درود خدمت دوستان آردایی. از امروز داستان بازگشت ملکور را ادامه خواهیم داد .
اما از دوستان خواهشمندم که به اصل داستان و موضوع و محوریت ملکور بزرگ لطمه وارد نکنند و تفکراتشان را بیشتر بپرورانند و نوشته هایشان را منحصر به آردا نککنند زیرا ملکور هم فعلا در بیرون از آرداست. چون نوشته های این تاپیک از این به بعد ماندگار خواهند شد پس خواهش میکنم از دوستان که چیزی بنویسند که لایق ماندگاری باشد. فصل های نخست نوشته را آماده کردم اول مطالعه بفرمایید تا روند کار دستتان بیاید و گستردگی و سختی کار دستتان بیاید. این تاپیک از چیزی که به نظر میرسد عمیق تر و گسترده تر است. داستان را بخوانید و اگر راهنمایی خواستین هماهنگ کنید.
توجه: دوستان توجه کنید که اینجا یک تاپیک ایفای نقش نیست که نوشته ای گذرا بگذارید و بروید. حتما باید روند کلی داستان حفظ شود. و از آوردن دنیاهای فانتزی غیر از همانند های تالکین خود داری کنید زیرا دنیای تالکیت به اندازه ی کافی بزرگ هست. هرچه دارید در جهان تالکین رو کنید. ضمنا از دادن نظرات خواهشا خودداری کنید. فقط به پسندیدن ها اکتفا کنید تا در خواندن متن برای اعضا وقفه ای ایجاد نگردد. منتقدان میتوانند در تالارهای انتقاد نظر بدهند.
.
سپاس
ناگفته های آغاز
ارو....
ملکور...
آردا....
آینور....
والار....
فرزندان ارو...
.دروازه های شب.
هنگامی که ارو اراده کرد تا جهان را بسازد پس از آفرینش جهان تاریک و پوچ که هیچ چیزی در آن نبود مخلوقی را ساخت و قدرت بیکرانی را برایش در نظر گرفت. نامش را ملکور نهاد اورا بیشتر از هرچیزی میپسندید و این علاقه تا جایی ادامه یافت که ارو اراده کرد تا برای ملکور همتایانی بسازد. شروع به ساخت آینور کرد. همتایانی برای ملکور تا نوازش آهنگ اراده ی ارو را آغاز کنند و ارو برای اولین بار آهنگ تفکراتش را از مخلوقات بشنود. و آینور خلق شدند اما هیچ گاه از لحاظ نظم آفرینش و دقت در خلقت به اندازه ی ملکور نبودند زیرا تمام نیرو ها در ملکور بود اما ارو خواست که ملکور نیز جزءی از آینور باشد و او را شامل آینور کرد. اما ملکور از این تغییر خوشنود نشد. او همواره و تا ابد خود را جزء آینور نمیداند زیرا اعتقاد دارد که اولین آفریده ی ارو آینور نیست. همواره برتریت خود را در دل می راند. ارو در میان پوچی و ظلمات جهان دنیایی ساخت تا یگانه جواهر جهان باشد تا مکانی برای فرزندانش باشد . فرزندانی که حتی قبل از خلق آینور و ملکور هم فکر آفرینششان را در سر میپروراند. فرزندانی که بر آردا می آرامند و سرنوشتشان را میسازند. و امتحان میشوند و پاداش و عقوبت میگیرند. فرزندانی که برنامه های ارو را یا میپذیرند یا تکذیب میکنند. اما ارو آینور را ساخت. آینوری که تنها با آمدن چند تن از آنها به آردا شناخته شده اند اما تنها هفت آینو نبودند بلکه آینور ها بیشتر بودند که اراده ی ارو را نشان میدادند.چند تن از آنان به آردا آمدند.و آنها به ایزدان آردا شناخته شدند اما آنها مخلوقات ارو بودند و یگانه ایزد جهان ارو بود. این چند تن که ایزدان و ایزد بانوان نام گرفتند که ایزدان آردا : مانوه- اولمو- آئوله –اورومه – ماندوس- لورین – تولکاس بودند و ایزد بانوان : واردا – یاوانا-نیه نا – استه – وایره – وانا – نسا بودند. اینها را با نام والار میشناسند اما ملکور هم توسط اراده ی ارو به آردا آمد اما اور ا به عنوان والار نمیشناسند. چراکه از همان بدو خلقتش از آینور و والار نبود. زیرا که او به تنهایی سرچشمه ی قدرتهای آینور و والار بود اما تحت اراده ی ارو این قدرتها در درونش نهفته بود و آزاد نمیگشت. مگر اینکه ملکور توانایی استفاده از آن را بیابد و روش استفاده از این قدرتها را بیاموزد. ملکور قدرت نهفته ی درونش را نمیتوانست بشناسد اما اثرات این قدرت زیاد و بیش از اندازه همواره او را عذاب میداد زیرا که قدرتها اگر مورد استفاده قرار نگیرند آرام و قرار را از صاحبشان خواهند گرفت. پس سبب شد که ملکور از بدو ورود به آردا ادعای مالکیت بی قید و بند آن را بکند و به سبب فشار های ناشی از ازدیاد قدرتش از والار خواست تا با او موافق شوند زیرا میگفت که او از والار و آینور برتر است. والار با او مخالف بودند زیرا میترسیدند که همه ی قدرتهای آردا در دست ملکور باشد و اگر ملکور نتواند این همه انرژی و قدرت را کنترل کند آردا تبدیل به سرزمینی نا امن برای فرزندان ارو خواهد شد پس به رای خود مانوه را که پس از آفرینشش خود را برادر ملکور میدانست به عنوان پادشاهشان برگزیدند. ملکور همواره این برادری را تکذیب میکردو حقیقت هم اینطور بود زیرا آفرینش ملکور قدیمی تر از آینور و والار بود. و قدرت بیهمتای نهفته درونش بیشتر از جمع آینور بود.
شعله و نور افکار ارو به قدری برای ملکور سنگین مینمود که او را به طغیان کشاند زیرا جسم و روح ملکور در برابر این همه قدرت ضعیف مینمود. ملکور برضد والار در آردا برخواست و با پادشاهی والار بر آردا به ستیز برخاست.
این ستیز ها و نا آرامی ها ادامه داشت تا در پایان دوران اول آردا ملکور که آن زمان او را مورگوت میخواندند توسط گروه والار به بندکشیده شد و والار برای این که او دیگر به آردا باز نگردد به رای خود دری را بر روی دیواره ی آردا ساختند تا به فضای بیرونی و تاریک آردا بود و به میان پوچی میرفت باز شود و توسط اولمو سوار بر یک قایق از دریای خارجی آردا به سمت دیوار برده شد و از در های تاریک شب که آنرا موریتارنون و یا تورن فویی هم مینامیدند به بیرون از آردا رانده شد. و در ها برای همیشه به روی ملکور بسته شد.
دورانهای اول با حضور ملکور در آردا گذشت. در دوران سوم مایایی که برای ملکور خدمت میکرد از پناهگاهش بیرون آمد و تا دوران سوم و قبل از نابودیش در آردا ماند. مایا ها از آینور نبودند و مانند والار قدرتمند نبودند اما از قدرتهایی بزرگ برخوردار بودند. اگر کشته و نابود نمیشدند تا ابد زنده می ماندند. اما سرنوشتی پس از مرگ نداشتند . در حالی که آینور نابودی و مرگ نداشتند. و در رأس آنها ملکور که از آنان برتر بود. مرگ و نابودی ساخته ی خود ملکور بود برای همین کسی جز ملکوربرای حکومت والار نابودی را به ارمغان نمی آورد. برای همین هم والار اور ا تهدیدی برای حکومتشان در آردا میدانستند.
مانوه خود را تنها ارتباط یابنده با ارو میخواند در حالی که ارو هم تفکراتی را که مانوه نمیتوانست درک بکند را هیچگاه برای او بازگو نمیکرد. گاه میشد در کردار و افکار والار تصویر اراده ی ارو را دید اما این همه ی ماجرا نبود. زیرا بزرگترین مخلوقش که جمله ی تصاویر تفکرات ارو در او بود یعنی ملکور هنوز هم وجود داشت.
والار ملکور را دست کم گرفته بودند چون مخلوق رده ی دوم بر مخلوق رده ی اول مسلط نخواهد شد. اما این را نمیدانستند و یا اگر هم میدانستند به اتحادشان که دو بار ملکور را به زیر کشیده بود دلخوش بودند. مانوه برتخت قدرتش همچنان ثابت بود. اما آنها پس از فرود بر آردا دیگر از اتفاقات خارج از آردا و میان تاریکی خبر نداشتند و همواره آنجا را پوچ میدانستند. جهانی بیکران در پوچی که هیچ چیز بجز ملکور رانده شده در آن نبود. اما همواره در دل آنها ترس برگشتن ملکور در درونشان وجود داشت زیرا که هرچند حرفی از آن نمیزدند اما میدانستند که مخلوق برتر ارو چیزی بیشتر از این هاست که دیده اند. و همواره دلخوش به این فکر بودند که هیچگاه ملکور نهفته های درونش را کشف نخواهد کرد. اما ماجرا طوری دیگر شد و از درون پوچی بیکران خارج از آردا و در تاریکی جهان بیرون اتفاقاتی افتاد که تخت مانوه را به لرزه انداخت.....
ارو آینور هایی را ساخته بود که در گرداگرد عرش او به خدمتگزاری میپرداختند و او را ستایش میکردند. نواها و ترانه های مختلف را میخواندند و نور ارو را به جهان تاریک میراندند و از برکات نور ارو بود که جهان هایی دیگر به وجو آمد . جهانهایی کوچکتر از آردا اما پویا همانند آردا. جهانهایی که از آردا دورانها دو ربودند اما نور ارو توسط آینور خدمتگذار به آنجا میرسید. در این دنیاها آفریده هایی از ارو بودند که هیچ والایی و هیچ فرزندی از فرزندان ارو آنها را ندیده و نشنیده بودند. اما در جهان خالی و تاریک رها شده ی خارج از آردا فقط ملکور بود که با دستانی بسته در پوچی خارج آردا رها شده بود. هنگامی که اولمو ملکور را از درهای تاریک شب به بیرون راند ملکور به او گفت که ای اولمو بدان که من آفریده ی برتر ارو هستم و مخلوقات پسین او نمیتوانند به کلی برمن مسلط شوند. بدان تو راه اشتباه را در پیش گرفته ای باشد روزی که ملکور تو را از آردا بیرون براند. ایزد آبها....
بعد با رویی پر از شعله های سوزان و ترسناک قهقهه هایی بلند را سر داد بطوری که تمام آردا آن را میشنیدند و اولمو ترس را در دل خود برای اولین بار حس کرد.
ملکور پس از آن چشمانش را بست و میپنداشت که در پوچی و در میان تاریکی خارج آردا تا ابد سرگردان خواهد بود. اما در اعماق وجودش لرزشی حس میکرد که خبر از امید میداد. بله امید....
ملکور به سبب مخالفت با جمع والار و جنگهایی که برای برتریت انجام داده بود در ذهن آردایی ها به عنوان ضد زندگی و نابودی مطلق یاد میکردند اما ملکور تنها بدی را درون خود نداشت بلکه ویژگی های جمله ی آینور در درونش بودند او میدانست خشم چیست همانطور که بر والار شورید. میدانست عشق چیست همانطور که به حکومتش در آردا می آندیشید. میدانست مسئولیت چیست همانطور که برای مخلوقاتش و زیر دستانش حکومت میخواست. میدانست زیبایی چیست همانطور که مجذوب رقص های لوتین شد. میدانست رحم چیست همانطور که به برن و لوتین اجازه ی فرار داد زیرا که اگر میخواست این بزرگترین آفریده و قدرتمند ترین مخلوق در یک چشم بهم زدن برن و لوتین را به بند بکشد اما در دل اراده و توان و اعتقاد به عشق برن و لوتین را می ستود. پس معنی عشق را هم میدانست. معنی اعتماد را هم میدانست همانطور که سائورون را به خدمت گرفت و به او حکومت بخشید و او را به زیر پر و بال خود گرفت. اما حالا در این دنیای بزرگ و بیکران خالی از نور به بیرون رانده شده بود. و چشمانش بسته بود و برای مدتها به آنچه بر او گذشته بود می اندیشید. ....
اندیشه هایش آنقدر عمیق و بزرگ بودند که تمام جمله های موجود قابل به بازگوی آنها نبود. از آغاز آفرینشش بدست ارو و نظاره کردن خودش که ارو را برای این کار میستود آغاز گشت و تا خلق مخلوقات جدید که حس حسادت را که در درونش نهال انتقام را کاشت تا جنگها و مبارزاتش برای ادعای پادشاهیش و برد ها و باخت هایش و کشته شدن فرزندان ارو و مایا هایی که برایش خدمت میکردند و سخنان والار هنگامی که او را از سر تکبر و عشق به تخت پادشاهی بر آردا و زیر سلطه گرفتن فرزندان ارو همه را از ذهنش میگذراند. حتی در اعماق دلش حس میکرد که سائورون هم از بین رفته. و دیگر همپیمانانی در آردا ندارد. و همچنان که در جهان بیرونی معلق بود به افکارش دامن زد و از گشتن در میان خاطرات و برنامه های گذشته اش دست کشید و برای هزاران سال چشمانش را بست بطوری که اگر دیده میشد انگار مرده ای بیش نیست....
تابش نور امید
چون ملکور نمیدانست چه چیزهایی در انتظارش هستند نمیتوانست فکری بکند و راه چاره ای بیاندیشد. برای همین خاموش ماند. غافل از اینکه آینور های ارو در میان جهان بیکران پخش خواهند شد و دنیاهای دیگری را در این جهان تاریک خواهد ساخت. آینور در جهان تاریک و پوچ سوار بر سنگ های بزرگ که نور زیر عرش ارو همراهشان بود به مسافرت میپرداختند و نور و آب از پس آنها در فضای تاریک و پوچ ردی به جای میگذارد. اتفاقاتی که حتی والار آردا هم از آن بیخبر بودند زیرا که پس از فرودشان بر آردا دیگر خبری از جهان بیرون نداشتند و پندارشان بر پوچ بودن آنجا بود. در همین حال پس از هزاران سال معلق گشتن ملکور د ر میان تاریکی به ناگاه قطره ای از آب و نور بر روی صورت خاموش ملکور برخورد کرد و او را از اعماق افکارش به مانند آذرخشی بران به بیرون کشید و چشمان پر از سفیدی و سرمایش را گشود. چیزی نمیدید زیرا تاریکی اطرافش را گرفته بود. خواست چشمانش را دوباره ببندد که دوباره قطره ای بر روی صورتش زد. اینبار قطره را با تمام وجود حس کرد. این ترکیب آب و نور از آردا نبود زیرا بوی آنجا با این قطره تفاوت داشت. این قطره او را به یاد بدو آفرینشش انداخت هنگامی که چشمش را به جهان گشود و ارو را برای خلقتش ستود. این آب را در زیر نور عرش ارو حس کرده بود و از آن زمان تا بحال خواص این آب را از یاد نبرده بود. قطراتی دیگر پشت سرهم به بدن و صورتش برخورد. در درونش حس کرد که نا امیدی و تاریکی کم کم دارد به امید وانتظاری نزدیک تبدیل میشود. در یک چشم برهم زدن از کالبدش که شبیه به فرزندان ارو بود به در آمد و به سان ابری بزرگ شد که برای در بر گرفتن قطرات آب و نور خود را میگستراند. قطرات نور و آب برروی بدنش او را آرام میکرد و احساسی ازلی را برایش به ارمغان می آورد که توانایی تحمل این همه ذخیره شدن قدرت و انرژی را درونش راحتتر میکرد. برای مدتی کوتاه از آرامش باریکه های آب و نور بهره جست. اما این هم گذشت و ماندگار نبود. به محض قطع شدن چشمانش را گشود و سریع به اطرافش نگاه کرد تا شاید در غلتیدنهایش در تاریکی راه ان باریکه را گم کرده باشد و باز یابد. اما دیگر خبری از باریکه نبود. این فکر که دوباره آنرانیابد دلش را دربر گرفت و به سان ابری که باد آنرا هرجا میبرد به اطراف میرفت به سرعت اذرخش اما مدفون در تاریکی فضای جهان خارج. سعی هایش در چند هزار سال بعد به ثمر نشست و برحسب اتفاق بلاخره سر از راز این باریکه های اب و نور موجود در فضای بیکران و جهان تاریک در آورد.....
هزاران سال از بیرون راندن ملکور از آردا گذشته بود. و در ذهن ملکور که در تاریکی مطلق معلق بود حساب سالهای گذشته رنگ باخته بود و حتی ملکور هم نمیدانست چند سال براو گذشته است. در میان غلطیدنها و معلق بودنها پس از اولین برخوردش بر باریکه ی آب و نور هنگامی که چشمانش بدنبال باریکه ای دیگر میگشت ناگهان از فضاهای دوردست در میان تاریکی های بیکران باریکه ای از نور را دید که تازه بود و در جنب و جوش و حرکت بود. در یک چشم بهم زدن دستانش را از بند نا امیدی رها کرد و با سرعتی بسیار زیاد به طرف نور رفت. چون نمیدانست آن نور چیشت و چرایی دورافتادنش از منبع را نمیدانست خود را با رنگ تاریکی در هم آمیخت و در تاریکی موجود پنهان گشت. اما همچنان به سمت نور میتاخت تا بلاخره سنگ بسیار بزرگی را دید که در فضای تاریک با سرعتی بیشتر از ملکور در حرکت به سوی ناکجا بود را دید. هرچه در توان داشت به کار برد تا به سنگ درحال حرکت برسد و با اصرار زیاد و زحمت و مشقت بلاخره دست خود را درزیر سنگ بند کرد و به صورت رنگی از سفیدی نشسته بر سنگها به سنگ سفید درحال حرکت چسبید و با سنگ در اعماق جهان بیکران و تاریک همراه گشت. همانطور که همراه سنگ در حرکت بود در طی سالهای بسیار از آب فوران کرده از سنگ نوشید و با نور درون سنگ که به بیرون میتراوید دلش را آرامش داد و طوفانهای درونش کمی آسود و احساس کرد که زخم هایش که از آردا دیده بود التیام یافته اند و دیگر اثری از زخمهای تولکاس و اورومه و والار نبود دیگر اثر شمشیر فین گولفین را نمی یافت و د رآرامشی بی همتا غرق شد.
سالهای بسیاری گذشت تا اینکه ملکور بر سر مسیرشان که از دور و در دل تاریکی ها گوی درخشانی نمایان شد را دید اما این گوی در واقع یک گوی سنگی یا چیزی مثل آن نبود بلکه دنیایی بود که از دور در دنیای تاریک به صورت تکه جواهری پنهان مینمود. سنگ با سرعت زیاد همراه با ملکور به این دنیای ناشناخته نزدیک میشد. کم کم ملکور به همراه سنگ به آن دنیا نزدیک شدند و به درون فضایش کشیده شدند و در یک چشم بهم زدن ملکور قبل ار برخورد سنگ با زمین دنیای تازه از سنگ جداشد اما همانند سنگ ملکور هم به شدت با زمین برخورد کرد.
ملکور دردی را حس کرد اما او را از پا درنیاورده بود. برای همین از زمین برخاسنت و مانند ابری روشن به دنبال محل برخورد سنگ گشت زیرا بیشتر از اینکخ بخواهد بداند که این جهان کجاست و چیست میخواست همسفرش را بیشتر بشناسد. بلاخره سنگ را که ترک بزرگی بررویش بود را پیدا کرد و از درون ترک نوری به بیرون میتابید. ملکور دستش را بال برد و ضربه ای محکم بر سنگ و ترک زد در همین هنگام.....
در همین هنگام سنگ از هم باز شد و به دو نصف تقسیم شد. درون سنگ چیزی در قالب فرزندان ارو در دل سنگ آرمیده بود و میدرخشید شبیه به انسان بود اما انگار انسان نبود. ظرفی بزرگ و بلوری را درکنار داشت که از مایعی سفید و نقره ای رنگ پر شده بود ملکور در حالی که چشمش را به آن موجود دوخته بود در حالی که مواظب بود که چشم باز نکند سریع ظرف را برداشت و مایع درونش را سر کشید. به محض خوردن مایع ملکور به لرزه افتاد و نور و آتشی را درونش حس کرد سریع به پرواز درآمئ و به آسمان پرکشید و در میان آسمان فریادکشید و همانند خورشیدی بزرگ و سفید درخشید و تا مدتی نعره زنان و فریادکشان از اتفاقات درونش در آسمان میچرخید. از صدای ملکور آن موجود درون سنگ بیدار شد و چشمانش را گشود و اولین چیزی که توجهش را جلب کرد این بود که ظرف در کنارش نیست و درحالی که خالی است در بیرون سنگ شکافته شده بر روی زمین افتاده است. ناراحتی ای بزرگ درونش را گرقت اما چیز دیگری توجهش را به خود جلب کرد. شی ءی نورانی و بزرگ آسمان را دربرگرفته بود و مانند رعد و برق صدا میداد و تشعشعات نور را به بیرون پرتاب میکرد. بعد از ترک عرش ارو تا بحال چیزی همانند این شیء بزرگ و پر سروصدا ندیده بود. ملکور بر اثر خوردن این مایع بزرگتر شده بود و در حالی که درد درونش کم کم کمتر میشد با این وجود اندازه اش بزرگتر بزرگتر میشد و قدرتش را بیشتر حس میکرد و کم کم فریادهای درونش به قهقهه هایی بلند از سر خوشحالی و شعف تبدیل شد. و به یکباره فورانی از نور و انرژی را درحالی که معلق در آسمان بود تمام دنیای جدید را دربرگرفت و به بیرون پرتاب کرد. تمام دنیا از نور ملکور پرشد و درخشید. موجود درون سنگ هم از ازدیاد نور چشمانش را بست اما صدای خنده ی ملکور او را نمیترساند زیرا از سر شادی بود و نور را پخش میکرد و او نیز با نور بیگانه نبود و در دل میگفت هرچیزی که هست چیز بدی نخواهد بود زیرا با نور و شادی نا آشنا نیست. ملکور از کالبد بزرگش خودرا فشرد و به کالبد یکی از فرزندان ارو دآمد اما همچنان میدرخشید و در آسمان بود. اما در شادی درونش غرق بود زیرا میدانست که نیروهای نهفته ای که ارو در او پنهان کرده بود با این معجون عجیب رسیده از ناکجا توسط یک موجود سفید باعث بیشتر شدن قدرتش و بزرگتر شدن اراده و اندازه اش شده. همچنان در شادی میدرخشید. موجود درون سنگ هم به ملکور خیره شد. صروصدایی زیاد در میان جهان اطرافش به گوش ملکور رسید و او را از اعماق شادی اش بیرون کشید و توجه ش به این صدا ها جلب شد. از چرخش در آسمان دست کشید و به صورت یک فرد درخشان درآمد و درحالی که به موجود درون سنگ نگاه میکرد از آسمان آرام آرام و نورافشان پایین آمد. موجود از وجود ملکور نترسید و همچنان خیره بود. ملکور پایین آمد و درحالی که نور را به اطراف می افشاند زبان گشود. به زبان فرزندان ارو در آردا سخن گفت. تو کی هستی ای مهمان تازه رسیده از آسمان؟ موجود در حالی که لبخندی بر لب داشت آرام از جایش برخاست و جواب داد: من یولو آره نه ن هستم حامل آب مقدس. یک آینور ساخته ی ارو یگانه ایزد جهان. در میان آینور به یولونن مرا میشناسند. وظیفه ی من حمل کردن آب مقدس همراه با نور ارو برای زندگی بخشیدن به جهان ها ی اروست.
ملکور پرسید: خوب است من تورا یولونن می خوانم . اما این را بگو که : جهان ها؟ مگر جهان های دیگری هم در این تاریکی بی پایان وجود دارند؟ یولونن جواب داد: بله جهانها بسیارند و ارو آینور را بیشتر ساخت تا به انجام اموراتش در این جهانها بپردازند. بعضی ها حامل نور و آب هستند مانند من. بعضی ها حامل خشم ارو هستند بعضی ها حامل مواد معدنی و بعضیها جانوران جدید برای سکونت در دنیا ها و بعضی ها هم برای مدیریت کردن بر آنها و بسیاری دیگر.
اما جهانها هم بسیارند. راستی تو کیستی ای فرد درخشان؟ ملکور جواب داد من اولین و برترین و قدرتمند ترین آفریده ی ارو هستم و تو را درمیان سنگ آسمانی یافتم. یولونن جواب داد پس تو میدانی چه بر سر این ظرف آب آمده؟ ملکور سوال یولونن را با سوال جواب داد: این ظرف را برای چه به اینجا آورده ای؟ یولو جواب داد برای اینکه از ارو دستور داشتم که آب و نور را برای بخشیدن زندگی و فراهم آوردن شرایط مساعد برای موجودات بعدی ساخته ی ارو آماده کنم. این سهم این دنیای جدید بود.
ملکور در فکر فرو رفت و تمام آمادگی های لازم را سریعا از ذهن گذراند و گفت: ای یولونن حامل نور و آب بدان که آب درون ظرف را از فرط عطش به ناخواسته سرکشیدم زیرا اطلاعی از تو و وظیفه ات نداشتم. و پنداشتم که تو یکی از فرزندان ارو هستی که مرگ براو مسلط شده و دیگر نیاز یبه آب نداری اما این کار من از روی غرض و قصد و خواست خودم نبود بلکه عطر وسوسه انگیز آب سفید و نقره ای زیر عرش ارو مرا از خود بیخود کرد. یولونن خواست ناراحت شود که ملکور ادامه داد: یولونن عزیز اگر سرنوشت این آب همین نبوده پس من چطور آن را یافتم؟ پس ناراحت نباش زیرا این هدیه ی ارو به مخلوق اولش است و تو به وظیفه ات عمل کردی. برخیز و با من همراه شو زیرا مخلوقات ارو در طغیانند.
یولونن برخاست و به همراه ملکور به گشتن در دنیای جدید مشغول شد. ملکور برای یولونن تعریف کرد که جهان پس از آفرینش چگونه شد و چگونه والار او را از تخت به زیر کشیدند و حکومت مخلوق برتر ارو را به سخره و تکذیب گرفتند و کفت و گفت و گفت تا سالیانی دراز برآن دو گذشت و دل یولونن از سخنان ملکور لبریز شد و با ملکور در باز پسگیری جهان از دست مخلوقات پسین همراه گشت. ملکور برای یولونن توضیح داد که دلیل شکستش این بود که به اندازه ی کافی قربانی نداده و افرادش در جهت پیروزی اش به خوبی عمل نکرده اند و پس از دریافت قدرت از اربابشان ملکور به خودکامگی و خیره سری پرداخته اند و همانند والار او را تنها گذاشته اند. تعریف کرد که آخرینشان سائورون بود که او هم به اربابش پشت کرد و خود را ارباب نامید و بعد از اخراجش از آردا دیگر خبری از او ندارد.
حال باید نیروهایی را جمع آوری کنم و به آردا باز گردم و والار را مطیع گردانم و از طغیان بازدارم و فرزندان ارو را با خود همراه سازم. حال ای یولونن با من در تحقق اهداف ارو همراه خواهی بود؟ یولونن که خود را وقف ارو و اوامرش کرد لرزشی درونش حس کرد و دلش به همراهی با ملکور گواهی داد و سوگند یاد کرد تا ملکور را در تحقق این امر یاری کند و والار را از طغیانشان به زیر کشد. ملکور رو به یولونن کرد و گفت در میان گفته هایت ای آینور جوان سخن از آینور های دیگر گفتی که جا بجا میشوند ایا کسانی از آنها به اینجا خواهند امد؟ یولونن جواب داد پس از ساخت هر جهان توسط اراده ی ارو من اولین آینوری هستم که بر دنیای تازه قدم میگذارم و نور و آب را برایش به ارمغان می آورم. اما پس از من مینیا نار که حامل آتش آینور برای انرژی بخشیدن به دنیای جدید است برای جایگذاری این شعله به اینجا خواه آمد که فاصله ی زمانی من و او ده هزار سال است.او آینوری مستحکم و بزرگ است که توانایی تحمل شعله های آتش آینو را دارد. و همواره از فرط شعله ها ی درونش خشمگین است اما تابع دستورات ارو است. و به او وفادار است.
ملکور پرسید میخواهم نام همه ی آینو هایی که به اینجا خواهند آمد را برایم بازگو کنی و از قدرتهایشان بیشتر بگویی. شروع کن من سراپا گوشم:
یولونن سخنانش را آغاز کرد و این توضیحات سالها وقت برد تا به اتمام رسید از زیر و بم تمام نقاط جهان تاریک بیرون برای ملکور گفت. گفت که آینور سوم پس ساز یولونن و مینیانار تینکویول است که معادن و فلزات و جواهرات و عناصر را به دنیای جدید می آورد و در درون آن پنهان میکند تا موجودات دنیا در آینده از آن بهره مند شوند. و پس از او لایکا هه ری (لایکاهری) میآید بانوی آورنده ی گیاهان و سبزه ها که دنیای جدید و گرم و دارای آب و عناصر را با گیاهان بپوشاند و آنرا سبز بگرداند. پس از او هم کلواتار(که ل وا تار) می آید ارباب جانوران و جانداران. آینوری که روح جانوران را در بر دارد و از این منبع که ارو به او داده استفاده میکند و حیوانات و جانوران جدید را برای دنیای جدید خواهد ساخت. پس از او هم نولوه هه ر که به او نولوه هم میگویند می آید ششمین آینور مسافر و آورنده ی برنامه های ارو برای مدیریت موجودات و مشخص کننده ی باید و نباید ها کسی که ارباب خرد و بینش است و مدیر بزرگ جهان جدید است. پس از نولوه هه ر ارباب خرد و بینش اوتاهه ر می آید تا کسانی را که این برنامه ها را زیر پا میگذارند را در کام خشم ارو ببرد و آنها را مجازات کند زیرا که او ارباب خشم ارو و قدرت عذاب اوست. پس از اوتاهه ر آخرین آینور به دنیای جدید می آید هه رکوالمه (هرکوالمه) ارباب جادو و مرگ که قدرتش به قدریست که در یک چشم بر هم زدن میتواند تمام دنیای جدید را به خواست ارو در مرگ و نیستی فرو برد اما تا بحال ارو دستوری اینچنین برای نابودی یک دنیا را نداده است زیرا ویران کردن پس از ساختن بیهوده است. اما هرکوالمه اوامر ارو را حتما انجام خواهد داد و استثنایی برای کسی یا چیزی قائل نیست.
ملکور به یولونن گفت پس از آن چه میشود آیا می مانند یا میروند؟ یولونن گفت : هم میروند و هم میمانند درصورتی که کاری برای انجام دادن نباشد خواهند رفت اما بعضی ها می مانند. ملکور باز هم پرسید: پس از آن چه میشود؟ یولوننجواب داد : پس از آن مایار به کمک شان می آیند که قدرتشان کمتر است اما در انجام امورات اربابان مصمم هستند. تعدادشان معلوم نیست زیرا که دنیا ها با هم متفاوتند. حال ارباب، ای ملکور بزرگ اراده و تفکر بزرگ ارو آیا برنامه ای برای این دنیا داری؟ ملکور در فکر فرو رفت و جوابی به یولونن نداد و تا مدتها ساکت بود و راه میرفت. تا بلاخره زبان گشود و گفت بدان ای یولونن که آب و نور این دنیا را ناخواسته خوردم و حال توان من از فبل بیشتر شده و حال میخواهم که تو هم سوگندت را به سر بری و با من در مبارزه با والار شرکت کنی تا آنها را از طغیان باز داریم و تعادل را به آردا باز گردانیم. من اجازه نخواهم داد نخست زادگان در آردا زیر سلطه ی والار باشند. انسانها و الف ها و دیگر موجودات باید در پناه تفکر بزرگ ارو باشند. والار آنها را نسبت به من شوراندند و آنها هم من را مورگوت و دشمن خود خواندند و خشم من هم آنها را در بر گرفت چراکه مانع تفکر بزرگ ارو شدند. و مخالفان ارو همانطور که با اوتاهه ر طرف میشوند با خشم من نیز در آردا روبه رو خواهند شد. من این گستاخی را نخواهم بخشید. منتظر فرود آینور خواهیم شد و همپیمان هایی و خدمتگذارانی پیدا خواهم کرد. . تا به هنگام لازم بر آردا بتازیم و والار را درس عبرت بدهیم. تو هم باید سوگند بخوری برای رسیدن به این هدف از هیچ کاری دریغ نخواهی کرد مگر اینکه اربابت ملکور تورا باز دارد. ملکور وقتی که در حال توضیح دادن این جملات بود به طرز عجیبی بزرگ شد و میدرخشید و فوران انرژی او تمام دنیا را روشن میکرد و خشمش به سان رعد و برق به غرش افتاد و یولونن برای اولین بار معنی اولین و برترین آفریده ی ارو را درک کرد که چقدر قدرتمند و بزرگ خواهد شد به همین دلیل رو به ملکور کرد و گفت ای ملکور ای آفریده ی نخست و ای قدرت بزرگ من سوگند یا د میکنم تا جایگاه بزرگت را در آردا دوباره بدست آوری و والار را به زیر بکشم تا تنبیه شوند. و با تو همراه خواهم بود و جملات و سوگند های ملکور را دوباره تکرار کرد.
ملکور از آسمان دوباره پایین آمد و کوچکتر شد و از پاشش نور و انرژی دست برداشت و گفت درود برتو یولونن دوست ملکور قدرت دنیاهای ارو. حال باید منتظر آینور باشیم. این را گفت و با اشاره ی دست از دل زمین کوهی بزرگ را برافراشت کوهی به اندازه ی تانکوئنتیل در آمان در آردا و بر روی آن کوه تالار و تختی را از جنس سنگ سفیدی که از دل زمین آن دنیا بیرون کشید و ساخت و بر آن تکیه زد. نام کوه را تارمه نه ل نامید و تختش را هم تاراماهالما نامید که بعد ها به نام ماهالما میخواندش. و یولونن از دیدن این قدرت نمایی که به سرعت انجام شده بود مبهوت به کوه و ملکور خیره شد. زیرا چنین ساخت ساز بزرگی را به این سرعت هیچگاه ندیده بود. پس دانست که واقعا ملکور قدرتمند ترین مخلوقات ارو است. از آن پس ملکور تخت هایی را به نام آینوری که قرار است با آن دنیا بیایند در تالار بزرگ تار منه ل ساخت و یولونن را بر روی یکی از آنها که مختص او بود نشاند و منتظر استقبال از آینور نشست....
تارمنه ل کوه ساخته ی ملکور
