک خارج شده و گروه را دیدند. یکی از آنان بازگشت و نردبانی محکم را به پایین فرستاد. پدربزرگ کمی تعلل کرد. سپس بالاپوش خود را از تن خارج کرده و تنها پوستینی بدرنگ به تن کرد. سربازان کیسه ی بسیار کوچکی را به پدربزرگ دادند و کمکش کردند که از نردبان بالا رود. پیرمرد به سختی و با مشقت فراوان از نردبان بالا رفت و بر روی دیوار ایستاد. نردبان بالا کشیده شد و یکی از سربازان با علامت دست چیزی به نگهبانان گفت وگروه از مسیری که آمده بودند بازگشتند.

دنیل مدتی را در میان بوته ها پنهان شد و منتظر ماند. وقتی کاملا مطمئن شد که کسی در اطراف نیست به آرامی به سمت دیوار رفت و در پناه دیوار بر زمین نشست. کمی اطراف را برانداز کرد تا ببیند که به جز دیوار از کدام راه میتوان خارج شد. اما کوهستان شیب تندی داشت که عبور از آن غیر ممکن مینمود. حتی اگر میتوانست عبور کند زمان زیادی را باید صرف اینکار میکرد و مطمئن نبود که بعد از آن بتواند پدربزرگ را پیدا کند. نمیدانست که چه اتفاقی خواهد افتاد. حتی نمیدانست که در بیرون دیوار در این منطقه اورک ها به کثرت مناطق جنوبی هستند یا نه. تردید او را به دلهره انداخته بود و به تندی نفس میزد. اگر ماموریت پدربزرگ را با خطر مواجه کند، اگر پیغام به مردمان دورف نرسد، اگر به دست دشمن اسیر شوند و نقشه ای که از آن اطلاع نداشت برملا شود ... در یک لحظه تمام افکارش را از سر بیرون ریخت و برخواست.

نیزه اش را به دست گرفت و به همان ضرباهنگی که سرباز بر سپرش نواخته بود، شمشیرش را بر نیزه کوبید. تنها صدای زوزه ی باد بود که به گوش میرسید و کسی از اتاقک بیرون نیامد. چندی بعد دنیل دوباره تکرار کرد. اینبار در اتاقک باز شد و سربازی به لبه ی دیوار آمد. در پایین دست دنیل را نگریست. دنیل منتظر بود که چه واکنشی خواهد دید اما سرباز به همانگونه که بود بر جای ایستاد. گویا انتظار حضور سرباز دیگری را نداشت و دیدن او در نیمه شب آن هم پایین دیوار برایش عجیب مینمود. دنیل احساس کرد که راه به جایی نخواهد برد. ناگهان بی هیچ گونه آمادگی قبلی نیزه اش را بالای سر برد و نگاه داشت.

سرباز کمی به او خیره شد و سپس او نیز شمشیرش را بالا برده و به طرف نردبان رفت. دنیل نفسی به آسودگی کشید. نردبان پایین آمد و دنیل از آن بالا رفت.

سرباز بدون اینکه کلامی بگوید نردبان را بالا کشید. با حرکت سر به دنیل اشاره کرد و با هم به داخل اتاقک رفتند. چهارسرباز دیگر در اتاقک نشسته بودند و با سوءظن به او مینگریستند. دنیل در عین حال که سعی میکرد به نگاه های آنان بی تفاوت باشد در گوشه ای نشست. سربازی که او را به داخل راه داده بود درب را بست و از او پرسید: "چه پیغامی داری؟"

دنیل کمی سکوت کرد و گفت: "از جانب فرمانده دارن آمده ام. میخواست بداند که ماموریت را به انجام رسانده اید یا نه."

یکی دیگر از سربازان پرسید: "کدام ماموریت؟"

دنیل به او نگاهی کرد و گفت: "ماموریت گسیل کردن آن اورک به خارج از دیوار."

سرباز پاسخ داد: "هر آنچه بود را به همراهانش گفتیم. از کدام مسیر آمده ای؟ چرا از روی دیوار نیامدی؟"

دنیل عرق به چهره اش نشست و گفت: "به کمین کمانداران اورک خوردم. مجبور شدم مسافت کوتاهی بعد از دروازه از دیوار پایین بیایم و به سرعت خودم را به اینجا برسانم."

سربازان سردرگم یکدیگر را نگریسته و دوباره به دنیل خیره شدند و دنیل که دیگر تاب نگاه های بدگمانشان را نداشت گفت: "به هر حال اگر او را از دیوار روانه کرده اید، من باید بازگردم و پیغام را به فرمانده برسانم."

سرباز با بد گمانی کمی به او نگاه کرد و گفت: "اورک را روانه ی کوهستان کردیم. میتوانی بروی."

دنیل برخواست و به طرف خروجی رفت. در آستانه ی در بود که صدای یکی از سربازان او را از حرکت نگاه داشت: "صبر کن..."

دنیل به طرف او بازگشت. سرباز از جا برخواست. به او نزدیک شد و گفت: "تو همراه آن اورک نیستی؟ همان جوان شرقی که با او به داخل شهر آمد؟"

دنیل سکوت کرد و خون به چهره اش دوید. پاسخی به او نداد و همین امر سربازان را بدگمان تر کرد. یکی از آنان پشت سر او در برابر درب ایستاد تا مانع خروجش شود. سربازی که پرسش کرده بود دوباره به سخن آمد: "برای چه او را تعقیب میکنی؟"

دنیل گامی به عقب برداشت و گفت: "من در تعقیب کسی نیستم. همانگونه که گفتم از طرف فرمانده آمده ام."

سرباز بدون اینکه به کلام او توجهی کند به دیگران گفت: "همینجا خواهد ماند. مطمئنم که برای جاسوسی به اینجا آمده است." سپس به سرباز بیرونی گفت: "به فرمانده پیغام بفرست."

دنیل دانست که درنگ جایز نیست. یا باید از همینجا فرار کند و یا اینکه چون اسیران به دروازه و نزد دارن بازگردد و با آنچه که از دارن سراغ داشت، حتما او را زندانی میکرد. در یک لحظه تصمیم گرفت و با خیزی سریع سرباز پشت سرش را نقش زمین کرده و از درب اتاقک خارج شد. سربازان در سکوت به دنبال او خارج شده و در پی اش دویدند.

دنیل با شتاب در طول دیوار به سمت جنوب دوید و نگاهش هراسان در آن سوی دیوار به دنبال جایی بود که بتواند با پرش بر آن فرود آید اما ارتفاع دیوار بلند بود و یارای اینکار را نداشت. سربازان در حال دویدن کم کم به او نزدیک میشدند. دنیل سرانجام ناگزیر با پرشی بلند از روی دیوار پرید. سربازان با تعجب بر جا میخکوب شدند. از اقبال بلندش بر تل خاک نرمی فرود آمد و تنها زانویش به سنگی برخورده و مجروح شد. اما ازجا برخواست و سلانه سلانه از برابر دیدگان سربازان دور شده و در میان سنگلاخ های دامنه های کوهستان ناپدید شد.

خود را با زحمت و تقلا به پشت تخته سنگی رساند و نشست. دستش را بر زانویش گذاشت و محکم فشار داد. از شدت درد دندان هایش را به هم فشرد و چشمانش را بست. گرمی خون را زیر دستانش حس کرد و فهمید که اینچنین توان ادامه دادن نخواهد داشت. تکه پارچه ای از لباس زیرینش پاره کرد و زانویش را محکم بست. خونریزی به تدریج متوقف شد، دنیل سرش را به تخته سنگ تکیه داده و مدتی در همان حال ماند. آنچه در دقایقی پیش گذشته بود را به سرعت مرور کرد و از به یاد آوردن کارهایی که انجام داده بود، لبخندی بر لبش نشست و از این حس دقایقی چند لذت برد. به یاد آورد که زمان زیادی از تردید و سردرگمی اش برای اینکه چه باید بکند نگذشته بود. حال اینجا در سوز سرمای طاقت فرسا، بیرون دیوار با پای زخمی به دنبال پدربزرگ بود. لحظه ای اندیشید که همه چیز به سرعت اتفاق افتاد و مجالی برای آماده شدن نداشت. گرسنگی از هم اکنون آزارش میداد و از اینکه نمیدانست چه مدتی را باید بدون غذا سپری کند احساس درماندگی میکرد.

در همین افکار غرق بود که صدای نعره ی اورک ها از دوردست او را به خود آورد. به یاد پدربزرگ افتاد. تردید را کنار گذاشته، نفس عمیقی کشید و برخواست و با احتیاط در میان سنگلاخ دامنه ی کوهستان به پیش رفت...

چشمانش مدام به هر سو میچرخید و مراقب بود. هر چند سکوت حاکم بود و صدای اورک ها از مسافتی دور به گوش میرسید، اما این سکوت دلهره آورتر بود. هر آینه ممکن بود موجودی از لابلای سنگ ها پدیدار گشته و آنچه نباید، اتفاق می افتاد. هر از گاهی صدای برخورد زره اش با سنگ ها بر میخواست و او از حرکت می ایستاد و با اضطراب گوش میکرد. اما تنهاصدای زوزه ی باد سرد بود که در میان سنگلاخ به گوش میرسید. برای آرامش خاطر بیشتر زره اش را از تن به در کرد و در گوشه ای میان سنگ ها پنهان کرد تا بی سروصداتر به پیش رود؛ و این اولین اشتباهش بود.

به دنبال ردی از پدربزرگ بود. اطراف را از نظر گذراند و دید که از دیوار بسیار دور شده است. آنگونه که دارن گفته بود دروازه ی پنهان دورف ها باید جایی در دامنه های شمالی کوهستان باشد اما هیچ نشانه ای به چشم نمیخورد. تصمیم گرفت تا خود به جستجوی دروازه باشد زیرا در این شرایط امیدی به یافتن پدربزرگ نبود تا با تعقیب او از دور، هم مراقب او باشد و هم اینکه راه پنهان را بیابد. آسمان به تدریج روشنایی پریده رنگی به خود میگرفت که نشان از فرا رسیدن صبح بود. به گام هایش شتاب بیشتری داد. کمی بالاتر رفته و از جایی مرتفع تر اطراف را از نظر گذراند. ناگهان نگاهش بر جایی خیره ماند.

در شیب مشرف به دامنه ی شمالی موجودی را دید که لابلای سنگ ها به سختی راه میرود. چشمانش را باریک تر کرد تا نشانه ای از پدربزرگ را در او ببیند، اما موجود در میان سنگ ها از نظر پنهان شد. کمی سرش را پایین تر آورد و مدت زیادی فکر کرد. نمیدانست با چه چیز روبرو خواهد شد اما جسارت او در خروج از دروازه شهامتش را بیشتر کرده بود. با خود فکر کرد که اگر پدربزرگ باشد او را خواهم یافت و اگر اورک باشد بی سرو صدا او را خواهم کشت.

به آرامی از دامنه پایین آمد و به طرف جایی که موجود را در آن دیده بود رفت. ارتفاع به تدریج کمتر شد و به محوطه ی باز میدان گونه ای رسید. کمی گود تر و پست تر بود و همین باعث تردید دنیل شد. از اطراف به خوبی قابل رویت بود و کار خطرناکی به نظر میرسید. اما به خود نهیب زد و با آرامی وارد میدانچه شد.

از لابلای سنگ ها پیش رفت و پس از مدتی صدایی خس خس موجودی را از فاصله ای نه چندان دور شنید. بر جای ماند و مدتی گوش داد و سپس همچنان مردد به آهستگی پیش رفت. صدا حال دیگر در نزدیکی اش بود. دزدانه از پشت سنگی نگاه کرد و او را دید. پشت به دنیل گویا مشغول به کاری بود. مدت زیادی نگذشته بود که دنیل دید با دو دست سنگی را برداشت و بر چیزی کوبید. دنیل مطمئن شد که پدربزرگ نیست. به آرامی شمشیر را در دستش فشرده، از پشت سنگ بیرون آمد و به اورک نزدیک شد؛ و این دومین اشتباهش بود.

بدون اینکه مجالی به او دهد شمشیرش را از پشت فرو کرد. اورک مذبوحانه تقلا کرد و رعشه کنان بر زمین افتاد. دنیل بی درنگ شمشیر را بیرون کشید و با احتیاط به سمت دیگر میدانچه رفت اما ناگهان صدایی مهیب او را از حرکت نگاه داشت. به سمت صدا برگشت و اورک را دید که در آخرین نفس هایش شیپوری را بیرون آورده و بی وقفه در آن می دمید. هراسان و دستپاچه به طرفش رفت و با ضربتی دیگر او را ساکت کرد. هیاهویی از اطراف برخواست. دنیل مضطرب و درمانده اطرافش را از نظر گذراند. هر آن ممکن بود اورک ها بدانجا سرازیر شوند و در آن صورت هیچکاری از دست او بر نمی آمد. بدون لحظه ای درنگ به سمت دیگر میدانچه رفت و خود را به زحمت در میان تخته سنگ هایی پنهان کرد و بیمناک منتظر ماند.

پس از لختی تعدادی اورک که متجاوز از انگشتان دست نبودند به میان میدانچه سرازیر شدند. یکی از آنان سپر دنیل را به همراه داشت و آنرا وحشیانه در دست تاب داده و به دیگران نشان میداد. اورک دیگر نگاهی به جسد انداخت و شیپوری بیرون آورد. دیگران نیز چنین کرده و یکصدا دمیدند. بلندتر، مهیب تر و دلهره آورتر. دنیل بر جایش لرزید و دانست که در دردسری بزرگ افتاده است. توان تصمیم گیری نداشت و سردرگم اطراف را نگاه میکرد. صدای شیپور اورک ها خاموش شد و به اطراف میدانچه پراکنده شدند. خود را برای همه چیز آماده کرد. نیزه اش را بر زمین گذاشت در پشت تخته سنگی آماده ی حمله شد. اورک ها نزذیک تر میشدند.

صدایی از پشت سر توجهش را جلب کرد. صدایی مانند کوبیدن دو سنگ به یکدیگر بود. به سرعت بازگشت و سری سیاه را دید که از لابلای سنگ ها در فاصله ای نه چندان دور او را مینگرد. با دقت خیره شد و لبخندی بر لبانش نشست. پدربزرگ بود. پیرمرد به تندی پشت تخته سنگی پنهان شد و دنیل بدون تعلل به دنبالش رفت. اما بسیار دیر شده بود.

اورکی او را از پشت سر دید و نعره ای زد. صدای گام هایش نزدیک تر شد و دنیل ناگهان از حرکت باز ایستاد.

گویی ترسش یکباره فرو ریخته بود. استوار رویش را به طرف اورک برگرداند. موجود با دهانی باز و نعره کشان به او حمله ور شد و دنیل با سرعتی زیاد نیزه را که به زمین گذاشته بود برداشت و از فاصله ای دور در سینه ی اورک فرو کرد. قداره از دست موجود افتاد و با دستانش نیزه را گرفت. دنیل با قدرت فشار بیشتری داد ونیزه از پشت اورک بیرون زد. گروه کم تعداد از اطراف به او حمله ور شدند. اما دنیل میلی به فرار در خود نمیدید، گویی اورک ها را نوعی سرگرمی می پنداشت. نیزه را رها کرد و اورک ها گرداگردش را گرفتند. به سهولت از برابر تیغ ها و ضرباتشان کنار رفته و با هیجان لبخند میزد. اگر اورکی نیز بیش از حد به او نزدیک میشد با ضربه ای او را نقش زمین میکرد. در مدت کوتاهی تعداد اورک ها به دو تن فرو کاست. یکی از آنان دورادور دنیل را می پایید اما دیگری مذبوحانه حمله ور شد و در لحظه ای جسدش بر زمین افتاد.

دیگری خرناس کشان به عقب رفت و گویی یارای حمله نداشت. دنیل به او نزدیک شد و اورک پا به فرار گذاشت. از پشت دور شدن او را نگریست و نفس هایش را به آرامی بیرون داد. بهت زده بر جای مانده بود و نبرد کوچکش را مرور میکرد. نمیدانست چه اتفاقی افتاده بود. گویا در آن دقایق کسی دیگر شده بود. هیچگاه تا این حد آرام و با طمأنینه نجنگیده و گویی بیش از آنکه بترسد از آن لذت برده بود. صدای اورک ها که هر لحظه نزدیکتر میشد او را به خود آورد. ناباورانه نیزه اش را از سینه ی اورک بیرون کشید و شتابان به سمتی رفت که پدربزرگ را دیده بود.

پیرمرد کمی دورتر از جایی که دنیل او را دیده بود، در میان چند تخته سنگ ایستاده بود. صدای نعره ی اورک ها دم به دم نزدیک تر میشد. پدربزرگ بدون آنکه منتظر او بماند، بازگشت و دوباره در پشت سنگ ها پنهان شد. دنیل با شتاب به دنبالش رفت و او را دید که همچنان از دامنه ها پایین رفت و کمی پایین تر در کنار تل عظیمی از صخره ها ایستاد. گویا با سکوت به او میگفت که "همینجاست، رسیدیم."

دنیل به تل بزرگ رسید و با تعجب دهانه ی غار مانندی را در آن تشخیص داد. بدون درنگ به درون آن رفت. مدتی طول کشید تا چشمانش به تاریکی عادت کرده و پدربزرگ را در گوشه ای نشسته در تاریکی ببیند. کورمال کورمال به طرفش رفت و نجوا کنان گفت: "پدربزرگ. نترسید. من اینجا هستم."

صدای پدربزرگ را شنید که گویی با خشمی فروخورده به او گفت: "صدایت را ببر و همانجا که هستی بنشین."

دنیل مبهوت بر جای ماند و نشست. صدای پای اورک ها در بیرون غار به گوش میرسید که به دنبال آوای شیپورهای هم قطارانشان بدین سمت می آمدند. دنیل شمشیرش را در دست فشرد و به نور کمرنگی که به درون غار میتابید خیره شد. پدربزرگ گویی اینکه مرده باشد، بی حرکت و ساکت در گوشه غار نشسته بود.

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه به تدریج از هیاهوی بیرون کاسته شد و دوباره سکوت مرگبار برقرار شد. دنیل صدای پدربزرگ را شنید که نجوا کنان گفت: "هیچ تصوری از کار احمقانه ای که کردی داری؟"

دنیل متعجب سرش را به سوی او چرخاند و پدربزرگ ادامه داد: "میدانی که به کلی نقشه و پیغام فرمانروا را تباه کردی؟"

دنیل همچنان بهت زده به او مینگریست...

مدتی طولانی به سکوت گذشت. سرانجام دنیل گفت: "پدربزرگ من برای محافظت از شما آمدم."

پیرمرد بدون توجه به او با خشم زیر لب گفت: " به خاطر حماقت تو حال باید از میان فوجی از اورک ها عبور کنم و به سمت دروازه روانه شوم؛ در حالیکه یک سرباز احمق را به دنبال خود میکشم."

از شنیدن این حرف دنیل برافروخته شد و گفت: "اگر به گروهی از آنان بر میخوردی و میفهمیدند که قصد چه کاری داری چه میکردی؟"

پدربزرگ با صدایی بلندتر و در حالیکه نیم خیز شده بود گفت: "من نیازی به حمایت تو ندارم. دیگر کافی است. مدتی همینجا منتظر میمانی و پس از آرام شدن اوضاع به طرف دیوار باز میگردی. برایم اهمیتی ندارد که دارن با تو چه خواهد کرد. باید تاوان تمرد خود را بپردازی."

دنیل چیزی نگفت و سر به زیر افکند. مسلما تا اینجا نیامده بود که حال سرافکنده بازگردد و تمسخر و استهزاء همرزمانش را تحمل کند. وانمود کرد که به طرف دیوار بازخواهد گشت اما بر آن بود که با روانه شدن پدربزرگ به آرامی تعقیبش کند و از دور مراقبش باشد. یقین داشت که با حضور اورک ها، پیرمرد در انجام ماموریتش به دردسر خواهد افتاد. از طرفی این مشکل را خود او به وجود آورده بود و حال نمیتوانست او را در نیمه راه رها کند.

خورشید دیگر در آسمان بود و از زم سرما کمی کاسته شده بود. هیاهوی اورک ها به کلی خاموش شده و سکوتی مرموز در سنگلاخ برقرار بود. پدربزرگ به آرامی برخواست و کشان کشان به طرف بیرون به راه افتاد. وقتی به برابر دنیل رسید ایستاد و گفت: "فکر احمقانه ای نکن دنیل. اگر تعدادشان بیشتر شود، حتی اگر سه بار دلیرانه تر بجنگی نیز کشته خواهی شد."

دنیل به او نگریست. نگرانی را در چشم پدربزرگ دید و لبخندی زد. پیرمرد با چهره ای گرفته چیزی زیر لب گفت و از غار بیرون رفت. دنیل کمی منتظر ماند و سپس به دنبالش از غار بیرون آمد و از پشت تخته سنگی او را نظاره کرد. پدربزرگ در جهت شرق دور میشد و هر از گاهی ایستاده و اطراف را می پایید. سپس به آرامی پیش تر رفت و پشت تخته سنگ ها از نظرپنهان شد. دنیل نفسی کشید و مضطرب به دنبالش به راه افتاد.

تعقیب پدربزرگ تا نزدیک نیمروز ادامه داشت و دنیل به تدریج از فرط گرسنگی و درد جراحت پایش به تنگ آمده و درمانده شده بود. با این وجود سایه به سایه در تعقیب بود و چشم از او بر نمیداشت. دامنه های کوهستان حال دیگر در جانب راست مانده بود و دنیل احساس میکرد که به زودی به دروازه خواهند رسید. اما متعجب بود که در تمام مدت راهپیمایی شان حتی به یک اورک نیز برخورد نکرده بودند و این موضوع او را نگران میکرد. وقتی مدت کمی نیز به راهش ادامه داد دانست که نگرانی اش بیراه نبوده است.

با متمایل شدن به جانب شرقی کوهستان پدربزرگ گویا در مسیری شیب دار به طرف دامنه ها سرازیر شد و به درون دالانی بدون سقف به پایین رفت. دنیل کمی ایستاد و گوش داد. صدای همهمه ی اورک ها و هر از گاهی نعره ی برخی از آنان شنیده میشد. مخفیانه و با احتیاط پیش رفت و از پشت تخته سنگی به درون دالان نگاه کرد. تعداد زیادی اورک در انتهای دالان جمع شده بودند و در برابرشان تخته سنگی عظیم و صیقلی قرار داشت. حدس زد که باید همان دروازه ی پنهانی باشد. دید که پدربزرگ کشان کشان به طرف اورک ها رفت. یکی از آنان که جثه ی بزرگتری نسبت به دیگران داشت به طرفش آمد و با زبانی نخراشیده و ناهنجار چیزهایی را به پدربزرگ گفت. پیرمرد ایستاد و در پاسخش کلماتی را با فریاد و عتاب بر زبان آورد. اورک بزرگ ناگهان با قداره اش بر شانه ی پیرمرد کوبید و پیرمرد لرزان به زانو افتاد. دنیل دندان هایش را بر هم فشرد و نیم خیز شد. اما دید که پدربزرگ با تقلا از جا برخواست و خطاب به اورک بزرگ و دیگران چیزهایی گفت که به دنبالش تمامی آنان نعره های بلندی کشیدند و به آرامی به طرف خروجی دالان به راه افتادند و پدربزرگ نیز به آنان ملحق شد. دنیل چند گام عقب تر رفت و خود را پشت تخته سنگی بزرگ پنهان کرد. اورک ها از دالان خارج شده و به طرف شرق رفتند. پدربزرگ مدتی را با آنان همراه بود سپس به آرامی و دزدانه سرعتش را کمتر کرد و از آنان عقب ماند. وقتی به اندازه ی کافی دور شدند، پیرمرد بازگشت و به سرعت وارد دالان شده خود را به برابر صخره ی صیقلی رساند.

کمی اطراف صخره را برانداز کرد و سپس در جانب راست آن ایستاد. هراسان و با عجله کیسه ی کوچکی را که به او داده بودند از زیر پوستینش خارج کرد. چیزی را از آن درآورد و سعی کرد در لابلای صخره های منتهی به تخته سنگ صیقلی پنهان کند. اما دیر شده بود.

یک اورک از دامنه های پرشیب بالای دروازه پیرمرد را زیر نظر گرفته بود و پدربزرگ بی خبر از دشمن همچنان در حال کلنجار رفتن با صخره ها بود. اورک بی سر و صدا از تخته سنگ ها فرود آمد و به قسمت فوقانی دروازه نزدیک شده و ناگهان مسافت زیادی را با پرشی بلند پایین پریده و درست پشت پدربزرگ فرود آمد. پیرمرد هراسان بازگشت و به صخره ها تکیه داد. اورک خرناس کشان به او نردیک شد و بدون هیچ کلامی شمشیرش را بالا برد. پدربزرگ چشمش را بست و خود را برای مرگ آماده کرد، اما شمشیر فرود نیامد.

نوک نیزه ای از سینه ی اورک بیرون زد و موجود با نعره ای مهیب بر زمین افتاد. دنیل از پشت اورک هویدا شد و بر سر جنازه رسید. نیزه اش را بیرون کشید و با لبخندی به پدربزرگ گفت: "حال به اتفاق هم پیغام را خواهیم رساند."

پدربزرگ در حالیکه عرق بر چهره اش نشسته بود مدتی خیره به دنیل نگاه کرد. سپس گفت: "میدانستم که بازنخواهی گشت. حال تنها اقبال بلند ماست که ما را از این مخمصه رهایی خواهد بخشید."

لبخند دنیل از لبانش محو شد و گفت: "کدام مخمصه؟ مگر این دروازه ی دورف ها نیست؟"

پیرمرد با صدایی لرزان گفت: "بله، همین است. اما گمان نمیکنم که تا زمان باز شدنش زنده بمانیم." صدای هیاهوی اورک ها از بیرون دالان به گوش رسید. دنیل هراسان نگاهی به بیرون دالان انداخت و شمشیرش را از نیام بیرون کشید. پدربزرگ ادامه داد: "حال دیگر من برای فرمانروا هیچ ارزشی ندارم. اگر اورک ها بدینجا برسند مرا خواهند شناخت و دیگر جاسوس کارآمدی نخواهم بود. گمان میکنم اکنون فهمیده ای که چرا نباید به دنبالم می آمدی..."

دنیل به تندی نگاهش را بر پدربزرگ دوخت. صدای اورک ها نزدیکتر شد و هر آن ممکن بود به دالان سرازیر شوند. پیرمرد استیصال از چهره اش میبارید و با درماندگی به طرف دروازه بازگشت و دست لرزانش را بر آن گذاشت.

دنیل چند گام به طرف او رفت و رو به خروجی دالان ایستاد و گفت: "تا زمان باز شدن دروازه زنده خواهیم ماند. من برای مردن اینجا نیامده ام..."

هنوز کلامش را تمام نکرده بود که فوج اورک ها به دهانه ی دالان رسیده و آن دو را دیدند. اورک بزرگ دیگران را کنار زده و وحشیانه پیش آمد. با صدایی بلند به دیگر اورک ها چیزی گفت و آنان شلنگ انداز خود را از در امتداد دیوار دهانه ی دالان به بالای سر دنیل رساندند. تنها امید دنیل عرض کم دالان بود که به او این امکان را میداد که تنها از روبرو جنگیده و خطری از پشت سر او را تهدید نکند. اما اوضاع آنچنان نیز نگران کننده و خطرناک پیش نرفت.

صدای گام های اورک بزرگ در گوش های دنیل طنین انداز شد و ناگهان او را به حالتی خلسه وار فرو برد. حالتی شبیه به آنچه که صبح آنروز برایش پیش آمده بود. حرکت های اورک برایش آهسته تر مینمود و میتوانست به راحتی آنان را پیش بینی کند. اورک گرزی بزرگ را در دست گرفت و به شدت تاب داد و دنیل از برابرش کنار رفت. موجود در اثر سنگینی گرز با جثه ی بزرگش تاب خورد و نقش زمین شد. اکنون بهترین زمان بود اما گویی دنیل ندایی را در درونش شنید که او را بر جا متوقف کرد. نیزه اش را در دست فشرد و خود را آماده کرد. اورک با سرعتی برق آسا از جا برخواست و نعره کشید. دنیل چشم در چشم او دوخت و او نیز فریاد بلندی کشید. برای لحظاتی سکوت برقرار شد. تنها صدای نفس های دو هماورد بود که در دالان پیچیده بود. اورک گرز را به کناری انداخت و قداره ای دراز و پهن را در دست گرفته و دوباره حمله ور شد. پی در پی ضربه میزد و دنیل با نیزه و یا با کنار کشیدن، از خود دفاع میکرد. بازوهای دنیل تاب ضربات سنگین اورک را نداشت و قامتش در هر ضربه خمیده میشد. اما همچنان با زیرکی و آرامش میجنگید. اورک بزرگ به نفس افتاده بود و درماندگی اش هویدا بود. شمشیرش را با ضربتی دیگر فرود آورد اما دنیل چابک گامی به عقب برداشته و برق آسا شمشیرش را از نیام کشید و در ران اورک فرو برد. نعره ی اورک همراهانش را به لرزه انداخت. دنیل اینبار مجالی نداد و شمشیر را بیرون کشیده و در گلویش نشاند. چشمان اورک بزرگ گشاده شد و به پشت بر زمین غلطید.

اورک های دیگر کمی تعلل کرده و سپس با نعره در دالان سرازیر شدند. صدای نعره های آنان گویی او را از خوابی سنگین بیرون می آورد. به خود آمد و چند گام به عقب برداشت. نیزه را به کناری انداخته وشمشیر را در دست راستش گرفت. دیگر کاملا هشیار شده بود و به تندی نفس میزد. عرصه بر او تنگ شده بود و توان رویارویی با چند تن را در آن مکان محصور نداشت و همین باعث شد تا با دستپاچگی و بیمناک بجنگد. در هیاهوی دست های زیادی که به طرفش حمله ور شده بودند، شمشیری بر شانه اش فرود آمد و زخمی عمیق بر جای گذاشت. دستش کرخت شد و آویزان ماند. عرصه ی مصاف به پدربزرگ نزدیکتر میشد و دنیل میدانست که او توان دفاع از خود را ندارد. فریاد بلندی کشیده، شمشیر را به دست دیگرش داد و ناشیانه در سینه ی اورکی فرو برد. به دنبال آن زخمی دیگر بر پایش نشست و اینبار به زانو درآمد. دیگر دفاع بی فایده بود و نومیدانه ضربات را از خود دفع میکرد. در آخرین لحظات و زمانی که خود را مهیای مرگ میدید، تیرهایی از پشت سرش زوزه کشان اورک ها را نقش زمین کرد.

به عقب بازگشت و دورف ها را دید که سرتا پا مسلح از دروازه ی باز شده بیرون جستند و در زمان کوتاهی اورک ها را قلع و قمع کرده و معدود باقیمانده هایشان را فراری دادند. خسته و درمانده و زخمی، کشان کشان به عقب رفت و به دیوار دالان تکیه داد. یکی از دورف ها فریاد زد: "تا زمانی که بازنگشته اند، دروازه را ببندید."

دو تن از آنان دنیل را بلند کرده و با خود به درون دروازه بردند. در آستانه ی دروازه پدربزرگ را دید که ناباورانه او را نگاه میکرد...

دروازه با صدای بلندی بسته شد. بیشتر شبیه چند سنگ عظیم بود که روی یکدیگر میغلطیدند، نه شبیه یک دروازه و دنیل با خود اندیشید که از درون پنهانی تر به نظر میرسد تا از بیرون. توان راه رفتن نداشت و با کوچکترین فشار پایش به زمین، سوزش زجرآوری در بدنش جاری میشد. چشمانش را بست و بدنش را به دورف هایی سپرد که او را با خود میبردند. اما ناله نمیکرد. در حقیقت نوعی احساس سبکی به او دست داده بود. از اینکه ناکام نشده بود، از اینکه جان پدربزرگش را نجات داده بود و ماموریتشان را به انجام رسانده بود خوشحال بود. اما این موفقیت را درک نمیکرد. حالاتی که برایش پیش آمده بود غیر قابل توصیف بود. اگر با خود بود به راحتی از آن مهلکه میگریخت و جانش را نجات میداد، اما اینکار را نکرد. صدایی از درونش میشنید. این صدا را از وقتی که پا به این عرصه گذاشته بود میشنید اما آن روز واضح تر و رساتر آنرا حس میکرد. گویی کسی از درون با او سخن میگفت. به او میگفت که چگونه بجنگد، چگونه بکشد و چگونه زنده بماند و این افکار در عین حالی که به او نوعی آسودگی خیال میبخشید، نگران و سردرگم اش میکرد.

مدتی را در راهروهایی که شیبی ملایم رو به پایین داشت طی کردند. این راهروها در جای جای مسیر در جهات مختلف منشعب شده و به مرور عریض تر میگشتند. سقف راهرو ها کوتاه بود ونفس کشیدن در آن دشوار مینمود، چرا که هوایی گرم از پایین دست راهروها به طرف بالا جریان داشت که نشان از فعالیت و زندگی دراعماق راهروها بود. سرتاسر دیوارهای این راهروها از سنگی یکپارچه تراشیده شده و سطح آن کاملا صاف و صیقلی بود. هر از گاهی نوشته هایی نیز روی آنها به چشم میخورد که برای دنیل ناآشنا بود. گروه گروه نگهبانان دورف در جای جای مسیر دیده میشدند. چهره های مخوفی داشتند و نقاب هایی بر چهره گذاشته بودند که تنها چشمانشان از آن پیدا بود. زره های بلندی در بر کرده بودند که کاملا به اندام ورزیده و تنومندشان چسبیده بود و هر کدام نیزه در دست داشته و شمشیری حمایل کمرشان بود.

مدتی طولانی در راهروها پایین رفته و به جانب چپ و راست متمایل شدند. پس از مدتی از شیب راهرو کاسته شد و وارد تالاری با سقفی بلند و مرتفع شدند. قندیلی بزرگ از سقف این تالار آویخته شده بود که تمام تالار را چون روز روشن میساخت. گروه نگهبانان پس از مدتی به سکویی مرتفع، مدور و بزرگ رسیدند که تنها راه دسترسی به آن از جانب دروازه همان مسیری بود که آمده بودند. دور تا دور این سکو دیواری نسبتا بلند ساخته شده بود که بر روی این دیوارها دورف ها با زوبین هایی در دست در حال نگهبانی بودند. چند دورف در میانه ی آن سکو نشسته و با یکدیگر گفتگو میکردند. با ورود نگهبانان همگی از جا برخواستند و به طرفشان آمدند. سردسته ی نگهبانان گفت: "ارباب. اینان قاصدان فرمانروا هستند. این اورک و این سرباز که برای محافظت از او همراهش بود."

نگهبانان راه را برایشان باز کردند و یکی از دورف ها به پدربزرگ نزدیک شد و گفت: "پیغامی همراهت هست یا اینکه خود با فرمانروا سخن خواهی گفت؟"

پدربزرگ گفت: "خیر ارباب. پیغامی با خود نیاوردم. راه پر خطر بود و همراه داشتن نامه ای مکتوب کاری عاقلانه نبود. اجازه بدهید نزد فرمانروا هازال بروم. اما قبل از آن استدعا دارم به جراحات آن سرباز رسیدگی کنید."

دورف به دنیل نگاه کرد و به طرفش آمد. زخم های او را برانداز کرد و گفت: "تنها تو را برای همراهی گسیل کردند؟"

دنیل که از فرط خونریزی توان سخن گفتن نداشت، تنها سرش را بالا گرفت و به دورف نگاه کرد. رنگش پریده و لبانش خشک شده بود. یکی از نگهبانان به سخن آمد و گفت: "بله ارباب. به تنهایی راه دالان را در برابر اورک ها مسدود کرده بود. اگر کمی دیرتر رسیده بودیم کشته میشد."

دورف در سکوت نگاهی تحسین آمیز به او کرد و به نگهبانان گفت: "او را به شفاخانه برده و مداوایش کنید. سپس هر دو را به تالار شاهی ببرید."

نگهبانان همراه به طرف دروازه بازگشتند و دورف ها همراه پیغام رسانان به طرف راهرویی دیگر رفتند که به نظر میرسید تنها راه خروج از آن محوطه است. پس از مدتی طی مسیر، راهروها به انتها رسید و وارد محوطه ی میدان مانندی شدند که گذرگاه های بزرگتری در جهات مختلف از آن جدا میشد. سقف بسیار مرتفع تر از آنی بود که در ورود به سکوی نگهبانی دیده بودند. نیز تا چشم کار میکرد گذرگاه ها و میادین وسیعی درعمق کوه ساخته شده و پایین رفته بود. تنها راه اتصال این میادین به یکدیگر همین معبرها بودند و فواصل بینشان خالی بود، تو گویی در هوا معلق بودند. دنیل با حال نزارش اطراف را مینگریست و با خود می اندیشید که به راستی مسکن بزرگ، شکوهمند و شاهانه ایست. مردمان دورف در هر طرفی در آمد و شد، گفتگو و یا ساختن چیزی بودند. چنان پرشمار بودند که صدای همهمه و فعالیتشان تمام تالار را فراگرفته بود.

نگهبانان از برخی میادین عبور کرده و وارد محوطه ای محصورتر شدند. محیطی بسته که در اطراف آن قفسه هایی رو ی دیوار تعبیه شده بود که پر از شیشه های بزرگ و کوچک بود و در چند جا تخت های کوچکی نیز گذاشته بودند. یکی از دورف ها فریاد زد: "ارباب میراک!"

دورفی پیر از گوشه ای از محوطه پدیدار شد و به طرفشان آمد. نگهبان به او گفت: "این دو تن به حضور فرمانروا خواهند رسید. زخم هایشان را ببیند و غذایی به آنان بده. تا دقایقی دیگر بازخواهیم گشت."

دورف پیر به سراغ دنیل رفت و با تیغ کوچکی که داشت بالاپوشش را پاره کرده و مدتی به شانه اش نگاه کرد. ابروانش را در هم کشید و به جانب یکی از قفسه ها رفت. شیشه ی کوچکی به همراه ظرفی بزرگ تر را با خود آورد و بدون درنگ محلول شیشه را بر شانه ی دنیل ریخت. سوزش آن دنیل را به خود آورد و فریادی کشید اما دورف بدون توجه به فریاد او مرهمی از طرف دیگر خارج کرده بر شانه اش گذاشت و زخمش را بست. همین کار را بر زخم پایش نیز انجام داد. سپس به طرف پدربزرگ رفت اما پیرمرد با اشاره ی دست به او گفت نیازی ندارد. دورف در حالی که به دنیل اشاره میکرد به پدربزرگ گفت: "این مرهم کارساز نخواهد بود." و به طرف دیگر محوطه رفت تا برایشان غذایی بیاورد. پدربزرگ با پریشانی دنیل را نگاه کرد اما هیچ نگفت. دنیل سرش را به دیوار تکیه داده بود. کم کم خنکی مرهم را بر زخم هایش حس میکرد و تلاطمش آرام گرفته بود.

نگهبانان کمی دیگر بازگشتند و پیغام رسانان را به طرف تالار شاهی همراهی کردند. دنیل حال دیگر به تنهایی و هرچند به سختی راه میرفت و حتی وقتی که سرگیجه گرفت و چیزی نمانده بود که از لبه ی گذرگاه به پایین پرت شود اجازه نمیداد کسی به او کمک کند. مدتی را به گمان دنیل در خیابان ها و میادین به طرف جنوب کوهستان راه رفتند. تالارهای بسیاری را پشت سر گذاشتند که هر کدام جذابیت و شکوهی خاص داشت. تا اینکه به طاق بلند و دروازه مانندی رسیدند که در دو طرف راهرو منتهی به آن نگهبانان به ردیف ایستاده بودند. دنیل سلاح هایش را به نگهبانان تحویل داد و از دروازه وارد شدند.

تالاری دراز و مملو از ستون های عظیم بود که در انتهای آن اورنگ پادشاهی فرمانروا هازال به چشم میخورد. امیران سپاه و نجیب زادگان دورف در اطراف تخت هازال ایستاده و صدای گفتگو و همهمه ی آنان در ورودی تالار به گوش میرسید.

با صدای گام های نگهبانان تعداد زیادی از آنان سکوت کرده و به طرف تازه واردان بازگشته و بدان ها خیره شدند، گویی که منتظر آنان بودند. نگهبان پیش رفته تعظیمی کرد و گفت: "ارباب. قاصدان فرمانروا آناران هستند که کمی حوالی نیم روز وارد کوهستان شدند و پیغامی با خود دارند."

هازال با اشارت دست آنان را فراخواند. پدربزرگ و دنیل جلوتر رفته و تعظیمی کردند. تالار در سکوت فرو رفت و پدربزرگ چنین سخن گفت: "ارباب هازال. فرمانروا شما را به جنگ فراخوانده است."

شروع خوبی نبود. همهمه در میان حاضران افتاد و هازال آنان را به سکوت فراخواند. پدربزرگ ادامه داد: "مدت هاست که در این مورد در شهر سپید مشغول رایزنی و مشورت هستند. فرمانروا گفت که سکوت و انزوا بیش از این جایز نیست. حتما مطلع هستید که نگهبانان کوهستان در حدود چهار ماه پیش از کوهستان رانده شده و هم اکنون دالان های بالای سر شما به جولانگاه دشمن مبدل شده است. ارتش نمیتواند به شرق گسیل شود مگر اینکه فرمانروا از امنیت کوهستان اطمینان حاصل کند. اگر چنین شود، دو سپاه میتوانند در مرزهای بیشه ی بزرگ به یکدیگر ملحق شده و به جانب تنها کوه، که به گمان ما کانون تجمع دشمن است حمله کنند. فرمانروا این درخواست را به پاس اتحاد و مودتی که از دیرباز بین انسان ها و دورف ها برقرار بوده مطرح کرده و امیدوار است که این اتحاد در این شرایط که امید دیگری به جز سلحشوری و جنگاوری دورف ها در پیش رو نیست، عاقبت خوشی را برای این سرزمین رقم زند."

هازال به فکر فرو رفت و لختی اندیشید. باردیگر همهمه در میان حاضران افتاد. یکی از آنان رو به پدربزرگ گفت: "فرمانروا تصوری از لطماتی که سپاه دورف ها باید متحمل شود دارد؟"

پدربزرگ گفت: "خیر ارباب. در این شرایط سنجش این لطمات نفعی برای این سرزمین نخواهد داشت. از سوی دیگر لطمات وارد شده به این سرزمین، آن هنگام که پلیدی در غرب جای گرفت بسی بیشتر از لطمات دورف ها خواهد بود."

مدتی حاضران با نگرانی با یکدیگر گفتگو کردند. تا اینکه هازال به سخن آمد: "فرمانروا برای اینکار چه کمکی به ما خواهد کرد؟"

پدربزرگ گفت: "تنها کمکی که میتوان کرد. و آن این است که از رسیدن کمک به دشمن از جانب غربی کوهستان پیشگیری کند. در اینصورت سپاه دورف ها میتواند به راحتی نیروهایش را متمرکز کرده و جانب شرقی کوهستان را تخلیه کند."

همه ی حاضران نگاهشان به هازال دوخته شده بود. دورف پس از لختی اندیشیدن از جای برخواست. تبرزینش را در برابرش گرفت و گفت: "تصمیمم را بشنوید." همگی با اضطراب به او نگریستند. هازال ادامه داد: "ارتش خود را به طرف دالان های کوهستانی روانه خواهم کرد. در کوتاهترین زمان ممکن کوهستان را باز خواهیم گرفت. اما سپاه فرمانروا باید وعده ی کمکش را به هنگام عملی کند. وگرنه سپاه ما مدت زیادی را نمیتواند در کوهستان از خود دفاع کند. باشد که در این ایام خطیر، سلاح هایمان در کنار هم پلیدی را برای آخرین بار براندازد." امیران سپاه مشتهایشان را گره کردند و تبرهای خود را در دست فشردند. هازال تبرزینش را بالا گرفت و فریادی پرطنین برآورد: "مرگ... یا پیروزی..."

و به دنبال آن صدای فریاد ها در تالار طنین انداز شد...

پیغام رسانان به استراحتگاه دورف ها رفتند تا پس مدتی استراحت، نیمه شب از دروازه ی جنوبی دورف ها خارج شده و به شهر سپید بازگردند. زخم های دنیل بسته شده بود اما مدام سورش خفیفی را در آنها حس میکرد، سوزشی کلافه کننده که بی وقفه ادامه داشت. پدربزرگ از زمان ورودشان به تالارها کلامی با او سخن نگفته بود. حتی از رویارویی و همکلام شدن با او نیز اجتناب میکرد و این برای دنیل عجیب می نمود. بارها تلاش کرد تا به طرق مختلف اورا به سخن آورد اما بی حاصل بود. دنیل نیز بیش از این اصراری برای اینکار نداشت و دو تن در سکوت استراحتگاه بر بستری نشسته و غرق در افکار خود بودند. دنیل در حال وارسی کردن زخم پایش بود و سعی میکرد به طریقی از سوزش آن بکاهد تا بتواند کمی بخوابد. پدربزرگ نیزدر حالیکه کمی دورتر از او دراز کشیده بود هر از گاهی نگاهی به او میکرد. تا اینکه سرانجام به سخن آمد: "تقلای بیهوده نکن. آن زخم ها مرهم بهتری میخواهد."

دنیل خوشحال شد، اما در حالیکه سعی میکرد آنرا در چهره اش بروز ندهد گفت: "چیز مهمی نیست. بهتر شده است."

پدربزرگ گفت: "تیغ هاشان زهرآگین بوده است. رنگ به چهره نداری و نفس هایت سنگین تر شده است."

دنیل با لحن خشکی گفت: "حال من خوب است پدربزرگ."

پیرمرد کمی سکوت کرد و سپس گفت: "باید به سرعت خود را به کرانه های غربی نزد الف ها برسانی. وگرنه مدت زیادی طول نخواهد کشید به ورطه ی جنون افتاده و خواهی مرد."

دنیل نگاهش را به او دوخت و گفت: "پس آنگونه که گمان میکردم نسبت به سلامت من بی اعتنا نبوده ای."

پیرمرد کلامی نگفت و دنیل نیز دوباره به کار خود مشغول شد. لختی به سکوت گذشت تا اینکه پدربزرگ گفت: "در نبرد با آن اورک... چرا فرار نکردی؟"

دستان دنیل از حرکت ایستاد. ظاهرسازانه لبخندی زد و گفت: "اگر فرار میکردم اکنون اسیر و یا کشته شده بودیم..."

پدربزرگ کلامش را برید و گفت: "مقصودم را فهمیده ای. به من بگو و حاشا نکن. مدت زیادی است که به چنین حالاتی دچار میشوی؟"

دنیل دانست که انکار بیهوده است. سرش را به دیوار تکیه داد و گفت: "نه. نمیدانم چگونه اتفاق می افتد." پدربزرگ برخواست و نشست و به او خیره شد. دنیل ادامه داد: "در چنین مواقعی که مرگ خود را نزدیک میبینم، اندامم گویی به فرمان من نمی مانند. گمان میکنم که کسی دست مرا گرفته و میجنگد. قدرتی و ذکاوتی در خود می یابم که تا کنون هیچگاه تجربه نکرده ام. برایم عجیب است. عجیب و لذت بخش. اما وقتی به خود می آیم سنگینی زیادی در خود حس میکنم."

پدربزرگ بهت زده به او می نگریست و به سخنانش گوش میداد. دنیل لبخندی زد و گفت: "اما همین برایم کافی است که که جان به در میبرم. اهمیت دیگری نمی دهم."

پدربزرگ گفت: "به هر حال در خصوص این موضوع حتما باید با فرمانروای الف ها سخن گفت. ممکن است برایت خطرناک باشد. حماقتی که در تو هست به اندازه ی کافی خطرناک است. اگر به این توهم دچار شوی که شکست ناپذیرهستی، هم خود و هم دیگران را به دردسر خواهی انداخت."

دنیل خنده ای عمیق کرد و به سرفه افتاد. سپس گفت: "بسیار خوب. قدردانی تو را به خاطر نجات جانت میپذیرم پدربزرگ. حال بگذار کمی استراحت کنم. اگر فردا زنده به شهر سپید رسیدیم نزد فرمانروای الف ها خواهم رفت."

پدربزرگ پریشان حال به پهلو غلطید و چشمانش را بست. دنیل نیز با تقلا دراز کشید و هر دو تقریبا بلافاصله به خواب رفتند.

نیمه های شب بود که یک نگهبان دورف هر دو را بیدار کرد: "برخیزید. تا دروازه ی جنوبی راه درازی در پیش داریم. باید تا قبل از سپیده ی صبح خود را به دیوار برسانید." پیغام رسانان با اکراه از جا برخواستند و به دنبال دورف به راه افتادند. تالارها اکنون در تکاپویی غیر قابل وصف بودند. دسته دسته سربازان در میادین و معبرها صف آرایی کرده و در حال آماده باش بودند. دنیل به آهستگی به پدربزرگ گفت: "فرمانروا چقدر به توان اینان تکیه کرده است؟"

پیرمرد پاسخ داد: "بسیار زیاد. باید جنگیدنشان را ببینی. مانند گلوله های آهنینی هستند که در میدان میچرخند و قتل عام میکنند. گمان نمیکنم مدت زیادی طول بکشد که کوهستان را پس بگیرند."

دنیل در حال عبور از تالارها ارتش دورف ها را نظاره میکرد. به سپاهیان ورزیده، به فرماندهان دلیر و نیز ماشین آلات جنگی بزرگشان نگاه میکرد و دلگرم میشد. مطمئن شد که با وجود چنین متحدی جنگ به نفع آنان به پایان خواهد رسید و از این احساس لبخندی بر لبانش نقش بست. پس از مدتی طی مسیر به دروازه ای کوچک رسیدند که با عبور از آن وارد محوطه ی کوچکی شدند که نقاله های کوچکی بر روی مسیرهای بخصوصی قرار داده شده بود. نگهبان گفت: "با اینها به سرعت به دروازه ی جنوبی خواهید رسید. نگهبانان الف تا جایی از مسیر را با شما خواهند آمد ولی با خروج از دروازه باید بر توان خود اتکا کنید. پیغام ارباب هازال را به سرعت به فرمانروا ابلاغ کنید و بگویید که ارتش را آماده ی نبرد کند. موفق باشید."

دو تن سری تکان داده و بر نقاله ها نشستند. نگهبان اهرمی را کشید و نقاله به راه افتادند. به تدریج بر سرعت آن افزوده شد، به حدی که موهای دنیل در اثر باد به پرواز در می آمد. از دالان های بزرگ و کوچک بسیاری گذشتند که عظمتشان چشم را خیره میکرد. برخی خالی از سکنه ولی برخی دیگر مملو از جمعیت و سربازان بودند. قریب به دو ساعت طی مسیر کردند تا اینکه در انتهای مسیر، چشمان دنیل به نگهبانان الف کوهستان افتاد. گویی منتظر آنان بودند. نقاله بر مسیر مسطحی افتاد و آرام آرام از سرعتش کاسته و کمی مانده به انتهای مسیر متوقف شد.

الف های نگهبان در پایین آمدن کمکشان کرده و سپس در گروهی کوچک به طرف دروازه ی جنوبی حرکت کردند. راهرو به تدریج پر پیچ و خم تر و دیوارهای آن نابسارده تر و بدشکل تر میشد. کمی دیگر به پیش رفتند و به دروازه رسیدند. الف ها به آرامی دروازه را گشودند و دزدانه خارج شدند. دنیل به پدربزرگ گفت: "از کجا خارج میشویم؟"

پدربزرگ پاسخ داد: "از ارتفاعات مشرف به برج سنگی عظیم."

دنیل با لبخند گفت: "آیزنگارد."

پدربزرگ نگاه خشکی به او کرد و گفت: "گوش کن. نمیدانم آن بیرون چه در انتظار ماست و نمیدانم که تا کجا باید پیش برویم تا به سپاه خود برسیم. پس از تو میخواهم که حماقت نکنی و تنها پیش رو را بنگری. تو زخمی هستی و توان دیروز را نداری. کوچکترین تعلل در سرعتمان برابر با مرگ است. فهمیدی؟"

دنیل پاسخی نداد. پدربزرگ به طرف او آمد و قصد داشت چیز دیگری بگوید که یکی از الف ها از بیرون بازگشت و با اشارت دست آنان را فراخواند. دنیل به طرف دروازه رفت و پدربزرگ از خشم چیزی زیر لب گفت و سپس به دنبالش روانه شد در حالیکه گروه کوچکی از الف ها نیز همراهیشان میکردند.

از دروازه خارج شدند. هوا سرمای ملایمی داشت و آسمان را ابری تیره فرا گرفته بود. هیچ چیزی در پایین دست دامنه ها دیده نمیشد ولی در دوردست، جایی نزدیک برج سنگی سوسوی مشعل های دشمن به چشم میخورد. سکوتی رعب آور بر همه جا حاکم بود که هر از گاهی با صدای زوزه ی گرگ یا نعره ی اورک یا موجودات دیگری شکسته میشد. گروه در میان بوته ها و سنگلاخ های دامنه به زانو نشسته و منتظر بودند. کمی بعد از ارتفاعی پایین تر در میان سنگلاخ ها صدایی به گوش رسید. به دنبال آن یکی از الف ها با اشارت دست مسیری را به آنان نشان داد و خود جلوتر از همه رفت. مدتی پایین رفتند تا اینکه به الف دیگری برخوردند که در میان چند سنگ پنهان شده بود. مدتی آنجا منتظر ماندند تا اینکه صدایی مشابه از پایین دست به گوش رسید. گروه به همبن منوال مسافت هایی را فرود آمدند تا اینکه شیب دامنه کاسته شد و سنگلاخ ها در پشت سر ماند. در پیش رویشان سایه ای از آیزنگارد را میتوانستند ببیند. گروه متوقف شد. الف ها که در اطراف دنیل و پدربزرگ پراکنده بودند به طرف آنها آمدند و یکی از آنان گفت: "پیشروی بیشتر برای ما مقدور نیست. از اینجا به بعد باید با شتاب خود را به محدوده ی دیوار برسانید. هر از گاهی سواره نظام را دیده ام که کمی جلوتر از دیوار اورک ها را تارومار کرده و به دیوار عقب نشینی میکنند. اگر خوش اقبال باشید شاید به آنان بر بخورید. در اینصورت بدون خطر به دیوار خواهید رسید."

پدربزرگ با دلهره به طرف الف خزید و خواست چیزی بگوید اما دنیل به میانشان آمد و گفت: "بسیار خوب. ما از اینجا به دیوار خواهیم رفت. به خاطر همراهیتان سپاسگزارم."

الف متعجب به دنیل خیره شد و پس از کمی درنگ اشاره ای به همراهانش کرد وبه طرف دامنه ها بازگشتند. دنیل با لبخند به پدربزرگ نگاه کرد و دید پیرمرد متعجب و خشمگین او را مینگرد. بدون هیچ کلامی با احتیاط به طرف غرب به راه افتاد در حالیکه پیرمرد او را تعقیب میکرد...

دوتن به آرامی و با احتیاط به پیش میرفتند. آیزنگارد عظیم و مخوف کم کم در برابرشان به وضوح دیده میشد. بدون آنکه به آن نزدیک شوند کمی به جانب غرب متمایل شدند و از نزدیک دامنه های کوهستان به جانب دیوار حرکت کردند. دنیل به خاطر اتفاقاتی که در اینجا برایش افتاده بود دلهره ی بسیاری داشت. کمی پایین تر بود که فارگالاین به همراه سواران دیگر به خاطر نجات او و رساندن پیغام قتل عام شدند. هنوز نیز رویدادهای آن روز را میتوانست به وضوح تجسم کند و از اینکار دلش به درد می آمد.

گاهی دنیل و گاهی پدربزرگ جلو می افتادند و با توقف های کوتاه و اطمینان از اینکه خطری پیش رو نیست به راهشان ادامه میدادند. حال دیگر کاملا در تنگه ی جنوبی بودند و پدربزرگ خطر را بیش از پیش احساس میکرد. توقف کردند و پیرمرد با دقت به اطراف خیره شد. چشمانش با اضطراب تاریکی مه آلود را میکاوید و سعی میکرد مسیر کم خطر تری را انتخاب کند. اما مستأصل و درمانده شده بود. دنیل گفت: "پدربزرگ؟ از کدام سو برویم؟"

پدربزرگ مکثی کرد و گفت: "آرام تر سخن بگو... نمیدانم. گویا در تمام عرض تنگه پراکنده شده اند. باید چند تن از الف ها با ما می آمدند."

دنیل گفت: "چند تن از آنان کمکی به ما نمیکرد. هیاهوی بسیاری به راه می افتاد. اگر احتیاط کنیم، من می توانم از عهده ی دو یا سه اورک برآیم."

پدربزرگ نگاهی به او انداخت و به آرامی لبخند زد. پس از کمی سکوت گفت: "پسر بچه ی کوچک و ترسوی گذشته، امروز به راحتی در مورد کشتن سخن می گوید، اینطور نیست؟"

دنیل با لبی خندان گفت: "آن پسر بچه ی کوچک و ترسو در گذشته مانده است. امروز نام من دنیل است و به تنها چیزی که می اندیشم نجات جان خود است. اگر بهای اینکار کشتن چند اورک باشد با طیب خاطر خواهم پرداخت."

پدربزرگ دوباره به اطراف خیره شد. مدتی نسبتا طولانی به سکوت گذشت تا اینکه پدربزرگ گفت: "زمانی که به دنیا آمدی از تماشا کردن تو بسیار لذت میبردم..." چشمان دنیل از تعجب گشاده شد. پدربزرگ خنده ی کوتاهی کرد و گفت: "بله. بسیار کنجکاو و بازیگوش بودی. تا حدی که مایه ی اعجاب همگان میشدی. همیشه طالب آن چیزی بودی که ورای دسترس تو بود و تا زمان نوجوانی این خصیصه در تو به بهترین شکل بالید و شکوفا شد."

دنیل همچنان متعجب گفت: "تاکنون در این مورد هیچ سخنی از تو نشنیده بودم."

پیرمرد بی توجه به او، ادامه داد: "اما پدر احمقت زندگی تو را تباه کرد و از تو موجودی پوچ و بی ارزش ساخت. به او گفتم که تو را درسرنوشت خود سهیم نکند. حاضر بودم هر آنچه لازم بود را به تو ببخشم اما برای یک روز هم که شده تو را به سرزندگی و شادابی نوجوانی ات ببینم. اما متوجه شدم که تو نیز زندگی بی ارزشت را پذیرفته ای. پس تقلا و اصرار من بیهوده بود."

دنیل که کمی آزرده شده بود، با تلخی گفت: "او چاره ای نداشت. آنچه من به دنبال آن بودم بهای زیادی داشت. حتی اگر او نیز حاضر به اینکار بود من نمیپذیرفتم."

پیرمرد لحن خشکی به خود گرفت و گفت: "این وظیفه ی هر پدر است که در تحقق سرنوشت فرزندش کمکش کند. اهمیتی ندارد که اینکار چه بهایی دارد."

دنیل با لحنی کمی تند گفت: "همانگونه شما کمکش کردید؟ من به خاطر ندارم که حتی کوچکترین محبتی از شما نسبت به او یا خانواده تان دیده باشم. شما به قدری خشمگین و منزوی بودید که هیچ کدام از ما جرأت سهیم شدن در دنیای شما را نداشتیم. کوچکترین تلاش ما برای اینکار با ضرب و شتم و ناسزا و خشم شما روبرو میشد. حال چگونه سخن از کمک به تحقق سرنوشت میزنید؟" خشمش به تدریج فوران کرده بود و تمام آنچه که در زندگی اش به یاد داشت در نظرش مجسم میشد. برایش قابل قبول نبود که پدربزرگ در مورد پدرش اینچنین سخن بگوید. پیرمرد اما سکوت کرده و سرش را به زیر افکنده بود. دنیل که احساس میکرد کمی در خشمش افراط کرده است، با لحنی آرام تر گفت: "به هر حال اینجا جای چنین سخنانی نیست. نزدیک سپیده دم است. بهتر است هرچه سریعتر به دیوار برسیم." به آرامی عزم برخواستن کرد که کلام پدربزرگ با صدایی لرزان او را بر جایش میخکوب کرد: "او پسر من نبود..."

احساس کرد که کلام پدربزرگ را به اشتباه شنید. به آرامی نشست و با صدایی گرفته گفت: "چه گفتی پدربزرگ...؟"

پیرمرد چشمانش را بست و بدون وقفه با صدایی که اضطراب از آن میبارید شروع به سخن کرد: "نه پدرت و نه عمویت فرزندان حقیقی من نیستند. تو و پسر عموهایت نیز نوادگان من نیستید. شما فرزندان پدرانتان هستید. من آنان را به فرزندی پذیرفتم و بزرگشان کردم. نمیتوانستم فرزندی از خود داشته باشم که این نفرین را برای او به میراث بگذارم. زندگی ابدی من سرشار از تلخی و مرارت بوده است. گمان میکنی یک موجود که از ازل در حال زیستن است و تا ابد خواهد زیست، در دنیای شما با آنهمه گیرودار و محاسبه چگونه میتواند زندگی کند؟ سالهای بیشماری را در آن جهان از جایی به جای دیگر و از سرزمینی به سرزمین دیگر میرفتم تا شناخته و انگشت نما نشوم، تا بتوانم برای خود یک زندگی هرچند کوتاه داشته باشم، تا رازم را پنهان کرده و نفرینم را فراموش کنم. هفت بار ازدواج کردم و هفت بار همسرانم را به خاک سپردم. سپس رها کرده و به کشور دیگری رفتم. اما اینبار دیگر ...."

دنیل به میان کلامش دوید و در حالی که درماندگی و آشفتگی از صدایش میبارید گفت: "صبر کن...صبر کن..." تاب هضم اینهمه حقیقت تلخ را نداشت. در حالیکه به تندی نفس میزد، بریده بریده گفت: "دروغ میگویی، اینها ساخته و پرداخته ی ذهن توست که کوتاهی های خود را در حق خانواده ات توجیه کنی، باور نمیکنم..."

پدربزرگ کلامش را برید و گفت: "باور خواهی کرد. هرچند اکنون این انتظار را از تو ندارم..." صدای اورک ها که در اطراف پیچیده بود او را به خود آورد و ادامه داد: "پیشتر باید اینها را با تو در میان میگذاشتم. اما فرصتی دست نداد. حال برخیز برویم. اینجا دیگر جای ماندن نیست."

دنیل سردرگم و خشمگین پرسید: "صبر کن پدربزرگ... پدر و عمویم از اینهایی که گفتی باخبرند؟"

پدربزرگ در حالی که به آرامی و با احتیاط به پیش میرفت با صدای آهسته و مضطرب گفت: "باید به دیوار برسیم. همه چیز را برایت خواهم گفت." و در حالیکه نگاهش را از نگاه دنیل میدزدید ادامه داد: "تو نیز سعی کن دیگر مرا پدربزرگ خطاب نکنی."

دنیل از خشم دندان هایش را بر هم فشرد ودر حالی که زخم شانه و پایش او را به ستوه آورده بود، به دنبال پیرمرد روانه شد. آنچنان سردرگم بود که احتیاط زیادی به در حفظ سکوت به خرج نمیداد. بی محابا پایش را بر صخره ها میگذاشت و آنها را میغلطاند. پدربزرگ که میدانست او از سر خشم چنین میکند، هر از گاهی تنها به گفتن "آرامتر... ما را به کشتن خواهی داد..." اکتفا میکرد اما دنیل بی توجه به او همچنان خشمگین و مضطرب به پیش میرفت.

آسمان روشنایی رنگ باخته ای به خود گرفته بود و دو تن در حال خروج از تنگه بودند. نزدیک شدن به دیوار آنان را بی پرواتر ساخته و بدون احتیاط در راهی که از اطراف به خوبی قابل رویت بود به پیش میرفتند. پدربزرگ از اقبال بلندشان خشنود به نظر میرسید. اما دنیل با چهره ای گرفته از خشم و درد بی امانش جلوتر از او راه میرفت. صدای نفس های پدربزرگ کلافه اش کرده بود و سعی میکرد تا زمانی که به دیوار برسد به هیچ چیز نیندیشد. صدایش را شنید که نفس زنان گفت: "دنیل... آرامتر... نمیتوانم به تو برسم..."

اما دنیل بی توجه به او زیر لب گفت: "تو موجود حقیر... تمام زندگی ات بر دروغی بی شرمانه استوار بود و تو با بی شرمی بیشتر آن را حتی از فرزندانت نیز پنهان کردی..."

پدربزرگ دیگر توان پیشروی را نداشت و از حرکت ایستاد. در حالیکه به زانو افتاده بود به دنیل گفت: "بسیار خوب... تو پیشتر برو و خبر را به دارن برسان... من از پشت سر خود را ..."

کلامش با هیاهویی وحشتناک بریده شد. دنیل هراسان به عقب بازگشت و تعداد زیادی اورک را دید بر سر پدربزرگ ریخته و سعی داشتند او را بگیرند. در یک لحظه هر آنچه بود را فراموش کرد. فریاد بلندی کشید و گفت: "پدربزرگ..." و نعره زنان به طرف اورک ها هجوم آورد. اما فاصله اش زیاد بود و به موقع نرسید. نیزه ی یکی از اورک ها از جلوی شانه ی پدربزرگ بیرون زد و پیرمرد از درد به زانو افتاد. اورک نیزه را چرخاند و توان هر حرکتی را از پیرمرد سلب کرد. دنیل شمشیرش را کشید و نزدیکتر شد اما یکی از اورک ها شمشیرش را بر گلوی پدربزرگ قرار داد و دنیل بر جایش ایستاد. با فریاد گفت: "تحمل کن پدربزرگ... نجاتت خواهم داد..."

اورک ها با استهزا و ریشخند اطراف پدربزرگ ایستادند و او را نگریستند. هیچکدام حمله نمیکرد و دنیل نیز یارای حمله به آنها را نداشت. اورکی بزرگ شبیه آنی که در ورودی دروازه دیده بودند از پشت به پدربزرگ نزدیک شد. دنیل شمشیرش را در دستش فشرد و نگاهی غضبناک به او کرد. پدربزرگ که صدای گام هایش را شنیده بود با ضجه های درد، بریده بریده گفت: "گوش کن دنیل... فرار کن... به دیوار برو و پیغام را ..."

کلامش تمام نشد. اورک بزرگ با قدرت تیغش را فرو آورد و سر پدربزرگ چون گویی سیاه تا پیش پای دنیل غلطید... اورک دیگر نیزه اش را بیرون کشید و با ضربت پا بدن رعشه کنان پدربزرگ را نقش زمین کرد.

گوشهایش از شنیدن بازماند و چشمانش سیاهی رفت. بدنش سست شد. شمشیرش از دستش افتاد و چون سنگ به زانو درآمد... زیر لب گفت: "پدربزرگ..."...

چشمش بر سر پدربزرگ خیره مانده بود. هیچ ادراکی از آنچه پیش آمده بود نداشت. همچنان بر دو زانو بر زمین افتاده و مدام زیر لب کلمه ی پدربزرگ را تکرار میکرد. صدای اورک ها مبهم و نامفهوم در گوش هایش طنین انداز شده بود و او هیچ توجهی به آنان نداشت. گریه نمیکرد اما اشک بی اختیار از چشمانش سرازیر بود.

یک اورک ضربتی بر سر او نواخت و نقش زمینش کرد و او همچنان به چشمان کم فروغ پدربزرگ که گویا به او خیره شده بود نگاه میکرد. توان هیچکاری نداشت. اندامش به فرمان او نبودند و برایش اهمیتی نداشت که چه بر سرش خواهد آمد. شنید که اورک بزرگ چیزی به دیگران گفت و به راه افتاد. دو اورک به طرف او آمده طنابی به پاهایش بستند و او را کشان کشان به دنبال خود بردند. تقلای کوچکی کرد که مقاومت کند اما بی حاصل بود.

در همان حال که بدنش بر سنگ ها و شن ها کشیده میشد به آسمان خیره مانده بود. به تدریج بخشی از وجودش گویی از توهمی یخ زده خارج میشد. خود را مقصر میدید. خشم بی موقع اش و بی توجهی اش به پدربزرگ منجر به مرگش شده بود. نمیتوانست با این حقیقت تلخ کنار بیاید. حتی اکنون نیز که پیشینه ی زندگی پدربزرگ را فهمیده بود، از عذاب وجدانش کاسته نمیشد. ندای درونش را پیوسته واضح تر میشنید. ترغیبش میکرد به ایستادن و مقاومت کردن، اما خود او بیش از این تمایلی به ادامه دادن نداشت. کسان بسیاری به خاطر او جانشان را از دست داده بودند اما دیگر تاب تحمل این را نداشت.

به ابرهای پریده رنگی خیره شد که در آسمان با وزش باد در حرکت بودند. به یاد آخرین لحطات مرگ پدربزرگ افتاد. آخرین کلامش: "فرار کن ... و پیغام را..." ناگهان گویی شعله ای در درونش زبانه کشید. سرش را به جانب چپ گرداند و برج عظیم سنگی را دید که در دوردست دامنه ها کم کم در پس پشت میماند. دور شدن از غرب او را به خود آورد. چشمانش گشاد تر شد و تصمیمش را گرفت و ندای درونش گویی پاسخ او را شنید.

برق آسا پاهایش را از دست اورک ها رهانید. قبل از آنکه دو اورک فرصت واکنش بیایند، از جا پرید و خنجر کوچکی را که حمایل کمر یکی از آنان بود بیرون کشید و دو تن را نقش زمین کرد. اورک های دیگر که به خاطر سرعتشان کمی جلوتر افتاده بودند با دیدن این صحنه نعره ای کشیدند و دیگران را فراخواندند. فوج اورک ها به طرف او سرازیر شد و اطرافش را گرفته و محاصره اش کردند. به آهستگی خم شد و شمشیریکی از اورک های کشته را به دست گرفت و با چهره ای سنگی چهره های نخراشیده و زمخت آنان را از نظر گذراند. آنچنان چهره ی مهیبی به خود گرفته بود که هیچ کدامشان یارای هجوم را نداشتند. اورک بزرگی که سر از تن پدربزرگ جدا کرده بود وحشیانه از پشت سر اورک ها رسید و قدم در درون حلقه ی محاصره گذاشت. دنیل هیچ واکنشی نشان نداد و همچنان شمشیر به دست با سری افکنده منتظر بود. به خوبی میدانست که فکر و جسمش گویی در اختیار نیرویی برتر و ناآشنا قرار دارد اما برای رها شدن از عذاب کشته شدن پدربزرگ خود را به دست آن سپرده بود و مقاومتی نمیکرد.

اورک بزرگ هجوم آورد، چنان وحشیانه که دنیل حتی در آن حال نیز از هیبت هجوم او یکه خورد. به سرعت گامی به عقب برداشت و شمشیر زشت و بدترکیب اورکی را بالای سرش گرفت. اورک سه ضربه به او وارد کرد اما از زدن ضربه ی چهارم ناتوان ماند؛ شمشیر دنیل دستش را از شانه چنان برید که اندام اورک تنها به پوستی آویزان ماند. خون سیاه از بریدگی تراوش میکرد و اورک تلو تلو خوران و نعره زنان به عقب رفت و بر زمین افتاد. اورک ها نگاهشان از اورک بزرگ به دنیل میگشت و دستپاچه نعره میزدند. جوان چند گام به جلو برداشت و حلقه ی محاصره فراخ تر شد. اورک بزرگ ناشیانه شمشیرش را به طرف دنیل پرتاب کرد و کشان کشان به عقب خزید اما دنیل بدون درنگ و تأنی شمشیر را تاب داد و سر اورک بزرگ از شانه اش فرو افتاد.اورک ها هراسان از اطراف او پراکنده شدند اما از پشت سرشان هیاهویی برخواسته بود.

فوج عظیمی از اورک ها چون سیلی سیاه رنگ از تپه های کم ارتفاع تنگه به سمت غرب در حال سرازیر شدن بود. اورک ها نعره زنان به طرف همنوعانشان بازگشتند و دنیل همچنان از پشت سر به آنان خیره شده بود. لشکر بزرگ اما پراکنده ای به نظر میرسید و در مسافتی از شمال تا جنوب به پیش می آمدند. واضح بود که دنیل را دیده بودند، چرا که به تدریج به سمت وسط لشکر متمرکز شده و با سرعت بیشتری به پیش آمدند.

حال دیگر دنیل میدانست که مجال ماندن نیست و باید بگریزد اما نمیتوانست. به نوعی رخوت جنون آمیز مبتلا شده بود، شبیه آن حالاتی که سربازان در بحبوحه ی جنگ بدان دچار میشوند و دیوانه وار در برابر دشمن می ایستند. میدانست که باید بازمیگشت، باید پیغام هازال را به دارن میرساند اما نکرد. دستش را دید که بی اختیار شمشیر را به طرف فوج اورک ها گرفت و با گام هایی استوار به طرفشان رفت. فوج اورک ها همچنان پیش می آمد و نزدیکتر میشد و دنیل همچنان به سمتشان گام برمیداشت. دلش به لرزه افتاد و چشمانش را بست. اما شنید که از صدای کوبش گام های اورک ها کاسته شد. چشمانش را گشود و نگریست. فوج از حرکت ایستاده بود.

کمی بعد صدای کوبش گام های بیشماری از پشت سرش که مدام در حال نزدیکتر شدن بود برخواست. از حرکت ایستاد و گوش داد. صدای شیهه ی اسبان، صدای فریاد هر از گاه سواران و صدای کوبیدن نیزه ها بر سپرها را شنید. لبخندی بر لبانش نقش بست و به آرامی به عقب بازگشت. در همان حال سواره نظام شهر سپید، کوبنده و رعد آسا از طرفین او عبور کرده و صدای فریاد هایشان به آسمان برخواست. موهای دنیل در تلاطم عبور آنان در میان گرد و خاک به پرواز درآمد. از پشت سرش صدای نعره های اورک های نگون بخت را شنید که در زیر سم اسبان هلاک شده و به خاک می افتادند. سواران همچنان چون رودی آهنین به چالاکی از برابرش عبور کردند تا اینکه صدای چکاچک شمشیرها و نیزه ها به تدریج فروکش کرد و آرام گرفت.

به خود آمده بود. گویی از خوابی گران برخواسته بود. نفسی عمیق کشید و به پیش رو نگریست. در دوردست افق دیوار را میدید که نور کم رنگ سپیده ی صبح خودنمایی میکرد و نزدیکتر در مسافتی نه چندان دور... جنازه ی پدربزرگ را تشخیص داد که چون سنگ سیاهی بر زمین افتاده بود. قلبش به تپش افتاد و در حالی که بغض کرده بود به طرفش دوید. مدتی دوید تا اینکه به بالای سر جنازه رسید. به زانو در کنارش نشست و بغضش شکست. گریست ... و گریست در حالیکه دستش را بر شانه ی بریده ی او گذاشته بود. کلماتی بر زبانش جاری میشد که در ضجه هایش نامفهوم بود. پس از لختی از جابرخواست و با شانه هایی افتاده سر پدربزرگ را در کنار جنازه اش قرار داد و کمی به آن نگاه کرد. گویی تازه یقین پیدا کرده بود که همه چیز تمام شده است و دیگر او را نخواهد دید.شمشیرش را که بر زمین افتاده بود برداشت و در نیام فرو کرد. خسته بود و غمگین. اطراف را از نظر گذراند تا وسیله ای بیابد که جنازه را با آن به شهر ببرد. پاره الواری پهن از درختی تناور در آن نزدیکی افتاده بود. آن را برداشت و در کنار پدربزرگ قرار داد و با تقلا، سعی کرد تا جنازه را بر روی آن گذاشته و به طرف شهر بکشد.

صدای نزدیک شدن سواران را از پشت سرش شنید اما دلمرده تر از آن بود که به سمتشان رفته یا تشکر کند. به نگاه کوتاه همراه با لبخندی اکتفا کرد و به کار خود مشغول شد.

سواران به آرامی نزدیک شدند و مدتی به تلاش او نگاه کردند. دنیل بی توجه به کارش ادامه داد تا اینکه صدای دختر جوانی او را به خود آورد: "میبینید؟ افسانه ها به حقیقت می پیوندند. اما دیدن یک انسان در حالی که جسد یک اورک را بر دوش بکشد تا کنون در هیچ افسانه و هیچ ترانه ای شنیده نشده است." صدای خنده ی آرام سواران در پاسخ به سخن گوینده شنیده شد.

دنیل به تندی نگاهش را به طرف گوینده برگرداند. اسبی جلوتر آمد و سوارش پیاده شد. کلاهخودش را برداشت و اولین چیزی که دنیل دید، موهای بلند و طلایی اش بود که بر شانه هایش میریخت. قامت بلندی داشت و شنلی نقره ای رنگ بر دوش افکنده بود. زره اش نیز به رنگ نقره ای و لاجوردی بود که تا بالای زانوانش را پوشانده بود. نزدیکتر که آمد، جوان به چهره اش نگاه کرد. صورت استخوانی و براقی داشت که چشمان سیاهش در آن خودنمایی میکرد. زیبا نبود، اما جذابیتی در آن بود جوان قبلا هیچگاه ندیده بود.

در برابر دنیل ایستاد و با لحنی نسبتا محترمانه گفت: "شما باید پیغام رسانان فرمانروا باشید، اینطور نیست؟"

دنیل با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت: "بله."

دختر مدتی را پرسشگرانه در چشمان او نگریست و سرانجام گفت: "جنازه را بر اسبی بگذار. با هم به شهر خواهیم رفت." و با شتاب به طرف اسبش رفت...

پایان فصل سوم

فصل چهارم: کرانه های سیم گون

سواره نظام آرام و منظم از تنگه خارج میشد. دنیل در میانه های صفوف آنان به چشم میخورد؛ در حالی که جنازه ی پدربزرگ را بر اسبی گذاشته و لجام آنرا گرفته و در حالیکه سرش را به زیر افکنده بود راه میرفت. یکی از سواران آب به او داد و دنیل گرفته و چند جرعه ای نوشید. فاصله ی زیادی از دیوار نداشتند. نمیدانست با رسیدن به دیوار چه چیز در انتظارش است. در حقیقت اهمیتی نیز نمیداد. تنها دلیلش از ادامه ی راه، جامه ی عمل پوشاندن به آخرین درخواست پدربزرگ بود، رساندن پیغام هازال به فرمانروا. آخرین درخواست پدربزرگ، آخرین لحظات زندگی اش را برای دنیل تداعی کرد. لحظات مرگش به سرعت برایش تداعی شد، چشمانش را بست و بغضی خفیف گلویش را گرفت.

در افکار خود غرق بود که صدای دختر جوان او را به خود آورد: "نگهبانان به من گفته بودند که بدون اجازه ی فرمانده و پنهانی از دیوار خارج شده ای، حقیقت دارد؟"

دنیل چشمانش را گشود و به دختر نگاه کرد. در جانب راستش سوار بر اسب برابر با او می آمد. دوباره سر به زیر افکند و با صدایی گرفته گفت: "بله، درست است."

دختر لختی سکوت کرد و گفت: "فرمانده دارن به خاطر این تمرد بسیار خشمگین شده است. گویا با رسیدن به دیوارها زندانی ات خواهد کرد." به دقت دنیل را زیر نظر داشت تا واکنش های او را ببیند.

اما دنیل همچنان بی تفاوت پاسخ داد: "اهمیتی ندارد." زخمش سوزش خفیفی گرفت و دستش را بر شانه اش گذاشت.

دختر پرسید: "چرا به دنبالش رفتی؟ فکر نمیکنی اگر تنها میرفت بهتر بود؟"

دنیل با صدایی واضح تر گفت: "نه اینطور فکر نمیکنم. به هر صحبت کردن بر سر آنچه اتفاق افتاده است بی حاصل است."

دختر دانست که دنیل مایل به ادامه ی گفتگو نیست. کمی در سکوت در کنارش ادامه داد تا اینکه سواری به او نزدیک شد و گفت: "کاپیتان. به دروازه نزدیک میشویم."

دختر سری تکان داد وگفت" بسیار خوب. شما به استراحتگاه بروید. ما با او به دروازه خواهیم رفت." سوار دور شد و در حال رفتن شاخی نسبتا بزرگ را به صدا درآورد و دنبالش سواره نظام به جانب جنوب متمایل شدند. تنها دنیل، دختر جوان و چهارسوار همراهش بر جای ماندند. دختر خطاب به او گفت: "سوار شو. باید به سرعت به دیوار برسیم."

دنیل کمی اطراف را برانداز کرد و با اکراه بر اسب نشست. به آرامی شروع به تاختن کردند و وارد بیشه های برابر دیوار شدند. چهار سوار با کمی فاصله می راندند اما دختر نزدیک تر به دنیل بود که اکنون دیگر به وضوح رنگ به چهره نداشت و هر از گاهی با او سخن میگفت تا هشیاری اش زایل نشده و از اسب سقوط نکند. تا زمانی که به دیوار برسند اتفاقی نیفتاد. از بیشه ها خارج شدند و به آرامی به برابر دروازه رسیدند. دنیل دیوار را نگریست و به نظرش آمد که در میان سربازان، دارن را دید که او را مینگریست.

گروه از دروازه ی جنوبی وارد شدند. سربازان در مقابل دروازه حلقه زده و با شگفتی به دنیل خیره شده بودند. دنیل در میانشان تئورادون را دید که بهت زده و سردرگم به او مینگریست. مدت زیادی طول نکشید دارن از قلعه به زیر آمد و با عجله و کمی خشمگین سربازان را کنار زده و به سواران نزدیک شد. دنیل با دیدن او از اسب پیاده شد و در حالیکه زخم هایش توان از او ربوده بود لنگ لنگان در برابر دارن ایستاد و تعظیمی کرد. سکوت برقرار شده بود.

دارن کمی او و جنازه ی روی اسب را برانداز کرد و گفت: "با فرمانروا هازال دیدار کردید؟"

دنیل با سری افکنده و صدایی گرفته گفت: "بله فرمانده." و بدون درنگ سرش را بالا گرفت و با صدایی بلندتر، به گونه ای که همگان بشنوند گفت: "فرمانروا هازال پیغام فرستاد که ظرف مدت کوتاهی کوهستان را آزاد خواهد کرد. تنها از ما خواست که در این مدت از گسیل شدن نیروی بیشتر از شرق برای کمک به دامنه های غربی کوهستان ممانعت کنیم. آنگونه که به ما اطمینان داد، حملاتشان ظرف چند روز آینده آغاز خواهد شد."

سربازان فریادی از شادی کشیدند و نیزه ها و سلاح هایشان را بلند کردند. در آن هیاهو دنیل همچنان به چشمان دارن خیره شده بود. فرمانده با نگاهی که در عمق آن میشد لبخند رضایت را دید به او نگاه میکرد. پس از لختی خطاب به سربازان گفت: "بسیار خوب. پیغام را به فرمانروا خواهم رساند. باید آنچه هازال از ما خواسته است را به بهترین شکل انجام دهیم. پرقدرت و بدون نقص..." سربازان با هیجانی دوچندان، خطابه ی کوتاهش را پاسخ گفتند و در همان حال در اطراف پراکنده شده و در پی سامان دادن امور و آمادگی سپاه رفتند و از اطراف دنیل پراکنده شدند.

دنیل همچنان بر جای ماند. دلش به درد آمده بود. کسی منتظر خود آنان یا نگران به سلامت بازگشتنشان نبود. تنها خبر مهم بود، همین. به طرف اسبش بازگشت و به جنازه ی پدربزرگ خیره ماند. دستش از زیر شنلی که بر رویش انداخته بودند آویزان بود. به طرفش رفت و شنل را بر روی آن کشید. بغض راه گلویش را بست و اشک در چشمانش حلقه زد. روزهایی را که با او سپری کرده بود به یاد آورد: خشمش را، خوشحالی های خنده آورش را، سکوتش را، زندگی پر ابهامش را ... و اینک مرگ بی اهمیتش را. دلش به سردی سنگ شده بود و دیگر به چیزی اهمیت نمیداد. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که جسد پیرمرد را به جایی برده و به خاک بسپارد. تاب رفتاری اینچنین بی تفاوت را نداشت.

هوای صبحدم لطافت عجیبی داشت. نور خورشید از میان شاخه های درختان جلوه گری میکرد و صدای آواز پرندگان به گوش میرسید. در این احوال دنیل در حالیکه عنان اسب را در دست گرفته بود به بیشه زار پشت قلعه رسید. اسب را به درختی بست و با بیلی کوچک جایی را در میان درختان نشان کرده و به کندن مشغول شد. گودال به عمق مورد نظرش رسید. به طرف اسب رفت و سعی کرد جسد را پایین آورد، اما درد زخم هایش که گویی هر دم بیشتر میشد، توان این کار را از او سلب کرده بود.

خشم و ناراحتی اش قابل توصیف نبود. حتی کسی به کمک او نیز نیامده بود. با اینحال دلش نمیخواست از کسی کمک بخواهد و تصمیم داشت به هر نحو که شده خودش اینکار را خاتمه دهد. عاقبت ناکام ماند و ناچار شد اسب را به دهانه ی گودال رسانده و جسد را در همان حال به درون آن بیندازد. دستش را بر روی جسد گذاشت و از فرط فشار تنهایی دندان هایش را بر هم فشرد. سپس به آرامی جنازه را از روی اسب به طرف گودال سرازیر کرد. جسد در حال افتادن بود که دستی قدرتمند آنرا گرفت و در پی آن شنید که کسی گفت: "اینگونه به خاک سپردن محترمانه نیست."

به طرف گوینده برگشت. ماگلور بود. دنیل بهت زده به او نگاه کرد. سپس با صدایی گرفته از بغض گفت: "فرمانده..."

ماگلور چشم در چشمش دوخت و دنیل لرزش چشمانش را دید. الف با صدایی که تسلی از آن می بارید گفت: "بگذار کمکت کنم..."

بغض دنیل شکست و به گریه افتاد. ماگلور با چهره ای مغموم کمی به او نگاه کرد و سپس در سکوت جنازه را پایین آورده بر زمین گذاشت. کمی بی حرکت بر جای ایستاد و دنیل همچنان که در سکوت میگریست به او نگاه کرد. ماگلور سپس در حالیکه چیزی را زیر لب زمزمه میکرد جنازه را به آرامی در گودال گذاشت و بر رویش خاک ریخت تا اینکه به پشته ای تبدیل شد. دنیل به آرامی به طرف پشته رفت و در کنار آن ایستاد.

دو تن مدتی را در سکوت در حالی که به پشته خیره شده بودند سپری کردند. دنیل گفت: "من باعث مرگش شدم. حقایقی را به من گفت که توان کنار آمدن با آنها را نداشتم. خشمگین شدم و او را به حال خود رها کردم."

ماگلور چیزی نگفت و نفس بلندی کشید. دنیل نگاهی به او کرد و گفت: "فرمانده. گمان نمیکردم شما از او ..."

ماگلور کلامش را برید و گفت: "باید زودتر به کرانه های غربی نزد فرمانروایمان بروی. زخم هایت باید معالجه شوند. وگرنه به زودی تو را از پای در می آورند." در همین حال از زمین چوبی پهن وبزرگ برداشت. خنجرش را بیرون کشید و کلماتی را بر روی آن حک کرد. دنیل با تعجب کارهای او را مینگریست. پس از نوشتن، الف آنرا در بالای پشته بر خاک فرو کرد و در حالیکه چهره اش را از دنیل میدزدید به راه افتاد و گفت: "به دنبال من بیا."

دنیل کمی به حروف نوشته شده بر تکه چوب نگاه کرد. با صدای بلند به ماگلور گفت: "فرمانده. خواهش میکنم به من بگویید که بر روی ..."

ناگهان چشمانش سیاهی رفت و سوزش شدید و بی امانی در شانه و زانویش آغاز شد. از شدت درد فریاد بلندی کشید و در حالیکه بدنش به لرزه افتاده بود به روی پشته افتاد. کمی در همان حال ماند و سپس بیهوش شد...

چشمانش بسته بود. بدون آنکه ببیند، احساس کرد در فضایی سپید و لایتناهی قرار دارد و صدایی مانند صدای موج های ساحل در آن طنین انداز است. در آن فصا که نوعی احساس شناور بودن میکرد، آرامشی بود که قبل از آن هیچگاه تجربه نکرده بود؛ آرامشی کامل و پایدار. گذرزمان را نمیدانست، زمانی وجود نداشت و گویی گذشته، حال و آینده در برابر وجودش ترسیم میشد. لذتی بی وصف در وجودش جاری شده بود اما ناگهان احساس کرد ابرهایی تیره و مملو از آتش از گوشه و کنار فضای سپید پدیدار شدند و به تدریج گردبرگردش را گرفتند. شعفش چون شعله ای کم سو فرو کاست و خاموش شد. توده های ابر که گویی شعوری پلید همراهشان بود او را احاطه کرده و گویی قصد تسخیر او را داشتند.

تقلا کرد و در همان حال صدایی شنید، صدایی زنانه، اما پرطنین و شکوهمند: "سلاحی در تو فرود خواهد آمد ..." طنین کلام در اعماق جانش پیچید و انعکاس گرفت و به شکل فریادی دلهره آور و خروشان از او خارج شد...

با فریادی نیم خیز شد و بر تخت نشست. به تندی نفس میزد و عرق بر پیشانی اش نشسته بود. کابوس هولناکی بود که پیوسته دربرابر چشمانش مجسم میشد. مدتی گذشت تا آرامش خود را باز یافت و نگاهی به اطرافش انداخت. در اتاقی کوچک و آرام بر تختی نشسته بود. پنجره های بزرگی که تا نیمه باز بودند، چند صندلی برای نشستن وظرفی آب که روی میزی بر کنار تخت قرار داشت، چیزهایی بود که به چشمش خورد. حدس زد که اینجا باید همان کرانه های غربی باشد که ماگلور از آن سخن گفته بود، سکونت گاه الف ها در کنار دریای غربی. نسیم معتدل و مرطوب دریا را در سینه حبس کرد و دوباره بر تخت دراز کشید. ناخودآگاه دستش را به طرف زخم شانه اش برد و لمسش کرد. گوشت بدنش در جای زخم ها سفت شده بود، گویی غده ای سنگ مانند در زیرپوستش قرار داشت. اما هیچ دردی حس نمیکرد. به سقف اتاق خیره شده بود و به اتفاقات چند روز گذشته می اندیشید. اندوه از دست دادن پدربزرگ در دلش فرو کاسته بود اما اهمیتش را از دست نداده بود. به یاد سخن پدربزرگ افتاد: "سعی کن دیگر مرا پدربزرگ خطاب نکنی..." چشمانش را بست و تلاش کرد تا به افکارش نظم ببخشد اما موفق نبود.

صدای پایی شنید که به سمت اتاق می آمد. برخواست و منتظر ماند. الفی وارد اتاق شد. دنیل او را تنها دوبار دیده بود. یک بار در جنگل و یک بار در شورای شهر سپید و همانجا از سلوک فرمانروا با او فهمیده بود که شخص بسیار مهمی است. دستپاچه در حالیکه سعی میکرد از جا برخیزد گفت: "ام.. سرورم..."

الف که لباسی سرتاسر سپید بر تن کرده بود، به طرفش آمد و با حرکت دست به او فهماند که آرام باشد. دنیل بر جای نشست. الف بر صندلی در کنار تخت نشست و کمی نزدیکتر آمد. جامه ی دنیل را از بالای شانه اش کنار زد و به زخمش خیره شد. لبخندی زد و گفت: "مانند پدربزرگت جان سخت هستی مرد جوان."

دنیل لبخند کم رنگی زد و گفت: "چندان عمیق نبودند." و لباسش را مرتب کرد.

الف گفت: "تمام دیروز و دیشب را کابوس میدیدی و فریاد میزدی. مدت زیادی نیست که آرام گرفته ای."

دنیل با صدایی گرفته گفت: "بله. مرگ او را هنوز باور نمیکنم."

الف با چهره ای مملو از شفقت گفت: "اما آنچه که من از شب گذشته تا کنون شاهدش بودم، کابوس های ناشی از غم از دست دادن کسی نبود، تو اینطور فکر نمیکنی؟"

دنیل رو به او کرد. الف با چشمانی خاکستری کنجکاوانه به او خیره شده بود. دنیل منظورش را فهمید و سردرگم نگاهش را به زمین دوخت. لختی درنگ کرد و گفت: "بله... نمیدانم... تنها آخرین کابوسی که دیدم را به خاطر دارم..."

الف از کنارش برخواست و به طرف پنجره رفت. کمی به ساحل خیره شد و سپس گفت: "یک سرباز غریبه که مدت زیادی نیست در این جهان به سر میبرد، تنها از دیوار خارج میشود، تنها با دشمن میجنگد و در انتها سواران ما او را در حالی می یابند که تنها با شمشیری به طرف فوج عظیمی از دشمن گام بر میدارد." به طرف دنیل بازگشت و با لبخند گفت: "در این باره چه نظری داری؟"

دنیل بهت زده گفت: "نمیدانم سرورم، عجیب است..."

الف گفت: "بله. اما ارزش شنیدن دارد." به طرفش آمده، در کنار او نشست و گفت: "برایم بازگو کن. از آنچه در آن حالات حس میکنی بگو."

دنیل کمی سکوت کرده و سپس آغاز کرد. از تمام آنچه که برایش پیش آمده بود گفت. در تمام مدتی که سخن میگفت، الف با دقت به او گوش فرا داده و سر تکان میداد. سخن دنیل به پایان رسید و پرسشگرانه به او خیره شد. الف کمی سکوت کرد، برخواست و به کنار پنجره رفت.

دنیل گفت: "سرورم به چه می اندیشید؟"

الف گفت: "آنچه اکنون خواهی شنید تنها نقل قولی است که از گذشتگان به من رسیده است و من تنها بازگو کننده هستم. آدانل را یکی از خویشاوندان من که سالیان پیش به وادی بی مرگان رفت برای ما به جا گذاشت. او سالیان دراز در برابر پلیدی مقاومت کرده و در راه نجات این سرزمین از یوغ تاریکی بی وقفه کوشید. در جنگلی باستانی در شرق کوهستان اقامت داشت. نامش گالادریل بود. از بزرگترین بازماندگان الف های برین در این سرزمین بود که پس از برافتادن تاریکی نیز مدت ها در آن جنگل ساکن بود. حکمتی بی پایان داشت و چشمانش تا فراسوی مرزهای زمان را می کاوید. پیش از عزیمتش به نزد نخستین فرمانروای انسان ها پس از برافتادن پلیدی رفت و به او درباره ی پدربزرگت هشدار داد."

دنیل که متعجب به او خیره شده بود گفت: "چه هشداری سرورم؟"

الف گفت: "در طومارهای فرمانروا اله سار نقل قولی از بانو گالادریل خطاب به شاه اله سار را خوانده ام." و با صدایی بلند که گویی خطابه ای ایراد میکند ادامه داد: "آنچه برافتاد روزی پرقدرت تر برخواهد خواست و این فرماروایی را در برابر آن تاب مقاومت نخواهد بود. فرزندان تو پس از تو بر این پادشاهی فرمان خواهند راند. در آن روزگاران کرده های تو برای مردمت افسانه خواهد نمود، همانگونه که کرده های نیاکان تو و من برای مردم این زمان افسانه می نماید. فرزندت را آگاه کن تا او نیز جانشینانش را هشدار دهد. فردی کهنسال از خادمان دشمن که او را پنهانی به تو خواهم سپرد، تقدیر این سرزمین را رقم زده و آخرین امید نجات را برایتان به ارمغان خواهد آورد..."

تعجب دنیل قابل توصیف نبود. با چشمانی گشاده به الف خیره شده و به سخنانش گوش فرا داده بود. الف نگاهی به او کرده و ادامه داد: "زمانی که بازگشتم، از فرمانروا گالادون، جد فرمانروا آناران در خصوص این امر پرس وجو کردم و او در خفا مرا از صحت این امر مطلع کرد..."

دنیل کلامش را برید و پرسید: "او در میان شما جایگاهی نداشت. سپاهیان از کوچکترین عملی برای آزردن او ابا نمی کردند، چگونه آن بانو به او اعتماد کرده بود؟!"

الف لبخندی زد و گفت: "همانگونه که گفتم او حکمتی وسیع و بی پایان داشت که آنرا از دوران باستان به میراث برده بود. آدانل برایم باز گفت که هزاران سال پیش، زمانی که تاریکی سقوط کرد، او از کوهستان باستانی که در آن زمان متروک و بی سکنه بود خارج شد و به طرف شرق به راه افتاد. زمانی که از نزدیکی جنگل محل سکونت بانو عبور میکرده است، با ایشان روبرو میشود. بانو تقدیر سترگ و دیرینه اش را میخواند و از همین رو مخفیانه او را پناه داده و مدتی در التیام آلامش میکوشد.تا زمانی که عزم رفتن به غرب را میکند و حقیقت را برای آدانل بازگو میکند."

دنیل سر به زیر افکند. افکارش آشفته و پریشان بود و نمیتوانست وقایع را در کنار یکدیگر قرار دهد. با صدایی گرفته گفت: "از زمانی که به اینجا پای گذاشتم، در گیرودار حوادثی افتادم که مرا از کنجکاوی در بدیهی ترین امور بازداشت، اما این از همه مبهم تر است..."

الف به سوی او امد و پرسید: "کدام امور؟"

دنیل به او نگاه کرد و پرسید: "اینجا کجاست؟ در چه زمان و مکانی از این دنیا واقع شده است؟"

الف مشفقانه نگاهی به او کرد و گفت: "اینجا دنیای تو است، دنیایی که در آن زندگی میکنی... و یا به عبارت بهتر ... دنیایی که در آن زندگی خواهی کرد."

دنیل چشمانش راباریک تر کرد و در سکوت به الف خیره شد. الف که معنای نگاهش را فهمیده بود در کناربسترش نشست، نفس بلندی و آه گونه کشید و گفت: "دنیایی که در آن زندگی میکردی آتیه ی جهانی است که ما در آن زندگی میکنیم. جنگ بزرگ بازپسین رخ داده و تاریکی بار دیگر ظهور کرده است. تمام سرزمین هایی که تاکنون دیده ای تحت سلطه ی پلیدی قرار گرفته است... تمام اشخاصی که تاکنون دیده ای کشته شده و از میان رفته اند. جهانی که در آن زندگی میکردی، جهانی زیر یوغ نفرت خداوند تاریکی است. هزاران هزار سال از نبرد بازپسین میگذرد و تو در فراسوی مرزهای زمان و مکان بدینجا خوانده شده ای تا مانع از تحقق تقدیر هولناک این سرزمین شوی..."

دنیل هیچ چیز از سخنانش نفهمیده بود. گنگ و سردرگم سر به زیر افکند و تصویر دنیای خود را در ذهنش مجسم کرد. جنگ های بسیار، ویرانی های بسیار، کشته شدن انسان ها در گوشه گوشه ی جهان، بلایای مصیبت بار، بی تفاوتی همه از جمله خود او به این وقایع با اینکه در جریان همه ی آنها قرار میگرفت را به یاد آورد. اما نمیتوانست چنین چیزی را باور کند. ناباورانه به الف نگاه کرد منتظر ادامه ی کلامش ماند.

الف نگاهش را از پنجره ی نیمه باز به دریا دوخت و گفت: "باورش کمی مشکل است اما گمان میکردم با ورودت بدینجا متوجه تفاوت ها خواهی شد." به دنیل نگاه کرد و گفت: "شمایل پدربزرگت همانی بود که در جهان خود میشناختی؟"

دنیل بهت زده سرش را به نشانه ی نه تکان داد. الف ادامه داد: "پدربزرگت به وعده ای که به بانو داده بود وفا نکرد. او مدت ها قبل از ظهور تاریکی پی برده بود که ارباب سیاه در حال بازگشت است، اما از سر نومیدی و ترس به اعماق کوهستان رفت و پنهان شد. پلیدی بار دیگر ظهور کرد، فرمانروایی انسان ها سقوط کرد و جهان برای همیشه در ورطه ی تباهی گرفتار شد. پس از آن هزاران سال در تنهایی و خفا به زندگی ادامه داد تا اینکه به تو برخورد."

دنیل با صدایی خفه گون پرسید: "من...؟"

الف با لبخندی پاسخ داد: "بله. برایم بازگو کرده است که مدتی قبل از متولد شدن تو دچار کابوس هایی شده بود که در آنها به وی گفته شد که تنها راه زوال نفرین او، و در حقیقت تنها اقبال او برای انجام وظیفه اش در قبال این سرزمین که دیری در جرگه ی سپاه دشمن در تخریب و ویرانی آن کوشیده بود، این است که امید بازپسین را با خود به گذشته برده و در برابر تاریکی قرار دهد، باشد که طینت زمان بیدار شدنش را باز یافته و به مردم و "محبوبش" در آن سوی دریاها ملحق شود..."

دنیل با چهره ای پریشان زیر لب گفت: "ته آنیس...."

الف با چهره ای مهربان به سمت او بازگشت و دنیل سردرگم زیر لب گفت: "چگونه بعد از این مدت طولانی...؟"

اینبار الف کلامش را برید و گفت: "عشق در زمان فرسوده نمیشود، از بین نمیرود و تا زمانی که قلب به امید آن می تپد، پایدار مانده و حتی به ورای مرزهای هستی می رسد."

دنیل چشمانش را بست و تقلا کرد که خود را در ورطه ی این حقایق بهت آور بازیابد، اما نتوانست. زیر لب گفت: "سرورم... باورش مشکل است... و من نمیدانم چه باید بکنم... من ضعیف و بی اهمیتم..."

الف نگاهی به او کرد و گفت: "تقدیر تو را نیز پدربزرگت برایت رقم زده است. اما من از آن بی اطلاعم. از زمانی که تو را در جنگل دیدم در صدد آن بودم که در تو نشانی از آخرین امید این سرزمین بیابم. اما جز تصاویری مبهم و سیاه در باطنت ندیدم. با این حال منتظر زمان خواهم ماند. آدانل کشته شده است و قلب من گواهی میدهد که نفرینش نیز زوال یافته است. اگر چنین باشد، تو باید همانی باشی که پیشگویی شده است."

دنیل قلبش به تپش افتاد و به الف نگاه کرد. الف با لبخندی به او نزدیک شد و کمی در سکوت او را نظاره کرد. سپس گفت: "حال لختی بیاسای. به اندازه ای شنیده ای که بتوانی تصمیم بگیری." سپس با طمأنینه از بسترش دور شد و از اتاق بیرون رفته و دنیل را با طوفانی از تردید و ابهام در درونش تنها گذاشت...

بعد از رفتن الف، دنیل مدتی طولانی چون سنگ بی حرکت مانده و به سخنان او می اندیشید. هر آنچه دیده بود، هر آنچه شنیده و فهمیده بود را چون قطعات تصویری به هم ریخته در کنار یکدیگر قرار میداد و سعی میکرد به نتیجه ی روشنی برسد. اما حتی اکنون که بسیاری از ابهام هایش برطرف شده بود نیز نمیتوانست خود را در جایگاهی قرار دهد که بتواند مانع تقدیر شومی شود که الف از آن سخن گفته بود. او هیچ نبود. سربازی عادی و متمرد، پسرکی روزنامه فروش که در جهان خود نیزهیچ اهمیتی برای کسی نداشت. چگونه چنین چیزی ممکن بود... احساساتش را در نمی یافت؛ گاهی خشمگین میشد که عده ای او را برای رسیدن به اهدافشان وسیله قرار داده و آرامش زندگی اش را از او سلب کرده بودند، گاهی از قرار گرفتن در چنین جایگاهی وحشت زده میشد، گاهی امیدوار شده وبرای شروعی تازه عزم خود را جزم میکرد و ... ملغمه ای از افکار و احساسات آنی و پریشان شده بود که روحش را آزرده میکرد.

مستاصل و درمانده به پشت بر روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست. اگر بنا بود چیزی تغییر یابد نخست باید خود او تغییر میکرد. سردرگم بود که چرا باید تغییر کند؟ در جهانی که او زندگی میکرد، اگر خشونت و بی رحمی و کینه ای بود عیان نبود. مردمان در کنار یکدیگر می زیستند و می مردند و کسی اعتراضی به آنچه در اطرافش میگذشت نداشت. مانع شدن از تقدیر شومی که در برابرش بود آیا به بهتر شدن جهان منجر میشد؟ سرنوشت خود او به کجا می انجامید؟ اصلا چگونه باید اینکار را میکرد؟... دستش را بر صورتش گذاشت و نومیدانه نفس بلندی کشید. لختی آب نوشید، سپس برخواست و از اتاق بیرون رفت.

جلگه ای پست در پناه کوهستانی کوچک که در شرق قرار داشت، هوایی لطیف و نشاط آور، مردمان الف که در هر طرف دیده میشدند، درختان سرسبز و خرم و دریا... دریای بزرگ، بی پایان و سیم گون که نور خورشید بر امواج آن تلالو چشم نوازی داشت. برای یک لحظه آشوب و التهاب دقایق پیش را فراموش کرد. زیبایی شگفت آور آنجا لبخندی بر لبانش نشاند و از پله هایی که به پایین ساحل ختم میشد پایین رفت.

گروهی کوچک را دید که در کنار چشمه ای زلال گرد یکدیگر ایستاده و در حال گفتگو هستند. صدای خنده هایشان به گوش میرسید. دنیل که گویی شعفی به وی دست داده بود به سمت آنان جذب شد اما در میانه ی راه ایستاد. دختر جوانی که در تنگه ی جنوبی همراه سواران دیگر به کمکش آمده بود را در میان آنان تشخیص داد. بدون آنکه دلیلش را بداند مسیرش را عوض کرد و به سمت دیگری رفت، اما دیر شده بود. دختر جوان او را دیده بود.

با صدای بلند او را فراخواند: " سرباز.... سرباز...." و شتابان به سمتش آمد. دنیل از رفتن بازماند و به آهستگی به طرف او بازگشت. دختر جوان به او رسید. لباسی لاجوردی به تن کرده بود که مانند موهای بلند و زرینش در نسیم ملایم دریا به اهتزاز در می آمد. با لبخندی به دنیل نزدیک شد و گفت: "دست کم انتظار قدردانی را به خاطر رساندنت به اینجا از تو داشتم." دست دنیل را گرفت و به طرف جمع کوچکشان کشاند و در همان حال گفت: "اما تو، سرباز قدرنشناس با دیدن ما خود را به ندیدن زدی و دور شدی. حال به جبران این بی احترامی باید شرم روبرو شدن با دیگرانی که همراه من تو را بدینجا رساندند را تحمل کنی."

به جمع کوچک رسیدند. چند تن الف بودند و چند تن از همراهان دختر. دختر دستش را کشید و او به میان آورد و گفت: "گفته بودم. او خیلی جان سخت است. میبینید؟ زنده و هشیار..." به دنبالش سرخوشانه خندید و دیگران نیز با لبخندی او را نگریستند.

دنیل که از منش دختر جوان متعجب شده بود، کمی در سکوت حاضران را نگریست و سپس با صدایی آهسته گفت: " من به خاطر از دست دادن ... پدربزرگم کمی بیمار شده بودم، اما اکنون بهبود یافته ام. از شما به خاطر نجاتم سپاسگزارم..."

دختر جوان که با چشمانی گشاده از نزدیک به او خیره شده بود، با تمام شدن جمله اش خنده ی بلندی سر داد و به دیگران نگاه کرد. دنیل با تعجب و ابروانی گره خورده نگاهی به او کرد و سعی کرد دلیل خنده اش را بفهمد. مردی از میان جمع که قامتی بلند و چهارشانه داشت همراه با لبخند گفت: "حق با تو بود "ایلین"، بهتر از پدربزرگش سخن میگوید."

دنیل نگاه تندی به او کرد و عزم کرد تا پاسخی در خور به او بدهد. اما دختر که گویی قصد او را فهمیده بود در میان آن دو قرار گرفت و در حالیکه میخندید گفت: "بسیار خوب، بسیار خوب. قدردانی ات پذیرفته شد. حال اگر سخن دیگری نداری با من بیا. پرسش هایی دارم که حتما باید به آنها پاسخ دهی."

یکی از الف ها با خنده گفت: "کاپیتان. امیدوارم که با پرسش هایت او را کلافه نکنی."

دختر در حالیکه دست دنیل را چون کودکی گرفته و به دنبالش میکشید گفت: "نمیکنم."

از پله ها پایین رفتند و بر ساحل قدم گذاشتند. دختر مانند کودکان در اطراف دنیل جست و خیز میکرد و مدام پرسش میکرد. دنیل که ابتدا از رفتار دختر متعجب و سردرگم شده بود، به تدریج ولنگاری و سرخوشی حرکات دختر خوشایندش آمد. با لبخندی کم رنگ او را نگاه میکرد و با پاسخ هایی کوتاه به سوالاتش جواب میداد. دختر درباره ی همه چیز از او پرسید. از چگونگی خارج شدنش از دیوار، نبردش با اورک ها، تالارهای دورف ها، خروجشان از تالارها، روبرو شدنش با اورک ها... با هر پاسخ با حالتی کودکانه به فکر میرفت و با انگشتانش بازی میکرد. دنیل در سکوتش به او خیره میشد . حالاتش را زیر نظر میگرفت و بدون آنکه دلیلش را بداند، احساس کرد که از همنشینی و صحبت کردن با او خرسند میشد. اندک اندک با حوصله ی بیشتری به او پاسخ میداد و سعی میکرد سخنانش مفصل تر کند.

پس از اینکه پرسش های دختر به پایان رسید، مدتی سکوت حکمفرما شد تا اینکه دنیل پرسید: "نامت ایلین است؟"

دختر لبخندی از تفاخر زد و گفت: "کاپیتان ایلین، از افسران سواره نظام شهر سپید. من دختر فرمانده ی سواران این سرزمین هستم. پدرم فرمانده "فارامیرن" سرکرده ی سواران و وارث پادشاهی باستانی روهان است که از دیرباز متحد اجداد فرمانروا آناران محسوب میشوند."

دنیل با لبخند به او گفت: "چگونه سپاه سواران تو را به عنوان کاپیتان برگزیده اند؟"

دختر چینی به پیشانی انداخت و گفت: "برای اینکه من دلیر و سلحشورم و توانایی ام را در نبرد اثبات کرده ام."

دنیل گفت: "البته. تردیدی ندارم که انتخاب به جایی بوده است."

دختر از سخنش خنده ای رضایتمندانه کرد و در سکوت به دریا خیره شد. دنیل همچنان که از نیم رخ او را مینگریست، به یاد سخنان الف افتاد و دلش را گویی ابری تاریک در برگرفت: "تمام آنان که تاکنون دیده ای کشته شده اند و جهان در ورطه ی تاریکی فرو افتاده است..." به تدریج لبخند از لبان دنیل محو شد و سرش را به زیر افکند.

ایلین به او نگاه کرد و گفت: "من به تازگی فهمیدم که او پدربزرگ تو نبوده است. نیز میدانم که تو خود نیز این را نمیدانستی، درست است؟"

دنیل با حرکت سر پاسخ مثبت داد. ایلین ادامه داد: "از این امر غمگین هستی؟"

دنیل گفت: "نمیدانم باید غمگین باشم یا نه. نمیدانم چه باید کرد. اکنون که حقایق را فهمیده ام، او را مقصر نمیدانم. او نیز قربانی تقدیری گشته است که مقابله با آن ورای توان او بوده است."

ایلین کمی جابجا شد و گفت: "فرمانروا به من گفت که تو تنها امید دفاع از این سرزمین هستی، و من در تو حقانیت سخنش را میبینم. تو چه فکر میکنی؟"

دنیل با لبخندی سر به زیر افکند و گفت: "گویا فرمانروا اسرار زیادی را با تو در میان گذاشته است."

ایلین خنده ای کرد و گفت: "این یک راز نیست سرباز. اگر هم یک راز باشد مدت ها پیش برملا شده است، چون همه ی مردمان این سرزمین از آن مطلعند."

دنیل پرسشگرانه به چشمان او خیره شد و گفت: "چرا فکر میکنی من همانی هستم که پیشگویی شده است؟"

ایلین خنده اش محو شد، برخواست و چند گام به طرف دریا رفت. برای دقایقی کلامش جدی تر شد، چنانچه در خصوص امری خطیر سخن بگوید. لختی سکوت کرد و گفت: "زمانی که یکه و تنها به طرف لشکر اورک ها گام برمیداشتی چهره ی تو را دیدم. هیچ نشانی از ترس در آن نبود. هیچ تردیدی در گام هایت نمیدیدم. برای همین من از فرمانروا دارن خواستم که تو را بدینجا برسانم. تمام مدتی که از شب گذشته دچار کابوس بودی و درصدد درمان زخم هایت بودند من بر بالین تو حاضر بودم. میخواستم تو را از نزدیک ببینم تا مطمئن شوم که تو "همان" هستی یا نه." سپس به طرف دنیل بازگشت و گفت: "من برای مردمم میجنگم. برای این سرزمین و فرمانروایی. چون ایمان دارم که در جنگ بزرگ دشمن را شکست خواهیم داد. فراوان نیستند افرادی که با من هم رأی باشند. تو به عنوان یک ناجی چه می اندیشی؟ هر چند پاسخت تغییری در عقیده ی من نخواهد داد..."

دنیل در سکوت به چشمان او خیره شد. احساس کرد پاسخی که میخواست به او بدهد پاسخی تنها برآمده از تدبیر و منطقش نبود. نمیخواست چنین پاسخی به او بدهد. آتش این همه امید و انگیزه را به یک باره با پاسخی دلسرد کننده خاموش کردن کاری بیرحمانه بود. هر چند خود هنوز با تردید هایی که بر قلبش سایه افکنده بود دست به گریبان بود، لبخندی زد و گفت: "پیروز خواهیم شد، حتی اگر یک تن از ما زنده بماند..."

ایلین چهره اش از هم گشاده شد و گفت: "پس تمام حدس هایم درست بوده است." چند گام به طرف دنیل آمد و گفت: "از روزی که بدینجا رسیده ای، نبرد دورف ها در کوهستان آغاز شده است و سربازان ما با تمام توان در دامنه های غربی مشغول نبرد هستند. من تا ساعاتی دیگر باید به مقر فرماندهی خود نزد پدرم بروم تا سواره نظام را آماده ی لشکرکشی کنیم." دنیل از جا برخواست. دختر در برابرش ایستاد و گفت: "امیدوارم در میدان نبرد تو را ملاقات کنم سرباز. باشد که به حقیقت پیوستن سخنت را جشن بگیریم." سپس به ملایمت در حالی که لبخندی بر لب داشت بازگشت و به سمت دامنه های ساحل دوید.

دنیل تا زمانی که دختر در دیدرسش بود، به رفتن او خیره شده بود. خوشحال بود و خنکایی دردلش حس میکرد. تاکنون چنین چیزی را حس نکرده بود، تا کنون به هیچ کس چنین با اشتیاق ننگریسته و با او هم کلام نشده بود. در حقیقت پس از ورودش بدینجا، اولین باری بود که لبخند عمیق بر چهره اش مینشست. نوعی آسودگی پر التهاب بود، التهابی شیرین، التهابی دلپذیر؛ و دلش میخواست تا مدت ها این التهاب را در قلبش حس کند، اما نتوانست. صدایی از پشت سر او را به خود آورد: "دنیل..."

به سرعت به طرف گوینده برگشت، گلورفیندل بود. دنیل لبخندی زد و گفت: "فرمانده..." و به طرفش رفت.

الف نیز به طرفش آمد و دستش را بر شانه اش گذاشت. دنیل گفت: "بهبود یافته است، دیگر دردی حس نمیکنم."

گلورفیندل لبخندی زد و گفت: "خوشحالم. که بهبود یافته ای. خروجت از دیوار و همراهی با آدانل کاری دلیرانه بود. هنگامی که از دارن شنیدم که چه کرده ای شگفت زده شدم."

دنیل با حسرت گفت: "اما همراهی من با او سودی نداشت. به قصد محافظت از او رفتم، اما در نهایت باعث کشته شدنش شدم."

گلورفیندل گفت: "هر فرد برای انجام دادن کاری بدین جهان پای میگذارد. هنگامی که کارش به انجام رسید، وقت رفتن او فرا میرسد. این یک قانون بسیار ساده است دنیل. آدانل نیز از این امر مستثنی نبود." دنیل سکوت کرد و چیزی نگفت.

کمی بعد گلورفیندل گفت: "با فرمانروا سخن گفته ای؟"

دنیل همچنان که سر به زیر افکنده بود با صدایی گرفته گفت: "بله."

گلورفیندل ادامه داد: "جویای تصمیمی که گرفته ای نمیشوم. اما باید بدانی که فردا صبح باید به طرف دیوار اول حرکت کنی. سپاه آماده ی گسیل شدن است. نبرد کوهستان به نفع مردم هازال پیش میرود و تا اکنون نیز بسیاری از قرارگاه های غربی کوهستان در تصرف آنان است. به محض خاتمه ی نبرد، با تمام قوا به طرف شرق حرکت خواهیم کرد. تا آن زمان همه چیز روشن خواهد شد پسر ویکتور." دنیل به چشمان الف نگاه کرد. گلورفیندل مهربانانه به او خیره شد و گفت: "امشب را به خوبی بیاسای. سعی خواهم کرد فردا تا دیوار همراهی ات کنم."

دنیل گفت: "متشکرم فرمانده." الف لبخندی زد، سپس برخواست و به طرف خانه ها به راه افتاد و دنیل ساکت و مضطرب به کرانه های سرخ در غروب خورشید مینگریست...

تا رسیدن شب در ساحل گام بر میداشت و می اندیشید. هیچگاه در زندگی اش اینگونه احساس استیصال نکرده بود. قلبش مایل به انجام کاری بود اما هنوز جایگاه خود را به درستی نمیفهمید و گمان میکرد که تمام این وقایع میتواند با یک بار باز و بسته شدن چشمش خاتمه پیدا کند. از سویی دلبستگی مبهمی پیدا کرده بود، انگیزه ای که او را به کنار گذاشتن تردید سوق میداد. اما هر چه بیشتر می اندیشید، به نتیجه ی کمتری میرسید. نمیدانست که چرا و چگونه باید نقش ناجی را برای این مردم ایفا کند. هنوز در ابهام و تردید گرفتار بود.

شب فرا رسیده بود که الفی به طرف او آمد و گفت: "دنیل. میتوانی برای خوردن غذا به تالار میهمانان بیایی."

دنیل با شنیدن این سخن به یادش آورد که مدت هاست غذایی نخورده است. از جا برخواست و گفت: "بسیار خوب." و به دنبال الف به راه افتاد. در بالا دست ساحل، میان درختان و خانه های زیبا و دل انگیز الف ها، تالاری بزرگ به چشم میخورد که همهمه ی ساکنان و ترنم دلنشین موسیقی از آن به گوش میرسید. از پله ها بالا رفت و وارد تالار شد. میهمانان دور میزی بزرگ و مدور نشسته و مشغول گفتگو یا خوردن غذا بودند. دنیل در آستانه ی در نگاهی کرد و برخی ازآنان را شناخت. فرمانروا آناران، الفی که در بستر با او سخن گفته بود و ماگلور را در میان آنان تشخیص داد. کمی بعد توجه همگان به او جلب شد و به طرف او نگریستند.

دنیل تعظیمی کرد و با صدایی گرفته گفت: "سروران، اجازه ی ورود دارم؟"

آناران لبخندی زد و گفت: "پیش آی پسر ویکتور."

دنیل وارد شد و در اولین جای خالی دور میز نشست. دیگران به گفتگو مشغول شدند و دنیل نیزدر سکوت به خوردن غذا مشغول شد. هر از گاهی به حاضران مینگریست و به سخنانشان گوش میداد که توجهش به بانویی که کنار فرمانروای الف و آناران نشسته بود جلب شد. چهره ای تابناک و زیبا داشت و آرامش موجود در حرکات و کلامش دلنشین و زیبا بود. مدت ها به او خیره میشد و بانوی الف نیز هر از گاهی با نگاهی مهربان و همراه با لبخند او را مینواخت و دنیل با شرم سر به زیر می افکند.

کمی بعد ماگلور به او نزدیک تر شد و در کنارش نشست. دنیل از حضور او در کنارش خوشنود شد اما حالت چهره اش تغییری نکرد.

ماگلور پس از مدتی سرش را به طرف او کرد و گفت: "جراحاتت بهتر شده است، اینطور نیست؟"

دنیل گفت: "بله فرمانده."

ماگلور خنده ی کوتاهی کرد و گفت: "پس گمان میکنی از فردا قادر به جنگیدن باشی؟"

دنیل سری تکان داد و گفت: "فکر میکنم میتوانم بجنگم فرمانده."

الف جرعه ای آب نوشید و گفت: "فکر میکنی سرنوشت این جنگ به کجا ختم خواهد شد؟ ما پیروز خواهیم شد؟"

دنیل از خوردن باز ماند و گفت: "نمیدانم فرمانده. پرسش سختی است."

ماگلور گفت: "اما پاسخ ساده ای دارد." دنیل به او نگاه کرد. ماگلور ادامه داد: "سپاه شکست سختی خورده و به غرب باز خواهد گشت و در اینجا با ارتشی بسیار بزرگ تر از آنچه که در شرق با آن روبرو خواهد شد، به هزیمت رفته و نابود میگردد."

دنیل متعجب به ماگلور خیره شد و پس از لختی سکوت گفت: "گمان میکردم امید بیشتری دارید فرمانده. اگر چنین است چرا به جنگ خواهید رفت؟"

ماگلور گفت: "چون تاختن به دشمن برایم ساده تر از پناه گرفتن و دفاع کردن است. خاندان من هیچگاه اینچنین نجنگیده است."

دنیل گفت: "و با این روش پیروزی به ارمغان آوردند؟"

ماگلور لبخند تلخی زد و گفت: "نه. همگی کشته شدند. اما این برای من چیزی را تغییر نمی دهد. در این جنگ تقدیر من نیز رقم خواهد خورد. من برای پیروزی نمیجنگم. تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، به درستی دیدن دشمن و فرو کردن تیغم در نقطه ی کاری بدن آنهاست. اگر در این کار موفق شوم، اهمیتی ندارد که کشته شوم یا زنده بمانم؛ پیروز شوم یا شکست بخورم."

دنیل از فرط تعجب به او خیره مانده بود. ماگلور با خنده ای به او گفت: "اما چنین رویه ای در پیش گرفتن را به تو توصیه نمیکنم."

دنیل خنده ای کرد و سرش را به زیر افکند. صدای فرمانروای الف که برخواسته بود و قصد سخن داشت او را به خود آورد: "سروران و فرماندهان غرب." سکوت حکمفرما شد و همگان به او نگاه کردند.

"من امشب را شب تقدیر می نامم. جنگ بزرگ و بی امانی که از آغاز روزگاران میان پلیدی و روشنایی آغاز گشته است، بنا به آنچه که از نیاکان ما برای ما نقل شده، خاتمه خواهد یافت. یا جهان برای همیشه از یوغ نفرت و ویرانی رها خواهد شد، و یا تا ابد در ورطه ی تباهی خواهد پوسید. ما به عنوان آخرین وارثان این جهان تنها امید و یگانه اقبال آینده نیک آن هستیم. فردا بیرق های مردمان آزاد افراشته شده و عازم شرق خواهد شد تا با این اهریمن باستانی روبرو شویم؛ اهریمنی که از دیرباز تاریخ، پیکان نیات شوم و اراده ی شیطانی اش همیشه متوجه این جهان و مردمانش بوده است، باری برافتاد و اینک دوباره بازگشته است. قدرت های برین غرب تنها یک بار کمک حال مردمان بوده اند و من در انتظار بار دوم نخواهم ماند.

امیدی جز پایداری خویش و تهور مردانمان نمی بینم. قلب من به پایانی خوش گواهی میدهد. باشد که در سپیده ی پیروزی، میراث پدرانمان را مصون از گزند اهریمن به فرزندانمان بسپاریم."

حاضران برخواسته و با صدایی پرطنین کلامی به زبان الفی گفتند. سپس کمی سکوت کرده و با چهره هایی خرسند و مصمم، منفرد یا دو به دو به طرف راهروهای اطراف پراکنده شدند.

سخنان الف دنیل را دگرگون کرده بود. احساس میکرد دلگرم تر و امیدوارتر شده و تردیدهایش به تدریج رنگ باخته اند. به آرامی از پشت میز برخواست و به طرف ایوان کوچکی که در نزدیکش بود رفت. جایی نزدیک ایوان تصویر مرد سیاه پوش نظرش را جلب کرد. به سمتش کشیده شد و در برابرش ایستاد و همان حس مبهم و ناشناخته به سراغش آمد. خیره به تصویر مانده بود که کسی از پشت سرش گفت: "او را میشناسی؟"

دنیل به عقب بازگشت و بانوی الف را دید که با لبخندی بر لب به او نگاه میکرد. دستپاچه تعظیمی کرد و گفت: "بانوی من... خیر. نمی شناسم." و نگاهش را به زمین دوخت.

بانوی الف گفت: "نامش "تورین" است، تورین تورامبار. سلحشورترین آدمیان جهان باستان."

دنیل به آرامی پرسید: "تورامبار؟"

بانوی الف پاسخ داد: "به زبان الفی کهن است، به معنی ارباب سرنوشت."

دنیل به طرف تصویر نگاهی کرد و گفت: "آن هیبت سیاه کیست؟"

بانو کمی به او نگاه کرد و در حالی که به طرف ایوان میرفت گفت: "تصویری ار آخرین رویارویی پلیدی بزرگ با مردمان آزاد است." دنیل به دنبال او رفت و با هم در ایوان قدم گذاشتند. بانو ادامه داد: "تورین از انسان های باستانی و از اولین اقوام آنان بود. در جنگی بزرگ پدرش هورین به اسارت مورگوت رفت و مورگوت او و خانواده اش را به نفرینی سهمگین دچار کرد؛ نفرینی که تمام آنان را به نابودی و تباهی کشاند. اما گفته شده است که در نبرد بازپسین، تورین برای انتقام خود و خانواده اش از مورگوت به این جهان بازخواهد گشت."

دنیل پرسید: "ولی گفتید که او مرده است..."

بانو نگاهی به او کرد وگفت: "هیچ شرارتی بی پاسخ نخواهد ماند. تورین مورگوت را با شمشیرش به هلاکت خواهد رساند و انتقام پلیدترین کرده ی مورگوت در حق آدمیان باستان را خواهد ستاند."

دنیل به انعکاس مهتاب بر امواج دریا نگاه کرد و گفت: "پس در این جنگ او را خواهیم دید..."

بانو به دنیل نگاه کرد و گفت: "فرمانروا همه چیز را در مورد تو برایم گفته است. اندوه و تردیدت را در درونت میبینم. اما به زودی تمام آنها مرتفع خواهد شد و تو انتخاب خواهی کرد."

دنیل به او نگریست و با لحنی ملتمسانه گفت: "بانوی من. پس دست کم به من بگویید که انتخاب من چه خواهد بود. من مستأصل و سردرگمم. هیچ نمیدانم که چه باید بکنم."

بانو به طرف او برگشت. دستش را در دستش گرفت و گفت: "اگر آن را بگویم دیگر نمیتوان نامش را انتخاب گذاشت. اما این را بدان که تنها حضور و پایمردی توست که تو را به این انتخاب رهنمون خواهد کرد. گاهی تنها باید ایستادگی کرد، حتی اگر دلیلش بر ما آشکار نباشد."

دنیل احساس کرد که گرمایی امیدبخش در وجودش جاری شد. لبخندی بر چهره اش نشست و نفس عمیقی کشید. بانو به او گفت: "بله. تو در جنگ بزرگ تنها یک سرباز خواهی بود. اما سربازی که حضورش از هر نیرویی امیدبخش تر خواهد بود. آنگاه زمان انتخاب خواهد رسید و من به انتخاب تو امیدوارم."

دنیل به چشمان او نگاه کرد و گفت: "متشکرم بانوی من."

بانو با لبخندی دستش را رها کرد و با آرامش به درون بازگشت. دنیل تعظیمی متواضعانه کرد و مدتی را در سکوت به دریای بزرگ خیره شد. التهاب درونش آرام گرفته و آسوده شده بود. در نگاهش امید موج میزد و احساس میکرد که خود را برای هرگونه پیشامدی آماده میبیند. با اشتیاق برای رسیدن صبح فردا، لبخندی زد و به طرف استراحتگاه به راه افتاد...

پایان فصل چهارم

فصل
پنجم: مصاف نابرابر

سحرگاه با نسیم ملایمی که از جانب دریا بر صورتش میوزید از خوب برخواست و پس از خوردن غذایی مختصر، به جانب دروازه ی الف ها به راه افتاد. جدا شدن از سکونت گاهی بدین زیبایی هر چند دشوار و ملال آور بود، اما با به یاد آوردن سخنان دیشب و آنچه پیش رویش بود، گام هایش مصمم تر و امیدش پرفروغ تر میگشت. همانگونه که گلورفیندل به او گفته بود، از فاصله ای نه چندان دور گروهی از سواران شهر سپید را دید که در مقابل دروازه ی الف ها در حال آماده شدن برای حرکت بودند. به آنان رسید و جنگ افزاری را که همراه خود داشتند را بر تن کرده و سوار بر اسب به طرف شهر سپید به راه افتادند.

شهر هیجانی غیر قابل وصف داشت. در هر گوشه که دنیل نگاه میکرد، سربازی در حال وداع با خویشان و خانواده اش بود. سپس تمام آنان از کوچه ها گرد یکدیگر آمده و دسته دسته و صف به صف به طرف دروازه ی شهر روانه میشدند. دنیل اما تنها در گوشه ای ایستاده و با لبخند آنان را نظاره میکرد. مدتی را در همان حال ماند تا اینکه کسی او را صدا کرد: "پسر ویکتور.."

دنیل همان آهنگر را دید که در بدو ورودش به شهر سپید دیده بود. خوشحال شد و با لبخند به طرفش رفت. آهنگر در برابرش ایستاد، لبخندی تحسین آمیز زد و گفت: "هممم.. یک شرقی در لشکر شهر سپید. فکرش را میکردم که تو را اینجا ببینم."

دنیل همچنان با لبخند گفت: "چرا چنین فکری میکردی؟"

آهنگر گفت: "به خاطر دارم که به من گفتی تعدادشان مهم نیست. کلامت آن روز مرا به تعجب واداشت. اما بعدها با چیزهایی که از تو شنیدم آنچنان نیز تعجب آور جلوه نکرد."

دنیل گفت: "چه شنیده ای؟"

آهنگر هیچ نگفت و به جایی در پشت سر دنیل نگاه کرد. مسیر نگاهش را دنبال کرد و متعجب بر جای ماند. گروهی از مردم در حالیکه شاخه های سبزی در دست داشتند با لبخند و امیدوارانه به او نگاه میکردند. سربازانی نیز در میانشان بودند که با چهره ای راسخ به او خیره شده و هر از گاهی سری به اطمینان و اعتماد تکان میدادند. دنیل بهت زده چند گام به طرفشان رفت و در برابرشان ایستاد. صدای آهنگر او را به خود آورد: "این را همراه خود ببر."

دنیل نگاه کرد و دید آهنگر قبضه ی شمشیری را به طرف او گرفته است. دنیل متعجب و ذوق زده شمشیر خود را از کمر گشود و تیغ را از آهنگر گرفت. آن را از نیام بیرون کشید و در زیر نور آفتاب گرفت. سبک بود و زیبا، و با در دست گرفتنش دنیل احساس کرد که آتشی در دلش افروخته شد. با لبخندی از آهنگر تشکر کرد و به سربازان ملحق شد. مردم راه را برایشان گشودند و شاخه های سبز را هنگام عبورشان بر زیر پاهایشان انداختند.

هجده هزار مرد جنگی در برابر دروازه ی جنوبی مستقر شده بودند. قراولان دائما در حال آمد و شد بوده و اخبار تنگه و سرزمین های روبرو را به فرماندهان میرساندند. دارن در طول صفوف سپاه مدام با اسب میتاخت و اوضاع سربازان را کنترل میکرد. دنیل به همراه همرزمانش در دسته های میانی ایستاده و همگی در انتظار فرمان حرکت بودند. مدتی بعد دروازه ی جنوبی گشوده شد و فرمانروا آناران به همراه نگهبانانش از میان صفوف ارتش عبور کرد و به جناح مقدم رفت. سربازان نیزه ها و تیغ های خود را به آسمان بلند کرده و فریاد افتخار سر دادند و فرمانروا نیز با فریادی پر طنین به آنان پاسخ میداد. در برابر ارتش با دارن به گفتگو پرداخت و پس از مدتی بیرق های شهر سپید افراشته شد. صدای شیپورها به هوا خواست و ارتش با ضرباهنگی محکم و استوار به راه افتاد.

از بیشه های برابر دیوار عبور کرده و در حال رسیدن به تنگه بودند. آثار نبرد بی امان دورف ها در جای جای مسیر به چشم میخورد. هر از گاهی به تل بزرگی از اجساد بر میخوردند که در حال سوختن و یا دود کردن بود. دنیل شنید که سربازی به دیگری گفت: "کوهستان در کنترل هازال است. آنان نیز به جنگ ملحق خواهند شد؟"

و دیگری پاسخ داد: "در اینباره خبری نشنیده ام. اما گمان میکنم فرمانروا از آنان خواسته است تا مراقب کوهستان باشند."

سرباز دیگری گفت: "این فکر خوبی است. اما اگر تعداد اورک بر نیروهای ما بچربد اوضاع به خوبی پیش نخواهد رفت." دنیل دندان هایش را بر هم فشرد و گام هایش را محکم تر کرد. به چهره های سربازان خیره میشد و سعی میکرد که آنان را به خاطر بسپارد. قلبش به تندی میزد و اضطراب عجیبی بر وجودش سایه افکنده بود، اما همچنان استوار گام برمیداشت و تمام تلاشش را میکرد که به چیزی نیندیشد.

از تنگه عبور کرده بودند و سپاه همچنان به پیش میرفت. هر چقدر از تنگه دورتر میشدند، گویی آسمان را مهی تیره میپوشاند. سکوتی مرگبار بر همه جا سایه افکنده بود و تنها صدای کوبش گام های سپاهیان و فریاد هر از گاه فرماندهان بود که در فضا حکمفرما میشد و مانند خفه شدن صدا در اتاقی دربسته به سرعت به خاموشی میگرایید. در مسیر از رودخانه ی بزرگی عبور کردند و کم کم بیشه ی بزرگ در جانب چپشان هویدا شد. بیرق ها کمی به جانب راست متمایل شدند تا سپاه فاصله اش را با بیشه ی بزرگ حفظ کند. اما دنیل بی آنکه دلیلش را بداند، چشم هایش مدام در حال پاییدن بیشه ها بود. ندایی در درونش میگفت که اینگونه بدون مشکل و خطر به تنها کوه نزدیک شدن شک برانگیز بود. به صفوف کناری دسته اش نزدیک شد و با دقت بیشه را از نظر گذراند. در کمال تعجب میدید که چشمانش تا فراسوی تاریکی اعماق جنگل را میکاوید و ناگهان آنچه را که باید، دید. ..

دسته ی بزرگی از اورک های کمان به دست و سوار بر گرگ هایی غول آسا را دید که لابلای شاخه ها و درختان در هم تنیده پنهان شده و مترصد هجوم بودند. فرصتی برای فکر کردن نبود. بی اختیار فریاد زد: "سپرها.... در بیشه پنهان شده اند..."

قبل از آنکه سپاهیان از فریاد او به خود بیایند، موجی از تیرهای سیاه از بیشه ها بیرون جهید و بر سر سپاهیان نازل شد. صفوف کناری ارتش نقش زمین شدند و باقی افراد قبل از اینکه تیرهای دیگری از راه برسد، سپرها را بالای سر گرفته و به هم نزدیکتر شدند. جناحین سپاه تغییر یافت و سربازان رو به بیشه ها صف آرایی کردند در حالیکه برخی از آنان، همرزمان زخمی یا کشته شده شان را به پشت صفوف میکشیدند.

فرمانروا آناران سوار بر اسب با سرعت زیادی خود را به قلب سپاه رساند. به چابکی از اسب پایین جست و با ضربتی به گردن حیوان آن را از مبدان دور کرد. شنل بلند و لاجوردی اش را از گردن گشود و دنیل خنجرهای متعددی را دید که حمایل کمر کرده بود. سپر بزرگ و منقشش را در دست چپ گرفت و برق آسا شمشیربلند و تابناکش را از نیام کشید. سپس فریاد بلندی بر آورد که به دنبال آن مردانش به او پاسخ گفتند. در همان لحظه گرگ سواران از بیشه ها بیرون جستند و چون سیلابی تیره به طرف سپاه سرازیر شدند. دنیل دید که فرمانروا حتی یک گام نیز به عقب برنداشت و استوارانه ایستاد و تیغش را در دستش تاب داد. سپاه از پشت سربه فرمانروا نزدیکتر شد و دشمن بر صفوف سربازان فرود آمد.

در میانه ی گرد و غبار صدای برخورد شمشیرها، نعره ها و خرناس های گرگ ها و اورک ها و فریادهای متهورانه یا برخواسته از درد سربازان به گوش میرسید. دنیل با تمام توان میجنگید و پی در پی گرگ و یا سوارش را نقش بر خاک میکرد. متوجه شده بود که چند سرباز مدام در اطراف او میجنگند و اجازه نمیدهند که او به شدت در تنگنا قرار گیرد. با این همه هجوم می آورد و هلاک میکرد و آنچنان پیش رفت که فرمانروا را از نزدیک میدید. آناران در سکوت میجنگید و اطراف او تا شعاع معینی همیشه خالی بود. ضرباتش چنان قدرتمند و مهلک بود که به هرخصمی که در برابرش قرار میگرفت تنها یک ضربه زده، سپس پایش را بر لاشه ی جسد میگذاشت و به جنگیدن ادامه میداد. دنیل که با دیدن نبرد او دلگرم تر شده بود با سرعت و حدت بیشتری شمشیرش را تاب داد و جنگید.

مدت زیادی طول نکشید که صفوف دشمن در هم شکست و به سوی جنگل پا به گریز نهادند و کمانداران از پشت سر بسیاری از آنان را به هلاکت رساندند. فریاد پیروزی سربازان به هوا برخواست و فرمانروا کمی بیشه ها را از نظر گذراند و شمشیرش را درنیام فرو کرد. سربازان که گویی جانی تازه گرفته بودند صفوف خود را منظم کرده و منتظر فرمان ماندند.

آناران با صدای بلند گفت: "زخمی ها را همراه با تعدادی نگهبان روانه ی تنگه کنید." سکوتی کرد و ادامه داد: "کشته ها را همینجا بگذارید. ادامه میدهیم."

ظرف مدت کوتاهی گفته هایش عملی شد. سربازان دسته ها را سامان داده و ارتش به راه خود ادامه داد. مدتی را در طول بیشه ی بزرگ حرکت کردند. فضای وهم انگیز همچنان ادامه داشت. در طول این مدت زد و خوردهای پراکنده ای بین سربازان و گروه های کوچکی از اورک ها که از بیشه هابیرون میجستند اتفاق می افتاد. اما کمانداران از همان فاصله ی دور آنان را شکار میکردند و به ندرت پای آنان به نزدیکی ارتش میرسید. آناران به هبچ عنوان دستور توقف نداده و سپاه بی وقفه به راه خود ادامه میداد.

پس از مدتی در شیپورها دمیدند و سپاه از حرکت ایستاد. تنها صدای وزش بادی شوم در فضا پیچیده بود، بادی متعفن و خفقان آور که از جانب روبرو میوزید. سربازان با تردید اطراف و یکدیگر را می نگریستند و مضطرب و پریشان، به انتظار مانده بودند. دنیل از میان آنان به به روبرو خیره شده بود و سعی میکرد تا چیزی ببیند. یکی از سربازان با صدایی لرزان به او گفت: "چیزی میبینی؟" باورشان شده بود که چشمان دنیل میتواند بسی فراتر از آنان را ببیند. دنیل اما بدون اینکه چیزی بگوید چشمانش را باریک تر کرده و همچنان به جلو خیره شده بود. ناگهان بهت زده و با گام هایی لرزان از میان سربازان راه خود را به جلو باز کرد. سربازان مسیر نگاهش را دنبال کردند و به پیش رو نگریستند. باد شدت گرفت و مه تاریک را به کناری راند.

در برابرشان تنها کوه، بلند، استوار و دهشتناک سربرآورده بود. دودی سیاه همراه با زبانه های آتشی آبی رنگ از تارک آن در حال فوران بود که تمامی آسمان اطراف آن را پوشانده بود آنچنان متراکم و غلیظ که هیچ نوری از خورشید به زمین نمیرسید. زمین های اطراف آن بایر و آبله گون گشته و از جای جای آن بخاری گندناک به هوا برمیخواست که تنفس را غیر ممکن میکرد. اما این تمام ماجرا نبود.

فوج ارتش سیاه را دیدند که بیشمار و بیشمار در فاصله ی کمی از تنها کوه در گستره ای دره مانند تجمع کرده و صدای نعره های آنان گوش فلک را کرد میکرد. اورک ها، گرگ ها و موجودات عظیم الجثه ای که سپرهای آهنین سترگی در بر کرده و گرزهای بزرگ در دست گرفته بودند.

سربازان متزلزل شدند و برخی چند گام به عقب برداشتند. بدون لحظه ای درنگ صدای شیپورها به هوا برخواست و فرماندهان سپاه را به ردیف در برابر فوج دشمن مستقر کردند. آناران با اسب سپیدش در طول صفوف می تاخت و سربازان را به مقاومت و حمله تهییج میکرد. سربازی از فرط ترس و نومیدی آرام آرام خود را به پشت دنیل رساند و زیر لب گفت: "کشته خواهیم شد، همگی کشته خواهیم شد."

دنیل به تندی نفس میزد. سخنان آناران در گوش هایش مبهم و نامفهموم بود. تنها میدید که شمشیرش را محکم در دست فشار داده و به طرف تنها کوه نشانه اش میرفت. از اسب پایین جست و صدای شیپورها به هوا برخواست. پیشاپیش لشکر آناران به سمت خیل سیاه هجوم برد و به دنبالش سربازان شهر سپید با دیدن او سایه ی تردید از دلشان کنار رفت و با فریادهایی بلند به سمت دره سرازیر شدند.

دو دسته در برخوردی مهیب با یکدیگر درآمیختند. دارن در جناح راست سپاه، آناران در قلب آن و فرماندهان دیگر در جانب بیشه ی بزرگ میجنگیدند. برتری نفرات با دشمن بود اما این هیچ خللی به روحیه ی سربازان وارد نمیکرد. حتی وقتی موجودات عظیم الجثه با گرزها و قداره های مهیب نیز پا به مبدان گذاشتند، سربازان یا میجنگیدند و یا کشته میشدند و حتی یک تن نیز پشت به میدان نکرد. آناران و گروه نسبتا بزرگی از سربازان در پشت سر او چون پیکانی عظیم در عمق ارتش سیاه فرو رفته و خصم را تارومار میکردند. نفوذشان به قدری کاری و مهلک بود که چیزی نمانده بود که ارتش سیاه به دوجناح تقسیم شود و پیروزی به دست آید. و در حقیقت این اتفاق نیز افتاد، اما نه آنچنان که انتظار میرفت.

فرمانروا اکنون کاملا در برابر تنها کوه قرار گرفته بود و همچنان بی وقفه میجنگید. در یک لحظه سپاه خصم دست از جنگیدن کشید و به جانب شرق و غرب کنار کشید. تعداد بیشتری از نفرات سپاه اکنون در میانه ی گودی دره بودند. سربازان برای یک لحظه از پیروزی ظاهری که کسب کرده بودند فریاد بلندی کشیدند اما فریادشان در میان صدای مهیب شیپورهایی که از جانب راست تنها کوه برخواسته بود گم شد. فوج عظیمی از نیروهای انسان های شرقی تازه نفس از دامنه های مشرف به دره نمایان شدند. سوارانشان به تاخت به طرف ارتش سپید هجوم آورده و کماندارانشان سربازان را به تیر بستند. از جانب جنگل نیز انبوهی از اورک ها و بیرون جستند. اورک هایی که عقب نشینی کرده بودند نیز بدانها ملحق شده و با تمام توان هجوم آوردند.

همه چیز در حال از دست رفتن بود و سربازان متزلزل شده و برخی نیز پشت به میدان کرده و در حال گریختن بودند. آناران فریاد زد: "عقب نشینــــــی... عقب نشینی کنیــــد..."

تا سربازان به خود بیایند و در حالت دفاعی عقب نشینی کنند، بسیاری از آنان در اثر اصابت تیر یا قرار گرفتن در زیر سم اسبان شرقی ها دردمندانه به خاک و خون کشیده شدند. حتی خود فرمانروا آناران نیز به سختی و با برداشتن جراحات بسیار توانست خود را از مهلکه نجات دهد. نبردی سهمگین میان اورک ها و شرقی ها و ارتش سپید که نفراتشان پیوسته در حال کاستی گرفتن بود جریان داشت. تمام عرصه ی نبرد جولانگاه دشمن شده بود و شکست نزدیک بود. سربازان فرمانروا را از میان خود به عقبه ی سپاه انتقال دادند و آناران در همان حال نزار آنان را به دفاع ترغیب میکرد. دارن خود را به فرمانروا رساند. زره، شمشیر و چهره اش غرق در خون بود و به تندی نفس میزد. به فرمانروا گفت: "سرورم. سپاه از سه سو در محاصره افتاده است. قصد دارند به تمامی ما را در بر گرفته و قتل عام کنند. باید بگریزیم."

فرمانروا افرادی را که در حال حمل او بودند به کناری زده و فریاد زد: "ما را قتل عام کنند؟ پس نیک بنگر دارن. امروز روز مرگ آنان خواهدبود، نه ما..."

هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که غریو فریادهای بلند و سهمگین از پشت سرشان برخواست و سربازان هراسان به عقب نگریستند.

سواره نظام چون رودی آهنین در دامنه های تپه نمایان شد و مستقیم به طرف خیل شرقی ها تاخت. امید در دل سربازان شعله ور شد. دارن با شگفتی سواره نظام را نگریست و خطاب به سربازان فریاد زد: "ایستادگی کنیـــــد... جناح چپ و پیش رو را حفظ کنید.."

فرمانروا نیزه ای در دست گرفت و با فریادی رساتر بانگ برداشت: "نه دارن... فقط پیش رو را حفظ کنید.."

در برابر چشمان حیرت زده ی سربازان ارتش الف ها با بیرق های زرین و سیمین از بیشه بیرون جسته و با فریاد هایی بلند و شمشیرهای درخشان اورک ها را از دم تیغ گذراندند...

سواره نظام در جناح راست سپاه درگیر جنگی مهیب با شرقی ها بود. ارتش شهر سپید که با ورود الف ها به معرکه گویی تاب و توان تازه ای در آنها دمیده شده باشد، از دو سو به خیل دشمن هجوم آورده و آنان را دوباره در دره ی وسیع مقابل تنها کوه منکوب کردند. کمانداران الف در حاشیه ی جنگل ایستاده و قلب ارتش اورک ها را هدف قرار میدادند. سربازان وحشیانه نعره میزدند و راه خود را به ضرب تیغ و نیزه به طرف تنها کوه می گشودند.

دنیل حال دیگر نزدیک به آناران و در قلب سپاه میجنگید. فرمانروا با وجود جراحات بسیار، همچنان دلیرانه در حال جنگیدن بود. نیزه در دست داشت و آنرا با فریاد های بلندی تاب میداد. هر از گاهی نیز چند گام به عقب بر میداشت و خنجرهایش را از فواصلی بسیار دور، برق آسا و مهلک پرتاب میکرد و اورک یا دیوهای عظیم الجثه را نقش بر زمین میکرد. در بحبوحه ی نبرد، گلورفیندل راه خود را به ضرب تیغ به نزد آناران گشود. فرمانروا چند گام به عقب برداشت و سربازان جای او را گرفتند. به تندی نفس میزد و چهره اش غرق در عرق و خون بود.

گلورفیندل گفت: "فرمانروا. گروهی از مردانت را به سمت بیشه گسیل کن. اگر بتوانیم پیشروی آنان را از جناحین کنترل کنیم کوه به محاصره ی ما در خواهد آمد."

فرمانروا نفس زنان گفت: "گمان نمیکنم به سادگی کوه را محاصره کنیم فرمانده. نیرنگ های او در تاریخ بی نظیر است."

گلورفیندل گفت: "آنچه که لازم است را انجام میدهیم فرمانروا. در حال حاضر کاری جز این نمیتوان کرد."

فرمانروا نگاهی مضطرب به سواره نظام انداخت که در با سواران شرقی در حال نبرد یوده و یا پیادگانشان را مورد تاخت و تاز قرار میداد. گفت: "بسیار خوب." و با فریاد گفت: "دسته های میانی را به جانب چپ گسیل کنید."

شیپورها به صدا درآمد و و دسته ی بزرگی از سربازان بالغ بر چهارهزار تن که دنیل نیز در میان آنان بود به سرعت به جانب چپ متمایل شده و خود را به برابر بیشه رساندند. نگهبانان الف کوهستان به فرماندهی ماگلور در آن سو در حال پیکار بودند. تعدادشان زیاد نبود اما تمام طول خط نبرد را در اختیار داشتند. دنیل و همرزمانش به صفوف آنان ملحق شدند. تمامی الف ها جامه ای سیاه و کلاهخودی به همان رنگ بر سر گذاشته بودند و تنها سر ماگلور برهنه بود. دو شمشیر در دست گرفته و مانند گردونه ای میچرخید و قلمع و قمع کرده و فریاد میزد. دنیل میدید که اورک ها بیشتر به او هجوم می آوردند اما دست هیچکدام به او نمیرسید. الف در حال جنگ جملاتی را به زبان الفی با صدای بلند فریاد میزد و مردانش مدام کلامش را پاسخ میدادند. به مثابه یک تن میجنگیدند و پیش میرفتند به نحوی که حضور یا عدم حضور سربازان شهر سپید برایشان اهمیتی نداشت.

ارتش اورک ها گام به گام عقب مینشست و به تنها کوه نزدیکتر میشد. جنگاوران با وجود تلفات بسیاری که میدادند پیش میرفتند. ساعت ها بود که در حال جنگیدن بودند و روشنایی روز در حال رنگ باختن بود. عرصه ی نبرد به تدریج کاملا در اختیار ارتش سپید قرار گرفته بود و کم کم به تنها کوه نزدیک تر میشدند. پیروزی نزدیک بود و فرماندهان ارتش را به پیشروی ترغیب میکردند که دشمن برای لحظاتی دست از جنگ کشید و عقب نشست.

دنیل و همرزمانش چند گام به جلو برداشتند و در کنار الف ها قرار گرفتند. اورک ها در حالیکه خرناس های نامفهومی میکشیدند سلانه سلانه در حالیکه تلاش میکردند ناشیانه خود را از گزند تیرهای کمانداران حفظ کنند به عقب رفتند. دنیل خود را به کنار ماگلور رساند و هراسان گفت: "فرمانده چه شده است؟"

ماگلور گویی در خلسه فرو رفته بود. دنیل صدای شیپورهای ارتش را شنید که به نشانه ی عقب نشینی به صدا درآمد. مبهوت و متعجب عرصه ی نبرد را از نظر گذراند. اگر کمی دیگر پیشروی میکردند میتوانستند وارد تنها کوه شوند، حال چرا دست از جنگ میکشیدند؟ نگاهش به سمت ماگلور برگشت و دید الف لبخندی بر لب دارد. پرسید: "فرمانده... "

کلامش بریده ماند. ماگلور نوک شمشیرش را به طرف تنها کوه گرفت و مانند تندیسی بر جای ماند. دنیل به کوه نگریست. دود و آتش به شدت از تنها کوه در حال فوران بود و زمین به تدریج به لرزه افتاد. صدای فریاد و فغان سربازان، پراکنده از همه جا به گوش میرسید. لرزش زمین بیشتر و بیشتر میشد و ارتش در حالیکه به یکدیگر فشرده تر میشدند گام به گام عقب نشستند. اما بسیار دیر شده بود.

قله ی تنها کوه با انفجاری رعب آور و دهشتناک متلاشی شد و آتش و گدازه های سیاه از آن بیرون ریخت و به سمت دره جاری شد. تخته سنگ های عظیم انفجار در حالیکه خطی از دود را به دنبال داشتند در اطراف کوهستان، در میان سربازان، اورک ها و حتی بیشه فرود آمدند و صدای برخوردشان دلها را به لرزه انداخت. تعداد زیادی از سربازان کشته شدند و باقیمانده ی آنان هراسان و مضطرب خود را از دره بیرون کشیدند. بعد از آن سکوت حکمفرما شد.

صدای فریادهای فرماندهان به گوش میرسید که در حال سرو سامان دادن تتمه ی ارتش بودند. تاریکی بر همه جا حکمفرما شده بود و خورشید پریده رنگ به نظر میرسید. گویی هیچ نوری نداشت و مانند حجمی گرد و کدر در آسمان خودنمایی میکرد.

ماگلور همچنان در همان حال ایستاده و به تنها کوه مینگریست. صدای کوبش طبل ها و گام ها از کوهستان به گوش میرسید. در میان آنان هر از گاهی نعره ی موجوداتی مهیب و غول آسا کوهستان را به لرزه می انداخت. سیل اورک ها از کوه بیرون زدند و در دره جمع شدند. تعدادشان از زندگان و اجساد اورک های دره بسی بیشتر بود. چون رودخانه های سیاهی از جای جای کوه بیرون آمده و در دره و سرازیر میشدند. سواره نظام به تاخت از جناح راست عقب نشست و با کمی فاصله از شرقی ها که با وجود تلفات بسیار هنوز پرشمار بودند منتظر ماند.

زمین به شدت شروع به لرزین دوباره کرد و دیوارهای جانب دروازه ی کوهستان فرو ریخت وهیکل های مهیب و بلند قامتی از آن بیرون آمدند. ده ها تن بودند به شکل قامت انسان اما تمام جثه شان تیره و سیاه بود. نه چشمی، نه گوشی و نه دیگر جوارحی بر بدنشان دیده نمیشد. در سکون و طمانینه گام برداشته و در میان اورک ها ایستادند و سرشان به اطراف میچرخید. تمام سربازان در خلسه ای هولناک فرورفته و با چشمانی گشاده از ترس دیوهای وحشت را مینگریستند.

گلورفیندل دوان دوان با گروهی از سربازان به جانب بیشه رسید و خود را به ماگلور رساند. در همان حال لرزشی شدید تر آغاز شد و تخته سنگ های عظیم از اطراف کوهستان فرو ریخت. کوه در حال متلاشی شدن بود. گلورفیندل بر زمین خورد، اما ماگلور همچنان ایستاده و لبخند بر لب، شمشیرش را به طرف کوه نشانه رفته بود. صدای شیپورها به هوا برخواست و دنیل دید که سواره نظام به تاخت از مهلکه گریخت. سربازان شهر سپید نیز با سرعت زیادی عقب نشینی کرده و از دره دور شدند.

گلورفیندل در برابر ماگلور ایستاد و گفت: "فرمانده.... عقب نشینی میکنیم... باید به شهر سپید بازگردیم..."

اما ماگلور با صدایی آرام و در حالیکه چشمانش به کوه دوخته شده بود گفت: "حال نوبت خود اوست گلورفیندل ... باید بیرون بیاید..."

گلورفیندل با صدایی بلندتر گفت: "ماگلـــــــور... فرصتی نیست... مقاومت بی فایده است..."

غرشی مهیب از کوهستان برخواست و صدای طنطنه ی گام هایی از کوه به گوش رسید. تازیانه به دست خارج شدند در حالیکه از پیکرشان آتش برمیخواست، چهار تن بودند. گلورفیندل با صدایی لرزان، زیر لب گفت: "بالروگ ها....."

و در پشت سرشان "او" بیرون آمد. دنیل بهت زده نگریست. اگر کسی قرار بود ارباب تاریکی باشد، همان بود. بلندتر از تمام خادمانش، پوشیده در زره ای سیاه و با سری برهنه از کوه بیرون زد و در برابر دروازه ایستاد. نور خورشید به کلی محو شد و آسمان در تاریکی رنگ پریده ای فرو رفت. چشمان سرخش از میان توده ابر تاریکی که چهره اش را در بر گرفته بود میدرخشید و اطراف را از نظر میگذراند...با تمام خوف و هراسی که برتمام سپاهیان مستولی کرده بود، شکوهمند بود و چشم ها را به خود خیره میکرد...

گلورفیندل در حالیکه نیم نگاهی به کوهستان داشت، با صدایی مملو از اضطراب به ماگلور گفت: "فرمانده... بازگرد... اینجا پایان کار نخواهد بود..."

ماگلور همچنان لبخند بر لب گفت: "سالیان دراز... فرمانده... سالیان دراز به انتظار چنین روزی نشستم. دیدار دوباره ی قاتل پدرم، کشنده ی برادرانم، نابود کننده ی دودمانم... چرا باید بازگردم..."

گلورفیندل شانه هایش را گرفت و با صدایی که التماس از آن میبارید چیزی به زبان الفی به او گفت.

ماگلور دستش را پس زد و با فریاد گفت: "بلـــــه... و امروز همینجا آن را به پایان خواهم رساند. این تقدیر نیست گلورفیندل، انتخاب من است..."

الف پا پس کشید. لشکر سیاه در حال غلیان و جوش و خروش بود و نعره هایشان تمام افق را پر کرده بود. سپاه شهر سپید حال دیگر از مهلکه دور شده و فاصله اش را هر دم با کوه بیشتر میکرد. تنها گروهی که در دیدرس دشمن بود، ماگلور و گروه کوچکی از الف های کوهستان و باقیمانده ی سربازانی بودند که بدانها ملحق شده بودند. ماگلور چشمانش درخشیدن گرفته و به تندی نفس میزد. گلورفیندل نگاهی ملتمسانه به او انداخت و در همان حال به بانگ بلند به سربازان گفت: "هر کدام از شما که میخواهد در این پیکار باقی بماند، جانش را نجات داده و به شهر سپید بگریزد... این جنگ نابرابر است..."

سربازان شهر سپید و تعداد کمی از الف ها رو به بیشه کرده و بدون درنگ به میان درختان گریختند. دنیل چشمی به ارتش سیاه و چشمی دیگر به دو فرمانده داشت. با صدایی لرزان به گلورفیندل گفت: "فرمانده... باید بگریزیم..."

ماگلورشمشیرش را پایین آورد و دستش را بر شانه ی گلورفیندل گذاشت و همچنان با لبخند گفت: "بدرود خویشاوند... اینک یک تن از دو تن بازمانده ی نولدور به ترانه ها پیوسته و در آن سوی کرانه ها در کنار دودمانش آرام خواهد گرفت. حال به شهر سپید برو و آخرین امید مردم آزاد باش..."

گلورفیندل نیز دست بر شانه اش گذاشت و بدون کلامی مدتی در چشمان او نگریست، سپس به سرعت نگاهش را دزدیده و به دنیل گفت: "با من بیا... عجله کن..."

دنیل بر جا خشکیده بود. ماگلور نگاه کوتاهی به او کرد و گفت: "فرار کن پسر ویکتور..." به دنبال آن با صدایی که با وجود هیاهوی کر کننده ی دره، چون صدای رعد در آسمان طنین انداز شد، شمشیرش را به سمت "او" گرفته و گویی جملاتی را خطاب به او فریاد زد. پس از آن دره در سکوتی مرگبار فرو رفت. گلورفیندل از پشت سر صدا زد: "دنیل... بیا..."

دنیل مردد رویش را برگرداند و در حالیکه هر از گاهی نگاهش به سمت الف ها برمیگشت نزد گلورفیندل دوید.

ماگلور نگاهی به مردانش کرد و آخرین سخنانش را با آنان بازگو کرد. الف ها سپرها را به کناری انداخته و شمشیرهایشان را یکصدا بیرون کشیدند. دنیل در حالیکه به دنبال گلورفیندل میدوید، صدای فریاد الف ها را شنید که دور و دورتر میشد. توان گریختن نداشت. بدون آنکه چیزی به گلورفیندل بگوید، بر جای ماند و پس از مدتی بازگشت و از بیشه خارج شد و دزدانه از پشت تخته سنگی نبرد الف ها را نظاره کرد.

چیزی قریب به ششصد تن بودند که برق آسا و مهلک در میان ارتش سیاه افتادند. در کنار یکدیگر حلقه زده و به سان نوری درخشنده در تاریکی، امواج خصم را میشکافتند و راهشان را به سوی "او" میگشودند هیکل های مهیب و سیاه، آرام آرام بدانها نزدیک شدند و دنیل میدید که با کوچکترین تماس جنگاوران با آنان، رنگ چهره شان به تاریکی و سیاهی گراییده و بر زمین می افتادند. اما هیچکدام از الف ها فرار نکردند. ماگلور در میان آنان به مانند رب النوعی می نمود که با وجود زره و جنگ افزار تیره ای که به تن کرده بود، نوری از او ساطع میشد. حلقه ی جنگاوران کوچک و کوچک تر و چشمان دنیل از دیدن سلحشوری او خیس و خیس تر میشد. دلش میخواست به یاری اش بشتابد اما میدانست که آنجا جای او نبود. اورک ها و گرگ ها به مانند موجودات گرسنه ای که بر خوان نعمتی فرود آمده باشند، جنگاوران را به خاک و خون کشیده و میدریدند. هیکل سیاه یکی از سربازان را از زمین برداشت. ماگلور یکی از تیغهایش را حواله ی گردنش کرد، اما تیغ در وی فرو رفت و هیچ گزندی به او نرساند و پیکر بیجان و کبود سرباز را بر زمین کوبید.

سربازان همه از میان رفتند و ماگلور یکه و تنها در میان سپاه ایستاد. اورک ها و دیوهای سیاه از برابر او کنار رفتند و ماگلور در حالی که جراحات بسیاری برداشته بود، شمشیرش را به طرف آنان گرفت و دور خود چرخید. راه باز شد و "او" با کوبش گام هایش به طرف الف به راه افتاد. ماگلور در حالیکه ناباورانه او را مینگریست، به شمشیرش تکیه داد و به زانو درآمد. نزدیک و نزدیک تر شد و قداره ای بلند و تاریک در دستانش شکل گرفت. ماگلور برخواست و تلو تلو خوران چند گام به عقب رفت. قداره با صدایی مهیبی فرود آمد، ماگلور جستی زده و به کناری پرید و گرد و خاک برخورد قداره به آسمان برخواست. ضربتی دیگر و ضربتی دیگر و ماگلور همچنان خسته و زخمی، آخرین توانش را به پاهایش داده و از برابر او میگریخت. اما دیگر توانی نداشت. خسته و زخمی شده و زره بر تنش پاره پاره گشته بود. اینبار قداره به پرواز درآمد، پهلوی ماگلور را شکافت و مسافتی بلند و زیاد او را به عقب پرتاب کرد. الف باز هم با تنی لرزان از زمین کنده شد و بر زانو نشست. هیبت تاریک به طرفش آمد تا ضربت آخر را وارد کند اما الف... به پا خواست و با فریادی بلند شمشیرش را چون صاعقه به طرفش پرتاب کرد. تیغ بر شانه نشست و دودی سیاه از محل اصابت برخواست. به دنبالش چنان نعره ای از "او" به آسمان رفت که دنیل احساس کرد گوشهایش از شنیدن بازماند. نعره فروکش کرد و به تدریج صدای ماگلور که با پرتاب تیغ همچنان بی وقفه فریاد میکشید شنیده میشد.

خداوند تاریکی صفیرکشان هجوم آورد و قداره را بی امان در سینه ی ماگلور فرو کرد، به هوا بلندش کرده و در آسمان تاب داد... فریاد ماگلور همچنان شنیده میشد تا اینکه او را با شدتی تمام برزمین کوبید... جسمش در هم شکست و فریادش برای همیشه خاموش شد...

دنیل پشت تخته سنگ، بهت زده و با چشمانی اشک آلود به جنازه ی ماگلور که زیر پای اورک ها و گرگ ها لگدمال میشد خیره شده بود و به هیچ وجه به پیشروی ارتش سیاه که هر دم به بیشه و به جایی که او در آن پنهان شده بود وقعی نمی نهاد. اما در همین اثنا دستی از پشت او را گرفت و به دنبال خود به درون بیشه کشاند. به محض اینکه از دیدرس اورک ها خارج شدند، گلورفیندل خشمگین به او گفت: "برخیز ... باید خود را به تنگه برسانیم... البته به شرط اینکه زنده از بیشه خارج شویم..." و با گفتن این حرف به سرعت از میان درختان به طرف غرب شروع به دویدن کرد. دنیل کمی اطراف را از نظر گذراند و به دنبالش به راه افتاد. هنوز آخرین لحظات زندگی و پیکار ماگلور در برابر چشمانش مجسم میشد و غمی سنگین بر دلش می نشست. گفته های ماگلور به حقیقت پیوسته بود. ارتش شکست سنگینی خورده و عقب نشینی کرده بود. قلبش از تصور اینکه شهر سپید ویرانی کشیده و سرنوشت شوم رقم خواهد خورد به در آمد.

هیاهوی اورک ها از پشت سرشان به گوش میرسید. دنیل در حال دویدن به گلورفیندل گفت: "فرمانده... وارد بیشه شده اند..."

گلورفیندل نفس زنان گفت: "سریعتر بیا... ویرانی دامنگیر همه جا خواهد شد. از بیشه گرفته تا کوهستان باستانی را تصرف خواهند کرد. هر جایی که مردمان آزاد مقاومت کنند..."

دنیل شتاب بیشتری به گام هایش داد و سعی کرد از الف عقب نیوفتند. صدای برافتادن درختان و شکستن شاخه ها با هیاهو و جنجال فراوان از پشت سرشان به گوش میرسید و دم به دم نزدیکتر میشد. دو تن بدون آنکه لحظه ای به پشت سر بنگرند می دویدند. درختان در تاریکی منحوسی که بر جنگل سایه انداخته بود، سحرآمیز و هولناک به نظر میرسیدند. دنیل احساس میکرد که در دوردست در میان درختان، اشباحی را میبیند که از لابلای شاخه ها و تنه ی درختان به سرعت در تکاپو هستند. چشمانش را باریک تر کرد تا بهتر ببیند و همین سرعتش را کمتر کرد. صدای گلورفیندل او را به خود آورد: "سریعتر... نزدیک میشوند..."

و این عین حقیقت بود. صدای کوبش گام ها از پشت سرشان به وضوح شنیده میشد. دنیل دیگر توان ادامه دادن نداشت و پاهایش به فرمان او نبودند. گلورفیندل دور و دورتر میشد که دنیل صدا زد: "فرمانده..." پایش به ریشه ی برآمده ی درختی گرفت و نقش زمین شد. گلورفیندل هراسان او را دید و به سرعت به طرف او دوید. اما کوبش گام ها از میان درختان نزدیک و نزدیکتر شدند و نعره زنان به سمت آنان هجوم آوردند. گلورفیندل با فریادی شمشیرش را از نیام بیرون کشید و حمله کرد. اما مهاجمین بر جای ایستادند و در حالیکه با سرگشتگی اطراف را نگاه میکردند دور خود چرخیدند. گلورفیندل علیرغم تحیرش دنیل را بلند کرد و چند گام از آنان دور شده و به حالت دفاعی نیزه و شمشیرهایشان را به طرف آنان گرفتند. دنیل با صدایی لرزان پرسید: "چه شده است؟"

گلورفیندل هیچ نگفت. اورک های غول پیکر فریاد هایی از روی استیصال میکشیدند و نومیدانه گرزهایشان را در هوا پرتاب میکردند. در برابر چشمان حیرت زده ی فراریان، شاخه های درختان از اطراف به طرف آنان فرود آمدند و مانند دست ها و پنجه هایی قدرمند مهاجمان را در میان گرفتند. نعره ی خفه گونی از آنان برخواست و در پی آن، صدای در هم شکستن استخوان های آنان به گوش رسید و کمی بعد، درختان لاشه های بی شکل آنان را بر زمین رها کردند. گلورفیندل حیرت زده و با تردید گفت: "بیا... باید بگریزیم..."

دنیل در حالیکه به لاشه ها خیره شده بود پرسید: "آنها چه بودند فرمانده؟"

الف پاسخ داد: "نمیدانم... اما هر چه که بود بسیار به هنگام به کمکمان آمد. داستان درختان را شنیده بودم، گمان میکردم مدت هاست که به خاموشی فرو رفته اند. حال بیا..."

به عقب برگشتند و بر جا خشکشان زد. پیرمردی عصا به دست در برابرشان ایستاده بود. ریش بلند، چشمانی که برقی سبز درآنان میدرخشید، و جامه ای که به سان چشمانش سبز رنگ و بلند بود، آنچنان که مسافتی کوتاه به دنبالش کشیده شده بود. ظاهر هولناکی داشت و بدون آنکه کلامی بگوید به طرفشان آمد. گلورفیندل بی اختیار شمشیرش را به طرفش گرفت و از برابرش کنار رفت. اما مرد پیر توجهی به او نمیکرد. کمی دورتر از آنان ایستاد و عصایش را سه بار بر زمین کوبید. احساس کردند که صدا تا اعماق جنگل پراکنده شد. در میان صدای نعره های اورک ها و زوزه های گرگ ها که دوباره به گوش میرسید، ریشه های درختان از جا کنده شد و پیکرهای سترگ و پر از شاخ و برگشان، به سان موجوداتی جاندار درآمده و در کنار پیرمرد ایستادند.

صدای اورک ها و موجودات پلید ارتش سیاه در تمام جنگل پراکنده شده بود. پیرمرد از بالای شانه چشمان مخوفش را به آنان دوخت و با صدایی که گویی ترنم بیشه زارهای جهان در آن متجلی بود گفت: "بگریزید..." و با سخن او سیل پرندگان از میان شاخه ها، آهوان با خیزهای بلند از میان درختان و هر جنبنده ای که در بیشه بود به طرف کوهستان و غرب پا به گریز نهادند. گلورفیندل و دنیل مبهوت به رخدادهای پیرامونشان مینگریستند. در میان هیاهوی فرار حیوانات، دو تن صدای پیرمرد را شنیدند که گفت: "تقدیر موجودات این جهان به فرجام خود نزدیک میشود... بگریزید و کورسوی امید را پر فروغ کنید..."

گلورفیندل با صدایی آهسته به دنیل گفت: "بیا... عجله کن..." به طرف کوهستان برگشته و قصد فرار داشتند که شاخه های درختان فرود آمده و آنان را بر سر دست گرفته و با سرعتی حیرت آور از فراز بیشه، از درختی بر درخت دیگر نهاده و به طرف کوهستان هدایتشان کردند. صدای غرش های مهیبی در جنگل پیچیده بود و دنیل میدید که درختان در جنب و جوشی هراس آور به این سو و آن سو کشیده میشوند. نعره های اورک ها که در حال هلاک شدن زیر شاخه ها و تنه های درختان بودند به گوش میرسید و هر چقدر که به جانب غرب میرفتند صداها خفه تر و مبهمتر میشد. پس از مدتی نه چندان طولانی، کوهستان در پس ابرهای تاریک و تیره ای که آن را در بر گرفته بود نمایان شد. تا منتها الیه جنوبی کوهستان پیش رفته بودند و در هنگامی که دامنه های سنگلاخی کوهستان در زیرپاهایشان به چشم خورد، به نرمی بر زمین فرود آمدند. گلورفیندل اطراف را از نظر گذراند و به دنیل گفت: "باید عجله کرده و خود را به ارتش سپید برسانیم. گمان نمیکنم هنوز از تنگه عبور کرده باشند."

دو تن به سرعت از حاشیه ی جنگل به طرف جنوب دویدند. دنیل در حین دویدن پرسید: "او که بود فرمانده؟"

گلورفیندل نفس زنان گفت: "نمیدانم. اما اگر همانی باشد که حدس میزنم، پایان تلخ نزدیک است. او از زمان جنگ بزرگ در این سرزمین مانده است. در افسانه ها گفته شده که یکی از پنج تنی که از آن سوی دریا به یاری مردمان آزاد آمدند تا نبرد بزرگ فرجامین در این سرزمین مانده و ناجی موجودات دیگر خواهد شد. گفته شده است که ظهور او طلیعه ی شکست بزرگ است..."

دنیل پرسید: "چگونه تا کنون او را هیچ کس ندیده است؟"

گلورفیندل گفت: "او روح جنگل است... و از آن زمان مراقب و پشتیبان موجوداتی است که جز مردمان آزاد در این سرزمین می زیند..."

دنیل با درماندگی زیر لب گفت: "در افسانه ها سخنی از امید به پیروزی ندیده ام..."

گلورفیندل نگاهی به او کرد و گفت: "امید را خود تو باید بیافرینی..."

کلامش هنوز به اتمام نرسیده بود که صدای فریاد بلند و گوشخراشی بر آسمان طنین انداز شد، آنچنان که گویی تمام افق به لرزه درآمد.

دو تن در حین دویدن به یکدیگر نگریستند. گلورفیندل فریاد زد: "عجله کن... سریعتر..."

صدای انفجارهایی از آن سوی بیشه به گوش رسید و روشنایی پریده رنگی از میان مه تاریکی که بیشه را پوشانده بود به چشم خورد. روشنایی نزدیک و نزدیک تر شد و همزمان با آن صدای جرقه های آتش زبانه کشیدن لهیب سوزنده ی آن به گوش رسید. چشمانشان به بیشه ها بود که شراره های آتش را از میان شاخ و برگ و تنه ی درختان تشخیص دادند که با سرعت زیادی چون سیلی سرخ رنگ و درخشان به طرفشان می آمد.

گلورفیندل فریاد زد: "از جنگل دور شو... به طرف دامنه ها..."

دو تن به سختی با چنگ زدن به سنگلاخ ها تا می توانستند از بیشه فاصله گرفتند و در همین اثنا آتش از حاشیه ی بیشه بیرون زد و با شدت هر آنچه سوختنی و رستنی بود را در بر گرفت. دو تن در حالیکه چهره شان را در پناه دستانشان گرفته بودند به بیشه ی سوزان خیره شدند. جنگل بزرگ و باستانی در یک چشم به هم زدن در آتشی پلید میسوخت و به خاکستر تبدیل میشد. دنیل میدید که نورهایی آبی رنگ از میان شعله های بلند و مهیبی که به آسمان میرفت، پدیدار شده و مدتی را بر فراز جنگل سوزان معلق میماند، سپس به آرامی محو شده و دود و جرقه جای آن را میگرفت.

گلورفیندل با چهره ای پریده رنگ و صدایی لرزان به دنیل گفت: "برویم... باید به تنگه برسیم."

دنیل در حالی که بهت زده به جنگل مینگریست، چند گام آهسته و سپس دوان به دنبالش به راه افتاد. مدتی در حاشیه ی سنگلاخ طی مسیر کردند تا اینکه به تدریج بیشه ی سوزان از آنان فاصله گرفت و به طرف شرق کشیده شد. به تنگه نزدیک میشدند. گلورفیندل از سنگلاخ پایین کشید و کمی به شرق متمایل شد. اطراف را از نظر گذراند و به نقطه ای در تنگه خیره شد. به دنیل گفت: "بیا. سربازان در حال عبور از تنگه هستند. باید بدانها برسیم." و با سرعت زیادی دویدند. کم کم آیزنگارد در برابرشان در جانب راست از پشت تخته سنگ های کوهستان نمایان میشد. در کوره راهی قرار گرفتند تا بدون دیده شدن از تنگه عبور کنند. مدت زیادی نگذشته بود که در پایین دست مسیر، عباری از دور نمایان شد. دنیل گفت: فرمانده.. چیزی میبینم..."

گلورفیندل ایستاد و نگاه کرد. پس از کمی خیره شدن لبخندی بر لبانش نشست و گفت: "سواره نظام است. باید ما را ببینند."

دنیل که از فرط خستگی توان ایستادن نداشت، از کوره راه خارج شده و به طرف پایین سرازیر شد. صدای اسبان نزدیک و نزدیکتر میشد. دنیل درست به هنگام از میان بوته ها خارج شد و در مسیرشان قرار گرفت. پس از چندی سواران از پیچ مسیر نمایان شدند و با دیدن دنیل مهار اسب را کشیده و ایستادند. گلورفیندل نیز خود را به آنان رساند.

یکی از سواران از اسب پیاده شد و دوان دوان به طرفشان آمد. کلاهخودش را برداشت و دنیل از دیدن او لبخندی زد. ایلین بود. با صدای بلند گفت: "فرمانده، دنیل... همگی گمان میکردیم که شما کشته شدید..."

گلورفیندل نفس زنان گفت: "نه کاپیتان، زنده ایم اما بسیار خسته. ارتش به شهر سپید رسیده است؟"

ایلین در کنار دنیل ایستاد و چهره اش در هم رفت. گفت: "آنچه از ارتش باقی مانده بود به دیوار اول رسیده است. پس از عقب نشینی، مخلوقات سیاهی که در دره دیدیم تا مسافت زیادی سربازان را قلع و قمع کرده و از بین بردند. تعداد زیادی از فرماندهان کشته شده اند. دارن در عقبه ی سپاه هنگامی که دسته ی خودش را از مهلکه نجات میداد به ضرب تیری در سرش کشته شد، همینطور هارادال، تئورادون و بسیاری دیگر..."

گلورفیندل سخنش را برید و گفت: "فرمانروا؟"

ایلین سری تکان داد و گفت: "نه او با سپاه است. اما به شدت زخمی شده است. قبل از اینکه از هوش برود در خصوص شما به من گفت و اصرار کرد که شما را یافته و به شهر بازگردانم. به من گفت آخرین بار شما را در جناح بیشه و پیاده دیده است." نگاه کوتاهی به دنیل کرد و گفت: "فرمانده ماگلور...؟

دنیل سر به زیر افکند و چیزی نگفت. ایلین به گلورفیندل نگاه کرد و الف گفت: "تصمیم خودش بود. اصرار کردم که بگریزد اما او چنین نخواست."

ایلین کمی به کوهستان نگاه کرد و گفت: "باید به شهر سپید برسیم." با صدایی بلند دو اسب فرا خواند و عنانشان را به دست دو تن داد. سپس بر اسب نشست و با صدای بلندی فرمان حرکت داد. دنیل در کنار او میتاخت و احساس خستگی زیادی میکرد. به سرعت از تنگه عبور کرده و وارد بیشه های برابر دیوار شدند. کم کم دیوار از روبرو نمایان شد و سواران به دروازه ی جنوبی رسیدند.

شبی ظلمانی و شوم بر همه جا سایه افکنده بود. سربازان در گوشه و کنار محوطه ی قلعه پراکنده شده بودند. اندک تعدادی کماندار بر روی دیوارها ایستاده و با چهره های گرفته به سمت کوهستان نگاه میکردند. شمار کشتگان بسیار زیاد بود، حتی اجساد آنان نیز به شهر نرسیده بود. برخی از سربازان به انتظار خبری شوم بودند که به همه چیز خاتمه ذهد. تاب مقاومت و جنگیدن را نداشتند. تنها آناران بود که همچنان با ظاهری استوار در حالی که چوبی به زیر بغل گرفته بود در اطراف قلعه و روی دیوار راه میرفت، مدام قاصدانی را به شهر سپید و در طول دیوار روانه میکرد و همواره دستوراتی میداد. اما به وضوح میشد ترس را در نگاه او نیز تشخیص داد.

در محوطه ی پشت قلعه، کمی دورتر از گورپشته ی پدربزرگ چند تن دور آتشی رنگ باخته نشسته بودند. چند سرباز سواره نظام، ایلین، دنیل و گلورفیندل که مهیای رفتن به کرانه های غربی بود. در سکوت غذای میخوردند و یا با چشمانی گشاده حوادث آن روز را در ذهن خود مرور میکردند.

ایلین که دیگر نشانی از رفتار سرخوشانه در او دیده نمیشد به دنیل گفت: "او بیشه ی بزرگ را به آتش کشید. در تمام عمرم چنین چیزی ندیده بودم. درختان آتش گرفته به عمق سپاه دشمن فرو میرفتند و پس از مدتی تقلا کردن بر زمین می افتادند. مانند دوزخی بود که به حرکت درآمده باشد."

دنیل به چشمان او نگاه کرد و گفت: "او را دیدیم، مردی که آنان را برانگیخت و به حرکت واداشت. فرمانده به من گفت که او کیست. من نیز چون تو باور نمیکردم."

ایلین نفس بلندی کشید و گفت: "افسانه ها به حقیقت می پیوندند. در لحظاتی از جنگ گمان میکردم که پیروزی از آن ماست... به یکباره اوضاع دگرگون شد..."

دنیل سکوت کرد. ناگاه نگاهش با گورپشته ی پدربزرگ تلاقی کرد و یادآوری تلاش و سختی هایی که او کشیده بود آتشی را در دلش شعله ور کرد. از گلورفیندل پرسید: "فرمانده. بر آن پاره چوب بر روی گورپشته چه نوشته است؟"

الف زین اسب را محکم کرد و به طرف تل خاک رفت. چیزی به زبان الفی خواند و به دنبالش چنین گفت: "اینجا یک الف آرمیده است..."

دنیل اشک در چشمانش حلقه زد و سر به زیر افکند...

در حالیکه بغض راه گلویش را بسته بود، از جا برخواست و به طرف گورپشته رفت. به چوب پاره خیره شده بود و سعی میکرد کلمات آن را به خاطر بسپارد. در درونش تلاطمی بر پا بود. باور نمیکرد که همه چیز بدین سان خاتمه می یافت. اینچنین تلخ و شوم. هنوز ندایی در درونش او را به تلاش و مقاومت میخواند. به آن ندا ایمان اورده بود اما هنوز نمیدانست که چه باید بکند. هنوز انتخاب نکرده بود و هنوز همه چیز در آینده برایش مبهم و تاریک بود.

گلورفیندل بر اسبش نشست و به دنیل گفت: "به زودی باز خواهم گشت. در اطراف دیوار بمانید و پراکنده نشوید. هنوز نمیدانیم ارتش سیاه به دیوار حمله خواهد کرد یا نه." و با شتاب در طرف غرب دور شد.

صدای سم اسبش به تدریج دور شد و سکوت برقرار گشت. "دنیل..." صدای ایلین را شنید. به طرفش نگاه کرد. دختر از جا برخواست و به نزد او آمد. در حالیکه به گورپشته نگاه میکرد با لحنی نگران گفت: "گمان میکنم به این باور رسیده ای که کاری از ما ساخته نیست، همینطور است؟"

دنیل نفس بلندی کشید، سرش را بالا گرفت و گفت: "البته که نه. من به پایان خوش هنوز ایمان دارم. هنوز زنده ایم و شهر سپید هنوز سقوط نکرده است. این بدین معناست که ما هنوز حق انتخاب داریم. باید از شهر دفاع کنیم."

دختر لبخندی از سر آسودگی زد و گفت: "تا زمانی که تو اینچنین سخن میگویی امید در دلم زنده می ماند."

دنیل به طرفش برگشت و در چشمان او خیره شد. پس از لختی گفت: "چرا اینچنین به من باور داری؟ چه چیز باعث میشود فکر کنی که توان انجام کاری در من هست؟"

دختر سکوت کرد و چیزی نگفت. همچنان به گورپشته خیره مانده بود و انعکاس نور کم سوی آتش بر چهره اش به او حالتی مرموز و در عین حال دلنشین داده بود. دنیل دوباره گفت: "کاپیتان؟"

دختر با صدایی گرفته گفت: "نام من ایلین است..."

قلب دنیل به تپش افتاد و آب دهانش را فرو برد. دختر نگاهش را به چشمان او دوخت و بدانها خیره شد. دنیل احساس کرد که در برابر خورشیدی تابان قرار گرفته است که حرارت و نورش تمام زیر و بم وجودش را در معرض دید قرار داده است. دختر در حالیکه به چشمان دنیل خیره شده بود گفت: "چون...." و کلامش را فرو خورد. دنیل تاب نگاهش را نیاورده و به گورپشته خیره شد. ایلین نیز به آنجا خیره شد و گفت: "چون سرباز دلیری هستی و تا جایی که میتوانی..."

صدای گام های شتابان سربازی از دور به گوش رسید. دنیل و ایلین به او خیره شدند. سرباز از تاریکی به کنار آتش رسید و ایلین با تعجب گفت: "آرمانیل..! اینجا چه میکنی؟"

سرباز در کنار آتش ایستاد، خم شد و دستانش را بر زانوانش گذاشت. به تندی نفس میزد، عرق بر چهره اش نشسته و رنگ به رخسار نداشت. سربازانی که کنار آتش نشسته بودند برخواسته و با نگرانی او را نگاه کردند. ایلین به طرفش دوید و گفت: "مگر با پدرم به مقر فرماندهی نرفته بودید؟"

سرباز لختی آسود و سرش را بالا گرفت. با صدایی که ترس و اضطراب از آن میبارید گفت: "کاپیتان..."

ایلین شانه هایش را گرفت و به آرامی گفت: "چه شده است؟"

سرباز بریده بیرده گفت: "فوج بزرگی از شرقی ها به فرماندهی و سرزمین ما حمله کردند.... شبانگاه بود و غافلگیر شدیم.... نمیدانیم چگونه از دیوار عبور کردند... فرصت صف آرایی و دفاع نداشتیم.... بسیاری از سربازان کشته شدند..."

دنیل هراسان به آنان نزدیک شد. ایلین با صدایی لرزان پرسید: "پدرم...؟"

سرباز هیچ نگفت و به چشمان او خیره شد. دنیل از پشت به ایلین نزدیک شد. دختر در حالیکه دستانش بر شانه ی سرباز باقی مانده سرش را به زیر افکنده و با چشمانی گشاده به زمین خیره شده بود. به تندی نفس میزد که با ضجه های خفیفی همراه بود. هیچ یک از سربازان به او نزدیک نمیشد. اما دنیل به طرفش رفت و گفت: "کاپیتان..."

دختر که گویی دچار جنون گشته بود به سرباز گفت: "چند تن گریختید؟"

سرباز به دیگران نگاهی کرد و با مکثی کوتاه گفت: "نمیدانم کاپیتان... نزدیک به هزار و پانصد تن..."

ایلین به آتش خیره شد. چهره اش خوفناک بود و چشمانش درخشیدن گرفته بود. با صدایی جنون آمیز گفت: "سربازان را جمع کنید. به سمت فرماندهی میتازیم."

دنیل که گویی تصمیم دختر را حدس زده بود بلافاصله گفت: "نه کاپیتان... عاقلانه نیست. باید تمام نیروها در دروازه ی جنوبی باقی بمانند."

دختر وحشیانه در حالیکه صدایش از بغض میلرزید گفت: "عاقلــــانه؟ عاقلــــانه.... اینجا منتظر مرگ بمانم و بگذارم آن پست فطرت های رذل در سرزمینم آزادانه جولان دهند و میراث پدرانم را با لوث وجودشان آلوده سازند...؟ تو این را از من میخواهی؟ نه... نــــــه.... من چنین نخواهم کرد. سواران شهر سپید زیر بار این خفت نخواهند رفت. اینطور نیست..؟ (سربازان با سردرگمی سخنانش را تایید کردند) همگی ما خواهیم مرد. چنین باد... اما من اینجا نخواهم مرد. بزدلانه در حال دفاع از دیواری متزلزل و شهری متزلزل تر از آن... در سرزمینم خواهم مرد و در حال حمله... در حال حمله و جنگ ..."

کلامش با گریه بریده شد و بر زمین افتاد. سربازان پریشان به او مینگریستند. دل دنیل از دیدن او به درد آمده بود. به آرامی به او نزدیک شد و کنارش بر زمین نشست. لختی دختر را به حال خود گذاشت. کمی بعد از شدت گریه ی دختر کاسته و ناله های خفیفی جای آن را گرفت. دنیل به آرامی دستش را بر شانه اش گذاشت و گفت: "کاپیتان..."

ایلین به سرعت برخواست و ایستاد. نگاهی به سربازان و سپس به دنیل کرد. پس از کمی سکون در حالی که صدایش گویی از خشم دورگه شده بود گفت: "با من بیا... با من به آنان بتاز. آنان را از سرزمینمان بیرون رانده و به اینجا بازخواهیم گشت.."

دنیل ایستاد و بهت زده گفت: "کاپیتان. این کار شدنی نیست. آنان اکنون تمام قلمرو جنوبی را تصرف کرده اند. خود را به هلاکت خواهید داد..."

ایلین که گویی تمام آنچه از او انتظاز داشت به یکباره فروریخته و رنگ ببازد، چهره اش به سردی گرایید. کمی در سکوت با چشمانی کم فروغ او را نگاه کرد و با لحنی خشک گفت: "هلاک خواهیم شد..."

دنیل گامی به سمت او برداشت و گفت: "کاپیتان. اندکی تأمل کن. تو دلاورانه بر آنان خواهی تاخت و آنان با قساوت تمام شما را تار و مار خواهند کرد. بدون آنکه کوچکترین تاثیری بر این جنگ گذاشته باشید. سلحشوریتان به هیچ نخواهد ارزید..."

دختر ناباورانه او را نگاه میکرد. گویی انتظار سخنانی جز این را داشت. سری به نشانه ی گوش ندادن تکان داد و به سربازان گفت: "اسب ها را آماده کنید. تا دقایقی دیگر به شما ملحق خواهم شد." سربازان تعظیمی کرده و به سرعت به طرف محوطه ی قلعه حرکت کردند.

ایلین به دنیل نزدیکتر شد چهره اش را در برابر چهره ی او گرفت. از نزدیک مدتی به چشمان او خیره شد. سپس گفت: "به من بگو... می ترسی؟"

دنیل بهت زده گفت: "نه... من ترسی ندارم."

ایلین گفت: "پس بدان که درخواست من برای ملحق شدن به ما به عنوان کاپیتان یا فرمانده ی تو نبود..."

ضربان قلب دنیل شدت گرفت. در سکوت به چشمان زیبا و مسحور کننده ی ایلین خیره شده بود. پس از تقلای بسیار، با صدایی گرفته گفت: "کاپیتان... من...."

ایلین لبخندی زد و از او دور شد. سپس گفت: "من وارث فرماندهی پدرم هستم و اختیار هدایت سربازان پدرم اکنون با من است. شاید شما دفاع را به هجوم ترجیح دهید. اما مردان پدرم در برابر ریختن خون فرمانده شان سکوت نخواهند کرد. حال بمان و وفاداریشان را نظاره کن..."

و به سرعت به طرف محوطه ی قلعه دوید. دنیل از پشت سر او را صدا زد: "کاپیتان... صبر کنید..."ایلین خنده ای از روی تمسخر زد و در سایه های شب پنهان شد.

دنیل مستاصل شده بود. مسیر کوتاهی را به چپ و راست پیوسته طی میکرد و هر از گاهی نگاهی به گورپشته ی پدربزرگ می انداخت. مردد مانده بود و پیوسته دستش را در موهایش فرو میبرد. خود را در میانه ی فشار احساس و خردش تصور میکرد و نمیدانست چه باید بکند. نگاهی به آسمان انداخت. آسمان تیره و تار بود و ابرهایی شوم به سرعت با وزش باد به طرف غرب در حرکت بودند. چشمانش را بست و بدون آنکه لحظه ای به چیزی بیندیشد به دنبال ایلین دوید. اگر این همان انتخابی بود که بانوی الف از آن سخن گفته بود، انتخابی حماقت بار بود. اما برای یک بار هم که شده، بر آن بود که تصمیم خود را بگیرد. برخواسته از قلبش و میل پنهان درونی اش. با خردی سطحی و توجیه گرانه به خود می قبولاند که اگر با شرایط خطرناکی مواجه گردند، به هر نحو که شده خواهند گریخت؛ و با این تصور خود را به خیل سواران رساند که کمی دورتر از قلعه ی جنوبی تجمع کرده بودند.

سربازان نگهبان دیوار در سکوت در اطراف آنان ایستاده و با اضطراب نظاره گرشان بودند. دنیل خود را به یکی از آنان رساند و به او گفت: "به فرمانروا پیغام دهید که سواره نظام در حال تاختن به مقرشان در جنوب است." سرباز سری تکان داد و به طرف دروازه دوید. دنیل به خیل سواران نزدیک شد و با تعجب به سازوبرگشان نگریست. جهاز فلزی صیقلی و درخشانی حمایل گردن اسبان کرده بودند که تمام سینه ی آنان را پوشانده بود. بر سطح آنها نیزه های بلند و مخوفی به طول یک دست انسان تعبیه شده بود که دیدنشان هراس بر دل می افکند. دنیل لجام اسبی را که در گوشه ای نزدیک در ورودی قلعه ی فرماندهی بسته شده بود باز کرد و سوار آن شده و خود را در میان سواران جا داد. برخی از آنان با لبخند به کناری رفته و او را در میانشان پذیرفتند.

سکوتی غم انگیز بر محوطه سایه افکنده بود. سواران نگاهشان به سربازانی که در اطرافشان ایستاده بودند خیره شده و سخنانی در بین آنان رد و بدل میشد. برای برخی از نگهبانان دشوار بود که بی مثال ترین سواره نظام سرزمین میانه اینچنین کم تعداد و مردد به جنگ میروند. اما هیچ کس آنان را از رفتن منصرف نمیکرد. عشق به سرزمین و فرمانده شان برای تمام مردم شهر سپید شناخته شده و قابل احترام بود. با به یغما رفتن سرزمین و کشته شدن امیر فارامیرن، جنونی بر آنان مستولی گشته بود که برای هر کاری مهیاشان میکرد که کمترین آن کشته شدن در راه سرزمینشان بود.

شیپور سواره نظام به صدا درآمد و به راه افتادند. سربازان نگهبان با فریادهایی بغض آلود بدرقه شان کردند. دنیل تا آخرین دقایق به پشت سر مینگریست تا فرمانروا را ببیند، بلکه مانع رفتن سواران شود، اما نشانی از آناران ندید.

سواران به سرعت در سکوت تاخته و در امتداد دیوار به پیش میرفتند و پس از چندی از دیوار فاصله گرفته و به جانب غرب متمایل شده و ساعاتی را در همان مسیر ادامه دادند. دنیل خود را از صفوف میانی جلو کشیده و به سواران پیشتاز رساند. نگاهش به دختر خیره مانده بود و به طریقی سعی میکرد او را از حضورش آگاه کند. اما در مدت کوتاهی ایلین خود به عقب برگشت تا چیزی به سواران بگوید که نگاهش به دنیل افتاد. کمی با ناباوری او را نگاه کرد و لبخندی بر لب نشاند. کم کم به کناری رفت و دنیل در میان صفوف آنان جای گرفت. ایلین همچنان با لبخند او را نگاه میکرد. دنیل به آرامی گفت: "کاپیتان. بهتر است شما در میانه ی گروه حرکت کنید، اینطور نیست؟"

ایلین خنده ای کرد و بر رکاب اسب بلند شد و با صدایی بلند گفت: "شنیدید؟ او به من گفت که در میانه ی سپاه حرکت کنم..."

سواران خنده ی بلندی کردند. در پیش رو کورسوی آتش هایی دیده میشد. یکی از سواران به ایلین گفت: "کاپیتان اردوگاهشان نزدیک است."

ایلین گفت: "چند تن به اطراف رفته و مراقب قراولانشان باشند. باید غافلگیرشان کنیم." چند سوار از صف جدا شده و در جانب چپ و راست دور شدند. ایلین همچنانکه ایستاده اسب میراند با فریاد گفت: "از کودکی در میان شما بزرگ شده ام... چه کسی در خاطرش مانده است؟"

سواری از پشت سر پاسخ داد: "من کاپیتان... بارها به خاطر شیطنت های شما از طرف فرمانده مورد شماتت قرار گرفتم..."

سربازان با صدایی بلند خندیدند. دنیل حیرت زده به آنان گوش میداد و نگاهش را به پیش رو و اردوگاه شرقی ها دوخته بود که دم به دم نزدیکتر میشدند. ایلین خنده ی کوتاهی کرده و ادامه داد: "بله ریوان... به خاطر دارم. و امشب از تو عذرخواهی میکنم. شاید فرصت دیگری نباشد..." سربازان سکوت کردند. صدای شیهه ی اسبی به گوش رسید. ایلین با صدایی بلندتر ادامه داد: "اما آنانی که از کودکی مرا دیده اند، به خاطر دارند که من از نبرد ترسیده باشم؟ به خاطر دارند که در تاختن به دشمن تعلل کنم...؟" سواران نیزه هایشان را سه بار بر سپرها کوبیدند. اردوگاه کاملا در دیدرس بود و دنیل میتوانست شرقی ها را ببیند.

ایلین فریاد زد: "من همان هستم، ایلین، دختر فارامیرن... و بدانید که من تمام زنان و کودکان شرق را به عزای همسران و پدرانشان خواهم نشاند... کدامین شما مرا یاری خواهد کرد...؟"

آنچان فریادی از سواران برخواست که گویی به جای هزار و پانصد تن، پانزده هزار تن فریاد کشیدند. دنیل دندانهایش را بر هم فشرد و به پیش تاخت. اردوگاه شرقی ها کاملا غافلگیر شده و سواران چون طوفانی مرگبار بر آنان فرود آمدند....

شرقی ها غافلگیر شده بودند. سواره نظام مانند رودی آهنین از میان سربازانی که سراسیمه و آشفته به این سو و آن سو میدویدند عبور کرده و شکارشان میکردند. شیپورهای شرقی ها در اطراف اردوگاه به صدا درآمده و سربازانشان از اطراف به طرف فرماندهانشان میدویدند تا صفوف خود را تشکیل دهند. اما در همین اثنا نیز سواره نظام شهر سپید با فریادهای بی امان و پرتاب نیزه و تیرباران آنها عده ی زیادی را به خاک و خون کشیده بودند.

سربازی از پیشاهنگان فریاد زد: "از میانشان خارج شوید. به آن سوی اردوگاه میرویم."

سواران با سرعت زیادی در حالیکه آخرین نفرات دشمن را که در دسترسشان بود به هلاکت میرساندند، از اردوگاه خارج شدند و مستقیم به پیش رفتند. شرقی ها پس از نابودی فرماندهی سواران شهر سپید کمی اینسوتر به طرف قلعه ی جنوبی اردو زده بودند. ایلین قصد داشت تا پس از به سامان کردن گروه کوجکش دوباره بر آنان بتازد که روشنایی رنگ پریده ی آتشی که از پشت تپه ها به چشم میخورد نظرش را به خود جلب کرد. کمی ایستاد و نگاه کرد و سپس با سرعت به طرف تپه ها تاخت. چند سوار فریاد زدند: "کاپیتان باید بازگردیم..." اما ایلین توجهی نکرد و چون باد از آنجه دور شد. ابتدا چند تن از سواران و سپس گروه به دنبال آنان روانه شدند.

کمی دورتر تا بالای تپه ای، ایلین ایستاده و به مقر فرماندهی و خانه های ساکنان آن سرزمین که در آتش میسوخت نگاه میکرد. دنیل سررسید و کاخ بلندی را دید که در تارک گنبد آن تمثالی از اسبی سپید دیده میشد که زبانه های آتش آنرا در برگرفته بود. سواران با ناباوری به عرصه ی سوزان مینگریستند. پشته های کشته ها در اطراف کاخ و راه هایی که به سرزمین ساکنان جنوبی منتهی میشد به چشم میخورد. مردان، زنان و کودکان همگی قتل عام شده و همانجا بر زمین رها شده بودند. هیچ کلامی قادر به توصیف آنچه در دل سواران میگذشت نبود. یکی از آنان از اسبش پایین پرید و به طرف جنازه ای رفت که کمی دورتر بر زمین افتاده بود. بر بالینش نشست و سرجنازه را در آغوش گرفت. ایلین به او گفت: "ریوان. برادر توست؟"

شانه های ریوان بی صدا لرزید و هیچ نگفت. ایلین کمی در سکوت او را نگاه کرد و گفت: "برخیز. اینک زمان سوگواری نیست." صدای فریادهای شرقی ها از پشت سر به گوش میرسید. ایلین ادامه داد: "چنین قساوتی را تنها با انتقام میتوان جبران کرد، برخیز..." ریوان جنازه را به کناری کشید و به سرعت بر اسبش نشست. سواران بازگشته و با سرعت به طرف اردوگاه تاختند.

گروهی نسبتا بزرگ در برابرشان صف آرایی کرده بود. اسبان سرعت بیشتری گرفتند و به سمتشان هجوم آوردند. کمانداران شرقی در فاصله ی کوتاه رسیدن سواره نظام تعدادی از آنان را به خاک افکندند اما حاصلی برایشان نداشت. جز تعداد ناچیزی که خود را از برابر اسبان کنار کشیدند، تمام آنان در برخورد اسبان و نیزه هایی که بر آنان حمایل شده بود تارومار شدند. خیل با سرعت زیادی، همچون خزنده ای آهنین در اردوگاه شرقی ها می پیچیدند و هرکه در برابرشان قرار میگرفت را از دم تیغ میگذراندند. چهره هاشان گویی از سنگ شده بود. نه فریادی میزدند و نه هیجانی بروز میدادند. با وجود اینکه تعدادشان به کندی اما پیوسته در اثر اصابت تیرهایی که از گوشه و کنار دزدانه به سمت آنان پرتاب میشد کاستی میگرفت اما ظرف مدت کوتاهی از ورودشان به اردوگاه شرقی ها، افراد آنان را تارومار کرده و از اردوگاه خارج کردند. باقیمانده ی آنانی که در حال فرار بودند نیز توسط سواران شکار شدند. پیروزی به دست آمده بود اما نه شادی در کار بود و نه فریادی.

سواران خسته و زخمی گرد یکدیگر جمع شدند. دنیل در کنار ایلین ایستاده بود . نگاهش پیوسته تپه های اطراف را میکاوید و قلبش گواهی شومی میداد. به ایلین گفت: "کاپیتان. بهتر است به قلعه بازگردیم."

ایلین بی توجه به سخن او به سواران گفت: "به مقر فرماندهی میرویم. کشتگان را به خاک سپرده و به قلعه بازمیگردیم."

دنیل به او نزدیکتر شد و گفت: "کاپیتان گمان نمیکنم شرقی هایی که مقر فرماندهی را به نابودی کشاندند، همین هایی باشند که اکنون کشته شدند. بهتر است بازگردیم."

ایلین گفت: "زمان زیادی طول نخواهد کشید. به خاطر همراهی ات سپاسگزارم. کمی بعد با هم به قلعه خواهیم رفت." به آرامی با اسب تاخت و به طرف مقر فرماندهی رفت و سواران نیز در سکوت به دنبالش به راه افتادند. دنیل چشمانش را بست و دندانهایش را بر هم فشرد. غوغایی در درونش برپا شده بود که به او نهیب میزد به هر نحوی شده سواران را از آنجا خارج کند و یا دست کم خود بگریزد. اما تمام تلاش خود را به کار بست تا آن را نادیده بگیرد. ضربتی به اسب نواخت و به دنبال سواران به راه افتاد.

گروه گروه از سواران در جاهای مختلف محوطه ی قلعه در حال کندن زمین و حمل اجساد بودند. دنیل به سرعت به آنان کمک میکرد تا در کمترین زمان ممکن به قلعه برسند. اما ایلین که جنازه ی نیم سوخته ی پدرش را در برابر ورودی فرماندهی یافته بود به آرامی و در حالی که چیزی زیر لب زمزمه میکرد با کمک سربازان او را به پایین کاخ آورد. مردان در سکوت در کنار او ایستاده و به فرمانده شان مینگریستند. مردی میانه بالا که با وجود سوختگی هایی که بر چهره اش دیده میشد خوش سیما بود. هر کدام سخنی در رثای او میگفتند و اندوهگین با وی وداع میکردند. ایلین با چشمانی اشکبار به او خیره شده و هیچ سخنی نمیگفت. دنیل هراسان و بیمناک تپه های اطراف کاخ را زیر نظر گرفته بود و هر از گاهی به سواران هشدار میداد که عجله کنند.

آسمان روشنایی کم رنگی به خود گرفته بود که نشان از فرا رسیدن صبح میداد. سربازان فرمانده را در گورپشته ای بزرگ به خاک سپردند و به سراغ اسبانشان رفتند. روشنایی از جانب مشرق در پشت تپه ها پرفروغ تر شد اما این سپیده دم نبود که نمایان شد. دنیل که همچنان بدان سو خیره شده بود، ناگهان فریاد زد: "شرقی ها... شرقی ها...."

سواران هراسان بدان سو نگریستند و بیرق های سرخ و سیاه آنان از تپه های اطراف نمایان شد. دور تا دور محوطه ی کاخ را در محاصره گرفته و آنچنان پر تعداد بودند که دنیل هیچ بختی برای نجاتشان نمیدید. سواران نیزه هایشان را در دست گرفته و شمشیرهایشان بیرون کشیدند. دنیل فریاد زد: "این یک دام بود... زمان جنگیدن نیست... کاپیتان باید بگریزیم..."

ایلین هراسناک نگاهی به اطراف انداخت و به معبر باریکی اشاره کرد که به طرف شمال میرفت. فریاد زد: "بتازید... نزدیک هم نمانید... به طرف شمال..."

در چشم به هم زدنی سواران در ردیف های پراکنده در حالیکه سپرهایشان را در جانب چپ و راست حمایل سر و بدنشان کرده بودند به سرعت به طرف معبر تاختند، اما بسیار دیر شده بود. موجی از تیرها بر آنها باریدن گرفت و بسیاری از سواران قبل از آنکه حتی به معبر نزدیک شوند به خاک افتادند. بارش تیرها همچنان ادامه پیدا کرد و دنیل، ایلین و حدود هشتصد سوار که آنها را در بر گرفته بودند به طرف معبر تاختند و از آن عبور کردند.

هیچکدام نگاهی به پشت سر نمیکرد و تنها یک چیز در فکر تک تک آنان بود؛ اینکه زنده به قلعه ی جنوبی برسند. دنیل که در کنار ایلین اسب میتاخت با خشم گفت: "قابل پیش بینی بود کاپیتان... نیازی به ابن کار نبود..."

ایلین با لبخندی پریده رنگ نگاهی به او کرد و گفت: "ما موفق میشویم دنیل... کمی جلوتر..." و نگاهش به پیش رو خیره ماند. در اردوگاه ویران شده ی شرقی ها فوج عظیمی از سواران، نیزه داران و کماندارانی که بر دامنه های مشرف به معبر کمین کرده بودند دیده میشد. سربازان خود را نباخته و چند تن از آنان به ایلین گفتند: "کاپیتان. ما شما را محافظت میکنیم. شما باید بگریزید. این دودمان باید حفظ گردد." و به دو تن نزدیکتر شدند. برخی از آنان با تسمه های زین اسبان، خود را محکم به اسب بستند. ایلین با عتاب گفت: "نــــه. یا همه با هم میرویم یا هیچکدام از ما نخواهیم رفت، اینطور نیست دنیل؟"

دنیل چیزی نگفت و با چشمانی مضطرب در جستجوی مفری بود که بتوانند از آن بگریزند. نزدیک خیل شرقی ها شده بودند. ایلین فریاد زد: "کاری را میکنیم که انتظارش را ندارند: مستقیم به قلبشان بزنید."

سواران فریادی کشیده و و رعب آور به قلب فوج شرقی ها زدند. قبل از آنکه به آنان برسند، موجی از تیرها از کمان شرقی ها رها شد و سواران پیش آهنگ را به خان افکند. نیزه های بلند در برابرشان قرار گرفت و سواران پیشاهنگ با وجود اینکه بدنشان آماج زوبین ها قرار گرفته بود، بدون واهمه خود را به آنان کوبیدند تا راه برای دیگران باز شود.

سپیده دم نمایان شده بود و در آن روز ایلین دید که مردانش برای نجات جان او پایمردانه به خاک می افتادند. برخی از آنان در حالیکه در اطراف دنیل و ایلین اسب میراندند، بر پشت و سینه شان انبوهی تیر نشسته بود اما جنازه شان همچنان با تسمه هایی بر اسب بسته شده و اجسادشان تا حد زیادی مانع اصابت تیر به آنان میشد. سواران همچنان خود را بی محابا به صفوف درهم تنیده ی شرقی ها می زدند تا اینکه شکافی در میانه ی آنان ایجاد شد. افراد گروه در چشم به هم زدنی تعدادشان تنها به ده ها نفر کاستی گرفته بود و باقیمانده ی آنان جز دنیل و ایلین، در پس پشت دو تن در میان خیل شرقی ها گرفتار نبرد شدند تا آنان بگریزند؛ آنان گریختند و صدای فریاد های جنگاوران در پشت تپه به خاموشی گرایید.

با شتاب به پیش میرفتند و پشت سرشان را نگاه نمیکردند. دنیل گفت: "کاپیتان... شیپور را به صدا در بیاور... باید به پیشوازمان بیایند..."

ایلین پاسخی نداد. دنیل کنجکاوانه او را نگریست و دید که دختر در حال تاختن با رنگی پریده و لبخندی محتضر او را مینگرد. دنیل دوباره پرسید: "کاپیتان؟ ... حالتان خوب است؟" و ناگهان نگاهش به تیری افتاد که از پشت بین شانه های دختر نشسته بود. ایلین با صدایی گرفته او را صدا زد: "دنیل...." و با شدت از پشت اسب به کنار جاده ی باریک سرنگون شد.

دنیل شتابان مهار اسب را کشید و بر زمین جست و به بالین او دوید. دختر در میان بوته های کوچکی فرود آمده بود. او را بیرون کشید و سرش را بر زانوان خود گذاشت. ایلین با چشمانی بی روح به او مینگریست. دنیل به تندی و هراسان زیر لب او را صدا میکرد: "کاپیتان... کاپیتان..." و تقلا کرد تا زره او را باز کرده و زخمش را وارسی کند.

ایلین به سختی مانع شد و با صدایی بریده و دردناک، در حالیکه باریکه ی خونی از کنار لبش جاری شده بود گفت: "بسیار خوب... تمام شد... حق با تو بود... کار بیهوده ای بود... اما لذت بخش..."

دنیل در حالی که پرده های اشک چهره ی دختر را برایش تار کرده بود گفت: "کاپیتان... زخم مهمی نیست... تو را به قلعه خواهم رساند..."

ایلین گفت: "نه... به دنبالمان خواهند آمد... مرا بگذار و فرار کن... به قلعه برو..."

بغض مانع حرف زدن دنیل میشد. با صدایی ضجه مانند در حالیکه دستش را بر صورت دختر گذاشته بود گفت: "کاپیتان... ایلین... نمیتوانم... نمیتوانم تو را اینجا...."

صدای سم اسبانی از پشت تپه هایی که از آن آمده بودند به گوشش خورد. چشمانش را پاک کرد و با دقت نگریست. شرقی ها بودند، چیزی نزدیک به ده تن. دنیل هراسان به ایلین نگاه کرد. چشمان دختر بسته شده بود و سرش به طرفی افتاده بود. ناباورانه در حالیکه به صورتش خیره شده بود گفت: "ایلین..." و سخنش در اعماق جانش انعکاس یافت، به مانند کسی که در دالانی تو در تو فریادی بزند. چشمانش سیاهی رفت و برای لحظاتی گویا در این جهان نبود.

شرقی ها به آنان رسیده و از اسب پایین جستند. چند تن در پشت سر دنیل قرار گرفتند و بقیه که یکی در بین آنها یال و کوپال بزرگتری داشت در برابرشان ایستادند. با استهزا کلماتی را به یکدیگر گفتند و دنیل گویی از خلسه بیرون آمد. دستانش به فرمانش نبودند و مانند زوبینی که آماده ی پرتاب باشد، مهیای جهش شده و قبضه ی شمشیر را در دست میفشرد.

سرکرده ی آنان با صدایی نخراشیده به دنیل گفت: "نیازی به عجله نبود سوار. ما خود خبر مرگتان را به قلعه خواهیم رساند."

دنیل با خشم و چشمانی دریده به آرامی ایلین را بر زمین گذاشت و سپس نیم خیز شده و آماده ی حمله شد که ناگهان خنکی جسم نوک تیزی را در درونش احساس کرد. نگاهش به آرامی به سمت سینه اش پایین آمد و نوک شمشیر سر کج شرقی را برآمده از سینه اش دید. به تندی نفس زد و سعی کرد خود را از شمشیر رها کند. اما ضربت زننده شمشیر را در زخم چرخاند، خون در گلوی دنیل دوید و با چشمانی گشاد، پیکر بی جانش بر زمین افتاد...

دوستان سلام.

ممنون از همه ی کسایی که این داستان رو تا اینجا دنبال کردن. دو تا پست آخر رو (البته با اجازه ی مدیران) حذف کردم. دلیلش هم این بود که داستان قراره ادامه پیدا کنه و ادامه ی اون با چیزی که تو دو تا پست آخر اتفاق می افتاد زیاد سنخیتی نداشت.

لذا به خاطر استقبال دوستان شفیق، این داستان رو با سیری متفاوت و پرشکوه تر ادامه خواهم داد؛ در آینده ای نه چندان دور.

بسیار متشکرم. :huh:

فصل ششم: طلیعه ی تاریکی

آسمان صاف، درخشان و نیلگون بود؛ مملو از ستارگان و اخترهای تابناکی که هر کدام درخششی نه چندان کمتر از خورشید داشتند. برخی در افق مأوا گرفته و برخی دیگر در طول روز کرانه های آسمان را همراه با خورشید یا در جهات مختلفی از شرق به غرب طی میکردند. آسمان به میدانچه ی رقصی می مانست که پریانی ملبس به جامه هایی نورانی آنرا تسخیر کرده و به پایکوبی مشغول باشند.

نسیم ملایم و روحبخشی بر درختان سیم گون تپه هایی که سرتاسر افق غربی را پر کرده بودند می وزید و چون دستی نوازشگر که گیسوان آشفته ای را بیاراید، شاخه ها را در هر وزش به طرفی متمایل می کرد. پرندگان به نغمه سرایی مشغول بوده و سکوت دلنشین و روح افزای باغ های والینور را به الحان مینوی خود می آراستند.

بر صخره های مشرف به تپه های پوشیده از درختان، ملبس به جامه ای زرین به سان گیسوان بلند و طلایی اش، ته آنیس ایستاده و آسمان غربی را نظاره میکرد. چشمانش به نقطه ای در غرب خیره مانده بود و ستاره ای را می نگریست که در تمام طول روز بر مسیری نسبتا طولانی بر آفاق غربی آسمان، آنجا که چشم را توان دیدن بود حرکت میکرد. سالیان دراز ایستادن در آنجا و نظاره کردن آن ستاره برایش آرامشی دلپذیر به ارمغان می آورد. اما چندی بود که تشویشی در دلش افتاده و حسرت آرامش روحش را آزرده کرده بود؛ ستاره ی محبوبش مدتی بود که لرزان و کم فروغ شده بود.

سالیان بی شماری از کوچ عظیم الدار به جهان غرب گذشته بود و از آن دوران تنها خاطرات مبهم و تیره ای در خاطرش مانده بود. ایام بیداریشان در زمین های آن سو چون رویایی دور و دراز جلوه میکرد که سعادت پایدار دیار قدسی آنها را در غباری افزون تر فرو می برد. اما با تمام این ها هنوز پیوندی استوار، قلب دختر را به سرزمین های آن سو متصل کرده بود. خاطره ی جرقه ی عشقی که هیچگاه حرارت شعله اش را نچشید، در تاریکی انبوه حوادث و اتفاقات این جهان، کورسوی امیدی بود که هیچگاه فروغش را از دست نداده بود. در تمام ایام عمر بی پایانش، هر روز با به یاد آوردن خاطرات شیرین دیدارش با آدانل از خواب بر میخواست و هر شب با تداعی تقدیر هولناکشان با دیدگانی اشکبار به خواب میرفت. به خاطر می آورد که بارها به تقلا و التماس و حتی جهد به گریختن خواسته بود که آنجا مانده و به انتظار محبوبش بنشیند اما هر بار ناکام مانده و لابه هایش در قلب رهبرشان موثر نیفتاده بود. سرانجام با روحی خسته، چشمان چون ستاره ای در حال افول و قلبی دوپاره بین وصل و فراق، پای بر جزیره نهاده و به والینور آمده بود.

روزهای نخست اقامتشان در آمان به راستی سعادت بار بود. اما با گذشت زمان، خاطره ی دلپذیر آن ایام چون آتشی گشته بود که در خرمن سعادت لایزال قدسی افتاده بود. بارها تلاش کرد تا بگریزد. حتی پنهانی خود را در میان فرزندان عصیانگر فینوه جای داد تا به زمین های این سو بازگردد اما نفرین خداوند تقدیر او را همراه عده ی نه چندان زیادی از تبعیدیان به قلمرو قدسی بازگردانده بود و بدین سان انتظار بی پایان او آغاز شده بود.

بر خلاف مردمش او همواره همنشین نیه نا و ندیمگانش شده بود تا صبر و شکیبایی پیشه سازد و از همان ایزد بانو شنیده بود که ماندوس، تحقق تقدیر او و آدانل را تا پایان جهان پیشگویی کرده بود. پس ته آنیس با عزمی استوار، چشمانش را بر تمامی خواهان هایش بست و امیدوارانه به انتظار نشست.

دوران ها گذشت و ایام سپری شد اما هیچگاه هیچ خبری از آدانل به او نرسید. حتی زمانی که نفرین ماندوس خاتمه یافت و تبعیدیان در والینور پذیرفته شدند، چون کودکانی مشتاق خود را به اره سئا رساند تا شاید کسی خبری از او داشته باشد اما هیچ کس به چشمان مشتاق و پرسشگر او پاسخی نداد. انتظار ادامه داشت، ایام سپری شدند و پس از سالیان دراز، دیار بی مرگان از مرئی جهان آن سو خارج شد. اشک های ته آنس نومیدانه تر و گریه هایش سوزناک تر شد تا سرانجام یافت آنچه را می جست.

گالادریل را به خاطر داشت. خویشاوندی از خاندان فینوه که ته آنیس زیبایی روزهای جوانی او را به خوبی به یاد می آورد. پس از دوران های متمادی، سرشار از حکمت و دانایی به قلمرو قدسی بازگشته بود. ته آنیس را جست و آنچه دیده و دریافته بود را برایش بازگفت. ته آنیس مالامال از حیرت و اندوه، قلبش از شنیده هایش به درد آمد و یأسی جانکاه روحش را در برگرفت. اما در سخنان گالادریل ردپایی از پیش بینی محتوم ماندوس را دید، با این حال از آنچه پیش رویش بود هیچ نمیدانست و تنها انتظار بود که برایش معنا پیدا کرده بود.

حال با گذشت سالیان عذاب آور از بازگشت گالادریل، همه چیز در قلمروی قدسی رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود. زمزمه ها در میان مینویان از روزهای تاریکی سخن میگفت که پیش رو بودند. از تحقق تقدیر جهان و انتهای هولناک...

و قلب ته آنیس همچنان در میان ترس و اشتیاق دوپاره شده بود...

پاسی از غروب گذشته بود آسمان چون گوی عظیمی که با گوهرهای زرین و سیمین آراسته شده باشد در گرگ و میش غروب چشم نواز جلوه میکرد. ته آنیس برای آخرین بار نگاهی به ستاره ی پرفروغش کرد، نفس بلندی کشید و به طرف باغ های غربی به راه افتاد.

آوای نغمه سرایی مینویان از باغ ها به گوش میرسید که به پیشواز اختران شبانگاهی می رفتند. بی اشتیاق و دلزده مسیرش را تغییر داد. تشویشش فراتر از آن بود که با الحان خوش مینویان التیام یابد. نیاز با هم کلام شدن با کسی را داشت که از اضطرابش با او سخن بگوید و بشنود. از صبر و امید خسته شده بود و زبانی می جست تا از پایان برایش بگوید. بی اختیار به یاد گالادریل افتاد و گام هایش به طرف تیریون روان شد. پس از مدتی شهر سپید از دور نمایان گشت. از پشت دروازه های بلند و پر نقش و نگارش هویدا بود که شهر یکسره نورباران شده است. صدای بزم و شادی به گوش میرسید. ته آنیس مدتی از دور گوش فرا داد و سرانجام تردید میان مرفتن و بازگشتن را کنار گذاشته و ار دروازه ها وارد شهر شد.

پیوندی میان دو تن از الف های نولدو صورت گرفته بود و تمام شهر غرق در شادی بود. صدای خنده و موسیقی از جای جای میدان اصلی شهر به گوش میرسید. مردمان همگی جامه های سپید و سبز و آبی به تن کرده و گیسوان و چهره هاشان به حلقه های گل های رنگارنگ آراسته شده بود.درمیانه ی بزم و طرب الف جوان و همسرش دست در دست در حال گشت گذار بودند و لحظه ای لبخند از لبانشان رخت بر نمی بست. ته آنیس دزدانه و در سکوت مدتی نگاهشان کرد و دید که الف جوان در میان هلهله ی حاضران، تاجی آراسته با جواهراتی درخشان چون اخگرهای خورشید را بر سر نوعروسش نشاند و پیشانی بلندش را بوسید. اشک در چشمان ته آنیس حلقه زد، روی برگرداند و به طرف بارگاه شاهی به راه افتاد.

با دور شدن از میدان اصلی از همهمه ای که برایش عذاب آور می نمود کاسته شد. تنها هر از گاهی صدای خنده ی الف ها از پنجره های باز خانه های سپید رنگ به گوش میرسید. ته آنیس به گام هایش شتاب بخشید و پس از مدتی بارگاه باستانی پادشاه نولدور بر فراز تپه ای بزرگ و خرم در تیریون که در زیر نور ماه باشکوه و خیره کننده جلوه میکرد، از دور نمایان شد. از شاهراه اصلی به دروازه نزدیک شد و نگهبانان با دیدن او تعظیم کوتاهی کرده و از برابر دروازه ی باز کاخ کنار رفتند.

به آرامی از میان درختان و چشمه هایی که نور ستارگان در آن خودنمایی میکرد به درب مسکن شاهانه نزدیک شد. دوالف در برابر طارمی ورودی کاخ در حال صحبت بودند و یکی از آنان با دیدن ته آنیس با لبخندی ازپله ها پایین آمده و به پیشوازش شتافت: "خوش آمدید بانوی من. گویا امر خطیری پیش آمده که شبانگاه شما را دیدار میکنم."

ته آنیس با نگاهی مضطرب اندکی درون کاخ را جستجو کرد و با صدایی لرزان گفت: "برای دیدار بانو گالادریل آمده ام."

الف گفت: "بانو به همراه پدرشان در باغ پشت کاخ هستند. شما را به آنجا راهنمایی خواهم کرد."

ته آنیس در حالیکه به طرف کاخ حرکت میکرد گفت: "سپاسگزارم. خود بدانجا خواهم رفت." و از برابر چشمان کنجکاو الف ها دور شد.

از مقابل کاخ عبور کرد و پای در کوچه باغی گذاشت که در دو طرفش تندیس های زیادی از بزرگان خاندان نولدو تراشیده از سنگ سپید قرار داشت و در پیچ های ملایمی به پشت کاخ منتهی میشد. این کوچه باغ را دوست میداشت چون او را به یاد گذشته و گذشتگان می انداخت و هر چیزی که او را به یاد گذشته می انداخت، به آن دلبستگی مبهمی پیدا میکرد. با نگاهی مشتاق در حالیکه پیکره ها را از نظر می گذراند از کوچه باغ عبور کرد و پای در محوطه ی بازی گذاشت که عاری از درخت بود. در انتهای این محوطه، در محیط کوچک ایوان مانندی که با نرده هایی سیمین محصور شده و رو به دریای بزرگ بود، پادشاه فینارفین و گالادریل به سان پیکره های کوچه باغ در سکوت ایستاده و آسمان را نظاره میکردند. ته آنیس کمی از دور بدانها خیره شد و ناگاه احساس کرد که حضورش در آنجا بی مورد است. سر به زیر افکند و در سکوت بازگشت. اما گالادریل او را دید و با خوشحالی فراخواند: "ته آنیس..."

بازگشت و با لبخندی کم رنگ او را نگریست. گالادریل از پله ها پایین آمد، دستش راگرفت و با لبخند به طرف پادشاه حرکت کردند که او نیز مشتاقانه به آن دو مینگریست.

وارد محوطه ی ایوان مانند شدند. ته آنیس تعظیمی کرد و گفت: "سرورم. امیدوارم مزاحم آرامشتان نیستم."

فینارفین با لحنی مهربان گفت: "خوش آمدی خویشاوند. مدت هاست که ملاقاتت نکرده ایم."

ته آنیس سر بلند کرد و گفت: "آری، اما حقیقتا امشب نیازمند دیدار با بانو بودم."

گالدریل گفت: "بله. اگر تو خود به اینجا نمی آمدی، من به دیدارت می آمدم." نگاهی پر معنی به ته آنیس انداخت.

فینارفین خنده ی کوتاهی کرد و گفت: "به ما ملحق شو ته آنیس، آسمان زیبایی ست..."

دو تن به آرامی در کنار پادشاه قرار گرفته و به آسمان خیره شدند. مدت نسبتا طولانی در سکوت سپری شد. ته انیس احساس کرد که علیرغم سکوت به ظاهر آرامش بخشی که برقرار شده است، پادشاه و دخترش نیز دچار اضطرابی مبهم شده اند که از بروز آن میهراسند. به آرامی از گوشه ی چشم نگاهشان کرد. فینارفین همچنان با لبخندی کم رنگ بر لب آسمان را می کاوید، گویا به دنبال چیزی میگشت. گویا در دل با ستارگان سخن میگفت تا رازی را برایش برملا کنند. اما چهره ی گالادریل را گویی سایه ای در برگرفته بود. چشمانش بی اراده به این سو و آن سو میچرخید، اما افکارش در ورطه ای ناشناخته غوطه ور بود. سکوتی اینچنین، به تدریج برای ته آنیس آزاردهنده میشد. قصد سخن داشت که فینارفین لب گشود: "آرامش همیشگی را در آسمان نمی یابم. چیزی تغییر کرده است، اما چشمانم از دیدن آن عاجزند."

ته آنیس با صدایی گرفته گفت: "پس شما نیز چون من دچار تشویش گشته اید سرورم."

چهره ی فینارفین جدی تر شده و گفت: "من از تشویش سختی نگفتم ته آنیس، اما مایلم بدانم تشویشی که تو از آن سخن گفتی از چه روست؟"

سکوتی حکمفرما شد و پس از لختی ته آنیس پاسخ داد: "نمیدانم سرورم. در خواب دچار کابوس هایی شده ام که بسیار گنگ و نامفهوم هستند، آنچنان که هنگامی که بر میخیزم چیزی به یاد نمی آورم..." کمی تعلل کرد و ادامه داد: "و اینکه..."

گالادریل پرسشگرانه او را نگریست و گفت: "و اینکه چه؟"

ته آنیس پاسخی نداشت. به اکراه تو گویی چیزی را پنهان کند گفت: "امر مهمی نیست. شاید دلیلش این است که از انتظار فرسوده شده ام."

گالادریل نگاه کوتاهی به پدرش کرد و فینارفین با لبخند، گویا اجازه ی کاری به او داده باشد، دوباره به آسمان خیره شد. گالادریل نگاهش رابه ته آنیس بازگرداند و گفت: "انتظار رو به پایان است ته آنیس."

قلب دختر به تپش افتاد و به تندی به چهره ی گالادریل نگریست. فینارفین سخنش را دادمه داد: "بله، درست است. چندی پیش مرا به همراه بزرگان مردمان دیگر به والیمار فرا خواندند. ماندوس از بازگشت قریب الوقوع دوباره ی او سخن گفت، اما در میان فرمانروایان کمتر کسی سخنش را پذیرفت؛ تا زمانی که نگهبان دروازه های شب فراخوانده شد. دریانورد بزرگ از تاریکی سخن می گفت که مدت هاست افق غربی را تیره گون کرده است، به نحوی که او با تمام قدرتش یارای نزدیک شدن به آنجا را ندارد. دیدگانش تار، و مرکبش لرزان میگردد. سخن از طلیعه ی تاریکی فرجامین می راند. گمان میکنم که کابوس هایت با سخنانش بی ارتباط نیست ته آنیس."

ته آنیس هیچ نگفت و در سکوت به افق غربی خیره شد. روشنایی سرخ گون کرانه های غربی را از نظر گذراند و به ستاره ی پرفروغ خیره شد. فینارفین ادامه داد: "پایان نزدیک است. اما قلبم گواهی میدهد که پایان خوشی خواهد بود. من نیز مدت هاست که با تردید هایی دست به گریبانم. اما برای به تصویر کشیدن پرده ی پایانی این داستان، ناگزیر از عبور از این بزنگاه هستیم." با لبخندی به آنان نگریست و به آرامی از پله ها پایین رفته و به طرف کاخ به راه افتاد. ته آنیس و گالادریل مدتی او را از پشت سر نگریسته، سپس در سکوت به آسمان خیره شدند...

مدتی در سکوت سپری شد تا اینکه ته آنیس به سخن آمد: "چه تقدیر غریبی، اینطور نیست گالادریل؟ اینکه برای تحقق آرزوهایت به انتظار تقدیر این جهان بنشینی..."

گالادریل گفت: "این تقدیر نیست ته آنیس. انتخاب توست و انتخاب رشک برانگیزی است."

ته آنیس نگاهی سرد به او افکند و گفت: "رشک برانگیز؟ حقیقتا اینگونه می اندیشی؟ از چه روی باید به چنین تقدیری غبطه خورد؟"

گالادریل همچنان خیره به آسمان گفت: "تو دل در گرو کسی نهادی که جهان برای رهایی از ورطه ی نابودی چشم به او دوخته است. در تمام این سالیان زندگی اش را با مشقاتی غیر قابل وصف حفظ کرده تا تنها بتواندبه آنچه که بوده است بازگردد. من در نگاه او خواندم که فراهم آوردن فرصتی برای غلبه بر تاریکی بسیار بی ارزش تر از دیدار دوباره ی توست. او تنهاست، تنهاتر از هر کس دیگری که تاکنون پای در این جهان گذاشته است. با این وجود ایستاده و پایمردی میکند. مهم نیست برای چه." نگاهش را به ته آنیس دوخت و گفت: "جهان باید حکایت او را بشنود، حکایت تلخی هایش را. همگان باید بدانند که در سایه و تاریکی نیز نوری از ایمان همیشه می درخشد. گمان میکنی در انتظار چنین فردی نشستن رشک برانگیز نیست؟"

ته آنیس هیچ نگفت. چشمانش در پرده ی اشکی فرو رفت و زیر لب گفت: "اگر چنین نشد چه؟ اگر سایه و تاریکی بر نور ایمان فائق آمد چه؟ پاسخی برای اینهمه پایمردی و انتظار خواهد بود؟"

گالادریل با لبخند دستان او را گرفت و در حالیکه در چشمانش خیره شده بود گفت: "این جهان پیر است ته آنیس. زخم های بسیاری بر پیکرش نشسته است و چون ما در انتظار است.در انتظار روزی که زخم هایش درمان شود، شکستگی هایش التیام یابد و آنچه از او گرفته شده به او بازگردانده شود. و آن روز خواهد آمد. روزی که بی عدالتی ها و ناجوانمردی ها جبران شود، روزی که پاسخ تمام کینه ها، نفرت ها و دشمنی هاداده شود و روح جهان در نور لایزال آفرینش پالوده شده و جوان گردد. در انتظار آن روز بمان و بدان که بی گمان آنچه به دنبالش هستی را زیباتر از آنچه خواهد بود نخواهی یافت."

لبخندی بر لبان ته آنیس نقش بست و بغضش را فرو خورد. به گالادریل نگاه کرد و سپس بی آنکه کلامی بگوید به آرامی دست از دستش کشید و با تانی از او دور شد. از کاخ خارج شد و پس از لختی به میدان اصلی شهر رسید. از هیاهو کاسته شده بود و در میدان الف ها گرد بر گرد هم نشسته و در وصف مهتاب ترانه ای میخواندند. اینبار ته آنیس در کناری ایستاد و بدانها خیره شد. تشویشش به تدریج فرو کاست و پس از مدتی، زیر لب ترانه را همصدا با آنان زمزمه کرد. احساس آرامشی غریب به او دست داده بود اما دیر نپایید.

نزدیک سحرگاه وقبل از طلوع خورشید بود. گیسوانش بر چهره ی خیس از عرقش چسبیده بود و در خواب به تندی نفس میزد. کابوس هایش عینی تر شده بودند. خود را در کنار آبگیرهای کوئی وینن می دید که در حال فریاد زدن بود. در آنسوی آبگیرها، آدانل را به چهره ی ایام آشنایی شان در میان بیشه ای سوزان میدید که با لبخند به او می نگرد. شعله های آتش پیکرش را در برمیگرفت اما آسیبی به او نمی رساند. نفس های دختر با ناله های خفیفی همراه شده بود. ناگهان از پشت سر آدانل از میان شعله هایی که مدام مهیب تر میشدند، پیکری سیاه رنگ نزدیک شد و لبخند آدانل به تدریج محو و محوتر شد. پیکر سیاه دستانش را بر شانه های آدانل گذاشت و در لحظاتی کوتاه چهره ی آدانل تیره تر شده و تبدیل به موجودی کریه شد...

ته آنیس با فریاد از خواب پرید و بر جای نشست. با چشمانی گشاده نفس هایش را بریده بریده بیرون میداد. آشفتگی اش باعث شد تا مدت ها توجهش به هیاهویی که در بیرون خانه اش در جریان بود جلب نشد. مدتی گذشت تا آرام گرفت و ناگهان گوش فرا داد. صدای ناله و فغان مردمان را میشنید که گویی از دیدن چیزی وحشت زده شده بودند. هراسان و متعجب از جا برخواست و از درب خانه بیرون دوید.

الف ها با سراسیمگی به طرف صخره های منتهی به دریا می دویدند. کسی پاسخی به پرسش های او نمیداد. نگاهش به سمت سواحل دریا چرخید و او نیز در میان سایرین به آن سو دوید. با هر گامی که بر میداشت بر وحشتش افزوده میشد، با این وجود خود را به سواحل صخره ای رساند و ناگهان از وحشت فریادی هولناک برآورد.

جمله مردمان در سرتاسر کرانه ی دریا جمع شده و با فریاد و ناله به افق غربی اشاره میکردند. سراسر آسمان غرب در تاریکی پلید و هراسناکی فرو رفته بود....

بادهایی توفنده و قدرتمند که تو گویی از اعماق تاریکی وزیدن گرفته بود، دریای بزرگ را به تلاطم افکنده و امواج سهمگین مشت بر ساحل می کوبیدند. تاریکی پلید که آسمان را تسخیر کرده و جمله اختران را به درون خود میکشاند، کمی بعد به هیبت پنجه ای سیاه درآمد و سرزمین ها و باغ های غربی والینور آرام آرام در سایه فرو رفت. جمله الف ها که تا آن زمان نظاره گر مهلکه ی آسمانی بودند، با دیدن تاریکی مخوف که به سویشان شناور بود، با وحشت و هراسی دیوانه وار از کرانه ها گریخته و با فریاد و ناله به جانب خانه ها و سرزمین های شرقی می دویدند. سیاهی به آفاق شرقی نزدیک تر شده و آسمان بر فراز سر مردمان اندک اندک تیره و تار میشد.

در آن میان، ته آنیس در حالیکه در بحبوحه ی وزش بادهای مهیب خود را به سختی در پناه صخره ای پنهان ساخته بود، به غرب مینگریست و با نگاه تیزبینش به دنبال ستاره ی محبوبش بود که گاه گاه چون غریقی بی رمق از میان تاریکی هویدا میشد و دوباره در آن فرو میرفت. آشفته و سراسیمه هر از گاهی با ناله از پشت صخره بیرون می آمد اما تاب ایستادگی در برابر بادهای دوزخی را نیاورده و دوباره خود را دزدانه پنهان میکرد. در میان بادهای ویرانگری که دم به دم گرم تر و سوزنده تر میشدند، صدای کسی را شنید: "فرار کن ته آنیس..."

اما او آشفته تر از آن بود که بداند چه کسی او را صدا کرد. دیرهنگامی به نظاره ی به محاق رفتن ستاره ی محبوبش ماند و سرانجام در حالیکه اشک هایش به سرعت بر گونه هایش میخشکیدند، مایوس و وحشت زده از پناه صخره ها خارج شده به سمت باغ های غربی دوید و کوشید خود را به مردمانی که در حال گریختن بودند برساند.

طوفان دم به دم شدیدتر و سوزنده تر میشد و تمام درختان و رستنی های زیبا در تف اهریمنی آن به زردی گذاشته و تباه میشدند. مدت زیادی نگذشت که تمام باغ های غربی و تپه ماهورهای منتهی به آن تبدیل به تل خاک هایی بایر و نفرین شده گشتند که باد شوم بقایای آن را در آسمانی که حال در تاریکی فرو رفته بود میپراکند. مرغزارهای ایزدبانو نیه نا و جمله سرزمین های غربی نابود شده و تندبادهای سوزان در حال استیلا بر تالارها و شهرهای جانب شرقی والینور بود. رعد و برق های مهیب برج ها و بناهای سپید را ویران میکرد، زمین زیر پای الف ها به لرزه می افتاد. چه بسیار آنانی که در زیر آوار خانه ها و عماراتشان مدفون شده و یا در تف مسموم بادها به خفقان افتاده و جان باختند. سرزمینشان رو به ویرانی و امیدهایشان به یاس میگرایید؛ اما در آخرین دم نگاه جمله مردمان به شرق خیره شد و هریو شادیشان در تلاطم مهلکه ی جهنمی به گوش رسید.

از فراز کوه سپید و باستانی، نوری رخشنده چونان تیری بر آسمان بر شد و با تلألویی خیره کننده چون هزاران خورشید درخشیدن گرفت. آنچنان پرشکوه که الف ها نگاهشان را برتافته و در پناه دستانشان به آسمان نگریستند. پرتو نور با تاریکی در هم آمیخت و در آنی از شدت طوفان کاسته شد و زمین آرام گرفت. الف ها متحیر و هراسان، گاه خود را در حرارت اهریمنی و گاه در خنکای قدسی می یافتند. پرتو های نور با بادهایی که از جانب شرق وزیدن آغاز کرده بود، چون دستی نیرومند آسمان را به تدریج از تاریکی زدود. مصاف تا مدها ادامه یافت تا اینکه تاریکی منحوس از آسمان به تدریج کنار نشست و نسیم دلنشین بر باغ های سوخته والینور وزیدن دوباره گرفت. ابرهای سیاه به سرعت به جانب شرق رفتند و کمی بعد چون نقطه ای سیاه در آسمان شرقی ناپدید گشتند. خورشید سوگوارانه طلوع کرد و گرمای روحبخش بر چهره ی الف ها تابیدن گرفت.

از گوشه و کنار صدای زاری الف ها که با ناباوری به منزل گاه ها و باغ های ویران شده ی شرقی مینگریستند بر پا بود. برخی مدهوش و گریان بر جنازه ی عزیزان و دوستانشان ایستاده و برخی بهت زده در میان خاکستر و خاک راه رفته و زیرلب جملاتی را زمزمه میکردند. سرزمینشان که در پناه دستان خداوندان بود به تاراج و ویرانی رفته بود و این در باورشان نمیگنجید. سرگشته بودند و نمیدانستند عازم کدام سو شوند. کم کم دو به دو و گروه گروه گرد یکدیگر آمدند و با گام هایی لرزان و مستأصل به جانب شرق روان شدند؛ اما ته آنیس در میانشان نبود.

دختر پس از آرام گرفتن فاجعه، شتابان در حالیکه به تندی نفس میزد و خاکستر در هر گام بر جامه هایش مینشست، به سمت کرانه های غربی میدوید. با آنکه همه چیز به ظاهر خاتمه یافته و والینور در سکوتی مبهم فرو رفته بود، قلب او آشفته بود و بیقرار و در جستجو و دیدار ستاره ی محبوبش شتابان به جانب دریا میدوید. پس از مدتی کرانه های صخره ای دریا نمایان شدند. چند گام مانده به لبه ی صخره ها ایستاد. میان رفتن و نرفتن مردد بود. از آنچه نمیخواست ببیند میهراسید. آرام آرام گام برداشت و از صخره ها بالا رفت و نگاه مضطربش را به آفاق غربی آسمان دوخت.نفسش حبس شد و قلبش به تپش افتاد. سرتاسر کرانه را از نظر گذراند اما اثری از ستاره نبود. نفس لرزانش را بیرون داد و بغضی سنگین راه گلویش را بست. دیدگانش در پس پرده های اشک تار شد و ناتوان برجای نشسته و نومیدانه به غرب خیره شد. به گریه افتاد و با چشمانی اشکبار به دنبال اثری از اختر امید به هر سو مینگریست و به ناگاه، نوری لرزان و کم فروغ به آرامی از افق دریا و آسمان بالا آمد و در آسمان غربی ثابت ماند.

دختر در میان گریه لبخندی بر لبانش نقش بست....

مردمان ساکن سرزمین های غربی در دسته های بزرگ و کوچک به سمت خویشاوندانشان در شرق کوچ میکردند. هیچ کس مانند آنان رعب و وحشت ظهور پلیدی تاریک را لمس نکرده و نچشیده بود. تاریکی که بر روح آنان سایه افکنده بود تنها به سبب از دست دادن خانه و کاشانه و آوراگی شان نبود. همه ی آنان آنچه را که دیده بودند، به خوبی دریافته بودند. اما کسی جرات بر زبان آوردنش را نداشت. کسی جرات این را نداشت که بگوید در همهمه ی طوفان های دوزخی چه شنیده بود. کسی را یارای این نبود بر زبان بیاورد که در لابلای ابرهای تیره و اهریمنی برخواسته از غرب، گاه گاه چهره ی تاریکی را میدیدند که نمایان شده و دوباره زیر ابرها مخفی میشد؛ هیچ کس از سخنانی که آن چهره ی اهریمنی در گوش جانشان رانده بود کلامی نگفت؛ سخنانی که بوی نفرتی باستانی، کینه ای ازلی و ابدی و خشمی دلهره آور از آن به مشامشان میرسید. خویشانشان در حالیکه با نگرانی به چهره های پریده رنگ و چشمان گشاده از ترس آنان خیره شده و زیر لب چیزهایی با یکدیگر زمزمه میکردند، آنان را دسته دسته در میان خود پذیرفته و به سکونت گاه هایشان میبردند. سعی میکردند به عطوفت و استمالت آنان را که مسخ شده در گوشه ای نشسته و به نقطه ای نامعلوم خیره میشدند به سخن آورند که چه اتفاقی افتاد، چه بر سرشان آمد و نظاره گر چه چیز بودند؛ اما جز سکوت چیزی عایدشان نمیشد.

دو روز بعد برای نخستین بار پس از سالیان دراز، در سپیده دم ساکنین والینور در تپه بزرگ و گسترده ای که مشرف به دامنه غربی کوه باستانی بود گرد هم آمده بودند. گروه بسیار بزرگی از مردمان ساکن تیریون که فینارفین خردمند در میانشان بود، خیل عظیم مردمان ساکن بندرگاه های باستانی تلری ها که مصایب بی شماری از طوفان هولناک دیده بودند، دسته کوچکی از مردم اینگوه به رهبری خود او، بازماندگان سکونت گاه های غربی والینور، و مردمان تول اره سئا که به خاطر قرار گرفتن در پشت کوهستان باستانی حائل میان والینور و دریای بزرگ کمترین تلفات و خسارات را دیده بودند، گرد هم آمده و به سوگواری برای از بین رفتگان و رایزنی در خصوص آنچه پیش آمده بود می پرداختند. مدتی نسبتا طولانی، مردمان دو به دو و یا دسته دسته گرد یکدیگر جمع شده و سخن میگفتند. همهمه ی عظیمی در تپه ی بزرگ در جریان بود. همهمه ای که حاکی از سخنانی نگران کننده بود. همه حاضران به نیکی دریافته بودند که در درون همه آنان تلاطمی از نومیدی و خشم در جریان است، خشمی که در طی این دو روز در درونشان انباشته شده و چون هیچ قاصدی از والیمار به نزد آنان نیامده بود، تنها منتظر جرقه ای بود تا شعله بکشد. اما کسی نمیدانست پس از آن چه پیش می آمد.

سرکردگان در گوشه ای جدا از مردمان، گرد یکدیگر جمع شده بودند. تمام آنان از گذشته های دور در این سرزمین ساکن بوده و شاهد اتفاقات و وقایع بسیاری بودند. فینارفین، اینگوه، نولوه فرزند اولوه فرمانروای بندرگاه ها که به نیابت از پدرش که در اثر طوفان دچار جراحت شدیدی شده بود بدانجا آمده بود و نجیب زاده ای از تول اره سئا به نام "گلاندور" که از بازماندگان دوریات بود، به عنوان نماینده مردمان جزیره، در سکوت مدتی را به سخنان مردمانی که نزدیک آنان بودند گوش میدادند، تا اینکه نولوه که نسبت به سایر سرکردگان جوانتر به شمار می آمد، در حالیکه سر به زیر افکنده و گویی با خود سخن میگفت سکوت را شکست: "هنوز صدای شیون مردمانم در گوشم طنین انداز است... هنوز اجساد بسیاری از دریانوردانمان را از آب بیرون نکشیده ایم." به ناگاه چنانکه گویی از به یادآوردن اینها خشمگین شده باشد، با صدایی لرزان رو به سایرین گفت: "حال چه باید بکنیم؟ چرا هیچ پیغامی از والیمار نرسیده است؟"

فینارفین با صدایی گرفته گفت: "آرام باش نولوه. پیغام خواهد رسید. کمی دیگر صبر میکنیم."

نولوه با حالتی عتاب گونه و خشمگین گفت: "چه پیغامی خواهد رسید سرورم؟ چه پیغامی که پاسخ محنت مردمانم را بدهد؟"

دیگران در سکوت به او نگریستند. الف جوان کمی مضطرب به چشمان سرکردگان خیره شد و پس از لختی سرش را به زیر افکند.

مدتی به سکوت گذشت تا اینکه اینگوه گفت: " باغها و سکونت گاه های ما را نیز سکوت فرا گرفته است. از ظهر دیروز، خداوندان در حلقه داوری گرد هم آمده اند. قلبم گواهی بدی میدهد."

فینارفین گفت: "بله سرورم، و قلب من نیز. هر چند مدتها بود که در انتظار این روز بودم. اما با مشاهده آن تاریکی بر افکارم مستولی شده است."

گلاندور با تردید و صدایی آهسته پرسید: "شما نیز همچون من و مردمانم باور کرده اید آنچه شاهد آن بودیم، طنطنه ی خداوند تاریکی بود که از مرزهای پوچی گریخت؟"

نولوه با صدایی آرامتر گفت: "همو بود. پدرم او را باز شناخت. میگفت ترسی قدیمی را در دلم زنده کرد که سالیان بیشمار پیش تجربه اش کرده بودم."

اینگوه گفت: "در چنین اوضاعی تصمیم درست برای مردمانمان از اراده و دانش ما خارج است. باید منتظر قاصد بمانیم."

نولوه که در سکوت و بهت به سخنان آنها گوش میداد، ناگهان برآشفته شد و گفت: "منتظر چه بمانیم سروران؟! اینکه طوفان هرج ومرجی دیگر رخ داده و تتمه دارایی و زندگی مان را با خاک یکسان کند؟!"

با صدای او مردمانی که نزدیکشان بودند، توجهشان بدانها جلب شده و مضطرب و پریشان نزدیکتر شدند.

اینگوه با سرگشتگی و خشمی مهار شده گفت: "شاید به جای انتظار برای رسیدن قاصد، باید بیشتر منتظر می ماندیم تا خود سرورم اولوه بدینجا بیایند. بهتر است آرام بگیری، هنوز چیزهایی هست که بسیاری از مردمان از آن بی خبرند. اگر پدرت او را باز شناخت، حتما از مصیبت های آن دوران نیز برایت گفته است، مصیبت هایی که در اثر خشمی کورکورانه و عبث به بار آمد."

نولوه سراسیمه نگاهی به سرکردگان انداخت و عزم رفتن به طرف مردم خویش نمود. گلاندور به آرامی دستش را بر بازوی او نهاد و گفت: "امیدوارم تصمیم عجولانه ای نگرفته باشی ." نولوه دستش را پس کشید و از آنان دور شد. با شتاب از میان مردمی که متحیر او را مینگریستند راه خویش را گشود و به طرف مردم خود رفت.

فینارفین در حالیکه رفتن او را مینگریست، نفس بلندی از سر اندوه کشید و رو به گلاندور گفت: "سرزمین شما در چه حال است گلاندور؟"

گلاندور سری تکان داد و گفت: "گویا به اندازه مردمان نولوه دچار لطمه نشده ایم. تعدادی از ما که در سپیده دم سوار بر زورق هایی در اطراف جزیره در حال گشت و گذار بودند، دستخوش امواج سهمگین شده و غرق شدند. اما خانه هایمان از طوفان در امان ماند. هر چند این موضوع هیچ تاثیری در واهمه ای که بر روحمان سایه افکنده نداشته است. بسیاری از ما شاهد مصایبی بودیم که شما تنها آوازه ی اندوهبارش را شنیده اید. فاجعه ی امروز، آنان را دوباره برایمان تداعی کرد."

اینگوه گفت: "سکوت بیشتر جایز نیست فینارفین. باید با مردمانمان سخن بگوییم."

فینارفین در حالیکه با چشمانی نگران به نقطه ای در میان خیل مردمان خیره شده بود، گفت: "شاید برای سخن گفتن بسیار دیر باشد."

در همان حال صدای نولوه، رسا و رعب آور از میان مردم برخواست که بر صخره ای ایستاده و سخن میگفت: "مردم والینور.... گوش کنید..."

جمله مردمان که گویی منتظر صدای واحدی برای گفتن حرفهایشان بودند، نگاهاشان به سمت نولوه چرخید و به آرامی در اطراف صخره ای که بر روی آن ایستاده و سخن میگفت جمع شدند. خورشید به میانه آسمان رسیده بود و بادی گرم از جانب غرب والینور وزیدن گرفته بود. نولوه با در حالیکه هر از گاهی موهایش را که در وزش باد بر چهره اش میریخت کنار میزد، آنان را به سمت خویش فرا میخواند. به مانند خویشانش از قوم باستانی ته لری بلند قامت بود و موهای خاکستری و چشمانی به همان رنگ داشت. او در زمان خویشاوند کشی در آلکوئالونده کودک نو رسته ای بیش نبود، اما صدای شیون مردمانش، رنگ سرخ امواج بندرگاه ها که با خون مردمانش در هم آمیخته بود، کشتی های آتش گرفته در فاصله ای نه چندان دور از ساحل و تمام اینها را به خاطر سپرده بود. کینه ی مبهمی که از خاندان فینوه بر دلش مانده بود، پس از گذشتن سالیان بسیار و حتی پس از خاتمه یافتن نفرین ماندوس نیز از دلش رخت بر نبسته بود؛ هر چند به اقتضای شرایط و سعادت والینور و نیز به تاسی از پدرش، که از خردمندان الدار به شمار می آمد، سکوت پیشه کرده و از کینه اش چیزی در وجناتش مشهود نبود.

صدای همهمه به گوش میرسید و نولوه با صدای بلندتری گفت: "نزدیکتر شوید... به سخنانم گوش کنید..." سرکردگان دیگر در جایی دورتر در میان مردم ایستاده و با نگرانی گوش فرادادند. سکوت بر تپه حکمفرما شد.

نولوه نفس عمیقی کشید، ردای فیروزه ای رنگ و منقش خود را که گویی مزاحمش بود از تن گشود و کنار خود بر زمین انداخت.مردمان را از نظر گذراند و اینچنین گفت: "بسیاری از شما مردم هنوز از ضربت فاجعه ی مهلکی که به خویشان و خانه هایتان وارد شده به خود نیامده اید. آنانی که چون ما صدمتی از این مهلکه ندیدند نیز در غم از دست رفتگان و خویشانشان در سرزمین های دیگر سوگوارند." مردمان سر به زیر افکنده و اندوهگین سخنانش را تایید کردند. "دو روز از این فاجعه گذشته است و ما هنوز نمیدانیم چه کسانی از ما کشته شده و چه کسانی جان سالم به در برده اند. خود من نیز در نهایت استیصال، فریاد و فغان مردمانم را پس پشت نهاده و برای رایزنی و تصمیم گیری به میان شما آمدم. اما هنوز از جانب والیان این سرزمین باستانی پاسخی برای محنت ها و رنج هایمان نشنیده ایم." سرهای مردمان بالا گرفت و با چشمانی گشاده به او نگریستند. "مدت کوتاهی پیش با سرکردگان مردمان سرزمین های دیگر سخن میگفتم. آنان هنوز به انتظار و رسیدن پیغامی از والیمار و خداوندان امید بسته اند. اما از شما میپرسم: آیا دو روز برای درک کردن و چشیدن رنج های مردمانی که در ریر سایه دستان خداوندان می زیند، کافی نیست؟!"

همهمه ای در میان مردم افتاد. اینگوه و فینارفین، با نگاهی پریشان یکدیگر را نگریستند. گلاندور با گام هایی مردد به آرامی راه خود را از میان مردم به طرف صخره ای که نولوه بر آن سخن میگفت گشود. فینارفین و اینگوه نیز به دنبال او به راه افتادند.

نولوه ادامه داد: "سالیان بیشمار پیش نیز چنین مهلکه ای در درون این مرزهای محروس رخ داده بود. نتیجه ی آن مهلکه چه بود؟ سکوت خداوندان، شورش عده ای از برترین مردمان الدار که سوگوار سرکرده خود بودند، به خاک و خون کشیده شدن بهترین دریانوردان و عزیزترین مردمان من در بندرگاه ها، و در نهایت نفرین خداوندان که باعث کشته شدن و از میان رفتن همان بهترین مردم الدار از این سرزمین بود که جهان دیگر مثالشان را نخواهد دید..."

همهمه ی مردمان بالاتر گرفت. برخی به نشانه تایید و برخی به نشانه اعتراض، جملاتی مبهم را از دور و نزدیک فریاد زدند.

فینارفین به آرامی صدای اینگوه را شنید که در گوشش گفت: "این سخنان چیزی را برای تو تداعی نمیکند؟ آیا ما آنچه را که زیسته ایم، دوباره خواهیم زیست؟" فینارفین نگاهی به پادشاه زرین موی کرد و با صدای بلندی، در حالیکه به صخره نزدیکتر میشد خطاب به نولوه گفت: "شاهزاده ی ته لری!!! سخن راندن از رنج خویشان مرا به خود من بسپار. افسانه ها در گذشته مانده اند. مقصودت را بازگو کن."

همهمه ها کمی فروکش کرد. نولوه نگاهی به فینارفین کرده، سری به نشانی احترام تکان داد و ادامه داد: "مقصودی در سخنانم نبود، جز یادآوری حقایقی که سالیان بی شمار چشم بر آنها فرو بستیم و آنها را نادیده گرفتیم. مقصودم این است که باید بطلبیم آنچه را که از آن ماست."

گلاندور پرسید: "و چه چیز از آن توست شاهزاده؟"

نولوه با صدای رساتری فریاد زد: "سعادت.... امنیت....و کامروایی... حال اگر از ما گرفته شد چه باک، ولی بی پاسخ ماندن خواسته هایمان از جانب خداوندانی که این ها را برایمان تضمین کرده اند را نمی توان به اغماض نگریست..."

بانگ فریاد مردمان، از معترض و موافق به هوا برخواست. فینارفین و اینگوه در میانه فریادها، بر فراز صخره رفته و در کنار نولوه قرار گرفتند. اینگوه به کوشش فراوان مردمان را به سکوت فراخواند و گفت: "گوش کنید. تمام شما مرا میشناسید، و همگی میدانید که من و مردمم نزدیکتر از همه شما به والیمار زندگی میکنیم. چنین سخنانی شایسته خداوندان نیست. آنان بیش از آنچه که در توان تصور ماست، نگران ما و امورات جهانی هستند که ما میشناسیم. سکوت دو روزه را حمل بر اهمال یا بی توجهی کردن روا نیست."

فینارفین سخنان او را پی گرفت: "و پرسش من از شما این است: آیا رخدادهایی که همه ی ما از گذشته ها در ترانه ها و افسانه هایمان شنیده ایم را فراموش کرده ایم؟ آیا هیچ عبرتی از آن پیشامدهای تلخ برنگرفته ایم؟ زمانی که برادرخوانده ام همین اتهامات را متوجه حلقه داوری کرد و راه خود را در پیش گرفت، من و بسیاری از مردمانم آنجا بوده و ناخواسته از سخنانش متاثر شدیم. اما مدت زیادی طول نکشید که هم ما و آنان که راه تبعید را پوییدند به بی اساس بودن آن سخنان پی بردیم. البته که سخنان شاهزاده شبیه آن سخنان نیست، اما خاطرات تلخی را برایمان زنده کرد."

گلاندور از میان مردم بانگ برداشت: "و ما که در سرزمین های آن سو، ناخواسته درگیر کشمکشی تلخ گشتیم که ریشه در چنین سخنانی داشت. اگر پادشاه فینارفین و مردمانش تنها از شنیدن افسانه ها و ترانه ها عبرت گرفته اند، ما با تجربه کردن و چشیدن آن رویدادهای تلخ با تمام وجود خود به آگاهی رسیدیم. اینک اگر از ما پرسیده شود که در قبال از دست دادن خانه و کاشانه و عزیزانمان مجاز به زیر سوال بردن اندیشه ها و نیات خداوندان هستیم، پاسخ ما منفی ست. تنها کمی صبر بسیاری از ابهامات را در زمان نه چندان زیادی رفع خواهد کرد."

مردمان با سردرگمی با یکدیگر به گفتگو پرداختند. فینارفین فرصت را غنیمت دانسته و به آرامی به سمت نولوه متمایل گشته و گفت: "شاهزاده. بهتر است..."

نولوه سخنش را قطع کرده و رو به مردم گفت: "البته شنیدن این سخنان و دم زدن از امید و عبرت از مردمانی که کمترین لطمه را از فاجعه دیده اند محل شگفتی نیست. اما من و مردمانم که چه در گذشته و چه اکنون، همیشه سپر مصایب و فجایعی بودیم که هیچ نقشی در آن نداشتیم متفاوت تر از اینان می اندیشیم. در گذشته نیز برای کشته ها و آلام ما مرهمی پیشکش نشد، اما اینبار دیگر منتظر نمی مانیم تا خود به صلاحدید خود و هر زمانی که مناسب دیدند ما را از مشکلاتمان رهایی دهند..."

در این هنگام سواری با بیرقی که نقش چند قو بر آن خودنمایی میکرد از میان خیل عظیم به آرامی راه خود را گشوده و از پشت به صخره سخنرانی نزدیکتر میشد. مردمان در حالیکه به سخنان نولوه گوش میدادند نگاهشان به سمت سوار چرخید. سرکردگان رد نگاه مردم را تعقیب کرده و سوار را دیدند. سوار از اسب پایین جست و با گام هایی آهسته از صخره بالا رفته و خود را به نولوه رساند. نولوه سخنانش را قطع کرد و پرسشگرانه او را نگریست. پیک در گوش شاهزاده چیزی گفت که با شنیدنش چهره ی شاهزاده به تیرگی گرایید. پیک چند گام عقب تر رفت و در گوشه ای ایستاد.

همهمه ای بین مردم افتاد و با تعجب گاهی پیک و گاهی شاهزاده را مینگریستند. فینارفین به نولوه نزدیکتر شد و نگرانی پرسید: "شاهزاده! چه شده است؟"

...

سکوت بر تپه حکمفرما بود. مردمان، که بیشتر آنان از ساکنین بندرگاه ها و از مردمان نولوه بودند به صخره نزدیکتر شدند. فینارفین با نگرانی به اینگوه نگاه کرد و هر دو به نولوه نزدیکتر شدند. شاهزاده همچنان سر به زیر افکنده و هیچ نمیگفت. پس از لختی سکوت فینارفین با صدایی آهسته پرسید: "نولوه. چه اتفاقی افتاده است؟"

پیک سوار، با صدایی مالامال از اندوه در پاسخ گفت: "ساعاتی پیش، پادشاهمان.... فرمانروای بندرگاه ها در اثر جراحات مهلکش... جان خود را از دست داد..."

فینارفین و اینگوه با تحیر بر جا ایستادند. صدای پیک به مردمانی که نزدیک آنان بودند رسید و به تدریج، چون آتشی که در انبار کاهی بیفتد، در میان سایرین منتشر شد. بانگ فغان و فریاد مردمان بندرگاه ها کم کم بالا گرفت و صدای زاری و گریه هایشان بر تپه حکمفرما شد. مردمان دیگر برای لحظاتی اندوه خود را فراموش کرده و با نگاه هایی مغموم گرد مردمان ته لری جمع شدند. گریه و سوگواری مردمان دقایقی به طول انجامید و به تدریج، صدای زاری هاشان به فریاد و اعتراض مبدل شد. با چشمانی اشکبار و چهره هایی در هم، شاهزاده ی ته لری را خطاب قرار داده، گویی داد از دست دادن پادشاهشان را از او میخواستند. سایرین نیز به تاسی از آنان، رو به سرکردگانشان بانگ برداشته و خواهان تاوان خسارات و مصایبی بودند که به آنها ورد شده بود.سرکردگان همچنان در کنار نولوه ایستاده و مردمانشان را مینگریستند. سایه ای بر چهره ی فینارفین افتاده بود. اینگوه کسی از مردمانش را به جانب سکونتگاه هایشان گسیل کرده بود تا شاید از حلقه داوری خبری برایشان بیاورد.

نولوه پس از مدت ها سر خویش را بالا گرفت و با چشمانی بی روح، مدتی مردمان را که در بانگ و فریاد بودند نگریست. اولوه از محبوب ترین مردمان والینور بود و غم از دست دادنش نه فقط بر ساکنین بندرگاه ها، بلکه بر تمام ساکنین قلمرو محروس، غمی سنگین و دلخراش بود. اما هیچ کس از تلاطم درون نولوه خبر نداشت. جنونی بر او مستولی شده بود که در آن حال به آتش زیر خاکستر و آرامش قبل از طوفان می مانست. با ظاهری آرام با حرکت دست مردم خویش را به سکوت فرخواند. به تدریج سکوت بر تپه حکمفرما شد. هیچ کس سخنی نمیگفت. سپس شاهزاده تو گویی سرکردگان دیگر را به جایگاه سخنرانی دعوت میکند، تعظیم کوتاهی به فینارفین و اینگوه کرد و بعد به آرامی و آهستگی از صخره پایین آمده و در نزدیکی صخره در میان مردمانش قرار گرفت. ساکنین بندرگاه به نشانه دلجویی به گرد او نزدیک تر شدند، اما شاهزاده بی توجه به آنان و با چهره ای سرد، منتظر سخنان فینارفین و اینگوه ایستاد.

دو تن، متحیر از رفتار نولوه، با تردید یکدیگر را نگریستند. آنگاه اینگوه در حالیکه نیم نگاهی به راهی که قاصد را گسیل کرده بود می انداخت، پس از لختی سکوت، با صدایی گرفته و مردد گفت: "مردم الدار. با هیچ کلامی غم از دست دادن اولوه خردمند را نمی توان توصیف کرد. او را از سالیان بیشمار پیش می شناختم و دوستی عمیقی بین ما برقرار بود. خردمند بود و مهربان، و به راستی که مردمش با وجود او، غیاب شاه فقیدشان را که در سرزمین های آنسو ماند، حس نمی کردند." لحظاتی به چهره ی مردمان نگریست. به خوبی میدانست که کلامش یا باید تلام رو فرو مینشاند یا به آن دامن میزد. نولوه همچنان بی حرکت و سرد او را مینگریست. چنین ادامه داد: "ما نیز چون شما در غم این فقدان سوگواریم. اما در این اندوه می بایست صبور بوده و با درایت و امید به فکر چاره کار باشیم. این سخن من با شماست...." نگاهی به چهره ی مضطرب فینارفین انداخت و گفت: "به یقین همه ما میدانیم که آنچه دو روز پیش شاهد آن بودیم، تنها طوفانی مهلک و ویرانگر نبود. بلکه نوید وقایع شومی بود که همه ی شما از آن آگاهید. پیشگویی که از دیرباز در باره ی آن سخن گفته شده بود.... در حال تحقق است."

همهمه ای در میان مردم افتاد. فینارفین مردم را به سکوت فراخواند و اینگوه ادامه داد: "حال در این اوضاع نابسامان، و پلیدی که از نو ظهور کرده است، دم از تاوان خواهی ویرانی مسکنمان، و از دست دادن پادشاهی بسیار گرانمایه سودی به حال ما نخواهد داشت. باید به فکر چاره ای بود که پلیدی را برای همیشه از این جهان دفع کرده و سعادت ابدی را برای خویش به ارمغان آوریم. و با شما میگویم، که این چاره تنها از عهده و خرد خداوندانمان بر می آید؛ همچنان که سالیان پیش از این نیز چنین بود."

نولوه با صدایی مطمئن از میان مردم بانگ برداشت: "سرورم. آیا پیغامی از خداوندان به ما رسیده است؟ و آیا شما که نزدیکتر از همه ما به والیمار زندگی میکنید، در این دو روز کوچکترین نشانه ای از عزم و اقدام برای این تصمیم از سوی خداوندان دیده اید؟ شاید شما از اموری خبر دارید که سایرین از آن بی خبرند، و شاید دانستن آنها التیامی باشد برای رنج و فلاکت این مردم." و پرسشگرانه به پادشاه خیره ماند. همه ی مردم در انتظار پاسخ به اینگوه خیره شدند. اینگوه کمی تعلل کرده و سپس گفت: "خیر. هنوز هیچ نشانه ای از تصمیم حلقه داوری نشنیده ایم. اما دیر یا زود خواهیم شنید."

نولوه زهرخندی بر لب راند، سپس رو به مردم کرد و گفت: "من نیز با پادشاه وانیار موافقم. اما پرسشم از شما این است که اگر خود ما عزم والیمار کرده و از خداوندان پاسخی بخواهیم، چه چیز گریبانگیر ما خواهد شد؟ آیا ما را طرد خواهند کرد؟ یا به نفرین دیگری دچار خواهیم شد؟"

از گوشه و کنار صدای مردمان مبنی بر تایید سخنان او به گوش رسید و بار دیگر همهمه بالا گرفت.

فینارفین پاسخ داد: "ما در این باره هیچ نمیدانیم. مقصود پادشاه اینگوه این است که اینچنین غضب آلود و دادخواهان به درگاه والیمار رفتن ممکن است در نظر آن والایان اهانتی به شمار آید."

نولوه این بار برآشفته فریاد زد: "اهانت؟!! ... ما فراتر از اهانت را چشیده ایم... ما تنها پاسخی میخواهیم که گمان میکنیم مستحق آنیم، همین..."

صدای فریاد مردمان در حمایت از نولوه به آسمان برخواست. گروهی از مردمان که در میانشان از ساکنین اره سئا، تیریون و همه مردم اینگوه دیده می شدند از گروه معترضان کناره گرفته و با چشمانی مضطرب به خیل آنان نگاه میکردند. فینارفین و اینگوه همچنان تلاش میکردند که آرامش از دست رفته را بازگردانند. اما نولوه با فریادی بلند در آن میانه بانگ برداشت: "به والیمار می رویم .... " و خیل عظیم معترضان از تپه ها سرازیر شده و به طرف شاهراه اصلی که به والیمار منتهی میشد به راه افتادند.

اما هنوز مدت زیادی از رهسپاری آنان سپری نشده بود که صدای شیپوری، بلند و مهیب بر تپه طنین انداز شد. مردمان بر جای ایستادند و پس از لختی، چاوش خداوندان بر دامنه کوه باستانی نمایان شد...

هوا رو به تاریکی می رفت. ته آنیس ناهشیار بر بستر سنگی کنار دریا آرمیده بود. بادی گرم همراه با بویی ناخوشایند بر چهره ی دختر وزیدن گرفت و به آرامی چشمانش را گشود. نگاهش بر کرانه های غربی خیره ماند و مدتی در همان حال به آن نگریست. کمی طول کشید تا دریابد که آنجا چه میکند. به تدریج تصاویر گنگی در ذهنش نقش بست تا سرانجام طوفان و ویرانی را به خاطر آورد. سراسیمه از جا برخواست و اطراف را از نظر گذراند. سرزمین های غربی، در گرگ و میش غروب حال و روز غم انگیزی داشت. تنه های نیم سوخته درختان پراکنده و نا منظم در جای جای تپه های بایر و خاکستری رنگ به چشم میخورد که دود و خاکسترشان در باد تفتیده ای که از جانب دریای غربی می وزید پراکنده شده و در آسمان ناپدید میگشت. موجی از هراس در دلش ریشه دواند. هراس از اینکه طوفان مهلک جمله سرزمین های باستانی را به نابوده کشانده و از میان برده باشد... با اضطراب و به آرامی از کرانه ی صخره ای به زیر آمده و به طرف شرق به راه افتاد. هیچ اثری از نشاط و آرامشی که در این سوی سرزمین های والینور وجود داشت نبود. صدای ناله ی محزونی از جای جای تپه ها به گوش میرسید. با گام هایی آهسته راه میرفت و گوش میداد. ترانه ی غم انگیزی بود که ندیمگان نیه نا در حال سرودن آن بودند. آوازهای سرزمین غربی را به خوبی میشناخت و در طول سالیان با آنها انس گرفته بود؛ اما به نظرش می آمد که این بار، الحان سوگواری به شیوه ای غریب سروده میشوند. به زبانی که در آن تنها غم از دست دادن هویدا نبود، نویدی مایوس کننده در آن موج میزد که برایش تازگی داشت. کمی تعلل کرد و ایستاد. ترنم نواها چیزی را برایش تداعی کرد. به ناگاه به یاد سخنان شاه فینارفین افتاد و نگاهش به تندی به سوی شرق چرخید و شتابان به راه افتاد.

به شاهراه اصلی رسید. سکوتی گنگ جمله سکونت گاه های مردمان را فرا گرفته بود، اما از ویرانی خبری نبود، و همین امر تشویشش را دو چندان کرد. مدتی ایستاد و نفس زنان به اطراف خیره شد. از روی استیصال عزم رفتن به تیریون را کرد و در حاشیه شاهراه به طرف شرق به راه افتاد. مدتی را به راه ادامه داد تا اینکه صدای پای اسبی از دور دست را شنید. ایستاد و منتظر ماند و به امتداد شاهراه خیره شد.

سوار با شدت می تاخت و به پیش می آمد. نزدیکتر که رسید، ته آنیس را دید. از شتابش کاسته شد و با رسیدن به او در برابرش ایستاد و اسب پیاده شد. از مردم وانیار بود. تعظیمی کرد و گفت: "بانو. مدت هاست به دنبالتان میگردم."

ته آنیس گامی به جلو برداشت و گفت: "چه اتفاقی افتاده است؟ چرا همه جا را سکوت فرا گرفته است؟ مردمان کجا هستند؟"

سوار گفت: "جمله مردمان به والیمار فرا خوانده شده اند. در تالارهای وسیع حلقه داوری اجتماع بزرگی است، خبرهای بدی به گوش رسیده است."

ته آنیس هراسان پرسید: "چه خبرهایی؟"

سوار گفت: "من نیز چون شما بی اطلاعم. پادشاه اینگوه امر کرده است تا زمانی که شما را نیافته ام بدانجا باز نگردم. بهتر است عجله کنیم."

ته آنیس کمی تعلل کرد و سپس بر ترک زین سوار شده و دو تن شتابان و با سرعت به طرف غرب و به تالارهای والیمار روانه شدند.

پس از سپری شدن مدتی بسیار طولانی، در انتهای شاهراه بر فراز تپه های بسیار بزرگ و پهناور که در سرتاسر شمال تا جنوب گسترده شده و تو گویی پایان جهان بود، مسکن شکوهمند و زیبای خداوندان هویدا شد. باروهای سترگ و عظیم به رنگ سپید و سرخ تا بدانجا که چشم را توان دیدن بود از شمال تا جنوب کشیده شده و در زیر نور سپید و نقره ای ماه و اختران بزرگ دیگر، جلال و هیبتی خیره کننده داشت. سالیان دراز غیاب ته آنیس، شمایلش والیمار را در نظرش شکوهمندتر جلوه میداد. اما اینک دغدغه ای دیگر داشت.

سوار به سرعت از دروازه های والیمار گذشت و ادامه شاهراه را که با سنگ های سفیدی فرش شده بود، از شیب تپه بالا رفته و سپس به جانب چپ و به سوی تالارهای بزرگ راهش را ادامه داد. پس از چندی با پشت سرگذاشتن انحنای ملایم جاده، در برابر پله هایی بزرگ توقف کردند. به سرعت از اسب پایین آمده و از پله ها بالا رفتند و پس از مدتی، به محوطه اصلی تالار رسیدند.

محوطه ای گسترده و وسیع بود. اطراف آن با ستون هایی بسیار بزرگ و به رنگ سبز محصور شده بود که سر به آسمان کشیده و انتهای آنها معلوم نبود، گویی تا دل آسمان پیش رفته بودند. ستارگانی پر فروغ و تابناک بر صحن تالار میتابیدند و روشنایی آنها به حدی بود که چشم را توان خیره شدن بدانها نبود. در میانه ی صحن بزرگ تالار، خیل عظیم مردم والینور از تمامی سرزمین ها گرد یکدیگر آمده بودند؛ به چنان کثرتی که حتی کهنسال ترین دانایان نیز در گذشته ها مثالش را به خاطر نداشتند.

در منتهی الیه غربی تالار، که گویی مرکز ثقل آن بود، بر مداری نیم مدور، اریکه های بزرگ و اورنگ های شکوهمندی قرار داشت که فرمانروایان برین والینور، پر جبروت و با چهره هایی تابناک بر آن هبوط کرده و گاه به کلام و گاه به اشاره با خیل عظیم سخن میگفتند. در مرتبه ای پایین تر از آنان، جایگاه های بسیاری قرار داشت که خردمندان الدار از تمام اقوام بر آنان ایستاده و در حال گفتگو بودند. پادشاه وانیار، فرمانروای نولدور، سرکرده بندرگاه ها و مرد میانه بالایی از ساکنین اره سئا در میانشان دیده میشد. اما تنها با دیدن یکی از آنان بود که برق شادی در چشمان دختر درخشیدن گرفت؛ دریانورد بزرگ، حامل ستاره ی امید که بر جبینش برق خیره کننده و زیبایی دیده میشد، در حال سخن گفتن بود. ته آنیس به آرامی راهش را از میان حاضران گشود و به سخنانش گوش فرا داد....

دریانورد گفت: "توان مقابله ای نبود. هر چند سهمگین و کوبنده بود، اما به گمانم نیرویی فراتر از قدرت پلیدی را در پیش رو میدیدم. نیرویی که ریشه در تقدیری هولناک داشت. عزم والینور نداشت، این را به اطمینان دریافتم. حتی هنگامی که با آن درآمیختم، گویی از سر قدرت و استهزاء بر من گذشت، چون شکارچی قدرتمندی که از سر سیری، میلی به شکار جسور خود نداشته باشد."

همهمه ای گنگ در صحن تالار طنین انداز شده و دقایقی چند سپری گشت. صدای فینارفین در آن میانه به گوش رسید: "گویی از ابتدا، مراقبت از مرز پوچی بیهوده بوده است. اگر توان گریختن از چنین بند و چنین مراقبانی را باز یافته است، تصور آنچه در شرف وقوع است قلبم را به درد می آورد."

اینگوه گفت: "هنوز برای نومیدی بسیار زود است. ما برای چاره اندیشی بدینجا آمده ایم."

نولوه ی جوان در پاسخ اینگوه با لحنی نومید و اندوهگین گفت: "چه چاره ای باید اندیشید؟"

مرد میانه بالا که از اره سئا آمده بود گفت: "اگر او گریخته باشد، اکنون در ورای دسترس ماست. زیرا به یقین قصد سرزمین های آنسوی دریاها را کرده است، سرزمین هایی که از دیرباز تاریخ در آرزوی حکمرانی بر آنها بوده است."

نولوه رو به او کرد و گفت: "گویا مقصود شما این است که حال که بدانجا گریخته است، او را به حال خود بگذاریم؟"

مرد میانه بالا در پاسخ گفت: "این سخن که گفتی، هیچگاه مراد و مقصود من و هیچکدام از افراد دودمانم نبوده است."

فینارفین با لبخند و به صدایی آهسته تر به میان کلامشان آمد: "قاصد اولمو هیچگاه خود را یکی از الدار به شمار نیاورده است!"

مرد میانه بالا در پاسخش با لبخندی ادامه داد: "خیر فرمانروا. خاطرات و تعلق به دودمانم هیچگاه از قلبم زدوده نشده است. اینک نیز در اندیشه آنانی ام که میراث دار این جنگ بی پایان در سرزمین های آنسو هستند. به همین دلیل سخنان سرکرده ی جوان بندرگاه ها در نظرم عجیب آمد."

نولوه اندوهگین به احترام اشارتی به مرد میانه بالا نمود. اینگوه سخن را ادامه داد: "اما جهانی میان ما و مردمان سرزمین های آنسو فاصله انداخته است. دیگر گذر از روی دریاها برایمان میسر نیست."

ائارندیل پاسخ داد: "چه بسا اموری که در نظر ما نامیسر جلوه میکند. از چه روی بدینجا فراخوانده شده ایم؟" با صدایی رساتر خطاب به جمله مردمان ادامه داد: "اگر بنا بر این می بود که به آنچه پیش آمده است تن داده و آن را بپذیریم، برای رایزنی بدینجا فراخوانده نمی شدیم. آری، مورگوت بازگشته است، و چنان بازگشتی که گویی سالیان بیشمار در بند بودنش در پوچی تنها زمانی برای استراحت برایش فراهم کرده است. یقین بدانید که قدرتش بیشتر، خشمش شعله ورتر، عزمش جزم تر و نیرنگ هایش مسحورکننده تر گشته است. اما اگر ما این را به فراست دریافته ایم، فرمانروایان والینور بسی پیش از ما آن را دانسته و پیش بینی کرده اند. اگر ما تنها در بهبوهه ی طوفان و ویرانی بود که دریافتیم با نیرویی مضاعف بازگشته است، فرمانروایانمان بسی پیشتر از ما آن را پیش بینی کرده اند. با این حال چرا بدینجا فراخوانده شدیم؟ ما فرزندان آن یگانه هستیم. آنچه به وجود آمد برای ما بوده و ما میراث داران آن هستیم. بدینجا فراخوانده شدیم تا دریابیم در این پیکاری که از دیرباز تاریخ آغاز گشته و تا به انتهای آن ادامه خواهد داشت، تا به کجا توان پایمردی داریم. اینک که در این قلمرو سعادت بار مسکن گزیده و از گزند، دست کم برای مدتی در امانیم، سرزمینی که اسلافمان دیر زمانی در آن جنگیده و اخلافمان اکنون برای آن در حال جنگند را به حال خود میگذاریم؟"

جمله مردمان در سکوت به سخنانش گوش فرادادند. سرکردگان با سری افراشته به او می نگریستند. ائارندیل کمی در سکوت به مردمان و سرکردگان خیره شده و سپس به آرامی بر جایگاهش بازنشست.

در همین حین، فرمانروای برین، که تا آن زمان در سکوت، چون پیکره ای شکوهمند اما غرق در شعور و اعتنا بر جای نشسته بود، به ناگاه قیام کرد و شولای گسترده و سیمینش، چونان نقشی از آسمان پرستاره از دامانش گسترده شد. به دنبالش جمله ایزدان، در جوانبش به تاسی از او برخواسته و بر جا ایستادند. مردمان به احترام با سری افکنده در سکوت گوش فرا دادند.

ماندوس به کلام آمد، به صدایی که گویی تک تک مردمان، صدایش را نه از او، که از اعماق جانشان می شنوند. پوشیده در ردایی نقره ای رنگ، چوگان بزرگ خود را در دست گرفت و چنین گفت: "آنچه از آن سخن رفت، تنها پاره ای کوچک از آنچه بود که در نهان داشته و به زبان نیاوردید. لیکن آنچه مکتوم می ماند، در نظر من آشکار از آن چیزی ست که عیان میگردد. با گام هایی سست به پیشواز آنچه محتوم است پیش نمیتوان رفت. جمله آنچه در دریاها و آسمان و زمین است، برای این فرجام مهیا خواهد گشت. شما را نیز از آن گریز و گزیری نیست. لیکن چشمان مرا یارای دیدن فراسوی این فرجام نیست. بشنوید سخن فرمانروای برین را ..."

مانوه دست راست خویش را بالا گرفت و سخن گفت: "جهان بر آستانه ی بزنگاهی ایستاده است که از آن پاره پاره و چاک چاک، و یا به شکل و تازگی جوانی اش برون خواهد آمد. این پیکار فرجامین است، و جمله ساکنین این جهان، آنانی که از مرزهای آن نگذشته اند، در این پیکار مبارزه خواهند کرد. جمله شما و مردمان آنسوی دریاها از موهبت زیستن بهره مند گشته اید. زیستنی که آن را به رغم تلخی ها و مرارت هایش خوش پنداشته و ارج می نهید. این موهبت، اینک در معرض سرانگشتان پلیدی ست که تنها به ستاندن آن بسنده نخواهد کرد. او به عزم ستاندن و از میان بردن هر آنچه هست و نیست آمده است. سرانگشتان پلید او در فراسوی عدم نیز خواهد کاوید تا عطش سیراب نشدنی اش را در سراب اوهامش فرو بنشاند. لیک یک بار برای همیشه، این حدیث مفصل و دردناک را پایانی خواهد بود. بسته به آنچه میپندارید، و آرزویش را دارید..."

سخنش به اتمام رسید. جمله صحن تالار در نوری خیره کننده غرق شد، و پس از لختی مردمان چشم گشوده و به اریکه های خالی چشم دوختند...

توصیف روحیه مردمان به سختی ممکن بود. در مرزی بین اشتیاق و هراس سرگردان مانده بودند. مدت ها پس از عروج خدایان، بی آنکه کلامی رد و بدل شود یکدیگر را مینگریستند. گویی در سیمای هم به دنبال چیزی بودند. در جستجوی امیدی که آنان را به وجد آورد، یا هشداری که آنان را از چیزی که به آن مشتاق بودند منصرف سازد. سخنان خداوندان رنگ و بویی از اجبار و تحکم داشت. امری که در تمام سالیان دراز سکونتشان در والینور بی سابقه بود. آنان هیچگاه مردمان را به امری مجبور نکرده بودند. اما این بار گویی همه چیز متفاوت بود.

ته آنیس اما به طرز مبهمی در دلش احساس سبکی میکرد. تصور نزدیک شدن به پایانی که به آن وعده داده شده بود، غبار مبهم خاطرات و مرور سالیان را از ذهنش زدود، و بار دیگر چهره آدانل، نه به آن کراهت که در کابوس هایش میدید، بلکه به روشنی ایام آشنایی شان در تاریخی دور و دراز در نظرش مجسم شد. قلبش به ضربان افتاد و در حالیکه به آرامی راهش را از میان مردم میگشود، به سمت سرکردگان رفت. دیگران نیز، که تا آن زمان مانند مسخ شدگان برجای مانده بودند، به خود آمده و به حلقه ی سرکردگان نزدیکتر شدند.

رهبران از جایگاهشان پایین آمده و گرد یکدیگر ایستاده بودند. برخی از آنان نیز دچار تشویش گشته بودند. در طی سالیان دراز زعامتشان بر مردمان خود، این نخستین بار بود که احساس استیصال میکردند. اما همه ی آنها در این احساس مشترک نبودند. سرکرده ی اره سئا و دریانورد بزرگ، با لبخندی کمرنگ منتظر کلامی از جانب رهبران دیگر بودند. اما سکوت همچنان ادامه داشت تا اینکه مردمان گرد آنان جمع شدند.

آنگاه در سکوت صحن تالار، صدای تور، رسا و مطمئن به گوش همگان رسید و رهبران را از افکار خود بیرون کشید: "دست کم حال میدانیم چه باید کرد. به نظر میرسد تنها در عزم به این تصمیم مردد مانده ایم."

رهبران به او نگریستند. نولوه با سری افکنده نفس بلندی کشیده و گفت: "تصمیمی در کار نیست. ما به اجبار در این امر سهیم شده ایم."

ائارندیل پرسشگرانه به او گفت: "گمان میکردم در میان مردمان، عزم ساکنین لنگرگاه برای گرفتن انتقام پادشاهشان از همه جزم تر باشد."

چشمان نولوه درخشیدن گرفت. سر بالا گرفت و به چشمان دریانورد خیره شد.

اینگوه گفت: "دریغ که ارباب تقدیر از آنچه رخ خواهد داد سخنی به میان نیاورد. تردیدی بر دلم سنگینی میکند. نمیدانم چه چیز در انتظار ماست. ما به سعادت و پایداری آن وعده داده شده بودیم. اما اینک..."

تور کلامش را برید: "و آیا از آن بی بهره ماندید؟ اگر امشب به پایانی خوش نوید داده نشدیم، دست کم برایمان هلاکت و تباهی نیز پیش بینی نشد. روا نیست که از هم اینک سر به جیب نومیدی فرو برده و استیصال پیشه کنیم. ما را از عداوت و تحدی مورگوت باکی نیست، تا زمانی که فروغ ایمان در دلهایمان زنده است. به خاطر دارم زمانی که در جستجوی امید، در بیابان ها و جنگل های سرزمین های آن سو پرسه میزدم، برایم چنین می نمود که هر گام من در حیطه ی اراده ی پلید او پیش رفته و هر نفسم در بازدم هوای مسموم اوست. اما در ورطه ی پلیدی و سیاهی چشم به روشنای سعادت داشتم. و هر چند با پر و بالی کوفته و جسم فرسوده، به آنچه ایمان داشتم رسیدم. حال اوضاع آنچنان که گمان میبریم متفاوت نیست."

هیچ کس کلامی نگفت. ابهام فراتر از آن بود که کسی از مردمان را یارای زدودنش باشد. ته آنیس مضطرب به چهره ی سرکردگان و مردمان خیره شد. او نیز چون دیگران، از پایان خوش یا غم انگیز این پیشگویی هیچ نمیدانست. اما احساس کرد قلبش دیگر توان انتظار ندارد. سردرگمی و تردید مردمان، گویی بر آنش داشت تا او نیز به سهم خود مردمان را به عزم این پایان ترغیب کند. با گام هایی لرزان را خود را از بین مردم گشود و خود را به میانه صحن رساند. اینگوه با اشتیاق و خوشحالی گامی پیش آمد و گفت: "ته آنیس! سالیان بسیاری ست که تو را ندیده ایم. گمان نمی بردم که تو را اینجا ببینم."

ته آنیس با لبخندی به سرکردگان تعظیمی کرد و به اینگوه گفت: "آری سرورم. من نیز مشتاق دیدار شما بودم. اما اگر مجالی باشد میخواهم سخنی بگویم."

سرکردگان و مردمان در سکوت به او گوش فرا دادند.

دختر در حالیکه دامان جامه ی سپیدش به دنباش کشیده میشد، مدتی در میان راه رفت. با نگاه نافذش که اندوهی عمیق بر آن سایه افکنده بود مردمان را از نظر گذراند و سپس با صدایی رسا خطاب به آنان گفت: "گمان نمی برم هیچ کدام از شما به مانند من مفهوم انتظار را بدانید. چنانکه آوازه ی آن به گمانم تا کنون به گوش همه ی شما رسیده باشد. آنچنان طولانی و طاقت فرسا که به هیچ کلامی نمی توان بازگویش کرده و به هیچ ترانه ای نمیتوانش سرود. سالیان بیشمار از آغاز تقدیر من می گذرد. چه بسیار بودند لحظاتی که از فرط ناتوانی بر آن شدم تا خود را از بار این زیستن رها سازم. اما... نمیدانم چه چیز مانعم شد. این حدیث ... در نظر بسیاری از شما فراتر از انتظار رفته و ... شکل جنون به خود گرفته است..."

بغض کلامش را برید و دل مردمان از شنیدنش به درد آمد. مدتی سکوت کرد، بغضش را فرو خورد و سپس ادامه داد: "بارها از خود پرسیده ام که من به این تقدیر برگزیده شده ام یا آن را خویشتنم انتخاب کرده ام؟! آیا مرا از این روزهای محنت بار بیشمار رهایی خواهد بود؟! اینک در میان شما ایستاده ام و مرا به خوبی می بینید، با قامتی فرسوده از انتظار در دیار بی مرگی... این بهایی ست که برای رسیدن به این پاسخ پرداخته ام. حال، قلبم گواهی میدهد که پاسخ بسیار به من نزدیک است، هر چند نمیدانم که چه خواهد بود؛ انجامی تلخ و بیهوده، یا پایانی مسرت بخش و روح نواز؟! ... اما برای رسیدن به آن، هر آن چه که باشد، بی تاب و مشتاقم. دیگر توانی برایم نمانده است...."

مردان از اندوه سر به زیر افکندند و زنان اشک خود را زدودند. ته آنیس کمی سکوت کرد و سر به زیر افکند. سپس به ناگاه با صدایی رسا و در عین حال لرزان، خطاب به مردمان بانگ برداشت: "حال پرسشم از شما این است: از چه روی در تعللید؟! آیا آنانی که در سرزمین های آن سو، در طول این سالیان با پلیدی ها درآمیخته و استوار بر جای ایستاده اند، از ما به این زیستنی که به آن فراخوانده شده ایم، اولی ترند؟! آیا در این پایان سهیم نخواهید شد؟! چه اهمیتی دارد پایانی خوش باشد یا تلخ، اما یقین بدانید که حتی اگر خوش باشد، آنانی که از آن روی بر تافتند را سهمی در آن سرور نخواهد بود... دست کم نه به اندازه ی آنانی که عمری بی پایان را در جوار پلیدی بر علیه ش جنگیده اند..." تاب از کف داد، زانوانش سست شد و گریان بر زمین نشست.

چشمان اشکبار مردمان درخشیدن گرفته بود. به آرامی و در سکوت به دختر نزدیکتر شدند. آتشی در درونشان شعله ور شده بود، آتشی که یادآور غرور باستانی نژادشان و تداعی کننده مرارت هایی بود که متحمل شده بودند. از میان سرکردگان، تور به طرف دختر آمد، در کنارش ایستاد و مدتی با لبخند او را نگریست. سپس به غریوی بلند که جمله مردمان را به خود آورد بانگ برداشت: "آیا او در این تصمیم تنهاست.....؟"

صدای فریاد مردمان در صحن تالار طنین انداز شد...

شب فرا رسیده بود. ته آنیس بر فراز تپه ای مشرف به آلکوئالونده ایستاده بود و به سوسوی چراغ های خانمان مردم ته لری خیره شده بود، در حالیکه نسیم دریای طوفانی گیسوانش را بر چهره اش میوزاند. صدای سوگواری بندرنشینان در غم فقدان شاهشان، مبهم و سوزناک به گوش میرسید. اما او آسودگی شیرینی در درونش حس میکرد؛ احساس کسی را داشت که مدت های مدیدی از رو در رو شدن با فاجعه ای طفره رفته، پس از تلاطم و آشوب بسیار، عاقبت با آن مواجه گشته و تلخی ها و مرارت های آن را به آشوب و اضطراب قبل از آن رجحان می دهد. همانگونه که در والیمار سخن گفته بود، برایش اهمیتی نداشت که چه خواهد شد. سالیان بی شمار انتظار بر آنش میداشت تا خود را ولنگارانه در دست تقدیر رها کند تا همه چیز خاتمه یابد. خاتمه... پایان.... فرجام.... مشتاقانه به استقبالش می رفت. چون کودکی که تنها تمنایش آغوش مادرش باشد و دیگر هیچ. چشمانش رابست، نفس بلندی کشید و نسیم دریا را در سینه اش حبس کرد.

دمی چند در این خیال شیرین آسود، اما به ناگاه از آنچه می اندیشید شرم کرد. فکر رها شدن از برزخ انتظار، به هر بها و قیمتی را نابخشودنی انگاشت. آیا کسی که او در طی سالیان به انتظارش مانده بود نیز در این بزنگاه این چنین می اندیشید؟ آیا ممکن بود طوفان توفنده زمان، شعله ی عشق و اشتیاقش را خاموش کرده باشد؟ آیا او نیز هنوز منتظر بود؟ آه... ته آنیس بسیار خسته بود. حتی اندیشه ی انتظار آدانل نیز در برابر اشتیاق خاتمه ی همه چیز، کم رنگ جلوه میکرد. چشمانش را گشود، گویی از اوهام به واقعیت درآمد. نه ... چنین نبود. فرجام به هر قیمتی را خوش نمی پنداشت، فرجامی که او را از محبوبش دورتر کند را انتظار نمی کشید. و آنگونه که شنیده بود، همه چیز ممکن بود. در این فرجام، به همان اندازه که انتظار پیروزی میرفت، شکست و ویرانی نیز محتمل بود؛ و اگر نصیب آنان سقوط در سایه ها و تباهی می بود.... تاب آن را نداشت. پس از سالیان بی شمار چنین پایانی فراتر از تحملش بود. به شیب تندی که پیش رویش بود و به دامنه های صخره ای آن خیره ماند. افکاری بسیار به ذهنش خطور کرد. در یک آن تصمیمی شوم گرفت و گامی دیگر به شیب تند نزدیکتر شد. اما صدایی او را بازداشت.

"بانوی من..."

به تندی بازگشت و به تور، مرد میانه بالای اره سئا نگریست که نسیم دریا دامان لباس سپیدش را به اهتزاز درآورده و موهای زرینش را پریشان می ساخت. "می توانم به شما ملحق شوم؟"

ته آنیس با تانی کمی به او خیره شد. نگاهی به شیب صخره ای کرد و گفت: "بله."

تور تعظیم کوتاهی کرد و در کنارش ایستاد. مدتی طولانی را در سکوت به صدای مبهم سوگواری ته لری گوش فرا دادند. ته آنیس به گوشه چشم هر از گاهی به چهره ی تور خیره میشد. مردی از نژاد آدمیان باستان که در گیر و دار تقدیری حیرت انگیز، در جرگه ی نامیرایان شده و به والینور آمده بود. آوازه ی او پیش از خود او به ته آنیس رسیده بود و قبل از آن هرگز با یکدیگر دیداری نداشتند تاهنگام حضور در حلقه ی داوری. به چهره ی تور که لبخندی کم رنگ بر آن نقش بسته بود خیره شد. با اینکه به هیچ وجه از نامیرایان قابل تمیز نبود، اما در عمق نگاهش میتوانست درخشش نگاه اداین را که وصفش در ترانه های الدار ماندگار گشته بود ببیند. تور به دختر نگریست و ته آنیس به تندی نگاهش را دزدیده و به سواحل دریا خیره شد.

"مدتها بود که صدای سوگواری در این دیار به گوش نرسیده بود. تا مدت ها فقدان اولوه ی خردمند چون زخمی بر پیکره ی این سواحل بر جای خواهد ماند."

ته آنیس پاسخی نداد. سخنی نمی یافت تا با این مرد غریبه ی پرآوازه بازگو کند و حضورش به تدریج برای دختر آزاردهنده می نمود.

اما تور که پاسخی نشنیده بود، به صراحت و صمیمیت بیشتری ادامه داد: "سخنانتان در والیمار هنوز در گوشم طنین انداز است. از اوصافی که شنیده بودم بسیار متمایزتر بودید بانو."

ته آنیس سرانجام پرسشگرانه به سویش برگشته و گفت: "چه چیزی شنیده بودید؟"

تور همچنان با لبخند، پس از کمی سکوت گفت: "اهمیتی ندارد. اکنون برایم بانویی با اوصافی بسیار تحسین برانگیز هستید. اوصافی که مرا بر آن داشت تا شما را یافته و از نزدیک با شما سخن بگویم. همین کافی نیست؟"

ته آنیس کمی جاخورده از این ابراز لطف، با لبخندی کم رنگ اما هیجان زده گفت: "سپاسگزارم." و پس از کمی سکوت ادامه داد: "سخنان شما نیز بسیار چیزها را برای من و جمله مردمان تداعی کرد، چیزهایی که می رفت تا فراموش شود."

تور خنده ی گرمی کرده و گفت: "چیزهایی که از آنها سخن میگویید بانوی من، هیچگاه فراموش نخواهد شد. تنها می بایست برایمان یادآوری شوند."

ته آنیس با چهره ای گشاده تر گفت: "بی شک سخنان شما و دریانورد بزرگ در زایل نمودن تردید مردمان این دیار موثر بود."

تور فروتنانه گفت: "تردیدی در کار نبود. تنها دلیل این بود که مردمان این دیار هیچگاه جنگ و ویرانی را به چشم ندیده اند. یقینا اوصاف چیزی که با آن رو در رو نشده اند، آن را در نظرشان مهیب تر و موهش تر جلوه کرده است. اما برای من و بازماندگان قلمروهای باستانی ساکن در اره سئا، سخن گفتن از جنگ و ویرانی ساده تر است." با گفتن این سخن، چهره اش جدی تر شده و در حالیکه به ستارگان می نگریست گویی در افکاری تیره غوطه ور شد.

ته آنیس با ابهام و اضطراب از او پرسید: "به چه می اندیشید؟ آیا به سخنانتان در والیمار یقینا باور دارید؟ یا اینکه سخنانتان تنها تلنگری بود بر شهامت مردمان؟"

تور با جدیت به او نگریست و گفت: "البته که باور دارم بانو، به تک تک سخنانی که بر زبان آوردم ایمان دارم. اما جای شگفتی است. چرا که من نیز در صدد آن بودم که همین پرسش را از شما بپرسم..."

ته آنیس کمی مردد در حالیکه سعی داشت نگاهش را از او بدزدد، با صدایی گرفته گفت: "آیا به نظر میرسید که سخنانم متظاهرانه است؟"

تور گفت: "خیر بانو. مقصود من چنین گستاخی نبود. اما می خواستم از زبان خودتان چند و چون چنین سرنوشتی را بشنوم."

ته آنیس به نقطه ای در دریای روشن از نور ستارگان خیره شد. پس از لختی سکوت با لحنی اندوهگین گفت: "چه سرنوشتی؟"

تور پرسید: "به راستی پس از این همه سال...."

ته آنیس به تنگ آمده، کلامش را بریده و با عتاب گفت: "نمیدانم.... من خود نیز سرنوشت خود را نشناخته ام، چگونه میخواهید چند و چون آن را از زبان من بشنوید....؟"

تور کمی به او نگریست. قصد سخن گفتن داشت که صدایی از پشت سر توجهش را جلب کرد: "سرورم؟"

هر دو به سمت صدا بازگشتند و بانویی را دیدند که چند گام آن سوتر پرسشگرانه آنان را مینگریست. ته آنیس سردرگم و تور با لبخند به آن بانو نگریستند که مانند تور ملبس به جامه ای سپید و آزاد بود و زیبایی خیره کننده ای داشت.

تور پس از کمی سکوت، با لبخند تعظیم کوتاهی به ته آنیس کرده و گفت: "بسیار خوب بانوی من. شما را تنها میگذارم." سپس با ملایمت به طرف بانویی رفت که گویی منتظرش بود.

ته آنیس گامی در پی اش برداشت و گفت: "سرورم، صبر کنید..."

تور با لبخند به سمت او بازگشت و منتظر ماند. ته آنیس لختی تعلل کرده و سپس گفت: "به سبب رفتارم مرا ببخشید."

تور با صدایی سرشار از اطمینان گفت: "در لحظه ی پیروزی سخنانتان در والیمار را به خاطر خواهم سپرد بانو ته آنیس. ترانه ی چنین سرنوشتی تا ابد در سرود آفرینش طنین انداز خواهد بود و ... حقیقتا شما کسی هستید که این سرنوشت برازنده ی اوست." و سپس دست در دست بانوی سپیدپوش از آنجا دور شدند.

ته آنیس لختی رفتنشان را نگریست و سپس پرده های اشک، پی در پی بر چشمانش فرو نشست....