از اونجا که دیگه عمر استاد تالکین اجازه نداد ایشون بقیه ماجرا های سرزمین میانه رو بنویسن
بیاید به کمک هم راه تالکین رو ادامه بدیم
می تونیم از جایی شروع کنیم که ملکور یه جوری بر می گرده و برای بازگشت Sauron تلاش می کنه در اون طرف هم می تونیم از خاندان
پادشاهان گاندور و روهان استفاده کنیم برای مقابله با ارتش باز سازی شده تاریکی
در کل کار جالبی از آب در میاد
فنگورن —
این که خیلی تکراری میشه ، من میگم بین روهان و گوندور یه اختلافاتی شکل بگیره ، مورگوت هم درغالب انسان هی تحریکشون کنه تا با جنگ این دوتا ملت ، یه راه تنفسی واسش ایجاد شه !
ELI.21ST —
یک موضوع بیربطی هم من مطرح کنم اگه اجازه بدین !! اخه چون اینجا گفته شد پس از مرگ استاد و منم تازه دیروز مزار تالکین رو دیدم و خوب, یکم جا خوردم !! واجب میدونم اینجا پست بدم تا اگه شماها ندیدین " که دیدین حتمی " توفیقی داشته باشین .. .
کلا شاید این فرهنگ شرقی باشه ولی من تا قبل این تصورم این بود که برای استاد مقبره ای یا موزه ای ترتیب دادن ولی فکر نمیکردم انقدر ساده و بی الایش باشه و در کنار بقیه سنگ قبرها !! البته تنها چیزی که باعث التیام ادم میشه اینه که ارامگاه اکسفورد جای بزرگان, همین و بس در غیر اینصورت باید گفت کاری نکردن .. .
Lord of the ring - Sauron —
این که خیلی تکراری میشه ، من میگم بین روهان و گوندور یه اختلافاتی شکل بگیره ، مورگوت هم درغالب انسان هی تحریکشون کنه تا با جنگ این دوتا ملت ، یه راه تنفسی واسش ایجاد شه !
اگه قرار باشه یک نژاد رو بندازیم به جون هم زیاد حال نمیده اول باید ترتیبی بدین که الفا برگردن منظورم اینه که
جنگ می تونه بین دورف ها و الفا باشه آدم ها هم این وسط می خوان جنگ در نگیره
اما Sauron با کمال میل می خواد سریع تر جنگ شروع بشه
فنگورن —
میدونم چی میگی ، ولی من تحمل ندارم الف ها رو این کوتوله های بی ادب بکشن ، بعد از مرگ تینگول من از همه دورف ها بدم اومد .
آدم ها رو میندازیم به جون درف ها چطوره ؟
خیلی حال میده این دوتا درب و داغون بشن !
البته دوست ندارم واسه پیروزی آخر حرف و حدیث بسازن، ;))
Lord of the ring - Sauron —
ببین ما باید تاریخ تالکین رو منطقی ادامه بدیم تو این تاریخ مشکل الفا با دورفا مطرح شده
اشاره ای به مشکلات دورفا با آدما نشده - خوب اگخه می خوای بین این دو جنگ بشه باید مشکلی درست کنی که ریشه در گذشته داشته باشه
Tulkas Astaldo —
اول از همه سعي كنيد،واسه سارون جايي در نظر نگيريد!
بهترين حالتش در نظر من اينه كه داستانو از زماني كه مورگوت از دروازه هاي شب عبور ميكنه و برميگرده شروع كنيد.كاوش والار براي پيدا كردن جاي اون و تلاش اون براي جمع كردن نيرو ....
فنگورن —
خب اینجوری که دستو بالمون بسته میمونه ، تازه ما احتمالا مورگوت رو دست شما نمیدیم تا پیشکویی به حقیقت نپیونده .
جالبی داستانم بدون سائرون از بین میره ، شاید بتونه اونو برگردونه ، با ظاهری قدرتمند تر .
کلا شاید این فرهنگ شرقی باشه ولی من تا قبل این تصورم این بود که برای استاد مقبره ای یا موزه ای ترتیب دادن ولی فکر نمیکردم انقدر ساده و بی الایش باشه و در کنار بقیه سنگ قبرها !! البته تنها چیزی که باعث التیام ادم میشه اینه که ارامگاه اکسفورد جای بزرگان, همین و بس در غیر اینصورت باید گفت کاری نکردن .. .
مهمتر از همه نوشته روی سنگ قبره!
Edith Mary Tolkien
Lúthien
1889–1971
John Ronald
Reuel Tolkien
Beren
1892–1973
!Beren —
این وسط تکلیف سارومان و بقیه مایار ها چی میشه چطوره بگیم عدهای از اونها تشنه قدرت میشن و شروع به جمع کردن ارتش میکنند و هیچکس هم نمیفهمه تا وقتی که اونا به روهان حمله میکنند و تقریبا کل روهان و اهالی اونجا رو نابود میکنند و اون تعدادی که زنده میمونند به گاندور میرن تا اون جا پناهنده بشن.
!Beren —
راستی آرون جان اینقدر حرفای نژاد پرستانه نزن آخه آرون یه رگش انسانه ;)) .
دفعه بعد ما انسان ها مقابله به مثل میکنیم.
ELI.21ST —
تا وقتی که اونا به روهان حمله میکنند و تقریبا کل روهان و اهالی اونجا رو نابود میکنند و اون تعدادی که زنده میمونند به گاندور میرن تا اون جا پناهنده بشن.
ای بابا, بچه ها شما چرا همش منفی بافی میکنین !!
دوستی, محبت, صفا, صمیمیت .. . ;))
فنگورن —
برن در پاسخ اولین نظرت :
سارومان که به ملکوت اعلا پیوست ، گندالف هم رفت سفر دریایی ، از 3 نفر ایستاری باقی مانده طبق گفته بزرگان ،(اگه اشتباه نکنم) دو نفر به راه سارومان رفته و در تاریکی سقوط کردن ، و ایستاری باقی مانه هم که در اصل نیکو سرشت میباشد ، احتمالا راه گندالف را پیش رو گرفته است .
ضمنا با تائید جناب سائرون ، این گوندور هستش که به زمین می افته ، و ترجیحا در زمان داستان وارثان تئودن سرزمین میانه رو یه دست گرفتن .
در پاسخ دومین نظرت:
بابام نیمه الف بوده و مامانم تمام الف . پس میشم یک چهارم انسان و سه چهرم الف ! ;))
اگه شاهتون با مهره مار گولم نمیزد که اشتباه جده پدریم رو تکرار نمیکردم! ;))
الی جان تو هم بد نمیگی ها ، میتونیم تهاجممون رو فرهنگی کنیم ! ;))
torambar —
آخرین پرتو های خورشید در پشت افل دوات ناپدید می شد نگهبانان گوندوری که در چهارراه کمپ زده بودند به سر پست هایشان باز می گشتند و افرادی که از سر پست بر می گشتند خسته به چادر های می رفتند که نماد درخت سفید گوندور بر آن نقش بسته بود تاریکی از شمال در آسمان دمیده میشد تاریکی مطلق! هنوز چند ساعت طول میکشید که تاریکی تمام آسمان را بپوشاند و سربازان گوندور متوجه شوند که تاریکی امشب با دیگر شب ها متفاوت است آنها خبر نداشتند...
در آن سوی افل دوات باد سردی می وزید اورک هایی که در گوشه و کنار های کوهستان پنهان شده بودند هم با آمدن تاریکی بر خود لرزیدند آنها هم تغییری را حس کرده بودند
ناگهان هیبت سیاه پوشی پدیدار شد که به سمت اوردوروین می رفت بسیار بلند تر از یک انسان بود حدود سه متر . اورک ها با دیدن یک نفر تنها به بیرون از مخفیگاه جستند یک غذای خوب! چند هفته میشد که غذای خوبی نخورده بودند
گولکار سردسته اورک ها خود جلو تر از همه به سمتش هجوم برد اما ناگهان درخشش نوری از دستان مرد سیاه پوش او را بر جای خود میخکوب کرد توسط نور می توانست چهره ی مرد را ببیند چهره ای که متعلق به این دنیا بود و نبود گذشت اعصار بر چین های صورتش پیدا بود با ابهت تمام گولکار به او زل زد
ناگهان نور دست مرد به سمت اورک ها شلیک شد گولکار خودش را روی زمین انداخت پرتو ساطع شده به چند تا از اورک ها خورد بوی گوشت سوخته فضا را پر کرد
مرد سیاه پوش سرش را بالا گرفت و به اورک ها خیره شد و گفت : شما احمق ها نباید به من حمله می کردید تک تک شما را لازم دارم اکنون دیگر روزگار مخفی شدن تان به سر آمده کسی برگشته که اورک ها را متحد کند شما اولین گروه آن هستید بیایید تا بار دیگر جهان را به لرزه در آوریم!
گولکار با جسارت تمام جلو رفت در حالی که خنجرش در دستش می لرزید و به مرد گفت: ولی ما تنها به خودمان خدمت میکنم با وجود نگهبانانی که آن بیرون هستند تو به هیج جا نمی رسی
مرد سیاهپوش خندید .خنده ای که رعشه به اندام اورک ها انداخت گفت: پس هنوز من را نشناخته اید؟ شاید پدران شما مرا بهتر به جا می آوردند!
من کسی هستم که سرمای ابدی را به جهان آوردم من کسی هستم که والار را به زانو در آوردم کسی هستم که شما را خلق کرد من ملکور هستم!
اکنون از آن سوی دیوار های شب باز گشته ام تا بار دیگر تاریکی را به آردا بیاورم و شما دیگر بی رهبر نخواهید ماند!
گولکار چند قدم به عقب برداشت خنجر از دستش افتاد به زانو در آمد و تمام اورک های پشت سرش هم همینطور . باورش برای اورک ها سخت بود
ملکور بار دیگر گفت: اولین هدف ما در آن سوی کوه ها هست هنگام عبور آنها را دیدم چه بهتر که اولین ضربه را به سربازان شاه وارد کنم! پس به پیش! تا قبل از طلوع آفتاب باید از کوه ها گذشته باشید!
خوب بود؟
مثلا فصل اول باشه یا مقدمه ای برای داستان
این طوری باشه که ملکور بر می گرده و تمام سرزمین میانه رو میگیره و بعد...
ادامه اش بدیم؟
Tulkas Astaldo —
تمش خوبه!چن تا مشكل داره:ملكور با خادمانش انقدر مهربون حرف نميزد!به علاوه فعلا بايد مخفي باشه.شايد بهتر بود يه بالروگ پيدا ميكرد يا دنبال نواده اونگوليانت ميگشت و يا حتي خادماني تو انسانها.مث دوران سارون در ميرك وود.به نظرم خيلي زود داره خودشو علني ميكنه.
البته همه اين نظرات شخصيه ولي من دقيقا دوست دارم از لحظه بعد كشتن ائارنديل،داستان شروع بشه:دي
Tulkas Astaldo —
اگه خيلي خيلي پايه باشيد،ميتونيم يه كار گروه داستان نويسي تشكيل بديم.بچه هاي تهران حضوري هفته اي يه بار يه جا جمع شن.بچه هاي شهرستان هم قبل قرار،ايده هاشونو بفرستن براي من تا اونا هم تتو قضيه باشن و البته كه با هم پيش بريم.
فنگورن —
این معرکست ، من همیش عاشق نوشتن بودم ، ولی هیچوقت جرات شروع کردن یه داستان بلند رو نداشتم .
ولی تا حالا ندیدم کسی گروهی نویسنده گی کنه ، چه جوریه؟
3DMahdi —
جالبه اما یه نکته هست. ملکور یواشکی وارد آردا نمیشه بلکه خورشید رو نابود میکنه و آتشش رو به آردا میندازه و اینجوری ظاهر میشه. قدش هم از سه متر بیشتره! از این تیکه که از دستش نور میاد بیرون رو خوشم نیومد. مگه ملکور جادوگر بود؟! ملکور باید گروند رو به دست بگیره و افل دوات رو خراب کنه و رد بشه! نا سلامتی یکه و تنها کوهستان آهن رو بالا آورده بود. اما فکر کنم خیلی جالب بشه که هم مورگوت باشه و هم گوندور و روهان!
اگه میخواین داگور داگورات رو بنویسین من هستم البته فکر کنم باید اسمش رو عوض کنیم تا با اصلیه قاطی نشه.
Tulkas Astaldo —
من كه خودم پايه ام.البته ما داريم يه فن فيكشن مينويسيم.ميتونيم بعضي از قواعد رو تغيير بديم.
به آرون:كار سختي نخواهد بود!نفرات مورد نظر اگه اعلام آمادگي كنن و همت داشته باشن،ميشه كارو استارت زد
فنگورن —
من دوست ندارم بدون زمینه ، یدفه لشگر خصم بریزه وسط و دنیا تاریک شه !
پس حداقل باید قبل ورود عظیم مورگوت یه نفر نقش میانجی رو باید بازی کنه و همون کاری رو انجام بده که ویچ کینگ واسه سائرون انجام میداده .
torambar —
می خواستم به ملکور یه شخصیت انسانی بدم چونکه تو داستان ملکور در دیالوگ ها شرکت نداره و خیلی نمیشه از رو حرفاش و کاراش توصیفش کرد بیشتر توصیفاتش از حرفای نویسنده بوده
من بیشتر دوست دارم که ائارندیل خیانت کنه و طرف ملکور رو بگیره نمیدونم شاید این کار شخصیت پاک ائارندیل رو خراب کنه ولی مطمئنا داستان قشنگ میشه
یا یه کم از اون حالت در بیاد که فقط دو جبهه خوب و بد در داستان باشن شاید جبهه سومی یا حتی چهارمی هم اضافه کنیم که نه خوب باشن و نه بد
البته این ها فقط سلیقه منه اگه قراره تیم نویسندگی تشکیل بدیم باید یه موضوع داشته باشیم که تغییر نکنه و همه باهاش موافق باشن
من همه جوره هستم اگه قراره که داستان دسته جمعی بنویسیم
!Beren —
در جوابت آرون جان باید بگم که سارومان یک مایا بوده و مثل سائرون که چند بار کشته شد و به جسم های مختلف رفت اونم میتونه در ضمن خود گندالف هم میگه که هر کسی ممکنه گول بخوره.
در مورد داستان نویسی من پایه هستم خودم بعضی وقتا که بیکارم میشینم و داستان های تخیلی مینویسم.
به امید موفقیت. ;))
فنگورن —
;))
خب توصیف ملکور باید کامل بشه ، ولی نمیخوام صورتش رو شبیه خوک یا چیزی مثل ولدمورت یا لرد لاس شه .
این تصویر چطوره : صورتی تیره و براق همچون فلزی سرد ، چشمانی سفید و مه آلود و دهانی که غبار غم از آن میتراود ، کیسوانی همچون امواج سیاه اقیانوس شب ، پیوسته خروشان .
برن ، چرا باید خط مش گذشته رو ادامه داد ؟ مایارها رخت بستن و رفتن .... نوبت خیانت و زیاده خواهی انسانه ... چیزی که مبارزه با اون سخت تر از هر چیزیه... ;))
الوه —
صورتی تیره و براق همچون فلزی سرد ، چشمانی سفید و مه آلود و دهانی که غبار غم از آن میتراود ، کیسوانی همچون امواج سیاه اقیانوس شب ، پیوسته خروشان .
توی اینترنت سرچ کنی پیدا میشه
اون تصویری که شبیه به سائورونه رو من بیشتر می پسندم
فنگورن —
خب اگه اون تصویر های مربوط به مورگوت مناسب بود که ما ایده نمیدادیم.
تصویر سائرون هم که تو فیلم پشت پرده زره مخفی شده ، پس یه فکری واسه اون هم باید بکنیم.
الوه —
خب اگه اون تصویر های مربوط به مورگوت مناسب بود که ما ایده نمیدادیم.
تصویر سائرون هم که تو فیلم پشت پرده زره مخفی شده ، پس یه فکری واسه اون هم باید بکنیم.
واقعا سائورون بعد از سقوط نومه نور چیزی نداشت که در نظر آدمیان خوش بنماید
جسم زیباشو از دست داده بود :دی
3DMahdi —
بدون مایار داستان لطف کمی داره اما با خیانت انسانها موافقم چون مورگوت بذر کینه و دشمنی رو کاشته و حالا منتظره تا جوانه بزنه به نظرم اگه یکی مثل سائرون بیاد و مردم گوندور رو مثل نومه نور از راه بدر بکنه جالبه. شاید آوردن یه سری کمک از سوی والینور هم خوب باشه(البته نه گندالف بلکه یه شخص جدید) اونم زمانی که گوندوری ها فکر میکنن والینوری وجود نداره و به اون بی ایمان شدن اما آرتداین همچنان به عقایدشون پایبندن و با گوندور وارد جنگ میشن و در بحبوحه جنگ داخلی ملکور هم وارد داستان میشه!
چه داستانی ساختم!
فنگورن —
جالبه ;))
جالبه ;))
اما سائرون نباید مستقیما گوندوری ها رو گول بزنه ، گوندوری ها باید در عین این که فکر میکنن هنوز انسانهای درستکار و شریفی هستن به ظلمت کشیده شن ، این چطوره که در گوندور افکار فاشیستی گسترش پیدا کنه و اونها با تکیه بر افتخارات گذشتشون بخوان تمام سرزمین میانه رو تحت پادشاهی خودشون قرار بدن و به بقیه ملت ها حتا شایر رو به دید برده نگاه کنن و این آغاز شروع جنگ شه .....؟ ;))
!Beren —
با داستان 3dmahdi موافقم و با داستان torambar موافقم چطوره ترکیبی از هردو باشه و به جای ملکور یه واسطه بیاد مثل سارومان یا ویچ کینگ.
فنگورن —
;))
طرحی دیگه که میتونیم دنبالش کنیم ( بنا به گفته تورامبار ) ، ایجاد چیزی ورای دو جبهه است ، ولی با این ویژگی که دیگه مشخص کردن خوب و بد رو به عهده خواننده بذاریم ، میتونیم مثل داستان لوتر ، از چند نظر داستان رو روایت کنیم با این تفاوت که همه ی زوایای روایت شده از دیدگاه یک طرف نباشه و از دید قهرمانانه هر طرف بیان بشه ، هر کدام از قهرمانان طرفین هم سعی کنند با استدلال ها و دلایل خود ، خواننده رو به سمت خودشون جذب کنند ، در نهایت هم قهرمانان را رو در رو میکنیم. ;))
Lord of the ring - Sauron —
اینم خوبه
اما قبل از هر چیز برای شروع یه داستان باید یه گذشته ای از اون رو بنویسیم
که این کار رو استاد تالکین انجام داد
خوب حالا بیاید ببینیم می تونیم یه راه برای برگشت Sauron پیدا کنیم یا نه
از این پست به بعد همه بیان و راه حل ارائه بدن
وقتی به یه چیز واحد رسیدیم میریم سراغ قسمت بعدی
فنگورن —
اگه خود سائرون حکمت تو رو داشت ، دیگه سقوط نمیکرد و نیازی به تلاش برای بازگشتش نبود ;))
درسته ، انسجام و تعین اهداف کوتاه مدت برای رسیدن به اهداف عالی ، مناسب ترین استراتژی موجوده. ;))
اما قبل این هدفی که مشخص کردی ، باید لزوم برگشت سائرون مشخص شه ، من میگم اگه بار شکل گیری تاریکی رو به شخصیتی بدیم که تو داستان حذف نشده باشه بهتره ، واسه همین شاید بهتر باشه ازقیام شخصی مثل سخنگوی سائرون شروع کنیم ، چون اون آرزوی جلوس در آیزنگارد رو داشت . ;))
الوه —
سخنگوی سائرون
این دیگه کیه :أی
زبان سائورون
یا به عبارتی Mouth Of Sauron
به نظرم تنها راهش اینه که بگیم حلقه با این که ذوب شد پس از خاموش شدن کامل اورودروین ( آمون آمارت ) مواد مذاب اون قدرت کامل حلقه رو در بر گرفت و ...
بقیش به ذهنم نمیرسه :دی
فنگورن —
بلاخره اسمش چیه این جناب ؟! ;))
یه بار دهانشه ، یه بار زبونشه ، یه بار سخنگوشه و .... :D
یه دفعه بگید خود سائرون بوده ! ;)) ;))
جالب میشه ، اینجوری که الوه جان تو گفتی پدر سائرون در نمیاد بلکه ( استخراج) میشه ... کی میتونه اون همه مواد مذاب رو بکنه تو انگشتش ؟
خب حالا اونجوری نه ! فکر کنید سائرون نشسته داره سنگ های کوه رو آرد میکنه تا طلاش رو پیدا کنه ;)))
شاید بهتر باشه همونجوری که تالکین دل از سیلماریل ها کند تا داستان رو ادامه بده ، ما هم باید از حلقه و متعلقاتش دل بکنیم تا بتونیم یه اثر بدیع خلق کنیم!
الوه —
یه بار دهانشه ، یه بار زبونشه ، یه بار سخنگوشه و .... ;))
یه دفعه بگید خود سائرون بوده ! ;)) ;))
مهم نیست توی کتابای دیگه چی خوندی
انگلیسیش همونیه که من وشتم
ترجمشم میشه اون :دی
جالب میشه ، اینجوری که الوه جان تو گفتی پدر سائرون در نمیاد بلکه ( استخراج) میشه ... کی میتونه اون همه مواد مذاب رو بکنه تو انگشتش ؟
نمیخواد بکنه تو انگشتش
لازمه قدرت توی اونو به خودش منتقل کنه
همون طوری که قدرتشو به حلقه منتقل کرد
در هر حال تا ماندوس نگرفتتش میشه یک راهی پیدا کرد
اما اگه ماندوس گرفتش
هیچی نمیتونه برش گردونه ;))
فنگورن —
زبان ، دهان ، سخنگو و ................. همه یه چیزو میرسونه =====> وکیل وسیع سائرون بودن!
اما من همچنان بر آنم که دل از حلقه بکنم .
اگه سائرون هم دلش نیرو میخواد باید انرژیش رو با خوردن غذاهای مقوی و پر کالری به دست بیاره ، نه اینکه به دنبال رویاهای مخروبش بره و تمام زحمات فرودوی عزیز و یاران حلقه رو به باد بده . ;))
ما که نمی خوایم با خراب کردن و دست بردن تو داستان استاد روحش رو رنجیده خاطر کنیم ! ;))
ولی یه چیزی ....
اگه ورای این حرفا .... نابود کردن حلقه باعث آزاد سازی انرژیش از زندان حلقه شده باشه چی ؟
نابودی حلقه ، فرجام تلخ کار رو تنها به تاخیر انداخته ... ;))
!Beren —
ولی من فکر میکردم که کوه باتمام چیزهایی که دورو برش بود نابود شد پس چطوری سائرون میخواد از اون قدرت بگیره؟
arvenآخه اون موقع اون بیچاره ها از کجا باشگاهو مواد نیروزا و ویتامینو هزار جور چیزه دیگه گیر بیارن تنها چیزی که به درد میخورد لمباس بود که اونم گیرش نمیاد.
arven منظورت مثل الانه که همه میوفتن به جون همو هر کسی فکر میکنه خودش طرفه خوبه ;)) ;)) ؟
فنگورن —
نه این یه نظر بود در مورد چگونگی بازکشت سائرون !
تو این تایپیک میتونی اسب خیالت رو به هر جا دوست داری بتازونی ، و ایده های رو که در مورد ادامه داستان داری به نمایش بذاری !
نه درست مثل الان ، همه میدونیم که آدم بد های امروزی واسه این بد شدن که دستشون به جایی بند نیست ، ولی آدم خوب ها فقط تا زمانی خوبن که بتونن پرده زیباییشون رو نگه دارن ، وگرنه مثل سائرون رسوا میشن. ;))$
چیزی که پیشنهاد دادم اینه که واقعا خوب و بد مشخص نباشه ، یا اصلا وجود نداشته باشه تا اینطوری خواننده بتونه با طرف مطابق سلیقه خودش همزاد پنداری کنه ، بدون این که فکر کنه خودش بده یا خوب .....
!Beren —
ولی ما داریم داستان استاد تالکین رو ادامه میدیم باید طبق همون پیش بریم
ولی اگه خوب و بد مجهول باشند خواننده میگیجد و در نتیجه در بین خوانندگان به دلیل اختلاف نظر بذر نفاق پاشیده میشود
فنگورن —
یه چیزی بگم نخندی برن ;))
دنباله حرفت رو تو ذهنم ساختم .....(( ....بذر نفاق پاشیده میشود و در بین مردم مشاجره و دعواهای خیابانی بالا میگیرد ، برخی از دولت مردان و قوم ها طرف یک گروه داستان رو میگیرند و در نهایت جنگ جهانی سوم به پا میشود )).
خب ما با احترام به استاد پیش میریم ، ولی ..... تا ببینیم تخیل ما رو به کجا میبره! ;))
البته ایده ای که دادم ، مطمعنا نواقصی داره ، ولی خوب یه جور خرق عادت هم میشه ، میتونیم یه کار دیگه کنیم ، و آدم بد های داستان رو نه خیلی بد و آدم خوب ها رو نه خیلی خوب کنیم ! اینجوری کسایی که میخوان طرف آدم بد ها رو بگیرن کنف نمیشن. ;))
الوه —
توی داستانی که تالکین زمانی می خواست دوران چهارم رو به تصویر بکشه یه همچین جور چیزایی هست
توی یکی از تاپیک های سایت بود که متاسفانه نمیدونم کجاست
اما این نکته مهمه
بذری رو که ملکور کاشته هیچ وقت از بین نمیره و همیشه زمانی فرا میرسه که سر بلند کنه
!Beren —
حالا که torambar این همه از خودش فکر در کرده و اون مقدمه رو نوشت چطوره از اونجا شروع کنیم و اونا رو تا لحظه آخر پشت پرده بذاریم؟
Lord of the ring - Sauron —
یه سوال
ملکور می تونه اسباب برگشت Sauron رو فراهم کنه ؟
در جواب آرون :
دشمن سنتی همیشه جذابیت خودشو داشته
ببینید می تونیم همون اول کار به خواننده شوک وارد کنیم - بگیم همه فکر می کردند که حلقه نابود شده اما اینطور نشد
من دارم مهندسی شیمی می خونم در باره مواد باید بگیم اگه یک جسم فلزی درون یک چیز دیگه فرو بره دلیلی برای ذوب شده در همون لحظه وجود نداره
مثلا ً یخ درسته وقتی میندازینش تو آب شروع به آب شده می کنه اما طول می کشه
می تونیم بگیم قبل از ذوب شدن کامل حلقه با اولین فوران کوه نابودی حلقه به بیرون افتاد و همچنان قدرتش رو داره
تازه می تونیم بگیم که قدرتش بیشتر شده
( در باره جمله آخر باز مثال میزنم : شما بیاید و به یه تیکه یخ دست بزنید و بعد یع 5 دقیقه اون تیکه یخ رو در آب بندازید بعد به یخ دست بزنید سرمای اون بیشتر شده ولی هنوز ماهیت یخ بودنشو از دست ندارده )
حلقه از همون مواد مذابی ساخته شده که توش افتاده که نابود بشه
پس می تونه قبل از نابودی قدرتش چند برابر بشه
و با ولین فوران به بیرو بیفته و خودشه برای دوران جدید تاریکی آماده کنه
فنگورن —
خب سائرون جان این میشه یه جور سر کار گذاشتن خواننده ( البته به نظر من)
قدرت حلقه از کوه هلاکت نبود از خود سائرون بود ، اگه بگیم حلقه نابود نشده بلکه قویتر شده ، خواننده میگه : پس چرا برج باراد دور منهدم شد؟
خب در مورد دشمن قدیمی و کلاسیک ، ما مهره هایی داریم که در نهایت اعلام میشن ، مثل سائرون و مورگوت !
ولی باید سعی کنیم فضای داستان رو تا جایی که امکان داره تازه کنیم تا بتونیم اسم آثر روش بذاریم ، خودمون هم باید خلق کنیم!
Lord of the ring - Sauron —
خب سائرون جان این میشه یه جور سر کار گذاشتن خواننده ( البته به نظر من)
قدرت حلقه از کوه هلاکت نبود از خود سائرون بود ، اگه بگیم حلقه نابود نشده بلکه قویتر شده ، خواننده میگه : پس چرا برج باراد دور منهدم شد؟
خب در مورد دشمن قدیمی و کلاسیک ، ما مهره هایی داریم که در نهایت اعلام میشن ، مثل سائرون و مورگوت !
ولی باید سعی کنیم فضای داستان رو تا جایی که امکان داره تازه کنیم تا بتونیم اسم آثر روش بذاریم ، خودمون هم باید خلق کنیم!
نه
همه ما می دونیم هر نابودی نشان یک تولد قدرتمند در آینده هست
پس می تونیم بگیم که باراد دور فرو ریخت تا خود Sauron به جای اون دوباره بیاد
اصلا ً بگید ببینم اگه حلقه دست Sauron میوفتاد چطوری می تونست قدرت خودشو بدست بیاره ؟
فنگورن —
راستش من قبول ندارم هر پایان تولدی بزرگه! ;))
چون در اون صورت پایان معنی پیدا نمیکرد !
من با برگشت سائرون هیچ مشکلی ندارم ، ولی میگم کار حلقه و قدرتش تمومه !
البته ، دوری از ویچ کینگ خیلی سخته !
ولی حالم از برگشتن های بی دلیل بهم میخوره ، یاد ولدمورت می افتم!
دقیقا نمیدونم با حلقه چه حقه ای میخواست سوار کنه ! اما از اونجا که حلقه خاصیت ارتجاعی و قدرت انبساط و انقباض داشته حدس میزنم میخواسته بندازتش دور انگشت باراد دور ;))
بلاخره یه راهی بوده ! سیر اصلی داستان مهمه ، و گرنه افراد مستعد برای گرفتن جام شخصیت منفی زیادن!
!Beren —
اصلا چطوره کارو با یکی از مخلوقات فئانور آغاز کنیم یه چیزی که خیلی قدرت داشت و حالا سارومان در یک جسم جدید برگشته تا از اون به نفع خودش استفاده کنه؟
الوه —
فئانور
هوم؟؟
چی از فئانور توی سرزمین میانه باقی مونده ؟؟؟
فقط 2 تا از سیلماریل ها که یکیش وسط زمینه
یکیشم ته دریا
اون سومی هم که توی سرزمین میانه نمیشه گفت هست ( تو آسمونه :دی )
یا چراغ ها؟؟
یا از زبانش؟؟
یکیشو بگو دیگه ;)) ;)) ;))
فنگورن —
خب مشکل اصلی اینجاست که من میگم باید از زندان تنیده به دست داستان فرار کنیم !
حتما که نباید شیوه ارباب حلقه ها یا سیلماریلین رو دنبال کنیم!
به جای این که یه شیئ مثل حلقه یا سیلماریل رو مرکز داستان کنیم ، هسته داستان رو باید از نو ابداع کنیم!
چرا با یه ابتکار ، مهمترین هستی بشر ، یعنی فضایل اخلاقی رو وسط نذاریم؟
چیزی که مورگوت یا هر شیطون دیگه ای دوست داره از آدم ها بگیره تا راحت بشه بهشون حکم کرد!
Tulkas Astaldo —
آرون چيزي كه ما مينويسيم،يه فن فيكشن وفادارنه است!قرار نيست پارودي بنويسيم كه.
خطوط داستان رو نميشه زير پا گذاشت
فنگورن —
درسته ، من نمیگم به ارزش ها و قوانین تالکین توجه نکنیم ، بلکه میگم سیر جدیدی رو به روند داستان اضافه کنیم ، طوری که نه سیخ بسوزه نه کباب.
گویا یکی از نقد های منتقدین به سیل همین بود که رون لوتر رو تکرار کرده بود.
torambar —
قبول دارم
همون داستانای تالکین رو نمیشه تکرار کرد چیزی منحرف با واقعیت رو هم نمیشه گفت (مثلا بگی سائورون بر میگرده و ارو رو از بین میبره بعد خودش به جای ارو میشینه ملکور رو نابود میکنه و بعد هم به جای آهنگ آینور فیلم آینور می زاره!)
شاید بهتر باشه که کلا سائورون حذف بشه و ملکور بیاد
کلا بهتره که یه سری از اتفاقاتی که قراره تو داستان باشه رو بگیم بعد ابه هم وصلشون کنیم و شاخ و برگ بدیم و ...
فنگورن —
ساخت فیلم ایده بدی نیست !! ;))
اینم حرفیه ! چون زمینه نابودی سائرون تو لوتر کامل شد ، وکلی توضیح میخواد واسه برگردوندنش !
واسه این که پیشگویی درست بشه ، مورگوت رو میذاریم غول مرحله آخر ! چطوره ؟
ولی بیاین اینبار ملکور رو با نیروی نظامی وارد داستان نکنیم ! مورگوت رو مثل مار زبان عامل فساد قلب مردم گوندور کنیم ! یه جورایی هم میشه شبیه حرف امام علی که : نفس بزرگترین دشمنته
!Beren —
یکی از مخلوقات فئانور مثل پلان تیر ها چطوره بگیم دوباره پیدا شدن و خیلی خاصیت هایشون بیشتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن
فنگورن —
تا اونجایی که یادم میاد پلانتیر ها رو الف ها نساخته بودن ، و اگه اشتباه نکنم میراث به جا مونده از نومه نوری هاست!
خاصیت شون فقط نشون دادن جاهای دیگست ، دیادم نیست مطلبی به غیر این به گوشم خورده باشه !
Tulkas Astaldo —
پلان تير توسط فئانور ساخته شده بود و الدار به عنوان هديه اونو به نومه نوري ها دادن
torambar —
خیلی جالب میشه اگه بگیم پلان تیر ها یه سری قدرت های خارق العاده ی هم داشتند که انسان ها ازش چیزی نمی دونستند!
بعد یکی از پلان تیر ها میافته دسن ملکور و بعد ملکور از تمام قدرت هاش استفاده میکنه
Tulkas Astaldo —
استفاده ملكور از ساخته دست فئانور يكم كودكانه است!ملكور سيلماريل ها براش كارايي نداشت فقط زيبا بودن و البته فئانور رو باهاش نابود كرد.اما مثلا اينكه ملكور وابسته به پلان تير بشه خيلي ضايعه
ت.ت —
آقا منم بازي!
رفقا از اينكه با پرژامه پريدم وسط بحث شرمنده، من زياد تو باغ اين تاپيك نبودم و الان با سرعت نور يه دور كل پست هارو خوندم، در كل ايده ي جالبي خواهد بود {او شت! فقط منتظر تاييد شما بوديم!} ولي به نظرم بهتره به يه نتيجه اي برسيم، چون از قرار معلوم هنوز رو بيس داستان مونديم...
من خودم نيم چه ايده هايي دارم...
من اين ايده ي بازگشت مورگوت رو موافقم، ميتونه زمينه ي خوبي باشه براي شروع.... حالا مورگوت برگشته و داره آردا رو نابود مي كنه.... طرحي كه من دارم اينه كه اين وسط يه شخصيتي پيدا بشه {شخصيتي كه ترجيحن ساخته ي خود ما باشه، نه تالكين} و براي نجات آردا ميره و دنبال همه ي قهرمانان آردا، از الف گرفته تا آدميزاد و دورف و...ميگرده و با يه ترفندي {كه هنوز خودمم نميدونم} اونارو به زندگي بر مي گردونه و براي پيدا كردن هر كدوم از اين كاركتر ها با خطرات و حوادثي مواجه ميشه كه داستان مارو شكل ميدن {مثلن ميره هلمز ديپ و هلم پتك مشت رو پيدا مي كنه!:دي!} و دست آخر تمام كاركترهاي مهم تالكين كنار هم جمع ميشن و يه سپاه متشكل از تمام قهرمان هاي آردا از همه ي نژادها و همه ي دوران ها ترتيب داده ميشه و به مبارزه با سپاه ملكور ميره {از اون طرفم ميتونيم همچين داستانيو براي سپاه مورگوت بسازيم، هر چند قهرمانان مورگوت زياد نيستن}....
حالا قرار گرفتن اين قهرمانا، با نژادها فرهنگ ها و قوميت هاي مختلف و اختلافاتي كه هراز گاهي بينشون بوجود مياد ميتونه داستانو جالب كنه! {مثلن وقتي بلگ تورينو ميبينه ميزنه همون اول ميكشدش!:ديي!}
حالا اين صرفن نظر من بود...
ارادتمند...
ت.ت
فنگورن —
اوه ! دم فئانور گرم ! تو آردا روند تکنولوژی بر عکس دنیای ماست ، تکنولوژی از اوج به مرور تاریخ به عمق میره ! فئانور = اینشتین
در مورد پلانتیر ها با تولکاس موافقم ، اونا بیشتر شبیه تلفن تصویری عمل میکنن تا یه سلاح ، البته ممکنه خیلی به کار مورگوت بیان ولی اینکه به عنوان رکن اصلی داستان قرار بگیرن ، زیادی کم اهمیت هستند.
خوب مدتیه دارم در مورد شروعش فکر میکنم ، مورگوت قرار نیست تالاپی بیفته تو داستان ، نیاز داره که یه نایب ، زمینه ورودش رو فراهم کنه ، اما چه جوری ؟
دختری از اهالی گوندور ، زیبا رو و بلند قامت ، پوستی شفاف و زلال ، و ، قلبی مملو از تاریکی و آکنده از حس انتقام ، به یاد خاطرات تلخ کودکی . به دلیل خطای بزرگش از مردم رانده شده و در کنام حیوانی پست و شرور زندگی میکند ، ارباب تاریکی جسم و قدرت چندانی ندارد ، اما سایه اش در گذر زمان جاریست و درون تارهای سیاه اندیشه او لرزشی احساس میشود ، طعمه ای شایسته ! با چنگ انداختن سایه به دل دختر ، او به آمیزش با حیوان پست تن میدهد و نطفه شرارت منعقد میگردد! نایب مورگوت در راه است.....
Lord of the ring - Sauron —
آقا منم بازي!
رفقا از اينكه با پرژامه پريدم وسط بحث شرمنده، من زياد تو باغ اين تاپيك نبودم و الان با سرعت نور يه دور كل پست هارو خوندم، در كل ايده ي جالبي خواهد بود {او شت! فقط منتظر تاييد شما بوديم!} ولي به نظرم بهتره به يه نتيجه اي برسيم، چون از قرار معلوم هنوز رو بيس داستان مونديم...
من خودم نيم چه ايده هايي دارم...
من اين ايده ي بازگشت مورگوت رو موافقم، ميتونه زمينه ي خوبي باشه براي شروع.... حالا مورگوت برگشته و داره آردا رو نابود مي كنه.... طرحي كه من دارم اينه كه اين وسط يه شخصيتي پيدا بشه {شخصيتي كه ترجيحن ساخته ي خود ما باشه، نه تالكين} و براي نجات آردا ميره و دنبال همه ي قهرمانان آردا، از الف گرفته تا آدميزاد و دورف و...ميگرده و با يه ترفندي {كه هنوز خودمم نميدونم} اونارو به زندگي بر مي گردونه و براي پيدا كردن هر كدوم از اين كاركتر ها با خطرات و حوادثي مواجه ميشه كه داستان مارو شكل ميدن {مثلن ميره هلمز ديپ و هلم پتك مشت رو پيدا مي كنه!:دي!} و دست آخر تمام كاركترهاي مهم تالكين كنار هم جمع ميشن و يه سپاه متشكل از تمام قهرمان هاي آردا از همه ي نژادها و همه ي دوران ها ترتيب داده ميشه و به مبارزه با سپاه ملكور ميره {از اون طرفم ميتونيم همچين داستانيو براي سپاه مورگوت بسازيم، هر چند قهرمانان مورگوت زياد نيستن}....
حالا قرار گرفتن اين قهرمانا، با نژادها فرهنگ ها و قوميت هاي مختلف و اختلافاتي كه هراز گاهي بينشون بوجود مياد ميتونه داستانو جالب كنه! {مثلن وقتي بلگ تورينو ميبينه ميزنه همون اول ميكشدش!:ديي!}
حالا اين صرفن نظر من بود...
ارادتمند...
ت.ت
آقا مشکل اصلی من همینه که قهرمانان هر دو جناه برابر نیست
اون موقع ویچ کینگ تنهایی می تونست همه رو جمع کنه اما الان چی ؟
شما یه جنرال هم نمی تونید برای مورگرت پیدا کنید مگر اینکه بگید یه نژاد اورک جدید درست کرد
اما اگه مورگوت بتونه Sauron رو برگردونه تقریبا ً این مشکل حل میشه
ت.ت —
آقا مشکل اصلی من همینه که قهرمانان هر دو جناه برابر نیست
اون موقع ویچ کینگ تنهایی می تونست همه رو جمع کنه اما الان چی ؟
خيلي كمم نيستن...
ملكور-سائورون- سارومان- گلائرونگ- آنكالاگون سياه-اسماگ زرين-اسكاتاي خزنده- كارخاروت- خامول-مورازور-دوار-جياندور{!} -آخوراهيل -هوئارمورات -آدونافل -رن- اواتا- انگوليانت- شلبوب- گوتموگ-اون يارو كه تو موريا بود!- - تام- برت- ويليام- آزوگ- بولگ- گولفيمبول- گورباگ- گريشناخ- لاگدوف- لوگداش- مائوهور- موزگاش- ردباگ- شاگرات- اوفتاك- اوگلوك- اون سركرده هاي مردم شرقي كه الان اسمشون يادم نيس، هارادريما-ايسترلينگا...بگرديم بازم پيدا ميشه... خودمونم ميتونيم اسم بسازيم! {اون دو تا جادوگر آبي رو هم ميتونيم يواشكي بچپونيمشون تو سپاه ملكور همچنين ناوگان آرفارازون رو:دي!}
ت.ت
Lord of the ring - Sauron —
خيلي كمم نيستن...
ملكور-سائورون- سارومان- گلائرونگ- آنكالاگون سياه-اسماگ زرين-اسكاتاي خزنده- كارخاروت- خامول-مورازور-دوار-جياندور{!} -آخوراهيل -هوئارمورات -آدونافل -رن- اواتا- انگوليانت- شلبوب- گوتموگ-اون يارو كه تو موريا بود!- - تام- برت- ويليام- آزوگ- بولگ- گولفيمبول- گورباگ- گريشناخ- لاگدوف- لوگداش- مائوهور- موزگاش- ردباگ- شاگرات- اوفتاك- اوگلوك- اون سركرده هاي مردم شرقي كه الان اسمشون يادم نيس، هارادريما-ايسترلينگا...بگرديم بازم پيدا ميشه... خودمونم ميتونيم اسم بسازيم! {اون دو تا جادوگر آبي رو هم ميتونيم يواشكي بچپونيمشون تو سپاه ملكور همچنين ناوگان آرفارازون رو:دي!}
ت.ت
خوب شما بگو
چند تاشون قراره تو داستان جدید زنده باشن ؟
فنگورن —
به ...
فکر کنم تورین جان شما اسم هر جنبنده ای رو که تو سپاه بدی آورده شده ذکر کردی !
99.9 درصد رو که نشنیدم ، لطفا یه توضیح در مورد :
مورازور
دوار
جياندور
آخوراهيل
هوئارمورات و .... بده ، چون هیچی ازشون نمیدونم.
امثال گورباگ که دیگه لرد نیستن ، فقط اسمشون تو کتابا اومده ، شرط میبندم لالایت هم از پسشون بر میاد .
بعدش ... نبرد لرد ها که نمیخوایم راه بندازیم ، فرمانده ، یکی دو تا کافیه ، نیروی نظامی به سربازاست ، یادمه تو بازی ، تو مرحله دروازه سیاه نزدیک 10-15 تا لرد لول 10 داشتم ، ولی همون اورک های کج و کوله همشون رو کشتن.
فکری واسه زنده کردن قهرمان هاتون دارید؟
الوه —
من اين ايده ي بازگشت مورگوت رو موافقم، ميتونه زمينه ي خوبي باشه براي شروع.... حالا مورگوت برگشته و داره آردا رو نابود مي كنه....
تا ماندوس نیومده دنبالتون فرار کنین
شما که پیشگویی ماندوس رو نابود کردین ;))
داستان رو هم ببینیم به کجاها خواهد رسید
باید چیز خوبی بشه
3DMahdi —
تورین تورامبار رفت همه اموات رو از تالارهای ماندوس کشید بیرون. ما قرار ادامه تاریخ رو بنویسیم نه اینکه همون قبلی ها رو بیاریم و گند بزنیم به کار تالکین و شخصیت هاش. من کلا با زنده کردن افراد مخالفم مگر کسانی که قراره واقعا برگردن(مثل تورین و آر فارازون) . اما ایده جادوگران آبی خیلی خوبه. هیچ جا گفته نشده اونا مردن و ما هم خودمونو میزنیم به کوچه علی چپ و میاریمشون تو سپاه مورگوت. میتونن جانشین خوبی برای سارومان و ویچ کینگ باشن یا حتی سائرون. یه دو سه تا بالروگ هم از ته غارها در میاریم و کی به کیه میگیم پدر خونده بالروگها بودن! بچه های شلوب و اسماگ هم خوبه. اصلا بیاین اورکها رو با دورفها مخلوط کنیم و یه نژاد جدید مثل اوروک های درست کنیم(که کله خری دورفها رو هم داشته باشن و مثل اورکها ترسو نباشن).
ت.ت —
به آرون جان:
اون هشت تا اسمي كه بعد از خامول آوردم، نام {نه زياد معتبر} هشت نزگول بود.. و اينكه ما داريم داستان مينويسيم، قرار نيست لقمه آماده باشه ما زحمت قورت دادنشو بكشيم، تالكين فقط يه اسم از اينا برده تو كتابش حالا ما ميتونيم بهشون شخصيت بديم....
به مهدي:
نمي دونم، ولي به نظر من اينه كه دست ما تو نوشتن فن فيكشن بازه، البته نمي گم ديگه خيلي زياده روي بشه و به قولي فنفيكشن ما به فنفاكشن{!} تبديل بشه و به عبارتي توف بزنيم تو داستان مردم! {نمونش اون چرت و پرتايي كه من نوشته بودم:دي!}
ولي حالا كه ميخوايم اين كارو بكنيم، يه مقدار ابتكار و دستكاري تو عقايد تالكين زياد به نظرم مشكل ساز نيست...
كلن قصدم از اون زنده شدن قهرمانا دادن ايده بود، يني ميخواسم بگم خيلي هم دست و پامون بسته نيست تو نوشتن داستان!
اون توليد نژادم ايده ي جالبيه، ولي من حيفم مياد دورفارو با نژاد ديگه اي قاطي كنم! خيلي نژاد خفنيه اين نژاد!:دي!
بهتر نيست يكم جدي تر شروع به تصميم گيري كنيم؟ الان چيزي هست كه تصويب شده باشه؟ يالا... ايده بپراكنيد رفقا...
ارادتمند...
ت.ت
3DMahdi —
نمي دونم، ولي به نظر من اينه كه دست ما تو نوشتن فن فيكشن بازه، البته نمي گم ديگه خيلي زياده روي بشه و به قولي فنفيكشن ما به فنفاكشن{!} تبديل بشه و به عبارتي توف بزنيم تو داستان مردم! {نمونش اون چرت و پرتايي كه من نوشته بودم:دي!}
منم میترسم که زیاده روی بشه مثل این فن فیکشن هایی که طرفداران هری پاتر مینوشتن و گند میزدن به داستان طرف. من یکیشونو خوندم داشت حالم دگرگون میشد.
شما که ماشاالله تو نوشتن استادی. من همچنان منتظر ادامه چرندیاتت{البته به قول خودت} در مورد آینولینداله هستم. دیگه بهانه کنکور رو هم نداری :D
ت.ت —
مهدي جان شما واقعن ما اهالي آردا رو با طرفداران حري پاطر مقايسه مي كني؟! بابا اونا اكثرن يه مشت فنچولن! {گفتم اكثرن!:دي} همين كه اين همه داريم مقدمه چيني ميكنيم براي يه فن فيكشن يني نمي خوايم يه كار در پيت بديم بيرون! اون فن فيكشن {يا فاكشن} هايي كه تو خوندي، طرف يه ساعته نوشته و تموم شده، خودشم نفهميده چي نوشته! ما زياد از حد كارمون درسته!:دي!{ماست ما ترش نيست به هيچ وجه!:ديي!}
اون چرندياتم همچنان در وبلاگم در جريانه، و فكر مي كنم جرمه اينجا آدرس وبلاگو بدم... ولي توي پروفايلم هست مهدي جان...
ارادت داريم...
ت.ت
الوه —
کسی نمیخواد چیزی ادامه بده ؟؟
نه این که یه روز نمیام قدر یک سال مطلب جمع میشه
نه الان هر چی میام کسی جمع نمیشه :D
فنگورن —
الوه جان شما خودت چرا ایده نمیدی ؟
مطمعنم ایده های شما سرشار و غنی خواهد بود !
ای کاش امکانش بود ، همونطور که تولکاس گفت یه برنامه حضوری داستان نویسی برگذار میکردیم !
من ایده خودم رو در مورد شروع داستان نوشتم ولی کسی نظری نداد :D( چه کنیم؟
جواب این پست : برید نظر من رو در مورد شروع داستان بخونید و در موردش لطفا قضاوت کنید !
الوه —
الوه جان شما خودت چرا ایده نمیدی ؟
من ایده دادم :-
گفتم نیروی حلقه منتقل میشه به مواد داخل آمون آمارت :D
ای کاش امکانش بود ، همونطور که تولکاس گفت یه برنامه حضوری داستان نویسی برگذار میکردیم !
خیلی خوبه
فقط باید هر کی برای خودش برگزار کنه :D
من ایده خودم رو در مورد شروع داستان نوشتم ولی کسی نظری نداد :D چه کنیم؟
کدوماش
چندین تا ایده ی خوب دیدم
اما نمیدونم کدومش منظورته ~x(
با قسمت قدرت مافوق پلان تیر موافقم
اما با بذر نفاق موافقم
خوب چطوری این بذر به بار میشینه ( چون ملکور قبلا این بذرو افشانده )
نظر من با 3 دقیقه فکر کردن
بعد از مرگ کشته شدن الداریون پسر آراگورن توسط یکی از اقوام ( خودتون انتخاب کنین کی چون من نمیدونم :دی ) به این علت که عمری مطابق عمر الف ها داشت و بعضی ها قدرت بیشتر میخواستن شروع شد.
بعضی از مردمان شرقی که زمانی از پلیدی روی گردانده بودن هنوز تکه ای از پلیدی رو به پاد داشتن
کسی از بیناونا که با مطالعه ی زیاد به فنون جادوگری دست یافته بود که گروهو دور خودش جمع میکنه و عقاید خودشو ( خودش که نه عقاید مورگوت و خادمش سائورون )
اونا با کمک یک جام نقره ای که با خون تازه پر شده میتونن با مورگوت صحبت کنن و دستوراتو ازش بگیرن
از اونجا که بالروگ ها خادمان مورگوت بودن به اراده ی اون که میدونسته کجا یکی از بالروگ هاشو پار کرده ( :D ) بیدار میکنن و ازش کمک میگیرن که به رهبری اون فردی رو انتخاب کنن.
از اینجاست که بالروگ شب هایی میاد بنابر توانایی هایی هایی که درون بچه ها میبینه در یک شب قطراتی از خون خودش ( فعلا بالروگ ها خون دارن ) رو به اونا میده و اونا توانایی های مختلفی که در همشون یکسان نیست رو پیدا می کنن. مثلا یکیشون توانایی دیدهایی از اتفاقاتی رو که اون بالروگ درشون نقش داره، داره. دیگری توانایی حرکت دادن اجسام. دیگری توانایی دیدن آینده. دیگری توانایی ... .
اینجاست که بر اساس همین نا هماهنگی ها مینویان سایه که پراکنده بودن آزاد میشن و برای این که بتونن کاراشونو در زمین انجام بدن بدن انسان هارو تسخیر میکنن و...
این کارا برای اینه که از بین اون بچه ها وقتی به سن 21 سالگی میرسن کسی انتخاب بشه که از همشون برتره
در کل توی ذهنم چیزای زیادی هست
بست زیادی هم میتونم بدم
فقط الان ساعت 2 و نیم نصفه شبه
دیگه حال ندارم بیشتر بنویسم
نظرتونو در موردش بدین
البته بماند که من بدنه ی اصلی این داستانو از یک سریال گرفتم و با تغییراتی اینجا گذاشتم ( محض اطلاعات آقایون کپی راست :دی ) ( یکهو نگین من فوق تخصص متن نویسی دارما :D )
فنگورن —
خب شروع داستان من اینجوری بود :
دختری از اهالی گوندور ، زیبا رو و بلند قامت ، پوستی شفاف و زلال ، و ، قلبی مملو از تاریکی و آکنده از حس انتقام ، به یاد خاطرات تلخ کودکی . به دلیل خطای بزرگش از مردم رانده شده و در کنام حیوانی پست و شرور زندگی میکند ، ارباب تاریکی جسم و قدرت چندانی ندارد ، اما سایه اش در گذر زمان جاریست و درون تارهای سیاه اندیشه او لرزشی احساس میشود ، طعمه ای شایسته ! با چنگ انداختن سایه به دل دختر ، او به آمیزش با حیوان پست تن میدهد و نطفه شرارت منعقد میگردد! نایب مورگوت در راه است.....
الداریون رو خیلی دوست دارم ( مخصوصا موهاش رو تو فیلم) ، نمیتونم قتلش رو ببینم ... من میگم به عشق مامانش تو ایام پیری سر به ریوندل و لورین بذاره و سرنوشتش با مامانش پیوند بخوره ، خیلی جالب میشه ... شاهی خسته از عمری حکومت به دنبال آغوش گرم مادری می گردد و قدم در ویرانه هایی میگذارد که روزی بانوی الف از آنها عبور کرده است ...
نمیدونم چرا نمیتونم به خودم بقبولونم که بالروگ ها هم صاحب درایت و اندیشه اند . احساسم نسبت بهشون اینه که تنها قدرتشون تو جنگه! مثل فیل ها ؟!
داستانمون یکم شبیه مردان ایکس میشه !
مینویان سایه کیان الوه ؟؟
میگم الوه در انتها شما به جا 3 دقیقه یه مدت حسابی فکر کن ، احتمالا میزنی رو دست استاد !
الوه —
مینویان سایه کیان الوه ؟؟
مینویان سایه توی سیلماریلیون هستن
اطلاعات زیادی در موردشون موجود نیست
گفتم گسترشش بدم
اونا یه جورایی زد بالروگ هستن :دی
میگم الوه در انتها شما به جا 3 دقیقه یه مدت حسابی فکر کن ، احتمالا میزنی رو دست استاد !
نمیتونم :D
داستان که مال خودم نیست
یه اقتباصه
شب تا بتونم ادامش میدم
الان ظهره حال ندارم :D
فنگورن —
اولش بگم : چرا نظرت رو درباره متن شروع داستانم نگفتی ؟ دوباره تو پست قبلیم آوردمش که تو نظر بدی ! ولی انگار حتی ندیدیش!
ما قراره به پشتوانه داستان ارباب حلقه ها ، داستان رو ادامه بدیم ، فکر نکنم خواننده ها خوششون بیاد ادامه ، یه اقتباس باشه ! اینجوری میگن تنها زحمت ما پیوند دو داستان بوده!
شاید ، و تاکید میکنم شاید ... هر کدوم به تنهایی نتونیم ادامه داستان رو به خوبی کتاب های دیگه بنویسیم ، اما باور دارم که حاصل کار جمعیمون میتونه از خیلی از کتاب ها بهتر بشه .
الوه ، منبع الهامت کجاست! بگو ما هم بریم بخونیم.
الوه —
اولش بگم : چرا نظرت رو درباره متن شروع داستانم نگفتی ؟ دوباره تو پست قبلیم آوردمش که تو نظر بدی ! ولی انگار حتی ندیدیش!
اولا سکوت علامت رضاست
دوما
آخه چیز زیادی نبود
اما اگه نظر میخوای: اصلا موافق نیستم
با این که خوب نوشتی اما یکمی عجیبه ( حس خوبی نسبت بهش ندارم )
چون ملکور وقتی خواست آری ین ( که یکی از مینویان آتش که بالروگ ها باشن بود ) رو که کشتی خورشیدو میروند بهش حمله کنه مینویان سایه رو فرستاد و اینو در ذهن من نشوند
مینویان سایه توانایی مقابله با مینویان آتش که همون بالروگ ها باشن رو دارند ( البته به قدرت هاشون ربط داره )
ما قراره به پشتوانه داستان ارباب حلقه ها ، داستان رو ادامه بدیم ، فکر نکنم خواننده ها خوششون بیاد ادامه ، یه اقتباس باشه ! اینجوری میگن تنها زحمت ما پیوند دو داستان بوده!
مهم نیست اگه خیلی ها داستانو ندونن :- ~x(
(شوخیدم - پس ادامشو نمی نویسم دیگه)
الوه ، منبع الهامت کجاست! بگو ما هم بریم بخونیم.
حالا نوبت منه که بگم تو پستامو درست نخوندی
توی پست اولمم نوشتم
اینجا
آخر پست
البته بماند که من بدنه ی اصلی این داستانو از یک سریال گرفتم و با تغییراتی اینجا گذاشتم ( محض اطلاعات آقایون کپی راست :دی ) ( یکهو نگین من فوق تخصص متن نویسی دارما :D )
منبع هم نمیگم تا بقیه ببینم نظرشون راجع به متنم چیشه :D ( هر وقت نظر دادن میگم - مطمئن باش )
فنگورن —
اگه سکوت علامت رضایته پس چرا مخالفی ؟! :D
به نظر خودم ، روش خبیثی واسه شکل گیری نائب مورگوته ، ولی چه میشه کرد !
از نظر من تولد نقش بزرگی تو آینده شخص داره ، این هم با عقاید دینی اسلام و مسیح هماهنگی داره ( تولد انسان پاک از والدین پاک و فردی با ضمینه شرارت از والدینی ملعون) و هم تو عقاید تالکین اهمیتش مشخص کشته ( همون مباحث وراثتی که تری دی مهدی و تورین تو تورینوگرافی مطرح کردن).
مینویان سایه رو خیلی خوب اومدی ، ضد بالروگ !!!! خیلی دوست دارم تو داستان باشتن! پلیز!
ببخشید ، هاردم پر شده ، نکه بیشتر از 2 بایت اطاعات نمیتونم ذخیره کنم ! اصلاح میکنم : بگو ما هم بریم ببینیم. :D
الوه —
اگه سکوت علامت رضایته پس چرا مخالفی ؟! ~x(
با متنش مخالف نیستم
خیلی خوب نوشتی :D
از نظر من تولد نقش بزرگی تو آینده شخص داره ، این هم با عقاید دینی اسلام و مسیح هماهنگی داره ( تولد انسان پاک از والدین پاک و فردی با ضمینه شرارت از والدینی ملعون) و هم تو عقاید تالکین اهمیتش مشخص کشته ( همون مباحث وراثتی که تری دی مهدی و تورین تو تورینوگرافی مطرح کردن).
خیلی هم خوب
من هم برای همین قضیه ی خون بالروگ رو آوردم وسط
که بچه های پاک تا جاهای وحشتناکی پیش خواهند رفت
داستان من بر اساس داستان اصلی پیش میره
وقتی والار مورگوت رو زندانی کردن 600 قفل در جهان وجود داره که اگه 66 تاش شکسته بشه باعث آزاد شدن مورگوت میشه و چون مورگوت دیگه خودش نمیتونه وارد سرزمین میانه بشه به یک کالبد قدرتمند احتیاج داره که بالروگ داره براش نقشه طرح می کنه
اون یک پوستس برای مورگوت که بتونه بیاد به این دنیا (True Vessel)
قفل ها هم همین طور الکی نمیشکنه
بر اساس این جمله
And it is written that the first seal shall be broken when a righteous man sheds blood in hell. As he breaks, so shall it break. We had to break the first seal before any others, only way to get the dominoes to fall, right? Top of the one at the front of the line. When we win, when we bring on the Apocalypse and burn this earth down, we owe it all to you
اینجوری اولین قفل شکسته میشه
ادامشم اگه کسی خواست بگم :D
3DMahdi —
با داستان آرون مخالفم اون موجود پلید که میگی کیه؟ تو میخوای از تلفیق یه موجود پلید کوچولو با یک انسان زیبا یه دشمن بزرگ درست کنی؟ کاملا مخالفم چون توی دنیای تالکین همیشه اول بزرگه بوده بعد هی تحلیل رفته و کوچیک شده.
با مال الوه هم موافق نیستم!(چقدر از خود راضی شدم) زیادی جادویی شده ولی میشه یه ایده هایی ازش گرفت.
داستان من اینجوری شروع میشه:
آورده اند که در عهد شاه آراتورن سوم، پنجمین شاه قلمروهای از نو متحد شده، ماکار(Makar) و خواهرش میاسه(Meássë) وارد سرزمین میانه شدند اما انسانها از ورود آنها خبردار نشدند زیرا در جنوب سرزمین میانه به ساحل رسیدند و از هاراد دور و خاند وارد موردور شدند، اینان مایاری قدرتمند و جنگو بودند که در ابتدا توسط مورگوت فریفته شدند و به او پیوستند اما مورگوت آنها را با خود به سرزمین میانه نیاورد و گماشت تا به عنوان جاسوس در والینور بمانند و اخبار را به گوش او برسانند. پس از سقوط مورگوت به خدمت سائرون درنیامدند زیرا از ابتدا با او دشمن بودند و به سبب اینکه مورگوت به او بیش از آنها اهمیت میداد سخت به او رشک میورزیدند، اما جرئت رویارویی با او را نداشتند زیرا اگر به جنگ سائرون میرفتند، سائرون هویت آنها را برملا می ساخت و آنگاه نه در نزد والار ایمن بودند و نه در نزد سائرون. بنابراین نه با سائرون بیعت کردند و نه بر ضد او شوریدند. اما پس از سقوط سائرون زمینه را برای خود مهیا دیدند تا در سرزمین میانه قدرتی بر پا کنند و زمینه را برای بازگشت سرورشان مورگوت آماده کنند و بدون داشتن رقیبی بزرگترین فرماندهان او باشند.
همسر شاه آراتورن در هنگام به دنیا آوردن پسرش از دنیا رفت. سال بعد شاه به گوندور رفت و با دختر فرانروای هاراد ازدواج کرد اما این ازدواج در گوندور خوش آیند نبود زیرا همچنان با دیده شک به مردم هاراد مینگریستند و به ملکه جدید اعتماد نداشتند و به راستی این شک درست بود. در سال بعد ملکه برای شاه پسری به دنیا آورد اما در دل ناراحت بود زیرا میدانست طبق قوانین پسر ارشد وارث تاج و تخت می شود و بدین سان نقشه کشتن کودک را کشید.
وقتی کودک سه ساله بود او را به بهانه گردش به ایتلین برد و زمانی که از همراهان جدا شده بود او را در سبدی نهاد و او را در آندوین رها کرد. اما تقدیر اینگونه نبود که پسر کشته شود زیرا مردی پاک نهاد ملکه را در آن هنگام دید و از قصد او با خبر شد و کودک را از آب گرفت اما به گوندور نرفت زیرا میترسید که ملکه او را دزد خطاب کند و چیزی جز مرگ سرانجامش نباشد و نیز میترسید که اگر کودک را به قصر برگرداند باز سوء قصد دیگری به جان او شود و آنگاه دیگر از دست کسی کاری بر نخواهد آمد. بنابراین کودک را برداشت و به سرعت از جنگل خارج شد.
ملکه به میان همراهان بازگشت در حالی که جامه اش پاره پاره و خون آلود بود و به سربازان گفت که گرگ به او و پسر حمله کرده و او هرچه تلاش کرد تا پسر را نجات دهد موفق نشده و کوک به رودخانه افتاده و غرق شده اما بله میر که کارگزار گوندور و از نوادگان فارامیر و حاکم ایتلین بود در دل گفته های او را قبول نکرد چه گرگها تا این حد به جنگل وارد نمیشدند و نیز در محل گردنبندی را که به گردن کودک بود پیدا کرد و دید که پاره نشده بلکه باز شده بود. گردن بند را نزد خود نگاه داشت و افکارش را بر کسی برملا نکرد اما کسانی را به جستجوی کودک فرستاد. آنان مرد را شش روز بعد در جنوب ایتلین یافتند و نزد بله میر بردند و او داستان را برای بله میر تعریف کرد و بله میر در شگفت شد اما او نیز میدانست که ملکه در دربار نفوذ زیادی دارد و در صورت پیدا شدن کودک مرد بیچاره را به مرگ محکوم خواهند کرد. بنابراین به مرد گفت که کودک را نزد خود نگه دارد و از او به خوبی مراقبت کند و هنگامی که به مردی رسید هویت واقعی اش را بر او آشکار کند تا برای پس گرفتن عنوان جانشینی به گوندور بازگردد و نیز گردنبند را به مرد داد تا نشانه ای باشد برای پسر تا ادعای خود را اثبات کند.
در زمانی که کودک نزد مرد جنگلی و همسرش رشد میکرد. ماکار و میاسه در خفا به جستجوی موجودات پلید مورگوت گشتند و بالروگها را از دل زمین بیرون آوردند و اورکها، گابلینها و ترولها را از کوهستان جمع کردند و بار دیگر در موردور جمع شدند و با انسانهای نا متمدن شرقی که تحت فرمان آلاتار و پالاندو، جادوگران آبی که قرنها پیش به شرق رفته بودند و قلمروهای جادویی خود را بنا کرده بودند، متحد شدند. و آتا-گور-دور، برجهای دوگانه وحشت، را برافراشتند، برجهایی به مراتب دهشتناکتر و بلندتر از باراد-دور. هر کدام در یکی از آنها ساکن شدند، آنکه ماکار در آن ساکن بود از سنگ خاره سیاه بود و بر نوک آن ایوان و طاقی قرار داشت اما دیگری به سان نیزه بود چه جنگ افزار میاسه نیزه ای بود بلند و سیاه و نوک آن به سان یخ سوزنده.
آنک گوندور از خطر جدید آگاه شد. در ابتدا فکر میکردند که سائرون بازگشته اما اینگونه نبود و خطر بسی عظیم تر بود زیرا بالروگها آماده بودند تا به دروازه های شب حمله برده و نگاهبانان آنرا کشته و در را بر روی ملکور باز کنند تا آردا بار دیگر شاهد جنگ و خونریزی باشد.
نظرتون چیه؟ کلی زور زدم تا تونستم اینو بنویسم. خودم هم دوتا ایراد معنایی بهش دارم اما صداشو در نمیارم :D اگه تصویب شد میرم سراغ ساختن اسمها و سالها.
پی نویس: ماکار و میاسه در نوشته های اولیه تالکین جزء والار بودند اما بعدها به کلی کنار گذاشته شدند. اونها در تالارهای آهنی در والینور زندگی میکردند و بیشتر به ملکور تمایل داشتند تا بقیه والار. من اینجا اونا رو به مایار تبدیل کردم تا بدون نیاز به زنده کردن سائرون قدرتی جدید در سرزمین میانه داشته باشیم.
الوه —
داستان خوبی بود
فقط از یک چیز رنج می بره
کاملا از سیر داستان ها ی تالکین به دوره
بیشتر شبیه داستان هاییه که روی نکات کوچیک تمرکز می کنن
اینجا اول مورگوت باید بیاد اونا رو نابود کنه بعدا بتونه برگرده چون فکر کنم اینا هم میان مورگوت رو یه جورایی دست به سر کنن :دی
بیشتر منو یاد داستان های قدیمی میندازه
مثلا ازدواج دوم آراتورن و ماجرا هایی که اتفاق افتاد ( یوزارسیف + حضرت موسی ( حمله ی گرگ و رودخونه ) )
بالروگ ها هم نمیتونن به دروازه ها حمله کنن و اون نگهبانارو بکشن
قدرتمندترینشون گوتموگ بود که اون همچین قدرتی رو نداشت
تازه خود والار هم هستن
ماندوس که فوق تخصص پیش گویی و .. هست
اولمو هم که شخصیت هارو خیلی خوب میشناسه و از کنه ی دلشون آگاهه
جناب تولکاس هم که ملکورو یه دستی حریفه :دی
فریب دوتا مایار رو نمی خورن
بنا کردن برج ها هم باید بیشتر از 1000 سال طول بکشه ( مال سائورون که حدودا همین قدر طولید )
آتا-گور-دو
اگه میخواستی بنویسیش باید میشد: آتار ( به معنای پدر ) - گور ( به معنای دهشت ) - دور ( به معنای تاریک )
میشه پدر دهشت تاریک !!!
سنگ خاره سیاه بود
طبق گفته ی کارن وین فونستاد سنگ های ایزنگارد رو کسی نساخته بود
بلکه نومه نوری ها اومدن کوهو تراش دادن که به بازالت های سفت رسیدن
و فقط اومدن اون چهار ستون رو به هم متصل کردن
در مورد این همه پلیدی آدم باید شاخ دربیاره
مثلا آراگورن ریشه کن کرد 99.9 درصدشونو
الداریون هم که عمر Unlimited داشت
در هر حال
ببخشید اینو میگما
بببیشتر چیزی متصل از هزاران رشته داستان بود
اما میشد باهاش یه کتاب نوشت
اما نه ادامه ی نوشته های تالکین
به خاطر سبک و سیق روایت داستان
Tulkas Astaldo —
من از داستان مهدي خوشم اومد!حداقل از ساير موارد نوشته شده بهتر بود و البته كاملا منطبق با ايده من نبود!:دي
بودن ماكار خيلي خيلي عالي بود!اصلا فكرم به سمت و سوي اون دو تا نرفته بود! :D
شايد واقعا نياز بشه كه يه جلسه اي تشكيل بديم و همه طرح داستانشون به همراه مقدمه رو آماده كنن.يه تيم نويسندگان تشكيل بديم و يه تيم ناظر.زماني هم كه طرح نهايي تصويب شدفكار شروع بشه
3DMahdi —
کاملا از سیر داستان ها ی تالکین به دوره
بیشتر شبیه داستان هاییه که روی نکات کوچیک تمرکز می کنن
اینجا اول مورگوت باید بیاد اونا رو نابود کنه بعدا بتونه برگرده چون فکر کنم اینا هم میان مورگوت رو یه جورایی دست به سر کنن :دی
کلی زور زدم شبیه سیل باشه!
این مقدمه بود کل داستان میخوام جوری باشه که زمان بازگشت پسر مصادف با حمله مورگوت بشه و پسر شهامتش رو توی جنگ ثابت کنه و ماکار رو بکشه بعدش مورگوت رو میذارم به عهده تورین.
چرا باید اول مورگوت برگرده؟ وقتی برگرده که همه چی معلوم میشه و دیگه فرصت نداره بره لشکرش رو آماده کنه.
بالروگ ها هم نمیتونن به دروازه ها حمله کنن و اون نگهبانارو بکشن
قدرتمندترینشون گوتموگ بود که اون همچین قدرتی رو نداشت
تازه خود والار هم هستن
ماندوس که فوق تخصص پیش گویی و .. هست
اولمو هم که شخصیت هارو خیلی خوب میشناسه و از کنه ی دلشون آگاهه
جناب تولکاس هم که ملکورو یه دستی حریفه :دی
فریب دوتا مایار رو نمی خورن
چرا بالروگها نمیتونن؟ مگه نگهبانا کیا هستن؟ خود والار که نیستن.
ماندوس خودش پیشگویی کرده که مورگوت برمیگرده مشکلش چیه؟
ملکور که یه ضرب حمله نمیکنه به والار! سریع در میره و در موردور قایم میشه.
والار یه بار فریب ملکور رو خوردن تازه اینا که نمیخوان کاری بکنن فقط اونجا نشستن و منتظر فرصت هستن.
بنا کردن برج ها هم باید بیشتر از 1000 سال طول بکشه ( مال سائورون که حدودا همین قدر طولید )
میتونیم بگیم در زمان شاه بیستم. ولی دوتا برج ساختن که دیگه انقدر زمان نمیخواد. مگه میناس تریت رو با اون همه عظمت تو چند سال ساختن؟
طبق گفته ی کارن وین فونستاد سنگ های ایزنگارد رو کسی نساخته بود
بلکه نومه نوری ها اومدن کوهو تراش دادن که به بازالت های سفت رسیدن
و فقط اومدن اون چهار ستون رو به هم متصل کردن
با آیزنگارد چیکار دارم؟!!!
در مورد این همه پلیدی آدم باید شاخ دربیاره
مثلا آراگورن ریشه کن کرد 99.9 درصدشونو
الداریون هم که عمر Unlimited داشت
در هر حال
خب اگه همشون از بین رفتن پس دیگه ما چی بنویسیم. میتونیم زمان رو بیشتر کنیم تا فرصت برای گسترش پلیدی باشه مثلا سال 3000 دوران چهارم.
کی گفته الداریون عمر نا محدود داشت. اونم یه انسان بود و محکوم به مرگ. اینو از کجا آوردی؟ :D
ببخشید اینو میگما
بببیشتر چیزی متصل از هزاران رشته داستان بود
اما میشد باهاش یه کتاب نوشت
اما نه ادامه ی نوشته های تالکین
به خاطر سبک و سیق روایت داستان
آره . میخوام اینا رو به هم ربط بدم. بلاخره باید یکم وسعت داشته باشه تا یه کار خوب از توش دربیاد.
در کل همه اینا ایده من بود باید درباره همه ایده ها صحبت کنیم.
من از داستان مهدي خوشم اومد!حداقل از ساير موارد نوشته شده بهتر بود و البته كاملا منطبق با ايده من نبود!:دي
بودن ماكار خيلي خيلي عالي بود!اصلا فكرم به سمت و سوي اون دو تا نرفته بود!
خب تولکاس جان تو هم ایده خودت رو بگو.
فنگورن —
به 3dمهدی:
خوب ، هنوز به دنیا نیومده که بخوام اسم روش بذارم ! :D اما با این حرفت که میگی: (( همیشه اول بزرگه بوده بعد هی تحلیل رفته و کوچیک شده.)) مخالم ، چون این شروع کوچیکه که همیشه نادیده گرفته میشه و پتانسیل های بزرگتر رو بیدار میکنه ! مثل یه بهمن ، که اول با حرکت مقدار کمی برف شروع میشه ولی کم کم به غول عظیم و هولناک تبدیل گشته و افسار گم میکنه!
ما دیدیم که افراد کوچک میتونن کارهای بزرگی انجام بدن ، نمونش هم فرودو ! کی میدونه !؟ شاید همین افراد به ظاهر کوچیک شرارت بزرگی به راه بندازن !
با اجازت ! در مورد داستانت زیبات چند تا سوال و چند تا پیشنهاد دارم :
سوال : ملکه چرا بچه خودش رو کشت ؟ هر ملکه ای میدونه وقتی فرزندش از شاه، پسر باشه ، منزلتش بالاتر میره ! ملکه داستان چش بود ؟
سوال: کودک سه ساله که تو سبد بند نمیشه ، اگه بچه رو میخوای بدی به آب باید زودتر این کار رو میکردی ؟ مادره احتمالا دست و پای بچه رو بسته ؟! درسته ؟!
پیشنهاد : من با الوه موافقم ، بهتره اون قسمت از داستان رو که شبیه داستان های ماست تعقیر بدیم ، تا جذابیت داستان بیشتر بشه .
مثلا به جای رودخونه بچه رو توی چاه بندازه و بچه به دست یه شلوب زاده رشد پیدا کنه ، یا این که این کار رو یه ندیمه خائن انجام بده نه خود ملکه !
با ماکار و میاسه خیلی کیف کردم ، ولی حیفه دو تاشون یه جا باشن ! بهتره یکیشون قلمرو شمالی برای خودش درست کنه و از دو جهت به دشمنان خودشون حمله کنن !
نبرد با چهار مایار ! چقدر ناامید کننده ست برای انسان ها ! بهتر نیست داستان با پسر آراگون ادامه داده بشه ! بهتره گوندور تو اوج قدرت وارد جنگ بشه !
الوه —
کلی زور زدم شبیه سیل باشه!
این مقدمه بود کل داستان میخوام جوری باشه که زمان بازگشت پسر مصادف با حمله مورگوت بشه و پسر شهامتش رو توی جنگ ثابت کنه و ماکار رو بکشه بعدش مورگوت رو میذارم به عهده تورین.
چرا باید اول مورگوت برگرده؟ وقتی برگرده که همه چی معلوم میشه و دیگه فرصت نداره بره لشکرش رو آماده کنه.
بیشتر شبیه هابیت لوتر شده :دی
حالا که برای بار پنجم می خونمش میبینم برای این اول به نظرم خوب نیومد که سریع حوادث اتفاق افتاده
یکم کش پیدا کنه خیلی خوب میشه
چرا بالروگها نمیتونن؟ مگه نگهبانا کیا هستن؟ خود والار که نیستن.
ماندوس خودش پیشگویی کرده که مورگوت برمیگرده مشکلش چیه؟
ملکور که یه ضرب حمله نمیکنه به والار! سریع در میره و در موردور قایم میشه.
والار یه بار فریب ملکور رو خوردن تازه اینا که نمیخوان کاری بکنن فقط اونجا نشستن و منتظر فرصت هستن.
چون اون نگهبانانی که گذاشتن خیلی قدتمندن
آخرش که ملکور زنجیرو پاره می کنه
قدرتمند ترین بالروگ ها که نموندن
اونی که مونده بود گندالف ( یک مایای نه خیلی قوی اون زمان ) تونست جلوی ضد طلسم های بالروگ رو روی در های موریا رو بگیره و درو ببنده
برای همین میگم بالروگ های موجود این قدرت رو ندارن
میتونیم بگیم در زمان شاه بیستم. ولی دوتا برج ساختن که دیگه انقدر زمان نمیخواد. مگه میناس تریت رو با اون همه عظمت تو چند سال ساختن؟
اون میناس تریت که میناس تریت قبلی نیست
کلی طول کشیده این طوری شده ( با توجه به متون کتاب )
بنای باراد-دور حدودا600 سال طول کشیده !!!
از حدود 1000 دوران دوم تا 1600 که حلقه ی یگانه رو میسازه ( منبع ضمیمه ی بازگشت شاه )
با آیزنگارد چیکار دارم؟!!!
گفتی برجه ساخته شده از سنگ خاره ی سیاه هست
اینجا:
سنگ خاره سیاه بود
خب اگه همشون از بین رفتن پس دیگه ما چی بنویسیم. میتونیم زمان رو بیشتر کنیم تا فرصت برای گسترش پلیدی باشه مثلا سال 3000 دوران چهارم.
کی گفته الداریون عمر نا محدود داشت. اونم یه انسان بود و محکوم به مرگ. اینو از کجا آوردی؟ :D
نیم نومه نوری نیم انسان
از روی حدثیات خودت توی تورینوگرافی
اینجا:
من اینو پرسیدم
فقط نکته ی مهمی که من توش موندم
بچه (ها) شون طول عمرشون چقدره ؟؟
اگه انسان باشن که وقتی دیور با نیملوت ازدواج کرد که باید به عنوان یکی از پیوندها شناخته میشد ( که نشده )
اگه هم الف بودن
اون والار چرا اومدن گفتن بیاین انتخاب کنین که الف باشین یا انسان ؟؟؟
اینو جواب دادی:
به نظرم اونا الف به حساب میومدن و نامیرا بودن. والار فقط به الوینگ و ائارندیل و الروند و الروس گفتن انتخاب کنید نه کس دیگه ای. چون دیگه خیلی قاطی پاطی شده بود.
واسه ی همین گفتم
آرون الف + آراگورن نومه نوری
میشه همون چیزی که من پرسیدم و جواب دادی
در هر حال...
ملکه چرا بچه خودش رو کشت ؟ هر ملکه ای میدونه وقتی فرزندش از شاه، پسر باشه ، منزلتش بالاتر میره ! ملکه داستان چش بود ؟
متنو کامل خوندی ؟؟
اون ملکه ی اولی که نبود
زن دوم شاه بود
میخواست بچه ی خودش بشه شاه
واسه همین...
مثلا به جای رودخونه بچه رو توی چاه بندازه و بچه به دست یه شلوب زاده رشد پیدا کنه ، یا این که این کار رو یه ندیمه خائن انجام بده نه خود ملکه !
دیگه شلوب و شبیه به اون نداریم
شلوب
آخرین زاده ی اونگولیانت برای آزردن این جهان ناشاد
3DMahdi —
به آرون:
خوب ، هنوز به دنیا نیومده که بخوام اسم روش بذارم !
منظورم اسم باباش بود!
با این حرفت که میگی: (( همیشه اول بزرگه بوده بعد هی تحلیل رفته و کوچیک شده.)) مخالم ، چون این شروع کوچیکه که همیشه نادیده گرفته میشه و پتانسیل های بزرگتر رو بیدار میکنه ! مثل یه بهمن ، که اول با حرکت مقدار کمی برف شروع میشه ولی کم کم به غول عظیم و هولناک تبدیل گشته و افسار گم میکنه!
توی کارهای تالکین اینجوری نیست. ما تو دوران اول فئانور رو داریم که توی آهنگری مهارت داره اما بعدش هیشکی به پای اون نمیرسه. اولین فرمانروای تاریکی مورگوت بود و دومی سائرون(فرقشون که معلومه). فرودو ربطی به این قضیه نداره.
مثلا به جای رودخونه بچه رو توی چاه بندازه و بچه به دست یه شلوب زاده رشد پیدا کنه ، یا این که این کار رو یه ندیمه خائن انجام بده نه خود ملکه !
نمیخوام بکشمش! میخوام درست زیر نظر یه آدم دزست و حسابی یزرگ بشه برگرده و مقامش رو پس بگیره(قراره قهرمان جبهه خوبی باشه نه بدی)
جواب بقیه رو هم الوه داد.
به الوه:
اگه میخواستی بنویسیش باید میشد: آتار ( به معنای پدر ) - گور ( به معنای دهشت ) - دور ( به معنای تاریک )
میشه پدر دهشت تاریک !!!
آتا در کوئنیا میشه عدد 2!
گفتی برجه ساخته شده از سنگ خاره ی سیاه هست
بابا من یه تصویر سازی خواستم بکنم به آیزنگارد کاری نداشتم. بی خیال اصلا اون جمله رو نادیده بگیر.
نیم نومه نوری نیم انسان
از روی حدثیات خودت توی تورینوگرافی
اونجا مشخصا درباره دیور پرسیدی و من اون جوابو دادم. دیور قرار بود شاه الفها باشه و الف بود اما الداریون قراره شاه انسانها باشه و بعد از رفتن لگولاس هیچ الفی تو سرزمین میانه باقی نمونده بود. پس نتیجه میگیریم که الداریون انسان بوده. تازه بابای آرون هم نیمه الف بوده. در هر حال اون موقع دوران الفها به پایان رسیده بود.
فنگورن —
به مهدی :
اسم باباش !!
میتونه یه یورک_ های کور باشه که مدت ها مخفیانه تو یه غار زندگی کرده !!
این نایب مورگوت که قدرت واقعی نیست ! جسمش شاید زیاد نیرو نداشته باشه ولی شرارت وجودش ، عالمیه! قرار نیست این نایب قدرت مطلق بشه ، کافیه ماشه جنگ رو بکشه تا پتانسیل مورگوت مثل تیری از کمان رها بشه !
در مورد قضیه کوچیک به بزرگ و بلعکس ، استقرا ناقص میزنی برادر ! قضیه فئانور و مورگوت که یه قانون جهان شمول نیست ، که مجبور باشیم عینا تکرارش کنیم !
به الوه :
آخه مهدی گفت ملکه اول سر زا رفت ، منم گفتم حتما بچه همونجا مرده !
ماجرای شلوب زاده رو هم بیخیال ، چون فکر میکردم قراره بچه هه مثل واسه من بد باشه !
راستی الوه ، آرون چند سال بعد از شاه زنده موند ؟
الوه —
آتا در کوئنیا میشه عدد 2!
من عدد شناسیم خوب نیست :دی
اونجا مشخصا درباره دیور پرسیدی و من اون جوابو دادم. دیور قرار بود شاه الفها باشه و الف بود اما الداریون قراره شاه انسانها باشه و بعد از رفتن لگولاس هیچ الفی تو سرزمین میانه باقی نمونده بود. پس نتیجه میگیریم که الداریون انسان بوده. تازه بابای آرون هم نیمه الف بوده. در هر حال اون موقع دوران الفها به پایان رسیده بود.
ربطی نداره
درهرحال الروند دیگه الف بود
آرون هم الف بود
دیور بچه ی برن (انسان) و لوتین (الف) بود که گفتی میشه الف
پس آراگورن(انسان) با آرون (الف) میشه الف
کجای معادلم اشتباهه ؟؟
نمیشه که با این حرفا گفت که الف نیست
مثلا توی سیلماریلیون گفته شده تا فئانور از ماندوس نیاد کسی نمیدونه سیلماریل ها از چی بودن
اما توی خود کتاب یک جاییش نوشته از چی بودن ( نمیگم از چی چون سوال اطلاعات عمومیه :دی )
اصولا به بعضی از بخش های کتاب نمیشه اعتماد کرد
راستی الوه ، آرون چند سال بعد از شاه زنده موند ؟
رفت تا لورین
روی کرین آمروت خوابید
مرد...
اله سار ماه مارس فوت کرد
بانو بانو ( آرون معنیش میشه بانو :D - برای همینم بانو آرون میشه بانو بانو :D ~x( ) هم زمستون قبل از رسیدن بهار خوابید و...
Legolas Greenleaf —
داداش مهدی! داداش مهدی!
من همین امروز داستانتو خوندم خوشششششششششم اومد :D فقط ما رو تو خماری نذاری ها... این تن بمیره ادامه ش بده.
فقط یه چیزی یه کمی لحنتو عین تالکین کن! نمی گم لحنت بده ها... نه! یه جورایی به نوشته های تالکین نمی خوره... جسارت نباشه ها... من می دونم شما تالکین نیستی انتظار بی جا ندارم فقط یه کوچولو جمله بندی هاتو نوشتاری تر کن اون وقت عااااااااااااااااالی میشه! :D
3DMahdi —
من عدد شناسیم خوب نیست :دی
خب اشتباه از من بود باید انگلیسیش رو هم میذاشتم
ata میشه پدر
atta میشه 2
فقط یه چیزی یه کمی لحنتو عین تالکین کن! نمی گم لحنت بده ها... نه! یه جورایی به نوشته های تالکین نمی خوره... جسارت نباشه ها... من می دونم شما تالکین نیستی انتظار بی جا ندارم فقط یه کوچولو جمله بندی هاتو نوشتاری تر کن اون وقت عااااااااااااااااالی میشه!
لگی جان من اگه میتونستم مثل تالکین بنویسم که تا الان 20 جلد کتاب تحویل بشریت داده بودم :D تمام سعی و تلاشم رو میکنم تا لحنم شبیه تالکین بشه.
شما هم یه ایده ای بده. قراره همه رو جمع کنیم یه داستان درست کنیم که یه وجب روغن روش باشه. :D
!Beren —
من با داستان مهدی کاملا موافقم فقط یه مقدار باید ریششو قویتر کنه(مگه یکی از نسل من آردا رو نجات بده)
در مورد زنده کردن قهرمان بذارید به عهده برن آخه تو این کارا سر رشته داره.
Legolas Greenleaf —
راستش داداش مهدی من خوب نمی نویسم... ایده هم که دیگه بماند... ولی سعی می کنم روش فکر کنم!
می گم برن! می خوای چی کار کنی؟؟؟؟ موضوع نبش قبر و این حرفاست؟
Lord of the ring - Sauron —
با داستان آرون مخالفم اون موجود پلید که میگی کیه؟ تو میخوای از تلفیق یه موجود پلید کوچولو با یک انسان زیبا یه دشمن بزرگ درست کنی؟ کاملا مخالفم چون توی دنیای تالکین همیشه اول بزرگه بوده بعد هی تحلیل رفته و کوچیک شده.
با مال الوه هم موافق نیستم!(چقدر از خود راضی شدم) زیادی جادویی شده ولی میشه یه ایده هایی ازش گرفت.
داستان من اینجوری شروع میشه:
آورده اند که در عهد شاه آراتورن سوم، پنجمین شاه قلمروهای از نو متحد شده، ماکار(Makar) و خواهرش میاسه(Meássë) وارد سرزمین میانه شدند اما انسانها از ورود آنها خبردار نشدند زیرا در جنوب سرزمین میانه به ساحل رسیدند و از هاراد دور و خاند وارد موردور شدند، اینان مایاری قدرتمند و جنگو بودند که در ابتدا توسط مورگوت فریفته شدند و به او پیوستند اما مورگوت آنها را با خود به سرزمین میانه نیاورد و گماشت تا به عنوان جاسوس در والینور بمانند و اخبار را به گوش او برسانند. پس از سقوط مورگوت به خدمت سائرون درنیامدند زیرا از ابتدا با او دشمن بودند و به سبب اینکه مورگوت به او بیش از آنها اهمیت میداد سخت به او رشک میورزیدند، اما جرئت رویارویی با او را نداشتند زیرا اگر به جنگ سائرون میرفتند، سائرون هویت آنها را برملا می ساخت و آنگاه نه در نزد والار ایمن بودند و نه در نزد سائرون. بنابراین نه با سائرون بیعت کردند و نه بر ضد او شوریدند. اما پس از سقوط سائرون زمینه را برای خود مهیا دیدند تا در سرزمین میانه قدرتی بر پا کنند و زمینه را برای بازگشت سرورشان مورگوت آماده کنند و بدون داشتن رقیبی بزرگترین فرماندهان او باشند.
همسر شاه آراتورن در هنگام به دنیا آوردن پسرش از دنیا رفت. سال بعد شاه به گوندور رفت و با دختر فرانروای هاراد ازدواج کرد اما این ازدواج در گوندور خوش آیند نبود زیرا همچنان با دیده شک به مردم هاراد مینگریستند و به ملکه جدید اعتماد نداشتند و به راستی این شک درست بود. در سال بعد ملکه برای شاه پسری به دنیا آورد اما در دل ناراحت بود زیرا میدانست طبق قوانین پسر ارشد وارث تاج و تخت می شود و بدین سان نقشه کشتن کودک را کشید.
وقتی کودک سه ساله بود او را به بهانه گردش به ایتلین برد و زمانی که از همراهان جدا شده بود او را در سبدی نهاد و او را در آندوین رها کرد. اما تقدیر اینگونه نبود که پسر کشته شود زیرا مردی پاک نهاد ملکه را در آن هنگام دید و از قصد او با خبر شد و کودک را از آب گرفت اما به گوندور نرفت زیرا میترسید که ملکه او را دزد خطاب کند و چیزی جز مرگ سرانجامش نباشد و نیز میترسید که اگر کودک را به قصر برگرداند باز سوء قصد دیگری به جان او شود و آنگاه دیگر از دست کسی کاری بر نخواهد آمد. بنابراین کودک را برداشت و به سرعت از جنگل خارج شد.
ملکه به میان همراهان بازگشت در حالی که جامه اش پاره پاره و خون آلود بود و به سربازان گفت که گرگ به او و پسر حمله کرده و او هرچه تلاش کرد تا پسر را نجات دهد موفق نشده و کوک به رودخانه افتاده و غرق شده اما بله میر که کارگزار گوندور و از نوادگان فارامیر و حاکم ایتلین بود در دل گفته های او را قبول نکرد چه گرگها تا این حد به جنگل وارد نمیشدند و نیز در محل گردنبندی را که به گردن کودک بود پیدا کرد و دید که پاره نشده بلکه باز شده بود. گردن بند را نزد خود نگاه داشت و افکارش را بر کسی برملا نکرد اما کسانی را به جستجوی کودک فرستاد. آنان مرد را شش روز بعد در جنوب ایتلین یافتند و نزد بله میر بردند و او داستان را برای بله میر تعریف کرد و بله میر در شگفت شد اما او نیز میدانست که ملکه در دربار نفوذ زیادی دارد و در صورت پیدا شدن کودک مرد بیچاره را به مرگ محکوم خواهند کرد. بنابراین به مرد گفت که کودک را نزد خود نگه دارد و از او به خوبی مراقبت کند و هنگامی که به مردی رسید هویت واقعی اش را بر او آشکار کند تا برای پس گرفتن عنوان جانشینی به گوندور بازگردد و نیز گردنبند را به مرد داد تا نشانه ای باشد برای پسر تا ادعای خود را اثبات کند.
در زمانی که کودک نزد مرد جنگلی و همسرش رشد میکرد. ماکار و میاسه در خفا به جستجوی موجودات پلید مورگوت گشتند و بالروگها را از دل زمین بیرون آوردند و اورکها، گابلینها و ترولها را از کوهستان جمع کردند و بار دیگر در موردور جمع شدند و با انسانهای نا متمدن شرقی که تحت فرمان آلاتار و پالاندو، جادوگران آبی که قرنها پیش به شرق رفته بودند و قلمروهای جادویی خود را بنا کرده بودند، متحد شدند. و آتا-گور-دور، برجهای دوگانه وحشت، را برافراشتند، برجهایی به مراتب دهشتناکتر و بلندتر از باراد-دور. هر کدام در یکی از آنها ساکن شدند، آنکه ماکار در آن ساکن بود از سنگ خاره سیاه بود و بر نوک آن ایوان و طاقی قرار داشت اما دیگری به سان نیزه بود چه جنگ افزار میاسه نیزه ای بود بلند و سیاه و نوک آن به سان یخ سوزنده.
آنک گوندور از خطر جدید آگاه شد. در ابتدا فکر میکردند که سائرون بازگشته اما اینگونه نبود و خطر بسی عظیم تر بود زیرا بالروگها آماده بودند تا به دروازه های شب حمله برده و نگاهبانان آنرا کشته و در را بر روی ملکور باز کنند تا آردا بار دیگر شاهد جنگ و خونریزی باشد.
نظرتون چیه؟ کلی زور زدم تا تونستم اینو بنویسم. خودم هم دوتا ایراد معنایی بهش دارم اما صداشو در نمیارم :D اگه تصویب شد میرم سراغ ساختن اسمها و سالها.
پی نویس: ماکار و میاسه در نوشته های اولیه تالکین جزء والار بودند اما بعدها به کلی کنار گذاشته شدند. اونها در تالارهای آهنی در والینور زندگی میکردند و بیشتر به ملکور تمایل داشتند تا بقیه والار. من اینجا اونا رو به مایار تبدیل کردم تا بدون نیاز به زنده کردن سائرون قدرتی جدید در سرزمین میانه داشته باشیم.
سلام شرمنده یه مدت نبودم
آقا عالیه
خوبه اما به نظر شما کاری میشه کرد که دشمنان قدیمی هم پیداشون بشه ؟
ویچ کینگ و سائورون و ...
pirooz —
چرا همش سمت جبحه ی مثبت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برای مثال چرا ملکور نیاد و بعد قدرتش زیاد بشه و خیلی از اقوام مثل الف ها (مثال زدم :D ) بهش نپیوندن و بعد ملکور بزنه پدر صحاب همه رو در بیاره .در سمت دیگه ای سائرون دست نشانده ی خودشم بیاره .بعد فرمان ده هایی که ملکور انتخاب کرده خاستار سهمشون بشن :D امپراطوری ملکور تقسیم بشه .از طرفی دیگه هم که انسان ها و دورف ها با آخرین ارتششون حمله کنن و شکست بخورن و همگی برده بشن .(فرض کن آراگون و پسراش کار کنن ~x( ) و....
هدفم این بود که اینقدر نژاد خوب برنده میشه خسته کننده هست داستان کلیشه اییه .یه داستان خوب رو وقتی میخونی نباید ته داستان رو بفهمی .
هان ؟
3DMahdi —
اونوقت که خواننده ها آخر کتاب حسابی از خجالتمون در میان! :D
شما زدی نبرد خیر و شر رو نیست و نابود کردی! من که با همچین پایانی مخالفم
pirooz —
اونوقت که خواننده ها آخر کتاب حسابی از خجالتمون در میان! :D
شما زدی نبرد خیر و شر رو نیست و نابود کردی! من که با همچین پایانی مخالفم
آخه چرا ؟شما یه دلیل بیار ما قانع شیم .
چند هزار سال نیرو های خوب بودن بسه دیگه .حالا موقع حکمت ارک هاست (قسمت سه وقتی ویچ کینگ با اون ارکه حرف میزنه تو ازگیلیات) .
ولی متونه پایان جالبی داشته باشه .
rider —
این که جبهه ی شر پیروز بشه به نظر من هم ایده ی خوبیه . :D
ولی به نظر من باید جبهه ی خیر به کلی از پا دربیاد و به قول تو آدما برده بشن و....
بعدش که هیچ امیدی وجود نداره خیلی هوشمندانه از یه جا نقطه ضعف شر رو پیدا بکنی و اون رو یکباره بکشی پایین ( دقیقا مثل سریال فرار از زندان)
من که با این جور پایان ها خیلی حال میکنم. ~x(
ولی طرفدارای دیگه ی تالکین فکر نکنم خوششون بیاد. :D
pirooz —
دقیقه منظور منم همین بود .
بقیه طرفدار ها هم فکر کنم خوششون بیاد .(نمیدونم من که حال میکنم)
3DMahdi —
رایدر جان شما هم که در نهایت جبهه خیر رو پیروز کردی دیگه!
پیروز جان دلیل برای چی بیارم؟ تالکین میخواسته که داستانش با پیروزی جبهه خیر تموم بشه حالا هم که ما داریم ادامه د استان اونو مینویسیم بهتره بهش وفادار بمونیم.
pirooz —
وفادار که بمونید ما هم میمونیم .ولی اینکه همش خوبی پیروز بشه یه کم بده .مثلا تو جنگ هلمز دیپ یه دفعه کمک میرسه همه رو داغون میکنن یا تو میناس تیریت بازم همین طوری .
(فکر کنم اگه کاری با موریا نداشته بود اونجا هم تالکین با پیروزی دورف ها تموم میکردم) (بی احترامی به استادمون نشه .اگه دورف ها هم میبردن ما بازم طرفدار تالکین بودیم و هستیم)
فقط یه نظر بود :D
بازم میگم دوستدار تالکین .
Lord of the ring - Sauron —
ببین من الان یکی از طرفداران سرسخت شر هستم
اما اگه منطقی به قضیه نگاه کنی شر می تونه زیر زیرکی و پنهان به کارش ادامه بده
و خیر تا نابودی کل شر هیچ وقت پیش نمیره
اما ...
شر تا کل خیر رو درو نکنه آروم نمیشینه
rider —
منظور شما اینه که آخرش جبهه ی شر پیروز بشه؟ :D
من با این کاملا مخالفم. مخصوصا تو این داستان که با پیروزی شر نژاد های خیر به کلی نابود میشن.
به نظر من این داستان ادامه ناپذیر هست چون به نظرم فقط تالکین می تونست این نظم و نظامی که به دنیای خیالیش داده رو ادامه بده.
اگه کس دیگه ای این کار رو بکنه شکاف های زیادی تو داستان به وجود میاد
pirooz —
دقیقا .
هدف من تغییر تو جریان داستان بود .تکراری نیاشه .خواننده خسته نشه .خواننده وقتی میخونه به وسط کتاب میرسه نگه :"ای بابا ولش کن بابا اینم معلومه تهش چی میشه سائرون دوباره از بین میره.همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه"
داستان طوری باشه که خواننده وقتی یه صفحه رو میخونه از صفحه بعد خبر نداشته باشه . :D
3DMahdi —
یعنی تو وقتی که داشتی داستانو میخوندی نمیدونستی که سائرون آخرش از بین میره؟ تالکین توی سیلماریلیون چندجا تو اول داستان آخر داستان رو لو میده اما از جذابیت داستان کم نمیشه. داستان اگه داستان باشه شما با دونستن آخرش باز هم به خوندن ادامه میدی و بعد از خوندن دوباره دلت میخواد بخونیش. مطمئنا دفعه دوم میدونی آخرش چی میشه و برای فهمیدن اون داستان نمیخونی.
pirooz —
نزن، نزن شرمنده . :D
گفتم که فقط نظرم بود حالا بد و خوبشو نمیدونم . :D
سائرون هم مثل بود .
Lord of the ring - Sauron —
من منظورم پیروزی شر نبود
برعکس پیروزی خیر بود
با مهدی موافقم اگه پیروز جان سیل رو بخونی چند جا از شکست سائورون و مرگ ویچ کینگ خبر داده
الوه —
پیروز جان دلیل برای چی بیارم؟ تالکین میخواسته که داستانش با پیروزی جبهه خیر تموم بشه حالا هم که ما داریم ادامه د استان اونو مینویسیم بهتره بهش وفادار بمونیم.
دقیقا
پیشگویی ماندوس رو خراب نکنین
(فکر کنم اگه کاری با موریا نداشته بود اونجا هم تالکین با پیروزی دورف ها تموم میکردم) (بی احترامی به استادمون نشه .اگه دورف ها هم میبردن ما بازم طرفدار تالکین بودیم و هستیم)
فقط موریا که نبود
شکست های زیادی هم بوده
خیلی زیاد
Lord of the ring - Sauron —
البته اون شکستا که می گید نشان از ضعف سائورون نیست نشان از قدرت دورف ها هست
ماندوس خفنترین والا هست که مسئولیت خانه ی ماندوس رو بر عهده داره. و در کل میشه گفت مثل عزرائیل خودمون
در ضمن از اتفاقات آینده هم خبر داره. البته بجز بعضی چیز ها که فقط ایلوواتار میدونه.
Tulkas Astaldo —
البته رايدر در مورد خفن ترين والا،شوخي ميكنن!
به ترتيب درجه هم حساب كني ماندوس تو هفت تا پنجمه:دي
3DMahdi —
البته رايدر در مورد خفن ترين والا،شوخي ميكنن!
به ترتيب درجه هم حساب كني ماندوس تو هفت تا پنجمه:دي
تا تعریفت از خفن ترین چی باشه! :D
بله از لحاظ رتبه همینطوره که میگی. ولی تریپش از همه خفن تره. من کشته مرده این جملات خفن مابانه اش هستم.(اصلا معلوم نیست که من کشته مرده ماندوس هستم :D )
Tulkas Astaldo —
اگه بخوايم هم ترتيبي نگاه نكنيم كه خداييش نميشه اولمو رو يك قرار نداد. و اورومه رو دو!هر چي باشه جزئ معدود والار هاي به درد بخور بودن!:دي
اگه قدرتي هم حساب كني كه ...اي بابا :D
rider —
اگه بخوايم هم ترتيبي نگاه نكنيم كه خداييش نميشه اولمو رو يك قرار نداد.
آره به نظر من موثرترینشون اولمو بود. چون تنها والایی بود که آدما رو راهنمایی میکرد و اصلا به اونا اهمیت میداد.
ولی ماندوس نقش زیادی نداشت. ولی به قول مهدی یکم سخنانش با ابهت بود.
الوه —
اگه بخوايم هم ترتيبي نگاه نكنيم كه خداييش نميشه اولمو رو يك قرار نداد. و اورومه رو دو!هر چي باشه جزئ معدود والار هاي به درد بخور بودن!:دي
اگه قدرتي هم حساب كني كه ...اي بابا :D
چرا دعوا می کنین ؟؟
توی سیلماریلیون که نوشته
قثط دقیق یادم نمیاد
اما این طوری بود فکر کنم:
ملکور
مانوه
اولمو
آئوله ( گفته شده توانش اندکی کمتر از اولمو هست )
بقیه رو هم یادم نمیاد :دی
Tulkas Astaldo —
ملكور كه اصلا والا نيست
به ترتيب:مانوه،اولمو،آئوله،اورومه،ماندوس،لورين و تولكاس
3DMahdi —
ولی ماندوس نقش زیادی نداشت. ولی به قول مهدی یکم سخنانش با ابهت بود.
ای آقا کل سیلماریلیون روی پیشگویی های ماندوس میچرخید! جرئت داری این حرفو جلوی یه نولدور بزن ببین چیکارت میکنه! :D
الوه —
ملكور كه اصلا والا نيست
به ترتيب:مانوه،اولمو،آئوله،اورومه،ماندوس،لورين و تولكاس
من از عمد گفتم
توی کتاب نوشته حذف شده
خواستم اذیت کنم :دی
ای آقا کل سیلماریلیون روی پیشگویی های ماندوس میچرخید! جرئت داری این حرفو جلوی یه نولدور بزن ببین چیکارت میکنه! :D
توسط اونا خورده میشه :دی
فنگورن —
به نظر منم ماندوس بیشتر شبیه پیشگو هاست ، که با یه وعده ترسناک آدم رو میترسونن! یچیزی تو مایه های معلم هری پاتر ! همونی که همیشه همه رو از عاقبتشون میترسوند .
ولی تولکاس باید قویترین باشه ! مانوه چی کار کرده که باید قویترین باشه ؟
3DMahdi —
ماندوس پیشگو یی بود که همه پیشگویی هاش درست بود چون آینده رو میدونست.
مانوه شریفترین والا بود و شاه و فرمانروای آردا. به همین خاطر اوله
الوه —
ماندوس پیشگو یی بود که همه پیشگویی هاش درست بود چون آینده رو میدونست.
مانوه شریفترین والا بود و شاه و فرمانروای آردا. به همین خاطر اوله
و تواناترین( ملکور به کنار )
ولی تولکاس باید قویترین باشه ! مانوه چی کار کرده که باید قویترین باشه ؟
تولکاس قوی ترین در زور بازو و پهلوانی بود
Elrond —
نظرتون چیه که باقیمانده ی اورک ها مخفیانه به والینور برن و در اونجا خرابکاری بکنن ؟ بهرحال ذات اونا الفه و شاید اوناهم بتونند برن !
دوما هم اینه که شما ها چه گیری دادید به این جادوگران فلک زده ؟
3DMahdi —
اورکها نشون دادن که بدون رهبر نمیتونن کاری بکنن. حتی بین نژادهای مختلف اورکها همیشه نزاع وجود داشت. اینکه با هم متحد بشن و یه همچین نقشه ای بکشن خیلی بعیده. چون میدونیم که اورکها از روشنایی میترسن و در جنگها همیشه ابرهای ملکور و سائرون ازشون محافظت میکرد. اما در والینور اثری از این ابرها نخواهد بود و نمیتونن برن.
از طرف دیگه اورکها از آب میترسن و هرگز به دریا نمیرن. برجی که فینرود در بریتومبار ساخت عملا بلا استفاده موند چون اورکها از دریا حمله نکردن.
گیر دادن به جادوگران هم به همین دلیله. اونا میتونن اورکها رو متحد کنن و رهبری اونا رو به دست بگیرن یا حتی نژادی بسازن که در برابر نور مقاوم باشه(مثل سارومان)
ائارندیل Eärendil —
به نظرم من اختلافات اصلی دوباره از گاندور و دودمان تلکونتار و در اواخرزمان پادشاهی الداریون شروع میشه.زمانی که نوادگان فارامیر و ائووین خودشان را وارثان بر حق حکومت بر انسانها خواهند دانست و اتحاد انسانها از هم فرو خواهد ریخت و پس از چند صد سال کم کم یکی از نوکران ملکور پیدا خواهد شد ،شاید هم اینبار خود او خواهد آمد ...
Farshid2d —
نومه نوری های سیاه رفته رفته توی گوندور نفوذ می کنند و کنترل اونو بدست می گیرند اونا یک انجمن مخفی درست می کنند به اسم شورای تاریک اما هیچکسی نمی دونه که رهبر این انجمن کی هستش
از طرفی جادوگران آبی مکتبی رو در شرق ایجاد می کنند اونا نکرومانسی یاد می گیرند و اونو تعلیم می دهند اونا احتیاج به نیروی های جدید دارن اونا اصلا روی اورک جماعت حساب نمی کنند
آلاتار یه دروازه باز می کنه تا بتونه وارد دنیا های دیگه شه تا بتونه نژاد های جدیدی رو جذب کنه
پالاندو یه نامه به شورای تاریک می فرسته و ازشون می خواد که با اونا متحد بشه اما نومه نوری های سیاه جواب رد می دهند
رهبر شورای تاریک مطمئن هستش اهداف اونا با اهداف جادوگرای آبی در تضاده
در آرنور تهدید جدیدی به وجود اومده و اونم طلسم گرگنمایی هستش مردم معمولی در زیر نور ماه ناگهان تبدیل به گرگ می شوند هیچکسی علت اینو نمی دونه به خاطر همین شب ها حکومت نظامی اعلام می شه
حالا پالاندو با خبر می شه نومه نوری ها سیاه دنبال دریاچه ای هستند که اولین بار الف ها کنارش بیدار شدند و این مایه تعجبش می شه و شک می کنه
شاید بگید که سر و ته نداره ولی این تازه شروع حوادث بزرگه اول باید توی دنیا بی نظمی ایجاد کنیم البته هر کدوم اینا علتی داره
اگه خودتون حدس زدید
؟؟؟؟؟
Farshid2d —
حالا یه روزی یه گربه سیاه با چشمان آبی میاد پیش پسر جوان یه دهقان از یک دهکده دور افتاده
و این گربه ظاهرا قدرت حرف زدند داره و به پسره میگه می دونستی خدایان ( والار) 9 راز رو در این دنیا مخفی کردند و از اونجا که اتفاقا این جوان همیشه علاقه به این چیزا داشت حسابی کنجکاو می شه
اون از گربه می پرسه " رازها رو بلدی ؟ " گربه میگه : شاید آره و شایدم نه این بستگی به خودت داره
و شرط میزاره که در عوض چند تا کار یکی از راز ها رو واسش فاش کنه
حالا اون از پسره می خواد که بره گوندور ( البته پسره نمی دونه گوندور کجاست ) و هر طور شده بره پیش شاهزاده جوان اونجا و بهش بگه : که از زبون یک جغد شنیدم آخرین برگ دردناکتر از بقیه برگ ها خواهد افتاد
البته این داستان موازی اتفاقات بالا اتفاق می افته
ادامه دارد
....
!!!!
Glorfindel Thalion —
ناین عزیز این داستان تو یه جورایی شبیه داستان رولپلینگ سرزمین میانه هست. لذا دو تا داستان که در یکیشون آلاتار و پالاندو خوب هستن و در یکی بد هستن زیاد جالب نیست. شما می تونی اون تاپیک رو ادامه بدی. بعدشم از نیمه های تیر ایفا به طور رسمی تو سایت درست میشه. اونجا می تونیم داستانهای متضاد بنویسیم. باز حالا نظر خودتونه. اما من میگم رولپلینگ رو ادامه بدیم بهتره.
Farshid2d —
جادوگران آبی شرور باشند واسه داستان بهتره تا اینکه خوب باشند
کی می تونه یه نژاد جدید معرفی کنه که هم ریشه اسطوره ای داشته باشه و هم واسه نبرد کردن به درد بخوره
؟؟؟
Glorfindel Thalion —
چرا؟ اتفاقا من خوبشونو بهتر دوست دارم. بعدشم شما رولپلینگ رو بخون اگه خوشت نیومد بعدا بگو. توی اون داستان جادوگران آبی یه جورایی نماد مظلومین هستن. در اصل اون داستان محتوا داره.
اما خوب اینم خوبه. می شه بر عکسشم نوشت. اما از شما می خوام حتما رولپلینگ رو بخونید.
Farshid2d —
خوندم اونا همش روی شخصیت های قدیمی مانور دادند باید شخصیت های جدید درست کرد
در ضمن گوندور به تحریک نومه نوری های سیاه به روهان حمله می کنه و حتی یک نفر رو زنده نمی ذاره
بعد داستان همش از دیدگاه پادشاهان و فرمانرواها هستش ولی به نظر من داستان باید از دیگاه مردم معمولی روایت بشه وقتشه حکومت شاهان سقوط کنه و همه جا از زیر نظر خاندان هایی که فکر کردن سرزمین میانه مال اونا هستش آزاد شه
انسان ها به این نتیجه می رسند با وجود پادشاهان و شاهزادگان وجودشون مثل یک تیکه گوشت بی فایده هستش
وقتشه که تک تک سرزمین ها مستقل بشند
pirooz —
اگه همراه خيانت يكي از والار هم بتونه كل آردارو نابود كنه خيلي خوب ميشه .
مردماي منم (هاراد) ميگم بيان كمك .
Farshid2d —
البته هارادی ها تحت نفوذ جادوگرای آبی هستند
اونا از قبل قوی تر شدند و به زودی یه جنگ خونین بین نومه نوری ها سیاه و هارادی ها در می گیره
نفوذ نومه نوری سیاه توی شرق خیلی کم شده چون اونا نقل مکان کردند به گوندور
white witch —
می دونم چیز مزخرفیه ولی نظر من اینه
تنها نواده گیل گالاد می فهمه که یه نیمه انسان- الفه ولی نمیدونه که پدر بزرگش گیل گالاده. تمام این کار هایی که یاران حلقه انجام دادن به خاطر اون بوده چون اون می تونه آخرین دشمن یعنی سارومان رو که زنده مونده بکشه. وقتی موضوع دورگه بودنشو می فهمه لرد الروند از اون می خواد که باهاش با ریوندل بیاد تا بهش جادوگری رو یاد بدهو در آخر طلسمی رو هم به اون یاد می ده به نام ظهور گیل-گالاد یا تو مایه های این. و سلاح ویژه ای رو داره که یه زوبینه. اون می تونه حلقه ی تووی دست لرد الروند رو ببینه چن پدر بزرگش وقتی خیلی کوچیک بوده حلقه ی خودش رو توی دست اون کرده تا اون توانایی دیدن حلقه رد داشته باشه و از ان راه با راحتی تشخیص داده بشه پدر و مادر اون وقتی که خیلی کوچیک بوده کشته شدن و پادشاهی کشورش به اون می رسه و لی تا زمانی با عموش زندگی می کنه عموش پادشاهه و اون نمی دونه که اون فرد عموشه و فکر می کنه که اون پدرشه.پدر و مادر واقعیش هر دو بور بودن ولی اون مثل پدر بزرگ مادریش مو ها و چشمای قهوه ای داره.و...
Elrond —
اولا که موقعیت زمانیت رو مشخص کن ؛ بالاخره حلقه نابود شده ؟ سارومان زنده است ؟ ...
دوما هم گیل-گالاد نیم-الف نبود .
سوما هم حلقه ی گیل-گالاد ویلیا بود که به الروند داده شد .
چهارما هم کدوم کشور ؟! لیندون که دیگه الفی توش نیست .
پنجما هم چه جوری از دو تا پدر و مادر بور یه بچه با موهای قهوه ای به دنیا میاد ؟!
در کل اگه داستانی می نویسی صرفا فقط به سیر داستان بهتره دقت نکنی و همه ی جوانب رو در نظر بگیری . :)
سیه تیغ —
از خیانت یکی از والاها دیگه حرفی نزنید که اشکم در میاد !
به نظر من اینطوری باشه بهتره :
"پس از رفتن الف ها ، قلب بسیاری از انسانها گرفت . آنها نمیدانستند چگونه به والینورراه بیابند ، و چگونه دوستان قدیمیشان را بیابند ، برای همین ، از ائارندیل کمک خواستند ، تا شاید بتوانند از پی دوستان خودروانه شوند . اما هیچ جوابی نمی آمد .
مدتها گذشت و پس از2 سال ، شبی ، پسری از نوادگان آراگورن (که هنوز شاهزاده بود ، اسمش رو هم نمیدونم !) درخواب ائارندیل را میبیند که از پسر میخواهد تا به تپه آمون سول برود .
پسر موقع از خواب میپرد وبهآنجا روانه میشود، و نور عجیبی را از آمون سول ساتع میبیند .وقتی که به بالای تپه میرسد متوجه میشود که خود ائارندیل بالای تپه است .
او که مبهوت شده بود حرفی نمیزند ولی ائارندیل به او میگوید که میتواند مراه خودش او را به والینور ببرد . فقط از پسر میخواهد که با نامه ای از پدر بخواهد که تاج و تخت را پس از خودش به کسی نسپارد تا او برگردد .
ائارندیل پسر را سوار بر کشتی خود ، وینگیلوت ، به والینور میبرد . آنجا او الف ها را ملاقات میکند ، والار را ملاقات میکند و به پسری فرزانه و برومند تبدیل میشود و پس از مدتی تقاضای رفتن میکند اما از والار روش برگشتن به والینور را میپرسد و آنها به او میاموزند و میگویند در نبردی که پیش رو دارد فقط افراد صالح را باخودش به آنجا بیاورد . در ضمن او فقط سه بار از این روش برگشتن میتوند استفاده کند .
اما وظیفه اصلی او ، یافتن دو سیلماریل دیگر هم هست .
او به زمین باز میگردد ، و متوجه میود که مدتهاست پدر او مرده است ولی او دیر آمده بنابر این حکومت را به پیرمرد فرزانه ای سپرده اند .
پسر نزد آن پیرمرد میرود . پیرمرد متوجه زیبایی پسر میشود اما محض اطمینان از او میخواهد که سیلماریلهای دیگر را بیابد . و اجازه انتخاب تعدادی از دلاوران سرزمین را به او میدهد .
آنها روانه میشوند . داستان طولانی است ولی نهایتا سه سیلماریل را میابند اما متوجه میشوند که شورشی در گوندور رخ داده و پیرمرد دانا مخفی شده است . آنها شتابان ، از طریق نقشه ای که در دست پسر است راهی والینور میشوند و سیلماریلها را به والار میدهند . و سپس میگویند که محافظ تخت مخفی شد است. والار تاسف میخورند و به آنها یک ناوگان هوایی میدهند . آنها به کمک میشتابند وشورشیان را نابود میکنند ، و برای باز سپردن ناوگان دوباره راهی غرب میشوند و آنرا بازمیگردانند. سپس پسر متوجه میشودکه والار ، با کمک سیلماریل ها ، پوچی را پر ساخته اند از ستارگان و سیارات دیگر ، و خلقت کامل گشته است . سپس ، والار به او میگویند که دیگر برای برگشتن به والینور راهی جز مرگ نیست فقط ارواح صالح از انسانها بدان راه میابند .
سپس به او میگویند که پیرمرد دانا ،دوباره برگشته است و او باید پیرمرد را به مشاورت خویش انتخاب کند . قلب پسر از دوری والار و الف های زیبا میشکند و اشکهایش جاری یشوند ، به همین دلیل والار به او علمی می آموزند که به وسیله آن روح خود را تجرید کند و بواند هر وقت خواست به والینور برگردد و هر وقت خواست به زمین .
البته نبرد های بین شورشیان و پسر طولانی است وما اون رو اسکیپ کردیم ، به همین دلیل داستان اینقدر کوتاه شد .
بعد از اون معارف والار به صورت کتبی در اومد که کسانی که مشتاق به دونستن اون بودن باید توسط افراد خاصی اون معارف رو می آموختند . و تنها برترین شاگرد علم آخر یعنی تجرید روح رو یاد میگرفت .
به همین ترتیب دوران چهارم زمین به پایان آمد ، و جنگهای بسیاری بین انسانها در گرفت . بعضی توانستند بامعارف سیاه راه رو به دروازه های شب که مورگوت و سائورون پشت اون زندانی هستند باز کنند . مورگوت و سائورون نیمتوانستند خارج شوند مگر درزمان موعود که همون "داگور - داگورات" هستش بازگردند . ولی انسانها آنها رو میدیدند و از اونها جادوی سیاه می آموختند.
در ضمن ، اونها متوجه شدن که مورگوت با نیروی خودش در پوچی به کمک سائورون یک نژاد از الف های شرور رو درست کرده که به زیبایی الفهای واقعی اند ولی شرورند و چهره واقیشون خیلی ترسناکه. مورگوت اونها را deamon نام گذاشته . و رئیسشون هم پلید ترینشونه . اونها از دروازه ها شب میگریزند ، چون انسانها اون رو در جایی باز کردند که دور از دید نگهبانان بود . ولی اونها جسم نداشتند و نمیتونستند اراده مستقیم روی کسی اعمال کنند و فقط وسوسه میکردند . به این ترتیب شیاطین به دنیا وارد شدند . و تنها علم آموختگان مکتب والار میتونستند از آنها بگریزند ، و پیروانشون . با این حال این پیروان هم گاهی وسوسه به پلیدی میشدن و به دشمنان میپیوستن ، بنا بر این والار به گاه ضرورت از اقوام الف های والینور برای کمک به انسانها و سرکرده های خوبشون کمک میگرفتن . و به همین ترتیب کراماتی برای مردم اون زمام به وجود اومد .
زمین کشیده و باز شد وپراکنده شدوطی سال ها فراخ و باز شد . و به انی ترتیب قاره ها به وجود اومدن .
شرارت شایطین و مورگوت ، تا به روز بازپسین ادامه دارد ، و در نبرد نهایی نابود خواهند شد . اما زمین با وجود اونها بازهم رشد کرد ، و بالید ، و نژاد های جدید ، و سرزمین ای جدید و قلمروهای جدید یکی پس از دیگری میامدند و میرفتند تااینکه زمین به حال حاضررسید . "
خوب داستان رو تا اینجا کشوندم ، مگه نه ؟ نظرتون چیه ؟
white witch —
اولا که موقعیت زمانیت رو مشخص کن ؛ بالاخره حلقه نابود شده ؟ سارومان زنده است ؟ ...
دوما هم گیل-گالاد نیم-الف نبود .
سوما هم حلقه ی گیل-گالاد ویلیا بود که به الروند داده شد .
چهارما هم کدوم کشور ؟! لیندون که دیگه الفی توش نیست .
پنجما هم چه جوری از دو تا پدر و مادر بور یه بچه با موهای قهوه ای به دنیا میاد ؟!
در کل اگه داستانی می نویسی صرفا فقط به سیر داستان بهتره دقت نکنی و همه ی جوانب رو در نظر بگیری . :D
حالا ما یه چیزی پروندیم اینا فقط خیالیه ولی خوب در مورد رنگ مو ها و اینا میشه چون بوری و اینا ژن مغلوبه و قهوه ای غالب
durf —
سلام دوستان من میخواستم یک داستان در مورد سرزمین میانه بنویسم یه سری اطلا عات میخوام اگه میشه کمک کنین اول از این شروع میکنم:
امکانبرگشت سارومان وجود داره؟ اگه داره چجوری؟ چند تا راه برای برگردوندنش وجود داره؟
الوه —
سلام دوستان من میخواستم یک داستان در مورد سرزمین میانه بنویسم یه سری اطلا عات میخوام اگه میشه کمک کنین اول از این شروع میکنم:
امکانبرگشت سارومان وجود داره؟ اگه داره چجوری؟ چند تا راه برای برگردوندنش وجود داره؟
سلام دوست عزیز، خوشحال میشیم داستانتون رو در تالارسرزمین میانه ببینیم، مطمئنتا کاربران دیگه هم خوشحال خواهند شد.
خب شما دارید داستان رو مینویسید، پس میتونید از هر دلیلی که میخواید استفاده کنید، گرچه از نظر من یکی از نکاتی که میشه با یکم چشم پوشی از واقعیت ازش استفاده کرد، حلقه ی ساخته شده توسط خودِ سارومانه، میتونید بگید زندگی سارومان هم به حلقه ای که ساخته بود متصل بود و به همین خاطر کاملا نمرد و بعدا به روش هایی که خودتون دلتون میخواد توی داستان وارد کنید، تونست دوباره جسم بگیره و...
پ.ن.
توی تاپیک بگردید به نظرم دلایل دیگه ای هم پیدا کنید...
میثراندیر —
نظر من :
فارامیر: خیلی وقت بود که دیگه از پلیدی خبری نبود. از آخرین نبرد چیز زیادی یادم نیست. شاید چیزی حدود 40 سالی گذشته باشه.
بارومیر: خب پدر حالا چی شده که این دو کشور با هم دچار مشکل شدند. ( فارامیر به یاد برادرش اسم پسرش رو بارومیر گذاشته )
فارامیر: خب این قضیه برمی گرده به جلسه ای که حالا دیگه به میزگرد پلید معروف شده . وقتی که شاهان گاندور و روهان برای جشن در برج سفید جمع شده بودند.
بارومیر: خب مگه اونجا چه اتفاقی افتاد ؟ پدر.
فارامیر: پسرم. چیزی که ما انسان ها همیشه با اون اغوا شدیم. طمع . وقتی صحبت از پیدا شدن گوی های پلانتیر شد. اونجا بود که ابتدا از یه دعوای کوچیک شروع شد. آه پسرم . طمع بدترین چیزی بود که انسانها دوباره می تونستند دوباره سرش با هم مشکل پیدا کنند.
بارومیر: خب چرا حالا دورف ها طرف ما رو گرفتن.
فارامیر: از اون زمانی که مادرت دیگه از پیش ما رفت تا اون سمت پرده های نقره ای دنیای مانا زندگی کنه ما هم دیگه به روهان نرفتیم . ائومر شاه روهان یه روز ما رو دعوت کرد که بتونه تنها پسر خواهرشو ببینه . ما هم راه طولانی گاندور رو به روهان شروع کردیم. حتما یادته .
بارومیر: بله پدر . ولی این چه ربطی به اتحاد دورف ها با کشور ما داره.
فارامیر: خوب حتما یادته که یه شب که برای استراحت کمپ زده بودیم. و صبح که از خواب بلند شدی و منو ندیدی و یک ساعتی دنبال من گشتی تا پیدام کردی ....
پ . ن 1 : چرا حتما باید مورگوث بدبخت پیدا بشه تا یه مشکلی پیش بیاید
پ . ن 2 : به نظرم مشکل بین انسان ها خیلی پیچیده تر و خوشکل تره
پ . ن 3 : اگه خوشتون اومد بگید که ادامه بدم
پ . ن 4 : اگه خوشتون نیومد بگید که ادامه ندم
durf —
نظر من :
فارامیر: خیلی وقت بود که دیگه از پلیدی خبری نبود. از آخرین نبرد چیز زیادی یادم نیست. شاید چیزی حدود 40 سالی گذشته باشه.
بارومیر: خب پدر حالا چی شده که این دو کشور با هم دچار مشکل شدند. ( فارامیر به یاد برادرش اسم پسرش رو بارومیر گذاشته )
فارامیر: خب این قضیه برمی گرده به جلسه ای که حالا دیگه به میزگرد پلید معروف شده . وقتی که شاهان گاندور و روهان برای جشن در برج سفید جمع شده بودند.
بارومیر: خب مگه اونجا چه اتفاقی افتاد ؟ پدر.
فارامیر: پسرم. چیزی که ما انسان ها همیشه با اون اغوا شدیم. طمع . وقتی صحبت از پیدا شدن گوی های پلانتیر شد. اونجا بود که ابتدا از یه دعوای کوچیک شروع شد. آه پسرم . طمع بدترین چیزی بود که انسانها دوباره می تونستند دوباره سرش با هم مشکل پیدا کنند.
بارومیر: خب چرا حالا دورف ها طرف ما رو گرفتن.
فارامیر: از اون زمانی که مادرت دیگه از پیش ما رفت تا اون سمت پرده های نقره ای دنیای مانا زندگی کنه ما هم دیگه به روهان نرفتیم . ائومر شاه روهان یه روز ما رو دعوت کرد که بتونه تنها پسر خواهرشو ببینه . ما هم راه طولانی گاندور رو به روهان شروع کردیم. حتما یادته .
بارومیر: بله پدر . ولی این چه ربطی به اتحاد دورف ها با کشور ما داره.
فارامیر: خوب حتما یادته که یه شب که برای استراحت کمپ زده بودیم. و صبح که از خواب بلند شدی و منو ندیدی و یک ساعتی دنبال من گشتی تا پیدام کردی ....
پ . ن 1 : چرا حتما باید مورگوث بدبخت پیدا بشه تا یه مشکلی پیش بیاید
پ . ن 2 : به نظرم مشکل بین انسان ها خیلی پیچیده تر و خوشکل تره
پ . ن 3 : اگه خوشتون اومد بگید که ادامه بدم
پ . ن 4 : اگه خوشتون نیومد بگید که ادامه ندم
خوبه ولی اگه یکم پیاز داغشو زیاد کنی مثلا بجز پیدا شدن گوی ها در ایزنگارد هم شکسته شده و کتاب های جادو وسایل و دانش سارومان به تاراج برده شده که بدست آدمای بدجنسی افتاده که با استفاده از اونا میتونن خیلی مصیبت ها به بار بیارن و...
این نظر من بود حالا اگه خوشت اومد و موافق بودی میتونیم دو تایی یه داستان توپ درباره ی ادامه تاریخ سرزمین میانه بنویسیم
میثراندیر —
خوبه ولی اگه یکم پیاز داغشو زیاد کنی مثلا بجز پیدا شدن گوی ها در ایزنگارد هم شکسته شده و کتاب های جادو وسایل و دانش سارومان به تاراج برده شده که بدست آدمای بدجنسی افتاده که با استفاده از اونا میتونن خیلی مصیبت ها به بار بیارن و...
این نظر من بود حالا اگه خوشت اومد و موافق بودی میتونیم دو تایی یه داستان توپ درباره ی ادامه تاریخ سرزمین میانه بنویسیم
راستشو بخوای میخاستم شاخ و برگ زیادتری بهش بدم ولی گفتم شروعش خیلی شلوغ نشه البته به این مطالبی که گفتی حقیقتش خیلی فکر نکرده بودم ولی میخواستم داستان از شایعه هایی در مورد پیدا شدن گوی ها شروع کنم و با جمع شدن اونها همه با هم دنبال سیل ها بگردیم شاید پیدا شدن و کسی چه می دونه آخرش ممکنه به کجا ختم شه.
durf —
راستشو بخوای میخاستم شاخ و برگ زیادتری بهش بدم ولی گفتم شروعش خیلی شلوغ نشه البته به این مطالبی که گفتی حقیقتش خیلی فکر نکرده بودم ولی میخواستم داستان از شایعه هایی در مورد پیدا شدن گوی ها شروع کنم و با جمع شدن اونها همه با هم دنبال سیل ها بگردیم شاید پیدا شدن و کسی چه می دونه آخرش ممکنه به کجا ختم شه.
موضوعت خیلی جذابه ولی برای یه داستان خوب کافی نیست باید به همون طوری که تو هم انتظار نداشتی خواننده هر لحظه با یه چیز جدید روبه رو بشه
میثراندیر —
n,
موضوعت خیلی جذابه ولی برای یه داستان خوب کافی نیست باید به همون طوری که تو هم انتظار نداشتی خواننده هر لحظه با یه چیز جدید روبه رو بشه
در مورد چیز جدید خیلی موافقم گرچه هنوز خیلی بهش فکر نکردم که چی میتونه باشه
durf —
تو یه موضوع در مورد گوی ها گفتی و منم در مورد ایزنگارد یکی دو تا دیگه اضافه بکنیم میتونه ضمینه رو برای یه داستان عالی مهیا کنه
Rosebud —
نظر من با دوستان کمی مخالف هست. از دید من اگر تالکین دیرتر هم میمرد ادامه ای برای سرزمینی که خلق کرده بود نمینوشت و صرفاً خرده داستان هایی که در سیلماریلیون بهش اشاره کرده بود رو بسط میداد. در واقع ادامه سرزمین میانه مشخص هست. وصل شدن پیرنگ ها به دوران مسیحیت و در ادامه قرون وسطا. به قول مراد فرهادپور، تالکین با آثارش سنت های اساطیری رو زنده کرد و هیچ ادعایی در ترسیم آینده نداشت. اون میخواست الف ها و دورف هایی که در عصر مسیحیت و در ادامه مدرنیته تبدیل به وسیله بازی بچه ها تبدیل شده بودند رو احیا کنه و تاریخ اونها رو روایت کنه. ادامه سرزمین میانه تاریخی بس تراژیک داره. سلطه انسان و محو شدن و افسانه شدن دیگر نژادها...و مگر غیر از این است که انسان، مخوف ترین موجود سرزمین میانه است؟
durf —
نظر من با دوستان کمی مخالف هست. از دید من اگر تالکین دیرتر هم میمرد ادامه ای برای سرزمینی که خلق کرده بود نمینوشت و صرفاً خرده داستان هایی که در سیلماریلیون بهش اشاره کرده بود رو بسط میداد. در واقع ادامه سرزمین میانه مشخص هست. وصل شدن پیرنگ ها به دوران مسیحیت و در ادامه قرون وسطا. به قول مراد فرهادپور، تالکین با آثارش سنت های اساطیری رو زنده کرد و هیچ ادعایی در ترسیم آینده نداشت. اون میخواست الف ها و دورف هایی که در عصر مسیحیت و در ادامه مدرنیته تبدیل به وسیله بازی بچه ها تبدیل شده بودند رو احیا کنه و تاریخ اونها رو روایت کنه. ادامه سرزمین میانه تاریخی بس تراژیک داره. سلطه انسان و محو شدن و افسانه شدن دیگر نژادها...و مگر غیر از این است که انسان، مخوف ترین موجود سرزمین میانه است؟
رو نظرتون خیلی فکر کردم بله منم یه جورایی موافقم چون توی داستان هم داشت زمینه برای حکوکت انسان ها فراهم میشد مثلا خیلی از نژاد ها نابود شدن وخیلی ها هم به گوشه های جهان رفتند نمونش الف ها ولی این اتفاق تقریبا یه چند هزار سالی طول میکشه و میتونه تو فاصله زمانی کم از دوران سوم باز هم این نژاد ها رو دید
Rosebud —
ممکنه این نژادها دیده بشه اما به صورت محو و نه به گونه ای که هستند بلکه با حالتی کمیک. مثل همون بلایی که سر دورف ها در ادبیات اومد با داستان سفید برفی و هفت کوتوله و یا با الف ها اومد که شبیه مجسمه هایی احمقانه در باغچه ها نگهداری بشن (نمونه اش رو در فیلم های خارجی باید دیده باشی). همون طور که خود تالکین در ارباب حلقه ها اشاره میکنه، نژادهای دیگر بعد از عصر سوم به خفا میرن و در اونجا فراموش میکنند و فراموش میشن.در واقع با سلطه انسان راهی به جز این دربرابر دیگر نژادها نیست.فرقی هم نمیکنه که اون نژادها الف باشن یا دورف یا اورک در هر صورت سرنوشتی جز محو شدن ندارن. باز همونطور که فرهادپور توی مصاحبه اش که اخیراً توی سایت اومده اشاره میکنه، جنگ های دوران سوم بر خلاف اون خزعبلاتی که توی فیلم نشون داده میشه بر سر نابودی نژاد انسان نیست بلکه چه سائرون ببره چه ببازه باز عصر، عصر حکومت انسان هاست و نابودی و به گوشه رفتن و کوچ کردن دیگر نژادها.
پیشنهاد میکنم به دوستان مقاله مراد فرهادپور در کتاب سینما، که با عنوان "سینما یا روایت: ارباب حلقه ها" نوشته شده رو مطالعه کنند.
میثراندیر —
تو یه موضوع در مورد گوی ها گفتی و منم در مورد ایزنگارد یکی دو تا دیگه اضافه بکنیم میتونه ضمینه رو برای یه داستان عالی مهیا کنه
خوبه به نظرم
من دوست داشتم یه ترم دیگه هم بهش اضافه کنم و این که سرنوشت نامعلوم دورف ها هم پوشش داده بشه و می خواستم اینطور ادامه بدم که انسان ها و دورف ها با هم مشکل پیدا می کنند و خلاصه جنگی و در انتها هم نابودی دورف ها
توی قصه ای که توی ذهن منه فارامیر نقال قصه است و دیگه حالا پیرمردی دنیا دیده شده
البته همیشه فارامیر دوست داشتم به خاطر تصمیمات سختی که در سخت ترین لحظات گرفته و به نظر من لیاقت همیچین شخصیتی شدن رو داره ولی فکر کنم این قصه نباید در اوائل دوران چهارم بیفته شاید آخرای دوران چهارم بیفته بهتر باشه چون هنوز گرمای صمیمیت بین موجودات آردا برقراره . نظرت؟
durf —
با اضافه شدن دورف ها داستان محشر میشه ولی در مورد فارامیر باید بگم اگه پسرش بگه خیلی بهتره چون به قول تو گرمای صمیمیت هنوز تو اواخر دوران چهارم برقراره منظورم این نیست که فارامیر تو داستان نباشه به نظر من اگه یه جایی مثل برادرش قهرمانانه بمیره خوبه چون تو این دوره که داستان داره توش اتفاق میفته جنگ بین موجوداتی که از روشنایی هستن در میگیره و این یعنی دنیا پر از بدی شده . نظرت؟
میثراندیر —
با اضافه شدن دورف ها داستان محشر میشه ولی در مورد فارامیر باید بگم اگه پسرش بگه خیلی بهتره چون به قول تو گرمای صمیمیت هنوز تو اواخر دوران چهارم برقراره منظورم این نیست که فارامیر تو داستان نباشه به نظر من اگه یه جایی مثل برادرش قهرمانانه بمیره خوبه چون تو این دوره که داستان داره توش اتفاق میفته جنگ بین موجوداتی که از روشنایی هستن در میگیره و این یعنی دنیا پر از بدی شده . نظرت؟
به نظر من اینطوری خوبه . من کشته شدن قهرمانان و تنها موندن نقش اول قصه خیلی حال می کنم
durf —
دقیقا منم همچین نظری داشتم میخواستم بگم قهرمان فقط اون نیست که همرو بکشه و آخرشم زنده بمونه اگه خوبی میخواد برنده بشه باید اندازه بدی تلفات بده
خوب حالا که موضوعاتو مشخص کردیم کی شروع کنیم راستی بهتر نیست یه اسمی برای داستانمون انتخواب کنیم تا یه مطلب جدا گانه بنویسیم
میثراندیر —
دقیقا منم همچین نظری داشتم میخواستم بگم قهرمان فقط اون نیست که همرو بکشه و آخرشم زنده بمونه اگه خوبی میخواد برنده بشه باید اندازه بدی تلفات بده
خوب حالا که موضوعاتو مشخص کردیم کی شروع کنیم راستی بهتر نیست یه اسمی برای داستانمون انتخواب کنیم تا یه مطلب جدا گانه بنویسیم
نظر من !!
اول اینکه اگه بخواهیم داستانمونو شروع کنیم باید بدونیم تو چه سالی شروع میشه و چه سالی ختم میشه برای این کار باید اتفاقات اون سالها رو خوب بلد باشیم می تونیم از دانشنامه ی آردا کمک بگیریم
بعد هم به نظر من اسم داستانو بذاریم وقتی که حداقل نصفشو پیش بردیم اونوقت می تونیم یه اسم خوب براش پیدا کنیم
در ضمن چارچوب داستان یه کم ناقص باید دقیقا مشخص کنیم که می خواهیم چه اتفاقاتی توش بیفته و از کدوم یکی از موجودات آردا توش اسم بیاریم
اگر بخواهیم توی داستان سفر هم بکنیم باید نقشه ی کلی داشته باشیم
و در آخر به نظر من داشتن نقشه ی راه برای یه داستان خوب از همه چی مهم تره اینکه از کجا شروع میشه برای چی شروع میشه توی داستان چه اتفاقی می افته و به کجا ختم میشه و در کل هدفمون از طرح این داستان چیه
راستی اگر بخواهی داستانمونو جدا از سرزمین آردا هم بنویسیم یه خورده مشکل میشه و نیاز به پیش درآمدهای زیادی داریم من این قضیه رو توصیه نمی کنم چون خیلی نیاز به فکر داره و فکر نکنم هر دومون خیلی زمان برای اینکار داشته باشیم. نظرت؟؟
durf —
نظر من !!
اول اینکه اگه بخواهیم داستانمونو شروع کنیم باید بدونیم تو چه سالی شروع میشه و چه سالی ختم میشه برای این کار باید اتفاقات اون سالها رو خوب بلد باشیم می تونیم از دانشنامه ی آردا کمک بگیریم
بعد هم به نظر من اسم داستانو بذاریم وقتی که حداقل نصفشو پیش بردیم اونوقت می تونیم یه اسم خوب براش پیدا کنیم
در ضمن چارچوب داستان یه کم ناقص باید دقیقا مشخص کنیم که می خواهیم چه اتفاقاتی توش بیفته و از کدوم یکی از موجودات آردا توش اسم بیاریم
اگر بخواهیم توی داستان سفر هم بکنیم باید نقشه ی کلی داشته باشیم
و در آخر به نظر من داشتن نقشه ی راه برای یه داستان خوب از همه چی مهم تره اینکه از کجا شروع میشه برای چی شروع میشه توی داستان چه اتفاقی می افته و به کجا ختم میشه و در کل هدفمون از طرح این داستان چیه
راستی اگر بخواهی داستانمونو جدا از سرزمین آردا هم بنویسیم یه خورده مشکل میشه و نیاز به پیش درآمدهای زیادی داریم من این قضیه رو توصیه نمی کنم چون خیلی نیاز به فکر داره و فکر نکنم هر دومون خیلی زمان برای اینکار داشته باشیم. نظرت؟؟
بهتره از چند سال بعد از تاریخی شروع کنیم که دیگه چیزی از اون به بعد گفته نشده در مورد اسم داستان هم باهات موافقم در مورد موضوع داستان بهتره اول یه بار داستان کلیشو بنویسیم بعد جزئیات رو بهش اضافه کنیم (اینکه شد نقاشی :-) ) برای موجودات داستان هم بهتره از یک سری از موجودات را وارد داستان بکنیم که چیز زیادی ازشون گفته نشده اینجوری آزادیم که هرجوری میخوایم داستانو ادامه بدیم درمورد نقشه هم اطلس آردا خوبه ولی اگه یه نقشه فارسی پیدا کنیم خیلی خوب میشه البته جزئیاتشم تکمیل باشه در این مورد کتا اطلس سرزمین میانه خیلی خوبه ولی حیف من نمیتونم بگیرمش چون خونمون توشهرستانه در مورد داستان جدا از سرزمین میانه که اصلا فکرشم نکن چون مثل آقای تالکین یه عمر وقت میخواد
میثراندیر —
بهتره از چند سال بعد از تاریخی شروع کنیم که دیگه چیزی از اون به بعد گفته نشده در مورد اسم داستان هم باهات موافقم در مورد موضوع داستان بهتره اول یه بار داستان کلیشو بنویسیم بعد جزئیات رو بهش اضافه کنیم (اینکه شد نقاشی :-) ) برای موجودات داستان هم بهتره از یک سری از موجودات را وارد داستان بکنیم که چیز زیادی ازشون گفته نشده اینجوری آزادیم که هرجوری میخوایم داستانو ادامه بدیم درمورد نقشه هم اطلس آردا خوبه ولی اگه یه نقشه فارسی پیدا کنیم خیلی خوب میشه البته جزئیاتشم تکمیل باشه در این مورد کتا اطلس سرزمین میانه خیلی خوبه ولی حیف من نمیتونم بگیرمش چون خونمون توشهرستانه در مورد داستان جدا از سرزمین میانه که اصلا فکرشم نکن چون مثل آقای تالکین یه عمر وقت میخواد
از اون اواخر اطلاعات خاصی ندارم پس باید صبر کنیم و یه کم مطالعه کنیم در مورد اطلس هم من انگلیسشو دارم و می تونیم یه کمی ازش کمک بگیریم. در مورد موجودات هم باهات موافقم. خیلی دوست دارم روی قول های سنگی و بئورن و انت ها که اطلاعات کمی در موردشون هست صحبت کنیم. پس تا چند روز دیگه که مطالعه مون در مورد اواخر دورانی که تالکین حرفشو زده صبر کنیم بهتره
KHAMUL THE SHADOW OF EAST —
UNDEADS رستاخیز UNDEAD ها از بارو و دید مارشز برای قلبه بر جهان
VICTOR —
برای پایان بد ماجرا می تونیم اینجوری نگاه کنیم :
وارث جدید تخت پادشاهی گاندور که هنوز به قدر کافی تجربه نداشت گاندور را به حال خودش رها کرده بود تا روزی که پادشاه روهان از این فرصت استفاده کرد و ارخ را متعلق به خود دانست و برای گرفتن او به سمت خاک گاندور با ارتش بزرگی به راه افتاد و از طرف دیگر دورف ها برای تصرف سیاه بیشه برای چوب های ( به دلیل بریدن بی رویه درختان اطراف خود و به اتمام رسیدن آتش آهنگریشان ) سیاه بیشه به الف ها حمله کردن ، جنگ بسیار بزرگ بود و به تمام قسمت های سرزمین میانه رواج یافت . فرماندهان هر روز آمار تلفات سنگین را به پادشاهان اعلام میکردند و هیچ گروهی حاضر به عقب نشینی نبود.
در این بین پادشاه تاریکی رها شد . مورگوث پس از آزادی در موردور ظهور کرد و تمام اورک های متواری را فرا خواند در اورودورین و همانجا قسم خورد که تا تمام بندگان ارو رو از صفحه آردا محو نکنه این دنیا را ترک نخواهد کرد . شروع به ارتش سازی کرد و سلاح های محکمی را در اختیار گذاشت ، بلاخره ارتش چند هزار نفره ی خود را آماده کرد.
به میناس تریت حمله کردند ونابودش کردند، ارتش گاندور به اندازه کافی ضعیف شده بود ، گاندور را که زمانی عظمتش در تمام آردا به گوش همه رسیده بود به خرابه ای بزرگ تبدیل شده است ، مورگوث بع از گاندور به روهان و ...
مقصد آخرش دروازه منداس بود ولی ارو جلویش را گرفت و به وی وحی کرد : دنیای من را نابود کردی و اجازه نمی دهم سرنوشت خلقتم را نابود کنی .
پایان
Peter Jackson —
کار غیر ممکنی نیست ولی خیلی سخته ادامه راه تالکین و قدم در این راه گذاشتن سخته سختیشم بخاطر زیاد بودن دوست داران تالکین که به زودی 4 ورژن از دوران چهارم میاد که هرکدوم یه داستان دارن
به نظر من برای خراب نشدن دنیای تالکین بهتره یه شورا زیر نظر اقایان علیزاده یا اقای اله سار تشکیل بشه برای این کار
اینجوری یک داستان عالی خواهیم داشت نه چند نمونه براکنده.
durf —
اگه خواستید ادامه بدید ایده هایی مثل موارد زیر فک کنم جذاب باشن؟
1 از طرف شمال غرب شایر و در دور دست ها تمدنی جدید درست میشه که بسیار قدرتمنده و اژداهاین شمال و از این جک و جونور ها هم توش زیادن و به سرزمین میانه حمله میکنن و ..
2 همونطور که خود استاد اشاره هایی کردن فرقه های سری درست میشه و جنگ های داخلی بوجود میاد ( که به نظر من زیاد جالب نیست)
3 یک جادوگر کوچک سارومان رو دوباره برمیگردونه و با هم میخوان جهان رو تصرف کنن
Armando —
ادامه دادن این راه کار آسونی نیست به نظر من تالکین هم نیوتن دنیای فانتزیه. تکرار شدن همچین شخصیتهایی توی دنیای فانتزی که دنیایی با تاریخی دقیق و با جزئیات که حتی در جاهاییش ظرافت توضیحات تاریخیش از تاریخ موجود دنیای واقعی هم بیشتره. شما میتونین به نقشه ها و جزئیات تاریخ آردا توجه کنین و متوجه بشین که این چزئیات با چه هنری به تصویر کشیده شده اند. به نظر من تاریخ امروزه بشریت رو میلیونها نفر نوشتن اگه ده تالکین میبودن تاریخ آردا از تاریخ امروزی جهان جزئیاتش بیشتر می بود.نوشتن ادامه این تاریخ کار هرکسی نیست. هرکسی نمیتونه پا در جای تالکین بگداره. ضمنا اگه انجمن جهانی تالکین توی تاییدش نکنه و جهانی نشه که فایده ای نداره. اصلا انتشار هر موضوعی مرتبط با تالکین دست کریستوفر و انجمن تالکینه. به نظرم مسولین سایت باهاشون ارتباط برقرار کنن و باهاشون در مورد این سایت ایرانی اطلاع بدن چون گویا عضویت آنلاین توسایتشون به پوند انگلیسه و امکاناتش برای ایرانی ها نیست. شاید فرجی شد و مطالبی رو فرستادن مثلا از مطالبی که در دسترس اعضا تحت عنوان اخبار و مقالات و فعالیت های گروههای طرفدار
خدا رو چه دیدین شاید این سایت بعنوانBest Website جایزه هم گرفت. :)
با تشکر از همه
اورک موریا —
دوستان این چطوره : پایه ی داستان: جنگی سخت بین الف های ریوندل و دورف های موریا در می گیرد سپس شاه تراندویل هم به اره بور حمله می کند سپس روهان به کمک تراندویل و گاندور به کمک اره بور می رود ۰ جنگ مدت زیادی طول می کشد به طوری که والار جنگ را تمام می کنند . ولی دراین مدت شکارچی ملکور را آزاد می کند و او به آیزنگارد متروکه می رود و ان برج را ان قدر غول پیکر می کند که بتواند تمامی والاررا در آن زندانی کند.
Thorin the Oak shield —
من كه ميگم بگيم داين توى يكى از كوه هاى تپه اهن يه سنگ مثل اركن استون پيدا مى كنه كه مى تونه مرده هارو زنده كنه داين هم تمام اجدادشو زنده مى كنه بعد تمام قوم ها به اونجا حمله مى كنن و سنگ همينطور دس به دس ميشه و تمام اشخاص مرده الف ها و انسان ها زنده مى شن و بعد اخرين ارك ها كه زنده موندن همراه با بالروگ هاى زنده مونده( حالا من نمى دونم اگه زنده باشن) حمله مى كنن وبعد از بدست اوردن سنگ سارون نازگولها و ويچ كينگو زنده مى كنن ويه جنگ بزرگ به وجود مياد حالا مى تونيم بگيم ملكور هم بر مى گرده و.....
*Manwë* —
سلام به نظر من باید داستانی که نوشته میشه ادامه داستان حلقه باشه . در پایان داستان حلقه هم داستان با سم وایز گنجی تموم میشه نظر من اینه اگه داستان ادامه داستان حلقه اماا از زبون سم باشه قشنگ تره حالا جزعیاته اصلی داستان هم میتونه از شایر و هابیت ها شروع بشه. نظر شخصی بنده
AmirReza79 —
من به شدت مشتاق ادامه تاریخ سرزمین میانه هستم. بهتره همه ایده های خودمون رو جمع کنیم و در نهایت به یک جمع بندی نهایی برسیم و داستان رو شروع کنیم.
*Manwë* —
این تاپیک خیلی وقته که باز شده و هنوز به جایی نرسیده لطفا اگه میخواید ادامه داستان های استاد تالکین را بنویسید بیاید یک گروهی بزنیم برای این کار و متحد یشیم اینتوری میشه به صورت جدی این موضوع را ادامه داد
AmirReza79 —
موافقم خب از کجا شروع کنیم؟
*Manwë* —
در 9 دقیقه قبل، AmirReza79 گفته است :
موافقم خب از کجا شروع کنیم؟
اول باید کسایی رو که با داستان های سرزمین میانه و تاریخش اشنایی دارن رو حتی از درون ایتن سایت دور هم بیاریم بهتره برای این کار یه تاپیک جدید درست کنیم
AmirReza79 —
در 14 دقیقه قبل، A.M.S گفته است :
اول باید کسایی رو که با داستان های سرزمین میانه و تاریخش اشنایی دارن رو حتی از درون ایتن سایت دور هم بیاریم بهتره برای این کار یه تاپیک جدید درست کنیم
خب من ایده هایی که خودم دارم رو جمع میکنم تا تاپیک جدید رو راه بندازیم.
Lord Thranduil —
در 13 ساعت قبل، A.M.S گفته است :
سلام به نظر من باید داستانی که نوشته میشه ادامه داستان حلقه باشه . در پایان داستان حلقه هم داستان با سم وایز گنجی تموم میشه نظر من اینه اگه داستان ادامه داستان حلقه اماا از زبون سم باشه قشنگ تره حالا جزعیاته اصلی داستان هم میتونه از شایر و هابیت ها شروع بشه. نظر شخصی بنده
نمیدونم چرا وقتی پستتون رو خوندم یاد فیلم mirror mirror افتادم! آخه اونم برخلاف داستان اصلی ماجرا رو از زبان ملکه نوشته بودن که خلاقانه بود..اینم که میگید داستان از زبان سم باشه جالبه...مشتاقم زود تر شروع کنید...