اگر شما بودید چه کار میکردید

تعداد پست‌ها: 138

سلام

احتمالا بیشتر افراد از این تاپیک میترسند

البته خودم هم نگران هستم که تاپیک نگیره و فعال نشه

میخواستم بدونم اگر هر کدام از شما توی سرزمین میانه و کلا آردا یعنی هر جای دنیای تالکین بودید

در هر ماجرایی یا اصلا به صورت ازاد چه کاری انجام میدادید و مثلا دوست داشتید کجا برید و به جای کدوم شخصیت باشید یا اصلا جای خودتون باشید

امید وارم منظور به وضوح رسیده باشه

نظر سنجی نیست فقط یک داستان پردازی ساده و کوتاه هستش

حق انتشار مطالبتون هم محفوظه

من دوست داشتم توی اتاقم یا تو زیرزمینمون اون طرف استخر آخر اون راهرویی که چراغش سوخته و کم تر کسی گذرش به انجا میفته یا بهتر بگم اصلا نمیفته و هیچکی اون جا نمیره یه در مخفی وجود داشت که من هر وقت دلم میخواست میتونستم از اون جا برو تو سرزمین میانه و هر جالی که آراگورن یا گندالف میره مثل سیریش بچسبم بهشون و باهاشون برم و هر وقت خسته شدم برگردم خونه.

این که شد نارنیا

ولی من چون زیاد اهل خونه و این حرف ها نیستم کلا دوست داشتم برم توی سرزمین میانه

بیشتر دوست داشتم عین لوک خوش شانس برای خودم بگردم

سخت ترین کاری هم که دوست داشتم حتما انجامش بدم دفعا از هلمز دیپ بودش چون واقعا کار سختی و نفس گیری بودش

اصلحه هم کمان دوست داشتم چون از واقعا دل و جرئت درگیری رو در رو رو ندارم

دوست داشتم از اول هم همراه یاران حلقه باشم

ولی در مورد همراهی دورف ها در انجا و بازگشت دوباره نه اصلا کار خیلی سختی بودش حوصله اون دورف ها با اخلاق اعصاب خورد کنشون رو ندارم

مسئولیت حلقه رو هم هیچوقت بر عهده نمیگرفتم ولی بیشتر همراهی میکردم

اما دوست داشتم برای خودم بگردم

خیلی کارها و جای خیلی از شخصیتها

دوست داشتم جواهرات زیبا و حلقه های قدرت بسازم و جای فئانور باشم.

دوست داشتم در جنگلهای لورین قدم بزنم و جای گالادریل و کلبورن باشم.

دوست داشتم توی شایر از مزارع زیباش محصول برداشت کنم و جای سام باشم.

دوست داشتم توی میدل ارث دنبال ماجراجویی باشم و تجربه کسب کنم و جای آراگورن باشم.

دوست داشتم توی کشتی وینگیلوت باشم و همه جای دنیا رو بگردم و جای ائارندیل باشم.(که هستم)

دوست داشتم دنبال گنج برم و کوهها رو ببینم و از جنگل میرک وود رد بشم و جای بیلبو باشم.

و و و ................... کلا خیلی چیزارو دوست دارم و دوست دارم جای خیلی از شخصیتها باشم.

این که شد نارنیا

خب میخواستی چه جوری برم؛ با اتوبوس!!!؟ :)

ولی در مورد همراهی دورف ها در انجا و بازگشت دوباره نه اصلا کار خیلی سختی بودش حوصله اون دورف ها با اخلاق اعصاب خورد کنشون رو ندارم

آره باهات موافقم اون دورف ها خیلی رو مخن مخصوصا تورین که دیگه قزص اعصابه.

دوست داشتم جای اولمو باشم...

همین...

می رفتم دنبال راز تامبامبادیل این شخصیت مرموز سرزمین میانه شاید چیزی از این بیشتر میفهمیدیم

مثل بانو ئئون خیلی شجاع باشم از خودم واطرافیانم دفاع کنم

البته همراهی یاران حلقه رم دوست داشتم

مسلمه منظور من فقط این نبوده که خودتون رو جای شخصیتی بزارید یا در ماجرای اتفاق افتاده شرکت کنید البته این رو نوشتم ولی بیشتر منظور این بود که ازاد باشید البته خودم هم نتونستم اینطور باشم

مثل این جمله که جالب بود

می رفتم دنبال راز تامبامبادیل این شخصیت مرموز سرزمین میانه شاید چیزی از این بیشتر میفهمیدیم

هدف یه چیز جدیده یه داستان جدید

من فقط دوست دارم خودم باشم ... دوست ندارم جای کسی رو بگیرم . چون اگه جای کسی باشم ، داستان رو عوض میکنم ، و نمیخوام داستان عوض بشه

فقط دوست دارم تو سرزمین میانه باشم ، و هر به هر جایی که بتونم میرم . همه جای سرزمین میانه زیباست

من فقط دوست دارم خودم باشم ... دوست ندارم جای کسی رو بگیرم . چون اگه جای کسی باشم ، داستان رو عوض میکنم ، و نمیخوام داستان عوض بشه

فقط دوست دارم تو سرزمین میانه باشم ، و هر به هر جایی که بتونم میرم . همه جای سرزمین میانه زیباست

نمیخوای ماجرایی برای خودت بسازی

دنبال چیزی بری ؟

من خیلی هاراد رو دوست دارم اگه تو سرزمین میانه بودم حتما برنامه می زاشتم یه سر اونجا برم

نمیخوای ماجرایی برای خودت بسازی

دنبال چیزی بری ؟

نه ، ترجیح میدم که معمولی بمونم و تو ماجراهای بقیه شرکت کنم ! ولی حتما میخوام در کنار خیلی ها مثل هورین باشم ، مثلا در نیرنایت آرنویدیاد

من اگه قرار باشه یه روزی برم سرزمین میانه فقط و فقط آرامش و شادی میخوام.

زیبایی طبیعت...گردش...جشن...پایکوبی...آواز و موسیقی

به دور از هر دغدغه ای...به دور از هر استرسی

صدای ناب طبیعت...صدای شادی دوستان و عزیزانت...صدای رضایت دلت

دوس دارم اگه تام نبودم با تام باشم.فکر کنم تام کسیه که دوس دارم مثلش باشم

من دوستاشتم شخصیتی باشم در سرزمین میانی که همه در مورد اون میدونن ، مثلا اینکه اون همیشه همه جا حضور داره هرجای خوش آب و هوایی یا تاریکی ، جایی که کمک میخوای ظاهر میشه ، هر جایی هم میره برای رسیدگی به کارهاش هستش ، دنبال چیزی میگرده یا داره تحقیقاتی میکنه ، یک فرد عجیب و باحال که گفته میشه در کوه های نزدیک موریا زندگی میکنه ولی زیاد به شایر میاد و میره ، آخه تعطیلات میاد شایر و خوشگذرانی میکنه :)

اگه به من باشه دم لنگر گاه خاکستری زندکی میکردم. می نشستم به امید اینکه بتونم خودمو تو یکی از کشتی ها جا بدم و با الف ها برم.

اگه به من باشه دم لنگر گاه خاکستری زندکی میکردم. می نشستم به امید اینکه بتونم خودمو تو یکی از کشتی ها جا بدم و با الف ها برم.

با الف ها بری که چی بشه

من هر وقت به مهاجرت الف ها فکر میکنم اصلا نمیتونم به خودم بفهمونم که یعنی چی الف ها مهاجرت میکردن که چی بشه جاودانه بشن

فقط مواظب باش چون وسط دریا پیدات کنن میندازنت تو اب باید بقیه راه رو شنا کنی

برو برای خودت توی این سرزمین درن دشت بگرد

با الف ها بری که چی بشه

من هر وقت به مهاجرت الف ها فکر میکنم اصلا نمیتونم به خودم بفهمونم که یعنی چی الف ها مهاجرت میکردن که چی بشه جاودانه بشن

فقط مواظب باش چون وسط دریا پیدات کنن میندازنت تو اب باید بقیه راه رو شنا کنی

برو برای خودت توی این سرزمین درن دشت بگرد

جاودانه شدن...ویژگی خیلی بزرگیه که همه نمیتونن بهش دست پیدا کنن

در ضمن بنظرم جایی که اون الف ها در آنسوی دریا میرفتن اگه زیباتر از سرزمین میانه نباشه مطمئنا زشت تر نیست!

در ضمن همین که یک موجود فانی پای در چنین ماجراجویی میذاره تا بتونه ببینه اونور آب ها چیه و چطوریه ارزشش رو داره.فکرشو بکن مگه چند نفر میتونن از همچین موهبتی برخوردار بشن؟

جاودانه شدن...ویژگی خیلی بزرگیه که همه نمیتونن بهش دست پیدا کنن

خوب مگه الف ها توی سرزمین میانه به طور معمولی زندگی جاودان نداشتند که مجبور بشن برن به والینور تا زندگی ابدی داشته باشن؟

با الف ها بری که چی بشه

من هر وقت به مهاجرت الف ها فکر میکنم اصلا نمیتونم به خودم بفهمونم که یعنی چی الف ها مهاجرت میکردن که چی بشه جاودانه بشن

به نظرم یکی از نقطه عطف های آردا همینه که الف ها سرزمین میانه را ترک می کنن و به غرب دریا ها میرن.

میرن که سرزمین میانه را برای انسان ها بذارن.

دقیقا یکی از تفاوت های بزرگ الف ها و انسان ها

این جاودانگی حوصله آنها را سر برد

خوب مگه الف ها توی سرزمین میانه به طور معمولی زندگی جاودان نداشتند که مجبور بشن برن به والینور تا زندگی ابدی داشته باشن؟

درسته که الف ها توی سرزمین میانه هم جاودانه بودن ولی همونطور که میدونید سرزمین میانه همچین جای امنی هم نبود و موارد زیادی جاودانه بودنشون رو تهدید میکرد.

جاودانگیشون که تهدید نمیشد اما رو به زوال میرفتن و فرسوده میشدن. به قول ماندوس: «در برابر نژاد جوانتری که پس از این خواهد آمد همچون سایه های افسوس خواهند بود.»

مهدی جان جنگ تهدیدی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جنگ که دیگه نگاه نمیکنه ببینه این جاودانه ست یا فانی...جوونه یا پیر...همه چیزی که روبه روشه رو نابود میکنه

من منظورم آخر دوران سوم بود. قبل که آره جنگ بود. :دی

البته تو آمان هم آنچنان مصون از خطر نیستند .خویشاوند کشی فکر کنم به تنهایی اندازه سه تا نبرد اول بلریاند تلفات داشت

خویشاوند کشی در آمان فقط همون یه بار بود و با وجود در بند بودن مورگوت دیگه هرگز تکرار نمیشه ، والینور از همه جهات برتر و زیبا تر از سرزمین میانه است ، و الف ها میتونن در اونجا از همنشینی با والار و مایار بهره مند بشن . همچنین این که تو دوران چهارم دلیلی برای ماندن برای الف ها وجود نداره ، همه زیبایی ها و خرد والینور ، بعلاوه خویشاوندان و مردم همخونشون ، اون ها رو ترغیب میکرده به غرب مهاجرت کنند.

والا اگه بد آموزی نباشه من مسئول پخش دخانیات سرزمین میانه می شدم خودمم صبح تا شب جلوی مغازه می شستم برگ لانگ باتم دود می کردم

والا اگه بد آموزی نباشه من مسئول پخش دخانیات سرزمین میانه می شدم خودمم صیح تا شب جلوی مغازه می شستم برگ لانگ باتم دود می کردم

اين وظيفه‌ی گندالفه كه چنين افرادی رو دستگير و مجازات كنه. البته شايد ديده‌باشين گندالف پيپ بكشه، ولی اون گندالف خاكستری بود، نه سفيد!

---------------------------------------------------------------

جدا از شوخی، من دوست داشتم گندالف باشم (سفيد و خاكستريش هم فرقی نمی‌كنه)، و روزها سوار بر شدوفكس، برم تو آردا دور بزنم. البته فكر نكنم با اسب خالی بشه رفت، هواپيما می‌خواد!

خلاصه، شبا هم می‌رفتم تو يه كلبه تو شاير... نه نه نه؛ يه كلبه برای خودم تو جنگل (هر جنگلی) می‌ساختم، شبا می‌رفتم توش و كتاب می‌خوندم، به صدای پرندگان گوش می‌دادم، و يه كمی با قدرت جادوم ورمی‌رفتم. اگرم لپ‌تاپ و وايمكس بی‌سيم اون موقع اختراع می‌شد، يه دونه می‌خريدم می‌بردم كلبه‌ی جنگليم تا شبا بيام تو فروم!

راستی، خونه‌ی جنگليم هم دوست داشتم زيرزمين می‌بود. يعنی مثلاً يه تيكّه از تنه‌ی يه درخت رو می‌شد برداشت (عينهو در)، رفت توش. توش هم مثلاً يه چيز آسانسورمانندی بود تا برم زيرزمين. شدوفكس رو هم با خودم می‌بردم. (اگه تو آسانسور جا بشه!) تو زيرزمين هم مثلاً يه سالن حوض‌دار بود كه چندتا در داشت، و هر در به يه فضای خاصّی باز می‌شد؛ يكی به يه قصر مناسبِ يه جادوگر، يكی به يه كلبه‌ی نقلی، يكی به كتابخونه، يكی آشپزخونه، يكی سرويس بهداشتی، يكی اصطبل (برای شدوفكس)، و خلاصه... .

ببخشيد اگه سرتون رو خوردم! راستی، مشكل هواپيما رو هم می‌شه با بال‌دار بودن شدوفكس حل كرد!

اگه من می رفتم سرزمین میانه میرفتم شخصا پیش سائرون و بهش می گفتم : ای احمق اونا می خوان حلقه تو رو نابود کنند و بعد تو اینجا نشستی گیر دادی به میناس تریت

و بهش هم می گفتم فرودو از کجا می خواد بیاد

بعد فرودو رو می گرفتند و سایرون هم به حقش می رسید و ادامه داستان رو دیگه خودتون می دونید

آراگورن پر

گندالف پر

الروند پر

گالادریل پر

آرون پر

و خلاصه همه پر

من دوست داشتم حالا که گندالف زده بالروگو ترکونده میرفتم توی موریا و به عنوان بزرگترین مایار پادشاه این مکان باستانی می شدم.(فکر کنم چون بزرگترین جنگاور آردا هستم این حق رو دارم)

البته برای اینکه دورفهای عزیز هم صداشون در نیاد یکی از این دخترای ریشوشونم میگرفتم تا فرزندانم به طور قانونی شاه بشن,گلوین و دوالینم اگه زنده بودن مشاورشون میکردم.

اگه من می رفتم سرزمین میانه میرفتم شخصا پیش سائرون و بهش می گفتم : ای احمق اونا می خوان حلقه تو رو نابود کنند و بعد تو اینجا نشستی گیر دادی به میناس تریت

و بهش هم می گفتم فرودو از کجا می خواد بیاد

بعد فرودو رو می گرفتند و سایرون هم به حقش می رسید و ادامه داستان رو دیگه خودتون می دونید

آراگورن پر

گندالف پر

الروند پر

گالادریل پر

آرون پر

و خلاصه همه پر

منم احتمالا یه کاری میکردم تو این مایه ها ولی دیگه همرو پرپر نمیکردم اخه یه نفر با ید باشه واسه عبرت سایرین مثلا ارون

دوست داشتم يه مدت پيش الف ها توي ريوندل باشم، ولي از اونجايي كه ديگه در خدمت اتحاد نيستم ترجيح ميدم توي جنگ هاي شمالي شركت كنم.

;) من دوست داشتم کنار تول سیریون بشینم و به صدای آب گوش بدم یا برم به دوریات و فلوت بزنم وبا یه الف ازدواج کنم و بعد برم شایر زندگی کنم

من دوست داشتم یه رفیق شیش دونگ کوتول یعنی دورف میداشتم بعدش یه عقاب داشتم که باهاش برم کل سرزمینا رو با همسرم بگردم و بعد در بالای بلندترین کوه چپغ دود کنم

یا مثلا با سایرون دوست بودم واونم مرد خوبی بود و ما با هم جمعه ها برای پیک نیک به بری میرفتیم و چایی میخوردیم گاهی اوقات هم آرزو میکنم مثلا یه گلائرونگ داشتم و سوار بر اون به غرب میرفتم و اونجا رو به آتش میکشیدم حال میداد نه؟؟

هار هار هار هار :)

من دوست داشتم از یه نژاد جدا باشم و هر گوشه کنار سرزمین میانه رو بگردم . ( شاید این بخشی اش برای گنگ بودنش باشه که تقریبا همه دوست دارن جاها رو از نزدیک ببینن و چیزهای نامعلومو کشف کنن ... )

بعدشم دوست داشتم به شرقی ترین و دورترین نقطه برم و یه چیزی مثل نومه نور درست کنم .

من دوست داشتم همراه با یاران حلقه برم و جایی که از هم دیگه جدا می شن با آراگورن و لگولاس برم و گیملی چون از لگولاس خیلی خوشم میاد و همین طور دوست داشتم که در نبرد هلمز دیپ شرکت کنم و در لحظه آخر در کنار هالدیر باشم چون اون رو هم خیلی دوست دارم.ترجیح می دادم که سلاح های الفی داشته باشم تیر و کمان و یک شمشیر و چیز های دیگه. دوست داشتم بدونم میرک وود چه جوریه. یعنی همون جایی که خونه لگولاسه. و دوست داشتم که در آخر با لگولاس به غرب برم جایی که در آرامش باشم و تا ابد زندگی کنم.

باید بگم خیلی دوست داشتم این ها اتفاق بیفته. :)

به نظرم یکی از نقطه عطف های آردا همینه که الف ها سرزمین میانه را ترک می کنن و به غرب دریا ها میرن.

میرن که سرزمین میانه را برای انسان ها بذارن.

دقیقا یکی از تفاوت های بزرگ الف ها و انسان ها

این جاودانگی حوصله آنها را سر برد

من هم با نظر ایشون موافقم اما خودم ماجرا جویی و جنگیدن رو انتخاب می کنم و دوست دارم از مردم سرزمینم محافظت بکنم

اگه من می رفتم سرزمین میانه میرفتم شخصا پیش سائرون و بهش می گفتم : ای احمق اونا می خوان حلقه تو رو نابود کنند و بعد تو اینجا نشستی گیر دادی به میناس تریت

و بهش هم می گفتم فرودو از کجا می خواد بیاد

بعد فرودو رو می گرفتند و سایرون هم به حقش می رسید و ادامه داستان رو دیگه خودتون می دونید

آراگورن پر

گندالف پر

الروند پر

گالادریل پر

آرون پر

و خلاصه همه پر

بیسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآر

موافـــــــــــــــــــــــــــــــــقـــــــــــــــــــــــــــــم این کش دادنا به خاطر موافقتم بود :دی

من ماجراهای دوران اول رو به سوم ترجیح میدم

و در دوران اول دوست داشتم جای تور باشم

سعادتمند تر از همه زندگی کرد و در پایان هم جاودانه شد

البته جاودانه شدن مهم نیست

آدم بمیره ولی با عزت بمیره

مثل فین گولفیت

مثل تورگون

و در دوران سوم دوست داشتم در ایتلین پرسه بزنم

بعد گارد میناس تیریت منو دستگیر کنه

:ymapplause: اینجوری به میناس تیریت هم سری میزنم

ولی از همه بیشتر دوس داشتم که جای یکی مثل بیلبو می بودم

به خاطر ماجراجویی بزرگی که انجام داد

و در جنگ ها هم جنگ هلمز دیپ یک چیز دیگست

بیشتر دوست داشتم جای بیلبو بگینز باشم.فردی باهوش و شجاع.اما نفر بعدی که دوست داشتم جاش باشم سامه.درسته که برای حفاظت از فرودو سختی های زیادی کشید ولی شجاعتش تحسین برانگیزه.هیچوقت تسلیم حلقه نشد.در مقابل اشتباهات بسیار زیاد فرودو سرخم نکرد و در مقابل همه چیز مقاومت کرد.

تحملش خیلی سخته که همه ی آدم های دور ورت بمیرن وتو تنها کاری که ازدستت بر میاد دیدن مرگ اونهاست! این از خود مرگ هم عذاب آورتره

تحملش خیلی سخته که همه ی آدم های دور ورت بمیرن وتو تنها کاری که ازدستت بر میاد دیدن مرگ اونهاست! این از خود مرگ هم عذاب آورتره

منظورت کیه؟ فرودو؟!

من دوست داشتم به عنوان يك شخصي كه از آينده اومده باشم. اون وقت يك سري صلاح پيشرفته از اون طرف مياوردم و مي زدم موردور رو با خاك يكي مي كردم .اون وقت بود كه سه گانه ميشد نيم گانه. جالبه نه؟

با سلام

من به شخصه دوست داشتم همه جای سرزمین میانه (قدم به قدم) رو میگشتم وبا همه شخصیتهای سرزمین میانه یه آشنایی داشته باشته باشم و همه اونها من رو به عنوان یه شخصیت مهم قوی و تاثیرگذار قبول داشته باشن

البته اینم اضافه کنم که دوست داشتم همه راهها و مکان های سرزمین میانه و اشیای مهم اون رو دیده و بلد باشم

ایده ی جالبیه. نیاز به تفکر داره.من ترجیح میدم شخصیت مرموزی توی آردا داشته باشم و به صورت ناگهانی به یاران حلقه کمک کنم.و اونها علاوه بر رسوندن حلقه به کوه آتش , دنبال این نیروی غیبی هم بگردن تا بالاخره منو کشف کنن.

سلام

من دوست داشتم به عنوان خودم ، پرهام به سرزمین میانه برم .

اصلحم یک دوربین عکاسی حرفه ای ( خودم canon 60D دارم پس همین خوبه ) با مخلفات .

جاهایی که به طور خاص برای دیدنشون میرفتم ، یکی میناس تریت - یکی آیزنگارد - یکی هم شایر .

حتماً برای چندتا پرتره سراغ بامبادیل هم میرفتم !

دوست داشتم مثل الفها غیرفانی بودم و یک حلقه مال خودم داشتم تا میتونستم ناپدید بشم و عقاب ها هم باهام دوست بودن و منو سوار می کردن و می بردن. و راحت بدون هیچ دردسری هرجا که دلم میخواست توی خطه ی میانی سیاحت می کردم و ماجراها و جنگ و جدل هاشو از دوران اول تا دوران چهارم از نزدیک دنبال می کردم....

دوست داشتم مثل الفها فانی بودم

تا جایی که ما یادمونه الف ها فنا ناپذیر بودند :دی

تا جایی که ما یادمونه الف ها فنا ناپذیر بودند :دی

منظورم غیرفانی (immortal) بود یعنی اینکه هیچوقت پیر نشم همه ی دوره ها رو ببینم... اصلاح شد D:

بی اندازه دوست دارم جادوگری الف تبار وآزاد از هر قید وبندی باشم وسر تاپای سرزمین میانه رو حتی خود مردور رو بگردم والبته خونه ی اصلی ام یک خونه ی معمولی در ریویندل باشه :-?

من اگه در دنیای سرزمین میانه بودم همیشه در حال سفر بودم دوست داشتم این شکلی باشم : موهای بلند سفید / شمشیره مورگومیرو داشتم / لباسی کا مل با شنلی بلند و مشکی .

بعدشم میرفتم دنباله رازهای جادوی سیاه

و در دال گولدور به تحقیقاتم ادامه می دادم

و هر کسی سر راهم قرار می گرفتو نابود می کردم

و از زندگی لذت میبردم

دوست دارم همراه گاندولف بودم و بهش خدمت ميكردم!!!!! :)

همراه گندالف که همه ی یاران حلقه رو در بر میگیره.

راستی گاندولف.غلطه. درستش گندالفه.

همراه گندالف که همه ی یاران حلقه رو در بر میگیره.

راستی گاندولف.غلطه. درستش گندالفه.

عزيز من تو كتابش اينطوري خوندم حالا نميدونم شما هر چي ميگي بگو 32.gif !!در ضمن شايد يكي از ياران حلقه همراه سارومان باشه خدا رو چي ديدي؟؟!! :)

عزيز من تو كتابش اينطوري خوندم حالا نميدونم شما هر چي ميگي بگو 32.gif !!در ضمن شايد يكي از ياران حلقه همراه سارومان باشه خدا رو چي ديدي؟؟!! :)

شاید شما به روش خودتون بتونید بگید گاندالف هر چند بازم غلطه اما به هیچ وجه نمیشه نمیشه گفت گاندولف.

نوشتار گندالف به حروف لاتین این طوریه: Gandalf و تلفظ صحیحش هم گندالف.

این صفحه رو ببینید:

https://arda.ir/letter-g/

یا حتی این صفحه:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%81

سلام!

من اگر توی سرزمین میانه ازاد بودم با الادان والروهیر وبا یک شمشیر نولدوری به شکار ارک ها میرفتم وخیلی راحت اونا رو تیکه تیکه میکرم خداوکیلی خیلی حال مده نه !

دوست داشتم با بارومیر و فارامیر از گاندور دفاع میکردیم

بهترین کار ممکن ترک سرزمین میانه به همراه الف ها

این که شد نارنیا

ولی من چون زیاد اهل خونه و این حرف ها نیستم کلا دوست داشتم برم توی سرزمین میانه

بیشتر دوست داشتم عین لوک خوش شانس برای خودم بگردم

سخت ترین کاری هم که دوست داشتم حتما انجامش بدم دفعا از هلمز دیپ بودش چون واقعا کار سختی و نفس گیری بودش

اصلحه هم کمان دوست داشتم چون از واقعا دل و جرئت درگیری رو در رو رو ندارم

دوست داشتم از اول هم همراه یاران حلقه باشم

ولی در مورد همراهی دورف ها در انجا و بازگشت دوباره نه اصلا کار خیلی سختی بودش حوصله اون دورف ها با اخلاق اعصاب خورد کنشون رو ندارم

مسئولیت حلقه رو هم هیچوقت بر عهده نمیگرفتم ولی بیشتر همراهی میکردم

اما دوست داشتم برای خودم بگردم

خیلی با شما موافق هستم منم از خونه خسته میشم وبیشتر به فکر مبارزه هستم از شمشیر و سوار کاری وکمان خوشم میاد

راستی پیشنهاد میکنم زیاد با دورف ها نباشی چون خیلی بوی خوبی نمیدن

دوست داشتم با بارومیر و فارامیر از گاندور دفاع میکردیم

در همین وضعیت نزگولی؟ :دی

در همین وضعیت نزگولی؟ :دی

اگه شخصیت فیلمم خوب بود،که امکان نداره

خوب البته که شخصیت بد رو انتخاب میکنم

اینم یه فرض بود

من که از خودم خیلی خوشم میاد :Ring: پس دوست ندارم جای کسه دیگه ای باشم ولی دلم می خواد توی سرزمینه میانه سفر کنم. خیلی دوست دارم زندگی توی خونه ی هابیت ها رو هم تجربه کنم.

در مورد بحث اين تايپك بايد بگم كه دوست داشتم جاي سارومان باشم.اما ساروماني كه بر عليه ارباب تاريكي باشه :? .ساروماني كه مقدماتي به وجود بياره و نذاره الف ها سرزمين ميانه رو ترك كنند.چون آردا بدون الف ها يه چيز كم داره .

دوست دارم جای ائووین باشم به عنوان یه زن کاری رو بکنم که هیچ مردی از پسش بر نیومد

دوست دارم جای لوتین باشم و در هر شرایطی کنار کسی که دوسش دارم بمونم

دوست دارم جای فئانور باشم{!} وقتی ملکور میاد زیر گوشم حرف بی ربط میزنه یکی بخوابونم تو گوشش{یه لحظه تصور کنین فئانور دختر بود!!!!!!!!!!!!!!}

دوست دارم جای واردا باشم تا وقتی الفا برام شعر می خونن بگم مچکرم مچکرم من متعلق به همه شمام(خود پسند هم خودتونید)

خب حالا دوست دارم چی کار بکنم:

برم یکی از پرهای الوینگو بکنم(همین جوری تفننی)

وقتی ایسیلدور حلقه را توی گدازه ها نمی اندازه هلش بدم تا خودشو و حلقه منهدم بشن

یه نزگولو کالبد شکافی (در واقع زره شکافی)بکنم

من دوست داشتم جای ویچ کینگ باشم ببینم زندگی این طوری که نه زنده ای نه مرده چطوره

تازه دوست داشتم جای ایسیلدوربودم ببینم وقتی سائرونو کشت (جسمشو)وحلقه رو ازش گرفت چه حالی داشت کیف میکرد :?

دوست دارم خودم باشم ...

سرزمین های میانه رو پیدا کنم...

مهمانی برای الف ها ...

و هم صحبتی برای جنگل و درختان...

در کنار هابیت ها جشن بگیریم....

و لذت صلح و دوستی را با هم تجربه کنیم :?

Hi guys.من دوست داشتم جای الروند باشم چون جد پدریم به الف ها و انسان ها همچون تورگان انارندئل(اسم بدل نیستم دقیقا) و تور تورین بر میگرد و جد مادریم هم به الف ها وانسان های مثل گلادریل و برن لوتین بر میگرد همچنین همی پادشاهان نومه نور نوه های برادر هستند. الروند هم وارث الف های نولدوری و نیز دو طایفه از انسان ها هست و این حتما دارای افتخاری بزرگ است...نمدونم تا حال کسی این خواسته را داشته یا نه به هر حال عذر میخوام.

دوست داشتم جای فینگولفین باشم .اگرچه از الف ها به زیاد خوشم نمیاد اما تجربه زندگی یکی از مهم ترین شخصیت های سرزمین میانی هم چیز کمی نیست.فینگولفین بزرگترین رهبر الف های نولدور بعد از فئانور در سرزمین میانس.دو پسرش یعنی تورگون و فینگون مستحکم ترین قلمورو های بلریاند رو پایه گزاری کردن و خاندان اون نقش اساسی در مبارزه با تاریکی داشتن.به غیر از اینا فینگولفین فرماندهی ارتش الف هارو در نبرد پرافتخار برعهده داشت که خب این هم در نوع خودش تجربه بزرگی میتونه باشه

من دوست داشتم خودم تو آردا باشم اما مثل کاراکترهای تو بازی 100تا جون داشتم و هی میرفتم جهاد با ارکها و میمردم و دوباره از اول. بعدشم میرفتم پیش گیردان و باهاش بیزینس میزدم حقوق انحصاری ترانزیت کالا و مسافر والینور رو میگرفتم. یا اینکه میشدم جز یاران حلقه و همراه فرودو و سم تا کوه نابودی میرفتم و نمیذاشتم اسمیگل بیوفته تو آتش بعدشم میرفتم پیش گاندالف ازش میخواستم اسمیگل رو هم همراشون ببره والینور.یا اینکه میرفتم پیش تئودن و اصول جنگ نوین رو بهش یاد میدادم تا اینقدر ضایع خودش و بقیه رو نفله نکنه.یا اینکه ...

من دوست داشتم به عنوان يك شخصي كه از آينده اومده باشم. اون وقت يك سري صلاح پيشرفته از اون طرف مياوردم و مي زدم موردور رو با خاك يكي مي كردم .اون وقت بود كه سه گانه ميشد نيم گانه. جالبه نه؟

پس خدا رو شکر که که نمیتونی بری به سرزمین میانه.پسر جان اگر موردور رو نابود کنی تمام چیزهای زیبایی که بخاطرش میدل ارث رو دوست داریم از بین میره.

من دوست داشتم جای آراگورن باشم و در پشت دروازه های سیاه اون خطابه ی شور انگیز ایراد کنم که با این جمله تموم میشه:

I bid you stand man of the west !!!!!!!!!!

من دوست نداشتم الف باشم.

دوست داشتم انسان باشم اما یا توی ریوندل یا توی لوتلورین زندگی کنم!!!

یا یه انسان معمولی توی میناس تریت باشم.

...

دوست نداشتم جزو یاران حلقه باشم چون حس میکنم خیلی قوی بودند و شاید من نمیتونستم مثل اونها باشم.

اما بدم نمیومد تو نبرد هلمزدیپ یا پله نور با بقیه انسانها در طرف اونها بجنگم.

الان که فکر میکنم فنگورن رو هم دوست دارم. :)

من دوس داشتم يه هابيت بودم و يه خونه تو شاير داشتم وبا بيلبو و فرودو همسايه بودم

با عرض اجازت

با الف ها جلوی سوگند فئانور را می گرفتم

اگه من بودم (فین گولفین) همون موقع که روم شمشیر کشید این مورد رو سکوت نمی کردم میزدم می کشتمش این همه مصیبت نداشتیم!!!! :دیـــ

خوب جدی بگم اگه...

فککنم فین گولفین بودم! همین که هستم!

اما اگه بخوایم شخصیت نگیم .. دوس داشتم یه انسان می بودم .. تو دوران سوم و جنگ حلقه ... دوس داشتم اگه میتونستم با یاران حلقه بودم و اونجا که لورتز در حالی که بورومیر داشت می جنگید اومد با تیر زدتش .. اونجا می بودم و خودم می کشتمش می تونستم برومیر رو نجات میدادم

یا شاید ... یا شاید دوران اول بودم میتونستم جلوی کشته شدن به لگ رو می گرفتم

نمی دونم

فقط باید کاری می کردم که تو تاریکی یه فایده داشته باشم! همین!

من دوست دارم کاری کنم که همه چیز عوض بشه ، هر چی سنگ تو باغچه هست آبنبات یا گز بشه :|

اهم اهم .. قیییژژژژ ( همکنون نوار کاست درون دستگاه گیر کرد )

{اسمایلی پاتال .!} :(

*****

دوست داشتم جای آراگورن بودن میخواستم برم ببینم این آرون چی داشته که انقدر الکی عاشقش شدم .. والا یکم روی خودم کار میکردم با همین ائووین ازدواج میکردم خیلی هم بهتر بود تا اون آرون فیس و افاده ای ( ارون داستان :دی)

تازه ائووین اسب هم داره .!

جدا از شوخی

اگر بخوام از الروس بودن خودم صرف نظر کنم ، شخصی که دوست دارم به جای اون توی سرزمین میانه باشم کسی نیست جز تورین تورامبار .! :))

ممکنه سرنوشت غمانگیزی داشته باشه ولی علاقه ی زیادی بهش دارم ... چند نفر کلید گمشده ی دنیای آردا هستند... تورین تورامبار ، تام ، فئانور و ...

سرنوشتان عجیب ...

دوست داشتم به جای تورین میبودم از کشته شدن به لگ جلو گیری میکردم... حداقل از بار ناکامی هام کم میشد ( تورامبار)

شاید جلوی کشته شدن خواهرم رو میگرفتم ...

:( من دوست داشتم کنار تول سیریون بشینم و به صدای آب گوش بدم یا برم به دوریات و فلوت بزنم وبا یه الف ازدواج کنم و بعد برم شایر زندگی کنم

من دوست داشتم یه رفیق شیش دونگ کوتول یعنی دورف میداشتم بعدش یه عقاب داشتم که باهاش برم کل سرزمینا رو با همسرم بگردم و بعد در بالای بلندترین کوه چپغ دود کنم

یا مثلا با سایرون دوست بودم واونم مرد خوبی بود و ما با هم جمعه ها برای پیک نیک به بری میرفتیم و چایی میخوردیم گاهی اوقات هم آرزو میکنم مثلا یه گلائرونگ داشتم و سوار بر اون به غرب میرفتم و اونجا رو به آتش میکشیدم حال میداد نه؟؟

هار هار هار هار :))

ببخشید که فانتزیتونو خراب می کنم ولی گلائرونگ بال نداشته و برای حرکت می خزیده

بچه منظورش اسماگ بوده احتمالـا:))

من وقتی که نظر دادم اطلاعاتم کم بود

پس اضافه میکنم

دوستداشتم حتما ائویین نو ببینم ولوتین ومدتیم کنار گالادریل زندگی کنم

دوست داشتم شدوفکس برای خودم بود وسوار برشدوفکس مدتی توی شایر مدتی لوتلورین مدتی ریوندل ودرنهایت در روهان می تاختم

دوست داشتم ازهمراه گاندالف باشم وازش کلی یادبگیرم

دوست داشتم تو دوران اول بودم دوران دو درخت مدتی همراه یاوانا باشم وازش باموزم دوست داشتم ان زمان که ارو گفت ائا باش و میدیدم

دوستداشتم به فرودو امید بدم تا هرگز دچار تردید نشه دوست داشتم میتونستم به گالوم کمک کنم که برگرده به اصل خودش

دوست داشتم انتها رو ببنم وساعتها از سکوت در کنارشون بودن لذت ببرم

در انتها زندگی در روهان و برمیگزیدم وسالها زندگی میکردم تا چون یه انسان مرگم فرا برسه

دوست داشتم شدوفکس برای خودم بود وسوار برشدوفکس مدتی توی شایر مدتی لوتلورین مدتی ریوندل ودرنهایت در روهان می تاختم

:)) :دی چرا آخه

هی میگی شدوفکس آخر ابستو بردی

:دی

دوست داشتم انتها رو ببنم وساعتها از سکوت در کنارشون بودن لذت ببرم

یعنی این یکی تو حلقم .!

انقدر حوصله داری که میتونی انت هارو تحمل کنی :دی

فقط سه ساعت سلامشون طول میکشه :(

---------------------------------

خب حالا که اینطوریه و شدیدا بحث تخیلی شده من دوست داشتم به جای ملکور بودم

جوری این منوه رو چکش میزدم جووووری چکش میزدم که بره بچسبه دروازه های شب :دی

----

اما جدا از شوخی راه سرزمین میانه رو نشون بدین ما حتی حاضریم جای سنگ و خاک های اونجا هم باشیم .!

الروس من ازدامن طبیعت لذت میبرم ازشون حسهای خوبی میگیرم مخصوصا انتها درختان سخن گو که سالها زیستن

بله شدوفکس گاندالف گرفتم ازش :دی

من دوست داشتم یعنی اگه من جای ارو میبودم اصلا هیچکدوم ازاین چیزارو خلق نمیکردم.اصلا مگه بیکار بودم این چیزارو خلق کنم که این همه ادم تو قرن بیست ویکم الافم بشن :-j یا اینکه اگه جای تالکین میبودم بچمو نمیفرستادم جنگ بمیره که خودمم توهم بزنم.

قابل توجه دوستان هر کسی نظری داره و نظر همه هم قابل احترامه گفتم یاداوری کنم یه موقع فراموش نشه... :-bd

من دوست داشتم یعنی اگه من جای ارو میبودم اصلا هیچکدوم ازاین چیزارو خلق نمیکردم.اصلا مگه بیکار بودم این چیزارو خلق کنم که این همه ادم تو قرن بیست ویکم الافم بشن :-j یا اینکه اگه جای تالکین میبودم بچمو نمیفرستادم جنگ بمیره که خودمم توهم بزنم.

قابل توجه دوستان هر کسی نظری داره و نظر همه هم قابل احترامه گفتم یاداوری کنم یه موقع فراموش نشه... :-bd

خوب از اونجایی که شما اورک هستی خیلی این نظرات ازت بعید نیست:دی

دوست داشتم یه الف باشم از دیار ریوندل با کمانی زیبا همپای لگولاس تو جنگها میجنگیدم... :-bd

تو جنگل ها قدم میزدم و همراه الف ها آواز میخوندم... :D

به هر جا دلم خواست سفر میکردم... :-

به اورک ها شبی خون میزدم!!(آخه عادتمه دنبال شر میگردم!) :D

از بانو گالادریل یه تار مو هدیه میگرفتم(خخخخ) :-j

یه دوست خوب واسه خودم پیدا میکردم... :)

دیگه خیلی کارای دیگه...

آخ چه زندگیه روئیای ای میشد...!!!

نگاهم در سايه هاي شرق،رخنه كرده است

سكوتم در هياهوي طوفان هاي كوهستان موج ميزند و محو ميشود.با سايه ها به استقبال دنيايي پر از نور ميروم تا تسخيرش كنم.همچون طوفان پر هياهو و همچون سايه،گمنام هستم.همچنان عقده اي از الف ها به دل دارم.آن زمان كه من را از سرزمين ميانه به جايي دور دست،تبعيد كردند،اشك هايم همچون چشمه از چشم هايم جاري ميشد.سال ها بعد،چشم هايم را بستم تا با انرژي درونم دنيا را ببينم.«حال براي انتقام گرفتن از الف ها برگشته ام»حال نوبت آنهاست كه چشم هايشان را ببندند...

اين من هستم

اين انتخاب من است

سرنوشت من...

و هر لحظه كه ميگذرد،سايه ي درونم خشمگين تر ميشود

post-2487-0-90884900-1394813361_thumb.jp

من دوست داشتم توی شایر باشم.اونجا آرامش زیاده و کسی به کسی کاری نداره.

یا شایدم توی ریوندل از اونجایی که یک الف هستم بهتره اونجا باشم. ;))

شایدم میو فتادم دنبال اورکها و گوبلین ها.

میچسبیدم به گاندلف و آراگورن.

همش میرفتم پیش آراگورن توی گاندور یا شایدم توی روحان پیش ایومیر.

خلاصه کلا ماجراجویی دیگه. :)) :((

من دوست داشتم توی شایر باشم.اونجا آرامش زیاده و کسی به کسی کاری نداره.

كسي به كسي كاري نداره؟؟؟

هابيت ها اينقدر تو كار هم ديگه فضولي ميكنن كه ميخواي داد بزني :((

:))

كسي به كسي كاري نداره؟؟؟

هابيت ها اينقدر تو كار هم ديگه فضولي ميكنن كه ميخواي داد بزني :((

:))

اینم حرفیه.ولی فکر نکنم به غیر از خودشون زیاد به کسی کاری داشته باشند؟؟؟؟؟؟البته اگر یه الف بره اونجا خونش شلوغ میشه.اصلا غید شایر رو بزنیم.واقعا.

من دوست داشتم همونطور که نام کاربریم هست همیشه توی اوج باشم. در زمان کمک غیر منتظره سر برسم و کمک کنم. و در زمان نیاز بیشترین مشکلات رو حل کنم. با تمام پلیدی ها بجنگم و وقتی خسته شدم به اوج برگردم به آشیانه ام در بلندای سرزمین میانه.

اما اگر انتخاب دیگری داشتم دوس داشتم توی نیرنایت آرنویدیاد جزئی از مردم هادور بودم و در آخر کار کنار باتلاق سرخ و رود ریویل با سپاه مرگوت میجنگیدم و من هم کنار 2 اسطوره اون دوران هور و هورین میجنگیدم و تا قبل از کشته شدنم با هر ضربت فریاد میزدم <<آئوره انتولووا>>دوباره روز فرا میرسد.

میرفتم با دورف ها گروهی میساختم و شروع به نسل کشی گابلین ها میکردم :| :(( :)) و سعی در خوب کردن رابطه الف ها و دورف ها ( با این که خودم ازشون بدم میاد :| )

من الفها رو دوست دارم،اما ترجيح ميدم همون انسان باشم،انساني به شجاعت بانو ائووين،به شكوه هورين كبير و با تبار آراگورن. انساني كه در عين حال لطافت و زيبايي الف ها،خردمندي و قدرت ساحران و عظمت والار رو داشته باشه(فكر كنم يكم زياده روي كردم الان:huh:) بعد تمام عمرم رو صرف خدمت به مردم سرزمين ميانه ميكنم، و سعي ميكنم شكوه دوباره ي قلمرو هاي قديمي رو برگردونم و بعد از خالي شدن ايملادريس و لورين، تلاش ميكنم تا براي هميشه فراموش نشن...

خوب دوست داشتم یه دورف بودم از اره بور ار خاندان ثرور پسر ناین اول تا تالار های کوه تنها رو می دیدم همراه سپر بلوط اول برای بازگشت تلاش می کردم و در کنار فرزندان دورین می جنگیدم همیشه دوست داشتم شخصیت واقعی ثورین رو ببینم و حلقه ی ثرور رو ازش می گرفتم تا کوه تنها هرگز دچار سرنوشت بد اسماگ نشه....

یکی از یاران نزگول یا خود نزگول بودنم خوبه

دوست داشتم همراه گندالف بودم و هرجا میرفت دنبالش میرفتم اخه هر جا اتفاق جالب یا خطرناک هست گندالف هم اونجاست.

دوست داشتم برم ببینم مادر لگولاس (زن تراندویل) کی بوده.

میرفتم پیش دورف های اره بور پیش دوالین الفارو تحت سلطه خودمون قرار میدادیم باید خراج بدن! اورکا و گابلین هارو هم میکشتیم.

دوست داشتم برم ببینم مادر لگولاس (زن تراندویل) کی بوده.

صد آفرین صد آفرین چه فکر خوبی کردی وقتی فهمیدی بیا اولین نفر به خود من بگو اگه خواستی منم بهت کمک میکنم این رو بفهمی من که همش فکر میکنم این تراندویل زنش رو کجا قایم کرده

من خودم اول میرم از هیکاپ(شخصیت انیمیشن) یاد میگیرم چگونه اژدها خود رو رام کنم بعد میرم اژدها هایی رو که هنوز خونشون رو با کشتن آلوده نکردن با خودم همراه میکنم و از اون ها تو جنگ ها علیه سائورون استفاده میکنم اژدها ها بچه های خوبی هستن فقط عیبشون اینه که بد تربیت شدن

صد آفرین صد آفرین چه فکر خوبی کردی وقتی فهمیدی بیا اولین نفر به خود من بگو اگه خواستی منم بهت کمک میکنم این رو بفهمی من که همش فکر میکنم این تراندویل زنش رو کجا قایم کرده

من خودم اول میرم از هیکاپ(شخصیت انیمیشن) یاد میگیرم چگونه اژدها خود رو رام کنم بعد میرم اژدها هایی رو که هنوز خونشون رو با کشتن آلوده نکردن با خودم همراه میکنم و از اون ها تو جنگ ها علیه سائورون استفاده میکنم اژدها ها بچه های خوبی هستن فقط عیبشون اینه که بد تربیت شدن

چه باحال من فکر می کنم زنش مرده ولی وقتی فهمیدم حتما خبرت می کنم :-o =)) :(( :D =))

هیچی میرفتم به هابیتا و دورف ها بسکتبال یاد میدادم، قدشون بلند تر میشد حال میکردن :D واللا

من که عاشق شایرم چون تو اونجا همه چی اروم و رو رواله مخصوصا دوس دارم جای بیلبو باشم که تو یه روز اندازه ی یه سال خونه ی ما نامه براش میاد :D

ميخواستم سرباز گاندور يا روهان بشم و شجاعانه بميرم...همين!

خب من سه مورد رو برا توضیح دارم... بس که پرحرفم لامصب:D :

1.دوس داشتم یه هابیت باشم تو شایر و واس خودم بچرم و مث یه هابیت(ینی سه برابر گاو:(() بخورم و فضولی کنم و اعصاب ملت رو خرد کنم و از این جور کارای عادی و روزمره ی هابیتیک!

2.دوس داشتم یکی از دونه داین باشم، واس خودم هویجوری بگردم و اینا... یه چی تو مایه های یه جایزه بگیر... یه جور شکارچی آزاد. یا یه جور رنجر(همون تکاور). در حقیقت، مخلوطی از شکارچی و رنجر و جایزه بگیر=))

3.یه جادوگر باشم. مطمئنم مث گندالف و شرکا به جز سارومان(:دی) نمی شدم، اما خب جادوگری هم عالمی دارد! یه جادوگر ساده، یه غیب گو یا مشاور... خب یکی دیگه هم قاطی مورد سوم شد=))

4.این مورد همین الان یهویی به ذهنم رسید: خب همین الان یهویی دوباره یادم رفت:-o بیخی سه مورد نوشتم دیه!

من دوست داشتم یه الف جنگل باشم. اما نه شاه یا شاهزاده الف ها

شاید فقط یه الف سرباز

اما حتی اگه سرباز هم نبودم یا درجه پایینی هم داشتم باز سعی میکردم تو اتفاقات سرزمین میانه نقش خودم رو داشته باشم. به والینور نمیرفتم توی جنگ شرکت می کردم و برای نجات دنیا می جنگیدم. شاید بعد از جنگ و بعد از اینکه می دیدم کسایی که دوسشون دارم نجات پیدا کردن و زندگی ایمنی دارن میرفتم والینور تا مرگشون رو نبینم

دوست داشتم برم ببینم مادر لگولاس (زن تراندویل) کی بوده.

دقیقا! دقیقا این یکی از ارزوهای منه که ببینم تراندویل زنش کی بوده

توی فن مید های زیادی دیدم که همسرش رو یه الف با رنگ مو و رنگ پوست تیره کشیدن نمیدونم توی کتابا اشاره ای به ظاهرش شده که این ذهنیت برای فن ها بوجود اومده یا نه

تراندویل نسبت به گالادریل و الروند خیلی مغرور و با جذبه و انعطاف ناپذیر به نظر میاد یه جورایی خیلی دلم میخواد ببینم اون روی رمانتیکش چطوریه! یعنی برای مامان لگولاس شعر عاشقانه میخونه؟

فکرشو بکنین

خوب ! اصولا دلم می خواست یه رنجر یا یه دورف بودم. البته الف هم خوبه! ولی دوست های زیادی هم داشتم از هر نژادی( منظورم نژاد های خوبه) این دوستی خیلی بدرد می خورده، یکی اینکه باعث میشه اطلاعات زیادی از اتفاقات سرزمین میانه به دست بیاری و هم اینکه بتونی بتونی خونه هاشون استراحت کنی! چون اصولا خیلی جاهای جالبی در سرزمین میانه هست می تونی دائما همه جا سفر کنی و از جاهای مختلف لذت ببری، شایر ، ریوندل و غیره.

خیلی هم دلم می خواست بیشتر ماجراجویی می کردم، وسایل قدرتمند جادویی زیادی داشتم و دنبال چیز ها و جاهای منحصر به فرد می گشتم. هر وقت هم خسته میشدی دوستان بودند! فکر کنم بیشتر شدم شبیه گندالف! البته گندالف بیشتر هدف اصلیش کمک کردن بود تا ماجراجویی ولی خوب اگر هم کسی از من کمک خواست بهش کمک می کنم! ;)

من‌ اگه جای تئودن بودم مارزبان رو که نکشت،میکشتم. بعد اگه جای سائرون بودم چنتا نگهبان جلوی در ورودی کوه نابودی میذاشتم تا فرودو به اون آسونی نتونه وارد بشه.

دوست داشتم میتونستم جلوی اون قسم مسخره فئانور و پسرانش وخویش کشی هایی رو که راه انداختند رو میگرفتم

به دوریات برم و منگروت روببنم و به تینگول بگم به حرف های ملیان گوش بده و از خیراون سیلماریل نحس بگذر

به میرک وود هم میرفتم وبه تراندویل هم میگفتم و قتی تورین رو گرفت بکشتش تا از جنگ پنج جولوگیری کنه

دوست داشتم بعد ماجراهای حلقه با فرودو و گندالف و بیلبو و الروند و گالادریل برم تا که ببینم که بقیه ی جاهای آردا واقعا چه شکلیند:دی

من دوست داشتم یه رنجر باشم و برم کلا شرق آردا(ینی اونورتر از اره بور و موردور و کلا بچرخم و ببینم چه خبراست اونطرفا و بتونم از سرنوشت آلاتار و پالاندو باخبر شم و اینا

و خب دوست داشتم فینگولفین می بودم تا به جنگ ملکور مورگوت نرم و ببینم اگه نرم چی می شه :دی

من دوست داشتم یه فرد ناشناس که دنبال ماجراجویی توی سرزمین میانه هستش رو داشته باشم.

من دوست داشتم خود تاریکی باشم تمام انسان ها و الفها رو شکنجه کنم و دورف و همه روهرکسی که برزدمن باشه رو حقشو کف دستش بزارم بایدهمه برده من باشند

همون تاریکی که در وجود ملکوروسایرون بود ;) همه شما برده های من خواهید شد

من بودم یک ثانیه ملکور رو می آوردم توی دنیای خودمون و ولش میکردم.

احتمال توبش زیاده

دوست داشتم برم ببینم مادر لگولاس (زن تراندویل) کی بوده.

ای بابا...! آقا جان با زن تراندویل چی کار داری شما...؟! شاید کسی دوست نداشته باشه زنشو به بقیه نشون بده...!حرفا میزنین ها...خواهشا یکم رعایت کنین...شاید بعضی ها(مثل خودم)ناراحت بشن...!!! :دی

بسیار خوب،جدای از شوخی من دوست داشتم در اوایل دوران آردا به عنوان یه الف در اون سرزمین های زیبا و پهناور زندگی میکردم و تا حد توانم سعی میکردم فتنه های شکل گرفته در آردا رو از کوچیک تا بزرگش در نطفه خفه کنم تا ماجراهایی مثل خویشاوند کشی میان تله ری و نولدور و یا از دست رفتن فئانور و خاندانش که در ماجراهای خویشاوند کشی نقش اول رو بازی میکردند ویا...اتفاق نیوفته...شاید اگه این ماجراها اتفاق نمی افتاد اوضاع سرزمین میانه در ادامه دگر گونه بود...!

در ثانی اگه به جای تراندویل بودم اونقدر از اون نوشیدنی های بی فایده از اون ارباب دربوداغون شهر دریاچه نمیگرفتم تا سربازام گاف بدن و تورین و دارو دستش از زندانام در برن و اون نبرد 5 سپاه اتفاق بیوفته...در آخر هم باید بگم دوست داشتم اونقدر زنده بمونم تا حداقل واسه یه بارم که شده از بلندای میناس تریث سرزمین های مجاور رو رصد کنم...

من صد در صد میخواستم پیش الف ها باشم :-?

یا اگه این نشد میخواستم به جای فئانور باشم

دیگه آخر آخرش میرفتم پیش دورف های رو اعصاب @-)

خوب من اگه بودم که کلا سعی می کردم کل آردا رو بگردم و با همه نژادا آشنا بشم.

و حتما میرفتم سراغ ملکور و ازش می پرسیدم هدفش از این ساز مخالف زدن چی بوده؟ (خیلیم جدی :-? )

تازه دوست داشتم از نزدیک، یعنی واقعا از نزدیک برم سائرون و ببینم. اصلا این چشم رو که میبینم؛ بنظرم دیگه فکر نمی کنه @-) . یعنی فقط چشمه مثل اشعه لیزر که فقط اشعه لیزره. ~x(

این که شد نارنیا

ولی من چون زیاد اهل خونه و این حرف ها نیستم کلا دوست داشتم برم توی سرزمین میانه

بیشتر دوست داشتم عین لوک خوش شانس برای خودم بگردم

سخت ترین کاری هم که دوست داشتم حتما انجامش بدم دفعا از هلمز دیپ بودش چون واقعا کار سختی و نفس گیری بودش

اصلحه هم کمان دوست داشتم چون از واقعا دل و جرئت درگیری رو در رو رو ندارم

دوست داشتم از اول هم همراه یاران حلقه باشم

ولی در مورد همراهی دورف ها در انجا و بازگشت دوباره نه اصلا کار خیلی سختی بودش حوصله اون دورف ها با اخلاق اعصاب خورد کنشون رو ندارم

مسئولیت حلقه رو هم هیچوقت بر عهده نمیگرفتم ولی بیشتر همراهی میکردم

اما دوست داشتم برای خودم بگردم

اسلحه درسته جانم اگر بخوایی یکی انتخاب کنی سلاح درسته نه اسلحه چون جمع سلاحه و باید چندتا رو بگی. املا. املا. املا توجه بشه لطفا

من دوست داشتم مثل گاندلف باشم یا یکی از همکاراش. البته که اون نقطه ضعفهایی داره پس من اصلاحشون میکنم. مثلا نسبت به اجرایی قوانین و باید ونبایدها بیشتر سخت میگرفتم نسبت به اون. خیر سرش جادوگر بود تو خیلی از جنگ ها تاثیر زیادی نداشت تو کشتن دشمن. میتونست نسبت بهشون بیرحم تر میبود. پس من بهتر از اون میشم ضمنا هم جادوی قوی ای دارم هم قبلا شوالیه مهمی تو آردا بودم پس توی نبرد تن به تن بدون جادو هم قوی هستم. آنقدر قوی که ساوورون هم جلوم به زانو در بیاد. :) :|

من فانتزیم اینه دختر الفا باشم .:)

که ننه بابامو اورکا یا گابلینا کشته باشن :)

بعدش الفای سیاه بیشه پیدام کنن پیششون بزرگ شم بشم کماندار شاه تراندویل :|

شاید انتقام پدر مادرمم بگیرم :|

اول از همه می رفتم و میدیدم که الف های میرک وود (سیاه بیشه ) به جای اواز و شکار کردن چه کار های دیگری انجام می دادند دوم اگر به جای لگولاس بودم انقدر از تراندویل سوال می کردم که مادرم چه کسی است که به حرف بیاید سوم حدقل با یکی ازدواج می کردم که لیاقت مرا داشته باشه چهار اگر جای لگولاس بودم می رفتم با یاران حلقه وسطی و والیبال بازی می کردم :| :) :) :| :| :|

من که زن تورینم بیست و چهار ساعته کنارش بودم و همه جا پیشش بودم و کمکش میکردم اربور رو پس بگیره ونمیزاشتم از کوه بیرون بره و بجنگه:/

اگرم میرفت اولین کسی بودم که آزوگو تیکه تیکه میکرد:)

من دوست داشتم نزگول باشم و از سایرون فرمان برداری نکنم.

و واسه خودم یک ارتش یورک های و یک برج خیلی خیلی بلند ( بلند تر از برج خلیفه )

احداث کنم.

نزگولا نه نفرن و من رییس شونم پس زره خودمو ارتقا می دادم و در آخر نمام الف های جهان رو نابود می کردم.

بعد یه کسی خبیث تر از ملکور می شدم.

خوب داستان من از ایجا شروع میشه::::::::::::::::::::

ما توی فوران کوه هلاکت فرار میکنم و از ما نه نفر فقط پنج نفرمون زنده می مونه.

ما به میناس مورگول می ریم و ارتش یورک هایی خودمون رو تشکیل میدیم.

در اول به لورین حمله می کنیم و بعد به ریوندل و در آخر به سیاه بیشه.

و انقدر الف می کشم که خونشون زمینای سرزمین میانه رو سیراب کنه.

من دوس داشتم جای بالروگ باشم...به جای دعوا کردن با گندالف برم سر وخت انت ها....

.

اگه جای دنه تور هم بودم بین دوتا برادر تبعیض قایل نمیشدم....ولی خوبی داستان به همینشه دیگه

.

اگه جای آراگون هم بودم انقد زود از کوره در نمیرفتم....

من دوست داشتم که ارباب ملکور باشم.بعد با ملکور و سایرون و بالروگ ها و اورک ها و ترول ها و عنکبوت ها و خلاصه همه ی ارتش سیاهی میریختیم کل خطه ی میانی رو تصرف میکردیم.

اونوقت یکی یکی همه ی پادشاهان الف و انسان و دوارف جلوم زانو بزنن و من یکی یکی سر از تنشون جدا کنم.مخصوصا خیلی دوست دارم سر تراندویل و الراند و بانو گالادریل رو بپوکونم.

بعد که خطه ی میانی در تاریکی فرو رفت برای تصرف کل آردا به جنگ با والار می پردازم و چون از همشون قوی تر هستم پیروز میشم و روح اونارو به ایلواتار پس می فرستم. بدین صورت کل آردا زیر سلطه ی من در میاد.اما این پایانش نیست.حالا وقت مبارزه با ایلواتار یا به قول معروف ارو هست. من اسم این نبرد رو نبرد بزرگ نهایی میذارم. در این نبرد یه جنگ سخت و خفن بین من و ایلواتار در میگیره که پس از کشمکش های فراوان و طاقت فرسا، من پیروز میشم و قدرت خلقت رو از ایلواتار میگیرم و از اون به بعد خودم میشم سرور و سالار دنیا.

ادامه دارد ...

من دوست داشتم یه پرنسس الف توی سرزمین میانه بودم، مثلا همون پرنسس آرون ، اون وقت به یه مسافرت به شرق دور میرفتم تا همه جاهای اون طرف مورودور رو ببینم، اما قبلش از بابام و شوهر گرانمایم که هر دوشون شاهن چند تا از بهترین محافظا و شمشیرزن های سرزمین میانه رو میگرفتم که توی سفر کسی نتونه مزاحمتی برای من ایجاد کنه، از مامان بزرگ گالادریل یه تعداد نون فشرده الفی میگرفتم که گرسنه نمونم و سفارش یه گاری شاهانه رو هم برای سفرم میدادم که پاهام توی سفر اذیت نشه، اون وقت تمامی سرزمین میانه و آردا رو توی یه حدود 100 سالی میگشتم و البته مردم وحشی شرق رو هم با تمدن آشنا میکردم، بعدش برمیگشتم پیش آراگورن که حالا دیگه یه پیرمرد مردنی شده ولی هرجوری شده از طریق پارتی بازی مامان بزرگ گالادریل و بابا الروند مجوز ورود به آمان رو برای آراگورن میگرفتم و اونجا در سرزمین میانه سالیان بی پایانی رو به همراه خانواده ام میگذروندم.

منم دوست دارم یه اسکین چنجر قوی باشم، به مراتب قدرتمند تر از بیورن. بعد کل آردا رو میگشتم تا اسکین چنجر های باقی مونده رو هم پیدا کنم و اولین امپراطوری اسکین چنجر هارو راه مینداختم

من دوست داشتم به سرزمین های دوری مثل دیوارهای خورشید یا سرزمین تاریک سفر کنم تا داستان ماجراجویی من ابعاد جدیدی از آردا رو به خواننده ها معرفی کنه. اگر هم که الف بودم دست آخر سری هم به والینور میزدم تا بر فراز تانیکوییل به خدایان عرض ادب کنم. ولی اصلا دلم نمیخواست الف باشم.

من اگه بودم دلم میخواست برم و کل سرزمین میانرو بگردم و بیشتر از همه دوست داشتم برم به سیاه بیشه و تراندویل و لگولاس و ببینم و دوست داشتم جزو یاران حلقه باشم و کنار لگولاس بجنگم :|

شاید مسخره به نظر بیاید ولی دنیای خودمون رو خودمون خیلی کسل کننده کردیم لااقل اگه یک روزی به آردا (یا حتی در واقعیتب به بهشت خودمون) رفتم اون جا سعی میکنم به ماجرا جویی بپردازم

چون این کار باعث میشه هر روز انسان تکراری نباشه

بیلو این اصل را تا آخرین روز زندگی خود به یاد داشت !

در صورتی که سارومان بودم:

1-همون اول بعد شکست دادن گندالف از بین میبردمش.نیازی به همکاری اون نبود....کسی هم از تمایل من به تاریکی مطلع نمیشد.

2-قبل شروع به ساخت (!) اورک ها ارتشی هزار نفره از اونها رو از موردور بطور مخفیانه میاوردم و پنهان میکردم.باری جلوگیری از هر گونه اقدام انت ها ارتشی بیست نفره از ترول ها رو درخواست میکردم.

3-به عنوان جادوگری که مخالف تاریکی بود توی شورای الروند شرکت میکردم تا از هرگونه نقشه حریف باخبر شم.به سایرون در مورد خطر هابیتها خبر میدادم.

4-ارتش هزار نفره رو شبانه به هلمز دیپ میفرستادم تا تصرفش کنند.بدون اطلاع کسی.

5-همکاریم با سایرون رو علنی میکردم.بعد از ساختن لشکر پنج هزار نفره ای از اورک ها تمام روهان رو قتل عام میکردم.

و...

من به جز کاری که قبلاً گفتم و بودن لرد سائرون یا هر چیزی که به سائرون ربط داشته باشه فقط یک شغل رو بیشتر دوست داشتم

کارآموزی و دستیاری شخص ایللواتار

قاعدتاً ابتدا باید شرایط را در نظر گرفت ولی اگر امکانات و علم امروزی را در اختیار داشتم مسلماً در اصلاح نژاد انسان ها تلاش می نمودم برای مثال انسانی را در نظر بگرید که بیانگر ژن الف است (برخی ژن های خاص و مورد نظر)مشکلی ایجاد نمی کند فقط ژن های به عنوان مثال قد بلند بودن در الف ها و یک رویان تک سلولی .کافی است این ژن ها را جایگزین نماییم ودر ادامه رویان هنگامی که بزرگ شد قد بلند میگردد(در حدود یک الف تقریباً چرا که ژن الفی را بیان میکند)صد البته وابسته به محیط و شرایط زندگی رویان است ولی تضمین خاصی وجود ندارد شاید اگر سعی در ترکیب بیشتر(حتی صفات درونی و روحی)شود به مشکلات عظیمی بربخوریم من جمله انسانی که اصلاً حریص نباشد که در بهترین حالت چنین موجودی انسان نیست والف هم نیست بلکه فقط یک موجود آزمایشگاهی است و همین شرایط را برای انسان و ژن های دورف ها در نظر بگرید انسان های نسبتاً کوتاه دورفی بیش از حد حریص و طماع بدون امکانات دورف ها و سازگاری هایشان مسلماً برخی از اعمال محکوم به شکست و مرگ بدی برای رویانی که ژن هایش را جایگزین میکنیم هستند ولی بالاخره پس از اندکی آزمون و خطا مسلم است که قادر خواهیم بود به نسل برتر و ایده آل که ژن های برتر را بیان میکنند دست پیدا کنیم در واقع فرگشتی که به میل انسان و درکنترل اوست .سازگاری با محیط !محیطی که در ان الف ها جاودانه اند چرا انسان ها نباید لااقل کمی بیشتر عمر کنند بیشتر ژن ها ی ما با گیاهان یکی است حدود بیست درصد ژن با گیاهان تفاوت داریم چرا این ژن ها نباید بهترین ژن ها باشند؟بنده قصد ندارم در آفرینش دخالت کنم فقط قصد دارم در بهتر شدن آن کمک کنم و اگر مخالفین امر بیان این ژن ها توسط انسان ها بیش از حد باشد به ترکیب این ژن ها در دیگر موجودات خواهم پرداخت تصور اسب هایی به قدرت اورک ها هم جالب است حال چه رسد به دیگر تغییرات درسرزمین میانه موجودات زیاد وخوبی وجود دارند مثلاً بئورن به نوعی نسلی برتر است .همه موجودات میتوانند به نوعی بهتر و سازگار تر شوند و بنده برای این امر تلاش خواهم کرد .

چه تایپیک جالبی! این که اگه تو دنیای اردا باشیم چیکار میکردیم شاید از ذهن خیلی از ما گذشته باشه. موندم چرا اولش فکر کردین که تایپیک نمیگیره...!

من خب خیلی دوست داشتم که همراه یاران حلقه باشم. یعنی عاشق این کارم که همراه یاران حلقه باشم. 

اگه من تو دوران سوم بودم اول از همه به ریوندل یا لوتلورین میرفتم. نه اینکه از الف ها خوشم بیاد ها نه! از اون مکان ها خوشم میاد.کلا جاهای رویایی و زیبایی هستن. کاخ شاه تراندویل هم قشنگه. ولی فعلا نه. بعدش وقتیکه یاران حلقه میان مثل قیر!!!! بهشون بچسبم و باهاشون برم . بعدم آخر سر وقتیکه یاران از هم پاشید همراه فرودو و سم برم. شاید برای شما جالب باشه همراه لگولاس و آراگورن و گیملی برین ولی من همراهی با هابیت ها رو ترجیح میدم. دست آخر هم یه بار اضافی برای عقاب ها! 

 اگه شصت سال پیش بود کاخ شاه ترانویل رو ترجیح میدم. تو نبرد پنج ارتش شرکت میکردم و اگه زنده موندم یه خورده طلا گیرم میومد بالاخره اگه هم مردم که هیچی دیگه قبلش یه جنگی کردم! کلا از تنهایی کار کردن خوشم نمیاد.

حالا اگه های زیادی پیش میاد که مثلا اگه نرفتی ریوندل و یا لوتلورین و یاران رو ندیدی چیکار میکردی؟ هیچی! تو روهان میموندم و بعدش موقع جنگ خودمو شکل پسرا میکردم و میجنگیدم.

اگه من می تونستم هر کاری رو بکنم اول که می رفتم پیش الف ها و توانایی های یک (lore- master) رو یاد می گرفتم و بعد احتمالا به میرکوود سفر می کردم و پیش راداگاست می موندم و بعد به آیزنگارد می رفتم و از سارومان همه چیز رو درباره ی سحر یاد می گرفتم. چه چیز بهتر از زیردست بودن سارومانه موافقید؟

اگر قرار بود اونجا باشم و خودم تعیین کنم چه شخصیتی داشته باشم با چه ماجراهایی ترجیخ میدادم یه ساحره زبردست باشم که نه خیلی خوبه و نه خیلی بد ترسناک و در عین حال دوست داشتنی... در مواقعی خاصی مثل جنگ اشکهای بیشمار یا نظیر اینها ظاهر میشدم کارهای قهرمانانه و جادویی میکردم .... دوست داشتم تو سرنوشت کل اردا دست ببرم و سهیم باشم و اینکه همیشه به عنوان اخرین امید راه نجات برای الفها ادمیان میبودم :))))))))) کلا خیلی فانتزی شد فکر کنم :))))))))))))))

اگه اونجا بودم دوست داشتم :

اسمم آروکو باشه

جز محافظان دربار شاه آراگون باشم

با الف ها نشست و برخاست هم داشته باشم...وفادارترین شخص به آراگورن و همینطور شخص معتمد شاه

همراه با یارانم میزدم پدر اورک ها رو در میاوردم!

دیگه هیچی...آها همراه با فرودو و گندالف به سرزمین ابدی میرفتم

من دوست داشتم جای ملکور بودم و تمام دنیا رو در تاریکی فرو ببرم.

دوست داشتم یه کسی مثل ویچ کینگ باشم:h14022:(ترجیحا قوی تر) و میرفتم یاران حلقه رو له میکردم:D اون وقت رو دست سائرون در میومدم میرفتم دانش حلقه سازی رو یاد میگرفتم و حلقه سائرون نابود میکردم خودم یکی دیگه درست میکردم B-)والا مگه بیکارم  برم حلقه اونو وردارم که روم تاثیر داشته باشه:> 

من دوست داشتم برم پیش سائرون و قدرت هاش رو یاد بگیرم و بتونم سپاهش رو فرماندهی کنم و مثل خودش قدرت های تاریکی رو داشته باشم و یک حلقه کاملا بدون دخالت سائورون برای خودم بسازم و قدرتم چند برابر بشه بعد از پیروزی کامل سرزمین میانه رو در تاریکی مطلق فرو میبردیم و من برای خودم در قسمت دیگه ای سرزمینی مثل موردور میساختم و یک برج که در وسط اون هست و همه جارو کنترل کنم و دوست داشتم نژاد اورک ها رو نابود کنم و به جای اونها موجودات زرنگ تر و خوش قیافه تری بسازم که قدرتشون هم بیش تره تقریبا شبیه سواره های سائورون و همشون یک شنل سیاه داشته باشن بعد که قدرت بیش تر شده بود میرفتیم ملکور رو هم آزارد میکردیم.

دوست داشتم همراه ائارندیل بودم تا هم به مردم سرزمین میانه کمک میکردم و هم والینور و والار رو میدیدم. به نظرم واقعا قشنگه که در کنار والار زندگی کنی

میشدم یه تاجر! مثلا با لقب " بیگانه"

از الفها صنایع دستی و اینجور چیزا میخریدم با برند معتبر خودشون میبردم به اورکها میفروختم، سائرون واسه شام منو دعوت میکرد و میرفتم باهاش سر ی میز شام میزدم و زیر پوستی چنتا آمار هم بهش میدادم..بعد از دامنه های کوه نابودی خاکستر آتش فشان جمع میکردم میبردم شایر و روستاهای اطراف که به زراعت علاقه دارن واسه حاصلخیز شدن خاکشون میفروختم. .ازونجا خوراکی جات میخریدم و میبردم اربور به دورفا چن برابر قیمت میفروختم  در ازاش جواهرات سفید با نور ستاره ها میخریدم و میرفتم پیش الفای سبزبیشه و به اونا میفروختم..ازونجا ی سر میرفتم ریوندل پیش الروند و آمار کارای سائرون رو میدادم بهش و چند روزی تو کاخ آروم الروند استراحت و عیاشی میکردم..بعد میرفتم موریا و سر قبر بالین ی فاتحه میخوندم و به گابلینای اونجا میگفتم سائرون واسشون ی خوابایی دیده و قراره با ترکیب اونا  اورک ها ی نژاد دیگه بسازه..بعدش ی سری به رفیق فابریکم بالروگ گرامی میزدم و یخورده باهم راجبه گذر عمر و بی وفایی دنیا و خیانت معشوق و  علت جدایی برد از انجلینا حرف میزدیم و میومدم بیرون تا برم سمت آیزنگارد..پیش سارومان آمار گندالف رو میدادم و ی چنتا شیرین کاری سحرآمیز ازش یاد میگرفتم..بعدشم یواشکی با پلانتیرش به سائرون میگفتم این خیال داره بهت نارو بزنه..ازونجا هم ی سر میرفتم تپه های اطراف روهان و علوفه جمع میکردم( خودم نه، میدادم رعیت جمع کنه) و میبردم به اربابان اسب ها میفروختم و در کل هرکجا هم که فرودو رو میدیدم در دم میکشتمش پسره اعصاب خورد کن رو( یهو یادش افتادم عصبی شدم )..واسه بانو آرون سر راه چنتا مجله جدول میخریدم که وقتایی که آراگورن نیس حوصلش سر نره و به جاش چنتا شعر الفی رو با گوشه و ردیف های موسیقی سنتی خودشون ازش یاد میگرفتم و میرفتم پیش بانو گالادریل..اونجا هنرم رو در آواز بهش نشون میدادم و اونم بهم هدیه میداد..منم میومدم دوباره اونارو تو بازار بعنوان جنس آنتیک آب میکردم و باز روز از نو روزی از نو?

پ.ن: این جناب رو "بیگانه" میخوانند زیرا هیچ اطلاعی از گذشته، نام، نژاد،محل زندگی و .. وی در دسترس نمی باشد.در تاریخ نامی برایش ننوشته اند اما همیشه حرف از شخصی که با همه نژادها فارق از جناحشان در ارتباط بوده، هست و این شخص به احتمال قریب به یقین همان است که در کتب قدیمی "بیگانه" می خوانندش.

پ.ن2: بنده رو به خاطر ذهن مشوشم ببخشید..فانتزیه دیگه ؛)

من دلم میخواست خودم باشم اما در قالب یک الف که بتونم بعدش به غرب سفر کنم . خیلی دوست داشتم در کناره الف ها زندگی کنم و مثل اونها آواز بخونم و چنگ بنوازم و داستان سرایی کنم . 

دوست داشتم با گالادریل ملاقات کنم و با هم بحث و گفتگو کنیم درباره روزگاران گذشته و درباره برادر بیچارش فینرود عزیز . 

بدم نمیومد با بیلبو بگینز هم دوستی کنم و درباره شعراش بهش کمک کنم تا یکم بهتر اونهارو بنویسه . 

حیف که یه دختر هستم وگرنه حتما در یکی از جنگ ها شرکت میکردم و یکی از بزرگان پلید رو میکشتم .

خیلی دلم میخواست با الروند هم ملاقات داشته باشم و درباره ماگلور پسر فئانور ازشون چندتا سوال بپرسم . چون هرپی باشه الروند کودکیشو نزد اونها بود دیگه .

با آرون و ائووین هم یه سلام و احوال پرسی میکردم . با سام به شایر زیبا میرفتم و باغبانی میکردم .

بعدشم همراه با بقیه الفا به غرب سفر میکردم و اونجا باز دلم میخواست با خیلی ها ملاقات کنم مثل نردانل -واردا-نیه نا - ایدریل - مانوه- تولکاس و......

البته قبلش نزده پیر مرد عزیز تام بامبادیل میرفتم و هرجور که شده بود از زیره زبونش بیرون میکشیدم که آقا تو کی هستی که همه مارو مسخره خودت کردی ؟ البته اینجوری با لحن تند هم بهش نمیگفتم که لج کنه و اصلا نگه . 

در سرزمین قدسی هم اولین جایی که دوست داشتم ببینم جایی هست که هنوز باقی مانده دو درخت در اونجا وجود داره یکم گریه میکردم .:(

دوست داشتم یه مایا به شکل انسانی موبلند بودم که می تونه تبدیل به بالروگ بشه و بعد می رفتم و توی کوه های فورودویف و نزدیکای کارن دووم پرسه می زدم :Balrog:B-)